چیزِ دیگری که الیوت از ماهیتِ خیالیاش آگاه خواهد شد چیست؟ حالا الیوت در پایانِ سفرش درست به همان جایی بازمیگردد که همهچیز سالها پیش از آغازِ سریال از آنجا آغاز شده است: نیروگاهِ هستهای واشنگتن. الیوت گرچه در طولِ فصل چهارم به خودشناسی شگفتانگیزی برای غلبه کردن بر رُز سفید دست یافته بود، اما در ذهنِ خانهتکانیشده و منظمِ الیوت هنوز در قالبِ رازِ سومین شخصیتِ او، مثل یک لکهی سیاهِ ناجور اجازه نمیدهد تا با خیال راحت از زیبایی و سفیدی مطلقِ اطرافمان لذت ببریم؛ لکهی زردی روی سقف که خبر از نشتی سقف میدهد و میتواند بهمعنی خراب کردنِ کلِ سقف روی سرمان باشد. تکرار میکنم: حالا که مشخص شده حتی تعیینکنندهترین خاطرهی الیوت هم خیالی بوده است، مرحلهی بعدی چه چیزی است؟ توهمِ بعدی چه چیزی است؟
فصل چهارم دربارهی رشدِ الیوت بوده است. الیوت میفهمد که اهدافِ زیبا، روشهای زشتی را که برای رسیدن به آنها نیاز است توجیه نمیکند. او متوجه میشود که عشق درونِ او کُشته نشده بود، بلکه خودِ او فقط به خاطر اینکه یک بار توسط پدری که باید دوستش میداشت ضربه خورده بود، راه ورودِ هرگونه عشقِ دیگری را بسته بود و خودش را درونِ دیوارهای فولادی خودش حبس کرده بود.
فرقِ الیوت و رُز سفید این است که اگر رُز سفید کارش را از عشق شروع میکند و در این راه به تنفرِ مطلق میرسد، الیوت کارش را از تنفر شروع میکند و به عشق میرسد. الیوت فهمیده است که نباید دیگران را به خاطرِ دردی که او نمیتواند آن را پشت سر بگذارد مجازات کند، اما رُز سفید یک دنیای اُتوپیایی را تصور میکند و حاضر است درکنار تمام کسانی که برای به حقیقت تبدیل کردن آن کُشته است، ماشینش را با منفجر کردنِ نیروگاه واشنگتن و به وجود آوردن یک فاجعهی هستهای دیگر در مایههای چرنوبیل، راه بیاندازد. در پایانِ مبارزهی کلامی آنها اما معلوم میشود بدافزارِ الیوت قادر به متوقف کردنِ ماشینِ رُز سفید نیست.
الیوت از آغازِ سریال مشغول حرکت از سردرگمی و نادانی مطلق به سوی خودشناسی و خودآگاهی مطلق بوده است؛ از کشیده شدنِ افسارش توسط ناخودآگاهِ درهمبرهم و آشفتهاش در حال حرکت به سوی گلاویز شدن با آن و منظم کردنِ آن برای به دست گرفتنِ افسارِ ناخودآگاهش بوده است؛ بنابراین در طولِ سریال مدام بخشهای تازهای از واقعیتِ دروغینش برای او آشکار میشود. هر باری که الیوت از ماهیتِ غیرواقعی یکی دیگر از جنبههای زندگیاش آگاه میشد، واکنشمان این نبود که دیگر بدگمانی و تردید کافی است، بلکه این سؤال مطرح میشد که هنوز چه چیزهای دیگری باقی مانده که الیوت از ماهیتِ واقعیشان آگاه نیست؟ جواب این بود که «همهچیز». در طولِ سریال تمام ویژگیهای معرفِ الیوت در حال جایگزین شدن با جنسِ اصل بوده است. بعد از اینکه حتی خاطرهی الیوت از حادثهی سقوط از پنجره هم غیرواقعی از آب در آمد، حتی وقتی معلوم شد که مستر رُبات، نسخهی خیالی پدرِ واقعی الیوت نیست، دیگر چه چیزی برای غیرواقعی از آب در آمدن باقی مانده است؟ خودِ الیوت چطور است؟ معلوم میشود که خودِ الیوت فرقی با مستر رُبات ندارد؛ معلوم میشود که خودِ او حکمِ مستر رُبات یک نفر دیگر را دارد؛ معلوم میشود که سومینِ شخصیتِ الیوت، یک شخصیتِ خیالی دیگر نیست، بلکه او حکمِ الیوت واقعی را دارد که الیوتِ سیاهپوشِ خودمان یکی از تکههای ذهنِ ازهمگسیختهاش است.
اگرچه تاکنون اینطور تصور میشد که انگیزهی الیوت از راهاندازی افسوسایتی و مبارزه با رُز سفید نجات دنیا بوده است، اما انگیزهی واقعیاش از تمام این به آب و آتشزدنها، ساختنِ دنیایی با مقدار کمتری شرارت برای بازگشت الیوتِ واقعی به آن بوده است. مغزمتفکر علاوهبر دنیا، حکمِ ابرقهرمانِ شخصی الیوت را داشته است. یکی از جملاتی که در بررسی این سریال در طولِ این سالها مدام به آن بازمیگردم این است که «مستر رُبات» نه دربارهی انقلاب دنیا، بلکه دربارهی انقلابِ روح است. حالا این موضوع به معنای واقعی کلمه به حقیقت تبدیل میشود. انقلاب دنیا، خلاصِ شدن دنیا از شرِ امثالِ رُز سفید از لحظهای رقم میخورد که مغزمتفکر کنترلِ الیوت را برای نجاتِ دادنِ شخصِ الیوت به دست میگیرد.
در پایان الیوت بالاخره به سرزمینِ آنسوی دروازه وارد میشود. او گذشتهاش را پشت سر میگذارد و قدم به آیندهای ناشناخته میگذارد؛ اما اینبار مجهز به قدرتهای لازم برای پا پس نکشیدن دربرابرِ تقلاهای زندگی.
پایان بندی قسمت آخر و نمایی که از طبقه ی بالای ساختمان و از پشت سر الویت و مستر ربات و مادرش را نشان میداد ، اشاره ای بود به پایان بندی فایت کلاب و ادای احترام به آن. البته این مفهوم کلی فصل چهارم نیز بود.
در پایان باید گفت که سریالی بود که از خیلی جهان عالی عمل کرد و ارزش دیدن را دارد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
فصل چهارم دربارهی رشدِ الیوت بوده است. الیوت میفهمد که اهدافِ زیبا، روشهای زشتی را که برای رسیدن به آنها نیاز است توجیه نمیکند. او متوجه میشود که عشق درونِ او کُشته نشده بود، بلکه خودِ او فقط به خاطر اینکه یک بار توسط پدری که باید دوستش میداشت ضربه خورده بود، راه ورودِ هرگونه عشقِ دیگری را بسته بود و خودش را درونِ دیوارهای فولادی خودش حبس کرده بود.
فرقِ الیوت و رُز سفید این است که اگر رُز سفید کارش را از عشق شروع میکند و در این راه به تنفرِ مطلق میرسد، الیوت کارش را از تنفر شروع میکند و به عشق میرسد. الیوت فهمیده است که نباید دیگران را به خاطرِ دردی که او نمیتواند آن را پشت سر بگذارد مجازات کند، اما رُز سفید یک دنیای اُتوپیایی را تصور میکند و حاضر است درکنار تمام کسانی که برای به حقیقت تبدیل کردن آن کُشته است، ماشینش را با منفجر کردنِ نیروگاه واشنگتن و به وجود آوردن یک فاجعهی هستهای دیگر در مایههای چرنوبیل، راه بیاندازد. در پایانِ مبارزهی کلامی آنها اما معلوم میشود بدافزارِ الیوت قادر به متوقف کردنِ ماشینِ رُز سفید نیست.
الیوت از آغازِ سریال مشغول حرکت از سردرگمی و نادانی مطلق به سوی خودشناسی و خودآگاهی مطلق بوده است؛ از کشیده شدنِ افسارش توسط ناخودآگاهِ درهمبرهم و آشفتهاش در حال حرکت به سوی گلاویز شدن با آن و منظم کردنِ آن برای به دست گرفتنِ افسارِ ناخودآگاهش بوده است؛ بنابراین در طولِ سریال مدام بخشهای تازهای از واقعیتِ دروغینش برای او آشکار میشود. هر باری که الیوت از ماهیتِ غیرواقعی یکی دیگر از جنبههای زندگیاش آگاه میشد، واکنشمان این نبود که دیگر بدگمانی و تردید کافی است، بلکه این سؤال مطرح میشد که هنوز چه چیزهای دیگری باقی مانده که الیوت از ماهیتِ واقعیشان آگاه نیست؟ جواب این بود که «همهچیز». در طولِ سریال تمام ویژگیهای معرفِ الیوت در حال جایگزین شدن با جنسِ اصل بوده است. بعد از اینکه حتی خاطرهی الیوت از حادثهی سقوط از پنجره هم غیرواقعی از آب در آمد، حتی وقتی معلوم شد که مستر رُبات، نسخهی خیالی پدرِ واقعی الیوت نیست، دیگر چه چیزی برای غیرواقعی از آب در آمدن باقی مانده است؟ خودِ الیوت چطور است؟ معلوم میشود که خودِ الیوت فرقی با مستر رُبات ندارد؛ معلوم میشود که خودِ او حکمِ مستر رُبات یک نفر دیگر را دارد؛ معلوم میشود که سومینِ شخصیتِ الیوت، یک شخصیتِ خیالی دیگر نیست، بلکه او حکمِ الیوت واقعی را دارد که الیوتِ سیاهپوشِ خودمان یکی از تکههای ذهنِ ازهمگسیختهاش است.
اگرچه تاکنون اینطور تصور میشد که انگیزهی الیوت از راهاندازی افسوسایتی و مبارزه با رُز سفید نجات دنیا بوده است، اما انگیزهی واقعیاش از تمام این به آب و آتشزدنها، ساختنِ دنیایی با مقدار کمتری شرارت برای بازگشت الیوتِ واقعی به آن بوده است. مغزمتفکر علاوهبر دنیا، حکمِ ابرقهرمانِ شخصی الیوت را داشته است. یکی از جملاتی که در بررسی این سریال در طولِ این سالها مدام به آن بازمیگردم این است که «مستر رُبات» نه دربارهی انقلاب دنیا، بلکه دربارهی انقلابِ روح است. حالا این موضوع به معنای واقعی کلمه به حقیقت تبدیل میشود. انقلاب دنیا، خلاصِ شدن دنیا از شرِ امثالِ رُز سفید از لحظهای رقم میخورد که مغزمتفکر کنترلِ الیوت را برای نجاتِ دادنِ شخصِ الیوت به دست میگیرد.
در پایان الیوت بالاخره به سرزمینِ آنسوی دروازه وارد میشود. او گذشتهاش را پشت سر میگذارد و قدم به آیندهای ناشناخته میگذارد؛ اما اینبار مجهز به قدرتهای لازم برای پا پس نکشیدن دربرابرِ تقلاهای زندگی.
پایان بندی قسمت آخر و نمایی که از طبقه ی بالای ساختمان و از پشت سر الویت و مستر ربات و مادرش را نشان میداد ، اشاره ای بود به پایان بندی فایت کلاب و ادای احترام به آن. البته این مفهوم کلی فصل چهارم نیز بود.
در پایان باید گفت که سریالی بود که از خیلی جهان عالی عمل کرد و ارزش دیدن را دارد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
❤1👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
حیف از پرویزشهبازیِ (نفسِ عمیق) که به این فیلم رسیده است.
فیلمی بشدت شلوغ و شلخته که با خردهپیرنگهایش سعی داشته تا در زمانی کوتاه به بخشِ قابل توجهای از معضلات جامعه بپردازد اما آشکارا چند هندوانه را با یک دست برداشتن، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت.
اینکه شهبازی همواره دغدغه جوانان را داشته ستودنی است اما دغدغه خوب همواره خروجی ماندگاری نمیدهد. بیکاری، فقر، مشکلات راه اندازی کسب و کار، بیماری کودکان، وسوسه در قبالِ پول ، خروجِ غیرقانونی از کشور و... همگی چنان سریع و بدون پرداختِ کافی دراثر حاضرند که به مخاطب اجازه لحظهای نفس کشیدن نداده و در نتیجه فاقد تاثیرگذاری حسی لازم هستند.
بعلاوه اینکه نمیفهمیم چرا سیدی انقدر زود بیکار میشود و مقاومتی برای حفظِ شغلش نمیکند، کارمند آشنای بانک چرا از همان اول، احتمالِ به تعویق افتادنِ وام را گوشزد نمیکند، زنِ برادرِ سیدی چرا به دختر کوچکش در بیمارستان سر نمیزند ، جواهریان با نگه داشتنِ فرزندش چه جوابی به خانوادهاش خواهد داد و...
معتقدم اثر مذکور از (دربند و عیارِچهارده) هم پایینتر ایستاده و حسابی مخاطب را از شهبازی ناامید میکند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
فیلمی بشدت شلوغ و شلخته که با خردهپیرنگهایش سعی داشته تا در زمانی کوتاه به بخشِ قابل توجهای از معضلات جامعه بپردازد اما آشکارا چند هندوانه را با یک دست برداشتن، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت.
اینکه شهبازی همواره دغدغه جوانان را داشته ستودنی است اما دغدغه خوب همواره خروجی ماندگاری نمیدهد. بیکاری، فقر، مشکلات راه اندازی کسب و کار، بیماری کودکان، وسوسه در قبالِ پول ، خروجِ غیرقانونی از کشور و... همگی چنان سریع و بدون پرداختِ کافی دراثر حاضرند که به مخاطب اجازه لحظهای نفس کشیدن نداده و در نتیجه فاقد تاثیرگذاری حسی لازم هستند.
بعلاوه اینکه نمیفهمیم چرا سیدی انقدر زود بیکار میشود و مقاومتی برای حفظِ شغلش نمیکند، کارمند آشنای بانک چرا از همان اول، احتمالِ به تعویق افتادنِ وام را گوشزد نمیکند، زنِ برادرِ سیدی چرا به دختر کوچکش در بیمارستان سر نمیزند ، جواهریان با نگه داشتنِ فرزندش چه جوابی به خانوادهاش خواهد داد و...
معتقدم اثر مذکور از (دربند و عیارِچهارده) هم پایینتر ایستاده و حسابی مخاطب را از شهبازی ناامید میکند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
👍3
Living with Cinema🎥
حیف از پرویزشهبازیِ (نفسِ عمیق) که به این فیلم رسیده است. فیلمی بشدت شلوغ و شلخته که با خردهپیرنگهایش سعی داشته تا در زمانی کوتاه به بخشِ قابل توجهای از معضلات جامعه بپردازد اما آشکارا چند هندوانه را با یک دست برداشتن، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت. اینکه شهبازی…
مشکل اصلی سینمای ما نبود ژانر
یا کمدی های دلقک بازی یا دفاع مقدس یا ملودارم اجتماعی(که ژانر من در آوردی) تا زمانی که فیلم ژانر و زیر ژانر نسازن وضعیت همین
یا کمدی های دلقک بازی یا دفاع مقدس یا ملودارم اجتماعی(که ژانر من در آوردی) تا زمانی که فیلم ژانر و زیر ژانر نسازن وضعیت همین
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(مصاحبه با دراکولا) از (نِیلجوردن) انصافا فیلم بامزهای از آب در آمده و تماشایش برای دوستدارانِ هارور، فانتزی واجب است.
اثری با رویکردی هجوآمیز که این مهم ازعنوانش نیز پیداست. موجودی همچون دراکولا اینجا در موضعِ پروتاگونیستی قرار گرفته و تمامِ روایت از pov اوست!
انسانها تماما در حاشیه روایت قرارگرفته و برخلاف آثار دراکولایی دیگر ، اینجا کشمکشِ درونی نیز نقشِ پررنگی به خود گرفته و پروتاگونیست گویی میانِ هویتِ انسانی_هیولاییاش گرفتار شده و نمیتواند به مانند همتایانش با زیستِ جدیدش کنار بیاید.
نگاه جوردن نگاهی است تلخ و نومیدانه که زجرکشیدن ابدی و فقدانِ آرامش را مقدر شده دانسته و تلاش برای رهایی از آن را پوچ میداند.
اثری با شخصیتهایی جاندار و روابطی ملموس که از فضای امروزی آغاز شده و با تمهیدِ فلاشبک به قرنِ هجدهم و فضایی گوتیک رفته و با داستانی جذاب، مخاطب را تا انتها همراه خویش میسازد.
حضورِ دخترنوجوان و تغییری که در زیستِ دراکولاها پدید میآورد از نکاتِ قابل توجه است. جایی که عشق و تنفر وخیانت نیز به روایت راه پیدا کرده تا داستانِ این هیولاها بیش از پیش، واقعی جلوه کند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
اثری با رویکردی هجوآمیز که این مهم ازعنوانش نیز پیداست. موجودی همچون دراکولا اینجا در موضعِ پروتاگونیستی قرار گرفته و تمامِ روایت از pov اوست!
انسانها تماما در حاشیه روایت قرارگرفته و برخلاف آثار دراکولایی دیگر ، اینجا کشمکشِ درونی نیز نقشِ پررنگی به خود گرفته و پروتاگونیست گویی میانِ هویتِ انسانی_هیولاییاش گرفتار شده و نمیتواند به مانند همتایانش با زیستِ جدیدش کنار بیاید.
نگاه جوردن نگاهی است تلخ و نومیدانه که زجرکشیدن ابدی و فقدانِ آرامش را مقدر شده دانسته و تلاش برای رهایی از آن را پوچ میداند.
اثری با شخصیتهایی جاندار و روابطی ملموس که از فضای امروزی آغاز شده و با تمهیدِ فلاشبک به قرنِ هجدهم و فضایی گوتیک رفته و با داستانی جذاب، مخاطب را تا انتها همراه خویش میسازد.
حضورِ دخترنوجوان و تغییری که در زیستِ دراکولاها پدید میآورد از نکاتِ قابل توجه است. جایی که عشق و تنفر وخیانت نیز به روایت راه پیدا کرده تا داستانِ این هیولاها بیش از پیش، واقعی جلوه کند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
👍2
دقت کردید دیگه بیش از ۱۰ سال یا شاید بیشتر فیلم سینمایی مهم ساخته نشده(به جز دنباله و بازسازی و ...)
مثل ارباب حلقه ها، پدر خوانده ، گلادیاتور، پادشاهی بهشت ، یک فیلم بیگ پروداکشن با مخاطبان جهانی به دور از چرندیات علمی تخیلی
یک فیلم حماسی کلاسیک
واقعا تو حسرتشم
مثل ارباب حلقه ها، پدر خوانده ، گلادیاتور، پادشاهی بهشت ، یک فیلم بیگ پروداکشن با مخاطبان جهانی به دور از چرندیات علمی تخیلی
یک فیلم حماسی کلاسیک
واقعا تو حسرتشم
👍5
Forwarded from Living with Cinema🎥
بهترین نمای (مردی که به لیبرتیوالانس شلیک کرد) و از بهترین نماهای مجموعه آثار جان فورد.
جایی که خانم هالی و کلانترِ مفلوکِ سابق به این تفاهم میرسند که اگرچه کلیسا، مدرسه، مغازه و خیابان و... بنا بر حضورِ راه آهن و ورودِ پول، پیشرفت کردهاند اما صحرا کماکان مثل سابق است. آرام، بِکر ، خواستنی و یادآور گذشتهای فراموش نشدنی.
صحرایی که یادآور بزرگ مردی است که پروتاگونیستِ روایت را نجات داد و به شهر آورد، در مثلثِ عشقی ایجاد شده، جا را برای رقیب باز گذاشت و در نهایت با کنشِ پایانی و به درک واصل کردنِ آنتاگونیست، همان رقیبِ عشقی را قهرمانِ شهر کرد.
مردی که هرچه در توان داشت را گذاشت تا معشوقهاش خوشحال باشد.
فورد در وسترنی به ظاهر ساده به بهترین شکل ممکن شخصیتها را ساخته و از دلِ کشمکشها و موقعیتهای گوناگون ، مخاطب را به لحاظِ حسی درگیر کرده و همان کاری را میکند که اکثر آثار سینمایی_ تلویزیونی در رسیدن به آن عاجزند: اثری که شخصیتهایش تا ابد، ردِ خود در روحِ مخاطب را گذاشته و از خاطرش نخواهند رفت.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
جایی که خانم هالی و کلانترِ مفلوکِ سابق به این تفاهم میرسند که اگرچه کلیسا، مدرسه، مغازه و خیابان و... بنا بر حضورِ راه آهن و ورودِ پول، پیشرفت کردهاند اما صحرا کماکان مثل سابق است. آرام، بِکر ، خواستنی و یادآور گذشتهای فراموش نشدنی.
صحرایی که یادآور بزرگ مردی است که پروتاگونیستِ روایت را نجات داد و به شهر آورد، در مثلثِ عشقی ایجاد شده، جا را برای رقیب باز گذاشت و در نهایت با کنشِ پایانی و به درک واصل کردنِ آنتاگونیست، همان رقیبِ عشقی را قهرمانِ شهر کرد.
مردی که هرچه در توان داشت را گذاشت تا معشوقهاش خوشحال باشد.
فورد در وسترنی به ظاهر ساده به بهترین شکل ممکن شخصیتها را ساخته و از دلِ کشمکشها و موقعیتهای گوناگون ، مخاطب را به لحاظِ حسی درگیر کرده و همان کاری را میکند که اکثر آثار سینمایی_ تلویزیونی در رسیدن به آن عاجزند: اثری که شخصیتهایش تا ابد، ردِ خود در روحِ مخاطب را گذاشته و از خاطرش نخواهند رفت.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
👍2
کوتاه با در جبهه غرب خبری نیست:
(درجبهه غرب خبری نیست) هم در کنار دانکرک، تپههکسا ، ۱۹۱۷ و... جز آثار متوسطِ (ضدِجنگی) است که درسالیان اخیر به نمایش در آمده و در تلاش است تا زشتی و پوچی جنگ را برایمان بتصویر بکشد.
نگارنده اصولا علاقهای ندارد تا این اثر و امثالهم را با منابعِ اقتباس یا حوادثِ واقعی و... مقایسه کند. چرا که معتقدم هر اثر هنری بشکلی مستقل و خودکفا میبایست مخاطب را همراه خود ساخته و تمام جزییات را از درونِ خود به مخاطب عرضه کرده و او را به خارج از اثر ارجاع ندهد.
در جبهه... گویی با منطقِ : هدف وسیله را توجیه میکند، در تلاش بوده تا به هر نحوی فلاکت و بی اعتباری ارتش آلمان را اثبات کند!
مثلا نمیفهمیم چرا این سربازان بیتجربه که دستِ کم تا اکشنهای نیمه فیلم ، هیچ کارایی نظامی ندارند را به این معرکه فرستادهاند و نیروهای جنگنده واقعی کجاهستند؟
جدا از غیرِ متخصص بودن سربازان برای جنگ، نکات غیر قابلِ توجیهی همچون فراهم نکردن آذوقه(و تلاشِ چندباره سربازان برای دزدی از روستاییها) و لباس (استفاده از لباسِ کشته شدگان قبلی) و تجهیزاتِ جنگی را هم اضافه کرده تا اغراق آمیز بودن روایت بیش از پیش توی ذوق بزند.
به فرض که شرایطِ ارتشِ آلمان در جنگ جهانی اول چنین مفتضحانه هم بوده باشد، روایت میبایست این فضاحت را برایمان باز کند که از چنین مهمی به راحتی عبور میکند!
اکشنی که در میانههای روایت شاهدش هستیم برخلافِ دونمونه قبلی جاندار و نفسگیر بوده و التهاب و سبعیت مورد نظر را عینی سازی میکند. جنازههای تلمبارشده، خون، گِل و آتش و ... میزانسنهایی هراسناک را ترتیب دادهاند. اگرچه دردکوپاژ با همان فرمولِ تراولینگ دوربین و تعقیب سوژهها و انفجار در گوشه و کنار تصویر طرفیم که دکوپاژِ آشنا و غیر خلاقانهای است اما در مجموع تصویری هولناک از نبرد میدهد.
قرارگیری نماهایی از جنازه سربازان و اسبها، درست پس از سکانسِ مربوط به توافقِ فرماندهان بایکدیگر هم از نکاتِ درخورِ دکوپاژ است. جایی که بر موضعِ امن و مقتدر بالادستیها در مقابلِ بیپناهی و ضعفِ سربازان آگاه شده و به درستی، تفاوت جایگاهها را احساس میکنیم.
سکانسِ پشیمانی پروتاگونیست و تلاشش برای نجات جانِ سربازِ فرانسوی ، جلوهای متفاوت به اثر بخشیده(با حضور صدای پرندگان و آرامشی که تماما در تضاد با شرایط ملتهب قبلیست) هرچند که دقایقی قبلتر ، سربازهایی دیگر را از بین برده و ای کاش این پشیمانی کمی زودتر رخ میداد تا بر تاثیر حسی کار بیفزاید.
نماهای موتیفوار از طبیعت و سکوت و آرامش آن که درست طرفِ مقابل با آن خشونت و پوچی جنگ هستند نیز از تمهیداتِ فکر شده روایت است. فیلم نیز با نمایی اکستریملانگ از طبیعت آغاز و با نمای مشابهی به پایان میرسد تا گویی آرزوی فیلمساز را در ابتدا و انتهای روایت شاهد باشیم.
در نهایت، همرزمِ پروتاگونیست برای یک دزدیِ کوچک جانش را از دست میدهد(هرچند در این بخش هم با بیتفاوتی اغراق آمیز دیگر سربازان و سوار نکردنشان بر کامیونها طرفیم که جای هیچ توجیهی ندارد) و خودش نیز دقیقا همزمان با پایان یافتنِ جنگ ، کُشته میشود! فرجامی پوچ و بیحاصل که میتواند مخاطب را آزرده خاطر ساخته و پایانی شایسته را برای روایت رقم بزند.
امتیاز: 6.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
(درجبهه غرب خبری نیست) هم در کنار دانکرک، تپههکسا ، ۱۹۱۷ و... جز آثار متوسطِ (ضدِجنگی) است که درسالیان اخیر به نمایش در آمده و در تلاش است تا زشتی و پوچی جنگ را برایمان بتصویر بکشد.
نگارنده اصولا علاقهای ندارد تا این اثر و امثالهم را با منابعِ اقتباس یا حوادثِ واقعی و... مقایسه کند. چرا که معتقدم هر اثر هنری بشکلی مستقل و خودکفا میبایست مخاطب را همراه خود ساخته و تمام جزییات را از درونِ خود به مخاطب عرضه کرده و او را به خارج از اثر ارجاع ندهد.
در جبهه... گویی با منطقِ : هدف وسیله را توجیه میکند، در تلاش بوده تا به هر نحوی فلاکت و بی اعتباری ارتش آلمان را اثبات کند!
مثلا نمیفهمیم چرا این سربازان بیتجربه که دستِ کم تا اکشنهای نیمه فیلم ، هیچ کارایی نظامی ندارند را به این معرکه فرستادهاند و نیروهای جنگنده واقعی کجاهستند؟
جدا از غیرِ متخصص بودن سربازان برای جنگ، نکات غیر قابلِ توجیهی همچون فراهم نکردن آذوقه(و تلاشِ چندباره سربازان برای دزدی از روستاییها) و لباس (استفاده از لباسِ کشته شدگان قبلی) و تجهیزاتِ جنگی را هم اضافه کرده تا اغراق آمیز بودن روایت بیش از پیش توی ذوق بزند.
به فرض که شرایطِ ارتشِ آلمان در جنگ جهانی اول چنین مفتضحانه هم بوده باشد، روایت میبایست این فضاحت را برایمان باز کند که از چنین مهمی به راحتی عبور میکند!
اکشنی که در میانههای روایت شاهدش هستیم برخلافِ دونمونه قبلی جاندار و نفسگیر بوده و التهاب و سبعیت مورد نظر را عینی سازی میکند. جنازههای تلمبارشده، خون، گِل و آتش و ... میزانسنهایی هراسناک را ترتیب دادهاند. اگرچه دردکوپاژ با همان فرمولِ تراولینگ دوربین و تعقیب سوژهها و انفجار در گوشه و کنار تصویر طرفیم که دکوپاژِ آشنا و غیر خلاقانهای است اما در مجموع تصویری هولناک از نبرد میدهد.
قرارگیری نماهایی از جنازه سربازان و اسبها، درست پس از سکانسِ مربوط به توافقِ فرماندهان بایکدیگر هم از نکاتِ درخورِ دکوپاژ است. جایی که بر موضعِ امن و مقتدر بالادستیها در مقابلِ بیپناهی و ضعفِ سربازان آگاه شده و به درستی، تفاوت جایگاهها را احساس میکنیم.
سکانسِ پشیمانی پروتاگونیست و تلاشش برای نجات جانِ سربازِ فرانسوی ، جلوهای متفاوت به اثر بخشیده(با حضور صدای پرندگان و آرامشی که تماما در تضاد با شرایط ملتهب قبلیست) هرچند که دقایقی قبلتر ، سربازهایی دیگر را از بین برده و ای کاش این پشیمانی کمی زودتر رخ میداد تا بر تاثیر حسی کار بیفزاید.
نماهای موتیفوار از طبیعت و سکوت و آرامش آن که درست طرفِ مقابل با آن خشونت و پوچی جنگ هستند نیز از تمهیداتِ فکر شده روایت است. فیلم نیز با نمایی اکستریملانگ از طبیعت آغاز و با نمای مشابهی به پایان میرسد تا گویی آرزوی فیلمساز را در ابتدا و انتهای روایت شاهد باشیم.
در نهایت، همرزمِ پروتاگونیست برای یک دزدیِ کوچک جانش را از دست میدهد(هرچند در این بخش هم با بیتفاوتی اغراق آمیز دیگر سربازان و سوار نکردنشان بر کامیونها طرفیم که جای هیچ توجیهی ندارد) و خودش نیز دقیقا همزمان با پایان یافتنِ جنگ ، کُشته میشود! فرجامی پوچ و بیحاصل که میتواند مخاطب را آزرده خاطر ساخته و پایانی شایسته را برای روایت رقم بزند.
امتیاز: 6.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «کوتاه با در جبهه غرب خبری نیست: (درجبهه غرب خبری نیست) هم در کنار دانکرک، تپههکسا ، ۱۹۱۷ و... جز آثار متوسطِ (ضدِجنگی) است که درسالیان اخیر به نمایش در آمده و در تلاش است تا زشتی و پوچی جنگ را برایمان بتصویر بکشد. نگارنده اصولا علاقهای ندارد تا این اثر…»
خوب سریال mindhunter مالید چون نتفلیکس پول نداره بسازه بقیه رو
اون از house of cards این هم از این
یک سریال عالی نساختن که تا ته عالی پیش بره. عوضش هر چی آشغال تر فصل ها بیشتر.
امید وارم crown به خوبی تموم بشه و بلایی سرش نیاد
اون از house of cards این هم از این
یک سریال عالی نساختن که تا ته عالی پیش بره. عوضش هر چی آشغال تر فصل ها بیشتر.
امید وارم crown به خوبی تموم بشه و بلایی سرش نیاد
Forwarded from Living with Cinema🎥
به دلیل خاطرات خوبی که از (نیاز و فِراری) داشتم برای تماشای مرهم اقدام کردم و نتیجه پایینتر از حدِانتظار بود.
نگاه (داوودنژاد) به خانواده دختر و کشمکشهای ایجاد شده بشدت غلوآمیز و غیر قابل باور است. به علاوه اکتِ ضعیف پدر و دیالوگهای شعاری و گلدرشتی که حسابی توی ذوق زده و موجب میشوند تا اصلِ ماجرا (فرارِ دختر از خانه) مقبول واقع نشود.
شخصیتِ مادربزرگ هم که قرار است مرهمی برزخمهای دختر باشد، مشکلدار است.
تهیه خط و گوشی برای یک دخترِ فراری کمکِ خاصی محسوب میشود؟ اینکه کجا میرود، چه میکند و با چه افرادی رابطه میگیرد و... مهم نیستند؟
پس از گذشت چند ماه چرا هیچ تماسی با او نمیگیرد؟ اگر خودِدختر تماس نمیگرفت ،تکلیف چه بود؟
سکانس پیادهروی در خیابان و اعترافِ دختر به اعتیاد چرا اینگونه است؟ چرا انقدر وقاحت از جانبِ دختر؟ چرا انقدر بیخیالی از جانبِ مادربزرگ؟ در مورد پفک دزدی حرف میزنند یا اعتیاد به مخدرِ صنعتی؟
پس از قضیه مسافرت به شمال بازهم شاهد رفتار غیر قابل توجیه مادربزرگ هستیم. به شمال آمده تا خانه خواهر بنشیند تا شاید دختر به وی زنگ بزند؟ اینها یعنی نگرانی برای نسلِ جوان؟
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
نگاه (داوودنژاد) به خانواده دختر و کشمکشهای ایجاد شده بشدت غلوآمیز و غیر قابل باور است. به علاوه اکتِ ضعیف پدر و دیالوگهای شعاری و گلدرشتی که حسابی توی ذوق زده و موجب میشوند تا اصلِ ماجرا (فرارِ دختر از خانه) مقبول واقع نشود.
شخصیتِ مادربزرگ هم که قرار است مرهمی برزخمهای دختر باشد، مشکلدار است.
تهیه خط و گوشی برای یک دخترِ فراری کمکِ خاصی محسوب میشود؟ اینکه کجا میرود، چه میکند و با چه افرادی رابطه میگیرد و... مهم نیستند؟
پس از گذشت چند ماه چرا هیچ تماسی با او نمیگیرد؟ اگر خودِدختر تماس نمیگرفت ،تکلیف چه بود؟
سکانس پیادهروی در خیابان و اعترافِ دختر به اعتیاد چرا اینگونه است؟ چرا انقدر وقاحت از جانبِ دختر؟ چرا انقدر بیخیالی از جانبِ مادربزرگ؟ در مورد پفک دزدی حرف میزنند یا اعتیاد به مخدرِ صنعتی؟
پس از قضیه مسافرت به شمال بازهم شاهد رفتار غیر قابل توجیه مادربزرگ هستیم. به شمال آمده تا خانه خواهر بنشیند تا شاید دختر به وی زنگ بزند؟ اینها یعنی نگرانی برای نسلِ جوان؟
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
👎1
فهرست برندگان 73اُمین دوره جوایز بفتا (BAFTA) سال 2023 اعلام شد؛ فیلم All Quiet on the Western Front با 7 جایزه پیشتاز این مراسم شد
▫️بهترین فیلم سال
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین فیلم بریتانیایی
The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین بازیگر مرد
Austin Butler - Elvis
▫️بهترین بازیگر زن
Cate Blanchett - Tár
▫️بهترین کارگردانی
All Quiet on the Western Front - Edward Berger
▫️بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
Barry Keoghan - The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین بازیگر نقش مکمل زن
Kerry Condon - The Banshees of
Inisherin
▫️برترین ستارهی نوظهور (به رأی مردم)
Emma Mackey
◽️بهترین فیلم اول نویسنده، کارگردان یا تهیهکننده بریتانیایی
Aftersun
▫️بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین مستند
Navalny
▫️بهترین فیلم انیمیشنی
Guillermo del Toro’s Pinocchio
▫️بهترین فیلمنامه اورجینال
Martin McDonagh – The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین فیلمنامه اقتباسی
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین انتخاب بازیگر (تیم بازیگری)
Elvis
▫️بهترین فیلمبرداری
All Quiet on the Western Front – James
Friend
▫️بهترین فیلم کوتاه بریتانیایی
An Irish Goodbye
▫️بهترین فیلم کوتاه انیمیشنی
The Boy, the Mole, the Fox and the Horse
▫️بهترین جلوههای ویژه
Avatar: The Way of Water
▫️بهترین صدا
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین گریم و آرایش مو
Elvis
▫️بهترین طراحی لباس
Elvis
▫️بهترین طراحی صحنه
Babylon
▫️بهترین تدوین
Everything Everywhere All at Once
▫️بهترین موسیقی متن
All Quiet on the Western Front – Volker Bertelmann
من به شخصه انتخاب های بفتا رو بهتر از اسکار می دونم(البته بیشتر مواقع نه همیشه)
▫️بهترین فیلم سال
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین فیلم بریتانیایی
The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین بازیگر مرد
Austin Butler - Elvis
▫️بهترین بازیگر زن
Cate Blanchett - Tár
▫️بهترین کارگردانی
All Quiet on the Western Front - Edward Berger
▫️بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
Barry Keoghan - The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین بازیگر نقش مکمل زن
Kerry Condon - The Banshees of
Inisherin
▫️برترین ستارهی نوظهور (به رأی مردم)
Emma Mackey
◽️بهترین فیلم اول نویسنده، کارگردان یا تهیهکننده بریتانیایی
Aftersun
▫️بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین مستند
Navalny
▫️بهترین فیلم انیمیشنی
Guillermo del Toro’s Pinocchio
▫️بهترین فیلمنامه اورجینال
Martin McDonagh – The Banshees of
Inisherin
▫️بهترین فیلمنامه اقتباسی
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین انتخاب بازیگر (تیم بازیگری)
Elvis
▫️بهترین فیلمبرداری
All Quiet on the Western Front – James
Friend
▫️بهترین فیلم کوتاه بریتانیایی
An Irish Goodbye
▫️بهترین فیلم کوتاه انیمیشنی
The Boy, the Mole, the Fox and the Horse
▫️بهترین جلوههای ویژه
Avatar: The Way of Water
▫️بهترین صدا
All Quiet on the Western Front
▫️بهترین گریم و آرایش مو
Elvis
▫️بهترین طراحی لباس
Elvis
▫️بهترین طراحی صحنه
Babylon
▫️بهترین تدوین
Everything Everywhere All at Once
▫️بهترین موسیقی متن
All Quiet on the Western Front – Volker Bertelmann
من به شخصه انتخاب های بفتا رو بهتر از اسکار می دونم(البته بیشتر مواقع نه همیشه)
👎1
نگاهی به The Whale:
(نهنگ) واپسین اثر (آرنوفسکی) دقیقا همانی است که انتظار داشتم. درامی جمع و جور و شخصیتمحور با اکتهایی تماشایی و لحظاتی تکان دهنده. نهنگ، یادآور شاهکارش (کشتیگیر) است اگرچه در مجموع به قدرتِ آن نیست.
روایتی مبتنی بر خرده پیرنگها که قرار است زیر و بمِ زیست پروتاگونیست را برایمان باز کند.
روایتی از مردی که با بیماریهای جسمی و روحی دست و پنجه نرم کرده و ورود و خروج اطرافیان و روابط مابینشان قرار است مخاطب را تا انتها همراه خود کنند.
همچون دیگر ساختههای آرنوفسکی اینجا نیز با پروتاگونیستی طرفیم که بشدت تحت فشار بوده و روزها را به قصدِ وصال به مرگ سپری میکند.
نه از گذشتهاش رضایت داشته و نه امیدی به حال و آینده دارد. عشقش را سالهاست از دست داده و تنها دخترش نیز بخاطر پول و کمک در مقاله درسی به او سر میزند.
آرنوفسکی این زیست دهشتناک را بخوبی تصویر سازی میکند: از آسمان معمولا ابری و بارانهای شدید گرفته تا نورپردازی خفیف داخلی و حضور رنگهای خاکستری و قهوهای و پرهیز از نمایش رنگهای گرم و چشمنواز و طراحی صحنهای که با قفسهها و کتابها و مبل و میز و... چنان لوکیشنِ نسبتا بزرگ را پر کردهاند که حس خفقان و حبسشدگی را تداعی میکنند و همچنین دوربین عمدتا ایستا (بجز معدود نماهایی که با تراولینگ و پنِ دوربین طرفیم)جملگی رخوت و یاس حاکم بر این زیست را عینی سازی میکنند.
آرنوفسکی قصد داشته با نگاهی ملموس و باور پذیر به پروتاگونیست از هرگونه قهرمانسازی یا تحقیرنمودنِ وی اجتناب کند. این مهم در زاویه دوربینش آشکار است. دوری جستن از نماهایی همچون (لوانگل، هایانگل و اُورهِد)و بستن قابها با (آیلول) خود گواه این ادعاست.
از آنجا که روایت اولشخص است و پروتاگونیست بنا بر اوضاع وخیم جسمانیاش ، توان خروج از خانه را ندارد، پس با روایتی تک لوکیشنی و بشدت دیالوگ محور طرفیم که امکان پس زدنِ مخاطب را دارد. اما نهنگ، به مددِ فیلمنامهای هوشمندانه توانسته تا حدِ قابل قبولی از این نقص فرار کند. کشمکشهای میان او و دختر و مبلغِ مذهبی جذابند.چرا که با فرضیه نسبیگرایی حاکم بر اثر میفهمیم دختر برخلاف ادعای مادر و روحیه خشن و بدبینش ، آنچنان هم شرور نیست و میتواند یاریرسانِ دیگران شود و مبلغِ مذهبی نیز برخلاف ظاهر و رفتار مبادیآدابش ، مرتکب خطا شده است. رابطه پروتاگونیست و دختر خوانده پرستارش نیز از دیگر نکات جذاب اثر است که به هرچه دراماتیزه کردن روایت کمک میکند. رابطهای برپایه عشق و همدلی که برملا شدن رازهای خانوادگی نیز نمیتواند خدشهای بدان وارد کند.
پروتاگونیستِ نهنگ نیز همچون کشتیگیر با خیالی آسوده به استقبالِ مرگ میرود. در کشتیگیر بار دیگر با اقتدار بر طنابهای رینگ ایستاده و درحالی که تشویق هواداران را مشاهده میکند، آماده رفتن میشود و در نهنگ نیز پس از ایمان به آینده روشنِ دختر و گوش دادن به آن متنِ ادبی دلپذیر به قلمِ وی.
آرنوفسکی در کشتیگیر باردیگر میکیرورک دوست داشتنی را سرِ زبانها انداخت و با نهنگ همین کار را با برندونفریزر میکند. انتخابی که در هردواثر جواب داده و معتقدم که هنرپیشههای مذکور بهترین اجرای کارنامه کاریشان را ارائه دادهاند. نکتهای که علاوه بر دیگر شباهتهای میان این دو اثر ( روایتی شخصیتمحور با پروتاگونیستی افسرده و ناامید، حضور پررنگ رابطه پدر_دختری و فرجامی مشابه) جلب توجه کرده و نمیتوان از آن عبور کرد.
امتیاز : 8 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#یادداشت
(نهنگ) واپسین اثر (آرنوفسکی) دقیقا همانی است که انتظار داشتم. درامی جمع و جور و شخصیتمحور با اکتهایی تماشایی و لحظاتی تکان دهنده. نهنگ، یادآور شاهکارش (کشتیگیر) است اگرچه در مجموع به قدرتِ آن نیست.
روایتی مبتنی بر خرده پیرنگها که قرار است زیر و بمِ زیست پروتاگونیست را برایمان باز کند.
روایتی از مردی که با بیماریهای جسمی و روحی دست و پنجه نرم کرده و ورود و خروج اطرافیان و روابط مابینشان قرار است مخاطب را تا انتها همراه خود کنند.
همچون دیگر ساختههای آرنوفسکی اینجا نیز با پروتاگونیستی طرفیم که بشدت تحت فشار بوده و روزها را به قصدِ وصال به مرگ سپری میکند.
نه از گذشتهاش رضایت داشته و نه امیدی به حال و آینده دارد. عشقش را سالهاست از دست داده و تنها دخترش نیز بخاطر پول و کمک در مقاله درسی به او سر میزند.
آرنوفسکی این زیست دهشتناک را بخوبی تصویر سازی میکند: از آسمان معمولا ابری و بارانهای شدید گرفته تا نورپردازی خفیف داخلی و حضور رنگهای خاکستری و قهوهای و پرهیز از نمایش رنگهای گرم و چشمنواز و طراحی صحنهای که با قفسهها و کتابها و مبل و میز و... چنان لوکیشنِ نسبتا بزرگ را پر کردهاند که حس خفقان و حبسشدگی را تداعی میکنند و همچنین دوربین عمدتا ایستا (بجز معدود نماهایی که با تراولینگ و پنِ دوربین طرفیم)جملگی رخوت و یاس حاکم بر این زیست را عینی سازی میکنند.
آرنوفسکی قصد داشته با نگاهی ملموس و باور پذیر به پروتاگونیست از هرگونه قهرمانسازی یا تحقیرنمودنِ وی اجتناب کند. این مهم در زاویه دوربینش آشکار است. دوری جستن از نماهایی همچون (لوانگل، هایانگل و اُورهِد)و بستن قابها با (آیلول) خود گواه این ادعاست.
از آنجا که روایت اولشخص است و پروتاگونیست بنا بر اوضاع وخیم جسمانیاش ، توان خروج از خانه را ندارد، پس با روایتی تک لوکیشنی و بشدت دیالوگ محور طرفیم که امکان پس زدنِ مخاطب را دارد. اما نهنگ، به مددِ فیلمنامهای هوشمندانه توانسته تا حدِ قابل قبولی از این نقص فرار کند. کشمکشهای میان او و دختر و مبلغِ مذهبی جذابند.چرا که با فرضیه نسبیگرایی حاکم بر اثر میفهمیم دختر برخلاف ادعای مادر و روحیه خشن و بدبینش ، آنچنان هم شرور نیست و میتواند یاریرسانِ دیگران شود و مبلغِ مذهبی نیز برخلاف ظاهر و رفتار مبادیآدابش ، مرتکب خطا شده است. رابطه پروتاگونیست و دختر خوانده پرستارش نیز از دیگر نکات جذاب اثر است که به هرچه دراماتیزه کردن روایت کمک میکند. رابطهای برپایه عشق و همدلی که برملا شدن رازهای خانوادگی نیز نمیتواند خدشهای بدان وارد کند.
پروتاگونیستِ نهنگ نیز همچون کشتیگیر با خیالی آسوده به استقبالِ مرگ میرود. در کشتیگیر بار دیگر با اقتدار بر طنابهای رینگ ایستاده و درحالی که تشویق هواداران را مشاهده میکند، آماده رفتن میشود و در نهنگ نیز پس از ایمان به آینده روشنِ دختر و گوش دادن به آن متنِ ادبی دلپذیر به قلمِ وی.
آرنوفسکی در کشتیگیر باردیگر میکیرورک دوست داشتنی را سرِ زبانها انداخت و با نهنگ همین کار را با برندونفریزر میکند. انتخابی که در هردواثر جواب داده و معتقدم که هنرپیشههای مذکور بهترین اجرای کارنامه کاریشان را ارائه دادهاند. نکتهای که علاوه بر دیگر شباهتهای میان این دو اثر ( روایتی شخصیتمحور با پروتاگونیستی افسرده و ناامید، حضور پررنگ رابطه پدر_دختری و فرجامی مشابه) جلب توجه کرده و نمیتوان از آن عبور کرد.
امتیاز : 8 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#یادداشت
👍5👎1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نگاهی به The Whale: (نهنگ) واپسین اثر (آرنوفسکی) دقیقا همانی است که انتظار داشتم. درامی جمع و جور و شخصیتمحور با اکتهایی تماشایی و لحظاتی تکان دهنده. نهنگ، یادآور شاهکارش (کشتیگیر) است اگرچه در مجموع به قدرتِ آن نیست. روایتی مبتنی بر خرده پیرنگها که…»
برجام سند سستی بود اما تا وقتی کار میکرد حداقل در کنترل التهابات ارزی و وضعیت اقتصادی موثر بود. اما نشان داده شد که گروهی از کارگزاران داخلی که مخالفش بودند برنامهای برای بعدش نداشتند، اکنون هم کسانی که میگویند بمب اتمی بسازیم همه چیز درست میشود عقل لازم برای درک بعدش را ندارند.
👎3
Forwarded from Living with Cinema🎥
مجموعه (هالف لایف)از شاهکارهای ویدئوگیم که در تعجبم چطور با پیشرفت دنیای فیلم و سریال ، هنوز هیچ اقتباسی ازش صورت نگرفته و گویا قرار هم نیست براش اتفاق خاصی بیفته!
خوراک یه مجموعه سینمایی یا سریال چندفصلی هست
یه اکشن سایفای عالی با کلی هیولای خفن و چالشهای فکری و لحظات بیاد ماندنی
امید سلیمی
#توئیت
@livibc
خوراک یه مجموعه سینمایی یا سریال چندفصلی هست
یه اکشن سایفای عالی با کلی هیولای خفن و چالشهای فکری و لحظات بیاد ماندنی
امید سلیمی
#توئیت
@livibc
👍3
پیروز رفت
این عرزشیهای حروملقمه هنوز زندهان
این دنیا بدرد نمیخوره
این عرزشیهای حروملقمه هنوز زندهان
این دنیا بدرد نمیخوره
👍9😁1