با این که مقصد محل و نعیم یکی است اما راه آنها از هم جداست.
در جمع بندی این قسمت از تحلیل پیرنگ باید گفت دو خط اصلی داستان باعث ایجاد دو نگاه متفاوت به یک سوژه گردیده و در نوع خود بسیار جالب توجه عمل می کند. مسئله ی یگانه و اصلی سریال دنبال کردن هزارتوی جست و جو برای رسیدن به منصور است اما این هزارتو از طریق دو راه و روش مختلف و دو بُعد دنبال می شود نه یکی. همین عامل خود یکی دیگر از امتیازات مهم سریال محسوب می شود.
همین طور که جست و جو و معما راه خود را در پوست شیر دنبال می کنند، در بخشی که شخصیت ها به زنده بودن ساحل پی می برند پیرنگ نجات هم به جمع الگو ها اضافه می شود. مشکات، نعیم، صدرا و مادر ساحل موفق به یافتن و نجات ساحل می شوند و پرونده ی این الگو در همینجا بسته می شود.
وقتی منصور دستگیر می شود معما به پایان رسیده و از آن پس داستان به شکل تعلیق (حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟) در میآید و اثر حال و هوای تازه ای به خود میگیرد. بنابراین ما می توانیم شاهد تنوع حسی بنیادین و مهمی در این سریال باشیم.
هرچه الگو ها، تکنیک ها و مسیر های یک اثر از کمیت و کیفیت خوبی برخوردار باشند و به درستی در خدمت یک دیگر قرار بگیرند آن اثر در چشم مخاطبان دارای ارزش بیشتری بوده و در ذهن ها باقی می ماند.
تحلیل شخصیت های مهم و روابط
بی شک شخصیت اصلی قصه نعیم است. درست است که مشکات نقش پر رنگی را ایفا می کند و پا به پای نعیم کنش را جلو می برد اما مسئله ی اصلی، شخصیت نعیم است. همدلی، دلسوزی و همراهی ما بیشتر از جانب نعیم نشأت گرفته و برایش به کار می افتد.
اسم سریال یعنی پوست شیر بخش مهمی از شخصیت او را می سازد. مردی که قلب مهربان و خوبی دارد اما در عین حال سر سخت و قوی هم هست. گاه دل رحم و گاه خشن و بی رحم وارد عمل می شود. با این که ضربات و زخم های متعدد روحی محکمی شامل حالش می شود اما می تواند سرپا بماند و به مقاومت ادامه دهد. عشق پدر به دختر همیشه همدلی برانگیز است و از آن مهتر وقتی این عشق و باهم بودن دچار اختلال گردد بخش های عمیق تر شخصیت نمایان شده و دقیقا مشخص می شود که پدر تا چه اندازه حاضر است جانش را برای نجات و انتقام دخترش به خطر بیندازد. نعیم هرچه دارد وسط میان می گذارد و با تمام توان زخم بر می درد و جلو میرود. چنین پدری از نظر ما بسیار شایسته و یک قهرمان واقعی جلوه می کند. نعیم با اطرافیان خود رو راست است و برایشان از دل و جان مایه می گذارد. شجاعت از دیگر خصلت های بارز قهرمانان کلاسیک است که نعیم آن را در وجود خود تمام کمال دارد.
منحنی تحول شخصیت نعیم در همان قسمت های ابتدایی شروع و خاتمه می یابد. نعیم در ابتدا سر به راه و آرام شده و قصد شر بپا کردن ندارد اما پس از مرگ جعلی دخترش و به دنبال آن، نا امید شدن از روش مشکات برای پیگیری، شعله های آتش حاصل از خشم و انتقام شعله کشیده و نعیم را حتی از قبل هم خطرناک و عصیان گر تر می کند.
رضا پروانه
شخصیت مکمل و دوست داشتنی که گاهی از حد یک شخصیت متحد هم فراتر می رود. اون نیز مانند نعیم شجاع و با مرام بوده و خودش و زندگیاش را پای عزیزانش فدا می کند. ایثار در رضا پروانه بسیار به چشم می آید. او همیشه در بحران های زندگی نعیم حاضر است جانفشانی کند و خودش را در این راه فدا کند. در رابطه عشقی اش هم درست همینطور است. برای رضایت خاطر همسر موقتش خانه را به نام او می زند، محبت می کند و با او به معنای واقعی کلمه رفیق است.
انگیزه ی رضا از کارهایش به خوبی در صحنه ای توضیح داده می شود. اگر او همینطور بدون دلیل خاصی شیفته ی نعیم می بود آن گاه شخصیت آن طور که باید بنا نمی شود. انگیزه ی او در این همه خطر کردن و فدا کاری برای نعیم ریشه در گذشته و کار بزرگی که او برایش انجام داده دارد.
صدرا
جوان عاشقی که مهمترین کارش برای داستان پیدا کردن آدرس صمد است. او با این کار عشق خود را به ساحل اثبات می کند. وی با این فعالیت های ایثارگرانه از طرفی به دنبال آرام کردن وجدانش هم هست.
مشکات
پلیس زخمی که خاطره ای مشابه با مشکل پیش آمده ی نعیم دارد. در ابتدا منزوی، خانه نشین و افسرده معرفی می شود اما پس از چند برخورد، منحنی او نیز در همان اوایل سریال طی سه مرحله جا می افتد. ابتدا همکارش با اصرار و پا فشاری او را از غار تنهایی بیرون کشیده و سر صحنه ی جرم می برد. در آن جا خاطره ی تلخ گذشته برای مشکات یاد آوری می شود و همین یاد آوری مقدمه ای برای همدردی اش با نعیم و تحول شخصیتی است. در مرحله ی دوم رئیسش روی بیرون کشیدن او از تنهایی و دعوت به کار جدید مثل یک پدر کار می کند. با این که مشکات کماکان با بازگشت به کار مخالف است اما در مقایسه نسبت به قبل کمی نرم تر شده و مقدمه برای پذیرش کار جدید تا حدودی فراهم است. مرحله ی سوم و ضربه ی نهایی وقتی اتفاق میافتد که دختر بچه ای در اداره پلیس به خاطر ایجاد تنش از سوی یک زندانی
در جمع بندی این قسمت از تحلیل پیرنگ باید گفت دو خط اصلی داستان باعث ایجاد دو نگاه متفاوت به یک سوژه گردیده و در نوع خود بسیار جالب توجه عمل می کند. مسئله ی یگانه و اصلی سریال دنبال کردن هزارتوی جست و جو برای رسیدن به منصور است اما این هزارتو از طریق دو راه و روش مختلف و دو بُعد دنبال می شود نه یکی. همین عامل خود یکی دیگر از امتیازات مهم سریال محسوب می شود.
همین طور که جست و جو و معما راه خود را در پوست شیر دنبال می کنند، در بخشی که شخصیت ها به زنده بودن ساحل پی می برند پیرنگ نجات هم به جمع الگو ها اضافه می شود. مشکات، نعیم، صدرا و مادر ساحل موفق به یافتن و نجات ساحل می شوند و پرونده ی این الگو در همینجا بسته می شود.
وقتی منصور دستگیر می شود معما به پایان رسیده و از آن پس داستان به شکل تعلیق (حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟) در میآید و اثر حال و هوای تازه ای به خود میگیرد. بنابراین ما می توانیم شاهد تنوع حسی بنیادین و مهمی در این سریال باشیم.
هرچه الگو ها، تکنیک ها و مسیر های یک اثر از کمیت و کیفیت خوبی برخوردار باشند و به درستی در خدمت یک دیگر قرار بگیرند آن اثر در چشم مخاطبان دارای ارزش بیشتری بوده و در ذهن ها باقی می ماند.
تحلیل شخصیت های مهم و روابط
بی شک شخصیت اصلی قصه نعیم است. درست است که مشکات نقش پر رنگی را ایفا می کند و پا به پای نعیم کنش را جلو می برد اما مسئله ی اصلی، شخصیت نعیم است. همدلی، دلسوزی و همراهی ما بیشتر از جانب نعیم نشأت گرفته و برایش به کار می افتد.
اسم سریال یعنی پوست شیر بخش مهمی از شخصیت او را می سازد. مردی که قلب مهربان و خوبی دارد اما در عین حال سر سخت و قوی هم هست. گاه دل رحم و گاه خشن و بی رحم وارد عمل می شود. با این که ضربات و زخم های متعدد روحی محکمی شامل حالش می شود اما می تواند سرپا بماند و به مقاومت ادامه دهد. عشق پدر به دختر همیشه همدلی برانگیز است و از آن مهتر وقتی این عشق و باهم بودن دچار اختلال گردد بخش های عمیق تر شخصیت نمایان شده و دقیقا مشخص می شود که پدر تا چه اندازه حاضر است جانش را برای نجات و انتقام دخترش به خطر بیندازد. نعیم هرچه دارد وسط میان می گذارد و با تمام توان زخم بر می درد و جلو میرود. چنین پدری از نظر ما بسیار شایسته و یک قهرمان واقعی جلوه می کند. نعیم با اطرافیان خود رو راست است و برایشان از دل و جان مایه می گذارد. شجاعت از دیگر خصلت های بارز قهرمانان کلاسیک است که نعیم آن را در وجود خود تمام کمال دارد.
منحنی تحول شخصیت نعیم در همان قسمت های ابتدایی شروع و خاتمه می یابد. نعیم در ابتدا سر به راه و آرام شده و قصد شر بپا کردن ندارد اما پس از مرگ جعلی دخترش و به دنبال آن، نا امید شدن از روش مشکات برای پیگیری، شعله های آتش حاصل از خشم و انتقام شعله کشیده و نعیم را حتی از قبل هم خطرناک و عصیان گر تر می کند.
رضا پروانه
شخصیت مکمل و دوست داشتنی که گاهی از حد یک شخصیت متحد هم فراتر می رود. اون نیز مانند نعیم شجاع و با مرام بوده و خودش و زندگیاش را پای عزیزانش فدا می کند. ایثار در رضا پروانه بسیار به چشم می آید. او همیشه در بحران های زندگی نعیم حاضر است جانفشانی کند و خودش را در این راه فدا کند. در رابطه عشقی اش هم درست همینطور است. برای رضایت خاطر همسر موقتش خانه را به نام او می زند، محبت می کند و با او به معنای واقعی کلمه رفیق است.
انگیزه ی رضا از کارهایش به خوبی در صحنه ای توضیح داده می شود. اگر او همینطور بدون دلیل خاصی شیفته ی نعیم می بود آن گاه شخصیت آن طور که باید بنا نمی شود. انگیزه ی او در این همه خطر کردن و فدا کاری برای نعیم ریشه در گذشته و کار بزرگی که او برایش انجام داده دارد.
صدرا
جوان عاشقی که مهمترین کارش برای داستان پیدا کردن آدرس صمد است. او با این کار عشق خود را به ساحل اثبات می کند. وی با این فعالیت های ایثارگرانه از طرفی به دنبال آرام کردن وجدانش هم هست.
مشکات
پلیس زخمی که خاطره ای مشابه با مشکل پیش آمده ی نعیم دارد. در ابتدا منزوی، خانه نشین و افسرده معرفی می شود اما پس از چند برخورد، منحنی او نیز در همان اوایل سریال طی سه مرحله جا می افتد. ابتدا همکارش با اصرار و پا فشاری او را از غار تنهایی بیرون کشیده و سر صحنه ی جرم می برد. در آن جا خاطره ی تلخ گذشته برای مشکات یاد آوری می شود و همین یاد آوری مقدمه ای برای همدردی اش با نعیم و تحول شخصیتی است. در مرحله ی دوم رئیسش روی بیرون کشیدن او از تنهایی و دعوت به کار جدید مثل یک پدر کار می کند. با این که مشکات کماکان با بازگشت به کار مخالف است اما در مقایسه نسبت به قبل کمی نرم تر شده و مقدمه برای پذیرش کار جدید تا حدودی فراهم است. مرحله ی سوم و ضربه ی نهایی وقتی اتفاق میافتد که دختر بچه ای در اداره پلیس به خاطر ایجاد تنش از سوی یک زندانی
❤5👍1
احساس بی پناهی و ترس کرده، به سمت مشکات با حالت گریه راه میافتد. حس گرم پناه بودن برای دختر، آن بخش های لطیف و دلسوز محب را تحریک می کند. این انرژی مثبت و گرما بخش، سردی افسردگی محب را تا حدودی که او را به فعالیت برگرداند، کاهش داده و به یک تعادل نسبی می رساند.
محب مرد قانون است و رضایت خدا را در کارهایش لحاظ می کند. حال چگونه می توان به واقعیت و عمق باور های شخصیت محب پی برد؟ زمانی که او در یک دو راهی، انتخاب و فشار بزرگ قرار می گیرد عیارش آشکار می شود. در یکی از بازجویی های نهایی، به منصور حمله می کند. اکنون در حالت فشار و عصبانیت مطلق قرار دارد. گلوی او را تا مرز خفگی فشار می دهد و ناگهان به کار اشتباه خود پی برده و متوقف می شود. او اول از همه از خدا و سپس بی قانونی می ترسد. در گذشته هم یک بار این آزمون را طبق گفته ی خودش از سر گذرانده و این بار هم موفق بیرون می آید. در واقع بین کشتن و نکشتن منصور دومی را انتخاب می کند. محب شباهت های زیادی به نعیم دارد. دختر از دست رفته، تنهایی، غم و خشم. حتی نور مکان های زندگیشان هم هنگام شب بسیار کم است.
منصور
روانی نابغه ای که حسادتش موجب ویرانی زندگی چند نفر شد. حسادت از خشم و کمبود سر چشمه می گیرد. انگار بچه ای دیوانه اما باهوش است که هنوز به حامی عاطفی نیاز دارد. در نتیجه کمی هم دلمان برایش می سوزد. فلش بک ها به خوبی شخصیت او را برایمان می کاوند و به درستی کودکی او را برسی می کنند تا به خوبی و عمق هرچه بیشتر و بهتر بتوانیم علت کنش های روان پریشانه ی فعلی او را درک کنیم.
برسی لایه های محتوایی
از لایه ظاهری را همان قصه ی آشکار که عبور کنیم به معنایی به نام قانون در برابر بی قانونی می رسیم. خطی که مشکات دنبال می کند عین عدالت و قانون است اما خط نعیم بی قانونی را با خود حمل می کند. مشکات در جبهه خیر بر علیه شر یعنی منصور حرکت می کند اما جبهه نعیم حالتی کنایی دارد. طرف مقابل نعیم شر و هدفش نابودی آن است ولی او از راه شر پیشروی می کند. در نهایت راه مشکات بر راه نعیم غلبه می کند چون نعیم در طول روایت چند بار به بن بست خورده و محتاج روش مشکات می شود. در آخر سریال مشکات مدرک عینی بر علیه منصور پیدا می کند اما نعیم برای انتقام عجله کرده و همان راه اشتباه خود را می رود.
لایه ی بعدی به تاثیر رفتار والدین سمی بر روان فرد اشاره می کند. اگر پدر منصور در هنگام کودکی وی، زهر بیمارگونه در جان پسرش نمی ریخت، منصور دیگر به این وضعیت دچار نمی شد.
لایه ی زیرین و نهایی به نظرم بر روی فقر و تاثیرات مخرب آن دست می گذارد. اکثر شخصیت ها با فقر دست و پنجه نرم می کنند. نعیم به خاطر رفع نیاز های زندگی زناشویی دست به سرقت زده، زن رضا از آواره شدن می ترسد، خانواده ی عباس معطل یک حلقه هستند و... در کل فضای سریال تاریک و تلخ به عرصه ی ظهور می رسد.
اشکالات سریال
بخش های اضافه و کش دار نسبتاً زیادی در سریال وجود دارد که می توانست کمتر و یا کوتاه تر باشد.
فلش بک و صحبت و لحن صدای زن سابق منصور روی تصویر، بیشتر به تعریف داستان صوتی شبیه است تا صحبت درباره یک واقعه آن هم در حضور پلیس.
در ماجرای گرفتن اسلحه از دست نعیم توسط نریمان رضا از کجا می دانست قرار است نریمان اسلحه را بقاپد که از قبل نقشه کشیده و خشاب را در آورده بوده؟!
چرا در طول فصل اول حتی یک نفر هم از نزدیکان رضا به سرفه های مداوم او مشکوک نمی شود؟!
حین دستگیری برادر یکی از مجرمان، چرا پلیس سر کوچه کمین می کند و شانس رسیدن مستقیم و بی دردسر به سوژه از طریق تعقیب برادر را از خود می گیرد؟!
در عملیات فریب، مشکات دقیقا از کجا می داند نعیم او را به منظور ادامه ی مسیر پیدا خواهد کرد؟! مگر مشکات می داند نعیم آدرس او را بلد است؟! اگر می داند از کجا، کی و چگونه به این قضیه پی برده است؟
شاید بازهم بتوان گاف هایی از سریال بیرون کشید اما به نظرم تا همینجا کفایت می کند.
کمی درباره بازی های حسی
رنج نسبت به لذت و برعکس این ها نسبت به هم، معنا پیدا می کنند. ما در پوست شیر جایی در اوج امیدوار و خوشحال می شویم و سپس به تراژدی غیر قابل باوری می رسیم. فیلم زنده بودن ساحل، شخصیت ها و ما را خوشحال و امیدوار می کند. نجاتش از دست هیولای روانی این خوشحالی را به اوج می رساند. در صحنه ی بازگشت به خانه با ماشین آهنگ پوست شیر همگی غرق خوشی و لذت می شویم اما ناگهان با ورود مهاجم یا همان منصور به صحنه و شلیک بی رحمانه اش به ساحل تمام این حس خوب به درد و غم بدل می گردد. در واقع اینجا با یک وارونگی حسی عمیق طرفیم. از طرفی در گذشته یک بار مرگ جعلی ساحل باعث حس منفی و درد بوده و این بار با زنده و دوباره کشتن او، این تراژدی به نوعی تکرار شده و چند برابر بیشتر نسبت به قبل اطرافیان ساحل و مخاطب را آزرده می کند.
محب مرد قانون است و رضایت خدا را در کارهایش لحاظ می کند. حال چگونه می توان به واقعیت و عمق باور های شخصیت محب پی برد؟ زمانی که او در یک دو راهی، انتخاب و فشار بزرگ قرار می گیرد عیارش آشکار می شود. در یکی از بازجویی های نهایی، به منصور حمله می کند. اکنون در حالت فشار و عصبانیت مطلق قرار دارد. گلوی او را تا مرز خفگی فشار می دهد و ناگهان به کار اشتباه خود پی برده و متوقف می شود. او اول از همه از خدا و سپس بی قانونی می ترسد. در گذشته هم یک بار این آزمون را طبق گفته ی خودش از سر گذرانده و این بار هم موفق بیرون می آید. در واقع بین کشتن و نکشتن منصور دومی را انتخاب می کند. محب شباهت های زیادی به نعیم دارد. دختر از دست رفته، تنهایی، غم و خشم. حتی نور مکان های زندگیشان هم هنگام شب بسیار کم است.
منصور
روانی نابغه ای که حسادتش موجب ویرانی زندگی چند نفر شد. حسادت از خشم و کمبود سر چشمه می گیرد. انگار بچه ای دیوانه اما باهوش است که هنوز به حامی عاطفی نیاز دارد. در نتیجه کمی هم دلمان برایش می سوزد. فلش بک ها به خوبی شخصیت او را برایمان می کاوند و به درستی کودکی او را برسی می کنند تا به خوبی و عمق هرچه بیشتر و بهتر بتوانیم علت کنش های روان پریشانه ی فعلی او را درک کنیم.
برسی لایه های محتوایی
از لایه ظاهری را همان قصه ی آشکار که عبور کنیم به معنایی به نام قانون در برابر بی قانونی می رسیم. خطی که مشکات دنبال می کند عین عدالت و قانون است اما خط نعیم بی قانونی را با خود حمل می کند. مشکات در جبهه خیر بر علیه شر یعنی منصور حرکت می کند اما جبهه نعیم حالتی کنایی دارد. طرف مقابل نعیم شر و هدفش نابودی آن است ولی او از راه شر پیشروی می کند. در نهایت راه مشکات بر راه نعیم غلبه می کند چون نعیم در طول روایت چند بار به بن بست خورده و محتاج روش مشکات می شود. در آخر سریال مشکات مدرک عینی بر علیه منصور پیدا می کند اما نعیم برای انتقام عجله کرده و همان راه اشتباه خود را می رود.
لایه ی بعدی به تاثیر رفتار والدین سمی بر روان فرد اشاره می کند. اگر پدر منصور در هنگام کودکی وی، زهر بیمارگونه در جان پسرش نمی ریخت، منصور دیگر به این وضعیت دچار نمی شد.
لایه ی زیرین و نهایی به نظرم بر روی فقر و تاثیرات مخرب آن دست می گذارد. اکثر شخصیت ها با فقر دست و پنجه نرم می کنند. نعیم به خاطر رفع نیاز های زندگی زناشویی دست به سرقت زده، زن رضا از آواره شدن می ترسد، خانواده ی عباس معطل یک حلقه هستند و... در کل فضای سریال تاریک و تلخ به عرصه ی ظهور می رسد.
اشکالات سریال
بخش های اضافه و کش دار نسبتاً زیادی در سریال وجود دارد که می توانست کمتر و یا کوتاه تر باشد.
فلش بک و صحبت و لحن صدای زن سابق منصور روی تصویر، بیشتر به تعریف داستان صوتی شبیه است تا صحبت درباره یک واقعه آن هم در حضور پلیس.
در ماجرای گرفتن اسلحه از دست نعیم توسط نریمان رضا از کجا می دانست قرار است نریمان اسلحه را بقاپد که از قبل نقشه کشیده و خشاب را در آورده بوده؟!
چرا در طول فصل اول حتی یک نفر هم از نزدیکان رضا به سرفه های مداوم او مشکوک نمی شود؟!
حین دستگیری برادر یکی از مجرمان، چرا پلیس سر کوچه کمین می کند و شانس رسیدن مستقیم و بی دردسر به سوژه از طریق تعقیب برادر را از خود می گیرد؟!
در عملیات فریب، مشکات دقیقا از کجا می داند نعیم او را به منظور ادامه ی مسیر پیدا خواهد کرد؟! مگر مشکات می داند نعیم آدرس او را بلد است؟! اگر می داند از کجا، کی و چگونه به این قضیه پی برده است؟
شاید بازهم بتوان گاف هایی از سریال بیرون کشید اما به نظرم تا همینجا کفایت می کند.
کمی درباره بازی های حسی
رنج نسبت به لذت و برعکس این ها نسبت به هم، معنا پیدا می کنند. ما در پوست شیر جایی در اوج امیدوار و خوشحال می شویم و سپس به تراژدی غیر قابل باوری می رسیم. فیلم زنده بودن ساحل، شخصیت ها و ما را خوشحال و امیدوار می کند. نجاتش از دست هیولای روانی این خوشحالی را به اوج می رساند. در صحنه ی بازگشت به خانه با ماشین آهنگ پوست شیر همگی غرق خوشی و لذت می شویم اما ناگهان با ورود مهاجم یا همان منصور به صحنه و شلیک بی رحمانه اش به ساحل تمام این حس خوب به درد و غم بدل می گردد. در واقع اینجا با یک وارونگی حسی عمیق طرفیم. از طرفی در گذشته یک بار مرگ جعلی ساحل باعث حس منفی و درد بوده و این بار با زنده و دوباره کشتن او، این تراژدی به نوعی تکرار شده و چند برابر بیشتر نسبت به قبل اطرافیان ساحل و مخاطب را آزرده می کند.
❤4
پایان بندی سریال
مشکات در فینال خود به دنبال مدرک قانع کننده است. او برای این کار فرصت زیادی ندارد زیرا نعیم به منصور نزدیک شده. این فشردگی زمان عامل استرس ما می شود.
نعیم با منصور رو به رو می شود و یک نبرد کلاسیک شکل می گیرد. کاملا واضح است که نعیم از پس منصور بر می آید. حتی رضا پروانه هم در دیالوگی می گوید نصف نعیم هم برای منصور کافی است. پس در ابتدا به نظر می رسد کشمکش آن طور که باید رخ نخواهد داد اما با ضربه ی چاقوی غافلگیرانه ی منصور به نعیم ورق بر می گردد. نعیم در موضع ضعف است و همین موضوع عاملی برای نگرانی ما درباره اوضاع اوست. ولی باز هم اوضاع عوض شده و این بار نعیم سوار بر شرایط وخیم می شود. منصور کشته و قهرمان زخمی ما به انتقام سریالی خود پایان می دهد.
مشکات با مدرک عینی اش دیر به نعیم می رسد و افسوس بزرگی را بر دلمان می گذارد.
در آخر در حالی که برف می بارد نعیم را تنها، به همراه موسیقی آشنا و از آن مهمتر سازگار با شخصیت در حیاط زندان می بینم. این نما، داستان زندگی تلخ او را برایمان به صورت کلی تداعی می کند. سپس دوربین عقب کشیده، برای آخرین بار با نعیم همدلی و از وی خداحافظی می کنیم.
@NaghdeFilmoSerial
مشکات در فینال خود به دنبال مدرک قانع کننده است. او برای این کار فرصت زیادی ندارد زیرا نعیم به منصور نزدیک شده. این فشردگی زمان عامل استرس ما می شود.
نعیم با منصور رو به رو می شود و یک نبرد کلاسیک شکل می گیرد. کاملا واضح است که نعیم از پس منصور بر می آید. حتی رضا پروانه هم در دیالوگی می گوید نصف نعیم هم برای منصور کافی است. پس در ابتدا به نظر می رسد کشمکش آن طور که باید رخ نخواهد داد اما با ضربه ی چاقوی غافلگیرانه ی منصور به نعیم ورق بر می گردد. نعیم در موضع ضعف است و همین موضوع عاملی برای نگرانی ما درباره اوضاع اوست. ولی باز هم اوضاع عوض شده و این بار نعیم سوار بر شرایط وخیم می شود. منصور کشته و قهرمان زخمی ما به انتقام سریالی خود پایان می دهد.
مشکات با مدرک عینی اش دیر به نعیم می رسد و افسوس بزرگی را بر دلمان می گذارد.
در آخر در حالی که برف می بارد نعیم را تنها، به همراه موسیقی آشنا و از آن مهمتر سازگار با شخصیت در حیاط زندان می بینم. این نما، داستان زندگی تلخ او را برایمان به صورت کلی تداعی می کند. سپس دوربین عقب کشیده، برای آخرین بار با نعیم همدلی و از وی خداحافظی می کنیم.
@NaghdeFilmoSerial
👍3❤2🤯1😱1😢1
منم دیشب رفتم سینما و دیدمش
اصولا به کار اولیها زیاد سخت نمیگیرم. ایرادهایی به متن وارده و شاخ و برگهای اضافی داره و برای برخی تصمیمها مقدمه چینی مناسبی رخ نداده.
ولی در مجموع کمدی سرپا و جذابی بود. سالن پر بود و از ابتدا تا انتها مدام خنده گرفت.
به عنوان کار اول قابل قبول از بهرامافشاری ❤️👍👌
اصولا به کار اولیها زیاد سخت نمیگیرم. ایرادهایی به متن وارده و شاخ و برگهای اضافی داره و برای برخی تصمیمها مقدمه چینی مناسبی رخ نداده.
ولی در مجموع کمدی سرپا و جذابی بود. سالن پر بود و از ابتدا تا انتها مدام خنده گرفت.
به عنوان کار اول قابل قبول از بهرامافشاری ❤️👍👌
👍13👎9
پیشنهاد میکنم این انیمیشن رو تماشا کنید. مطابق انتظار با ترکیبی از کمدی سیاه (با مایههای ابزورد) با شخصیتهایی عجیب و تنها و مستاصل و غمگین طرفیم که دستِ سرنوشت اونها رو کنار هم قرار داده و ضمنا با طراحی فیزیک و چهرههای دفرمه همراه شدند و وقایع هم بشکلی رگباری پشت هم قرار گرفتند. با این تفاوت که اینجا بر خلافِ 《مری و مکس》 در نهایت امید و رستگاری بر تاریکی غلبه میکنند.
انیمیشنی با ضرباهنگ بالا و البته پرگو و دارای اشاراتِ جنسی گاه و بیگاه که طبیعتا برای سنینِ پایین مناسب نیست.
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
انیمیشنی با ضرباهنگ بالا و البته پرگو و دارای اشاراتِ جنسی گاه و بیگاه که طبیعتا برای سنینِ پایین مناسب نیست.
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍10👎1
#ارسالی_از_شما
انزجار
سال ساخت ۱۹۶۵
کارگردان رومن پولانسکی
در دنیایی که همه ی مردان زن را ابزاری برای برطرف کردن نیاز های جنسی خود میبینن دختری هست که از این اتفاق بیزار است
و ما قرار است در این فیلم خرد شدن دختری را در برابر ترس از تجاوز ببینیم.
انزجار اولین قسمت از سه گانه معروف آپارتمان
و اولین فیلم مهم پولانسکی است.و این فیلم شروع کننده راه درست و موفقیت آمیز این کارگردان بزرگ لهستانی است.
آپارتمان در فیلمهای پولانسکی نماد جامعهی مدرن است. اتفاقات ناگوار هم نشاندهندهی بلاهایی است که مدرنیته بر روح و روان ما وارد میکنند.
ما در این فیلم و دو فیلم دیگر از این سه گانه شاهد آسیب های روحی کارکتر های اصلی آپارتمان نشین ها هستیم.که در قسمت های بعدی بیشتر بهش میپردازیم.
به سراغ قسمت اول میرویم.یعنی فیلم انزجار
فیلم با دوربینی زوم بر روی چشم های دختری شروع می شود دوربین عقب می اید حالا چشم ها واضحتر است چشم های بهت زده و خیره ی دختری که جسمش وجود دارد ولی روحش در عالم دیگری است. نام این دختر کارول است.
دختر جوانی که با خواهرش در یک آپارتمان زندگی می کند و در سالن زیبای مشغول به کار است.دختری گوشه گیر که روحش اسیب دیده است و به مرور متوجه تنفر او از مرد ها میشویم.
این انزجار و یا تنفر از مردها انقد شدید است که حتی از اینکه وسایل شخصی مردی در کنار وسایل او باشد اورا آشفته می کند چه بسا آنکه دوست خواهر او که مردی متاهل هست با ان ها در یک خانه زندگی می کند و این مسئله فشار روحی شدیدتری بر کارول وارد می کند.
اکثریت ما انسان ها در زندگی ترس هایی داریم که گاهی آنقدر بزرگ است که موجب اختلالات روانی می شود.
ترس از جنگ
ترس از دست دادن عزیزانمون
ترس از شکست در تشکیل زندگی
ترس از حیوان و یا افرادی که میتوانند به ما آسیب وارد کنند و..
دلیل این ترس ها میتواند به دلیل اتفاقات بدی که در گذشته برا ما افتاده است باشد و میتواند دلایل روانشناسی دیگری مثل سبک و شرایط پیرامون اطراف زندگی ما داشته باشد
کارول هم از مردها میترسد.
آنقدر که در خانه خود و با قفل کردن درب اتاق هم آرامش ندارد و سایه ی مردها و حتی تجاوز به او توسط مردها را در خیال خود میبیند.
در جامعه ای که پولانسکی برای فیلم خلق کرده است مردها انسان هایی بدون احساس هستن که گاهی از حیوان هم پست تر میشوند
ما در این فیلم با یک آنتاگونیست طرف نیستیم و همه ی مردهای فیلم آنتاگونیست هستن
شاید بهتر باشد بگوییم که پولانسکی یک فیلم فمینیستی ساخته است
از مایکل مرد متاهلی که دوست خواهرش است و فقط برای رابطه جنسی با خواهرش در ارتباط هست گرفته تا کولین دوست خود کارول که او هم در ظاهر انسان با شخصیتی هست ولی در باطن به دنبال برقرار کردن رابطه جنسی با کارول هست.
از این دسته مردها بازهم در فیلم داریم دو دوست کولین که در بار مشروب فروشی باهم در حال گفتگو هستن و از قضا خود پولانسکی هم در نقش یکیشون ظاهر شده هم انسان های شهوت رانی هستن که فکر و ذکرشون فقط تعرض به زن هاست.حتی صاحب خانه ای که کارول در آنجا زندگی می کنند هم با دیدن بدن نیمه برهنه دختر به خود اجازه می دهد که به او دست درازی کند
پس طبیعی است که دختر از مردهای این جامعه هراس و تنفر داشته باشد.
کارول در برابر مورد تعرض و مورد تجاوز قرار نگرفتن خود مجبور به قتل دوستش کولین و صاحبخانه خود میشود ولی توان برابری با دست هایی که در تخیلات او از دیوار بیرون می آیند و او را در آغوش میگیرند و یا هرشب به وسیله ی یک مردی مورد تجاوز قرار میگیرد را ندارد و کمکم مثل خرگوشی که قرار است برای شام خورده شود ولی به دست حشرات خورده میشود،او را از پای در میاورد.
حتی کارول بعد از انکه انزجار و تخیلاتش او را از پای در می آورد و نای نفس کشیدن هم ندارد باز هم آرامش ندارد و در آغوش حمل کننده خود با نگاه شوم مایکل روبه رو می شود
و اما پایان فیلم که برداشت های متعددی از او می شود داشت
دوربین در اتاق چرخ میزند و قاب عکس را پیدا می کند و برای اولین بار روی او زوم می کند و چهره پر از کینه و نفرت کارول را به سمت پدر می بینیم
این انزجار از کجا نشات گرفته است؟؟؟
آیا کارول قربانی تجاوز از سمت پدر خود بوده است؟؟؟؟
شخص پولانسکی معتقد است که فیلم او بر اساس نظریات فرویدی ساخته نشده و مخاطب برای تحلیل فیلم به سراغ نظریات فروید نرود
پس این فرضیه که دختر قربانی تجاوز پدر خود بوده است غلط است
ولی اگر فیلم رو یک فیلم روانشناسی بدونیم باید بپذیریم که از نظر روانشناسی بیشترین علل ترس نفرت ما از گذشته و یا کودکی ما سرچشمه میگیرد و اون تصویر کارول در نمای آخر فیلم و نگاه پر از ترس و نفرت و جهت نگاه او به سمت پدر حرف پولانسکی را نقض می کند.
انزجار
سال ساخت ۱۹۶۵
کارگردان رومن پولانسکی
در دنیایی که همه ی مردان زن را ابزاری برای برطرف کردن نیاز های جنسی خود میبینن دختری هست که از این اتفاق بیزار است
و ما قرار است در این فیلم خرد شدن دختری را در برابر ترس از تجاوز ببینیم.
انزجار اولین قسمت از سه گانه معروف آپارتمان
و اولین فیلم مهم پولانسکی است.و این فیلم شروع کننده راه درست و موفقیت آمیز این کارگردان بزرگ لهستانی است.
آپارتمان در فیلمهای پولانسکی نماد جامعهی مدرن است. اتفاقات ناگوار هم نشاندهندهی بلاهایی است که مدرنیته بر روح و روان ما وارد میکنند.
ما در این فیلم و دو فیلم دیگر از این سه گانه شاهد آسیب های روحی کارکتر های اصلی آپارتمان نشین ها هستیم.که در قسمت های بعدی بیشتر بهش میپردازیم.
به سراغ قسمت اول میرویم.یعنی فیلم انزجار
فیلم با دوربینی زوم بر روی چشم های دختری شروع می شود دوربین عقب می اید حالا چشم ها واضحتر است چشم های بهت زده و خیره ی دختری که جسمش وجود دارد ولی روحش در عالم دیگری است. نام این دختر کارول است.
دختر جوانی که با خواهرش در یک آپارتمان زندگی می کند و در سالن زیبای مشغول به کار است.دختری گوشه گیر که روحش اسیب دیده است و به مرور متوجه تنفر او از مرد ها میشویم.
این انزجار و یا تنفر از مردها انقد شدید است که حتی از اینکه وسایل شخصی مردی در کنار وسایل او باشد اورا آشفته می کند چه بسا آنکه دوست خواهر او که مردی متاهل هست با ان ها در یک خانه زندگی می کند و این مسئله فشار روحی شدیدتری بر کارول وارد می کند.
اکثریت ما انسان ها در زندگی ترس هایی داریم که گاهی آنقدر بزرگ است که موجب اختلالات روانی می شود.
ترس از جنگ
ترس از دست دادن عزیزانمون
ترس از شکست در تشکیل زندگی
ترس از حیوان و یا افرادی که میتوانند به ما آسیب وارد کنند و..
دلیل این ترس ها میتواند به دلیل اتفاقات بدی که در گذشته برا ما افتاده است باشد و میتواند دلایل روانشناسی دیگری مثل سبک و شرایط پیرامون اطراف زندگی ما داشته باشد
کارول هم از مردها میترسد.
آنقدر که در خانه خود و با قفل کردن درب اتاق هم آرامش ندارد و سایه ی مردها و حتی تجاوز به او توسط مردها را در خیال خود میبیند.
در جامعه ای که پولانسکی برای فیلم خلق کرده است مردها انسان هایی بدون احساس هستن که گاهی از حیوان هم پست تر میشوند
ما در این فیلم با یک آنتاگونیست طرف نیستیم و همه ی مردهای فیلم آنتاگونیست هستن
شاید بهتر باشد بگوییم که پولانسکی یک فیلم فمینیستی ساخته است
از مایکل مرد متاهلی که دوست خواهرش است و فقط برای رابطه جنسی با خواهرش در ارتباط هست گرفته تا کولین دوست خود کارول که او هم در ظاهر انسان با شخصیتی هست ولی در باطن به دنبال برقرار کردن رابطه جنسی با کارول هست.
از این دسته مردها بازهم در فیلم داریم دو دوست کولین که در بار مشروب فروشی باهم در حال گفتگو هستن و از قضا خود پولانسکی هم در نقش یکیشون ظاهر شده هم انسان های شهوت رانی هستن که فکر و ذکرشون فقط تعرض به زن هاست.حتی صاحب خانه ای که کارول در آنجا زندگی می کنند هم با دیدن بدن نیمه برهنه دختر به خود اجازه می دهد که به او دست درازی کند
پس طبیعی است که دختر از مردهای این جامعه هراس و تنفر داشته باشد.
کارول در برابر مورد تعرض و مورد تجاوز قرار نگرفتن خود مجبور به قتل دوستش کولین و صاحبخانه خود میشود ولی توان برابری با دست هایی که در تخیلات او از دیوار بیرون می آیند و او را در آغوش میگیرند و یا هرشب به وسیله ی یک مردی مورد تجاوز قرار میگیرد را ندارد و کمکم مثل خرگوشی که قرار است برای شام خورده شود ولی به دست حشرات خورده میشود،او را از پای در میاورد.
حتی کارول بعد از انکه انزجار و تخیلاتش او را از پای در می آورد و نای نفس کشیدن هم ندارد باز هم آرامش ندارد و در آغوش حمل کننده خود با نگاه شوم مایکل روبه رو می شود
و اما پایان فیلم که برداشت های متعددی از او می شود داشت
دوربین در اتاق چرخ میزند و قاب عکس را پیدا می کند و برای اولین بار روی او زوم می کند و چهره پر از کینه و نفرت کارول را به سمت پدر می بینیم
این انزجار از کجا نشات گرفته است؟؟؟
آیا کارول قربانی تجاوز از سمت پدر خود بوده است؟؟؟؟
شخص پولانسکی معتقد است که فیلم او بر اساس نظریات فرویدی ساخته نشده و مخاطب برای تحلیل فیلم به سراغ نظریات فروید نرود
پس این فرضیه که دختر قربانی تجاوز پدر خود بوده است غلط است
ولی اگر فیلم رو یک فیلم روانشناسی بدونیم باید بپذیریم که از نظر روانشناسی بیشترین علل ترس نفرت ما از گذشته و یا کودکی ما سرچشمه میگیرد و اون تصویر کارول در نمای آخر فیلم و نگاه پر از ترس و نفرت و جهت نگاه او به سمت پدر حرف پولانسکی را نقض می کند.
👍1
با این تفاسیر فیلم انزجار را باید اثر مهمی از پولانسکی دانست.اولین فیلم از سه گانه ای که در دو قسمت بعد خود به پختگی بیشتری دست پیدا می کند.
✍علی ستوده
@NaghdeFilmoSerial
✍علی ستوده
@NaghdeFilmoSerial
👍1
بدون شک 《ماده》 یکی از وحشیترین و قاطیپاطیترین بادیهارورهای تاریخ سینماست.
اثری با زمانی طولانی و مملو از نماهای منزجر کننده. ادای دینی به اساتیدی همچون دیویدکراننبرگ، استنلیکوبریک و البته کارگردان گزیده کاری همچون جاناتانگلیزر.
هرچند نقدهایی هم بهش وارده که به احتمال فراوان در قالب یک ویس خدمتتان عرض خواهم کرد.
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
اثری با زمانی طولانی و مملو از نماهای منزجر کننده. ادای دینی به اساتیدی همچون دیویدکراننبرگ، استنلیکوبریک و البته کارگردان گزیده کاری همچون جاناتانگلیزر.
هرچند نقدهایی هم بهش وارده که به احتمال فراوان در قالب یک ویس خدمتتان عرض خواهم کرد.
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍4
مابین تمام گرفتاریها و کوهی از فیلم و سریال که باید ببینم، امروز نشستم و چند دقیقه از اپیزود اولِ 《پنگوئن》 رو تماشا کردم.
چنان جذاب بود که باید فعلا باقی برنامههای مربوط به فیلم و سریال رو کنسل کنم و بچسبم به همین❤️👏
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
چنان جذاب بود که باید فعلا باقی برنامههای مربوط به فیلم و سریال رو کنسل کنم و بچسبم به همین❤️👏
#توئیت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍14🎉1
بتمنِ 《متریوز》 کم اکشنترین اقتباس سینمایی از این شخصیت محبوب و درعین حال یکی از بهترینهای آنهاست!
نئونوآر جذاب و تماشایی ریوز با الهامگیری از داستانِ لانگهالووین به راحتی در کنار قلههایی همچون بازگشت بتمن《 برتون》 و شوالیه تاریکی《نولان》 ایستاده و نوید یک فرانچیز ایدهآل کمیکبوکی را میدهد.
ریوز همچون طلوع سیاره میمونها بواسطه کشمکش میان آنتاگونیست و پروتاگونیست به تقابل میان انتقام و بخشش میپردازد. ریدلر و بتمن نیز دقیقا یادآور کوبا و سزار در طلوع سیاره میمونها بوده و اگرچه هردو در پی برپایی عدالت در شرایطی دیستوپیایی هستند اما روش اجرایی آنها کاملا متمایز از یکدیگر است.
ریدلر با نگاهی رادیکال در پی حذف فیزیکی عامل شر است( یادآور لیگ سایهها در آثار نولان) و با جدیت و هوشی مثال زدنی از هیچ تلاشی دریغ نمیکند و بتمن نیز در طرف مقابل هنوز به انسانیت و بخشش باور داشته و معتقد است دستگیری و اعمال قانون چاره ساز است.
ریدلر فرجامش شکست و انزواست و بتمن نیز بدل به ناجی و منبع امید مردم گاتهام میشود .(اگرچه هم وی و هم مردم در ابتدای ماجرا به این امر تردید دارند و شاهد ترس یکی از شهروندان گاتهام از بتمن هستیم!)
این تاریکترین اقتباس سینمایی از بتمن است . نه فقط به این دلیل که عمده سکانسهای اثر در شب جریان دارند و به وفور نماهای خارجی و داخلی را با نورپردازی خفیف شاهدیم ،بلکه این تاریکی تماما در تاروپود فیلمنامه جای خوش کردهاند.
بر خلاف اقتباسهای قبلی ،بروس وین نه معشوقهای دارد ، نه خبری از مهمانیهای مجلل هست و نه حتی والدینش آن والدین تماما پاک و درستکار سابقند!
در بتمنِ ریوز تمامی این پیش فرضهای مخاطب به نسبت بروس وین برهم ریخته و او منزوی تر از هرزمان پیش چشم مخاطب قرار میگیرد.
بتمنِ ریوز سرشار از المانهای جذاب سمعی و بصری است . از رنگ سبزِلجنی لباس و ماسک ریدلر گرفته که شومی و پلیدی را تداعی میکند تا ماسکی که گویی تماما به صورتش چسبیده و نوعی حالت خفگی را القا میکند تا صدای نفس نفس زدنهای پیاپیاش که جلوه ای مخوف و مهیب به وی بخشیدهاند تا صداگذاری جزییاتی همچون موتورِبتموبیل و صدای قدمهای سنگین بتمن که به درستی موضع قدرت و ابهت وی را تفهیم میکنند و یا حتی صدای اغراق آمیز چسب زدنهای ریدلر که التهاب سکانسهای قتل را قوت میبخشند و... همگی دست به دست یکدیگر داده تا اثر ریوز از تمام امکانات موجود برای جلا بخشیدن به کارش بهره برده و حواس مخاطب را تماما معطوف خویش کند.
اما اختلاف ناگهانی میان فالکونی و پنگوئن و آن اسلحه کشیدن ناگهانی پنگوئن به علاوه سکانسی که بعد از انفجار در جریان است و شاهد تلاش پلیسها برای کندن نقاب بتمن هستیم بنوعی سازهای ناکوک اثر میشوند. سکانسهایی با حداقل منطق روایی و دور کننده بتمن از اثری تمام عیار و بی نقص.
مواردی که خوشبختانه از تاثیر گذاری نهایی اثر نمیکاهند و میتوان از این عیوب برای نخستین قسمت چشمپوشی کرد.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
نئونوآر جذاب و تماشایی ریوز با الهامگیری از داستانِ لانگهالووین به راحتی در کنار قلههایی همچون بازگشت بتمن《 برتون》 و شوالیه تاریکی《نولان》 ایستاده و نوید یک فرانچیز ایدهآل کمیکبوکی را میدهد.
ریوز همچون طلوع سیاره میمونها بواسطه کشمکش میان آنتاگونیست و پروتاگونیست به تقابل میان انتقام و بخشش میپردازد. ریدلر و بتمن نیز دقیقا یادآور کوبا و سزار در طلوع سیاره میمونها بوده و اگرچه هردو در پی برپایی عدالت در شرایطی دیستوپیایی هستند اما روش اجرایی آنها کاملا متمایز از یکدیگر است.
ریدلر با نگاهی رادیکال در پی حذف فیزیکی عامل شر است( یادآور لیگ سایهها در آثار نولان) و با جدیت و هوشی مثال زدنی از هیچ تلاشی دریغ نمیکند و بتمن نیز در طرف مقابل هنوز به انسانیت و بخشش باور داشته و معتقد است دستگیری و اعمال قانون چاره ساز است.
ریدلر فرجامش شکست و انزواست و بتمن نیز بدل به ناجی و منبع امید مردم گاتهام میشود .(اگرچه هم وی و هم مردم در ابتدای ماجرا به این امر تردید دارند و شاهد ترس یکی از شهروندان گاتهام از بتمن هستیم!)
این تاریکترین اقتباس سینمایی از بتمن است . نه فقط به این دلیل که عمده سکانسهای اثر در شب جریان دارند و به وفور نماهای خارجی و داخلی را با نورپردازی خفیف شاهدیم ،بلکه این تاریکی تماما در تاروپود فیلمنامه جای خوش کردهاند.
بر خلاف اقتباسهای قبلی ،بروس وین نه معشوقهای دارد ، نه خبری از مهمانیهای مجلل هست و نه حتی والدینش آن والدین تماما پاک و درستکار سابقند!
در بتمنِ ریوز تمامی این پیش فرضهای مخاطب به نسبت بروس وین برهم ریخته و او منزوی تر از هرزمان پیش چشم مخاطب قرار میگیرد.
بتمنِ ریوز سرشار از المانهای جذاب سمعی و بصری است . از رنگ سبزِلجنی لباس و ماسک ریدلر گرفته که شومی و پلیدی را تداعی میکند تا ماسکی که گویی تماما به صورتش چسبیده و نوعی حالت خفگی را القا میکند تا صدای نفس نفس زدنهای پیاپیاش که جلوه ای مخوف و مهیب به وی بخشیدهاند تا صداگذاری جزییاتی همچون موتورِبتموبیل و صدای قدمهای سنگین بتمن که به درستی موضع قدرت و ابهت وی را تفهیم میکنند و یا حتی صدای اغراق آمیز چسب زدنهای ریدلر که التهاب سکانسهای قتل را قوت میبخشند و... همگی دست به دست یکدیگر داده تا اثر ریوز از تمام امکانات موجود برای جلا بخشیدن به کارش بهره برده و حواس مخاطب را تماما معطوف خویش کند.
اما اختلاف ناگهانی میان فالکونی و پنگوئن و آن اسلحه کشیدن ناگهانی پنگوئن به علاوه سکانسی که بعد از انفجار در جریان است و شاهد تلاش پلیسها برای کندن نقاب بتمن هستیم بنوعی سازهای ناکوک اثر میشوند. سکانسهایی با حداقل منطق روایی و دور کننده بتمن از اثری تمام عیار و بی نقص.
مواردی که خوشبختانه از تاثیر گذاری نهایی اثر نمیکاهند و میتوان از این عیوب برای نخستین قسمت چشمپوشی کرد.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
❤1👍1
ببینیم سریال پنگوئن به چه شکلی این دنیای جدید بتمن رو گسترش داده
👍1
#ارسالی_از_شما
طبق تجربه، پیشبینیای که از اکثریتِ آثار فانتزی-ماجراجویی داریم، معمولاً اثری سرگرمکننده و سطحی میباشند؛ اما در مواجهه با "سهگانهِ اربابِ حلقهها"، برخلاف پیشبینی قبلیام، با چنیناثری رو بهرو نیستیم.
اربابِ حلقهها به یکی از بهترینآثار فانتزی-ماجراجوییای تبدیل شد که به تماشایش نشستهام؛ ایناثر علاوه بر قصهگویی، شخصیتپردازی،فیلمبرداری، طراحی لباس و صحنه و جلوهویژههای خیرهکننده، از لایههای نسبتاً عمیق محتوایی برخوردار میباشد که مانع از پیوستنِ ارباب حلقهها بهزمرهِ آثار سطحی و صرفاً سرگرمکننده میشود.
پیترجکسون در قامت کارگردان اثر، اینتجربهِ ۱۰ ۱۱ ساعته را به چنانتجربهِ دلچسبی بدل نموده که گذر زمان را نمیتوان در آن حسکرد.علیرغمِ اینکه منتقدانی از جمله راجر ایبرت معتقد اند فیلم از حیث شخصیتپردازی، عمقِ چندانی ندارد،(ایبرت،راجر،2002) من متصورم که پیرنگ و روایتی اینچنانگسترده، با دشواریِ فزونی برای تعمیق کاراکترها مواجه میباشد لذا فرمی که جکسون خلقنموده، از شخصیتهای جا افتادهای (بهجز یکی دو مورد) برخوردار است که اینفرم، فراتر از آن را نمیطلبید و اتفاقاً کاراکترهای بسیار مطبوع و جذابی را شاهد هستیم؛البته شاید بهتر میبود که متقابلاً آنتاگونیست ما و دار ودستههای اصلیاش نیز کمی از عینیت و شفافیت برخوردار میشدند و چهرهها و فیگورهایشان انقدر در هالهای از تاریکی و ظلمات بهتصویر کشیده نمیشد، اما مجموعاً شخصیتپردازیها، یکی از وجوه مثبت اثر است.
در بحثِ CGI (جلوهویژههای میدانی و بصری) ما با یکشگفتی بزرگ روبهرو هستیم که در زمان خود یکانقلاب محسوب میشود؛ فیالمثل، شخصیتِ جذابِ "گالوم"، بسیار باورپذیر و تاثیرگذار است.
سیرِ روایی اثر بدینشکل است که در ابتدا، ما با یکدامنهِ داستانیِ نسبتاً محدودی مواجه هستیم(قسمت اول) که رفتهرفته، ایندامنهِ محدود ، نامحدود و گستردهتر میشود(قسمت دوم) و نهایتاً دوباره بهسمتِ یکمحدودیت و انجسام حرکت میکند (قسمت سوم و پایانی). ایندامنهِ گستردهِ روایی فیلم، با شخصیتپردازیها و همذاتپنداریهای ایجاد شده است که قابل تحمل و فراتراز آن، جذاب و دراماتیک میشوند.
بزنگاههای غیر منطقی در سهگانهِ ارباب حلقهها انگشتشمار میباشد که فکر میکنم مهمترین این بخشهای غیر منطقی، اَعمالِ شخصیتِ "ایوین" با نقشآفرینیِ "میراندا اوتو" میباشد؛ اینکاراکتر، فرد جاهطلب و ساختارشکنی میباشد که خواهانِ جنگاوری دوشادوشِ مردان است و درکمالِ ناباوری، دشمنانی را شکست میدهد که اصلا قابل باور نیست و انتظار نمیرود که زنی با تواناییِ جنگاوری متوسط، چنیناَعمال خارقالعادهای از وی سرزند.
سهگانهِ ارباب حلقهها همانطور که بالاتر ذکر کردم، صرفاً یکاثر سطحی و سرگرمکننده نیست. یکی از اصول بدیهیای که در سینما وجود دارد و برای خلق نماد باید بهآن مرحله رسید، این است که برای خلق نماد، باید سایر اجزاء فرم اثر بهخوبی اصطلاحاً از آبدرآیند و سپس نمادها شکلگرفته و کارکرد درستی در خلال سیستم فرمیک اثر داشته باشند.فیلم دارای نمادها، اشارهها و رفرنسهای معدودی میباشد که تماماً کارمیکنند ما را بهفکر فرو میبرند و اجازه نمیدهند ما در سطح، باقی بمانیم. در جریان فیلم، ما شاهدِ اینهستیم که حلقه، همهِ موجودات خطهِ میانه را بهدام وسوسه میاندازد و موجودی نیست که از دام وسوسهِ تصاحب اینحلقه، در اَمان بماند؛ بهراحتی میتوان دریافت که حلقه، نمادِ طمع و زیادهخواهیهای انسان است؛ اما پروسهِ لایههای عمیق اثر اینحا ختم نمیشود؛ اینحلقه، توسط اهریمنی بهنامِ "سائورون" ساخته شده که اینسائورون، با اِلِمانها و خصایص تفکر برانگیزی معرفی میشود.شاید عجیبترین این اِلِمانها، چشمِ بزرگیست که ناظر تمام رخدادهای خطه میانه است؛ همه ما احتمالا با تئوری توطئه معروف که نمادش چشم جهانبین میباشد آشنا هستیم...
سائورون و ارتش عظیمش، دشمن درختان و درکل طبیعت جهان هستند و مدام دیالوگهایی مبنی بر نابودی محیط زیست میشنویم؛ یکی از دیالوگها عیناً به اینگونه است:《دنیایِ کهن، در شُعلههای آتشِ صنعت خواهد سوخت.》بلاشک ایندیالوگها و اشارهها بسیار آشنا و قابل لمس در جهان امروزی میباشند.
نکته تفکربرانگیز بعدی، انسانها در جهان ارباب حلقهها میباشند. ستیز و جنگ بزرگ، پیرامونِ قلمروِ انسانهایی که مدام در طول فیلم یادآوری میشود که اعضایش با طمعورزیهای افسارگسیختهشان سقوطکردهاند، اتفاق میافتد؛ قلعهِ بزرگِ "گوندور" که جهانِ انسانها را در فیلم بهتصویر میکشد، بسیار به نقاشیِ مشهورِ "برجِ بابل" اثرِ "پیتر بروگل" شبیه میباشد؛ اگر تفاسیر ایننقاشی را کمی مطالعه کرده باشید، درخواهید یافت که با کارکردِ اینقلعه در فرمِ اثر، همخوانی دارد و رفرنس سینماییِ جالبیست.
طبق تجربه، پیشبینیای که از اکثریتِ آثار فانتزی-ماجراجویی داریم، معمولاً اثری سرگرمکننده و سطحی میباشند؛ اما در مواجهه با "سهگانهِ اربابِ حلقهها"، برخلاف پیشبینی قبلیام، با چنیناثری رو بهرو نیستیم.
اربابِ حلقهها به یکی از بهترینآثار فانتزی-ماجراجوییای تبدیل شد که به تماشایش نشستهام؛ ایناثر علاوه بر قصهگویی، شخصیتپردازی،فیلمبرداری، طراحی لباس و صحنه و جلوهویژههای خیرهکننده، از لایههای نسبتاً عمیق محتوایی برخوردار میباشد که مانع از پیوستنِ ارباب حلقهها بهزمرهِ آثار سطحی و صرفاً سرگرمکننده میشود.
پیترجکسون در قامت کارگردان اثر، اینتجربهِ ۱۰ ۱۱ ساعته را به چنانتجربهِ دلچسبی بدل نموده که گذر زمان را نمیتوان در آن حسکرد.علیرغمِ اینکه منتقدانی از جمله راجر ایبرت معتقد اند فیلم از حیث شخصیتپردازی، عمقِ چندانی ندارد،(ایبرت،راجر،2002) من متصورم که پیرنگ و روایتی اینچنانگسترده، با دشواریِ فزونی برای تعمیق کاراکترها مواجه میباشد لذا فرمی که جکسون خلقنموده، از شخصیتهای جا افتادهای (بهجز یکی دو مورد) برخوردار است که اینفرم، فراتر از آن را نمیطلبید و اتفاقاً کاراکترهای بسیار مطبوع و جذابی را شاهد هستیم؛البته شاید بهتر میبود که متقابلاً آنتاگونیست ما و دار ودستههای اصلیاش نیز کمی از عینیت و شفافیت برخوردار میشدند و چهرهها و فیگورهایشان انقدر در هالهای از تاریکی و ظلمات بهتصویر کشیده نمیشد، اما مجموعاً شخصیتپردازیها، یکی از وجوه مثبت اثر است.
در بحثِ CGI (جلوهویژههای میدانی و بصری) ما با یکشگفتی بزرگ روبهرو هستیم که در زمان خود یکانقلاب محسوب میشود؛ فیالمثل، شخصیتِ جذابِ "گالوم"، بسیار باورپذیر و تاثیرگذار است.
سیرِ روایی اثر بدینشکل است که در ابتدا، ما با یکدامنهِ داستانیِ نسبتاً محدودی مواجه هستیم(قسمت اول) که رفتهرفته، ایندامنهِ محدود ، نامحدود و گستردهتر میشود(قسمت دوم) و نهایتاً دوباره بهسمتِ یکمحدودیت و انجسام حرکت میکند (قسمت سوم و پایانی). ایندامنهِ گستردهِ روایی فیلم، با شخصیتپردازیها و همذاتپنداریهای ایجاد شده است که قابل تحمل و فراتراز آن، جذاب و دراماتیک میشوند.
بزنگاههای غیر منطقی در سهگانهِ ارباب حلقهها انگشتشمار میباشد که فکر میکنم مهمترین این بخشهای غیر منطقی، اَعمالِ شخصیتِ "ایوین" با نقشآفرینیِ "میراندا اوتو" میباشد؛ اینکاراکتر، فرد جاهطلب و ساختارشکنی میباشد که خواهانِ جنگاوری دوشادوشِ مردان است و درکمالِ ناباوری، دشمنانی را شکست میدهد که اصلا قابل باور نیست و انتظار نمیرود که زنی با تواناییِ جنگاوری متوسط، چنیناَعمال خارقالعادهای از وی سرزند.
سهگانهِ ارباب حلقهها همانطور که بالاتر ذکر کردم، صرفاً یکاثر سطحی و سرگرمکننده نیست. یکی از اصول بدیهیای که در سینما وجود دارد و برای خلق نماد باید بهآن مرحله رسید، این است که برای خلق نماد، باید سایر اجزاء فرم اثر بهخوبی اصطلاحاً از آبدرآیند و سپس نمادها شکلگرفته و کارکرد درستی در خلال سیستم فرمیک اثر داشته باشند.فیلم دارای نمادها، اشارهها و رفرنسهای معدودی میباشد که تماماً کارمیکنند ما را بهفکر فرو میبرند و اجازه نمیدهند ما در سطح، باقی بمانیم. در جریان فیلم، ما شاهدِ اینهستیم که حلقه، همهِ موجودات خطهِ میانه را بهدام وسوسه میاندازد و موجودی نیست که از دام وسوسهِ تصاحب اینحلقه، در اَمان بماند؛ بهراحتی میتوان دریافت که حلقه، نمادِ طمع و زیادهخواهیهای انسان است؛ اما پروسهِ لایههای عمیق اثر اینحا ختم نمیشود؛ اینحلقه، توسط اهریمنی بهنامِ "سائورون" ساخته شده که اینسائورون، با اِلِمانها و خصایص تفکر برانگیزی معرفی میشود.شاید عجیبترین این اِلِمانها، چشمِ بزرگیست که ناظر تمام رخدادهای خطه میانه است؛ همه ما احتمالا با تئوری توطئه معروف که نمادش چشم جهانبین میباشد آشنا هستیم...
سائورون و ارتش عظیمش، دشمن درختان و درکل طبیعت جهان هستند و مدام دیالوگهایی مبنی بر نابودی محیط زیست میشنویم؛ یکی از دیالوگها عیناً به اینگونه است:《دنیایِ کهن، در شُعلههای آتشِ صنعت خواهد سوخت.》بلاشک ایندیالوگها و اشارهها بسیار آشنا و قابل لمس در جهان امروزی میباشند.
نکته تفکربرانگیز بعدی، انسانها در جهان ارباب حلقهها میباشند. ستیز و جنگ بزرگ، پیرامونِ قلمروِ انسانهایی که مدام در طول فیلم یادآوری میشود که اعضایش با طمعورزیهای افسارگسیختهشان سقوطکردهاند، اتفاق میافتد؛ قلعهِ بزرگِ "گوندور" که جهانِ انسانها را در فیلم بهتصویر میکشد، بسیار به نقاشیِ مشهورِ "برجِ بابل" اثرِ "پیتر بروگل" شبیه میباشد؛ اگر تفاسیر ایننقاشی را کمی مطالعه کرده باشید، درخواهید یافت که با کارکردِ اینقلعه در فرمِ اثر، همخوانی دارد و رفرنس سینماییِ جالبیست.
🔥5👍2
لذا پیترجکسون با قراردادنِ جنگِ اصلی حولِ محورِ جهان انسانها، اینرا خاطرنشان میکند که اینمخاصمه و درگیری، از آنِ انسانها و متعلق به آنهاست.
سهگانهِ ارباب حلقهها، تقابل خیر و شر است؛ پر رنگترین حسی که مدام در طول اثر با آن همراه هستیم، "تقابل خیر و شر" میباشد؛ گویی جهانِ سهگانهِ ارباب حلقهها همچون ارزشهای آئین مانوی، تقابل عظیم خیر و شر میباشد که مطابق اندیشه مانی، نهایتاً خیر، پیروز این جدال و کشمکش است.
✍حسین محمدی
@NaghdeFilmoSerial
سهگانهِ ارباب حلقهها، تقابل خیر و شر است؛ پر رنگترین حسی که مدام در طول اثر با آن همراه هستیم، "تقابل خیر و شر" میباشد؛ گویی جهانِ سهگانهِ ارباب حلقهها همچون ارزشهای آئین مانوی، تقابل عظیم خیر و شر میباشد که مطابق اندیشه مانی، نهایتاً خیر، پیروز این جدال و کشمکش است.
✍حسین محمدی
@NaghdeFilmoSerial
👍4🔥2❤1
🎞نقد فیلم و سریال🎞
مابین تمام گرفتاریها و کوهی از فیلم و سریال که باید ببینم، امروز نشستم و چند دقیقه از اپیزود اولِ 《پنگوئن》 رو تماشا کردم. چنان جذاب بود که باید فعلا باقی برنامههای مربوط به فیلم و سریال رو کنسل کنم و بچسبم به همین❤️👏 #توئیت @NaghdeFilmoSerial امیدسلیمی
خوراک #باهم_گوش_کنیم هم هست. سر فرصت...❤️👍
👍2
#منهای_سینما
تبریک به رئالیها از جمله خودم👏
❤️
تیم منتخب پر از رئالی و کارلتو و وینی هم که جوایز انفرادی رو گرفتن
تبریک به رئالیها از جمله خودم👏
❤️
تیم منتخب پر از رئالی و کارلتو و وینی هم که جوایز انفرادی رو گرفتن
❤8👎3
این شهر مالِ منِ لعنتیها....
نگاهی به سریال پنگوئن (بخش اول)
#باهم_گوش_کنیم
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
نگاهی به سریال پنگوئن (بخش اول)
#باهم_گوش_کنیم
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
👍7