🎞نقد فیلم و سریال🎞
وداع با دیکتاتور... DownFall (بخشی از یادداشت دارای اسپویل است) : تماشا سقوط برای هر مخاطب سینما واجب و ضروری است. سقوط بواقع برخلاف تصویر آشنا و همیشگی از ارتش آلمان در هنر هفتم ، روایت نزول ،فروپاشی و ویرانی و گسست است. سقوط نه به مانند دیگر نمونه…
عجب فیلمی بود و عجب اکتی ، واقعا عالی بود
Forwarded from Living with Cinema🎥
(بنشیهای اینیشرین) واپسین اثر (مارتین مکدونا) سوگنامهای است تاثیرگذار که کارنامه کاریاش را غنیتر میکند.
روایت شخصیتهایی که روح زخمی و خسته و آسیب پذیرشان تماما در تضاد با زیباییهای محیطی است که در آن روزگار میگذرانند.
کمدی مکدونایی که طبق آنچه انتظار داریم با فضایی گروتسک و ابزورد گره خورده و گویی با یک معناباختگی دلخراشی طرفیم که نمیتوان از آن گریخت.
هیچ امرِ مطلقی وجود ندارد و همه چیز نسبی است. دوستیها به دشمنی ، عشقها به کینه و صلح به جنگ تبدیل شده و لجاجتِ اعصاب خوردکنِ آدمی نیز همان دلخوشیهای کوچک و ناچیز را به مواردی بیمارگونه تبدیل میکند.
همه اینها تنها به آن روستای کوچکِ کم جمعیت محدود نمیشود. بیرونش را هم جنگ و خودکشی و قتل فراگرفته و گویی مصیبتها همچون ویروسی در هوا پخش شده و همهجا را آلوده کردهاند.
به راستی انسان را از این حقارت و نومیدی چارهای هم هست؟ فیلمساز پاسخِ روشنی نمیدهد چرا که اساسا پاسخِ روشنی وجود ندارد. موسیقی ، رفاقت، پرسه زدنهای بیهوده، کتابخوانی یا اصلا ترک محلِ زندگی؟ کدامشان گره از کار ِ این اشرفِ(اشرف؟؟؟) مخلوقات باز خواهد کرد؟
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
روایت شخصیتهایی که روح زخمی و خسته و آسیب پذیرشان تماما در تضاد با زیباییهای محیطی است که در آن روزگار میگذرانند.
کمدی مکدونایی که طبق آنچه انتظار داریم با فضایی گروتسک و ابزورد گره خورده و گویی با یک معناباختگی دلخراشی طرفیم که نمیتوان از آن گریخت.
هیچ امرِ مطلقی وجود ندارد و همه چیز نسبی است. دوستیها به دشمنی ، عشقها به کینه و صلح به جنگ تبدیل شده و لجاجتِ اعصاب خوردکنِ آدمی نیز همان دلخوشیهای کوچک و ناچیز را به مواردی بیمارگونه تبدیل میکند.
همه اینها تنها به آن روستای کوچکِ کم جمعیت محدود نمیشود. بیرونش را هم جنگ و خودکشی و قتل فراگرفته و گویی مصیبتها همچون ویروسی در هوا پخش شده و همهجا را آلوده کردهاند.
به راستی انسان را از این حقارت و نومیدی چارهای هم هست؟ فیلمساز پاسخِ روشنی نمیدهد چرا که اساسا پاسخِ روشنی وجود ندارد. موسیقی ، رفاقت، پرسه زدنهای بیهوده، کتابخوانی یا اصلا ترک محلِ زندگی؟ کدامشان گره از کار ِ این اشرفِ(اشرف؟؟؟) مخلوقات باز خواهد کرد؟
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
❤3👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
تماشای (شب برای ما میآید) برای طرفداران ژانرِ اکشن از نانِ شب هم واجبتر است.
اثر دیوانهای که مجموعه یورش را با اسلشر ترکیب کرده و چنان خروجی پرخون و خشنی از آن گرفته که بشخصه مشابهاش را ندیده بودم.
طبیعتا نه داستان چفت و بست داری را شاهدیم و نه شخصیت پردازی فکر شدهای را. تمام تمرکز فیلمساز بر خلق اکشنهایی نفسگیر و تماشایی بوده که خوشبختانه به لطف دوربین پرجنب و جوش با جایگیری درست و تدوینی مناسب که موجب شدهاند جزییترین حرکات نیز بچشم آیند به همراه موسیقی پرضرب و رنگ و نوری که جلوهای جذاب به کار بخشیدهاند، محقق گشته است.
بعنوان یک دهه شصتی که سینما را با نوار (ویاچاس) و آثار شوارتزنگر، استالونه، وندام و... شناخته و با آثار جدیتر ادامه داده ،همواره اکشنهای کاردرست را پیگیری نموده و خوشبختانه ابایی از بروز چنین مسئلهای ندارم.
اثر مذکور گزینه ایدهآلی است. شک نکنید👌👏
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
اثر دیوانهای که مجموعه یورش را با اسلشر ترکیب کرده و چنان خروجی پرخون و خشنی از آن گرفته که بشخصه مشابهاش را ندیده بودم.
طبیعتا نه داستان چفت و بست داری را شاهدیم و نه شخصیت پردازی فکر شدهای را. تمام تمرکز فیلمساز بر خلق اکشنهایی نفسگیر و تماشایی بوده که خوشبختانه به لطف دوربین پرجنب و جوش با جایگیری درست و تدوینی مناسب که موجب شدهاند جزییترین حرکات نیز بچشم آیند به همراه موسیقی پرضرب و رنگ و نوری که جلوهای جذاب به کار بخشیدهاند، محقق گشته است.
بعنوان یک دهه شصتی که سینما را با نوار (ویاچاس) و آثار شوارتزنگر، استالونه، وندام و... شناخته و با آثار جدیتر ادامه داده ،همواره اکشنهای کاردرست را پیگیری نموده و خوشبختانه ابایی از بروز چنین مسئلهای ندارم.
اثر مذکور گزینه ایدهآلی است. شک نکنید👌👏
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
بدون شک نامِ (جان مکتیِرنان) برای اکشن دوستان نام آشنا و مهمی است. خالقِ آثار ماندگاری همچون (غارتگر ۱ ، جانسخت) ، آثاری متوسط همچون (سیزدهمین سلحشور ، پایگاه) و البته نمونه خوبی به مانند (آخرین حرکتِ قهرمان) که همواره ثابت کرده، توانایی بالایی در سرگرم کردن مخاطب داشته و گاها در این راه از نبوغِ قابل توجهی نیز بهره میبرد.
آخرین حرکتِ قهرمان بعنوان اثری پاپکرنی، در تک تک لحظاتش نشانگر عشق و علاقه ناب خالقش به هنرهفتم بوده و چنان پیرنگش را با این عشق در آمیخته که آشکارا موجب شده تا نمونههای پاپکرنی متاخر ، در مقابلش رنگ ببازند.
از پروتاگونیستِ نوجوان و عشقِ سینمایش گرفته که روزمرگی را تنها برای خلوت کردن در سالن تاریک سینما تحمل نموده و حتی در فیلمهای تاریخی و قدیمی نیز حضور قهرمان مورد علاقهاش(آرنولد شوارتزنگر) را تصور میکند تا بلیطی جادویی که نقطه عطف روایت را رقم زده و دنیای حقیقی و سینمایی را بهم پیوند میزند تا انواع ارجاعها به دیگر آثار مهم تاریخ هنرهفتم از جمله : ایتی، هَری کثیف، آمادئوس و... تا کمدی هجوی که آشکارا با اکشنهای غول آسای عامه پسند و تجاری سروکار داشته و با اتکا به شوخیهای متعدد ، در مخاطب کشش ایجاد میکند : همچون نحوه تیپ سازی شوارتزنگر با آن شمایل ترمیناتور وار و خشک همیشگی در اکشنها یا حضور ناگهانی خیلِ عظیم افراد مسلح در تعقیب و گریزها یا حتی تصویری اغراق آمیز از مدل لباس و آرایش مو و چهره جنسِ مونث و... جملگی هم داستان را پیش میبرند و هم رابطه جذاب و دلنشینِ پسرنوجوان و قهرمان سینماییاش را بتصویر میکشند .
فیلمنامه در حدِ بضاعتش اشارهای به (بحرانِ اگزیستانسیالیستی) نیز داشته و در پرده نهایی از آن بهره میبرد. جایی که پای شوارتزنگر و آنتاگونیست از دنیای سینما به دنیای حقیقی باز شده و آنها تازه متوجه میشوند که تا قبل از این چقدر زندگیشان پوچ و بی معنی بوده است(به دلیل ِسلطه افکار کلیشهای بر فیلمنامههای رایج) چنانچه شوارتزنگر میل به جنسِ مخالف و تشکیل خانواده و حامی بودن را حس کرده و آنتاگونیست مخوف نیز در یافته که در این دنیا برخلاف دنیای قبلی، از اعتبار آنچنانی برخوردار نبوده و انسانها برای یک دست لباس همنوعِ خود را از پای درآورده و یا اگر شخصی وسط خیابان مورد اصابت گلوله قرار بگیرد ، اهمیتی برای دیگران ندارد! درواقع دنیای جدید و حقیقی را پلید و بیرحمتر از قبلی دیده و از آن ناامید میشود.
اثر مذکور پروتاگونیست را از شخصیتی صرفا ناظر و منفعل بر حوادث فیلمهای اکشن به شخصیتی کنشمند و قهرمان تبدیل کرده و بدین ترتیب سفری مهیج و پرماجرا را برایش رقم میزند. مشارکت حداکثری وی در حوادث فیلم و گرههایی که از مسیر باز میکند جدا از آنکه بر بار جذابیت اثر افزوده بنوعی حضور مدیومهای تازهنفسِ سرگرمی ساز (در مقابل هنر سینما) را نیز نوید میدهد(آشکارا صنعت ویدئوگیم که در این چنددهه اخیر بدل به رقیبی قدرتمند و شگفتیساز در مقابل سینما گشته است)
آخرین حرکتِ قهرمان از عاطفه و نیاز همیشگی انسانها به یکدیگر گفته و با قرینهسازی موقعیتها در روایتش بر این مهم تاکید میکند. اگر در ابتدای روایت، این پسر است که از طریق پیگیری آثارِ شوارتزنگر، وی را قهرمان ابدی میداند ، در انتها خودش ناجی گشته و اوضاعِ قهرمان را سروسامان داده و به اصطلاح عامیانه در رفاقت برایش سنگِ تمام میگذارد.
اثری هوشمندانه و تماشایی که معتقدم درست سرِبزنگاه ساخته شده است. اوایل دهه نود میلادی یعنی همانجایی که سینمای هالیوود با پیشرفت تکنولوژی ، تزریق ِ پولهای هنگفت و حضور پررنگِ ستارههای عضلانی و پرطرفدار(شوارتزنگر، واندام ، استالونه و...) گره خورد و به طبع مثلِ هردوره زمانی دیگر از دلِ آن هم آثاری خوب و ماندگار (از جمله همین اثر یا آثار جیمزکامرون، پل ورهوفن ، اسپیلبرگ و...) در آمدندو هم آثار متوسط و ضعیفی که بسرعت فراموش شدند. اثر مذکور هم در کارنامه خالقش و هم بین اکشن، کمدی،فانتزیها مهجور حساب شده و معتقدم تماشای آن به هیچ وجه خالی از لطف نخواهد بود.
امتیاز: 7.5 از 10
امیدسلیمی
@livibc
#یادداشت
آخرین حرکتِ قهرمان بعنوان اثری پاپکرنی، در تک تک لحظاتش نشانگر عشق و علاقه ناب خالقش به هنرهفتم بوده و چنان پیرنگش را با این عشق در آمیخته که آشکارا موجب شده تا نمونههای پاپکرنی متاخر ، در مقابلش رنگ ببازند.
از پروتاگونیستِ نوجوان و عشقِ سینمایش گرفته که روزمرگی را تنها برای خلوت کردن در سالن تاریک سینما تحمل نموده و حتی در فیلمهای تاریخی و قدیمی نیز حضور قهرمان مورد علاقهاش(آرنولد شوارتزنگر) را تصور میکند تا بلیطی جادویی که نقطه عطف روایت را رقم زده و دنیای حقیقی و سینمایی را بهم پیوند میزند تا انواع ارجاعها به دیگر آثار مهم تاریخ هنرهفتم از جمله : ایتی، هَری کثیف، آمادئوس و... تا کمدی هجوی که آشکارا با اکشنهای غول آسای عامه پسند و تجاری سروکار داشته و با اتکا به شوخیهای متعدد ، در مخاطب کشش ایجاد میکند : همچون نحوه تیپ سازی شوارتزنگر با آن شمایل ترمیناتور وار و خشک همیشگی در اکشنها یا حضور ناگهانی خیلِ عظیم افراد مسلح در تعقیب و گریزها یا حتی تصویری اغراق آمیز از مدل لباس و آرایش مو و چهره جنسِ مونث و... جملگی هم داستان را پیش میبرند و هم رابطه جذاب و دلنشینِ پسرنوجوان و قهرمان سینماییاش را بتصویر میکشند .
فیلمنامه در حدِ بضاعتش اشارهای به (بحرانِ اگزیستانسیالیستی) نیز داشته و در پرده نهایی از آن بهره میبرد. جایی که پای شوارتزنگر و آنتاگونیست از دنیای سینما به دنیای حقیقی باز شده و آنها تازه متوجه میشوند که تا قبل از این چقدر زندگیشان پوچ و بی معنی بوده است(به دلیل ِسلطه افکار کلیشهای بر فیلمنامههای رایج) چنانچه شوارتزنگر میل به جنسِ مخالف و تشکیل خانواده و حامی بودن را حس کرده و آنتاگونیست مخوف نیز در یافته که در این دنیا برخلاف دنیای قبلی، از اعتبار آنچنانی برخوردار نبوده و انسانها برای یک دست لباس همنوعِ خود را از پای درآورده و یا اگر شخصی وسط خیابان مورد اصابت گلوله قرار بگیرد ، اهمیتی برای دیگران ندارد! درواقع دنیای جدید و حقیقی را پلید و بیرحمتر از قبلی دیده و از آن ناامید میشود.
اثر مذکور پروتاگونیست را از شخصیتی صرفا ناظر و منفعل بر حوادث فیلمهای اکشن به شخصیتی کنشمند و قهرمان تبدیل کرده و بدین ترتیب سفری مهیج و پرماجرا را برایش رقم میزند. مشارکت حداکثری وی در حوادث فیلم و گرههایی که از مسیر باز میکند جدا از آنکه بر بار جذابیت اثر افزوده بنوعی حضور مدیومهای تازهنفسِ سرگرمی ساز (در مقابل هنر سینما) را نیز نوید میدهد(آشکارا صنعت ویدئوگیم که در این چنددهه اخیر بدل به رقیبی قدرتمند و شگفتیساز در مقابل سینما گشته است)
آخرین حرکتِ قهرمان از عاطفه و نیاز همیشگی انسانها به یکدیگر گفته و با قرینهسازی موقعیتها در روایتش بر این مهم تاکید میکند. اگر در ابتدای روایت، این پسر است که از طریق پیگیری آثارِ شوارتزنگر، وی را قهرمان ابدی میداند ، در انتها خودش ناجی گشته و اوضاعِ قهرمان را سروسامان داده و به اصطلاح عامیانه در رفاقت برایش سنگِ تمام میگذارد.
اثری هوشمندانه و تماشایی که معتقدم درست سرِبزنگاه ساخته شده است. اوایل دهه نود میلادی یعنی همانجایی که سینمای هالیوود با پیشرفت تکنولوژی ، تزریق ِ پولهای هنگفت و حضور پررنگِ ستارههای عضلانی و پرطرفدار(شوارتزنگر، واندام ، استالونه و...) گره خورد و به طبع مثلِ هردوره زمانی دیگر از دلِ آن هم آثاری خوب و ماندگار (از جمله همین اثر یا آثار جیمزکامرون، پل ورهوفن ، اسپیلبرگ و...) در آمدندو هم آثار متوسط و ضعیفی که بسرعت فراموش شدند. اثر مذکور هم در کارنامه خالقش و هم بین اکشن، کمدی،فانتزیها مهجور حساب شده و معتقدم تماشای آن به هیچ وجه خالی از لطف نخواهد بود.
امتیاز: 7.5 از 10
امیدسلیمی
@livibc
#یادداشت
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
Living with Cinema🎥
بدون شک نامِ (جان مکتیِرنان) برای اکشن دوستان نام آشنا و مهمی است. خالقِ آثار ماندگاری همچون (غارتگر ۱ ، جانسخت) ، آثاری متوسط همچون (سیزدهمین سلحشور ، پایگاه) و البته نمونه خوبی به مانند (آخرین حرکتِ قهرمان) که همواره ثابت کرده، توانایی بالایی در سرگرم…
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم mr robot
سریال با شروع فصل دوم از کار های فصل اول فاصله می گیرد ، هک کردن جای خود را به تاوان هک کردن می دهد. شخصیت ها باز می شوند و پرداخت بهتری نسبت به فصل اول دارند. فصل دوم فصل خود شناسی (شخصیت شناسی) است.
فصل دوم دربارهی از هم پاشیدگی مطلق بود. این موضوع را میتوانید در همهی لحظات این فصل ببنید. از فروپاشی روانی تکتک کاراکترها گرفته تا جدایی آنها از یکدیگر.
این فصل به شدت تاریک بود. به این دلیل که همهچیز در این فصل حول و حوشِ تنها ماندن میچرخید. دارلین به الیوت نیاز داشت. الیوت دربهدر به دنبال تایرل بود. دام دپییرو زن شجاع اما شکستهای بود که در این فصل به جمع جداافتادگان اضافه شد. اگر فصل اول با تمهای انزوا و پارانیویا بازیبازی میکرد، این فصل با کله به درون آنها شیرجه زد.
نما ها، نور پردازی ها ، دکور و کل میزانسن بر تاریکی و تنهایی تاکید دارد.
فیلم برداری در آقای ربات از قانون یک سوم استفاده می کند اما نه به شیوه سنتی. نماها هنوز هم می توانند به یک سوم تقسیم شوند، اما به جای داشتن کاراکترها در نقاط کانونی روی خطوط عمودی، معمولاً در یک سوم بیرونی یا در یک سوم پایین صفحه قرار می گیرند (در مرکز نیستند). این باعث ایجاد فضای بین شخصیت ها و بین آنها و محیط اطرافشان می شود. این همچنین فضای منفی در قاب اطراف شخصیت ها ایجاد می کند و برای نشان دادن اینکه چگونه همه آنها قطعات کوچکی از یک تصویر بزرگتر هستند انجام می شود. تودههای فضای بالای شخصیتها نیز نشاندهنده وزنی است که آنها روی شانههایشان آویزان کردهاند و انزوای آنها را بازتاب میدهد. با این حال، تمرکز قاب زمانی استفاده می شود که الیوت در دفتر درمانگر خود است و اینجاست که تمرکز اصلی روی الیوت در موقعیت است.
نمایش اغلب از دید کوتاه زمانی که شخصیت ها با یکدیگر صحبت می کنند استفاده می کند تا اتاق پیشرو بین آنها حذف شود. این کار باعث ایجاد و احساس ناراحتی در صحنه میشود و بر احساس تنهایی شخصیتها تأکید میکند که حتی وقتی با شخصیتهای دیگر هستند، در ترکیب بندی کادر تنها به نظر می رسد.
برای مثال در صحنه های مربوط به الیوت
با استفاده از لنز عریض نزدیک به چهره ی بازیگر بیشتری روی چشمهای درشت و گرد او جلب میشود. این استفاده از لنز عریض همچنین پسزمینه را تار میکند که آمیخته شدن با صدای مونولوگ درونی الیوت باعث میشود مخاطب بیشتر با او ارتباط برقرار کند و توجه بیشتری را به درونگرا بودن او و چگونگی ذهنیت و حالت روانیاش از نکات اصلی داستان جلب کند. تاری پسزمینه همچنین با شخصیتهای دیگر استفاده میشود که باعث میشود مخاطب به این سوال بپردازد که چه چیزی واقعی است و چه چیزی نیست، زیرا همچنین به این معنی است که شما واقعاً نمیتوانید چیزی را به یک مکان خاص وصل کنید.
این مثالها نشان میدهند که چگونه استفاده از ترکیب و لنزهای خاص بر موضوع انزوا تأکید میکند و روابط بین شخصیتها را نشان میدهد.
شخصیتهایی مثل دارلین و آنجلا که در فصل قبل در پسزمینه قرار داشتند، حالا خط داستانی منحصر به خودشان را داشتند. بهعلاوهی آنها، دام دپییرو را به عنوان یک شخصیت اصلی جدید داشتیم.
به خلوتِ شخصیت اسرارآمیزی مثل رز سفید هم وارد میشدیم. تمام این شخصیتها در زمانی که الیوت در زندان با ذهنش گلاویز بود، کار و زندگی خودشان را داشتند. عدم چسبیدن سریال به الیوت به عنوان تنها راوی سریال باعث شد تا او کاملا در برخی اپیزودها غایب باشد.
حالا ما میدیدیم که انقلاب چگونه اقتصاد را فلج کرده است. افسوسایتی میخواست زندگی را برای ایول کورپ به جهنم تبدیل کند، اما در واقع زندگی برای مردم عادی جامعه سختتر از گذشته شده است. ما میبینیم که چگونه شهر در حال فرو رفتن در تاریکی است و مردم خودشان را با آتش زدن سطلهای زباله گرم میکنند. اما در این میان تمام اینها، مستر روبات و تایرل با کمک ارتش تاریکی در حال برنامهریزی مرحلهی دوم انقلاب هستند تا با آسیبرسانی هرچه بیشتر به ایول کورپ، اقتصاد را دربوداغانتر کنند. چرا؟ چون بهتر شدن زندگی مردم برای مستر روبات اهمیت ندارد. تنها انگیزهی او انتقام است و بس. از طرف دیگر تایرل هم هیچوقت به فکر نجات مردم نبوده است. تنها چیزی که او را به حرکت وا میدارد قدرت و کنترل است. او میخواهد به یک خدا تبدیل شود.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم mr robot
سریال با شروع فصل دوم از کار های فصل اول فاصله می گیرد ، هک کردن جای خود را به تاوان هک کردن می دهد. شخصیت ها باز می شوند و پرداخت بهتری نسبت به فصل اول دارند. فصل دوم فصل خود شناسی (شخصیت شناسی) است.
فصل دوم دربارهی از هم پاشیدگی مطلق بود. این موضوع را میتوانید در همهی لحظات این فصل ببنید. از فروپاشی روانی تکتک کاراکترها گرفته تا جدایی آنها از یکدیگر.
این فصل به شدت تاریک بود. به این دلیل که همهچیز در این فصل حول و حوشِ تنها ماندن میچرخید. دارلین به الیوت نیاز داشت. الیوت دربهدر به دنبال تایرل بود. دام دپییرو زن شجاع اما شکستهای بود که در این فصل به جمع جداافتادگان اضافه شد. اگر فصل اول با تمهای انزوا و پارانیویا بازیبازی میکرد، این فصل با کله به درون آنها شیرجه زد.
نما ها، نور پردازی ها ، دکور و کل میزانسن بر تاریکی و تنهایی تاکید دارد.
فیلم برداری در آقای ربات از قانون یک سوم استفاده می کند اما نه به شیوه سنتی. نماها هنوز هم می توانند به یک سوم تقسیم شوند، اما به جای داشتن کاراکترها در نقاط کانونی روی خطوط عمودی، معمولاً در یک سوم بیرونی یا در یک سوم پایین صفحه قرار می گیرند (در مرکز نیستند). این باعث ایجاد فضای بین شخصیت ها و بین آنها و محیط اطرافشان می شود. این همچنین فضای منفی در قاب اطراف شخصیت ها ایجاد می کند و برای نشان دادن اینکه چگونه همه آنها قطعات کوچکی از یک تصویر بزرگتر هستند انجام می شود. تودههای فضای بالای شخصیتها نیز نشاندهنده وزنی است که آنها روی شانههایشان آویزان کردهاند و انزوای آنها را بازتاب میدهد. با این حال، تمرکز قاب زمانی استفاده می شود که الیوت در دفتر درمانگر خود است و اینجاست که تمرکز اصلی روی الیوت در موقعیت است.
نمایش اغلب از دید کوتاه زمانی که شخصیت ها با یکدیگر صحبت می کنند استفاده می کند تا اتاق پیشرو بین آنها حذف شود. این کار باعث ایجاد و احساس ناراحتی در صحنه میشود و بر احساس تنهایی شخصیتها تأکید میکند که حتی وقتی با شخصیتهای دیگر هستند، در ترکیب بندی کادر تنها به نظر می رسد.
برای مثال در صحنه های مربوط به الیوت
با استفاده از لنز عریض نزدیک به چهره ی بازیگر بیشتری روی چشمهای درشت و گرد او جلب میشود. این استفاده از لنز عریض همچنین پسزمینه را تار میکند که آمیخته شدن با صدای مونولوگ درونی الیوت باعث میشود مخاطب بیشتر با او ارتباط برقرار کند و توجه بیشتری را به درونگرا بودن او و چگونگی ذهنیت و حالت روانیاش از نکات اصلی داستان جلب کند. تاری پسزمینه همچنین با شخصیتهای دیگر استفاده میشود که باعث میشود مخاطب به این سوال بپردازد که چه چیزی واقعی است و چه چیزی نیست، زیرا همچنین به این معنی است که شما واقعاً نمیتوانید چیزی را به یک مکان خاص وصل کنید.
این مثالها نشان میدهند که چگونه استفاده از ترکیب و لنزهای خاص بر موضوع انزوا تأکید میکند و روابط بین شخصیتها را نشان میدهد.
شخصیتهایی مثل دارلین و آنجلا که در فصل قبل در پسزمینه قرار داشتند، حالا خط داستانی منحصر به خودشان را داشتند. بهعلاوهی آنها، دام دپییرو را به عنوان یک شخصیت اصلی جدید داشتیم.
به خلوتِ شخصیت اسرارآمیزی مثل رز سفید هم وارد میشدیم. تمام این شخصیتها در زمانی که الیوت در زندان با ذهنش گلاویز بود، کار و زندگی خودشان را داشتند. عدم چسبیدن سریال به الیوت به عنوان تنها راوی سریال باعث شد تا او کاملا در برخی اپیزودها غایب باشد.
حالا ما میدیدیم که انقلاب چگونه اقتصاد را فلج کرده است. افسوسایتی میخواست زندگی را برای ایول کورپ به جهنم تبدیل کند، اما در واقع زندگی برای مردم عادی جامعه سختتر از گذشته شده است. ما میبینیم که چگونه شهر در حال فرو رفتن در تاریکی است و مردم خودشان را با آتش زدن سطلهای زباله گرم میکنند. اما در این میان تمام اینها، مستر روبات و تایرل با کمک ارتش تاریکی در حال برنامهریزی مرحلهی دوم انقلاب هستند تا با آسیبرسانی هرچه بیشتر به ایول کورپ، اقتصاد را دربوداغانتر کنند. چرا؟ چون بهتر شدن زندگی مردم برای مستر روبات اهمیت ندارد. تنها انگیزهی او انتقام است و بس. از طرف دیگر تایرل هم هیچوقت به فکر نجات مردم نبوده است. تنها چیزی که او را به حرکت وا میدارد قدرت و کنترل است. او میخواهد به یک خدا تبدیل شود.
@NaghdeFilmoSerial
👍3
افسوسایتی هیچ ایدئولوژی و برنامهای برای دنیای بعد از انقلاب نداشته است. آنها میخواستند دنیا را از دست هیولاهای پشت پرده نجات دهند، اما تنها چیزی که باقی ماند دنیایی در آستانه ی فرو پاشی و وجدان آزاردهندهای برای الیوت بود. الیوت و دار و دستهاش میخواستند انتقام مرگ پدر و مادرشان به خاطر بیماری سرطانشان را که توسط ایول کورپ لاپوشانی شده بود بگیرند، اما حالا آنها تمام یک کشور را مبتلا به سرطان کردهاند که هر لحظه وضعیتش در حال وخیمتر شدن است.
تک برداشت اسمائیل هنگام حمله ارتش تاریکی به سیسکو و دارلین یا وقتی دپیرو در ساختمان وزارت خارجه چین به همکارش میگوید به قهوه بیشتری نیاز دارد تا امروز زنده بماند و در همان عین به آنها شلیک میشود. حرکت دوربین و صداگذاری در این سکانس از بهترینهای هالیوود هم بهتر است. پلان سکانس جاگذاری فمتوسل توسط آنجلا در دفتر FBI هم که مانند حسن ختام عمل میکند.
واقعا کارگردانی اثر در حد بالایی قرار دارد . من بیشتر توجهم به میزانسن بود تا داستان برای همین در بعضی جا ها متوجه دیالوگ ها نمی شدم و دوباره پخش می کردم. محور صورت و واکنش های الیوت ، در اکثر قسمت های سریال آن صورت رباتی خود را حفظ می کرد اما در صحنه هایی که احساس بروز میداد طولانی عمل میکرد.
افشای بزرگ آخر فصل یعنی این که الیوت در زندان بوده است، نه خانه مادرش، خال این فصل بود. کمک به جدا ماندن این چرخش از چرخش فصل یک این واقعیت بود که خود الیوت به نوعی واقعیت جعلی را برای ما، بینندگان، دیوار چهارم گذاشته بود، زمانی که او (بیشتر) می دانست که در تمام مدت کجاست. به نفع ما دروغ بود. این هوشمندانه بود، اما در نهایت مانند غافلگیری فصل یک چیزی را تغییر نداد.
در زمانی که آنجلا توسط اف بی آی دستگیر شد، در حالی که دارلین به عنوان رهبر بالای سر یک جامعه در حال فروپاشی بود. وایتروز از دور تارها را می کشید و کسی مجبور بود بهای آن را بپردازد. فاز دو چی بود؟ تایرل (مارتین والستروم) کجا بود؟ جوانا چیکار کرد داستان جانبی (استفانی کورنلیوسن) به چیزی ربطی دارد؟
فینال به پایان رسید که برخی از این ها، در حالی که ما را نیز بر روی یک طاقچه آویزان می کنند. وایتروز با موفقیت آنجلا را به سمت خود کشید (ما هنوز نمی دانیم چگونه)، دارلین متلاشی شد و الیوت در حالی که به اشتباه فکر می کرد آقای ربات در حال انجام یک بازی فکری دیگر با او است، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. جوآنا درک را به عنوان شاهدی که میتواند اسکات را به قتل همسرش متهم کند، اصلاح میکرد. همه چیز واقعاً خوب کار کرد، اما هنوز هم احساس میکنید که سریال میتوانست کارهای بیشتری را با کمتر انجام دهد. قسمتهای کمتر (با زمان اجرای کوتاهتر) و اتکای کمتری به بازیهای زیر پوستی.
این فصل هم مثل فصل قبل عالی بود ، البته ایراد فصل قبلی را با خود دارد. فاقد داستان جذاب و با اهمیت است و بیشتر بر مانور بر شخصیت ها و شعار های ضد سرمایه داری می چرخد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
تک برداشت اسمائیل هنگام حمله ارتش تاریکی به سیسکو و دارلین یا وقتی دپیرو در ساختمان وزارت خارجه چین به همکارش میگوید به قهوه بیشتری نیاز دارد تا امروز زنده بماند و در همان عین به آنها شلیک میشود. حرکت دوربین و صداگذاری در این سکانس از بهترینهای هالیوود هم بهتر است. پلان سکانس جاگذاری فمتوسل توسط آنجلا در دفتر FBI هم که مانند حسن ختام عمل میکند.
واقعا کارگردانی اثر در حد بالایی قرار دارد . من بیشتر توجهم به میزانسن بود تا داستان برای همین در بعضی جا ها متوجه دیالوگ ها نمی شدم و دوباره پخش می کردم. محور صورت و واکنش های الیوت ، در اکثر قسمت های سریال آن صورت رباتی خود را حفظ می کرد اما در صحنه هایی که احساس بروز میداد طولانی عمل میکرد.
افشای بزرگ آخر فصل یعنی این که الیوت در زندان بوده است، نه خانه مادرش، خال این فصل بود. کمک به جدا ماندن این چرخش از چرخش فصل یک این واقعیت بود که خود الیوت به نوعی واقعیت جعلی را برای ما، بینندگان، دیوار چهارم گذاشته بود، زمانی که او (بیشتر) می دانست که در تمام مدت کجاست. به نفع ما دروغ بود. این هوشمندانه بود، اما در نهایت مانند غافلگیری فصل یک چیزی را تغییر نداد.
در زمانی که آنجلا توسط اف بی آی دستگیر شد، در حالی که دارلین به عنوان رهبر بالای سر یک جامعه در حال فروپاشی بود. وایتروز از دور تارها را می کشید و کسی مجبور بود بهای آن را بپردازد. فاز دو چی بود؟ تایرل (مارتین والستروم) کجا بود؟ جوانا چیکار کرد داستان جانبی (استفانی کورنلیوسن) به چیزی ربطی دارد؟
فینال به پایان رسید که برخی از این ها، در حالی که ما را نیز بر روی یک طاقچه آویزان می کنند. وایتروز با موفقیت آنجلا را به سمت خود کشید (ما هنوز نمی دانیم چگونه)، دارلین متلاشی شد و الیوت در حالی که به اشتباه فکر می کرد آقای ربات در حال انجام یک بازی فکری دیگر با او است، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. جوآنا درک را به عنوان شاهدی که میتواند اسکات را به قتل همسرش متهم کند، اصلاح میکرد. همه چیز واقعاً خوب کار کرد، اما هنوز هم احساس میکنید که سریال میتوانست کارهای بیشتری را با کمتر انجام دهد. قسمتهای کمتر (با زمان اجرای کوتاهتر) و اتکای کمتری به بازیهای زیر پوستی.
این فصل هم مثل فصل قبل عالی بود ، البته ایراد فصل قبلی را با خود دارد. فاقد داستان جذاب و با اهمیت است و بیشتر بر مانور بر شخصیت ها و شعار های ضد سرمایه داری می چرخد.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نگاهی به Dont Breathe :
(نفس نکش) ساخته (فدهآلوارز) اثر ترسناکِ جمع و جور و در عین حال به یاد ماندنی است که معتقدم میتواند کلاسِ درسی برای سازندگان این ژانر باشد. چرا که هم بابودجه اندکش(نزدیک ده میلیون دلار) به فروشِ چشمگیری در حد (صد و شصت میلیون دلار) رسیده و هم میتواند سینهفیل و منتقدِ سخت پسند را راضی کند.
نفس نکش آگاه است که میبایست از همان ابتدا قلاب را با تماشاگر چفت کرده و حس کنجکاویاش را تحریک کند. پس به همین دلیل در نخستین نمای اثر با (هلیشاتی) طرفیم که به آرامی به سوژهاش نزدیک میشود و به مرور مردی تنومند را میبینیم که مشغول کشیدن زنی بر کفِ خیابان است(بدون آنکه از مُرده یا زنده بودنش آگاه شویم) این کنشِ دلهره آور به همراه موسیقی گوشخراشی که برتصاویر نشسته و دستِ آخر نمای (آنتیلایتی) که از مرد مشاهده میکنیم تا بر (مرموز و مهیب بودن وی تاکید کند،) جملگی آغازی جذاب را نتیجه داده که مخاطب را برای پیگیری اثر مشتاق نگه میدارد.
البته که نفس نکش پس از این مهم، بر همان مدارِ جذاب حرکت نکرده و دچار نقصهایی در فیلمنامه میشود. تیمِ پروتاگونیستی اثر شامل الکس،راکی و مانی از پرداخت مناسبی برخوردار نیستند. آنها صرفا در حد همان تیپهای آشنا میمانند. دزدهای خردهپایی که عملا هیچ اطلاعات بدرد بخوری از آنها دریافت نمیکنیم. نه انگیزه الکس از همراهی با دونفر دیگر مشخص میشود(با توجه به سنِ پایین و فرصتهای ممکن تحصیلی_شغلی و همچنین گُنگی حضور و رابطه باپدرش) و نه مانی بغیر از چند متلک و فروش اجناس دزدی چیز دیگری برای ارائه دارد. راکی بعنوان تنها دختر این تیم نیز دمِ دستیترین مختصات را دارد. پدر خانواده را از دست داده و مادرش زن ولنگاری است و خواهر کوچکی دارد که به طبع میبایست او را از شرایط فعلی خارج کند. این چند خط تمامی تلاش فیلمنامه برای معرفی پروتاگونیستهایش است. اگرچه در دزدی ابتدایی شاهد تعویض لباس راکی و ادرار کردن مانی در خانه هستیم اما این کنش برای القای عقدهای بودن آنها کفایت نکرده و به حال خود رها میشود و دیگر هیچ تاثیری در روند ماجرا ندارد!
اما همانطور که انتظار داریم ورود این تیم به خانه نظامی سابق به منظور کسب سیصدهزار دلار ،جان تازهای به روایت میدهد. از اینجا به بعد آلوارز تمام کم کاری قبلی را با داستانی پرتنش و ترسناک جبران کرده تا برای لحظهای نتوان از آن چشم دوخت.
آنتاگونیستِ اثر انصافا موجودی مهیب و وحشی است که کشمکشها را تماشایی تر میکند. نظامی سابق که به مرور جنبههای ترسناکش را بروز میدهد. نابیناییاش را با قدرت شگفت انگیز شنوایی، لامسه و بویایی جبران کرده و درضمن هوش بالا و توان فیزیکی مثال زدنی و قدرتش در تصمیمگیریها ، جملگی او را در قواره هیولایی فرازمینی ارتقا دادهاند. هیولایی که در دل روایت هم مرتکب قتل شده و هم آدمربایی و تجاوز را به کلکسیون خویش اضافه میکند. جدا ازتلاش فیلمنامه ، انرژی و شوقی که استیفنلانگ به این آنتاگونیست بخشیده نیز ستودنی است. حرکتهای سرعتی بدن به همراه مکثهای ناگهانی و خیره شدنهایی که بر مخوف بودنش اضافه میکنند.
جدا از خودِ آنتاگونیست، خانه وی بعنوان لوکیشنِ اصلی نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. جایی که قرار است بدل به گورستانِ پروتاگونیستها شود.
آلوارز در همان لحظه ورود پروتاگونیستها به خانه مخوفِ وی با تمهید (لانگتیک) مخاطب را بافضایی دلهرهآور اشنا میکنند. دوربینی که با حرکت سوژهها وارد خانه شده و آنها را درراهروهای پرپیچ و خم و پر اتاق تعقیب کرده و گاها با مکث برروی اشیایی همچون چکُش و دیگر ابزار آلات انباری حسابی دلِ مخاطب را خالی میکند. هم در این قسمت و هم در قسمتهای بعدی، با پرهیز از دوربین روی دست با لحظاتی ملتهب دست و پنجه نرم کرده و بدور از لرزشهای پیاپی دوربین ، هر آنچه که لازم است را در قابها داریم. زمانی که پس از نخستین رویارویی قطبهای داستان و تیراندازی شکل گرفته به بیرون از خانه کات میزند و نمایی (اکستریملانگ) از خیابان سوت و کور را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بخوبی بر موضع تنهایی و بی پناهی پروتاگونیستها واقف شده و یا زمانی که جدالهای فیزیکی به اوج میرسند دوربین در نزدیکی طرفین ایستاده تا خشونت و وحشتِ مورد نظر تماما احساس شوند.
نفس نکش طبق آنچه حدس میزنیم با فرارِ راکی از این مهلکه همراه شده و البته آنتاگونیست را نیز زنده گذاشته تا عملا راه را برای قسمتهای بعدی باز بگذارد.قسمت دومی که گویا در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. اما نگارنده بشدت معتقد است که همین اثر با تمام کم و کاستیهای پرده ابتدایی ، اثری است جذاب و ترسناک که نیازی به دنباله دیگری ندارد. این نکات را شخصی میگوید که در مجموع ژانرِ ترسناک را آنچنان دنبال نکرده و علاقهای هم به ترسیدن در حین تماشای فیلم ندارد.
(نفس نکش) ساخته (فدهآلوارز) اثر ترسناکِ جمع و جور و در عین حال به یاد ماندنی است که معتقدم میتواند کلاسِ درسی برای سازندگان این ژانر باشد. چرا که هم بابودجه اندکش(نزدیک ده میلیون دلار) به فروشِ چشمگیری در حد (صد و شصت میلیون دلار) رسیده و هم میتواند سینهفیل و منتقدِ سخت پسند را راضی کند.
نفس نکش آگاه است که میبایست از همان ابتدا قلاب را با تماشاگر چفت کرده و حس کنجکاویاش را تحریک کند. پس به همین دلیل در نخستین نمای اثر با (هلیشاتی) طرفیم که به آرامی به سوژهاش نزدیک میشود و به مرور مردی تنومند را میبینیم که مشغول کشیدن زنی بر کفِ خیابان است(بدون آنکه از مُرده یا زنده بودنش آگاه شویم) این کنشِ دلهره آور به همراه موسیقی گوشخراشی که برتصاویر نشسته و دستِ آخر نمای (آنتیلایتی) که از مرد مشاهده میکنیم تا بر (مرموز و مهیب بودن وی تاکید کند،) جملگی آغازی جذاب را نتیجه داده که مخاطب را برای پیگیری اثر مشتاق نگه میدارد.
البته که نفس نکش پس از این مهم، بر همان مدارِ جذاب حرکت نکرده و دچار نقصهایی در فیلمنامه میشود. تیمِ پروتاگونیستی اثر شامل الکس،راکی و مانی از پرداخت مناسبی برخوردار نیستند. آنها صرفا در حد همان تیپهای آشنا میمانند. دزدهای خردهپایی که عملا هیچ اطلاعات بدرد بخوری از آنها دریافت نمیکنیم. نه انگیزه الکس از همراهی با دونفر دیگر مشخص میشود(با توجه به سنِ پایین و فرصتهای ممکن تحصیلی_شغلی و همچنین گُنگی حضور و رابطه باپدرش) و نه مانی بغیر از چند متلک و فروش اجناس دزدی چیز دیگری برای ارائه دارد. راکی بعنوان تنها دختر این تیم نیز دمِ دستیترین مختصات را دارد. پدر خانواده را از دست داده و مادرش زن ولنگاری است و خواهر کوچکی دارد که به طبع میبایست او را از شرایط فعلی خارج کند. این چند خط تمامی تلاش فیلمنامه برای معرفی پروتاگونیستهایش است. اگرچه در دزدی ابتدایی شاهد تعویض لباس راکی و ادرار کردن مانی در خانه هستیم اما این کنش برای القای عقدهای بودن آنها کفایت نکرده و به حال خود رها میشود و دیگر هیچ تاثیری در روند ماجرا ندارد!
اما همانطور که انتظار داریم ورود این تیم به خانه نظامی سابق به منظور کسب سیصدهزار دلار ،جان تازهای به روایت میدهد. از اینجا به بعد آلوارز تمام کم کاری قبلی را با داستانی پرتنش و ترسناک جبران کرده تا برای لحظهای نتوان از آن چشم دوخت.
آنتاگونیستِ اثر انصافا موجودی مهیب و وحشی است که کشمکشها را تماشایی تر میکند. نظامی سابق که به مرور جنبههای ترسناکش را بروز میدهد. نابیناییاش را با قدرت شگفت انگیز شنوایی، لامسه و بویایی جبران کرده و درضمن هوش بالا و توان فیزیکی مثال زدنی و قدرتش در تصمیمگیریها ، جملگی او را در قواره هیولایی فرازمینی ارتقا دادهاند. هیولایی که در دل روایت هم مرتکب قتل شده و هم آدمربایی و تجاوز را به کلکسیون خویش اضافه میکند. جدا ازتلاش فیلمنامه ، انرژی و شوقی که استیفنلانگ به این آنتاگونیست بخشیده نیز ستودنی است. حرکتهای سرعتی بدن به همراه مکثهای ناگهانی و خیره شدنهایی که بر مخوف بودنش اضافه میکنند.
جدا از خودِ آنتاگونیست، خانه وی بعنوان لوکیشنِ اصلی نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. جایی که قرار است بدل به گورستانِ پروتاگونیستها شود.
آلوارز در همان لحظه ورود پروتاگونیستها به خانه مخوفِ وی با تمهید (لانگتیک) مخاطب را بافضایی دلهرهآور اشنا میکنند. دوربینی که با حرکت سوژهها وارد خانه شده و آنها را درراهروهای پرپیچ و خم و پر اتاق تعقیب کرده و گاها با مکث برروی اشیایی همچون چکُش و دیگر ابزار آلات انباری حسابی دلِ مخاطب را خالی میکند. هم در این قسمت و هم در قسمتهای بعدی، با پرهیز از دوربین روی دست با لحظاتی ملتهب دست و پنجه نرم کرده و بدور از لرزشهای پیاپی دوربین ، هر آنچه که لازم است را در قابها داریم. زمانی که پس از نخستین رویارویی قطبهای داستان و تیراندازی شکل گرفته به بیرون از خانه کات میزند و نمایی (اکستریملانگ) از خیابان سوت و کور را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بخوبی بر موضع تنهایی و بی پناهی پروتاگونیستها واقف شده و یا زمانی که جدالهای فیزیکی به اوج میرسند دوربین در نزدیکی طرفین ایستاده تا خشونت و وحشتِ مورد نظر تماما احساس شوند.
نفس نکش طبق آنچه حدس میزنیم با فرارِ راکی از این مهلکه همراه شده و البته آنتاگونیست را نیز زنده گذاشته تا عملا راه را برای قسمتهای بعدی باز بگذارد.قسمت دومی که گویا در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. اما نگارنده بشدت معتقد است که همین اثر با تمام کم و کاستیهای پرده ابتدایی ، اثری است جذاب و ترسناک که نیازی به دنباله دیگری ندارد. این نکات را شخصی میگوید که در مجموع ژانرِ ترسناک را آنچنان دنبال نکرده و علاقهای هم به ترسیدن در حین تماشای فیلم ندارد.
اما نفس نکش آنقدر تماشایی است که میتوان به راحتی به دیگران پیشنهادش کرد.
امتیاز: 7.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
امتیاز: 7.5 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نگاهی به Dont Breathe : (نفس نکش) ساخته (فدهآلوارز) اثر ترسناکِ جمع و جور و در عین حال به یاد ماندنی است که معتقدم میتواند کلاسِ درسی برای سازندگان این ژانر باشد. چرا که هم بابودجه اندکش(نزدیک ده میلیون دلار) به فروشِ چشمگیری در حد (صد و شصت میلیون دلار)…»
فصل اول چرخ زمان رو برای بار دوم دیدم شاید نظرم عوض بشه ولی باز هم شبیه یک کپی درجه ۳ از ارباب حلقه ها بود ، نمی دونم چقدر به کتاب وفادار چون نخوندنم ولی اگه کتاب هم مثل سریال باشه ، اون هم کپی آشغالی از ارباب حلقه هاست.
تنوع نژادی تو سریال حالت طنز گرفته ، برای مثال میشه در گروه خواهران جادوگر و محافظینش تنوع نژادی باشه چون از سراسر دنیا جمع شدن ولی تنوع نژادی تو یک روستای دور افتاده (قسمت اول سریال) مسخره بود ، حتی یکی از شخصیت های اصلی هندی بود در حالی که پدرش سفید پوست بود😐
اگه سریالی بود که مال ۱۰ سال پیش بود هر چقدر هم تنوع نژادی های عجیب و غریب بود باز مشکلی نبود.
ولی واقعا الان سخت دیدنش چون میدونم هدف این کار ها شعار های روز و نون به نرخ روز خوری ،همین.
این روسری کثافت چی میگفت این وسط. یکی از نماد های مهم بردگی و اسارت زنان یعنی حجاب رو عادی سازی می کردن.
کمشکمش های الکی و بی سر ته بین شخصیت ها هم مثلا قرار بود ، شخصیت سازی کنه. واقعا تو همه چی ضعیف عمل کرد به جز جلوه های ویژه .
انگار واقعا داستانی برای ارائه نداشت.
با دیدن این ها قدر رمان های مارتین و تالکین رو بیشتر میدونم. مارتین از تالکین الگو گرفت و عناصر فانتزی رو کم کرد و سیاست و واقع گرایی رو اضافه کرد و شخصیت های قابل لمس و جهانی باور پذیر با وابستگی به قانون های جهان واقعی و فانتزی ساخت . تالکین هم که دیگه نیاز به تعریف نداره در عین فانتزی بودن واقعی و منطقی بود. ولی جردن هم که برای کتاب های چرخ زمان از تالکین الگو گرفته ۱۴ جلد کتاب نوشته(البته ۳ تای آخری رو عمرش قد نداد خودش بنویسه) و با توجه به سریال (در مورد کتاب نمی تونم قضاوت کنم چون نخوندم) قشنگ مخاطب رو مسخره کردن.
من اولین سریال هایی که از آمازون دیدم دو تا از بهترین بیگ پروداکشن های تلوزیون بودن : گرند تور و مردی در قلعه ی مرتفع .
هر دو عالی و تا حدی بی نقص بودن.
اما دو اثر جدید و مهمش یعنی ارباب حلقه ها و چرخ زمان هر دو در حد هزینه ها و انتظار ها نبودن (البته ارباب حلقه ها رو می دونم سازندگان خراب کردن وگرنه منبع اقتباس که عالی ولی در مورد چرخ زمان مطلع نیستم. )
نظر خودتون رو در مورد سریال کامنت کنید ، اگه کتاب ها رو هم خوندید در موردش ما رو هم آگاه کنید.
تنوع نژادی تو سریال حالت طنز گرفته ، برای مثال میشه در گروه خواهران جادوگر و محافظینش تنوع نژادی باشه چون از سراسر دنیا جمع شدن ولی تنوع نژادی تو یک روستای دور افتاده (قسمت اول سریال) مسخره بود ، حتی یکی از شخصیت های اصلی هندی بود در حالی که پدرش سفید پوست بود😐
اگه سریالی بود که مال ۱۰ سال پیش بود هر چقدر هم تنوع نژادی های عجیب و غریب بود باز مشکلی نبود.
ولی واقعا الان سخت دیدنش چون میدونم هدف این کار ها شعار های روز و نون به نرخ روز خوری ،همین.
این روسری کثافت چی میگفت این وسط. یکی از نماد های مهم بردگی و اسارت زنان یعنی حجاب رو عادی سازی می کردن.
کمشکمش های الکی و بی سر ته بین شخصیت ها هم مثلا قرار بود ، شخصیت سازی کنه. واقعا تو همه چی ضعیف عمل کرد به جز جلوه های ویژه .
انگار واقعا داستانی برای ارائه نداشت.
با دیدن این ها قدر رمان های مارتین و تالکین رو بیشتر میدونم. مارتین از تالکین الگو گرفت و عناصر فانتزی رو کم کرد و سیاست و واقع گرایی رو اضافه کرد و شخصیت های قابل لمس و جهانی باور پذیر با وابستگی به قانون های جهان واقعی و فانتزی ساخت . تالکین هم که دیگه نیاز به تعریف نداره در عین فانتزی بودن واقعی و منطقی بود. ولی جردن هم که برای کتاب های چرخ زمان از تالکین الگو گرفته ۱۴ جلد کتاب نوشته(البته ۳ تای آخری رو عمرش قد نداد خودش بنویسه) و با توجه به سریال (در مورد کتاب نمی تونم قضاوت کنم چون نخوندم) قشنگ مخاطب رو مسخره کردن.
من اولین سریال هایی که از آمازون دیدم دو تا از بهترین بیگ پروداکشن های تلوزیون بودن : گرند تور و مردی در قلعه ی مرتفع .
هر دو عالی و تا حدی بی نقص بودن.
اما دو اثر جدید و مهمش یعنی ارباب حلقه ها و چرخ زمان هر دو در حد هزینه ها و انتظار ها نبودن (البته ارباب حلقه ها رو می دونم سازندگان خراب کردن وگرنه منبع اقتباس که عالی ولی در مورد چرخ زمان مطلع نیستم. )
نظر خودتون رو در مورد سریال کامنت کنید ، اگه کتاب ها رو هم خوندید در موردش ما رو هم آگاه کنید.
👍1👎1
نگاهی به روزِ کارگر:
حیف از تیم بازیگری و معدود لحظات جاندارِ (روزِکارگر) که در میان ضعفهای انکارناپذیر و نابخشودنی آن گم شده و خروجی نهایی را درحدِ اثری هدر شده و کمرمق تنزل داده است.
روزِ کارگری که در ابتدا بشکل درامی جنایی خودنمایی کرده و به مرور تغییر فاز داده و درامی عاشقانه را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. تغییری که متاسفانه عجولانه رخ داده و به ثمر ننشسته است. روایتی از آشنایی یک قاتلِ تحت تعقیب با یک خانواده دونفره مادر_پسری با تاکید بر روابط ایجاد شده میان آنها و...
فیلمنامه گاها چنان سهل انگار است که با خود فکر میکنیم مشغول تماشای تله فیلمی وطنی هستیم تا یک اثر سینمایی!
مثلا در همان ابتدای کار که مواجهه ناگهانی آنها در روز روشن و درمکانی عمومی رخ میدهد، چرا هیچ تلاشی از سمتِ مادر یا پسر برای رهایی از شرِ فرد مزاحم نمیبینیم؟ هیچ درخواست کمکی چه در حد اشاره بدنی یا زبانی در کار نیست و انگار خود این خانواده از مواجهه با چنین موقعیتی آنچنان هراس به دلش راه نیافته است.
در ادامه با آن ایده بستنِ مادر به صندلی مواجهیم تا مثلا صحنهسازی شده و خطرِ پناه دادن به مجرم از آنها دور شود. اولا چرا پسر بسته نمیشود؟ و دوما چه ضمانتی در کار است که اصلا همسایه یا نیروی پلیس به خانه ورود کند تا خودِ صحنه سازی معنا و مفهوم پیدا کند؟ در محلهای به این خلوتی این ایده به چه کار میآید؟
متوجه این نکته هستم که روایت میبایست تقابل مجرم با مادر را از حالت ترس به احترام و عشق سوق دهد. اما چگونگی این امر بسیار مهم است.طبیعتا لحنِ رئالیستی اثر میطلبید که این تغییر به مرور و ملموس رخ دهد نه اینکه در همان ابتدای ورود ، مجرم را مشغول تمیزکردن و تعمیر خانه و رسیدگی به امور روزمره ببینیم! وقتی هنوز شناخت و دلبستگی شکل نگرفته ،چگونه میتوان چنین کنشهایی را باور کرد؟
مگر نه اینکه از همان ابتدا در اخبار تلویزیونی در مورد فرارِ مجرم اطلاع رسانی شده و حتی تصویرش را پخش میکنند؟ پس چرا او هرروز با خیالی آسوده به حیاط میرود و به تعمیر ماشین یا رسیدگی به گیاهان و سقف و... مشغول میشود؟ با آسودگی لیوان قهوه را هنگام فعالیت میپذیردو انگار نه انگار تحتِ تعقیب است و امکان شناساییاش هست!
فیلم جدا از پیرنگِ اصلی دارای خرده پیرنگی نیز هست که به رابطه پسر و دختر همکلاسیاش میپردازد. از آنجا که پسر بعنوان راوی نیز شناخته میشود پس میتوان انتظار داشت که این خرده پیرنگ نیز حضور تاثیرگذارتری در روایت داشته باشد که هرگز چنین نمیشود. آشکارا عشقِ اول دردوران نوجوانی از آنهایی است که تمرکز و پرداخت بیشتری میطلبید که آنهم کمجان است!
روایت قرار است تا خلا عاطفی_جنسی شخصیتها را مهم شمرده و آنرا عامل اتصالشان به یکدیگر قلمداد کند. طبیعتا زن جوانی که مدتهاست از همسرش جدا شده و بنا بر افسردهحالیاش با مردی در ارتباط نبوده با این خلا درگیر است. اما علتِ آن دیالوگهای روی تاب با پسر مبنی بر روابطِ جنسی و تاثیرات جسمی_روحی آن چیست؟ چرا اینقدر مستقیم و بیپرده با پسر نوجوانش مطرح میکند؟ یا نمایی در اوایل روایت که کنار پسر ایستاده و شلوار پوشیدنِ او را مینگرد. این مدل میزانسن برای چیست؟ مثلا عقده اُدیپی در کار است؟ یا رابطه خودمانیِ مادر و پسری است؟ گویی فیلمساز گوشه چشمی به این مدل روابط داشته اما جرات ورود به آنرا هرگز. اشارههایی که معتقدم حذفشان نیز خدشهای به اثر وارد نمیکرد.
کشِ آمدن روایت بعد از دستگیری مجرم و نمایش گذرِ زمان (۲۵سال) و آن گریمِ غیر قابلِ باور شخصیتهای زن و مرد را چه کنیم؟ گریمی که نهایتا گذرِ ۱۵ سال یا همین حدود را نمایش میدهد نه ۲۵ سال را... با توجه به سنِ این دو در حین دستگیری در پایان میبایست به مراتب شکستهتر از آنچه در اثرمیبینیم ، باشند که هرگز چنین نیستند!
کیتوینسلت و جاشبرولین مثلِ همیشه خوبند و باورپذیر. لحظه ورودِ ناگهانی زنِ همسایه به خانه در دقایق پایانی که با تدوینی موازی به حضورِ مادر و پسر در بانک و تلاشآنها برای بستنِ حساب، وصل میشود ، تنش و التهاب را ولو برای اندک دقایقی در اثر جاری نموده و موجب میشود پیگیری ماجرا برایمان جذابتر جلوه کند. همچنین نحوه نمایش اوجِ ماجرا با حضورِ پلیس و اجرای همان ایده بستن خانواده به صندلی (بر خلافِ ابتدای کار که توجیه قابلِ قبولی نداشت) در این بخش جواب داده و همذاتپنداری به موقعی را موجب شده است. چرا که هیچکدام از پلیسها از حسی که میانِ اینهاست خبر نداشته و تنها به انجام وظیفه مشغول شده و اشک و حسرتِ مادر_پسر را از سرِ اضطراب میدانند نه عشق. مواردی که معتقدم اثر را نجات نداده و روزِ کارگر را بدل به اثری کرده که بسرعت از یادها خواهد رفت.
امتیاز : 3 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
حیف از تیم بازیگری و معدود لحظات جاندارِ (روزِکارگر) که در میان ضعفهای انکارناپذیر و نابخشودنی آن گم شده و خروجی نهایی را درحدِ اثری هدر شده و کمرمق تنزل داده است.
روزِ کارگری که در ابتدا بشکل درامی جنایی خودنمایی کرده و به مرور تغییر فاز داده و درامی عاشقانه را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. تغییری که متاسفانه عجولانه رخ داده و به ثمر ننشسته است. روایتی از آشنایی یک قاتلِ تحت تعقیب با یک خانواده دونفره مادر_پسری با تاکید بر روابط ایجاد شده میان آنها و...
فیلمنامه گاها چنان سهل انگار است که با خود فکر میکنیم مشغول تماشای تله فیلمی وطنی هستیم تا یک اثر سینمایی!
مثلا در همان ابتدای کار که مواجهه ناگهانی آنها در روز روشن و درمکانی عمومی رخ میدهد، چرا هیچ تلاشی از سمتِ مادر یا پسر برای رهایی از شرِ فرد مزاحم نمیبینیم؟ هیچ درخواست کمکی چه در حد اشاره بدنی یا زبانی در کار نیست و انگار خود این خانواده از مواجهه با چنین موقعیتی آنچنان هراس به دلش راه نیافته است.
در ادامه با آن ایده بستنِ مادر به صندلی مواجهیم تا مثلا صحنهسازی شده و خطرِ پناه دادن به مجرم از آنها دور شود. اولا چرا پسر بسته نمیشود؟ و دوما چه ضمانتی در کار است که اصلا همسایه یا نیروی پلیس به خانه ورود کند تا خودِ صحنه سازی معنا و مفهوم پیدا کند؟ در محلهای به این خلوتی این ایده به چه کار میآید؟
متوجه این نکته هستم که روایت میبایست تقابل مجرم با مادر را از حالت ترس به احترام و عشق سوق دهد. اما چگونگی این امر بسیار مهم است.طبیعتا لحنِ رئالیستی اثر میطلبید که این تغییر به مرور و ملموس رخ دهد نه اینکه در همان ابتدای ورود ، مجرم را مشغول تمیزکردن و تعمیر خانه و رسیدگی به امور روزمره ببینیم! وقتی هنوز شناخت و دلبستگی شکل نگرفته ،چگونه میتوان چنین کنشهایی را باور کرد؟
مگر نه اینکه از همان ابتدا در اخبار تلویزیونی در مورد فرارِ مجرم اطلاع رسانی شده و حتی تصویرش را پخش میکنند؟ پس چرا او هرروز با خیالی آسوده به حیاط میرود و به تعمیر ماشین یا رسیدگی به گیاهان و سقف و... مشغول میشود؟ با آسودگی لیوان قهوه را هنگام فعالیت میپذیردو انگار نه انگار تحتِ تعقیب است و امکان شناساییاش هست!
فیلم جدا از پیرنگِ اصلی دارای خرده پیرنگی نیز هست که به رابطه پسر و دختر همکلاسیاش میپردازد. از آنجا که پسر بعنوان راوی نیز شناخته میشود پس میتوان انتظار داشت که این خرده پیرنگ نیز حضور تاثیرگذارتری در روایت داشته باشد که هرگز چنین نمیشود. آشکارا عشقِ اول دردوران نوجوانی از آنهایی است که تمرکز و پرداخت بیشتری میطلبید که آنهم کمجان است!
روایت قرار است تا خلا عاطفی_جنسی شخصیتها را مهم شمرده و آنرا عامل اتصالشان به یکدیگر قلمداد کند. طبیعتا زن جوانی که مدتهاست از همسرش جدا شده و بنا بر افسردهحالیاش با مردی در ارتباط نبوده با این خلا درگیر است. اما علتِ آن دیالوگهای روی تاب با پسر مبنی بر روابطِ جنسی و تاثیرات جسمی_روحی آن چیست؟ چرا اینقدر مستقیم و بیپرده با پسر نوجوانش مطرح میکند؟ یا نمایی در اوایل روایت که کنار پسر ایستاده و شلوار پوشیدنِ او را مینگرد. این مدل میزانسن برای چیست؟ مثلا عقده اُدیپی در کار است؟ یا رابطه خودمانیِ مادر و پسری است؟ گویی فیلمساز گوشه چشمی به این مدل روابط داشته اما جرات ورود به آنرا هرگز. اشارههایی که معتقدم حذفشان نیز خدشهای به اثر وارد نمیکرد.
کشِ آمدن روایت بعد از دستگیری مجرم و نمایش گذرِ زمان (۲۵سال) و آن گریمِ غیر قابلِ باور شخصیتهای زن و مرد را چه کنیم؟ گریمی که نهایتا گذرِ ۱۵ سال یا همین حدود را نمایش میدهد نه ۲۵ سال را... با توجه به سنِ این دو در حین دستگیری در پایان میبایست به مراتب شکستهتر از آنچه در اثرمیبینیم ، باشند که هرگز چنین نیستند!
کیتوینسلت و جاشبرولین مثلِ همیشه خوبند و باورپذیر. لحظه ورودِ ناگهانی زنِ همسایه به خانه در دقایق پایانی که با تدوینی موازی به حضورِ مادر و پسر در بانک و تلاشآنها برای بستنِ حساب، وصل میشود ، تنش و التهاب را ولو برای اندک دقایقی در اثر جاری نموده و موجب میشود پیگیری ماجرا برایمان جذابتر جلوه کند. همچنین نحوه نمایش اوجِ ماجرا با حضورِ پلیس و اجرای همان ایده بستن خانواده به صندلی (بر خلافِ ابتدای کار که توجیه قابلِ قبولی نداشت) در این بخش جواب داده و همذاتپنداری به موقعی را موجب شده است. چرا که هیچکدام از پلیسها از حسی که میانِ اینهاست خبر نداشته و تنها به انجام وظیفه مشغول شده و اشک و حسرتِ مادر_پسر را از سرِ اضطراب میدانند نه عشق. مواردی که معتقدم اثر را نجات نداده و روزِ کارگر را بدل به اثری کرده که بسرعت از یادها خواهد رفت.
امتیاز : 3 از 10
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
#پیشنهاد_سریال
#نقد_سریال
gangs of London 2020 - present
خالق : گارث اونس ،مت فلانری
بازیگران: جو کول ، سوپ دیریثو ،لوسین مساماتی ، میشل فرلی ، مارک لوییس جونز
ژانر: جنایی ، درام ، گانسگتری
تعداد فصل : ۲
تعداد قسمت : ۱۷
مقدمه : سریال در مورد درگیری های گروه های مختلف جنایت کار در شهر لندن است که در تلاش هستند قدرت و قلمرو تجاری خورد را گسترش دهند.
در لندنی که این سریال به نمایش میگذارد، اثری از بناهای تاریخی و معروف این شهر نیست، بااینحال در سبک معماری خانهها و بناها گرفته، تا هوای نیمه ابری و ماشینها، میتوان تار و پود این شهر قدیمی و زیبا را دید و حتی حال و هوای متفاوت محلهها و بخشهای مختلف آن را مشاهده کرد. لندن به واسطهی برخورداری از جامعهی چند فرهنگ و نژاد بزرگ خود، پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به محل رویارویی و تصادم گنگها و گروههای مختلف را دارد. آلبانیاییها، کردها، پاکستانیها و چینیها بخشی از جوامع حاضر در گنگز آف لندن که هر کدام در محله و قلمرو خاص خود سکنی دارند؛ همگذری فرهنگ انگلیس و مردم این کشورها را میتوان به خوبی در طراحی لوکیشن مشاهده کرد و همین مسئله به واقع گرایی، زیبایی و جذابیت کمکی قابلتوجه کرده است.
این واقع گرایی و فضای سرد محیط و میزانسن به خوبی به وضعیت داستان و وضعیت روحی شخصیت های اصلی هماهنگ است و به خوبی بر بیننده اثر می کند. رنگ پردازی های سرد به خصوص در فصل اول وضعیت روحی خانواده را بعد از کشته شدن پدر به خوبی منتقل می کند.
شخصیت مثبتی در سریال وجود ندارد و به همین دلیل خشونت بالای سریال بیننده را نمی رنجاند .
شخصیت ها پرداخت خوبی دارند و بازی بازیگر ها هم قابل قبول است .
مهم ترین ضعف سریال به نظر من هم طولانی بودن صحنه های اکشن است. صحنه های اکشن بیش از حد نیاز طولانی هستند و درگیری هایی که می توان در زمان کوتاه تری به اجرا در آیند سکانس طولانی را با تصویر می کشد. البته با توجه به سابقه ی خالقان اثر که فیلم اکشن raid را در کارنامه دارند وجود صحنه های اکشن طولانی دور از انتظار نیست. البته اکشن و خشونت سریال بی هدف و فقط برای هیجانی کردن مخاطب نیست ، همین پرداخت خوب به اهداف خشونت از نقاط قوت سریال است.
شخصیت ها خشونتی را به تصویر می شکند که دلیلی برای طرفداری از شخصیت یا گروهی برای مخاطب باقی نمی گذارند.
از همه مهم تری غافل گیر کننده و غیر کلیشه ای بودن سریال است که با یک پایان بندی عجیب و غیر قابل پیش بینی در فصل اول مخاطب را تشنه ی دیدن فصل دوم میکند.
اگر به سریال های خشن و گانگستری مثل سانز آف آنارچی و بنشی علاقه دارید دیدن این سریال را از دست ندهید.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
gangs of London 2020 - present
خالق : گارث اونس ،مت فلانری
بازیگران: جو کول ، سوپ دیریثو ،لوسین مساماتی ، میشل فرلی ، مارک لوییس جونز
ژانر: جنایی ، درام ، گانسگتری
تعداد فصل : ۲
تعداد قسمت : ۱۷
مقدمه : سریال در مورد درگیری های گروه های مختلف جنایت کار در شهر لندن است که در تلاش هستند قدرت و قلمرو تجاری خورد را گسترش دهند.
در لندنی که این سریال به نمایش میگذارد، اثری از بناهای تاریخی و معروف این شهر نیست، بااینحال در سبک معماری خانهها و بناها گرفته، تا هوای نیمه ابری و ماشینها، میتوان تار و پود این شهر قدیمی و زیبا را دید و حتی حال و هوای متفاوت محلهها و بخشهای مختلف آن را مشاهده کرد. لندن به واسطهی برخورداری از جامعهی چند فرهنگ و نژاد بزرگ خود، پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به محل رویارویی و تصادم گنگها و گروههای مختلف را دارد. آلبانیاییها، کردها، پاکستانیها و چینیها بخشی از جوامع حاضر در گنگز آف لندن که هر کدام در محله و قلمرو خاص خود سکنی دارند؛ همگذری فرهنگ انگلیس و مردم این کشورها را میتوان به خوبی در طراحی لوکیشن مشاهده کرد و همین مسئله به واقع گرایی، زیبایی و جذابیت کمکی قابلتوجه کرده است.
این واقع گرایی و فضای سرد محیط و میزانسن به خوبی به وضعیت داستان و وضعیت روحی شخصیت های اصلی هماهنگ است و به خوبی بر بیننده اثر می کند. رنگ پردازی های سرد به خصوص در فصل اول وضعیت روحی خانواده را بعد از کشته شدن پدر به خوبی منتقل می کند.
شخصیت مثبتی در سریال وجود ندارد و به همین دلیل خشونت بالای سریال بیننده را نمی رنجاند .
شخصیت ها پرداخت خوبی دارند و بازی بازیگر ها هم قابل قبول است .
مهم ترین ضعف سریال به نظر من هم طولانی بودن صحنه های اکشن است. صحنه های اکشن بیش از حد نیاز طولانی هستند و درگیری هایی که می توان در زمان کوتاه تری به اجرا در آیند سکانس طولانی را با تصویر می کشد. البته با توجه به سابقه ی خالقان اثر که فیلم اکشن raid را در کارنامه دارند وجود صحنه های اکشن طولانی دور از انتظار نیست. البته اکشن و خشونت سریال بی هدف و فقط برای هیجانی کردن مخاطب نیست ، همین پرداخت خوب به اهداف خشونت از نقاط قوت سریال است.
شخصیت ها خشونتی را به تصویر می شکند که دلیلی برای طرفداری از شخصیت یا گروهی برای مخاطب باقی نمی گذارند.
از همه مهم تری غافل گیر کننده و غیر کلیشه ای بودن سریال است که با یک پایان بندی عجیب و غیر قابل پیش بینی در فصل اول مخاطب را تشنه ی دیدن فصل دوم میکند.
اگر به سریال های خشن و گانگستری مثل سانز آف آنارچی و بنشی علاقه دارید دیدن این سریال را از دست ندهید.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
Forwarded from Living with Cinema🎥
کوتاه با A Tale Of Two Sisters :
(داستانِ دوخواهر) به مهمترین وظیفهاش که همان ترساندنِ مخاطب است به خوبی عمل کرده و در برخی لحظات انصافا سنگِ تمام میگذارد. ورودِ دزدکی و شبانه به اتاقِ دختران در ابتدای روایت یا سکانسِ هولناک مواجهه پروتاگونیست با زنِ سبز پوش با آن هیبت هیولاییاش و تنش سرِ میز شام و نمای کوتاه از حضورِ دختر زیرِ سینک طرفشویی از این قبیل موارد به یادماندنی هستند.
مواردی که به کمک زومها و تراولینگهای سرعتی دوربین و کاتهای ناگهانی به ثمر نشستهاند و مخاطب را تا مرزِ سکته پیش میبرند.
فیلم به نسبتِ سال تولیدش از موضوع بکری برخوردار است. گرچه مخاطب امروزی که (عنکبوت، هویت، پنجره مخفی، جزیره شاترو...) را دیده، میتواند بنا بر روایتی از pov یک بیمارِ روانی ، اصلِ ماجرا را حدس زده و با آن غافلگیری پایانی جا نخورد.
ای کاش فیلمساز آن پرده نهایی را هم کمی جدیتر میگرفت و روابط و انگیزه شخصیتها را بیشتر باز میکرد. زنِ پرستار بر چه اساس واژگونی کمد را پنهان میکند تا آن تراژدی رقم بخورد؟ مشکلش با دخترِ کوچک چیست؟ اگر حادثه در اتاق همسرِ دکتر رخ میداد ، میشد این پنهان کاری را پای حسادت زنانه گذاشت اما دختر چه نقشی این وسط دارد؟ یا اصلا عمدی در کار نبوده و صرفا بحثِ شوکِ ناگهانی در میان است؟ در هردو حال آن پنهان کاری (که اتفاقا تمامِ مصیبتها نیز از آن آغاز میشود) توجیهی ندارد.
داستانِ دوخواهر اثر قابل احترامی است که بدونِ اغراق و زیادهروی، لحظات ترسناکش را بتصویر میکشد و موجب میشود پس از تماشایش با خاطری ناآسوده از کمدهای خانه استفاده کنیم.
امتیاز : 7.5 از 10
امیدسلیمی
@livibc
#یادداشت
(داستانِ دوخواهر) به مهمترین وظیفهاش که همان ترساندنِ مخاطب است به خوبی عمل کرده و در برخی لحظات انصافا سنگِ تمام میگذارد. ورودِ دزدکی و شبانه به اتاقِ دختران در ابتدای روایت یا سکانسِ هولناک مواجهه پروتاگونیست با زنِ سبز پوش با آن هیبت هیولاییاش و تنش سرِ میز شام و نمای کوتاه از حضورِ دختر زیرِ سینک طرفشویی از این قبیل موارد به یادماندنی هستند.
مواردی که به کمک زومها و تراولینگهای سرعتی دوربین و کاتهای ناگهانی به ثمر نشستهاند و مخاطب را تا مرزِ سکته پیش میبرند.
فیلم به نسبتِ سال تولیدش از موضوع بکری برخوردار است. گرچه مخاطب امروزی که (عنکبوت، هویت، پنجره مخفی، جزیره شاترو...) را دیده، میتواند بنا بر روایتی از pov یک بیمارِ روانی ، اصلِ ماجرا را حدس زده و با آن غافلگیری پایانی جا نخورد.
ای کاش فیلمساز آن پرده نهایی را هم کمی جدیتر میگرفت و روابط و انگیزه شخصیتها را بیشتر باز میکرد. زنِ پرستار بر چه اساس واژگونی کمد را پنهان میکند تا آن تراژدی رقم بخورد؟ مشکلش با دخترِ کوچک چیست؟ اگر حادثه در اتاق همسرِ دکتر رخ میداد ، میشد این پنهان کاری را پای حسادت زنانه گذاشت اما دختر چه نقشی این وسط دارد؟ یا اصلا عمدی در کار نبوده و صرفا بحثِ شوکِ ناگهانی در میان است؟ در هردو حال آن پنهان کاری (که اتفاقا تمامِ مصیبتها نیز از آن آغاز میشود) توجیهی ندارد.
داستانِ دوخواهر اثر قابل احترامی است که بدونِ اغراق و زیادهروی، لحظات ترسناکش را بتصویر میکشد و موجب میشود پس از تماشایش با خاطری ناآسوده از کمدهای خانه استفاده کنیم.
امتیاز : 7.5 از 10
امیدسلیمی
@livibc
#یادداشت
👍3
Forwarded from Living with Cinema🎥
درمانِ (کیوشیکوروساوا) تریلر روانشناختی_ترسناکی است که رویکردی آیرونیک سر تا پایش را فراگرفته است.
روایتی نامتعارف از کشمکش میان پلیس و مجرم بشکلی که تمام جزییاتش برخلاف پیشزمینههای فکری مخاطب رخ میدهند.
دانشجویِ سابق روانشناسی تحتِ تاثیر استادی روانپریش دست به هیپنوتیزم و ترغیبِ مردم برای انجام قتلهایی فجیع زده(مردمی که تا قبل از ملاقات با وی همگی زندگی کاملا عادی داشتهاند) و بدون کوچکترینِ منفعت مادی صرفا در پیِ گسترش شر و تباهی است و پلیس و پزشکان نیز اگرچه سالم و قانونمند بنظر میرسند اما در مواجهه با این اهریمن، مسیر تاریکی را پیش میگیرند.مخاطب در مواجهه با چنین اثر تلخ و دیوانهای واژه درمان را بیمعنی و فاقدِ کارکردی مفید دانسته، چرا که شر میتازد و هیچ تضمینی برای درمانش نیست!
استیصال و توهم به مرور جای واقعیت و آرامش ابتدایی را گرفته و تشخیص خیر از شر دشوارتر میشود. فیلمساز عملا به تلاش جامعه مدرن برای کنکاش در اهریمنهای امروزی پوزخند زده و فرجامی روشن را زیر سوال میبرد.
چرا که در نهایت ، همسر و همکارِ پروتاگونیست نیز قربانی شده درحالیکه ظنِ اصلی ما به خودِ اوست.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
روایتی نامتعارف از کشمکش میان پلیس و مجرم بشکلی که تمام جزییاتش برخلاف پیشزمینههای فکری مخاطب رخ میدهند.
دانشجویِ سابق روانشناسی تحتِ تاثیر استادی روانپریش دست به هیپنوتیزم و ترغیبِ مردم برای انجام قتلهایی فجیع زده(مردمی که تا قبل از ملاقات با وی همگی زندگی کاملا عادی داشتهاند) و بدون کوچکترینِ منفعت مادی صرفا در پیِ گسترش شر و تباهی است و پلیس و پزشکان نیز اگرچه سالم و قانونمند بنظر میرسند اما در مواجهه با این اهریمن، مسیر تاریکی را پیش میگیرند.مخاطب در مواجهه با چنین اثر تلخ و دیوانهای واژه درمان را بیمعنی و فاقدِ کارکردی مفید دانسته، چرا که شر میتازد و هیچ تضمینی برای درمانش نیست!
استیصال و توهم به مرور جای واقعیت و آرامش ابتدایی را گرفته و تشخیص خیر از شر دشوارتر میشود. فیلمساز عملا به تلاش جامعه مدرن برای کنکاش در اهریمنهای امروزی پوزخند زده و فرجامی روشن را زیر سوال میبرد.
چرا که در نهایت ، همسر و همکارِ پروتاگونیست نیز قربانی شده درحالیکه ظنِ اصلی ما به خودِ اوست.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
👍2
پل شریدر(نویسنده TAXI DRIVER و Raging bull): این همه سرو صدا برای سریال بیاهمیت The Last Of Us را درک نمیکنم!
"به من گفتن برو ببینش بهترین سال است ،دیدمش بعد نیم ساعت نگذشته زامبی ها ریختن تو خیابون ، برای همین خاموشش کردم، ولی دوستم مخالف بود گفت ببین قسمت سه مهم تره دیدم به قسمت سوم رسیدم، یک ملودرام فوقالعاده کماهمیت و همجنسگرایانه میان دو مردکه اقدام به اتانازی میکنند بود دست کم زامبی وجود نداشت. چه نکتهای که این سریال رو خاص میکنه که من درک نکردم؟"
"به من گفتن برو ببینش بهترین سال است ،دیدمش بعد نیم ساعت نگذشته زامبی ها ریختن تو خیابون ، برای همین خاموشش کردم، ولی دوستم مخالف بود گفت ببین قسمت سه مهم تره دیدم به قسمت سوم رسیدم، یک ملودرام فوقالعاده کماهمیت و همجنسگرایانه میان دو مرد
👎9👍2