معرفی سریال arrested development
ژانر : کمدی
محصول : آمریکا
تعداد فصل : 5
شبکه ی : fox
امتیاز : 9.1
شماره ی 8 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
ژانر : کمدی
محصول : آمریکا
تعداد فصل : 5
شبکه ی : fox
امتیاز : 9.1
شماره ی 8 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
پرورش شکست خورده محصول شبکه ی fox یک کمدی موقعیت که بالا ترین امتیاز را بین سریال های کمدی دارد و تا کنون پنج فصل آن پخش شده است.
داستان سریال مربوط به زندگی مردی جوان به نام مایکل است که به تازگی همسر خود را از دست داده است و باید به تنهای از پسر 13 ساله ی خود مراقبت کند. همچنین او عضوی از یک خانواده ی بزرگ است که در حال از هم پاشیدن به دلیل مشکلات مالی است. مایکل وظیفه دارد از خانواده ی خود مراقبت کند اما اعضای خانواده ی او همه به شکلی دیوانه اند.
شخصیت سازی و فیلم نامه ی سریال عالیه. بازیگر های مهمانش هم که از بزرگان هم میان.
سریال کمدی خوش ساخت و بی نظیری دارد و تحسین های زیادی به خود دیده است و جوایز زیادی از جمله جوایز امی و گولدن گلوب را به دست آورده است.در سال ۲۰۰۷ جز ۱۰۰ سریال برتر تمام دوران قرار گرفت دیدن این سریال رو به همه ی طرفداران سریال های کمدی پیشنهاد میکنم.
@NaghdeFilmoSerial
داستان سریال مربوط به زندگی مردی جوان به نام مایکل است که به تازگی همسر خود را از دست داده است و باید به تنهای از پسر 13 ساله ی خود مراقبت کند. همچنین او عضوی از یک خانواده ی بزرگ است که در حال از هم پاشیدن به دلیل مشکلات مالی است. مایکل وظیفه دارد از خانواده ی خود مراقبت کند اما اعضای خانواده ی او همه به شکلی دیوانه اند.
شخصیت سازی و فیلم نامه ی سریال عالیه. بازیگر های مهمانش هم که از بزرگان هم میان.
سریال کمدی خوش ساخت و بی نظیری دارد و تحسین های زیادی به خود دیده است و جوایز زیادی از جمله جوایز امی و گولدن گلوب را به دست آورده است.در سال ۲۰۰۷ جز ۱۰۰ سریال برتر تمام دوران قرار گرفت دیدن این سریال رو به همه ی طرفداران سریال های کمدی پیشنهاد میکنم.
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
امتیاز دهی به فیلم و سریال (و کلا آثار هنری)
همه ی ما بعد از دیدن فیلم یا سریالی می خواهیم که تجربه ی خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم. می توانیم با توضیح دادن تجربه ی خود از فیلم و سریال و اینکه لذت بردیم یا حوصله ی ما را سر برد و ... احساس خود را به دیگران منتقل دهیم . این کار در اکثرا مواقع جوابگو نیست مثلا نمی توانیم کلمات و جملات مناسبی پیدا کنیم که دقیقا احساس ما را وصف کند . و فقط هم در مورد یک اثر هنری احساس ما مهم نیست بلکه علاوه بر احساس من مخاطب کیفیت اثر و زمان و هزینه و ... که برای ساخت آن مهم است. ممکن است ما با یک شاهکار طرف باشیم اما آن را نپسندیم (که برای همه از جمله من اتفاق افتاده است) اما دلیل نمی شود که آن فیلم یا ... بکوبم. یکی از بهترین راهکار های انتقال برداشت ما از سریال و ... نمره دهی به آن است . مثلا سایت معتبر imdb که رای دهی نمره ی آن از صفر تا ۱۰ است و رای ها توسط مخاطبین داده می شود. یا سایت معتبر meta که نمرات آن از صفر تا ۱۰۰ توسط منتقدین حرفه ای داده می شود (و البته نقد هم نوشته می شود.). پس امتیاز دهی روش مناسبی است. اما چگونه و بر چه اساس رای بدهیم که هم احساس ما را به اثر بیان کند و هم کیفیت اثر را به مخاطبان دیگر ارائه دهد. برای مثال نمره را از ۰ تا ۱۰ میگیرم (چون قسمتی که ما به عنوان مخاطب و کاربر می توانیم رای بدهیم سایت معتبر imdb است.) . فرض کنید شما می خواهید در سایت imdb نمره دهید یا در یک گروه تلگرامی یا نرم افزار توئیتر و ... به یک اثر از ۱۰ نمره بدهید . روش ای که به نظر من مناسب است (و در رای دادن در سایت imdb استفاده می کنم ) تقسیم ۱۰ به دو نمره ی ۵ است . برای لذتی که از فیلم یا سریال بردم و تجربه ای که به من داد و احساس من و ... از ۰ تا ۵ به اثر نمره میدهم (برای مثال به سریال breaking bad نمره ی ۴ می دهم و به سریال got نمره ی ۵) . به کیفیت اثر ، کارگردانی ، بازی بازیگران ، دیالوگ ها ، جلوه های ویژه ، نویسندگی و داستان ، تدوین ، موسیقی ، هزینه ی ساخت و .... هم از ۰ تا ۵ نمره می دهم ( مثلا برای breaking bad نمره ی ۵ و سریال got نمره ی ۵)
سپس جمع نمرات را در سایت ثبت می کنم .
breaking bad 9
game of thrones 10 .
اما فرض کنید می خواستم فقط از روی لذت بردن خودم نمره می دادم.
game of thrones 10 breakingbad 7 or 8
اما سریال درجه یکی مانند breaking bad لایق نمره ی ۹ یا ۱۰ است. و نمره ای که فقط از لذت من بود ظلم هست در حق سریال
حال فرض کنید فقط کیفیت سریال رو مد نظر قرار بدهم.
game of thrones 10
breaking bad 10
اما من از سریال gameof thrones بیشتر لذت بردم تا breaking bad اما به هر دوی آن ها یک امتیاز دادم . این هم ظلمی هست در حق خودم.
پس نمره را به دو قسمت تقسیم کنید . نصف برای خودتان و نصف برای اثر.
مخصوصا در نمره دهی در سایت ها
این روش پیشنهادی من بود
تشکر از حسن توجه شما
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز دهی به فیلم و سریال (و کلا آثار هنری)
همه ی ما بعد از دیدن فیلم یا سریالی می خواهیم که تجربه ی خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم. می توانیم با توضیح دادن تجربه ی خود از فیلم و سریال و اینکه لذت بردیم یا حوصله ی ما را سر برد و ... احساس خود را به دیگران منتقل دهیم . این کار در اکثرا مواقع جوابگو نیست مثلا نمی توانیم کلمات و جملات مناسبی پیدا کنیم که دقیقا احساس ما را وصف کند . و فقط هم در مورد یک اثر هنری احساس ما مهم نیست بلکه علاوه بر احساس من مخاطب کیفیت اثر و زمان و هزینه و ... که برای ساخت آن مهم است. ممکن است ما با یک شاهکار طرف باشیم اما آن را نپسندیم (که برای همه از جمله من اتفاق افتاده است) اما دلیل نمی شود که آن فیلم یا ... بکوبم. یکی از بهترین راهکار های انتقال برداشت ما از سریال و ... نمره دهی به آن است . مثلا سایت معتبر imdb که رای دهی نمره ی آن از صفر تا ۱۰ است و رای ها توسط مخاطبین داده می شود. یا سایت معتبر meta که نمرات آن از صفر تا ۱۰۰ توسط منتقدین حرفه ای داده می شود (و البته نقد هم نوشته می شود.). پس امتیاز دهی روش مناسبی است. اما چگونه و بر چه اساس رای بدهیم که هم احساس ما را به اثر بیان کند و هم کیفیت اثر را به مخاطبان دیگر ارائه دهد. برای مثال نمره را از ۰ تا ۱۰ میگیرم (چون قسمتی که ما به عنوان مخاطب و کاربر می توانیم رای بدهیم سایت معتبر imdb است.) . فرض کنید شما می خواهید در سایت imdb نمره دهید یا در یک گروه تلگرامی یا نرم افزار توئیتر و ... به یک اثر از ۱۰ نمره بدهید . روش ای که به نظر من مناسب است (و در رای دادن در سایت imdb استفاده می کنم ) تقسیم ۱۰ به دو نمره ی ۵ است . برای لذتی که از فیلم یا سریال بردم و تجربه ای که به من داد و احساس من و ... از ۰ تا ۵ به اثر نمره میدهم (برای مثال به سریال breaking bad نمره ی ۴ می دهم و به سریال got نمره ی ۵) . به کیفیت اثر ، کارگردانی ، بازی بازیگران ، دیالوگ ها ، جلوه های ویژه ، نویسندگی و داستان ، تدوین ، موسیقی ، هزینه ی ساخت و .... هم از ۰ تا ۵ نمره می دهم ( مثلا برای breaking bad نمره ی ۵ و سریال got نمره ی ۵)
سپس جمع نمرات را در سایت ثبت می کنم .
breaking bad 9
game of thrones 10 .
اما فرض کنید می خواستم فقط از روی لذت بردن خودم نمره می دادم.
game of thrones 10 breakingbad 7 or 8
اما سریال درجه یکی مانند breaking bad لایق نمره ی ۹ یا ۱۰ است. و نمره ای که فقط از لذت من بود ظلم هست در حق سریال
حال فرض کنید فقط کیفیت سریال رو مد نظر قرار بدهم.
game of thrones 10
breaking bad 10
اما من از سریال gameof thrones بیشتر لذت بردم تا breaking bad اما به هر دوی آن ها یک امتیاز دادم . این هم ظلمی هست در حق خودم.
پس نمره را به دو قسمت تقسیم کنید . نصف برای خودتان و نصف برای اثر.
مخصوصا در نمره دهی در سایت ها
این روش پیشنهادی من بود
تشکر از حسن توجه شما
@NaghdeFilmoSerial
معرفی سریال House of Cards
محصول: آمریکا
ژانر: درام
شبکه : Netflix
تعداد فصل : 6
امتیاز : 9
شماره ی 9 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
محصول: آمریکا
ژانر: درام
شبکه : Netflix
تعداد فصل : 6
امتیاز : 9
شماره ی 9 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
خانه پوشالی (House of Cards) نام یک سریال سیاسی- هیجانی آمریکایی است که محصول سال ۲۰۱۳ میلادی است. این سریال برگرفته از سریال ساخت بیبیسی و نیز رمانی با همین نام نوشته مایکل دابز است که خودش عضو حزب محافظهکاران بریتانیا بود. موضوع سریال رقابتهای سیاسی در آمریکا است.
داستان سریال درباره جایگاه پست و مقام در کشور است. داستان شهوت و قدرت طلبی مردی را نشان می دهد که می خواهد تمام امور مربوط به کشور را در دست بگیرد. کسی که در سریال از او به عنوان مرد بد ذات و شیطان صفت و قدرت طلب یاد می شود. این مرد میخواهد واشنگتن را از آن خود کند. کوین اسپیسی در نقش این فرد به ایفای نقش میپردازد
این سریال درام با سریال های درام دیگر کاملا متفاوت است و از صحنه های خسته کننده خبری نیست، تمام قسمت های سریال هیجان خاص خود را دارد.
بازی زیبای بازیگران آن و داستان زیبای نویسنده که برگرفته از کتابی با همین نام هست این سریال را منحصر به فرد کرده است. جف جنسن منتقد سینما و تلویزیون درباره سریال اینگونه میگوید:
همه چیزی که میتوان گفت همین است، اگر از خانه پوشالی انتظار دارید دورنمایی سیاسی امروز را به نمایش بگذارد، بدانید که تمام و کمال راضی خواهید بود.
اگر بخواهیم به یک جمع بندی کلی در مورد سریال برسیم میتوان آن را این گونه توصیف کرد: فیلم سینمایی که 73 قسمت دارد! چون هر قسمت این سریال چیزی از یک فیلم سینمایی کم نخواهد داشت.
پس این سریال زیبا را از دست ندهید زیرا مگر چند وقت یکبار اتفاق می افتد که در یک سریال کسانی مانند اسپیسی و فینچر حضور داشته باشند!؟
@NaghdeFilmoSerial
داستان سریال درباره جایگاه پست و مقام در کشور است. داستان شهوت و قدرت طلبی مردی را نشان می دهد که می خواهد تمام امور مربوط به کشور را در دست بگیرد. کسی که در سریال از او به عنوان مرد بد ذات و شیطان صفت و قدرت طلب یاد می شود. این مرد میخواهد واشنگتن را از آن خود کند. کوین اسپیسی در نقش این فرد به ایفای نقش میپردازد
این سریال درام با سریال های درام دیگر کاملا متفاوت است و از صحنه های خسته کننده خبری نیست، تمام قسمت های سریال هیجان خاص خود را دارد.
بازی زیبای بازیگران آن و داستان زیبای نویسنده که برگرفته از کتابی با همین نام هست این سریال را منحصر به فرد کرده است. جف جنسن منتقد سینما و تلویزیون درباره سریال اینگونه میگوید:
همه چیزی که میتوان گفت همین است، اگر از خانه پوشالی انتظار دارید دورنمایی سیاسی امروز را به نمایش بگذارد، بدانید که تمام و کمال راضی خواهید بود.
اگر بخواهیم به یک جمع بندی کلی در مورد سریال برسیم میتوان آن را این گونه توصیف کرد: فیلم سینمایی که 73 قسمت دارد! چون هر قسمت این سریال چیزی از یک فیلم سینمایی کم نخواهد داشت.
پس این سریال زیبا را از دست ندهید زیرا مگر چند وقت یکبار اتفاق می افتد که در یک سریال کسانی مانند اسپیسی و فینچر حضور داشته باشند!؟
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
نقد ۵ فصل ابتدایی سریال House of Cards کانال نقد فیلم و سریال🎞 @NaghdeFilmoSerial 🎞
منتقد: امید سلیمی
:خرده جنایت های زن و شوهری
اگرچه همانطور که قبلا هم در پستی که در مورد سریال (بریکینگ بد) گذاشته بودم اشاره کردم که آن سریال را بهترین تجربه سریالی خود میدانم اما باید اعتراف کنم که (خانه پوشالی) غیرمنتظره ترین و غافلگیرکننده ترین تجربه ام بوده و هست. قبل از دیدن بریکینگ بد و گیم آف ترونز و فارگو و سایر سریالهای بینظیر دیگر میدانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد (هرچند آنها نیز گهگاه فراتر از انتظارم ظاهر شدند) اما در مورد خانه پوشالی این مسئله صادق نبود. تا قبل از دیدن این سریال تصوری که درمورد درامهای سیاسی دیالوگ محور و تاحدودی خشک داشتم تصوری خسته کننده و نه چندان به یاد ماندنی بود که تمام این تصورات با دیدن همان چنداپیزود ابتدایی سریال تماما نابود شد. خانه پوشالی اگرچه در بیشتر لحظاتش درحال صحبت. پشت میز نشینی و توطئه های پشت پرده است اما چنان ریتم بالایی دارد که هیچ اپیزود بی فایده. ایستا و وقت تلف کنی ندارد بهتر بگویم حتی یک سکانس زائد و بی کارکرد را نمیتوان در آن یافت . خانه پوشالی اگرچه در ابتدا ممکن است کمی خشک به نظر برسد اما به لطف فیلمنامه چندلایه خود که همزمان چندین خط داستانی را پیش میبرد و همچنین به کمک اجرای مسلط تصویری و کارگردانی گاها فراتر از استانداردهای تلویزیونی تبدیل به تجربه ای منحصر به فرد و فراموش نشدنی شده است . خانه پوشالی از این نظر یک سریال بی نظیر است که درعین اینکه داستان محور است شخصیت پردازی قدرتمندی هم دارد بدون شک تصویر تکان دهنده ای که از زوج آندروودها در این سریال میبینیم بهترین وجه سریال است. کوین اسپیسی و رابین رایت در بهترین نقش آفرینی های دوران کاری خود چنان مارا با روحیات پیچیده و متناقض فرانک وکلر آشنا میکنند که به راحتی در صدر مرموزترین و دلهره آورترین زوجهای هنری این چند ساله اخیر قرار میگیرند. آندروود ها که شباهتهای مضمونی زیادی نیز با زوج شناخته شده داستان مکبث دارند برای دستیابی به بالاترین جایگاه شغلی خود به هیچ چیز و هیچ شخصی وفادار نیستند و دیدن این حجم از بیریحمی در کنار اینهمه عوام فریبی از آنها تصویری تاریک و مخوف ساخته که جدا از اینکه میتوانید از قدرتنمایی آنها در بستری دراماتیک لذت ببرید همزمان نیز میتوانید بدانها حس تنفر و خشم نیز داشته باشید . خانه پوشالی در مورد سلسله مراتب پلیدی و تاریکی است. سریال به خوبی به بیننده یادآور میشود در حالیکه آندروودها با بهره بردن از تمامی امکانات مادی و معنوی بر رقیبان میتازند و بر زمین و زمان حاکم هستند اما همزمان بستر را نیز برای رشد و نمو آندروودهایی دیگر نیز فراهم آورده اند. شخصیتهای مکملی در این سریال هستند که کاملا قابل پیش بینی است که در ادامه دنیای این سریال میتوانند جانشینان خلفی برای این زوج خطرناک باشند . اما جدا از تمامی امتیازات سریال همانطور که میدانید شاخص ترین بخش کار اجرای جناب کوین اسپیسی است . از همان اولین سکانس حضورش در سریال که منجر به کشتن سگ همسایه میشود تا جاییکه زویی بارنز. پیتر روسو . رییس جمهور آمریکا و حتی همسرش را قربانی میکند.آندروود در تک تک حضورهایش در صحنه برای برهم زدن شرایط و نابودی دشمنانش برنامه میریزد. آندروود به اطرافیانش و گویا به کل دنیا اعلان جنگ میکند. جنگی که نیروی مقابلش را به خاک و خون میکشد و گریزی از آن نیست .(طراحی ماکت جنگ و دقتی که برای ساختنش دارد اشاره ای غیر مستقیم به همین امر دارد) کوین اسپیسی که گهگاه رو به دوربین دیالوگ گفته و با تک گویی هایش دل هر بیننده ای را میرباید بیشترین نقش را در ماندگاری این نفش چالش برانگیز و طاقت فرسا دارد. اسپیسی با ایفای چنین نقشی به دنیا باردیگر ثابت کرد نه تنها از بزرگانی چون دنیرو، آل پاچینو.داستین هافمن. تام هنکس. دنیل دی لوییس و سایر بزرگان چیزی کم ندارد بلکه در مقاطعی احساس میشود چیزهایی هم بیشتر دارد کافیست نگاههای نافذ و پلانهایی که بدون هیچ دیالوگی به دوربین خیره میشود را به یاد بیاورید تا متوجه جادوی بازیگری او بشوید . جنجالهای اخیر پیرامون زندگی شخصی و حرفه ای جناب اسپیسی کبیر موجب شد بار دیگر برای دیدن خانه پوشالی اقدام کنم و این مطلب را فقط به عشق یکی از بهترین بازیگران زنده حال حاضر دنیا انتشار دهم . کسی از آینده خبر ندارد پس به امید بازگشت مقتدرانه اسپیسی و نقش آفرینیهای بی نظیرش منتظر میمانیم
کانال نقد فیلم و سریال 🎞
@NaghdeFilmoSerial 🎞
:خرده جنایت های زن و شوهری
اگرچه همانطور که قبلا هم در پستی که در مورد سریال (بریکینگ بد) گذاشته بودم اشاره کردم که آن سریال را بهترین تجربه سریالی خود میدانم اما باید اعتراف کنم که (خانه پوشالی) غیرمنتظره ترین و غافلگیرکننده ترین تجربه ام بوده و هست. قبل از دیدن بریکینگ بد و گیم آف ترونز و فارگو و سایر سریالهای بینظیر دیگر میدانستم با چه چیزی مواجه خواهم شد (هرچند آنها نیز گهگاه فراتر از انتظارم ظاهر شدند) اما در مورد خانه پوشالی این مسئله صادق نبود. تا قبل از دیدن این سریال تصوری که درمورد درامهای سیاسی دیالوگ محور و تاحدودی خشک داشتم تصوری خسته کننده و نه چندان به یاد ماندنی بود که تمام این تصورات با دیدن همان چنداپیزود ابتدایی سریال تماما نابود شد. خانه پوشالی اگرچه در بیشتر لحظاتش درحال صحبت. پشت میز نشینی و توطئه های پشت پرده است اما چنان ریتم بالایی دارد که هیچ اپیزود بی فایده. ایستا و وقت تلف کنی ندارد بهتر بگویم حتی یک سکانس زائد و بی کارکرد را نمیتوان در آن یافت . خانه پوشالی اگرچه در ابتدا ممکن است کمی خشک به نظر برسد اما به لطف فیلمنامه چندلایه خود که همزمان چندین خط داستانی را پیش میبرد و همچنین به کمک اجرای مسلط تصویری و کارگردانی گاها فراتر از استانداردهای تلویزیونی تبدیل به تجربه ای منحصر به فرد و فراموش نشدنی شده است . خانه پوشالی از این نظر یک سریال بی نظیر است که درعین اینکه داستان محور است شخصیت پردازی قدرتمندی هم دارد بدون شک تصویر تکان دهنده ای که از زوج آندروودها در این سریال میبینیم بهترین وجه سریال است. کوین اسپیسی و رابین رایت در بهترین نقش آفرینی های دوران کاری خود چنان مارا با روحیات پیچیده و متناقض فرانک وکلر آشنا میکنند که به راحتی در صدر مرموزترین و دلهره آورترین زوجهای هنری این چند ساله اخیر قرار میگیرند. آندروود ها که شباهتهای مضمونی زیادی نیز با زوج شناخته شده داستان مکبث دارند برای دستیابی به بالاترین جایگاه شغلی خود به هیچ چیز و هیچ شخصی وفادار نیستند و دیدن این حجم از بیریحمی در کنار اینهمه عوام فریبی از آنها تصویری تاریک و مخوف ساخته که جدا از اینکه میتوانید از قدرتنمایی آنها در بستری دراماتیک لذت ببرید همزمان نیز میتوانید بدانها حس تنفر و خشم نیز داشته باشید . خانه پوشالی در مورد سلسله مراتب پلیدی و تاریکی است. سریال به خوبی به بیننده یادآور میشود در حالیکه آندروودها با بهره بردن از تمامی امکانات مادی و معنوی بر رقیبان میتازند و بر زمین و زمان حاکم هستند اما همزمان بستر را نیز برای رشد و نمو آندروودهایی دیگر نیز فراهم آورده اند. شخصیتهای مکملی در این سریال هستند که کاملا قابل پیش بینی است که در ادامه دنیای این سریال میتوانند جانشینان خلفی برای این زوج خطرناک باشند . اما جدا از تمامی امتیازات سریال همانطور که میدانید شاخص ترین بخش کار اجرای جناب کوین اسپیسی است . از همان اولین سکانس حضورش در سریال که منجر به کشتن سگ همسایه میشود تا جاییکه زویی بارنز. پیتر روسو . رییس جمهور آمریکا و حتی همسرش را قربانی میکند.آندروود در تک تک حضورهایش در صحنه برای برهم زدن شرایط و نابودی دشمنانش برنامه میریزد. آندروود به اطرافیانش و گویا به کل دنیا اعلان جنگ میکند. جنگی که نیروی مقابلش را به خاک و خون میکشد و گریزی از آن نیست .(طراحی ماکت جنگ و دقتی که برای ساختنش دارد اشاره ای غیر مستقیم به همین امر دارد) کوین اسپیسی که گهگاه رو به دوربین دیالوگ گفته و با تک گویی هایش دل هر بیننده ای را میرباید بیشترین نقش را در ماندگاری این نفش چالش برانگیز و طاقت فرسا دارد. اسپیسی با ایفای چنین نقشی به دنیا باردیگر ثابت کرد نه تنها از بزرگانی چون دنیرو، آل پاچینو.داستین هافمن. تام هنکس. دنیل دی لوییس و سایر بزرگان چیزی کم ندارد بلکه در مقاطعی احساس میشود چیزهایی هم بیشتر دارد کافیست نگاههای نافذ و پلانهایی که بدون هیچ دیالوگی به دوربین خیره میشود را به یاد بیاورید تا متوجه جادوی بازیگری او بشوید . جنجالهای اخیر پیرامون زندگی شخصی و حرفه ای جناب اسپیسی کبیر موجب شد بار دیگر برای دیدن خانه پوشالی اقدام کنم و این مطلب را فقط به عشق یکی از بهترین بازیگران زنده حال حاضر دنیا انتشار دهم . کسی از آینده خبر ندارد پس به امید بازگشت مقتدرانه اسپیسی و نقش آفرینیهای بی نظیرش منتظر میمانیم
کانال نقد فیلم و سریال 🎞
@NaghdeFilmoSerial 🎞
توجه: (بخشی از نقد حاوی اسپویل است)
ترانه مرگبار غرب وحشی:
The Ballad Of Buster Scruggs
هفت تیرکشی گیتار به دست سرمست و آسوده خیال از فراز و نشیب کائنات سوار بر اسبی سفید آرام درحال حرکت است و رو به دوربین با مخاطب فیلم صحبت میکند! سارق بانکی بدشانس درحالیکه میپندارد سرقت از این بانک کار آسان و پیش پا افتاده ای است با اعتماد به نفس برای سرقت اقدام میکند و زخمی میشود! از آنطرف پیرمردی در پی یافتن طلا و رسیدن به کامیابی مادی هم به خود و هم به طبیعت پیرامونش رحم نمیکند و تا پای نابودی ومرگ برای ساختن آینده خویش تلاش میکند.....
این موارد تنها بخشی از روایت جذاب و اپیزودیک فیلم (ترانه باستر اسکروگز) واپسین اثر درخشان (برادران کوئن) به شمار میروند که از همان نخستین دقایق چشم مخاطب را به خود خیره میکنند و با نمایش هر اپیزود او را در باتلاقی از یاس و تباهی به حال خود رها میکنند. این امر تخصص کوئن هاست. آنها در طی دوران فعالیت خود همواره مخاطب را از نظر احساسی و روانی دچار فروپاشی میکنند و خود به عنوان راوی اثر درگوشه ای مینشینند و تبعات آثار خود را مرور میکنند. کوئن ها که با ساخت آثاری همچون(فارگو. لبوفسکی بزرگ. جایی برای پیرمردها نیست و...) اعتباری کم نظیر برای خویش خلق کرده بودند با ساخت این اثر بازهم ثابت میکنند همچنان با ذوق و انرژی وصف نشدنی مشغول پیمودن و جستجو مسیر موفقیت هستند و هنوز هم میتوانند مخاطب را شگفت زده کنند.
کوئن ها بازهم از زاویه نگاه خویش به مفاهیمی همچون(زندگی.مرگ.عدالت. خوشبختی. شجاعت و تقدیر ) پوزخند میزنند و این تعابیر را در طی داستان خود به بازی میگیرند. این به بازی گرفتن هم از طریق نوع شخصیت پردازی و هم ازطریق موقعیتهای کمیک فیلم پیش چشم مخاطب قرار میگیرند. همچون هفت تیرکشی با مهارت و اعتماد به نفس بالا که پس از مرگ هم روح سرخوش و بی خیالی دارد و برای ملاقات با خالق خود آواز میخواند و موسیقی مینوازد و برای پیوستن به ارواح دیگران لحظه شماری میکند . یا بازیگر تئاتری که فاقد دست و پا است و چنان توسط رییسش استثمار شده و چنان از زندگی و برکات آن ناامید شده که حتی در لحظه مرگ هم هیچ تقلایی برای رهایی و بازگشت به زندگی ندارد! کوئن ها اشاره میکنند برای برخی انسانها زندگی یا مرگ تفاوت آنچنانی ندارد و در دوراهی انتخاب میان زیست و نابودی واژه انتخاب معنا و مفهومی ندارد.
زندگی از نظر کوئن ها گاهی میتواند در لحظه مرگ مفهوم پیدا کند همچون سارقی که هنگام اعدام و درست درجایی که هیچ امیدی برای ادامه ندارد با تماشا آخرین نمای زندگی خود(دختری زیبا درمیان جمعیت) ولو برای اندک لحظه ای طعم لذت دنیا را میچشد و از دنیا میرود. ترانه باستر اسکروگز قضاوت مخاطب در مورد ایثار و تقدیر را هم به چالش میکشد همچون اپیزودی که در آن مرد سالخورده ای که از او به عنوان پیرمردی افسرده. گوشه گیر یاد میشود و گویا عشق و انگیزه ای به دنیا ندارد برای نجات جان عشق همکارش تا پای جان با سرخپوستان مهاجم مبارزه میکند و دلاورانه برای اثبات وجودی خویش تلاش میکند.
اما به عنوان مخاطب از کوئن ها انتظار پایان خوش و نتیجه گیری منطقی نداریم. مرگ و ناکامی در هرزمان و موقعیتی بر سر شخصیتها آوار میشوند و همچون مقصدی گریز ناپذیر سایه شوم خود را درسراسر فیلم پهن میکنند.
کوئن ها خوشبختانه تمام موارد بالا را با شناخت کافی از مدیوم سینما رو میکنند و از آنجا که برای ارائه مفاهیم مدنظر خود تکنیک را به خوبی میشناسند اثری خلق کرده اند چشمنواز و با جزییات و کاملا سینمایی. موقعیتهای دنیای غرب وحشی به آنها این فرصت رابخشیده تا با دوربین خود نماهای موثر و ماندگاری را شکار کنند . این فیلم جدا از داستانهای متفاوت خود جلوه های بصری گوناگونی هم دارد. گاهی بیابانهای خشک و بی آب و علف محل رخداد حوادث هستند. گاهی کوهستان سرد و برفی و گاهی نیز جنگل و دشت و رودخانه را داریم. جدا از این چشم اندازهای واقعگرایانه کوئن ها مثلا در اپیزود پایانی گوشه چشمی هم به موارد سورئال دارند. درشکه چی سیاه پوشی که بیرحمانه به اسبها تازیانه میزند برای مخاطب حس درشکه ای رو به جهنم را تداعی میکند یا تصویر مبهم و مه آلودی که درسکانس آخراز مقصدسفر گرفته شده و یا راه و پله هتل که به طبقه فوقانی و نورانی منتهی میشود (بدون آنکه بدانیم آن بالا چه خبر است!) از این نمونه ها هستند.
کوئن ها در این فیلم با تنوع به نماهای خود بازهم قدرت کارگردانی خود را به رخ میکشند. نماهایی که کاملادر راستای شخصیت پردازی و شناساندن موقعیت به مخاطب کارکرد جداگانه خود را دارند. نماهای لانگ شات و بعضا اکستریم لانگ شات عظمت و بزرگی طبیعت و طبعا کوچکی انسان در محیط را تفهیم میکنند همچون نمایی از بالای صخره ای که به شکل عمود تصویر باستر اسکروگز را نشان میدهد یا اکستریم لانگ شاتی از حرکت کاروان در اپیزود پنجم که هم وس
ترانه مرگبار غرب وحشی:
The Ballad Of Buster Scruggs
هفت تیرکشی گیتار به دست سرمست و آسوده خیال از فراز و نشیب کائنات سوار بر اسبی سفید آرام درحال حرکت است و رو به دوربین با مخاطب فیلم صحبت میکند! سارق بانکی بدشانس درحالیکه میپندارد سرقت از این بانک کار آسان و پیش پا افتاده ای است با اعتماد به نفس برای سرقت اقدام میکند و زخمی میشود! از آنطرف پیرمردی در پی یافتن طلا و رسیدن به کامیابی مادی هم به خود و هم به طبیعت پیرامونش رحم نمیکند و تا پای نابودی ومرگ برای ساختن آینده خویش تلاش میکند.....
این موارد تنها بخشی از روایت جذاب و اپیزودیک فیلم (ترانه باستر اسکروگز) واپسین اثر درخشان (برادران کوئن) به شمار میروند که از همان نخستین دقایق چشم مخاطب را به خود خیره میکنند و با نمایش هر اپیزود او را در باتلاقی از یاس و تباهی به حال خود رها میکنند. این امر تخصص کوئن هاست. آنها در طی دوران فعالیت خود همواره مخاطب را از نظر احساسی و روانی دچار فروپاشی میکنند و خود به عنوان راوی اثر درگوشه ای مینشینند و تبعات آثار خود را مرور میکنند. کوئن ها که با ساخت آثاری همچون(فارگو. لبوفسکی بزرگ. جایی برای پیرمردها نیست و...) اعتباری کم نظیر برای خویش خلق کرده بودند با ساخت این اثر بازهم ثابت میکنند همچنان با ذوق و انرژی وصف نشدنی مشغول پیمودن و جستجو مسیر موفقیت هستند و هنوز هم میتوانند مخاطب را شگفت زده کنند.
کوئن ها بازهم از زاویه نگاه خویش به مفاهیمی همچون(زندگی.مرگ.عدالت. خوشبختی. شجاعت و تقدیر ) پوزخند میزنند و این تعابیر را در طی داستان خود به بازی میگیرند. این به بازی گرفتن هم از طریق نوع شخصیت پردازی و هم ازطریق موقعیتهای کمیک فیلم پیش چشم مخاطب قرار میگیرند. همچون هفت تیرکشی با مهارت و اعتماد به نفس بالا که پس از مرگ هم روح سرخوش و بی خیالی دارد و برای ملاقات با خالق خود آواز میخواند و موسیقی مینوازد و برای پیوستن به ارواح دیگران لحظه شماری میکند . یا بازیگر تئاتری که فاقد دست و پا است و چنان توسط رییسش استثمار شده و چنان از زندگی و برکات آن ناامید شده که حتی در لحظه مرگ هم هیچ تقلایی برای رهایی و بازگشت به زندگی ندارد! کوئن ها اشاره میکنند برای برخی انسانها زندگی یا مرگ تفاوت آنچنانی ندارد و در دوراهی انتخاب میان زیست و نابودی واژه انتخاب معنا و مفهومی ندارد.
زندگی از نظر کوئن ها گاهی میتواند در لحظه مرگ مفهوم پیدا کند همچون سارقی که هنگام اعدام و درست درجایی که هیچ امیدی برای ادامه ندارد با تماشا آخرین نمای زندگی خود(دختری زیبا درمیان جمعیت) ولو برای اندک لحظه ای طعم لذت دنیا را میچشد و از دنیا میرود. ترانه باستر اسکروگز قضاوت مخاطب در مورد ایثار و تقدیر را هم به چالش میکشد همچون اپیزودی که در آن مرد سالخورده ای که از او به عنوان پیرمردی افسرده. گوشه گیر یاد میشود و گویا عشق و انگیزه ای به دنیا ندارد برای نجات جان عشق همکارش تا پای جان با سرخپوستان مهاجم مبارزه میکند و دلاورانه برای اثبات وجودی خویش تلاش میکند.
اما به عنوان مخاطب از کوئن ها انتظار پایان خوش و نتیجه گیری منطقی نداریم. مرگ و ناکامی در هرزمان و موقعیتی بر سر شخصیتها آوار میشوند و همچون مقصدی گریز ناپذیر سایه شوم خود را درسراسر فیلم پهن میکنند.
کوئن ها خوشبختانه تمام موارد بالا را با شناخت کافی از مدیوم سینما رو میکنند و از آنجا که برای ارائه مفاهیم مدنظر خود تکنیک را به خوبی میشناسند اثری خلق کرده اند چشمنواز و با جزییات و کاملا سینمایی. موقعیتهای دنیای غرب وحشی به آنها این فرصت رابخشیده تا با دوربین خود نماهای موثر و ماندگاری را شکار کنند . این فیلم جدا از داستانهای متفاوت خود جلوه های بصری گوناگونی هم دارد. گاهی بیابانهای خشک و بی آب و علف محل رخداد حوادث هستند. گاهی کوهستان سرد و برفی و گاهی نیز جنگل و دشت و رودخانه را داریم. جدا از این چشم اندازهای واقعگرایانه کوئن ها مثلا در اپیزود پایانی گوشه چشمی هم به موارد سورئال دارند. درشکه چی سیاه پوشی که بیرحمانه به اسبها تازیانه میزند برای مخاطب حس درشکه ای رو به جهنم را تداعی میکند یا تصویر مبهم و مه آلودی که درسکانس آخراز مقصدسفر گرفته شده و یا راه و پله هتل که به طبقه فوقانی و نورانی منتهی میشود (بدون آنکه بدانیم آن بالا چه خبر است!) از این نمونه ها هستند.
کوئن ها در این فیلم با تنوع به نماهای خود بازهم قدرت کارگردانی خود را به رخ میکشند. نماهایی که کاملادر راستای شخصیت پردازی و شناساندن موقعیت به مخاطب کارکرد جداگانه خود را دارند. نماهای لانگ شات و بعضا اکستریم لانگ شات عظمت و بزرگی طبیعت و طبعا کوچکی انسان در محیط را تفهیم میکنند همچون نمایی از بالای صخره ای که به شکل عمود تصویر باستر اسکروگز را نشان میدهد یا اکستریم لانگ شاتی از حرکت کاروان در اپیزود پنجم که هم وس
عت بیابان و هم موقعیت کلی کاروان را تفهیم میکند . دوربین کوئن ها در اپیزود سوم که مربوط به پیرمرد جوینده طلاست به طبیعت جلوه بهشت گونه ای میبخشد . تنوع رنگ محیط. صدای گوشنواز رودخانه و بعضا حیوانات. دوربینی که با مکث روی جزییات تصاویر روح را آرامش میدهند و فاصله و شاید از آن مهم تر زاویه دوربین در نمایش اجزای طبیعت از این اپیزود دقایق رویایی را پدید آورده اند.
ترانه باستر اسکروگز البته شامل نماهای آشنا و کلاسیک آثار وسترن نیز هست. همچون زمانی که دوربین مماس با حرکت افراد از زانو به پایین آنها راتصویر میکند و صدای چک چک کفشهای آنها را هم داریم. نورپردازی نماها هنگام ورود شخصیتها به اماکنی نظیر بانک. کافه سر راهی و اماکن بزرگ شهری هم کاملا یادآور وسترن های معمول و با سابقه است. همچون ورود باستر اسکروگز به کافه ای برای انجام قمار . اثر کوئن ها همچنین دارای چند دوئل و درگیری بین افراد محلی و دسته سرخپوستان نیز هست که حس التهاب ناشی از موقعیتها را به درستی تفهیم میکنند. همچون اپیزود دوم که لحظه نبرد خونبار از زاویه دید سارقی که به درخت آویزان شده روایت میشود یا دراپیزود پنجم که کوئن ها ابتدا به درستی موقعیت جغرافیایی سکانس را با نماهای لانگ شات تصویر میکنند و بزرگی نیروی متجاوز را داریم که با ثابت ماندن دوربین گویا این حمله مستقیم به سمت مخاطب شکل گرفته و ترس دراین لحظه با اوج خود میرسد. در بخش درام کار نیز هرچند دوربین معمولا در حالت مدیوم یا فول شات قرار دارد اما در لحظاتی کلوز آپ ها تفاوت ها را رقم میزنند همچون لحظه اعدام سارق بانک و نمای چشمانش و یا نماهایی که غم و افسردگی بازیگر تئاتر را داریم(چه در لحظات سکوت و چه هنگامی که مشغول دیالوگ گفتن است)
ترانه باستر اسکروگز در مقاطعی ملتهب و هیجان انگیز میشود و هم گاها با نمایش سرنوشت غمبار شخصیتهای خود گوشه چشمانتان را خیس میکند. این فیلم نسخه کاملی از دانش فلسفی و مهارت کارگردانی برادران کوئن است که نشان میدهد آنها همچنان احترام خاصی برای طرفداران قدیمی خود قائل هستند و همچنین آغاز گر مسیری است برای آن دسته از مخاطبانی که با دنیای وحشی آنها آشنایی ندارند و تازه با این فیلم آنها را کشف کرده اند.
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز:10
ترانه باستر اسکروگز البته شامل نماهای آشنا و کلاسیک آثار وسترن نیز هست. همچون زمانی که دوربین مماس با حرکت افراد از زانو به پایین آنها راتصویر میکند و صدای چک چک کفشهای آنها را هم داریم. نورپردازی نماها هنگام ورود شخصیتها به اماکنی نظیر بانک. کافه سر راهی و اماکن بزرگ شهری هم کاملا یادآور وسترن های معمول و با سابقه است. همچون ورود باستر اسکروگز به کافه ای برای انجام قمار . اثر کوئن ها همچنین دارای چند دوئل و درگیری بین افراد محلی و دسته سرخپوستان نیز هست که حس التهاب ناشی از موقعیتها را به درستی تفهیم میکنند. همچون اپیزود دوم که لحظه نبرد خونبار از زاویه دید سارقی که به درخت آویزان شده روایت میشود یا دراپیزود پنجم که کوئن ها ابتدا به درستی موقعیت جغرافیایی سکانس را با نماهای لانگ شات تصویر میکنند و بزرگی نیروی متجاوز را داریم که با ثابت ماندن دوربین گویا این حمله مستقیم به سمت مخاطب شکل گرفته و ترس دراین لحظه با اوج خود میرسد. در بخش درام کار نیز هرچند دوربین معمولا در حالت مدیوم یا فول شات قرار دارد اما در لحظاتی کلوز آپ ها تفاوت ها را رقم میزنند همچون لحظه اعدام سارق بانک و نمای چشمانش و یا نماهایی که غم و افسردگی بازیگر تئاتر را داریم(چه در لحظات سکوت و چه هنگامی که مشغول دیالوگ گفتن است)
ترانه باستر اسکروگز در مقاطعی ملتهب و هیجان انگیز میشود و هم گاها با نمایش سرنوشت غمبار شخصیتهای خود گوشه چشمانتان را خیس میکند. این فیلم نسخه کاملی از دانش فلسفی و مهارت کارگردانی برادران کوئن است که نشان میدهد آنها همچنان احترام خاصی برای طرفداران قدیمی خود قائل هستند و همچنین آغاز گر مسیری است برای آن دسته از مخاطبانی که با دنیای وحشی آنها آشنایی ندارند و تازه با این فیلم آنها را کشف کرده اند.
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز:10
معرفی سریال Better Call Saul
محصول: آمریکا
ژانر: درام- جنایی
شبکه : AMC
تعداد فصل : 4
امتیاز : 8.7
شماره ی 10 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
محصول: آمریکا
ژانر: درام- جنایی
شبکه : AMC
تعداد فصل : 4
امتیاز : 8.7
شماره ی 10 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
بهتره با سول تماس بگیری (Better Call Saul) نام یک مجموعه تلویزیونی ساخته شبکه ایامسی آمریکا است که در رابطه با مجموعهٔ قبلی همین شبکه، برکینگ بد است و پخش آن از ۸ فوریه ۲۰۱۵ در شبکه ایامسی آغاز شد. این مجموعه تلویزیونی توسط وینس گیلیگان و پیتر گولد خلق شدهاست. گیلیگان خالق مجموعهٔ برکینگ بد نیز بودهاست.
بازیگر اصلی این مجموعهٔ تلویزیونی باب ادنکیرک است. ادنکیرک در نقش یک وکیل تبهکار به اسم جیمز مکگیل است که بعدها به سول گودمن تغییر نام میدهد، در این مجموعه به ایفای نقش میپردازد.
وی پیشتر در مجموعهٔ تلویزیونی برکینگ بد نیز نقش همین وکیل تبهکار (سول گودمن) را بازی کرده بود که در آنجا به والتر وایت کمک میکرد. داستان این مجموعه مربوط به سال ۲۰۰۲ و متمرکز بر زندگی این وکیل و شش سال پیش از ملاقات او با «والتر وایت» در برکینگ بد است. مشابه برکینگ بد، داستان این مجموعه نیز در شهر آلبوکرکی در ایالت نیومکزیکوی آمریکا اتفاق میافتد.
تاکنون چهار فصل ۱۰ قسمتی از این مجموعه به روی آنتن رفتهاست. قسمت اول این مجموعه با داشتن بیش از ۴٫۴ میلیون بیننده توانست به عنوان یکی از بهترین قسمتهای اول یک مجموعه تلویزیونی، رکوردی در تاریخ شبکههای کابلی آمریکا به نام خود ثبت نماید.
اولین قسمت مجموعه «بهتره با سول تماس بگیری» مورد تحسین منتقدین قرار گرفت؛منتقدین این مجموعه را مجموعهای متفاوت عنوان کردند که میتواند بدون متکی بودن به سرمنشائی که آن را معرفی کرد، روی پای خودش بایستد. وبسایت متاکریتیک هم امتیاز 78 از 100 را به فصل اول این مجموعه داد که بر اساس ۳۶ نقد انجام شده بود.
«هنک استوور» در واشینگتن پست به این فیلم رتبه B+ را داد و نوشت که این سریال در همان تن و خط مجموعه اصلی است و اینکه این سریال در دو ساعت سوالات زیادی را به وجود میآورد و سپس به آنها پاسخ میدهد.
«استفن مارک» در مجله «اسکوایر» نوشت که چند قسمت ابتدایی این مجموعه بهتر از برکینگبد بود. «کیرستن آکونا» از وبسایت بیزنس اینسایدر اینطور این مجموعه را وصف کرد که: «تمام آن چیزهایی که از یک مجموعه مرتبط میتوان خواست.»
به نظر شخص بنده که هر دو سریال breakingbad و better call saul رو دیدم سریال better call saul برتر از سریال breaking bad هستش
(به bb نمره ۹ و به bcs نمره ۱۰ را در IMDB اختصاص داده ام).
دیدن این سریال رو به همه مخصوصا طرفداران breakingbad توصیه میکنم
@NaghdeFilmoSerial
بازیگر اصلی این مجموعهٔ تلویزیونی باب ادنکیرک است. ادنکیرک در نقش یک وکیل تبهکار به اسم جیمز مکگیل است که بعدها به سول گودمن تغییر نام میدهد، در این مجموعه به ایفای نقش میپردازد.
وی پیشتر در مجموعهٔ تلویزیونی برکینگ بد نیز نقش همین وکیل تبهکار (سول گودمن) را بازی کرده بود که در آنجا به والتر وایت کمک میکرد. داستان این مجموعه مربوط به سال ۲۰۰۲ و متمرکز بر زندگی این وکیل و شش سال پیش از ملاقات او با «والتر وایت» در برکینگ بد است. مشابه برکینگ بد، داستان این مجموعه نیز در شهر آلبوکرکی در ایالت نیومکزیکوی آمریکا اتفاق میافتد.
تاکنون چهار فصل ۱۰ قسمتی از این مجموعه به روی آنتن رفتهاست. قسمت اول این مجموعه با داشتن بیش از ۴٫۴ میلیون بیننده توانست به عنوان یکی از بهترین قسمتهای اول یک مجموعه تلویزیونی، رکوردی در تاریخ شبکههای کابلی آمریکا به نام خود ثبت نماید.
اولین قسمت مجموعه «بهتره با سول تماس بگیری» مورد تحسین منتقدین قرار گرفت؛منتقدین این مجموعه را مجموعهای متفاوت عنوان کردند که میتواند بدون متکی بودن به سرمنشائی که آن را معرفی کرد، روی پای خودش بایستد. وبسایت متاکریتیک هم امتیاز 78 از 100 را به فصل اول این مجموعه داد که بر اساس ۳۶ نقد انجام شده بود.
«هنک استوور» در واشینگتن پست به این فیلم رتبه B+ را داد و نوشت که این سریال در همان تن و خط مجموعه اصلی است و اینکه این سریال در دو ساعت سوالات زیادی را به وجود میآورد و سپس به آنها پاسخ میدهد.
«استفن مارک» در مجله «اسکوایر» نوشت که چند قسمت ابتدایی این مجموعه بهتر از برکینگبد بود. «کیرستن آکونا» از وبسایت بیزنس اینسایدر اینطور این مجموعه را وصف کرد که: «تمام آن چیزهایی که از یک مجموعه مرتبط میتوان خواست.»
به نظر شخص بنده که هر دو سریال breakingbad و better call saul رو دیدم سریال better call saul برتر از سریال breaking bad هستش
(به bb نمره ۹ و به bcs نمره ۱۰ را در IMDB اختصاص داده ام).
دیدن این سریال رو به همه مخصوصا طرفداران breakingbad توصیه میکنم
@NaghdeFilmoSerial
👍1
چرا گویرمو دلتورو معتقد است بتر کال ساول از بریکینگ بد بهتر است؟!
در سالهای گذشته،هرگز تا این حد شاهد این مقایسه ها نبودیم ؛چون "ساول" یک سریال جوانتر بود پس عادلانه نبود که این دو سریال را مقابل هم قرار دهیم. اما این شکاف اکنون در حال باریک شدن است.
"بریکینگ بد" تنها ۵ فصل داشت، درحالی که فصل چهارم بتر کال ساول به پایان رسیده است،اما تنها ۲۲ قسمت از سریال اصلی کمتر دارد.
با این شرایط بنظر می رسد مطرح کردن آن سوال اکنون عادلانه باشد و حداقل بر اساس کارگردانِ برندهی اسکار "گویرمو دلتورو" ، "بتر کال ساول" سریال بهتری است.
در ادامه نظرات این کارگردان درباره بتر کال ساول و بریکینگ بد را میخوانیم که از حساب توییتر دل تورو برداشت شده؛
توییت های دل تورو از وسط فصل جدید بتر کال ساول :
”من این سریال رو حتی بیشتر از بریکینگ بد دوست دارم ، نه اینکه در تضاد باشند اما خطر آشکار کوچکتر به نظر میرسد اما سقوط اخلاقی تاثیر عمیق تری روی من گذاشت،تاثیری تلخ تر...“
"با والتر وایت (که به شخصیتی سیاه تبدیل میشود) شما شاهد یک دگرگونی از نوع سقوط اخلاقی بودید. بتر کال ساول از جایی که جیمی به ساول گودمن (که از درون خوب نیست) تبدیل میشود،شما را با دست خود به لغزشهای دردناک کوچک میکشاند.“
” "کیم ویکسلر"راه حل است!“
”حتی در روابطش با چاک،جیمی یک توانمندساز بود،به نوعی چاک دیده میشد ولی با محبوبیت کمتر. هردو برادر میخواستند زوال دیگری را ببینند. به زیبایی گذاشته شده...“
درواقع نمی توان با دلتورو مخالف کرد،اما برای نشان دادن اینکه چرا تیرگی کاراکتر در ساول بهتر است، یک قدم جلوتر میرویم. در بریکینگ بد ما در والتر وایت یک شخصیت غیر قهرمان دیدیم که افسارش گسیخته میشود،با اینحال برای موفق شدنش آرزو میکردیم.او شخصی بود که ما میخواستیم برنده شود،پس ما هنگامی که او بر دشمنانش پیروز شد،رضایت مندی شدیدی از سریال گرفتیم ؛ "گاس فرینگ" را به قتل رساند،"جک" را از پا درآورد و همچنین "تاد" و "لیدیا" را. حتی ما مرگ او را پایان مناسبی برای سریال محسوب کردیم،ما با این اوصاف برای شخصیت هایی که بر سر راه او ایستادند نیز آرزوی موفقیت داشتیم ؛ مانند "هنک" و از همه زیانبار تر "اسکایلر وایت" اما بتر کال ساول کاملا متفاوت است. ما میدانیم که جیمی قرار است راه بدی را پیش بگیرد، ولی در واقع آرزو داریم خلاف چیزی که پیش روست اتفاق بیفتد.
ما نمیخواهیم که جیمی به ساول تبدیل شود و هر قدمی که او به سوی این واقعیتِ غیرقابلِ انکار بر میدارد، کمی قلب ما را میشکند. علت این که دل تورو می گوید "کیم" راه حل است این است که ما امیدواریم او "جیمی" را نجات دهد،یا حداقل تضمینی باشد تا از سقوط اخلاقی جیمی جلوگیری کند.
سورپرایز بزرگ در این چهار فصل این است که چگونه "پیتر گود" و "وینس گیلیگان" با موفقیت توانسته اند تنشی را ایجاد کنند هنگامی که ما از قبل میدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد حداقل برای جیمی ، گاس و مایک. اما ما نمیدانیم اوضاع برای "کیم" چگونه پیش خواهد رفت ، پس او به قهرمان ما در تاثیرات تبدیل میشود.
"بریکینگ بد" سریالی است حاصل نبوغ و مسلما در بین بهترین سریالهای تاریخ تلویزیون قرار دارد، اما ساول یک سریال احساسی بغرنج است و با تماشای هفته به هفته ی آن ،سخت نیست که بفهمیم "گیلیگان" ، "گود" و دیگر نویسندگان این سریال در طی سالها بهتر شده اند و بر این اساس،سریالی قویتر،لایه لایه تر و احساسی تر در "ساول" ساخته اند.
@NaghdeFilmoSerial
در سالهای گذشته،هرگز تا این حد شاهد این مقایسه ها نبودیم ؛چون "ساول" یک سریال جوانتر بود پس عادلانه نبود که این دو سریال را مقابل هم قرار دهیم. اما این شکاف اکنون در حال باریک شدن است.
"بریکینگ بد" تنها ۵ فصل داشت، درحالی که فصل چهارم بتر کال ساول به پایان رسیده است،اما تنها ۲۲ قسمت از سریال اصلی کمتر دارد.
با این شرایط بنظر می رسد مطرح کردن آن سوال اکنون عادلانه باشد و حداقل بر اساس کارگردانِ برندهی اسکار "گویرمو دلتورو" ، "بتر کال ساول" سریال بهتری است.
در ادامه نظرات این کارگردان درباره بتر کال ساول و بریکینگ بد را میخوانیم که از حساب توییتر دل تورو برداشت شده؛
توییت های دل تورو از وسط فصل جدید بتر کال ساول :
”من این سریال رو حتی بیشتر از بریکینگ بد دوست دارم ، نه اینکه در تضاد باشند اما خطر آشکار کوچکتر به نظر میرسد اما سقوط اخلاقی تاثیر عمیق تری روی من گذاشت،تاثیری تلخ تر...“
"با والتر وایت (که به شخصیتی سیاه تبدیل میشود) شما شاهد یک دگرگونی از نوع سقوط اخلاقی بودید. بتر کال ساول از جایی که جیمی به ساول گودمن (که از درون خوب نیست) تبدیل میشود،شما را با دست خود به لغزشهای دردناک کوچک میکشاند.“
” "کیم ویکسلر"راه حل است!“
”حتی در روابطش با چاک،جیمی یک توانمندساز بود،به نوعی چاک دیده میشد ولی با محبوبیت کمتر. هردو برادر میخواستند زوال دیگری را ببینند. به زیبایی گذاشته شده...“
درواقع نمی توان با دلتورو مخالف کرد،اما برای نشان دادن اینکه چرا تیرگی کاراکتر در ساول بهتر است، یک قدم جلوتر میرویم. در بریکینگ بد ما در والتر وایت یک شخصیت غیر قهرمان دیدیم که افسارش گسیخته میشود،با اینحال برای موفق شدنش آرزو میکردیم.او شخصی بود که ما میخواستیم برنده شود،پس ما هنگامی که او بر دشمنانش پیروز شد،رضایت مندی شدیدی از سریال گرفتیم ؛ "گاس فرینگ" را به قتل رساند،"جک" را از پا درآورد و همچنین "تاد" و "لیدیا" را. حتی ما مرگ او را پایان مناسبی برای سریال محسوب کردیم،ما با این اوصاف برای شخصیت هایی که بر سر راه او ایستادند نیز آرزوی موفقیت داشتیم ؛ مانند "هنک" و از همه زیانبار تر "اسکایلر وایت" اما بتر کال ساول کاملا متفاوت است. ما میدانیم که جیمی قرار است راه بدی را پیش بگیرد، ولی در واقع آرزو داریم خلاف چیزی که پیش روست اتفاق بیفتد.
ما نمیخواهیم که جیمی به ساول تبدیل شود و هر قدمی که او به سوی این واقعیتِ غیرقابلِ انکار بر میدارد، کمی قلب ما را میشکند. علت این که دل تورو می گوید "کیم" راه حل است این است که ما امیدواریم او "جیمی" را نجات دهد،یا حداقل تضمینی باشد تا از سقوط اخلاقی جیمی جلوگیری کند.
سورپرایز بزرگ در این چهار فصل این است که چگونه "پیتر گود" و "وینس گیلیگان" با موفقیت توانسته اند تنشی را ایجاد کنند هنگامی که ما از قبل میدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد حداقل برای جیمی ، گاس و مایک. اما ما نمیدانیم اوضاع برای "کیم" چگونه پیش خواهد رفت ، پس او به قهرمان ما در تاثیرات تبدیل میشود.
"بریکینگ بد" سریالی است حاصل نبوغ و مسلما در بین بهترین سریالهای تاریخ تلویزیون قرار دارد، اما ساول یک سریال احساسی بغرنج است و با تماشای هفته به هفته ی آن ،سخت نیست که بفهمیم "گیلیگان" ، "گود" و دیگر نویسندگان این سریال در طی سالها بهتر شده اند و بر این اساس،سریالی قویتر،لایه لایه تر و احساسی تر در "ساول" ساخته اند.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
به نام خدا
green book 2018
کارگردان : پیتر فارلی
بازیگران: وگیو مورتنسن (تونی لیپ) ، ماهرشالا علی (دان شرلی) و...
نویسنده : برایان کورلی ، پیتر فارلی
ژانر : درام ، کمدی ، بیوگرافی
مقدمه : تونی یک مرد سفید پوست ایتالیایی که حاظر هست برای بدست آوردن پول هر کاری بکند (البته نه کار خلاف) ، به استخدام یک پیانیست سیاه پوست به اسم دکتر دان شراب در می آید تا راننده ی و همراه او در سفر های کنسرت چند هفته ای به جنوب باشد و ...
قبل از دیدن این فیلم فکر می کردم green book هم چند جایزه ی مهم اسکار رو بدست آورد به همان دلیل که فیلم moonlight چند جایزه مهم اسکار رو برده بود ، بازیگر سیاه پوست که در یک فیلم درباره ی یک فرد سیاه پوست و همجنس گرا بازی کرده بود ، نه به دلیل خوب بودن فیلم (شاهکار بودن پیش کش) ، اما بعد از دیدن این فیلم عالی و حال خوب کن متوجه شدم که چقدر اشتباه می کردم.
امسال هم فیلم با موضوع نژاد پرستی زیاد بوده اما در بین این ها فیلم green book بود که تعریف و تمجید هایی که از اون شد فقط به دلیل مسئله ای که بهش پرداخته (نژاد پرستی) نبوده بلکه این فیلم واقعا از هر لحاظ فیلم خوبی هستش ، شخصیت پردازی ، داستان ، نقش آفرینی بازیگران و ...
فیلم از دیالوگ های شعاری دوری کرده ، اکثر فیلم های با مضمون مشابه فیلم هایی تلخ و شاید حوصله سر بر باشند اما این فیلم تلخ نبود و بسیار جذاب و حال خوب کن بود ، کارگردانی فیلم خوب بود و توانست تضاد های فیلم را تبدیل به جذابیت کند ، شخصیت پردازی فیلم و بازی بازیگران عالی بود و توانست فیلم و شخصیت ها را به خوبی به ما بشناساند. با آغاز فیلم شروع به شناخت شخصیت تونی میکنیم ، فردی حقه باز و کمی نژاد پرست اما خوش قلب که هر کاری برای تامین نیاز خانواده اش میکند اما سمت کار خلاف نمی رود ، شخصیت نژاد پرست او را با برخورد با کارگران سیاه پوست (پرت کردن لیوان آن ها در سطل آشغال) متوجه می شویم اما با پیشروی فیلم به جلو و همراهی او با دکتر شرلی ویژگی های منفی شخصیت او تغیر می کند و نژاد پرستی او کم تر و کم تر می شود ، دکتر شرلی که یک نوازنده ی پیانو و فردی سیاه پوست و محترم با وضع مالی مناسب هست ، با این که از نژاد پرستی سفید ها بسیار دل خور است اما فردی تو دار است و حرف زدن او شمرده و با کلاس است با دست غذا نمی خورد و ... و او هم رفته رفته تحت تاثیر تونی قرار گرفته و البته تاثیر خود را بر تونی میگذارد و او را وارد واقعیت دنیای موسیقی میکند همچنین او را فرهیخته تر و حتی ضد نژاد پرستی میکند. در اوایل فیلم دکتر پشت سر توتی در سمت چپ می نشیند اما رفته رفته این تضاد بین آن ها و همچنین رابطه ی رئیس و راننده تبدیل به رابطه ی دوستی و تکمیل کردن یکدیگر میشود.
نوع حالت چهره ، نقش آفرینی و متد و
حتی لهجه و نوع سخن گفتن بازیگران هم ویژگی های آن ها رو به خوبی نشان میدهد .
دیالوگ ها و داستان و فیلم نامه به خوبی کار شده و کارگردانی هم خوب و قابل قبول است و کارگردان به جای فریاد شعاری با سکوت دکتر شرلی (و ابراز اعتراض به وسیله ی موسیقی) هدف و حرف خود را در فیلم بیان می کند ، دکتر شرلی که با هدف مبارزه با نژاد پرستی این تور را آغاز کرده در انتها هدف و مسیر واقعی خود را می یابد ، تونی هم از دکتر آداب گفتاری و رفتاری محترمانه تر و ابراز عشق در نامه نوشتن و ... می آموزد. ابتدا پذیرفتن تضاد و سپس تبدیل شدن به تکمیل کننده رو به خوبی نشان میدهد و دوستی ایجاد شده بین این دو شخصیت کاملا باور پذیر و خوب کار شده است. طنز فیلم هم لذت بخش و به جا هست. فیلم علاوه بر نژاد پرستی فاصله ی طبقاتی را هم مورد توجه قرار می دهد .
تدوین هم خوب کار شده برای مثال رفتار نژاد پرستانه فروشنده ی کت شلوار و خروج با سکوت او از مغازه و قطع و رفتن به اجرای با عصبانیت دکتر شرلی که اعتراض او را نشان میداد . کارگردانی و فیلم نامه قوی بدون اضافات ، از هر سکانس برای انتقال هدف استفاده شده بود.
در کل از هر لحاظ فیلم قابل قبولی بود.
شاید بهترین فیلم با مضمون نژاد پرستی نباشد اما قطعا کمدی و سر گرم کننده و بسیار قوی است و در کل اثر با ارزشی و لذت بخشی طرف هستیم.
در کل محتوا ی خوب، فرم قوی ، سرگرمی و ... با هم دارد و دیدن چند باره ی آن را به همه پیشنهاد میکنم.
جوایز و افتخارات : بهترین فیلم از نگاه هیت ملی بازبینی ، جز ده فیلم برتر سال از نگاه انستیتوی فیلم آمریکا ، جایزه ی اسکار بهترین فیلم ، بهترین فیلم نامه غیر اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (ماهرشالا علی) شد. بهترین فیلم کمدی یا موزیکال گلدن گلوب و بهترین فیلم انجمن تهیه کنندگان آمریکا شد و ...
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
به نام خدا
green book 2018
کارگردان : پیتر فارلی
بازیگران: وگیو مورتنسن (تونی لیپ) ، ماهرشالا علی (دان شرلی) و...
نویسنده : برایان کورلی ، پیتر فارلی
ژانر : درام ، کمدی ، بیوگرافی
مقدمه : تونی یک مرد سفید پوست ایتالیایی که حاظر هست برای بدست آوردن پول هر کاری بکند (البته نه کار خلاف) ، به استخدام یک پیانیست سیاه پوست به اسم دکتر دان شراب در می آید تا راننده ی و همراه او در سفر های کنسرت چند هفته ای به جنوب باشد و ...
قبل از دیدن این فیلم فکر می کردم green book هم چند جایزه ی مهم اسکار رو بدست آورد به همان دلیل که فیلم moonlight چند جایزه مهم اسکار رو برده بود ، بازیگر سیاه پوست که در یک فیلم درباره ی یک فرد سیاه پوست و همجنس گرا بازی کرده بود ، نه به دلیل خوب بودن فیلم (شاهکار بودن پیش کش) ، اما بعد از دیدن این فیلم عالی و حال خوب کن متوجه شدم که چقدر اشتباه می کردم.
امسال هم فیلم با موضوع نژاد پرستی زیاد بوده اما در بین این ها فیلم green book بود که تعریف و تمجید هایی که از اون شد فقط به دلیل مسئله ای که بهش پرداخته (نژاد پرستی) نبوده بلکه این فیلم واقعا از هر لحاظ فیلم خوبی هستش ، شخصیت پردازی ، داستان ، نقش آفرینی بازیگران و ...
فیلم از دیالوگ های شعاری دوری کرده ، اکثر فیلم های با مضمون مشابه فیلم هایی تلخ و شاید حوصله سر بر باشند اما این فیلم تلخ نبود و بسیار جذاب و حال خوب کن بود ، کارگردانی فیلم خوب بود و توانست تضاد های فیلم را تبدیل به جذابیت کند ، شخصیت پردازی فیلم و بازی بازیگران عالی بود و توانست فیلم و شخصیت ها را به خوبی به ما بشناساند. با آغاز فیلم شروع به شناخت شخصیت تونی میکنیم ، فردی حقه باز و کمی نژاد پرست اما خوش قلب که هر کاری برای تامین نیاز خانواده اش میکند اما سمت کار خلاف نمی رود ، شخصیت نژاد پرست او را با برخورد با کارگران سیاه پوست (پرت کردن لیوان آن ها در سطل آشغال) متوجه می شویم اما با پیشروی فیلم به جلو و همراهی او با دکتر شرلی ویژگی های منفی شخصیت او تغیر می کند و نژاد پرستی او کم تر و کم تر می شود ، دکتر شرلی که یک نوازنده ی پیانو و فردی سیاه پوست و محترم با وضع مالی مناسب هست ، با این که از نژاد پرستی سفید ها بسیار دل خور است اما فردی تو دار است و حرف زدن او شمرده و با کلاس است با دست غذا نمی خورد و ... و او هم رفته رفته تحت تاثیر تونی قرار گرفته و البته تاثیر خود را بر تونی میگذارد و او را وارد واقعیت دنیای موسیقی میکند همچنین او را فرهیخته تر و حتی ضد نژاد پرستی میکند. در اوایل فیلم دکتر پشت سر توتی در سمت چپ می نشیند اما رفته رفته این تضاد بین آن ها و همچنین رابطه ی رئیس و راننده تبدیل به رابطه ی دوستی و تکمیل کردن یکدیگر میشود.
نوع حالت چهره ، نقش آفرینی و متد و
حتی لهجه و نوع سخن گفتن بازیگران هم ویژگی های آن ها رو به خوبی نشان میدهد .
دیالوگ ها و داستان و فیلم نامه به خوبی کار شده و کارگردانی هم خوب و قابل قبول است و کارگردان به جای فریاد شعاری با سکوت دکتر شرلی (و ابراز اعتراض به وسیله ی موسیقی) هدف و حرف خود را در فیلم بیان می کند ، دکتر شرلی که با هدف مبارزه با نژاد پرستی این تور را آغاز کرده در انتها هدف و مسیر واقعی خود را می یابد ، تونی هم از دکتر آداب گفتاری و رفتاری محترمانه تر و ابراز عشق در نامه نوشتن و ... می آموزد. ابتدا پذیرفتن تضاد و سپس تبدیل شدن به تکمیل کننده رو به خوبی نشان میدهد و دوستی ایجاد شده بین این دو شخصیت کاملا باور پذیر و خوب کار شده است. طنز فیلم هم لذت بخش و به جا هست. فیلم علاوه بر نژاد پرستی فاصله ی طبقاتی را هم مورد توجه قرار می دهد .
تدوین هم خوب کار شده برای مثال رفتار نژاد پرستانه فروشنده ی کت شلوار و خروج با سکوت او از مغازه و قطع و رفتن به اجرای با عصبانیت دکتر شرلی که اعتراض او را نشان میداد . کارگردانی و فیلم نامه قوی بدون اضافات ، از هر سکانس برای انتقال هدف استفاده شده بود.
در کل از هر لحاظ فیلم قابل قبولی بود.
شاید بهترین فیلم با مضمون نژاد پرستی نباشد اما قطعا کمدی و سر گرم کننده و بسیار قوی است و در کل اثر با ارزشی و لذت بخشی طرف هستیم.
در کل محتوا ی خوب، فرم قوی ، سرگرمی و ... با هم دارد و دیدن چند باره ی آن را به همه پیشنهاد میکنم.
جوایز و افتخارات : بهترین فیلم از نگاه هیت ملی بازبینی ، جز ده فیلم برتر سال از نگاه انستیتوی فیلم آمریکا ، جایزه ی اسکار بهترین فیلم ، بهترین فیلم نامه غیر اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (ماهرشالا علی) شد. بهترین فیلم کمدی یا موزیکال گلدن گلوب و بهترین فیلم انجمن تهیه کنندگان آمریکا شد و ...
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1
معرفی سریال Fargo
محصول: آمریکا
ژانر: درام - جنایی
تعداد فصل : ۳
امتیاز : 9
شماره ی 11 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
محصول: آمریکا
ژانر: درام - جنایی
تعداد فصل : ۳
امتیاز : 9
شماره ی 11 از لیست سریال های برتر
#سریال_برتر
@NaghdeFilmoSerial
فارگو مجموعهای در ژانر کمدی سیاه، جنایی و درام است که بر اساس فیلمی با همین نام که ساخته برادران کوئن بوده ساخته شده. کارگردانی این مجموعه تلویزیونی بر عهده نوآ هاولی است و برادران کوئن نیز تهیه کنندگی آن را بر عهده دارند. فصل نخست سریال از ۱۵ آوریل ۲۰۱۴ از شبکه FX به روی آنتن رفت و فصلهای آتی مجموعه نیز با داستان، بازیگران و کاراکترهای متفاوت دنبال خواهد شد.
فصل اول سریال با بازی بیلی باب تورنتون و مارتین فریمن مورد تحسین قرار گرفت و جایزه امی بهترین مینی سریال، بهترین کارگردانی و بهترین تیم بازیگری را دریافت کرد. پانزده نامزدی دیگر این سریال در ایمی (از جمله نامزدی تورنتون و فریمن از دیگر افتخارات آن است. فارگو همچنین موفق به کسب جایزه بهترین مینی سریال و بهترین بازیگر نقش اول مرد (برای بیلی باب تورنتون) در گلدن گلوب شد.
ایالتهای کمتر شناخته شده آمریکا بعضا به دلیل کم جنب و جوش بودن و وسعت زیاد و گاهاً پلیس محلی ناکارآمد، مکانی مناسب برای وقوع قتل های سریالی جنجالی بوده و بالطبع هالیوود نیز از این موضوعات بهره زیادی برده است. معروف ترین و در عین حال وحشتناک ترین این قتل ها در دهه هفتاد میلادی در ایالت تگزاس رخ داد که به کشتار با اره برقی معروف شد و جنجال زیادی به پا کرد و فیلم های متعددی درمورد آن ساخته شد.
یک دهه قبل تر از آن در ایالت کالیفرنیا یک سری قتل های سریالی توسط فردی با نام مستعار زودیاک صورت گرفت که تعداد جانباختگان توسط پلیس 37 نفر اعلام شد پرونده زودیاک با وجود تلاش گسترده پلیس هنوز به صورت لاینحل باقی مانده است اما تبدیل به موضوع فیلم دیوید فینچر در سال 2007 شد . اما تازه ترین این قتل ها در دهه اخیر مربوط به یک سری قتل های زنجیره ای بوده که در سال 2006 در ایالت مینه سوتا و ایالت های اطراف آن رخ داده است که دستمایه ساخت سریال « فارگو » در سال 2014 شد .
البته اصل داستان فارگو مربوط به سری قتل ها و ناامنی ها در اواخر دهه هفتاد در این ایالت بوده که در سال 96 توسط برادران کوئن تبدیل به فیلم سینمایی شد و در رده بهترین آثار سینما قرار گرفت،فصل دوم سریال « فارگو » کامل به آن اتفاقات پرداخته است.
از دیگر نکات مورد توجه در سریال پیوستگی یکنواخت بین همه اپیزودهاست یعنی داستان به یک اندازه در میان همه قسمت ها پخش شده است که دقت بالای نویسندگان را می رساند. در ابتدای هر اپیزود اطلاعات بیشتری راجع به اتفاقات قسمتهای قبل ارایه می شود تا پازل داستان اصلی سریال رفته رفته کامل شود
سریال « فارگو » با داستانی واقعی و تِمی سرشار از تعلیق و داستانگویی به خوبی توانسته سبک داستانگویی پست مدرن را به تصویر بکشد. این سبک البته در سینما توسط کوئینتین تارانتینو و فیلمهایش مانند « پالپ فیکشن » و « هشت نفرت انگیز » پیاده شده اما سریال « فارگو » در عالم سریال و تلویزیون نیز آن را پیاده می کند و با امتیاز بسیار بالا، انواع مخاطب با سلایق گوناگون و منتقدان را با خود همراه میکند.
پخش فصل سوم این سریال هم ماه ها قبل توسط شبکه FX به پایان رسیده و برای فصل چهارم هم تمدید خورده است.
@NaghdeFilmoSerial
فصل اول سریال با بازی بیلی باب تورنتون و مارتین فریمن مورد تحسین قرار گرفت و جایزه امی بهترین مینی سریال، بهترین کارگردانی و بهترین تیم بازیگری را دریافت کرد. پانزده نامزدی دیگر این سریال در ایمی (از جمله نامزدی تورنتون و فریمن از دیگر افتخارات آن است. فارگو همچنین موفق به کسب جایزه بهترین مینی سریال و بهترین بازیگر نقش اول مرد (برای بیلی باب تورنتون) در گلدن گلوب شد.
ایالتهای کمتر شناخته شده آمریکا بعضا به دلیل کم جنب و جوش بودن و وسعت زیاد و گاهاً پلیس محلی ناکارآمد، مکانی مناسب برای وقوع قتل های سریالی جنجالی بوده و بالطبع هالیوود نیز از این موضوعات بهره زیادی برده است. معروف ترین و در عین حال وحشتناک ترین این قتل ها در دهه هفتاد میلادی در ایالت تگزاس رخ داد که به کشتار با اره برقی معروف شد و جنجال زیادی به پا کرد و فیلم های متعددی درمورد آن ساخته شد.
یک دهه قبل تر از آن در ایالت کالیفرنیا یک سری قتل های سریالی توسط فردی با نام مستعار زودیاک صورت گرفت که تعداد جانباختگان توسط پلیس 37 نفر اعلام شد پرونده زودیاک با وجود تلاش گسترده پلیس هنوز به صورت لاینحل باقی مانده است اما تبدیل به موضوع فیلم دیوید فینچر در سال 2007 شد . اما تازه ترین این قتل ها در دهه اخیر مربوط به یک سری قتل های زنجیره ای بوده که در سال 2006 در ایالت مینه سوتا و ایالت های اطراف آن رخ داده است که دستمایه ساخت سریال « فارگو » در سال 2014 شد .
البته اصل داستان فارگو مربوط به سری قتل ها و ناامنی ها در اواخر دهه هفتاد در این ایالت بوده که در سال 96 توسط برادران کوئن تبدیل به فیلم سینمایی شد و در رده بهترین آثار سینما قرار گرفت،فصل دوم سریال « فارگو » کامل به آن اتفاقات پرداخته است.
از دیگر نکات مورد توجه در سریال پیوستگی یکنواخت بین همه اپیزودهاست یعنی داستان به یک اندازه در میان همه قسمت ها پخش شده است که دقت بالای نویسندگان را می رساند. در ابتدای هر اپیزود اطلاعات بیشتری راجع به اتفاقات قسمتهای قبل ارایه می شود تا پازل داستان اصلی سریال رفته رفته کامل شود
سریال « فارگو » با داستانی واقعی و تِمی سرشار از تعلیق و داستانگویی به خوبی توانسته سبک داستانگویی پست مدرن را به تصویر بکشد. این سبک البته در سینما توسط کوئینتین تارانتینو و فیلمهایش مانند « پالپ فیکشن » و « هشت نفرت انگیز » پیاده شده اما سریال « فارگو » در عالم سریال و تلویزیون نیز آن را پیاده می کند و با امتیاز بسیار بالا، انواع مخاطب با سلایق گوناگون و منتقدان را با خود همراه میکند.
پخش فصل سوم این سریال هم ماه ها قبل توسط شبکه FX به پایان رسیده و برای فصل چهارم هم تمدید خورده است.
@NaghdeFilmoSerial
(هشدار:بخشی از این نقد حاوی اسپویل هست)
سرگذشت ندیمه یا آغاز سقوط کوآرون؟
Roma
هنگام تماشای (رما) آخرین ساخته جناب(آلفونسو کوآرون) هرلحظه دراین فکر بودم که چرا او باوجود چنین کارنامه قابل اعتنایی درمقام کارگردانی به این شکل اصرار به اثبات توانایی خویش در امر چیدمان صحنه و مدیریت جزییات نماها دارد؟ مگر او برای مخاطبانش درسراسر دنیا خالق آثاری همچون(فرزندان بشر و جاذبه و...) نیست؟ پس چرا با تماشا هر سکانس این حس راداشتم که کوآرون با ساخت رما قصد داشته برای مخاطب و منتقدان یادآوری کند که دوربین و جایگاه آن و جزییات نماها را به دقت میشناسد و با وسواس اثر را کارگردانی کرده است؟ آیا کوآرون در تمامی این سالها به خود و تواناییهای خویش و دیگران شک داشته است؟ یا...
به شخصه با فیلمهایی که کارگردانی آنها بر فیلمنامه ارجحیت دارند مشکلی ندارم و میتوانم کمبود داستان و مصالح شخصیت پردازی و درام را در مقابل تکنیک تحمل کنم اما به شرطی که کارگردان کم سابقه و تشنه شهرتی چنین عملی مرتکب شود(به عنوان مثال کارگردانی آنا لیلی امیر پور کم تجربه درفیلم دختری شب تنها به خانه میرود) اما وقتی نام فرد کارکشته ای چون کوآرون درمیان باشد که همواره نشان داده درکنار تکنیک داستان و درام را هم میشناسد تصمیم گیری سخت تر میشود !
رما مشخصا حرکت دوربین. جزییات نماها (شامل نحوه قرار گیری وسایل خانه.افراد.حیوانات و.. ) وهمچنین عمق تصاویر را بر شخصیت پردازی(همچون گذشته آنها. علت و معلول تصمیم گیری آنها و تبعات اعمالشان و...) و مهمتر از آن بر (پیشبرد داستان) مقدم میداند .
اینکه به دوربین درفیلم رما تاکید میکنم برای آن است که فیلم اصولا با همین دوربین تعریف میشود. دوربینی که به نظر میرسد کاملا درخدمت فیلمساز است . به عنوان مثال نمای آغازین اثر را به یاد بیاورید. دوربین ثابت است و نمایی از تعدادی کاشی کف راهرو را میبینیم به شکلی که (یک کاشی) درمرکز تصویر قرار دارد و به شکلی کاملا مساوی در سمت چپ و راست آن (پنج کاشی) دیگر هم نمایان هستند. دوربین برای چند دقیقه ثابت روی همین تصویر است.. رفته رفته صدای شستشو راهرو به روی تصویر مینشیند و تصویر هواپیمایی در حال حرکت نیز بر روی کاشی مرکزی نقش میبندد و پس از آن دوربین به سمت بالا حرکت میکند و نخستین تصویر از (کلئو) را میبینیم .. کوآرون میگوید کلئو درفیلم نقش همان کاشی مرکزی رادارد که درواقع محوریت و مرکز قصه و درام نیز هست.
در اکثر دقایق رما نوع حرکت دوربین به شکلی است که از چپ به راست(درمواقعی نیز بلعکس) ظاهر میشود و کوآرون با سرعت پایینی که به این حرکات میدهد و تاکیدی که بر اشیا داخل خانه همچون(مبل.میز.چراغ خواب. تلویزیون و.. ) دارد قصد داشته فضا سازی کند و موقعیت را با حوصله به مخاطب نشان دهد. در نماهای بیرونی نیز روال کار به همین شکل است و با این سرعت پایین حرکت دوربین(این سرعت در چرخشهای ۳۶۰ درجه ای هم همین وضعیت رادارند!) جزییات موقعیت بیرونی راهم داریم. همچون سنگ.درخت. جاده و غروب خورشیدو... به عبارتی رما توانسته چه در نماهای داخلی و چه درنماهای بیرونی (کارت پستال) زیبا و چشمنواز بسازد اما مگر کار سینما همین است؟؟ اینکه فیلمی سرشار از جزییات تصویری باشد و داستان را به حال خود رها کند اصولا نکته مثبتی برای یک اثر است یا خیر؟ رما برهمین اساس پیش میرود.
مشکل فیلم در آن است که از دوربینش نیز کاملا آگاهانه برای ضد درام بهره میبرد. کوآرون میداند در لحظات ملتهب داستانی(همچون مرگ نوزاد کلئو و نجات کودکان از دریا) باید (حس) ایجاد کند .. باید از صورت بازیگرانش( نمای بسته ) بگیرد. باید از بازیگرانش بخواهد با اجزای صورت و نوع صدا و نحوه زبان بدن دل مخاطب را به لرزه درآورند اما او (نمیخواهد چنین فیلمی بسازد!) لحظه تولد نوزاد را به یاد بیاورید: دوربین پشت صورت کلئو قراردارد(اضطراب و نگرانی چهره را نداریم!) کوآرون بدون عجله مراحل تولد نوزاد. تلاش نافرجام پزشکان و بدرقه مادر با نوزاد را با کمترین(حس) به تصویر میکشد و جالب آن است هنگامی که دکتر جسد نوزاد را برای مادر می آورد قاب تصویر از (صورت به پایین ) او را شکار کرده و به همین بسنده میکند!
کوآرون در رما از نمای بسته گریزان است و میخواهد حس را با مدیوم شات.لانگ شات . حرکات افقی و عمودی و چرخشهای گاه و بی گاه دوربینش برای مخاطب القا کند اما در این امر ناتوان است. به واقع با این بازی گوشیها مخاطب حرفه ای را همراه شخصیتها کردن کاری است بسیار دشوار که حداقل کوآرون در این فیلم ثابت میکند از پس آن بر نمی آید .
البته که فیلم لحظات جذابی هم دارد همچون جایی از فیلم که در آن یکی از مرفهان ظاهرا بی خیال و بی دغدغه مشغول خواندن آواز سال نو میلادی است و در پس زمینه شاهد تلاشی دسته جمعی برای مهار آتش جنگل هستیم یا پس از نجات کودکان از دریا که افراد همگی لب ساحل یکدیگر را در
سرگذشت ندیمه یا آغاز سقوط کوآرون؟
Roma
هنگام تماشای (رما) آخرین ساخته جناب(آلفونسو کوآرون) هرلحظه دراین فکر بودم که چرا او باوجود چنین کارنامه قابل اعتنایی درمقام کارگردانی به این شکل اصرار به اثبات توانایی خویش در امر چیدمان صحنه و مدیریت جزییات نماها دارد؟ مگر او برای مخاطبانش درسراسر دنیا خالق آثاری همچون(فرزندان بشر و جاذبه و...) نیست؟ پس چرا با تماشا هر سکانس این حس راداشتم که کوآرون با ساخت رما قصد داشته برای مخاطب و منتقدان یادآوری کند که دوربین و جایگاه آن و جزییات نماها را به دقت میشناسد و با وسواس اثر را کارگردانی کرده است؟ آیا کوآرون در تمامی این سالها به خود و تواناییهای خویش و دیگران شک داشته است؟ یا...
به شخصه با فیلمهایی که کارگردانی آنها بر فیلمنامه ارجحیت دارند مشکلی ندارم و میتوانم کمبود داستان و مصالح شخصیت پردازی و درام را در مقابل تکنیک تحمل کنم اما به شرطی که کارگردان کم سابقه و تشنه شهرتی چنین عملی مرتکب شود(به عنوان مثال کارگردانی آنا لیلی امیر پور کم تجربه درفیلم دختری شب تنها به خانه میرود) اما وقتی نام فرد کارکشته ای چون کوآرون درمیان باشد که همواره نشان داده درکنار تکنیک داستان و درام را هم میشناسد تصمیم گیری سخت تر میشود !
رما مشخصا حرکت دوربین. جزییات نماها (شامل نحوه قرار گیری وسایل خانه.افراد.حیوانات و.. ) وهمچنین عمق تصاویر را بر شخصیت پردازی(همچون گذشته آنها. علت و معلول تصمیم گیری آنها و تبعات اعمالشان و...) و مهمتر از آن بر (پیشبرد داستان) مقدم میداند .
اینکه به دوربین درفیلم رما تاکید میکنم برای آن است که فیلم اصولا با همین دوربین تعریف میشود. دوربینی که به نظر میرسد کاملا درخدمت فیلمساز است . به عنوان مثال نمای آغازین اثر را به یاد بیاورید. دوربین ثابت است و نمایی از تعدادی کاشی کف راهرو را میبینیم به شکلی که (یک کاشی) درمرکز تصویر قرار دارد و به شکلی کاملا مساوی در سمت چپ و راست آن (پنج کاشی) دیگر هم نمایان هستند. دوربین برای چند دقیقه ثابت روی همین تصویر است.. رفته رفته صدای شستشو راهرو به روی تصویر مینشیند و تصویر هواپیمایی در حال حرکت نیز بر روی کاشی مرکزی نقش میبندد و پس از آن دوربین به سمت بالا حرکت میکند و نخستین تصویر از (کلئو) را میبینیم .. کوآرون میگوید کلئو درفیلم نقش همان کاشی مرکزی رادارد که درواقع محوریت و مرکز قصه و درام نیز هست.
در اکثر دقایق رما نوع حرکت دوربین به شکلی است که از چپ به راست(درمواقعی نیز بلعکس) ظاهر میشود و کوآرون با سرعت پایینی که به این حرکات میدهد و تاکیدی که بر اشیا داخل خانه همچون(مبل.میز.چراغ خواب. تلویزیون و.. ) دارد قصد داشته فضا سازی کند و موقعیت را با حوصله به مخاطب نشان دهد. در نماهای بیرونی نیز روال کار به همین شکل است و با این سرعت پایین حرکت دوربین(این سرعت در چرخشهای ۳۶۰ درجه ای هم همین وضعیت رادارند!) جزییات موقعیت بیرونی راهم داریم. همچون سنگ.درخت. جاده و غروب خورشیدو... به عبارتی رما توانسته چه در نماهای داخلی و چه درنماهای بیرونی (کارت پستال) زیبا و چشمنواز بسازد اما مگر کار سینما همین است؟؟ اینکه فیلمی سرشار از جزییات تصویری باشد و داستان را به حال خود رها کند اصولا نکته مثبتی برای یک اثر است یا خیر؟ رما برهمین اساس پیش میرود.
مشکل فیلم در آن است که از دوربینش نیز کاملا آگاهانه برای ضد درام بهره میبرد. کوآرون میداند در لحظات ملتهب داستانی(همچون مرگ نوزاد کلئو و نجات کودکان از دریا) باید (حس) ایجاد کند .. باید از صورت بازیگرانش( نمای بسته ) بگیرد. باید از بازیگرانش بخواهد با اجزای صورت و نوع صدا و نحوه زبان بدن دل مخاطب را به لرزه درآورند اما او (نمیخواهد چنین فیلمی بسازد!) لحظه تولد نوزاد را به یاد بیاورید: دوربین پشت صورت کلئو قراردارد(اضطراب و نگرانی چهره را نداریم!) کوآرون بدون عجله مراحل تولد نوزاد. تلاش نافرجام پزشکان و بدرقه مادر با نوزاد را با کمترین(حس) به تصویر میکشد و جالب آن است هنگامی که دکتر جسد نوزاد را برای مادر می آورد قاب تصویر از (صورت به پایین ) او را شکار کرده و به همین بسنده میکند!
کوآرون در رما از نمای بسته گریزان است و میخواهد حس را با مدیوم شات.لانگ شات . حرکات افقی و عمودی و چرخشهای گاه و بی گاه دوربینش برای مخاطب القا کند اما در این امر ناتوان است. به واقع با این بازی گوشیها مخاطب حرفه ای را همراه شخصیتها کردن کاری است بسیار دشوار که حداقل کوآرون در این فیلم ثابت میکند از پس آن بر نمی آید .
البته که فیلم لحظات جذابی هم دارد همچون جایی از فیلم که در آن یکی از مرفهان ظاهرا بی خیال و بی دغدغه مشغول خواندن آواز سال نو میلادی است و در پس زمینه شاهد تلاشی دسته جمعی برای مهار آتش جنگل هستیم یا پس از نجات کودکان از دریا که افراد همگی لب ساحل یکدیگر را در
آغوش گرفته و هر چند ثانیه یکبار امواج دریا بدانها میرسد و نمونه دیگر وقتی است که کلئو خسته از کار روزانه کف پشت بام دراز میکشد. دوربین کمی بالا میرود و از او فاصله میگیرد و با حرکت دوربین نمایی از پشت بامهای دیگر را داریم که کارگران آنها نیز مشغول کار هستند و این لحظه با غروب آفتاب نیز همراه گشته است
فیلمنامه رما در برخی مواردفاقد (منطق روایی) ودرنتیجه ایجاد شکاف با مخاطب میشود: علت ترک خانه توسط دکتر آنتونیو چیست؟ کشمکش و اختلاف زناشویی را چرا درفیلم نداریم؟ وقتی اختلاف یا مشکل روحی /روانی برای کسی مشخص نمیکنید پس مخاطب چرا باید از رفتن او و بی سرپرستی خانواده اش ناراحت شود؟ عدم منطق در رفتار شخصیتها(کدام شخصیت؟) همان اندک کدهای نشان داده شده را هم زیر سوال میبرد.. مثلا وسواس دکتر و همسرش در پارک کردن خودرو و تاکید کوآرون در لحظه تنظیم کردن آیینه بغل چه کارکردی درفیلم دارد؟ عشق میان کلئو و فرمین چرا.چگونه و با چه پشتوانه و پیش زمینه ای شکل میگیرد؟ و از آن بدتر عدم مسئولیت پذیری فرمین برای فرزندش چگونه توجیه میشود؟ اصولا تصویر مرد در فیلم رما چرا اینگونه است؟ اگر قرار بر نشان دادن مرد بی مسئولیت. شهوتران و به دردنخور است داستان باید اینکار را انجام دهد که در رما عملا داستان کارکرد پررنگی ندارد!
رما با تمام قابلیتهای تصویری و با تمام وسواس فکری و عملی خالقش به نظرم حداقل در کارنامه او فیلم آنچنان مهمی نیست. شاید رما یک تجربه جدید برای کوآرون باشد اما گذر زمان ثابت میکند که او بهتر است به این تجربه گرایی ادامه دهد یا بهتراست به گذشته بازگردد. زمان تنها راه سنجش است و بس....
امتیاز:6.5
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
فیلمنامه رما در برخی مواردفاقد (منطق روایی) ودرنتیجه ایجاد شکاف با مخاطب میشود: علت ترک خانه توسط دکتر آنتونیو چیست؟ کشمکش و اختلاف زناشویی را چرا درفیلم نداریم؟ وقتی اختلاف یا مشکل روحی /روانی برای کسی مشخص نمیکنید پس مخاطب چرا باید از رفتن او و بی سرپرستی خانواده اش ناراحت شود؟ عدم منطق در رفتار شخصیتها(کدام شخصیت؟) همان اندک کدهای نشان داده شده را هم زیر سوال میبرد.. مثلا وسواس دکتر و همسرش در پارک کردن خودرو و تاکید کوآرون در لحظه تنظیم کردن آیینه بغل چه کارکردی درفیلم دارد؟ عشق میان کلئو و فرمین چرا.چگونه و با چه پشتوانه و پیش زمینه ای شکل میگیرد؟ و از آن بدتر عدم مسئولیت پذیری فرمین برای فرزندش چگونه توجیه میشود؟ اصولا تصویر مرد در فیلم رما چرا اینگونه است؟ اگر قرار بر نشان دادن مرد بی مسئولیت. شهوتران و به دردنخور است داستان باید اینکار را انجام دهد که در رما عملا داستان کارکرد پررنگی ندارد!
رما با تمام قابلیتهای تصویری و با تمام وسواس فکری و عملی خالقش به نظرم حداقل در کارنامه او فیلم آنچنان مهمی نیست. شاید رما یک تجربه جدید برای کوآرون باشد اما گذر زمان ثابت میکند که او بهتر است به این تجربه گرایی ادامه دهد یا بهتراست به گذشته بازگردد. زمان تنها راه سنجش است و بس....
امتیاز:6.5
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial