اپیزود هشتم چند هدف دارد: اولی نشان دادن عمق عواقب نقشهی رز سفید است.
هدف دوم این اپیزود اما روایت بازگشت تمامعیار الیوت به رینگ است.
شاید تحول اصلی الیوت در گفتگوی او و محمد در مسجد اتفاق میافتد. برای یکبار هم که شده شاهد سریالی هستیم که از تصویر تکراری و خستهکنندهی دیگر فیلم و سریالها از مسجد فاصله میگیرد و فضای متفاوتی از این مکان را به تصویر میکشد. فضایی آرامشبخش و زیبا. محمد به سمت الیوت فریاد میزند: «کاشکی مُرده بودی». الیوت جواب میدهد: «کاشکی» الیوت انتظار داشت که تا الان اینجا نباشد. تا حالا مُرده باشد و با به زبان آوردن این جمله است که تازه متوجه میشود شاید مرگ راه چندان خوبی برای پس دادن تقاص تمام اشتباهاتی که مرتکب شده نباشد. شاید زنده بودنش بیشتر به درد بخورد. مرگ او چیزی را در زمینهی وضع فعلی تغییر نمیدهد؛ طرز فکر خانوادهی موبلی و ترنتون تا تمام عمر نسبت به عزیزانشان منفی و پر از سوالات بیجواب خواهد بود و امثال محمد باید در دنیایی بزرگ شوند که بهشان به عنوان تروریست نگاه میشود.
تازه در اپیزود نهم است که فیلیپ پرایس برای مستر روباتِ مغرورمان توضیح میدهد که چیزی به اسم انقلاب علیه کمپانیهای کلهگنده وجود ندارد. هک نهم می فقط به این دلیل اتفاق افتاد که خود ایول کورپ اجازهاش را داده بود. بالاخره ارتش تاریکی، سازمانی انساندوستتر و روراستتر از ایول کورپ نیست. درخواستِ افسوسایتی از ارتش تاریکی برای کمک به آنها در اجرای هک نهم می هیچ فرقی با کمک گرفتن از خود ایول کورپ نداشت.
اپیزود پایانی فصل سوم نوید این را می دهد که شاید راه بازگشتی باشد.
الیوت/مستر روبات به نبرد با یک درصد پرداختند و خیلی زود متوجه شدند دشمنشان را نمیشناختند. کنترل یک درصد بر دنیا خیلی خیلی بیشتر و گستردهتر از چیزی است که بدبینترین ذهنها هم بتوانند آن را تصور کنند. خیلی زود فانتزی راحت و زیبای الیوت/مستر روبات برای برگرداندن قدرت به دست مردم، جلوی رویشان خراب شد و جایش را به یک واقعیت پیچیده و دستنیافتنی داد.
مستر ربات راه حل بازگرداندن هک نهم می دارد، همانی که نسخه ی دیوانه ی الویت بود ، راه حل غلبه بر این دیوانگی را نگه داشته.
البته قرار نیست همه چیز به حالت قبل برگردد ، قضیه پیچیده تر است.
رز سفید اطمینان حاصل کرده که صدمه ای که زده به راحتی قابل جبران نباشد ، این همه کشته و اقتصاد نابود شده قرار نیست دوباره زنده شوند.
فصل های قبل ذهن و نگاهم درگیر سینماتوگرافی اثر و ... بود به همین دلیل داستان را آن طور که باید موشکافی نکردم تا به درک درستی برسم .
در این فصل هم تمرکزم روی داستان بود.
واقعیت این است که با یک بار دیدن نمی شود به خوبی و با دقت از اثری نوشت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
هدف دوم این اپیزود اما روایت بازگشت تمامعیار الیوت به رینگ است.
شاید تحول اصلی الیوت در گفتگوی او و محمد در مسجد اتفاق میافتد. برای یکبار هم که شده شاهد سریالی هستیم که از تصویر تکراری و خستهکنندهی دیگر فیلم و سریالها از مسجد فاصله میگیرد و فضای متفاوتی از این مکان را به تصویر میکشد. فضایی آرامشبخش و زیبا. محمد به سمت الیوت فریاد میزند: «کاشکی مُرده بودی». الیوت جواب میدهد: «کاشکی» الیوت انتظار داشت که تا الان اینجا نباشد. تا حالا مُرده باشد و با به زبان آوردن این جمله است که تازه متوجه میشود شاید مرگ راه چندان خوبی برای پس دادن تقاص تمام اشتباهاتی که مرتکب شده نباشد. شاید زنده بودنش بیشتر به درد بخورد. مرگ او چیزی را در زمینهی وضع فعلی تغییر نمیدهد؛ طرز فکر خانوادهی موبلی و ترنتون تا تمام عمر نسبت به عزیزانشان منفی و پر از سوالات بیجواب خواهد بود و امثال محمد باید در دنیایی بزرگ شوند که بهشان به عنوان تروریست نگاه میشود.
تازه در اپیزود نهم است که فیلیپ پرایس برای مستر روباتِ مغرورمان توضیح میدهد که چیزی به اسم انقلاب علیه کمپانیهای کلهگنده وجود ندارد. هک نهم می فقط به این دلیل اتفاق افتاد که خود ایول کورپ اجازهاش را داده بود. بالاخره ارتش تاریکی، سازمانی انساندوستتر و روراستتر از ایول کورپ نیست. درخواستِ افسوسایتی از ارتش تاریکی برای کمک به آنها در اجرای هک نهم می هیچ فرقی با کمک گرفتن از خود ایول کورپ نداشت.
اپیزود پایانی فصل سوم نوید این را می دهد که شاید راه بازگشتی باشد.
الیوت/مستر روبات به نبرد با یک درصد پرداختند و خیلی زود متوجه شدند دشمنشان را نمیشناختند. کنترل یک درصد بر دنیا خیلی خیلی بیشتر و گستردهتر از چیزی است که بدبینترین ذهنها هم بتوانند آن را تصور کنند. خیلی زود فانتزی راحت و زیبای الیوت/مستر روبات برای برگرداندن قدرت به دست مردم، جلوی رویشان خراب شد و جایش را به یک واقعیت پیچیده و دستنیافتنی داد.
مستر ربات راه حل بازگرداندن هک نهم می دارد، همانی که نسخه ی دیوانه ی الویت بود ، راه حل غلبه بر این دیوانگی را نگه داشته.
البته قرار نیست همه چیز به حالت قبل برگردد ، قضیه پیچیده تر است.
رز سفید اطمینان حاصل کرده که صدمه ای که زده به راحتی قابل جبران نباشد ، این همه کشته و اقتصاد نابود شده قرار نیست دوباره زنده شوند.
فصل های قبل ذهن و نگاهم درگیر سینماتوگرافی اثر و ... بود به همین دلیل داستان را آن طور که باید موشکافی نکردم تا به درک درستی برسم .
در این فصل هم تمرکزم روی داستان بود.
واقعیت این است که با یک بار دیدن نمی شود به خوبی و با دقت از اثری نوشت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞
به دلیل فضای محدود فیلم برداری زمان تلف شده وجود ندارد. دوربینی که دائم در حال تعقیب الیوت است به خوبی استرس وی را منتقل می کند ، انگار الیوت از دست همین دوربین کلافه شده. این اپیزود اپیزود افشاگری است و در نتیجه اطلاعات شکه کننده به الیوت منتقل می شود ،…
این پاراگراف آخر رافئی پور طور در اومد😐
🤯1
نگاهی به فیلم The Menu:
در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه با روایتی سینمایی تر و قصهگو همراه شده و یا گاها با آثاری همچون: پلتفرم و مِنو، بشکلی زخمت و شعاری و مفهوم زده (که فاقد همان اندک شخصیتپردازی و قصهگویی دسته قبلی بوده) پیش چشم مخاطب قرارگرفته تا گویی حرفِ مهم زدن و به فکر برو بردنِ مخاطب بر قواعدِ مدیومِ سینما اولویت داشته باشد.
(منو) روایتی از مسافرانی از قشرِ مرفه جامعه است که به منظور حضور در رستورانی شیک و گرانقیمت در جزیرهای دورافتاده، گردِ هم آمده و نمیدانند این سفر ِتفریحی قرار است بدل به گورستانشان گردد.
منو صرفا به تیپسازی بسنده کرده و تمام افراد در سطح باقی ماندهاند. تیپ پولدارِ خیانتکار ، تیپ افرادی که به پول و جایگاه شغلی خود مینازند ، تیپ سلبریتی و منتقدِ غذای مغرور ، از این دست موارد هستند. دریغ از ذرهای تلاش که بتوان کمی بیشتر آنها را شناخت و اصلا بتوان نگرانوضعیتشان بود.
کنش و واکنششان در قبال این هجم از خشونت و بیرحمی چرا اینچنین است؟ آشپزی خودکشی میکند، انگشتِ مهمانی بریده میشود و سرمایهگزارِ رستوران را غرق میکنند اما اینها باز مشغول غذا خوردن یا غرغرهای بیهوده میشوند. چرا؟ فیلمساز بشکل اغراق آمیزی تاکید داشته که قشرِ سرمایهدار تماما ترسو و منفعل و مفلوک هستند و میتوان هربلایی سرِشان آورد. تنها تلاشِ جدیشان نیز مربوط به بخشی از روایت است که خودِ آنتاگونیست به آنها اجازه فرار میدهد! اگر این اجازه در کارنبود تا پایانِ روایت صرفا نظارهگرِ چنین سیرکی بودند؟
موضعِ آنتاگونیست نیز وضع چندان مناسبی ندارد.
در همان ابتدا شعارهایی در باب اهمیت طبیعت و ناچیزی انسان و بدرفتاری او در قبال طبیعت داده، بدون آنکه این حرفِ مهم در اثر برایمان تفهیم شوند! کدام طبیعت و کدام بدرفتاری را در اثر میبینیم؟ جز این است که بشکلی تحمیلی وارد اثر شده تا به مخاطب تلنگر بزند؟ یا مثلا تمهیدی است برای تفهیمِ انگیزههای آنتاگونیست؟ وقتی طبیعت و بدرفتاری انسان یا هر مورد مشابهِ اینچنینی صرفا در سطحِ دیالوگ بماند و هیچ نشانه تصویری (و به طبع تاثیرگذار در روایت) نداشته باشد ، بود و نبودنش چه تفاوتی میکند؟
حضور مادر نیز چیزی جز آکساسوار است؟ آن روایت از دوران کودکی و نقشِ پدر و... چه نقش و جایگاهی دراثر دارد؟ قرار است بحرانهای روحی آنتاگونیست را بشکافد یا نقشی فعال و کنشمند(در قبالِ حوادث کنونی) به مادر اعطا کند؟ مادر را از اثر کنار بگذارید .چه تفاوتی میکند؟ این میلِ آنتاگونیست به مادر چیزی جز موردی تزئینی و بی مورد است؟ شوخی با روانیِ هیچکاک و طرفدارانش؟
اصلا مشکلِ آنتاگونیست دقیقا چیست؟ با خودِ نظام سرمایهداری یا هرشخصی که به هنرِ آشپزیاش کم توجهی میکند؟ مگرِ همان سرمایهگزار که در آب غرقش میکنند تمام این امکانات برای تهیه غذا و جذبِ مشتری را فراهم نساخته است؟ بدون تلاشِ او و امثالهم مگر آنتاگونیست امکانِ رسیدن به چنین شهرتی را داشت؟ او که از پایه تماما وابسته به همین نظام است، پس چرا سرمایهگزار را غرق میکند؟
در موردِ طراحی این نقشه شوم نیز همین وابستگی دخیل است. آنتاگونیست بدون خرج کردنِ پول یا بهرهگیری از تکنولوژیِ روز(که آنهم از صدقه سرِ همین سرمایهداری است) میتوانست به فسادِ مالی و فاکتورسازی جعلی آن چند نفر آگاه شود؟
با سرمایهداری رشد کرده تا با ابزارِ آن از سرمایهدارها آتو بگیرد و دستِ آخر آنها را به کامِ مرگ بفرستد؟ احیانا بر امکانِ نقضِ غرض و نتیجه معکوسِ روایتش اندیشیده است؟؟؟
ضمنا این مسئله (کم توجهی به هنرِ آشپزی) فقط مخصوصِ قشر سرمایهدار است؟ قشرِ متوسط یا ضعیف هم اگر چنین کنند، مجازات میشوند؟ اصلا آنتاگونیست از وقتی به چنین شهرت و جایگاهی رسیده، تابحال برای دیگراقشار جامعه وقت گذاشته یا صرفا تمام روایت برای این است که بفهمیم سرمایهدار باید نابود شود؟
(رالففاینس و آناتیلور جوی) با تمام ضعفهای متنی ، مطابق انتظار از پسِ نقشها برآمده و بار دیگر یادآوری کرده که در آثار متوسط و زیرِ متوسط نیز میتوانند چشمگیر ظاهر شده و توجه مخاطب را بهخود جلب کنند. سکانس ورودِ گاردِ دریایی و غافلگیری که از پسِ آن میآید نیز جز معدود مواردِ قابل توجه روایت است و ضمنا خالق اثر با تمهیداتی همچون: گرفتن نماهای بسته از غذاها و اسلوموشنها و موسیقی باشکوهی که بر این موارد نشستهاند ، توانسته دستِ کم تصویری جذاب و دلپذیر و وسوسهکننده از غذا و نحوه آمادهکردنش ارائه دهد.
در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه با روایتی سینمایی تر و قصهگو همراه شده و یا گاها با آثاری همچون: پلتفرم و مِنو، بشکلی زخمت و شعاری و مفهوم زده (که فاقد همان اندک شخصیتپردازی و قصهگویی دسته قبلی بوده) پیش چشم مخاطب قرارگرفته تا گویی حرفِ مهم زدن و به فکر برو بردنِ مخاطب بر قواعدِ مدیومِ سینما اولویت داشته باشد.
(منو) روایتی از مسافرانی از قشرِ مرفه جامعه است که به منظور حضور در رستورانی شیک و گرانقیمت در جزیرهای دورافتاده، گردِ هم آمده و نمیدانند این سفر ِتفریحی قرار است بدل به گورستانشان گردد.
منو صرفا به تیپسازی بسنده کرده و تمام افراد در سطح باقی ماندهاند. تیپ پولدارِ خیانتکار ، تیپ افرادی که به پول و جایگاه شغلی خود مینازند ، تیپ سلبریتی و منتقدِ غذای مغرور ، از این دست موارد هستند. دریغ از ذرهای تلاش که بتوان کمی بیشتر آنها را شناخت و اصلا بتوان نگرانوضعیتشان بود.
کنش و واکنششان در قبال این هجم از خشونت و بیرحمی چرا اینچنین است؟ آشپزی خودکشی میکند، انگشتِ مهمانی بریده میشود و سرمایهگزارِ رستوران را غرق میکنند اما اینها باز مشغول غذا خوردن یا غرغرهای بیهوده میشوند. چرا؟ فیلمساز بشکل اغراق آمیزی تاکید داشته که قشرِ سرمایهدار تماما ترسو و منفعل و مفلوک هستند و میتوان هربلایی سرِشان آورد. تنها تلاشِ جدیشان نیز مربوط به بخشی از روایت است که خودِ آنتاگونیست به آنها اجازه فرار میدهد! اگر این اجازه در کارنبود تا پایانِ روایت صرفا نظارهگرِ چنین سیرکی بودند؟
موضعِ آنتاگونیست نیز وضع چندان مناسبی ندارد.
در همان ابتدا شعارهایی در باب اهمیت طبیعت و ناچیزی انسان و بدرفتاری او در قبال طبیعت داده، بدون آنکه این حرفِ مهم در اثر برایمان تفهیم شوند! کدام طبیعت و کدام بدرفتاری را در اثر میبینیم؟ جز این است که بشکلی تحمیلی وارد اثر شده تا به مخاطب تلنگر بزند؟ یا مثلا تمهیدی است برای تفهیمِ انگیزههای آنتاگونیست؟ وقتی طبیعت و بدرفتاری انسان یا هر مورد مشابهِ اینچنینی صرفا در سطحِ دیالوگ بماند و هیچ نشانه تصویری (و به طبع تاثیرگذار در روایت) نداشته باشد ، بود و نبودنش چه تفاوتی میکند؟
حضور مادر نیز چیزی جز آکساسوار است؟ آن روایت از دوران کودکی و نقشِ پدر و... چه نقش و جایگاهی دراثر دارد؟ قرار است بحرانهای روحی آنتاگونیست را بشکافد یا نقشی فعال و کنشمند(در قبالِ حوادث کنونی) به مادر اعطا کند؟ مادر را از اثر کنار بگذارید .چه تفاوتی میکند؟ این میلِ آنتاگونیست به مادر چیزی جز موردی تزئینی و بی مورد است؟ شوخی با روانیِ هیچکاک و طرفدارانش؟
اصلا مشکلِ آنتاگونیست دقیقا چیست؟ با خودِ نظام سرمایهداری یا هرشخصی که به هنرِ آشپزیاش کم توجهی میکند؟ مگرِ همان سرمایهگزار که در آب غرقش میکنند تمام این امکانات برای تهیه غذا و جذبِ مشتری را فراهم نساخته است؟ بدون تلاشِ او و امثالهم مگر آنتاگونیست امکانِ رسیدن به چنین شهرتی را داشت؟ او که از پایه تماما وابسته به همین نظام است، پس چرا سرمایهگزار را غرق میکند؟
در موردِ طراحی این نقشه شوم نیز همین وابستگی دخیل است. آنتاگونیست بدون خرج کردنِ پول یا بهرهگیری از تکنولوژیِ روز(که آنهم از صدقه سرِ همین سرمایهداری است) میتوانست به فسادِ مالی و فاکتورسازی جعلی آن چند نفر آگاه شود؟
با سرمایهداری رشد کرده تا با ابزارِ آن از سرمایهدارها آتو بگیرد و دستِ آخر آنها را به کامِ مرگ بفرستد؟ احیانا بر امکانِ نقضِ غرض و نتیجه معکوسِ روایتش اندیشیده است؟؟؟
ضمنا این مسئله (کم توجهی به هنرِ آشپزی) فقط مخصوصِ قشر سرمایهدار است؟ قشرِ متوسط یا ضعیف هم اگر چنین کنند، مجازات میشوند؟ اصلا آنتاگونیست از وقتی به چنین شهرت و جایگاهی رسیده، تابحال برای دیگراقشار جامعه وقت گذاشته یا صرفا تمام روایت برای این است که بفهمیم سرمایهدار باید نابود شود؟
(رالففاینس و آناتیلور جوی) با تمام ضعفهای متنی ، مطابق انتظار از پسِ نقشها برآمده و بار دیگر یادآوری کرده که در آثار متوسط و زیرِ متوسط نیز میتوانند چشمگیر ظاهر شده و توجه مخاطب را بهخود جلب کنند. سکانس ورودِ گاردِ دریایی و غافلگیری که از پسِ آن میآید نیز جز معدود مواردِ قابل توجه روایت است و ضمنا خالق اثر با تمهیداتی همچون: گرفتن نماهای بسته از غذاها و اسلوموشنها و موسیقی باشکوهی که بر این موارد نشستهاند ، توانسته دستِ کم تصویری جذاب و دلپذیر و وسوسهکننده از غذا و نحوه آمادهکردنش ارائه دهد.
تلاشهایی که معتقدم به واسطه ضعفهای آشکارِ اثر به ثمر ننشسته و در مجموع با اثر متوسطِ رو به ضعیفی طرفیم که صرفا در تلاش است با سواری گرفتن از موجهای اخیر ، خودنمایی کند.
امتیاز: 3.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
امتیاز: 3.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نگاهی به فیلم The Menu: در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه…»
🎞نقد فیلم و سریال🎞
نگاهی به فیلم The Menu: در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه…
خوشم میاد این فیلم و سریال هایی که الکی گنده میشن رو با نقد منطقی و مناسب ثابت میکنی که اورریتد شدن
👍3
یادداشتی برای فصلِ سوم Barry :
متاسفانه (بَری) بعنوان یک (کمدیسیاه_اکشنِ) درجه یک، آنچنان که باید دیده نشده و کمتر بحثی پیرامونش شکل میگیرد. اثری که هیچگاه به مانند متوسطهایی همچون: پیکیبلایندرز، مانیهایست، وایکینگهاو... به عکس پروفایل و استوری و... تبدیل نشد و در ضمن بنا بر اورجینال بودنش نه اسپیناف مجموعههای بزرگ و پرطرفدار محسوب میشود و نه از کتاب یا ویدئوگیمهای شناخته شده، اقتباس شده است.
اثری که تماما بر ویژگیهای متنی _ اجرایی خود متکی است و میتوان یک ضرب، هر سه فصل را پشتِ هم تماشا کرد.
فصل سوم نیز همچنان از همان ویژگیهای درخشانش بهره میبرند: کشمکشهای جذاب درونی و بیرونی . اکشنهای خلاقانه و نفسگیر و تعلیق( از آنجا که بَری همزمان از سمتِ پلیس و خانواده مقتولین، تحتِ تعقیب است هر لحظه در انتظار تقابلشان با یکدیگریم) و غافلگیریهایی(رو دست خوردنِ بَری از همسرِ رفیقش و سکانسِ پایانی فصل) که در تاروپودش تنیده شدهاند.
از آنجا که فصلِ سوم (بنا بر بیماری کرونا) با فاصلهی قابل توجهی به نسبتِ فصلِ دوم آمد، سازندگان بشکلی هوشمندانه در همان نخستین سکانس این فصل ، در تلاشند تا بَری را با یادمان بیاورند: بَری وقتی از انصرافِ طرف مقابل مطلع میشود، هم او و هم گزینه مورد قتل را با شلیکِ گلوله از پای در آورده تا بدانیم عملِ قتل را تنها به چشمِ شغل و درآمدزایی ندیده و ماجرا برایش فراتر از این حرفهاست. بَری تمام هویتش را از قتل گرفته و گویی بدونِ آن زیستش بیهوده و بیمعنی است.
حتی اگر در آخرین لحظه عملیات را کنسل کنند، او باید تا تهِ خط را برود.
بَری نیمهانسان_هیولایی است که در برزخی دهشتناک دست و پا میزند. میلِ بیمارگونهاش به قتل و خونریزی از یکطرف و عطوفتش در مواجهه با دوست دختر و استادِ بازیگری و... او را برسرِدوراهی عجیبی قرار داده که هیچگاه بشکلی قاطع نمیتوان بر رستگاری یا تباهیاش اطمینان حاصل کرد. همچون نماهایی سوبژکتیو که درست حینِ معاشرت با دوستدخترش ظاهر شده و شاهد برخورد گلوله با سرِ وی و جاری شدن خون هستیم.
حتی اگر در واقعیت همه چیز آرام پیش برود در ذهنِ پریشانِ بَری ، خون و تباهی حضوری چشمگیر دارند.
بَری همچون شمشیری دولبه است که هم توانِ نابودی زندگی دیگران را دارد و هم میتواند عنصری یاری بخش باشد. چنانچه دوستدخترش تنها به جرمِ همخانگی با او با مرگ دست و پنجه نرم کرده و ودرانتها مرتکب قتل میشود و درطرف مقابل استاد بازیگریاش به واسطه او به حجم قابل توجهی پول دست پیدا کرده و یا صاحب فرصتهای جدید شغلی میشود.
یکی از بهترین تقابلهای این فصل را در اپیزودهای ابتدایی شاهدیم: جایی که استادِ بازیگری پس از کلی تلاش به خیالِ خودش از شرِ بَری خلاص شده و به خانه پسرش پناه میبرد و میکوشد تا پلیس را خبر کند که ناگهان با بَری مواجه شده و..
لحظهای که در تزریقِ بارِ کمدی به درامِ ماجرا موفق عمل میکند. تلاشِ بیهوده استاد و استرسی که متحمل شده در تضاد با خونسردی همیشگی بَری قرارگرفته و کمدی میآفریند و درضمن در خلالِ دیالوگها بر این مهم آگاه میشویم که بَری چقدر تشنه محبت بوده و گویی درتلاش است تا ترسِ طرف مقابل را بجای عشق و احترام بپذیرد و اینگونه روحِ زخم خوردهاش را تسلی ببخشد.
از آنجا که بَری با هنرهای نمایشی و تقابل شخصیتها با استودیوها و رسانه و.. نیز سروکار دارد، پس در یکی از خطهای داستانی، نگاه انتقاد آمیزش را همچون فصلهای پیش به این سمت میبرد. جایی که میفهمیم آثار نازل و دمِ دستی خواهان بیشتری داشته یا رسانه چنان بیرحم است که طیِ دوازده ساعت هنرمند را از عرش به فرش میرساند یا بر دزدی ایدههای نمایشی و حسادتها و... آگاه میشویم.
نمای هوشمندانهای را به یادآورید که دوربین یک با حرکت تراولینگ ، جابجایی دوست دخترِ بَری در استودیو را بتصویر میکشد. او اتاق به اتاق را پشتِ سر گذاشته و درست قبل از رسیدن به محلِ اصلی برای لحظهای در تاریکیِ محض، مکث کرده و دوربین با او همانجا ایستاده تا اضطرابش را برایمان بسازد. سپس نفسی عمیق کشیده و به راه ادامه میدهد. نمایی که به درستی برآینده نامشخصِ شغلی و فشار و استرسی که این شرایط بر انسانها وارد میکند، تاکید کرده است.
در بحثِ اکشن نیز معتقدم تعقیب و گریزِ مربوط به اتوبان اگرچه به پای مبارزه تن به تن با دختر نوجوان یا کشتار پایانیِ فصل قبلی نمیرسد اما از لحظات مفرحی برخوردار است.از جایی که دوربین حرکت سریع موتورها در میان ترافیک را دنبال میکند و بشکل خلاقانهای با صدای موجهای رادیویی مربوط به ماشینها طرفیم تا تیراندازی دیوانهوار پایانی و فرجامِ کمیک این حادثه، جملگی انرژی قابل توجهای را به این فصل تزریق میکنند. در ضمن گرهای که بر سر راه انفجار بمب پیش رویش قرار میگیرد و نحوه گشایش آن که بنوعی با چاشنی شانس در آمیخته از دیگر بخشهای مفرحِ اثر است.
متاسفانه (بَری) بعنوان یک (کمدیسیاه_اکشنِ) درجه یک، آنچنان که باید دیده نشده و کمتر بحثی پیرامونش شکل میگیرد. اثری که هیچگاه به مانند متوسطهایی همچون: پیکیبلایندرز، مانیهایست، وایکینگهاو... به عکس پروفایل و استوری و... تبدیل نشد و در ضمن بنا بر اورجینال بودنش نه اسپیناف مجموعههای بزرگ و پرطرفدار محسوب میشود و نه از کتاب یا ویدئوگیمهای شناخته شده، اقتباس شده است.
اثری که تماما بر ویژگیهای متنی _ اجرایی خود متکی است و میتوان یک ضرب، هر سه فصل را پشتِ هم تماشا کرد.
فصل سوم نیز همچنان از همان ویژگیهای درخشانش بهره میبرند: کشمکشهای جذاب درونی و بیرونی . اکشنهای خلاقانه و نفسگیر و تعلیق( از آنجا که بَری همزمان از سمتِ پلیس و خانواده مقتولین، تحتِ تعقیب است هر لحظه در انتظار تقابلشان با یکدیگریم) و غافلگیریهایی(رو دست خوردنِ بَری از همسرِ رفیقش و سکانسِ پایانی فصل) که در تاروپودش تنیده شدهاند.
از آنجا که فصلِ سوم (بنا بر بیماری کرونا) با فاصلهی قابل توجهی به نسبتِ فصلِ دوم آمد، سازندگان بشکلی هوشمندانه در همان نخستین سکانس این فصل ، در تلاشند تا بَری را با یادمان بیاورند: بَری وقتی از انصرافِ طرف مقابل مطلع میشود، هم او و هم گزینه مورد قتل را با شلیکِ گلوله از پای در آورده تا بدانیم عملِ قتل را تنها به چشمِ شغل و درآمدزایی ندیده و ماجرا برایش فراتر از این حرفهاست. بَری تمام هویتش را از قتل گرفته و گویی بدونِ آن زیستش بیهوده و بیمعنی است.
حتی اگر در آخرین لحظه عملیات را کنسل کنند، او باید تا تهِ خط را برود.
بَری نیمهانسان_هیولایی است که در برزخی دهشتناک دست و پا میزند. میلِ بیمارگونهاش به قتل و خونریزی از یکطرف و عطوفتش در مواجهه با دوست دختر و استادِ بازیگری و... او را برسرِدوراهی عجیبی قرار داده که هیچگاه بشکلی قاطع نمیتوان بر رستگاری یا تباهیاش اطمینان حاصل کرد. همچون نماهایی سوبژکتیو که درست حینِ معاشرت با دوستدخترش ظاهر شده و شاهد برخورد گلوله با سرِ وی و جاری شدن خون هستیم.
حتی اگر در واقعیت همه چیز آرام پیش برود در ذهنِ پریشانِ بَری ، خون و تباهی حضوری چشمگیر دارند.
بَری همچون شمشیری دولبه است که هم توانِ نابودی زندگی دیگران را دارد و هم میتواند عنصری یاری بخش باشد. چنانچه دوستدخترش تنها به جرمِ همخانگی با او با مرگ دست و پنجه نرم کرده و ودرانتها مرتکب قتل میشود و درطرف مقابل استاد بازیگریاش به واسطه او به حجم قابل توجهی پول دست پیدا کرده و یا صاحب فرصتهای جدید شغلی میشود.
یکی از بهترین تقابلهای این فصل را در اپیزودهای ابتدایی شاهدیم: جایی که استادِ بازیگری پس از کلی تلاش به خیالِ خودش از شرِ بَری خلاص شده و به خانه پسرش پناه میبرد و میکوشد تا پلیس را خبر کند که ناگهان با بَری مواجه شده و..
لحظهای که در تزریقِ بارِ کمدی به درامِ ماجرا موفق عمل میکند. تلاشِ بیهوده استاد و استرسی که متحمل شده در تضاد با خونسردی همیشگی بَری قرارگرفته و کمدی میآفریند و درضمن در خلالِ دیالوگها بر این مهم آگاه میشویم که بَری چقدر تشنه محبت بوده و گویی درتلاش است تا ترسِ طرف مقابل را بجای عشق و احترام بپذیرد و اینگونه روحِ زخم خوردهاش را تسلی ببخشد.
از آنجا که بَری با هنرهای نمایشی و تقابل شخصیتها با استودیوها و رسانه و.. نیز سروکار دارد، پس در یکی از خطهای داستانی، نگاه انتقاد آمیزش را همچون فصلهای پیش به این سمت میبرد. جایی که میفهمیم آثار نازل و دمِ دستی خواهان بیشتری داشته یا رسانه چنان بیرحم است که طیِ دوازده ساعت هنرمند را از عرش به فرش میرساند یا بر دزدی ایدههای نمایشی و حسادتها و... آگاه میشویم.
نمای هوشمندانهای را به یادآورید که دوربین یک با حرکت تراولینگ ، جابجایی دوست دخترِ بَری در استودیو را بتصویر میکشد. او اتاق به اتاق را پشتِ سر گذاشته و درست قبل از رسیدن به محلِ اصلی برای لحظهای در تاریکیِ محض، مکث کرده و دوربین با او همانجا ایستاده تا اضطرابش را برایمان بسازد. سپس نفسی عمیق کشیده و به راه ادامه میدهد. نمایی که به درستی برآینده نامشخصِ شغلی و فشار و استرسی که این شرایط بر انسانها وارد میکند، تاکید کرده است.
در بحثِ اکشن نیز معتقدم تعقیب و گریزِ مربوط به اتوبان اگرچه به پای مبارزه تن به تن با دختر نوجوان یا کشتار پایانیِ فصل قبلی نمیرسد اما از لحظات مفرحی برخوردار است.از جایی که دوربین حرکت سریع موتورها در میان ترافیک را دنبال میکند و بشکل خلاقانهای با صدای موجهای رادیویی مربوط به ماشینها طرفیم تا تیراندازی دیوانهوار پایانی و فرجامِ کمیک این حادثه، جملگی انرژی قابل توجهای را به این فصل تزریق میکنند. در ضمن گرهای که بر سر راه انفجار بمب پیش رویش قرار میگیرد و نحوه گشایش آن که بنوعی با چاشنی شانس در آمیخته از دیگر بخشهای مفرحِ اثر است.
بَری دراین سه فصل، آنقدر هوشمندانه و لذتبخش جلوه کرده که ابدا نیازی به افتادن در بازیهای مدِ روز را نداشته باشد. اما نمیدانم این حرکتهای فمنیستی و همجنسگرایانه از کجا سر و کلهشان در این فصل پیدا شد! منظورم حضور همه جانبه زنان در خطِ داستانی تولیدِ سریال استودیویی (بشکلی که حتی یک مرد هم در این بخش حضور ندارد و گویی با سرزمینی طرفیم که تمام شهروندانش را زنان تشکیل دادهاند!) و اصرارِ آن دختر بچه بازیگر بر بدرفتاری بَری با دوست دخترش است. بله ... سه فصل است که میدانیم هیولایی همچون بَری توانِ به گند کشیدنِ زندگی اطرافیانش را دارد. این مهم را قصهگویی اثر برایمان جاانداخته است. دیگر حضورِ این دختر و دیالوگهای پر تکرارش مبنی بر بدرفتاری و خشونت با زنان چه توجیه و جایگاهی دارد؟ اگرهم قرار بر این بوده تا این شخصیت ، رابطه بَری و دوست دخترش را خراب کند بازهم معتقدم همان خشونت کلامی بَری در ابتدای فصل برای این مهم کفایت میکرد.
رابطه همنجسگرایانه دو گانگستر نیز توی ذوق میزند. متوجه این نکته هستم که کشمکشهای درونی و بیرونی گانگسترها جز جذابیتهای همیشگی سریال است اما باور کنید بدونِ اتکا به بحثِ همنجسگرایی(که کاملا تحمیلی بودنش محسوس است) هم میتوان عشق و رفاقت و فداکاری و تغییرِ سرنوشتِ شخصیتها را تفهیم کرد.
چنانچه در همین سریال شاهد روابطِ جذاب مردانهای هستیم که بدون توجه و وابستگی به همجنسگرایی ، گلیمِ خود را از آب بیرون میکشند.
فصلِ سوم با توجه به نکاتِ فوق همچنان سریالِ سرپا و تماشایی است که مخاطب را برای پیگیری ماجرا ، تشنه نگه میدارد. سریالی با اپیزودهای کوتاه(کمتر از ۳۰ دقیقه) که به رسمِ دیگر آثار بزرگ و مهمِ تلویزیونی هم داستان گفته و هم شخصیتهایی عمیق و چندلایه خلق کرده که میتواند الگوی مناسبی برای سازندگان کمدیسیاه_اکشن باشد.
امتیاز: 8 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
رابطه همنجسگرایانه دو گانگستر نیز توی ذوق میزند. متوجه این نکته هستم که کشمکشهای درونی و بیرونی گانگسترها جز جذابیتهای همیشگی سریال است اما باور کنید بدونِ اتکا به بحثِ همنجسگرایی(که کاملا تحمیلی بودنش محسوس است) هم میتوان عشق و رفاقت و فداکاری و تغییرِ سرنوشتِ شخصیتها را تفهیم کرد.
چنانچه در همین سریال شاهد روابطِ جذاب مردانهای هستیم که بدون توجه و وابستگی به همجنسگرایی ، گلیمِ خود را از آب بیرون میکشند.
فصلِ سوم با توجه به نکاتِ فوق همچنان سریالِ سرپا و تماشایی است که مخاطب را برای پیگیری ماجرا ، تشنه نگه میدارد. سریالی با اپیزودهای کوتاه(کمتر از ۳۰ دقیقه) که به رسمِ دیگر آثار بزرگ و مهمِ تلویزیونی هم داستان گفته و هم شخصیتهایی عمیق و چندلایه خلق کرده که میتواند الگوی مناسبی برای سازندگان کمدیسیاه_اکشن باشد.
امتیاز: 8 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
کوتاه با Blonde:
(بلوند) نه آن اثر بزرگی است که بتواند حقِ مطلب را درمورد (مرلینمونروی افسانهای) ادا کند و نه در حدِ جوِ منفی که پیرامونش شکل گرفته، ضعیف و کممایه.
معتقدم برای بتصویر کشیدنِ داستان پرفرازوفرود زندگی مرلین، (مینیسریال) گزینه بهتری است تا یک فیلم سینمایی.
اثر مذکور علیرغم زمان نزدیک به ۳ ساعته خود نتوانسته به تمام ابعاد مورد نظرش دست پیداکند.
استارت کار طوفانی و درگیرکننده شکل گرفته(با آن نمایی که دوربین در صندلی پشتی است و گویی ماراوارد جهنمی میکند که استعارهای است از جهنمی که تاابد با مرلین میماند) مدل گریم و صداسازی (آنا دِآرماس) شبیه به مرلین است و برخی لحظهها تاثیرگذارند: زمانی که با مخفی کردنِ تلفن در کِشو به یاد جنین از دست رفته افتاده یا زمانی که سرصحنه بعضیها داغش را دوست دارند، طغیان کرده و کاررا رها میکند.
اما روایت از دوران کودکی در یتیمخانه و نحوه آشنایی با مدلینگ و بازیگری به راحتی گذشته. دیالوگهای رستوران با مرد ورزشکار خوبند و موضعِ مرلین را به نسبت پیرامون روشن میکنند اما مشکل آنجاست که در عمل تلاش قابل توجهای از وی برای برون رفت از این مخمصه را نمیبینیم. یعنی واقعا برایمان جا نمیافتد که بالاخره مرلینِ ما از شهرت و حواشیاش لذت میبرد یا خواستارِ یک زندگی عادی و خلوت است. در نتیجه در کارگردانی نیز شاهد گیج زدنهایی هستیم : سکانس ورود مرلین به کاخ سفید را به یادآورید که دوربین روی دست با لرزشهای پیاپی نوعی حس ترس را القا کرده، گویی مرلین را به زور به اتاق رییس جمهور میکشند. در حالیکه جلوتر و حینِ مکالمه، مرلین با وی همچون معشوقی موجه رفتار میکند.
ضمنا در موردِ بازیگری حرف میزنیم که سابقه همکاری با بیلیوایلدر و آرتورمیلر و جان هیوستون و جکلمون و تونی کورتیس و کلارک گیبل و... را در کارنامه داشته است.به طبع روایت میبایست بشکل جدیتری حرفه او را برایمان باز میکرد.
ورود مردان مختلف و عاشق شدنها نیز سطحی و زود گذرند و ملاقات با مادر و جلساتِ روان درمانی نیز از جایی به بعد کلا محو میشوند!
کلامِ آخر آنکه بلوند گویی در تلاش است تا مرلینمونرو را جدا از درگیری با بحرانهایی که از کودکی گریبانش را گرفتهاند، بنوعی قربانی سیستمِ هالیوود و رسانه و افرادِ هوسباز(پسرِ چاپلین و دوستش) نشان دهد اما خود به دامِ همین مسئله سواستفادهگری از بازیگر نقشِ اولش افتاده است! حضورِ پرتعدادِ سکانسهایی پورن مانند و برهنگیهای گاه و بیگاهی که انصافا با کمتر شدنشان هم لطمهای به اثر وارد نمیشد، از این دست مواردند. مثلا در بخشِ پایانی روایت که قرار است تنهایی و پریشانحالی و مرگِ مرلین را شاهد باشیم به چه دلیل شاهد این حجم از برهنگی هستیم؟ مثلا نیمه برهنگی یا اصلا پوششی عادی کجای کار را خراب میکرد؟ اگر بر فرضِ محال بتوان با دیگر نقاطِ ضعفش کنار آمد ،به این موردِ آخری چیزی جز سواستفاده و هرزه نگاری میتوان نسبت داد؟
امتیاز: 4 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
(بلوند) نه آن اثر بزرگی است که بتواند حقِ مطلب را درمورد (مرلینمونروی افسانهای) ادا کند و نه در حدِ جوِ منفی که پیرامونش شکل گرفته، ضعیف و کممایه.
معتقدم برای بتصویر کشیدنِ داستان پرفرازوفرود زندگی مرلین، (مینیسریال) گزینه بهتری است تا یک فیلم سینمایی.
اثر مذکور علیرغم زمان نزدیک به ۳ ساعته خود نتوانسته به تمام ابعاد مورد نظرش دست پیداکند.
استارت کار طوفانی و درگیرکننده شکل گرفته(با آن نمایی که دوربین در صندلی پشتی است و گویی ماراوارد جهنمی میکند که استعارهای است از جهنمی که تاابد با مرلین میماند) مدل گریم و صداسازی (آنا دِآرماس) شبیه به مرلین است و برخی لحظهها تاثیرگذارند: زمانی که با مخفی کردنِ تلفن در کِشو به یاد جنین از دست رفته افتاده یا زمانی که سرصحنه بعضیها داغش را دوست دارند، طغیان کرده و کاررا رها میکند.
اما روایت از دوران کودکی در یتیمخانه و نحوه آشنایی با مدلینگ و بازیگری به راحتی گذشته. دیالوگهای رستوران با مرد ورزشکار خوبند و موضعِ مرلین را به نسبت پیرامون روشن میکنند اما مشکل آنجاست که در عمل تلاش قابل توجهای از وی برای برون رفت از این مخمصه را نمیبینیم. یعنی واقعا برایمان جا نمیافتد که بالاخره مرلینِ ما از شهرت و حواشیاش لذت میبرد یا خواستارِ یک زندگی عادی و خلوت است. در نتیجه در کارگردانی نیز شاهد گیج زدنهایی هستیم : سکانس ورود مرلین به کاخ سفید را به یادآورید که دوربین روی دست با لرزشهای پیاپی نوعی حس ترس را القا کرده، گویی مرلین را به زور به اتاق رییس جمهور میکشند. در حالیکه جلوتر و حینِ مکالمه، مرلین با وی همچون معشوقی موجه رفتار میکند.
ضمنا در موردِ بازیگری حرف میزنیم که سابقه همکاری با بیلیوایلدر و آرتورمیلر و جان هیوستون و جکلمون و تونی کورتیس و کلارک گیبل و... را در کارنامه داشته است.به طبع روایت میبایست بشکل جدیتری حرفه او را برایمان باز میکرد.
ورود مردان مختلف و عاشق شدنها نیز سطحی و زود گذرند و ملاقات با مادر و جلساتِ روان درمانی نیز از جایی به بعد کلا محو میشوند!
کلامِ آخر آنکه بلوند گویی در تلاش است تا مرلینمونرو را جدا از درگیری با بحرانهایی که از کودکی گریبانش را گرفتهاند، بنوعی قربانی سیستمِ هالیوود و رسانه و افرادِ هوسباز(پسرِ چاپلین و دوستش) نشان دهد اما خود به دامِ همین مسئله سواستفادهگری از بازیگر نقشِ اولش افتاده است! حضورِ پرتعدادِ سکانسهایی پورن مانند و برهنگیهای گاه و بیگاهی که انصافا با کمتر شدنشان هم لطمهای به اثر وارد نمیشد، از این دست مواردند. مثلا در بخشِ پایانی روایت که قرار است تنهایی و پریشانحالی و مرگِ مرلین را شاهد باشیم به چه دلیل شاهد این حجم از برهنگی هستیم؟ مثلا نیمه برهنگی یا اصلا پوششی عادی کجای کار را خراب میکرد؟ اگر بر فرضِ محال بتوان با دیگر نقاطِ ضعفش کنار آمد ،به این موردِ آخری چیزی جز سواستفاده و هرزه نگاری میتوان نسبت داد؟
امتیاز: 4 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
زخمی کردین انقدر که گفتین Tar رو ببین و ازش بنویس😂😅
دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش
گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش
گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
👍5👏2👎1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «زخمی کردین انقدر که گفتین Tar رو ببین و ازش بنویس😂😅 دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده امیدسلیمی @NaghdeFilmoSerial»
کوتاه با شادروان:
شادروان هم در نوعِ خودش پدیده عجیبی است.
از یکطرف مسعودفراستی و تعدادی از فراستیپرستان در فضای مجازی چنان اثر را بالابردند که حقیقتا نمیشد این حجم از نگاهِ موافق را از سمتشان پذیرفت(منتقد و افرادی که سالهاست، قبول نداشتنِ چاپلین، آلن، اسکورسیزی، کوبریک، تارانتینو و...) را فریاد زده و با فرم فرم کردنشان ، گوشِ فلک را از جای کندهاند.
از طرفی هم با منتقدان و سینهفیلهایی مواجه بودیم که گویی بضاعتِ محدود سینمای کمدی ایران را فراموش کرده(کپی از آثار قبل انقلاب، پرکردن فیلمنامهبا شوخیهای جنسی و البته ساختن اثر در خارج از کشور بشکلی توریستی و بی کارکرد) و در تلاش بودند تا تمامِ خشمِ خود از این بیبضاعتی را سرِ اثر کوچکی همچون شادروان خالی کرده و حسابی نابودش کنند!
نگارنده به نقاطِ ضعفِ شادروان واقف است: کمکاری مسئول ثبت احوال و استعلام نگرفتن از مدارکِ جعلی غیرقابل باور است همانطور که کنارآمدن مسئول دیگر در رابطه با هویت جعلی همین وضع را داشته و آشکارا روایت در این بخش به بنبست خورده و گرهگشایی دمِ دستی را خلق کرده که توی ذوق میزند. در بخشِ پایانی اما پا را فراتر گذاشته و با پیش کشیدنِ بحثِ کمک مالی اقوام عملا تمام تلاش قبلی شخصیتها برای گرهگشایی را زیر سوال میبرد! میدانم این کمکها، اصولا جزیی از فرهنگ ما ایرانیها در مراسم عزاداری است اما اینکه تا قبل از بخش پایانی هیچ اشارهای به آن نشده و ناگهان سروکلهاش پیدا میشود ، مشکلساز میشود.
کم تجربگی خالق در برخی لحظات نیز بچشم میآید: همچون سکانس مربوط به فرارِ نادر و معشوقه افغانستانیاش از دستِ صاحب رستوران که هم ایده و هم اجرای دمِ دستی دارد و ابدا به یک اثرِ سینمایی نمیخورد.
اما تیم بازیگری را دوست داشتم. بهرنگعلوی، نازنین بیاتی و سینامهراد را تا قبل از شادروان، اینقدر باورپذیر ندیده بودم. حضورِ فامیل پر مدعا و خرده فرمایشها نیز از نکات مثبت هستند. خونسردی و حرصخوردنهایی که متضاد یکدیگر شده و از دلِ بگومگوها و متلکهایی آشنا برای هرمخاطبِ ایرانی ، لحظاتِ جانداری خلق شده از جمله شلوار قرضکردن و درخواست مخلفاتِ صبحانه و ... در ضمنِ خط داستانی مربوط به نادر و معشوقهاش اگرچه دارای برخی ضعفهای آشکار است( تلاشِ نادر برای ثبت عقد در محضر ، آنهم در شرایطی که هویتِ طرف مقابل جعل شده و طبقِ شناسنامه عملا خواهر و برادرند!!!) اما پایانِ معقولی داشته و از هپیاندهای تکراری و زورکی در آن خبری نیست.
در مجموع شادروان را میتوان تا به آخر تحمل کرد و به چند شوخیاش هم خندید و از تیمِ بازیگریاش هم یاد کرد. میدانم هیچیک امتیازهای بزرگ و خاصی محسوب نمیشوند اما همینکه تجربه خزعبلاتی همچون: مطرب، من سالوادور نیستم ، دینامیت و اخیرا(سگبند) برایم تکرار نشد، جای شکرش باقیست.
امتیاز: 5.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
شادروان هم در نوعِ خودش پدیده عجیبی است.
از یکطرف مسعودفراستی و تعدادی از فراستیپرستان در فضای مجازی چنان اثر را بالابردند که حقیقتا نمیشد این حجم از نگاهِ موافق را از سمتشان پذیرفت(منتقد و افرادی که سالهاست، قبول نداشتنِ چاپلین، آلن، اسکورسیزی، کوبریک، تارانتینو و...) را فریاد زده و با فرم فرم کردنشان ، گوشِ فلک را از جای کندهاند.
از طرفی هم با منتقدان و سینهفیلهایی مواجه بودیم که گویی بضاعتِ محدود سینمای کمدی ایران را فراموش کرده(کپی از آثار قبل انقلاب، پرکردن فیلمنامهبا شوخیهای جنسی و البته ساختن اثر در خارج از کشور بشکلی توریستی و بی کارکرد) و در تلاش بودند تا تمامِ خشمِ خود از این بیبضاعتی را سرِ اثر کوچکی همچون شادروان خالی کرده و حسابی نابودش کنند!
نگارنده به نقاطِ ضعفِ شادروان واقف است: کمکاری مسئول ثبت احوال و استعلام نگرفتن از مدارکِ جعلی غیرقابل باور است همانطور که کنارآمدن مسئول دیگر در رابطه با هویت جعلی همین وضع را داشته و آشکارا روایت در این بخش به بنبست خورده و گرهگشایی دمِ دستی را خلق کرده که توی ذوق میزند. در بخشِ پایانی اما پا را فراتر گذاشته و با پیش کشیدنِ بحثِ کمک مالی اقوام عملا تمام تلاش قبلی شخصیتها برای گرهگشایی را زیر سوال میبرد! میدانم این کمکها، اصولا جزیی از فرهنگ ما ایرانیها در مراسم عزاداری است اما اینکه تا قبل از بخش پایانی هیچ اشارهای به آن نشده و ناگهان سروکلهاش پیدا میشود ، مشکلساز میشود.
کم تجربگی خالق در برخی لحظات نیز بچشم میآید: همچون سکانس مربوط به فرارِ نادر و معشوقه افغانستانیاش از دستِ صاحب رستوران که هم ایده و هم اجرای دمِ دستی دارد و ابدا به یک اثرِ سینمایی نمیخورد.
اما تیم بازیگری را دوست داشتم. بهرنگعلوی، نازنین بیاتی و سینامهراد را تا قبل از شادروان، اینقدر باورپذیر ندیده بودم. حضورِ فامیل پر مدعا و خرده فرمایشها نیز از نکات مثبت هستند. خونسردی و حرصخوردنهایی که متضاد یکدیگر شده و از دلِ بگومگوها و متلکهایی آشنا برای هرمخاطبِ ایرانی ، لحظاتِ جانداری خلق شده از جمله شلوار قرضکردن و درخواست مخلفاتِ صبحانه و ... در ضمنِ خط داستانی مربوط به نادر و معشوقهاش اگرچه دارای برخی ضعفهای آشکار است( تلاشِ نادر برای ثبت عقد در محضر ، آنهم در شرایطی که هویتِ طرف مقابل جعل شده و طبقِ شناسنامه عملا خواهر و برادرند!!!) اما پایانِ معقولی داشته و از هپیاندهای تکراری و زورکی در آن خبری نیست.
در مجموع شادروان را میتوان تا به آخر تحمل کرد و به چند شوخیاش هم خندید و از تیمِ بازیگریاش هم یاد کرد. میدانم هیچیک امتیازهای بزرگ و خاصی محسوب نمیشوند اما همینکه تجربه خزعبلاتی همچون: مطرب، من سالوادور نیستم ، دینامیت و اخیرا(سگبند) برایم تکرار نشد، جای شکرش باقیست.
امتیاز: 5.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم mr robot
سریال در طول فصل های خود به خصوص فصل سوم در حال تبدیل شدن
به نشانه ای برای افراط در روایت و کارگردانی بود. یعنی بیشتر از خود داستان ما درگیر نحوه ی روایت و یا نمایش توانایی ها کارگردان بودیم ، این در سریال بد است. مهمترین ویژگی سریال داستان پرداخته شده ، مفصل و جامع آن است. تنها برتری مدیدم تلوزیون و سریال سازی به سینما در همین مفصل بودن داستان است که فرصت برای برای شخصیت سازی و داستان سرایی گسترده ایجاد می کند.
تنها ضعف سریال هم در کل همین بحث استفاده نکردن از زمان موجود برای داستان سرایی بود. داستانی که واقعا جذاب باشد. ما را به دنیای خیال ببرد ، وگرنه این جهانی که سریال ساخته بود و داستانی که روایت میکرد، بدبختی های خود ماست ، جهان مزخرف خود ماست ، حوصله سر بر ، بدون راه نجات و مزخرف.
این تنها ضعف سریال در تمامی فصل ها بود که باعث شده بود برای من در ردیف سریال های مورد علاقه ی من قرار نگرید، هر چند سریال واقعا قوی و خوش ساختی بود.
این تصور که جهان توسط نهادهایی که علاقه مند به ایجاد هرج و مرج به نفع خود هستند اداره می شود، از زمان نمایش نمایش در سال ۲۰۱۵ برجسته تر به نظر می رسد.
امتناع فصلهای بعد از فصل اول از در نظر گرفتن دنیای بیرون از سر الیوت، بیننده و شهرت آن را کاهش داد. بنابراین فصل ۴ ، آخرین فصل سریال، ما را به سال ۲۰۱۵ می برد، سالی که شخصیت های آن هنوز در آن زندگی می کنند . این فصل که با اعتماد به نفس و ذوق معمولی روایت میشود، اما با نت جدیدی از فروتنی نیز روایت میشود، این فصل، حداقل در مراحل اولیهاش، نشاندهنده نت بالایی برای یکی از درامهای معتبر این دهه است.
به نظر میرسد هیچکس در این داستان اهمیتی نمیدهد که رئیسکیست. قهرمانی های قبلی الیوت - لغو بدهی های جهانی در فصل اول - فقط به کمک وایتروز برای تحکیم قدرت ختم شد.
در واقع، یکی از افشاگریهای کلیدی سریال، که اغلب توسط عناصر پر زرق و برق غرق میشود، این است که چقدر آسان است که در تلاش برای انجام کارهای خوب به یک احمق مفید تبدیل شویم. در این فصل آخر، تلاشهای الیوت برای درست کردن چیزی که ناامید شده بود، توسط فیلیپ پرایس (مایکل کریستوفر)، مدیر عامل وایتروز که خیلی دیر متوجه میشود، جاهطلبی خود فضیلت نیست، کمک میکند. شخصیت های حاشیه داستان کمک می کنند تا ساعات پایانی سریال با درد و پشیمانی از آرمان گرایی شکست خورده آغشته شود: مامور اف بی آی، دومینیک دی پیرو (گریس گامر، هرگز بهتر از آن) مجبور می شود از یک منطقه خاکستری اخلاقی عبور کند و از وحشیگری حمایت کند. سرباز پا به پای شر (اشلی اتکینسون) که بیچهره بودنش نکته اصلی است. در اوایل نمایش، الیوت و دیگران برای انجام مأموریت تغییر فرهنگ خود، ماسک می پوشیدند. نیروهایی که آماده برداشتن قطعات در خدمت ظلم و ستم هستند، اکنون متوجه شده ایم که چهره های خوشایند نه تنها افسران شرکت، بلکه از یک زندگی پرخاشگر آمریکایی به تن داشتند.
اصرار اسماعیل بر تمرکز بر درون، از جمله رابطه الیوت با شخصیت تغییر یافتهاش، آقای ربات (کریستین اسلیتر) - در فصول پس از شروع انفجاری سریال، یک گروه با استعداد را مسطح کرد. آنها هدفی را برای الیوت یا داستان انجام دادند، سپس زمانی که هدف محقق شد از صحنه خارج شدند.
چنین لحظاتی ممکن است، زیرا ما آنها را با نوعی وضوح نهایی می بینیم، گویی اسماعیل در آخرین لحظات خود از این داستان، از دستگاه ها خسته می شود. نقطه محوری برای هر عنصر این نمایش ، نشاندهنده اعتمادی است که به رامی مالک، حتی زمانی که روی صفحه نمایش نیست در ذهن مخاطب باقی بماند.
الیوت و شرکتش که قبلاً یک انقلاب مردمی را رهبری کردهاند و دریافتهاند که پایانی جز با غنیکردن بدترین هیولاهای جهان نمیتواند به پایان برسد، مجبور میشوند به تنهایی کار کنند. خواه موفق شوند یا شکست بخورند .و هر موفقیتی، در برابر چنین نیروهای آرایهای، فقط مشروط است . آنها یاد گرفتهاند که سرنگونی ساختارهای قدرت چقدر توخالی است و به راحتی ساختارهای جدید به جای آنها ظاهر میشوند. شاید درسی باشد که نمیتوانست طولانیتر گفته شود.
در اپیزود اول سم اسماعیل در کارگردانی سکانس مرگ آنجلا با مبهم نگه داشتن فرشتهی مرگ و با نوشتن دیالوگهای مبهمی که تهمزهی خشونتی در شرف انفجار دارند، بلافاصله دست به شوکهکنندگی نمیزند، آرام آرام استرس مان را زیاد میکند و آنچه از آن میترسیدیم با آرامش بر سرمان نازل می کند.
آن هم در آنچه گذشت فصل قبل
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم mr robot
سریال در طول فصل های خود به خصوص فصل سوم در حال تبدیل شدن
به نشانه ای برای افراط در روایت و کارگردانی بود. یعنی بیشتر از خود داستان ما درگیر نحوه ی روایت و یا نمایش توانایی ها کارگردان بودیم ، این در سریال بد است. مهمترین ویژگی سریال داستان پرداخته شده ، مفصل و جامع آن است. تنها برتری مدیدم تلوزیون و سریال سازی به سینما در همین مفصل بودن داستان است که فرصت برای برای شخصیت سازی و داستان سرایی گسترده ایجاد می کند.
تنها ضعف سریال هم در کل همین بحث استفاده نکردن از زمان موجود برای داستان سرایی بود. داستانی که واقعا جذاب باشد. ما را به دنیای خیال ببرد ، وگرنه این جهانی که سریال ساخته بود و داستانی که روایت میکرد، بدبختی های خود ماست ، جهان مزخرف خود ماست ، حوصله سر بر ، بدون راه نجات و مزخرف.
این تنها ضعف سریال در تمامی فصل ها بود که باعث شده بود برای من در ردیف سریال های مورد علاقه ی من قرار نگرید، هر چند سریال واقعا قوی و خوش ساختی بود.
این تصور که جهان توسط نهادهایی که علاقه مند به ایجاد هرج و مرج به نفع خود هستند اداره می شود، از زمان نمایش نمایش در سال ۲۰۱۵ برجسته تر به نظر می رسد.
امتناع فصلهای بعد از فصل اول از در نظر گرفتن دنیای بیرون از سر الیوت، بیننده و شهرت آن را کاهش داد. بنابراین فصل ۴ ، آخرین فصل سریال، ما را به سال ۲۰۱۵ می برد، سالی که شخصیت های آن هنوز در آن زندگی می کنند . این فصل که با اعتماد به نفس و ذوق معمولی روایت میشود، اما با نت جدیدی از فروتنی نیز روایت میشود، این فصل، حداقل در مراحل اولیهاش، نشاندهنده نت بالایی برای یکی از درامهای معتبر این دهه است.
به نظر میرسد هیچکس در این داستان اهمیتی نمیدهد که رئیسکیست. قهرمانی های قبلی الیوت - لغو بدهی های جهانی در فصل اول - فقط به کمک وایتروز برای تحکیم قدرت ختم شد.
در واقع، یکی از افشاگریهای کلیدی سریال، که اغلب توسط عناصر پر زرق و برق غرق میشود، این است که چقدر آسان است که در تلاش برای انجام کارهای خوب به یک احمق مفید تبدیل شویم. در این فصل آخر، تلاشهای الیوت برای درست کردن چیزی که ناامید شده بود، توسط فیلیپ پرایس (مایکل کریستوفر)، مدیر عامل وایتروز که خیلی دیر متوجه میشود، جاهطلبی خود فضیلت نیست، کمک میکند. شخصیت های حاشیه داستان کمک می کنند تا ساعات پایانی سریال با درد و پشیمانی از آرمان گرایی شکست خورده آغشته شود: مامور اف بی آی، دومینیک دی پیرو (گریس گامر، هرگز بهتر از آن) مجبور می شود از یک منطقه خاکستری اخلاقی عبور کند و از وحشیگری حمایت کند. سرباز پا به پای شر (اشلی اتکینسون) که بیچهره بودنش نکته اصلی است. در اوایل نمایش، الیوت و دیگران برای انجام مأموریت تغییر فرهنگ خود، ماسک می پوشیدند. نیروهایی که آماده برداشتن قطعات در خدمت ظلم و ستم هستند، اکنون متوجه شده ایم که چهره های خوشایند نه تنها افسران شرکت، بلکه از یک زندگی پرخاشگر آمریکایی به تن داشتند.
اصرار اسماعیل بر تمرکز بر درون، از جمله رابطه الیوت با شخصیت تغییر یافتهاش، آقای ربات (کریستین اسلیتر) - در فصول پس از شروع انفجاری سریال، یک گروه با استعداد را مسطح کرد. آنها هدفی را برای الیوت یا داستان انجام دادند، سپس زمانی که هدف محقق شد از صحنه خارج شدند.
چنین لحظاتی ممکن است، زیرا ما آنها را با نوعی وضوح نهایی می بینیم، گویی اسماعیل در آخرین لحظات خود از این داستان، از دستگاه ها خسته می شود. نقطه محوری برای هر عنصر این نمایش ، نشاندهنده اعتمادی است که به رامی مالک، حتی زمانی که روی صفحه نمایش نیست در ذهن مخاطب باقی بماند.
الیوت و شرکتش که قبلاً یک انقلاب مردمی را رهبری کردهاند و دریافتهاند که پایانی جز با غنیکردن بدترین هیولاهای جهان نمیتواند به پایان برسد، مجبور میشوند به تنهایی کار کنند. خواه موفق شوند یا شکست بخورند .و هر موفقیتی، در برابر چنین نیروهای آرایهای، فقط مشروط است . آنها یاد گرفتهاند که سرنگونی ساختارهای قدرت چقدر توخالی است و به راحتی ساختارهای جدید به جای آنها ظاهر میشوند. شاید درسی باشد که نمیتوانست طولانیتر گفته شود.
در اپیزود اول سم اسماعیل در کارگردانی سکانس مرگ آنجلا با مبهم نگه داشتن فرشتهی مرگ و با نوشتن دیالوگهای مبهمی که تهمزهی خشونتی در شرف انفجار دارند، بلافاصله دست به شوکهکنندگی نمیزند، آرام آرام استرس مان را زیاد میکند و آنچه از آن میترسیدیم با آرامش بر سرمان نازل می کند.
آن هم در آنچه گذشت فصل قبل
@NaghdeFilmoSerial
سر بسته شدنِ درِ ماشینی در بیرون از قاب شنیده میشود. آنجلا به چیزی بیرون از قاب دوربین خیره میشود. استخوانهایش به خود میلرزند. پرایس که از ترس به پتهپته کردن افتاده، از او میخواهد تا برای بخشش التماس کند. ولی آنجلا عقبنشینی نخواهد کرد و آنجلا پا به فرار نخواهد گذاشت. پرایس او را تنها میگذارد و با عصبانیت میکروفونی که در زیر لباسش پنهان بود را بیرون میکشد. دو نفر از ماموران ارتش تاریکی وارد قاب میشوند، از پشت به آنجلا نزدیک میشوند و دو بار به سرش شلیک میکنند؛ بنگ، بنگ. اولین چیزی که این صحنه را به یک سیلی در صورت مخاطب تبدیل میکند دوربین پُرتکان مدیومشات پرایس در حال ترک کردن آنجلا و وارد شدن قاتلانش به درون قاب است.
اما چیزی که این مرگ را به مرگ تأثیرگذار و شوکآوری تبدیل میکند فقط نحوهی اجرای بینقصش و پایبند ماندن سم اسماعیل به هویت جسور آنجلا و قوانین بیرحم دنیای سریال نیست، بلکه محل وقوع این مرگ در این اپیزود هم است. سم اسماعیل برای به راه انداختن موتور این فصل حتی تا اولین سکانس واقعی این اپیزود هم صبر نمیکند.
در آغازِ اپیزود سوم متوجه میشویم الیوت باید به آپارتمانِ زنی به اسم اُلیویا کورتز، تنها مدیرِ حسابِ گروه دئوس در بانکِ ملی قبرس که در آمریکا حضور دارد نفوذ کنند تا آمارِ مالی دئوس را در بیاورند. الیوت و مستر رُبات بدون مشکل به آپارتمان راه پیدا میکنند و کامپیوترش را هک میکنند تا اینکه متوجه میشوند حسابِ کاربری او از یک رمزِ اضافهی غیرمنتظره بهره میبرد که سریعترین راه شکستنِ آن، به دست آوردنِ کلید الکترونیکی اُلیویا که همراهش حمل میکند است.
در حالی مستر رُبات همیشه صدایی بوده که الیوت را به سوی گرفتنِ تصمیماتِ خطرناکتر و بیپرواتر و قدم گذاشتن به قلمروهای ممنوعه هُل میداد که حالا این الیوت است که روی دورِ خودتخریبگری در کمالِ خونسردی افتاده است و میخواهد چشمانش را ببندد و راهش به سوی رُز سفید را با بولدوزر باز کند که مستر رُبات سعی میکند جلوی او را بگیرد. وقتی الیوت در کافه به اُلیویا نزدیک میشود، او سعی میکند اُلیویا را برای ماندن در کافه بترساند. اما بهجای اینکه ترسناک باشد، عجیب و معذبکننده به نظر میرسد. در این لحظه است که مستر رُبات بهلطفِ کریستین اسلیتر، با خندههای مهربانانه و رفتارِ بااعتمادبهنفس و کاریزماتیکش برای متفاعد کردنِ اُلیویا پا پیش میگذارد و الیوت را مجبور میکند تا واقعا با یک غریبهی مهربان ارتباط برقرار کند؛ حتی اگر این ارتباط برقرار کردن در خدمتِ دزدی باشد. رابطه ی الیوت و اولویا در قسمت های بعد رابطه ی نزدیکی می شود ، آنقدر صمیمی و نزدیک که جدایی از وی برای الیوت در راه هدفش بسیار دردناک و تاثیر گذار است. از خود گذشتگی الیوت که می توانست شادی واقعی را با اولویا پیدا کند ، تاثیر گذار است.
به نظر میرسد که فصل چهارم از لحاظِ کشمکشِ اصلی کاراکترها به عکسِ فصلِ اول تبدیل شده است؛ اگر فصل اول دربارهی کاراکترهایی بود که در دایرهی محدودِ خودشان پرسه میزدند، فصلِ چهارم دربارهی تلاش برای در آغوش کشیدنِ یکدیگر و پیوستن به یکدیگر برای ساختنِ دایرههای بزرگتر است.
اپیزود هفتم دربارهی رویارویی الیوت با بزرگترین وحشتی که حتی خودش هم نمیدانست که وجود دارد است؛ بنابراین چه چیزی بهتر از یک نمایشِ تئاتر بهعنوانِ خاستگاه تراژدی خالص با تمام احساساتِ پُرهیاهو و رعد و برقی که میتواند تراژدی زندگی الیوت را منتقل کند.
در طولِ این فصل، مستر رُبات همیشه دربارهی غلبه کردن بر خودمان در مسیرِ غلبه کردن بر نیروهای خارجی بوده است؛ دربارهی آزاد کردنِ خودشان از زندانی که خود به دورِ خودشان کشیده بودند پیش از سرنگون کردنِ بردهدارانِ خارجی بوده است؛ طبیعتا اگر قهرمانانمان در این کار شکست بخورند، حتی در صورتی که رُز سفیدها را هم شکست داده باشند، باز بازنده خواهند بود. سم اسماعیل در طولِ فصل چهارم بهحدی این موضوع را جدی گرفته بود که قبل از قرار دادنِ الیوت آلدرسون در میدانِ نبرد با رُز سفید، هشت اپیزود از این فصل را به تصفیه ی روانی او اختصاص داد.
الیوت هرچه به پایان نزدیکتر میشود، بخشهای بزرگتری از ساختمانِ باورها و واقعیتش فرو میریزد. اینکه خواهرت را فراموش کنی یک چیز است، اما اینکه متوجه شوی کلِ زندگیات از یک خاطرهی ساختگی سرچشمه میگیرد چیزی دیگر. اینجا با یک الگوی تکرارشونده مواجهایم. دیگر چه چیزی باقی مانده است که الیوت دربارهی خودش نمیداند؟
@NaghdeFilmoSerial
اما چیزی که این مرگ را به مرگ تأثیرگذار و شوکآوری تبدیل میکند فقط نحوهی اجرای بینقصش و پایبند ماندن سم اسماعیل به هویت جسور آنجلا و قوانین بیرحم دنیای سریال نیست، بلکه محل وقوع این مرگ در این اپیزود هم است. سم اسماعیل برای به راه انداختن موتور این فصل حتی تا اولین سکانس واقعی این اپیزود هم صبر نمیکند.
در آغازِ اپیزود سوم متوجه میشویم الیوت باید به آپارتمانِ زنی به اسم اُلیویا کورتز، تنها مدیرِ حسابِ گروه دئوس در بانکِ ملی قبرس که در آمریکا حضور دارد نفوذ کنند تا آمارِ مالی دئوس را در بیاورند. الیوت و مستر رُبات بدون مشکل به آپارتمان راه پیدا میکنند و کامپیوترش را هک میکنند تا اینکه متوجه میشوند حسابِ کاربری او از یک رمزِ اضافهی غیرمنتظره بهره میبرد که سریعترین راه شکستنِ آن، به دست آوردنِ کلید الکترونیکی اُلیویا که همراهش حمل میکند است.
در حالی مستر رُبات همیشه صدایی بوده که الیوت را به سوی گرفتنِ تصمیماتِ خطرناکتر و بیپرواتر و قدم گذاشتن به قلمروهای ممنوعه هُل میداد که حالا این الیوت است که روی دورِ خودتخریبگری در کمالِ خونسردی افتاده است و میخواهد چشمانش را ببندد و راهش به سوی رُز سفید را با بولدوزر باز کند که مستر رُبات سعی میکند جلوی او را بگیرد. وقتی الیوت در کافه به اُلیویا نزدیک میشود، او سعی میکند اُلیویا را برای ماندن در کافه بترساند. اما بهجای اینکه ترسناک باشد، عجیب و معذبکننده به نظر میرسد. در این لحظه است که مستر رُبات بهلطفِ کریستین اسلیتر، با خندههای مهربانانه و رفتارِ بااعتمادبهنفس و کاریزماتیکش برای متفاعد کردنِ اُلیویا پا پیش میگذارد و الیوت را مجبور میکند تا واقعا با یک غریبهی مهربان ارتباط برقرار کند؛ حتی اگر این ارتباط برقرار کردن در خدمتِ دزدی باشد. رابطه ی الیوت و اولویا در قسمت های بعد رابطه ی نزدیکی می شود ، آنقدر صمیمی و نزدیک که جدایی از وی برای الیوت در راه هدفش بسیار دردناک و تاثیر گذار است. از خود گذشتگی الیوت که می توانست شادی واقعی را با اولویا پیدا کند ، تاثیر گذار است.
به نظر میرسد که فصل چهارم از لحاظِ کشمکشِ اصلی کاراکترها به عکسِ فصلِ اول تبدیل شده است؛ اگر فصل اول دربارهی کاراکترهایی بود که در دایرهی محدودِ خودشان پرسه میزدند، فصلِ چهارم دربارهی تلاش برای در آغوش کشیدنِ یکدیگر و پیوستن به یکدیگر برای ساختنِ دایرههای بزرگتر است.
اپیزود هفتم دربارهی رویارویی الیوت با بزرگترین وحشتی که حتی خودش هم نمیدانست که وجود دارد است؛ بنابراین چه چیزی بهتر از یک نمایشِ تئاتر بهعنوانِ خاستگاه تراژدی خالص با تمام احساساتِ پُرهیاهو و رعد و برقی که میتواند تراژدی زندگی الیوت را منتقل کند.
در طولِ این فصل، مستر رُبات همیشه دربارهی غلبه کردن بر خودمان در مسیرِ غلبه کردن بر نیروهای خارجی بوده است؛ دربارهی آزاد کردنِ خودشان از زندانی که خود به دورِ خودشان کشیده بودند پیش از سرنگون کردنِ بردهدارانِ خارجی بوده است؛ طبیعتا اگر قهرمانانمان در این کار شکست بخورند، حتی در صورتی که رُز سفیدها را هم شکست داده باشند، باز بازنده خواهند بود. سم اسماعیل در طولِ فصل چهارم بهحدی این موضوع را جدی گرفته بود که قبل از قرار دادنِ الیوت آلدرسون در میدانِ نبرد با رُز سفید، هشت اپیزود از این فصل را به تصفیه ی روانی او اختصاص داد.
الیوت هرچه به پایان نزدیکتر میشود، بخشهای بزرگتری از ساختمانِ باورها و واقعیتش فرو میریزد. اینکه خواهرت را فراموش کنی یک چیز است، اما اینکه متوجه شوی کلِ زندگیات از یک خاطرهی ساختگی سرچشمه میگیرد چیزی دیگر. اینجا با یک الگوی تکرارشونده مواجهایم. دیگر چه چیزی باقی مانده است که الیوت دربارهی خودش نمیداند؟
@NaghdeFilmoSerial
چیزِ دیگری که الیوت از ماهیتِ خیالیاش آگاه خواهد شد چیست؟ حالا الیوت در پایانِ سفرش درست به همان جایی بازمیگردد که همهچیز سالها پیش از آغازِ سریال از آنجا آغاز شده است: نیروگاهِ هستهای واشنگتن. الیوت گرچه در طولِ فصل چهارم به خودشناسی شگفتانگیزی برای غلبه کردن بر رُز سفید دست یافته بود، اما در ذهنِ خانهتکانیشده و منظمِ الیوت هنوز در قالبِ رازِ سومین شخصیتِ او، مثل یک لکهی سیاهِ ناجور اجازه نمیدهد تا با خیال راحت از زیبایی و سفیدی مطلقِ اطرافمان لذت ببریم؛ لکهی زردی روی سقف که خبر از نشتی سقف میدهد و میتواند بهمعنی خراب کردنِ کلِ سقف روی سرمان باشد. تکرار میکنم: حالا که مشخص شده حتی تعیینکنندهترین خاطرهی الیوت هم خیالی بوده است، مرحلهی بعدی چه چیزی است؟ توهمِ بعدی چه چیزی است؟
فصل چهارم دربارهی رشدِ الیوت بوده است. الیوت میفهمد که اهدافِ زیبا، روشهای زشتی را که برای رسیدن به آنها نیاز است توجیه نمیکند. او متوجه میشود که عشق درونِ او کُشته نشده بود، بلکه خودِ او فقط به خاطر اینکه یک بار توسط پدری که باید دوستش میداشت ضربه خورده بود، راه ورودِ هرگونه عشقِ دیگری را بسته بود و خودش را درونِ دیوارهای فولادی خودش حبس کرده بود.
فرقِ الیوت و رُز سفید این است که اگر رُز سفید کارش را از عشق شروع میکند و در این راه به تنفرِ مطلق میرسد، الیوت کارش را از تنفر شروع میکند و به عشق میرسد. الیوت فهمیده است که نباید دیگران را به خاطرِ دردی که او نمیتواند آن را پشت سر بگذارد مجازات کند، اما رُز سفید یک دنیای اُتوپیایی را تصور میکند و حاضر است درکنار تمام کسانی که برای به حقیقت تبدیل کردن آن کُشته است، ماشینش را با منفجر کردنِ نیروگاه واشنگتن و به وجود آوردن یک فاجعهی هستهای دیگر در مایههای چرنوبیل، راه بیاندازد. در پایانِ مبارزهی کلامی آنها اما معلوم میشود بدافزارِ الیوت قادر به متوقف کردنِ ماشینِ رُز سفید نیست.
الیوت از آغازِ سریال مشغول حرکت از سردرگمی و نادانی مطلق به سوی خودشناسی و خودآگاهی مطلق بوده است؛ از کشیده شدنِ افسارش توسط ناخودآگاهِ درهمبرهم و آشفتهاش در حال حرکت به سوی گلاویز شدن با آن و منظم کردنِ آن برای به دست گرفتنِ افسارِ ناخودآگاهش بوده است؛ بنابراین در طولِ سریال مدام بخشهای تازهای از واقعیتِ دروغینش برای او آشکار میشود. هر باری که الیوت از ماهیتِ غیرواقعی یکی دیگر از جنبههای زندگیاش آگاه میشد، واکنشمان این نبود که دیگر بدگمانی و تردید کافی است، بلکه این سؤال مطرح میشد که هنوز چه چیزهای دیگری باقی مانده که الیوت از ماهیتِ واقعیشان آگاه نیست؟ جواب این بود که «همهچیز». در طولِ سریال تمام ویژگیهای معرفِ الیوت در حال جایگزین شدن با جنسِ اصل بوده است. بعد از اینکه حتی خاطرهی الیوت از حادثهی سقوط از پنجره هم غیرواقعی از آب در آمد، حتی وقتی معلوم شد که مستر رُبات، نسخهی خیالی پدرِ واقعی الیوت نیست، دیگر چه چیزی برای غیرواقعی از آب در آمدن باقی مانده است؟ خودِ الیوت چطور است؟ معلوم میشود که خودِ الیوت فرقی با مستر رُبات ندارد؛ معلوم میشود که خودِ او حکمِ مستر رُبات یک نفر دیگر را دارد؛ معلوم میشود که سومینِ شخصیتِ الیوت، یک شخصیتِ خیالی دیگر نیست، بلکه او حکمِ الیوت واقعی را دارد که الیوتِ سیاهپوشِ خودمان یکی از تکههای ذهنِ ازهمگسیختهاش است.
اگرچه تاکنون اینطور تصور میشد که انگیزهی الیوت از راهاندازی افسوسایتی و مبارزه با رُز سفید نجات دنیا بوده است، اما انگیزهی واقعیاش از تمام این به آب و آتشزدنها، ساختنِ دنیایی با مقدار کمتری شرارت برای بازگشت الیوتِ واقعی به آن بوده است. مغزمتفکر علاوهبر دنیا، حکمِ ابرقهرمانِ شخصی الیوت را داشته است. یکی از جملاتی که در بررسی این سریال در طولِ این سالها مدام به آن بازمیگردم این است که «مستر رُبات» نه دربارهی انقلاب دنیا، بلکه دربارهی انقلابِ روح است. حالا این موضوع به معنای واقعی کلمه به حقیقت تبدیل میشود. انقلاب دنیا، خلاصِ شدن دنیا از شرِ امثالِ رُز سفید از لحظهای رقم میخورد که مغزمتفکر کنترلِ الیوت را برای نجاتِ دادنِ شخصِ الیوت به دست میگیرد.
در پایان الیوت بالاخره به سرزمینِ آنسوی دروازه وارد میشود. او گذشتهاش را پشت سر میگذارد و قدم به آیندهای ناشناخته میگذارد؛ اما اینبار مجهز به قدرتهای لازم برای پا پس نکشیدن دربرابرِ تقلاهای زندگی.
پایان بندی قسمت آخر و نمایی که از طبقه ی بالای ساختمان و از پشت سر الویت و مستر ربات و مادرش را نشان میداد ، اشاره ای بود به پایان بندی فایت کلاب و ادای احترام به آن. البته این مفهوم کلی فصل چهارم نیز بود.
در پایان باید گفت که سریالی بود که از خیلی جهان عالی عمل کرد و ارزش دیدن را دارد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
فصل چهارم دربارهی رشدِ الیوت بوده است. الیوت میفهمد که اهدافِ زیبا، روشهای زشتی را که برای رسیدن به آنها نیاز است توجیه نمیکند. او متوجه میشود که عشق درونِ او کُشته نشده بود، بلکه خودِ او فقط به خاطر اینکه یک بار توسط پدری که باید دوستش میداشت ضربه خورده بود، راه ورودِ هرگونه عشقِ دیگری را بسته بود و خودش را درونِ دیوارهای فولادی خودش حبس کرده بود.
فرقِ الیوت و رُز سفید این است که اگر رُز سفید کارش را از عشق شروع میکند و در این راه به تنفرِ مطلق میرسد، الیوت کارش را از تنفر شروع میکند و به عشق میرسد. الیوت فهمیده است که نباید دیگران را به خاطرِ دردی که او نمیتواند آن را پشت سر بگذارد مجازات کند، اما رُز سفید یک دنیای اُتوپیایی را تصور میکند و حاضر است درکنار تمام کسانی که برای به حقیقت تبدیل کردن آن کُشته است، ماشینش را با منفجر کردنِ نیروگاه واشنگتن و به وجود آوردن یک فاجعهی هستهای دیگر در مایههای چرنوبیل، راه بیاندازد. در پایانِ مبارزهی کلامی آنها اما معلوم میشود بدافزارِ الیوت قادر به متوقف کردنِ ماشینِ رُز سفید نیست.
الیوت از آغازِ سریال مشغول حرکت از سردرگمی و نادانی مطلق به سوی خودشناسی و خودآگاهی مطلق بوده است؛ از کشیده شدنِ افسارش توسط ناخودآگاهِ درهمبرهم و آشفتهاش در حال حرکت به سوی گلاویز شدن با آن و منظم کردنِ آن برای به دست گرفتنِ افسارِ ناخودآگاهش بوده است؛ بنابراین در طولِ سریال مدام بخشهای تازهای از واقعیتِ دروغینش برای او آشکار میشود. هر باری که الیوت از ماهیتِ غیرواقعی یکی دیگر از جنبههای زندگیاش آگاه میشد، واکنشمان این نبود که دیگر بدگمانی و تردید کافی است، بلکه این سؤال مطرح میشد که هنوز چه چیزهای دیگری باقی مانده که الیوت از ماهیتِ واقعیشان آگاه نیست؟ جواب این بود که «همهچیز». در طولِ سریال تمام ویژگیهای معرفِ الیوت در حال جایگزین شدن با جنسِ اصل بوده است. بعد از اینکه حتی خاطرهی الیوت از حادثهی سقوط از پنجره هم غیرواقعی از آب در آمد، حتی وقتی معلوم شد که مستر رُبات، نسخهی خیالی پدرِ واقعی الیوت نیست، دیگر چه چیزی برای غیرواقعی از آب در آمدن باقی مانده است؟ خودِ الیوت چطور است؟ معلوم میشود که خودِ الیوت فرقی با مستر رُبات ندارد؛ معلوم میشود که خودِ او حکمِ مستر رُبات یک نفر دیگر را دارد؛ معلوم میشود که سومینِ شخصیتِ الیوت، یک شخصیتِ خیالی دیگر نیست، بلکه او حکمِ الیوت واقعی را دارد که الیوتِ سیاهپوشِ خودمان یکی از تکههای ذهنِ ازهمگسیختهاش است.
اگرچه تاکنون اینطور تصور میشد که انگیزهی الیوت از راهاندازی افسوسایتی و مبارزه با رُز سفید نجات دنیا بوده است، اما انگیزهی واقعیاش از تمام این به آب و آتشزدنها، ساختنِ دنیایی با مقدار کمتری شرارت برای بازگشت الیوتِ واقعی به آن بوده است. مغزمتفکر علاوهبر دنیا، حکمِ ابرقهرمانِ شخصی الیوت را داشته است. یکی از جملاتی که در بررسی این سریال در طولِ این سالها مدام به آن بازمیگردم این است که «مستر رُبات» نه دربارهی انقلاب دنیا، بلکه دربارهی انقلابِ روح است. حالا این موضوع به معنای واقعی کلمه به حقیقت تبدیل میشود. انقلاب دنیا، خلاصِ شدن دنیا از شرِ امثالِ رُز سفید از لحظهای رقم میخورد که مغزمتفکر کنترلِ الیوت را برای نجاتِ دادنِ شخصِ الیوت به دست میگیرد.
در پایان الیوت بالاخره به سرزمینِ آنسوی دروازه وارد میشود. او گذشتهاش را پشت سر میگذارد و قدم به آیندهای ناشناخته میگذارد؛ اما اینبار مجهز به قدرتهای لازم برای پا پس نکشیدن دربرابرِ تقلاهای زندگی.
پایان بندی قسمت آخر و نمایی که از طبقه ی بالای ساختمان و از پشت سر الویت و مستر ربات و مادرش را نشان میداد ، اشاره ای بود به پایان بندی فایت کلاب و ادای احترام به آن. البته این مفهوم کلی فصل چهارم نیز بود.
در پایان باید گفت که سریالی بود که از خیلی جهان عالی عمل کرد و ارزش دیدن را دارد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
❤1👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
حیف از پرویزشهبازیِ (نفسِ عمیق) که به این فیلم رسیده است.
فیلمی بشدت شلوغ و شلخته که با خردهپیرنگهایش سعی داشته تا در زمانی کوتاه به بخشِ قابل توجهای از معضلات جامعه بپردازد اما آشکارا چند هندوانه را با یک دست برداشتن، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت.
اینکه شهبازی همواره دغدغه جوانان را داشته ستودنی است اما دغدغه خوب همواره خروجی ماندگاری نمیدهد. بیکاری، فقر، مشکلات راه اندازی کسب و کار، بیماری کودکان، وسوسه در قبالِ پول ، خروجِ غیرقانونی از کشور و... همگی چنان سریع و بدون پرداختِ کافی دراثر حاضرند که به مخاطب اجازه لحظهای نفس کشیدن نداده و در نتیجه فاقد تاثیرگذاری حسی لازم هستند.
بعلاوه اینکه نمیفهمیم چرا سیدی انقدر زود بیکار میشود و مقاومتی برای حفظِ شغلش نمیکند، کارمند آشنای بانک چرا از همان اول، احتمالِ به تعویق افتادنِ وام را گوشزد نمیکند، زنِ برادرِ سیدی چرا به دختر کوچکش در بیمارستان سر نمیزند ، جواهریان با نگه داشتنِ فرزندش چه جوابی به خانوادهاش خواهد داد و...
معتقدم اثر مذکور از (دربند و عیارِچهارده) هم پایینتر ایستاده و حسابی مخاطب را از شهبازی ناامید میکند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
فیلمی بشدت شلوغ و شلخته که با خردهپیرنگهایش سعی داشته تا در زمانی کوتاه به بخشِ قابل توجهای از معضلات جامعه بپردازد اما آشکارا چند هندوانه را با یک دست برداشتن، نتیجه مطلوبی نخواهد داشت.
اینکه شهبازی همواره دغدغه جوانان را داشته ستودنی است اما دغدغه خوب همواره خروجی ماندگاری نمیدهد. بیکاری، فقر، مشکلات راه اندازی کسب و کار، بیماری کودکان، وسوسه در قبالِ پول ، خروجِ غیرقانونی از کشور و... همگی چنان سریع و بدون پرداختِ کافی دراثر حاضرند که به مخاطب اجازه لحظهای نفس کشیدن نداده و در نتیجه فاقد تاثیرگذاری حسی لازم هستند.
بعلاوه اینکه نمیفهمیم چرا سیدی انقدر زود بیکار میشود و مقاومتی برای حفظِ شغلش نمیکند، کارمند آشنای بانک چرا از همان اول، احتمالِ به تعویق افتادنِ وام را گوشزد نمیکند، زنِ برادرِ سیدی چرا به دختر کوچکش در بیمارستان سر نمیزند ، جواهریان با نگه داشتنِ فرزندش چه جوابی به خانوادهاش خواهد داد و...
معتقدم اثر مذکور از (دربند و عیارِچهارده) هم پایینتر ایستاده و حسابی مخاطب را از شهبازی ناامید میکند.
امیدسلیمی
#توئیت
@livibc
👍3