Forwarded from alireza ripper
به نام خدا
shining 1980
کارگردان: استنلی کوبریک
بازیگران: جک نیکلسون، شلی دووال ، بری دنن ، ورونیکا فورکه و ...
نویسنده: استیفن کینگ
ژانر: تریلر (دلهره آور) ، روان شناسانه
مقدمه: مرد نویسنده ای همراه خانواده اش در هتلی به عنوان سرایدار زمستان را در هتلی اقامت می گزیند ولی تنهایی و سکوت هتل باعث ایجاد بیماری روانی در جک می شود و توهمات باعث می شوند که قصد جان خانواده ی خود را بکند و ...
فیلم shining در کنار فیلم eyes wide shut از لحاظ محتوا و فلسفه پیچیده ترین و همچنین پر مفهوم ترین فیلم های ساخته ی کوبریک کبیر است.
در نگاه اول این فیلم یک فیلم دلهره آور و روانشناختی است که فقط هدفش بیان آشفتگی ها و ترس های انسان مدرن است اما با تماشای چند باره ی فیلم به ابعاد سیاسی ، اجتماعی و تاریخی فیلم پی میبریم.
وسواس و برداشت های زیاد وی که معروف است در این فیلم هم تکرار شده بود و در کل بازیگران را به مرز دیوانگی کشاند.
این فیلم در واقع نگاه جامعه شناسانه و روان شناسانه به خشونت دارد.
جک نماد انسان کامل است که همه چیز دارد، زن و فرزند دارد. حتی به نظر فردی فرهیخته است. آدمی منظم و مقرراتی است. الکل را ترک کرده. ولی همین آدم در هتل که نماد جامعه است اگر مراقب خود نباشد به سقوط میرسد که همانطور شد. در مقابل همسر و پسرش که در حد او کامل نیستند با قبول ضعف ها و جبران آن بوسیله اعتماد و عشق به یکدیگر از این مهلکه جان سالم به در میبرند.
راهروهای مارپیچ و معمایی بیرون هتل نماینده مشکل پیچیده روانی هستند. دنی و مادرش از این گرفتاری بیرون می آیند چون هردو نقص روانی خود را به گونه ای جبران کرده اند اما تورنس در وسط این مخمصه منجمد می شود. زیرا حاظر نیست مشکلاتش را بپذیرد.
از رود خون گرفته تا دوقلوهای وحشت زده، کوبریک با استفاده از جلوه های دیداری توانسته وحشتی خالص بیافریند، به طوریکه برخی از تصاویر و شات های این فیلم در تاریخ ژانر دلهره آور ماندگار شدند.
کوبریک قصد ندارد بیننده را از فیلم بترساند، بیشتر او نیت دارد که بیننده را از «بشر» و پیچیدگیهای روانی او بترساند و اخطار دهد که اگر مشکلات به ظاهر کوچک را مورد توجه قرار ندهیم به فاجعه منجر خواهد شد.
او در این فیلم و دیگر فیلم هایش
(shining, orange clock, Dr strange love , barry Lyndon ...)
خاطرنشان می سازد که همه افراد بشر قاتل بالقوه هستند و باید این خشونت ذاتی در زمینه و بستر مناسب قرار بگیرد تا احیا بشود.
در ابتدای فیلم و مصاحبه ی جک با مدیر هتل که نماد جان اف کندی است وی درباره خطری که در هتل منتظر جک است هشدار می دهد و در تیتراژ هم شاهد نمایش جک از بالا نشان دهنده ی در خطر بودن وی مانند خرگوشی که تحت تعقیب عقاب است هستیم و در نهایت جک شکار خواهد شد. درست مثل مامورین و جاسوس هایی که شاهد جنایت ها و اتفاق هایی هولناک هستند که باعث فروپاشی روانی آن ها می شوند و مدیر هتل (رئیس جمهور کندی) جک را از خطر آگاه می سازد
صحنه های مثل فوران و خون و دو دختر خردسال و اخطار های مدیر و ... همه و همه باعث ایجاد تعلیق و انتظار فاجعه است ، به قول هیچکاک هیچ ترسی در انفجار نیست بلکه در انتظار آن است. موسیقی عالی فیلم که در طول آن جریان دارد بر اضطراب مخاطب می افزاید
اما مهم ترین عامل ایجاد تعلیق و اضطراب شیمی بین دو شخصیت جک و وندی و فیزیک و حالت چهره ی آن ها با نقش آفرینی عالی جک نیکلسون و شلی دووال هستند که ترس و اضطراب را تا استخوان مخاطب فرو می برند. کوبریک این کارگردان کمال گرا با برداشت های زیاد که هدفش ایجاد کامل ترین و بهترین صحنه ها بود بازیگران فیلم به خصوص شلی دووال را به حد جنون رساند و باور پذیر ترین و ماندگار ترین صحنه را خلق کرد
پسر خانواده مهم ترین شخصیت فیلم است ، گفتگوی او با دوست خیالیش که به دلیل کمبود محبت و تنهایی است باعث می شود مخاطب درگیر این مسئله شود که آیا بیماری روانی کودک خانواده را نابود خواهد کرد یا مسئله ی دیگر
شخصیت پردازی جک بسیار پیچیده و گیج کننده است ، انسانی منظم و البته علاقه مند به انزوا ، پدری مهربان و خانواده دوست اما این همسر و پدر منطقی و مدرن در طول فیلم تبدیل به دیوانه ای می شود که قصد جان خانواده اش را می کند و بدتر اینکه مخاطب متوجه نمی شود که آیا این مشکل از بیماری روانی است یا تاثیر عامل ماوراالطبیعه چون خود شخصیت جک هم نمی تواند واقعیت و توهم را از هم تشخیص دهد.
شخصیت اخلاق مدار جک وارد سیاهی و تاریکی می شود ، تاریکی که در هر شخصی است و به قول جوکر در دارک نایت جنون مثل جاذبه می مونه فقط یک هل لازمه.
استنلی کوبریک هم جمله ای در وصف خیر و شر وجودی انسان گفته است:
ما همه هم خوب وهم بد،هم خیر وهم شرهستیم واگر شما هیچ ناپاکی وپلیدی درخود نمی بینید دلیل آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید.
@NaghdeFilmoSerial
shining 1980
کارگردان: استنلی کوبریک
بازیگران: جک نیکلسون، شلی دووال ، بری دنن ، ورونیکا فورکه و ...
نویسنده: استیفن کینگ
ژانر: تریلر (دلهره آور) ، روان شناسانه
مقدمه: مرد نویسنده ای همراه خانواده اش در هتلی به عنوان سرایدار زمستان را در هتلی اقامت می گزیند ولی تنهایی و سکوت هتل باعث ایجاد بیماری روانی در جک می شود و توهمات باعث می شوند که قصد جان خانواده ی خود را بکند و ...
فیلم shining در کنار فیلم eyes wide shut از لحاظ محتوا و فلسفه پیچیده ترین و همچنین پر مفهوم ترین فیلم های ساخته ی کوبریک کبیر است.
در نگاه اول این فیلم یک فیلم دلهره آور و روانشناختی است که فقط هدفش بیان آشفتگی ها و ترس های انسان مدرن است اما با تماشای چند باره ی فیلم به ابعاد سیاسی ، اجتماعی و تاریخی فیلم پی میبریم.
وسواس و برداشت های زیاد وی که معروف است در این فیلم هم تکرار شده بود و در کل بازیگران را به مرز دیوانگی کشاند.
این فیلم در واقع نگاه جامعه شناسانه و روان شناسانه به خشونت دارد.
جک نماد انسان کامل است که همه چیز دارد، زن و فرزند دارد. حتی به نظر فردی فرهیخته است. آدمی منظم و مقرراتی است. الکل را ترک کرده. ولی همین آدم در هتل که نماد جامعه است اگر مراقب خود نباشد به سقوط میرسد که همانطور شد. در مقابل همسر و پسرش که در حد او کامل نیستند با قبول ضعف ها و جبران آن بوسیله اعتماد و عشق به یکدیگر از این مهلکه جان سالم به در میبرند.
راهروهای مارپیچ و معمایی بیرون هتل نماینده مشکل پیچیده روانی هستند. دنی و مادرش از این گرفتاری بیرون می آیند چون هردو نقص روانی خود را به گونه ای جبران کرده اند اما تورنس در وسط این مخمصه منجمد می شود. زیرا حاظر نیست مشکلاتش را بپذیرد.
از رود خون گرفته تا دوقلوهای وحشت زده، کوبریک با استفاده از جلوه های دیداری توانسته وحشتی خالص بیافریند، به طوریکه برخی از تصاویر و شات های این فیلم در تاریخ ژانر دلهره آور ماندگار شدند.
کوبریک قصد ندارد بیننده را از فیلم بترساند، بیشتر او نیت دارد که بیننده را از «بشر» و پیچیدگیهای روانی او بترساند و اخطار دهد که اگر مشکلات به ظاهر کوچک را مورد توجه قرار ندهیم به فاجعه منجر خواهد شد.
او در این فیلم و دیگر فیلم هایش
(shining, orange clock, Dr strange love , barry Lyndon ...)
خاطرنشان می سازد که همه افراد بشر قاتل بالقوه هستند و باید این خشونت ذاتی در زمینه و بستر مناسب قرار بگیرد تا احیا بشود.
در ابتدای فیلم و مصاحبه ی جک با مدیر هتل که نماد جان اف کندی است وی درباره خطری که در هتل منتظر جک است هشدار می دهد و در تیتراژ هم شاهد نمایش جک از بالا نشان دهنده ی در خطر بودن وی مانند خرگوشی که تحت تعقیب عقاب است هستیم و در نهایت جک شکار خواهد شد. درست مثل مامورین و جاسوس هایی که شاهد جنایت ها و اتفاق هایی هولناک هستند که باعث فروپاشی روانی آن ها می شوند و مدیر هتل (رئیس جمهور کندی) جک را از خطر آگاه می سازد
صحنه های مثل فوران و خون و دو دختر خردسال و اخطار های مدیر و ... همه و همه باعث ایجاد تعلیق و انتظار فاجعه است ، به قول هیچکاک هیچ ترسی در انفجار نیست بلکه در انتظار آن است. موسیقی عالی فیلم که در طول آن جریان دارد بر اضطراب مخاطب می افزاید
اما مهم ترین عامل ایجاد تعلیق و اضطراب شیمی بین دو شخصیت جک و وندی و فیزیک و حالت چهره ی آن ها با نقش آفرینی عالی جک نیکلسون و شلی دووال هستند که ترس و اضطراب را تا استخوان مخاطب فرو می برند. کوبریک این کارگردان کمال گرا با برداشت های زیاد که هدفش ایجاد کامل ترین و بهترین صحنه ها بود بازیگران فیلم به خصوص شلی دووال را به حد جنون رساند و باور پذیر ترین و ماندگار ترین صحنه را خلق کرد
پسر خانواده مهم ترین شخصیت فیلم است ، گفتگوی او با دوست خیالیش که به دلیل کمبود محبت و تنهایی است باعث می شود مخاطب درگیر این مسئله شود که آیا بیماری روانی کودک خانواده را نابود خواهد کرد یا مسئله ی دیگر
شخصیت پردازی جک بسیار پیچیده و گیج کننده است ، انسانی منظم و البته علاقه مند به انزوا ، پدری مهربان و خانواده دوست اما این همسر و پدر منطقی و مدرن در طول فیلم تبدیل به دیوانه ای می شود که قصد جان خانواده اش را می کند و بدتر اینکه مخاطب متوجه نمی شود که آیا این مشکل از بیماری روانی است یا تاثیر عامل ماوراالطبیعه چون خود شخصیت جک هم نمی تواند واقعیت و توهم را از هم تشخیص دهد.
شخصیت اخلاق مدار جک وارد سیاهی و تاریکی می شود ، تاریکی که در هر شخصی است و به قول جوکر در دارک نایت جنون مثل جاذبه می مونه فقط یک هل لازمه.
استنلی کوبریک هم جمله ای در وصف خیر و شر وجودی انسان گفته است:
ما همه هم خوب وهم بد،هم خیر وهم شرهستیم واگر شما هیچ ناپاکی وپلیدی درخود نمی بینید دلیل آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید.
@NaghdeFilmoSerial
❤1
Forwarded from alireza ripper
بازی جک نیکلسون در این فیلم خارق العاده است و میتوان گفت وی یکی از زیباترین بازیهای عمرش را انجام داده است.
به اعتقاد بسیاری از كارشناسان بهترین فیلم تمام عمر جك نیكلسون در این فیلم بوده است.
جک نیکلسون با آن تبر بزرگش یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ سینما را رقم زد.
شلی دووال هم یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینما را رقم زد. نقش آفرینی فرای هر جایزه و تحسینی. وحشت ، عاصی شدن و در عذاب بودن و در کل شکنجه شدن را بسیار عالی به نمایش می گذارد .
البته علاوه بر خود بازیگران، استنلی کوبریک هم نقش مهمی در این شخصیت سازی ها داشت.
از مهمترین ویژگی های فنی فیلم دکوپاژ هوشمندانه و هم چنین ساختار بصری آن است.
هتل فیلم در ظاهر یک عمارت بزرگ و شکوهمند و زیبا است اما در باطن ترسناک و عامل فشار روانی بر جک و خانواده ی اوست و بر روی قبرستان سرخ پوست ها بنا شده درست مانند کشور آمریکا که بر جنازه ی بیش از ۱۰۰ میلیون سرخ پوست بنا شده . البته اشاره ی کوبریک به آمریکاست اما هر مخاطبی می تواند این دیدگاه فیلم را نسبت به دیگر امپراطوری ها و کشور های قدرتمند تاریخ ببیند ، امپراتوری های هخامنشیان ، روم ، بریتانیا ، روسیه و ... . در واقع اشاره ی کوبریک به تاریخ در این فیلم بسیار زیاد است . نشانه هایی در فیلم وجود دارند که اشاره به فرود انسان روی ماه دارند ، برای مثال پیراهن دنی که تصویر موشک حامل آپولو ۱۱ را روی خود داشت . فیلم ۲۰۰۱ ادیسه ی فضایی کوبریک بسیار واقع گرایانه و دقیق بود و اشارات این فیلم به فرود انسان بر روی ماه مثل اتاق ۲۳۷ و فاصله ی ماه تا زمین که ۲۳۸ هزار مایل است (یعنی انسان ها به ماه نرسیدند) و بسیاری از کارشناسان معتقند که فرود انسان بر روی ماه را کوبریک ساخته و هدف آن وادار کردن شوروی برای تلاش به رسیدن به ماه بود ، تلاش هایی از این قبیل که غول کمونیست شوروی را از لحاظ اقتصادی نابود کرد و در جنگ سرد شکست خورد.
قاب ها و فیلم برداری هم بسیار عالی کار شده بود و تاثیر مهمی در ایجاد ذهن سیال داشت ، برای مثال تعقیب کردن جک نیکلسون در صحنه ی تبر استرس فزاینده ای ایجاد میکرد.
کشش فیلم نامه و باور پذیری لذت دیدن فیلم رو دو چندان می کند به خصوص اینکه استاد ترس در ادبیات استیفن کینگ نویسنده ی فیلم بود.
تنها ایراد فیلم ایجاد شبهات با تصویر کشیدن دو دختر یا پیرزن فریبنده در حمام و ... بود که دقیقا معلوم نیست نشانه ی چه چیزی هستند و منظور کوبریک از ایجاد این شبهات چه بود.
نمره ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
به اعتقاد بسیاری از كارشناسان بهترین فیلم تمام عمر جك نیكلسون در این فیلم بوده است.
جک نیکلسون با آن تبر بزرگش یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ سینما را رقم زد.
شلی دووال هم یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینما را رقم زد. نقش آفرینی فرای هر جایزه و تحسینی. وحشت ، عاصی شدن و در عذاب بودن و در کل شکنجه شدن را بسیار عالی به نمایش می گذارد .
البته علاوه بر خود بازیگران، استنلی کوبریک هم نقش مهمی در این شخصیت سازی ها داشت.
از مهمترین ویژگی های فنی فیلم دکوپاژ هوشمندانه و هم چنین ساختار بصری آن است.
هتل فیلم در ظاهر یک عمارت بزرگ و شکوهمند و زیبا است اما در باطن ترسناک و عامل فشار روانی بر جک و خانواده ی اوست و بر روی قبرستان سرخ پوست ها بنا شده درست مانند کشور آمریکا که بر جنازه ی بیش از ۱۰۰ میلیون سرخ پوست بنا شده . البته اشاره ی کوبریک به آمریکاست اما هر مخاطبی می تواند این دیدگاه فیلم را نسبت به دیگر امپراطوری ها و کشور های قدرتمند تاریخ ببیند ، امپراتوری های هخامنشیان ، روم ، بریتانیا ، روسیه و ... . در واقع اشاره ی کوبریک به تاریخ در این فیلم بسیار زیاد است . نشانه هایی در فیلم وجود دارند که اشاره به فرود انسان روی ماه دارند ، برای مثال پیراهن دنی که تصویر موشک حامل آپولو ۱۱ را روی خود داشت . فیلم ۲۰۰۱ ادیسه ی فضایی کوبریک بسیار واقع گرایانه و دقیق بود و اشارات این فیلم به فرود انسان بر روی ماه مثل اتاق ۲۳۷ و فاصله ی ماه تا زمین که ۲۳۸ هزار مایل است (یعنی انسان ها به ماه نرسیدند) و بسیاری از کارشناسان معتقند که فرود انسان بر روی ماه را کوبریک ساخته و هدف آن وادار کردن شوروی برای تلاش به رسیدن به ماه بود ، تلاش هایی از این قبیل که غول کمونیست شوروی را از لحاظ اقتصادی نابود کرد و در جنگ سرد شکست خورد.
قاب ها و فیلم برداری هم بسیار عالی کار شده بود و تاثیر مهمی در ایجاد ذهن سیال داشت ، برای مثال تعقیب کردن جک نیکلسون در صحنه ی تبر استرس فزاینده ای ایجاد میکرد.
کشش فیلم نامه و باور پذیری لذت دیدن فیلم رو دو چندان می کند به خصوص اینکه استاد ترس در ادبیات استیفن کینگ نویسنده ی فیلم بود.
تنها ایراد فیلم ایجاد شبهات با تصویر کشیدن دو دختر یا پیرزن فریبنده در حمام و ... بود که دقیقا معلوم نیست نشانه ی چه چیزی هستند و منظور کوبریک از ایجاد این شبهات چه بود.
نمره ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
❤1
در سال ۲۰۰۵ و طی نظر سنجی مجله ی empire فیلم شجاع دل به عنوان بدترین فیلم برنده ی جایزه ی اسکار انتخاب شد. الان نظر سنجی کنن یه لیست بلند بالا از فیلم های آشغال برنده و نامزد اسکار ایجاد میشه🤦♂
@NaghdeFilmoSerial
@NaghdeFilmoSerial
👍1
چند تئوری درباره اینکه فصل دهم پایان سریال واکینگ دد خواهد بود.
حدود ۲۴ساعت از پخش تریلر فصل ۱۰ واکینگ دد میگذرد و من فکر میکنم این فصل پایان واکینگ دد خواهد بود بنابرین این چند دلیل:
اول از همه این را بگویم تریلری که دیشب پخش شد مربوط به کل سریال نیست بلکه مربوط به نیم فصل اول یعنی ۸ قسمت اول است و طبق چیزی که دیدم جامعه ها(یعنی الکساندریا،هیلتاپ،کینگدام و اوشن ساید)چندبار با نجواکنندگان درگیر خواهند شد و میشود این احتمال را داد که نجواکنندگان در همان نیم فصل اول نابود خواهند شد و کلا از بین خواهند رفت.خوب...حالا سوال پیش میایید نیم فصل دوم فصل دهم چه اتفاقی خواهد افتاد؟اگر کمیک را خوانده باشید میدانید علاوه بر تمامی این جامعه ها که تا به الان دیدید فقط یک جامعه مانده تا در سریال نشان داده شود و اسم آن جمهوری و آن جامعه دشمن نیست که مانند ناجی ها یا نجواکنندگان یا فرماندار در چند فصل نابود شوند و آن گروه تقریبا دوست است و نیم فصل دوم هم برایش کافی است.پس میتوان گفت در ۸قسمت عوامل میتوانند جامعه جمهوری رو به ما نشان دهند و واکینگ دد را در فصل ۱۰ به پایان برسانند.
مورد بعدی این است که عوامل منتظر بودند یک فصل ساخته شود که هم خودشان هم منتقدین هم تماشاگران را راضی نگه دارند و باتوجه به اینکه فصل۹ نسبت به چند فصل گذشته وضع بهتری داشت میتوان گفت،احتمالا فصل ۱۰پیشرفت زیادی کند و عوامل از این فرصت استفاده کنند و سریال را در اوج برای همیشه به پایان برسانند.یعنی میشود گفت اگر سریال پیشرفت نکند سازندگان دوباره سریال را ادامه دهند چون دوست دارند همگی راضی با سریال خداحافظی کنند.
این دو دلیل،دلایل اصلی بودند و دلایل دیگری که نیازی به توضیح ندارند هم وجود دارد مانند پایان کمیک که البته عوامل گفتند ربطی به سریال ندارد اما خوب باید این احتمال را نظر بگیریم.یا اینکه آنها میخواهند قبل از پخش سه گانه ریک گرایمز سریال را تمام کنند.و حتی بعضی از منابع غیر رسمی اعلام کردند فصل۱۰ پایان سریال واکینگ دد خواهد بود.و...
مرسی همراه من بودید.همه اینها فقط یک احتمال بودند.
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
حدود ۲۴ساعت از پخش تریلر فصل ۱۰ واکینگ دد میگذرد و من فکر میکنم این فصل پایان واکینگ دد خواهد بود بنابرین این چند دلیل:
اول از همه این را بگویم تریلری که دیشب پخش شد مربوط به کل سریال نیست بلکه مربوط به نیم فصل اول یعنی ۸ قسمت اول است و طبق چیزی که دیدم جامعه ها(یعنی الکساندریا،هیلتاپ،کینگدام و اوشن ساید)چندبار با نجواکنندگان درگیر خواهند شد و میشود این احتمال را داد که نجواکنندگان در همان نیم فصل اول نابود خواهند شد و کلا از بین خواهند رفت.خوب...حالا سوال پیش میایید نیم فصل دوم فصل دهم چه اتفاقی خواهد افتاد؟اگر کمیک را خوانده باشید میدانید علاوه بر تمامی این جامعه ها که تا به الان دیدید فقط یک جامعه مانده تا در سریال نشان داده شود و اسم آن جمهوری و آن جامعه دشمن نیست که مانند ناجی ها یا نجواکنندگان یا فرماندار در چند فصل نابود شوند و آن گروه تقریبا دوست است و نیم فصل دوم هم برایش کافی است.پس میتوان گفت در ۸قسمت عوامل میتوانند جامعه جمهوری رو به ما نشان دهند و واکینگ دد را در فصل ۱۰ به پایان برسانند.
مورد بعدی این است که عوامل منتظر بودند یک فصل ساخته شود که هم خودشان هم منتقدین هم تماشاگران را راضی نگه دارند و باتوجه به اینکه فصل۹ نسبت به چند فصل گذشته وضع بهتری داشت میتوان گفت،احتمالا فصل ۱۰پیشرفت زیادی کند و عوامل از این فرصت استفاده کنند و سریال را در اوج برای همیشه به پایان برسانند.یعنی میشود گفت اگر سریال پیشرفت نکند سازندگان دوباره سریال را ادامه دهند چون دوست دارند همگی راضی با سریال خداحافظی کنند.
این دو دلیل،دلایل اصلی بودند و دلایل دیگری که نیازی به توضیح ندارند هم وجود دارد مانند پایان کمیک که البته عوامل گفتند ربطی به سریال ندارد اما خوب باید این احتمال را نظر بگیریم.یا اینکه آنها میخواهند قبل از پخش سه گانه ریک گرایمز سریال را تمام کنند.و حتی بعضی از منابع غیر رسمی اعلام کردند فصل۱۰ پایان سریال واکینگ دد خواهد بود.و...
مرسی همراه من بودید.همه اینها فقط یک احتمال بودند.
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
به بهانه پخش تریلری از سریال مورد انتظار ویچر:
حماسه ای دیگر در راه است؟
روز گذشته تریلری از سریال کنجکاوی برانگیز ویچر منتشر شد. حتما شما نیز همچون بنده اعتقاد دارید با تماشا یک تریلر چند دقیقه ای نمیتوان درمورد کیفیت ساخت و محتوا اثری صحبت نمود. اما به محض تماشا آن سوالی در ذهنم نقش بست مبنی براینکه به راستی سریال عظیم نتفلیکس جز کدام دسته از آثار تلویزیونی قرار خواهد گرفت؟ آیا ویچر در دسته بزرگانی همچون بازی تاج وتخت.لاست. برکینگ بد و... قرار دارد که درعین سرگرم کننده بودن و خلق ساعاتی مهیج برای مخاطب با داستان سرایی کم نظیر خود و خلق شخصیتهایی به یاد ماندنی در ذهن هواداران بیشمار خود هک شدند یا برعکس ویچر در دسته آثار صرفا سرگرم کننده ای قرار دارد که سرگرمی را در اولویت خود گذاشته است؟ البته که نگارنده این متن خوشبختانه جز آن دسته از مخاطبانی هستم که با آثار صرفا سرگرم کننده نیز مشکلی ندارم و اتفاقا از محصولات با کیفیت آن استقبال هم میکنم(فرار از زندان. اسپارتاکوس.دردویل. اش مقابل اهریمن مرده و...)
این سوال اما از آنجا برایم مهم شد که مدتهاست بحث مقایسه ویچر با سریال عظیم بازی تاج وتخت به گوشم میرسد. هرچند باید حداقل یک فصل از ویچر را تماشا کرد تا بتوان دست به مقایسه زد اما به شخصه امیدوارم ویچر بتواند همانقدر که دراجرای بصری و خلق سکانسهای پرخرج و تماشایی گلیم خود را از آب بیرون بکشد(نبردهای سریال و طراحی عنکبوت عظیم الجثه داخل تریلر خود گواه آن است ویچر چیزی از بلاک باسترهای هالیوود کم ندارد) در فیلمنامه و شخصیت پردازی نیز بتواند ماندگار عمل کند.
نام بازی تاج و تخت به میان آمد. هرچند دوفصل آخر این سریال مقداری خاطرات خوش قبل را خدشه دارنمود اما هنوز هم اگر کسی نام آن را بر زبان آورد نا خودآگاه قبل از آنکه سریال را با نبردهای عظیمش و طراحی با جزییات و درخشان اژدها به یاد آورم لحظات تکان دهنده و شخصیتهای پویا آن برایم تداعی میشوند. همین امر بنظرم مهمترین ویژگی محصول اچ بی او بود. مگر میشود مرگ نداستارک.عروسی خونین. خیانت به جان اسنو. مرگ هودور و... را فراموش کرد یا مگر میتوان قوس شخصیتهایی همچون آریا و سانسا استارک را به همین زودی از یاد برد؟ مگر میتوان وقتی واژه آنتاگونیست به گوشمان میخورد ناخودآگاه یاد اسامی همچون سرسی لنیستر.جافری . رمزی بولتون و.... نیفتیم.
تمام این موارد مرور شد برای آنکه یادآور شویم سریال عظیم ویچر و تمام هم رده های آن برای آنکه بتوانند برای همیشه جایی از قلب مخاطب را اشغال کنند میبایست در ابتدا روی کاغذ و دربخش فیلمنامه موفق باشند. خلق پرسوناژ مهمترین وظیفه هراثر هنری است. ویچر میبایست ابتدا کاری کند مخاطب به سرنوشت قهرمان و خبیث داستان اهمیت دهد. حس غم و شادی و ترس آنها را بپذیرد . قوس شخصیتی آنان را تشخیص دهد و همذات پنداری را دراولویت قرار دهد و درگام بعد تلاش کند با خلق نبردهای عظیم و نمایش موجودات ترسناک و مخوف داستان را هم پیش ببرد.
آنچه در این تریلر کوتاه تماشا کردیم نوید سریالی پرخرج را میدهد که شاید تا پنج سال قبل کمتر کسی تصور میکرد روزی چنین شکوهی را درمدیوم تلویزیون تجربه کند. به شخصه به این سریال امیدوارم چون از منابعی همچون کتاب و بازی های ویدئویی نیز بهره میبرد اما برای آنکه مطمئن باشیم ویچر نیز به جمع بزرگان تلویزیون میپیوندد یا خیر حتما میبایست تا زمان پخش فصل نخست صبر کرد...
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
حماسه ای دیگر در راه است؟
روز گذشته تریلری از سریال کنجکاوی برانگیز ویچر منتشر شد. حتما شما نیز همچون بنده اعتقاد دارید با تماشا یک تریلر چند دقیقه ای نمیتوان درمورد کیفیت ساخت و محتوا اثری صحبت نمود. اما به محض تماشا آن سوالی در ذهنم نقش بست مبنی براینکه به راستی سریال عظیم نتفلیکس جز کدام دسته از آثار تلویزیونی قرار خواهد گرفت؟ آیا ویچر در دسته بزرگانی همچون بازی تاج وتخت.لاست. برکینگ بد و... قرار دارد که درعین سرگرم کننده بودن و خلق ساعاتی مهیج برای مخاطب با داستان سرایی کم نظیر خود و خلق شخصیتهایی به یاد ماندنی در ذهن هواداران بیشمار خود هک شدند یا برعکس ویچر در دسته آثار صرفا سرگرم کننده ای قرار دارد که سرگرمی را در اولویت خود گذاشته است؟ البته که نگارنده این متن خوشبختانه جز آن دسته از مخاطبانی هستم که با آثار صرفا سرگرم کننده نیز مشکلی ندارم و اتفاقا از محصولات با کیفیت آن استقبال هم میکنم(فرار از زندان. اسپارتاکوس.دردویل. اش مقابل اهریمن مرده و...)
این سوال اما از آنجا برایم مهم شد که مدتهاست بحث مقایسه ویچر با سریال عظیم بازی تاج وتخت به گوشم میرسد. هرچند باید حداقل یک فصل از ویچر را تماشا کرد تا بتوان دست به مقایسه زد اما به شخصه امیدوارم ویچر بتواند همانقدر که دراجرای بصری و خلق سکانسهای پرخرج و تماشایی گلیم خود را از آب بیرون بکشد(نبردهای سریال و طراحی عنکبوت عظیم الجثه داخل تریلر خود گواه آن است ویچر چیزی از بلاک باسترهای هالیوود کم ندارد) در فیلمنامه و شخصیت پردازی نیز بتواند ماندگار عمل کند.
نام بازی تاج و تخت به میان آمد. هرچند دوفصل آخر این سریال مقداری خاطرات خوش قبل را خدشه دارنمود اما هنوز هم اگر کسی نام آن را بر زبان آورد نا خودآگاه قبل از آنکه سریال را با نبردهای عظیمش و طراحی با جزییات و درخشان اژدها به یاد آورم لحظات تکان دهنده و شخصیتهای پویا آن برایم تداعی میشوند. همین امر بنظرم مهمترین ویژگی محصول اچ بی او بود. مگر میشود مرگ نداستارک.عروسی خونین. خیانت به جان اسنو. مرگ هودور و... را فراموش کرد یا مگر میتوان قوس شخصیتهایی همچون آریا و سانسا استارک را به همین زودی از یاد برد؟ مگر میتوان وقتی واژه آنتاگونیست به گوشمان میخورد ناخودآگاه یاد اسامی همچون سرسی لنیستر.جافری . رمزی بولتون و.... نیفتیم.
تمام این موارد مرور شد برای آنکه یادآور شویم سریال عظیم ویچر و تمام هم رده های آن برای آنکه بتوانند برای همیشه جایی از قلب مخاطب را اشغال کنند میبایست در ابتدا روی کاغذ و دربخش فیلمنامه موفق باشند. خلق پرسوناژ مهمترین وظیفه هراثر هنری است. ویچر میبایست ابتدا کاری کند مخاطب به سرنوشت قهرمان و خبیث داستان اهمیت دهد. حس غم و شادی و ترس آنها را بپذیرد . قوس شخصیتی آنان را تشخیص دهد و همذات پنداری را دراولویت قرار دهد و درگام بعد تلاش کند با خلق نبردهای عظیم و نمایش موجودات ترسناک و مخوف داستان را هم پیش ببرد.
آنچه در این تریلر کوتاه تماشا کردیم نوید سریالی پرخرج را میدهد که شاید تا پنج سال قبل کمتر کسی تصور میکرد روزی چنین شکوهی را درمدیوم تلویزیون تجربه کند. به شخصه به این سریال امیدوارم چون از منابعی همچون کتاب و بازی های ویدئویی نیز بهره میبرد اما برای آنکه مطمئن باشیم ویچر نیز به جمع بزرگان تلویزیون میپیوندد یا خیر حتما میبایست تا زمان پخش فصل نخست صبر کرد...
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود :
Sharp Objects
یادداشتی از سریال اجسام تیز
درابتدا و هنگامی که مسئول دفتر روزنامه ماموریتی مبنی بر تحقیق و نگارش گزارشی درمورد قتلهای رخ داده در شهر ویندگپ رابه کامیل پریکر (ایمی آدامز) محول میکند به عنوان مخاطب فرض میکنیم این پرنده نیز همچون خیل عظیم داستانهای جنایی است که در آثار سینمایی و تلویزیونی دیگر مشاهده نموده ایم... چند قتل. چند مظنون. پلیسهایی مشغول تحقیق و شایعات محلی و ... اما به محض اینکه با کامیل و گذشته مبهمش آشنا میشویم به اصطلاح حساب کار دستمان می آید : این یک پرونده ساده نیست. یک جهنم است. عذابی است که زجرکش میکند و با هرقدمی که بیشتر برای کشف حقیقت برداشته میشود گویی لایه ای از روح کامیل نیز ازجای خود کنده میشود ..
اجسام تیز در باب دست و پا زدن در باتلاق حقایق است.
سریال جز آن دسته از آثاری قرار میگیرد که هرچندابتدا با مسئله کشف حقیقت و نابودی اهریمن آغاز میشود اما هرچه پیش میرود هراسی هولناک و سوزناک را برجان مخاطب و قهرمان زخم خورده اش می اندازد. هراسی که رفته رفته بر مراحل کشف و شهود حل پرونده فائق آمده و در لحظات پایانی سریال آرزو میکنیم تا اثر همانجا تمام شود و گویا نمیخواهیم ضربه مهلک پایانی را بپذیریم.
البته که اجسام تیز دراین بخش کم کاری نمیکند و چنان پایان دهشتناکی را ارائه میکند که تا مدتها توان آنرا فراموش کرد. سازندگان اجسام تیز در طی هشت اپیزود با روایتی کند و روشی قطره چکانی در ارائه اطلاعات (چه کشف پرونده و چه گذشته کامیل) عملا کاری میکنند ارزش و مفهوم واژه فلاش بک و از آن مهمتر تدوین جایگاه بالاتری نسبت به سایر عناصر بازی کنند. تقطیع نماها و طول هر نما نقش بسزایی در انتقال حس تشویش و دلهره به مخاطب را دارند. درست به مانند سریال درخشان دیگر شبکه HBO (دروغهای کوچک بزرگ) زمانی که سریال مابین حال و گذشته. کابوس و واقعیت حرکت میکند التهاب به اوج خود میرسد .
اجسام تیز در مورد سلسله انتقال شرارت از نسلی به نسل دیگر است. سریال انواع بیماری های روانی را نمایش میدهد و از زجردادن مخاطب نیز ابایی ندارد. نماهای بسته از خون. خودزنی و بدنهای زخمی را به وفور در اثر خواهید دید که نشان از آن دارد که تماشا سریال را به هر فردی نمیتوان پیشنهاد داد. اجسام تیز آشکارا آزار میدهد و با تکیه به این مولفه کار راپیش میبرد.
اجسام تیز در مورد زنی است که برای فرار از گذشته زندگی تازه ای آغاز کرده اما دست سرنوشت او را به همان دوزخ باز میگرداند. سریال تاکید دارد انسان را گریزی از سرنوشتش نیست و گاهی هرچقدر سعی در فرار از آن داشته باشیم به همان باز خواهیم گشت. کامیل پریکر این اصل را میپذیرد و به سیم آخر میزند و تا پای مرگ هم میرود. هرچند در انتها زنده از مسیر دوزخی خویش به سمت حیات باز میگردد اما تجربه جدیدش کاری میکند مرگ را بر ادامه زندگی ترجیح دهد. اجسام تیز در مورد نفوذ و گسترش پلیدی و تاریکی بر روح زمانه ماست. اجسام تیز تعبیر یک آخرالزمان وهمناک است. جایی که هیچگاه نمیتوان خیر را از شر دوست را از دشمن تشخیص داد... در دنیای اجسام تیز میبایست همچون کامیل پریکر خطر را به جان خرید و میبایست تا انتهای راه را رفت... اجسام تیز را حتما تماشا کنید .
امتیاز : 9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
Sharp Objects
یادداشتی از سریال اجسام تیز
درابتدا و هنگامی که مسئول دفتر روزنامه ماموریتی مبنی بر تحقیق و نگارش گزارشی درمورد قتلهای رخ داده در شهر ویندگپ رابه کامیل پریکر (ایمی آدامز) محول میکند به عنوان مخاطب فرض میکنیم این پرنده نیز همچون خیل عظیم داستانهای جنایی است که در آثار سینمایی و تلویزیونی دیگر مشاهده نموده ایم... چند قتل. چند مظنون. پلیسهایی مشغول تحقیق و شایعات محلی و ... اما به محض اینکه با کامیل و گذشته مبهمش آشنا میشویم به اصطلاح حساب کار دستمان می آید : این یک پرونده ساده نیست. یک جهنم است. عذابی است که زجرکش میکند و با هرقدمی که بیشتر برای کشف حقیقت برداشته میشود گویی لایه ای از روح کامیل نیز ازجای خود کنده میشود ..
اجسام تیز در باب دست و پا زدن در باتلاق حقایق است.
سریال جز آن دسته از آثاری قرار میگیرد که هرچندابتدا با مسئله کشف حقیقت و نابودی اهریمن آغاز میشود اما هرچه پیش میرود هراسی هولناک و سوزناک را برجان مخاطب و قهرمان زخم خورده اش می اندازد. هراسی که رفته رفته بر مراحل کشف و شهود حل پرونده فائق آمده و در لحظات پایانی سریال آرزو میکنیم تا اثر همانجا تمام شود و گویا نمیخواهیم ضربه مهلک پایانی را بپذیریم.
البته که اجسام تیز دراین بخش کم کاری نمیکند و چنان پایان دهشتناکی را ارائه میکند که تا مدتها توان آنرا فراموش کرد. سازندگان اجسام تیز در طی هشت اپیزود با روایتی کند و روشی قطره چکانی در ارائه اطلاعات (چه کشف پرونده و چه گذشته کامیل) عملا کاری میکنند ارزش و مفهوم واژه فلاش بک و از آن مهمتر تدوین جایگاه بالاتری نسبت به سایر عناصر بازی کنند. تقطیع نماها و طول هر نما نقش بسزایی در انتقال حس تشویش و دلهره به مخاطب را دارند. درست به مانند سریال درخشان دیگر شبکه HBO (دروغهای کوچک بزرگ) زمانی که سریال مابین حال و گذشته. کابوس و واقعیت حرکت میکند التهاب به اوج خود میرسد .
اجسام تیز در مورد سلسله انتقال شرارت از نسلی به نسل دیگر است. سریال انواع بیماری های روانی را نمایش میدهد و از زجردادن مخاطب نیز ابایی ندارد. نماهای بسته از خون. خودزنی و بدنهای زخمی را به وفور در اثر خواهید دید که نشان از آن دارد که تماشا سریال را به هر فردی نمیتوان پیشنهاد داد. اجسام تیز آشکارا آزار میدهد و با تکیه به این مولفه کار راپیش میبرد.
اجسام تیز در مورد زنی است که برای فرار از گذشته زندگی تازه ای آغاز کرده اما دست سرنوشت او را به همان دوزخ باز میگرداند. سریال تاکید دارد انسان را گریزی از سرنوشتش نیست و گاهی هرچقدر سعی در فرار از آن داشته باشیم به همان باز خواهیم گشت. کامیل پریکر این اصل را میپذیرد و به سیم آخر میزند و تا پای مرگ هم میرود. هرچند در انتها زنده از مسیر دوزخی خویش به سمت حیات باز میگردد اما تجربه جدیدش کاری میکند مرگ را بر ادامه زندگی ترجیح دهد. اجسام تیز در مورد نفوذ و گسترش پلیدی و تاریکی بر روح زمانه ماست. اجسام تیز تعبیر یک آخرالزمان وهمناک است. جایی که هیچگاه نمیتوان خیر را از شر دوست را از دشمن تشخیص داد... در دنیای اجسام تیز میبایست همچون کامیل پریکر خطر را به جان خرید و میبایست تا انتهای راه را رفت... اجسام تیز را حتما تماشا کنید .
امتیاز : 9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
سریال های برتر از نظر خودم از سریال هایی که دیدم
لیست به ترتیب برتر بودن و ... نیست.
سریال هایی که به شدت توصیه میکنم به ترتیب حروف الفبا
11.22.63 . animal kingdom . attack on titan . avatar last air bender . banshee . band of brothers . better call sual . black sails . breaking bad . batman the animated series . crown . dexter .fargo. friends . game of thrones . grand tour . hell on wheels . house . house of cards . last kingdom . mad men . mind hunter . narcos( Colombia و Mexico) . peaky blinders . power . prison break . rick and morty . rome . Seinfeld . shameless . sharp object . Sherlock . sons of anarchy . Spartacus . sopranos . strike back . true detective . Vikings . weeds . west World . wire
@NaghdeFilmoSerial
لیست به ترتیب برتر بودن و ... نیست.
سریال هایی که به شدت توصیه میکنم به ترتیب حروف الفبا
11.22.63 . animal kingdom . attack on titan . avatar last air bender . banshee . band of brothers . better call sual . black sails . breaking bad . batman the animated series . crown . dexter .fargo. friends . game of thrones . grand tour . hell on wheels . house . house of cards . last kingdom . mad men . mind hunter . narcos( Colombia و Mexico) . peaky blinders . power . prison break . rick and morty . rome . Seinfeld . shameless . sharp object . Sherlock . sons of anarchy . Spartacus . sopranos . strike back . true detective . Vikings . weeds . west World . wire
@NaghdeFilmoSerial
The Sopranos Theme Song
fx
موسیقی تیتراژ سریال شاهکار sopranos آبروی تلوزیون
@NaghdeFilmoSerial
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی از فیلم شکار
The Hunt 2012
#حاوی_اسپویل
بی شک فیلم شکار یکی از بهترین فیلم های آموزنده است،فیلم های غیر زبان انگلیسی (دانمارکی) که تا به حال دیدم.و به جرعت یکی از بهترین فیلم های سینما.یعنی صد حیف و صد حیف که توسط هالیوود ساخته نشده وگرنه به راحتی اسکار را درو میکرد.
اول از همه باید کارگردان فیلم را بخاطر شجاعت و جسارت و ریسک بسیار بزرگی که انجام داده تحسین کرد (توماس وینتربرگ)می پرسید چرا؟خوب اگر هنوز فیلم را ندید و به داستان فیلم دقت کنید می فهمید که شاید این فیلم کسل کننده و زجر آور باشد(آخر یادداشت داستان را بخوانید).اما فیلم آنقدر جذاب پیش میرود که زمان از دست شما خارج میشود.خوب برویم سراغ نکته بعدی...نمیشود گفت بازی همه بازیگران عالی بود چون واقعا بازیگر نقش اگنس (مادر کلارا)بسیار زجر آور بود که حال آدم را به هم میزد به گونه ای که اصلا حس صحنه ای که اتفاق میفتاد را نمیتوانست به مخاطب منتقل کند ولی خوب میگذریم.اما از ایشان بگذریم بازی دیگر بازیگران خصوصا بازیگر نقش لوکاس یعنی مدس میکلسن و بازیگر نقش کلارا عالی هستند.بازیگر نقش کلارا با این که بچه ای کوچک است(البته فیلم سال ۲۰۱۲ ساخته شده است)اما به خوبی حال و هوای خود را برای ما در فیلم به تصویر میکشد.حسی که لوکاس در زمان تهمت زدن دارد به خوبی به ما نشان داده میشود.در کل بازی بازیگران خوب است.موسیقی فیلم هم عالی است و کاملا با وقایع فیلم هماهنگ پیش میرود و با بیننده ارتباط برقرار میکند.طراحی صحنه بسیار عالی بود.مثلا صحنه ای که در کلیسا دعا روز اول سال برگزار میشد که بدون شک بهترین صحنه فیلم بود.خوب میخواهم درباره داستان کمی صحبت کنم:پیام فیلم این بود که نباید سریع قضاوت کرد چون که زود قضاوت کردن نتیجه ای جز پشیمانی و ندامت به دنبال نخواهد داشت.داستان فیلم درباره فردی به اسم لوکاس است که از همسر خود جدا شده است.به او اتهام زده میشود که به بچه هایی که در مهد کودکی که لوکاس هم کار میکند تجاوز کرده است.نکته اینجاست که حتی فشاری که تمام مردم بر روی لوکاس می آورند او تسلیم نمیشود چون واقعا آن کار را انجام نداده است.حالا سوال پیش میایید آیا واقعا تجاوزی رخ داده است؟بله تجاوز واقعا رخ داده اما نه توسط لوکاس.شک من بر روی تورستن یعنی همان برادر کلارا بود که حالا که چند مطلب را در اینترنت خواندم خیلی ها هم همین عقیده را دارند.مردم هم در آخر فیلم بالاخره بر سر عقل آمدند اما هیچکس در آخر نفهمید که تجاوز کار چه کسی بوده است.و اما نکته آخر:تیری که در لحظات آخر فیلم به سمت لوکاس زده شد را نمیشود گفت که کار چه کسی بوده است؟میشود گفت کار یکی از همان مردم بود که هنوز بی گناهی لوکس را باور نداشتند.یا میشود گفت کار تورستن بود ولی بنظرم تورستن بود چون نتوانست هدف خوبی بگیرد و او را بزند و اگر کار یکی از مردم هم بوده باشد به دلیل اینکه در شعری زندگی میکردند که بیشتر مردم شکارچی بودند لوکاس باید کشته میشد.
جمع بندی:این فیلم را باید با خانواده دید تا همه خانواده از آن درس بگیرند.این فیلم درس زندگی را به ما میدهد به ساده ترین روش ممکن و در آخر هم بگویم شبیه به این اتفاق در زندگی بسیاری از ما اتفاق افتاده است.آن لحظه حس بسیار بدی داشتیم و شاید حتی حس انتقام.اما لوکاس هیچوقت به دنبال انتقام نرفت،پس بیایید زود قضاوت نکنیم.
IMDB:8.3
Rotten tomatoes:92%
Metacritic:77
امتیاز:10
خلاصه داستان:معلمی که به تنهایی زندگی میکند و در حال تلاش برای بدست آوردن حق حضانت فرزندش است؛ در حالی که در این راه به موفقیت نزدیک شده است و از طرفی عشق تازهای یافته، ناگهان زندگی اش به طرز وحشتناکی با یک دروغ کوچک از هم میپاشد…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
The Hunt 2012
#حاوی_اسپویل
بی شک فیلم شکار یکی از بهترین فیلم های آموزنده است،فیلم های غیر زبان انگلیسی (دانمارکی) که تا به حال دیدم.و به جرعت یکی از بهترین فیلم های سینما.یعنی صد حیف و صد حیف که توسط هالیوود ساخته نشده وگرنه به راحتی اسکار را درو میکرد.
اول از همه باید کارگردان فیلم را بخاطر شجاعت و جسارت و ریسک بسیار بزرگی که انجام داده تحسین کرد (توماس وینتربرگ)می پرسید چرا؟خوب اگر هنوز فیلم را ندید و به داستان فیلم دقت کنید می فهمید که شاید این فیلم کسل کننده و زجر آور باشد(آخر یادداشت داستان را بخوانید).اما فیلم آنقدر جذاب پیش میرود که زمان از دست شما خارج میشود.خوب برویم سراغ نکته بعدی...نمیشود گفت بازی همه بازیگران عالی بود چون واقعا بازیگر نقش اگنس (مادر کلارا)بسیار زجر آور بود که حال آدم را به هم میزد به گونه ای که اصلا حس صحنه ای که اتفاق میفتاد را نمیتوانست به مخاطب منتقل کند ولی خوب میگذریم.اما از ایشان بگذریم بازی دیگر بازیگران خصوصا بازیگر نقش لوکاس یعنی مدس میکلسن و بازیگر نقش کلارا عالی هستند.بازیگر نقش کلارا با این که بچه ای کوچک است(البته فیلم سال ۲۰۱۲ ساخته شده است)اما به خوبی حال و هوای خود را برای ما در فیلم به تصویر میکشد.حسی که لوکاس در زمان تهمت زدن دارد به خوبی به ما نشان داده میشود.در کل بازی بازیگران خوب است.موسیقی فیلم هم عالی است و کاملا با وقایع فیلم هماهنگ پیش میرود و با بیننده ارتباط برقرار میکند.طراحی صحنه بسیار عالی بود.مثلا صحنه ای که در کلیسا دعا روز اول سال برگزار میشد که بدون شک بهترین صحنه فیلم بود.خوب میخواهم درباره داستان کمی صحبت کنم:پیام فیلم این بود که نباید سریع قضاوت کرد چون که زود قضاوت کردن نتیجه ای جز پشیمانی و ندامت به دنبال نخواهد داشت.داستان فیلم درباره فردی به اسم لوکاس است که از همسر خود جدا شده است.به او اتهام زده میشود که به بچه هایی که در مهد کودکی که لوکاس هم کار میکند تجاوز کرده است.نکته اینجاست که حتی فشاری که تمام مردم بر روی لوکاس می آورند او تسلیم نمیشود چون واقعا آن کار را انجام نداده است.حالا سوال پیش میایید آیا واقعا تجاوزی رخ داده است؟بله تجاوز واقعا رخ داده اما نه توسط لوکاس.شک من بر روی تورستن یعنی همان برادر کلارا بود که حالا که چند مطلب را در اینترنت خواندم خیلی ها هم همین عقیده را دارند.مردم هم در آخر فیلم بالاخره بر سر عقل آمدند اما هیچکس در آخر نفهمید که تجاوز کار چه کسی بوده است.و اما نکته آخر:تیری که در لحظات آخر فیلم به سمت لوکاس زده شد را نمیشود گفت که کار چه کسی بوده است؟میشود گفت کار یکی از همان مردم بود که هنوز بی گناهی لوکس را باور نداشتند.یا میشود گفت کار تورستن بود ولی بنظرم تورستن بود چون نتوانست هدف خوبی بگیرد و او را بزند و اگر کار یکی از مردم هم بوده باشد به دلیل اینکه در شعری زندگی میکردند که بیشتر مردم شکارچی بودند لوکاس باید کشته میشد.
جمع بندی:این فیلم را باید با خانواده دید تا همه خانواده از آن درس بگیرند.این فیلم درس زندگی را به ما میدهد به ساده ترین روش ممکن و در آخر هم بگویم شبیه به این اتفاق در زندگی بسیاری از ما اتفاق افتاده است.آن لحظه حس بسیار بدی داشتیم و شاید حتی حس انتقام.اما لوکاس هیچوقت به دنبال انتقام نرفت،پس بیایید زود قضاوت نکنیم.
IMDB:8.3
Rotten tomatoes:92%
Metacritic:77
امتیاز:10
خلاصه داستان:معلمی که به تنهایی زندگی میکند و در حال تلاش برای بدست آوردن حق حضانت فرزندش است؛ در حالی که در این راه به موفقیت نزدیک شده است و از طرفی عشق تازهای یافته، ناگهان زندگی اش به طرز وحشتناکی با یک دروغ کوچک از هم میپاشد…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
سایه یک شک
The Hunt
سکانس ابتدایی فیلم درخشان شکار ساخته( توماس وینتربرگ) برخلاف مابقی بخشهای فیلم شاد و مفرح وامیدوارکننده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد. جمعی دوستانه سرخوش و خوشحال مشغول تفریح کنار دریاچه ای هستند. مردان برهنه گشته و درون آب میپرند . باهم شوخی میکنند و پس از پایان کار درحالیکه مشغول آواز خواندن هستند محیط را ترک میکنند. وینتربرگ تصویر این جمع را در میزانسنی آرامش بخش و دوست داشتنی میان طبیعتی بکر به تصویر میکشد. موسیقی لطیف نیز نواخته شده و به کمک مناظر چشمنواز این سکانس می آیند تا مقدمه شکار نوید اثری شاد و سرزنده را سردهد اما به محض اتمام سکانس نام فیلم روی نمایی قرار میگیرد که در آن شاهد درختانی خشک در هوایی نیمه تاریک هستیم به واقع وینتربرگ با این عنوان بندی از همان ابتدا به مخاطب تلنگر میزند شکار و شخصیتهای داخلش قرار نیست روزهای خوشی را سپری کنند.
لوکاس(مدس میکلسن) به عنوان شخصیت اصلی فیلم از همان ابتدا فردی مثبت با ویژگی هایی انسانی معرفی میشود. به عنوان مثال اولین مرتبه که قرار است ورود لوکاس را به مهد کودک مشاهده کنیم وینتربرگ عملیاتی کودکانه و شیرین برای شخصیت پردازی او ترتیب میدهد: کودکان مهد کودک در کمین او نشسته و به محض ورودش به او حمله ور شده و مشغول بازی میشوند. لوکاس آنچنان خوش قلب و مورد اعتماد است که هنوز روز کاریش آغاز نشده برای دیدنش مشتاق هستند. در ادامه نیز مشاهده میکنیم او چنان مورد مقبولیت جمع کاری است که در اماکن خلوت از جمله سرویس بهداشتی با کودکان تنهاست . وینتربرگ کدهای دیگری از لوکاس نیز میدهد همچون اولین سکانسی که کلارا را در فیلم مشاهده میکنیم. دختر خرد سالی که نمیتواند تنها به خانه خود باز گردد و این لوکاس است که او را تاخانه همراهی میکند و پس از رسیدن به خانه همچون عضوی از خانواده داخل میشود.سر یخچال صاحبخانه میرود و گویا عضوی از همانجاست.
بحران شکار اما با یک تهمت نابخردانه شکل میگیرد. کلارا که به طبع به دلیل سن پایین و عدم شناخت از عواطف و احساسات پیچیده انسانی خود از طرف لوکاس طرد میشود داستانی خیالی تحویل دیگران داده و لوکاس را وارد کابوس وارترین بخش زندگی خود میکند. هرچند وینتربرگ خیال تماشاگر را از بابت بی گناهی لوکاس کاملا راحت گذاشته اما نوع واکنش اطرافیان لوکاس شکار را تبدیل به اثری دلهره آور میکند.
وینتربرگ در این فیلم به خوبی و با ریز بینی جامعه به ظاهر شاد و بی دغدغه دانمارک را زیر سوال میبرد. جامعه ای که درمیان دیگر کشورها به کشوری شاد و سرخوش شهره است اما در این فیلم وینتربرگ آنها را بی مسئولیت و غیر قابل اعتماد معرفی میکند. والدین و برادر کلارا آشکارا درقبال دختر خردسال خانواده هیچ کنش مثبتی ندارند. والدین به وفور به دعوا پرداخته و دختر تک وتنها یا بیرون خانه نشسته یا پیاده از خانه به مهدکودک میرود. برادر نیز با بی توجهی و بدون شناخت از آگاهی و قدرت درک کودکانه الفاظ رکیک و جنسی را در خانه تکرار میکند. این نوع بی مسئولیتی موجب میشود تا دختر هم به سمت فردی قابل اعتماد و دوست داشتنی همچون لوکاس گرایش پیدا کند.
دراین اثر افراد بالغ رشد و بلوغ فکری و جسمی نوجوانان را در مراسم باشکوه شکار حیوانات میدانند. چنانچه در یکی از سکانسهای پایانی برای دادن مجوز شکار با سلاح گرم به مارکوس(پسر لوکاس) دور هم جمع میشوند. مست میکنند و چنان ذوق زده هستند که از این مراسم به عنوان تبدیل شدن( پسر به مرد) یاد میکنند.
کارگردانی وینتربرگ هم همتراز با فیلمنامه دقیق اثر عیار کار را بالا برده است. جدا از مقدمه فکر شده فیلم که درابتدا متن بدان اشاره شد وینتربرگ موفق میشود با کمک زبان تصویر ذهن مخاطب را دچار تشویش کند. به عنوان مثال درست قبل از آشکار شدن تهمتی که متوجه لوکاس شده وینتربرگ اورا در غروبی چشمواز که به نورپردازی طبیعی نیز مزین شده مشغول شکار گوزن به تصویر میکشد. از آنجا که اصولا شکار گوزن خود عنصری هشدار دهنده در بسیاری از آثار سینمایی است حساب کار دستمان می آید که در ادامه لوکاس دچار مشکل خواهد شد. مثال دیگر زمانی است که کلارا برای نخستین بار تصمیم به افشاگری خیالی در مورد لوکاس میگیرد. در میزانسنی خلوت کلارا در تاریکی و درمرکز قاب قرار میگیرد و سپس شروع به اعتراف میکند . حضور تک و تنها او در تاریکی نشان از نمایش وجه ترسناک او دارد.
در سکانسی نیزکه به صورت تلفنی قرار است لوکاس در وضعیت آشفته ای قرار بگیرد نور قرمز رنگ چراغ خواب بر او نمایان میشود و هنگامی که از جای خود بلند شده و به سمت پنجره حرکت میکند نورپردازی به گونه ای است که نیمه صورت تاریک و نیمه دیگر روشن است. تضاد در نورپردازی که چهره او را به دو قسمت تقسیم میکند به خوبی وضعیت دوگانه لوکاس را تفهیم میکند. اما شاید بهترین مورد در بحث نورپرازی فیلم در سکانس ماندگار پایانی باشد. بعد از شلیک نا موفق به لوک
The Hunt
سکانس ابتدایی فیلم درخشان شکار ساخته( توماس وینتربرگ) برخلاف مابقی بخشهای فیلم شاد و مفرح وامیدوارکننده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد. جمعی دوستانه سرخوش و خوشحال مشغول تفریح کنار دریاچه ای هستند. مردان برهنه گشته و درون آب میپرند . باهم شوخی میکنند و پس از پایان کار درحالیکه مشغول آواز خواندن هستند محیط را ترک میکنند. وینتربرگ تصویر این جمع را در میزانسنی آرامش بخش و دوست داشتنی میان طبیعتی بکر به تصویر میکشد. موسیقی لطیف نیز نواخته شده و به کمک مناظر چشمنواز این سکانس می آیند تا مقدمه شکار نوید اثری شاد و سرزنده را سردهد اما به محض اتمام سکانس نام فیلم روی نمایی قرار میگیرد که در آن شاهد درختانی خشک در هوایی نیمه تاریک هستیم به واقع وینتربرگ با این عنوان بندی از همان ابتدا به مخاطب تلنگر میزند شکار و شخصیتهای داخلش قرار نیست روزهای خوشی را سپری کنند.
لوکاس(مدس میکلسن) به عنوان شخصیت اصلی فیلم از همان ابتدا فردی مثبت با ویژگی هایی انسانی معرفی میشود. به عنوان مثال اولین مرتبه که قرار است ورود لوکاس را به مهد کودک مشاهده کنیم وینتربرگ عملیاتی کودکانه و شیرین برای شخصیت پردازی او ترتیب میدهد: کودکان مهد کودک در کمین او نشسته و به محض ورودش به او حمله ور شده و مشغول بازی میشوند. لوکاس آنچنان خوش قلب و مورد اعتماد است که هنوز روز کاریش آغاز نشده برای دیدنش مشتاق هستند. در ادامه نیز مشاهده میکنیم او چنان مورد مقبولیت جمع کاری است که در اماکن خلوت از جمله سرویس بهداشتی با کودکان تنهاست . وینتربرگ کدهای دیگری از لوکاس نیز میدهد همچون اولین سکانسی که کلارا را در فیلم مشاهده میکنیم. دختر خرد سالی که نمیتواند تنها به خانه خود باز گردد و این لوکاس است که او را تاخانه همراهی میکند و پس از رسیدن به خانه همچون عضوی از خانواده داخل میشود.سر یخچال صاحبخانه میرود و گویا عضوی از همانجاست.
بحران شکار اما با یک تهمت نابخردانه شکل میگیرد. کلارا که به طبع به دلیل سن پایین و عدم شناخت از عواطف و احساسات پیچیده انسانی خود از طرف لوکاس طرد میشود داستانی خیالی تحویل دیگران داده و لوکاس را وارد کابوس وارترین بخش زندگی خود میکند. هرچند وینتربرگ خیال تماشاگر را از بابت بی گناهی لوکاس کاملا راحت گذاشته اما نوع واکنش اطرافیان لوکاس شکار را تبدیل به اثری دلهره آور میکند.
وینتربرگ در این فیلم به خوبی و با ریز بینی جامعه به ظاهر شاد و بی دغدغه دانمارک را زیر سوال میبرد. جامعه ای که درمیان دیگر کشورها به کشوری شاد و سرخوش شهره است اما در این فیلم وینتربرگ آنها را بی مسئولیت و غیر قابل اعتماد معرفی میکند. والدین و برادر کلارا آشکارا درقبال دختر خردسال خانواده هیچ کنش مثبتی ندارند. والدین به وفور به دعوا پرداخته و دختر تک وتنها یا بیرون خانه نشسته یا پیاده از خانه به مهدکودک میرود. برادر نیز با بی توجهی و بدون شناخت از آگاهی و قدرت درک کودکانه الفاظ رکیک و جنسی را در خانه تکرار میکند. این نوع بی مسئولیتی موجب میشود تا دختر هم به سمت فردی قابل اعتماد و دوست داشتنی همچون لوکاس گرایش پیدا کند.
دراین اثر افراد بالغ رشد و بلوغ فکری و جسمی نوجوانان را در مراسم باشکوه شکار حیوانات میدانند. چنانچه در یکی از سکانسهای پایانی برای دادن مجوز شکار با سلاح گرم به مارکوس(پسر لوکاس) دور هم جمع میشوند. مست میکنند و چنان ذوق زده هستند که از این مراسم به عنوان تبدیل شدن( پسر به مرد) یاد میکنند.
کارگردانی وینتربرگ هم همتراز با فیلمنامه دقیق اثر عیار کار را بالا برده است. جدا از مقدمه فکر شده فیلم که درابتدا متن بدان اشاره شد وینتربرگ موفق میشود با کمک زبان تصویر ذهن مخاطب را دچار تشویش کند. به عنوان مثال درست قبل از آشکار شدن تهمتی که متوجه لوکاس شده وینتربرگ اورا در غروبی چشمواز که به نورپردازی طبیعی نیز مزین شده مشغول شکار گوزن به تصویر میکشد. از آنجا که اصولا شکار گوزن خود عنصری هشدار دهنده در بسیاری از آثار سینمایی است حساب کار دستمان می آید که در ادامه لوکاس دچار مشکل خواهد شد. مثال دیگر زمانی است که کلارا برای نخستین بار تصمیم به افشاگری خیالی در مورد لوکاس میگیرد. در میزانسنی خلوت کلارا در تاریکی و درمرکز قاب قرار میگیرد و سپس شروع به اعتراف میکند . حضور تک و تنها او در تاریکی نشان از نمایش وجه ترسناک او دارد.
در سکانسی نیزکه به صورت تلفنی قرار است لوکاس در وضعیت آشفته ای قرار بگیرد نور قرمز رنگ چراغ خواب بر او نمایان میشود و هنگامی که از جای خود بلند شده و به سمت پنجره حرکت میکند نورپردازی به گونه ای است که نیمه صورت تاریک و نیمه دیگر روشن است. تضاد در نورپردازی که چهره او را به دو قسمت تقسیم میکند به خوبی وضعیت دوگانه لوکاس را تفهیم میکند. اما شاید بهترین مورد در بحث نورپرازی فیلم در سکانس ماندگار پایانی باشد. بعد از شلیک نا موفق به لوک
اس در حالیکه از زاویه دید او تیر انداز را مشاهده میکنیم او درنمایی گنگ و ضدنور مشغول فرار میشود تا التهاب این لحظه به اوج خود برسد.
از قدرت کارگردانی وینتربرگ بازهم میتوان مثال زد. تمام سکانسهای مربوط به فروپاشی روانی افراد فیلم تاثیر گذار و پر حس از آب در آمده اند . لحظه کتک کاری لوکاس درفروشگاه را به یاد آورید که خشونت کلامی و فیزیکی به اوج میرسد و وینتربرگ بدون هیچگونه اغراق نمایشی به شکلی هولناک تصویری واقعی از خورد شدن انسانی را به تصویر میکشد. یا مثال دیگر که به راستی فراموش نشدنی از آب در آمده در کلیسا اتفاق می افتد. وینتربرگ قبل از آغاز مشاجره میان لوکاس و دوستش در چند نما چهره آشفته لوکاس را به تصویر میکشد. چهره خسته و نا امیدی که نشان از روحی زخم خورده و آزرده دارد . سپس حرکت او به سمت جمعیت را داریم و آغاز درگیری. التهاب این سکانس بیش از هرچیز مدیون قاب شناسی درست وینتربرگ و بازی درخشان میکلسن است.
میکلسن در این فیلم موفق میشود جلوه های متفاوتی از یک مرد آسیب پذیر را ارئه دهد. در بخشهایی که اضطراب و نگرانی بر وی حاکم میشود او این حس را با چشمان خود و لحن آرام گفتارش بروز میدهد. در مقابل زمانی که نمیتواند خشمش را کنترل کند با فریادهایی که میزند و نگاه تند و بی پروایی که به اطرافیان دارد حالت تهاجمی به خود میگیرد .او التهاب و تشویش شخصیت لوکاس را جدا از چهره و گفتار در نوع راه رفتن نیز رعایت میکند. به عنوان مثال در بخش ابتدایی اثر که شرایط عادی است لوکاس همچون مردان دیگر با وقار و اعتماد به نفس قدم بر میدارد اما در بخش مقابل سرعت قدمهایش نیز تغییر میکنند و نوع راه رفتن او نوعی حس پریشانی و گیج بودن را تداعی میکند.
شکار اگرچه همانطور که پیشتر نیز اشاره شد از همان ابتدا لوکاس را بیگناه جلوه میدهد اما با پایان بندی وهمناک خود تاکید دارد شک همچون جنونی بی انتهاست که میتواند خود فرد شکاک و افراد پیرامون را به مرز تباهی بکشاند. در پایان این فیلم گلوله ای از سمت سلاحی نا معلوم و از سمت فردی نا معلوم شلیک میشود تا وینتربرگ یادآوری کند وقتی لکه ای سیاه در جامه ای پدیدار شد افرادی سر از گوشه و کنار در می آورند و به خیال خودبرای نابودی آن تلاش میکنند هرچند شاید لکه ای به اشتباه سیاه تعبیر شود و شاید لکه جبران ناپذیر اصلی در ذهن افراد به ظاهر متمدن دنیای امروز پدیدار شده باشد.
امتیاز :9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
از قدرت کارگردانی وینتربرگ بازهم میتوان مثال زد. تمام سکانسهای مربوط به فروپاشی روانی افراد فیلم تاثیر گذار و پر حس از آب در آمده اند . لحظه کتک کاری لوکاس درفروشگاه را به یاد آورید که خشونت کلامی و فیزیکی به اوج میرسد و وینتربرگ بدون هیچگونه اغراق نمایشی به شکلی هولناک تصویری واقعی از خورد شدن انسانی را به تصویر میکشد. یا مثال دیگر که به راستی فراموش نشدنی از آب در آمده در کلیسا اتفاق می افتد. وینتربرگ قبل از آغاز مشاجره میان لوکاس و دوستش در چند نما چهره آشفته لوکاس را به تصویر میکشد. چهره خسته و نا امیدی که نشان از روحی زخم خورده و آزرده دارد . سپس حرکت او به سمت جمعیت را داریم و آغاز درگیری. التهاب این سکانس بیش از هرچیز مدیون قاب شناسی درست وینتربرگ و بازی درخشان میکلسن است.
میکلسن در این فیلم موفق میشود جلوه های متفاوتی از یک مرد آسیب پذیر را ارئه دهد. در بخشهایی که اضطراب و نگرانی بر وی حاکم میشود او این حس را با چشمان خود و لحن آرام گفتارش بروز میدهد. در مقابل زمانی که نمیتواند خشمش را کنترل کند با فریادهایی که میزند و نگاه تند و بی پروایی که به اطرافیان دارد حالت تهاجمی به خود میگیرد .او التهاب و تشویش شخصیت لوکاس را جدا از چهره و گفتار در نوع راه رفتن نیز رعایت میکند. به عنوان مثال در بخش ابتدایی اثر که شرایط عادی است لوکاس همچون مردان دیگر با وقار و اعتماد به نفس قدم بر میدارد اما در بخش مقابل سرعت قدمهایش نیز تغییر میکنند و نوع راه رفتن او نوعی حس پریشانی و گیج بودن را تداعی میکند.
شکار اگرچه همانطور که پیشتر نیز اشاره شد از همان ابتدا لوکاس را بیگناه جلوه میدهد اما با پایان بندی وهمناک خود تاکید دارد شک همچون جنونی بی انتهاست که میتواند خود فرد شکاک و افراد پیرامون را به مرز تباهی بکشاند. در پایان این فیلم گلوله ای از سمت سلاحی نا معلوم و از سمت فردی نا معلوم شلیک میشود تا وینتربرگ یادآوری کند وقتی لکه ای سیاه در جامه ای پدیدار شد افرادی سر از گوشه و کنار در می آورند و به خیال خودبرای نابودی آن تلاش میکنند هرچند شاید لکه ای به اشتباه سیاه تعبیر شود و شاید لکه جبران ناپذیر اصلی در ذهن افراد به ظاهر متمدن دنیای امروز پدیدار شده باشد.
امتیاز :9
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
کوتاه درباره فیلم :
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
The hunt
شکار
در فیلم شکار مردی را می بینیم که دچار قضاوت ناحق مردم می شود و این قضاوت همهی جنبهی زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد.
در این فیلم مردی (لوکاس) را می بینیم که در مهد کودک کار می کند و وقتی دختر بهترین دوستش به او ابراز علاقه می کند و لوکاس این علاقه را پس می زند ، این علاقه تبدیل به خشم می شود و دختر به او تهمت سو استفاده جنسی می زند. همه چیز از این تهمت شروع می شود و این تهمت انقدر ابعاد بزرگی به خود می گیرد که باعث می شود او از شغلش اخراج شود. و حتی دوست دخترش نیز به او شک می کند و باعث خشم لوکاس می شود.
مدیر مهد کودک (گرت) نیز با توجه به اینکه سالهاست با لوکاس همکار است اما به او بازم هم شک می کند و صحبت های کودک را باور می کند و همیشه مبنا بر این است که کودکان هیچ وقت دروغ نمی گویند.
در فیلم شکار می بینیم که مردم چقدر زود ندیده شک می کنند و او را مورد قضاوت قرار می دهند. اما در اخر فیلم می بینیم باز هم کسانی هستند که از شک خود کوتاه نیامده اند. بازی مدس میکلسن در فیلم عالی است و بازی او یک سروگردن از دیگر بازیگران بالاتر است ، اوج بازی او بنظرم در سکانس کلیساست که واقعا باعث می شود احساسات شما جریهه دار شود.
این فیلم از اغاز شما را درگیر می کند و با یک پایان بندی عالی خود را همیشه در ذهن ها ثبت می کند. رنگ بندی فیلم نیز بسیار با فضای فیلم همخوانی دارد.
دانمارکی صحبت کردن مدس میکلسن برایم عجیب بود چون فقط او را به صحبت کردن به زبان انگلیسی دیده بودم. به شخصه اشکالی در این فیلم ندیدم و این فیلم را به عنوان یکی از دلهره اور و عذاب اورترین فیلم هایی که در عمرم دیدهام میدانم.
دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم ، همه. شاید با دیدن این فیلم چیزی درونمان تکان بخورد و انقدر دیگران را زود قضاوت نکنیم.
نمره من: 9
نویسنده: Mehrdad_Ayvatlo
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی از فیلم باشگاه مشت زنی(مبارزه)
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
Fight Club 1999
#بدون_اسپویل
دیوید فینچر قبل از این فیلم،چند فیلم زیبای دیگر مانند Se7en و The Game را در کارنامه خود داشت،اما با ساخت Fight Club به اوج شهرت خود رسید.شاید شما با شنیدن اسم باشگاه مشت زنی انتظار فیلمی داشته باشید که داستان زندگی یک مبارز به تصویر کشیده شده باشد.اما شما کاملا در اشتباه هستید.شما با یکی از بهترین فیلم های روانشناختی طرف هستید که مطمئنا بعد از فیلم بخاطر چشم انداز های فلسفی فیلم،شما مدت ها به فکر فرو خواهید رفت.اول از همه باید بازی عالی بازیگران را در فیلم تحسین کرد.دو شخصیت اصلی فیلم یعنی برد پیت و ادوارد نورتون هر دو عالی بازی کردند و حس خود را کاملا به مخاطب انتقال میدهند.واقعا نمیتوان گفت چه کسی بهتر است.در کل بازی بازیگران بدون ایراد است.نکته بعدی دیگر دیالوگ های بسیار زیبای فیلم است که با دیدن حتی یکبار فیلم مطمئنا بعضی از دیالوگ ها سال ها در یادها باقی خواهد ماند و به سختی فراموش خواهند شد.شخصیت پردازی فیلم هم عالی بود به گونه ای که به شخصی که واقعا وجود ندارد هم به درستی پرداخته شده بود.فیلم به شدت زیبا است و شما را از آغاز تا پایان درگیر خواهد کرد،از مقدمه چینی عالی تا پایان بندی عالی.این فیلم در زمان خود یک شکست در گیشه بود و منتقدین هم چندان از آن راضی نبودند ولی در حاظر هم از آن یاد میشود که نشان میدهد گذر زمان باعث محبوبیت فیلم شده است.
جمع بندی:در یک کلام...واقعا از این فیلم نمیتوان ایراد چندانی گرفت.(من به این فیلم ۱۰ از ۱۰ میدهم واقعا اشکالی در فیلم وجود نداشت،شاید برای این است که واقعا حق خودش هست و به خوبی توجه من را جلب کرد،شاید هم نکاتی که من از فیلم و سریال یاد گرفته ام برای یادداشت نوشتن درباره این فیلم کافی نباشد) نکات مثبتی دیگری هم بود که من به آن اشاره نکردم مانند طراحی صحنه و موسیقی و...ولی در کل از هر جهتی به این فیلم نگاه کنیم یکی از بهترین فیلم ها در ژانر خود و یکی از بهترین های سینماست.
IMDB:8.8
Rotten tomatoes:79%
Metacritic:66
امتیاز:10
خلاصه داستان:«راوی»، جوانی پریشان، پی میبرد که به کمک مشتبازی با دستهای برهنه، بیش از هر زمان دیگری احساس زنده بودن میکند. او و «تایلر» که به دوستانی صمیمی تبدیل شدهاند، هفتهای یک بار با هم ملاقات میکنند تا با هم مشت بازی کنند. در حالی که افراد دیگری هم به باشگاهشان میپیوندند، محفلشان به رغم آن که مخفی است بین شرکت کنندههایش، شهرت و محبوبیت یک باشگاه زیرزمینی را پیدا میکند و…
نویسنده:Braveheart
@NaghdeFilmoSerial
❤1🔥1
احترام به رییس بزرگ :
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
Raging Bull
(بخشی از نقد دارای اسپویل است)
گاو خشمگین از همان تیتراژ ابتدایی به خوبی موضع خود با تماشاگر را مشخص میکند. بدان معنی که درطول تیتراژ تصویری تمام قد از جیک لاموتا(رابرت دنیرو) را به شکلی واضح داریم که در رینگ خالی مسابقه مشغول پرتاب مشت به اطراف خوداست. برخلاف این تصویر واضح در پس زمینه قاب حضورعکاسان و تماشاگران راداریم که هرزگاهی با نور دوربینهای عکس برداری از حضورشان درقاب دوربین مطلع میشویم...گاوخشمگین اثری است ماندگارکه تماما متعلق به جیک لاموتا است . متعلق به او و خلق و خوی حیوانی و ترسناکش. اسکورسیزی حضور تمام شخصیتهای فرعی و اتفاقات داخل فیلم (ازجمله تمام سکانسهای مبارزه) رابهانه ای قرارداده برای تاخت و تاز هیولایی بنام جیک لاموتا....
به واقع کنش ها و واکنشهای اطرافیان جیک لاموتا و نمایش مسابقات بوکس همگی پیرامون تصمیمها و اعمال او تعریف میشوند و معنا و مفهوم پیدا میکنند. ورزش بوکس به عنوان نمادی از خشونت در ورزش به کمک اسکورسیزی آمده تا ضدقهرمانی همچون لاموتا در آن خودی نشان دهد. کتک بزند. گاهی کتک بخورد و خورد شود وپس از هر رویداد دوباره ازنو به پا خیزد . اسکورسیزی لاموتا را همچون حیوانی درنده به تصویر میکشد که نمیتواند دست از مبارزه بردارد. مبارزه برای لاموتا نه فقط در رینگ مسابقه بلکه در تمام لحظات زیستش جاری است. به عنوان مثال نخستین حضور لاموتا در خانه با همسر و برادرش را به یادآورید که چگونه سر یک مسئله ساده و کم اهمیت با همسرش درگیر میشود، به همسایه فحاشی میکند و او و سگش راتهدید به مرگ میکند. لاموتا همچون بمبی خطرناک است که هرلحظه و درهرمکانی آمادگی انفجار دارد.
لاموتا از همان نخستین دقایق فیلم فردی بداخلاق.بددهان. تهدیدگر .شکاک و غیرقابل تحمل توصیف میشود.
او این ویژگی ها را درمحل کاروتمرین نیز میبرد . به واقع اسکورسیزی تاکید میکند اطرافیان لاموتا تنها به واسطه تسلطش در مبارزات و وجه قهرمانی با او مدارا میکنند و خارج ازاین چارچوب لاموتا موجودی است تنفر برانگیز و غیرانسانی که نه برای خود و نه برای دیگران کم ترین ارزشی قائل نیست (اشاره به بحث پرخوری. پرخوابی و شهوتگرا بودن او قبل از مسابقه نشان از آن دارد که حتی برای ورزش نیز اهمیتی قائل نیست)
مخاطب آگاه و فیلم شناس به خوبی درک میکند گاوخشمگین نمایش صعود و نزول انسانی است که به هیچ وجه توانایی کنترل زندگی شخصی و ورزشی خود راندارد. تفکیک مسائل برایش بشدت دشوار است و به تنها چیزی که می اندیشد رییس بودن است.
رییس به معنا کسی که همه چیز تمام است و تمام رخدادهای پیرامون میبایست به میل و اراده او تنظیم شوند.
فیلم را اسکورسیزی کارگردانی کرده پس میتوان توقع داشت همچون دیگر ساخته های درخشانش (راننده تاکسی. گرگ وال استریت . جزیره شاتر و...) موضعش با ضدقهرمان فیلم باشد. درگاوخشمگین هرچند درمقاطعی لاموتا از اشتباهات خود ابراز پشیمانی میکند اما دیری نمیگذرد که دومرتبه دچار لغزش شده و سقوط را تجربه میکند. آشکارا پایان بندی فیلم نشان از همین مسئله دارد. در نمای پایانی لاموتا روبروی آیینه نشسته و درحالی که میدانیم از روزگار مدال وقهرمانی و شهرت به جایگاه اجرای استند آپ در کلابهای کم اهمیت تنزل پیدا کرده اما همچنان معتقد است رییس و برنده روزگار است. من رییسم ...من رییسم را تکرار میکند و ازقاب خارج میشود. با خروج او دوربین اسکورسیزی مکثی روی آیینه و اشیا اطرافش میکند. صحنه نمایش خالی از ضدقهرمان فیلم میشود اما حسی که از تماشا فیلم به مخاطب دست میدهد این است که اسکورسیزی پایان ظفرمندانه ای برای لاموتا ترتیب داده است.
زندگی لاموتا همانطور که پیشتر نیز اشاره شد تنها با مبارزه و اعمال خشونت تعریف میشود.گویا روح زخم خورده و عاصی او هیچگاه مجالی برای آرامش و آسودگی ندارد. پس به هم دلیل هنگامی که تعریف همگان (ازجمله همسرش) از زیبایی صورت رقیب برایش عذاب آور میشود هنگام مسابقه مشغول خالی کردن حرص و عقده خویش شده وتنها به صورت رقیب ضربه میزند و یا برعکس هنگامی که قصد تنبیه خود را دارد بدون ذره ای تلاش درمبارزه با شوگر ری گارد مبارزه راباز گذاشته و تنها به مشت خوردن اکتفا میکند. ضربه میخورد و ازاین کارلذت هم میبرد(نماهای بسته از صورت لاموتا هنگام مشت خوردن.تاکید دوربین بر خونهایی که بر بدن لاموتا و صورت اطرافیان پاشیده میشود و در انتها حرکت دوربین از چپ به راست به همراه عبور از حاضران و رسیدن به طناب خونی رینگ مسابقه) حکایت از آن دارند که لاموتا عزت و ذلت را تنها در رینگ بوکس جستجو میکند.
اسکورسیزی درامر کارگردانی بازهم نبوغ خویش رابه رخ همگان میکشد جدا از تیتراژ ماندگار اثر و سکانس شکست لاموتا از شوگر ری که پیشتر بدانها اشاره شد او نماهای ماندگاری را شکار میکند تا مخاطب به لحاظ حسی و عاطفی با گاوخشمگین درگیر شود. همچون نمایی که در آن پس
از مسابقه افراد حاضر در محل با یکدیگر درگیر هستند. دراین نما خانمی به دستور رییس محل مسابقه مشغول نواختن پیانو میشود. در پس زمینه شاهد هرج و مرج و زدوخورد شهروندان هستیم و درپیش زمینه تصویر خانم راداریم و موسیقی ملایمی که نواخته میشود در تضاد با حوادث داخل فیلم میشود. مثال دیگر نما درخشانی است که در آن لاموتا به مانند همیشه خشمگین شده و به دیوار زندان مشت میکوبد. لاموتا در تاریک و روشن قاب دوربین فریاد میزند ومشت میکوبد و پس از مجروح شدن دست خویش گوشه ای نشسته و مشغول آه و ناله میشود. به غیر از بازو دست راستش تمام بدن او درتاریکی مطلق فرو رفته و همزمان صدای عجز او را هم میشنویم.
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
نکته جالب در کارگردانی اسکورسیزی آنجاست که تنها در نماهای مربوط به جشن ازدواج جیک و برادرش و همچنین نماهای مربوط به تولد فرزندانش رنگ در بافت اثرکارکرد پیدا میکنند. اسکورسیزی تاکید میکند دراین زندگی پرمشغله و پراضطراب حضور عشق و پاکی کودکان تنها نشانه های امید و گرما در زندگی لاموتا هستند. کاملا طبیعی است که بنا به تم کلی اثر این نماهای رنگی به لحاظ مدت زمان نمایش حضور کوتاهی درفیلم دارند.
اسکورسیزی برای نمایش تنهایی و خفقان حاکم بر زندگی لاموتا مدام از نور پردازی و تضاد دوعنصر سیاه و سفیدبهره میبرد. همچون نمایی که لاموتا پس از کتک زدن همسر و برادرش به خانه آمده است. دراین نما لاموتا تنهابرصندلی شخصی تکیه زده و نورپردازی به گونه ای است که بخشی از چهره تاریک و بخشی دیگر روشن است. حضور تلویزیونی خراب که هیچ تصویری پخش نمیکند نیز در این لحظه گواه بر پوچی و بی معنایی زندگی اوست. یا مثال دیگر نمایی است که لاموتا بر بستر همسرش آمده و کنار تخت مینشیند .بازهم تاریک و روشن موجود درقاب بر تعلیق و چند وجهی بودن لاموتا اشاره دارند. او دراین نما میخواهد به مانند همیشه از همسرش برای خیانت اعتراف بگیرد. بازهم مخاطب نمیداند دقیقا میبایست به چنین موجودی چه حسی داشت؟ ترحم یا حس دوست داشتن؟
در نماهای مربوط به مسابقه نیز دوربین غالبا درحالت مدیوم شات قرار میگیرد و سوژه و تاحدودی اطراف راتصویر میکند .دوربین گاهی ثابت میماند و بدون هیچ مزاحمتی (همچون تکنیک دوربین روی دست این سالها) مبارزه را مشاهده میکنیم. دربرخی موارد نیز دوربین از بالا شروع به حرکت به سمت پایین کرده و گاهی با حرکت به دوسمت چپ یا راست محیط مسابقه را به تصویر میکشد. کات شدن نماها از مسابقه به نمای بسته از دوربین عکاسان و همچنین اوج و فرود اصواتی که از گوشه وکنار به گوش میرسند نیز در انتقال حس تشویش به مخاطب موثرند. بهترین مثال هم دراین زمینه مبارزه ای است که در آن لاموتا به عمد ازشوگر ری شکست میخورد. صدای نفس نفس زدن هردوطرف که به گوش میرسد تاثیر نهایی را افزایش میدهند.
گاوخشمگین درمورد طی کردن مسیر سقوط است. لاموتا اگرچه در زندگی به تمام مواردی که آرزوی همگان است میرسد (شغل مورد علاقه.کسب درآمد.شهرت. تشکیل خانواده و...) اما بدون آنکه متوجه باشد تمام آنها رابه مرز تباهی کشانده و چنان دست به خودآزاری و خود ویرانگری زده که درنهایت اجرای استند آپ در اماکن کم اهمیت را پیشه میکند. مدال قهرمانی را تکه و پاره میکند و به تمام زحمات خویش پشت پا میزند. گاوخشمگین در مورد مردی است که ابتدا به خود و سپس به اطرافیانش خیانت میکند. هرچند او به اعتقاد خویش همچنان همان رییس همیشگی باقی مانده اما چنانچه از بیرون به زیست لاموتا و امثال او بنگریم ممکن است به جای واژه رییس از واژگان دیگری استفاده کنیم. گاوخشمگین شاهکاری است همچنان جذاب و دیدنی و همچنان تکان دهنده و درگیر کننده.
امتیاز :۱۰
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial