🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
فهرست نامزدهای اسکار ۲۰۲۳ شگفتی چندانی ندارد. از دیروز که فهرست منتشر شده، بیشترین واکنش‌ها به ۱۱ نامزدی همه چیز همه جا همزمان (دنیل کوان، دنیل شاینرت) است که بدیهی است لزوماً به‌معنای دریافت همه‌ی این جوایز نیست و شاید این فیلم فقط یکی از ۱۱ جایزه را برنده شود.

با اعلام این فهرست و هم‌چنین مشخص‌شدن نتیجه‌ی رأی دیگر مراسم‌هایی که در هفته‌های اخیر برگزار شد، قطعی به نظر می‌رسد که بلوند (اندرو دومنک)‌ یکی از شکست‌خورده‌ترین پروژه‌های سال است، بابل (دیمین شزل) در هیچ‌کدام از رشته‌های اصلی نامزد نشده و تقریباً کنار گذاشته شده، نهنگ (دارن آرونوفسکی)، برفک (نوآ بامبک)، پسر (فلورین زلر) و باردو (الخاندرو گ. ایناریتو) هم در رشته‌های بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه نادیده گرفته شده‌اند.

حذف عزم رفتن (پارک چان ووک) از فهرست ۵ نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان بیش از قبل نشان می‌دهد سلیقه‌ی داورها با فیلم‌هایی که به مسائل روز (شما بخونید شعار) بی‌اعتنا باشند هم‌خوانی ندارد. فعلاً با داورانی سر و کار داریم که فیلم‌نامه‌ی تاپ گان: ماوریک را یکی از ۵ فیلم‌نامه‌ی برتر سال تشخیص می‌دهند و به‌نظرشان فیلم‌نامه‌ی گلس آنین سرشار از نوآوری است و می‌تواند یکی از ۵ فیلم‌نامه‌ی سال باشد اما فیلم پارک چان ووک را می‌شود اساساً کنار گذاشت.

با توجه به این فهرست و با در نظر گرفتن مجموعه‌ی شرایط، کماکان خانواده ی فیبلمن (استیون اسپیلبرگ) بیشترین شانس را برای دریافت جوایز اصلی دارد اما نه به‌طور مطلق. چون فیلمی نیست که همه‌ی خواسته‌های طیف رأی‌دهندگان را برآورده کرده باشد. تصور می‌کنم فیلم آقای اسپیلبرگ اگر هم برنده‌ی اصلی شب برگزاری مراسم باشد با رأیی شکننده به پیروزی می‌‌رسد. مثلث اندوه (روبن اوستلاند) رأی اندکی نخواهد داشت، بنشی های اینی ریشمن (مارتین مک‌دونا) و تار (تاد فیلد) هم رقبای کم‌اهمیتی نیستند. نمی‌‌شود با اطمینان گفت هیچ‌کدام شانسی برای بردن جایزه‌ی بهترین فیلم ندارند.

و البته که حواس‌مان هست سال به سال، فاصله‌ی فهرست شخصی سینمادوستان با منتخب‌های مراسم‌های مختلف بیش از همیشه می‌شود.

از کانال حسین معززی‌نیا👏👌
Forwarded from Living with Cinema🎥
پرنسس مونونوکه از شاهکارهای میازاکی بار دیگر بر شکوه و عظمت دنیای انیمه با اتکا بر تلفیق اکشن، فانتزی، ادونچر تاکید میکند.

اثری تماشایی که با الگوی سفرِ قهرمان همراه شده تا در دل این سفر و کشمکش میان قهرمان و افراد شرور ، به درونمایه‌هایی همچون احترام به طبیعت، تقبیح جنگ و خشونت رسیده و در کنار سرگرم کنندگی ، محتوای درخور توجهی را نیز ارائه دهد.
مطابق انتظار میازاکی در خلق جهانی مرموز و پیچیده و پرجزییات موفق عمل نموده و ضمن رعایت قواعد درام به فانتزی خیره کننده‌ای نیز میرسد.
مهمترین دستاورد اثر در جهان‌بینی خالق نهفته است. جایی که میازاکی در دل اکشن‌ها به ورطه قتل‌عام همه جانبه و هیجانهای مدِروز نیفتاده و تلاش برای برقراری صلح را پیشنهاد میکند. قهرمانش از همان دقایق ابتدایی و مواجهه با آن گراز طلسم‌شده تا کشمکش با مزدوران و درنهایت در نقطه اوج داستان، همواره برای صلح میکوشد و میانِ دوجبهه خشمِ طبیعت و منفعت‌طلبی انسانها ایستاده و در نهایت با ایمان و اراده‌ای مثال زدنی شر را از این جهان دور میکند.

امیدسلیمی


@livibc

#توئیت
Forwarded from Living with Cinema🎥
کوتاه با عنکبوت: 

معتقدم آثار متوسطِ غولهای هنر هفتم(از جمله دیویدکراننبرگ) نیز قابل تامل بوده و دستِ کم ارزش یک‌مرتبه وقت گذاشتن را دارند.

عنکبوت جز اولین ساخته‌های کراننبرگ در هزاره جدید است و به طبع با دوری از (هارور‌سای‌فای‌های) خاصِ خودش یا آثاری که در فضای سورئالیستی روایت میشدند، اینبار در قالبی تماما رئالیستی، همان دغدغه‌هایی نظیر خشونت، سکس و انسانِ گرفتار در محیطی خشن و جنون آمیز را پیگیری میکند. مدلی از فیلمسازی که بعدتر نیز در آثاری همچون (تاریخی از خشونت، وعده‌های شرقی و...)  ادامه پیدا کرد.

عنکبوت جز آن دسته از آثاری است که اصطلاحا برگ برنده خود را مدیونِ غافلگیری پایانی‌شان هستند. نکته‌ای که معتقدم متاسفانه به ضررش تمام شده و فیلمساز نتوانسته بشکل قابل قبولی از آن بهره ببرد.


عنکبوت تماما از pov شخصیتی روایت شده که دارای بیماری اسکیزوفرنی حاد بوده و این روایت اول شخص خود به خود مخاطب را نسبت به وقایعی که دیده ، دچار شک و تردید نموده واصطلاحا این (راوی غیرقابل اعتماد) موجب شده تا از همان اواسط روایت، این فرضیه که خودِ او عامل تمام مشکلات بوده و دیگران(از جمله پدرش) خطای بزرگی مرتکب نشده‌اند ،قوت گرفته و دست آخر نیز همین فرضیه محقق شود! 
جدا از این نکته نحوه میزانسن‌دهی در سکانس قتلِ مادر و رفتار عجیب و خونسردِ پدر و زنِ فاحشه پس از این مهم نیز به فرضیه مذکور دامن میزند.
قتل بسرعت رخ داده و جسد در کمترین زمان ممکن دفن شده و زندگی از سر گرفته میشود! آشکارا میتوان با همین روایت عجیب بر دروغ بودن آن، اطمینان حداکثری یافت. 

به علاوه اینکه روایت هرچقدر در نمایش رابطه مادر_پسری موفق است در طرف مقابل رابطه پدر_پسری و زن و شوهری درخور توجه‌ای نساخته و تصویر شخصیتِ پدر چیزی نیست به جز مردی هوسباز و خیانتکار  که آن‌هم مربوط به توهمات بوده و ابدا علت سردی‌اش با همسر و پسر را درک نمیکنیم.

 

عنکبوت از بازی درخورتوجه رالف‌فاینس در نقش اصلی بهره میبرد. نقشی چالش‌برانگیز که مدل نگاه، ایستادن ، راه رفتن و دیالوگ گفتن خاصِ خودش را میطلبد و فاینس این نقش را بلعیده و درخشان اجرایش کرده است. حضور پررنگ عقده اُدیپ در روایت و موتیف‌هایی نظیر طنابها و داربستهای فلزی که همگی شبکه تارعنکبوت را یادآوری میکنند و سوژه را محصورِ خود کرده‌اند(استعاره‌ای از ذهن پریشان و از هم گسیخته فاینس که زیستش را تحت تاثیر قرار داده‌اند) و تلاش‌هایی برای بیرون آوردن وسایل شخصی از داخل شلوار که آشکارا عملِ خودارضایی را تداعی کرده و بر خلاهای جنسی‌اش تاکید دارند و روایتی که به درستی مدام میان تصاویر ذهنی و عینی در جریان بوده (تاجایی که گاها نمیتوان بشکلی قاطع در مورد اینکه در کدام دسته جای میگیرند نظر داد) کششی قابل توجه در مخاطب ایجاد میکنند و از نکات قابل توجه اثر به شمار میروند. اما تمام این نکات مثبت برای خالقِ اسکنرز، مگس و تاریخی از خشونت ، کفایت نکرده و انتظارم همواره از یکی از هنرمندان کهنه‌کار و مولفِ تاریخ سینما بیشتر از اینهاست.

امتیاز : 6 از 10 
@livibc 

امیدسلیمی 

#یادداشت




 
Forwarded from Living with Cinema🎥
(نیمروز ، ظهرِداغ) یا هرترجمه‌ای که بتوان برایش درنظرگرفت ،انصافا وسترنی است استخوان‌دار و جذاب که خوشبختانه گذر زمان، ذره‌ای از اهمیتش نکاسته و هنوز هم زنده و سرپا جلوه میکند.

روایتی تماشایی از تنهایی یک کلانتر در مواجهه با دشمنی قدیمی. تنهایی که در تاروپودِ اثر رخنه کرده و تماما حس میشود.

از همان ابتدای روایت که زنِ کلانتر تنها چنددقیقه پس از مراسم ازدواج سازِ رفتن کوک میکند تا شهروندان منفعت‌طلب و غیر قابل اعتماد و مردان دستگاه قضا و امنیتی که هیچ کنش مثبتی از آنها سر نمیزند و... جملگی موجب میشوند تا کلانتری که تا دمِ مرگ پای شرافت و نجات شهرش میماند در انتها، ستاره فلزی را از جا کنده و پس از اتمام ماموریتش، رفتن را بجای ماندن انتخاب کند.قهرمانی که پای آرمانش ایستاده اما گویی زمانه عوض شده و حزبِ باد بودن بدل به عادت همگان گشته است.

کارگردانی (زینه‌مان) نیز ستودنی است. از میزانسن دهی در کافه و کلیسا که نوع قرارگیریِ کلانتر و باقی مردم بر تنهایی و بی پناهی او تاکید دارند تا دکوپاژِ قبل از دوئل که با اوج گیری موسیقی ، کات خوردن پیاپیِ نماها بین چهره‌های نگران مردم و خیابان خلوت(محلِ دوئل) و نزدیک شدن آرام دوربین به صندلیِ خالی آنتاگونیست(که تا اینجای روایت هنوز او را ندیده‌ایم) همراه گشته تا التهاب را به اوج برساند و یا دوربینی که در خیابان خود رابالا کشیده تا کلانتر را در نمایی اکستریم‌لانگ شات بگیرد و بر تنهایی و وخامت شرایط تاکید کند، از موارد قابل توجه کارگردانی بشمار میروند.

جدا از نکات فوق، بازی(گری‌کوپر) با اتکا به میمیکِ چهره نیز چشمگیر است. غم و ناامیدی جانسوزی در چشمانش آشکار بوده که به هرچه سمپاتی بیشتر با وی کمک شایانی میکند.

اثری که هم داستانش را از همان اُپنینگ بر پایه تعلیق و ضرب‌الاجل زمانی، تعریف میکند و هم به شخصیتها و روابط‌شان بها میدهد. یک وسترنِ عالی .

امیدسلیمی

@livibc      

#توئیت
#پیشنهاد_فیلم
#نقد_فیلم
tar 2022
کارگردان : تاد فیلد
نویسنده : تاد فیلد
بازیگران : کیت بلانشت ، نوئمی مرلان ، نینا هوس ، سوفی کائور

ژانر : درام

مقدمه: در تار، کیت بلانشت نقش شخصیت اصلی، آهنگساز و رهبر تخیلی ارکستر مشهور جهان «لیدیا تار» را بازی می‌کند که در زمانی که در حرفه‌اش در آستانه رسیدن به اوج است، اشتباهات مبهم او آشکار می‌شود؛ این اتفاق شروع یک چالش فرهنگی اجتماعی و شخصیتی است که این فیلم پیرامون آن حرف‌های جدی خود را در چارچوب طنزی سرد بیان می‌کند.

داستانی از قدرت، استعداد و منیت، کیت بلانشت بی عیب و نقص را در یکی از بهترین نقش آفرینی هایش میبینیم: لیدیا تار، آهنگساز و رهبر ارکستر ساختگی و مشهور جهان، زنی که آنقدر خوب طراحی شده است که باور نمی کنید چنین شخصی وجود خارجی ندارد. یک چهره واقعی در این راستا، اغلب مانند یک فیلم زندگی‌نامه نوآورانه به تصویر کشیده می شود ، فیلمی که قبل از آشکار کردن لایه‌های جذاب شخصیت و داستان خود، زمانی نسبتا طولانی را می‌گذراند. این یک فیلم طولانی است، و به هیچ وجه ساده نیست.

از آغاز فیلم تا صحنه های مصاحبه و دقایق بعد از آن در حال تماشای شخصیت سازی از فردی هستیم که وجود ندارد (و شخصیت رسانه ای وی مثل دنیای واقعی در حال ساخته شدن است البته به صورت مصنوعی)
در واقع در ابتدای اثر سازنده سعی در به تصویر کشیدن وضعیت رسانه ها و نمایش از شخصیت های واقعی مشهور در قالب انسان های دروغین(فریب مردم توسط رسانه ها دارد)
حتی کیت بلانشت در صحنه ی مصاحبه حالتی فیک و از قبل آماده شده و دروغین دارد که سعی می کنند مجری را فریب دهد.
البته اعتماد به نفس بیش از حد او مصنوعی نیست بلکه در ادامه ی فیلم میبینیم که احتمالا تنها ویژگی واقعی شخصیت است که در رسانه ها به نمایش می گذارد .

در هنگام مصاحبه ی تار در اول فیلم پس زمینه ی پشت و مجری  همرنگ با لباس های اوست،این هماهنگی رنگ محیط با لباس ها و رنگ مو های تار در بیشتر فیلم غالب است.رنگ های زرد (روشن مایل به طلایی) ، سیاه و سفید در نور پردازی و رنگ پردازی کل فیلم مسلط است ، از رنگ دیوار ها گرفته تا لباس و رنگ موی شخصیت اصلی و حتی شخصیت های فرعی.
دلیل این کار هم مشخص نیست و حالت اغراق شده و مصنوعی دارد. کارکرد این رنگ پردازی در میزانسن مشخص نیست ، نه تغییرات قابل شناسایی به تغییرات روایی فیلم می کند و نه تاثیر چشمگیری دارد. فقط در انتهایی فیلم مشخص می شود که این غالب بندی رنگ و نور چه معانی دارد ، البته فقط معنا پیدا می کند نه کار کرد.

کارگردان در طول اثر با حضور مرموز شخصیت ها سعی در دراماتیزه کردن اثر دارد.

این فیلم هم به مسائل روز که دیگر تبدیل به شعار های تجاری شده اند می پردازد منتها با عوض کردن جنسیت شخصیت ها (یعنی مرد زور گو با زن زور گو و طرف دیگر هم زن تا با گرایش جنسی همجنس گرایانه از قرار دادن زن و مرد در مقابل هم و تفکیک جنسیتی معمول و کلیشه ای پرهیز کند) سعی دارد تا توجه جوایز معروف سینما که این روز ها تبدیل به دلقک بازی های شعاری شده اند را هم درو کند.

فیلد به آرامی داستانی از سیاست در پشت صحنه را باز می کند، و داستان هایی در مورد گذشته لیدیا که به آرامی در حال پیشروی در زندگی زناشویی و زندگی حرفه ای خود و احساس حق طلبی است که هر دوی روایت ها را به طور همزمان به حرکت در می آورد . لحظه‌های ساکت‌تر ،فیلد با احتیاط و ماهرانه برخورد می‌کند، و در عین حال، به‌طور سرسام‌آور، از طریق نما های ثابت و طولانی‌ای که به نوازندگانش اجازه می‌دهد زندگی پیچیده‌ای را در هر فریمی ببخشند. با این حال، داستان او با لحظاتی از درک کامل و با شدت ترسناک همراه است، که در طی آن دوربین او به سمت نمای نزدیک می رود، به زور از بیرون سرد و دستکاری کننده (اما در نهایت جذاب) بلانشت عبور می کند، و ناامنی هایی را که خودخواهی لیدیا را تغذیه می کند، آشکار می کند.

تار بخشی از یک بحث جذاب و بی پایان درباره موقعیت و امتیازات هنرمندان برجسته‌ای است که در فرهنگ غرب جایگاهی تقریباً مافوق بشری به دست آورده‌اند. تصادفی نیست که ما در اولین نما با لیدیا در ملاقات با یک روزنامه نگار نیویورکر که صدها نفر از عاشقان او نیز در آن حضور داشتند، ملاقات می‌کنیم. با پوشیدن لباسی شیک، این شخصیت از اعتماد به نفس و شوخ طبعی بسیار لذت می‌برد، تمام توجه جمعیت را به خود جلب می‌کند و خود را به عنوان یک مرجع بی چون و چرا در زمینه موسیقی نشان می‌دهد. کارگردان از این رویداد شروع می‌کند تا روند آهسته اما مؤثر حذف تار از بناها و جلدها را آغاز کند.
سقوط شخصیت به خوبی به تصویر کشیده می شود و بازی کیت بلانشت یک اثر ماندگار است ، احتمالا تنها ویژگی برجسته و ماندگار فیلم . یک بازی عالی که نشان می دهد چرا این بازیگر زن جز بهترین های تاریخ سینماست.

@NaghdeFilmoSerial
👍1
زندگی شخصی لیدیا از صمیمت انسانی خالی به‌نظرمی‌رسد. تا جایی که وقتی آندرس جمله‌ای تحسین‌آمیز را در قالب دست‌نوشته‌ای روی کاغذ تحویل‌اش می‌دهد، لیدیا برای لحظاتی مانند یک کودک معصوم ذوق می‌کند؛ قبل از اینکه متوجه شود این تحسین هم قرار است ماهیتی حرفه‌ای/تبلیغاتی داشته‌باشد (چهره‌ی بلانشت به ناامیدی لیدیا پس از دریافت منظور اصلی آندرس اشاره‌ی گویایی دارد). درست مثل شیفتگی الیوت (مارک استرانگ) نسبت به او؛ یا تحسین‌هایی که ویتنی (سیدنی لمون) پس از مصاحبه تحویل‌اش می‌دهد. خودش هم در مواجهه با دیگران راه متفاوتی را نمی‌رود. کسی که مدعی است نقد ها را نمی خواند، تا اندازه‌ی ویرایش صفحه‌ی شخصی‌اش در ویکی‌پدیا روی تصور دیگران از خودش حساسیت  دارد.

واضح است که سرمای زندگی شخصیت، ناتوانی مطلق او در برقراری ارتباط معنادار انسانی با اطرافیان‌اش، تلخی و کنایه‌آمیزی پیوسته‌ی لحن و گفتارش، و شکلی که شیفتگی‌اش نسبت به شاگردان خود را به روابط ناسالم آزاردهنده ای می‌کشاند، در نسبت مستقیمی قرار می‌گیرند با همین اتصال و پیوند او به موسیقی. آن‌جا که کلام قادر نیست ارتباط موثری بسازد، موسیقی به جبران برمی‌آید.

در پایان ،فیلد با بازخوانی میزانسن بسیار آشنایی از میانه‌ی فیلم، اشاره‌ی ناخواسته‌ی دست لیدیا برای انتخاب یکی از ماساژورها را بر حرکات دست‌اش هنگام رهبری ارکستر منطبق می‌کند. و دختر معصومی را که بی‌اختیار آماده‌ی اطاعت امر ارباب است، در نقطه‌ای از ترکیب‌بندی نما می‌گذارد که پیش‌تر اولگا را در حوالی‌اش دیده‌ایم. برای پیوند زدن تمام مایه‌های تماتیک فیلم در باب سازوکار قدرت و جنس نابرابر روابط حاصل از آن، به ماهیت شغل شخصیت اصلی، ایده‌ای معنادارتر از این نمی‌شد پیدا کرد. آن‌قدر موثر و تکان‌دهنده؛ که خود لیدیا را هم مشمئز می‌کند. بیزار از زندان پرسونای خودساخته‌ای که گویی فرار کردن از آثار تاریک‌اش، در هیچ گوشه‌ای از جهان ممکن نیست.

واقعیت این است که دلیل فاصله گرفتن من در چند سال اخیر از فیلم های جدید را می توان در کلیت این فیلم دید. فیلمی که با تکیه بر بازیگری مشهور و توانا و میزانسن ها و نما های جواب پس داده ی هالیوودی و شعار زدگی ها و نون به نرخ روز خوری مشهور می شود . و در ضمن این اثر خوب سینماست وای به حال فیلم های تجاری و معمولی.
سینمایی که روزی با پدر خوانده و ادیسه ی فضایی کوبریک و دوازده مرد خشمگین و ارباب حلقه ها و ... شناخته می شد و آن ها مایع افتخار تاریخ سینمای هالیوود بودند ، اکنون به فیلم های معمولی خود که در این ۱۰ سال اخیر فراگیر شده اند می بالد.

فیلم های پر فروش هم دنباله سازی و مارولی و بازی سازی هستند.

البته این وضع در ۵ سال اخیر مثل سرطان در تلوزیون هم در حال گسترش است.

البته این فیلم ایراد برجسته ای ندارد به جز داستان فیلم که از پیرنگ قابل اتکا و داستانی مهم و لذت بخش تهی است.
البته به جز تعداد معدودی مثل بازی نقش اصلی و کارگرانی قابل قبول هم ویژگی مثبت قابل توجهی ندارد.

نمره: ۸ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
👍1
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(بنشی‌های اینیشرین) واپسین اثر (مارتین مک‌دونا) سوگنامه‌ای است تاثیرگذار که کارنامه کاری‌اش را غنی‌تر میکند.

روایت شخصیتهایی که روح زخمی و خسته و آسیب پذیرشان تماما در تضاد با زیبایی‌های محیطی است که در آن روزگار میگذرانند.
کمدی مک‌دونایی که طبق آنچه انتظار داریم با فضایی گروتسک و ابزورد گره خورده و گویی با یک معناباختگی دلخراشی طرفیم که نمیتوان از آن گریخت.

هیچ امرِ مطلقی وجود ندارد و همه چیز نسبی است. دوستی‌ها به دشمنی ، عشق‌ها به کینه و صلح به جنگ تبدیل شده و لجاجتِ اعصاب خوردکنِ آدمی نیز همان دلخوشی‌های کوچک و ناچیز را به مواردی بیمارگونه تبدیل میکند.

همه اینها تنها به آن روستای کوچکِ کم جمعیت محدود نمیشود. بیرونش را هم جنگ و خودکشی و قتل فراگرفته و گویی مصیبتها همچون ویروسی در هوا پخش شده و همه‌جا را آلوده کرده‌اند.

به راستی انسان را از این حقارت و نومیدی چاره‌ای هم هست؟ فیلمساز پاسخِ روشنی نمیدهد چرا که اساسا پاسخِ روشنی وجود ندارد. موسیقی ، رفاقت، پرسه زدن‌های بیهوده، کتابخوانی یا اصلا ترک محلِ زندگی؟ کدامشان گره از کار ِ این اشرفِ(اشرف؟؟؟) مخلوقات باز خواهد کرد؟

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
3👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
تماشای (شب برای ما می‌آید) برای طرفداران ژانرِ اکشن از نانِ شب هم واجب‌تر است.
اثر دیوانه‌ای که مجموعه یورش را با اسلشر ترکیب کرده و چنان خروجی پرخون و خشنی از آن گرفته که بشخصه مشابه‌اش را ندیده بودم.
طبیعتا نه داستان چفت و بست داری را شاهدیم و نه شخصیت پردازی فکر شده‌ای را. تمام تمرکز فیلمساز بر خلق اکشنهایی نفسگیر و تماشایی بوده که خوشبختانه به لطف دوربین پرجنب و جوش با جایگیری درست و تدوینی مناسب که موجب شده‌اند جزیی‌ترین حرکات نیز بچشم آیند به همراه موسیقی پرضرب و رنگ و نوری که جلوه‌ای جذاب به کار بخشیده‌اند، محقق گشته است.

بعنوان یک دهه شصتی که سینما را با نوار (وی‌اچ‌اس) و آثار شوارتزنگر، استالونه، وندام و... شناخته و با آثار جدی‌تر ادامه داده ،همواره اکشن‌های کاردرست را پیگیری نموده و خوشبختانه ابایی از بروز چنین مسئله‌ای ندارم.


اثر مذکور گزینه ایده‌آلی است. شک نکنید👌👏

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
بدون شک نامِ (جان مک‌تیِرنان) برای اکشن دوستان نام آشنا و مهمی است. خالقِ آثار ماندگاری همچون (غارتگر ۱ ، جان‌سخت) ، آثاری متوسط همچون (سیزدهمین سلحشور ، پایگاه) و البته نمونه خوبی به مانند (آخرین حرکتِ قهرمان) که همواره ثابت کرده، توانایی بالایی در سرگرم کردن مخاطب داشته و گاها در این راه از نبوغِ قابل توجهی نیز بهره میبرد. 

آخرین حرکتِ قهرمان بعنوان اثری پاپ‌کرنی، در تک تک لحظاتش نشانگر عشق و علاقه ناب خالقش به هنرهفتم بوده و چنان پیرنگش را با این عشق در آمیخته که آشکارا موجب شده تا نمونه‌های پاپ‌کرنی متاخر ، در مقابلش رنگ ببازند.


از پروتاگونیستِ نوجوان و عشقِ سینمایش گرفته که روزمرگی را تنها برای خلوت کردن در سالن تاریک سینما تحمل نموده و حتی در فیلمهای تاریخی و قدیمی نیز حضور قهرمان مورد علاقه‌اش(آرنولد شوارتزنگر) را تصور میکند تا  بلیطی جادویی که نقطه عطف روایت را رقم زده و دنیای حقیقی و سینمایی را بهم پیوند میزند تا انواع ارجاعها به دیگر آثار مهم تاریخ هنرهفتم از جمله : ای‌تی، هَری کثیف، آمادئوس و... تا کمدی هجوی که آشکارا با اکشن‌های غول آسای عامه پسند و تجاری سروکار داشته و با اتکا به شوخی‌های متعدد ، در مخاطب کشش ایجاد میکند : همچون نحوه تیپ سازی شوارتزنگر با آن شمایل ترمیناتور وار و خشک همیشگی در اکشن‌ها یا حضور ناگهانی خیلِ عظیم افراد مسلح در تعقیب و گریزها یا حتی تصویری اغراق آمیز از مدل لباس و آرایش مو و چهره جنسِ مونث و... جملگی هم داستان را پیش میبرند و هم رابطه جذاب و دلنشینِ پسرنوجوان و قهرمان سینمایی‌اش را بتصویر میکشند .

فیلمنامه در حدِ بضاعتش اشاره‌ای به (بحرانِ اگزیستانسیالیستی) نیز داشته و در پرده نهایی از آن بهره میبرد. جایی که پای شوارتزنگر و آنتاگونیست از دنیای سینما به دنیای حقیقی باز شده و آنها تازه متوجه میشوند که تا قبل از این چقدر زندگی‌شان پوچ و بی معنی بوده است(به دلیل ِسلطه افکار کلیشه‌ای بر فیلمنامه‌های رایج) چنانچه شوارتزنگر میل به جنسِ مخالف و تشکیل خانواده و حامی بودن را حس کرده و آنتاگونیست مخوف نیز در یافته که در این دنیا برخلاف دنیای قبلی، از اعتبار آنچنانی برخوردار نبوده و انسانها برای یک دست لباس همنوعِ خود را از پای درآورده و یا اگر شخصی وسط خیابان مورد اصابت گلوله قرار بگیرد ، اهمیتی برای دیگران ندارد! درواقع دنیای جدید و حقیقی را پلید و بیرحمتر از قبلی دیده و از آن ناامید میشود.


اثر مذکور پروتاگونیست را از شخصیتی صرفا ناظر و منفعل بر حوادث فیلمهای اکشن به شخصیتی کنشمند و قهرمان تبدیل کرده و بدین ترتیب سفری مهیج و پرماجرا را برایش رقم میزند. مشارکت حداکثری وی در حوادث فیلم و گره‌هایی که از مسیر باز میکند جدا از آنکه بر بار جذابیت اثر افزوده بنوعی حضور مدیوم‌های تازه‌نفسِ سرگرمی ساز (در مقابل هنر سینما) را نیز نوید میدهد(آشکارا صنعت ویدئو‌گیم که در این چنددهه اخیر بدل به رقیبی قدرتمند و شگفتی‌ساز در مقابل سینما گشته است)

آخرین حرکتِ قهرمان از عاطفه و نیاز همیشگی انسانها به یکدیگر گفته و با قرینه‌سازی موقعیتها در روایتش بر این مهم تاکید میکند. اگر در ابتدای روایت، این پسر است که از طریق پیگیری آثارِ شوارتزنگر، وی را قهرمان ابدی میداند ، در انتها خودش ناجی گشته و اوضاعِ قهرمان را سروسامان داده و به اصطلاح عامیانه در رفاقت برایش سنگِ تمام میگذارد. 

اثری هوشمندانه و تماشایی که معتقدم درست سرِبزنگاه ساخته شده است. اوایل دهه نود میلادی یعنی همانجایی که سینمای هالیوود با پیشرفت تکنولوژی ، تزریق ِ پول‌های هنگفت و حضور پررنگِ ستاره‌های عضلانی و پرطرفدار(شوارتزنگر، واندام ، استالونه و...) گره خورد و به طبع مثلِ هردوره زمانی دیگر از دلِ آن هم آثاری خوب و ماندگار (از جمله همین اثر یا آثار جیمزکامرون، پل ورهوفن ، اسپیلبرگ و...) در آمدندو هم آثار متوسط و ضعیفی که بسرعت فراموش شدند. اثر مذکور هم در کارنامه خالقش و هم بین اکشن، کمدی‌،فانتزی‌ها  مهجور حساب شده و معتقدم تماشای آن به هیچ وجه خالی از لطف نخواهد بود.

امتیاز: 7.5 از 10 

امیدسلیمی 

@livibc

#یادداشت
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم mr robot

سریال با شروع فصل دوم از کار های فصل اول فاصله می گیرد ، هک کردن جای خود را به تاوان هک کردن می دهد. شخصیت ها باز می شوند و پرداخت بهتری نسبت به فصل اول دارند. فصل دوم فصل خود شناسی (شخصیت شناسی) است.
فصل دوم درباره‌ی از هم پاشیدگی مطلق بود. این موضوع را می‌توانید در همه‌ی لحظات این فصل ببنید. از فروپاشی روانی تک‌تک کاراکترها گرفته تا جدایی آنها از یکدیگر.

این فصل به شدت تاریک بود. به این دلیل که همه‌چیز در این فصل حول و حوشِ تنها ماندن می‌چرخید. دارلین به الیوت نیاز داشت. الیوت دربه‌در به دنبال تایرل بود. دام دپییرو زن شجاع اما شکسته‌ای بود که در این فصل به جمع جداافتادگان اضافه شد. اگر فصل اول با تم‌های انزوا و پارانیویا بازی‌بازی می‌کرد، این فصل با کله به درون آنها شیرجه زد.

نما ها، نور پردازی ها ، دکور و کل میزانسن بر تاریکی و تنهایی تاکید دارد.

فیلم برداری در آقای ربات از قانون یک سوم استفاده می کند اما نه به شیوه سنتی. نماها هنوز هم می توانند به یک سوم تقسیم شوند، اما به جای داشتن کاراکترها در نقاط کانونی روی خطوط عمودی، معمولاً در یک سوم بیرونی یا در یک سوم پایین صفحه قرار می گیرند (در مرکز نیستند). این باعث ایجاد فضای بین شخصیت ها و بین آنها و محیط اطرافشان می شود. این همچنین فضای منفی در قاب اطراف شخصیت ها ایجاد می کند و برای نشان دادن اینکه چگونه همه آنها قطعات کوچکی از یک تصویر بزرگتر هستند انجام می شود. توده‌های فضای بالای شخصیت‌ها نیز نشان‌دهنده وزنی است که آن‌ها روی شانه‌هایشان آویزان کرده‌اند و انزوای آن‌ها را بازتاب می‌دهد. با این حال، تمرکز قاب زمانی استفاده می شود که الیوت در دفتر درمانگر خود است و اینجاست که تمرکز اصلی روی الیوت در موقعیت است.

نمایش  اغلب از دید کوتاه زمانی که شخصیت ها با یکدیگر صحبت می کنند استفاده می کند تا اتاق پیشرو بین آنها حذف شود. این کار باعث ایجاد و احساس ناراحتی در صحنه می‌شود و بر احساس تنهایی شخصیت‌ها تأکید می‌کند که حتی وقتی با شخصیت‌های دیگر هستند، در ترکیب بندی کادر تنها به نظر می رسد.
برای مثال در صحنه های مربوط به الیوت
با استفاده از لنز عریض نزدیک به چهره ی بازیگر  بیشتری روی چشم‌های درشت و گرد او جلب می‌شود. این استفاده از لنز عریض همچنین پس‌زمینه را تار می‌کند که آمیخته شدن با صدای مونولوگ درونی الیوت باعث می‌شود مخاطب بیشتر با او ارتباط برقرار کند و توجه بیشتری را به درون‌گرا بودن او و چگونگی ذهنیت و حالت روانی‌اش از نکات اصلی داستان جلب کند. تاری پس‌زمینه همچنین با شخصیت‌های دیگر استفاده می‌شود که باعث می‌شود مخاطب به این سوال بپردازد که چه چیزی واقعی است و چه چیزی نیست، زیرا همچنین به این معنی است که شما واقعاً نمی‌توانید چیزی را به یک مکان خاص وصل کنید.

این مثال‌ها نشان می‌دهند که چگونه استفاده از ترکیب و لنزهای خاص بر موضوع انزوا تأکید می‌کند و روابط بین شخصیت‌ها را نشان می‌دهد.

شخصیت‌هایی مثل دارلین و آنجلا که در فصل قبل در پس‌زمینه قرار داشتند، حالا خط داستانی منحصر به خودشان را داشتند. به‌علاوه‌ی آنها، دام د‌پییرو را به عنوان یک شخصیت اصلی جدید داشتیم.

 به خلوتِ شخصیت اسرارآمیزی مثل رز سفید هم وارد می‌شدیم. تمام این شخصیت‌ها در زمانی که الیوت در زندان با ذهنش گلاویز بود، کار و زندگی خودشان را داشتند. عدم چسبیدن سریال به الیوت به عنوان تنها راوی سریال باعث شد تا او کاملا در برخی اپیزودها غایب باشد.

حالا ما می‌دیدیم که انقلاب چگونه اقتصاد را فلج کرده است. اف‌سوسایتی می‌خواست زندگی را برای ایول کورپ به جهنم تبدیل کند، اما در واقع زندگی برای مردم عادی جامعه سخت‌تر از گذشته شده است. ما می‌بینیم که چگونه شهر در حال فرو رفتن در تاریکی است و مردم خودشان را با آتش زدن سطل‌های زباله گرم می‌کنند. اما در این میان تمام اینها، مستر روبات و تایرل با کمک ارتش تاریکی در حال برنامه‌ریزی مرحله‌ی دوم انقلاب هستند تا با آسیب‌رسانی هرچه بیشتر به ایول کورپ، اقتصاد را درب‌و‌داغان‌تر کنند. چرا؟ چون بهتر شدن زندگی مردم برای مستر روبات اهمیت ندارد. تنها انگیزه‌ی او انتقام است و بس. از طرف دیگر تایرل هم هیچ‌وقت به فکر نجات مردم نبوده است. تنها چیزی که او را به حرکت وا می‌دارد قدرت و کنترل است. او می‌خواهد به یک خدا تبدیل شود.

@NaghdeFilmoSerial
👍3
اف‌سوسایتی هیچ ایدئولوژی و برنامه‌ای برای دنیای بعد از انقلاب نداشته است. آنها می‌خواستند دنیا را از دست هیولاهای پشت پرده نجات دهند، اما تنها چیزی که باقی ماند دنیایی در آستانه ی فرو پاشی و وجدان آزاردهنده‌ای برای الیوت بود. الیوت و دار و دسته‌اش می‌خواستند انتقام مرگ پدر و مادرشان به خاطر بیماری سرطانشان را که توسط ایول کورپ لاپوشانی شده بود بگیرند، اما حالا آنها تمام یک کشور را مبتلا به سرطان کرده‌اند که هر لحظه وضعیتش در حال وخیم‌تر شدن است.

تک برداشت اسمائیل هنگام حمله ارتش تاریکی به سیسکو و دارلین یا وقتی دپیرو در ساختمان وزارت خارجه چین به همکارش می‌گوید به قهوه بیشتری نیاز دارد تا امروز زنده بماند و در همان عین به آنها شلیک می‌شود. حرکت دوربین و صداگذاری در این سکانس از بهترین‌های هالیوود هم بهتر است. پلان سکانس جاگذاری فمتوسل توسط آنجلا در دفتر FBI هم که مانند حسن ختام عمل می‌کند.
واقعا کارگردانی اثر در حد بالایی قرار دارد . من بیشتر توجهم به میزانسن بود تا داستان برای همین در بعضی جا ها متوجه دیالوگ ها نمی شدم و دوباره پخش می کردم. محور صورت و واکنش های الیوت ، در اکثر قسمت های سریال آن صورت رباتی خود را حفظ می کرد اما در صحنه هایی که احساس بروز میداد طولانی عمل میکرد.

افشای بزرگ آخر فصل یعنی این که الیوت در زندان بوده است، نه خانه مادرش، خال این فصل بود. کمک به جدا ماندن این چرخش از چرخش فصل یک این واقعیت بود که خود الیوت به نوعی واقعیت جعلی را برای ما، بینندگان، دیوار چهارم گذاشته بود، زمانی که او (بیشتر) می دانست که در تمام مدت کجاست. به نفع ما دروغ بود. این هوشمندانه بود، اما در نهایت مانند غافلگیری فصل یک چیزی را تغییر نداد.

در زمانی که آنجلا توسط اف بی آی دستگیر شد، در حالی که دارلین به عنوان رهبر بالای سر یک جامعه در حال فروپاشی بود. وایتروز از دور تارها را می کشید و کسی مجبور بود بهای آن را بپردازد. فاز دو چی بود؟ تایرل (مارتین والستروم) کجا بود؟ جوانا چیکار کرد داستان جانبی (استفانی کورنلیوسن) به چیزی ربطی دارد؟

فینال به پایان رسید که برخی از این ها، در حالی که ما را نیز بر روی یک طاقچه آویزان می کنند. وایتروز با موفقیت آنجلا را به سمت خود کشید (ما هنوز نمی دانیم چگونه)، دارلین متلاشی شد و الیوت در حالی که به اشتباه فکر می کرد آقای ربات در حال انجام یک بازی فکری دیگر با او است، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. جوآنا درک را به عنوان شاهدی که می‌تواند اسکات را به قتل همسرش متهم کند، اصلاح می‌کرد. همه چیز واقعاً خوب کار کرد، اما هنوز هم احساس می‌کنید که سریال می‌توانست کارهای بیشتری را با کمتر انجام دهد. قسمت‌های کمتر (با زمان اجرای کوتاه‌تر) و اتکای کمتری به بازی‌های زیر پوستی.

این فصل هم مثل فصل قبل عالی بود ، البته ایراد فصل قبلی را با خود دارد. فاقد داستان جذاب و با اهمیت است و بیشتر بر مانور بر شخصیت ها و شعار های ضد سرمایه داری می چرخد.

نمره : ۹ از ۱۰

alireza ripper


@NaghdeFilmoSerial
نگاهی به Dont Breathe : 


(نفس نکش) ساخته (فده‌آلوارز) اثر ترسناکِ جمع و جور و در عین حال به یاد ماندنی است که معتقدم میتواند کلاسِ درسی برای سازندگان این ژانر باشد. چرا که هم بابودجه اندکش(نزدیک ده میلیون دلار) به فروشِ چشمگیری در حد (صد و شصت میلیون دلار) رسیده و هم میتواند سینه‌فیل و منتقدِ سخت پسند را راضی کند.


نفس نکش آگاه است که میبایست از همان ابتدا قلاب را با تماشاگر چفت کرده و حس کنجکاوی‌اش را تحریک کند. پس به همین دلیل در نخستین نمای اثر با (هلی‌شاتی) طرفیم که به آرامی به سوژه‌اش نزدیک میشود و به مرور مردی تنومند را میبینیم که مشغول کشیدن زنی بر کفِ خیابان است(بدون آنکه از مُرده یا زنده بودنش آگاه شویم) این کنشِ دلهره آور به همراه موسیقی گوشخراشی که برتصاویر نشسته و دستِ آخر نمای (آنتی‌لایتی) که از مرد مشاهده میکنیم تا بر (مرموز و مهیب بودن وی تاکید کند،) جملگی آغازی جذاب را نتیجه داده که مخاطب را برای پیگیری اثر مشتاق نگه میدارد.

 البته که نفس نکش پس از این مهم، بر همان مدارِ جذاب حرکت نکرده و دچار نقص‌هایی در فیلم‌نامه میشود. تیمِ پروتاگونیستی اثر شامل الکس،راکی و مانی از پرداخت مناسبی برخوردار نیستند. آنها صرفا در حد همان تیپهای آشنا میمانند. دزدهای خرده‌پایی که عملا هیچ اطلاعات بدرد بخوری از آنها دریافت نمیکنیم. نه انگیزه الکس از همراهی با دونفر دیگر مشخص میشود(با توجه به سنِ پایین و فرصتهای ممکن تحصیلی_شغلی و همچنین گُنگی حضور و رابطه باپدرش) و نه مانی بغیر از چند متلک و فروش اجناس دزدی چیز دیگری برای ارائه دارد. راکی بعنوان تنها دختر این تیم نیز دمِ دستی‌ترین مختصات را دارد. پدر خانواده را از دست داده و مادرش زن ولنگاری است و خواهر کوچکی دارد که به طبع میبایست او را از شرایط فعلی خارج کند.  این چند خط تمامی تلاش فیلمنامه برای معرفی پروتاگونیستهایش است. اگرچه در دزدی ابتدایی شاهد تعویض لباس راکی و ادرار کردن مانی در خانه هستیم اما این کنش برای القای عقده‌ای بودن آنها کفایت نکرده و به حال خود رها میشود و دیگر هیچ تاثیری در روند ماجرا ندارد! 


اما همانطور که انتظار داریم ورود این تیم به خانه نظامی سابق به منظور کسب سیصدهزار دلار ،جان تازه‌ای به روایت میدهد. از اینجا به بعد آلوارز تمام کم کاری قبلی را با داستانی پرتنش و ترسناک جبران کرده تا برای لحظه‌ای نتوان از آن چشم دوخت. 
آنتاگونیستِ اثر انصافا موجودی مهیب و وحشی است که کشمکشها را تماشایی تر میکند. نظامی سابق که به مرور جنبه‌های ترسناکش را بروز میدهد. نابینایی‌اش را با قدرت شگفت انگیز شنوایی، لامسه و بویایی جبران کرده و درضمن هوش بالا و توان فیزیکی مثال زدنی و قدرتش در تصمیم‌گیری‌ها ، جملگی او را در قواره هیولایی فرازمینی ارتقا داده‌اند. هیولایی که در دل روایت هم مرتکب قتل شده و هم آدمربایی و تجاوز را به کلکسیون خویش اضافه میکند. جدا ازتلاش فیلم‌نامه ، انرژی و شوقی که استیفن‌لانگ به این آنتاگونیست بخشیده نیز ستودنی است. حرکتهای سرعتی بدن به همراه مکثهای ناگهانی و خیره شدنهایی که بر مخوف بودنش اضافه میکنند.

جدا از خودِ آنتاگونیست، خانه وی بعنوان لوکیشنِ اصلی نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. جایی که قرار است بدل به گورستانِ پروتاگونیستها شود.

آلوارز در همان لحظه ورود پروتاگونیستها به خانه مخوفِ وی با تمهید (لانگ‌تیک) مخاطب را بافضایی دلهره‌آور اشنا میکنند. دوربینی که با حرکت سوژه‌ها وارد خانه شده و آنها را درراهروهای پرپیچ و خم و پر اتاق تعقیب کرده و گاها با مکث برروی اشیایی همچون چکُش و دیگر ابزار آلات انباری حسابی دلِ مخاطب را خالی میکند.  هم در این قسمت و هم در قسمتهای بعدی، با پرهیز از  دوربین روی دست با لحظاتی ملتهب دست و پنجه نرم کرده و بدور از لرزشهای پیاپی دوربین ، هر آنچه که لازم است را در قاب‌ها داریم. زمانی که پس از نخستین رویارویی قطبهای داستان و تیراندازی شکل گرفته به بیرون از خانه کات میزند و نمایی (اکستریم‌لانگ) از خیابان سوت و کور را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بخوبی بر موضع تنهایی و بی پناهی پروتاگونیستها واقف شده و یا زمانی که جدالهای فیزیکی به اوج میرسند دوربین در نزدیکی طرفین ایستاده تا خشونت و وحشتِ مورد نظر تماما احساس شوند.



نفس نکش طبق آنچه حدس میزنیم با فرارِ راکی از این مهلکه همراه شده و البته آنتاگونیست را نیز زنده گذاشته تا عملا راه را برای قسمتهای بعدی باز بگذارد.قسمت دومی که گویا در سال ۲۰۲۱ منتشر شده است. اما نگارنده بشدت معتقد است که همین اثر با تمام کم و کاستی‌های پرده ابتدایی ، اثری است جذاب و ترسناک که نیازی به دنباله دیگری ندارد. این نکات را شخصی میگوید که در مجموع ژانرِ ترسناک را آنچنان دنبال نکرده و علاقه‌ای هم به ترسیدن در حین تماشای فیلم ندارد.
اما نفس نکش آنقدر تماشایی است که میتوان به راحتی به دیگران پیشنهادش کرد.

امتیاز: 7.5 از 10 

امیدسلیمی 

@NaghdeFilmoSerial

#یادداشت
👍1