🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
کوتاه درباره فیلم :
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی از فیلم باشگاه مشت زنی(مبارزه)
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
❤1🔥1
احترام به رییس بزرگ :
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
از مسابقه افراد حاضر در محل با یکدیگر درگیر هستند. دراین نما خانمی به دستور رییس محل مسابقه مشغول نواختن پیانو میشود. در پس زمینه شاهد هرج و مرج و زدوخورد شهروندان هستیم و درپیش زمینه تصویر خانم راداریم و موسیقی ملایمی که نواخته میشود در تضاد با حوادث داخل فیلم میشود. مثال دیگر نما درخشانی است که در آن لاموتا به مانند همیشه خشمگین شده و به دیوار زندان مشت میکوبد. لاموتا در تاریک و روشن قاب دوربین فریاد میزند ومشت میکوبد و پس از مجروح شدن دست خویش گوشه ای نشسته و مشغول آه و ناله میشود. به غیر از بازو دست راستش تمام بدن او درتاریکی مطلق فرو رفته و همزمان صدای عجز او را هم میشنویم.
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
ragign bull 1980
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: رابرت دنیرو ، جو پشی ، کتی موریارتی و ...
نویسنده: پل شریدر ، ماردیک مارتین
ژانر : درام ، ورزشی
مقدمه : جیک لاموتا که یک بوکسور میان وزن حرفه ای است در آرزوی رسیدن به قهرمانی میان وزن جهان است اما مشکلات شخصی و خانوادگی بیشتر از رقیبان مانع رسیدن او به کمربند قهرمانی است و ...
یکی از بهترین ساخته های استاد اسکورسیزی همین گاو خشمگین است. رابرت دنیرو هم بهترین نقش آفرینی عمرش را به پای این فیلمگذاشت.
از افزایش وزن با نوشابه و ساندویچ تا تمرین های واقعی برای آماده شدن به عنوان شخصیت یک بوکسور حرفه ای حتی دنیرو با جیک لاموتا ی واقعی هم چندین مبارزه انجام داد تا سبک او را بیاموزد و در کل متد اکتینگ دنیرو در این فیلم بیش از هر فیلم دیگری به چشم میخورد.
مارتین اسکورسیزی با رابرت دنیرو و با کمک روایت و فیلم نامه و حتی نور پردازی یکی از ماندگار ترین شخصیت های تاریخ سینما را رقم زد.
داستان و روایت فیلم شخصیت هایی دوست داشتنی و پر از مشکل (در کل کاریزماتیک ) را ساخته و پرداخته کرده است و کارگردانی عالی مارتین اسکورسیزی با نشان دادن ارتباط تنگاتنگ بین زندگی شخصی و بوکس برای مثال تنبیه خود در رینگ به خاطر شکست در زندگی ، عدم تمرکز در رینگ به خاطر مشکلات شخصی ، خشونت و عصیان در زندگی به خاطر شکست در مسابقات همراه با بازی عالی بازیگران از جمله رابرت دنیرو و جو پشی باعث باور پذیر تر بودن فیلم و ارتباط مخاطب با شخصیت ها می شود .
عوامل فنی هم تاثیر مهمی در فضا سازی و شخصیت پردازی داشتند . نور پردازی :
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند که در به تصویر کشیدن شخصیت خاکستری لاموتا تاثیر مهمی داشت .
موسیقی زیبا و مرثیه گونه ، تدوین عالی به خصوص در صحنه های مشت زنی ، فیلم برداری از زاویه های مختلف که همراه با تدوین مخاطب را وارد رینگ مسابقه می کرد و مبارزه را از چشم دو بوکسور میدید و این روش بعد ها در فیلم های مختلف در مورد ورزش بوکس تکرار شد و همچنین صحنه های اسلو موشن در مبارزات.
جلوه های خیره کننده و ناب بصری ، صدا گذاری عالی به خصوص صدای مبارزات و جمعیت . نویسندگی عمیق و تاثیر گذار که روابط انسانی و خانوادگی را در کنار زندگی حرفه ای به بهترین شکل به نمایش می گذاشت و شخصیت به دنبال رستگاری را به تصویر می کشید.
گریم عالی که چاق شدن صورت لاموتا و همچنین زخم ها و صدماتی که در میدان مبارزه متحمل می شد را بسیار عالی و واقع گرایانه ایجاد کرده بودند.
همه ی ویژگی هایی که در بالا ذکر کردم باعث شده تا فیلم در اوج تکنیک و قسمت های فنی و فرم باشد.
در ابتدای فیلم لاموتا را فردی چاق و شکست خورده به نمایش می گذارد و با تدوین و بازگشت به گذشته و در طول فیلم دلایل شکست لاموتا را متوجه می شویم ( دلایل را ذکر خواهم کرد)
فیلم برداری به چند دلیل سیاه و سفید انجام شده ، نشان دادن زندگی سیاه و پر از مشکل شخصیت (معدود لحاظ خوشی در زندگی لاموتا رنگی فیلم برداری شده)، نمایش فیلم در درجه ی سنی x برای فرار از سانسور و مهم ترین دلیل نمایش مستند گونه : چون فیلم بر اساس زندگی لاموتا ساخته شده و اسکورسیزی سعی دارد حالت مستند به آن بدهد سیاه و سفید ساخته شده (اگر از لاموتا ی واقعی و زندگی و مبارزاتش فیلم برداری میشد با توجه به امکانات آن دوره فقط فیلم برداری سیاه و سفید موجود بود).
برگردیم به دلیل شکست لاموتا : در صحنه ی زندان لاموتا به دیوار مشت می کوبد و می گوید چرا ، چرا
یک دیالوگ معروف فیلم American history x :باب سوئینی(Avery Brooks): یه زمانی بود که من همه چیز و همه کس رو برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتن مقصر می دونستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا . اما هیچوقت جواب نگرفتم. می دونی چرا؟ چون سوال غلطی می پرسیدم. باید سوال درست رو پرسید.
درِک وینیارد(Edward Norton): مثلا چه سوالی؟
باب سوئینی: تاحالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟ (یعنی خودت مقصر وضع زندگیت هستی )
و دقیقا عامل تمام مشکلات لاموتا خود وی بود اما دائم سعی می کرد دیگران را مقصر جلوه دهد و از آن ها اعتراف به گناه و شکست را بگیرد (صحنه ی دعوا با همسرش و بردارش و مبارزه در میدان بوکس) و چون سوال اشتباهی را می پرسید به جواب نمی رسید و در آخر به رستگاری هم نرسید.
تمام ویژگی های مثبت فیلم باعث شده با گذشت سال ها هنوز هم معیار باشد برای مقایسه ی فیلم های ژانر فرعی ورزشی
و همین ماندگاری در زمان مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
ragign bull 1980
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: رابرت دنیرو ، جو پشی ، کتی موریارتی و ...
نویسنده: پل شریدر ، ماردیک مارتین
ژانر : درام ، ورزشی
مقدمه : جیک لاموتا که یک بوکسور میان وزن حرفه ای است در آرزوی رسیدن به قهرمانی میان وزن جهان است اما مشکلات شخصی و خانوادگی بیشتر از رقیبان مانع رسیدن او به کمربند قهرمانی است و ...
یکی از بهترین ساخته های استاد اسکورسیزی همین گاو خشمگین است. رابرت دنیرو هم بهترین نقش آفرینی عمرش را به پای این فیلمگذاشت.
از افزایش وزن با نوشابه و ساندویچ تا تمرین های واقعی برای آماده شدن به عنوان شخصیت یک بوکسور حرفه ای حتی دنیرو با جیک لاموتا ی واقعی هم چندین مبارزه انجام داد تا سبک او را بیاموزد و در کل متد اکتینگ دنیرو در این فیلم بیش از هر فیلم دیگری به چشم میخورد.
مارتین اسکورسیزی با رابرت دنیرو و با کمک روایت و فیلم نامه و حتی نور پردازی یکی از ماندگار ترین شخصیت های تاریخ سینما را رقم زد.
داستان و روایت فیلم شخصیت هایی دوست داشتنی و پر از مشکل (در کل کاریزماتیک ) را ساخته و پرداخته کرده است و کارگردانی عالی مارتین اسکورسیزی با نشان دادن ارتباط تنگاتنگ بین زندگی شخصی و بوکس برای مثال تنبیه خود در رینگ به خاطر شکست در زندگی ، عدم تمرکز در رینگ به خاطر مشکلات شخصی ، خشونت و عصیان در زندگی به خاطر شکست در مسابقات همراه با بازی عالی بازیگران از جمله رابرت دنیرو و جو پشی باعث باور پذیر تر بودن فیلم و ارتباط مخاطب با شخصیت ها می شود .
عوامل فنی هم تاثیر مهمی در فضا سازی و شخصیت پردازی داشتند . نور پردازی :
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند که در به تصویر کشیدن شخصیت خاکستری لاموتا تاثیر مهمی داشت .
موسیقی زیبا و مرثیه گونه ، تدوین عالی به خصوص در صحنه های مشت زنی ، فیلم برداری از زاویه های مختلف که همراه با تدوین مخاطب را وارد رینگ مسابقه می کرد و مبارزه را از چشم دو بوکسور میدید و این روش بعد ها در فیلم های مختلف در مورد ورزش بوکس تکرار شد و همچنین صحنه های اسلو موشن در مبارزات.
جلوه های خیره کننده و ناب بصری ، صدا گذاری عالی به خصوص صدای مبارزات و جمعیت . نویسندگی عمیق و تاثیر گذار که روابط انسانی و خانوادگی را در کنار زندگی حرفه ای به بهترین شکل به نمایش می گذاشت و شخصیت به دنبال رستگاری را به تصویر می کشید.
گریم عالی که چاق شدن صورت لاموتا و همچنین زخم ها و صدماتی که در میدان مبارزه متحمل می شد را بسیار عالی و واقع گرایانه ایجاد کرده بودند.
همه ی ویژگی هایی که در بالا ذکر کردم باعث شده تا فیلم در اوج تکنیک و قسمت های فنی و فرم باشد.
در ابتدای فیلم لاموتا را فردی چاق و شکست خورده به نمایش می گذارد و با تدوین و بازگشت به گذشته و در طول فیلم دلایل شکست لاموتا را متوجه می شویم ( دلایل را ذکر خواهم کرد)
فیلم برداری به چند دلیل سیاه و سفید انجام شده ، نشان دادن زندگی سیاه و پر از مشکل شخصیت (معدود لحاظ خوشی در زندگی لاموتا رنگی فیلم برداری شده)، نمایش فیلم در درجه ی سنی x برای فرار از سانسور و مهم ترین دلیل نمایش مستند گونه : چون فیلم بر اساس زندگی لاموتا ساخته شده و اسکورسیزی سعی دارد حالت مستند به آن بدهد سیاه و سفید ساخته شده (اگر از لاموتا ی واقعی و زندگی و مبارزاتش فیلم برداری میشد با توجه به امکانات آن دوره فقط فیلم برداری سیاه و سفید موجود بود).
برگردیم به دلیل شکست لاموتا : در صحنه ی زندان لاموتا به دیوار مشت می کوبد و می گوید چرا ، چرا
یک دیالوگ معروف فیلم American history x :باب سوئینی(Avery Brooks): یه زمانی بود که من همه چیز و همه کس رو برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتن مقصر می دونستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا . اما هیچوقت جواب نگرفتم. می دونی چرا؟ چون سوال غلطی می پرسیدم. باید سوال درست رو پرسید.
درِک وینیارد(Edward Norton): مثلا چه سوالی؟
باب سوئینی: تاحالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟ (یعنی خودت مقصر وضع زندگیت هستی )
و دقیقا عامل تمام مشکلات لاموتا خود وی بود اما دائم سعی می کرد دیگران را مقصر جلوه دهد و از آن ها اعتراف به گناه و شکست را بگیرد (صحنه ی دعوا با همسرش و بردارش و مبارزه در میدان بوکس) و چون سوال اشتباهی را می پرسید به جواب نمی رسید و در آخر به رستگاری هم نرسید.
تمام ویژگی های مثبت فیلم باعث شده با گذشت سال ها هنوز هم معیار باشد برای مقایسه ی فیلم های ژانر فرعی ورزشی
و همین ماندگاری در زمان مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
جوایز و افتخارات: برنده ی اسکار در رشته های: بهترین بازیگر نقش اول مرد ، تدوین و همچنین نامزد در رشته های : نقش مکمل مرد ، نقش مکمل مرد ، بهترین فیلم ، فیلم برداری ، صدا برداری و کارگردانی
و ....
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
و ....
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نورپردازی فیلم «گاو خشمگین» ساخته مارتین اسکورسیزی
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند.
@NaghdeFilmoSerial
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند.
@NaghdeFilmoSerial
خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم....
Patrick Melrose
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است)
صدای زنگ تلفن به گوش میرسد.... مردی با حالت خمودگی و بی حوصلگی پاسخ آن را میدهد... مکالمه ای مبنی بر خبر مرگ پدرش در کشوری دیگر را میشنود. با همان مکث و آرامش خم میشود و سرنگی را از روی زمین بر میدارد و به مکالمه ادامه میدهد.. او پاتریک ملروز است!
ازهمان نخستین سکانسی که پاتریک حضورش در سریال را نمایان میکند اوراشخصیتی غیر عادی و عجیب و به دور ازعرف جامعه انسانی مشاهده میکنیم. او مردی است که پس از شنیدن خبر مرگ پدر نه تنها ذره ای غمگین یا شوک زده نمیشود بلکه برای تزریق مخدر اقدام میکند.. انگار نه انگار اصلا خبری به او داده شده است. پاتریک ملروز این سریال عمیقا سیاه و تکان دهنده درمورد یک روح ویران است. از واژه روح استفاده میکنم چون پاتریک سالهاست همچون جنازه ای متحرک خود را از این سو به آن سو میکشد و فقط زندگی را تحمل میکند. ...
پاتریک گویا تنها زندگی را میگذراند تا آنرا تمام کند.بدون هدف و برنامه. بدون هیچگونه میل و اراده و انگیزه برای زندگی.
سریال پس از آنکه در اپیزود درخشان نخستین مارا با زیست نکبت بار و بی قید وبند پاتریک آشنا میکند و ما را با نمایش لحظات مضحک و دیوانه وارش سیراب میکند(سکانسی که پاتریک سعی میکند از شر خاکستر پدر خلاص شود) در اپیزودهای بعدی با فاصله گرفتن از سرعت بالای روایت اپیزود افتتاحیه کم کم و با آرامش به ما مراحل نابودی روح پاتریک را نشان میدهد. سریال درطول پنج اپیزود و در مقاطع زمانی مختلف جلوه های متفاوتی از زندگی پاتریک راتصویر میکند. نکته مشترک در تمام این اپیزودها حبس شدن پاتریک در باتلاقی از بدبختی و بلاتکلیفی است . توده سیاهی که برسر پاتریک آوار شده او را مدام آزار میدهد و پاتریک نیز در راستای تضعیف فروپاشی روانی خویش دست به دامان الکل.مخدر.سکس و... میشود.
سازندگان سریال به درستی تاکید میکنند وجود پلیدی و تاریکی که از همان ابتدا کودکی مسیر زندگی پاتریک را به تباهی کشانده اند نه تنها درطول گذر زمان ازبین نرفته اند بلکه همچون غده های سرطانی رشد کرده اند و درابعاد و اشکال مختلف جامعه حضور دارند.
پاتریک در جدال با این مصیبت و گرفتاری خود را میان انبوهی از شخصیتهای مثبت و منفی نگر میبیند. تعدادی از آنها مدام پاتریک را یاد خاطرات گذشته انداخته و او را از مسیر رستگاری دور میکنند و بلعکس تعدادی نیز برای رسیدن او به کامیابی درتلاشند. چنانچه در زندگی با نمونه های مشابه شخصیت پاتریک برخورد داشته باشید میتوانید تشخیص دهید بازگرداندن آنها به مسیر عادی زندگی کاری است بس دشوار و طاقت فرسا اما سازندگان سریال با خوش بینی موضع روشن و امیدوار کننده ای به پایان آن دارند.
پاتریک ملروز نمایش جدالی است نفسگیر و جذاب با هیولا افسردگی. نبردی جنون آمیز که تماشای آن جلوه های زشت و تاریک بشر رایادآوری میکند. پاتریک ملروز نمایش تنهایی ها و لحظات ساکن و آرام است. گوشه نشینی ها و ترس از گذشته.. نا امیدی از آینده.
این اثر را با دقت و با حوصله تماشا کنید.. پنج ساعت لذت بخش در انتظار شماست .
امتیاز:9
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
Patrick Melrose
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است)
صدای زنگ تلفن به گوش میرسد.... مردی با حالت خمودگی و بی حوصلگی پاسخ آن را میدهد... مکالمه ای مبنی بر خبر مرگ پدرش در کشوری دیگر را میشنود. با همان مکث و آرامش خم میشود و سرنگی را از روی زمین بر میدارد و به مکالمه ادامه میدهد.. او پاتریک ملروز است!
ازهمان نخستین سکانسی که پاتریک حضورش در سریال را نمایان میکند اوراشخصیتی غیر عادی و عجیب و به دور ازعرف جامعه انسانی مشاهده میکنیم. او مردی است که پس از شنیدن خبر مرگ پدر نه تنها ذره ای غمگین یا شوک زده نمیشود بلکه برای تزریق مخدر اقدام میکند.. انگار نه انگار اصلا خبری به او داده شده است. پاتریک ملروز این سریال عمیقا سیاه و تکان دهنده درمورد یک روح ویران است. از واژه روح استفاده میکنم چون پاتریک سالهاست همچون جنازه ای متحرک خود را از این سو به آن سو میکشد و فقط زندگی را تحمل میکند. ...
پاتریک گویا تنها زندگی را میگذراند تا آنرا تمام کند.بدون هدف و برنامه. بدون هیچگونه میل و اراده و انگیزه برای زندگی.
سریال پس از آنکه در اپیزود درخشان نخستین مارا با زیست نکبت بار و بی قید وبند پاتریک آشنا میکند و ما را با نمایش لحظات مضحک و دیوانه وارش سیراب میکند(سکانسی که پاتریک سعی میکند از شر خاکستر پدر خلاص شود) در اپیزودهای بعدی با فاصله گرفتن از سرعت بالای روایت اپیزود افتتاحیه کم کم و با آرامش به ما مراحل نابودی روح پاتریک را نشان میدهد. سریال درطول پنج اپیزود و در مقاطع زمانی مختلف جلوه های متفاوتی از زندگی پاتریک راتصویر میکند. نکته مشترک در تمام این اپیزودها حبس شدن پاتریک در باتلاقی از بدبختی و بلاتکلیفی است . توده سیاهی که برسر پاتریک آوار شده او را مدام آزار میدهد و پاتریک نیز در راستای تضعیف فروپاشی روانی خویش دست به دامان الکل.مخدر.سکس و... میشود.
سازندگان سریال به درستی تاکید میکنند وجود پلیدی و تاریکی که از همان ابتدا کودکی مسیر زندگی پاتریک را به تباهی کشانده اند نه تنها درطول گذر زمان ازبین نرفته اند بلکه همچون غده های سرطانی رشد کرده اند و درابعاد و اشکال مختلف جامعه حضور دارند.
پاتریک در جدال با این مصیبت و گرفتاری خود را میان انبوهی از شخصیتهای مثبت و منفی نگر میبیند. تعدادی از آنها مدام پاتریک را یاد خاطرات گذشته انداخته و او را از مسیر رستگاری دور میکنند و بلعکس تعدادی نیز برای رسیدن او به کامیابی درتلاشند. چنانچه در زندگی با نمونه های مشابه شخصیت پاتریک برخورد داشته باشید میتوانید تشخیص دهید بازگرداندن آنها به مسیر عادی زندگی کاری است بس دشوار و طاقت فرسا اما سازندگان سریال با خوش بینی موضع روشن و امیدوار کننده ای به پایان آن دارند.
پاتریک ملروز نمایش جدالی است نفسگیر و جذاب با هیولا افسردگی. نبردی جنون آمیز که تماشای آن جلوه های زشت و تاریک بشر رایادآوری میکند. پاتریک ملروز نمایش تنهایی ها و لحظات ساکن و آرام است. گوشه نشینی ها و ترس از گذشته.. نا امیدی از آینده.
این اثر را با دقت و با حوصله تماشا کنید.. پنج ساعت لذت بخش در انتظار شماست .
امتیاز:9
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
کوتاه درباره:
Pokemon Detective Pikachu
کاراگاه پوکیمون پیکاچو
اشفته:
انتظاراتم از این فیلم بالا بود(امیدوار بودم همانند ددپول باشد) اما فیلم زیاد جذاب نبود.(اگر رایان رینولدز را حذف کنیم چیزی باقی نمیماند)
تمامی شخصیت های فیلم تک بعدی هستند و هیچ شخصیت پردازی در فیلم وجود ندارد، هیچ چیز قابل گفتنی نیز در مورد داستان و سناریو فیلم وجود ندارد ، چون واقعا درهم و قاراشمیش است و هیچ منطق روایی ای نیز وجود ندارد. نویسنده این فیلم واقعا یک نابغه بوده!
تنها چیز خوب این فیلم کاراگاه پیکاچو و صدای رایان رینولدز در قالب ان می باشد که باعث می شود شما فیلم را تا اخر نگاه کنید و حتی سکانس هایی نیز وجود دارد که باعث می شوند خیلی بخندید اما این از مشکل سناریو نمی کاهد ، حتی بنظرم بازیگران فیلم نیز مشکل دارند و کاریزما و جذابیتی برای بیننده ندارند (بجز رایان رینولدز).
ای کاش این فیلم این قدر درهم و برهم و اشفته نبود و با یک فیلم جمع و جور مثل ددپول طرف بودیم که میتوانستیم از ان نهایت لذت را ببریم. این فیلم پتانسیل والایی داشت اما از ان متاسفانه بهره نبرده و به یک فیلم ضعیف و فراموش شدنی تبدیل شده.
نمره من : 5 از 10
نویسنده : Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
Pokemon Detective Pikachu
کاراگاه پوکیمون پیکاچو
اشفته:
انتظاراتم از این فیلم بالا بود(امیدوار بودم همانند ددپول باشد) اما فیلم زیاد جذاب نبود.(اگر رایان رینولدز را حذف کنیم چیزی باقی نمیماند)
تمامی شخصیت های فیلم تک بعدی هستند و هیچ شخصیت پردازی در فیلم وجود ندارد، هیچ چیز قابل گفتنی نیز در مورد داستان و سناریو فیلم وجود ندارد ، چون واقعا درهم و قاراشمیش است و هیچ منطق روایی ای نیز وجود ندارد. نویسنده این فیلم واقعا یک نابغه بوده!
تنها چیز خوب این فیلم کاراگاه پیکاچو و صدای رایان رینولدز در قالب ان می باشد که باعث می شود شما فیلم را تا اخر نگاه کنید و حتی سکانس هایی نیز وجود دارد که باعث می شوند خیلی بخندید اما این از مشکل سناریو نمی کاهد ، حتی بنظرم بازیگران فیلم نیز مشکل دارند و کاریزما و جذابیتی برای بیننده ندارند (بجز رایان رینولدز).
ای کاش این فیلم این قدر درهم و برهم و اشفته نبود و با یک فیلم جمع و جور مثل ددپول طرف بودیم که میتوانستیم از ان نهایت لذت را ببریم. این فیلم پتانسیل والایی داشت اما از ان متاسفانه بهره نبرده و به یک فیلم ضعیف و فراموش شدنی تبدیل شده.
نمره من : 5 از 10
نویسنده : Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
rosemary's baby 1968
کارگردان : رومن پولانسکی
نویسنده : رومن پولانسکی
بازیگران : میا فارو ، جان کاساوتیس و ...
ژانر : تریلر (دلهره آور)
مقدمه: رزماری و گای زوج جوانی به یک آپارتمان اسباب کشی می کنند و در همسایگی آن ها زوج پیری به نام های مینی و رومن زندگی می کنند . اما این زوج در ظاهر مهربان عضو یک انجمن مخفی شیطان پرستی هستند و ...
فرزند شیطان هم باشد در عشق و محبت مادر تاثیر منفی نخواهد داشت. این مهم ترین پیامی است که از این فیلم در ذهن من خواهد ماند.
یکی از حواشی مهم فیلم که توجه مرا جلب کرد (معمولا حواشی فیلم برای من مهم نیست) قتل همسر کارگردان(رومن) یعنی شارون تیت به دست گروه شیطان پرستی (البته یه عده میگن مذهبی های افراطی که رهبرشون رو مسیح مبارزه با نژاد های غیر سفید میپندارن هستند) به رهبری چارلز منسن بود.
ظاهرا قتل شارون تیت بار دار به دلیل محتوای فیلم بچه رزماری بوده است.
تقابل انسانیت و شیطان درون ، تقابلی که در آن انسانیت به واسطه ی یکی از مهمترین ویژگی انسانیت یعنی مهر و محبت مادری از شیطان درون و شیطان مادی (جامعه ی امروزی، مذاهب دروغین و تحریف شده مدرنیسم و ...) شکست می خورد.
مهم ترین نماد های فیلم دلهره آور که به خوبی این ژانر را از ژانر وحشت جدا می کند ایجاد ترس از عوامل واقعی است و همچین ترس از حادثه ای که هنوز اتفاق نیوفتاده (تعلیق) است و فیلم بچه رزماری یکی از بهترین فیلم های این ژانر (البته بهترین فیلم این ژانر فیلم روانی هیچکاک است)
در این فیلم رومن پولانسکی توانست به خوبی با استفاده از ویژگی ها فنی فیلم مثل نور پردازی و زاویه ی دوربین موسقی متن و ترس و تعلیق از حادثه ی پیش رو را (که نمی دانیم چیست و همین ندانستن هم عامل ایجاد تعلیق است) در دل مخاطب جای دهد (درست مثل فیلم روانی)
از دیگر ویژگی های مهم فیلم همزاد پنداری مخاطب با شخصیت رزماری است که مهم ترین دلیل آن تردید مخاطب در این است که واقعیت چیست. تا آخر فیلم متوجه نمی شویم که آیا رزماری دچار توهم شده یا واقعا توطئه ای مهم در کار است و حتی توطئه ای که رزماری فکر می کند میداند هم درست از آب در نمی آید و توطئه بسیار بزرگتر از تصورات مخاطب و رزماری است.
فضا سازی فیلم به آرامی پیش میرود و تردید و ترس به آرامی در جان مخاطب قرار میگیرد و احتمالا بعد از پایان فیلم هم مخاطب را رها نمی کند .
داستان پردازی خوب فیلم باعث می شود اتفاقات فیلم باور پذیر و واقع گرایانه جلوه کنند و اگر داستان پردازی خوب نبود مخاطب اتفاقات فیلم را باور نمی کرد و در نتیجه تعلیق و ترسی هم وجود نداشت.
موسیقی متن تاثیر مهمی در روند ایجاد ترس و اضطراب در مخاطب دارد.
بازی عالی میا فارو در شخصیت پردازی یک زن معصوم که از معصومیت و مهربانی او برای به دنیا آوردن یک زاده ی شر استفاده می شود بسیار مهم و تاثیر گذار است (صحنه دیدن نوزاد روزماری توسط وی را بیاد بیاورید ترس در چهره و چشمان وی موج میزد)
جوایز و افتخارات : اسکار : برنده در رشته ی بهترین بازیگر نقش مکمل زن و نامزد در رشته ب بهترین فیلم نامه ی اقتباسی
و ....
نمره : ۸ از۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
rosemary's baby 1968
کارگردان : رومن پولانسکی
نویسنده : رومن پولانسکی
بازیگران : میا فارو ، جان کاساوتیس و ...
ژانر : تریلر (دلهره آور)
مقدمه: رزماری و گای زوج جوانی به یک آپارتمان اسباب کشی می کنند و در همسایگی آن ها زوج پیری به نام های مینی و رومن زندگی می کنند . اما این زوج در ظاهر مهربان عضو یک انجمن مخفی شیطان پرستی هستند و ...
فرزند شیطان هم باشد در عشق و محبت مادر تاثیر منفی نخواهد داشت. این مهم ترین پیامی است که از این فیلم در ذهن من خواهد ماند.
یکی از حواشی مهم فیلم که توجه مرا جلب کرد (معمولا حواشی فیلم برای من مهم نیست) قتل همسر کارگردان(رومن) یعنی شارون تیت به دست گروه شیطان پرستی (البته یه عده میگن مذهبی های افراطی که رهبرشون رو مسیح مبارزه با نژاد های غیر سفید میپندارن هستند) به رهبری چارلز منسن بود.
ظاهرا قتل شارون تیت بار دار به دلیل محتوای فیلم بچه رزماری بوده است.
تقابل انسانیت و شیطان درون ، تقابلی که در آن انسانیت به واسطه ی یکی از مهمترین ویژگی انسانیت یعنی مهر و محبت مادری از شیطان درون و شیطان مادی (جامعه ی امروزی، مذاهب دروغین و تحریف شده مدرنیسم و ...) شکست می خورد.
مهم ترین نماد های فیلم دلهره آور که به خوبی این ژانر را از ژانر وحشت جدا می کند ایجاد ترس از عوامل واقعی است و همچین ترس از حادثه ای که هنوز اتفاق نیوفتاده (تعلیق) است و فیلم بچه رزماری یکی از بهترین فیلم های این ژانر (البته بهترین فیلم این ژانر فیلم روانی هیچکاک است)
در این فیلم رومن پولانسکی توانست به خوبی با استفاده از ویژگی ها فنی فیلم مثل نور پردازی و زاویه ی دوربین موسقی متن و ترس و تعلیق از حادثه ی پیش رو را (که نمی دانیم چیست و همین ندانستن هم عامل ایجاد تعلیق است) در دل مخاطب جای دهد (درست مثل فیلم روانی)
از دیگر ویژگی های مهم فیلم همزاد پنداری مخاطب با شخصیت رزماری است که مهم ترین دلیل آن تردید مخاطب در این است که واقعیت چیست. تا آخر فیلم متوجه نمی شویم که آیا رزماری دچار توهم شده یا واقعا توطئه ای مهم در کار است و حتی توطئه ای که رزماری فکر می کند میداند هم درست از آب در نمی آید و توطئه بسیار بزرگتر از تصورات مخاطب و رزماری است.
فضا سازی فیلم به آرامی پیش میرود و تردید و ترس به آرامی در جان مخاطب قرار میگیرد و احتمالا بعد از پایان فیلم هم مخاطب را رها نمی کند .
داستان پردازی خوب فیلم باعث می شود اتفاقات فیلم باور پذیر و واقع گرایانه جلوه کنند و اگر داستان پردازی خوب نبود مخاطب اتفاقات فیلم را باور نمی کرد و در نتیجه تعلیق و ترسی هم وجود نداشت.
موسیقی متن تاثیر مهمی در روند ایجاد ترس و اضطراب در مخاطب دارد.
بازی عالی میا فارو در شخصیت پردازی یک زن معصوم که از معصومیت و مهربانی او برای به دنیا آوردن یک زاده ی شر استفاده می شود بسیار مهم و تاثیر گذار است (صحنه دیدن نوزاد روزماری توسط وی را بیاد بیاورید ترس در چهره و چشمان وی موج میزد)
جوایز و افتخارات : اسکار : برنده در رشته ی بهترین بازیگر نقش مکمل زن و نامزد در رشته ب بهترین فیلم نامه ی اقتباسی
و ....
نمره : ۸ از۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
به نام خدا
departed 2006
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: جک نیکلسون ، لئوناردو دیکاپریو، مت دیمون ، مارک والبرگ و ...
نویسنده : ویلیام موناهان
ژانر : نئو نوار جنایی
مقدمه: یک مامور پلیس ایالتی بوستون در تشکیلات گانگستر های محلی نفوذ می کند و از طرف دیگر یکی دیگر از افسران اداره ی پلیس ایالتی جاسوس سر دسته ی گانگستر ها در اداره ی پلیس است و ...
چون درباره ی این فیلم شنیده بودم که کپی یک فیلم هنگ کنگی به اسم
infernal affairs 2002
هست و باور نمی کردم این موضوع رو فیلم هنگ کنگی رو هم دیدم بعد دیدن این فیلم ، در واقع نه تنها در کلیات بلکه در جزئیات هم فیلم جدا مانده کپی فیلم هنگ کنگی هست منتها از هر لحاظ فیلم اسکورسیزی برتری محسوسی داره به فیلم هنگ کنگی ، شخصیت پردازی های بهتر و ویژگی های روان شناختی فیلم و همچنین داستان پیچیده تر از برتری های دپارتد نسبت به اینفرنال افیر هست.
بار ها این دیالوگ را شنیده بودم : از بچگی به ما یاد دادن که یا باید پلیس باشیم یا خلاف کار ، اما سوال من اینه وقتی یک اسلحه ی پر رو به سمتت نشونه گرفتن چه فرقی میکنه که کدوم طرفی باشی؟
فیلم جدا مانده (رفتگان یا مردگان ) در غالب یک فیلم پلیسی و هیجان انگیز وفا داری ، خیانت ، شک و اطمینان و ترجیه دادن و از همه مهم تر نفوذ در سازمان ها را بررسی می کند.
جدا از بحث های فنی که اشاره خواهم کرد تماشای این فیلم درس های زیادی برای موفقیت در زندگی و شغل مخاطبین به آن ها می آموزد درس هایی که با بررسی موشکافانه ی روابط میان دو سازمان رقیب (در این فیلم اداره ی پلیس و سازمان مافیا) ارائه می شوند.
این فیلم مطالب آموزنده ی بسیاری دارد
بهترین دیالوگ فیلم که درس زندگی است.
کاستلو:اگه بخوای یه چیزی به این كاكا سیاه ها بگم. اون اینه :
هیچ كس بهتون كمك نمیكنه. خودتون باید موفق بشین.
این دیالوگ رو باید با طلا نوشت
این که ای مردم هیچ کسی بهتون کمک نمیکنه ، خودتون باید موفق بشید.
سالیوان شخصیتی جاه طلب که از نگاه او به مجلس ایالتی می توان جاه طلبی او را متوجه شد.
تلاش برای رفتن به طبقه ی بالای اجتماعی (خانه ای که سالیوان می خرد) تا فرصت بهتر زیستن را پیدا کند نشان میدهد فرصت برابر در کشور های پیشرفته فقط با هم طبقه ای های خود معنا دارد (و در کشور هایی مثل ایران که فرصت معنا ندارد چه برسه به برابر) و تلاش سالیوان برای رسیدن به فرصت های بهتر فقط با ارتقای طبقه ی اجتماعی میسر میشود.
وقتي بحث نفوذ مطرح باشد حفظ اطلاعات خود و كشف اطلاعات دشمن، موضوع تمام فعاليت هاي استراتژيك خواهد بود.
براي حفظ اطلاعات ناچار هستيد به گونه اي هنرمندانه رمزگذاري كنيد كه براي هم تيمي ها قابل درك و براي تيم مقابل غير قابل درك باشد و به موازات آن بايد كوشيد تا شيوه رمزگذاري اطلاعات تيم مقابل را كشف كرد.
اما حقيقت كمي دردناك است وقتي در مقابل يك ساختار قانوني، يك مجموعه مافيايي بتواند عرض اندام كند، پيروزي حتماً از آن مافياست چرا كه اگر سيستم هاي مافيايي نفوذ بهتري نداشتند اصلاً به وجود نمي آمدند بنابراين همواره با اين حقيقت تلخ رو به رو مي شويم كه مافيا يك قدم جلوتر است و اگر غير از اين ديده شد، احتمالاً به اراده مافيا و براي ترتيب دادن يك نمايش خود ساخته است.
عوامل پليس وقتي در مافيا نفوذ مي كنند با ريسك بيشتري مواجه مي شوند چرا كه در هر صورت در وقوع جرم دخيل و شريك مي شوند كه همكاري با پليس و حتي حكم مأموريت نمي تواند بيشتر حد مشخصي از تبعات جرم بكاهد اما در سمت مقابل عوامل مافيايي كه در پليس نفوذ مي كنند قدرت بيشتري دارند چرا كه مي توانند از اختيارات قانوني براي سرپوش نهادن به تخلفات خود استفاده كنند و همين تفاوت است كه باعث مي شود در مبارزات اطلاعاتي، همواره جريان هاي مافيايي يك قدم جلوتر باشند.
وقتي رقابت در عرصه هاي اطلاعاتي و امنيتي باشد، حساسيت كار چندين برابر خواهد بود به نحوي كه اولين اشتباه، آخرين اشتباه است.
شخصیت پردازی و بازیگران: از ویژگی های مثبت فیلم شخصیت پردازی و نقش آفرینی عالی بازیگران فیلم است
خلق شخصیت های خاکستری قرینه ی هم (دیمون و دیکاپریو) که دائم در حال رقابت با هم برای موفقیت در کار خود هستند موفقیتی که باعث شکست دیگری میشود و بیننده تا آخر متوجه نیست چه کسی پیروز می شود و این ترس و نگرانی را این دو شخصیت به خوبی به بیننده القا می کنند (مخصوصا دیکاپریو ) که تنها شخصیت کمی مثبت فیلم (بیلی کاستینگ) را ارائه میدهد در واقع در این فیلم شخصیت قهرمانی وجود ندارد.
پنهان کردن لایه های خشم و غم پشت چهره ی نقاب یک پلیس (دیکاپریو )
عصیان گر و پرخاش گر و مضطرب و به انتهای صبر رسیده ، از ویژگی های عالی بازی دیکاپریو در این فیلم است.
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
departed 2006
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: جک نیکلسون ، لئوناردو دیکاپریو، مت دیمون ، مارک والبرگ و ...
نویسنده : ویلیام موناهان
ژانر : نئو نوار جنایی
مقدمه: یک مامور پلیس ایالتی بوستون در تشکیلات گانگستر های محلی نفوذ می کند و از طرف دیگر یکی دیگر از افسران اداره ی پلیس ایالتی جاسوس سر دسته ی گانگستر ها در اداره ی پلیس است و ...
چون درباره ی این فیلم شنیده بودم که کپی یک فیلم هنگ کنگی به اسم
infernal affairs 2002
هست و باور نمی کردم این موضوع رو فیلم هنگ کنگی رو هم دیدم بعد دیدن این فیلم ، در واقع نه تنها در کلیات بلکه در جزئیات هم فیلم جدا مانده کپی فیلم هنگ کنگی هست منتها از هر لحاظ فیلم اسکورسیزی برتری محسوسی داره به فیلم هنگ کنگی ، شخصیت پردازی های بهتر و ویژگی های روان شناختی فیلم و همچنین داستان پیچیده تر از برتری های دپارتد نسبت به اینفرنال افیر هست.
بار ها این دیالوگ را شنیده بودم : از بچگی به ما یاد دادن که یا باید پلیس باشیم یا خلاف کار ، اما سوال من اینه وقتی یک اسلحه ی پر رو به سمتت نشونه گرفتن چه فرقی میکنه که کدوم طرفی باشی؟
فیلم جدا مانده (رفتگان یا مردگان ) در غالب یک فیلم پلیسی و هیجان انگیز وفا داری ، خیانت ، شک و اطمینان و ترجیه دادن و از همه مهم تر نفوذ در سازمان ها را بررسی می کند.
جدا از بحث های فنی که اشاره خواهم کرد تماشای این فیلم درس های زیادی برای موفقیت در زندگی و شغل مخاطبین به آن ها می آموزد درس هایی که با بررسی موشکافانه ی روابط میان دو سازمان رقیب (در این فیلم اداره ی پلیس و سازمان مافیا) ارائه می شوند.
این فیلم مطالب آموزنده ی بسیاری دارد
بهترین دیالوگ فیلم که درس زندگی است.
کاستلو:اگه بخوای یه چیزی به این كاكا سیاه ها بگم. اون اینه :
هیچ كس بهتون كمك نمیكنه. خودتون باید موفق بشین.
این دیالوگ رو باید با طلا نوشت
این که ای مردم هیچ کسی بهتون کمک نمیکنه ، خودتون باید موفق بشید.
سالیوان شخصیتی جاه طلب که از نگاه او به مجلس ایالتی می توان جاه طلبی او را متوجه شد.
تلاش برای رفتن به طبقه ی بالای اجتماعی (خانه ای که سالیوان می خرد) تا فرصت بهتر زیستن را پیدا کند نشان میدهد فرصت برابر در کشور های پیشرفته فقط با هم طبقه ای های خود معنا دارد (و در کشور هایی مثل ایران که فرصت معنا ندارد چه برسه به برابر) و تلاش سالیوان برای رسیدن به فرصت های بهتر فقط با ارتقای طبقه ی اجتماعی میسر میشود.
وقتي بحث نفوذ مطرح باشد حفظ اطلاعات خود و كشف اطلاعات دشمن، موضوع تمام فعاليت هاي استراتژيك خواهد بود.
براي حفظ اطلاعات ناچار هستيد به گونه اي هنرمندانه رمزگذاري كنيد كه براي هم تيمي ها قابل درك و براي تيم مقابل غير قابل درك باشد و به موازات آن بايد كوشيد تا شيوه رمزگذاري اطلاعات تيم مقابل را كشف كرد.
اما حقيقت كمي دردناك است وقتي در مقابل يك ساختار قانوني، يك مجموعه مافيايي بتواند عرض اندام كند، پيروزي حتماً از آن مافياست چرا كه اگر سيستم هاي مافيايي نفوذ بهتري نداشتند اصلاً به وجود نمي آمدند بنابراين همواره با اين حقيقت تلخ رو به رو مي شويم كه مافيا يك قدم جلوتر است و اگر غير از اين ديده شد، احتمالاً به اراده مافيا و براي ترتيب دادن يك نمايش خود ساخته است.
عوامل پليس وقتي در مافيا نفوذ مي كنند با ريسك بيشتري مواجه مي شوند چرا كه در هر صورت در وقوع جرم دخيل و شريك مي شوند كه همكاري با پليس و حتي حكم مأموريت نمي تواند بيشتر حد مشخصي از تبعات جرم بكاهد اما در سمت مقابل عوامل مافيايي كه در پليس نفوذ مي كنند قدرت بيشتري دارند چرا كه مي توانند از اختيارات قانوني براي سرپوش نهادن به تخلفات خود استفاده كنند و همين تفاوت است كه باعث مي شود در مبارزات اطلاعاتي، همواره جريان هاي مافيايي يك قدم جلوتر باشند.
وقتي رقابت در عرصه هاي اطلاعاتي و امنيتي باشد، حساسيت كار چندين برابر خواهد بود به نحوي كه اولين اشتباه، آخرين اشتباه است.
شخصیت پردازی و بازیگران: از ویژگی های مثبت فیلم شخصیت پردازی و نقش آفرینی عالی بازیگران فیلم است
خلق شخصیت های خاکستری قرینه ی هم (دیمون و دیکاپریو) که دائم در حال رقابت با هم برای موفقیت در کار خود هستند موفقیتی که باعث شکست دیگری میشود و بیننده تا آخر متوجه نیست چه کسی پیروز می شود و این ترس و نگرانی را این دو شخصیت به خوبی به بیننده القا می کنند (مخصوصا دیکاپریو ) که تنها شخصیت کمی مثبت فیلم (بیلی کاستینگ) را ارائه میدهد در واقع در این فیلم شخصیت قهرمانی وجود ندارد.
پنهان کردن لایه های خشم و غم پشت چهره ی نقاب یک پلیس (دیکاپریو )
عصیان گر و پرخاش گر و مضطرب و به انتهای صبر رسیده ، از ویژگی های عالی بازی دیکاپریو در این فیلم است.
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
جک نیکلسون یک هیولای ملموس و روی اعصاب و زجر آور را به نمایش می گذاشت.
حالات چهره و لحن او در نشان دادن تنفر از جاسوس (در سکانس صحبت با دیکاپریو ) دائم استرس را به بیننده منتقل می کرد و در ذهن خود می گفتم الانه که بزنه بکشه بیلی رو.
مارک والبرگ هم نقش یک پلیس بد دهن و روی اعصاب را ایفا می کرد که به جای حمایت از شخصیت بیلی کاستینگ او را عذاب می داد و همان طور که روی اعصاب بیلی بود روی اعصاب مخاطب نیز بود. کمدی تلخی که به اجرا در می آورد همزمان هم مخاطب را می خنداند (یاد فیلم ted می افتادم) اما با گذشت فیلم خنده جای خود را به عذاب میداد و در بین فیلم های که وی نقش آفرینی کرده (و من دیده ام) بهترین نقش آفرینی و شخصیت پردازی را دارد.
از دیگر مشخصه های فیلم :
موسیقی متن عالی و متناسب با ریتم فیلم
فیلم نامه ی جذاب و نسبتا قوی(البته ضعف های فیلم هم فقط در فیلم نامه بود )
جمع کردن و جا دادن همه چیز در دنیای کوچک بوستون توسط اسکورسیزی.
تدوین خوب که باعث ایجاد ریتم مناسب و نسبتا تند می شود و صحنه های اضافی و خسته کننده ندارد.
فضا سازی عالی جنایی و میزانسن های گانگستری.
فیلم برداری مناسب و اکثرا از نگاه شخصیت ها (ارتفاع دوربین به اندازه ی قد انسان ) که مخاطب را بهتر در وارد فضای داستان می کرد.
و در کل روایت فیلم هم خوانی بالایی با فرم و محتوای آن دارد.
پایان بندی فیلم :
پایان بندی عالی ، تراژیک و غافل گیر کننده و متفاوت از دیگر فیلم های مشابه هالیوود ، نبود قهرمان در آخر فیلم فقط یک عده قاتل بی رحم
در انتها که با مرگ غیر منتظره ی شخصیت اصلی سیلی محکمی به بیننده میزند. این ایجاد شوک با پرتاب شدن رئیس بخش پلیس مخفی ها (مارتین شین) از ساختمان ایجاد می شود و این شوک ها و مرگ های بی مقدمه و ناگهانی تا پایان ادامه دارد.
تنها ضعف فیلم در بخش مطابق بودن فیلم نامه با واقعیت بود که برای مثال استخدام فرزند خوانده ی یک جنایت کار در پلیس و نقش کلیدی وی در ماموریت دستگیری آن مجرم و همچین ضعف های پلیس در کار های ساده و پیش پا افتاده. چطور میشود رئیس بخش پلیس مخفی متوجه تعقیب شدن خود توسط افراد سازمانش نشود.
جوایز و افتخارات: اسکار : برنده ی جایزه در رشته های : بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامه ی اقتباسی ، بهترین تدوین و نامزد در رشته ی بهترین بازیگر مکمل مرد
گلدن گلوب : برنده ی جایزه در رشته های : بهترین فیلم درام ، بهترین کارگردانی ، بهترین بازیگر نقش اول مرد (دیکاپریو ) ، دو نامزدی بهترین بازیگر مکمل مرد و نامزدی بهترین فیلم نامه
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
حالات چهره و لحن او در نشان دادن تنفر از جاسوس (در سکانس صحبت با دیکاپریو ) دائم استرس را به بیننده منتقل می کرد و در ذهن خود می گفتم الانه که بزنه بکشه بیلی رو.
مارک والبرگ هم نقش یک پلیس بد دهن و روی اعصاب را ایفا می کرد که به جای حمایت از شخصیت بیلی کاستینگ او را عذاب می داد و همان طور که روی اعصاب بیلی بود روی اعصاب مخاطب نیز بود. کمدی تلخی که به اجرا در می آورد همزمان هم مخاطب را می خنداند (یاد فیلم ted می افتادم) اما با گذشت فیلم خنده جای خود را به عذاب میداد و در بین فیلم های که وی نقش آفرینی کرده (و من دیده ام) بهترین نقش آفرینی و شخصیت پردازی را دارد.
از دیگر مشخصه های فیلم :
موسیقی متن عالی و متناسب با ریتم فیلم
فیلم نامه ی جذاب و نسبتا قوی(البته ضعف های فیلم هم فقط در فیلم نامه بود )
جمع کردن و جا دادن همه چیز در دنیای کوچک بوستون توسط اسکورسیزی.
تدوین خوب که باعث ایجاد ریتم مناسب و نسبتا تند می شود و صحنه های اضافی و خسته کننده ندارد.
فضا سازی عالی جنایی و میزانسن های گانگستری.
فیلم برداری مناسب و اکثرا از نگاه شخصیت ها (ارتفاع دوربین به اندازه ی قد انسان ) که مخاطب را بهتر در وارد فضای داستان می کرد.
و در کل روایت فیلم هم خوانی بالایی با فرم و محتوای آن دارد.
پایان بندی فیلم :
پایان بندی عالی ، تراژیک و غافل گیر کننده و متفاوت از دیگر فیلم های مشابه هالیوود ، نبود قهرمان در آخر فیلم فقط یک عده قاتل بی رحم
در انتها که با مرگ غیر منتظره ی شخصیت اصلی سیلی محکمی به بیننده میزند. این ایجاد شوک با پرتاب شدن رئیس بخش پلیس مخفی ها (مارتین شین) از ساختمان ایجاد می شود و این شوک ها و مرگ های بی مقدمه و ناگهانی تا پایان ادامه دارد.
تنها ضعف فیلم در بخش مطابق بودن فیلم نامه با واقعیت بود که برای مثال استخدام فرزند خوانده ی یک جنایت کار در پلیس و نقش کلیدی وی در ماموریت دستگیری آن مجرم و همچین ضعف های پلیس در کار های ساده و پیش پا افتاده. چطور میشود رئیس بخش پلیس مخفی متوجه تعقیب شدن خود توسط افراد سازمانش نشود.
جوایز و افتخارات: اسکار : برنده ی جایزه در رشته های : بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامه ی اقتباسی ، بهترین تدوین و نامزد در رشته ی بهترین بازیگر مکمل مرد
گلدن گلوب : برنده ی جایزه در رشته های : بهترین فیلم درام ، بهترین کارگردانی ، بهترین بازیگر نقش اول مرد (دیکاپریو ) ، دو نامزدی بهترین بازیگر مکمل مرد و نامزدی بهترین فیلم نامه
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
long shot 2019
کارگردان: جاناتان لوین
بازیگران : ست روگن ، شارلز ترون و ...
نویسنده : دن استرلینگ ، لیز هانا
ژانر : کمدی ، عاشقانه
مقدمه : یک روزنامه نگار که تازه از کارش استعفا داده در یک مهمانی عشق دوران کودکی خود را ملاقات می کند و ...
خوب مثل اکثر فیلم های عاشقانه ی کمدی که دیدم و حتی غیر کمدی ها اولش دو نفر عاشق هم میشن و تا اواسط فیلم خوش میگذرونن بعد بینشون جدایی می افته و آخرش هم هپی اندینگ میشه و به هم میرسن فکر کنم قدیمی ترین فیلم هایی که با این موضوع دیده بودم آپارتمان بود و بعضی ها داغش رو دوست دارن.
شارلوت فیلد (ترون) نقش وزیر امور خارجه فعلی را که مایل به تبدیل شدن به اولین رئیس جمهور زن ایالات متحده است بازی می کند و شخصیت فرد فلارسکی (روگن) یک روزنامه نگار صریح و با استعداد برای گفتن نامناسب ترین چیزها در بدترین لحظات ممکن شناخته میشود پایه های اصلی فیلم هستند که واقعا بیننده را جذب فیلم می کنند اما مشکل در داستان و روایت فیلم است که کاملا تکراری است.
شیمی بین شارلوت و فرد خوب در آمده و فیلم دارای صحنه های خنده دار (ولی نه زیاد) و همچنین اکشن غیر منتظره است . روند فیلم نامه به شخصیت ها اجازه می دهد که رابطه ی خوبی بین آن ها شکل بگیرد و برای مخاطب هم رابطه ی دو شخصیت اصلی جذاب و باور پذیر باشد.
شارلز ترون مثل همیشه خوب ظاهر شده و هم به عنوان یک سیاست مدار و هم به عنوان یک دوست دختر اهل فان به دل می نشیند، روگن هم با این که تلاشش را می کند تا خوب ظاهر شود ولی شخصیت خنده دار و جذابی ندارد و فقط شعار های روشن فکرانه می دهد.
شخصیت رئیس جمهور چمبرز که بسیار خود شیفته است و احتمالا نماد ترامپ بسیار عالی در آمده که این شخصیت پردازی خوب مدیون بازیگر نقش آن یعنی باب ادنکیرک است .
علاوه بر نماد ترامپ فیلم از آغاز با شعار های مثلا ضد نژاد پرستی و ... شروع میشود که در فیلم های چند سال اخیر تبدیل به روند عادی و کلیشه ای شده است.
سخن آخر : هرچند که در ظاهر فیلم خنده دار و جذابی به نظر میرسد ولی مثل فیلم
murder mystery
فقط بازیگران خوبی دارد هرچند از لحاظ داستان و نقش آفرینی بازیگران این فیلم بهتر است اما در مقایسه با فیلمی مثل
tag 2018
خنده دار نیست و اگر ندیده باشید هم چیز خاصی را از دست نداده اید.
نمره : ۵ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
long shot 2019
کارگردان: جاناتان لوین
بازیگران : ست روگن ، شارلز ترون و ...
نویسنده : دن استرلینگ ، لیز هانا
ژانر : کمدی ، عاشقانه
مقدمه : یک روزنامه نگار که تازه از کارش استعفا داده در یک مهمانی عشق دوران کودکی خود را ملاقات می کند و ...
خوب مثل اکثر فیلم های عاشقانه ی کمدی که دیدم و حتی غیر کمدی ها اولش دو نفر عاشق هم میشن و تا اواسط فیلم خوش میگذرونن بعد بینشون جدایی می افته و آخرش هم هپی اندینگ میشه و به هم میرسن فکر کنم قدیمی ترین فیلم هایی که با این موضوع دیده بودم آپارتمان بود و بعضی ها داغش رو دوست دارن.
شارلوت فیلد (ترون) نقش وزیر امور خارجه فعلی را که مایل به تبدیل شدن به اولین رئیس جمهور زن ایالات متحده است بازی می کند و شخصیت فرد فلارسکی (روگن) یک روزنامه نگار صریح و با استعداد برای گفتن نامناسب ترین چیزها در بدترین لحظات ممکن شناخته میشود پایه های اصلی فیلم هستند که واقعا بیننده را جذب فیلم می کنند اما مشکل در داستان و روایت فیلم است که کاملا تکراری است.
شیمی بین شارلوت و فرد خوب در آمده و فیلم دارای صحنه های خنده دار (ولی نه زیاد) و همچنین اکشن غیر منتظره است . روند فیلم نامه به شخصیت ها اجازه می دهد که رابطه ی خوبی بین آن ها شکل بگیرد و برای مخاطب هم رابطه ی دو شخصیت اصلی جذاب و باور پذیر باشد.
شارلز ترون مثل همیشه خوب ظاهر شده و هم به عنوان یک سیاست مدار و هم به عنوان یک دوست دختر اهل فان به دل می نشیند، روگن هم با این که تلاشش را می کند تا خوب ظاهر شود ولی شخصیت خنده دار و جذابی ندارد و فقط شعار های روشن فکرانه می دهد.
شخصیت رئیس جمهور چمبرز که بسیار خود شیفته است و احتمالا نماد ترامپ بسیار عالی در آمده که این شخصیت پردازی خوب مدیون بازیگر نقش آن یعنی باب ادنکیرک است .
علاوه بر نماد ترامپ فیلم از آغاز با شعار های مثلا ضد نژاد پرستی و ... شروع میشود که در فیلم های چند سال اخیر تبدیل به روند عادی و کلیشه ای شده است.
سخن آخر : هرچند که در ظاهر فیلم خنده دار و جذابی به نظر میرسد ولی مثل فیلم
murder mystery
فقط بازیگران خوبی دارد هرچند از لحاظ داستان و نقش آفرینی بازیگران این فیلم بهتر است اما در مقایسه با فیلمی مثل
tag 2018
خنده دار نیست و اگر ندیده باشید هم چیز خاصی را از دست نداده اید.
نمره : ۵ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
Forwarded from alireza ripper
بالاخره کیفیت بلوری اومد و دیدم فیلم رو بعد ماه ها انتظار و محاصره شدن در میان اسپویلر ها.
تصمیم داشتم فیلم رو به قصد لذت ببینم و متنی ننویسم دربارش چون اگه می نوشتم مجبور بودم به نقطه ضعف ها هم دقت کنم ولی با این که سعی کردم چشمم رو رو ویژگی های مثبت و منفی ببندم ازش لذت ببرم باز هم توجهم به چند نکته جلب شد.
هیچ یک از فیلم های اونجرز لیاقت نمره ی ۱۰ رو ندارن چون هیچ کدوم شاهکار نیست (چون نمی خوام متن طولانی بشه از توضیحات مفصل میگذرم) چون مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار ماندگاری در زمان که این ماندگاری با ویژگی برجسته ی یک فیلم به شدت در ارتباط و چون مهم ترین ویژگی این فیلم ها جلوه های ویژه و ... هست ماندگار نیست در زمان ، در سینما و حتی تلوزیون جلوه های ویژه همیشه بهتر از قبل میشه (ولی برای مثال نقش آفرینی بازیگرانی مثل آلپاچینو تو پدر خوانده تکرار نمیشه چه برسه به این که بهترش هم بیاد)
همچنین این فیلم از هر لحاظ نسبت به قسمت قبل عقب گرد داشته پس قسمت قبل بهتره ولی جالب اینکه این فیلم نمره ی بهتری داره از قسمت قبلی تو سایت imdb ( آفرین به مارول فن ها)
بیشتر زمان فیلم به کش دادن و شوخی های بی جا گذشت و یکم حوصله سر بر بود یک ساعت آخر پر از هیجان و حال کردن بود (هر چند باز هم قسمت قبل بهتر بود از لحاظ هیجان و سرگرمی ) هر چند جنگ آخر زیادی شلوغ بود ولی نبرد بین تانوس و مرد آهنی و کاپیتان راجرز و تور عالی بود.
اون نقش آفرینی آخر رابرت جونیور (مرد آهنی) هم خوب بود ولی نه در حد اسکار (صحنه ی بلک ویدو و هاوک آی ناراحت کننده تر بود)
کاپیتان مارول هم همچنان نچسب و مغرور . تانوس هم از حالت خاکستری رفته بود به سمت سیاهی مطلق و
جلوه های ویژه اوف عالی بود .
در کل خوب و لذت بخش بود هرچند به عنوان یکپایان بر دوره ای مهم از مارول باید بهتر از قسمت قبل می بود.
نمره : ۷ از ۱۰
@NaghdeFilmoSerial
تصمیم داشتم فیلم رو به قصد لذت ببینم و متنی ننویسم دربارش چون اگه می نوشتم مجبور بودم به نقطه ضعف ها هم دقت کنم ولی با این که سعی کردم چشمم رو رو ویژگی های مثبت و منفی ببندم ازش لذت ببرم باز هم توجهم به چند نکته جلب شد.
هیچ یک از فیلم های اونجرز لیاقت نمره ی ۱۰ رو ندارن چون هیچ کدوم شاهکار نیست (چون نمی خوام متن طولانی بشه از توضیحات مفصل میگذرم) چون مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار ماندگاری در زمان که این ماندگاری با ویژگی برجسته ی یک فیلم به شدت در ارتباط و چون مهم ترین ویژگی این فیلم ها جلوه های ویژه و ... هست ماندگار نیست در زمان ، در سینما و حتی تلوزیون جلوه های ویژه همیشه بهتر از قبل میشه (ولی برای مثال نقش آفرینی بازیگرانی مثل آلپاچینو تو پدر خوانده تکرار نمیشه چه برسه به این که بهترش هم بیاد)
همچنین این فیلم از هر لحاظ نسبت به قسمت قبل عقب گرد داشته پس قسمت قبل بهتره ولی جالب اینکه این فیلم نمره ی بهتری داره از قسمت قبلی تو سایت imdb ( آفرین به مارول فن ها)
بیشتر زمان فیلم به کش دادن و شوخی های بی جا گذشت و یکم حوصله سر بر بود یک ساعت آخر پر از هیجان و حال کردن بود (هر چند باز هم قسمت قبل بهتر بود از لحاظ هیجان و سرگرمی ) هر چند جنگ آخر زیادی شلوغ بود ولی نبرد بین تانوس و مرد آهنی و کاپیتان راجرز و تور عالی بود.
اون نقش آفرینی آخر رابرت جونیور (مرد آهنی) هم خوب بود ولی نه در حد اسکار (صحنه ی بلک ویدو و هاوک آی ناراحت کننده تر بود)
کاپیتان مارول هم همچنان نچسب و مغرور . تانوس هم از حالت خاکستری رفته بود به سمت سیاهی مطلق و
جلوه های ویژه اوف عالی بود .
در کل خوب و لذت بخش بود هرچند به عنوان یکپایان بر دوره ای مهم از مارول باید بهتر از قسمت قبل می بود.
نمره : ۷ از ۱۰
@NaghdeFilmoSerial