🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
یادداشتی برای علفزار:

(علفزار) از معدود ساخته‌های وطنیِ اخیر بود که برای تماشایش کنجکاو بودم. اثری بر پایه حادثه تجاوز در خمینی‌شهر که بدون شک از هولناکترین پرونده‌های سالیان اخیر کشور بوده به علاوه جو غالبا مثبتی که پیرامون تیم بازیگری‌اش (بخصوص پژمان جمشیدی و صدف اسپهبدی) شکل گرفته بود و البته قرارگیری اثر مذکور در ژانر (درام‌دادگاهی) که باتوجه به فقر ژانر در سینمای ایران، برحس کنجکاوی‌ام افزوده بود. اما باید اعتراف کنم که علفزار بسیار پایین‌تر از حد انتظارم بود و ناامیدم کرد.

پاشنه آشیل اثر را تمام شدنش در همان میانه‌های روایت میدانم . مشخصا منظورم بخشی از روایت است که عروسِ خانواده(سارابهرامی) طغیان کرده و مسئله تجاوز را مطرح میکند و پس از آن نیز بازپرس جدی و پایبند به قانون(پژمان جمشیدی) را داریم که سفت و سخت پای این مسئله ایستاده و تعهد میدهد تا تهِ خط و اعدام متهمین را پیش ببرد. از اینجا به بعد عملا داستان تمام شده زیرا فشارهای شهردار، مافوقِ بازپرس بر جمشیدی و فشارهای مادر متهمین و البته مادر قربانیان(برای حفظِ آبرو و جایگاه خانواده) برای انصراف از شکایت، در حکم کبریتهای بی‌خطری بوده که آن چالشِ جدی و درگیرکنندگی لازم را در مخاطب ایجاد نکرده و بشکلی مطمئن از همان بخش میانی ، میتوان فرجام کار را حدی زد! 
نه آن رازی که از اعضای خانواده مبنی بر (خیانتِ مکرر به شوهر) افشا میشود قدرت لازم برای انصراف آنها از شکایت را دارد و نه مادر خانواده پای تصمیم جدی‌اش میماند(با یک سکانس کوتاه و اشک و ناله دخترش نرم شده و حق شکایت میدهد) 

فیلم جدا از پیرنگ اصلی دارای یک خرده پیرنگ نیز هست که میتوانست حذف شده و مثلا با یکی دوسکانس کوتاه به هدف خالق برای رونمایی از جلوه دیگری از بازپرس برسد. چرا که تمام هدف این خرده پیرنگ در آن سکانسی آشکار شده که بازپرس حکم خود را پاره کرده و به اصطلاح ، خود را به بیراهه زده تا گره از کار زوج معتاد و فرزند نامشروع‌شان، باز شود. این امرِ مهم که بازپرس علاوه بر آنکه به وقتش مردِ قانون است (داستان تجاوز در باغ)، به وقتش ملایمت بخرج داده و از برخی اشتباهات چشم پوشی میکند(داستانک زوج معتاد) را میشد با تعبیه کردن یکی دوسکانس برای مخاطب جا انداخت. اما این خرده پیرنگ از همان ابتدای روایت تا به انتها حضور داشته و از نکات عجیب فیلم‌نامه محسوب میشود.


پژمان‌جمشیدی در نقش بازپرس انصافا چشمگیر بوده و تمام پیش‌فرضهای ذهنی مخاطب به نسبت حضورهای قبلیِ کمدی‌اش را از بین میبرد. کنترل نگاه و صدا ، مکثها و جدیتی که در کلام و رفتارش هویداست از نکات بارز هنرنمایی وی محسوب میشوند. صدف اسپهبدی نیز در نقش زنی معتاد تلاشش را کرده تا به چشم آید اما معتقدم اصولا نقشِ (معتاد) از آنهایی است که غالبا به آنها توجه شده و اجرای معمولی‌اش نیز خود به خود ،جلب توجه میکند. بشخصه بازی سارابهرامی درنقش زنی با روحیه شکننده و در آستانه انفجار را بیشتر پسندیدم. ترکیبی از موجودی ترحم‌برانگیز و گاها ترسناک که بهرامی به خوبی از پس آن برآمده است.

فیلم با وجود کم و کاستی‌های که پیشتر بدانها اشاره شد انصافا دو لحظه خوب و درگیرکننده نیز دارد: اولی زمانی است که بازپرس، جوانترین متهم را بشکل انفرادی مورد فشار قرار داده و بشکلی قاطع از اجرای حکم اعدام پرده برمیدارد و دومی هم جایی است که بهرامی از حضورِ فرزند خردسالش در آن شبِ شوم گفته و از او بعنوان شاهد تمامی ماجرا یاد میکند. مواردی که دارای جوِ روانی سنگینی بوده و به خوبی مخاطب را از نظر حسی ،همراه خود میکنند. ای کاش علفزار موارد مشابه بیشتری را در روایتش لحاظ میکرد. 

امتیاز: 4 از 10

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی 

#یادداشت
👍5
Forwarded from Living with Cinema🎥
در میان انواع و اقسام آثار جدی و هنری و جشنواره پسند و... گاهی سراغ آثار پاپ‌کرنی را نیز گرفته تا بدون اینکه مدام چشم و ذهنم را مشغول آنالیز نکات فیلم‌نامه_کارگردانی‌شان کنم، برای چند ساعت صرفا سرگرم شده و درگیر جزییات خاصی نشوم.

(نینجای آدمکش) دقیقا همچین اثری است که به هدفش رسیده و اکشنی طوفانی و بی‌مغز را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. از آن آثاری که از همان دقایق ابتدایی‌اش میفهمیم که داستان و شخصیت پردازی صرفا بهانه‌ای برای خلق چند سکانس نفسگیر و اغراق آمیز بوده و اصولا فیلمِ کارگردانی است تا فیلم‌نامه.

معتقدم اثر مذکور تارانتینو پسند بوده و اکشنی خالص و پرخون ، متکی بر انتقام را روایت میکند.
ترکیب حرکات رزمی با تعقیب و گریز خیابانی و تیراندازی و نماهای اسلوموشن پرتعداد به همراه فوران خون و آتش و اعضای بدن تکه‌تکه شده از موارد پرکاربرد در اثر بوده و اکشن‌پسندها را سیراب خواهد نمود.

جزِ آثاری که در مواجهه با آن، نباید با نمراتی که گرفته ، کاری داشت و تنها میبایست با روایت دیوانه ، بیرحم و اغراق آمیزش همراه شد و بعنوان اثری پاپ‌کرنی از آن لذت برد.

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل

MR ROBOT 2015-2019

خالق : سم اسماعیل
بازیگران : رامی مالک ، کارلی چایکین ، پورتیا دوبلدی ، مارتین والستروم ، کریستین اسلیتر و ...

تعداد فصل : ۴
تعداد قسمت: ۴۵

ژانر: درام ، تریلر ، روان شناختی ، جنایی

مقدمه: الیوت آلدرسون جوانی تنهاست که در شهر نیویورک زندگی می‌کند. الیوت در شرکت بزرگ آل سیف به عنوان مهندس امنیتی داده مشغول به کار است اما او یک زندگی پنهانی نیز دارد. الیوت یک هکر بسیار حرفه‌ای است و با هک کردن آدم‌های اطرافش در مورد آن‌ها اطلاعات کسب می‌کند. الیوت مشکلات شخصی بسیار زیادی دارد. او کم‌حرف و گوشه‌گیر است و از اختلال تجزیه ی هویت ، اختلال اضطراب اجتماعی  و همچنین اختلال افسردگی رنج می‌برد. همچنین فرایند فکری و عملی او بسیار تحت تأثیر عواملی همچون هذیان و پارانویا است. اوضاع برای الیوت همین‌گونه سپری می‌شود تا اینکه آنارشیست مرموزی به اسم آقای ربات سراغ او می‌آید و الیوت را به گروه خود که فاک سوسایتی نام دارد دعوت می‌کند. فاک سوسایتی گروهی متشکل از چند هکر بسیار حرفه‌ای است که قصد دارند به مبارزه با نظام سرمایه‌داری بپردازند و برای همین هم می‌خواهند کمپانی ای کورپ را هک و بدهی‌های مردم را پاک کنند. الیوت ابتدا چندان تمایلی برای ورود به این گروه ندارد اما بالاخره قبول می‌کند و این سرآغاز وارد شدن به هزارتویی خطرناک است که او برایش پایانی متصور نیست.

جوایز و افتخارات: بهترین سریال تلویزیونی سال از بنیاد فیلم آمریکا، گلدن گلوب : بهترین سریال درام و بهترین بازیگر مکمل سریال درام در سال ۲۰۱۵

بررسی فصل اول
خطر اسپویل فصل اول mr robot

اولین نکته ای که در شروع سریال نظرم را جلب کرد همین نحوه ی آغاز سریال بود ، یکی از عجیب ترین شروع هایی که دیده بودم . الیوت با خونسردی ، البته در ظاهر، مقابل مردی نشسته و او را تهدید می کند که اسناد سایت مستهجن پدوفیلی او را به پلیس خواهد داد ، صورت و واکنش های میمیک رامی مالک مانند نام خود سریال ربات گونه است ، در ادامه با شخصیت الیوت آشنا شده و دلیل رفتار خشک و عجیب شخصیتیش مشخص می شود.
در ادامه با سریالی سرد و خفه کننده طرف هستیم نه فقط بازی ها و شخصیت سازی ها خشک و به نوعی بی عاطفه هستند بلکه میزانسن ها و نما ها هم اینگونه هستند .

عقاب‌بندی صحنه‌ها با الیوت اغلب او را در مقابل دنیایی بزرگ و فراگیر کوچک جلوه می‌دهد. او برجسته نیست؟، او بخشی از جمعیت است و می تواند هر کسی در خیابان باشد. نماها کاملا سینمایی هستند و به زیبایی تدوین شده اند. و موسیقی متن آن چیزی کم از نبوغ ندارد.

الیوت آلدرسون در مرکز سریال قرار دارد و اگرچه داستان به بازیگران اطراف هم کشیده می‌شود، اما او همان کسی است که ما دنبال می‌کنیم. ما از طریق چشمان او وارد جهان می شویم و انجام این کار آسان است زیرا او اساساً ما را آفریده است. او بیننده را به داخل دعوت می کند و زمانی که شما آنجا هستید، می توانید با احساسات و تعاملات ناخوشایند او ارتباط برقرار کنید. اما همانطور که شما شروع به دیدن الیوت به عنوان یک قهرمان هوشیار می کنید، شروع به درک راه هایی می کنید که در آنها غیرقابل اعتماد است.

نکته مثبت دیگری که در مستر ربات جلب توجه می‌کند، نحوه استفاده آن از میزانسن و رنگبندی است. رنگ غالب بر تمام محیط‌ها، به جز پایگاه FSociety، خاکستری یا تیره است و همین نحوه لباس پوشیدن الیوت هم، به خوبی نشان دهنده یکنواختی زندگی‌اش هستند. پایگاه FSociety، یعنی جایی که الیوت فرصت آن را پیدا می‌کند تا بالاخره تغییری ایجاد کند، تنها لوکیشن سریال است که در آن زندگی جریان دارد و این گویای این است که FSociety، وسیله‌ای برای بیرون زدن الیوت از چرخه خاکستری زندگی‌اش است.

کاراکترها را در قاب‌های وسیع می‌گذارد تا کوچک بودن آنها را نشان دهد.
یا برعکس وقتی در مقابل هم قرار میگیرند در قاب های خیلی نزدیک و حتی کج تا فشار وارده بر مخاطب منتقل شود.
این اکسترا لانگ شات ها و اکسترا کلوز شات ها در کل قسمت های فصل اول غالب است.

فصل اول مستر ربات یک ثانیه هم عقب نشینی نکرد. تریلر سام اسماعیل به همان اندازه که درباره درام روان‌شناختی بود ( هک واضح‌ترین لایه داستان بود ) تریلر جنایی هم بود و رویکردهای جدید و جسورانه‌ای را در هر دو ژانر به نمایش گذاشت. بیایید اوج و فرودهای فصل اول را مرور کنیم.

پیرنگ اصلی داستان با گستردگی مسائل روانی الیوت آشکار می شود و رابطه ای عجیب اما درخشان بین مخاطب و الیوت ایجاد می کند. مسائل اعتماد و واقعیتی که باید هنگام تماشای الیوت در حال حرکت در دنیای مستر ربات در نظر گرفته شود، مواردی هستند که پرش را خیلی راحت به زندگی واقعی انجام دهید. این سریالی است که خودش را مستقیماً از تلویزیون بیرون می‌کشد و به مغز شما منتقل می‌شود.

@NaghdeFilmoSerial
 نمی توانم بدون اشاره به رامی ملک از الیوت یاد کنم. او منبع انرژی اصلی سریال است. مونولوگ های درونی پرهیجانی و عاطفی به نمایش می گذارد، در حالی که صورتش را صاف نگه می داشت، یا پرت می کرد و فریاد می زد، همیشه جواب می داد. دامنه و نکات ظریف او به دوست داشتنی شدن الیوت کمک کرد. حتی روشی که او برخی از سطرها را ارائه می‌کرد وکمی کنده‌شده ، به شخصیت و داستان اضافه می‌کرد

به عنوان یک اثر ساخته شده توسط الیوت، آقای ربات کریستین اسلیتر نیز تاثیرگذار بود. اسلیتر چنین انرژی را به نقش آورد. هر خطی فوریت داشت، و اسلیتر باعث شد همه چیز درباره آقای ربات یک نگرش( من هیچ رقیبی و سرکشی را تحمل نمی‌کنم) ایجاد کند. 

خط اصلی فصل اول این بود که الیوت به گروهی به نام FSociety به رهبری آقای ربات ملحق شد و شرکت Evil را هک کرد. طرح پیچید، منحنی شد و گهگاه متوقف شد تا جزیات مهم خط داستانی را بررسی کند. این بدان معنی بود که گهگاه سرعت تا جایی که داستان شتاب خود را از دست می‌داد، کم می‌شد، اما داستان های جانبی مانند موردی که الیوت با کناره‌گیری سروکار داشت به شخصیت‌ها عمق بیشتری می‌داد، و معمولاً ارزش زدن دکمه مکث را دارد. 

نسخه الیوت از سفر قهرمان مهم‌ترین نسخه برای برقراری ارتباط بود، اما شخصیت‌های دیگر به طور غیرمنتظره‌ای با پیشرفت فصل شکست خوردند. این پیشرفت‌ها جو هرگز نمی‌دانی چه اتفاقی خواهد افتاد نمایش را حفظ کرد (غافل گیری) و هک شرکت Evil Corp و مأموریت بزرگ تأثیرگذاری بر جهان را شخصی‌تر کرد. باز هم، وقتی دنیای او را تجربه می کنید، راحت است که خود را به جای کسی مثل آنجلا بگذارید.

آقای ربات (کریستین اسلیتر)، آنجلا (پورتیا دابل دی)، تایرل (مارتین والستروم)، دارلین (کارلی چایکین) و جوآنا (استفانی کورنلیوسن) همگی لحظات به خصوص و درخشش های خود را داشتند. البته آنها همیشه موفق نبودند به عنوان مثال، تایرل در همه جا به شکلی بی معنی بود .اما شخصیت ها پیشرفت کردند و به دلایل مختلف به یک مکان  رسیدند (دور یک هدف جمع شدند)

همانطور که ما به شناخت شخصیت ها و اهداف آنها می پردازیم، اطلاعات و حریم خصوصی، واقعیت، مصرف مواد مخدر، سلامت روان، از دست دادن و ... این لیست ادامه دارد. آقای ربات سریال ساده و سر راستی نیست ، پیچیده است و مفهومی اما لایق توجه و انرژی شماست ، لایق وقت گذاشتن و تماشا با دقت و فکر است. مکرراً با جنبه‌های احمقانه بشریت مخاطب و شخصیت ها را به چالش می کشد ، اما پیروزی‌هایی وجود دارد.

اویل کورپ با موفقیت هک شد. اما آیا این تصمیم درستی بود؟ در ظاهر، اعضای FSociety مانند قهرمانان به نظر می رسند. قسمت پایانی فصل ۱ آغاز عواقب هک ها را نشان داد اما بسیاری از آنها را بی پاسخ گذاشت . بینندگان باید حق و باطل را تشریح کنند و ببینند آیا در جایی بیشتر شبیه دارلین هستند یا جایی که بیشتر شبیه آنجلا هستند.


 فصل اول مستر ربات با نبودن شباهت به هیچ چیز دیگری در تلویزیون تأثیرگذار بود. این سریال با صدای هوشمندانه و قوی خود عملاً کلمه طراوت را دوباره تعریف کرد. رامی مالک شخصیت الیوت آلدرسون را کشف کرد و درک پیچیده الیوت از جهان را باورپذیر کرد. حضور او به‌عنوان یک راوی مشکوک باعث شد تا سریال با بی‌تفاوتی به جهان اطراف پیش برود، و من مشتاقانه منتظرم ببینم فصل های بعد به کجا می‌رود.

در پایان هم چند دیالوگ ماندگار فصل اول :

دنیا جای خطرناکیه، الیوت، نه به خاطر کسایی که شرارت می‌کنن، بلکه به خاطر کسایی که نگاه می‌کنن و هیچ کاری انجام نمیدن.

الیوت: یک باگ هرگز فقط یه اشتباه نیست، نشون دهنده‌ی چیز بزرگ‌تریه، یک خطای فکری که تورو همون چیزی که هستی می‌سازه.

تو این دنیایی که ما زندگی می‌کنیم، مردم روی اشتباه‌های هم‌ دیگه تکیه می‌کنن، به‌ هم دیگه نارو می‌زنن، از هم دیگه سوءاستفاده می‌کنن و حتی برای سوءاستفاده‌ی یه نفر از یکی دیگه پا درمیونی می‌کنن، به این میگن چرخه‌ی گرم و نابه‌سامان انسانیت.


نمره : ۹ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
1
فهرست نامزدهای اسکار ۲۰۲۳ شگفتی چندانی ندارد. از دیروز که فهرست منتشر شده، بیشترین واکنش‌ها به ۱۱ نامزدی همه چیز همه جا همزمان (دنیل کوان، دنیل شاینرت) است که بدیهی است لزوماً به‌معنای دریافت همه‌ی این جوایز نیست و شاید این فیلم فقط یکی از ۱۱ جایزه را برنده شود.

با اعلام این فهرست و هم‌چنین مشخص‌شدن نتیجه‌ی رأی دیگر مراسم‌هایی که در هفته‌های اخیر برگزار شد، قطعی به نظر می‌رسد که بلوند (اندرو دومنک)‌ یکی از شکست‌خورده‌ترین پروژه‌های سال است، بابل (دیمین شزل) در هیچ‌کدام از رشته‌های اصلی نامزد نشده و تقریباً کنار گذاشته شده، نهنگ (دارن آرونوفسکی)، برفک (نوآ بامبک)، پسر (فلورین زلر) و باردو (الخاندرو گ. ایناریتو) هم در رشته‌های بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه نادیده گرفته شده‌اند.

حذف عزم رفتن (پارک چان ووک) از فهرست ۵ نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان بیش از قبل نشان می‌دهد سلیقه‌ی داورها با فیلم‌هایی که به مسائل روز (شما بخونید شعار) بی‌اعتنا باشند هم‌خوانی ندارد. فعلاً با داورانی سر و کار داریم که فیلم‌نامه‌ی تاپ گان: ماوریک را یکی از ۵ فیلم‌نامه‌ی برتر سال تشخیص می‌دهند و به‌نظرشان فیلم‌نامه‌ی گلس آنین سرشار از نوآوری است و می‌تواند یکی از ۵ فیلم‌نامه‌ی سال باشد اما فیلم پارک چان ووک را می‌شود اساساً کنار گذاشت.

با توجه به این فهرست و با در نظر گرفتن مجموعه‌ی شرایط، کماکان خانواده ی فیبلمن (استیون اسپیلبرگ) بیشترین شانس را برای دریافت جوایز اصلی دارد اما نه به‌طور مطلق. چون فیلمی نیست که همه‌ی خواسته‌های طیف رأی‌دهندگان را برآورده کرده باشد. تصور می‌کنم فیلم آقای اسپیلبرگ اگر هم برنده‌ی اصلی شب برگزاری مراسم باشد با رأیی شکننده به پیروزی می‌‌رسد. مثلث اندوه (روبن اوستلاند) رأی اندکی نخواهد داشت، بنشی های اینی ریشمن (مارتین مک‌دونا) و تار (تاد فیلد) هم رقبای کم‌اهمیتی نیستند. نمی‌‌شود با اطمینان گفت هیچ‌کدام شانسی برای بردن جایزه‌ی بهترین فیلم ندارند.

و البته که حواس‌مان هست سال به سال، فاصله‌ی فهرست شخصی سینمادوستان با منتخب‌های مراسم‌های مختلف بیش از همیشه می‌شود.

از کانال حسین معززی‌نیا👏👌
Forwarded from Living with Cinema🎥
پرنسس مونونوکه از شاهکارهای میازاکی بار دیگر بر شکوه و عظمت دنیای انیمه با اتکا بر تلفیق اکشن، فانتزی، ادونچر تاکید میکند.

اثری تماشایی که با الگوی سفرِ قهرمان همراه شده تا در دل این سفر و کشمکش میان قهرمان و افراد شرور ، به درونمایه‌هایی همچون احترام به طبیعت، تقبیح جنگ و خشونت رسیده و در کنار سرگرم کنندگی ، محتوای درخور توجهی را نیز ارائه دهد.
مطابق انتظار میازاکی در خلق جهانی مرموز و پیچیده و پرجزییات موفق عمل نموده و ضمن رعایت قواعد درام به فانتزی خیره کننده‌ای نیز میرسد.
مهمترین دستاورد اثر در جهان‌بینی خالق نهفته است. جایی که میازاکی در دل اکشن‌ها به ورطه قتل‌عام همه جانبه و هیجانهای مدِروز نیفتاده و تلاش برای برقراری صلح را پیشنهاد میکند. قهرمانش از همان دقایق ابتدایی و مواجهه با آن گراز طلسم‌شده تا کشمکش با مزدوران و درنهایت در نقطه اوج داستان، همواره برای صلح میکوشد و میانِ دوجبهه خشمِ طبیعت و منفعت‌طلبی انسانها ایستاده و در نهایت با ایمان و اراده‌ای مثال زدنی شر را از این جهان دور میکند.

امیدسلیمی


@livibc

#توئیت
Forwarded from Living with Cinema🎥
کوتاه با عنکبوت: 

معتقدم آثار متوسطِ غولهای هنر هفتم(از جمله دیویدکراننبرگ) نیز قابل تامل بوده و دستِ کم ارزش یک‌مرتبه وقت گذاشتن را دارند.

عنکبوت جز اولین ساخته‌های کراننبرگ در هزاره جدید است و به طبع با دوری از (هارور‌سای‌فای‌های) خاصِ خودش یا آثاری که در فضای سورئالیستی روایت میشدند، اینبار در قالبی تماما رئالیستی، همان دغدغه‌هایی نظیر خشونت، سکس و انسانِ گرفتار در محیطی خشن و جنون آمیز را پیگیری میکند. مدلی از فیلمسازی که بعدتر نیز در آثاری همچون (تاریخی از خشونت، وعده‌های شرقی و...)  ادامه پیدا کرد.

عنکبوت جز آن دسته از آثاری است که اصطلاحا برگ برنده خود را مدیونِ غافلگیری پایانی‌شان هستند. نکته‌ای که معتقدم متاسفانه به ضررش تمام شده و فیلمساز نتوانسته بشکل قابل قبولی از آن بهره ببرد.


عنکبوت تماما از pov شخصیتی روایت شده که دارای بیماری اسکیزوفرنی حاد بوده و این روایت اول شخص خود به خود مخاطب را نسبت به وقایعی که دیده ، دچار شک و تردید نموده واصطلاحا این (راوی غیرقابل اعتماد) موجب شده تا از همان اواسط روایت، این فرضیه که خودِ او عامل تمام مشکلات بوده و دیگران(از جمله پدرش) خطای بزرگی مرتکب نشده‌اند ،قوت گرفته و دست آخر نیز همین فرضیه محقق شود! 
جدا از این نکته نحوه میزانسن‌دهی در سکانس قتلِ مادر و رفتار عجیب و خونسردِ پدر و زنِ فاحشه پس از این مهم نیز به فرضیه مذکور دامن میزند.
قتل بسرعت رخ داده و جسد در کمترین زمان ممکن دفن شده و زندگی از سر گرفته میشود! آشکارا میتوان با همین روایت عجیب بر دروغ بودن آن، اطمینان حداکثری یافت. 

به علاوه اینکه روایت هرچقدر در نمایش رابطه مادر_پسری موفق است در طرف مقابل رابطه پدر_پسری و زن و شوهری درخور توجه‌ای نساخته و تصویر شخصیتِ پدر چیزی نیست به جز مردی هوسباز و خیانتکار  که آن‌هم مربوط به توهمات بوده و ابدا علت سردی‌اش با همسر و پسر را درک نمیکنیم.

 

عنکبوت از بازی درخورتوجه رالف‌فاینس در نقش اصلی بهره میبرد. نقشی چالش‌برانگیز که مدل نگاه، ایستادن ، راه رفتن و دیالوگ گفتن خاصِ خودش را میطلبد و فاینس این نقش را بلعیده و درخشان اجرایش کرده است. حضور پررنگ عقده اُدیپ در روایت و موتیف‌هایی نظیر طنابها و داربستهای فلزی که همگی شبکه تارعنکبوت را یادآوری میکنند و سوژه را محصورِ خود کرده‌اند(استعاره‌ای از ذهن پریشان و از هم گسیخته فاینس که زیستش را تحت تاثیر قرار داده‌اند) و تلاش‌هایی برای بیرون آوردن وسایل شخصی از داخل شلوار که آشکارا عملِ خودارضایی را تداعی کرده و بر خلاهای جنسی‌اش تاکید دارند و روایتی که به درستی مدام میان تصاویر ذهنی و عینی در جریان بوده (تاجایی که گاها نمیتوان بشکلی قاطع در مورد اینکه در کدام دسته جای میگیرند نظر داد) کششی قابل توجه در مخاطب ایجاد میکنند و از نکات قابل توجه اثر به شمار میروند. اما تمام این نکات مثبت برای خالقِ اسکنرز، مگس و تاریخی از خشونت ، کفایت نکرده و انتظارم همواره از یکی از هنرمندان کهنه‌کار و مولفِ تاریخ سینما بیشتر از اینهاست.

امتیاز : 6 از 10 
@livibc 

امیدسلیمی 

#یادداشت




 
Forwarded from Living with Cinema🎥
(نیمروز ، ظهرِداغ) یا هرترجمه‌ای که بتوان برایش درنظرگرفت ،انصافا وسترنی است استخوان‌دار و جذاب که خوشبختانه گذر زمان، ذره‌ای از اهمیتش نکاسته و هنوز هم زنده و سرپا جلوه میکند.

روایتی تماشایی از تنهایی یک کلانتر در مواجهه با دشمنی قدیمی. تنهایی که در تاروپودِ اثر رخنه کرده و تماما حس میشود.

از همان ابتدای روایت که زنِ کلانتر تنها چنددقیقه پس از مراسم ازدواج سازِ رفتن کوک میکند تا شهروندان منفعت‌طلب و غیر قابل اعتماد و مردان دستگاه قضا و امنیتی که هیچ کنش مثبتی از آنها سر نمیزند و... جملگی موجب میشوند تا کلانتری که تا دمِ مرگ پای شرافت و نجات شهرش میماند در انتها، ستاره فلزی را از جا کنده و پس از اتمام ماموریتش، رفتن را بجای ماندن انتخاب کند.قهرمانی که پای آرمانش ایستاده اما گویی زمانه عوض شده و حزبِ باد بودن بدل به عادت همگان گشته است.

کارگردانی (زینه‌مان) نیز ستودنی است. از میزانسن دهی در کافه و کلیسا که نوع قرارگیریِ کلانتر و باقی مردم بر تنهایی و بی پناهی او تاکید دارند تا دکوپاژِ قبل از دوئل که با اوج گیری موسیقی ، کات خوردن پیاپیِ نماها بین چهره‌های نگران مردم و خیابان خلوت(محلِ دوئل) و نزدیک شدن آرام دوربین به صندلیِ خالی آنتاگونیست(که تا اینجای روایت هنوز او را ندیده‌ایم) همراه گشته تا التهاب را به اوج برساند و یا دوربینی که در خیابان خود رابالا کشیده تا کلانتر را در نمایی اکستریم‌لانگ شات بگیرد و بر تنهایی و وخامت شرایط تاکید کند، از موارد قابل توجه کارگردانی بشمار میروند.

جدا از نکات فوق، بازی(گری‌کوپر) با اتکا به میمیکِ چهره نیز چشمگیر است. غم و ناامیدی جانسوزی در چشمانش آشکار بوده که به هرچه سمپاتی بیشتر با وی کمک شایانی میکند.

اثری که هم داستانش را از همان اُپنینگ بر پایه تعلیق و ضرب‌الاجل زمانی، تعریف میکند و هم به شخصیتها و روابط‌شان بها میدهد. یک وسترنِ عالی .

امیدسلیمی

@livibc      

#توئیت
#پیشنهاد_فیلم
#نقد_فیلم
tar 2022
کارگردان : تاد فیلد
نویسنده : تاد فیلد
بازیگران : کیت بلانشت ، نوئمی مرلان ، نینا هوس ، سوفی کائور

ژانر : درام

مقدمه: در تار، کیت بلانشت نقش شخصیت اصلی، آهنگساز و رهبر تخیلی ارکستر مشهور جهان «لیدیا تار» را بازی می‌کند که در زمانی که در حرفه‌اش در آستانه رسیدن به اوج است، اشتباهات مبهم او آشکار می‌شود؛ این اتفاق شروع یک چالش فرهنگی اجتماعی و شخصیتی است که این فیلم پیرامون آن حرف‌های جدی خود را در چارچوب طنزی سرد بیان می‌کند.

داستانی از قدرت، استعداد و منیت، کیت بلانشت بی عیب و نقص را در یکی از بهترین نقش آفرینی هایش میبینیم: لیدیا تار، آهنگساز و رهبر ارکستر ساختگی و مشهور جهان، زنی که آنقدر خوب طراحی شده است که باور نمی کنید چنین شخصی وجود خارجی ندارد. یک چهره واقعی در این راستا، اغلب مانند یک فیلم زندگی‌نامه نوآورانه به تصویر کشیده می شود ، فیلمی که قبل از آشکار کردن لایه‌های جذاب شخصیت و داستان خود، زمانی نسبتا طولانی را می‌گذراند. این یک فیلم طولانی است، و به هیچ وجه ساده نیست.

از آغاز فیلم تا صحنه های مصاحبه و دقایق بعد از آن در حال تماشای شخصیت سازی از فردی هستیم که وجود ندارد (و شخصیت رسانه ای وی مثل دنیای واقعی در حال ساخته شدن است البته به صورت مصنوعی)
در واقع در ابتدای اثر سازنده سعی در به تصویر کشیدن وضعیت رسانه ها و نمایش از شخصیت های واقعی مشهور در قالب انسان های دروغین(فریب مردم توسط رسانه ها دارد)
حتی کیت بلانشت در صحنه ی مصاحبه حالتی فیک و از قبل آماده شده و دروغین دارد که سعی می کنند مجری را فریب دهد.
البته اعتماد به نفس بیش از حد او مصنوعی نیست بلکه در ادامه ی فیلم میبینیم که احتمالا تنها ویژگی واقعی شخصیت است که در رسانه ها به نمایش می گذارد .

در هنگام مصاحبه ی تار در اول فیلم پس زمینه ی پشت و مجری  همرنگ با لباس های اوست،این هماهنگی رنگ محیط با لباس ها و رنگ مو های تار در بیشتر فیلم غالب است.رنگ های زرد (روشن مایل به طلایی) ، سیاه و سفید در نور پردازی و رنگ پردازی کل فیلم مسلط است ، از رنگ دیوار ها گرفته تا لباس و رنگ موی شخصیت اصلی و حتی شخصیت های فرعی.
دلیل این کار هم مشخص نیست و حالت اغراق شده و مصنوعی دارد. کارکرد این رنگ پردازی در میزانسن مشخص نیست ، نه تغییرات قابل شناسایی به تغییرات روایی فیلم می کند و نه تاثیر چشمگیری دارد. فقط در انتهایی فیلم مشخص می شود که این غالب بندی رنگ و نور چه معانی دارد ، البته فقط معنا پیدا می کند نه کار کرد.

کارگردان در طول اثر با حضور مرموز شخصیت ها سعی در دراماتیزه کردن اثر دارد.

این فیلم هم به مسائل روز که دیگر تبدیل به شعار های تجاری شده اند می پردازد منتها با عوض کردن جنسیت شخصیت ها (یعنی مرد زور گو با زن زور گو و طرف دیگر هم زن تا با گرایش جنسی همجنس گرایانه از قرار دادن زن و مرد در مقابل هم و تفکیک جنسیتی معمول و کلیشه ای پرهیز کند) سعی دارد تا توجه جوایز معروف سینما که این روز ها تبدیل به دلقک بازی های شعاری شده اند را هم درو کند.

فیلد به آرامی داستانی از سیاست در پشت صحنه را باز می کند، و داستان هایی در مورد گذشته لیدیا که به آرامی در حال پیشروی در زندگی زناشویی و زندگی حرفه ای خود و احساس حق طلبی است که هر دوی روایت ها را به طور همزمان به حرکت در می آورد . لحظه‌های ساکت‌تر ،فیلد با احتیاط و ماهرانه برخورد می‌کند، و در عین حال، به‌طور سرسام‌آور، از طریق نما های ثابت و طولانی‌ای که به نوازندگانش اجازه می‌دهد زندگی پیچیده‌ای را در هر فریمی ببخشند. با این حال، داستان او با لحظاتی از درک کامل و با شدت ترسناک همراه است، که در طی آن دوربین او به سمت نمای نزدیک می رود، به زور از بیرون سرد و دستکاری کننده (اما در نهایت جذاب) بلانشت عبور می کند، و ناامنی هایی را که خودخواهی لیدیا را تغذیه می کند، آشکار می کند.

تار بخشی از یک بحث جذاب و بی پایان درباره موقعیت و امتیازات هنرمندان برجسته‌ای است که در فرهنگ غرب جایگاهی تقریباً مافوق بشری به دست آورده‌اند. تصادفی نیست که ما در اولین نما با لیدیا در ملاقات با یک روزنامه نگار نیویورکر که صدها نفر از عاشقان او نیز در آن حضور داشتند، ملاقات می‌کنیم. با پوشیدن لباسی شیک، این شخصیت از اعتماد به نفس و شوخ طبعی بسیار لذت می‌برد، تمام توجه جمعیت را به خود جلب می‌کند و خود را به عنوان یک مرجع بی چون و چرا در زمینه موسیقی نشان می‌دهد. کارگردان از این رویداد شروع می‌کند تا روند آهسته اما مؤثر حذف تار از بناها و جلدها را آغاز کند.
سقوط شخصیت به خوبی به تصویر کشیده می شود و بازی کیت بلانشت یک اثر ماندگار است ، احتمالا تنها ویژگی برجسته و ماندگار فیلم . یک بازی عالی که نشان می دهد چرا این بازیگر زن جز بهترین های تاریخ سینماست.

@NaghdeFilmoSerial
👍1
زندگی شخصی لیدیا از صمیمت انسانی خالی به‌نظرمی‌رسد. تا جایی که وقتی آندرس جمله‌ای تحسین‌آمیز را در قالب دست‌نوشته‌ای روی کاغذ تحویل‌اش می‌دهد، لیدیا برای لحظاتی مانند یک کودک معصوم ذوق می‌کند؛ قبل از اینکه متوجه شود این تحسین هم قرار است ماهیتی حرفه‌ای/تبلیغاتی داشته‌باشد (چهره‌ی بلانشت به ناامیدی لیدیا پس از دریافت منظور اصلی آندرس اشاره‌ی گویایی دارد). درست مثل شیفتگی الیوت (مارک استرانگ) نسبت به او؛ یا تحسین‌هایی که ویتنی (سیدنی لمون) پس از مصاحبه تحویل‌اش می‌دهد. خودش هم در مواجهه با دیگران راه متفاوتی را نمی‌رود. کسی که مدعی است نقد ها را نمی خواند، تا اندازه‌ی ویرایش صفحه‌ی شخصی‌اش در ویکی‌پدیا روی تصور دیگران از خودش حساسیت  دارد.

واضح است که سرمای زندگی شخصیت، ناتوانی مطلق او در برقراری ارتباط معنادار انسانی با اطرافیان‌اش، تلخی و کنایه‌آمیزی پیوسته‌ی لحن و گفتارش، و شکلی که شیفتگی‌اش نسبت به شاگردان خود را به روابط ناسالم آزاردهنده ای می‌کشاند، در نسبت مستقیمی قرار می‌گیرند با همین اتصال و پیوند او به موسیقی. آن‌جا که کلام قادر نیست ارتباط موثری بسازد، موسیقی به جبران برمی‌آید.

در پایان ،فیلد با بازخوانی میزانسن بسیار آشنایی از میانه‌ی فیلم، اشاره‌ی ناخواسته‌ی دست لیدیا برای انتخاب یکی از ماساژورها را بر حرکات دست‌اش هنگام رهبری ارکستر منطبق می‌کند. و دختر معصومی را که بی‌اختیار آماده‌ی اطاعت امر ارباب است، در نقطه‌ای از ترکیب‌بندی نما می‌گذارد که پیش‌تر اولگا را در حوالی‌اش دیده‌ایم. برای پیوند زدن تمام مایه‌های تماتیک فیلم در باب سازوکار قدرت و جنس نابرابر روابط حاصل از آن، به ماهیت شغل شخصیت اصلی، ایده‌ای معنادارتر از این نمی‌شد پیدا کرد. آن‌قدر موثر و تکان‌دهنده؛ که خود لیدیا را هم مشمئز می‌کند. بیزار از زندان پرسونای خودساخته‌ای که گویی فرار کردن از آثار تاریک‌اش، در هیچ گوشه‌ای از جهان ممکن نیست.

واقعیت این است که دلیل فاصله گرفتن من در چند سال اخیر از فیلم های جدید را می توان در کلیت این فیلم دید. فیلمی که با تکیه بر بازیگری مشهور و توانا و میزانسن ها و نما های جواب پس داده ی هالیوودی و شعار زدگی ها و نون به نرخ روز خوری مشهور می شود . و در ضمن این اثر خوب سینماست وای به حال فیلم های تجاری و معمولی.
سینمایی که روزی با پدر خوانده و ادیسه ی فضایی کوبریک و دوازده مرد خشمگین و ارباب حلقه ها و ... شناخته می شد و آن ها مایع افتخار تاریخ سینمای هالیوود بودند ، اکنون به فیلم های معمولی خود که در این ۱۰ سال اخیر فراگیر شده اند می بالد.

فیلم های پر فروش هم دنباله سازی و مارولی و بازی سازی هستند.

البته این وضع در ۵ سال اخیر مثل سرطان در تلوزیون هم در حال گسترش است.

البته این فیلم ایراد برجسته ای ندارد به جز داستان فیلم که از پیرنگ قابل اتکا و داستانی مهم و لذت بخش تهی است.
البته به جز تعداد معدودی مثل بازی نقش اصلی و کارگرانی قابل قبول هم ویژگی مثبت قابل توجهی ندارد.

نمره: ۸ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
👍1
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(بنشی‌های اینیشرین) واپسین اثر (مارتین مک‌دونا) سوگنامه‌ای است تاثیرگذار که کارنامه کاری‌اش را غنی‌تر میکند.

روایت شخصیتهایی که روح زخمی و خسته و آسیب پذیرشان تماما در تضاد با زیبایی‌های محیطی است که در آن روزگار میگذرانند.
کمدی مک‌دونایی که طبق آنچه انتظار داریم با فضایی گروتسک و ابزورد گره خورده و گویی با یک معناباختگی دلخراشی طرفیم که نمیتوان از آن گریخت.

هیچ امرِ مطلقی وجود ندارد و همه چیز نسبی است. دوستی‌ها به دشمنی ، عشق‌ها به کینه و صلح به جنگ تبدیل شده و لجاجتِ اعصاب خوردکنِ آدمی نیز همان دلخوشی‌های کوچک و ناچیز را به مواردی بیمارگونه تبدیل میکند.

همه اینها تنها به آن روستای کوچکِ کم جمعیت محدود نمیشود. بیرونش را هم جنگ و خودکشی و قتل فراگرفته و گویی مصیبتها همچون ویروسی در هوا پخش شده و همه‌جا را آلوده کرده‌اند.

به راستی انسان را از این حقارت و نومیدی چاره‌ای هم هست؟ فیلمساز پاسخِ روشنی نمیدهد چرا که اساسا پاسخِ روشنی وجود ندارد. موسیقی ، رفاقت، پرسه زدن‌های بیهوده، کتابخوانی یا اصلا ترک محلِ زندگی؟ کدامشان گره از کار ِ این اشرفِ(اشرف؟؟؟) مخلوقات باز خواهد کرد؟

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
3👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
تماشای (شب برای ما می‌آید) برای طرفداران ژانرِ اکشن از نانِ شب هم واجب‌تر است.
اثر دیوانه‌ای که مجموعه یورش را با اسلشر ترکیب کرده و چنان خروجی پرخون و خشنی از آن گرفته که بشخصه مشابه‌اش را ندیده بودم.
طبیعتا نه داستان چفت و بست داری را شاهدیم و نه شخصیت پردازی فکر شده‌ای را. تمام تمرکز فیلمساز بر خلق اکشنهایی نفسگیر و تماشایی بوده که خوشبختانه به لطف دوربین پرجنب و جوش با جایگیری درست و تدوینی مناسب که موجب شده‌اند جزیی‌ترین حرکات نیز بچشم آیند به همراه موسیقی پرضرب و رنگ و نوری که جلوه‌ای جذاب به کار بخشیده‌اند، محقق گشته است.

بعنوان یک دهه شصتی که سینما را با نوار (وی‌اچ‌اس) و آثار شوارتزنگر، استالونه، وندام و... شناخته و با آثار جدی‌تر ادامه داده ،همواره اکشن‌های کاردرست را پیگیری نموده و خوشبختانه ابایی از بروز چنین مسئله‌ای ندارم.


اثر مذکور گزینه ایده‌آلی است. شک نکنید👌👏

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
بدون شک نامِ (جان مک‌تیِرنان) برای اکشن دوستان نام آشنا و مهمی است. خالقِ آثار ماندگاری همچون (غارتگر ۱ ، جان‌سخت) ، آثاری متوسط همچون (سیزدهمین سلحشور ، پایگاه) و البته نمونه خوبی به مانند (آخرین حرکتِ قهرمان) که همواره ثابت کرده، توانایی بالایی در سرگرم کردن مخاطب داشته و گاها در این راه از نبوغِ قابل توجهی نیز بهره میبرد. 

آخرین حرکتِ قهرمان بعنوان اثری پاپ‌کرنی، در تک تک لحظاتش نشانگر عشق و علاقه ناب خالقش به هنرهفتم بوده و چنان پیرنگش را با این عشق در آمیخته که آشکارا موجب شده تا نمونه‌های پاپ‌کرنی متاخر ، در مقابلش رنگ ببازند.


از پروتاگونیستِ نوجوان و عشقِ سینمایش گرفته که روزمرگی را تنها برای خلوت کردن در سالن تاریک سینما تحمل نموده و حتی در فیلمهای تاریخی و قدیمی نیز حضور قهرمان مورد علاقه‌اش(آرنولد شوارتزنگر) را تصور میکند تا  بلیطی جادویی که نقطه عطف روایت را رقم زده و دنیای حقیقی و سینمایی را بهم پیوند میزند تا انواع ارجاعها به دیگر آثار مهم تاریخ هنرهفتم از جمله : ای‌تی، هَری کثیف، آمادئوس و... تا کمدی هجوی که آشکارا با اکشن‌های غول آسای عامه پسند و تجاری سروکار داشته و با اتکا به شوخی‌های متعدد ، در مخاطب کشش ایجاد میکند : همچون نحوه تیپ سازی شوارتزنگر با آن شمایل ترمیناتور وار و خشک همیشگی در اکشن‌ها یا حضور ناگهانی خیلِ عظیم افراد مسلح در تعقیب و گریزها یا حتی تصویری اغراق آمیز از مدل لباس و آرایش مو و چهره جنسِ مونث و... جملگی هم داستان را پیش میبرند و هم رابطه جذاب و دلنشینِ پسرنوجوان و قهرمان سینمایی‌اش را بتصویر میکشند .

فیلمنامه در حدِ بضاعتش اشاره‌ای به (بحرانِ اگزیستانسیالیستی) نیز داشته و در پرده نهایی از آن بهره میبرد. جایی که پای شوارتزنگر و آنتاگونیست از دنیای سینما به دنیای حقیقی باز شده و آنها تازه متوجه میشوند که تا قبل از این چقدر زندگی‌شان پوچ و بی معنی بوده است(به دلیل ِسلطه افکار کلیشه‌ای بر فیلمنامه‌های رایج) چنانچه شوارتزنگر میل به جنسِ مخالف و تشکیل خانواده و حامی بودن را حس کرده و آنتاگونیست مخوف نیز در یافته که در این دنیا برخلاف دنیای قبلی، از اعتبار آنچنانی برخوردار نبوده و انسانها برای یک دست لباس همنوعِ خود را از پای درآورده و یا اگر شخصی وسط خیابان مورد اصابت گلوله قرار بگیرد ، اهمیتی برای دیگران ندارد! درواقع دنیای جدید و حقیقی را پلید و بیرحمتر از قبلی دیده و از آن ناامید میشود.


اثر مذکور پروتاگونیست را از شخصیتی صرفا ناظر و منفعل بر حوادث فیلمهای اکشن به شخصیتی کنشمند و قهرمان تبدیل کرده و بدین ترتیب سفری مهیج و پرماجرا را برایش رقم میزند. مشارکت حداکثری وی در حوادث فیلم و گره‌هایی که از مسیر باز میکند جدا از آنکه بر بار جذابیت اثر افزوده بنوعی حضور مدیوم‌های تازه‌نفسِ سرگرمی ساز (در مقابل هنر سینما) را نیز نوید میدهد(آشکارا صنعت ویدئو‌گیم که در این چنددهه اخیر بدل به رقیبی قدرتمند و شگفتی‌ساز در مقابل سینما گشته است)

آخرین حرکتِ قهرمان از عاطفه و نیاز همیشگی انسانها به یکدیگر گفته و با قرینه‌سازی موقعیتها در روایتش بر این مهم تاکید میکند. اگر در ابتدای روایت، این پسر است که از طریق پیگیری آثارِ شوارتزنگر، وی را قهرمان ابدی میداند ، در انتها خودش ناجی گشته و اوضاعِ قهرمان را سروسامان داده و به اصطلاح عامیانه در رفاقت برایش سنگِ تمام میگذارد. 

اثری هوشمندانه و تماشایی که معتقدم درست سرِبزنگاه ساخته شده است. اوایل دهه نود میلادی یعنی همانجایی که سینمای هالیوود با پیشرفت تکنولوژی ، تزریق ِ پول‌های هنگفت و حضور پررنگِ ستاره‌های عضلانی و پرطرفدار(شوارتزنگر، واندام ، استالونه و...) گره خورد و به طبع مثلِ هردوره زمانی دیگر از دلِ آن هم آثاری خوب و ماندگار (از جمله همین اثر یا آثار جیمزکامرون، پل ورهوفن ، اسپیلبرگ و...) در آمدندو هم آثار متوسط و ضعیفی که بسرعت فراموش شدند. اثر مذکور هم در کارنامه خالقش و هم بین اکشن، کمدی‌،فانتزی‌ها  مهجور حساب شده و معتقدم تماشای آن به هیچ وجه خالی از لطف نخواهد بود.

امتیاز: 7.5 از 10 

امیدسلیمی 

@livibc

#یادداشت
👍1