از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود :
Sharp Objects
یادداشتی از سریال اجسام تیز
درابتدا و هنگامی که مسئول دفتر روزنامه ماموریتی مبنی بر تحقیق و نگارش گزارشی درمورد قتلهای رخ داده در شهر ویندگپ رابه کامیل پریکر (ایمی آدامز) محول میکند به عنوان مخاطب فرض میکنیم این پرنده نیز همچون خیل عظیم داستانهای جنایی است که در آثار سینمایی و تلویزیونی دیگر مشاهده نموده ایم... چند قتل. چند مظنون. پلیسهایی مشغول تحقیق و شایعات محلی و ... اما به محض اینکه با کامیل و گذشته مبهمش آشنا میشویم به اصطلاح حساب کار دستمان می آید : این یک پرونده ساده نیست. یک جهنم است. عذابی است که زجرکش میکند و با هرقدمی که بیشتر برای کشف حقیقت برداشته میشود گویی لایه ای از روح کامیل نیز ازجای خود کنده میشود ..
اجسام تیز در باب دست و پا زدن در باتلاق حقایق است.
سریال جز آن دسته از آثاری قرار میگیرد که هرچندابتدا با مسئله کشف حقیقت و نابودی اهریمن آغاز میشود اما هرچه پیش میرود هراسی هولناک و سوزناک را برجان مخاطب و قهرمان زخم خورده اش می اندازد. هراسی که رفته رفته بر مراحل کشف و شهود حل پرونده فائق آمده و در لحظات پایانی سریال آرزو میکنیم تا اثر همانجا تمام شود و گویا نمیخواهیم ضربه مهلک پایانی را بپذیریم.
البته که اجسام تیز دراین بخش کم کاری نمیکند و چنان پایان دهشتناکی را ارائه میکند که تا مدتها توان آنرا فراموش کرد. سازندگان اجسام تیز در طی هشت اپیزود با روایتی کند و روشی قطره چکانی در ارائه اطلاعات (چه کشف پرونده و چه گذشته کامیل) عملا کاری میکنند ارزش و مفهوم واژه فلاش بک و از آن مهمتر تدوین جایگاه بالاتری نسبت به سایر عناصر بازی کنند. تقطیع نماها و طول هر نما نقش بسزایی در انتقال حس تشویش و دلهره به مخاطب را دارند. درست به مانند سریال درخشان دیگر شبکه HBO (دروغهای کوچک بزرگ) زمانی که سریال مابین حال و گذشته. کابوس و واقعیت حرکت میکند التهاب به اوج خود میرسد .
اجسام تیز در مورد سلسله انتقال شرارت از نسلی به نسل دیگر است. سریال انواع بیماری های روانی را نمایش میدهد و از زجردادن مخاطب نیز ابایی ندارد. نماهای بسته از خون. خودزنی و بدنهای زخمی را به وفور در اثر خواهید دید که نشان از آن دارد که تماشا سریال را به هر فردی نمیتوان پیشنهاد داد. اجسام تیز آشکارا آزار میدهد و با تکیه به این مولفه کار راپیش میبرد.
اجسام تیز در مورد زنی است که برای فرار از گذشته زندگی تازه ای آغاز کرده اما دست سرنوشت او را به همان دوزخ باز میگرداند. سریال تاکید دارد انسان را گریزی از سرنوشتش نیست و گاهی هرچقدر سعی در فرار از آن داشته باشیم به همان باز خواهیم گشت. کامیل پریکر این اصل را میپذیرد و به سیم آخر میزند و تا پای مرگ هم میرود. هرچند در انتها زنده از مسیر دوزخی خویش به سمت حیات باز میگردد اما تجربه جدیدش کاری میکند مرگ را بر ادامه زندگی ترجیح دهد. اجسام تیز در مورد نفوذ و گسترش پلیدی و تاریکی بر روح زمانه ماست. اجسام تیز تعبیر یک آخرالزمان وهمناک است. جایی که هیچگاه نمیتوان خیر را از شر دوست را از دشمن تشخیص داد... در دنیای اجسام تیز میبایست همچون کامیل پریکر خطر را به جان خرید و میبایست تا انتهای راه را رفت... اجسام تیز را حتما تماشا کنید .
امتیاز : 9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
Sharp Objects
یادداشتی از سریال اجسام تیز
درابتدا و هنگامی که مسئول دفتر روزنامه ماموریتی مبنی بر تحقیق و نگارش گزارشی درمورد قتلهای رخ داده در شهر ویندگپ رابه کامیل پریکر (ایمی آدامز) محول میکند به عنوان مخاطب فرض میکنیم این پرنده نیز همچون خیل عظیم داستانهای جنایی است که در آثار سینمایی و تلویزیونی دیگر مشاهده نموده ایم... چند قتل. چند مظنون. پلیسهایی مشغول تحقیق و شایعات محلی و ... اما به محض اینکه با کامیل و گذشته مبهمش آشنا میشویم به اصطلاح حساب کار دستمان می آید : این یک پرونده ساده نیست. یک جهنم است. عذابی است که زجرکش میکند و با هرقدمی که بیشتر برای کشف حقیقت برداشته میشود گویی لایه ای از روح کامیل نیز ازجای خود کنده میشود ..
اجسام تیز در باب دست و پا زدن در باتلاق حقایق است.
سریال جز آن دسته از آثاری قرار میگیرد که هرچندابتدا با مسئله کشف حقیقت و نابودی اهریمن آغاز میشود اما هرچه پیش میرود هراسی هولناک و سوزناک را برجان مخاطب و قهرمان زخم خورده اش می اندازد. هراسی که رفته رفته بر مراحل کشف و شهود حل پرونده فائق آمده و در لحظات پایانی سریال آرزو میکنیم تا اثر همانجا تمام شود و گویا نمیخواهیم ضربه مهلک پایانی را بپذیریم.
البته که اجسام تیز دراین بخش کم کاری نمیکند و چنان پایان دهشتناکی را ارائه میکند که تا مدتها توان آنرا فراموش کرد. سازندگان اجسام تیز در طی هشت اپیزود با روایتی کند و روشی قطره چکانی در ارائه اطلاعات (چه کشف پرونده و چه گذشته کامیل) عملا کاری میکنند ارزش و مفهوم واژه فلاش بک و از آن مهمتر تدوین جایگاه بالاتری نسبت به سایر عناصر بازی کنند. تقطیع نماها و طول هر نما نقش بسزایی در انتقال حس تشویش و دلهره به مخاطب را دارند. درست به مانند سریال درخشان دیگر شبکه HBO (دروغهای کوچک بزرگ) زمانی که سریال مابین حال و گذشته. کابوس و واقعیت حرکت میکند التهاب به اوج خود میرسد .
اجسام تیز در مورد سلسله انتقال شرارت از نسلی به نسل دیگر است. سریال انواع بیماری های روانی را نمایش میدهد و از زجردادن مخاطب نیز ابایی ندارد. نماهای بسته از خون. خودزنی و بدنهای زخمی را به وفور در اثر خواهید دید که نشان از آن دارد که تماشا سریال را به هر فردی نمیتوان پیشنهاد داد. اجسام تیز آشکارا آزار میدهد و با تکیه به این مولفه کار راپیش میبرد.
اجسام تیز در مورد زنی است که برای فرار از گذشته زندگی تازه ای آغاز کرده اما دست سرنوشت او را به همان دوزخ باز میگرداند. سریال تاکید دارد انسان را گریزی از سرنوشتش نیست و گاهی هرچقدر سعی در فرار از آن داشته باشیم به همان باز خواهیم گشت. کامیل پریکر این اصل را میپذیرد و به سیم آخر میزند و تا پای مرگ هم میرود. هرچند در انتها زنده از مسیر دوزخی خویش به سمت حیات باز میگردد اما تجربه جدیدش کاری میکند مرگ را بر ادامه زندگی ترجیح دهد. اجسام تیز در مورد نفوذ و گسترش پلیدی و تاریکی بر روح زمانه ماست. اجسام تیز تعبیر یک آخرالزمان وهمناک است. جایی که هیچگاه نمیتوان خیر را از شر دوست را از دشمن تشخیص داد... در دنیای اجسام تیز میبایست همچون کامیل پریکر خطر را به جان خرید و میبایست تا انتهای راه را رفت... اجسام تیز را حتما تماشا کنید .
امتیاز : 9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
سریال های برتر از نظر خودم از سریال هایی که دیدم
لیست به ترتیب برتر بودن و ... نیست.
سریال هایی که به شدت توصیه میکنم به ترتیب حروف الفبا
11.22.63 . animal kingdom . attack on titan . avatar last air bender . banshee . band of brothers . better call sual . black sails . breaking bad . batman the animated series . crown . dexter .fargo. friends . game of thrones . grand tour . hell on wheels . house . house of cards . last kingdom . mad men . mind hunter . narcos( Colombia و Mexico) . peaky blinders . power . prison break . rick and morty . rome . Seinfeld . shameless . sharp object . Sherlock . sons of anarchy . Spartacus . sopranos . strike back . true detective . Vikings . weeds . west World . wire
@NaghdeFilmoSerial
لیست به ترتیب برتر بودن و ... نیست.
سریال هایی که به شدت توصیه میکنم به ترتیب حروف الفبا
11.22.63 . animal kingdom . attack on titan . avatar last air bender . banshee . band of brothers . better call sual . black sails . breaking bad . batman the animated series . crown . dexter .fargo. friends . game of thrones . grand tour . hell on wheels . house . house of cards . last kingdom . mad men . mind hunter . narcos( Colombia و Mexico) . peaky blinders . power . prison break . rick and morty . rome . Seinfeld . shameless . sharp object . Sherlock . sons of anarchy . Spartacus . sopranos . strike back . true detective . Vikings . weeds . west World . wire
@NaghdeFilmoSerial
The Sopranos Theme Song
fx
موسیقی تیتراژ سریال شاهکار sopranos آبروی تلوزیون
@NaghdeFilmoSerial
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی از فیلم شکار
The Hunt 2012
#حاوی_اسپویل
بی شک فیلم شکار یکی از بهترین فیلم های آموزنده است،فیلم های غیر زبان انگلیسی (دانمارکی) که تا به حال دیدم.و به جرعت یکی از بهترین فیلم های سینما.یعنی صد حیف و صد حیف که توسط هالیوود ساخته نشده وگرنه به راحتی اسکار را درو میکرد.
اول از همه باید کارگردان فیلم را بخاطر شجاعت و جسارت و ریسک بسیار بزرگی که انجام داده تحسین کرد (توماس وینتربرگ)می پرسید چرا؟خوب اگر هنوز فیلم را ندید و به داستان فیلم دقت کنید می فهمید که شاید این فیلم کسل کننده و زجر آور باشد(آخر یادداشت داستان را بخوانید).اما فیلم آنقدر جذاب پیش میرود که زمان از دست شما خارج میشود.خوب برویم سراغ نکته بعدی...نمیشود گفت بازی همه بازیگران عالی بود چون واقعا بازیگر نقش اگنس (مادر کلارا)بسیار زجر آور بود که حال آدم را به هم میزد به گونه ای که اصلا حس صحنه ای که اتفاق میفتاد را نمیتوانست به مخاطب منتقل کند ولی خوب میگذریم.اما از ایشان بگذریم بازی دیگر بازیگران خصوصا بازیگر نقش لوکاس یعنی مدس میکلسن و بازیگر نقش کلارا عالی هستند.بازیگر نقش کلارا با این که بچه ای کوچک است(البته فیلم سال ۲۰۱۲ ساخته شده است)اما به خوبی حال و هوای خود را برای ما در فیلم به تصویر میکشد.حسی که لوکاس در زمان تهمت زدن دارد به خوبی به ما نشان داده میشود.در کل بازی بازیگران خوب است.موسیقی فیلم هم عالی است و کاملا با وقایع فیلم هماهنگ پیش میرود و با بیننده ارتباط برقرار میکند.طراحی صحنه بسیار عالی بود.مثلا صحنه ای که در کلیسا دعا روز اول سال برگزار میشد که بدون شک بهترین صحنه فیلم بود.خوب میخواهم درباره داستان کمی صحبت کنم:پیام فیلم این بود که نباید سریع قضاوت کرد چون که زود قضاوت کردن نتیجه ای جز پشیمانی و ندامت به دنبال نخواهد داشت.داستان فیلم درباره فردی به اسم لوکاس است که از همسر خود جدا شده است.به او اتهام زده میشود که به بچه هایی که در مهد کودکی که لوکاس هم کار میکند تجاوز کرده است.نکته اینجاست که حتی فشاری که تمام مردم بر روی لوکاس می آورند او تسلیم نمیشود چون واقعا آن کار را انجام نداده است.حالا سوال پیش میایید آیا واقعا تجاوزی رخ داده است؟بله تجاوز واقعا رخ داده اما نه توسط لوکاس.شک من بر روی تورستن یعنی همان برادر کلارا بود که حالا که چند مطلب را در اینترنت خواندم خیلی ها هم همین عقیده را دارند.مردم هم در آخر فیلم بالاخره بر سر عقل آمدند اما هیچکس در آخر نفهمید که تجاوز کار چه کسی بوده است.و اما نکته آخر:تیری که در لحظات آخر فیلم به سمت لوکاس زده شد را نمیشود گفت که کار چه کسی بوده است؟میشود گفت کار یکی از همان مردم بود که هنوز بی گناهی لوکس را باور نداشتند.یا میشود گفت کار تورستن بود ولی بنظرم تورستن بود چون نتوانست هدف خوبی بگیرد و او را بزند و اگر کار یکی از مردم هم بوده باشد به دلیل اینکه در شعری زندگی میکردند که بیشتر مردم شکارچی بودند لوکاس باید کشته میشد.
جمع بندی:این فیلم را باید با خانواده دید تا همه خانواده از آن درس بگیرند.این فیلم درس زندگی را به ما میدهد به ساده ترین روش ممکن و در آخر هم بگویم شبیه به این اتفاق در زندگی بسیاری از ما اتفاق افتاده است.آن لحظه حس بسیار بدی داشتیم و شاید حتی حس انتقام.اما لوکاس هیچوقت به دنبال انتقام نرفت،پس بیایید زود قضاوت نکنیم.
IMDB:8.3
Rotten tomatoes:92%
Metacritic:77
امتیاز:10
خلاصه داستان:معلمی که به تنهایی زندگی میکند و در حال تلاش برای بدست آوردن حق حضانت فرزندش است؛ در حالی که در این راه به موفقیت نزدیک شده است و از طرفی عشق تازهای یافته، ناگهان زندگی اش به طرز وحشتناکی با یک دروغ کوچک از هم میپاشد…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
The Hunt 2012
#حاوی_اسپویل
بی شک فیلم شکار یکی از بهترین فیلم های آموزنده است،فیلم های غیر زبان انگلیسی (دانمارکی) که تا به حال دیدم.و به جرعت یکی از بهترین فیلم های سینما.یعنی صد حیف و صد حیف که توسط هالیوود ساخته نشده وگرنه به راحتی اسکار را درو میکرد.
اول از همه باید کارگردان فیلم را بخاطر شجاعت و جسارت و ریسک بسیار بزرگی که انجام داده تحسین کرد (توماس وینتربرگ)می پرسید چرا؟خوب اگر هنوز فیلم را ندید و به داستان فیلم دقت کنید می فهمید که شاید این فیلم کسل کننده و زجر آور باشد(آخر یادداشت داستان را بخوانید).اما فیلم آنقدر جذاب پیش میرود که زمان از دست شما خارج میشود.خوب برویم سراغ نکته بعدی...نمیشود گفت بازی همه بازیگران عالی بود چون واقعا بازیگر نقش اگنس (مادر کلارا)بسیار زجر آور بود که حال آدم را به هم میزد به گونه ای که اصلا حس صحنه ای که اتفاق میفتاد را نمیتوانست به مخاطب منتقل کند ولی خوب میگذریم.اما از ایشان بگذریم بازی دیگر بازیگران خصوصا بازیگر نقش لوکاس یعنی مدس میکلسن و بازیگر نقش کلارا عالی هستند.بازیگر نقش کلارا با این که بچه ای کوچک است(البته فیلم سال ۲۰۱۲ ساخته شده است)اما به خوبی حال و هوای خود را برای ما در فیلم به تصویر میکشد.حسی که لوکاس در زمان تهمت زدن دارد به خوبی به ما نشان داده میشود.در کل بازی بازیگران خوب است.موسیقی فیلم هم عالی است و کاملا با وقایع فیلم هماهنگ پیش میرود و با بیننده ارتباط برقرار میکند.طراحی صحنه بسیار عالی بود.مثلا صحنه ای که در کلیسا دعا روز اول سال برگزار میشد که بدون شک بهترین صحنه فیلم بود.خوب میخواهم درباره داستان کمی صحبت کنم:پیام فیلم این بود که نباید سریع قضاوت کرد چون که زود قضاوت کردن نتیجه ای جز پشیمانی و ندامت به دنبال نخواهد داشت.داستان فیلم درباره فردی به اسم لوکاس است که از همسر خود جدا شده است.به او اتهام زده میشود که به بچه هایی که در مهد کودکی که لوکاس هم کار میکند تجاوز کرده است.نکته اینجاست که حتی فشاری که تمام مردم بر روی لوکاس می آورند او تسلیم نمیشود چون واقعا آن کار را انجام نداده است.حالا سوال پیش میایید آیا واقعا تجاوزی رخ داده است؟بله تجاوز واقعا رخ داده اما نه توسط لوکاس.شک من بر روی تورستن یعنی همان برادر کلارا بود که حالا که چند مطلب را در اینترنت خواندم خیلی ها هم همین عقیده را دارند.مردم هم در آخر فیلم بالاخره بر سر عقل آمدند اما هیچکس در آخر نفهمید که تجاوز کار چه کسی بوده است.و اما نکته آخر:تیری که در لحظات آخر فیلم به سمت لوکاس زده شد را نمیشود گفت که کار چه کسی بوده است؟میشود گفت کار یکی از همان مردم بود که هنوز بی گناهی لوکس را باور نداشتند.یا میشود گفت کار تورستن بود ولی بنظرم تورستن بود چون نتوانست هدف خوبی بگیرد و او را بزند و اگر کار یکی از مردم هم بوده باشد به دلیل اینکه در شعری زندگی میکردند که بیشتر مردم شکارچی بودند لوکاس باید کشته میشد.
جمع بندی:این فیلم را باید با خانواده دید تا همه خانواده از آن درس بگیرند.این فیلم درس زندگی را به ما میدهد به ساده ترین روش ممکن و در آخر هم بگویم شبیه به این اتفاق در زندگی بسیاری از ما اتفاق افتاده است.آن لحظه حس بسیار بدی داشتیم و شاید حتی حس انتقام.اما لوکاس هیچوقت به دنبال انتقام نرفت،پس بیایید زود قضاوت نکنیم.
IMDB:8.3
Rotten tomatoes:92%
Metacritic:77
امتیاز:10
خلاصه داستان:معلمی که به تنهایی زندگی میکند و در حال تلاش برای بدست آوردن حق حضانت فرزندش است؛ در حالی که در این راه به موفقیت نزدیک شده است و از طرفی عشق تازهای یافته، ناگهان زندگی اش به طرز وحشتناکی با یک دروغ کوچک از هم میپاشد…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
سایه یک شک
The Hunt
سکانس ابتدایی فیلم درخشان شکار ساخته( توماس وینتربرگ) برخلاف مابقی بخشهای فیلم شاد و مفرح وامیدوارکننده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد. جمعی دوستانه سرخوش و خوشحال مشغول تفریح کنار دریاچه ای هستند. مردان برهنه گشته و درون آب میپرند . باهم شوخی میکنند و پس از پایان کار درحالیکه مشغول آواز خواندن هستند محیط را ترک میکنند. وینتربرگ تصویر این جمع را در میزانسنی آرامش بخش و دوست داشتنی میان طبیعتی بکر به تصویر میکشد. موسیقی لطیف نیز نواخته شده و به کمک مناظر چشمنواز این سکانس می آیند تا مقدمه شکار نوید اثری شاد و سرزنده را سردهد اما به محض اتمام سکانس نام فیلم روی نمایی قرار میگیرد که در آن شاهد درختانی خشک در هوایی نیمه تاریک هستیم به واقع وینتربرگ با این عنوان بندی از همان ابتدا به مخاطب تلنگر میزند شکار و شخصیتهای داخلش قرار نیست روزهای خوشی را سپری کنند.
لوکاس(مدس میکلسن) به عنوان شخصیت اصلی فیلم از همان ابتدا فردی مثبت با ویژگی هایی انسانی معرفی میشود. به عنوان مثال اولین مرتبه که قرار است ورود لوکاس را به مهد کودک مشاهده کنیم وینتربرگ عملیاتی کودکانه و شیرین برای شخصیت پردازی او ترتیب میدهد: کودکان مهد کودک در کمین او نشسته و به محض ورودش به او حمله ور شده و مشغول بازی میشوند. لوکاس آنچنان خوش قلب و مورد اعتماد است که هنوز روز کاریش آغاز نشده برای دیدنش مشتاق هستند. در ادامه نیز مشاهده میکنیم او چنان مورد مقبولیت جمع کاری است که در اماکن خلوت از جمله سرویس بهداشتی با کودکان تنهاست . وینتربرگ کدهای دیگری از لوکاس نیز میدهد همچون اولین سکانسی که کلارا را در فیلم مشاهده میکنیم. دختر خرد سالی که نمیتواند تنها به خانه خود باز گردد و این لوکاس است که او را تاخانه همراهی میکند و پس از رسیدن به خانه همچون عضوی از خانواده داخل میشود.سر یخچال صاحبخانه میرود و گویا عضوی از همانجاست.
بحران شکار اما با یک تهمت نابخردانه شکل میگیرد. کلارا که به طبع به دلیل سن پایین و عدم شناخت از عواطف و احساسات پیچیده انسانی خود از طرف لوکاس طرد میشود داستانی خیالی تحویل دیگران داده و لوکاس را وارد کابوس وارترین بخش زندگی خود میکند. هرچند وینتربرگ خیال تماشاگر را از بابت بی گناهی لوکاس کاملا راحت گذاشته اما نوع واکنش اطرافیان لوکاس شکار را تبدیل به اثری دلهره آور میکند.
وینتربرگ در این فیلم به خوبی و با ریز بینی جامعه به ظاهر شاد و بی دغدغه دانمارک را زیر سوال میبرد. جامعه ای که درمیان دیگر کشورها به کشوری شاد و سرخوش شهره است اما در این فیلم وینتربرگ آنها را بی مسئولیت و غیر قابل اعتماد معرفی میکند. والدین و برادر کلارا آشکارا درقبال دختر خردسال خانواده هیچ کنش مثبتی ندارند. والدین به وفور به دعوا پرداخته و دختر تک وتنها یا بیرون خانه نشسته یا پیاده از خانه به مهدکودک میرود. برادر نیز با بی توجهی و بدون شناخت از آگاهی و قدرت درک کودکانه الفاظ رکیک و جنسی را در خانه تکرار میکند. این نوع بی مسئولیتی موجب میشود تا دختر هم به سمت فردی قابل اعتماد و دوست داشتنی همچون لوکاس گرایش پیدا کند.
دراین اثر افراد بالغ رشد و بلوغ فکری و جسمی نوجوانان را در مراسم باشکوه شکار حیوانات میدانند. چنانچه در یکی از سکانسهای پایانی برای دادن مجوز شکار با سلاح گرم به مارکوس(پسر لوکاس) دور هم جمع میشوند. مست میکنند و چنان ذوق زده هستند که از این مراسم به عنوان تبدیل شدن( پسر به مرد) یاد میکنند.
کارگردانی وینتربرگ هم همتراز با فیلمنامه دقیق اثر عیار کار را بالا برده است. جدا از مقدمه فکر شده فیلم که درابتدا متن بدان اشاره شد وینتربرگ موفق میشود با کمک زبان تصویر ذهن مخاطب را دچار تشویش کند. به عنوان مثال درست قبل از آشکار شدن تهمتی که متوجه لوکاس شده وینتربرگ اورا در غروبی چشمواز که به نورپردازی طبیعی نیز مزین شده مشغول شکار گوزن به تصویر میکشد. از آنجا که اصولا شکار گوزن خود عنصری هشدار دهنده در بسیاری از آثار سینمایی است حساب کار دستمان می آید که در ادامه لوکاس دچار مشکل خواهد شد. مثال دیگر زمانی است که کلارا برای نخستین بار تصمیم به افشاگری خیالی در مورد لوکاس میگیرد. در میزانسنی خلوت کلارا در تاریکی و درمرکز قاب قرار میگیرد و سپس شروع به اعتراف میکند . حضور تک و تنها او در تاریکی نشان از نمایش وجه ترسناک او دارد.
در سکانسی نیزکه به صورت تلفنی قرار است لوکاس در وضعیت آشفته ای قرار بگیرد نور قرمز رنگ چراغ خواب بر او نمایان میشود و هنگامی که از جای خود بلند شده و به سمت پنجره حرکت میکند نورپردازی به گونه ای است که نیمه صورت تاریک و نیمه دیگر روشن است. تضاد در نورپردازی که چهره او را به دو قسمت تقسیم میکند به خوبی وضعیت دوگانه لوکاس را تفهیم میکند. اما شاید بهترین مورد در بحث نورپرازی فیلم در سکانس ماندگار پایانی باشد. بعد از شلیک نا موفق به لوک
The Hunt
سکانس ابتدایی فیلم درخشان شکار ساخته( توماس وینتربرگ) برخلاف مابقی بخشهای فیلم شاد و مفرح وامیدوارکننده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد. جمعی دوستانه سرخوش و خوشحال مشغول تفریح کنار دریاچه ای هستند. مردان برهنه گشته و درون آب میپرند . باهم شوخی میکنند و پس از پایان کار درحالیکه مشغول آواز خواندن هستند محیط را ترک میکنند. وینتربرگ تصویر این جمع را در میزانسنی آرامش بخش و دوست داشتنی میان طبیعتی بکر به تصویر میکشد. موسیقی لطیف نیز نواخته شده و به کمک مناظر چشمنواز این سکانس می آیند تا مقدمه شکار نوید اثری شاد و سرزنده را سردهد اما به محض اتمام سکانس نام فیلم روی نمایی قرار میگیرد که در آن شاهد درختانی خشک در هوایی نیمه تاریک هستیم به واقع وینتربرگ با این عنوان بندی از همان ابتدا به مخاطب تلنگر میزند شکار و شخصیتهای داخلش قرار نیست روزهای خوشی را سپری کنند.
لوکاس(مدس میکلسن) به عنوان شخصیت اصلی فیلم از همان ابتدا فردی مثبت با ویژگی هایی انسانی معرفی میشود. به عنوان مثال اولین مرتبه که قرار است ورود لوکاس را به مهد کودک مشاهده کنیم وینتربرگ عملیاتی کودکانه و شیرین برای شخصیت پردازی او ترتیب میدهد: کودکان مهد کودک در کمین او نشسته و به محض ورودش به او حمله ور شده و مشغول بازی میشوند. لوکاس آنچنان خوش قلب و مورد اعتماد است که هنوز روز کاریش آغاز نشده برای دیدنش مشتاق هستند. در ادامه نیز مشاهده میکنیم او چنان مورد مقبولیت جمع کاری است که در اماکن خلوت از جمله سرویس بهداشتی با کودکان تنهاست . وینتربرگ کدهای دیگری از لوکاس نیز میدهد همچون اولین سکانسی که کلارا را در فیلم مشاهده میکنیم. دختر خرد سالی که نمیتواند تنها به خانه خود باز گردد و این لوکاس است که او را تاخانه همراهی میکند و پس از رسیدن به خانه همچون عضوی از خانواده داخل میشود.سر یخچال صاحبخانه میرود و گویا عضوی از همانجاست.
بحران شکار اما با یک تهمت نابخردانه شکل میگیرد. کلارا که به طبع به دلیل سن پایین و عدم شناخت از عواطف و احساسات پیچیده انسانی خود از طرف لوکاس طرد میشود داستانی خیالی تحویل دیگران داده و لوکاس را وارد کابوس وارترین بخش زندگی خود میکند. هرچند وینتربرگ خیال تماشاگر را از بابت بی گناهی لوکاس کاملا راحت گذاشته اما نوع واکنش اطرافیان لوکاس شکار را تبدیل به اثری دلهره آور میکند.
وینتربرگ در این فیلم به خوبی و با ریز بینی جامعه به ظاهر شاد و بی دغدغه دانمارک را زیر سوال میبرد. جامعه ای که درمیان دیگر کشورها به کشوری شاد و سرخوش شهره است اما در این فیلم وینتربرگ آنها را بی مسئولیت و غیر قابل اعتماد معرفی میکند. والدین و برادر کلارا آشکارا درقبال دختر خردسال خانواده هیچ کنش مثبتی ندارند. والدین به وفور به دعوا پرداخته و دختر تک وتنها یا بیرون خانه نشسته یا پیاده از خانه به مهدکودک میرود. برادر نیز با بی توجهی و بدون شناخت از آگاهی و قدرت درک کودکانه الفاظ رکیک و جنسی را در خانه تکرار میکند. این نوع بی مسئولیتی موجب میشود تا دختر هم به سمت فردی قابل اعتماد و دوست داشتنی همچون لوکاس گرایش پیدا کند.
دراین اثر افراد بالغ رشد و بلوغ فکری و جسمی نوجوانان را در مراسم باشکوه شکار حیوانات میدانند. چنانچه در یکی از سکانسهای پایانی برای دادن مجوز شکار با سلاح گرم به مارکوس(پسر لوکاس) دور هم جمع میشوند. مست میکنند و چنان ذوق زده هستند که از این مراسم به عنوان تبدیل شدن( پسر به مرد) یاد میکنند.
کارگردانی وینتربرگ هم همتراز با فیلمنامه دقیق اثر عیار کار را بالا برده است. جدا از مقدمه فکر شده فیلم که درابتدا متن بدان اشاره شد وینتربرگ موفق میشود با کمک زبان تصویر ذهن مخاطب را دچار تشویش کند. به عنوان مثال درست قبل از آشکار شدن تهمتی که متوجه لوکاس شده وینتربرگ اورا در غروبی چشمواز که به نورپردازی طبیعی نیز مزین شده مشغول شکار گوزن به تصویر میکشد. از آنجا که اصولا شکار گوزن خود عنصری هشدار دهنده در بسیاری از آثار سینمایی است حساب کار دستمان می آید که در ادامه لوکاس دچار مشکل خواهد شد. مثال دیگر زمانی است که کلارا برای نخستین بار تصمیم به افشاگری خیالی در مورد لوکاس میگیرد. در میزانسنی خلوت کلارا در تاریکی و درمرکز قاب قرار میگیرد و سپس شروع به اعتراف میکند . حضور تک و تنها او در تاریکی نشان از نمایش وجه ترسناک او دارد.
در سکانسی نیزکه به صورت تلفنی قرار است لوکاس در وضعیت آشفته ای قرار بگیرد نور قرمز رنگ چراغ خواب بر او نمایان میشود و هنگامی که از جای خود بلند شده و به سمت پنجره حرکت میکند نورپردازی به گونه ای است که نیمه صورت تاریک و نیمه دیگر روشن است. تضاد در نورپردازی که چهره او را به دو قسمت تقسیم میکند به خوبی وضعیت دوگانه لوکاس را تفهیم میکند. اما شاید بهترین مورد در بحث نورپرازی فیلم در سکانس ماندگار پایانی باشد. بعد از شلیک نا موفق به لوک
اس در حالیکه از زاویه دید او تیر انداز را مشاهده میکنیم او درنمایی گنگ و ضدنور مشغول فرار میشود تا التهاب این لحظه به اوج خود برسد.
از قدرت کارگردانی وینتربرگ بازهم میتوان مثال زد. تمام سکانسهای مربوط به فروپاشی روانی افراد فیلم تاثیر گذار و پر حس از آب در آمده اند . لحظه کتک کاری لوکاس درفروشگاه را به یاد آورید که خشونت کلامی و فیزیکی به اوج میرسد و وینتربرگ بدون هیچگونه اغراق نمایشی به شکلی هولناک تصویری واقعی از خورد شدن انسانی را به تصویر میکشد. یا مثال دیگر که به راستی فراموش نشدنی از آب در آمده در کلیسا اتفاق می افتد. وینتربرگ قبل از آغاز مشاجره میان لوکاس و دوستش در چند نما چهره آشفته لوکاس را به تصویر میکشد. چهره خسته و نا امیدی که نشان از روحی زخم خورده و آزرده دارد . سپس حرکت او به سمت جمعیت را داریم و آغاز درگیری. التهاب این سکانس بیش از هرچیز مدیون قاب شناسی درست وینتربرگ و بازی درخشان میکلسن است.
میکلسن در این فیلم موفق میشود جلوه های متفاوتی از یک مرد آسیب پذیر را ارئه دهد. در بخشهایی که اضطراب و نگرانی بر وی حاکم میشود او این حس را با چشمان خود و لحن آرام گفتارش بروز میدهد. در مقابل زمانی که نمیتواند خشمش را کنترل کند با فریادهایی که میزند و نگاه تند و بی پروایی که به اطرافیان دارد حالت تهاجمی به خود میگیرد .او التهاب و تشویش شخصیت لوکاس را جدا از چهره و گفتار در نوع راه رفتن نیز رعایت میکند. به عنوان مثال در بخش ابتدایی اثر که شرایط عادی است لوکاس همچون مردان دیگر با وقار و اعتماد به نفس قدم بر میدارد اما در بخش مقابل سرعت قدمهایش نیز تغییر میکنند و نوع راه رفتن او نوعی حس پریشانی و گیج بودن را تداعی میکند.
شکار اگرچه همانطور که پیشتر نیز اشاره شد از همان ابتدا لوکاس را بیگناه جلوه میدهد اما با پایان بندی وهمناک خود تاکید دارد شک همچون جنونی بی انتهاست که میتواند خود فرد شکاک و افراد پیرامون را به مرز تباهی بکشاند. در پایان این فیلم گلوله ای از سمت سلاحی نا معلوم و از سمت فردی نا معلوم شلیک میشود تا وینتربرگ یادآوری کند وقتی لکه ای سیاه در جامه ای پدیدار شد افرادی سر از گوشه و کنار در می آورند و به خیال خودبرای نابودی آن تلاش میکنند هرچند شاید لکه ای به اشتباه سیاه تعبیر شود و شاید لکه جبران ناپذیر اصلی در ذهن افراد به ظاهر متمدن دنیای امروز پدیدار شده باشد.
امتیاز :9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
از قدرت کارگردانی وینتربرگ بازهم میتوان مثال زد. تمام سکانسهای مربوط به فروپاشی روانی افراد فیلم تاثیر گذار و پر حس از آب در آمده اند . لحظه کتک کاری لوکاس درفروشگاه را به یاد آورید که خشونت کلامی و فیزیکی به اوج میرسد و وینتربرگ بدون هیچگونه اغراق نمایشی به شکلی هولناک تصویری واقعی از خورد شدن انسانی را به تصویر میکشد. یا مثال دیگر که به راستی فراموش نشدنی از آب در آمده در کلیسا اتفاق می افتد. وینتربرگ قبل از آغاز مشاجره میان لوکاس و دوستش در چند نما چهره آشفته لوکاس را به تصویر میکشد. چهره خسته و نا امیدی که نشان از روحی زخم خورده و آزرده دارد . سپس حرکت او به سمت جمعیت را داریم و آغاز درگیری. التهاب این سکانس بیش از هرچیز مدیون قاب شناسی درست وینتربرگ و بازی درخشان میکلسن است.
میکلسن در این فیلم موفق میشود جلوه های متفاوتی از یک مرد آسیب پذیر را ارئه دهد. در بخشهایی که اضطراب و نگرانی بر وی حاکم میشود او این حس را با چشمان خود و لحن آرام گفتارش بروز میدهد. در مقابل زمانی که نمیتواند خشمش را کنترل کند با فریادهایی که میزند و نگاه تند و بی پروایی که به اطرافیان دارد حالت تهاجمی به خود میگیرد .او التهاب و تشویش شخصیت لوکاس را جدا از چهره و گفتار در نوع راه رفتن نیز رعایت میکند. به عنوان مثال در بخش ابتدایی اثر که شرایط عادی است لوکاس همچون مردان دیگر با وقار و اعتماد به نفس قدم بر میدارد اما در بخش مقابل سرعت قدمهایش نیز تغییر میکنند و نوع راه رفتن او نوعی حس پریشانی و گیج بودن را تداعی میکند.
شکار اگرچه همانطور که پیشتر نیز اشاره شد از همان ابتدا لوکاس را بیگناه جلوه میدهد اما با پایان بندی وهمناک خود تاکید دارد شک همچون جنونی بی انتهاست که میتواند خود فرد شکاک و افراد پیرامون را به مرز تباهی بکشاند. در پایان این فیلم گلوله ای از سمت سلاحی نا معلوم و از سمت فردی نا معلوم شلیک میشود تا وینتربرگ یادآوری کند وقتی لکه ای سیاه در جامه ای پدیدار شد افرادی سر از گوشه و کنار در می آورند و به خیال خودبرای نابودی آن تلاش میکنند هرچند شاید لکه ای به اشتباه سیاه تعبیر شود و شاید لکه جبران ناپذیر اصلی در ذهن افراد به ظاهر متمدن دنیای امروز پدیدار شده باشد.
امتیاز :9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
کوتاه درباره فیلم :
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی از فیلم باشگاه مشت زنی(مبارزه)
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
❤1🔥1
احترام به رییس بزرگ :
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
از مسابقه افراد حاضر در محل با یکدیگر درگیر هستند. دراین نما خانمی به دستور رییس محل مسابقه مشغول نواختن پیانو میشود. در پس زمینه شاهد هرج و مرج و زدوخورد شهروندان هستیم و درپیش زمینه تصویر خانم راداریم و موسیقی ملایمی که نواخته میشود در تضاد با حوادث داخل فیلم میشود. مثال دیگر نما درخشانی است که در آن لاموتا به مانند همیشه خشمگین شده و به دیوار زندان مشت میکوبد. لاموتا در تاریک و روشن قاب دوربین فریاد میزند ومشت میکوبد و پس از مجروح شدن دست خویش گوشه ای نشسته و مشغول آه و ناله میشود. به غیر از بازو دست راستش تمام بدن او درتاریکی مطلق فرو رفته و همزمان صدای عجز او را هم میشنویم.
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
ragign bull 1980
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: رابرت دنیرو ، جو پشی ، کتی موریارتی و ...
نویسنده: پل شریدر ، ماردیک مارتین
ژانر : درام ، ورزشی
مقدمه : جیک لاموتا که یک بوکسور میان وزن حرفه ای است در آرزوی رسیدن به قهرمانی میان وزن جهان است اما مشکلات شخصی و خانوادگی بیشتر از رقیبان مانع رسیدن او به کمربند قهرمانی است و ...
یکی از بهترین ساخته های استاد اسکورسیزی همین گاو خشمگین است. رابرت دنیرو هم بهترین نقش آفرینی عمرش را به پای این فیلمگذاشت.
از افزایش وزن با نوشابه و ساندویچ تا تمرین های واقعی برای آماده شدن به عنوان شخصیت یک بوکسور حرفه ای حتی دنیرو با جیک لاموتا ی واقعی هم چندین مبارزه انجام داد تا سبک او را بیاموزد و در کل متد اکتینگ دنیرو در این فیلم بیش از هر فیلم دیگری به چشم میخورد.
مارتین اسکورسیزی با رابرت دنیرو و با کمک روایت و فیلم نامه و حتی نور پردازی یکی از ماندگار ترین شخصیت های تاریخ سینما را رقم زد.
داستان و روایت فیلم شخصیت هایی دوست داشتنی و پر از مشکل (در کل کاریزماتیک ) را ساخته و پرداخته کرده است و کارگردانی عالی مارتین اسکورسیزی با نشان دادن ارتباط تنگاتنگ بین زندگی شخصی و بوکس برای مثال تنبیه خود در رینگ به خاطر شکست در زندگی ، عدم تمرکز در رینگ به خاطر مشکلات شخصی ، خشونت و عصیان در زندگی به خاطر شکست در مسابقات همراه با بازی عالی بازیگران از جمله رابرت دنیرو و جو پشی باعث باور پذیر تر بودن فیلم و ارتباط مخاطب با شخصیت ها می شود .
عوامل فنی هم تاثیر مهمی در فضا سازی و شخصیت پردازی داشتند . نور پردازی :
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند که در به تصویر کشیدن شخصیت خاکستری لاموتا تاثیر مهمی داشت .
موسیقی زیبا و مرثیه گونه ، تدوین عالی به خصوص در صحنه های مشت زنی ، فیلم برداری از زاویه های مختلف که همراه با تدوین مخاطب را وارد رینگ مسابقه می کرد و مبارزه را از چشم دو بوکسور میدید و این روش بعد ها در فیلم های مختلف در مورد ورزش بوکس تکرار شد و همچنین صحنه های اسلو موشن در مبارزات.
جلوه های خیره کننده و ناب بصری ، صدا گذاری عالی به خصوص صدای مبارزات و جمعیت . نویسندگی عمیق و تاثیر گذار که روابط انسانی و خانوادگی را در کنار زندگی حرفه ای به بهترین شکل به نمایش می گذاشت و شخصیت به دنبال رستگاری را به تصویر می کشید.
گریم عالی که چاق شدن صورت لاموتا و همچنین زخم ها و صدماتی که در میدان مبارزه متحمل می شد را بسیار عالی و واقع گرایانه ایجاد کرده بودند.
همه ی ویژگی هایی که در بالا ذکر کردم باعث شده تا فیلم در اوج تکنیک و قسمت های فنی و فرم باشد.
در ابتدای فیلم لاموتا را فردی چاق و شکست خورده به نمایش می گذارد و با تدوین و بازگشت به گذشته و در طول فیلم دلایل شکست لاموتا را متوجه می شویم ( دلایل را ذکر خواهم کرد)
فیلم برداری به چند دلیل سیاه و سفید انجام شده ، نشان دادن زندگی سیاه و پر از مشکل شخصیت (معدود لحاظ خوشی در زندگی لاموتا رنگی فیلم برداری شده)، نمایش فیلم در درجه ی سنی x برای فرار از سانسور و مهم ترین دلیل نمایش مستند گونه : چون فیلم بر اساس زندگی لاموتا ساخته شده و اسکورسیزی سعی دارد حالت مستند به آن بدهد سیاه و سفید ساخته شده (اگر از لاموتا ی واقعی و زندگی و مبارزاتش فیلم برداری میشد با توجه به امکانات آن دوره فقط فیلم برداری سیاه و سفید موجود بود).
برگردیم به دلیل شکست لاموتا : در صحنه ی زندان لاموتا به دیوار مشت می کوبد و می گوید چرا ، چرا
یک دیالوگ معروف فیلم American history x :باب سوئینی(Avery Brooks): یه زمانی بود که من همه چیز و همه کس رو برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتن مقصر می دونستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا . اما هیچوقت جواب نگرفتم. می دونی چرا؟ چون سوال غلطی می پرسیدم. باید سوال درست رو پرسید.
درِک وینیارد(Edward Norton): مثلا چه سوالی؟
باب سوئینی: تاحالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟ (یعنی خودت مقصر وضع زندگیت هستی )
و دقیقا عامل تمام مشکلات لاموتا خود وی بود اما دائم سعی می کرد دیگران را مقصر جلوه دهد و از آن ها اعتراف به گناه و شکست را بگیرد (صحنه ی دعوا با همسرش و بردارش و مبارزه در میدان بوکس) و چون سوال اشتباهی را می پرسید به جواب نمی رسید و در آخر به رستگاری هم نرسید.
تمام ویژگی های مثبت فیلم باعث شده با گذشت سال ها هنوز هم معیار باشد برای مقایسه ی فیلم های ژانر فرعی ورزشی
و همین ماندگاری در زمان مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
ragign bull 1980
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
بازیگران: رابرت دنیرو ، جو پشی ، کتی موریارتی و ...
نویسنده: پل شریدر ، ماردیک مارتین
ژانر : درام ، ورزشی
مقدمه : جیک لاموتا که یک بوکسور میان وزن حرفه ای است در آرزوی رسیدن به قهرمانی میان وزن جهان است اما مشکلات شخصی و خانوادگی بیشتر از رقیبان مانع رسیدن او به کمربند قهرمانی است و ...
یکی از بهترین ساخته های استاد اسکورسیزی همین گاو خشمگین است. رابرت دنیرو هم بهترین نقش آفرینی عمرش را به پای این فیلمگذاشت.
از افزایش وزن با نوشابه و ساندویچ تا تمرین های واقعی برای آماده شدن به عنوان شخصیت یک بوکسور حرفه ای حتی دنیرو با جیک لاموتا ی واقعی هم چندین مبارزه انجام داد تا سبک او را بیاموزد و در کل متد اکتینگ دنیرو در این فیلم بیش از هر فیلم دیگری به چشم میخورد.
مارتین اسکورسیزی با رابرت دنیرو و با کمک روایت و فیلم نامه و حتی نور پردازی یکی از ماندگار ترین شخصیت های تاریخ سینما را رقم زد.
داستان و روایت فیلم شخصیت هایی دوست داشتنی و پر از مشکل (در کل کاریزماتیک ) را ساخته و پرداخته کرده است و کارگردانی عالی مارتین اسکورسیزی با نشان دادن ارتباط تنگاتنگ بین زندگی شخصی و بوکس برای مثال تنبیه خود در رینگ به خاطر شکست در زندگی ، عدم تمرکز در رینگ به خاطر مشکلات شخصی ، خشونت و عصیان در زندگی به خاطر شکست در مسابقات همراه با بازی عالی بازیگران از جمله رابرت دنیرو و جو پشی باعث باور پذیر تر بودن فیلم و ارتباط مخاطب با شخصیت ها می شود .
عوامل فنی هم تاثیر مهمی در فضا سازی و شخصیت پردازی داشتند . نور پردازی :
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند که در به تصویر کشیدن شخصیت خاکستری لاموتا تاثیر مهمی داشت .
موسیقی زیبا و مرثیه گونه ، تدوین عالی به خصوص در صحنه های مشت زنی ، فیلم برداری از زاویه های مختلف که همراه با تدوین مخاطب را وارد رینگ مسابقه می کرد و مبارزه را از چشم دو بوکسور میدید و این روش بعد ها در فیلم های مختلف در مورد ورزش بوکس تکرار شد و همچنین صحنه های اسلو موشن در مبارزات.
جلوه های خیره کننده و ناب بصری ، صدا گذاری عالی به خصوص صدای مبارزات و جمعیت . نویسندگی عمیق و تاثیر گذار که روابط انسانی و خانوادگی را در کنار زندگی حرفه ای به بهترین شکل به نمایش می گذاشت و شخصیت به دنبال رستگاری را به تصویر می کشید.
گریم عالی که چاق شدن صورت لاموتا و همچنین زخم ها و صدماتی که در میدان مبارزه متحمل می شد را بسیار عالی و واقع گرایانه ایجاد کرده بودند.
همه ی ویژگی هایی که در بالا ذکر کردم باعث شده تا فیلم در اوج تکنیک و قسمت های فنی و فرم باشد.
در ابتدای فیلم لاموتا را فردی چاق و شکست خورده به نمایش می گذارد و با تدوین و بازگشت به گذشته و در طول فیلم دلایل شکست لاموتا را متوجه می شویم ( دلایل را ذکر خواهم کرد)
فیلم برداری به چند دلیل سیاه و سفید انجام شده ، نشان دادن زندگی سیاه و پر از مشکل شخصیت (معدود لحاظ خوشی در زندگی لاموتا رنگی فیلم برداری شده)، نمایش فیلم در درجه ی سنی x برای فرار از سانسور و مهم ترین دلیل نمایش مستند گونه : چون فیلم بر اساس زندگی لاموتا ساخته شده و اسکورسیزی سعی دارد حالت مستند به آن بدهد سیاه و سفید ساخته شده (اگر از لاموتا ی واقعی و زندگی و مبارزاتش فیلم برداری میشد با توجه به امکانات آن دوره فقط فیلم برداری سیاه و سفید موجود بود).
برگردیم به دلیل شکست لاموتا : در صحنه ی زندان لاموتا به دیوار مشت می کوبد و می گوید چرا ، چرا
یک دیالوگ معروف فیلم American history x :باب سوئینی(Avery Brooks): یه زمانی بود که من همه چیز و همه کس رو برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتن مقصر می دونستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا . اما هیچوقت جواب نگرفتم. می دونی چرا؟ چون سوال غلطی می پرسیدم. باید سوال درست رو پرسید.
درِک وینیارد(Edward Norton): مثلا چه سوالی؟
باب سوئینی: تاحالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟ (یعنی خودت مقصر وضع زندگیت هستی )
و دقیقا عامل تمام مشکلات لاموتا خود وی بود اما دائم سعی می کرد دیگران را مقصر جلوه دهد و از آن ها اعتراف به گناه و شکست را بگیرد (صحنه ی دعوا با همسرش و بردارش و مبارزه در میدان بوکس) و چون سوال اشتباهی را می پرسید به جواب نمی رسید و در آخر به رستگاری هم نرسید.
تمام ویژگی های مثبت فیلم باعث شده با گذشت سال ها هنوز هم معیار باشد برای مقایسه ی فیلم های ژانر فرعی ورزشی
و همین ماندگاری در زمان مهم ترین ویژگی یک فیلم شاهکار است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
جوایز و افتخارات: برنده ی اسکار در رشته های: بهترین بازیگر نقش اول مرد ، تدوین و همچنین نامزد در رشته های : نقش مکمل مرد ، نقش مکمل مرد ، بهترین فیلم ، فیلم برداری ، صدا برداری و کارگردانی
و ....
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
و ....
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نورپردازی فیلم «گاو خشمگین» ساخته مارتین اسکورسیزی
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند.
@NaghdeFilmoSerial
سکانسهای داخل خانه با رنگ روشن و سفید و سکانسهای تنهایی و مبارزه با رنگ سیاه پرداخت شدهاند.
@NaghdeFilmoSerial
خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم....
Patrick Melrose
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است)
صدای زنگ تلفن به گوش میرسد.... مردی با حالت خمودگی و بی حوصلگی پاسخ آن را میدهد... مکالمه ای مبنی بر خبر مرگ پدرش در کشوری دیگر را میشنود. با همان مکث و آرامش خم میشود و سرنگی را از روی زمین بر میدارد و به مکالمه ادامه میدهد.. او پاتریک ملروز است!
ازهمان نخستین سکانسی که پاتریک حضورش در سریال را نمایان میکند اوراشخصیتی غیر عادی و عجیب و به دور ازعرف جامعه انسانی مشاهده میکنیم. او مردی است که پس از شنیدن خبر مرگ پدر نه تنها ذره ای غمگین یا شوک زده نمیشود بلکه برای تزریق مخدر اقدام میکند.. انگار نه انگار اصلا خبری به او داده شده است. پاتریک ملروز این سریال عمیقا سیاه و تکان دهنده درمورد یک روح ویران است. از واژه روح استفاده میکنم چون پاتریک سالهاست همچون جنازه ای متحرک خود را از این سو به آن سو میکشد و فقط زندگی را تحمل میکند. ...
پاتریک گویا تنها زندگی را میگذراند تا آنرا تمام کند.بدون هدف و برنامه. بدون هیچگونه میل و اراده و انگیزه برای زندگی.
سریال پس از آنکه در اپیزود درخشان نخستین مارا با زیست نکبت بار و بی قید وبند پاتریک آشنا میکند و ما را با نمایش لحظات مضحک و دیوانه وارش سیراب میکند(سکانسی که پاتریک سعی میکند از شر خاکستر پدر خلاص شود) در اپیزودهای بعدی با فاصله گرفتن از سرعت بالای روایت اپیزود افتتاحیه کم کم و با آرامش به ما مراحل نابودی روح پاتریک را نشان میدهد. سریال درطول پنج اپیزود و در مقاطع زمانی مختلف جلوه های متفاوتی از زندگی پاتریک راتصویر میکند. نکته مشترک در تمام این اپیزودها حبس شدن پاتریک در باتلاقی از بدبختی و بلاتکلیفی است . توده سیاهی که برسر پاتریک آوار شده او را مدام آزار میدهد و پاتریک نیز در راستای تضعیف فروپاشی روانی خویش دست به دامان الکل.مخدر.سکس و... میشود.
سازندگان سریال به درستی تاکید میکنند وجود پلیدی و تاریکی که از همان ابتدا کودکی مسیر زندگی پاتریک را به تباهی کشانده اند نه تنها درطول گذر زمان ازبین نرفته اند بلکه همچون غده های سرطانی رشد کرده اند و درابعاد و اشکال مختلف جامعه حضور دارند.
پاتریک در جدال با این مصیبت و گرفتاری خود را میان انبوهی از شخصیتهای مثبت و منفی نگر میبیند. تعدادی از آنها مدام پاتریک را یاد خاطرات گذشته انداخته و او را از مسیر رستگاری دور میکنند و بلعکس تعدادی نیز برای رسیدن او به کامیابی درتلاشند. چنانچه در زندگی با نمونه های مشابه شخصیت پاتریک برخورد داشته باشید میتوانید تشخیص دهید بازگرداندن آنها به مسیر عادی زندگی کاری است بس دشوار و طاقت فرسا اما سازندگان سریال با خوش بینی موضع روشن و امیدوار کننده ای به پایان آن دارند.
پاتریک ملروز نمایش جدالی است نفسگیر و جذاب با هیولا افسردگی. نبردی جنون آمیز که تماشای آن جلوه های زشت و تاریک بشر رایادآوری میکند. پاتریک ملروز نمایش تنهایی ها و لحظات ساکن و آرام است. گوشه نشینی ها و ترس از گذشته.. نا امیدی از آینده.
این اثر را با دقت و با حوصله تماشا کنید.. پنج ساعت لذت بخش در انتظار شماست .
امتیاز:9
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
Patrick Melrose
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است)
صدای زنگ تلفن به گوش میرسد.... مردی با حالت خمودگی و بی حوصلگی پاسخ آن را میدهد... مکالمه ای مبنی بر خبر مرگ پدرش در کشوری دیگر را میشنود. با همان مکث و آرامش خم میشود و سرنگی را از روی زمین بر میدارد و به مکالمه ادامه میدهد.. او پاتریک ملروز است!
ازهمان نخستین سکانسی که پاتریک حضورش در سریال را نمایان میکند اوراشخصیتی غیر عادی و عجیب و به دور ازعرف جامعه انسانی مشاهده میکنیم. او مردی است که پس از شنیدن خبر مرگ پدر نه تنها ذره ای غمگین یا شوک زده نمیشود بلکه برای تزریق مخدر اقدام میکند.. انگار نه انگار اصلا خبری به او داده شده است. پاتریک ملروز این سریال عمیقا سیاه و تکان دهنده درمورد یک روح ویران است. از واژه روح استفاده میکنم چون پاتریک سالهاست همچون جنازه ای متحرک خود را از این سو به آن سو میکشد و فقط زندگی را تحمل میکند. ...
پاتریک گویا تنها زندگی را میگذراند تا آنرا تمام کند.بدون هدف و برنامه. بدون هیچگونه میل و اراده و انگیزه برای زندگی.
سریال پس از آنکه در اپیزود درخشان نخستین مارا با زیست نکبت بار و بی قید وبند پاتریک آشنا میکند و ما را با نمایش لحظات مضحک و دیوانه وارش سیراب میکند(سکانسی که پاتریک سعی میکند از شر خاکستر پدر خلاص شود) در اپیزودهای بعدی با فاصله گرفتن از سرعت بالای روایت اپیزود افتتاحیه کم کم و با آرامش به ما مراحل نابودی روح پاتریک را نشان میدهد. سریال درطول پنج اپیزود و در مقاطع زمانی مختلف جلوه های متفاوتی از زندگی پاتریک راتصویر میکند. نکته مشترک در تمام این اپیزودها حبس شدن پاتریک در باتلاقی از بدبختی و بلاتکلیفی است . توده سیاهی که برسر پاتریک آوار شده او را مدام آزار میدهد و پاتریک نیز در راستای تضعیف فروپاشی روانی خویش دست به دامان الکل.مخدر.سکس و... میشود.
سازندگان سریال به درستی تاکید میکنند وجود پلیدی و تاریکی که از همان ابتدا کودکی مسیر زندگی پاتریک را به تباهی کشانده اند نه تنها درطول گذر زمان ازبین نرفته اند بلکه همچون غده های سرطانی رشد کرده اند و درابعاد و اشکال مختلف جامعه حضور دارند.
پاتریک در جدال با این مصیبت و گرفتاری خود را میان انبوهی از شخصیتهای مثبت و منفی نگر میبیند. تعدادی از آنها مدام پاتریک را یاد خاطرات گذشته انداخته و او را از مسیر رستگاری دور میکنند و بلعکس تعدادی نیز برای رسیدن او به کامیابی درتلاشند. چنانچه در زندگی با نمونه های مشابه شخصیت پاتریک برخورد داشته باشید میتوانید تشخیص دهید بازگرداندن آنها به مسیر عادی زندگی کاری است بس دشوار و طاقت فرسا اما سازندگان سریال با خوش بینی موضع روشن و امیدوار کننده ای به پایان آن دارند.
پاتریک ملروز نمایش جدالی است نفسگیر و جذاب با هیولا افسردگی. نبردی جنون آمیز که تماشای آن جلوه های زشت و تاریک بشر رایادآوری میکند. پاتریک ملروز نمایش تنهایی ها و لحظات ساکن و آرام است. گوشه نشینی ها و ترس از گذشته.. نا امیدی از آینده.
این اثر را با دقت و با حوصله تماشا کنید.. پنج ساعت لذت بخش در انتظار شماست .
امتیاز:9
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی