اگه سریال های 1899و old man رو ندیدید ، نبینید، اگه ببینید قول خلاصه داستان و تبلیغات رو خوردید
👎3👍1
این الیوت طوری هارد و رم و مادربرد رو می شکنه و میسوزونه انگار سیم کارت اعتباری ایرانسل .
حاجی اونا تو ایران خدا تومن پولش الان یه سیستم معمولی بالای ۱۰ تومن آب میخوره 🤦♂
بده ما سیستممون خراب شده😢
حاجی اونا تو ایران خدا تومن پولش الان یه سیستم معمولی بالای ۱۰ تومن آب میخوره 🤦♂
بده ما سیستممون خراب شده😢
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل سوم mr robot
فصل اول جهان سریال را معرفی کرد و فصل دوم شخصیت ها .
فصل سوم از مقدمه سازی های دو فصل قبل استفاده می کند تا نتیجه ای جذاب ، شکه کننده و عالی را به ثمر برساند.
آقای ربات موفق میشود ترکیبی هوشمندانه از تفسیرهای سیاسی و اجتماعی را به یک اثر جذاب تبدیل کند. طرح و فیلمبرداری باورنکردنی با حد و اندازه ی خوب، آقای روبات را به یکی از بهترین سریال های تلوزیون تبدیل کرده است.
داستان از جایی شروع می شود که سال گذشته متوقف شد، با الیوت ( رامی مالک ) و آقای روبات (کریستین اسلیتر) برای کنترل در مورد اینکه آیا مرحله ۲ را مقدمه سازی کنند یا نه. فصل ۳بازتاب برخی از آشفتگیهای درونی الیوت در سال گذشته است و روش هوشمندانهای که ویژگیهای شخصیت بسته به اینکه آقای روبات یا الیوت کنترل میکنند تغییر میکند، واقعاً خوب و باورپذیر است. با ماهیت پراکنده تر این تغییر شخصیت و اهمیت روزافزون ارتش تاریک در طرح کلی، فصل ۳ پیچیده تر و متمرکزتر از همیشه است.
بخشی از این تمرکز مشهور به لطف پاسخ دادن به برخی سؤالات کلیدی است که در برنامه وجود دارد و زمان بیشتری را با الیوت سپری می کند، که همچنان با شخصیت و روایت دوست داشتنی خود سریال را جذاب نگه می دارد. سال گذشته از خطوط داستانی موازی رنج می برد که همیشه به یک فصل سرگرمی مناسب نمی رسید و از هم جدا نمی شد. امسال همه چیز منسجمتر به نظر میرسد و به سمت یک هدف جمعی سوق داده میشود و به همین دلیل، طرح داستان مانند فصل اول فشردهتر و جذابتر به نظر میرسد.
شخصیتهای سال گذشته بازگشتهاند، اما پویایی بسیار جالبتری بین بازیگران کلیدی تایرل ( مارتین والستروم )، آنجلا ( پورتیا دابلدی ) و دارلین ( کارلی چایکین ) وجود دارد. پیچیدگی اضافه شخصیت دوگانه الیوت و فضای متشنجی که در بیشتر این فصل وجود دارد کمک می کند تا بهترین بازیگری را از هر کسی که درگیر می کند به نمایش بگذارد. حتی بازیگران مکمل، از جمله چهره جدید ایروینگ ( بابی کاناواله ) و مامور افبیآی بازگشته، دام (گریس گامر) با موادی که به آنها داده شده است، کار بسیار خوبی انجام میدهند و کاملاً در دنیای Mr Robot جا میشوند.
مجموعه ای گیجکننده از صحنههای جذاب، از نماهای هوایی و جرثقیل در بالای بلوکهای برج گرفته تا دیدگاههای لذتگرایانه و منحرف در زیرزمینهای کمنور که در طول سریال بازتاب مییابد، در نقطه مقابل قرار دارند و بهویژه امسال شاهد رویکردی حاکمتر در این زمینه هستیم. . خوشبختانه، خودداری از هنر خالص به جذابیت نمایش لطمه ای وارد نمی کند . هنوز هم مانند آقای روبات است. نشانه های موسیقی ناگهانی که به طور ناگهانی به پایان می رسد، موسیقی متن التقاطی و روایت اجتماعی.
شایان ذکر است که علاوه بر فیلمبرداری چشمگیر، فصل سوم از نظر سیاسی بسیار بیشتر از قبل است. توطئه های فرعی شامل دیدگاه بیگانه هراسانه جامعه نسبت به مسلمانان است. تجاری گرایی افسارگسیخته و ترس از تروریسم واقعاً تأثیرگذار است و بیش از پیش باعث می شود که طرح بسیار مرتبط و مهم تر احساس شود. این تاری آمیختگی واقعیت و داستان، مرزهای تلویزیون را به خصوص با موضوعات تابویی از بین می برد و به همین دلیل از نظر کیفیت از فصل اول پیشی میگیرد.
روایت سیاسی، فیلمبرداری عالی و پویایی پیچیدهتر شخصیتها، آقای روبات را مثل همیشه خوب کرده است. فصل سوم سریال Mr Robot با رویکردی بسیار متمرکزتر به داستان سرایی، جذب تمام داستان های فردی حول یک هدف منسجم، و نقش مهم تری برای الیوت این بار، یک دستاورد باورنکردنی در تلویزیون است و باید به عنوان یکی از مهم ترین آنها شناخته شود. و نمایش های مربوط به زمان ما.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل سوم mr robot
فصل اول جهان سریال را معرفی کرد و فصل دوم شخصیت ها .
فصل سوم از مقدمه سازی های دو فصل قبل استفاده می کند تا نتیجه ای جذاب ، شکه کننده و عالی را به ثمر برساند.
آقای ربات موفق میشود ترکیبی هوشمندانه از تفسیرهای سیاسی و اجتماعی را به یک اثر جذاب تبدیل کند. طرح و فیلمبرداری باورنکردنی با حد و اندازه ی خوب، آقای روبات را به یکی از بهترین سریال های تلوزیون تبدیل کرده است.
داستان از جایی شروع می شود که سال گذشته متوقف شد، با الیوت ( رامی مالک ) و آقای روبات (کریستین اسلیتر) برای کنترل در مورد اینکه آیا مرحله ۲ را مقدمه سازی کنند یا نه. فصل ۳بازتاب برخی از آشفتگیهای درونی الیوت در سال گذشته است و روش هوشمندانهای که ویژگیهای شخصیت بسته به اینکه آقای روبات یا الیوت کنترل میکنند تغییر میکند، واقعاً خوب و باورپذیر است. با ماهیت پراکنده تر این تغییر شخصیت و اهمیت روزافزون ارتش تاریک در طرح کلی، فصل ۳ پیچیده تر و متمرکزتر از همیشه است.
بخشی از این تمرکز مشهور به لطف پاسخ دادن به برخی سؤالات کلیدی است که در برنامه وجود دارد و زمان بیشتری را با الیوت سپری می کند، که همچنان با شخصیت و روایت دوست داشتنی خود سریال را جذاب نگه می دارد. سال گذشته از خطوط داستانی موازی رنج می برد که همیشه به یک فصل سرگرمی مناسب نمی رسید و از هم جدا نمی شد. امسال همه چیز منسجمتر به نظر میرسد و به سمت یک هدف جمعی سوق داده میشود و به همین دلیل، طرح داستان مانند فصل اول فشردهتر و جذابتر به نظر میرسد.
شخصیتهای سال گذشته بازگشتهاند، اما پویایی بسیار جالبتری بین بازیگران کلیدی تایرل ( مارتین والستروم )، آنجلا ( پورتیا دابلدی ) و دارلین ( کارلی چایکین ) وجود دارد. پیچیدگی اضافه شخصیت دوگانه الیوت و فضای متشنجی که در بیشتر این فصل وجود دارد کمک می کند تا بهترین بازیگری را از هر کسی که درگیر می کند به نمایش بگذارد. حتی بازیگران مکمل، از جمله چهره جدید ایروینگ ( بابی کاناواله ) و مامور افبیآی بازگشته، دام (گریس گامر) با موادی که به آنها داده شده است، کار بسیار خوبی انجام میدهند و کاملاً در دنیای Mr Robot جا میشوند.
مجموعه ای گیجکننده از صحنههای جذاب، از نماهای هوایی و جرثقیل در بالای بلوکهای برج گرفته تا دیدگاههای لذتگرایانه و منحرف در زیرزمینهای کمنور که در طول سریال بازتاب مییابد، در نقطه مقابل قرار دارند و بهویژه امسال شاهد رویکردی حاکمتر در این زمینه هستیم. . خوشبختانه، خودداری از هنر خالص به جذابیت نمایش لطمه ای وارد نمی کند . هنوز هم مانند آقای روبات است. نشانه های موسیقی ناگهانی که به طور ناگهانی به پایان می رسد، موسیقی متن التقاطی و روایت اجتماعی.
شایان ذکر است که علاوه بر فیلمبرداری چشمگیر، فصل سوم از نظر سیاسی بسیار بیشتر از قبل است. توطئه های فرعی شامل دیدگاه بیگانه هراسانه جامعه نسبت به مسلمانان است. تجاری گرایی افسارگسیخته و ترس از تروریسم واقعاً تأثیرگذار است و بیش از پیش باعث می شود که طرح بسیار مرتبط و مهم تر احساس شود. این تاری آمیختگی واقعیت و داستان، مرزهای تلویزیون را به خصوص با موضوعات تابویی از بین می برد و به همین دلیل از نظر کیفیت از فصل اول پیشی میگیرد.
روایت سیاسی، فیلمبرداری عالی و پویایی پیچیدهتر شخصیتها، آقای روبات را مثل همیشه خوب کرده است. فصل سوم سریال Mr Robot با رویکردی بسیار متمرکزتر به داستان سرایی، جذب تمام داستان های فردی حول یک هدف منسجم، و نقش مهم تری برای الیوت این بار، یک دستاورد باورنکردنی در تلویزیون است و باید به عنوان یکی از مهم ترین آنها شناخته شود. و نمایش های مربوط به زمان ما.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
فصل سوم دوباره به همان قهرمان بازگشته است. با این تفاوت که اینبار با قهرمانی در سطح محله سروکار نداریم. حالا الیوت با آغاز فصل سوم خودش را در قالب قهرمانی در سطح جهانی پیدا کرده است که باید با آنتاگونیستهای شروری مقابله کند.
نتیجه یک بحران اقتصادی، خاموشیهای سراسری، افزایش نرخ فقر و کاهش ارزش دلار است که آمریکا را به کشوری شکسته تبدیل کرده است. آره، روی کاغذ این همان چیزی است که افسوسایتی انتظارش را داشت، اما در عمل با تحول کاملا متفاوتی طرف هستیم. حالا نماد افسوسایتی خود توسط کاپیتالیسم بلعیده شده است. شبکهها با پوشش اخبار افسوسایتی، پیامهای بازرگانی شرکتهای کلهگنده را پخش میکنند و تیشرتهای افسوسایتی در خیابان به فروش میروند. الیوت ۹۹ درصد را آزاد نکرد، بلکه کار یک درصد را برای کنترل ۹۹ درصد آسانتر کرد. الیوت با انقلابش مردم را برای سلاخی هرچه راحتتر امثال ایول کورپ فقط سربهزیرتر کرد.
برای لحظاتی درام روانشناسانهی سریال فراموش میشود. چرا که جوآنا ولیک کشته شده است. نامزد سابق جوآنا که بدجوری از تبدیل شدن به بازیچهی دست خانم ولیک عصبانی است، اسلحهاش را بیرون میکشد و به بادیگاردش شلیک میکند و یک گلوله در مغز جوآنا خالی میکند و ما میمانیم و صورت یک نوزاد که با خون مغز مادرش خونآلود شده است. اگر احتمالا در مرگ جوآنا شک داشتید، سکانس بعدی با کلوزآپی از مغز شکافته شدهی او در پزشکی قانونی شروع میشود. نتیجه پایانی ناگهانی بر تمام حیلهگریها و توطئههای جوآناست.
یک شوک عجیب و تماشایی.
اپیزود سوم بیشتر از اینکه دربارهی فاش کردن محلی که تایرل در این مدت در آن مخفی بوده باشد، دربارهی فاش کردنِ آتشی است که درون این مرد زبانه میکشد. در جریان این اپیزود متوجه میشویم که الیوت چقدر برای تایرل اهمیت دارد. که این آدم چقدر به او نیاز دارد. در این اپیزود صحنهی ناگفتهی باقیماندهای از آخرین دیدار تایرل و الیوت در باشگاه آرکید قبل از جداییشان فاش میشود. متوجه میشویم مستر روبات وقتی برای برداشتنِ تفنگ دست در لای پاپکورنها میکند، واقعا قصد کشتنِ تایرل را داشته است. او حتی تا فشردن ماشه هم پیش میرود. اما تفنگ گیر میکند و گلوله شلیک نمیشود. این اتفاق بهانهای دستِ تایرل میدهد تا عدم مرگش را به عنوان نشانهای از سرنوشتش ببیند. مسئله این است که تایرل تاکنون در تلاش برای رسیدن به جایگاه و مقام بالا و راضی کردنِ جوآنا بیوقفه در حال شکست خوردن و سقوط کردن بوده است.
این اپیزود شامل ارجاعاتی به فیلم ترسناک درخشش است. تیتراژ اول اپیزود که ماشینی تنها در جادهای تنها در وسط جنگل را از بالا به تصویر میکشید و عبور عنوان سریال از پایین به بالا از روی صفحه اشارهای به تیتراژ آغاز این فیلم است. همچنین در صحنهای که در پایان اپیزود تایرل وارد ساختمان هتل میشود، پشت سرِ مسئول پذیرش میتوانیم تابلویی از اسم هتل با الگوی هندسیای را ببینم که مشابه الگوی موکتهای هتل اورلوکِ درخشش است.
دیالوگ ها و سکانس های اپیزود چهارم مقدمه ای برای درخشش اپیزود پنجم بود.
اپیزود پنجم پر است پلان کات ها و سکانس های بدون کات طولانی.
الیوت متوجه میشود که ارتش تاریکی میخواهد تعمیدات او برای جلوگیری از وقوع مرحلهی دوم هک را دور بزند و اینکه او از ایول کورپ اخراج شده است و نیروهای امنیتی دربهدر در جستجوی او برای خارج کردنش از ساختمان هستند. اینجا دوربین همیشه نظارهگر وارد کار میشود. دنبال کردن الیوت در طبقات و راهروها و لابهلای کارمندان شرکت برای سر در آوردن از اتفاقی که به خاطر نمیآورد، پیدا کردن کامپیوتری برای چک کردن فعالیتهای ارتش تاریکی و فرار از دست نیروهای حراست باعث میشود تا به بهترین شکل ممکن سردرگمی و مخصمهای را که در آن گرفتار شده درک کنیم. باعث میشود تا با تمام وجود در عمق فوریت و حساسیت این لحظات برای مخفی ماندن از دست حراست فرو برویم. هیچ کاتی برای نفس کشیدن وجود ندارد. این نوع فیلم برداری اجازه ی کات و وقفه را به شخصیت و بیننده نمی دهد فشار ممتد و طولانی . استرس دائمی.
@NaghdeFilmoSerial
نتیجه یک بحران اقتصادی، خاموشیهای سراسری، افزایش نرخ فقر و کاهش ارزش دلار است که آمریکا را به کشوری شکسته تبدیل کرده است. آره، روی کاغذ این همان چیزی است که افسوسایتی انتظارش را داشت، اما در عمل با تحول کاملا متفاوتی طرف هستیم. حالا نماد افسوسایتی خود توسط کاپیتالیسم بلعیده شده است. شبکهها با پوشش اخبار افسوسایتی، پیامهای بازرگانی شرکتهای کلهگنده را پخش میکنند و تیشرتهای افسوسایتی در خیابان به فروش میروند. الیوت ۹۹ درصد را آزاد نکرد، بلکه کار یک درصد را برای کنترل ۹۹ درصد آسانتر کرد. الیوت با انقلابش مردم را برای سلاخی هرچه راحتتر امثال ایول کورپ فقط سربهزیرتر کرد.
برای لحظاتی درام روانشناسانهی سریال فراموش میشود. چرا که جوآنا ولیک کشته شده است. نامزد سابق جوآنا که بدجوری از تبدیل شدن به بازیچهی دست خانم ولیک عصبانی است، اسلحهاش را بیرون میکشد و به بادیگاردش شلیک میکند و یک گلوله در مغز جوآنا خالی میکند و ما میمانیم و صورت یک نوزاد که با خون مغز مادرش خونآلود شده است. اگر احتمالا در مرگ جوآنا شک داشتید، سکانس بعدی با کلوزآپی از مغز شکافته شدهی او در پزشکی قانونی شروع میشود. نتیجه پایانی ناگهانی بر تمام حیلهگریها و توطئههای جوآناست.
یک شوک عجیب و تماشایی.
اپیزود سوم بیشتر از اینکه دربارهی فاش کردن محلی که تایرل در این مدت در آن مخفی بوده باشد، دربارهی فاش کردنِ آتشی است که درون این مرد زبانه میکشد. در جریان این اپیزود متوجه میشویم که الیوت چقدر برای تایرل اهمیت دارد. که این آدم چقدر به او نیاز دارد. در این اپیزود صحنهی ناگفتهی باقیماندهای از آخرین دیدار تایرل و الیوت در باشگاه آرکید قبل از جداییشان فاش میشود. متوجه میشویم مستر روبات وقتی برای برداشتنِ تفنگ دست در لای پاپکورنها میکند، واقعا قصد کشتنِ تایرل را داشته است. او حتی تا فشردن ماشه هم پیش میرود. اما تفنگ گیر میکند و گلوله شلیک نمیشود. این اتفاق بهانهای دستِ تایرل میدهد تا عدم مرگش را به عنوان نشانهای از سرنوشتش ببیند. مسئله این است که تایرل تاکنون در تلاش برای رسیدن به جایگاه و مقام بالا و راضی کردنِ جوآنا بیوقفه در حال شکست خوردن و سقوط کردن بوده است.
این اپیزود شامل ارجاعاتی به فیلم ترسناک درخشش است. تیتراژ اول اپیزود که ماشینی تنها در جادهای تنها در وسط جنگل را از بالا به تصویر میکشید و عبور عنوان سریال از پایین به بالا از روی صفحه اشارهای به تیتراژ آغاز این فیلم است. همچنین در صحنهای که در پایان اپیزود تایرل وارد ساختمان هتل میشود، پشت سرِ مسئول پذیرش میتوانیم تابلویی از اسم هتل با الگوی هندسیای را ببینم که مشابه الگوی موکتهای هتل اورلوکِ درخشش است.
دیالوگ ها و سکانس های اپیزود چهارم مقدمه ای برای درخشش اپیزود پنجم بود.
اپیزود پنجم پر است پلان کات ها و سکانس های بدون کات طولانی.
الیوت متوجه میشود که ارتش تاریکی میخواهد تعمیدات او برای جلوگیری از وقوع مرحلهی دوم هک را دور بزند و اینکه او از ایول کورپ اخراج شده است و نیروهای امنیتی دربهدر در جستجوی او برای خارج کردنش از ساختمان هستند. اینجا دوربین همیشه نظارهگر وارد کار میشود. دنبال کردن الیوت در طبقات و راهروها و لابهلای کارمندان شرکت برای سر در آوردن از اتفاقی که به خاطر نمیآورد، پیدا کردن کامپیوتری برای چک کردن فعالیتهای ارتش تاریکی و فرار از دست نیروهای حراست باعث میشود تا به بهترین شکل ممکن سردرگمی و مخصمهای را که در آن گرفتار شده درک کنیم. باعث میشود تا با تمام وجود در عمق فوریت و حساسیت این لحظات برای مخفی ماندن از دست حراست فرو برویم. هیچ کاتی برای نفس کشیدن وجود ندارد. این نوع فیلم برداری اجازه ی کات و وقفه را به شخصیت و بیننده نمی دهد فشار ممتد و طولانی . استرس دائمی.
@NaghdeFilmoSerial
به دلیل فضای محدود فیلم برداری زمان تلف شده وجود ندارد.
دوربینی که دائم در حال تعقیب الیوت است به خوبی استرس وی را منتقل می کند ، انگار الیوت از دست همین دوربین کلافه شده.
این اپیزود اپیزود افشاگری است و در نتیجه اطلاعات شکه کننده به الیوت منتقل می شود ، البته بیننده از قبل این اطلاعات را می دانست در نتیجه شوک به مخاطب منتقل نمی شود. این خودش نوعی ضعف بود.
اپیزود ششم ادامه ی قسمت قبل و داستان آن را روایت می کند.
بر خلاف اپیزود قبل که با سکانس های طولانی بدون کات بر مخاطب فشار می آورد در این قسمت با سکانس های کوتاه و کات های حساب شده سکانس های استرس زا را پشت سر هم به تصویر می کشد تا به جای فشار مداوم و طولانی، فشار های ممتد و افزایشی بر مخاطب وارد کند.
ارتش تاریکی طوری امثال الیوت و آنجلا و تایرل و دارلین و دام و پرایس و از همه مهمتر خود مستر روبات را بازی داده است که آدم کاری از دستش برنمیآید جز حرص خوردن. قضیه دربارهی یک حرکت فریبنده و آبزیرکاهانهی ساده نیست. داریم دربارهی نیرنگ و حقهای حرف میزنیم که احتمالا لقب خفنترین نیرینگ چندمرحلهای و چندلایه و چندساله را از سوی اتحادیه کلاهبرداران دنیا دریافت خواهد کرد. رُز سفید طوری تمام مهرههای دوست و دشمن در میدان نبرد را بازی داده است که انگار نه با یک آدم عادی، بلکه داریم دربارهی خدای یک دنیا حرف میزنیم که با یک چشم به هم زدن، همه را انگشت به دهان رها کرده است. انگار داریم دربارهی شیطانی نامیرایی حرف میزنیم که بدون اینکه هویت واقعیاش را افشا کند با یک سری موجود میرا وارد بازی میشود و حالا فاش میکند که چگونه بدون اینکه آنها متوجه شوند در تمام این مدت در حال کنترل کردنِ دنیایشان بوده است.
فضای بسته ای که قسمت قبل ارائه می کرد در این قسمت متلاشی می شود و دنیای ماتریکس واری که رز سفید با آن شخصیت ها را در دام انداخته بود آشکار می شود. این خود پیچش مهم در پیرنگ داستانی سریال بود.
در اپیزود هفتم است که همهچیز، از انقلاب الیوت و افسوسایتی تا آخرین تلاشهای ناامیدانهی آنها برای جلوگیری از سوءاستفاده از آن برای قتل مردم شکست میخورد.
این اپیزودی است که کاراکترها با تمام وجودشان به این حقیقت که از اپیزود اول تاکنون خودشان را به هر دری میزنند تا ازش فرار کنند میرسند و قصاب خیلی بیرحمتر و بیاحساستر از این است که اهمیتی از اشک حلقه زده در چشمانِ دامهایش بدهد. این اپیزودی است که رُز سفید رسما به فهرست خوفناکترین و کاریزماتیکترین آنتاگونیستهای تاریخ تلویزیون وارد میشود.
تنها هدف رُز سفید از به راه انداختن چنین قیامتی و کشتن این همه آدم این بوده تا موضع قدرتش را قویتر کند و البته این وسط حال پرایس را بگیرد. همین و بس. نقشههای شرورانهی کامیکبوکی و تئوریهای سفر در زمان برای برنامههای تلویزیونی است، اما واقعیت اصلی چیزی است که الان دارید تماشا میکنید.
نغمه ی یخ و آتش مارتین با این که فانتزی بود ولی از خیلی داستان ها واقعی تر بود. تاریخ پر است از شرور های هوشمندی که قهرمانان را له کرده و رد شده اند. البته خیلی از شرور ها هم هوشمند نبوده اند و به خاطر قدرت و ثروتی که به ارث برده اند ، توانستند قهرمانان را له کنند.
خلاصه در واقعیت بیشتر اوقات این قهرمانان بوده اند که شکست خورده اند.
البته قضیه ی قهرمانان شرور ها بیشتر در مورد داستان های فانتزی است.
دنیا ی واقعی به خصوص از قرن بیستم و بعد از آن ، رویا رویی بد و بدتر بود. آن هایی که در جنگ جهانی پیروز شدند بد ها بودند ، ولی آن هایی که شکست خوردند بدتر (البته چین کمونیستی و شوروی جز بدتر ها بودند که پیروز شدند).
وضعیت آمریکا و چین هم الان همین است یا فلسطین و اسرائیل.
آمریکا و اسرائیل بد هستند ولی چین و فلسطین بد تر.
واقعیت این است که اگر چین پیروز شود وضعیت اسفناکی رخ میدهد. اما آمریکا هم قهرمان داستان نیست. البته رسانه ها سعی در تطهیر چین دارند.
این سریال هم وضع واقعی بین چین و آمریکا را به نمایش می گذارد. اویل کورپ (آمریکا )شرکتی است که برای پول هزینه می کند. کنترل و فریب را هم برای پول می خواهد. اما رز سفید و ارازل اوباش دورش (چین) همه ی هدفش کنترل و فریب هست. پول را هم برای همین میخواهد و خرج می کند.
@NaghdeFilmoSerial
دوربینی که دائم در حال تعقیب الیوت است به خوبی استرس وی را منتقل می کند ، انگار الیوت از دست همین دوربین کلافه شده.
این اپیزود اپیزود افشاگری است و در نتیجه اطلاعات شکه کننده به الیوت منتقل می شود ، البته بیننده از قبل این اطلاعات را می دانست در نتیجه شوک به مخاطب منتقل نمی شود. این خودش نوعی ضعف بود.
اپیزود ششم ادامه ی قسمت قبل و داستان آن را روایت می کند.
بر خلاف اپیزود قبل که با سکانس های طولانی بدون کات بر مخاطب فشار می آورد در این قسمت با سکانس های کوتاه و کات های حساب شده سکانس های استرس زا را پشت سر هم به تصویر می کشد تا به جای فشار مداوم و طولانی، فشار های ممتد و افزایشی بر مخاطب وارد کند.
ارتش تاریکی طوری امثال الیوت و آنجلا و تایرل و دارلین و دام و پرایس و از همه مهمتر خود مستر روبات را بازی داده است که آدم کاری از دستش برنمیآید جز حرص خوردن. قضیه دربارهی یک حرکت فریبنده و آبزیرکاهانهی ساده نیست. داریم دربارهی نیرنگ و حقهای حرف میزنیم که احتمالا لقب خفنترین نیرینگ چندمرحلهای و چندلایه و چندساله را از سوی اتحادیه کلاهبرداران دنیا دریافت خواهد کرد. رُز سفید طوری تمام مهرههای دوست و دشمن در میدان نبرد را بازی داده است که انگار نه با یک آدم عادی، بلکه داریم دربارهی خدای یک دنیا حرف میزنیم که با یک چشم به هم زدن، همه را انگشت به دهان رها کرده است. انگار داریم دربارهی شیطانی نامیرایی حرف میزنیم که بدون اینکه هویت واقعیاش را افشا کند با یک سری موجود میرا وارد بازی میشود و حالا فاش میکند که چگونه بدون اینکه آنها متوجه شوند در تمام این مدت در حال کنترل کردنِ دنیایشان بوده است.
فضای بسته ای که قسمت قبل ارائه می کرد در این قسمت متلاشی می شود و دنیای ماتریکس واری که رز سفید با آن شخصیت ها را در دام انداخته بود آشکار می شود. این خود پیچش مهم در پیرنگ داستانی سریال بود.
در اپیزود هفتم است که همهچیز، از انقلاب الیوت و افسوسایتی تا آخرین تلاشهای ناامیدانهی آنها برای جلوگیری از سوءاستفاده از آن برای قتل مردم شکست میخورد.
این اپیزودی است که کاراکترها با تمام وجودشان به این حقیقت که از اپیزود اول تاکنون خودشان را به هر دری میزنند تا ازش فرار کنند میرسند و قصاب خیلی بیرحمتر و بیاحساستر از این است که اهمیتی از اشک حلقه زده در چشمانِ دامهایش بدهد. این اپیزودی است که رُز سفید رسما به فهرست خوفناکترین و کاریزماتیکترین آنتاگونیستهای تاریخ تلویزیون وارد میشود.
تنها هدف رُز سفید از به راه انداختن چنین قیامتی و کشتن این همه آدم این بوده تا موضع قدرتش را قویتر کند و البته این وسط حال پرایس را بگیرد. همین و بس. نقشههای شرورانهی کامیکبوکی و تئوریهای سفر در زمان برای برنامههای تلویزیونی است، اما واقعیت اصلی چیزی است که الان دارید تماشا میکنید.
نغمه ی یخ و آتش مارتین با این که فانتزی بود ولی از خیلی داستان ها واقعی تر بود. تاریخ پر است از شرور های هوشمندی که قهرمانان را له کرده و رد شده اند. البته خیلی از شرور ها هم هوشمند نبوده اند و به خاطر قدرت و ثروتی که به ارث برده اند ، توانستند قهرمانان را له کنند.
خلاصه در واقعیت بیشتر اوقات این قهرمانان بوده اند که شکست خورده اند.
البته قضیه ی قهرمانان شرور ها بیشتر در مورد داستان های فانتزی است.
دنیا ی واقعی به خصوص از قرن بیستم و بعد از آن ، رویا رویی بد و بدتر بود. آن هایی که در جنگ جهانی پیروز شدند بد ها بودند ، ولی آن هایی که شکست خوردند بدتر (البته چین کمونیستی و شوروی جز بدتر ها بودند که پیروز شدند).
وضعیت آمریکا و چین هم الان همین است یا فلسطین و اسرائیل.
آمریکا و اسرائیل بد هستند ولی چین و فلسطین بد تر.
واقعیت این است که اگر چین پیروز شود وضعیت اسفناکی رخ میدهد. اما آمریکا هم قهرمان داستان نیست. البته رسانه ها سعی در تطهیر چین دارند.
این سریال هم وضع واقعی بین چین و آمریکا را به نمایش می گذارد. اویل کورپ (آمریکا )شرکتی است که برای پول هزینه می کند. کنترل و فریب را هم برای پول می خواهد. اما رز سفید و ارازل اوباش دورش (چین) همه ی هدفش کنترل و فریب هست. پول را هم برای همین میخواهد و خرج می کند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
اپیزود هشتم چند هدف دارد: اولی نشان دادن عمق عواقب نقشهی رز سفید است.
هدف دوم این اپیزود اما روایت بازگشت تمامعیار الیوت به رینگ است.
شاید تحول اصلی الیوت در گفتگوی او و محمد در مسجد اتفاق میافتد. برای یکبار هم که شده شاهد سریالی هستیم که از تصویر تکراری و خستهکنندهی دیگر فیلم و سریالها از مسجد فاصله میگیرد و فضای متفاوتی از این مکان را به تصویر میکشد. فضایی آرامشبخش و زیبا. محمد به سمت الیوت فریاد میزند: «کاشکی مُرده بودی». الیوت جواب میدهد: «کاشکی» الیوت انتظار داشت که تا الان اینجا نباشد. تا حالا مُرده باشد و با به زبان آوردن این جمله است که تازه متوجه میشود شاید مرگ راه چندان خوبی برای پس دادن تقاص تمام اشتباهاتی که مرتکب شده نباشد. شاید زنده بودنش بیشتر به درد بخورد. مرگ او چیزی را در زمینهی وضع فعلی تغییر نمیدهد؛ طرز فکر خانوادهی موبلی و ترنتون تا تمام عمر نسبت به عزیزانشان منفی و پر از سوالات بیجواب خواهد بود و امثال محمد باید در دنیایی بزرگ شوند که بهشان به عنوان تروریست نگاه میشود.
تازه در اپیزود نهم است که فیلیپ پرایس برای مستر روباتِ مغرورمان توضیح میدهد که چیزی به اسم انقلاب علیه کمپانیهای کلهگنده وجود ندارد. هک نهم می فقط به این دلیل اتفاق افتاد که خود ایول کورپ اجازهاش را داده بود. بالاخره ارتش تاریکی، سازمانی انساندوستتر و روراستتر از ایول کورپ نیست. درخواستِ افسوسایتی از ارتش تاریکی برای کمک به آنها در اجرای هک نهم می هیچ فرقی با کمک گرفتن از خود ایول کورپ نداشت.
اپیزود پایانی فصل سوم نوید این را می دهد که شاید راه بازگشتی باشد.
الیوت/مستر روبات به نبرد با یک درصد پرداختند و خیلی زود متوجه شدند دشمنشان را نمیشناختند. کنترل یک درصد بر دنیا خیلی خیلی بیشتر و گستردهتر از چیزی است که بدبینترین ذهنها هم بتوانند آن را تصور کنند. خیلی زود فانتزی راحت و زیبای الیوت/مستر روبات برای برگرداندن قدرت به دست مردم، جلوی رویشان خراب شد و جایش را به یک واقعیت پیچیده و دستنیافتنی داد.
مستر ربات راه حل بازگرداندن هک نهم می دارد، همانی که نسخه ی دیوانه ی الویت بود ، راه حل غلبه بر این دیوانگی را نگه داشته.
البته قرار نیست همه چیز به حالت قبل برگردد ، قضیه پیچیده تر است.
رز سفید اطمینان حاصل کرده که صدمه ای که زده به راحتی قابل جبران نباشد ، این همه کشته و اقتصاد نابود شده قرار نیست دوباره زنده شوند.
فصل های قبل ذهن و نگاهم درگیر سینماتوگرافی اثر و ... بود به همین دلیل داستان را آن طور که باید موشکافی نکردم تا به درک درستی برسم .
در این فصل هم تمرکزم روی داستان بود.
واقعیت این است که با یک بار دیدن نمی شود به خوبی و با دقت از اثری نوشت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
هدف دوم این اپیزود اما روایت بازگشت تمامعیار الیوت به رینگ است.
شاید تحول اصلی الیوت در گفتگوی او و محمد در مسجد اتفاق میافتد. برای یکبار هم که شده شاهد سریالی هستیم که از تصویر تکراری و خستهکنندهی دیگر فیلم و سریالها از مسجد فاصله میگیرد و فضای متفاوتی از این مکان را به تصویر میکشد. فضایی آرامشبخش و زیبا. محمد به سمت الیوت فریاد میزند: «کاشکی مُرده بودی». الیوت جواب میدهد: «کاشکی» الیوت انتظار داشت که تا الان اینجا نباشد. تا حالا مُرده باشد و با به زبان آوردن این جمله است که تازه متوجه میشود شاید مرگ راه چندان خوبی برای پس دادن تقاص تمام اشتباهاتی که مرتکب شده نباشد. شاید زنده بودنش بیشتر به درد بخورد. مرگ او چیزی را در زمینهی وضع فعلی تغییر نمیدهد؛ طرز فکر خانوادهی موبلی و ترنتون تا تمام عمر نسبت به عزیزانشان منفی و پر از سوالات بیجواب خواهد بود و امثال محمد باید در دنیایی بزرگ شوند که بهشان به عنوان تروریست نگاه میشود.
تازه در اپیزود نهم است که فیلیپ پرایس برای مستر روباتِ مغرورمان توضیح میدهد که چیزی به اسم انقلاب علیه کمپانیهای کلهگنده وجود ندارد. هک نهم می فقط به این دلیل اتفاق افتاد که خود ایول کورپ اجازهاش را داده بود. بالاخره ارتش تاریکی، سازمانی انساندوستتر و روراستتر از ایول کورپ نیست. درخواستِ افسوسایتی از ارتش تاریکی برای کمک به آنها در اجرای هک نهم می هیچ فرقی با کمک گرفتن از خود ایول کورپ نداشت.
اپیزود پایانی فصل سوم نوید این را می دهد که شاید راه بازگشتی باشد.
الیوت/مستر روبات به نبرد با یک درصد پرداختند و خیلی زود متوجه شدند دشمنشان را نمیشناختند. کنترل یک درصد بر دنیا خیلی خیلی بیشتر و گستردهتر از چیزی است که بدبینترین ذهنها هم بتوانند آن را تصور کنند. خیلی زود فانتزی راحت و زیبای الیوت/مستر روبات برای برگرداندن قدرت به دست مردم، جلوی رویشان خراب شد و جایش را به یک واقعیت پیچیده و دستنیافتنی داد.
مستر ربات راه حل بازگرداندن هک نهم می دارد، همانی که نسخه ی دیوانه ی الویت بود ، راه حل غلبه بر این دیوانگی را نگه داشته.
البته قرار نیست همه چیز به حالت قبل برگردد ، قضیه پیچیده تر است.
رز سفید اطمینان حاصل کرده که صدمه ای که زده به راحتی قابل جبران نباشد ، این همه کشته و اقتصاد نابود شده قرار نیست دوباره زنده شوند.
فصل های قبل ذهن و نگاهم درگیر سینماتوگرافی اثر و ... بود به همین دلیل داستان را آن طور که باید موشکافی نکردم تا به درک درستی برسم .
در این فصل هم تمرکزم روی داستان بود.
واقعیت این است که با یک بار دیدن نمی شود به خوبی و با دقت از اثری نوشت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞
به دلیل فضای محدود فیلم برداری زمان تلف شده وجود ندارد. دوربینی که دائم در حال تعقیب الیوت است به خوبی استرس وی را منتقل می کند ، انگار الیوت از دست همین دوربین کلافه شده. این اپیزود اپیزود افشاگری است و در نتیجه اطلاعات شکه کننده به الیوت منتقل می شود ،…
این پاراگراف آخر رافئی پور طور در اومد😐
🤯1
نگاهی به فیلم The Menu:
در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه با روایتی سینمایی تر و قصهگو همراه شده و یا گاها با آثاری همچون: پلتفرم و مِنو، بشکلی زخمت و شعاری و مفهوم زده (که فاقد همان اندک شخصیتپردازی و قصهگویی دسته قبلی بوده) پیش چشم مخاطب قرارگرفته تا گویی حرفِ مهم زدن و به فکر برو بردنِ مخاطب بر قواعدِ مدیومِ سینما اولویت داشته باشد.
(منو) روایتی از مسافرانی از قشرِ مرفه جامعه است که به منظور حضور در رستورانی شیک و گرانقیمت در جزیرهای دورافتاده، گردِ هم آمده و نمیدانند این سفر ِتفریحی قرار است بدل به گورستانشان گردد.
منو صرفا به تیپسازی بسنده کرده و تمام افراد در سطح باقی ماندهاند. تیپ پولدارِ خیانتکار ، تیپ افرادی که به پول و جایگاه شغلی خود مینازند ، تیپ سلبریتی و منتقدِ غذای مغرور ، از این دست موارد هستند. دریغ از ذرهای تلاش که بتوان کمی بیشتر آنها را شناخت و اصلا بتوان نگرانوضعیتشان بود.
کنش و واکنششان در قبال این هجم از خشونت و بیرحمی چرا اینچنین است؟ آشپزی خودکشی میکند، انگشتِ مهمانی بریده میشود و سرمایهگزارِ رستوران را غرق میکنند اما اینها باز مشغول غذا خوردن یا غرغرهای بیهوده میشوند. چرا؟ فیلمساز بشکل اغراق آمیزی تاکید داشته که قشرِ سرمایهدار تماما ترسو و منفعل و مفلوک هستند و میتوان هربلایی سرِشان آورد. تنها تلاشِ جدیشان نیز مربوط به بخشی از روایت است که خودِ آنتاگونیست به آنها اجازه فرار میدهد! اگر این اجازه در کارنبود تا پایانِ روایت صرفا نظارهگرِ چنین سیرکی بودند؟
موضعِ آنتاگونیست نیز وضع چندان مناسبی ندارد.
در همان ابتدا شعارهایی در باب اهمیت طبیعت و ناچیزی انسان و بدرفتاری او در قبال طبیعت داده، بدون آنکه این حرفِ مهم در اثر برایمان تفهیم شوند! کدام طبیعت و کدام بدرفتاری را در اثر میبینیم؟ جز این است که بشکلی تحمیلی وارد اثر شده تا به مخاطب تلنگر بزند؟ یا مثلا تمهیدی است برای تفهیمِ انگیزههای آنتاگونیست؟ وقتی طبیعت و بدرفتاری انسان یا هر مورد مشابهِ اینچنینی صرفا در سطحِ دیالوگ بماند و هیچ نشانه تصویری (و به طبع تاثیرگذار در روایت) نداشته باشد ، بود و نبودنش چه تفاوتی میکند؟
حضور مادر نیز چیزی جز آکساسوار است؟ آن روایت از دوران کودکی و نقشِ پدر و... چه نقش و جایگاهی دراثر دارد؟ قرار است بحرانهای روحی آنتاگونیست را بشکافد یا نقشی فعال و کنشمند(در قبالِ حوادث کنونی) به مادر اعطا کند؟ مادر را از اثر کنار بگذارید .چه تفاوتی میکند؟ این میلِ آنتاگونیست به مادر چیزی جز موردی تزئینی و بی مورد است؟ شوخی با روانیِ هیچکاک و طرفدارانش؟
اصلا مشکلِ آنتاگونیست دقیقا چیست؟ با خودِ نظام سرمایهداری یا هرشخصی که به هنرِ آشپزیاش کم توجهی میکند؟ مگرِ همان سرمایهگزار که در آب غرقش میکنند تمام این امکانات برای تهیه غذا و جذبِ مشتری را فراهم نساخته است؟ بدون تلاشِ او و امثالهم مگر آنتاگونیست امکانِ رسیدن به چنین شهرتی را داشت؟ او که از پایه تماما وابسته به همین نظام است، پس چرا سرمایهگزار را غرق میکند؟
در موردِ طراحی این نقشه شوم نیز همین وابستگی دخیل است. آنتاگونیست بدون خرج کردنِ پول یا بهرهگیری از تکنولوژیِ روز(که آنهم از صدقه سرِ همین سرمایهداری است) میتوانست به فسادِ مالی و فاکتورسازی جعلی آن چند نفر آگاه شود؟
با سرمایهداری رشد کرده تا با ابزارِ آن از سرمایهدارها آتو بگیرد و دستِ آخر آنها را به کامِ مرگ بفرستد؟ احیانا بر امکانِ نقضِ غرض و نتیجه معکوسِ روایتش اندیشیده است؟؟؟
ضمنا این مسئله (کم توجهی به هنرِ آشپزی) فقط مخصوصِ قشر سرمایهدار است؟ قشرِ متوسط یا ضعیف هم اگر چنین کنند، مجازات میشوند؟ اصلا آنتاگونیست از وقتی به چنین شهرت و جایگاهی رسیده، تابحال برای دیگراقشار جامعه وقت گذاشته یا صرفا تمام روایت برای این است که بفهمیم سرمایهدار باید نابود شود؟
(رالففاینس و آناتیلور جوی) با تمام ضعفهای متنی ، مطابق انتظار از پسِ نقشها برآمده و بار دیگر یادآوری کرده که در آثار متوسط و زیرِ متوسط نیز میتوانند چشمگیر ظاهر شده و توجه مخاطب را بهخود جلب کنند. سکانس ورودِ گاردِ دریایی و غافلگیری که از پسِ آن میآید نیز جز معدود مواردِ قابل توجه روایت است و ضمنا خالق اثر با تمهیداتی همچون: گرفتن نماهای بسته از غذاها و اسلوموشنها و موسیقی باشکوهی که بر این موارد نشستهاند ، توانسته دستِ کم تصویری جذاب و دلپذیر و وسوسهکننده از غذا و نحوه آمادهکردنش ارائه دهد.
در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه با روایتی سینمایی تر و قصهگو همراه شده و یا گاها با آثاری همچون: پلتفرم و مِنو، بشکلی زخمت و شعاری و مفهوم زده (که فاقد همان اندک شخصیتپردازی و قصهگویی دسته قبلی بوده) پیش چشم مخاطب قرارگرفته تا گویی حرفِ مهم زدن و به فکر برو بردنِ مخاطب بر قواعدِ مدیومِ سینما اولویت داشته باشد.
(منو) روایتی از مسافرانی از قشرِ مرفه جامعه است که به منظور حضور در رستورانی شیک و گرانقیمت در جزیرهای دورافتاده، گردِ هم آمده و نمیدانند این سفر ِتفریحی قرار است بدل به گورستانشان گردد.
منو صرفا به تیپسازی بسنده کرده و تمام افراد در سطح باقی ماندهاند. تیپ پولدارِ خیانتکار ، تیپ افرادی که به پول و جایگاه شغلی خود مینازند ، تیپ سلبریتی و منتقدِ غذای مغرور ، از این دست موارد هستند. دریغ از ذرهای تلاش که بتوان کمی بیشتر آنها را شناخت و اصلا بتوان نگرانوضعیتشان بود.
کنش و واکنششان در قبال این هجم از خشونت و بیرحمی چرا اینچنین است؟ آشپزی خودکشی میکند، انگشتِ مهمانی بریده میشود و سرمایهگزارِ رستوران را غرق میکنند اما اینها باز مشغول غذا خوردن یا غرغرهای بیهوده میشوند. چرا؟ فیلمساز بشکل اغراق آمیزی تاکید داشته که قشرِ سرمایهدار تماما ترسو و منفعل و مفلوک هستند و میتوان هربلایی سرِشان آورد. تنها تلاشِ جدیشان نیز مربوط به بخشی از روایت است که خودِ آنتاگونیست به آنها اجازه فرار میدهد! اگر این اجازه در کارنبود تا پایانِ روایت صرفا نظارهگرِ چنین سیرکی بودند؟
موضعِ آنتاگونیست نیز وضع چندان مناسبی ندارد.
در همان ابتدا شعارهایی در باب اهمیت طبیعت و ناچیزی انسان و بدرفتاری او در قبال طبیعت داده، بدون آنکه این حرفِ مهم در اثر برایمان تفهیم شوند! کدام طبیعت و کدام بدرفتاری را در اثر میبینیم؟ جز این است که بشکلی تحمیلی وارد اثر شده تا به مخاطب تلنگر بزند؟ یا مثلا تمهیدی است برای تفهیمِ انگیزههای آنتاگونیست؟ وقتی طبیعت و بدرفتاری انسان یا هر مورد مشابهِ اینچنینی صرفا در سطحِ دیالوگ بماند و هیچ نشانه تصویری (و به طبع تاثیرگذار در روایت) نداشته باشد ، بود و نبودنش چه تفاوتی میکند؟
حضور مادر نیز چیزی جز آکساسوار است؟ آن روایت از دوران کودکی و نقشِ پدر و... چه نقش و جایگاهی دراثر دارد؟ قرار است بحرانهای روحی آنتاگونیست را بشکافد یا نقشی فعال و کنشمند(در قبالِ حوادث کنونی) به مادر اعطا کند؟ مادر را از اثر کنار بگذارید .چه تفاوتی میکند؟ این میلِ آنتاگونیست به مادر چیزی جز موردی تزئینی و بی مورد است؟ شوخی با روانیِ هیچکاک و طرفدارانش؟
اصلا مشکلِ آنتاگونیست دقیقا چیست؟ با خودِ نظام سرمایهداری یا هرشخصی که به هنرِ آشپزیاش کم توجهی میکند؟ مگرِ همان سرمایهگزار که در آب غرقش میکنند تمام این امکانات برای تهیه غذا و جذبِ مشتری را فراهم نساخته است؟ بدون تلاشِ او و امثالهم مگر آنتاگونیست امکانِ رسیدن به چنین شهرتی را داشت؟ او که از پایه تماما وابسته به همین نظام است، پس چرا سرمایهگزار را غرق میکند؟
در موردِ طراحی این نقشه شوم نیز همین وابستگی دخیل است. آنتاگونیست بدون خرج کردنِ پول یا بهرهگیری از تکنولوژیِ روز(که آنهم از صدقه سرِ همین سرمایهداری است) میتوانست به فسادِ مالی و فاکتورسازی جعلی آن چند نفر آگاه شود؟
با سرمایهداری رشد کرده تا با ابزارِ آن از سرمایهدارها آتو بگیرد و دستِ آخر آنها را به کامِ مرگ بفرستد؟ احیانا بر امکانِ نقضِ غرض و نتیجه معکوسِ روایتش اندیشیده است؟؟؟
ضمنا این مسئله (کم توجهی به هنرِ آشپزی) فقط مخصوصِ قشر سرمایهدار است؟ قشرِ متوسط یا ضعیف هم اگر چنین کنند، مجازات میشوند؟ اصلا آنتاگونیست از وقتی به چنین شهرت و جایگاهی رسیده، تابحال برای دیگراقشار جامعه وقت گذاشته یا صرفا تمام روایت برای این است که بفهمیم سرمایهدار باید نابود شود؟
(رالففاینس و آناتیلور جوی) با تمام ضعفهای متنی ، مطابق انتظار از پسِ نقشها برآمده و بار دیگر یادآوری کرده که در آثار متوسط و زیرِ متوسط نیز میتوانند چشمگیر ظاهر شده و توجه مخاطب را بهخود جلب کنند. سکانس ورودِ گاردِ دریایی و غافلگیری که از پسِ آن میآید نیز جز معدود مواردِ قابل توجه روایت است و ضمنا خالق اثر با تمهیداتی همچون: گرفتن نماهای بسته از غذاها و اسلوموشنها و موسیقی باشکوهی که بر این موارد نشستهاند ، توانسته دستِ کم تصویری جذاب و دلپذیر و وسوسهکننده از غذا و نحوه آمادهکردنش ارائه دهد.
تلاشهایی که معتقدم به واسطه ضعفهای آشکارِ اثر به ثمر ننشسته و در مجموع با اثر متوسطِ رو به ضعیفی طرفیم که صرفا در تلاش است با سواری گرفتن از موجهای اخیر ، خودنمایی کند.
امتیاز: 3.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
امتیاز: 3.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نگاهی به فیلم The Menu: در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه…»
🎞نقد فیلم و سریال🎞
نگاهی به فیلم The Menu: در سالیانِ اخیر ،حمله به نظام سرمایهداری و کشمکش میانِ اقشار مختلف جامعه (به خونینترین شکلِ ممکن) جز دستمایههای آشنا و تکرارشوندهای بوده که با آن سروکار داشتهایم. این موضع گاها در آثاری نظیرِ: برفشکن، جوکر، انگل، فرمانِ تازه…
خوشم میاد این فیلم و سریال هایی که الکی گنده میشن رو با نقد منطقی و مناسب ثابت میکنی که اورریتد شدن
👍3
یادداشتی برای فصلِ سوم Barry :
متاسفانه (بَری) بعنوان یک (کمدیسیاه_اکشنِ) درجه یک، آنچنان که باید دیده نشده و کمتر بحثی پیرامونش شکل میگیرد. اثری که هیچگاه به مانند متوسطهایی همچون: پیکیبلایندرز، مانیهایست، وایکینگهاو... به عکس پروفایل و استوری و... تبدیل نشد و در ضمن بنا بر اورجینال بودنش نه اسپیناف مجموعههای بزرگ و پرطرفدار محسوب میشود و نه از کتاب یا ویدئوگیمهای شناخته شده، اقتباس شده است.
اثری که تماما بر ویژگیهای متنی _ اجرایی خود متکی است و میتوان یک ضرب، هر سه فصل را پشتِ هم تماشا کرد.
فصل سوم نیز همچنان از همان ویژگیهای درخشانش بهره میبرند: کشمکشهای جذاب درونی و بیرونی . اکشنهای خلاقانه و نفسگیر و تعلیق( از آنجا که بَری همزمان از سمتِ پلیس و خانواده مقتولین، تحتِ تعقیب است هر لحظه در انتظار تقابلشان با یکدیگریم) و غافلگیریهایی(رو دست خوردنِ بَری از همسرِ رفیقش و سکانسِ پایانی فصل) که در تاروپودش تنیده شدهاند.
از آنجا که فصلِ سوم (بنا بر بیماری کرونا) با فاصلهی قابل توجهی به نسبتِ فصلِ دوم آمد، سازندگان بشکلی هوشمندانه در همان نخستین سکانس این فصل ، در تلاشند تا بَری را با یادمان بیاورند: بَری وقتی از انصرافِ طرف مقابل مطلع میشود، هم او و هم گزینه مورد قتل را با شلیکِ گلوله از پای در آورده تا بدانیم عملِ قتل را تنها به چشمِ شغل و درآمدزایی ندیده و ماجرا برایش فراتر از این حرفهاست. بَری تمام هویتش را از قتل گرفته و گویی بدونِ آن زیستش بیهوده و بیمعنی است.
حتی اگر در آخرین لحظه عملیات را کنسل کنند، او باید تا تهِ خط را برود.
بَری نیمهانسان_هیولایی است که در برزخی دهشتناک دست و پا میزند. میلِ بیمارگونهاش به قتل و خونریزی از یکطرف و عطوفتش در مواجهه با دوست دختر و استادِ بازیگری و... او را برسرِدوراهی عجیبی قرار داده که هیچگاه بشکلی قاطع نمیتوان بر رستگاری یا تباهیاش اطمینان حاصل کرد. همچون نماهایی سوبژکتیو که درست حینِ معاشرت با دوستدخترش ظاهر شده و شاهد برخورد گلوله با سرِ وی و جاری شدن خون هستیم.
حتی اگر در واقعیت همه چیز آرام پیش برود در ذهنِ پریشانِ بَری ، خون و تباهی حضوری چشمگیر دارند.
بَری همچون شمشیری دولبه است که هم توانِ نابودی زندگی دیگران را دارد و هم میتواند عنصری یاری بخش باشد. چنانچه دوستدخترش تنها به جرمِ همخانگی با او با مرگ دست و پنجه نرم کرده و ودرانتها مرتکب قتل میشود و درطرف مقابل استاد بازیگریاش به واسطه او به حجم قابل توجهی پول دست پیدا کرده و یا صاحب فرصتهای جدید شغلی میشود.
یکی از بهترین تقابلهای این فصل را در اپیزودهای ابتدایی شاهدیم: جایی که استادِ بازیگری پس از کلی تلاش به خیالِ خودش از شرِ بَری خلاص شده و به خانه پسرش پناه میبرد و میکوشد تا پلیس را خبر کند که ناگهان با بَری مواجه شده و..
لحظهای که در تزریقِ بارِ کمدی به درامِ ماجرا موفق عمل میکند. تلاشِ بیهوده استاد و استرسی که متحمل شده در تضاد با خونسردی همیشگی بَری قرارگرفته و کمدی میآفریند و درضمن در خلالِ دیالوگها بر این مهم آگاه میشویم که بَری چقدر تشنه محبت بوده و گویی درتلاش است تا ترسِ طرف مقابل را بجای عشق و احترام بپذیرد و اینگونه روحِ زخم خوردهاش را تسلی ببخشد.
از آنجا که بَری با هنرهای نمایشی و تقابل شخصیتها با استودیوها و رسانه و.. نیز سروکار دارد، پس در یکی از خطهای داستانی، نگاه انتقاد آمیزش را همچون فصلهای پیش به این سمت میبرد. جایی که میفهمیم آثار نازل و دمِ دستی خواهان بیشتری داشته یا رسانه چنان بیرحم است که طیِ دوازده ساعت هنرمند را از عرش به فرش میرساند یا بر دزدی ایدههای نمایشی و حسادتها و... آگاه میشویم.
نمای هوشمندانهای را به یادآورید که دوربین یک با حرکت تراولینگ ، جابجایی دوست دخترِ بَری در استودیو را بتصویر میکشد. او اتاق به اتاق را پشتِ سر گذاشته و درست قبل از رسیدن به محلِ اصلی برای لحظهای در تاریکیِ محض، مکث کرده و دوربین با او همانجا ایستاده تا اضطرابش را برایمان بسازد. سپس نفسی عمیق کشیده و به راه ادامه میدهد. نمایی که به درستی برآینده نامشخصِ شغلی و فشار و استرسی که این شرایط بر انسانها وارد میکند، تاکید کرده است.
در بحثِ اکشن نیز معتقدم تعقیب و گریزِ مربوط به اتوبان اگرچه به پای مبارزه تن به تن با دختر نوجوان یا کشتار پایانیِ فصل قبلی نمیرسد اما از لحظات مفرحی برخوردار است.از جایی که دوربین حرکت سریع موتورها در میان ترافیک را دنبال میکند و بشکل خلاقانهای با صدای موجهای رادیویی مربوط به ماشینها طرفیم تا تیراندازی دیوانهوار پایانی و فرجامِ کمیک این حادثه، جملگی انرژی قابل توجهای را به این فصل تزریق میکنند. در ضمن گرهای که بر سر راه انفجار بمب پیش رویش قرار میگیرد و نحوه گشایش آن که بنوعی با چاشنی شانس در آمیخته از دیگر بخشهای مفرحِ اثر است.
متاسفانه (بَری) بعنوان یک (کمدیسیاه_اکشنِ) درجه یک، آنچنان که باید دیده نشده و کمتر بحثی پیرامونش شکل میگیرد. اثری که هیچگاه به مانند متوسطهایی همچون: پیکیبلایندرز، مانیهایست، وایکینگهاو... به عکس پروفایل و استوری و... تبدیل نشد و در ضمن بنا بر اورجینال بودنش نه اسپیناف مجموعههای بزرگ و پرطرفدار محسوب میشود و نه از کتاب یا ویدئوگیمهای شناخته شده، اقتباس شده است.
اثری که تماما بر ویژگیهای متنی _ اجرایی خود متکی است و میتوان یک ضرب، هر سه فصل را پشتِ هم تماشا کرد.
فصل سوم نیز همچنان از همان ویژگیهای درخشانش بهره میبرند: کشمکشهای جذاب درونی و بیرونی . اکشنهای خلاقانه و نفسگیر و تعلیق( از آنجا که بَری همزمان از سمتِ پلیس و خانواده مقتولین، تحتِ تعقیب است هر لحظه در انتظار تقابلشان با یکدیگریم) و غافلگیریهایی(رو دست خوردنِ بَری از همسرِ رفیقش و سکانسِ پایانی فصل) که در تاروپودش تنیده شدهاند.
از آنجا که فصلِ سوم (بنا بر بیماری کرونا) با فاصلهی قابل توجهی به نسبتِ فصلِ دوم آمد، سازندگان بشکلی هوشمندانه در همان نخستین سکانس این فصل ، در تلاشند تا بَری را با یادمان بیاورند: بَری وقتی از انصرافِ طرف مقابل مطلع میشود، هم او و هم گزینه مورد قتل را با شلیکِ گلوله از پای در آورده تا بدانیم عملِ قتل را تنها به چشمِ شغل و درآمدزایی ندیده و ماجرا برایش فراتر از این حرفهاست. بَری تمام هویتش را از قتل گرفته و گویی بدونِ آن زیستش بیهوده و بیمعنی است.
حتی اگر در آخرین لحظه عملیات را کنسل کنند، او باید تا تهِ خط را برود.
بَری نیمهانسان_هیولایی است که در برزخی دهشتناک دست و پا میزند. میلِ بیمارگونهاش به قتل و خونریزی از یکطرف و عطوفتش در مواجهه با دوست دختر و استادِ بازیگری و... او را برسرِدوراهی عجیبی قرار داده که هیچگاه بشکلی قاطع نمیتوان بر رستگاری یا تباهیاش اطمینان حاصل کرد. همچون نماهایی سوبژکتیو که درست حینِ معاشرت با دوستدخترش ظاهر شده و شاهد برخورد گلوله با سرِ وی و جاری شدن خون هستیم.
حتی اگر در واقعیت همه چیز آرام پیش برود در ذهنِ پریشانِ بَری ، خون و تباهی حضوری چشمگیر دارند.
بَری همچون شمشیری دولبه است که هم توانِ نابودی زندگی دیگران را دارد و هم میتواند عنصری یاری بخش باشد. چنانچه دوستدخترش تنها به جرمِ همخانگی با او با مرگ دست و پنجه نرم کرده و ودرانتها مرتکب قتل میشود و درطرف مقابل استاد بازیگریاش به واسطه او به حجم قابل توجهی پول دست پیدا کرده و یا صاحب فرصتهای جدید شغلی میشود.
یکی از بهترین تقابلهای این فصل را در اپیزودهای ابتدایی شاهدیم: جایی که استادِ بازیگری پس از کلی تلاش به خیالِ خودش از شرِ بَری خلاص شده و به خانه پسرش پناه میبرد و میکوشد تا پلیس را خبر کند که ناگهان با بَری مواجه شده و..
لحظهای که در تزریقِ بارِ کمدی به درامِ ماجرا موفق عمل میکند. تلاشِ بیهوده استاد و استرسی که متحمل شده در تضاد با خونسردی همیشگی بَری قرارگرفته و کمدی میآفریند و درضمن در خلالِ دیالوگها بر این مهم آگاه میشویم که بَری چقدر تشنه محبت بوده و گویی درتلاش است تا ترسِ طرف مقابل را بجای عشق و احترام بپذیرد و اینگونه روحِ زخم خوردهاش را تسلی ببخشد.
از آنجا که بَری با هنرهای نمایشی و تقابل شخصیتها با استودیوها و رسانه و.. نیز سروکار دارد، پس در یکی از خطهای داستانی، نگاه انتقاد آمیزش را همچون فصلهای پیش به این سمت میبرد. جایی که میفهمیم آثار نازل و دمِ دستی خواهان بیشتری داشته یا رسانه چنان بیرحم است که طیِ دوازده ساعت هنرمند را از عرش به فرش میرساند یا بر دزدی ایدههای نمایشی و حسادتها و... آگاه میشویم.
نمای هوشمندانهای را به یادآورید که دوربین یک با حرکت تراولینگ ، جابجایی دوست دخترِ بَری در استودیو را بتصویر میکشد. او اتاق به اتاق را پشتِ سر گذاشته و درست قبل از رسیدن به محلِ اصلی برای لحظهای در تاریکیِ محض، مکث کرده و دوربین با او همانجا ایستاده تا اضطرابش را برایمان بسازد. سپس نفسی عمیق کشیده و به راه ادامه میدهد. نمایی که به درستی برآینده نامشخصِ شغلی و فشار و استرسی که این شرایط بر انسانها وارد میکند، تاکید کرده است.
در بحثِ اکشن نیز معتقدم تعقیب و گریزِ مربوط به اتوبان اگرچه به پای مبارزه تن به تن با دختر نوجوان یا کشتار پایانیِ فصل قبلی نمیرسد اما از لحظات مفرحی برخوردار است.از جایی که دوربین حرکت سریع موتورها در میان ترافیک را دنبال میکند و بشکل خلاقانهای با صدای موجهای رادیویی مربوط به ماشینها طرفیم تا تیراندازی دیوانهوار پایانی و فرجامِ کمیک این حادثه، جملگی انرژی قابل توجهای را به این فصل تزریق میکنند. در ضمن گرهای که بر سر راه انفجار بمب پیش رویش قرار میگیرد و نحوه گشایش آن که بنوعی با چاشنی شانس در آمیخته از دیگر بخشهای مفرحِ اثر است.
بَری دراین سه فصل، آنقدر هوشمندانه و لذتبخش جلوه کرده که ابدا نیازی به افتادن در بازیهای مدِ روز را نداشته باشد. اما نمیدانم این حرکتهای فمنیستی و همجنسگرایانه از کجا سر و کلهشان در این فصل پیدا شد! منظورم حضور همه جانبه زنان در خطِ داستانی تولیدِ سریال استودیویی (بشکلی که حتی یک مرد هم در این بخش حضور ندارد و گویی با سرزمینی طرفیم که تمام شهروندانش را زنان تشکیل دادهاند!) و اصرارِ آن دختر بچه بازیگر بر بدرفتاری بَری با دوست دخترش است. بله ... سه فصل است که میدانیم هیولایی همچون بَری توانِ به گند کشیدنِ زندگی اطرافیانش را دارد. این مهم را قصهگویی اثر برایمان جاانداخته است. دیگر حضورِ این دختر و دیالوگهای پر تکرارش مبنی بر بدرفتاری و خشونت با زنان چه توجیه و جایگاهی دارد؟ اگرهم قرار بر این بوده تا این شخصیت ، رابطه بَری و دوست دخترش را خراب کند بازهم معتقدم همان خشونت کلامی بَری در ابتدای فصل برای این مهم کفایت میکرد.
رابطه همنجسگرایانه دو گانگستر نیز توی ذوق میزند. متوجه این نکته هستم که کشمکشهای درونی و بیرونی گانگسترها جز جذابیتهای همیشگی سریال است اما باور کنید بدونِ اتکا به بحثِ همنجسگرایی(که کاملا تحمیلی بودنش محسوس است) هم میتوان عشق و رفاقت و فداکاری و تغییرِ سرنوشتِ شخصیتها را تفهیم کرد.
چنانچه در همین سریال شاهد روابطِ جذاب مردانهای هستیم که بدون توجه و وابستگی به همجنسگرایی ، گلیمِ خود را از آب بیرون میکشند.
فصلِ سوم با توجه به نکاتِ فوق همچنان سریالِ سرپا و تماشایی است که مخاطب را برای پیگیری ماجرا ، تشنه نگه میدارد. سریالی با اپیزودهای کوتاه(کمتر از ۳۰ دقیقه) که به رسمِ دیگر آثار بزرگ و مهمِ تلویزیونی هم داستان گفته و هم شخصیتهایی عمیق و چندلایه خلق کرده که میتواند الگوی مناسبی برای سازندگان کمدیسیاه_اکشن باشد.
امتیاز: 8 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
رابطه همنجسگرایانه دو گانگستر نیز توی ذوق میزند. متوجه این نکته هستم که کشمکشهای درونی و بیرونی گانگسترها جز جذابیتهای همیشگی سریال است اما باور کنید بدونِ اتکا به بحثِ همنجسگرایی(که کاملا تحمیلی بودنش محسوس است) هم میتوان عشق و رفاقت و فداکاری و تغییرِ سرنوشتِ شخصیتها را تفهیم کرد.
چنانچه در همین سریال شاهد روابطِ جذاب مردانهای هستیم که بدون توجه و وابستگی به همجنسگرایی ، گلیمِ خود را از آب بیرون میکشند.
فصلِ سوم با توجه به نکاتِ فوق همچنان سریالِ سرپا و تماشایی است که مخاطب را برای پیگیری ماجرا ، تشنه نگه میدارد. سریالی با اپیزودهای کوتاه(کمتر از ۳۰ دقیقه) که به رسمِ دیگر آثار بزرگ و مهمِ تلویزیونی هم داستان گفته و هم شخصیتهایی عمیق و چندلایه خلق کرده که میتواند الگوی مناسبی برای سازندگان کمدیسیاه_اکشن باشد.
امتیاز: 8 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
کوتاه با Blonde:
(بلوند) نه آن اثر بزرگی است که بتواند حقِ مطلب را درمورد (مرلینمونروی افسانهای) ادا کند و نه در حدِ جوِ منفی که پیرامونش شکل گرفته، ضعیف و کممایه.
معتقدم برای بتصویر کشیدنِ داستان پرفرازوفرود زندگی مرلین، (مینیسریال) گزینه بهتری است تا یک فیلم سینمایی.
اثر مذکور علیرغم زمان نزدیک به ۳ ساعته خود نتوانسته به تمام ابعاد مورد نظرش دست پیداکند.
استارت کار طوفانی و درگیرکننده شکل گرفته(با آن نمایی که دوربین در صندلی پشتی است و گویی ماراوارد جهنمی میکند که استعارهای است از جهنمی که تاابد با مرلین میماند) مدل گریم و صداسازی (آنا دِآرماس) شبیه به مرلین است و برخی لحظهها تاثیرگذارند: زمانی که با مخفی کردنِ تلفن در کِشو به یاد جنین از دست رفته افتاده یا زمانی که سرصحنه بعضیها داغش را دوست دارند، طغیان کرده و کاررا رها میکند.
اما روایت از دوران کودکی در یتیمخانه و نحوه آشنایی با مدلینگ و بازیگری به راحتی گذشته. دیالوگهای رستوران با مرد ورزشکار خوبند و موضعِ مرلین را به نسبت پیرامون روشن میکنند اما مشکل آنجاست که در عمل تلاش قابل توجهای از وی برای برون رفت از این مخمصه را نمیبینیم. یعنی واقعا برایمان جا نمیافتد که بالاخره مرلینِ ما از شهرت و حواشیاش لذت میبرد یا خواستارِ یک زندگی عادی و خلوت است. در نتیجه در کارگردانی نیز شاهد گیج زدنهایی هستیم : سکانس ورود مرلین به کاخ سفید را به یادآورید که دوربین روی دست با لرزشهای پیاپی نوعی حس ترس را القا کرده، گویی مرلین را به زور به اتاق رییس جمهور میکشند. در حالیکه جلوتر و حینِ مکالمه، مرلین با وی همچون معشوقی موجه رفتار میکند.
ضمنا در موردِ بازیگری حرف میزنیم که سابقه همکاری با بیلیوایلدر و آرتورمیلر و جان هیوستون و جکلمون و تونی کورتیس و کلارک گیبل و... را در کارنامه داشته است.به طبع روایت میبایست بشکل جدیتری حرفه او را برایمان باز میکرد.
ورود مردان مختلف و عاشق شدنها نیز سطحی و زود گذرند و ملاقات با مادر و جلساتِ روان درمانی نیز از جایی به بعد کلا محو میشوند!
کلامِ آخر آنکه بلوند گویی در تلاش است تا مرلینمونرو را جدا از درگیری با بحرانهایی که از کودکی گریبانش را گرفتهاند، بنوعی قربانی سیستمِ هالیوود و رسانه و افرادِ هوسباز(پسرِ چاپلین و دوستش) نشان دهد اما خود به دامِ همین مسئله سواستفادهگری از بازیگر نقشِ اولش افتاده است! حضورِ پرتعدادِ سکانسهایی پورن مانند و برهنگیهای گاه و بیگاهی که انصافا با کمتر شدنشان هم لطمهای به اثر وارد نمیشد، از این دست مواردند. مثلا در بخشِ پایانی روایت که قرار است تنهایی و پریشانحالی و مرگِ مرلین را شاهد باشیم به چه دلیل شاهد این حجم از برهنگی هستیم؟ مثلا نیمه برهنگی یا اصلا پوششی عادی کجای کار را خراب میکرد؟ اگر بر فرضِ محال بتوان با دیگر نقاطِ ضعفش کنار آمد ،به این موردِ آخری چیزی جز سواستفاده و هرزه نگاری میتوان نسبت داد؟
امتیاز: 4 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
(بلوند) نه آن اثر بزرگی است که بتواند حقِ مطلب را درمورد (مرلینمونروی افسانهای) ادا کند و نه در حدِ جوِ منفی که پیرامونش شکل گرفته، ضعیف و کممایه.
معتقدم برای بتصویر کشیدنِ داستان پرفرازوفرود زندگی مرلین، (مینیسریال) گزینه بهتری است تا یک فیلم سینمایی.
اثر مذکور علیرغم زمان نزدیک به ۳ ساعته خود نتوانسته به تمام ابعاد مورد نظرش دست پیداکند.
استارت کار طوفانی و درگیرکننده شکل گرفته(با آن نمایی که دوربین در صندلی پشتی است و گویی ماراوارد جهنمی میکند که استعارهای است از جهنمی که تاابد با مرلین میماند) مدل گریم و صداسازی (آنا دِآرماس) شبیه به مرلین است و برخی لحظهها تاثیرگذارند: زمانی که با مخفی کردنِ تلفن در کِشو به یاد جنین از دست رفته افتاده یا زمانی که سرصحنه بعضیها داغش را دوست دارند، طغیان کرده و کاررا رها میکند.
اما روایت از دوران کودکی در یتیمخانه و نحوه آشنایی با مدلینگ و بازیگری به راحتی گذشته. دیالوگهای رستوران با مرد ورزشکار خوبند و موضعِ مرلین را به نسبت پیرامون روشن میکنند اما مشکل آنجاست که در عمل تلاش قابل توجهای از وی برای برون رفت از این مخمصه را نمیبینیم. یعنی واقعا برایمان جا نمیافتد که بالاخره مرلینِ ما از شهرت و حواشیاش لذت میبرد یا خواستارِ یک زندگی عادی و خلوت است. در نتیجه در کارگردانی نیز شاهد گیج زدنهایی هستیم : سکانس ورود مرلین به کاخ سفید را به یادآورید که دوربین روی دست با لرزشهای پیاپی نوعی حس ترس را القا کرده، گویی مرلین را به زور به اتاق رییس جمهور میکشند. در حالیکه جلوتر و حینِ مکالمه، مرلین با وی همچون معشوقی موجه رفتار میکند.
ضمنا در موردِ بازیگری حرف میزنیم که سابقه همکاری با بیلیوایلدر و آرتورمیلر و جان هیوستون و جکلمون و تونی کورتیس و کلارک گیبل و... را در کارنامه داشته است.به طبع روایت میبایست بشکل جدیتری حرفه او را برایمان باز میکرد.
ورود مردان مختلف و عاشق شدنها نیز سطحی و زود گذرند و ملاقات با مادر و جلساتِ روان درمانی نیز از جایی به بعد کلا محو میشوند!
کلامِ آخر آنکه بلوند گویی در تلاش است تا مرلینمونرو را جدا از درگیری با بحرانهایی که از کودکی گریبانش را گرفتهاند، بنوعی قربانی سیستمِ هالیوود و رسانه و افرادِ هوسباز(پسرِ چاپلین و دوستش) نشان دهد اما خود به دامِ همین مسئله سواستفادهگری از بازیگر نقشِ اولش افتاده است! حضورِ پرتعدادِ سکانسهایی پورن مانند و برهنگیهای گاه و بیگاهی که انصافا با کمتر شدنشان هم لطمهای به اثر وارد نمیشد، از این دست مواردند. مثلا در بخشِ پایانی روایت که قرار است تنهایی و پریشانحالی و مرگِ مرلین را شاهد باشیم به چه دلیل شاهد این حجم از برهنگی هستیم؟ مثلا نیمه برهنگی یا اصلا پوششی عادی کجای کار را خراب میکرد؟ اگر بر فرضِ محال بتوان با دیگر نقاطِ ضعفش کنار آمد ،به این موردِ آخری چیزی جز سواستفاده و هرزه نگاری میتوان نسبت داد؟
امتیاز: 4 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
زخمی کردین انقدر که گفتین Tar رو ببین و ازش بنویس😂😅
دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش
گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش
گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
👍5👏2👎1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «زخمی کردین انقدر که گفتین Tar رو ببین و ازش بنویس😂😅 دانلود شده و احتمالا آخر هفته ببینمش گویا مسعودخان فراستی هم پسندیده امیدسلیمی @NaghdeFilmoSerial»
کوتاه با شادروان:
شادروان هم در نوعِ خودش پدیده عجیبی است.
از یکطرف مسعودفراستی و تعدادی از فراستیپرستان در فضای مجازی چنان اثر را بالابردند که حقیقتا نمیشد این حجم از نگاهِ موافق را از سمتشان پذیرفت(منتقد و افرادی که سالهاست، قبول نداشتنِ چاپلین، آلن، اسکورسیزی، کوبریک، تارانتینو و...) را فریاد زده و با فرم فرم کردنشان ، گوشِ فلک را از جای کندهاند.
از طرفی هم با منتقدان و سینهفیلهایی مواجه بودیم که گویی بضاعتِ محدود سینمای کمدی ایران را فراموش کرده(کپی از آثار قبل انقلاب، پرکردن فیلمنامهبا شوخیهای جنسی و البته ساختن اثر در خارج از کشور بشکلی توریستی و بی کارکرد) و در تلاش بودند تا تمامِ خشمِ خود از این بیبضاعتی را سرِ اثر کوچکی همچون شادروان خالی کرده و حسابی نابودش کنند!
نگارنده به نقاطِ ضعفِ شادروان واقف است: کمکاری مسئول ثبت احوال و استعلام نگرفتن از مدارکِ جعلی غیرقابل باور است همانطور که کنارآمدن مسئول دیگر در رابطه با هویت جعلی همین وضع را داشته و آشکارا روایت در این بخش به بنبست خورده و گرهگشایی دمِ دستی را خلق کرده که توی ذوق میزند. در بخشِ پایانی اما پا را فراتر گذاشته و با پیش کشیدنِ بحثِ کمک مالی اقوام عملا تمام تلاش قبلی شخصیتها برای گرهگشایی را زیر سوال میبرد! میدانم این کمکها، اصولا جزیی از فرهنگ ما ایرانیها در مراسم عزاداری است اما اینکه تا قبل از بخش پایانی هیچ اشارهای به آن نشده و ناگهان سروکلهاش پیدا میشود ، مشکلساز میشود.
کم تجربگی خالق در برخی لحظات نیز بچشم میآید: همچون سکانس مربوط به فرارِ نادر و معشوقه افغانستانیاش از دستِ صاحب رستوران که هم ایده و هم اجرای دمِ دستی دارد و ابدا به یک اثرِ سینمایی نمیخورد.
اما تیم بازیگری را دوست داشتم. بهرنگعلوی، نازنین بیاتی و سینامهراد را تا قبل از شادروان، اینقدر باورپذیر ندیده بودم. حضورِ فامیل پر مدعا و خرده فرمایشها نیز از نکات مثبت هستند. خونسردی و حرصخوردنهایی که متضاد یکدیگر شده و از دلِ بگومگوها و متلکهایی آشنا برای هرمخاطبِ ایرانی ، لحظاتِ جانداری خلق شده از جمله شلوار قرضکردن و درخواست مخلفاتِ صبحانه و ... در ضمنِ خط داستانی مربوط به نادر و معشوقهاش اگرچه دارای برخی ضعفهای آشکار است( تلاشِ نادر برای ثبت عقد در محضر ، آنهم در شرایطی که هویتِ طرف مقابل جعل شده و طبقِ شناسنامه عملا خواهر و برادرند!!!) اما پایانِ معقولی داشته و از هپیاندهای تکراری و زورکی در آن خبری نیست.
در مجموع شادروان را میتوان تا به آخر تحمل کرد و به چند شوخیاش هم خندید و از تیمِ بازیگریاش هم یاد کرد. میدانم هیچیک امتیازهای بزرگ و خاصی محسوب نمیشوند اما همینکه تجربه خزعبلاتی همچون: مطرب، من سالوادور نیستم ، دینامیت و اخیرا(سگبند) برایم تکرار نشد، جای شکرش باقیست.
امتیاز: 5.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
شادروان هم در نوعِ خودش پدیده عجیبی است.
از یکطرف مسعودفراستی و تعدادی از فراستیپرستان در فضای مجازی چنان اثر را بالابردند که حقیقتا نمیشد این حجم از نگاهِ موافق را از سمتشان پذیرفت(منتقد و افرادی که سالهاست، قبول نداشتنِ چاپلین، آلن، اسکورسیزی، کوبریک، تارانتینو و...) را فریاد زده و با فرم فرم کردنشان ، گوشِ فلک را از جای کندهاند.
از طرفی هم با منتقدان و سینهفیلهایی مواجه بودیم که گویی بضاعتِ محدود سینمای کمدی ایران را فراموش کرده(کپی از آثار قبل انقلاب، پرکردن فیلمنامهبا شوخیهای جنسی و البته ساختن اثر در خارج از کشور بشکلی توریستی و بی کارکرد) و در تلاش بودند تا تمامِ خشمِ خود از این بیبضاعتی را سرِ اثر کوچکی همچون شادروان خالی کرده و حسابی نابودش کنند!
نگارنده به نقاطِ ضعفِ شادروان واقف است: کمکاری مسئول ثبت احوال و استعلام نگرفتن از مدارکِ جعلی غیرقابل باور است همانطور که کنارآمدن مسئول دیگر در رابطه با هویت جعلی همین وضع را داشته و آشکارا روایت در این بخش به بنبست خورده و گرهگشایی دمِ دستی را خلق کرده که توی ذوق میزند. در بخشِ پایانی اما پا را فراتر گذاشته و با پیش کشیدنِ بحثِ کمک مالی اقوام عملا تمام تلاش قبلی شخصیتها برای گرهگشایی را زیر سوال میبرد! میدانم این کمکها، اصولا جزیی از فرهنگ ما ایرانیها در مراسم عزاداری است اما اینکه تا قبل از بخش پایانی هیچ اشارهای به آن نشده و ناگهان سروکلهاش پیدا میشود ، مشکلساز میشود.
کم تجربگی خالق در برخی لحظات نیز بچشم میآید: همچون سکانس مربوط به فرارِ نادر و معشوقه افغانستانیاش از دستِ صاحب رستوران که هم ایده و هم اجرای دمِ دستی دارد و ابدا به یک اثرِ سینمایی نمیخورد.
اما تیم بازیگری را دوست داشتم. بهرنگعلوی، نازنین بیاتی و سینامهراد را تا قبل از شادروان، اینقدر باورپذیر ندیده بودم. حضورِ فامیل پر مدعا و خرده فرمایشها نیز از نکات مثبت هستند. خونسردی و حرصخوردنهایی که متضاد یکدیگر شده و از دلِ بگومگوها و متلکهایی آشنا برای هرمخاطبِ ایرانی ، لحظاتِ جانداری خلق شده از جمله شلوار قرضکردن و درخواست مخلفاتِ صبحانه و ... در ضمنِ خط داستانی مربوط به نادر و معشوقهاش اگرچه دارای برخی ضعفهای آشکار است( تلاشِ نادر برای ثبت عقد در محضر ، آنهم در شرایطی که هویتِ طرف مقابل جعل شده و طبقِ شناسنامه عملا خواهر و برادرند!!!) اما پایانِ معقولی داشته و از هپیاندهای تکراری و زورکی در آن خبری نیست.
در مجموع شادروان را میتوان تا به آخر تحمل کرد و به چند شوخیاش هم خندید و از تیمِ بازیگریاش هم یاد کرد. میدانم هیچیک امتیازهای بزرگ و خاصی محسوب نمیشوند اما همینکه تجربه خزعبلاتی همچون: مطرب، من سالوادور نیستم ، دینامیت و اخیرا(سگبند) برایم تکرار نشد، جای شکرش باقیست.
امتیاز: 5.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت