#ارسالی_از_شما
سینمایی "نارنگیها ۲۰۱۳"
کارگردان: زازا اوروشادزه
بازیگران: لِمبیت اولفساک ، المو نوگانن و...
اثرِ روحنوازِ اوزوشادزه بهنامِ نارنگیها، روایتیست که بسترِ تاریخیاش مربوط بهنبرد "آبخازیا" میباشد. فیلمی که معادلات عقیدتیمان را بر هم میزند و ما را بهتفکر وا میدارد.
ایوو (لمبیتاولفساک) ، پیرمردی پایبند بهارزشهای اخلاقیِ ارزشمندیست که فرزند خود را در نبرد آبخازیا در جنگ با گرجستانیها از دست داده است؛ فیلمساز، انتخاباش این بوده که اینواقعه (مرگِ فرزند) را در لحظاتِ پایانیِ اثر به ما منتقل کند.
فیلم، تصویربرداریِ چشمنوازی دارد؛ فردیتِ عمیقِ ایوو را با فیلمبرداریِ طومانینهوار و آرامشبخشی بهمخاطب منتقل میکند و تکانههای درست در بزنگاههای درست، شرایط معتدل را بر هم میزند.
موسیقیِ بینظیر اثر نیز، اینفردیت را عمق میبخشد و از همانابتدا بدونِ اینکه دیالوگی رد و بدل شود و یا اتفاقیبیوفتد، ما را آگاه میکند که با چه شخصیتی روبهرو هستیم.
ایوو به دو سربازِ گرجستانی و مزدور چچنی که دشمن یکدیگر هستند پناه داده و زخمهایشان را درمان میکند.
ایوو هرگز جنگِ مذکور را جدی نمیگیرد و معتقد است این ستیز، از آنِ کسی نیست! او اجازه نمیدهد کسی در محل زندگیاش، براساسِ اعتقاداتِ شخصیِ خود، که ایناعتقادات کاملا قراردادی و نهقطعی هستند، عمل نماید.
لحظه نجاتِ جانِ مزدور چچنی و در ادامه، مرگِ سربازِ گرجستانی (میخاییل مسخی)، شاید بهترینسکانس فیلم باشد؛ لحظهای که مخاطب انتظار گرمتر شدنِ ارتباطِ "نیکو" و "احمد" را دارد، با یکزاویهدوربینِ فوقالعاده، شاهد مرگ نیکو و در پیِ آن ، اندوه احمد هستیم؛ احمدی که مدام رجزخوانی میکرد و وعده قتل نیکو را میداد، اکنون بالای سر جسد نیکو نشسته و سوگوار است! این همان قوس شخصیتی دو کاراکتر است که بهدرستی شکل میگیرد و همذاتپنداری مخاطب را برمیانگیزد.
فیلم، اعتقادات و ارزشهای انسانهایی را هدفقرار داده که براساس آن، همنوعان خود را بههلاکت میرسانند؛ اعتقاداتی که از پایههای سست و نابخردانهای برخوردار هستند و افراد طبق آنها عمل میکنند بدون اینکه علت خاصی برایش داشته باشند.
اما اظهارات من درباره ایناثر تماشائی، به همینموارد ختم نمی شود. فیلم، بستری را فراهم میکند که پتانسیل بیشتر از این ها را داشت اما فیلمساز به همین فرم نهچندان بزرگ، بسنده میکند؛ او میتوانست فیلم را عمق بیشتری ببخشد، ارتباط میان نیکو و احمد را تا درجات عمیقتر و رگ و ریشهدارتری ادامه دهد و دلبستگی میان مخاطب و کاراکترها را با شدت بیشتری همراهسازد؛ آنگاه سکانس مرگ نیکو، باشکوهتر و تاثیرگذارتر از آنچه که هست ، خلق میشد.
نهایتا چرا نارنگیها؟ شاید به معنای دلبستگیهای مادی و معنوی انسان است که او را به حرکت وا میدارد؛ سوالی که مدام از خود مورد پرسش قرار میدهم و پاسخ محکمهپسندی برای آن نمییابم همین است...
✍️حسین محمدی
@NaghdeFilmoSerial
سینمایی "نارنگیها ۲۰۱۳"
کارگردان: زازا اوروشادزه
بازیگران: لِمبیت اولفساک ، المو نوگانن و...
اثرِ روحنوازِ اوزوشادزه بهنامِ نارنگیها، روایتیست که بسترِ تاریخیاش مربوط بهنبرد "آبخازیا" میباشد. فیلمی که معادلات عقیدتیمان را بر هم میزند و ما را بهتفکر وا میدارد.
ایوو (لمبیتاولفساک) ، پیرمردی پایبند بهارزشهای اخلاقیِ ارزشمندیست که فرزند خود را در نبرد آبخازیا در جنگ با گرجستانیها از دست داده است؛ فیلمساز، انتخاباش این بوده که اینواقعه (مرگِ فرزند) را در لحظاتِ پایانیِ اثر به ما منتقل کند.
فیلم، تصویربرداریِ چشمنوازی دارد؛ فردیتِ عمیقِ ایوو را با فیلمبرداریِ طومانینهوار و آرامشبخشی بهمخاطب منتقل میکند و تکانههای درست در بزنگاههای درست، شرایط معتدل را بر هم میزند.
موسیقیِ بینظیر اثر نیز، اینفردیت را عمق میبخشد و از همانابتدا بدونِ اینکه دیالوگی رد و بدل شود و یا اتفاقیبیوفتد، ما را آگاه میکند که با چه شخصیتی روبهرو هستیم.
ایوو به دو سربازِ گرجستانی و مزدور چچنی که دشمن یکدیگر هستند پناه داده و زخمهایشان را درمان میکند.
ایوو هرگز جنگِ مذکور را جدی نمیگیرد و معتقد است این ستیز، از آنِ کسی نیست! او اجازه نمیدهد کسی در محل زندگیاش، براساسِ اعتقاداتِ شخصیِ خود، که ایناعتقادات کاملا قراردادی و نهقطعی هستند، عمل نماید.
لحظه نجاتِ جانِ مزدور چچنی و در ادامه، مرگِ سربازِ گرجستانی (میخاییل مسخی)، شاید بهترینسکانس فیلم باشد؛ لحظهای که مخاطب انتظار گرمتر شدنِ ارتباطِ "نیکو" و "احمد" را دارد، با یکزاویهدوربینِ فوقالعاده، شاهد مرگ نیکو و در پیِ آن ، اندوه احمد هستیم؛ احمدی که مدام رجزخوانی میکرد و وعده قتل نیکو را میداد، اکنون بالای سر جسد نیکو نشسته و سوگوار است! این همان قوس شخصیتی دو کاراکتر است که بهدرستی شکل میگیرد و همذاتپنداری مخاطب را برمیانگیزد.
فیلم، اعتقادات و ارزشهای انسانهایی را هدفقرار داده که براساس آن، همنوعان خود را بههلاکت میرسانند؛ اعتقاداتی که از پایههای سست و نابخردانهای برخوردار هستند و افراد طبق آنها عمل میکنند بدون اینکه علت خاصی برایش داشته باشند.
اما اظهارات من درباره ایناثر تماشائی، به همینموارد ختم نمی شود. فیلم، بستری را فراهم میکند که پتانسیل بیشتر از این ها را داشت اما فیلمساز به همین فرم نهچندان بزرگ، بسنده میکند؛ او میتوانست فیلم را عمق بیشتری ببخشد، ارتباط میان نیکو و احمد را تا درجات عمیقتر و رگ و ریشهدارتری ادامه دهد و دلبستگی میان مخاطب و کاراکترها را با شدت بیشتری همراهسازد؛ آنگاه سکانس مرگ نیکو، باشکوهتر و تاثیرگذارتر از آنچه که هست ، خلق میشد.
نهایتا چرا نارنگیها؟ شاید به معنای دلبستگیهای مادی و معنوی انسان است که او را به حرکت وا میدارد؛ سوالی که مدام از خود مورد پرسش قرار میدهم و پاسخ محکمهپسندی برای آن نمییابم همین است...
✍️حسین محمدی
@NaghdeFilmoSerial
👍4🔥1
🎞نقد فیلم و سریال🎞
چرا ساخت فصل دوم 'Squid Game' اشتباه بزرگی است. ⚠️امکان اسپویل سریال های Westworld, Stranger things, Squid game وجود دارد.⚠️ سریال بازی مرکب برای فصل دوم نیز تمدید شده است و فکر میکنم که اینکار یک اشتباه بسیار بزرگ است. وسوسه شدم که پست را با این جمله قدیمی…
Telegram
🎞نقد فیلم و سریال🎞
چرا ساخت فصل دوم 'Squid Game' اشتباه بزرگی است.
🎞 @NaghdeFilmoSerial
🎞 @NaghdeFilmoSerial
امروز نشستم و گلادیاتور۲ رو دیدم. طبق انتظار با وجود این همه خرج و تبلیغات و ... یک اثر بشدت معمولی بود. مشابه با عمده آثاری که هرسال منتشر میشن، به محض پایان از ذهن منِ مخاطب هم پاک شد . البته حدس میزنم مخاطبی که گلادیاتور ۱ رو ندیده باشه (که یحتمل تعداد محدودی هم داشته باشن) تا آخر بدون اینکه اذیت بشه ادامه بده و سرگرم هم بشه . ولی برای مخاطبی که با قسمت قبلی خاطرات خوشی داره و هنوزم خیلی از دیالوگ و اکت و سکانسها رو به یاد میاره، تجربه ماندگاری نخواهد شد .
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
👍10🔥2😁2🎉1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «امروز نشستم و گلادیاتور۲ رو دیدم. طبق انتظار با وجود این همه خرج و تبلیغات و ... یک اثر بشدت معمولی بود. مشابه با عمده آثاری که هرسال منتشر میشن، به محض پایان از ذهن منِ مخاطب هم پاک شد . البته حدس میزنم مخاطبی که گلادیاتور ۱ رو ندیده باشه (که یحتمل تعداد…»
بررسی ترکینگ دوربین درسینمای گدار
مبحث مفیدی است از کتاب نظریه و نقدفیلم 👌👏👆
مبحث مفیدی است از کتاب نظریه و نقدفیلم 👌👏👆
👍8
بد نیست قبل از تماشای نسخه تازه از نوسفراتو، نسخه کلاسیک و فراموش نشدنی ۱۹۲۲ رو هم بازبینی کنیم👌
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
👍7
سلام به همگی 🌹
دوستانی که دست به قلم هستن و در زمینههایی مثل 《معرفی فیلم و سریال، یادداشت یا نقدنویسی 》توانایی دارن درصورت تمایل نوشتههاشون رو به آیدی بنده بفرستن تا بنام خودشون در کانال منتشر کنیم. 👌💪
@omidius
@NaghdeFilmoSerial
دوستانی که دست به قلم هستن و در زمینههایی مثل 《معرفی فیلم و سریال، یادداشت یا نقدنویسی 》توانایی دارن درصورت تمایل نوشتههاشون رو به آیدی بنده بفرستن تا بنام خودشون در کانال منتشر کنیم. 👌💪
@omidius
@NaghdeFilmoSerial
❤7👍2
#ارسالی_از_شما
نگاهی به اپیزودِ Uno از سریالِ بهتره با ساول تماس بگیری:
احساس میکنین در حقتون ظلم شده؟
فرصت های آزادی به اشتباه موجب ترس شما شدن؟
شاید بهتون گفتن که توی دردسر جدیای افتادین و هیچ کاری هم از دستتون نمیاد.
من ساول گودمن هستم و اینجام تا بهتون بگم که اونا اشتباه میکنن.
هیچوقت برای عدالت دیر نیست.
بهتره با ساول ...
اولین تصویر از جیمی در نمایی بسته از کلهی کچلشه به واسطهی اینکه سرش پایینه و مشغول کار در شیرینی فروشیه که سرشو بالا میاره و برای اولین بار اون نگاه درماندشو میبینیم.درماندگی که قبلا در بریکینگ بد ندیدیم.چون ساول گودمن درمانده نیست.همیشه برندست،همیشه میخنده،همیشه پولدار و خوشلباسه و امکان نداره همچین آدم موفقی موهاش انقدر کم پشت باشه.
اگه مخاطب هنوز متوجه نشده که این تصاویر سیاه و سفید از این فروشگاه چه زمانی رو داره نشون میده،توی خونه متوجه میشه.
خونهای که وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنی فقط داره برف میاد و تلوزیون هم داره از بارش برف میگه درحالی که هیچوقت تو آلبوکرکی اینجوری برف نمیاد.
جیمی در جعبهی مخفیشو باز میکنه و کنار قوطی چسب زخم که بجای چسب زخم توش الماسه یکی از نوار های تبلیغاتیشو که با خودش آورده در میاره و از تلوزیون پخش میکنه.
الان با شنیدن تبلیغات و دیدن انعکاس رنگیشون تو عینک جیمی همراه با دندون قروچه هاش که معمولا با همون نگاهه دیگه متوجه میشیم چه زمانیه.تا اینکه وسط یکی از تبلیغا تیتراژ همراه با مجسمهی بادی آزادی بالا میاد.
جیمی در تصاویر رنگی از قاضی و هیئت منصفه میخواد که به ۱۹ سالگیشون برگردن که شاید سکس سه تا کله خر با سر یک جنازه منطقی بنظر بیاد.
دادگاه از جنس دادگاههای ساول گودمنه.ولی وینس گیلیگان در یک حرکتی از یک ماشین لوکس که به ساول میاد میرسه به سوزوکی استیم زرد جیمی.
کتلمنها(مشتری احتمالی جیمی) برای پروندهی اختلاسشون با جیمی تماس میگیرن.در این بین مایک رو هم در قالب مسئول پارکینگ دادگاه و مثل جیمی برخلاف تصویرش در بریکینگ بد میبینیم که اصلا خبر نداره سرنوشتش به همین یارویی که داره برای جای پارک بهش گیر میده چقدر وابستست.
سر قرار با کتلمنها قرارداد امضا نمیشه چون از نظر اونا جیمی شبیه وکیل گناهکاراست.ماشین خوبی نداره،دفتر خوبی نداره و در کل وجههی خوبی نداره.
هاوارد دقیقا برعکس جیمیه.خوشتیپه،بوره،پولداره و یک شرکت بزرگ حقوقی رو با برادر جیمی(چاک)شریکه.برای همین کتلمن ها پروندشونو میبرن اچاچام.
تو راه قرار تا دفتر جیمی با دو اسکیت باز که کارشون صحنه سازیه تصادف میکنه که از شانس بد اسکیت بازا با یکی از خودشون قالتاق تر درافتادن و صحنه سازیشون جواب نمیده.
تو این سریال سه تا شرکت حقوقی هست که شبیه هم نیستن و جزئیات منحصر به فردی دارن.مثلا صدای در آسانسور اچاچام شبیه هیچ آسانسور دیگهای نیست و در طول سریال تو گوشمونه.
همیشه برای من دور شدن دوربین از شخصیت جذاب تر از نزدیک شدن بهش هست.زمانی که دوربین دور میشه علاوه بر اینکه مشکل شخصیت رو قبلا درک کردیم،هنگام عقب اومدن دوربین محیط اطراف شخصیت به خودش غالب میشه و درک میکنیم که با مشکلش تنهاست و با اینکه دوربین دور میشه ولی از لحاظ حسی بیشتر به شخصیت نزدیک میشیم.
جیمی میفهمه هاوارد که سالهاست داره نقش برادر کوچکتر برای چاک بازی میکنه پروندهی کتلمن ها رو گرفته و دیگه شانسی در مقابلش نداره.دیگه پول زیادی هم نداره،احترام چاک رو هم با اینکه سربهراه شده نداره و تو این زندگیش هیچکسی رو که دوستش داشته باشه هم نداره.
با اینحال همراه با شروع موسیقی پورتر دکمهی آسانسور رو میزنه و تا شنیدن صدای درش خودشو نگه میداره.
درب و داغون از آسانسور بیرون میاد و شروع میکنه به کتک زدن سطل آشغال جلوی در که رد کتککاری از قبل روش هست.
دوربین بیرون میاد و آروم دور میشه تا ما طبق تجربهی بصریمون تنهایی جیمی رو ببینیم.
همینجور که عقب میایم همزمان با دیدن تابلوی قرمز خروج در بالای قاب زنی رو سیگار به دست در سمت راست که زیر یک نور کج ایستاده میبینیم.
شاید این زن خودش باشه.همونی که بعد از دیدن مشکلات جیمی به داد شخصیتمون برسه و شاید همونیه که قراره جیمی رو دوست داشته باشه.
این نمای بینظیر،این سکانس بینظیر یا یک حرکت رو به عقب و یک مرد و یک زن و یک سیگار لحظهی ماندگاری رو میسازه.
وقتی برای دومین بار سریال رو ببینیم اهمیت این لحظه چند برابر میشه چون به پایان این رابطه که تو این سکانس آغاز میشه آگاهیم.
اصلا نمیشه به جای کش رفتن سیگار از روی لب کیم یک بوس ناگهانی رو تصور کرد.دوتا پک از اون سیگار برای یه لحظه هم که شده جیمی رو آروم میکنه.
کیم بعد از سیگارش برمیگرده تو شرکت سر کارش و سر راه سطل آشغال درب و داغون رو هم دوباره سرپا میکنه و حالا جیمی تنها میشه.
نگاهی به اپیزودِ Uno از سریالِ بهتره با ساول تماس بگیری:
احساس میکنین در حقتون ظلم شده؟
فرصت های آزادی به اشتباه موجب ترس شما شدن؟
شاید بهتون گفتن که توی دردسر جدیای افتادین و هیچ کاری هم از دستتون نمیاد.
من ساول گودمن هستم و اینجام تا بهتون بگم که اونا اشتباه میکنن.
هیچوقت برای عدالت دیر نیست.
بهتره با ساول ...
اولین تصویر از جیمی در نمایی بسته از کلهی کچلشه به واسطهی اینکه سرش پایینه و مشغول کار در شیرینی فروشیه که سرشو بالا میاره و برای اولین بار اون نگاه درماندشو میبینیم.درماندگی که قبلا در بریکینگ بد ندیدیم.چون ساول گودمن درمانده نیست.همیشه برندست،همیشه میخنده،همیشه پولدار و خوشلباسه و امکان نداره همچین آدم موفقی موهاش انقدر کم پشت باشه.
اگه مخاطب هنوز متوجه نشده که این تصاویر سیاه و سفید از این فروشگاه چه زمانی رو داره نشون میده،توی خونه متوجه میشه.
خونهای که وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنی فقط داره برف میاد و تلوزیون هم داره از بارش برف میگه درحالی که هیچوقت تو آلبوکرکی اینجوری برف نمیاد.
جیمی در جعبهی مخفیشو باز میکنه و کنار قوطی چسب زخم که بجای چسب زخم توش الماسه یکی از نوار های تبلیغاتیشو که با خودش آورده در میاره و از تلوزیون پخش میکنه.
الان با شنیدن تبلیغات و دیدن انعکاس رنگیشون تو عینک جیمی همراه با دندون قروچه هاش که معمولا با همون نگاهه دیگه متوجه میشیم چه زمانیه.تا اینکه وسط یکی از تبلیغا تیتراژ همراه با مجسمهی بادی آزادی بالا میاد.
جیمی در تصاویر رنگی از قاضی و هیئت منصفه میخواد که به ۱۹ سالگیشون برگردن که شاید سکس سه تا کله خر با سر یک جنازه منطقی بنظر بیاد.
دادگاه از جنس دادگاههای ساول گودمنه.ولی وینس گیلیگان در یک حرکتی از یک ماشین لوکس که به ساول میاد میرسه به سوزوکی استیم زرد جیمی.
کتلمنها(مشتری احتمالی جیمی) برای پروندهی اختلاسشون با جیمی تماس میگیرن.در این بین مایک رو هم در قالب مسئول پارکینگ دادگاه و مثل جیمی برخلاف تصویرش در بریکینگ بد میبینیم که اصلا خبر نداره سرنوشتش به همین یارویی که داره برای جای پارک بهش گیر میده چقدر وابستست.
سر قرار با کتلمنها قرارداد امضا نمیشه چون از نظر اونا جیمی شبیه وکیل گناهکاراست.ماشین خوبی نداره،دفتر خوبی نداره و در کل وجههی خوبی نداره.
هاوارد دقیقا برعکس جیمیه.خوشتیپه،بوره،پولداره و یک شرکت بزرگ حقوقی رو با برادر جیمی(چاک)شریکه.برای همین کتلمن ها پروندشونو میبرن اچاچام.
تو راه قرار تا دفتر جیمی با دو اسکیت باز که کارشون صحنه سازیه تصادف میکنه که از شانس بد اسکیت بازا با یکی از خودشون قالتاق تر درافتادن و صحنه سازیشون جواب نمیده.
تو این سریال سه تا شرکت حقوقی هست که شبیه هم نیستن و جزئیات منحصر به فردی دارن.مثلا صدای در آسانسور اچاچام شبیه هیچ آسانسور دیگهای نیست و در طول سریال تو گوشمونه.
همیشه برای من دور شدن دوربین از شخصیت جذاب تر از نزدیک شدن بهش هست.زمانی که دوربین دور میشه علاوه بر اینکه مشکل شخصیت رو قبلا درک کردیم،هنگام عقب اومدن دوربین محیط اطراف شخصیت به خودش غالب میشه و درک میکنیم که با مشکلش تنهاست و با اینکه دوربین دور میشه ولی از لحاظ حسی بیشتر به شخصیت نزدیک میشیم.
جیمی میفهمه هاوارد که سالهاست داره نقش برادر کوچکتر برای چاک بازی میکنه پروندهی کتلمن ها رو گرفته و دیگه شانسی در مقابلش نداره.دیگه پول زیادی هم نداره،احترام چاک رو هم با اینکه سربهراه شده نداره و تو این زندگیش هیچکسی رو که دوستش داشته باشه هم نداره.
با اینحال همراه با شروع موسیقی پورتر دکمهی آسانسور رو میزنه و تا شنیدن صدای درش خودشو نگه میداره.
درب و داغون از آسانسور بیرون میاد و شروع میکنه به کتک زدن سطل آشغال جلوی در که رد کتککاری از قبل روش هست.
دوربین بیرون میاد و آروم دور میشه تا ما طبق تجربهی بصریمون تنهایی جیمی رو ببینیم.
همینجور که عقب میایم همزمان با دیدن تابلوی قرمز خروج در بالای قاب زنی رو سیگار به دست در سمت راست که زیر یک نور کج ایستاده میبینیم.
شاید این زن خودش باشه.همونی که بعد از دیدن مشکلات جیمی به داد شخصیتمون برسه و شاید همونیه که قراره جیمی رو دوست داشته باشه.
این نمای بینظیر،این سکانس بینظیر یا یک حرکت رو به عقب و یک مرد و یک زن و یک سیگار لحظهی ماندگاری رو میسازه.
وقتی برای دومین بار سریال رو ببینیم اهمیت این لحظه چند برابر میشه چون به پایان این رابطه که تو این سکانس آغاز میشه آگاهیم.
اصلا نمیشه به جای کش رفتن سیگار از روی لب کیم یک بوس ناگهانی رو تصور کرد.دوتا پک از اون سیگار برای یه لحظه هم که شده جیمی رو آروم میکنه.
کیم بعد از سیگارش برمیگرده تو شرکت سر کارش و سر راه سطل آشغال درب و داغون رو هم دوباره سرپا میکنه و حالا جیمی تنها میشه.
👍6
با توجه به بیماری عجیب چاک که منزوی و خونه نشینش کرده جیمی لوازم مورد نیازش رو براش تامین میکنه از جمله بعد از چند بار تاخیر روزنامهی فایننشال تایمز رو.فلش بکی در قسمت آخر هست که تو همچین موقعیتی که جیمی لوازم رو آورده چاک میگه پس فایننشال تایمز چی شد؟
وینس گیلیگان در مصاحبهای گفته که ما جزئیاتی رو درون سریال گذاشتیم که فقط طرفداران پروپاقرص متوجهشون میشن.روزنامه یادآوری میکنه که اون فلش بک یک روز قبل از قسمت اول رو داره تعریف میکنه.چون همه چیز از همین جا شروع میشه.درسته جیمی قبلا قالتاق بوده ولی ساول گودمن از اینجا آغاز میشه.پدر و مادر جیمی آدمای سادهلوح و مهربونی بودن که این سادهلوحی باعث فروپاشی زندگیشون میشه.دو برادر دو مکانیسم دفاعی متضادی میگیرن در برابر والدینشون.یکی تصمیم میگیره وکیل خیلی خوبی بشه که نذاره سر هیچ سادهلوحی کلاه بره یکی هم تصمیم میگیره قالتاق خیلی خوبی بشه.بعد از سالها قالتاق به زندان میوفته و وکیل با مهارتش نجاتش میده به شرطی که دیگه قالتاق نباشه.قالتاق هم برای بدست اوردن دل برادر وکالت میخونه.اما انگار دنیا با این تغییر کنار نمیاد.مثلا تا قالتاق بازی درنیاره کسایی مثل کتلمنها وکالتشونو بهش نمیدن.
حالا که جیمی تصمیم گرفته خوب بمونه چاک بجای حمایت(حمایت مثل اینکه تو این مدت مریضیش اجازه بده جیمی جای خالی حرف ام رو در اچاچام پر کنه)با این حرف جرقهی بوجود آمدن ساول رو میزنه:
دوست نداری هویت خودت رو بسازی؟
چرا میخوای راه یکی دیگه رو ادامه بدی؟
یکی دیگه از جزئیات کوچیک ولی مهم نمای بالا از قسمت ۹ فصل ۵(مسیر بد،انتخاب بد) که دو اسکیت باز رو در انتهای سمت راست میبینیم.جیمی رو هم در سمت چپ بعد از شنیدن این دیالوگ از مایک میبینیم:
ما همگی تصمیماتمون رو خودمون میگیریم.گاهی تصمیمات جزئی بنظر میان ولی مسیرمون رو تعیین میکنن.
جیمی بعد از نازل شدن بر سر همون دو پسر اسکیت باز رو به ما از ما و اون دوتا مثل دادگاه دیروزش میخواد که به ۲۲ سالگیش برگردیم.زمانی در در زمستان های برفی سیسرو جیمی قالتاق اولین قالتاق بازیاشو میکرد.جیمی قالتاق برخلاف الان شدیدا محبوب و شاخ بود.اون با یبار زمین زدن خودش جلوی فروشگاه ۸ هزار تا به جیب میزد.با این خاطره دو پسر متقاعد شدن که همون صحنه سازی تصادف رو سر کتلمنها بیارن تا جیمی ناگهان سر برسه و نظر اونا رو جلب کنه.جیمی جزئیات رو شرح میده:
ماشین یه مرکوری سیبل ۱۹۸۸.راننده یه خانم میانسال.ساعت حرکت ۲:۲۵ تا ۲:۵۰.مکان هم سر یه پیچ که سرعت ماشین کم باشه.شما برای واقعی جلوه دادن میتونید هرکاری بکنید،حتی به من پرخاش کنید ولی با موهام کاری نداشته باشید.
خانم کتلمن راه میوفته.موسیقی شروع میشه.اتفاقی که الان میخواد بیوفته قراره مسیر زندگی جیمی رو عوض کنه.ماشین تا دو دیقه دیگه میرسه و همی چی روبهراه بنظر میاد.
تصادف صورت میگیره اما راننده پیاده نمیشه که اصلا ببینه به کی زده و همینجوری گازشو میگیره و میره.پسرا سرخود دنبالش میکنن و به جیمی خبر و آدرس حدودی رو میدن و بعدش قطع میکنن.جیمی دوباره زنگ میزنه ولی پیغامگیر جای پسرا فریاد میزنه که do it do it do it.به بدبختی استارت میزنه و بعد مدتی ماشین رو با شیشهی شکسته و دو اسکیت خالی رو جلوی یه خونه پیدا میکنه.در میزنه.
به نام قانون در رو باز کنید.
در باز میشه و چهرهی آشنای یکی از سالامانکاها جیمی رو به زور به داخل میکشه.
اگه جیمی به هاوارد حسادت نمیکرد یا اگه بیخیال کتلمنها میشد یا اصلا از اول مثل برادرش راه درستی رو پیش میگرفت به این صورت به داخل کارتل و دنیای مواد کشیده نمیشد.
به این اگه ها چیزای دیگهای هم میشه اضافه کرد که به تصمیم جیمی ربطی ندارن.مثلا اگه ماشین مادربزرگ توکو انقدر شبیه ماشین خانم کتلمن نبود یا اگه چاک جور دیگهای با جیمی برخورد میکرد یا اصلا اگه خانوادهی متفاوتی داشت و... .
درسته زندگی هیچوقت خوب باهاش تا نکرد اما تصمیمات خودش مسیرشو تعیین کردن.تصمیماتی که علاوه بر خودش روی زندگی دیگران هم اثر میذاره مثل دو پسر اسکیت سوار که بخاطر بلایی که توکو سرشون میاره دیگه نمیتونن اسکیت سواری کنن.هر چند که اون ها هم خودشون تصمیم به سرخود دنبال کردن ماشین گرفتن.
فرصت های آزاد زیادی برای جیمی بود که زندگیش رو طور دیگهای رقم بزنه که همین آزادی در تصمیم گیری باعث یک پایان زیبا،انسانی و تراژیک برای سریال میشه.تصمیم نهایی به پذیرش اشتباهات و قبول کردن مسئولیت اونها.
بعضیا میگن قسمت اول بریکینگ بد میتونه یک فیلم کوتاهی باشه با پایان باز.قسمت اول بتر کال ساول مثل اون نیست چون پایانی داره که قصه رو به قسمت بعدی منتقل میکنه ولی دقیقا همون چیزیه که باید باشه.شروع قصهی یک مرد زخمی از بی محبتی که پول رو مرهم زخماش میکنه و این جایگزینی باعث کشیده شدنش به دل بدی ها میشه.
نویسنده:RainMan
@NaghdeFilmoSerial
وینس گیلیگان در مصاحبهای گفته که ما جزئیاتی رو درون سریال گذاشتیم که فقط طرفداران پروپاقرص متوجهشون میشن.روزنامه یادآوری میکنه که اون فلش بک یک روز قبل از قسمت اول رو داره تعریف میکنه.چون همه چیز از همین جا شروع میشه.درسته جیمی قبلا قالتاق بوده ولی ساول گودمن از اینجا آغاز میشه.پدر و مادر جیمی آدمای سادهلوح و مهربونی بودن که این سادهلوحی باعث فروپاشی زندگیشون میشه.دو برادر دو مکانیسم دفاعی متضادی میگیرن در برابر والدینشون.یکی تصمیم میگیره وکیل خیلی خوبی بشه که نذاره سر هیچ سادهلوحی کلاه بره یکی هم تصمیم میگیره قالتاق خیلی خوبی بشه.بعد از سالها قالتاق به زندان میوفته و وکیل با مهارتش نجاتش میده به شرطی که دیگه قالتاق نباشه.قالتاق هم برای بدست اوردن دل برادر وکالت میخونه.اما انگار دنیا با این تغییر کنار نمیاد.مثلا تا قالتاق بازی درنیاره کسایی مثل کتلمنها وکالتشونو بهش نمیدن.
حالا که جیمی تصمیم گرفته خوب بمونه چاک بجای حمایت(حمایت مثل اینکه تو این مدت مریضیش اجازه بده جیمی جای خالی حرف ام رو در اچاچام پر کنه)با این حرف جرقهی بوجود آمدن ساول رو میزنه:
دوست نداری هویت خودت رو بسازی؟
چرا میخوای راه یکی دیگه رو ادامه بدی؟
یکی دیگه از جزئیات کوچیک ولی مهم نمای بالا از قسمت ۹ فصل ۵(مسیر بد،انتخاب بد) که دو اسکیت باز رو در انتهای سمت راست میبینیم.جیمی رو هم در سمت چپ بعد از شنیدن این دیالوگ از مایک میبینیم:
ما همگی تصمیماتمون رو خودمون میگیریم.گاهی تصمیمات جزئی بنظر میان ولی مسیرمون رو تعیین میکنن.
جیمی بعد از نازل شدن بر سر همون دو پسر اسکیت باز رو به ما از ما و اون دوتا مثل دادگاه دیروزش میخواد که به ۲۲ سالگیش برگردیم.زمانی در در زمستان های برفی سیسرو جیمی قالتاق اولین قالتاق بازیاشو میکرد.جیمی قالتاق برخلاف الان شدیدا محبوب و شاخ بود.اون با یبار زمین زدن خودش جلوی فروشگاه ۸ هزار تا به جیب میزد.با این خاطره دو پسر متقاعد شدن که همون صحنه سازی تصادف رو سر کتلمنها بیارن تا جیمی ناگهان سر برسه و نظر اونا رو جلب کنه.جیمی جزئیات رو شرح میده:
ماشین یه مرکوری سیبل ۱۹۸۸.راننده یه خانم میانسال.ساعت حرکت ۲:۲۵ تا ۲:۵۰.مکان هم سر یه پیچ که سرعت ماشین کم باشه.شما برای واقعی جلوه دادن میتونید هرکاری بکنید،حتی به من پرخاش کنید ولی با موهام کاری نداشته باشید.
خانم کتلمن راه میوفته.موسیقی شروع میشه.اتفاقی که الان میخواد بیوفته قراره مسیر زندگی جیمی رو عوض کنه.ماشین تا دو دیقه دیگه میرسه و همی چی روبهراه بنظر میاد.
تصادف صورت میگیره اما راننده پیاده نمیشه که اصلا ببینه به کی زده و همینجوری گازشو میگیره و میره.پسرا سرخود دنبالش میکنن و به جیمی خبر و آدرس حدودی رو میدن و بعدش قطع میکنن.جیمی دوباره زنگ میزنه ولی پیغامگیر جای پسرا فریاد میزنه که do it do it do it.به بدبختی استارت میزنه و بعد مدتی ماشین رو با شیشهی شکسته و دو اسکیت خالی رو جلوی یه خونه پیدا میکنه.در میزنه.
به نام قانون در رو باز کنید.
در باز میشه و چهرهی آشنای یکی از سالامانکاها جیمی رو به زور به داخل میکشه.
اگه جیمی به هاوارد حسادت نمیکرد یا اگه بیخیال کتلمنها میشد یا اصلا از اول مثل برادرش راه درستی رو پیش میگرفت به این صورت به داخل کارتل و دنیای مواد کشیده نمیشد.
به این اگه ها چیزای دیگهای هم میشه اضافه کرد که به تصمیم جیمی ربطی ندارن.مثلا اگه ماشین مادربزرگ توکو انقدر شبیه ماشین خانم کتلمن نبود یا اگه چاک جور دیگهای با جیمی برخورد میکرد یا اصلا اگه خانوادهی متفاوتی داشت و... .
درسته زندگی هیچوقت خوب باهاش تا نکرد اما تصمیمات خودش مسیرشو تعیین کردن.تصمیماتی که علاوه بر خودش روی زندگی دیگران هم اثر میذاره مثل دو پسر اسکیت سوار که بخاطر بلایی که توکو سرشون میاره دیگه نمیتونن اسکیت سواری کنن.هر چند که اون ها هم خودشون تصمیم به سرخود دنبال کردن ماشین گرفتن.
فرصت های آزاد زیادی برای جیمی بود که زندگیش رو طور دیگهای رقم بزنه که همین آزادی در تصمیم گیری باعث یک پایان زیبا،انسانی و تراژیک برای سریال میشه.تصمیم نهایی به پذیرش اشتباهات و قبول کردن مسئولیت اونها.
بعضیا میگن قسمت اول بریکینگ بد میتونه یک فیلم کوتاهی باشه با پایان باز.قسمت اول بتر کال ساول مثل اون نیست چون پایانی داره که قصه رو به قسمت بعدی منتقل میکنه ولی دقیقا همون چیزیه که باید باشه.شروع قصهی یک مرد زخمی از بی محبتی که پول رو مرهم زخماش میکنه و این جایگزینی باعث کشیده شدنش به دل بدی ها میشه.
نویسنده:RainMan
@NaghdeFilmoSerial
👍6
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «#ارسالی_از_شما نگاهی به اپیزودِ Uno از سریالِ بهتره با ساول تماس بگیری: احساس میکنین در حقتون ظلم شده؟ فرصت های آزادی به اشتباه موجب ترس شما شدن؟ شاید بهتون گفتن که توی دردسر جدیای افتادین و هیچ کاری هم از دستتون نمیاد. من ساول گودمن هستم و اینجام تا…»