چرا سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» جنایتی علیه ژانر فانتزی است؟
پوریا شجاعی
۳۰ بهمن ۱۴۰۰
(این متن قبل از انتشار سریال ارباب حلقه ها منتشر شده و میشه گفت وضعیت فعلی ما عاشق هنر های نمایشی هستش که گرفتار وضعیت بد و ظاهرا بی انتهایی شدیم)
ساخت اقتباسی سینمایی یا تلویزیونی از جهان فانتزی و شگفتانگیز و بزرگ تالکین، تا مدتی طولانی کاری دشوار و تقریبا غیرممکن بوده. همانطور که پیتر جکسون دربارهی ساخته شدن سهگانهی ارباب حلقهها گفت، ساخت این فیلمها تا پیش از قرن ۲۱ و تکنولوژی دیجیتال این دوره امکانپذیر نبود. اما چیزی که سهگانهی ارباب حلقههای پیتر جکسون را به اثری ماندگار و جاودانه و محبوب تبدیل کرده که برای همیشه استاندارد و معیاری برای یک اقتباس محشر و درجهیک به حساب میآید، صرفا تکنولوژی و جلوههای ویژه نیست.
پیتر جکسون و تیم همراهش تعهد و عشق و علاقهای بینظیر نسبت به منبع اقتباسشان داشتند و تمام سعی خودشان را کردند تا حد امکان، به دنیای مخلوق تالکین وفادار بمانند. میزان فکر و انرژی و تعهدی که صرف ساختن این سهگانه شده به حدی است که هنوز هم هر تماشاگری را حیرتزده میکند. پیتر جکسون روی تکتک جزئیات این فیلمها وقت زیادی گذاشت و با شیفتگی تمام سراغ به تصویر کشیدن داستانهای تالکین رفت. در نتیجهی این تعهد و علاقه و انرژی، حیرتانگیزترین و موفقترین و محبوبترین سهگانهی فانتزی تاریخ سینما خلق شد. سهگانهای که با تمام وجودش به قلب و روح کتابهای تالکین وفادار ماند.
حالا آمازون تصمیم گرفته تا دنیای سرزمین میانه را به شیوهی خودش تصویر کند، و تا همینجایش هم فهمیدهایم که نتوانستهاند در حد و اندازهی آن ظاهر شوند. چندی پیش، اولین تصاویر از سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» (The Lord of the Rings: The Rings of Power) منتشر شد و مدتی بعد هم اولین تریلر آن را دیدیم و فهمیدیم همه چیز خبر از یک اقتباس ناامیدکننده میدهد که قرار است خیلیها را عصبانی و سرخورده کند.
تقریبا هیچ جنبهای از این سریال اقتباسی درست اجرا نشده. از طراحی لباس ابتدایی و مضحکش که شبیه Cosplay (لباسهایی که هواداران عناوین معروف برای خودشان طراحی میکنند تا شبیه کاراکترها شوند) است گرفته تا جلوههای ویژهای که بیشتر شبیه یک بازی کامپیوتری مستقل کمخرج است تا یک سریال چند صد میلیون دلاری. همهی اینها به کنار، سازندگان سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند به کل اهداف و دیدگاههای تالکین را نادیده بگیرند و یک سرزمین میانهی کاملا بیربط به کتابهای او بسازند. گویا سازندگان سریال آمازون عامدانه سعی دارند یکی از بهترین داستانهای فانتزی دنیا را خراب کنند.
تنوع نژادی و جنسیتی اجباری
وقتی هواداران ارباب حلقهها متوجه شدند که آمازون قصد دارد سریال حلقههای قدرت را مثل خیلی دیگر از عناوین این سالها با اهداف سیاسی و تنوع اجباری اشباع کند، حسابی عصبانی شدند و واکنشهای منفی بسیاری نشان دادند. حق هم داشتند. اساسا توجیهی که نویسندههای سریال برای این تصمیم میآورند، چیزی نیست جز بها دادن به بحثهای سیاسی روز و بیشتر از همه نشان میدهد که آنها تا چه اندازه نسبت به دنیای تالکین و کتابهایش بیاطلاع و بیدانش هستند.
لیندزی وبر، تهیهکنندهی اجرایی سریال دربارهی این مسئله میگوید: «از نظر ما خیلی طبیعی بود که الان اقتباسی از آثار تالکین بسازیم که دنیای فعلی و امروزی ما را بازتاب بدهد. تالکین برای همه است. داستانهای او دربارهی نژادهایی خیالی است که وقتی از انزوای فرهنگ خودشان بیرون میآیند و در کنار هم قرار میگیرند، بهترین نتیجه را میگیرند.»
کاملا پیداست که مشاورهای تالکینشناسی که با سازندههای سریال همکاری کردهاند، بیشتر درگیر بحثهای سیاسی روز بودهاند تا نوشتههای تالکین. یکی از همین مشاورها، ماریانا ریوس مالدونادو، در مصاحبهای با ونیتی و وقتی از او دربارهی بازخورد منفی هواداران ارباب حلقهها نسبت به تنوع نژادی بازیگرها پرسیدند، گفت: «از ابتدا هم میدانستیم که قرار است بازخوردهای منفی داشته باشیم. اما سؤال اینجاست که چه کسانی دارند اعتراض میکنند؟ این آدمهایی که از سیاهپوست یا لاتین یا آسیایی بودن یک الف خشمگین شدهاند و احساس تهدید میکنند چه کسانی هستند؟»
دیدگاه مدرنی که دربارهی عدالت اجتماعی و تنوع نژادی ایجاد شده، بهشدت سطحی و ابتدایی است. انگار تمام دغدغهی این جریان، قرار دادن بازیگرهایی با رنگ پوست متفاوت و گرایش مختلف است و کاری به ابعاد دیگر ندارند. پیش خودشان میگویند یک اِلف سیاهپوست میآوریم و تمام، تنوع نژادی اجرا شد. اما حواسشان نیست که تنوع نژادی در دنیای تالکین، صرفا مربوط به رنگ پوست شخصیتها نیست.
پوریا شجاعی
۳۰ بهمن ۱۴۰۰
(این متن قبل از انتشار سریال ارباب حلقه ها منتشر شده و میشه گفت وضعیت فعلی ما عاشق هنر های نمایشی هستش که گرفتار وضعیت بد و ظاهرا بی انتهایی شدیم)
ساخت اقتباسی سینمایی یا تلویزیونی از جهان فانتزی و شگفتانگیز و بزرگ تالکین، تا مدتی طولانی کاری دشوار و تقریبا غیرممکن بوده. همانطور که پیتر جکسون دربارهی ساخته شدن سهگانهی ارباب حلقهها گفت، ساخت این فیلمها تا پیش از قرن ۲۱ و تکنولوژی دیجیتال این دوره امکانپذیر نبود. اما چیزی که سهگانهی ارباب حلقههای پیتر جکسون را به اثری ماندگار و جاودانه و محبوب تبدیل کرده که برای همیشه استاندارد و معیاری برای یک اقتباس محشر و درجهیک به حساب میآید، صرفا تکنولوژی و جلوههای ویژه نیست.
پیتر جکسون و تیم همراهش تعهد و عشق و علاقهای بینظیر نسبت به منبع اقتباسشان داشتند و تمام سعی خودشان را کردند تا حد امکان، به دنیای مخلوق تالکین وفادار بمانند. میزان فکر و انرژی و تعهدی که صرف ساختن این سهگانه شده به حدی است که هنوز هم هر تماشاگری را حیرتزده میکند. پیتر جکسون روی تکتک جزئیات این فیلمها وقت زیادی گذاشت و با شیفتگی تمام سراغ به تصویر کشیدن داستانهای تالکین رفت. در نتیجهی این تعهد و علاقه و انرژی، حیرتانگیزترین و موفقترین و محبوبترین سهگانهی فانتزی تاریخ سینما خلق شد. سهگانهای که با تمام وجودش به قلب و روح کتابهای تالکین وفادار ماند.
حالا آمازون تصمیم گرفته تا دنیای سرزمین میانه را به شیوهی خودش تصویر کند، و تا همینجایش هم فهمیدهایم که نتوانستهاند در حد و اندازهی آن ظاهر شوند. چندی پیش، اولین تصاویر از سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» (The Lord of the Rings: The Rings of Power) منتشر شد و مدتی بعد هم اولین تریلر آن را دیدیم و فهمیدیم همه چیز خبر از یک اقتباس ناامیدکننده میدهد که قرار است خیلیها را عصبانی و سرخورده کند.
تقریبا هیچ جنبهای از این سریال اقتباسی درست اجرا نشده. از طراحی لباس ابتدایی و مضحکش که شبیه Cosplay (لباسهایی که هواداران عناوین معروف برای خودشان طراحی میکنند تا شبیه کاراکترها شوند) است گرفته تا جلوههای ویژهای که بیشتر شبیه یک بازی کامپیوتری مستقل کمخرج است تا یک سریال چند صد میلیون دلاری. همهی اینها به کنار، سازندگان سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند به کل اهداف و دیدگاههای تالکین را نادیده بگیرند و یک سرزمین میانهی کاملا بیربط به کتابهای او بسازند. گویا سازندگان سریال آمازون عامدانه سعی دارند یکی از بهترین داستانهای فانتزی دنیا را خراب کنند.
تنوع نژادی و جنسیتی اجباری
وقتی هواداران ارباب حلقهها متوجه شدند که آمازون قصد دارد سریال حلقههای قدرت را مثل خیلی دیگر از عناوین این سالها با اهداف سیاسی و تنوع اجباری اشباع کند، حسابی عصبانی شدند و واکنشهای منفی بسیاری نشان دادند. حق هم داشتند. اساسا توجیهی که نویسندههای سریال برای این تصمیم میآورند، چیزی نیست جز بها دادن به بحثهای سیاسی روز و بیشتر از همه نشان میدهد که آنها تا چه اندازه نسبت به دنیای تالکین و کتابهایش بیاطلاع و بیدانش هستند.
لیندزی وبر، تهیهکنندهی اجرایی سریال دربارهی این مسئله میگوید: «از نظر ما خیلی طبیعی بود که الان اقتباسی از آثار تالکین بسازیم که دنیای فعلی و امروزی ما را بازتاب بدهد. تالکین برای همه است. داستانهای او دربارهی نژادهایی خیالی است که وقتی از انزوای فرهنگ خودشان بیرون میآیند و در کنار هم قرار میگیرند، بهترین نتیجه را میگیرند.»
کاملا پیداست که مشاورهای تالکینشناسی که با سازندههای سریال همکاری کردهاند، بیشتر درگیر بحثهای سیاسی روز بودهاند تا نوشتههای تالکین. یکی از همین مشاورها، ماریانا ریوس مالدونادو، در مصاحبهای با ونیتی و وقتی از او دربارهی بازخورد منفی هواداران ارباب حلقهها نسبت به تنوع نژادی بازیگرها پرسیدند، گفت: «از ابتدا هم میدانستیم که قرار است بازخوردهای منفی داشته باشیم. اما سؤال اینجاست که چه کسانی دارند اعتراض میکنند؟ این آدمهایی که از سیاهپوست یا لاتین یا آسیایی بودن یک الف خشمگین شدهاند و احساس تهدید میکنند چه کسانی هستند؟»
دیدگاه مدرنی که دربارهی عدالت اجتماعی و تنوع نژادی ایجاد شده، بهشدت سطحی و ابتدایی است. انگار تمام دغدغهی این جریان، قرار دادن بازیگرهایی با رنگ پوست متفاوت و گرایش مختلف است و کاری به ابعاد دیگر ندارند. پیش خودشان میگویند یک اِلف سیاهپوست میآوریم و تمام، تنوع نژادی اجرا شد. اما حواسشان نیست که تنوع نژادی در دنیای تالکین، صرفا مربوط به رنگ پوست شخصیتها نیست.
در این دنیا نژادهای متعددی از موجودات جادویی وجود دارند که در کنار انسانها زندگی میکنند، و حتی در بین انسانها هم فرهنگهای متفاوتی حضور دارد که از یکدیگر متمایز هستند.
هدف تالکین از نوشتن ارباب حلقهها صرفا روایت یک داستان قهرمانانهی حالخوبکن دربارهی نبرد خیر و شر نبود. او تمام عمرش را صرف مطالعهی زبانشناسی و فرهنگ عامهی بریتانیای قرون وسطی کرد. او همیشه حسرت این را میخورد که تاریخ و فرهنگ واقعی بریتانیا طی حملهی نورمنها از بین رفت (نورمنها گروهی از فرانسویهای دوران مدرن بودند که سال ۱۰۶۶ به بریتانیا حمله کردند. در این حمله، بیشتر تاریخ و فرهنگ بریتانیا از بین رفت.)
تالکین همیشه اسطورههای اسکاندیناوی و یونان را تحسین میکرد و از اینکه تاریخ و اسطورههای بریتانیا نابود شده ناراحت بود. به خاطر عشق و علاقهای که به اسطوره و زبان داشت، سعی کرد تا اسطورهای خلق کند که مخصوص جزایر بریتانیا باشد. در پی این تصمیم، داستانهای سرزمین میانه خلق شد. اکثر ما با ارباب حلقهها آشنا هستیم، اما این داستان تنها بخشی کوچک از جهانی گسترده و پرماجراست، اسطورههایی تمامنشدنی که تالکین تمام عمرش را صرف خلقشان کرد.
برای همین، حقنه کردن دیدگاه مدرن تنوع اجباری به یک اسطورهی بریتانیایی هیچ منطق و توجیهی ندارد. از یک طرف، نادیده گرفتن تلاش و هدف تالکین در خلق این دنیا و داستانهایش است. و از طرف دیگر، نشان میدهد که استودیوها هنوز هم بسیار تنبل هستند و نمیتوانند شخصیتها و دنیاهای تازهای برای رنگینپوستان خلق کنند.
به جای اینکه سراغ قصهها و اسطورههایی بروند که ذاتا دربارهی رنگینپوستان هستند، یا داستانهایی جدید برایشان خلق کنند، آمازون و هالیوود همچنان اصرار دارند که تنوع اجباری را در داستانهایی زورچپان کنند که به آن نیازی ندارند.
این چه اصرار عجیبوغریبی است که مدام میخواهند بازیگرهای رنگینپوست را در نقشهای فرعی کماهمیت بچپانند تا مثلا بگویند «اولین ملکهی دورف سیاهپوست» در سریال ارباب حلقهها حضور دارد؟ فعالین و مدافعین حقوق اقلیتها از اینکه شخصیتهای سیاهپوست در حاشیه هستند و برای تزئین میآیند بدشان میآید، ولی عملا همین شده. چنین تصمیمهایی از اهمیت قصهی اصلی میکاهد، هواداران واقعی مجموعه را عصبانی و سرخورده میکند، و بازیگرهای رنگینپوست را در سطح یک عنصر تزئینی و ابزاری پایین میآورد. مثل یک چیز دم دستی که صرفا باید از سر راه برداشته شود تا داد مدافعین حقوق اقلیتها در نیاید.
تنوع نژادی در یک دنیای قرون وسطایی، اجباری و زورچپان به نظر میرسد چون واقعا همینطور است. صرف نظر از اینکه تهیهکنندههای سریال چه بگویند، جهانهای قرون وسطایی شباهتی به دنیای مدرن و امروزی ما نداشتهاند. سفر بین قارهها تقریبا غیرممکن بود و مردم معمولا با آدمهایی که نهایتا چند کیلومتریشان بودند، ارتباط میگرفتند. مهاجرت بین قارهای عملا مفهومی ناشناخته بود. اینکه در یک داستان قرون وسطایی، منکر تنوع نژادی شویم تفکری نژادپرستانه نیست، بلکه تفکری منطقی است.
اما متأسفانه، بحث تنوع اجباری و انتخاب بازیگرهای اشتباه تنها شروع ماجراست و اشکالات و ایرادهای سریال حلقههای قدرت ابعاد پیچیدهتری هم دارد.
واقعا ۴۶۵ میلیون دلار خرج این سریال شده؟
ظاهرا جف بزوس برای این پروژه دست همه را باز گذاشته و محدودیتی در میزان خرج و مخارجش ندارد. اما با این حال، آمازون دارد به ما ثابت میکند که داشتن یک بودجهی عظیم نامحدود لزوما به معنای ساخته شدن یک محصول باکیفیت نیست. تا اینجای کار شنیدهایم که استودیو آمازون قرار است رقم نجومی ۱ میلیارد دلار را برای ساخت پنج فصل هزینه کند.
اما با دیدن تصاویر و تریلر، به نظر میرسد که تمام جنبههای سریال حلقههای قدرت به شکلی کنار هم چیده شدهاند که حس کنیم انگار یک بازی کامپیوتری بدکیفیت است. طراحی لباس شخصیتها که عملا یک جنایت است. لباسها را جوری طراحی کردهاند که با دیدنشان حس میکنیم همگی هواداران بازی تاج و تخت هستند که برای یک گردهمایی در کامیک کان دور هم جمع شدهاند.
شاید جف بزوس از هواداران ارباب حلقهها باشد، ولی همگی میدانیم که انگیزه و هدف پشت پردهی ساخته شدن این سریال چیست؛ اینکه بازی تاج و تخت بعدی باشد و جای آن را بگیرد. اما مشکل اینجاست که، مسئولین آمازون با عجله و شتابشان برای ساخت یک سریال و آماده کردن آن، از یکی از حیاتیترین ابعاد یک اثر فانتزی غافل ماندهاند: طراحی صحنه و لباس.
سؤالی که ذهن همه را به خودش مشغول کرده، این است که چرا آمازون سعی دارد چرخ را دوباره اختراع کند، و چرا اینقدر ابتدایی و بیکیفیت اختراعش کند؟ تقریبا تمام هواداران کتابهای تالکین معتقد هستند که فیلمهای پیتر جکسون یک استاندارد اساسی برای تمام اقتباسهای آیندهی ارباب حلقهها تعیین کرده است.
هدف تالکین از نوشتن ارباب حلقهها صرفا روایت یک داستان قهرمانانهی حالخوبکن دربارهی نبرد خیر و شر نبود. او تمام عمرش را صرف مطالعهی زبانشناسی و فرهنگ عامهی بریتانیای قرون وسطی کرد. او همیشه حسرت این را میخورد که تاریخ و فرهنگ واقعی بریتانیا طی حملهی نورمنها از بین رفت (نورمنها گروهی از فرانسویهای دوران مدرن بودند که سال ۱۰۶۶ به بریتانیا حمله کردند. در این حمله، بیشتر تاریخ و فرهنگ بریتانیا از بین رفت.)
تالکین همیشه اسطورههای اسکاندیناوی و یونان را تحسین میکرد و از اینکه تاریخ و اسطورههای بریتانیا نابود شده ناراحت بود. به خاطر عشق و علاقهای که به اسطوره و زبان داشت، سعی کرد تا اسطورهای خلق کند که مخصوص جزایر بریتانیا باشد. در پی این تصمیم، داستانهای سرزمین میانه خلق شد. اکثر ما با ارباب حلقهها آشنا هستیم، اما این داستان تنها بخشی کوچک از جهانی گسترده و پرماجراست، اسطورههایی تمامنشدنی که تالکین تمام عمرش را صرف خلقشان کرد.
برای همین، حقنه کردن دیدگاه مدرن تنوع اجباری به یک اسطورهی بریتانیایی هیچ منطق و توجیهی ندارد. از یک طرف، نادیده گرفتن تلاش و هدف تالکین در خلق این دنیا و داستانهایش است. و از طرف دیگر، نشان میدهد که استودیوها هنوز هم بسیار تنبل هستند و نمیتوانند شخصیتها و دنیاهای تازهای برای رنگینپوستان خلق کنند.
به جای اینکه سراغ قصهها و اسطورههایی بروند که ذاتا دربارهی رنگینپوستان هستند، یا داستانهایی جدید برایشان خلق کنند، آمازون و هالیوود همچنان اصرار دارند که تنوع اجباری را در داستانهایی زورچپان کنند که به آن نیازی ندارند.
این چه اصرار عجیبوغریبی است که مدام میخواهند بازیگرهای رنگینپوست را در نقشهای فرعی کماهمیت بچپانند تا مثلا بگویند «اولین ملکهی دورف سیاهپوست» در سریال ارباب حلقهها حضور دارد؟ فعالین و مدافعین حقوق اقلیتها از اینکه شخصیتهای سیاهپوست در حاشیه هستند و برای تزئین میآیند بدشان میآید، ولی عملا همین شده. چنین تصمیمهایی از اهمیت قصهی اصلی میکاهد، هواداران واقعی مجموعه را عصبانی و سرخورده میکند، و بازیگرهای رنگینپوست را در سطح یک عنصر تزئینی و ابزاری پایین میآورد. مثل یک چیز دم دستی که صرفا باید از سر راه برداشته شود تا داد مدافعین حقوق اقلیتها در نیاید.
تنوع نژادی در یک دنیای قرون وسطایی، اجباری و زورچپان به نظر میرسد چون واقعا همینطور است. صرف نظر از اینکه تهیهکنندههای سریال چه بگویند، جهانهای قرون وسطایی شباهتی به دنیای مدرن و امروزی ما نداشتهاند. سفر بین قارهها تقریبا غیرممکن بود و مردم معمولا با آدمهایی که نهایتا چند کیلومتریشان بودند، ارتباط میگرفتند. مهاجرت بین قارهای عملا مفهومی ناشناخته بود. اینکه در یک داستان قرون وسطایی، منکر تنوع نژادی شویم تفکری نژادپرستانه نیست، بلکه تفکری منطقی است.
اما متأسفانه، بحث تنوع اجباری و انتخاب بازیگرهای اشتباه تنها شروع ماجراست و اشکالات و ایرادهای سریال حلقههای قدرت ابعاد پیچیدهتری هم دارد.
واقعا ۴۶۵ میلیون دلار خرج این سریال شده؟
ظاهرا جف بزوس برای این پروژه دست همه را باز گذاشته و محدودیتی در میزان خرج و مخارجش ندارد. اما با این حال، آمازون دارد به ما ثابت میکند که داشتن یک بودجهی عظیم نامحدود لزوما به معنای ساخته شدن یک محصول باکیفیت نیست. تا اینجای کار شنیدهایم که استودیو آمازون قرار است رقم نجومی ۱ میلیارد دلار را برای ساخت پنج فصل هزینه کند.
اما با دیدن تصاویر و تریلر، به نظر میرسد که تمام جنبههای سریال حلقههای قدرت به شکلی کنار هم چیده شدهاند که حس کنیم انگار یک بازی کامپیوتری بدکیفیت است. طراحی لباس شخصیتها که عملا یک جنایت است. لباسها را جوری طراحی کردهاند که با دیدنشان حس میکنیم همگی هواداران بازی تاج و تخت هستند که برای یک گردهمایی در کامیک کان دور هم جمع شدهاند.
شاید جف بزوس از هواداران ارباب حلقهها باشد، ولی همگی میدانیم که انگیزه و هدف پشت پردهی ساخته شدن این سریال چیست؛ اینکه بازی تاج و تخت بعدی باشد و جای آن را بگیرد. اما مشکل اینجاست که، مسئولین آمازون با عجله و شتابشان برای ساخت یک سریال و آماده کردن آن، از یکی از حیاتیترین ابعاد یک اثر فانتزی غافل ماندهاند: طراحی صحنه و لباس.
سؤالی که ذهن همه را به خودش مشغول کرده، این است که چرا آمازون سعی دارد چرخ را دوباره اختراع کند، و چرا اینقدر ابتدایی و بیکیفیت اختراعش کند؟ تقریبا تمام هواداران کتابهای تالکین معتقد هستند که فیلمهای پیتر جکسون یک استاندارد اساسی برای تمام اقتباسهای آیندهی ارباب حلقهها تعیین کرده است.
با این حال به نظر میرسد سازندههای سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند که کار پیتر جکسون را نادیده بگیرند و به جایش لباسهایی بیکیفیت، بیروح و بیظرافت طراحی کنند که خبر از تنبلی طراحان لباسش میدهد و بیننده را از دنیای داستان بیرون میاندازد چون هیچ چیزش باورپذیر و جذاب نیست.
قرار نیست در داستانهای فانتزی با آدمهای مدرنی طرف شویم که انگار لباسهای مصنوعی به تن کردهاند تا ادای شخصیتهای قدیمی را در بیاورند. هر بخش و جنبه از طراحی ظاهر و لباس یک شخصیت، باید به نحوی باشد که در خدمت معرفی فرهنگ، زندگی گذشته، و دنیای که درونش زندگی میکنند قرار بگیرد. همین جزئیات در طراحی لباس است که باعث میشود ما دنیای فانتزی یک اثر را باور کنیم و درونش غرق شویم.
دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا طراحی لباس در فیلمهای پتر جکسون هنوز هم بهترین طراحی لباس در اقتباس از یک دنیای فانتزی به حساب میآید:
۱. لباسها را به شکلی طراحی کرده بودند که باور کنیم متعلق به یک دنیای فانتزی هستند، اما همزمان گوشه چشمی به فرهنگ و تاریخ دنیای واقعی خودمان هم داشتند. برای مثال، طراحی لباس مردم روهان بیشتر به آنگلوساکسونها شباهت داشت (بهعنوان ادای دینی به تالکین و علاقهاش به تاریخ بریتانیا) در حالی که لباس مردم گاندور از روم و یونان باستان تأثیر گرفته بود.
۲. فرهنگهای متفاوت به شکلی طراحی شده بودند که حس کنیم همعصر هستند. سبک و ظاهر و زندگی متفاوتی داشتند، اما با دیدنشان حس میکردیم که همگی در یک دنیا/زمان زندگی میکنند.
۳. بافت و جنس لباس شخصیتها به شکلی طراحی شده بود تا کهنگی و میزان استفادهی آن حس شود و بفهمیم که این شخصیت، واقعا با این لباسها زندگی کرده. اگر آراگورن با لباسهایی شکیل و تمیز و به شکلی که انگار همین الان آنها را از خشکشویی تحویل گرفته ظاهر میشد، هیچوقت او را بهعنوان یک شخصیت باور نمیکردیم. شخصیتهای این دنیاها مدتها پیش از اینکه قصهی ما آغاز شوند، زندگی خودشان را داشتهاند و این قضیه باید در لباس و ظاهرشان حس شود.
این روزها خیلی از طراحان لباس نمیتوانند جامه و لباسی طراحی کنند که باورپذیر و گیرا باشد چون دانش و اطلاعات تاریخی کافی را ندارند یا اهمیتی به تأثیر فرهنگ و سبک زندگی روی لباس نمیدهند. بدون در نظر گرفتن این جنبهها، لباسی که طراحی میکنند مصنوعی به نظر میرسد و تماشاگر باورش نمیکند. به نظر میرسد طراحان لباس سریال آمازون، کارایی بخشهای متفاوت یک لباس و تأثیر فرهنگی و زیستی شخصیتها را در نظر نگرفتهاند و صرفا ابتداییترین جنبههای ممکن را اجرا کردهاند. انگار فهرستی از ملزومات یک لباس قرون وسطایی جلوی خودشان گرفتهاند و با خودشان گفتهاند:
شنل دارند؟ پس حل است
چکمه هم گذاشتیم؟ این هم از این
زره؟ برایشان گذاشتیم
این طراحان لباس به حدی از تأثیر فرهنگ روی لباس بیخبرند که طراحیهایشان بیشتر شبیه خطخطیهای بچگانه است تا یک لباس واقعی که شخصیتها درونش زندگی کرده باشند. به جای اینکه نگاهی به فرهنگ و لباس مردم واقعی در گذشته و تاریخ بیندازند، به بازی تاج و تخت نگاه کردهاند و هرچه در آنجا به نظرشان جذاب و باحال میآمده، کپی کردهاند.
صحنههای جنسی و خون و خشونت – سرزمین میانه بازی تاج و تخت نیست
یکی دیگر از ایدههای وحشتناک و بدی که سازندگان سریال حلقههای قدرت میخواستند از بازی تاج و تخت بردارند، اضافه کردن صحنههای برهنگی و خشونت افسارگسیخته بود. سال گذشته وقتی خبری دربارهی این قضیه به بیرون درز کرد و فهمیدیم که سازندگان سریال ارباب حلقهها مشاورینی برای صحنههای نزدیکی استخدام کردهاند و به بازیگرها گفتهاند که باید خودشان را برای صحنههای برهنگی آماده کنند، هواداران ارباب حلقهها بازخوردهای منفی زیادی نشان دادند.
هواداران کمپینی راه انداختند تا با جمعآوری امضا، مسئولین آمازون را وادار کنند تا در نمایش صحنههای جنسی و برهنگی مسیر بازی تاج و تخت را پیش نگیرند. به نظر میرسد این کمپین موفقیتآمیز بود چرا که وقتی به تازگی از پاتریک مککی، از شو رانرهای سریال دربارهی این پرسیدند که آیا در سریال ارباب حلقهها با صحنههای جنسی و خشونتآمیز در حد بازی تاج و تخت طرف هستیم یا نه، خیلی کوتاه گفت که نه.
اما حتی اگر سازندگان سریال آمازون از این تصمیم صرف نظر کرده باشند، همین که در ابتدا قصدش را داشتند نشان میدهد که تا چه اندازه از دیدگاه و رویکرد تالکین در نمایش عشق و روابط رمانتیک فاصله دارند.
تالکین در زندگی واقعی و شخصیش انسانی بهشدت رمانتیک و عاشقپیشه بود. در نوجوانی عاشق دختری به نام ادیث شد، اما تا بزرگسالی صبر کرد تا بتواند با او ازدواج کند. اما چیزی نگذشت که در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در آنجا شاهد کشته شدن دوستان و رفقای دوران کودکیش بود.
قرار نیست در داستانهای فانتزی با آدمهای مدرنی طرف شویم که انگار لباسهای مصنوعی به تن کردهاند تا ادای شخصیتهای قدیمی را در بیاورند. هر بخش و جنبه از طراحی ظاهر و لباس یک شخصیت، باید به نحوی باشد که در خدمت معرفی فرهنگ، زندگی گذشته، و دنیای که درونش زندگی میکنند قرار بگیرد. همین جزئیات در طراحی لباس است که باعث میشود ما دنیای فانتزی یک اثر را باور کنیم و درونش غرق شویم.
دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا طراحی لباس در فیلمهای پتر جکسون هنوز هم بهترین طراحی لباس در اقتباس از یک دنیای فانتزی به حساب میآید:
۱. لباسها را به شکلی طراحی کرده بودند که باور کنیم متعلق به یک دنیای فانتزی هستند، اما همزمان گوشه چشمی به فرهنگ و تاریخ دنیای واقعی خودمان هم داشتند. برای مثال، طراحی لباس مردم روهان بیشتر به آنگلوساکسونها شباهت داشت (بهعنوان ادای دینی به تالکین و علاقهاش به تاریخ بریتانیا) در حالی که لباس مردم گاندور از روم و یونان باستان تأثیر گرفته بود.
۲. فرهنگهای متفاوت به شکلی طراحی شده بودند که حس کنیم همعصر هستند. سبک و ظاهر و زندگی متفاوتی داشتند، اما با دیدنشان حس میکردیم که همگی در یک دنیا/زمان زندگی میکنند.
۳. بافت و جنس لباس شخصیتها به شکلی طراحی شده بود تا کهنگی و میزان استفادهی آن حس شود و بفهمیم که این شخصیت، واقعا با این لباسها زندگی کرده. اگر آراگورن با لباسهایی شکیل و تمیز و به شکلی که انگار همین الان آنها را از خشکشویی تحویل گرفته ظاهر میشد، هیچوقت او را بهعنوان یک شخصیت باور نمیکردیم. شخصیتهای این دنیاها مدتها پیش از اینکه قصهی ما آغاز شوند، زندگی خودشان را داشتهاند و این قضیه باید در لباس و ظاهرشان حس شود.
این روزها خیلی از طراحان لباس نمیتوانند جامه و لباسی طراحی کنند که باورپذیر و گیرا باشد چون دانش و اطلاعات تاریخی کافی را ندارند یا اهمیتی به تأثیر فرهنگ و سبک زندگی روی لباس نمیدهند. بدون در نظر گرفتن این جنبهها، لباسی که طراحی میکنند مصنوعی به نظر میرسد و تماشاگر باورش نمیکند. به نظر میرسد طراحان لباس سریال آمازون، کارایی بخشهای متفاوت یک لباس و تأثیر فرهنگی و زیستی شخصیتها را در نظر نگرفتهاند و صرفا ابتداییترین جنبههای ممکن را اجرا کردهاند. انگار فهرستی از ملزومات یک لباس قرون وسطایی جلوی خودشان گرفتهاند و با خودشان گفتهاند:
شنل دارند؟ پس حل است
چکمه هم گذاشتیم؟ این هم از این
زره؟ برایشان گذاشتیم
این طراحان لباس به حدی از تأثیر فرهنگ روی لباس بیخبرند که طراحیهایشان بیشتر شبیه خطخطیهای بچگانه است تا یک لباس واقعی که شخصیتها درونش زندگی کرده باشند. به جای اینکه نگاهی به فرهنگ و لباس مردم واقعی در گذشته و تاریخ بیندازند، به بازی تاج و تخت نگاه کردهاند و هرچه در آنجا به نظرشان جذاب و باحال میآمده، کپی کردهاند.
صحنههای جنسی و خون و خشونت – سرزمین میانه بازی تاج و تخت نیست
یکی دیگر از ایدههای وحشتناک و بدی که سازندگان سریال حلقههای قدرت میخواستند از بازی تاج و تخت بردارند، اضافه کردن صحنههای برهنگی و خشونت افسارگسیخته بود. سال گذشته وقتی خبری دربارهی این قضیه به بیرون درز کرد و فهمیدیم که سازندگان سریال ارباب حلقهها مشاورینی برای صحنههای نزدیکی استخدام کردهاند و به بازیگرها گفتهاند که باید خودشان را برای صحنههای برهنگی آماده کنند، هواداران ارباب حلقهها بازخوردهای منفی زیادی نشان دادند.
هواداران کمپینی راه انداختند تا با جمعآوری امضا، مسئولین آمازون را وادار کنند تا در نمایش صحنههای جنسی و برهنگی مسیر بازی تاج و تخت را پیش نگیرند. به نظر میرسد این کمپین موفقیتآمیز بود چرا که وقتی به تازگی از پاتریک مککی، از شو رانرهای سریال دربارهی این پرسیدند که آیا در سریال ارباب حلقهها با صحنههای جنسی و خشونتآمیز در حد بازی تاج و تخت طرف هستیم یا نه، خیلی کوتاه گفت که نه.
اما حتی اگر سازندگان سریال آمازون از این تصمیم صرف نظر کرده باشند، همین که در ابتدا قصدش را داشتند نشان میدهد که تا چه اندازه از دیدگاه و رویکرد تالکین در نمایش عشق و روابط رمانتیک فاصله دارند.
تالکین در زندگی واقعی و شخصیش انسانی بهشدت رمانتیک و عاشقپیشه بود. در نوجوانی عاشق دختری به نام ادیث شد، اما تا بزرگسالی صبر کرد تا بتواند با او ازدواج کند. اما چیزی نگذشت که در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در آنجا شاهد کشته شدن دوستان و رفقای دوران کودکیش بود.
تالکین که یتیم بود و خیلی از نزدیکانش را از دست داد، ارزش زیادی برای عشقش به ادیث و چهار فرزندشان قائل بود. در واقع، مشهورترین داستان عاشقانه در کل سرزمین میانه، یعنی قصهی بِرِن، انسانی که عاشق یک زن اِلف جوان به نام لوثین میشد، الهام گرفته از داستان عاشقانهی خود تالکین و همسرش ادیث بود. در داستان برن و لوثین، برن برای اولین بار لوثین را در حالی میدید که تنها در علفزاری میرقصید. تالکین این صحنه را بر اساس خاطرهی شخصی خودش نوشته بود، خاطرهای از همسرش ادیث که در دوران جوانیشان در یک جنگل و میان درختان، مقابلش رقصیده بود.
وقتی ادیث از دنیا رفت، تالکین روی سنگ مزار او نام لوثین را حک کرد تا یادبودی باشد برای عشق جاودانهی بین آندو. بعد از مرگ خودش هم، اسم برن را روی سنگ مزارش حک کردند. تالکین داستان عاشقانهی خود و همسرش را شبیه قصهای پریایی میدید، قصهای شبیه افسانههای کهن. تمام داستانهای عاشقانهی بزرگ و دوستداشتنی سرزمین میانه هم اصل و اساسشان شبیه ماجرای برن و لوثین است.
معروفترین داستان عاشقانهی سهگانهی ارباب حلقهها که همه میشناسیم، ماجرای عشقی است که بین آراگورن و آروِن جریان دارد. اما در یکی دیگر از داستانهای تالکین، یعنی «سقوط گوندولین» (The Fall of Gondolin) متوجه میشویم که اجداد آروِن هم سرنوشتی مشابه برن و لوثین داشتهاند. انسانی به نام توئور زمانی که شهرش به دست مورگوث نابود میشده، خودش را از آنجا نجات داده و بعدها با ایدریل، یک شاهدخت اِلف ازدواج کرده.
با توجه به اینکه بیشتر اطلاعات مربوط به داستانهای عاشقانهی تالکین در بخش پیوست کتاب بازگشت شاه و دیگر دستنوشتههای او آمده، ممکن است فکر کنیم که سازندگان این اقتباس سریالی در آمازون حداقل احترام را به منبع لحاظ میکنند. اما آنطور که پیداست، در این سریال قرار نیست به نوشتههای تالکین وفادار بمانند. قضیه سر پول است و جف بزوس میخواهد تا جایی که می تواند روی مسائل سیاسی و اجتماعی مانور دهد و به بقیهی چیزها توجه چندانی ندارد.
همانطور که پاتریک مککی تأیید میکند، استودیو آمازون نمیخواهد به تالکین و کتابهایش وفادار بماند و میخواهد داستانی جدید روایت کند که بیشتر از همه چیز، روی مسائلی از قبیل تنوع اجباری تمرکز دارد. هواداران ارباب حلقهها حق دارند که اینقدر عصبانی و ناراحت باشند.
مسئولین آمازون و سازندگان سریال حلقههای قدرت به تمام ارزشها و جذابیتهای دنیای تالکین پشت کردهاند و خواستههای هواداران را نادیده گرفتهاند. اما به چه قیمتی؟ آیا آنها حواسشان نیست که مخاطبهای اصلی این سریال چه کسانی هستند؟ برگشت سرمایه و سوددهی این سریال عظیم وابسته است به موفقیت و پربیننده بودن آن.
عناوینی مثل ارباب حلقهها که حجم انبوهی هوادار متعهد و جدی و پیگیر دارند، بیش از هرچیزی متکی به توجه و رضایت همین مخاطبها هستند. اما چه اتفاقی میافتد که دقیقا به همینها پشت میکنند و اعصابشان را به هم میریزند و یک فرنچایز چندین میلیون دلاری را به زمین میزنند؟ همین تازگیها شاهد وضعیتی بودیم که به سر جنگ ستارگان آمد. جی جی آبرامز به همراه دیزنی سهگانهای جدید تحویل هواداران بیشمار جنگ ستارگان دادند که هیچچیزی از روح و ارزش آثار قدیم درونش نبود. این دست مدیران استودیویی، کسانی هستند که هیچ عشق و علاقه و تعلق خاطری نسبت به عناوین پرطرفدار ندارند و صرفا میخواهند پول در بیاورند و اهداف سیاسی اجتماعیشان را پیش ببرند. به خاطر همین، به جای اینکه اثری بسازند با کیفیت بالا و قصهی درست و درگیرکننده، محصولی سطح پایین تحویل همه میدهند که تنها هدفش جیب مخاطبان و هواداران است.
این روزها استودیوهای هالیوودی هیچ دینی نسبت به هواداران احساس نمیکنند و نمیخواهند اثری تماشایی بسازند که دل خیلیها را به دست آورد. پول هنگفتی برای خرید حقوق عناوین اصیل و بزرگ میپردازند و آن را تبدیل به چیزی بیجان و بیمایه و شعاری میکنند.
کلام آخر
اگر استودیوهایی مثل آمازون میخواهند هواداران همچنان برای محصولاتشان پول بپردازند، باید اثری باکیفیت و جذاب و وفادار به متن اصلی بسازند. نمیشود هر چیزی را بسازند و توقع داشته باشند مردم هم برای دیدنش صف بکشند. سهگانهی ارباب حلقهها ساختهی پیتر جکسون سزاوار تمام موفقیتها و محبوبیتهایش است و هنوز هم دیدنی و درجهیک و حیرتانگیز به نظر میرسد. پیتر جکسون و گروه شگفتانگیزش با عشق و علاقهای مثالزدنی تمام سعیشان را کردند تا اثری وفادار به کتابهای تالکین بسازند و نتیجهاش را هم گرفتند. اما آمازون انگار فقط به دنبال خواستههای جف بزوس و عدهای آدم متعصب است. آدمهایی که نه درکی از داستان و قصهگویی و دنیاهای فانتزی دارند و نه برایشان مهم است تالکین چه کرده و چه اهدافی داشته.
وقتی ادیث از دنیا رفت، تالکین روی سنگ مزار او نام لوثین را حک کرد تا یادبودی باشد برای عشق جاودانهی بین آندو. بعد از مرگ خودش هم، اسم برن را روی سنگ مزارش حک کردند. تالکین داستان عاشقانهی خود و همسرش را شبیه قصهای پریایی میدید، قصهای شبیه افسانههای کهن. تمام داستانهای عاشقانهی بزرگ و دوستداشتنی سرزمین میانه هم اصل و اساسشان شبیه ماجرای برن و لوثین است.
معروفترین داستان عاشقانهی سهگانهی ارباب حلقهها که همه میشناسیم، ماجرای عشقی است که بین آراگورن و آروِن جریان دارد. اما در یکی دیگر از داستانهای تالکین، یعنی «سقوط گوندولین» (The Fall of Gondolin) متوجه میشویم که اجداد آروِن هم سرنوشتی مشابه برن و لوثین داشتهاند. انسانی به نام توئور زمانی که شهرش به دست مورگوث نابود میشده، خودش را از آنجا نجات داده و بعدها با ایدریل، یک شاهدخت اِلف ازدواج کرده.
با توجه به اینکه بیشتر اطلاعات مربوط به داستانهای عاشقانهی تالکین در بخش پیوست کتاب بازگشت شاه و دیگر دستنوشتههای او آمده، ممکن است فکر کنیم که سازندگان این اقتباس سریالی در آمازون حداقل احترام را به منبع لحاظ میکنند. اما آنطور که پیداست، در این سریال قرار نیست به نوشتههای تالکین وفادار بمانند. قضیه سر پول است و جف بزوس میخواهد تا جایی که می تواند روی مسائل سیاسی و اجتماعی مانور دهد و به بقیهی چیزها توجه چندانی ندارد.
همانطور که پاتریک مککی تأیید میکند، استودیو آمازون نمیخواهد به تالکین و کتابهایش وفادار بماند و میخواهد داستانی جدید روایت کند که بیشتر از همه چیز، روی مسائلی از قبیل تنوع اجباری تمرکز دارد. هواداران ارباب حلقهها حق دارند که اینقدر عصبانی و ناراحت باشند.
مسئولین آمازون و سازندگان سریال حلقههای قدرت به تمام ارزشها و جذابیتهای دنیای تالکین پشت کردهاند و خواستههای هواداران را نادیده گرفتهاند. اما به چه قیمتی؟ آیا آنها حواسشان نیست که مخاطبهای اصلی این سریال چه کسانی هستند؟ برگشت سرمایه و سوددهی این سریال عظیم وابسته است به موفقیت و پربیننده بودن آن.
عناوینی مثل ارباب حلقهها که حجم انبوهی هوادار متعهد و جدی و پیگیر دارند، بیش از هرچیزی متکی به توجه و رضایت همین مخاطبها هستند. اما چه اتفاقی میافتد که دقیقا به همینها پشت میکنند و اعصابشان را به هم میریزند و یک فرنچایز چندین میلیون دلاری را به زمین میزنند؟ همین تازگیها شاهد وضعیتی بودیم که به سر جنگ ستارگان آمد. جی جی آبرامز به همراه دیزنی سهگانهای جدید تحویل هواداران بیشمار جنگ ستارگان دادند که هیچچیزی از روح و ارزش آثار قدیم درونش نبود. این دست مدیران استودیویی، کسانی هستند که هیچ عشق و علاقه و تعلق خاطری نسبت به عناوین پرطرفدار ندارند و صرفا میخواهند پول در بیاورند و اهداف سیاسی اجتماعیشان را پیش ببرند. به خاطر همین، به جای اینکه اثری بسازند با کیفیت بالا و قصهی درست و درگیرکننده، محصولی سطح پایین تحویل همه میدهند که تنها هدفش جیب مخاطبان و هواداران است.
این روزها استودیوهای هالیوودی هیچ دینی نسبت به هواداران احساس نمیکنند و نمیخواهند اثری تماشایی بسازند که دل خیلیها را به دست آورد. پول هنگفتی برای خرید حقوق عناوین اصیل و بزرگ میپردازند و آن را تبدیل به چیزی بیجان و بیمایه و شعاری میکنند.
کلام آخر
اگر استودیوهایی مثل آمازون میخواهند هواداران همچنان برای محصولاتشان پول بپردازند، باید اثری باکیفیت و جذاب و وفادار به متن اصلی بسازند. نمیشود هر چیزی را بسازند و توقع داشته باشند مردم هم برای دیدنش صف بکشند. سهگانهی ارباب حلقهها ساختهی پیتر جکسون سزاوار تمام موفقیتها و محبوبیتهایش است و هنوز هم دیدنی و درجهیک و حیرتانگیز به نظر میرسد. پیتر جکسون و گروه شگفتانگیزش با عشق و علاقهای مثالزدنی تمام سعیشان را کردند تا اثری وفادار به کتابهای تالکین بسازند و نتیجهاش را هم گرفتند. اما آمازون انگار فقط به دنبال خواستههای جف بزوس و عدهای آدم متعصب است. آدمهایی که نه درکی از داستان و قصهگویی و دنیاهای فانتزی دارند و نه برایشان مهم است تالکین چه کرده و چه اهدافی داشته.
👍3
Forwarded from Living with Cinema🎥
خانمها، آقایان اگر هنوز شاهکاری بنام (اغذیهفروشی) را تماشا نکردهاید، پیشنهاد میکنم تمام آثاری که در لیست دارید را کنسل کرده و در اولین فرصت با اثر مذکور سرذوق آمده و باردیگر جادوی سینما را حس کنید.
روایتی هولناک در جهانی (دیستوپیایی) و بدون زمان و مکان مشخص که خرده پیرنگهایی را به موازات یکدیگر پیش برده و درست همانجا که باید، با اتصال همهشان به یکدیگر نقطهاوجی را فراهم ساخته که از پسِ جنون و مرگ و ویرانی ،آزادی را به ارمغان میآورد.
ترکیب حوادث کمیک و ترسناکش آشکارا گروتسکی را نتیجه داده که از همان سکانس ابتدایی تا به انتها لحظهای از نفس نیفتاده و قلابش را به محکمترین شکل با مخاطب چفت میکند.
ترکیب موسیقی با نماهای داچانگل و تراولینگ_پنهای سرعتی و دلهرهآور و میزانسنهایی چرک و متعفن که گویی در جهان مردگان در جریان است ، جملگی اثر مذکور را احاطه کردهاند، بشکلی که زیست در آن در حکم عذابی تحمل ناپذیر باشد.
آنتاگونیستی ظالم که از بیغیرتی و حقارت عامه بهره برده و میتازد ، دست آخر توسط هنرمند از پای در میآید. چه پایانی هوشمندانهتر و خواستنیتر از این؟
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
#پیشنهاد_ویژه
روایتی هولناک در جهانی (دیستوپیایی) و بدون زمان و مکان مشخص که خرده پیرنگهایی را به موازات یکدیگر پیش برده و درست همانجا که باید، با اتصال همهشان به یکدیگر نقطهاوجی را فراهم ساخته که از پسِ جنون و مرگ و ویرانی ،آزادی را به ارمغان میآورد.
ترکیب حوادث کمیک و ترسناکش آشکارا گروتسکی را نتیجه داده که از همان سکانس ابتدایی تا به انتها لحظهای از نفس نیفتاده و قلابش را به محکمترین شکل با مخاطب چفت میکند.
ترکیب موسیقی با نماهای داچانگل و تراولینگ_پنهای سرعتی و دلهرهآور و میزانسنهایی چرک و متعفن که گویی در جهان مردگان در جریان است ، جملگی اثر مذکور را احاطه کردهاند، بشکلی که زیست در آن در حکم عذابی تحمل ناپذیر باشد.
آنتاگونیستی ظالم که از بیغیرتی و حقارت عامه بهره برده و میتازد ، دست آخر توسط هنرمند از پای در میآید. چه پایانی هوشمندانهتر و خواستنیتر از این؟
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
#پیشنهاد_ویژه
👍1👏1
Forwarded from Living with Cinema🎥
روزهای ابتدایی تابستان بود. خسته از محل کار به سمت منزل میآمدم و مثل همیشه افکار مختلف در سرم پرسه میزدند که ناگهان صدایی مرا متوجه خودش کرد. جوانی خوشرو جلوی درب مغازه خشکبار فروشیاش ایستاده و منتظر بود تا به کمک کسی ، خودروی خود را کمی به عقبتر هُل دهد.
بدون درنگ به کمکش رفته و ظرف کمتر از ۳۰ ثانیه کار تمام شد. آمدم که به راهم ادامه دهم که با مهربانی گفت باید جبران کند. کمی تعجب کردم چون در خیلی مواقع نه تشکری میکنند و نه هیچ حرفی و... منتهی این جوان به داخل مغازه رفت و با چند شاخه خرمای زرد رنگ (که گویا به آن خارک میگویند) بازگشت و آنها را پیشکش کرد. حرکت زیبا و دوستانهای که من هم رَدش نکردم و خرماها را پذیرفتم.
از آن به بعد هرگاه مسیرم به آنجا میخورد و اگر هم را میدیدیم به نشانه احترام دستی تکان میدادیم. حسی خوب برایم تداعی میشد بدون آنکه یکبار داخل مغازه شده و خریدی کنم . چون از مغازه تا خانه هم انصافا مسافت زیادی بود و خرید از آنجا معقول نبود. صرفا همان حسِ خوب بود که گویی میان هردو جریان داشت.
گذشت تا همین هفته گذشته. به نزدیکی مغازه که رسیدم متوجه تعطیلی آن شدم! تا قبلتر هرگاه از آنجا میگذشتم باز بود... جلوتر رفتم . بنرهای تسلیت و حجلهمرگ! اینجا بود که تازه نامش را فهمیدم
امیرمحمد.... در عکس هم خوشرو بود و میخندید.
طبیعتا حال بدی پیدا کردم. چند لحظه ایستادم و خانم پیری از راه رسید و متعجب گفت: همین دیروز ازش خرید کردم... فوت شد؟ چرا؟
کسی نبود جوابش را بدهد. او هم راهش را کشید ورفت.
من هنوز آنجا مانده بودم. همانطور که پیشتر نیز گفتم دوستی بین ما نبود.. صرفا از حسی خوب حرف میزنیم که دیگر از بین رفته بود.
بعد از چند دقیقه که به راه خود ادامه دادم ناخودآگاه فکرم رفت سمتِ اینکه چقدر در این مدت اعلامیه ترحیم دیدهام. تعدادشان چیزی بیشتر از ده پانزده مورد و اکثرا هم جوان! نمیدانم شاید بیماری، تصادف و... علت باشد. شاید هم نه
از آنجا که مدتهاست آمار مرگ و میر ناشی از کرونا نیز کاهشی شده است، سخت بتوان این تعداد را گردن کرونایلعنتی انداخت .
خیلی از جوانهایی که تا چندی پیش کنارمان بودند، اکنون جایشان خالیست و من ِ لعنتی هرچقدر میخواهم خوشبین باشم و همان دلایلِ مرگ روتین را بپذیرم ، نمیتوانم. اصطلاحا در کَتم نمیرود.
رفتهاند یا دستی( دستهایی) در کار است تا بروند؟
امیدسلیمی
@livibc
بدون درنگ به کمکش رفته و ظرف کمتر از ۳۰ ثانیه کار تمام شد. آمدم که به راهم ادامه دهم که با مهربانی گفت باید جبران کند. کمی تعجب کردم چون در خیلی مواقع نه تشکری میکنند و نه هیچ حرفی و... منتهی این جوان به داخل مغازه رفت و با چند شاخه خرمای زرد رنگ (که گویا به آن خارک میگویند) بازگشت و آنها را پیشکش کرد. حرکت زیبا و دوستانهای که من هم رَدش نکردم و خرماها را پذیرفتم.
از آن به بعد هرگاه مسیرم به آنجا میخورد و اگر هم را میدیدیم به نشانه احترام دستی تکان میدادیم. حسی خوب برایم تداعی میشد بدون آنکه یکبار داخل مغازه شده و خریدی کنم . چون از مغازه تا خانه هم انصافا مسافت زیادی بود و خرید از آنجا معقول نبود. صرفا همان حسِ خوب بود که گویی میان هردو جریان داشت.
گذشت تا همین هفته گذشته. به نزدیکی مغازه که رسیدم متوجه تعطیلی آن شدم! تا قبلتر هرگاه از آنجا میگذشتم باز بود... جلوتر رفتم . بنرهای تسلیت و حجلهمرگ! اینجا بود که تازه نامش را فهمیدم
امیرمحمد.... در عکس هم خوشرو بود و میخندید.
طبیعتا حال بدی پیدا کردم. چند لحظه ایستادم و خانم پیری از راه رسید و متعجب گفت: همین دیروز ازش خرید کردم... فوت شد؟ چرا؟
کسی نبود جوابش را بدهد. او هم راهش را کشید ورفت.
من هنوز آنجا مانده بودم. همانطور که پیشتر نیز گفتم دوستی بین ما نبود.. صرفا از حسی خوب حرف میزنیم که دیگر از بین رفته بود.
بعد از چند دقیقه که به راه خود ادامه دادم ناخودآگاه فکرم رفت سمتِ اینکه چقدر در این مدت اعلامیه ترحیم دیدهام. تعدادشان چیزی بیشتر از ده پانزده مورد و اکثرا هم جوان! نمیدانم شاید بیماری، تصادف و... علت باشد. شاید هم نه
از آنجا که مدتهاست آمار مرگ و میر ناشی از کرونا نیز کاهشی شده است، سخت بتوان این تعداد را گردن کرونایلعنتی انداخت .
خیلی از جوانهایی که تا چندی پیش کنارمان بودند، اکنون جایشان خالیست و من ِ لعنتی هرچقدر میخواهم خوشبین باشم و همان دلایلِ مرگ روتین را بپذیرم ، نمیتوانم. اصطلاحا در کَتم نمیرود.
رفتهاند یا دستی( دستهایی) در کار است تا بروند؟
امیدسلیمی
@livibc
😢3👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
Living with Cinema🎥
روزهای ابتدایی تابستان بود. خسته از محل کار به سمت منزل میآمدم و مثل همیشه افکار مختلف در سرم پرسه میزدند که ناگهان صدایی مرا متوجه خودش کرد. جوانی خوشرو جلوی درب مغازه خشکبار فروشیاش ایستاده و منتظر بود تا به کمک کسی ، خودروی خود را کمی به عقبتر هُل…
یادداشتی برای علفزار:
(علفزار) از معدود ساختههای وطنیِ اخیر بود که برای تماشایش کنجکاو بودم. اثری بر پایه حادثه تجاوز در خمینیشهر که بدون شک از هولناکترین پروندههای سالیان اخیر کشور بوده به علاوه جو غالبا مثبتی که پیرامون تیم بازیگریاش (بخصوص پژمان جمشیدی و صدف اسپهبدی) شکل گرفته بود و البته قرارگیری اثر مذکور در ژانر (درامدادگاهی) که باتوجه به فقر ژانر در سینمای ایران، برحس کنجکاویام افزوده بود. اما باید اعتراف کنم که علفزار بسیار پایینتر از حد انتظارم بود و ناامیدم کرد.
پاشنه آشیل اثر را تمام شدنش در همان میانههای روایت میدانم . مشخصا منظورم بخشی از روایت است که عروسِ خانواده(سارابهرامی) طغیان کرده و مسئله تجاوز را مطرح میکند و پس از آن نیز بازپرس جدی و پایبند به قانون(پژمان جمشیدی) را داریم که سفت و سخت پای این مسئله ایستاده و تعهد میدهد تا تهِ خط و اعدام متهمین را پیش ببرد. از اینجا به بعد عملا داستان تمام شده زیرا فشارهای شهردار، مافوقِ بازپرس بر جمشیدی و فشارهای مادر متهمین و البته مادر قربانیان(برای حفظِ آبرو و جایگاه خانواده) برای انصراف از شکایت، در حکم کبریتهای بیخطری بوده که آن چالشِ جدی و درگیرکنندگی لازم را در مخاطب ایجاد نکرده و بشکلی مطمئن از همان بخش میانی ، میتوان فرجام کار را حدی زد!
نه آن رازی که از اعضای خانواده مبنی بر (خیانتِ مکرر به شوهر) افشا میشود قدرت لازم برای انصراف آنها از شکایت را دارد و نه مادر خانواده پای تصمیم جدیاش میماند(با یک سکانس کوتاه و اشک و ناله دخترش نرم شده و حق شکایت میدهد)
فیلم جدا از پیرنگ اصلی دارای یک خرده پیرنگ نیز هست که میتوانست حذف شده و مثلا با یکی دوسکانس کوتاه به هدف خالق برای رونمایی از جلوه دیگری از بازپرس برسد. چرا که تمام هدف این خرده پیرنگ در آن سکانسی آشکار شده که بازپرس حکم خود را پاره کرده و به اصطلاح ، خود را به بیراهه زده تا گره از کار زوج معتاد و فرزند نامشروعشان، باز شود. این امرِ مهم که بازپرس علاوه بر آنکه به وقتش مردِ قانون است (داستان تجاوز در باغ)، به وقتش ملایمت بخرج داده و از برخی اشتباهات چشم پوشی میکند(داستانک زوج معتاد) را میشد با تعبیه کردن یکی دوسکانس برای مخاطب جا انداخت. اما این خرده پیرنگ از همان ابتدای روایت تا به انتها حضور داشته و از نکات عجیب فیلمنامه محسوب میشود.
پژمانجمشیدی در نقش بازپرس انصافا چشمگیر بوده و تمام پیشفرضهای ذهنی مخاطب به نسبت حضورهای قبلیِ کمدیاش را از بین میبرد. کنترل نگاه و صدا ، مکثها و جدیتی که در کلام و رفتارش هویداست از نکات بارز هنرنمایی وی محسوب میشوند. صدف اسپهبدی نیز در نقش زنی معتاد تلاشش را کرده تا به چشم آید اما معتقدم اصولا نقشِ (معتاد) از آنهایی است که غالبا به آنها توجه شده و اجرای معمولیاش نیز خود به خود ،جلب توجه میکند. بشخصه بازی سارابهرامی درنقش زنی با روحیه شکننده و در آستانه انفجار را بیشتر پسندیدم. ترکیبی از موجودی ترحمبرانگیز و گاها ترسناک که بهرامی به خوبی از پس آن برآمده است.
فیلم با وجود کم و کاستیهای که پیشتر بدانها اشاره شد انصافا دو لحظه خوب و درگیرکننده نیز دارد: اولی زمانی است که بازپرس، جوانترین متهم را بشکل انفرادی مورد فشار قرار داده و بشکلی قاطع از اجرای حکم اعدام پرده برمیدارد و دومی هم جایی است که بهرامی از حضورِ فرزند خردسالش در آن شبِ شوم گفته و از او بعنوان شاهد تمامی ماجرا یاد میکند. مواردی که دارای جوِ روانی سنگینی بوده و به خوبی مخاطب را از نظر حسی ،همراه خود میکنند. ای کاش علفزار موارد مشابه بیشتری را در روایتش لحاظ میکرد.
امتیاز: 4 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
(علفزار) از معدود ساختههای وطنیِ اخیر بود که برای تماشایش کنجکاو بودم. اثری بر پایه حادثه تجاوز در خمینیشهر که بدون شک از هولناکترین پروندههای سالیان اخیر کشور بوده به علاوه جو غالبا مثبتی که پیرامون تیم بازیگریاش (بخصوص پژمان جمشیدی و صدف اسپهبدی) شکل گرفته بود و البته قرارگیری اثر مذکور در ژانر (درامدادگاهی) که باتوجه به فقر ژانر در سینمای ایران، برحس کنجکاویام افزوده بود. اما باید اعتراف کنم که علفزار بسیار پایینتر از حد انتظارم بود و ناامیدم کرد.
پاشنه آشیل اثر را تمام شدنش در همان میانههای روایت میدانم . مشخصا منظورم بخشی از روایت است که عروسِ خانواده(سارابهرامی) طغیان کرده و مسئله تجاوز را مطرح میکند و پس از آن نیز بازپرس جدی و پایبند به قانون(پژمان جمشیدی) را داریم که سفت و سخت پای این مسئله ایستاده و تعهد میدهد تا تهِ خط و اعدام متهمین را پیش ببرد. از اینجا به بعد عملا داستان تمام شده زیرا فشارهای شهردار، مافوقِ بازپرس بر جمشیدی و فشارهای مادر متهمین و البته مادر قربانیان(برای حفظِ آبرو و جایگاه خانواده) برای انصراف از شکایت، در حکم کبریتهای بیخطری بوده که آن چالشِ جدی و درگیرکنندگی لازم را در مخاطب ایجاد نکرده و بشکلی مطمئن از همان بخش میانی ، میتوان فرجام کار را حدی زد!
نه آن رازی که از اعضای خانواده مبنی بر (خیانتِ مکرر به شوهر) افشا میشود قدرت لازم برای انصراف آنها از شکایت را دارد و نه مادر خانواده پای تصمیم جدیاش میماند(با یک سکانس کوتاه و اشک و ناله دخترش نرم شده و حق شکایت میدهد)
فیلم جدا از پیرنگ اصلی دارای یک خرده پیرنگ نیز هست که میتوانست حذف شده و مثلا با یکی دوسکانس کوتاه به هدف خالق برای رونمایی از جلوه دیگری از بازپرس برسد. چرا که تمام هدف این خرده پیرنگ در آن سکانسی آشکار شده که بازپرس حکم خود را پاره کرده و به اصطلاح ، خود را به بیراهه زده تا گره از کار زوج معتاد و فرزند نامشروعشان، باز شود. این امرِ مهم که بازپرس علاوه بر آنکه به وقتش مردِ قانون است (داستان تجاوز در باغ)، به وقتش ملایمت بخرج داده و از برخی اشتباهات چشم پوشی میکند(داستانک زوج معتاد) را میشد با تعبیه کردن یکی دوسکانس برای مخاطب جا انداخت. اما این خرده پیرنگ از همان ابتدای روایت تا به انتها حضور داشته و از نکات عجیب فیلمنامه محسوب میشود.
پژمانجمشیدی در نقش بازپرس انصافا چشمگیر بوده و تمام پیشفرضهای ذهنی مخاطب به نسبت حضورهای قبلیِ کمدیاش را از بین میبرد. کنترل نگاه و صدا ، مکثها و جدیتی که در کلام و رفتارش هویداست از نکات بارز هنرنمایی وی محسوب میشوند. صدف اسپهبدی نیز در نقش زنی معتاد تلاشش را کرده تا به چشم آید اما معتقدم اصولا نقشِ (معتاد) از آنهایی است که غالبا به آنها توجه شده و اجرای معمولیاش نیز خود به خود ،جلب توجه میکند. بشخصه بازی سارابهرامی درنقش زنی با روحیه شکننده و در آستانه انفجار را بیشتر پسندیدم. ترکیبی از موجودی ترحمبرانگیز و گاها ترسناک که بهرامی به خوبی از پس آن برآمده است.
فیلم با وجود کم و کاستیهای که پیشتر بدانها اشاره شد انصافا دو لحظه خوب و درگیرکننده نیز دارد: اولی زمانی است که بازپرس، جوانترین متهم را بشکل انفرادی مورد فشار قرار داده و بشکلی قاطع از اجرای حکم اعدام پرده برمیدارد و دومی هم جایی است که بهرامی از حضورِ فرزند خردسالش در آن شبِ شوم گفته و از او بعنوان شاهد تمامی ماجرا یاد میکند. مواردی که دارای جوِ روانی سنگینی بوده و به خوبی مخاطب را از نظر حسی ،همراه خود میکنند. ای کاش علفزار موارد مشابه بیشتری را در روایتش لحاظ میکرد.
امتیاز: 4 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
👍5
Forwarded from Living with Cinema🎥
در میان انواع و اقسام آثار جدی و هنری و جشنواره پسند و... گاهی سراغ آثار پاپکرنی را نیز گرفته تا بدون اینکه مدام چشم و ذهنم را مشغول آنالیز نکات فیلمنامه_کارگردانیشان کنم، برای چند ساعت صرفا سرگرم شده و درگیر جزییات خاصی نشوم.
(نینجای آدمکش) دقیقا همچین اثری است که به هدفش رسیده و اکشنی طوفانی و بیمغز را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. از آن آثاری که از همان دقایق ابتداییاش میفهمیم که داستان و شخصیت پردازی صرفا بهانهای برای خلق چند سکانس نفسگیر و اغراق آمیز بوده و اصولا فیلمِ کارگردانی است تا فیلمنامه.
معتقدم اثر مذکور تارانتینو پسند بوده و اکشنی خالص و پرخون ، متکی بر انتقام را روایت میکند.
ترکیب حرکات رزمی با تعقیب و گریز خیابانی و تیراندازی و نماهای اسلوموشن پرتعداد به همراه فوران خون و آتش و اعضای بدن تکهتکه شده از موارد پرکاربرد در اثر بوده و اکشنپسندها را سیراب خواهد نمود.
جزِ آثاری که در مواجهه با آن، نباید با نمراتی که گرفته ، کاری داشت و تنها میبایست با روایت دیوانه ، بیرحم و اغراق آمیزش همراه شد و بعنوان اثری پاپکرنی از آن لذت برد.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
(نینجای آدمکش) دقیقا همچین اثری است که به هدفش رسیده و اکشنی طوفانی و بیمغز را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. از آن آثاری که از همان دقایق ابتداییاش میفهمیم که داستان و شخصیت پردازی صرفا بهانهای برای خلق چند سکانس نفسگیر و اغراق آمیز بوده و اصولا فیلمِ کارگردانی است تا فیلمنامه.
معتقدم اثر مذکور تارانتینو پسند بوده و اکشنی خالص و پرخون ، متکی بر انتقام را روایت میکند.
ترکیب حرکات رزمی با تعقیب و گریز خیابانی و تیراندازی و نماهای اسلوموشن پرتعداد به همراه فوران خون و آتش و اعضای بدن تکهتکه شده از موارد پرکاربرد در اثر بوده و اکشنپسندها را سیراب خواهد نمود.
جزِ آثاری که در مواجهه با آن، نباید با نمراتی که گرفته ، کاری داشت و تنها میبایست با روایت دیوانه ، بیرحم و اغراق آمیزش همراه شد و بعنوان اثری پاپکرنی از آن لذت برد.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
MR ROBOT 2015-2019
خالق : سم اسماعیل
بازیگران : رامی مالک ، کارلی چایکین ، پورتیا دوبلدی ، مارتین والستروم ، کریستین اسلیتر و ...
تعداد فصل : ۴
تعداد قسمت: ۴۵
ژانر: درام ، تریلر ، روان شناختی ، جنایی
مقدمه: الیوت آلدرسون جوانی تنهاست که در شهر نیویورک زندگی میکند. الیوت در شرکت بزرگ آل سیف به عنوان مهندس امنیتی داده مشغول به کار است اما او یک زندگی پنهانی نیز دارد. الیوت یک هکر بسیار حرفهای است و با هک کردن آدمهای اطرافش در مورد آنها اطلاعات کسب میکند. الیوت مشکلات شخصی بسیار زیادی دارد. او کمحرف و گوشهگیر است و از اختلال تجزیه ی هویت ، اختلال اضطراب اجتماعی و همچنین اختلال افسردگی رنج میبرد. همچنین فرایند فکری و عملی او بسیار تحت تأثیر عواملی همچون هذیان و پارانویا است. اوضاع برای الیوت همینگونه سپری میشود تا اینکه آنارشیست مرموزی به اسم آقای ربات سراغ او میآید و الیوت را به گروه خود که فاک سوسایتی نام دارد دعوت میکند. فاک سوسایتی گروهی متشکل از چند هکر بسیار حرفهای است که قصد دارند به مبارزه با نظام سرمایهداری بپردازند و برای همین هم میخواهند کمپانی ای کورپ را هک و بدهیهای مردم را پاک کنند. الیوت ابتدا چندان تمایلی برای ورود به این گروه ندارد اما بالاخره قبول میکند و این سرآغاز وارد شدن به هزارتویی خطرناک است که او برایش پایانی متصور نیست.
جوایز و افتخارات: بهترین سریال تلویزیونی سال از بنیاد فیلم آمریکا، گلدن گلوب : بهترین سریال درام و بهترین بازیگر مکمل سریال درام در سال ۲۰۱۵
بررسی فصل اول
خطر اسپویل فصل اول mr robot
اولین نکته ای که در شروع سریال نظرم را جلب کرد همین نحوه ی آغاز سریال بود ، یکی از عجیب ترین شروع هایی که دیده بودم . الیوت با خونسردی ، البته در ظاهر، مقابل مردی نشسته و او را تهدید می کند که اسناد سایت مستهجن پدوفیلی او را به پلیس خواهد داد ، صورت و واکنش های میمیک رامی مالک مانند نام خود سریال ربات گونه است ، در ادامه با شخصیت الیوت آشنا شده و دلیل رفتار خشک و عجیب شخصیتیش مشخص می شود.
در ادامه با سریالی سرد و خفه کننده طرف هستیم نه فقط بازی ها و شخصیت سازی ها خشک و به نوعی بی عاطفه هستند بلکه میزانسن ها و نما ها هم اینگونه هستند .
عقاببندی صحنهها با الیوت اغلب او را در مقابل دنیایی بزرگ و فراگیر کوچک جلوه میدهد. او برجسته نیست؟، او بخشی از جمعیت است و می تواند هر کسی در خیابان باشد. نماها کاملا سینمایی هستند و به زیبایی تدوین شده اند. و موسیقی متن آن چیزی کم از نبوغ ندارد.
الیوت آلدرسون در مرکز سریال قرار دارد و اگرچه داستان به بازیگران اطراف هم کشیده میشود، اما او همان کسی است که ما دنبال میکنیم. ما از طریق چشمان او وارد جهان می شویم و انجام این کار آسان است زیرا او اساساً ما را آفریده است. او بیننده را به داخل دعوت می کند و زمانی که شما آنجا هستید، می توانید با احساسات و تعاملات ناخوشایند او ارتباط برقرار کنید. اما همانطور که شما شروع به دیدن الیوت به عنوان یک قهرمان هوشیار می کنید، شروع به درک راه هایی می کنید که در آنها غیرقابل اعتماد است.
نکته مثبت دیگری که در مستر ربات جلب توجه میکند، نحوه استفاده آن از میزانسن و رنگبندی است. رنگ غالب بر تمام محیطها، به جز پایگاه FSociety، خاکستری یا تیره است و همین نحوه لباس پوشیدن الیوت هم، به خوبی نشان دهنده یکنواختی زندگیاش هستند. پایگاه FSociety، یعنی جایی که الیوت فرصت آن را پیدا میکند تا بالاخره تغییری ایجاد کند، تنها لوکیشن سریال است که در آن زندگی جریان دارد و این گویای این است که FSociety، وسیلهای برای بیرون زدن الیوت از چرخه خاکستری زندگیاش است.
کاراکترها را در قابهای وسیع میگذارد تا کوچک بودن آنها را نشان دهد.
یا برعکس وقتی در مقابل هم قرار میگیرند در قاب های خیلی نزدیک و حتی کج تا فشار وارده بر مخاطب منتقل شود.
این اکسترا لانگ شات ها و اکسترا کلوز شات ها در کل قسمت های فصل اول غالب است.
فصل اول مستر ربات یک ثانیه هم عقب نشینی نکرد. تریلر سام اسماعیل به همان اندازه که درباره درام روانشناختی بود ( هک واضحترین لایه داستان بود ) تریلر جنایی هم بود و رویکردهای جدید و جسورانهای را در هر دو ژانر به نمایش گذاشت. بیایید اوج و فرودهای فصل اول را مرور کنیم.
پیرنگ اصلی داستان با گستردگی مسائل روانی الیوت آشکار می شود و رابطه ای عجیب اما درخشان بین مخاطب و الیوت ایجاد می کند. مسائل اعتماد و واقعیتی که باید هنگام تماشای الیوت در حال حرکت در دنیای مستر ربات در نظر گرفته شود، مواردی هستند که پرش را خیلی راحت به زندگی واقعی انجام دهید. این سریالی است که خودش را مستقیماً از تلویزیون بیرون میکشد و به مغز شما منتقل میشود.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
MR ROBOT 2015-2019
خالق : سم اسماعیل
بازیگران : رامی مالک ، کارلی چایکین ، پورتیا دوبلدی ، مارتین والستروم ، کریستین اسلیتر و ...
تعداد فصل : ۴
تعداد قسمت: ۴۵
ژانر: درام ، تریلر ، روان شناختی ، جنایی
مقدمه: الیوت آلدرسون جوانی تنهاست که در شهر نیویورک زندگی میکند. الیوت در شرکت بزرگ آل سیف به عنوان مهندس امنیتی داده مشغول به کار است اما او یک زندگی پنهانی نیز دارد. الیوت یک هکر بسیار حرفهای است و با هک کردن آدمهای اطرافش در مورد آنها اطلاعات کسب میکند. الیوت مشکلات شخصی بسیار زیادی دارد. او کمحرف و گوشهگیر است و از اختلال تجزیه ی هویت ، اختلال اضطراب اجتماعی و همچنین اختلال افسردگی رنج میبرد. همچنین فرایند فکری و عملی او بسیار تحت تأثیر عواملی همچون هذیان و پارانویا است. اوضاع برای الیوت همینگونه سپری میشود تا اینکه آنارشیست مرموزی به اسم آقای ربات سراغ او میآید و الیوت را به گروه خود که فاک سوسایتی نام دارد دعوت میکند. فاک سوسایتی گروهی متشکل از چند هکر بسیار حرفهای است که قصد دارند به مبارزه با نظام سرمایهداری بپردازند و برای همین هم میخواهند کمپانی ای کورپ را هک و بدهیهای مردم را پاک کنند. الیوت ابتدا چندان تمایلی برای ورود به این گروه ندارد اما بالاخره قبول میکند و این سرآغاز وارد شدن به هزارتویی خطرناک است که او برایش پایانی متصور نیست.
جوایز و افتخارات: بهترین سریال تلویزیونی سال از بنیاد فیلم آمریکا، گلدن گلوب : بهترین سریال درام و بهترین بازیگر مکمل سریال درام در سال ۲۰۱۵
بررسی فصل اول
خطر اسپویل فصل اول mr robot
اولین نکته ای که در شروع سریال نظرم را جلب کرد همین نحوه ی آغاز سریال بود ، یکی از عجیب ترین شروع هایی که دیده بودم . الیوت با خونسردی ، البته در ظاهر، مقابل مردی نشسته و او را تهدید می کند که اسناد سایت مستهجن پدوفیلی او را به پلیس خواهد داد ، صورت و واکنش های میمیک رامی مالک مانند نام خود سریال ربات گونه است ، در ادامه با شخصیت الیوت آشنا شده و دلیل رفتار خشک و عجیب شخصیتیش مشخص می شود.
در ادامه با سریالی سرد و خفه کننده طرف هستیم نه فقط بازی ها و شخصیت سازی ها خشک و به نوعی بی عاطفه هستند بلکه میزانسن ها و نما ها هم اینگونه هستند .
عقاببندی صحنهها با الیوت اغلب او را در مقابل دنیایی بزرگ و فراگیر کوچک جلوه میدهد. او برجسته نیست؟، او بخشی از جمعیت است و می تواند هر کسی در خیابان باشد. نماها کاملا سینمایی هستند و به زیبایی تدوین شده اند. و موسیقی متن آن چیزی کم از نبوغ ندارد.
الیوت آلدرسون در مرکز سریال قرار دارد و اگرچه داستان به بازیگران اطراف هم کشیده میشود، اما او همان کسی است که ما دنبال میکنیم. ما از طریق چشمان او وارد جهان می شویم و انجام این کار آسان است زیرا او اساساً ما را آفریده است. او بیننده را به داخل دعوت می کند و زمانی که شما آنجا هستید، می توانید با احساسات و تعاملات ناخوشایند او ارتباط برقرار کنید. اما همانطور که شما شروع به دیدن الیوت به عنوان یک قهرمان هوشیار می کنید، شروع به درک راه هایی می کنید که در آنها غیرقابل اعتماد است.
نکته مثبت دیگری که در مستر ربات جلب توجه میکند، نحوه استفاده آن از میزانسن و رنگبندی است. رنگ غالب بر تمام محیطها، به جز پایگاه FSociety، خاکستری یا تیره است و همین نحوه لباس پوشیدن الیوت هم، به خوبی نشان دهنده یکنواختی زندگیاش هستند. پایگاه FSociety، یعنی جایی که الیوت فرصت آن را پیدا میکند تا بالاخره تغییری ایجاد کند، تنها لوکیشن سریال است که در آن زندگی جریان دارد و این گویای این است که FSociety، وسیلهای برای بیرون زدن الیوت از چرخه خاکستری زندگیاش است.
کاراکترها را در قابهای وسیع میگذارد تا کوچک بودن آنها را نشان دهد.
یا برعکس وقتی در مقابل هم قرار میگیرند در قاب های خیلی نزدیک و حتی کج تا فشار وارده بر مخاطب منتقل شود.
این اکسترا لانگ شات ها و اکسترا کلوز شات ها در کل قسمت های فصل اول غالب است.
فصل اول مستر ربات یک ثانیه هم عقب نشینی نکرد. تریلر سام اسماعیل به همان اندازه که درباره درام روانشناختی بود ( هک واضحترین لایه داستان بود ) تریلر جنایی هم بود و رویکردهای جدید و جسورانهای را در هر دو ژانر به نمایش گذاشت. بیایید اوج و فرودهای فصل اول را مرور کنیم.
پیرنگ اصلی داستان با گستردگی مسائل روانی الیوت آشکار می شود و رابطه ای عجیب اما درخشان بین مخاطب و الیوت ایجاد می کند. مسائل اعتماد و واقعیتی که باید هنگام تماشای الیوت در حال حرکت در دنیای مستر ربات در نظر گرفته شود، مواردی هستند که پرش را خیلی راحت به زندگی واقعی انجام دهید. این سریالی است که خودش را مستقیماً از تلویزیون بیرون میکشد و به مغز شما منتقل میشود.
@NaghdeFilmoSerial
نمی توانم بدون اشاره به رامی ملک از الیوت یاد کنم. او منبع انرژی اصلی سریال است. مونولوگ های درونی پرهیجانی و عاطفی به نمایش می گذارد، در حالی که صورتش را صاف نگه می داشت، یا پرت می کرد و فریاد می زد، همیشه جواب می داد. دامنه و نکات ظریف او به دوست داشتنی شدن الیوت کمک کرد. حتی روشی که او برخی از سطرها را ارائه میکرد وکمی کندهشده ، به شخصیت و داستان اضافه میکرد
به عنوان یک اثر ساخته شده توسط الیوت، آقای ربات کریستین اسلیتر نیز تاثیرگذار بود. اسلیتر چنین انرژی را به نقش آورد. هر خطی فوریت داشت، و اسلیتر باعث شد همه چیز درباره آقای ربات یک نگرش( من هیچ رقیبی و سرکشی را تحمل نمیکنم) ایجاد کند.
خط اصلی فصل اول این بود که الیوت به گروهی به نام FSociety به رهبری آقای ربات ملحق شد و شرکت Evil را هک کرد. طرح پیچید، منحنی شد و گهگاه متوقف شد تا جزیات مهم خط داستانی را بررسی کند. این بدان معنی بود که گهگاه سرعت تا جایی که داستان شتاب خود را از دست میداد، کم میشد، اما داستان های جانبی مانند موردی که الیوت با کنارهگیری سروکار داشت به شخصیتها عمق بیشتری میداد، و معمولاً ارزش زدن دکمه مکث را دارد.
نسخه الیوت از سفر قهرمان مهمترین نسخه برای برقراری ارتباط بود، اما شخصیتهای دیگر به طور غیرمنتظرهای با پیشرفت فصل شکست خوردند. این پیشرفتها جو هرگز نمیدانی چه اتفاقی خواهد افتاد نمایش را حفظ کرد (غافل گیری) و هک شرکت Evil Corp و مأموریت بزرگ تأثیرگذاری بر جهان را شخصیتر کرد. باز هم، وقتی دنیای او را تجربه می کنید، راحت است که خود را به جای کسی مثل آنجلا بگذارید.
آقای ربات (کریستین اسلیتر)، آنجلا (پورتیا دابل دی)، تایرل (مارتین والستروم)، دارلین (کارلی چایکین) و جوآنا (استفانی کورنلیوسن) همگی لحظات به خصوص و درخشش های خود را داشتند. البته آنها همیشه موفق نبودند به عنوان مثال، تایرل در همه جا به شکلی بی معنی بود .اما شخصیت ها پیشرفت کردند و به دلایل مختلف به یک مکان رسیدند (دور یک هدف جمع شدند)
همانطور که ما به شناخت شخصیت ها و اهداف آنها می پردازیم، اطلاعات و حریم خصوصی، واقعیت، مصرف مواد مخدر، سلامت روان، از دست دادن و ... این لیست ادامه دارد. آقای ربات سریال ساده و سر راستی نیست ، پیچیده است و مفهومی اما لایق توجه و انرژی شماست ، لایق وقت گذاشتن و تماشا با دقت و فکر است. مکرراً با جنبههای احمقانه بشریت مخاطب و شخصیت ها را به چالش می کشد ، اما پیروزیهایی وجود دارد.
اویل کورپ با موفقیت هک شد. اما آیا این تصمیم درستی بود؟ در ظاهر، اعضای FSociety مانند قهرمانان به نظر می رسند. قسمت پایانی فصل ۱ آغاز عواقب هک ها را نشان داد اما بسیاری از آنها را بی پاسخ گذاشت . بینندگان باید حق و باطل را تشریح کنند و ببینند آیا در جایی بیشتر شبیه دارلین هستند یا جایی که بیشتر شبیه آنجلا هستند.
فصل اول مستر ربات با نبودن شباهت به هیچ چیز دیگری در تلویزیون تأثیرگذار بود. این سریال با صدای هوشمندانه و قوی خود عملاً کلمه طراوت را دوباره تعریف کرد. رامی مالک شخصیت الیوت آلدرسون را کشف کرد و درک پیچیده الیوت از جهان را باورپذیر کرد. حضور او بهعنوان یک راوی مشکوک باعث شد تا سریال با بیتفاوتی به جهان اطراف پیش برود، و من مشتاقانه منتظرم ببینم فصل های بعد به کجا میرود.
در پایان هم چند دیالوگ ماندگار فصل اول :
دنیا جای خطرناکیه، الیوت، نه به خاطر کسایی که شرارت میکنن، بلکه به خاطر کسایی که نگاه میکنن و هیچ کاری انجام نمیدن.
الیوت: یک باگ هرگز فقط یه اشتباه نیست، نشون دهندهی چیز بزرگتریه، یک خطای فکری که تورو همون چیزی که هستی میسازه.
تو این دنیایی که ما زندگی میکنیم، مردم روی اشتباههای هم دیگه تکیه میکنن، به هم دیگه نارو میزنن، از هم دیگه سوءاستفاده میکنن و حتی برای سوءاستفادهی یه نفر از یکی دیگه پا درمیونی میکنن، به این میگن چرخهی گرم و نابهسامان انسانیت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
به عنوان یک اثر ساخته شده توسط الیوت، آقای ربات کریستین اسلیتر نیز تاثیرگذار بود. اسلیتر چنین انرژی را به نقش آورد. هر خطی فوریت داشت، و اسلیتر باعث شد همه چیز درباره آقای ربات یک نگرش( من هیچ رقیبی و سرکشی را تحمل نمیکنم) ایجاد کند.
خط اصلی فصل اول این بود که الیوت به گروهی به نام FSociety به رهبری آقای ربات ملحق شد و شرکت Evil را هک کرد. طرح پیچید، منحنی شد و گهگاه متوقف شد تا جزیات مهم خط داستانی را بررسی کند. این بدان معنی بود که گهگاه سرعت تا جایی که داستان شتاب خود را از دست میداد، کم میشد، اما داستان های جانبی مانند موردی که الیوت با کنارهگیری سروکار داشت به شخصیتها عمق بیشتری میداد، و معمولاً ارزش زدن دکمه مکث را دارد.
نسخه الیوت از سفر قهرمان مهمترین نسخه برای برقراری ارتباط بود، اما شخصیتهای دیگر به طور غیرمنتظرهای با پیشرفت فصل شکست خوردند. این پیشرفتها جو هرگز نمیدانی چه اتفاقی خواهد افتاد نمایش را حفظ کرد (غافل گیری) و هک شرکت Evil Corp و مأموریت بزرگ تأثیرگذاری بر جهان را شخصیتر کرد. باز هم، وقتی دنیای او را تجربه می کنید، راحت است که خود را به جای کسی مثل آنجلا بگذارید.
آقای ربات (کریستین اسلیتر)، آنجلا (پورتیا دابل دی)، تایرل (مارتین والستروم)، دارلین (کارلی چایکین) و جوآنا (استفانی کورنلیوسن) همگی لحظات به خصوص و درخشش های خود را داشتند. البته آنها همیشه موفق نبودند به عنوان مثال، تایرل در همه جا به شکلی بی معنی بود .اما شخصیت ها پیشرفت کردند و به دلایل مختلف به یک مکان رسیدند (دور یک هدف جمع شدند)
همانطور که ما به شناخت شخصیت ها و اهداف آنها می پردازیم، اطلاعات و حریم خصوصی، واقعیت، مصرف مواد مخدر، سلامت روان، از دست دادن و ... این لیست ادامه دارد. آقای ربات سریال ساده و سر راستی نیست ، پیچیده است و مفهومی اما لایق توجه و انرژی شماست ، لایق وقت گذاشتن و تماشا با دقت و فکر است. مکرراً با جنبههای احمقانه بشریت مخاطب و شخصیت ها را به چالش می کشد ، اما پیروزیهایی وجود دارد.
اویل کورپ با موفقیت هک شد. اما آیا این تصمیم درستی بود؟ در ظاهر، اعضای FSociety مانند قهرمانان به نظر می رسند. قسمت پایانی فصل ۱ آغاز عواقب هک ها را نشان داد اما بسیاری از آنها را بی پاسخ گذاشت . بینندگان باید حق و باطل را تشریح کنند و ببینند آیا در جایی بیشتر شبیه دارلین هستند یا جایی که بیشتر شبیه آنجلا هستند.
فصل اول مستر ربات با نبودن شباهت به هیچ چیز دیگری در تلویزیون تأثیرگذار بود. این سریال با صدای هوشمندانه و قوی خود عملاً کلمه طراوت را دوباره تعریف کرد. رامی مالک شخصیت الیوت آلدرسون را کشف کرد و درک پیچیده الیوت از جهان را باورپذیر کرد. حضور او بهعنوان یک راوی مشکوک باعث شد تا سریال با بیتفاوتی به جهان اطراف پیش برود، و من مشتاقانه منتظرم ببینم فصل های بعد به کجا میرود.
در پایان هم چند دیالوگ ماندگار فصل اول :
دنیا جای خطرناکیه، الیوت، نه به خاطر کسایی که شرارت میکنن، بلکه به خاطر کسایی که نگاه میکنن و هیچ کاری انجام نمیدن.
الیوت: یک باگ هرگز فقط یه اشتباه نیست، نشون دهندهی چیز بزرگتریه، یک خطای فکری که تورو همون چیزی که هستی میسازه.
تو این دنیایی که ما زندگی میکنیم، مردم روی اشتباههای هم دیگه تکیه میکنن، به هم دیگه نارو میزنن، از هم دیگه سوءاستفاده میکنن و حتی برای سوءاستفادهی یه نفر از یکی دیگه پا درمیونی میکنن، به این میگن چرخهی گرم و نابهسامان انسانیت.
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
❤1
فهرست نامزدهای اسکار ۲۰۲۳ شگفتی چندانی ندارد. از دیروز که فهرست منتشر شده، بیشترین واکنشها به ۱۱ نامزدی همه چیز همه جا همزمان (دنیل کوان، دنیل شاینرت) است که بدیهی است لزوماً بهمعنای دریافت همهی این جوایز نیست و شاید این فیلم فقط یکی از ۱۱ جایزه را برنده شود.
با اعلام این فهرست و همچنین مشخصشدن نتیجهی رأی دیگر مراسمهایی که در هفتههای اخیر برگزار شد، قطعی به نظر میرسد که بلوند (اندرو دومنک) یکی از شکستخوردهترین پروژههای سال است، بابل (دیمین شزل) در هیچکدام از رشتههای اصلی نامزد نشده و تقریباً کنار گذاشته شده، نهنگ (دارن آرونوفسکی)، برفک (نوآ بامبک)، پسر (فلورین زلر) و باردو (الخاندرو گ. ایناریتو) هم در رشتههای بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه نادیده گرفته شدهاند.
حذف عزم رفتن (پارک چان ووک) از فهرست ۵ نامزد دریافت جایزهی بهترین فیلم غیرانگلیسیزبان بیش از قبل نشان میدهد سلیقهی داورها با فیلمهایی که به مسائل روز (شما بخونید شعار) بیاعتنا باشند همخوانی ندارد. فعلاً با داورانی سر و کار داریم که فیلمنامهی تاپ گان: ماوریک را یکی از ۵ فیلمنامهی برتر سال تشخیص میدهند و بهنظرشان فیلمنامهی گلس آنین سرشار از نوآوری است و میتواند یکی از ۵ فیلمنامهی سال باشد اما فیلم پارک چان ووک را میشود اساساً کنار گذاشت.
با توجه به این فهرست و با در نظر گرفتن مجموعهی شرایط، کماکان خانواده ی فیبلمن (استیون اسپیلبرگ) بیشترین شانس را برای دریافت جوایز اصلی دارد اما نه بهطور مطلق. چون فیلمی نیست که همهی خواستههای طیف رأیدهندگان را برآورده کرده باشد. تصور میکنم فیلم آقای اسپیلبرگ اگر هم برندهی اصلی شب برگزاری مراسم باشد با رأیی شکننده به پیروزی میرسد. مثلث اندوه (روبن اوستلاند) رأی اندکی نخواهد داشت، بنشی های اینی ریشمن (مارتین مکدونا) و تار (تاد فیلد) هم رقبای کماهمیتی نیستند. نمیشود با اطمینان گفت هیچکدام شانسی برای بردن جایزهی بهترین فیلم ندارند.
و البته که حواسمان هست سال به سال، فاصلهی فهرست شخصی سینمادوستان با منتخبهای مراسمهای مختلف بیش از همیشه میشود.
از کانال حسین معززینیا👏👌
با اعلام این فهرست و همچنین مشخصشدن نتیجهی رأی دیگر مراسمهایی که در هفتههای اخیر برگزار شد، قطعی به نظر میرسد که بلوند (اندرو دومنک) یکی از شکستخوردهترین پروژههای سال است، بابل (دیمین شزل) در هیچکدام از رشتههای اصلی نامزد نشده و تقریباً کنار گذاشته شده، نهنگ (دارن آرونوفسکی)، برفک (نوآ بامبک)، پسر (فلورین زلر) و باردو (الخاندرو گ. ایناریتو) هم در رشتههای بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه نادیده گرفته شدهاند.
حذف عزم رفتن (پارک چان ووک) از فهرست ۵ نامزد دریافت جایزهی بهترین فیلم غیرانگلیسیزبان بیش از قبل نشان میدهد سلیقهی داورها با فیلمهایی که به مسائل روز (شما بخونید شعار) بیاعتنا باشند همخوانی ندارد. فعلاً با داورانی سر و کار داریم که فیلمنامهی تاپ گان: ماوریک را یکی از ۵ فیلمنامهی برتر سال تشخیص میدهند و بهنظرشان فیلمنامهی گلس آنین سرشار از نوآوری است و میتواند یکی از ۵ فیلمنامهی سال باشد اما فیلم پارک چان ووک را میشود اساساً کنار گذاشت.
با توجه به این فهرست و با در نظر گرفتن مجموعهی شرایط، کماکان خانواده ی فیبلمن (استیون اسپیلبرگ) بیشترین شانس را برای دریافت جوایز اصلی دارد اما نه بهطور مطلق. چون فیلمی نیست که همهی خواستههای طیف رأیدهندگان را برآورده کرده باشد. تصور میکنم فیلم آقای اسپیلبرگ اگر هم برندهی اصلی شب برگزاری مراسم باشد با رأیی شکننده به پیروزی میرسد. مثلث اندوه (روبن اوستلاند) رأی اندکی نخواهد داشت، بنشی های اینی ریشمن (مارتین مکدونا) و تار (تاد فیلد) هم رقبای کماهمیتی نیستند. نمیشود با اطمینان گفت هیچکدام شانسی برای بردن جایزهی بهترین فیلم ندارند.
و البته که حواسمان هست سال به سال، فاصلهی فهرست شخصی سینمادوستان با منتخبهای مراسمهای مختلف بیش از همیشه میشود.
از کانال حسین معززینیا👏👌
Forwarded from Living with Cinema🎥
پرنسس مونونوکه از شاهکارهای میازاکی بار دیگر بر شکوه و عظمت دنیای انیمه با اتکا بر تلفیق اکشن، فانتزی، ادونچر تاکید میکند.
اثری تماشایی که با الگوی سفرِ قهرمان همراه شده تا در دل این سفر و کشمکش میان قهرمان و افراد شرور ، به درونمایههایی همچون احترام به طبیعت، تقبیح جنگ و خشونت رسیده و در کنار سرگرم کنندگی ، محتوای درخور توجهی را نیز ارائه دهد.
مطابق انتظار میازاکی در خلق جهانی مرموز و پیچیده و پرجزییات موفق عمل نموده و ضمن رعایت قواعد درام به فانتزی خیره کنندهای نیز میرسد.
مهمترین دستاورد اثر در جهانبینی خالق نهفته است. جایی که میازاکی در دل اکشنها به ورطه قتلعام همه جانبه و هیجانهای مدِروز نیفتاده و تلاش برای برقراری صلح را پیشنهاد میکند. قهرمانش از همان دقایق ابتدایی و مواجهه با آن گراز طلسمشده تا کشمکش با مزدوران و درنهایت در نقطه اوج داستان، همواره برای صلح میکوشد و میانِ دوجبهه خشمِ طبیعت و منفعتطلبی انسانها ایستاده و در نهایت با ایمان و ارادهای مثال زدنی شر را از این جهان دور میکند.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
اثری تماشایی که با الگوی سفرِ قهرمان همراه شده تا در دل این سفر و کشمکش میان قهرمان و افراد شرور ، به درونمایههایی همچون احترام به طبیعت، تقبیح جنگ و خشونت رسیده و در کنار سرگرم کنندگی ، محتوای درخور توجهی را نیز ارائه دهد.
مطابق انتظار میازاکی در خلق جهانی مرموز و پیچیده و پرجزییات موفق عمل نموده و ضمن رعایت قواعد درام به فانتزی خیره کنندهای نیز میرسد.
مهمترین دستاورد اثر در جهانبینی خالق نهفته است. جایی که میازاکی در دل اکشنها به ورطه قتلعام همه جانبه و هیجانهای مدِروز نیفتاده و تلاش برای برقراری صلح را پیشنهاد میکند. قهرمانش از همان دقایق ابتدایی و مواجهه با آن گراز طلسمشده تا کشمکش با مزدوران و درنهایت در نقطه اوج داستان، همواره برای صلح میکوشد و میانِ دوجبهه خشمِ طبیعت و منفعتطلبی انسانها ایستاده و در نهایت با ایمان و ارادهای مثال زدنی شر را از این جهان دور میکند.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
Living with Cinema🎥
پرنسس مونونوکه از شاهکارهای میازاکی بار دیگر بر شکوه و عظمت دنیای انیمه با اتکا بر تلفیق اکشن، فانتزی، ادونچر تاکید میکند. اثری تماشایی که با الگوی سفرِ قهرمان همراه شده تا در دل این سفر و کشمکش میان قهرمان و افراد شرور ، به درونمایههایی همچون احترام به…
یه شاهکار بی بدیل
فانتزی هم در حد اعتدال استفاده شده و زیاده روی نشده
فانتزی هم در حد اعتدال استفاده شده و زیاده روی نشده
Forwarded from Living with Cinema🎥
کوتاه با عنکبوت:
معتقدم آثار متوسطِ غولهای هنر هفتم(از جمله دیویدکراننبرگ) نیز قابل تامل بوده و دستِ کم ارزش یکمرتبه وقت گذاشتن را دارند.
عنکبوت جز اولین ساختههای کراننبرگ در هزاره جدید است و به طبع با دوری از (هارورسایفایهای) خاصِ خودش یا آثاری که در فضای سورئالیستی روایت میشدند، اینبار در قالبی تماما رئالیستی، همان دغدغههایی نظیر خشونت، سکس و انسانِ گرفتار در محیطی خشن و جنون آمیز را پیگیری میکند. مدلی از فیلمسازی که بعدتر نیز در آثاری همچون (تاریخی از خشونت، وعدههای شرقی و...) ادامه پیدا کرد.
عنکبوت جز آن دسته از آثاری است که اصطلاحا برگ برنده خود را مدیونِ غافلگیری پایانیشان هستند. نکتهای که معتقدم متاسفانه به ضررش تمام شده و فیلمساز نتوانسته بشکل قابل قبولی از آن بهره ببرد.
عنکبوت تماما از pov شخصیتی روایت شده که دارای بیماری اسکیزوفرنی حاد بوده و این روایت اول شخص خود به خود مخاطب را نسبت به وقایعی که دیده ، دچار شک و تردید نموده واصطلاحا این (راوی غیرقابل اعتماد) موجب شده تا از همان اواسط روایت، این فرضیه که خودِ او عامل تمام مشکلات بوده و دیگران(از جمله پدرش) خطای بزرگی مرتکب نشدهاند ،قوت گرفته و دست آخر نیز همین فرضیه محقق شود!
جدا از این نکته نحوه میزانسندهی در سکانس قتلِ مادر و رفتار عجیب و خونسردِ پدر و زنِ فاحشه پس از این مهم نیز به فرضیه مذکور دامن میزند.
قتل بسرعت رخ داده و جسد در کمترین زمان ممکن دفن شده و زندگی از سر گرفته میشود! آشکارا میتوان با همین روایت عجیب بر دروغ بودن آن، اطمینان حداکثری یافت.
به علاوه اینکه روایت هرچقدر در نمایش رابطه مادر_پسری موفق است در طرف مقابل رابطه پدر_پسری و زن و شوهری درخور توجهای نساخته و تصویر شخصیتِ پدر چیزی نیست به جز مردی هوسباز و خیانتکار که آنهم مربوط به توهمات بوده و ابدا علت سردیاش با همسر و پسر را درک نمیکنیم.
عنکبوت از بازی درخورتوجه رالففاینس در نقش اصلی بهره میبرد. نقشی چالشبرانگیز که مدل نگاه، ایستادن ، راه رفتن و دیالوگ گفتن خاصِ خودش را میطلبد و فاینس این نقش را بلعیده و درخشان اجرایش کرده است. حضور پررنگ عقده اُدیپ در روایت و موتیفهایی نظیر طنابها و داربستهای فلزی که همگی شبکه تارعنکبوت را یادآوری میکنند و سوژه را محصورِ خود کردهاند(استعارهای از ذهن پریشان و از هم گسیخته فاینس که زیستش را تحت تاثیر قرار دادهاند) و تلاشهایی برای بیرون آوردن وسایل شخصی از داخل شلوار که آشکارا عملِ خودارضایی را تداعی کرده و بر خلاهای جنسیاش تاکید دارند و روایتی که به درستی مدام میان تصاویر ذهنی و عینی در جریان بوده (تاجایی که گاها نمیتوان بشکلی قاطع در مورد اینکه در کدام دسته جای میگیرند نظر داد) کششی قابل توجه در مخاطب ایجاد میکنند و از نکات قابل توجه اثر به شمار میروند. اما تمام این نکات مثبت برای خالقِ اسکنرز، مگس و تاریخی از خشونت ، کفایت نکرده و انتظارم همواره از یکی از هنرمندان کهنهکار و مولفِ تاریخ سینما بیشتر از اینهاست.
امتیاز : 6 از 10
@livibc
امیدسلیمی
#یادداشت
معتقدم آثار متوسطِ غولهای هنر هفتم(از جمله دیویدکراننبرگ) نیز قابل تامل بوده و دستِ کم ارزش یکمرتبه وقت گذاشتن را دارند.
عنکبوت جز اولین ساختههای کراننبرگ در هزاره جدید است و به طبع با دوری از (هارورسایفایهای) خاصِ خودش یا آثاری که در فضای سورئالیستی روایت میشدند، اینبار در قالبی تماما رئالیستی، همان دغدغههایی نظیر خشونت، سکس و انسانِ گرفتار در محیطی خشن و جنون آمیز را پیگیری میکند. مدلی از فیلمسازی که بعدتر نیز در آثاری همچون (تاریخی از خشونت، وعدههای شرقی و...) ادامه پیدا کرد.
عنکبوت جز آن دسته از آثاری است که اصطلاحا برگ برنده خود را مدیونِ غافلگیری پایانیشان هستند. نکتهای که معتقدم متاسفانه به ضررش تمام شده و فیلمساز نتوانسته بشکل قابل قبولی از آن بهره ببرد.
عنکبوت تماما از pov شخصیتی روایت شده که دارای بیماری اسکیزوفرنی حاد بوده و این روایت اول شخص خود به خود مخاطب را نسبت به وقایعی که دیده ، دچار شک و تردید نموده واصطلاحا این (راوی غیرقابل اعتماد) موجب شده تا از همان اواسط روایت، این فرضیه که خودِ او عامل تمام مشکلات بوده و دیگران(از جمله پدرش) خطای بزرگی مرتکب نشدهاند ،قوت گرفته و دست آخر نیز همین فرضیه محقق شود!
جدا از این نکته نحوه میزانسندهی در سکانس قتلِ مادر و رفتار عجیب و خونسردِ پدر و زنِ فاحشه پس از این مهم نیز به فرضیه مذکور دامن میزند.
قتل بسرعت رخ داده و جسد در کمترین زمان ممکن دفن شده و زندگی از سر گرفته میشود! آشکارا میتوان با همین روایت عجیب بر دروغ بودن آن، اطمینان حداکثری یافت.
به علاوه اینکه روایت هرچقدر در نمایش رابطه مادر_پسری موفق است در طرف مقابل رابطه پدر_پسری و زن و شوهری درخور توجهای نساخته و تصویر شخصیتِ پدر چیزی نیست به جز مردی هوسباز و خیانتکار که آنهم مربوط به توهمات بوده و ابدا علت سردیاش با همسر و پسر را درک نمیکنیم.
عنکبوت از بازی درخورتوجه رالففاینس در نقش اصلی بهره میبرد. نقشی چالشبرانگیز که مدل نگاه، ایستادن ، راه رفتن و دیالوگ گفتن خاصِ خودش را میطلبد و فاینس این نقش را بلعیده و درخشان اجرایش کرده است. حضور پررنگ عقده اُدیپ در روایت و موتیفهایی نظیر طنابها و داربستهای فلزی که همگی شبکه تارعنکبوت را یادآوری میکنند و سوژه را محصورِ خود کردهاند(استعارهای از ذهن پریشان و از هم گسیخته فاینس که زیستش را تحت تاثیر قرار دادهاند) و تلاشهایی برای بیرون آوردن وسایل شخصی از داخل شلوار که آشکارا عملِ خودارضایی را تداعی کرده و بر خلاهای جنسیاش تاکید دارند و روایتی که به درستی مدام میان تصاویر ذهنی و عینی در جریان بوده (تاجایی که گاها نمیتوان بشکلی قاطع در مورد اینکه در کدام دسته جای میگیرند نظر داد) کششی قابل توجه در مخاطب ایجاد میکنند و از نکات قابل توجه اثر به شمار میروند. اما تمام این نکات مثبت برای خالقِ اسکنرز، مگس و تاریخی از خشونت ، کفایت نکرده و انتظارم همواره از یکی از هنرمندان کهنهکار و مولفِ تاریخ سینما بیشتر از اینهاست.
امتیاز : 6 از 10
@livibc
امیدسلیمی
#یادداشت
Forwarded from Living with Cinema🎥
Living with Cinema🎥
کوتاه با عنکبوت: معتقدم آثار متوسطِ غولهای هنر هفتم(از جمله دیویدکراننبرگ) نیز قابل تامل بوده و دستِ کم ارزش یکمرتبه وقت گذاشتن را دارند. عنکبوت جز اولین ساختههای کراننبرگ در هزاره جدید است و به طبع با دوری از (هارورسایفایهای) خاصِ خودش یا آثاری که…
👍1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(نیمروز ، ظهرِداغ) یا هرترجمهای که بتوان برایش درنظرگرفت ،انصافا وسترنی است استخواندار و جذاب که خوشبختانه گذر زمان، ذرهای از اهمیتش نکاسته و هنوز هم زنده و سرپا جلوه میکند.
روایتی تماشایی از تنهایی یک کلانتر در مواجهه با دشمنی قدیمی. تنهایی که در تاروپودِ اثر رخنه کرده و تماما حس میشود.
از همان ابتدای روایت که زنِ کلانتر تنها چنددقیقه پس از مراسم ازدواج سازِ رفتن کوک میکند تا شهروندان منفعتطلب و غیر قابل اعتماد و مردان دستگاه قضا و امنیتی که هیچ کنش مثبتی از آنها سر نمیزند و... جملگی موجب میشوند تا کلانتری که تا دمِ مرگ پای شرافت و نجات شهرش میماند در انتها، ستاره فلزی را از جا کنده و پس از اتمام ماموریتش، رفتن را بجای ماندن انتخاب کند.قهرمانی که پای آرمانش ایستاده اما گویی زمانه عوض شده و حزبِ باد بودن بدل به عادت همگان گشته است.
کارگردانی (زینهمان) نیز ستودنی است. از میزانسن دهی در کافه و کلیسا که نوع قرارگیریِ کلانتر و باقی مردم بر تنهایی و بی پناهی او تاکید دارند تا دکوپاژِ قبل از دوئل که با اوج گیری موسیقی ، کات خوردن پیاپیِ نماها بین چهرههای نگران مردم و خیابان خلوت(محلِ دوئل) و نزدیک شدن آرام دوربین به صندلیِ خالی آنتاگونیست(که تا اینجای روایت هنوز او را ندیدهایم) همراه گشته تا التهاب را به اوج برساند و یا دوربینی که در خیابان خود رابالا کشیده تا کلانتر را در نمایی اکستریملانگ شات بگیرد و بر تنهایی و وخامت شرایط تاکید کند، از موارد قابل توجه کارگردانی بشمار میروند.
جدا از نکات فوق، بازی(گریکوپر) با اتکا به میمیکِ چهره نیز چشمگیر است. غم و ناامیدی جانسوزی در چشمانش آشکار بوده که به هرچه سمپاتی بیشتر با وی کمک شایانی میکند.
اثری که هم داستانش را از همان اُپنینگ بر پایه تعلیق و ضربالاجل زمانی، تعریف میکند و هم به شخصیتها و روابطشان بها میدهد. یک وسترنِ عالی .
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
روایتی تماشایی از تنهایی یک کلانتر در مواجهه با دشمنی قدیمی. تنهایی که در تاروپودِ اثر رخنه کرده و تماما حس میشود.
از همان ابتدای روایت که زنِ کلانتر تنها چنددقیقه پس از مراسم ازدواج سازِ رفتن کوک میکند تا شهروندان منفعتطلب و غیر قابل اعتماد و مردان دستگاه قضا و امنیتی که هیچ کنش مثبتی از آنها سر نمیزند و... جملگی موجب میشوند تا کلانتری که تا دمِ مرگ پای شرافت و نجات شهرش میماند در انتها، ستاره فلزی را از جا کنده و پس از اتمام ماموریتش، رفتن را بجای ماندن انتخاب کند.قهرمانی که پای آرمانش ایستاده اما گویی زمانه عوض شده و حزبِ باد بودن بدل به عادت همگان گشته است.
کارگردانی (زینهمان) نیز ستودنی است. از میزانسن دهی در کافه و کلیسا که نوع قرارگیریِ کلانتر و باقی مردم بر تنهایی و بی پناهی او تاکید دارند تا دکوپاژِ قبل از دوئل که با اوج گیری موسیقی ، کات خوردن پیاپیِ نماها بین چهرههای نگران مردم و خیابان خلوت(محلِ دوئل) و نزدیک شدن آرام دوربین به صندلیِ خالی آنتاگونیست(که تا اینجای روایت هنوز او را ندیدهایم) همراه گشته تا التهاب را به اوج برساند و یا دوربینی که در خیابان خود رابالا کشیده تا کلانتر را در نمایی اکستریملانگ شات بگیرد و بر تنهایی و وخامت شرایط تاکید کند، از موارد قابل توجه کارگردانی بشمار میروند.
جدا از نکات فوق، بازی(گریکوپر) با اتکا به میمیکِ چهره نیز چشمگیر است. غم و ناامیدی جانسوزی در چشمانش آشکار بوده که به هرچه سمپاتی بیشتر با وی کمک شایانی میکند.
اثری که هم داستانش را از همان اُپنینگ بر پایه تعلیق و ضربالاجل زمانی، تعریف میکند و هم به شخصیتها و روابطشان بها میدهد. یک وسترنِ عالی .
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت