🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
#اسپویل
#نقد_سریال

خطر اسپویل فصل پنجم سریال breaking bad

A masterpiece that we will never see like it


فصل پنجم آن نقطه ی اوجی بود که تمام مرز ها را جا به جا کرد.
متاسفانه خیلی از سریال های بزرگ مثل گیم آف ترونز و با هوس آف کاردز و ... با پایان بندی های بد که تحت تاثیر عواملی بی ربط به سریال مانند فضای مجازی و ... پایان بندی بدی برای سریال رقم زدند ، بریکینگ بد این شاهکار بی بدیل تاریخ هنر های نمایشی پایانی به نمایش گذاشت بی نقص ، هیجان انگیز ، تراژیک و در یک کلام شاهکاری که دیگر همانندش را نخواهیم دید. چه پایان با شکوهی

فصل پنجم تحت تاثیر اتفاقات فصل چهارم با شروعی پر از تنش ، استرس و اتفاقات غیر قابل پیش بینی آغاز می شود.
فصل گذشته به شکلی دراماتیک به پایان رسید. گاس فرینگ مرده عملیات در حال شکستگی کامل است و والتر وایت در صدر جهان قرار دارد. البته تا اولین سکانس این سریال. والتر وایت مرد بسیار متفاوتی است. مستاصل و در حال فرار او با موهای بلند و لباس‌های پاره، از پلیس فرار می‌کند و همه چیز در صورتش منفجر شده است.
این در نهایت حال و هوا و لحن فصل آخر را تعیین می کند. ما می دانیم که والتر دستگیر خواهد شد، اما اکنون این موضوع مهم است که چگونه و چه زمانی. این یک جو بسیار متفاوت را ایجاد می کند، جوی که در مقایسه با عروسکی صورتی فصل ۲ و سقوط هواپیمای متعاقب آن که نتیجه آینده را پیش بینی می کرد، بسیار ضروری تر و ناامیدتر به نظر می رسد.

رنگ زرد هنگام روایی رویی هنک با والتر و جسی در اوایل قسمت اول در بیابان خطر و بی اعتمادی فضا را به خوبی القا می کند ، بی اعتمادی که در ادامه فصل گریبان گیر والتر می شود. اما جالب اینجاست در اوایل فصل این رنگ زرد برای گول زدن مخاطب بود ، رنگ زرد در جا هایی به کار رفت که خطر واقعی نبود. این مشابه شکست اصول روایی کلاسیک هالییود است. این خود جریان سازی بود.

محور اصلی درام در اینجا از تلاش والتر ناشی می شود که تلاش می کند از جایی که گاس فرینگ متوقف شده است ادامه دهد. او تجارت را به سه طریق بین خود، جسی و مایک تقسیم می کند. همه چیز، حداقل برای مدتی خوب است.

این فصل عالی بود نه فقط بازی های شاهکار ، تدوین بی نقص یا رنگ پردازی و نور پردازی ، این ها در درجه ی دوم اهمیت است. سازندگان به ما رحم نکردند همان طور که به شخصیت ها رحم نکردند. شخصیتی هایی که دوست داشتیم کشته شدند، هنک کشته شد تا خانواده از هم بپاشد تا امید والتر برای رهایی از بین برود.

در کنار داستان، موارد متعددی از نماد شناسی، رنگ ها، نورپردازی و زوایای هوشمندانه دوربین وجود دارد که به افزودن محتوای بیشتر به داستان کمک می کند.  برای مثال، خانه خانوادگی والتر در بیشتر قسمت ها در سایه‌های غلیظی غوطه‌ور است.  دوربین عمداً از طریق ستون‌ها، پنجره‌ها و حتی میز قهوه‌خوری با بطری‌های افتاده، مانعی بین آدم‌های خوب و آدم‌های بد ایجاد می‌کند.

این یعنی چیزی از رنگ‌های مختلف استفاده شده، که همیشه در اینجا پایه اصلی بوده‌اند، اما به طور کلی به لباس‌های والتر اختصاص دارند.  این بار عمیق‌تر از آن است، با شخصیت‌های مختلف که همگی پالت‌های رنگی خاص خود را دارند.  به عنوان مثال، ماری با رنگ بنفش احاطه شده است که به طور کلی نشان دهنده اسراف و قدرت است.

@NaghdeFilmoSerial
اول کار شروع موفقیت های امپراطوری والتر بود .لحظات خوبی به بیننده تزریق می شد .
جسی در این فصل عالی بود نه فقط شخصیت سازی یا بازی آرون پول بلکه ایده هایش در نیم فصل اول : کامیون آهن ربایی و یا دزدی قطار بدون آن که کسی متوجه شود دزدی شده.

و لحظه ای اسکایلر پرسید داشتید جسد دفن می کردید؟ و والتر با اعتماد به نفس ترسناکی گفت : نه داریم قطار می زنیم (دزدی می کنیم)

سکانس پایانی قسمت پنج را می توان پایان نیم فصل دانست ، جایی که نقطه ی اوج روایی فصل پنجم است و بعد آن همه چیز در سراشیبی سقوط مطلق قرار می گیرد. دیگر راه بازگشتی نیست.

در واقع آن چیزی که گیم آف ترونز در قسمت نهم از فصل سوم سریال تحویل می دهد ، بریکینگ بد همان قوس رو در طول یک فصل (البته بیشتر قسمت ۲ تا ۱۴) به تصویر می کشد.

یکی از چیزهایی که من همیشه در این سریال تحسین خواهم کرد این بود که چگونه شخصیت ها واقعاً برای مطابقت با داستان تغییر نکردند. هنک تا زمان مرگش هنک بود. ماری تا آخر غیبت می کرد. اسکایلر کاملاً زیر بار تصمیمات شوهرش خرد شده بود، اما با وجود این واقعیت، همچنان یک زن قوی بود. والت تغییر کرد، اما فقط به این دلیل که هر آنچه از سال‌ها پیش سرکوب کرده بود، سرانجام ظاهر شد. جسی تنها کسی است که در واقع تغییر کرده است، اما آن را به دست آورده است و به خاطر سال ها سختی و درک این موضوع بود که او در تمام مدت به اجبار با غم و شکست دچار تغیر شده است.

وینس چنان با پیچش‌های داستان تن‌مان را به لرزه انداخت و در هر صحنه آنقدر جزییات, پردازش و رشد به خوردمان داد که حالا حالا یادمان نخواهد رفت. وینس‌ گیلیگان در فصل پنجم از همیشه ظالم‌تر بود. درست همان‌طور که در فصل‌های قبل هیچ رحم و مروتی نشان نداده بود. تکلیف ما مشخص بود. کاراکترها جزیی از وجودمان شده بودند. اما اتفاقات آن چند اپیزود پایانی آنقدر غیرمنتظره و دردناک بود که امیدی به رهایی هیچکس نداشتیم. 

قسمت ۱۴ داستان سریال را به پایان رساند و دو قسمت بعدی عاقبت والتر را بعد امپراطوری که ساخته بود و افرادی که نابود کرده بود را به خوبی نشان داد.

بیشتر نوشتن از این فصل بیشتر مثل وقت تلف کردن است. نمی توان حق مطلب را ادا کرد.

نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
نشانه شناسی در سریال (رنگ ها و لباس ها)

در نگاه اول، لباس های شخصیت های بریکینگ بد کاملاً معمولی هستند. یکی از طراحان لباس سریال، کتلین دتورو به این سریال به عنوان "سریال زشت" خود یاد کرد- اما برعکس، افکار زیادی در پس ظاهر کلی هر یک از شخصیت ها نهفته است.

جزئیات ظریف بی نظیری در سریال وجود دارد، مثلا اینکه دکمه ی سردست ساول گودمن به شکل ترازوهای عدالت است، یا اینکه والت ویژگی های پوششی شخصیت هایی که می کشد را (و به نظر برخی طرفداران، ویژگی های شخصیتی آن ها را نیز) به خود می گیرد.

برای مثال طراح لباس فصل ۵ سریال جنیفر برایان ادعا می کرد که والت در این فصل سختگیری زیادی در انتخاب لباس های خود نشان می داد که این ویژگی را از قربانی خود گاس فرینگ برگرفته بود. "او هنوز پیراهن ها و شلوارهای خاکی رنگش را می پوشد. اما ما رنگ های بیشتری به همان مدل کفش ها اضافه کردیم و او بیشتر به لباس هایش دقت می کند. به نظرم او این ویژگی را از گاس برگرفته؛ انگار که گاس مجرایی از درون والتر وایت باز کرده.

وینس گیلیگن خالق سریال، چنان دقتی به جزئیات دارد که پیش از شروع هر فصل با طراح لباس سریال ملاقات می کند تا رنگ لباس هر یک از شخصیت ها را تعیین کند. گیلیگن در مصاحبه ای با مجله ی GQ بیان کرده که دقت ویژه ای به استفاده از رنگ ها دارد. " در ابتدای هر فصل ما جلسه ای ترتیب می دهیم که در آن من با طراح تولید و طراح لباس درباره ی رنگ های خاصی که باید برای هر شخصیت در طول سال استفاده کنیم صحبت می کنم
طرفداران سریال همواره توجه داشته اند که ماری شریدر همیشه بنفش می پوشد. به گفته ی بتسی برندت، بازیگر نقش ماری، این رایج ترین سوالی ست که طرفداران از او می پرسند. "در واقع این چیزی بود که من در ابتدا پیشنهاد دادم، چرا که همه ی ما یک رنگی داشتیم و رنگ من بنفش بود، و گفتم به نظر من ماری از جمله افرادی ست که هیچ کاری را نیمه رها نمی کند، چه درست باشد چه غلط. اگر رنگ او بنفش باشد، پس همه چیزش بنفش است. و آن ها این ایده را کاملاً اجرا کردند که من واقعاً راضی بودم"


گیلیگن تا حدی به رنگ های شخصیت های سریال وسواس دارد که ظاهراً شکل گیری شخصیت آن ها را با رنگ هایی که می پوشند نشان می دهد.
"برای مثال، در ابتدا والت عمداً همیشه رنگ های بژ و خاکی می پوشد، او آدم کم رو و تعارفی است، و کم کم رنگ های او تغییر می کنند و تکامل شخصیت او را نشان می دهند. ما این کار را در مقیاس بزرگ در فصل های خاصی انجام دادیم: برای مثال والت از قرمز به سمت مشکی رفت. ماری تنها شخصیتی بود که در رنگ لباسش کاملاً پابرجا بود و همیشه بنفش می پوشید.اما ساعات زیادی صرف بحث درباره ی استفاده ی رنگ ها و نسبت دادن رنگ های خاص به شخصیت ها مختلف و فکر کردن در آن قالب شده است.

جان لارو یک سری تحقیقات دقیق اینفوگرافی رنگ برای سریال ترتیب داد که رنگ های اصلی که هر شخصیت در طی هر فصل می پوشد را دنبال می کند.او اشاره می کند که "بعد از تشخیص سرطان والت، رنگ های او قوی تر می شوند و در نهایت به سیاهی می رسند. زمانی که سرطان او بر می گردد یا زمانی که شکست می خورد،رنگ های خاکی کسل کننده باز می گردند. هرچه او به گاس نزدیک تر می شود و هرچه ارتباطش با شیشه ی آبی رنگ بیشتر می شود، رنگ آبی نمود بیشتری در طیف رنگی او پیدا می کند.

به همین صورت، می توانید حرکت اسکایلر وایت به سمت رنگ های تیره تر و خشن تر را با تبدیل شدن او از همسر یک معلم شیمی معصوم در فصل اول به سمت شریک جرم والت در فصل ۵ بببینید.

ارین انبرگ برخی معانی خاص رنگ ها در بریکینگ بد را مورد توجه قرار داده، به ویژه قرمز و آبی.
آبی رنگ شیشه ای ست که والت تولید می کند و هیچ کس نمی تواند فرمول او را کپی کند و به نظر می رسد که اسکایلر و والت هرچه بیشتر وارد جهان پول در آوردن از تولیدات شیشه می شوند، بیشتر در معرض رنگ آبی قرار می گیرند (از نورپردازی گرفته تا لباس ها).
از سوی دیگر، قرمز رنگ خطر و تا حدی مرگ است: استفاده از رنگ قرمز در فصل ۵ با نزدیک شدن امپراطوری والت به سقوط، بیشتر می شود و ارنبرگ به فرش قرمز رنگی که در محل نگهداری پول های والت و اسکایلر وجود دارد و پتوی قرمزی که هالی کوچک در تخت کوچکش روی آن می خوابد اشاره می کند.

@NaghdeFilmoSerial
👍2
در جایگاه بعدی رنگ صورتی است که هر بار استفاده می شود توجه به خود جلب می کند. برای مثال، فلش  فورواردهایی که در فصل ۲ به صورت سفید و سیاه هستند و تنها خرس صورتی رنگ آسیب دیده که نشان دهنده ی در راه بودن یک فاجعه است. والتر سقوط هواپیما در انتهای فصل دوم را در حالی که که پلووری به رنگ صورتی پوشیده تماشا می کند. زمانی که ساول گودمن در نیمه ی دوم فصل ۵ با والتر درباره ی سقوط قریب الوقوع امپراطوری اش ملاقات می کند، پیراهن صورتی روشنی پوشیده. و از سوی دیگر، هالی همیشه صورتی می پوشد!

@NaghdeFilmoSerial
۱۰ اپیزود برتر سریال breaking bad به انتخاب IGN

۱۰ رویارویی

آیا آن لحظه ای را به خاطر می آورید که گاس از اتاق هکتور بیرون رفت و فکر کردید که شاید او زنده بماند؟ چقدر غیر قابل تصور بود؟ و بعد چقدر خنده دار بود وقتی حق داشتی فکر کنی پوچ است.

چیزهای زیادی در آن گنجانده شده بود، تا حدی به این دلیل که، با نامشخص بودن آینده سریال، نویسندگان مطمئن نبودند که آیا این آخرین قسمتی باشد که ما خواهیم داشت یا خیر. به همین دلیل، تمام کار هایی که می‌خواست را به‌طور کامل انجام نداد.

هر چند مهم نیست. گاس شخصیت ظریفی بود و سزاوار پایانی شاعرانه بود که داشت. با وجود اینکه ما آن را از کیلو متر ها دورتر دیدیم، اما به همان خوبی که وعده داده بودند و یکی از بهترین مرگ‌های هر شخصیتی در تلویزیون بود .

۹ - پنجاه و یک


«پنجاه و یک» به ما بینش دقیقی نسبت به اسکایلر داد. اسکایلر، در ناامیدترین حالت، کاری کرد ،ناامیدانه. او در تلاشی ساختگی برای غرق کردن خود در استخر پرید. یا شاید واقعی بود. ما هرگز واقعاً نمی دانیم. گفتگوی او با والت در اتاق خواب پس از آن شاید قوی ترین صحنه سریال بود.

در حالی که بسیاری از افراد دیگر جملاتی مانند «من کسی هستم که در می‌زند» را به خاطر می‌آورند، من می‌خواهم اسکایلر وحشت‌زده را به خاطر بیاورم: «نمی‌دانم من هر دقیقه دور بودن آنها از اینجا ، دور از تو ،را یک پیروزی حساب خواهم کرد.
آن صحنه مانند نگاه کردن به اتاق خواب یک زوج واقعی و تماشای همه چیز بود.

۸ اعتراف ها

هیچ چیز جدی از خشم ناتوان جسی یا ریختن بنزین او حاصل نشد. به طور غیرمستقیم منجر به مرگ هنک شد، اما تقریباً همه چیز به هر حال منجر به مرگ هنک شد. در اصل، این یک حرکت ابتدایی جزئی بود که بزرگتر از آنچه بود به نظر می رسید.

با این حال، اپیزود بسیار خوبی در مورد وضعیت جسی بود. او تا این لحظه درگیر این بود که با خودش چه کند. او به عنوان یک شخصیتی که آخرین امید ما برای داشتن یک پایان خوش بود .

اعترافات هرگز سرعت خود را از دست نداد. با یک سوزش آهسته در وضعیت وجود جسی و ناامنی های او شروع شد. وقتی والت او را در آغوش گرفت، با آن سرعت همخوانی داشت.  وقتی جسی متوجه شد که هوئل سیگار را برداشته بود، همه چیزهایی را که جسی فکر می کرد سوزاند، که به این معنی بود که والت در تمام مدت او جسی را گول زده بود، به این معنی بود که او احتمالاً در مورد چیزهای بیشتری دروغ می گفت.

این بهترین لحظه جسی بود. پس از یک سال و نیم سوء استفاده و دستکاری توسط والتر، او قطعات را کنار هم قرار داد و درست زمانی که فکر می‌کردید ممکن است با خیال راحت از نمایش خارج شود بدون اینکه هیچ‌وقت آگاه شود.

ما همگی دنبال این بودیم که این اتفاق بیفتد. صحنه درک او  به ویژه کارگردانی که در آن هیچ حرفی زده نمی شود و به شدت به توانایی بازیگری آرون پل متکی است . واقعا تماشایی .

۷ یک مشت پر از خالی

 می توان گفت این همان چیزی است که همه چیز را شروع کرد.

ما از قسمت آزمایشی متوجه شدیم که بریکینگ بد پتانسیل فوق العاده ای دارد. با این حال، این قسمت بود که نشان داد تیم خلاق از نویسندگانی که ایده‌ها را روی کاغذ می‌آورند تا بازیگرانی که آن را اجرا می‌کنند تا کارگردانانی که آن را روی پرده نمایش می‌دهند ، به خوبی می‌توانند لحظه‌ای را ثبت کنند.

اولین لحظه ی واقعی والت. لحظه فوق العاده بود این یک پیروزی بزرگ بود. وقتی جیوه  را پرتاب کرد، سرعت دوربین به نصف کاهش یافت تا به ما نشان دهد چقدر زیباست. انفجار روشن و درخشان بود. در بیشتر قسمت احساس می‌کردیم که والتر و جسی با بن بست برخورد کرده‌اند و برنامه‌شان پیش از شروع به هم می‌ریزد، علی‌رغم داشتن کالا. رفتار توکو با جسی بی رحمانه بود و انفجار و عدالت را بسیار شیرین تر کرد.
والت در ناامیدترین حالت خود به توکو نشان داد که واقعاً چه خواهد بود. آغاز هایزنبرگ بود.

۶ سالود

گاس با کارتل ملاقات می کند. گاس کل کارتل را می کشد. مایک مقداری سیم پیانو به دست می‌گیرد و یکی از دوستان را خفه می‌کند. گاس نزدیک بود خودش را با سم بکشد.
 پس از کارتل چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی خلاء قدرت را در مکزیک پر کرد؟

هر چند واقعاً مهم نبود. سالود برای تلویزیون ساخته شد و خوشحالم که سعی نکردند به این سؤالات پاسخ دهند. نشان دادن آن زمان زیادی می برد و در نهایت بی اهمیت می شد.

اما چیزی که این یکی را خیلی خوب کرد این بود که چگونه اکشن به ما ضربه زد. کارتل همیشه خشونت آمیز بوده است، بنابراین اسلحه و تیراندازی محتمل تر به نظر می رسید. دیدن گاس که چنین نقشه مرگباری را اینقدر بی سر و صدا، سختگیرانه و صبورانه اجرا می کند، پاداش بزرگی برای همه بینندگان بود. آن ۱۰ دقیقه آخر کاملاً ارزشش را داشت، حتی اگر به اندازه برخی از قسمت‌های دیگر محکم نبود.

@NaghdeFilmoSerial
 نظر شخصی مترجم: اصلا به نظر من مهم ترین ویژگی گاس نه هوش و کنترل خوب او بر تجارت بزرگش بلکه صبر او بود ، سال ها صبر کرد و انتقام کاملی گرفت.

۵ نیش زده شده توسط زنبور

جسی و والت از توکو فرار کردند و متوجه شدند که باید داستان هایی برای توضیح ناپدید شدنشان بیاورند. والت برهنه در یک بازار ظاهر شد در حالی که جسی دروغی با بودن با یک فاحشه سر هم کرد.

سخت است بگوییم چه چیزی این قسمت را فوق العاده کرده است. تمام کارهایی که سریال تا آن مرحله انجام داده بود را سنجید و از ۴۵ دقیقه به عنوان زمانی برای تأمل در مورد جایی که آنها بودند استفاده کرد. جسی و والت مجبور بودند داستان‌های مفصلی برای دلیل مفقود شدنشان ارائه کنند که به همان اندازه که تصور می‌کنید ضعیف و غیرقابل باور بود. با این حال، آنها کار کردند زیرا شخصیت‌های دیگر داستان‌هایشان را باور نمی‌کردند و اپیزود مربوط به فرار بود، همانطور که آنها به سختی از توکو فرار کرده بودند. می‌توانست به راحتی تبدیل به این شود که نویسندگان گرد و غبار دست خود را پاک کنند و ادامه دهند، اما اینطور نشد و این اولین باری بود که می‌دیدیم این تیم نویسندگی چقدر با استعداد است.

این اپیزود با سه نما از والت که به یک نقاشی نگاه می کند، تثبیت می شود. این نقاشی مربوط به افرادی است که در ساحل برای خداحافظی شخصی در قایق دست تکان می دهند. هر بار که آن را می بیند، به یاد می آورد که چگونه می تواند خانواده اش را ترک کند. این دلخراش است و این اولین بار است که پس از مدتی دوباره والت را مانند مردی که قبلا بوده می بینیم. او قوی یا عصبانی یا خواستار یا دیوانه نبود. او مردی ناامید در شرف مرگ بود. و او می خواست زندگی کند.

در قسمت‌های بعدی، به والت انگیزه داد تا دوباره به آشپزی بازگردد. اما او و جسی فقط از جهنم گذشتند و برگشتند و به اندازه کافی خوش شانس بودند که زنده بودند. کل اپیزود یادآور این است که چقدر دردناک و غم انگیز برای شغلی که می خواستند ناکافی بودند.

و سپس، طبق معمول، کاوش در مورد تأثیر روانی کاری که آنها با خود و خانواده‌هایشان انجام داده بودند .به اندازه هر قسمت دیگر سریال تأثیرگذار و قدرتمند بود.  
۴- یک دقیقه

این شروع اکشن بود. ما لحظاتی را در این سریال قبل از «یک دقیقه» داشتیم که کاملاً گیرا بود، اما هیچ چیز با تنش این قسمت برابری نمی کرد. ناگهانی و مستقیم و در چهره ما بود.

به محض اینکه هنک یکی از دو قلو ها را پشت سر خود دید، مستقیماً وارد عمل شد و یکی از آنها را بین ماشین خود و دیگری که پشت سرش قرار داشت پرس کرد. بقیه یک سکانس اکشن فوق‌العاده و هیجان‌انگیز بود که مدت‌ها پس از اینکه تبر خودش را به آسفالت کنار سر هنک چسباند، بینندگان را تحت تأثیر قرار داد. ضربه ای بیهوده وجود نداشت. 

چیزی که این اپیزود و اکشن را آنقدر عالی کرد این بود که هیچ کس آن را ندید. ما دیدیم که گاس به اعضای کارتل اشاره می‌کند که جایگزینی برای پسرعموها دارد،  کاملا منطقی بود که آنها هم دنبال هنک بروند و گاس به هنک هشدار بدهد. برای گاس برد-برد بود.

در مورد جایگاه این اپیزود در سریال، این اولین نشانه ای بود که یک صحنه اکشن را می توان تا این حد عالی در بریکینگ بد اجرا کرد. ما بعداً بیشتر دیدیم ، اما این یک نمونه ظالمانه و فوق‌العاده بود که توسط میشل مک لارن کارگردانی شد.

۳ هرمانوس

ما می دانستیم که گاس و کارتل از گذشته رابطه ی خوبی ندارند.

گاس را دیدیم که هکتور را روی ویلچرش پیدا کرد. هر دو پسرعمو مرده بودند. خانواده هکتور با او به پایان رسید. کارتل تا پایان دو قسمت فاصله دارد. اینجا گاس آمد، همه لباس پوشیده بود که انگار به تازگی از کار در لوس پولوس هرمانوس خارج شده است. آرام و صبور بود و دستانش را در دامانش گرفت. هکتور نمی توانست حرکت کند و مجبور شد گوش دهد: این چیزی است که از خون در برابر خون می آید.

یک فلاش بک از گاس و یک شریک تجاری اولیه که دون الادیو و هکتور را برای اولین بار در اواخر دهه ۸۰ در مکزیک ملاقات کردند (اگرچه کت و شلوار گاس اواسط دهه۷۰ به نظر می رسد) . صحنه تا حدی گرم و دوستانه شروع شد، اما به سمتی تهدیدآمیز رفت. صحنه تبدیل به یک بمب ساعتی شد. در نهایت با فشار دادن ماشه روی شریک تجاری هکتور به پایان رسید، با این حال باز هم بینندگان را شوکه کرد زیرا تمرکز روی گاس بود در حالی که شریک صحبت می کرد. وقتی گاس به سمت هکتور پرت شد و وقتی گاس را روی زمین هل دادند و مجبور کردند به حالت خالی و مرده صورت شریکش نگاه کند، حیرت آور بود، متوجه شدید که گاس بیست و چند سال منتظر بود تا روبروی هکتور بنشیند .

برش به گاس که در مقابل هکتور نشسته و نقشه اش به نتیجه رسیده است. لذت بخش بود.

@NaghdeFilmoSerial
👍1
صبر کردن حدود ۲۵ قسمت پس از معرفی گاس برای نشان دادن آن بینش مختصر از تاریخچه او کمی سخت بود. البته، این تقریباً به همان اندازه ای بود که آنها تا به حال در مورد گاس و پیشینه او به ما نشان دادند. این بخشی از چیزی است که گاس را به یک شخصیت جذاب تبدیل کرده.

2 ABQ

پایان سقوط هواپیما همراه با تمام عکس‌های خرس صورتی در افتتاحیه‌های قسمت هایی که به این سقوط اشاره دارند خود استعاره ای بود از انتقام نهایی کارمایی که والت دریافت می کرد و همچنین به این نکته اشاره کرد که چقدر از ایجاد فاجعه ای که ایجاد کرده بود غافل بود. چیزهای بسیار بزرگتری را برای والت پیش بینی کرد. این به بینندگان نشان داد که این تیم خلاق چقدر خوب است. آنها برای این کار نابغه بودند. آنها فقط یک بار دیگر تمام سریال ها را ارتقا می دهند .

۱ اوزماندیاس

تیم خلاق خشونت یا نبرد را نشان نداد، بلکه مهم‌ترین چیز را نشان داد : عواقب آن. دقیقه اول بسیار قدرتمندتر از نشان دادن هرگونه خشونت واقعی بود  البته علاوه بر آن گلوله پایانی غم انگیز به هنک.

والت پس از آن به جسی روی آورد به همان اندازه دردناک بود. فرار والتر و جدایی از اسکایلر و والت جونیور درناک تر . همه چیز خیلی شخصی بود، تا شات هایی که جسی با تفنگ به سرش به پرندگان در هوا نگاه می کرد. و دعوای ساده، ناشیانه و فیزیکی که والت و اسکایلر داشتند.

خانواده وایت از هم پاشید، دعوای درونی، والت جونیور متوجه شد، دعوای چاقو، آدم ربایی . همه چیز در ناپدید شدن والت تمام شد. گرگ تنها روی صفحه دوید تا به ما بگوید که این واقعاً پایان سفر پنج فصل است. هرگز سرعتش را از دست نداد، خیلی به آن توجه نکرد، تمرکزش را از دست نداد، و همه چیزهایی را که در پنج فصل گذشته می‌شناختیم، در ۴۵ دقیقه به وضوح سوزاند.

این پایان عالی و دردناک برای سریالی بود که بسیار ویرانگر بود ، بعد آن هم ۲ اپیزود عالی در کار بودند.

@NaghdeFilmoSerial
کلاغ از(الکس‌پرویاس) جز آن دسته از آثار نوستالژیکی بود که برای بازبینی‌مجدد آن برنامه داشتم.

(اکشن، هارور، فانتزی) که درمجموع با تمام نقاط ضعف و قوتش بعنوان اثری پاپ‌کرنی گزینه مناسبی برای تماشاست.

ترکیب رنگهای سیاه و قرمز(اولی برای بازتاب چرک و تباهی رخنه کرده در جهان اثر و دومی بمنظور القای شرایط خطرناک) در تصاویر به همراه موسیقی پرضربی که حاصل جاز و گیتار بوده و به هرچه جنون‌آمیزتر بودن ماجرا دامن میزند و نماهای کوتاه و چشمنواری از حضور پروتاگونیستِ زیر باران در شهری تاریک و گوتیک که به تکنیک اسلوموشن مجهز گشته‌اند و البته روایتی با الگوی انتقام و .... از عواملی هستند که در خلق کشش برای مخاطب ، موفق عمل میکنند.

نوع گریمِ مخوف پروتاگونیست با (رنگ سفید و خطوط کنار لب) آشکارا الگویی بوده برای گریمِ هیث‌لچر فقید در (شوالیه‌تاریکی)
همچنین حضور ناگهانی وی بر سرِ میز کاری آنتاگونیستها نیز کاملا یادآور موقعیتی است که سالها بعد در شوالیه‌تاریکی تکرار شد.


آشکارا ناکارآمدی نیروی پلیس پس از گذشت یکسال از حادثه قتل به همراه وقت تلف کنی یکی از قاتلین برای فروشِ حلقه‌های مقتولین، اینکه کلاغِ یار و همراه پروتاگونیست چگونه سربزنگاه مجرمین را پیدا میکند و البته کم‌کاری فیلمنامه در پرداخت به مسئله قدرت شفادهندگی پروتاگونیست(بیرون کشیدنِ مخدر از رگهای زن) و اتکا به تیپ‌سازی و روابط سطحی میان زوج اصلی  از مواردی هستند که همچنان توی ذوق میزنند.

و اما در کلامِ آخر : مرگِ برندون‌لی(فرزندِ بروس‌لی) در طی ساخت اثر از دیگر نکات حائز اهمیتی است که اگرچه فرامتنی بوده اما میتواند در برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب برای تماشای آن موثر واقع شود.

امیدسلیمی


@NaghdeFilmoSerial
چرا سریال «ارباب حلقه‌ها: حلقه‌های قدرت» جنایتی علیه ژانر فانتزی است؟
پوریا شجاعی
 ۳۰ بهمن ۱۴۰۰
(این متن قبل از انتشار سریال ارباب حلقه ها منتشر شده و میشه گفت وضعیت فعلی ما عاشق هنر های نمایشی هستش که گرفتار وضعیت بد و ظاهرا بی انتهایی شدیم)
ساخت اقتباسی سینمایی یا تلویزیونی از جهان فانتزی و شگفت‌انگیز و بزرگ تالکین، تا مدتی طولانی کاری دشوار و تقریبا غیرممکن بوده. همان‌طور که پیتر جکسون درباره‌ی ساخته شدن سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها گفت، ساخت این فیلم‌ها تا پیش از قرن ۲۱ و تکنولوژی دیجیتال این دوره امکان‌پذیر نبود. اما چیزی که سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌های پیتر جکسون را به اثری ماندگار و جاودانه و محبوب تبدیل کرده که برای همیشه استاندارد و معیاری برای یک اقتباس محشر و درجه‌یک به حساب می‌آید، صرفا تکنولوژی و جلوه‌های ویژه نیست.

پیتر جکسون و تیم همراهش تعهد و عشق و علاقه‌ای بی‌نظیر نسبت به منبع اقتباسشان داشتند و تمام سعی خودشان را کردند تا حد امکان، به دنیای مخلوق تالکین وفادار بمانند. میزان فکر و انرژی و تعهدی که صرف ساختن این سه‌گانه شده به حدی است که هنوز هم هر تماشاگری را حیرت‌زده می‌کند. پیتر جکسون روی تک‌تک جزئیات این فیلم‌ها وقت زیادی گذاشت و با شیفتگی تمام سراغ به تصویر کشیدن داستان‌های تالکین رفت. در نتیجه‌ی این تعهد و علاقه و انرژی، حیرت‌انگیزترین و موفق‌ترین و محبوب‌ترین سه‌گانه‌ی فانتزی تاریخ سینما خلق شد. سه‌گانه‌ای که با تمام وجودش به قلب و روح کتاب‌های تالکین وفادار ماند.
حالا آمازون تصمیم گرفته تا دنیای سرزمین میانه را به شیوه‌ی خودش تصویر کند، و تا همینجایش هم فهمیده‌ایم که نتوانسته‌اند در حد و اندازه‌ی آن ظاهر شوند. چندی پیش، اولین تصاویر از سریال «ارباب حلقه‌ها: حلقه‌های قدرت» (The Lord of the Rings: The Rings of Power) منتشر شد و مدتی بعد هم اولین تریلر آن را دیدیم و فهمیدیم همه چیز خبر از یک اقتباس ناامیدکننده می‌دهد که قرار است خیلی‌ها را عصبانی و سرخورده کند.
تقریبا هیچ جنبه‌ای از این سریال اقتباسی درست اجرا نشده. از طراحی لباس ابتدایی و مضحکش که شبیه Cosplay (لباس‌هایی که هواداران عناوین معروف برای خودشان طراحی می‌کنند تا شبیه کاراکترها شوند) است گرفته تا جلوه‌های ویژه‌‌ای که بیشتر شبیه یک بازی کامپیوتری مستقل کم‌خرج است تا یک سریال چند صد میلیون دلاری. همه‌ی این‌ها به کنار، سازندگان سریال حلقه‌های قدرت تصمیم گرفته‌اند به کل اهداف و دیدگاه‌های تالکین را نادیده بگیرند و یک سرزمین میانه‌ی کاملا بی‌ربط به کتاب‌های او بسازند. گویا سازندگان سریال آمازون عامدانه سعی دارند یکی از بهترین داستان‌های فانتزی دنیا را خراب کنند.
تنوع نژادی و جنسیتی اجباری

وقتی هواداران ارباب حلقه‌ها متوجه شدند که آمازون قصد دارد سریال حلقه‌های قدرت را مثل خیلی دیگر از عناوین این سال‌ها با اهداف سیاسی و تنوع اجباری اشباع کند، حسابی عصبانی شدند و واکنش‌های منفی بسیاری نشان دادند. حق هم داشتند. اساسا توجیهی که نویسنده‌های سریال برای این تصمیم می‌آورند، چیزی نیست جز بها دادن به بحث‌های سیاسی روز و بیشتر از همه نشان می‌دهد که آن‌ها تا چه اندازه نسبت به دنیای تالکین و کتاب‌هایش بی‌اطلاع و بی‌دانش هستند.
لیندزی وبر، تهیه‌کننده‌ی اجرایی سریال درباره‌ی این مسئله می‌گوید: «از نظر ما خیلی طبیعی بود که الان اقتباسی از آثار تالکین بسازیم که دنیای فعلی و امروزی ما را بازتاب بدهد. تالکین برای همه است. داستان‌های او درباره‌ی نژادهایی خیالی است که وقتی از انزوای فرهنگ خودشان بیرون می‌آیند و در کنار هم قرار می‌گیرند، بهترین نتیجه را می‌گیرند.»
کاملا پیداست که مشاورهای تالکین‌شناسی که با سازنده‌های سریال همکاری کرده‌اند، بیشتر درگیر بحث‌های سیاسی روز بوده‌اند تا نوشته‌های تالکین. یکی از همین مشاورها، ماریانا ریوس مالدونادو، در مصاحبه‌ای با ونیتی و وقتی از او درباره‌ی بازخورد منفی هواداران ارباب حلقه‌ها نسبت به تنوع نژادی بازیگرها پرسیدند، گفت: «از ابتدا هم می‌دانستیم که قرار است بازخوردهای منفی داشته باشیم. اما سؤال اینجاست که چه کسانی دارند اعتراض می‌کنند؟ این آدم‌هایی که از سیاه‌پوست یا لاتین یا آسیایی بودن یک الف خشمگین شده‌اند و احساس تهدید می‌کنند چه کسانی هستند؟»
دیدگاه مدرنی که درباره‌ی عدالت اجتماعی و تنوع نژادی ایجاد شده، به‌شدت سطحی و ابتدایی است. انگار تمام دغدغه‌ی این جریان، قرار دادن بازیگرهایی با رنگ پوست متفاوت و گرایش مختلف است و کاری به ابعاد دیگر ندارند. پیش خودشان می‌گویند یک اِلف سیاه‌پوست می‌آوریم و تمام، تنوع نژادی اجرا شد. اما حواسشان نیست که تنوع نژادی در دنیای تالکین، صرفا مربوط به رنگ پوست شخصیت‌ها نیست.
در این دنیا نژادهای متعددی از موجودات جادویی وجود دارند که در کنار انسان‌ها زندگی می‌کنند، و حتی در بین انسان‌ها هم فرهنگ‌های متفاوتی حضور دارد که از یکدیگر متمایز هستند.
هدف تالکین از نوشتن ارباب حلقه‌ها صرفا روایت یک داستان قهرمانانه‌ی حال‌خوب‌کن درباره‌ی نبرد خیر و شر نبود. او تمام عمرش را صرف مطالعه‌ی زبان‌شناسی و فرهنگ عامه‌ی بریتانیای قرون وسطی کرد. او همیشه حسرت این را می‌خورد که تاریخ و فرهنگ واقعی بریتانیا طی حمله‌ی نورمن‌ها از بین رفت (نورمن‌ها گروهی از فرانسوی‌های دوران مدرن بودند که سال ۱۰۶۶ به بریتانیا حمله کردند. در این حمله، بیشتر تاریخ و فرهنگ بریتانیا از بین رفت.)
تالکین همیشه اسطوره‌های اسکاندیناوی و یونان را تحسین می‌کرد و از اینکه تاریخ و اسطوره‌های بریتانیا نابود شده ناراحت بود. به خاطر عشق و علاقه‌ای که به اسطوره و زبان داشت، سعی کرد تا اسطوره‌ای خلق کند که مخصوص جزایر بریتانیا باشد. در پی این تصمیم، داستان‌های سرزمین میانه خلق شد. اکثر ما با ارباب حلقه‌ها آشنا هستیم، اما این داستان تنها بخشی کوچک از جهانی گسترده و پرماجراست، اسطوره‌هایی تمام‌نشدنی که تالکین تمام عمرش را صرف خلقشان کرد.
برای همین، حقنه کردن دیدگاه مدرن تنوع اجباری به یک اسطوره‌ی بریتانیایی هیچ منطق و توجیهی ندارد. از یک طرف، نادیده گرفتن تلاش و هدف تالکین در خلق این دنیا و داستان‌هایش است. و از طرف دیگر، نشان می‌دهد که استودیوها هنوز هم بسیار تنبل هستند و نمی‌توانند شخصیت‌ها و دنیاهای تازه‌ای برای رنگین‌پوستان خلق کنند.
به جای اینکه سراغ قصه‌ها و اسطوره‌هایی بروند که ذاتا درباره‌ی رنگین‌پوستان هستند، یا داستان‌هایی جدید برایشان خلق کنند، آمازون و هالیوود همچنان اصرار دارند که تنوع اجباری را در داستان‌هایی زورچپان کنند که به آن نیازی ندارند.
این چه اصرار عجیب‌وغریبی است که مدام می‌خواهند بازیگرهای رنگین‌پوست را در نقش‌های فرعی کم‌اهمیت بچپانند تا مثلا بگویند «اولین ملکه‌ی دورف سیاه‌پوست» در سریال ارباب حلقه‌ها حضور دارد؟ فعالین و مدافعین حقوق اقلیت‌ها از اینکه شخصیت‌های سیاه‌پوست در حاشیه هستند و برای تزئین می‌آیند بدشان می‌آید، ولی عملا همین شده. چنین تصمیم‌هایی از اهمیت قصه‌ی اصلی می‌کاهد، هواداران واقعی مجموعه را عصبانی و سرخورده می‌کند، و بازیگرهای رنگین‌پوست را در سطح یک عنصر تزئینی و ابزاری پایین می‌آورد. مثل یک چیز دم دستی که صرفا باید از سر راه برداشته شود تا داد مدافعین حقوق اقلیت‌ها در نیاید.
تنوع نژادی در یک دنیای قرون وسطایی، اجباری و زورچپان به نظر می‌رسد چون واقعا همین‌طور است. صرف نظر از اینکه تهیه‌کننده‌های سریال چه بگویند، جهان‌های قرون وسطایی شباهتی به دنیای مدرن و امروزی ما نداشته‌اند. سفر بین قاره‌ها تقریبا غیرممکن بود و مردم معمولا با آدم‌هایی که نهایتا چند کیلومتری‌شان بودند،‌ ارتباط می‌گرفتند. مهاجرت بین قاره‌ای عملا مفهومی ناشناخته بود. اینکه در یک داستان قرون وسطایی،‌ منکر تنوع نژادی شویم تفکری نژادپرستانه‌ نیست، بلکه تفکری منطقی است.
اما متأسفانه، بحث تنوع اجباری و انتخاب بازیگرهای اشتباه تنها شروع ماجراست و اشکالات و ایرادهای سریال حلقه‌های قدرت ابعاد پیچیده‌تری هم دارد.
واقعا ۴۶۵ میلیون دلار خرج این سریال شده؟

ظاهرا جف بزوس برای این پروژه دست همه را باز گذاشته و محدودیتی در میزان خرج و مخارجش ندارد. اما با این حال، آمازون دارد به ما ثابت می‌کند که داشتن یک بودجه‌ی عظیم نامحدود لزوما به معنای ساخته شدن یک محصول باکیفیت نیست. تا اینجای کار شنیده‌ایم که استودیو آمازون قرار است رقم نجومی ۱ میلیارد دلار را برای ساخت پنج فصل هزینه کند.
اما با دیدن تصاویر و تریلر، به نظر می‌رسد که تمام جنبه‌های سریال حلقه‌های قدرت به شکلی کنار هم چیده شده‌اند که حس کنیم انگار یک بازی کامپیوتری بدکیفیت است. طراحی لباس شخصیت‌ها که عملا یک جنایت است. لباس‌ها را جوری طراحی کرده‌اند که با دیدنشان حس می‌کنیم همگی هواداران بازی تاج و تخت هستند که برای یک گردهمایی در کامیک کان دور هم جمع شده‌اند.
شاید جف بزوس از هواداران ارباب حلقه‌ها باشد، ولی همگی می‌دانیم که انگیزه و هدف پشت پرده‌ی ساخته شدن این سریال چیست؛ اینکه بازی تاج و تخت بعدی باشد و جای آن را بگیرد. اما مشکل اینجاست که، مسئولین آمازون با عجله و شتابشان برای ساخت یک سریال و آماده کردن آن، از یکی از حیاتی‌ترین ابعاد یک اثر فانتزی غافل مانده‌اند: طراحی صحنه و لباس.
سؤالی که ذهن همه را به خودش مشغول کرده‌، این است که چرا آمازون سعی دارد چرخ را دوباره اختراع کند، و چرا این‌قدر ابتدایی و بی‌کیفیت اختراعش کند؟ تقریبا تمام هواداران کتاب‌های تالکین معتقد هستند که فیلم‌های پیتر جکسون یک استاندارد اساسی برای تمام اقتباس‌های آینده‌ی ارباب حلقه‌ها تعیین کرده‌ است.
با این حال به نظر می‌رسد سازنده‌های سریال حلقه‌های قدرت تصمیم گرفته‌اند که کار پیتر جکسون را نادیده بگیرند و به جایش لباس‌هایی بی‌کیفیت، بی‌روح و بی‌ظرافت طراحی کنند که خبر از تنبلی طراحان لباسش می‌دهد و بیننده را از دنیای داستان بیرون می‌اندازد چون هیچ چیزش باورپذیر و جذاب نیست.
قرار نیست در داستان‌های فانتزی با آدم‌های مدرنی طرف شویم که انگار لباس‌های مصنوعی به تن کرده‌اند تا ادای شخصیت‌های قدیمی را در بیاورند. هر بخش و جنبه از طراحی ظاهر و لباس یک شخصیت، باید به نحوی باشد که در خدمت معرفی فرهنگ، زندگی گذشته‌، و دنیای که درونش زندگی می‌کنند قرار بگیرد. همین جزئیات در طراحی لباس است که باعث می‌شود ما دنیای فانتزی یک اثر را باور کنیم و درونش غرق شویم.
دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا طراحی لباس در فیلم‌های پتر جکسون هنوز هم بهترین طراحی لباس در اقتباس از یک دنیای فانتزی به حساب می‌آید:
۱. لباس‌ها را به شکلی طراحی کرده بودند که باور کنیم متعلق به یک دنیای فانتزی هستند، اما همزمان گوشه‌ چشمی به فرهنگ‌ و تاریخ دنیای واقعی خودمان هم داشتند. برای مثال، طراحی لباس مردم روهان بیشتر به آنگلوساکسون‌ها شباهت داشت (به‌عنوان ادای دینی به تالکین و علاقه‌اش به تاریخ بریتانیا) در حالی که لباس مردم گاندور از روم و یونان باستان تأثیر گرفته بود.
۲. فرهنگ‌های متفاوت به شکلی طراحی شده بودند که حس کنیم هم‌عصر هستند. سبک و ظاهر و زندگی متفاوتی داشتند، اما با دیدنشان حس می‌کردیم که همگی در یک دنیا/زمان زندگی می‌کنند.
۳. بافت و جنس لباس شخصیت‌ها به شکلی طراحی شده بود تا کهنگی و میزان استفاده‌ی آن حس شود و بفهمیم که این شخصیت، واقعا با این لباس‌ها زندگی کرده. اگر آراگورن با لباس‌هایی شکیل و تمیز و به شکلی که انگار همین الان آن‌ها را از خشکشویی تحویل گرفته ظاهر می‌شد، هیچ‌وقت او را به‌عنوان یک شخصیت باور نمی‌کردیم. شخصیت‌های این دنیاها مدت‌ها پیش از اینکه قصه‌ی ما آغاز شوند، زندگی خودشان را داشته‌اند و این قضیه باید در لباس‌ و ظاهرشان حس شود.
این روزها خیلی از طراحان لباس نمی‌توانند جامه و لباسی طراحی کنند که باورپذیر و گیرا باشد چون دانش و اطلاعات تاریخی کافی را ندارند یا اهمیتی به تأثیر فرهنگ و سبک زندگی روی لباس نمی‌دهند. بدون در نظر گرفتن این جنبه‌ها، لباسی که طراحی می‌کنند مصنوعی به نظر می‌رسد و تماشاگر باورش نمی‌کند. به نظر می‌رسد طراحان لباس سریال آمازون، کارایی بخش‌های متفاوت یک لباس و تأثیر فرهنگی و زیستی شخصیت‌ها را در نظر نگرفته‌اند و صرفا ابتدایی‌ترین جنبه‌های ممکن را اجرا کرده‌اند. انگار فهرستی از ملزومات یک لباس قرون وسطایی جلوی خودشان گرفته‌اند و با خودشان گفته‌اند:
شنل دارند؟ پس حل است
چکمه هم گذاشتیم؟ این هم از این
زره؟ برایشان گذاشتیم
این طراحان لباس به حدی از تأثیر فرهنگ روی لباس بی‌خبرند که طراحی‌هایشان بیشتر شبیه خط‌خطی‌های بچگانه است تا یک لباس واقعی که شخصیت‌ها درونش زندگی کرده باشند. به جای اینکه نگاهی به فرهنگ و لباس مردم واقعی در گذشته و تاریخ بیندازند، به بازی تاج و تخت نگاه کرده‌اند و هرچه در آنجا به نظرشان جذاب و باحال می‌آمده، کپی کرده‌اند.
صحنه‌های جنسی و خون و خشونت – سرزمین میانه بازی تاج و تخت نیست

یکی دیگر از ایده‌های وحشتناک و بدی که سازندگان سریال حلقه‌های قدرت می‌خواستند از بازی تاج و تخت بردارند، اضافه کردن صحنه‌های برهنگی و خشونت افسارگسیخته بود. سال گذشته وقتی خبری درباره‌ی این قضیه به بیرون درز کرد و فهمیدیم که سازندگان سریال ارباب حلقه‌ها مشاورینی برای صحنه‌های نزدیکی استخدام کرده‌اند و به بازیگرها گفته‌اند که باید خودشان را برای صحنه‌های برهنگی آماده کنند، هواداران ارباب حلقه‌ها بازخوردهای منفی زیادی نشان دادند.
هواداران کمپینی راه انداختند تا با جمع‌آوری امضا، مسئولین آمازون را وادار کنند تا در نمایش صحنه‌های جنسی و برهنگی مسیر بازی تاج و تخت را پیش نگیرند. به نظر می‌رسد این کمپین موفقیت‌آمیز بود چرا که وقتی به تازگی از پاتریک مک‌کی، از شو رانرهای سریال درباره‌ی این پرسیدند که آیا در سریال ارباب حلقه‌ها با صحنه‌های جنسی و خشونت‌آمیز در حد بازی تاج و تخت طرف هستیم یا نه، خیلی کوتاه گفت که نه.
اما حتی اگر سازندگان سریال آمازون از این تصمیم صرف نظر کرده باشند، همین که در ابتدا قصدش را داشتند نشان می‌دهد که تا چه اندازه از دیدگاه و رویکرد تالکین در نمایش عشق و روابط رمانتیک فاصله دارند.
تالکین در زندگی واقعی و شخصیش انسانی به‌شدت رمانتیک و عاشق‌پیشه بود. در نوجوانی عاشق دختری به نام ادیث شد، اما تا بزرگسالی صبر کرد تا بتواند با او ازدواج کند. اما چیزی نگذشت که در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در آنجا شاهد کشته شدن دوستان و رفقای دوران کودکیش بود.
تالکین که یتیم بود و خیلی از نزدیکانش را از دست داد، ارزش زیادی برای عشقش به ادیث و چهار فرزندشان قائل بود. در واقع، مشهورترین داستان‌ عاشقانه‌ در کل سرزمین میانه، یعنی قصه‌ی بِرِن، انسانی که عاشق یک زن اِلف جوان به نام لوثین می‌شد، الهام گرفته از داستان عاشقانه‌ی خود تالکین و همسرش ادیث بود. در داستان برن و لوثین، برن برای اولین بار لوثین را در حالی می‌دید که تنها در علفزاری می‌رقصید. تالکین این صحنه را بر اساس خاطره‌ی شخصی خودش نوشته بود، خاطره‌ای از همسرش ادیث که در دوران جوانیشان در یک جنگل و میان درختان،‌ مقابلش رقصیده بود.
وقتی ادیث از دنیا رفت، تالکین روی سنگ مزار او نام لوثین را حک کرد تا یادبودی باشد برای عشق جاودانه‌ی بین آن‌دو. بعد از مرگ خودش هم، اسم برن را روی سنگ مزارش حک کردند. تالکین داستان عاشقانه‌ی خود و همسرش را شبیه قصه‌ای پریایی می‌دید، قصه‌ای شبیه افسانه‌های کهن. تمام داستان‌های عاشقانه‌ی بزرگ و دوست‌داشتنی سرزمین میانه هم اصل و اساسشان شبیه ماجرای برن و لوثین است.
معروف‌ترین داستان عاشقانه‌ی سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها که همه می‌شناسیم، ماجرای عشقی است که بین آراگورن و آروِن جریان دارد. اما در یکی دیگر از داستان‌های تالکین، یعنی «سقوط گوندولین» (The Fall of Gondolin) متوجه می‌شویم که اجداد آروِن هم سرنوشتی مشابه برن و لوثین داشته‌اند. انسانی به نام توئور زمانی که شهرش به دست مورگوث نابود می‌شده، خودش را از آنجا نجات داده و بعدها با ایدریل، یک شاه‌دخت اِلف ازدواج کرده.
با توجه به اینکه بیشتر اطلاعات مربوط به داستان‌های عاشقانه‌ی تالکین در بخش پیوست کتاب بازگشت شاه و دیگر دست‌نوشته‌های او آمده، ممکن است فکر کنیم که سازندگان این اقتباس سریالی در آمازون حداقل احترام را به منبع لحاظ می‌کنند. اما آن‌طور که پیداست، در این سریال قرار نیست به نوشته‌های تالکین وفادار بمانند. قضیه سر پول است و جف بزوس می‌خواهد تا جایی که می تواند روی مسائل سیاسی و اجتماعی مانور دهد و به بقیه‌ی چیزها توجه چندانی ندارد.
همان‌طور که پاتریک مک‌کی تأیید می‌کند،‌ استودیو آمازون نمی‌خواهد به تالکین و کتاب‌هایش وفادار بماند و می‌خواهد داستانی جدید روایت کند که بیشتر از همه چیز، روی مسائلی از قبیل تنوع اجباری تمرکز دارد. هواداران ارباب حلقه‌ها حق دارند که این‌قدر عصبانی و ناراحت باشند.
مسئولین آمازون و سازندگان سریال حلقه‌های قدرت به تمام ارزش‌ها و جذابیت‌های دنیای تالکین پشت کرده‌اند و خواسته‌های هواداران را نادیده گرفته‌اند. اما به چه قیمتی؟ آیا آن‌ها حواسشان نیست که مخاطب‌های اصلی این سریال چه کسانی هستند؟ برگشت سرمایه و سوددهی این سریال عظیم وابسته است به موفقیت و پربیننده بودن آن.
عناوینی مثل ارباب حلقه‌ها که حجم انبوهی هوادار متعهد و جدی و پیگیر دارند، بیش از هرچیزی متکی به توجه و رضایت همین مخاطب‌ها هستند. اما چه اتفاقی می‌افتد که دقیقا به همین‌ها پشت می‌کنند و اعصابشان را به هم می‌ریزند و یک فرنچایز چندین میلیون دلاری را به زمین می‌زنند؟ همین تازگی‌ها شاهد وضعیتی بودیم که به سر جنگ ستارگان آمد. جی جی آبرامز به همراه دیزنی سه‌گانه‌ای جدید تحویل هواداران بی‌شمار جنگ ستارگان دادند که هیچ‌چیزی از روح و ارزش آثار قدیم درونش نبود. این دست مدیران استودیویی، کسانی هستند که هیچ عشق و علاقه و تعلق خاطری نسبت به عناوین پرطرفدار ندارند و صرفا می‌خواهند پول در بیاورند و اهداف سیاسی اجتماعی‌شان را پیش ببرند. به خاطر همین، به جای اینکه اثری بسازند با کیفیت بالا و قصه‌ی درست و درگیرکننده، محصولی سطح پایین تحویل همه می‌دهند که تنها هدفش جیب مخاطبان و هواداران است.
این روزها استودیوهای هالیوودی هیچ دینی نسبت به هواداران احساس نمی‌کنند و نمی‌خواهند اثری تماشایی بسازند که دل خیلی‌ها را به دست آورد. پول هنگفتی برای خرید حقوق عناوین اصیل و بزرگ می‌پردازند و آن را تبدیل به چیزی بی‌جان و بی‌مایه و شعاری می‌کنند.
کلام آخر
اگر استودیوهایی مثل آمازون می‌خواهند هواداران همچنان برای محصولاتشان پول بپردازند، باید اثری باکیفیت و جذاب و وفادار به متن اصلی بسازند. نمی‌شود هر چیزی را بسازند و توقع داشته باشند مردم هم برای دیدنش صف بکشند. سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها ساخته‌ی پیتر جکسون سزاوار تمام موفقیت‌ها و محبوبیت‌هایش است و هنوز هم دیدنی و درجه‌یک و حیرت‌انگیز به نظر می‌رسد. پیتر جکسون و گروه شگفت‌انگیزش با عشق و علاقه‌ای مثال‌زدنی تمام سعیشان را کردند تا اثری وفادار به کتاب‌های تالکین بسازند و نتیجه‌اش را هم گرفتند. اما آمازون انگار فقط به دنبال خواسته‌های جف بزوس و عده‌ای آدم متعصب است. آدم‌هایی که نه درکی از داستان و قصه‌گویی و دنیاهای فانتزی دارند و نه برایشان مهم است تالکین چه کرده و چه اهدافی داشته.
👍3
Forwarded from Living with Cinema🎥
خانم‌ها، آقایان اگر هنوز شاهکاری بنام (اغذیه‌فروشی) را تماشا نکرده‌اید، پیشنهاد میکنم تمام آثاری که در لیست دارید را کنسل کرده و در اولین فرصت با اثر مذکور سرذوق آمده و باردیگر جادوی سینما را حس کنید.

روایتی هولناک در جهانی (دیستوپیایی) و بدون زمان و مکان مشخص که خرده پیرنگهایی را به موازات یکدیگر پیش برده و درست همانجا که باید، با اتصال همه‌شان به یکدیگر نقطه‌اوجی را فراهم ساخته که از پسِ جنون و مرگ و ویرانی ،آزادی را به ارمغان می‌آورد.
ترکیب حوادث کمیک و ترسناکش آشکارا گروتسکی را نتیجه داده که از همان سکانس ابتدایی تا به انتها لحظه‌ای از نفس نیفتاده و قلابش را به محکم‌ترین شکل با مخاطب چفت میکند.

ترکیب موسیقی با نماهای داچ‌انگل و تراولینگ‌_پن‌های سرعتی و دلهره‌آور و میزانسن‌هایی چرک و متعفن که گویی در جهان مردگان در جریان است ، جملگی اثر مذکور را احاطه کرده‌اند، بشکلی که زیست در آن در حکم عذابی تحمل ناپذیر باشد.
آنتاگونیستی ظالم که از بی‌‌غیرتی و حقارت عامه بهره برده و میتازد ، دست آخر توسط هنرمند از پای در می‌آید. چه پایانی هوشمندانه‌تر و خواستنی‌تر از این؟

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
#پیشنهاد_ویژه
👍1👏1
Forwarded from Living with Cinema🎥
روزهای ابتدایی تابستان بود. خسته از محل کار به سمت منزل می‌آمدم و مثل همیشه افکار مختلف در سرم پرسه میزدند که ناگهان صدایی مرا متوجه خودش کرد. جوانی خوش‌‌رو جلوی درب مغازه خشکبار فروشی‌اش ایستاده و منتظر بود تا به کمک کسی ، خودروی خود را کمی به عقب‌تر هُل دهد. 
بدون درنگ به کمکش رفته و ظرف کمتر از ۳۰ ثانیه کار تمام شد. آمدم که به راهم ادامه دهم که با مهربانی گفت باید جبران کند. کمی تعجب کردم چون در خیلی مواقع نه تشکری میکنند و نه هیچ حرفی و... منتهی این جوان به داخل مغازه رفت و با چند شاخه خرمای زرد رنگ (که گویا به آن خارک میگویند) بازگشت و آنها را پیشکش کرد. حرکت زیبا و دوستانه‌ای که من هم رَدش نکردم و خرماها را پذیرفتم.

از آن به بعد هرگاه مسیرم به آنجا میخورد و اگر هم را میدیدیم به نشانه احترام دستی تکان میدادیم. حسی خوب برایم تداعی میشد بدون آنکه یکبار داخل مغازه شده و خریدی کنم . چون از مغازه تا خانه هم انصافا مسافت زیادی بود و خرید از آنجا معقول نبود. صرفا همان حسِ خوب بود که گویی میان هردو جریان داشت. 


گذشت تا همین هفته گذشته. به نزدیکی مغازه که رسیدم متوجه تعطیلی آن شدم! تا قبل‌تر هرگاه از آنجا میگذشتم باز بود... جلوتر رفتم . بنرهای تسلیت و حجله‌مرگ! اینجا بود که تازه نامش را فهمیدم
امیرمحمد.... در عکس هم خوش‌رو بود و میخندید.

طبیعتا حال بدی پیدا کردم. چند لحظه ایستادم و خانم پیری از راه رسید و متعجب گفت: همین دیروز ازش خرید کردم... فوت شد؟ چرا؟ 
کسی نبود جوابش را بدهد. او هم راهش را کشید و‌رفت.

من هنوز آنجا مانده بودم. همانطور که پیش‌تر نیز گفتم دوستی بین ما نبود.. صرفا از حسی خوب حرف میزنیم که دیگر از بین رفته بود.

بعد از چند دقیقه که به راه خود ادامه دادم ناخودآگاه فکرم رفت سمتِ اینکه چقدر در این مدت اعلامیه ترحیم دیده‌ام. تعدادشان چیزی بیشتر از ده پانزده مورد و اکثرا هم جوان! نمیدانم شاید بیماری، تصادف و... علت باشد. شاید هم نه 
از آنجا که مدتهاست آمار مرگ و میر ناشی از کرونا نیز کاهشی شده است، سخت بتوان این تعداد را گردن کرونای‌لعنتی انداخت . 
خیلی از جوانهایی که تا چندی پیش کنارمان بودند، اکنون جایشان خالیست و من ِ لعنتی هرچقدر میخواهم خوش‌بین باشم و همان دلایلِ مرگ روتین را بپذیرم ، نمیتوانم. اصطلاحا در کَتم نمیرود. 
رفته‌اند یا دستی( دستهایی) در کار است تا بروند؟

امیدسلیمی 

@livibc 
😢3👍1
یادداشتی برای علفزار:

(علفزار) از معدود ساخته‌های وطنیِ اخیر بود که برای تماشایش کنجکاو بودم. اثری بر پایه حادثه تجاوز در خمینی‌شهر که بدون شک از هولناکترین پرونده‌های سالیان اخیر کشور بوده به علاوه جو غالبا مثبتی که پیرامون تیم بازیگری‌اش (بخصوص پژمان جمشیدی و صدف اسپهبدی) شکل گرفته بود و البته قرارگیری اثر مذکور در ژانر (درام‌دادگاهی) که باتوجه به فقر ژانر در سینمای ایران، برحس کنجکاوی‌ام افزوده بود. اما باید اعتراف کنم که علفزار بسیار پایین‌تر از حد انتظارم بود و ناامیدم کرد.

پاشنه آشیل اثر را تمام شدنش در همان میانه‌های روایت میدانم . مشخصا منظورم بخشی از روایت است که عروسِ خانواده(سارابهرامی) طغیان کرده و مسئله تجاوز را مطرح میکند و پس از آن نیز بازپرس جدی و پایبند به قانون(پژمان جمشیدی) را داریم که سفت و سخت پای این مسئله ایستاده و تعهد میدهد تا تهِ خط و اعدام متهمین را پیش ببرد. از اینجا به بعد عملا داستان تمام شده زیرا فشارهای شهردار، مافوقِ بازپرس بر جمشیدی و فشارهای مادر متهمین و البته مادر قربانیان(برای حفظِ آبرو و جایگاه خانواده) برای انصراف از شکایت، در حکم کبریتهای بی‌خطری بوده که آن چالشِ جدی و درگیرکنندگی لازم را در مخاطب ایجاد نکرده و بشکلی مطمئن از همان بخش میانی ، میتوان فرجام کار را حدی زد! 
نه آن رازی که از اعضای خانواده مبنی بر (خیانتِ مکرر به شوهر) افشا میشود قدرت لازم برای انصراف آنها از شکایت را دارد و نه مادر خانواده پای تصمیم جدی‌اش میماند(با یک سکانس کوتاه و اشک و ناله دخترش نرم شده و حق شکایت میدهد) 

فیلم جدا از پیرنگ اصلی دارای یک خرده پیرنگ نیز هست که میتوانست حذف شده و مثلا با یکی دوسکانس کوتاه به هدف خالق برای رونمایی از جلوه دیگری از بازپرس برسد. چرا که تمام هدف این خرده پیرنگ در آن سکانسی آشکار شده که بازپرس حکم خود را پاره کرده و به اصطلاح ، خود را به بیراهه زده تا گره از کار زوج معتاد و فرزند نامشروع‌شان، باز شود. این امرِ مهم که بازپرس علاوه بر آنکه به وقتش مردِ قانون است (داستان تجاوز در باغ)، به وقتش ملایمت بخرج داده و از برخی اشتباهات چشم پوشی میکند(داستانک زوج معتاد) را میشد با تعبیه کردن یکی دوسکانس برای مخاطب جا انداخت. اما این خرده پیرنگ از همان ابتدای روایت تا به انتها حضور داشته و از نکات عجیب فیلم‌نامه محسوب میشود.


پژمان‌جمشیدی در نقش بازپرس انصافا چشمگیر بوده و تمام پیش‌فرضهای ذهنی مخاطب به نسبت حضورهای قبلیِ کمدی‌اش را از بین میبرد. کنترل نگاه و صدا ، مکثها و جدیتی که در کلام و رفتارش هویداست از نکات بارز هنرنمایی وی محسوب میشوند. صدف اسپهبدی نیز در نقش زنی معتاد تلاشش را کرده تا به چشم آید اما معتقدم اصولا نقشِ (معتاد) از آنهایی است که غالبا به آنها توجه شده و اجرای معمولی‌اش نیز خود به خود ،جلب توجه میکند. بشخصه بازی سارابهرامی درنقش زنی با روحیه شکننده و در آستانه انفجار را بیشتر پسندیدم. ترکیبی از موجودی ترحم‌برانگیز و گاها ترسناک که بهرامی به خوبی از پس آن برآمده است.

فیلم با وجود کم و کاستی‌های که پیشتر بدانها اشاره شد انصافا دو لحظه خوب و درگیرکننده نیز دارد: اولی زمانی است که بازپرس، جوانترین متهم را بشکل انفرادی مورد فشار قرار داده و بشکلی قاطع از اجرای حکم اعدام پرده برمیدارد و دومی هم جایی است که بهرامی از حضورِ فرزند خردسالش در آن شبِ شوم گفته و از او بعنوان شاهد تمامی ماجرا یاد میکند. مواردی که دارای جوِ روانی سنگینی بوده و به خوبی مخاطب را از نظر حسی ،همراه خود میکنند. ای کاش علفزار موارد مشابه بیشتری را در روایتش لحاظ میکرد. 

امتیاز: 4 از 10

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی 

#یادداشت
👍5
Forwarded from Living with Cinema🎥
در میان انواع و اقسام آثار جدی و هنری و جشنواره پسند و... گاهی سراغ آثار پاپ‌کرنی را نیز گرفته تا بدون اینکه مدام چشم و ذهنم را مشغول آنالیز نکات فیلم‌نامه_کارگردانی‌شان کنم، برای چند ساعت صرفا سرگرم شده و درگیر جزییات خاصی نشوم.

(نینجای آدمکش) دقیقا همچین اثری است که به هدفش رسیده و اکشنی طوفانی و بی‌مغز را پیش چشم مخاطب قرار میدهد. از آن آثاری که از همان دقایق ابتدایی‌اش میفهمیم که داستان و شخصیت پردازی صرفا بهانه‌ای برای خلق چند سکانس نفسگیر و اغراق آمیز بوده و اصولا فیلمِ کارگردانی است تا فیلم‌نامه.

معتقدم اثر مذکور تارانتینو پسند بوده و اکشنی خالص و پرخون ، متکی بر انتقام را روایت میکند.
ترکیب حرکات رزمی با تعقیب و گریز خیابانی و تیراندازی و نماهای اسلوموشن پرتعداد به همراه فوران خون و آتش و اعضای بدن تکه‌تکه شده از موارد پرکاربرد در اثر بوده و اکشن‌پسندها را سیراب خواهد نمود.

جزِ آثاری که در مواجهه با آن، نباید با نمراتی که گرفته ، کاری داشت و تنها میبایست با روایت دیوانه ، بیرحم و اغراق آمیزش همراه شد و بعنوان اثری پاپ‌کرنی از آن لذت برد.

امیدسلیمی

@livibc

#توئیت
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل

MR ROBOT 2015-2019

خالق : سم اسماعیل
بازیگران : رامی مالک ، کارلی چایکین ، پورتیا دوبلدی ، مارتین والستروم ، کریستین اسلیتر و ...

تعداد فصل : ۴
تعداد قسمت: ۴۵

ژانر: درام ، تریلر ، روان شناختی ، جنایی

مقدمه: الیوت آلدرسون جوانی تنهاست که در شهر نیویورک زندگی می‌کند. الیوت در شرکت بزرگ آل سیف به عنوان مهندس امنیتی داده مشغول به کار است اما او یک زندگی پنهانی نیز دارد. الیوت یک هکر بسیار حرفه‌ای است و با هک کردن آدم‌های اطرافش در مورد آن‌ها اطلاعات کسب می‌کند. الیوت مشکلات شخصی بسیار زیادی دارد. او کم‌حرف و گوشه‌گیر است و از اختلال تجزیه ی هویت ، اختلال اضطراب اجتماعی  و همچنین اختلال افسردگی رنج می‌برد. همچنین فرایند فکری و عملی او بسیار تحت تأثیر عواملی همچون هذیان و پارانویا است. اوضاع برای الیوت همین‌گونه سپری می‌شود تا اینکه آنارشیست مرموزی به اسم آقای ربات سراغ او می‌آید و الیوت را به گروه خود که فاک سوسایتی نام دارد دعوت می‌کند. فاک سوسایتی گروهی متشکل از چند هکر بسیار حرفه‌ای است که قصد دارند به مبارزه با نظام سرمایه‌داری بپردازند و برای همین هم می‌خواهند کمپانی ای کورپ را هک و بدهی‌های مردم را پاک کنند. الیوت ابتدا چندان تمایلی برای ورود به این گروه ندارد اما بالاخره قبول می‌کند و این سرآغاز وارد شدن به هزارتویی خطرناک است که او برایش پایانی متصور نیست.

جوایز و افتخارات: بهترین سریال تلویزیونی سال از بنیاد فیلم آمریکا، گلدن گلوب : بهترین سریال درام و بهترین بازیگر مکمل سریال درام در سال ۲۰۱۵

بررسی فصل اول
خطر اسپویل فصل اول mr robot

اولین نکته ای که در شروع سریال نظرم را جلب کرد همین نحوه ی آغاز سریال بود ، یکی از عجیب ترین شروع هایی که دیده بودم . الیوت با خونسردی ، البته در ظاهر، مقابل مردی نشسته و او را تهدید می کند که اسناد سایت مستهجن پدوفیلی او را به پلیس خواهد داد ، صورت و واکنش های میمیک رامی مالک مانند نام خود سریال ربات گونه است ، در ادامه با شخصیت الیوت آشنا شده و دلیل رفتار خشک و عجیب شخصیتیش مشخص می شود.
در ادامه با سریالی سرد و خفه کننده طرف هستیم نه فقط بازی ها و شخصیت سازی ها خشک و به نوعی بی عاطفه هستند بلکه میزانسن ها و نما ها هم اینگونه هستند .

عقاب‌بندی صحنه‌ها با الیوت اغلب او را در مقابل دنیایی بزرگ و فراگیر کوچک جلوه می‌دهد. او برجسته نیست؟، او بخشی از جمعیت است و می تواند هر کسی در خیابان باشد. نماها کاملا سینمایی هستند و به زیبایی تدوین شده اند. و موسیقی متن آن چیزی کم از نبوغ ندارد.

الیوت آلدرسون در مرکز سریال قرار دارد و اگرچه داستان به بازیگران اطراف هم کشیده می‌شود، اما او همان کسی است که ما دنبال می‌کنیم. ما از طریق چشمان او وارد جهان می شویم و انجام این کار آسان است زیرا او اساساً ما را آفریده است. او بیننده را به داخل دعوت می کند و زمانی که شما آنجا هستید، می توانید با احساسات و تعاملات ناخوشایند او ارتباط برقرار کنید. اما همانطور که شما شروع به دیدن الیوت به عنوان یک قهرمان هوشیار می کنید، شروع به درک راه هایی می کنید که در آنها غیرقابل اعتماد است.

نکته مثبت دیگری که در مستر ربات جلب توجه می‌کند، نحوه استفاده آن از میزانسن و رنگبندی است. رنگ غالب بر تمام محیط‌ها، به جز پایگاه FSociety، خاکستری یا تیره است و همین نحوه لباس پوشیدن الیوت هم، به خوبی نشان دهنده یکنواختی زندگی‌اش هستند. پایگاه FSociety، یعنی جایی که الیوت فرصت آن را پیدا می‌کند تا بالاخره تغییری ایجاد کند، تنها لوکیشن سریال است که در آن زندگی جریان دارد و این گویای این است که FSociety، وسیله‌ای برای بیرون زدن الیوت از چرخه خاکستری زندگی‌اش است.

کاراکترها را در قاب‌های وسیع می‌گذارد تا کوچک بودن آنها را نشان دهد.
یا برعکس وقتی در مقابل هم قرار میگیرند در قاب های خیلی نزدیک و حتی کج تا فشار وارده بر مخاطب منتقل شود.
این اکسترا لانگ شات ها و اکسترا کلوز شات ها در کل قسمت های فصل اول غالب است.

فصل اول مستر ربات یک ثانیه هم عقب نشینی نکرد. تریلر سام اسماعیل به همان اندازه که درباره درام روان‌شناختی بود ( هک واضح‌ترین لایه داستان بود ) تریلر جنایی هم بود و رویکردهای جدید و جسورانه‌ای را در هر دو ژانر به نمایش گذاشت. بیایید اوج و فرودهای فصل اول را مرور کنیم.

پیرنگ اصلی داستان با گستردگی مسائل روانی الیوت آشکار می شود و رابطه ای عجیب اما درخشان بین مخاطب و الیوت ایجاد می کند. مسائل اعتماد و واقعیتی که باید هنگام تماشای الیوت در حال حرکت در دنیای مستر ربات در نظر گرفته شود، مواردی هستند که پرش را خیلی راحت به زندگی واقعی انجام دهید. این سریالی است که خودش را مستقیماً از تلویزیون بیرون می‌کشد و به مغز شما منتقل می‌شود.

@NaghdeFilmoSerial