اینا از اولی که اومدن فقط بدبختی و قتل و ترس آوردن ، توقع داری ذات کثیفشون عوض بشه
لیست برندگان بیست و هشتمین جوایز منتخب منتقدین (2023 Critics Choice):
بخش فیلم
بهترین فیلم سال
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش اول مرد
🏆Brendan Fraser, The Whale
بهترین نقش اول زن
🏆Cate Blanchett, Tár
بهترین نقش مکمل مرد
🏆Ke Huy Quan, Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش مکمل زن
🏆Angela Bassett, Black Panther2
بهترین بازیگر جوان
🏆Gabriel LaBelle, Fabelmans
بهترین گروه بازیگران
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین کارگردان
🏆Daniel Kwan & Daniel Scheinert
Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اورجینال
🏆Daniel Kwan and Daniel Scheinert, Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اقتباسی
🏆Sarah Polley, Women Talking
بهترین فیلمبرداری
🏆 Top Gun: Maverick
بهترین طراحی صحنه
🏆 Babylon
بهترین تدوین
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین طراحی لباس
🏆Black Panther: Wakanda Forever
بهترین گریم و طراحی چهره
🏆Elvis
بهترین جلوههای ویژه بصری
🏆Avatar: The Way of Water
بهترین فیلم کمدی
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین انیمیشن
🏆Guillermo del Toro's Pinocchio
بهترین فیلم خارجی زبان
🏆RRR (هندی)
بهترین آهنگ اورجینال
🏆Naatu Naatu," RRR(هندی)
بهترین موسیقی متن
🏆Hildur Guðnadóttir, Tár
بخش سریال
بهترین سریال درام
🏆Better Call Saul
بهترین بازیگر مرد سریال درام
🏆Bob Odenkirk – Better Call Saul
بهترین بازیگر زن سریال درام
🏆Zendaya – Euphoria
بهترین نقش مکمل سریال درام
🏆Giancarlo Esposito – Better Call Saul
بهترین نقش مکمل زن سریال درام
🏆Jennifer Coolidge – The White Lotus
بهترین سریال کمدی
🏆Abbott Elementary
بهترین بازیگر مرد سریال کمدی
🏆Jeremy Allen White – The Bear
بهترین بازیگر زن سریال کمدی
🏆Jean Smart – Hacks
بهترین نقش مکمل سریال کمدی
🏆Henry Winkler – Barry
بهترین نقش مکمل زن سریال کمدی
🏆Sheryl Lee Ralph – Abbott Elementary
بهترین مینی سریال
🏆The Dropout
بهترین فیلم تلویزیونی
🏆Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر مرد مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Daniel Radcliffe
Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Amanda Seyfried – The Dropout
بهترین نقش مکمل مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Paul Walter – BLACK BIRD
بهترین نقش مکمل زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
🏆Jennifer Coolidge - THE WHITE LUTOS
بخش فیلم
بهترین فیلم سال
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش اول مرد
🏆Brendan Fraser, The Whale
بهترین نقش اول زن
🏆Cate Blanchett, Tár
بهترین نقش مکمل مرد
🏆Ke Huy Quan, Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش مکمل زن
🏆Angela Bassett, Black Panther2
بهترین بازیگر جوان
🏆Gabriel LaBelle, Fabelmans
بهترین گروه بازیگران
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین کارگردان
🏆Daniel Kwan & Daniel Scheinert
Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اورجینال
🏆Daniel Kwan and Daniel Scheinert, Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اقتباسی
🏆Sarah Polley, Women Talking
بهترین فیلمبرداری
🏆 Top Gun: Maverick
بهترین طراحی صحنه
🏆 Babylon
بهترین تدوین
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین طراحی لباس
🏆Black Panther: Wakanda Forever
بهترین گریم و طراحی چهره
🏆Elvis
بهترین جلوههای ویژه بصری
🏆Avatar: The Way of Water
بهترین فیلم کمدی
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین انیمیشن
🏆Guillermo del Toro's Pinocchio
بهترین فیلم خارجی زبان
🏆RRR (هندی)
بهترین آهنگ اورجینال
🏆Naatu Naatu," RRR(هندی)
بهترین موسیقی متن
🏆Hildur Guðnadóttir, Tár
بخش سریال
بهترین سریال درام
🏆Better Call Saul
بهترین بازیگر مرد سریال درام
🏆Bob Odenkirk – Better Call Saul
بهترین بازیگر زن سریال درام
🏆Zendaya – Euphoria
بهترین نقش مکمل سریال درام
🏆Giancarlo Esposito – Better Call Saul
بهترین نقش مکمل زن سریال درام
🏆Jennifer Coolidge – The White Lotus
بهترین سریال کمدی
🏆Abbott Elementary
بهترین بازیگر مرد سریال کمدی
🏆Jeremy Allen White – The Bear
بهترین بازیگر زن سریال کمدی
🏆Jean Smart – Hacks
بهترین نقش مکمل سریال کمدی
🏆Henry Winkler – Barry
بهترین نقش مکمل زن سریال کمدی
🏆Sheryl Lee Ralph – Abbott Elementary
بهترین مینی سریال
🏆The Dropout
بهترین فیلم تلویزیونی
🏆Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر مرد مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Daniel Radcliffe
Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Amanda Seyfried – The Dropout
بهترین نقش مکمل مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Paul Walter – BLACK BIRD
بهترین نقش مکمل زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
🏆Jennifer Coolidge - THE WHITE LUTOS
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم breaking bad
فصل چهارم آغاز آرام و کندی دارد. خیلی چیزها باید سر جایشان قرار بگیرد و جایگاه خیلی از شخصیتها باید مشخص شود, تا قطار داستان راه بیافتد. با اینکه همهچیزِ اپیزود اول خونین و ترسناک است. اما کم کم متوجه میشوید که آن هیجانات هم مقدمهای بر آتشی بزرگتر بوده است. به هرحال بعد از اپیزود اول باری دیگر با آن ریتم کند معروف سریال که در عین حال بسیار پرجزییات است روبهرو میشویم. آغازی سرد برای میانهای پرتنش و نفسگیر و البته پایانی وحشتناک.
فصل چهارم به شدت بر روی خلق تضادها و نمادهای داستانگویی تمرکز کرده است. سازندگان به خصوص وینس گیلیگان از آرامش حاکم بر اوایل فصل استفاده میکند تا با بهرهگیری از جزییات, سکانسهای غیرقابلپیشبینی تحویل مخاطب دهد. از آن جمجمههای آغاز فصل چهارم گرفته تا موضوع آن گُل سمی و افشاگری پایان فصل. نویسندگان چنان بر روی جزییات تمرکز و فکر کردهاند که مطمئنا فرار از هیجانی که میآفرنند را ناشدنی میکند.
مرگ اجباری گیل به دست جسی و اثر دردناکی که این صحنه و تصمیم بر روی او میگذارد ، تا پایان فصل بازیچهی دست نویسندگان است. جسی از کشتن متنفر است و چون جایی برای تخلیهی افکارش ندارد و از آنجایی که کسی هم نیست که به درد دلهای او گوش دهد و حتی او را سرزنش کند. همین مسئله او را به شخصی بیتفاوت و دیوانه بدل میکند. اما هنوز حال جسی به حالت اولیهاش برنگشته که نویسندگان با یک تضاد زیبا ، کس دیگری را به دست او میکشند.
فصل ۴ از نظر وضوح و نمادگرایی سنگین و فوق العاده بود. خالق زمان گذاشت تا به تک تک جزئیاتی که او و نویسندگان طراحی کرده بودند اشاره کند، از جمجمه در اولین شات فصل ۴ تا تفنگ چرخان که در دره فرود آمد. آنقدر در مورد جزئیات فکر شد که تحت تاثیر قرار نگرفتن سخت است.
و بعد بقیه چیز های دیگر بود. نما های زیبا در این فصل فراوان است، به خصوص نما های تایم لپس. حتی کوچکترین نما ها منحصر به فرد و به یاد ماندنی بودند. ذهن من مدام به آن تفنگی که روی میز میچرخد، ریفهای گیتار ناسازگاری که در پسزمینه مینوازد، نما های بریدهشده از ماموران DEA که از خانه هنک و ماری محافظت میکنند، برمیگردد. نمایش منظم و فشرده بود، چیزی بیشتر از گفتن را نشان می داد و بیننده را وا می گذاشت که سرنخ ها را کنار هم بگذارد.
نماهای زیبا تمام فصل را به خود اختصاص دادهاند و شما متوجهی این پیشرفت نسبت به قبل میشوید. مخصوصا آن نماهایی که گذر سریع زمان را به تصویر میکشند. حتی کوچکترین نماها منحصربهفرد و بیادماندنی هستند. تدوین و ترکیب صحنهها آنقدر خوب کارگردانی شده که بدون کلام همهچیز را برایتان افشا میکنند. و راز این طراحی و پیچیدگی لذتبخش به نویسندگی و کرگردانی عالی سریال برمیگردد.
یکی از اختراعات فوقالعادهی نویسندگان به زنگ روی ویلچیر هکتور سالامانکا مربوط میشود. ما با این زنگ و کارکرد ترسناک آن در فصل دوم آشنا شدیم. حالا نویسندگان موضوع زنگ را در فصل چهارم به نهایت خود میرسانند. در قسمت آخر است که به این زنگ نقش مهمتری اعطا میشود. در حالی که از آرامترین کاراکتر سریال هم برای خلق بزرگترین انفجار آن استفاده میشود. مثال دیگری برای تضادهای زیبای موجود در سناریو.
روند شخصیتپردازی گسترده و پرجزییات کاراکترها از دستاوردهای بزرگ بریکینگ بد است که در فصل چهارم هم به بهترین شکل ممکن کار خودش را انجام میدهد. به طوری که واقعا نمیتوان در بررسی کلی فصل به تمام آن ریزهکاریهای نویسندگان در نمایش شخصیتها اشاره کرد. از خاطرات والت در مورد وضعیت پدرش و جواب غیرمنتظرهی والتر جونیور گرفته تا اتفاقاتی که برای جسی میافتد ،عشق پاک و ناباش به اندریا و براک تا هنک که از وضعیتاش حسابی عصبانی است و میتوانید آن را در رفتارش با ماری شاهد باشید, هوش فوقالعادهاش در دستگیری گاس. در نهایت چه کسی میتواند والتر وایت و برایان کرنستون را در ادای آن دیالوگ من کسی هستم که در میزنم ، من خود خطرم را فراموش کند. و البته مردی که در مقابل والت قرار گرفته است : گاس فرینگ. بزرگترین آنتاگونیست این چهار فصل.
گاس در طول فصل سوم و به خصوص در فصل چهارم آنقدر دقیق ،با آرامش و ترسناک پردازش شد و رشد پیدا کرد که به واقع به قدرت و خطری که داشت ،پی بردیم. آغاز فصل و گاسی که ناگهان گلوی ویکتور را با آرامش تمام از هم میشکافد. نقشهی بینهایت دقیق و دلهرهآورش برای گرفتن انتقام و خواندن دست والت از جمله نکاتی بود که حرکت نهایی والتر برای پشت سر گذاشتن او را تا این حد جذاب, دوست داشتنی و نفسگیر جلوه داد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم breaking bad
فصل چهارم آغاز آرام و کندی دارد. خیلی چیزها باید سر جایشان قرار بگیرد و جایگاه خیلی از شخصیتها باید مشخص شود, تا قطار داستان راه بیافتد. با اینکه همهچیزِ اپیزود اول خونین و ترسناک است. اما کم کم متوجه میشوید که آن هیجانات هم مقدمهای بر آتشی بزرگتر بوده است. به هرحال بعد از اپیزود اول باری دیگر با آن ریتم کند معروف سریال که در عین حال بسیار پرجزییات است روبهرو میشویم. آغازی سرد برای میانهای پرتنش و نفسگیر و البته پایانی وحشتناک.
فصل چهارم به شدت بر روی خلق تضادها و نمادهای داستانگویی تمرکز کرده است. سازندگان به خصوص وینس گیلیگان از آرامش حاکم بر اوایل فصل استفاده میکند تا با بهرهگیری از جزییات, سکانسهای غیرقابلپیشبینی تحویل مخاطب دهد. از آن جمجمههای آغاز فصل چهارم گرفته تا موضوع آن گُل سمی و افشاگری پایان فصل. نویسندگان چنان بر روی جزییات تمرکز و فکر کردهاند که مطمئنا فرار از هیجانی که میآفرنند را ناشدنی میکند.
مرگ اجباری گیل به دست جسی و اثر دردناکی که این صحنه و تصمیم بر روی او میگذارد ، تا پایان فصل بازیچهی دست نویسندگان است. جسی از کشتن متنفر است و چون جایی برای تخلیهی افکارش ندارد و از آنجایی که کسی هم نیست که به درد دلهای او گوش دهد و حتی او را سرزنش کند. همین مسئله او را به شخصی بیتفاوت و دیوانه بدل میکند. اما هنوز حال جسی به حالت اولیهاش برنگشته که نویسندگان با یک تضاد زیبا ، کس دیگری را به دست او میکشند.
فصل ۴ از نظر وضوح و نمادگرایی سنگین و فوق العاده بود. خالق زمان گذاشت تا به تک تک جزئیاتی که او و نویسندگان طراحی کرده بودند اشاره کند، از جمجمه در اولین شات فصل ۴ تا تفنگ چرخان که در دره فرود آمد. آنقدر در مورد جزئیات فکر شد که تحت تاثیر قرار نگرفتن سخت است.
و بعد بقیه چیز های دیگر بود. نما های زیبا در این فصل فراوان است، به خصوص نما های تایم لپس. حتی کوچکترین نما ها منحصر به فرد و به یاد ماندنی بودند. ذهن من مدام به آن تفنگی که روی میز میچرخد، ریفهای گیتار ناسازگاری که در پسزمینه مینوازد، نما های بریدهشده از ماموران DEA که از خانه هنک و ماری محافظت میکنند، برمیگردد. نمایش منظم و فشرده بود، چیزی بیشتر از گفتن را نشان می داد و بیننده را وا می گذاشت که سرنخ ها را کنار هم بگذارد.
نماهای زیبا تمام فصل را به خود اختصاص دادهاند و شما متوجهی این پیشرفت نسبت به قبل میشوید. مخصوصا آن نماهایی که گذر سریع زمان را به تصویر میکشند. حتی کوچکترین نماها منحصربهفرد و بیادماندنی هستند. تدوین و ترکیب صحنهها آنقدر خوب کارگردانی شده که بدون کلام همهچیز را برایتان افشا میکنند. و راز این طراحی و پیچیدگی لذتبخش به نویسندگی و کرگردانی عالی سریال برمیگردد.
یکی از اختراعات فوقالعادهی نویسندگان به زنگ روی ویلچیر هکتور سالامانکا مربوط میشود. ما با این زنگ و کارکرد ترسناک آن در فصل دوم آشنا شدیم. حالا نویسندگان موضوع زنگ را در فصل چهارم به نهایت خود میرسانند. در قسمت آخر است که به این زنگ نقش مهمتری اعطا میشود. در حالی که از آرامترین کاراکتر سریال هم برای خلق بزرگترین انفجار آن استفاده میشود. مثال دیگری برای تضادهای زیبای موجود در سناریو.
روند شخصیتپردازی گسترده و پرجزییات کاراکترها از دستاوردهای بزرگ بریکینگ بد است که در فصل چهارم هم به بهترین شکل ممکن کار خودش را انجام میدهد. به طوری که واقعا نمیتوان در بررسی کلی فصل به تمام آن ریزهکاریهای نویسندگان در نمایش شخصیتها اشاره کرد. از خاطرات والت در مورد وضعیت پدرش و جواب غیرمنتظرهی والتر جونیور گرفته تا اتفاقاتی که برای جسی میافتد ،عشق پاک و ناباش به اندریا و براک تا هنک که از وضعیتاش حسابی عصبانی است و میتوانید آن را در رفتارش با ماری شاهد باشید, هوش فوقالعادهاش در دستگیری گاس. در نهایت چه کسی میتواند والتر وایت و برایان کرنستون را در ادای آن دیالوگ من کسی هستم که در میزنم ، من خود خطرم را فراموش کند. و البته مردی که در مقابل والت قرار گرفته است : گاس فرینگ. بزرگترین آنتاگونیست این چهار فصل.
گاس در طول فصل سوم و به خصوص در فصل چهارم آنقدر دقیق ،با آرامش و ترسناک پردازش شد و رشد پیدا کرد که به واقع به قدرت و خطری که داشت ،پی بردیم. آغاز فصل و گاسی که ناگهان گلوی ویکتور را با آرامش تمام از هم میشکافد. نقشهی بینهایت دقیق و دلهرهآورش برای گرفتن انتقام و خواندن دست والت از جمله نکاتی بود که حرکت نهایی والتر برای پشت سر گذاشتن او را تا این حد جذاب, دوست داشتنی و نفسگیر جلوه داد.
@NaghdeFilmoSerial
فضای خزیدن ( سکانس پایانی قسمت ۱۱ از فصل ۴) قسمتی خوبی برای بررسی میزانسن سریال است. تقریباً ۴ دقیقه آخر اپیزود است که در آن والتر وایت دیوانهوار در پی خانهاش به دنبال ذخیرهای از پول مواد مخدر خود میگردد.
والتر وایت به فضای خزیدن فرود میآید و شروع به جستجوی پول مخفیشدهاش میکند، نورپردازی به تدریج کنتراست بالاتری پیدا میکند، تا زمانی که سایههای روی صورت والت کاملاً سیاه میشوند. نور درخشان از بالا، از طریق ورودی کوچک فضای خزیدن، به او می تابد. به نظر میرسد که پرتو باریک و خشن نور نشاندهنده کاهش شانس والت برای رستگاری است، که او به آن روی آورده است.
وقتی اسکایلر وارد میشود، با شلیک گلوله از درگاه فضای خزیدن، صورتش در همان نور درخشانی است که والت لحظاتی پیش پشتش را برگردانده بود. در همین حین، والت در میان گرد و خاک و خاک دراز کشیده و به پشتش دراز کشیده و از سایه به او نگاه می کند. این تصویر، و به طور خاص نورپردازی استفاده شده برای ایجاد آن، نزول والت به تاریکی و غیراخلاقی را بدون هیچ زحمتی در بر می گیرد.
در طول مکالمه تلفنی وحشت زده بین اسکایلر و ماری، هر دو در حال قدم زدن در سایه ها نشان داده می شوند. کل صحنه از نورپردازی شدید برای ایجاد تعلیق و تداوم ناراحتی بیننده استفاده می کند. این هیچ چیز پر زرق و برق نیست، اما در مد معمولی بریکینگ بد ، به خوبی اجرا می شود.
مخفیگاه پول مواد مخدر والت در داخل یک کیف ورزشی قرمز رنگ پنهان شده است. رنگ قرمز در سراسر Breaking Bad استفاده شده است ، نه برای نشان دادن شهوت یا خشم، بلکه برای دلالت بر احساس گناه. کیف ورزش والت به این دلیل قابل توجه است.
نمونه دیگری از استفاده از رنگ قرمز برای تأثیرات قوی، اما بسیار متفاوت، تنها چند لحظه بعد ظاهر می شود. والت از ته فضای خزیدن به اسکایلر نگاه می کند و چشمانش از ترس گشاد شده است. یک پارچه قرمز در پشت سر او دیده می شود. در نگاه اول، به راحتی می توان آن را با یک حوضچه خون اشتباه گرفت. این تصویر ناخودآگاه سرنوشت بسیار تلخ و بسیار قابل قبولی را که والتر وایت با آن روبروست نشان می دهد: کسی در خانه او را می زند . با توجه به اینکه چقدر رنگ در برابر کف غبارآلود برجسته می شود، به سختی می توان آن را به عنوان تزئین بی دقتی تعبیر کرد.
کبودیهای بنفش و بریدگیهای متورم روی صورت والتر، ظاهر او را غمانگیز کرده است. اوایل سریال، بریدگیهای مکرر و چشمهای پفکرده والت باعث میشد که او را به عنوان یک شخصیت ضعیف و رقتانگیز بخواند، اما اکنون، در سایههای تیره و تار، او را به گونهای هیولا نشان میدهند که بیننده تا به حال دیده است: هیولا به شیوهای بسیار واقعی .
والت طبق معمول لباس بژ خاکی و ژاکت بژ کمی روشنتر دارد. تنها نکته قابل توجه در مورد کمد لباس او عینک بانداژ شده و خون آلود اوست. والتر وایت تصویری از یکنواختی است و همیشه بوده است. لباسهای او بهطور مداوم در سرتاسر سریال خالی از رنگ شدهاند، گویی لباسها را در آفتاب آلبوکرکی رها میکند تا سفید شوند. شایان ذکر است که در قسمت بعدی، والتر وایت با پیراهنی سبز روشن دیده می شود: رنگ رشد و تحول.
بازی برایان کرانستون در نقش والتر وایت در این صحنه به نقطه اوج خود می رسد. هر نمای نزدیک از صورت کبود و خون آلود او واقعاً عذاب آور است.
والتر با فهمیدن اینکه پولی که پنهان کرده کافی نیست و به زودی خانواده اش کشته خواهند شد، تسلیم فریاد ناامیدی خونینی می شود که رقیب شاه لیر است. او به عقب می افتد، دست ها دو طرف سرش را به هم می چسبانند. پس از چند لحظه طولانی دردناک، گریه های اولیه والتر وایت تبدیل به غلغله های شیدایی می شود. این دقیقاً لحظه دگرگونی شخصیتش است.
هنگامی که غلغله های والتر متوقف می شود، دوربین با حرکتی آهسته و عمدی شروع به حرکت به سمت بالا می کند. دوربین از ورودی فضای خزیدن بالا می رود، به طوری که اکنون والتر توسط درگاه مربع قاب شده است. حس گیر افتادن که این ایجاد می کند، قابل لمس و فوری است. همانطور که دوربین به بالا رفتن ادامه می دهد، مربع اطراف والتر کوچک می شود تا جایی که فقط صورت او در داخل آن قاب می شود. دوربین در اینجا کمی شروع به لرزیدن میکند، که به معنای فشاری است که اقدامات والتر بر پایههای خانواده پاک ایجاد کرده است (که از طریق ماهیت نمادین فضای خزیدن، ). سپس، دوربین به لامپ بالا می رسد و به نظر می رسد که شروع به حرکت می کندسقف، در یک حرکت سورئال و عجیب. حرکت آهسته به سمت بالا، با توجه به وضعیت ذهنی والت، غیرطبیعی و بهطور مناسبی خسته کننده است
@NaghdeFilmoSerial
والتر وایت به فضای خزیدن فرود میآید و شروع به جستجوی پول مخفیشدهاش میکند، نورپردازی به تدریج کنتراست بالاتری پیدا میکند، تا زمانی که سایههای روی صورت والت کاملاً سیاه میشوند. نور درخشان از بالا، از طریق ورودی کوچک فضای خزیدن، به او می تابد. به نظر میرسد که پرتو باریک و خشن نور نشاندهنده کاهش شانس والت برای رستگاری است، که او به آن روی آورده است.
وقتی اسکایلر وارد میشود، با شلیک گلوله از درگاه فضای خزیدن، صورتش در همان نور درخشانی است که والت لحظاتی پیش پشتش را برگردانده بود. در همین حین، والت در میان گرد و خاک و خاک دراز کشیده و به پشتش دراز کشیده و از سایه به او نگاه می کند. این تصویر، و به طور خاص نورپردازی استفاده شده برای ایجاد آن، نزول والت به تاریکی و غیراخلاقی را بدون هیچ زحمتی در بر می گیرد.
در طول مکالمه تلفنی وحشت زده بین اسکایلر و ماری، هر دو در حال قدم زدن در سایه ها نشان داده می شوند. کل صحنه از نورپردازی شدید برای ایجاد تعلیق و تداوم ناراحتی بیننده استفاده می کند. این هیچ چیز پر زرق و برق نیست، اما در مد معمولی بریکینگ بد ، به خوبی اجرا می شود.
مخفیگاه پول مواد مخدر والت در داخل یک کیف ورزشی قرمز رنگ پنهان شده است. رنگ قرمز در سراسر Breaking Bad استفاده شده است ، نه برای نشان دادن شهوت یا خشم، بلکه برای دلالت بر احساس گناه. کیف ورزش والت به این دلیل قابل توجه است.
نمونه دیگری از استفاده از رنگ قرمز برای تأثیرات قوی، اما بسیار متفاوت، تنها چند لحظه بعد ظاهر می شود. والت از ته فضای خزیدن به اسکایلر نگاه می کند و چشمانش از ترس گشاد شده است. یک پارچه قرمز در پشت سر او دیده می شود. در نگاه اول، به راحتی می توان آن را با یک حوضچه خون اشتباه گرفت. این تصویر ناخودآگاه سرنوشت بسیار تلخ و بسیار قابل قبولی را که والتر وایت با آن روبروست نشان می دهد: کسی در خانه او را می زند . با توجه به اینکه چقدر رنگ در برابر کف غبارآلود برجسته می شود، به سختی می توان آن را به عنوان تزئین بی دقتی تعبیر کرد.
کبودیهای بنفش و بریدگیهای متورم روی صورت والتر، ظاهر او را غمانگیز کرده است. اوایل سریال، بریدگیهای مکرر و چشمهای پفکرده والت باعث میشد که او را به عنوان یک شخصیت ضعیف و رقتانگیز بخواند، اما اکنون، در سایههای تیره و تار، او را به گونهای هیولا نشان میدهند که بیننده تا به حال دیده است: هیولا به شیوهای بسیار واقعی .
والت طبق معمول لباس بژ خاکی و ژاکت بژ کمی روشنتر دارد. تنها نکته قابل توجه در مورد کمد لباس او عینک بانداژ شده و خون آلود اوست. والتر وایت تصویری از یکنواختی است و همیشه بوده است. لباسهای او بهطور مداوم در سرتاسر سریال خالی از رنگ شدهاند، گویی لباسها را در آفتاب آلبوکرکی رها میکند تا سفید شوند. شایان ذکر است که در قسمت بعدی، والتر وایت با پیراهنی سبز روشن دیده می شود: رنگ رشد و تحول.
بازی برایان کرانستون در نقش والتر وایت در این صحنه به نقطه اوج خود می رسد. هر نمای نزدیک از صورت کبود و خون آلود او واقعاً عذاب آور است.
والتر با فهمیدن اینکه پولی که پنهان کرده کافی نیست و به زودی خانواده اش کشته خواهند شد، تسلیم فریاد ناامیدی خونینی می شود که رقیب شاه لیر است. او به عقب می افتد، دست ها دو طرف سرش را به هم می چسبانند. پس از چند لحظه طولانی دردناک، گریه های اولیه والتر وایت تبدیل به غلغله های شیدایی می شود. این دقیقاً لحظه دگرگونی شخصیتش است.
هنگامی که غلغله های والتر متوقف می شود، دوربین با حرکتی آهسته و عمدی شروع به حرکت به سمت بالا می کند. دوربین از ورودی فضای خزیدن بالا می رود، به طوری که اکنون والتر توسط درگاه مربع قاب شده است. حس گیر افتادن که این ایجاد می کند، قابل لمس و فوری است. همانطور که دوربین به بالا رفتن ادامه می دهد، مربع اطراف والتر کوچک می شود تا جایی که فقط صورت او در داخل آن قاب می شود. دوربین در اینجا کمی شروع به لرزیدن میکند، که به معنای فشاری است که اقدامات والتر بر پایههای خانواده پاک ایجاد کرده است (که از طریق ماهیت نمادین فضای خزیدن، ). سپس، دوربین به لامپ بالا می رسد و به نظر می رسد که شروع به حرکت می کندسقف، در یک حرکت سورئال و عجیب. حرکت آهسته به سمت بالا، با توجه به وضعیت ذهنی والت، غیرطبیعی و بهطور مناسبی خسته کننده است
@NaghdeFilmoSerial
لحظاتی قبل از کاهش شات به تیتراژ، والتر توسط قاب اطراف خود غرق می شود و سرنوشت خود را نهایی می کند.
والتر وایت مرده هایزنبرگ محقق شده است.
فصل چهارم را میتوان همانند طوفانِ همکاری تمام بخشهای ساخت سریال دانست. از نویسندگان و کارگردانان گرفته تا بازیگران, تهیهکنندگان, تصویربرداران و تدوین. امکان ندارد با چنین هماهنگی و کیفیتی دنیای سریال اینقدر باورپذیر نشود. و شما را به خود جذب نکند. خط داستانی فصل چهارم با هوشمندی خوبی به پایان میرسد. به طوری که حالا نویسندگان چندین و چند موضوع برای شروع فصل پنجم خواهند داشت. برکینگ بد نشان داده فصل به فصل بهتر میشود. پس مطمئنا تمام اتفاقات نفسگیر فصل چهارم باید در مقابل داستان پایان کار والتر وایت سر خم کنند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
والتر وایت مرده هایزنبرگ محقق شده است.
فصل چهارم را میتوان همانند طوفانِ همکاری تمام بخشهای ساخت سریال دانست. از نویسندگان و کارگردانان گرفته تا بازیگران, تهیهکنندگان, تصویربرداران و تدوین. امکان ندارد با چنین هماهنگی و کیفیتی دنیای سریال اینقدر باورپذیر نشود. و شما را به خود جذب نکند. خط داستانی فصل چهارم با هوشمندی خوبی به پایان میرسد. به طوری که حالا نویسندگان چندین و چند موضوع برای شروع فصل پنجم خواهند داشت. برکینگ بد نشان داده فصل به فصل بهتر میشود. پس مطمئنا تمام اتفاقات نفسگیر فصل چهارم باید در مقابل داستان پایان کار والتر وایت سر خم کنند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
برای خالقِ آپارتمان، بعضیها داغش رو دوست دارند، غرامت مضاعف، سانست بلوار، این اثر آنچنان دندانگیر نیست.
(خارش هفتسالهای) که درتلاش است با تلفیق درامی در باب بحران میانسالی و کمدیرمانتیک ، مخاطب را تا به انتها همراه سازد اما معتقدم هرچقدر در اولی موفق است در دومی کم گذاشته و ای کاش بجای تلفیق ایندو به یک مورد(ولی تمام و کمال) میپرداخت.
استارت سرعتی کار بهمراه معرفی شخصیت اصلی با اتکا به ذهن هپروتیاش و پیش کشیدن کشمکش درونی وی و همچنین بازی چشمگیری که ارائه میشود و البته حضور مرلین مونروی مثل همیشه طناز و جذاب ، خوبند.
ولی مشکلات از جایی نمایان میشوند که مرد با عجله دختر را پس میزند، فردایش در محل کار بفکر حفظ آبرو افتاده و در نهایت بازهم با اتکا به خیال و هپروت از همسر ناامید شده و تصمیم به تحکیم عشقش به دختر میگیرد.
فیلم همه این موارد مهم را به سرعت و عجلهای مطرح کرده تا هرچه در دقایق ابتدایی بخوبی کاشته بود را هدر دهد.
نمیتوان منکر نکات مثبتش شد اما توقع از وایلدر بیشتر از اینها بود.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
(خارش هفتسالهای) که درتلاش است با تلفیق درامی در باب بحران میانسالی و کمدیرمانتیک ، مخاطب را تا به انتها همراه سازد اما معتقدم هرچقدر در اولی موفق است در دومی کم گذاشته و ای کاش بجای تلفیق ایندو به یک مورد(ولی تمام و کمال) میپرداخت.
استارت سرعتی کار بهمراه معرفی شخصیت اصلی با اتکا به ذهن هپروتیاش و پیش کشیدن کشمکش درونی وی و همچنین بازی چشمگیری که ارائه میشود و البته حضور مرلین مونروی مثل همیشه طناز و جذاب ، خوبند.
ولی مشکلات از جایی نمایان میشوند که مرد با عجله دختر را پس میزند، فردایش در محل کار بفکر حفظ آبرو افتاده و در نهایت بازهم با اتکا به خیال و هپروت از همسر ناامید شده و تصمیم به تحکیم عشقش به دختر میگیرد.
فیلم همه این موارد مهم را به سرعت و عجلهای مطرح کرده تا هرچه در دقایق ابتدایی بخوبی کاشته بود را هدر دهد.
نمیتوان منکر نکات مثبتش شد اما توقع از وایلدر بیشتر از اینها بود.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1
پس از سالها حضور در محافل سینمایی(حقیقی و مجازی) اگر بخواهم به یکی از بزرگترین معضلات آنها اشاره کنم بدون شک چیزی نیست جز کلکلهای مضحک و غیر عقلانی و متاسفانه پایان ناپذیری که میان دو جبهه (کلاسیکپرستها و ضدِکلاسیکها) جریان دارد. معضلی حقیقتا روی اعصاب که موجب گشت پس از سالها بدان واکنش نشان دهم. نکته تاسف بار آنجاست که این معضل تنها محدود به ممبرهای مجازی که (بنوعی سعی در جلب توجه دارند) نبوده و گاها افراد صاحب اندیشه و صاحب قلم را نیز درگیر خود کرده است!!!
مشکل جبهه اول آنجاست که برخلافِ ادعاهای فراوان خود، گویا هنوز باور ندارند که سینما نیز همچون دیگر هنرها از صفر تا صدش با انسان سروکار دارد.یعنی از مرحله ایده ابتدایی تا بسط و گسترش آن، مراحل تولید و درنهایت چرخه اکران و مواجهه منتقد و مخاطب با آن و..جملگی از انسان نشات میگیرند تا برای دیگر انسانها سرگرم کننده و مفید و تاملبرانگیر واقع شوند.
پس اگر این اصلِ مهم را بپذیریم باید توجه کنیم که خالق اثر سینمایی و مخاطبش نمیتواند تا ابد به داستانگویی کلاسیک پایبند باشد. خالق حق دارد به فکر تولیدِ اثری باشد که برخلاف روالِ کلاسیک ، شخصیتمحوری را اولویت قراردهد. جدا از کشمکش بیرونی به کشمکش درونی هم توجه ویژهای کند و با توسل به آن قلابش را با مخاطب چفت کند. بتواند همچون زندگی واقعی آدمیزاد، او را بر سر دوراهی قرار داده و پایان ماجرا را قطعی فرض نکند. همچنین باز هم از آنجا که شخصیت بجای داستان در اولویت است میتواند از سببیت همیشگی کلاسیک پیروی نکرده و چاشنی شانس را به اثر اضافه کند و.... طبیعتا مخاطب نیز همچون خالق میتواند به چنین مواردی احتیاج پیدا کرده و سینما را اینگونه نیز طلب کند.
چنانچه ساختار پستمدرن را نیز داریم که آمده تا با ویژگیهایی همچون ترکیب ژانرها، روایت غیرخطی، هجو و ارجاع و... جلوهای تازه از هنرهفتم را ارائهدهد.
قابل ذکر است که اثر سینمایی میتواند لزوما محدود به نوع خاصی نبوده و ترکیبی از ویژگیهای هریک را داشته باشد. رانندهتاکسی. بارتونفینک.هامون و...
باید قبول کرد که از پیدایش سینما تا به امروز، جهان پیرامون ما انصافا به جای ترسناکتری تبدیل شده است. جهانی که داعش و امثالهم دارد و تصاویر اعمال وحشیانهشان در موبایلها و... دست به دست میچرخد. جهانی که حیوان آزاری و انسان آزاری دیگر آن قبح گذشته را ندارد و خشونت بدل به امری عادی در زندگیمان شده است. جهانی که در آن شعارهایی نظیر علم بهتر است یا ثروت و... از فرطِ فاصله داشتن با واقعیتهای زندگی، مضحکه خاص و عام گشتهاند. در نتیجه سینما نیز بعنوان هنری که با نبض زندگی پیش میرود ، میبایست دچار تغییر شده و ضمن تولید آثاری که هنوز در آن مرز شخصیتهای مثبت و منفی از هم جداست، با ساختار سهپردهای روایت میشود و دست آخر هپیاند را پیش چشم مخاطب قرار میدهد، بفکر ساخت آثاری هم باشد که شخصیتهایش لزوما سیاه و سفید نیستند. دروغ و خیانت و تباهی در آنها نقش دارد و قرار نیست همه چیز طبق پیشبینی و شسته رُفته پیش رود.
نگارنده بشدت معتقد است که همانطور که نمیتوان اثری را از روی ژانر(سابژانر) مورد قضاوت قرار داد، نوع ساختار فیلمنامه نیز دلیلی بر قوی یا ضعیف بودن اثر نیست. یعنی همانطور که نمیتوان ادعا کرد که فیلم x به دلیل (وسترن بودن) از فیلم y به دلیل(موزیکال بودن) فیلم بهتری است و... پس نمیتوان گفت فیلم A چون دارای ساختار کلاسیک است به نسبت فیلمهای B و C به ترتیب با ساختارهایی مدرن و پستمدرن ، موفقتر است.
اساسا چنین استدلالهایی را عبث دانسته و معتقدم فیلمِ شاهکار و خوب داریم ، فیلم متوسط و فیلم ضعیف.
حالا ممکن است اثری کلاسیک باشد اما ضعیف و برعکس مدرن یا پستمدرن باشد ولی کاردرست و تماشایی. از آنجا که هرکدام ویژگیها و کارکرد خود را دارند پس تنها خودِ اثر است که میبایست بنا بر ویژگیهای فرمال مورد بحث قرار گیرد و نقاط قوت و ضعفش از دلِ خودش بیرون آیند.
اما جبهه دوم نیز در نوع خودشان جالب هستند. جبههای که عمدتا سینما را با نولان، تارانتینو، فینچر و..شناخته و بشکل عجیبی در تلاش است با ستایش از این نسل ، کلاسیکها را بکوبد! مشکل آنجاست که این جبهه نیز عمدتا نگاهی تکبعدی به ماجرا داشته و آثار کلاسیک را صرف سادگی داستان یا ضعف در جلوههای ویژه و... زیر سوال میبرند.چون آشکارا در طی سالهای اخیر با آثار سینمایی و تلویزیونی برخورد داشتهاند که روایتهای پیچیدهتر و امکانات بصری جدیدتر و چشمنوازتری داشتهاند.
این دوستان صرفا نیمه خالی لیوان را دیده و مثلا از این مهم غافلند که اگر سینما به مرور پیشرفت نموده به لطف تلاشهای ستودنی همان قدیمیهاست.
مشکل جبهه اول آنجاست که برخلافِ ادعاهای فراوان خود، گویا هنوز باور ندارند که سینما نیز همچون دیگر هنرها از صفر تا صدش با انسان سروکار دارد.یعنی از مرحله ایده ابتدایی تا بسط و گسترش آن، مراحل تولید و درنهایت چرخه اکران و مواجهه منتقد و مخاطب با آن و..جملگی از انسان نشات میگیرند تا برای دیگر انسانها سرگرم کننده و مفید و تاملبرانگیر واقع شوند.
پس اگر این اصلِ مهم را بپذیریم باید توجه کنیم که خالق اثر سینمایی و مخاطبش نمیتواند تا ابد به داستانگویی کلاسیک پایبند باشد. خالق حق دارد به فکر تولیدِ اثری باشد که برخلاف روالِ کلاسیک ، شخصیتمحوری را اولویت قراردهد. جدا از کشمکش بیرونی به کشمکش درونی هم توجه ویژهای کند و با توسل به آن قلابش را با مخاطب چفت کند. بتواند همچون زندگی واقعی آدمیزاد، او را بر سر دوراهی قرار داده و پایان ماجرا را قطعی فرض نکند. همچنین باز هم از آنجا که شخصیت بجای داستان در اولویت است میتواند از سببیت همیشگی کلاسیک پیروی نکرده و چاشنی شانس را به اثر اضافه کند و.... طبیعتا مخاطب نیز همچون خالق میتواند به چنین مواردی احتیاج پیدا کرده و سینما را اینگونه نیز طلب کند.
چنانچه ساختار پستمدرن را نیز داریم که آمده تا با ویژگیهایی همچون ترکیب ژانرها، روایت غیرخطی، هجو و ارجاع و... جلوهای تازه از هنرهفتم را ارائهدهد.
قابل ذکر است که اثر سینمایی میتواند لزوما محدود به نوع خاصی نبوده و ترکیبی از ویژگیهای هریک را داشته باشد. رانندهتاکسی. بارتونفینک.هامون و...
باید قبول کرد که از پیدایش سینما تا به امروز، جهان پیرامون ما انصافا به جای ترسناکتری تبدیل شده است. جهانی که داعش و امثالهم دارد و تصاویر اعمال وحشیانهشان در موبایلها و... دست به دست میچرخد. جهانی که حیوان آزاری و انسان آزاری دیگر آن قبح گذشته را ندارد و خشونت بدل به امری عادی در زندگیمان شده است. جهانی که در آن شعارهایی نظیر علم بهتر است یا ثروت و... از فرطِ فاصله داشتن با واقعیتهای زندگی، مضحکه خاص و عام گشتهاند. در نتیجه سینما نیز بعنوان هنری که با نبض زندگی پیش میرود ، میبایست دچار تغییر شده و ضمن تولید آثاری که هنوز در آن مرز شخصیتهای مثبت و منفی از هم جداست، با ساختار سهپردهای روایت میشود و دست آخر هپیاند را پیش چشم مخاطب قرار میدهد، بفکر ساخت آثاری هم باشد که شخصیتهایش لزوما سیاه و سفید نیستند. دروغ و خیانت و تباهی در آنها نقش دارد و قرار نیست همه چیز طبق پیشبینی و شسته رُفته پیش رود.
نگارنده بشدت معتقد است که همانطور که نمیتوان اثری را از روی ژانر(سابژانر) مورد قضاوت قرار داد، نوع ساختار فیلمنامه نیز دلیلی بر قوی یا ضعیف بودن اثر نیست. یعنی همانطور که نمیتوان ادعا کرد که فیلم x به دلیل (وسترن بودن) از فیلم y به دلیل(موزیکال بودن) فیلم بهتری است و... پس نمیتوان گفت فیلم A چون دارای ساختار کلاسیک است به نسبت فیلمهای B و C به ترتیب با ساختارهایی مدرن و پستمدرن ، موفقتر است.
اساسا چنین استدلالهایی را عبث دانسته و معتقدم فیلمِ شاهکار و خوب داریم ، فیلم متوسط و فیلم ضعیف.
حالا ممکن است اثری کلاسیک باشد اما ضعیف و برعکس مدرن یا پستمدرن باشد ولی کاردرست و تماشایی. از آنجا که هرکدام ویژگیها و کارکرد خود را دارند پس تنها خودِ اثر است که میبایست بنا بر ویژگیهای فرمال مورد بحث قرار گیرد و نقاط قوت و ضعفش از دلِ خودش بیرون آیند.
اما جبهه دوم نیز در نوع خودشان جالب هستند. جبههای که عمدتا سینما را با نولان، تارانتینو، فینچر و..شناخته و بشکل عجیبی در تلاش است با ستایش از این نسل ، کلاسیکها را بکوبد! مشکل آنجاست که این جبهه نیز عمدتا نگاهی تکبعدی به ماجرا داشته و آثار کلاسیک را صرف سادگی داستان یا ضعف در جلوههای ویژه و... زیر سوال میبرند.چون آشکارا در طی سالهای اخیر با آثار سینمایی و تلویزیونی برخورد داشتهاند که روایتهای پیچیدهتر و امکانات بصری جدیدتر و چشمنوازتری داشتهاند.
این دوستان صرفا نیمه خالی لیوان را دیده و مثلا از این مهم غافلند که اگر سینما به مرور پیشرفت نموده به لطف تلاشهای ستودنی همان قدیمیهاست.
تلاشهای کیتون.چاپلین.ولز . هیچکاک. اسپیلبرگ و... را ندید گرفته و اصلا انگار نه انگار که فیلمهایی نظیر ژنرال. عصرجدید. همشهریکین. طناب .آروارهها و... (با وجودِ نقدهایی که مثل هر اثر دیگری میتوان بدانها وارد کرد) الهام بخش هنرمندان مهم و شناخته شده کنونی بوده و خودِ این جدیدها نیز در لیست آثار مورد علاقهشان از این بزرگان یاد میکنند. انگار نه انگار که کارگردانهای مهمِ بعدی بارها در موردشان حرف زدهاند.کتابهایی در موردشان نوشته شده . در محافل آکادمیک و غیر آکادمیک هنوز مورد بحث قرار میگیرند و حتی امروز میتوانیم پس از مواجهه با انواع و اقسام آثار جدید، بازهم به برخی از آنها رجوع کنیم و هم سرگرم شویم و هم از نظر فنی آنها را ستایش کنیم.
از نظر این جبهه همین که اثری دیگر داستانش به مانند پنجاه سال قبل باور پذیر نباشد و قدرتِ تصویریاش در مقابل آثار جدید رنگ ببازد ، یعنی فاتحهاش خوانده شده و نباید اسمی از آنها آورد!
نمیدانم نام این متن را چه بگذارم... گِله و شکایت یا نقد به این مدلهای فکری و کلکلهای بیشماری که گاه و بیگاه با آنها مواجه میشویم. هرچه که هست مدتها بود سعی داشتم از این دو جبهه فاصله گرفته و وقتم را پای استدلالهای غیرمنطقیشان هدر نکنم. اما از آنجا که گویا قرار نیست تغییر رویه دهند، برآن شدم تا متن کنونی را نوشته تا موضع خودم را( به عنوان عضو کوچکی از قلم به دستان این مملکت) روشن ساخته و شاید هم تلنگر کوچکی بدانها زده باشم.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
از نظر این جبهه همین که اثری دیگر داستانش به مانند پنجاه سال قبل باور پذیر نباشد و قدرتِ تصویریاش در مقابل آثار جدید رنگ ببازد ، یعنی فاتحهاش خوانده شده و نباید اسمی از آنها آورد!
نمیدانم نام این متن را چه بگذارم... گِله و شکایت یا نقد به این مدلهای فکری و کلکلهای بیشماری که گاه و بیگاه با آنها مواجه میشویم. هرچه که هست مدتها بود سعی داشتم از این دو جبهه فاصله گرفته و وقتم را پای استدلالهای غیرمنطقیشان هدر نکنم. اما از آنجا که گویا قرار نیست تغییر رویه دهند، برآن شدم تا متن کنونی را نوشته تا موضع خودم را( به عنوان عضو کوچکی از قلم به دستان این مملکت) روشن ساخته و شاید هم تلنگر کوچکی بدانها زده باشم.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👏1
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل پنجم سریال breaking bad
A masterpiece that we will never see like it
فصل پنجم آن نقطه ی اوجی بود که تمام مرز ها را جا به جا کرد.
متاسفانه خیلی از سریال های بزرگ مثل گیم آف ترونز و با هوس آف کاردز و ... با پایان بندی های بد که تحت تاثیر عواملی بی ربط به سریال مانند فضای مجازی و ... پایان بندی بدی برای سریال رقم زدند ، بریکینگ بد این شاهکار بی بدیل تاریخ هنر های نمایشی پایانی به نمایش گذاشت بی نقص ، هیجان انگیز ، تراژیک و در یک کلام شاهکاری که دیگر همانندش را نخواهیم دید. چه پایان با شکوهی
فصل پنجم تحت تاثیر اتفاقات فصل چهارم با شروعی پر از تنش ، استرس و اتفاقات غیر قابل پیش بینی آغاز می شود.
فصل گذشته به شکلی دراماتیک به پایان رسید. گاس فرینگ مرده عملیات در حال شکستگی کامل است و والتر وایت در صدر جهان قرار دارد. البته تا اولین سکانس این سریال. والتر وایت مرد بسیار متفاوتی است. مستاصل و در حال فرار او با موهای بلند و لباسهای پاره، از پلیس فرار میکند و همه چیز در صورتش منفجر شده است.
این در نهایت حال و هوا و لحن فصل آخر را تعیین می کند. ما می دانیم که والتر دستگیر خواهد شد، اما اکنون این موضوع مهم است که چگونه و چه زمانی. این یک جو بسیار متفاوت را ایجاد می کند، جوی که در مقایسه با عروسکی صورتی فصل ۲ و سقوط هواپیمای متعاقب آن که نتیجه آینده را پیش بینی می کرد، بسیار ضروری تر و ناامیدتر به نظر می رسد.
رنگ زرد هنگام روایی رویی هنک با والتر و جسی در اوایل قسمت اول در بیابان خطر و بی اعتمادی فضا را به خوبی القا می کند ، بی اعتمادی که در ادامه فصل گریبان گیر والتر می شود. اما جالب اینجاست در اوایل فصل این رنگ زرد برای گول زدن مخاطب بود ، رنگ زرد در جا هایی به کار رفت که خطر واقعی نبود. این مشابه شکست اصول روایی کلاسیک هالییود است. این خود جریان سازی بود.
محور اصلی درام در اینجا از تلاش والتر ناشی می شود که تلاش می کند از جایی که گاس فرینگ متوقف شده است ادامه دهد. او تجارت را به سه طریق بین خود، جسی و مایک تقسیم می کند. همه چیز، حداقل برای مدتی خوب است.
این فصل عالی بود نه فقط بازی های شاهکار ، تدوین بی نقص یا رنگ پردازی و نور پردازی ، این ها در درجه ی دوم اهمیت است. سازندگان به ما رحم نکردند همان طور که به شخصیت ها رحم نکردند. شخصیتی هایی که دوست داشتیم کشته شدند، هنک کشته شد تا خانواده از هم بپاشد تا امید والتر برای رهایی از بین برود.
در کنار داستان، موارد متعددی از نماد شناسی، رنگ ها، نورپردازی و زوایای هوشمندانه دوربین وجود دارد که به افزودن محتوای بیشتر به داستان کمک می کند. برای مثال، خانه خانوادگی والتر در بیشتر قسمت ها در سایههای غلیظی غوطهور است. دوربین عمداً از طریق ستونها، پنجرهها و حتی میز قهوهخوری با بطریهای افتاده، مانعی بین آدمهای خوب و آدمهای بد ایجاد میکند.
این یعنی چیزی از رنگهای مختلف استفاده شده، که همیشه در اینجا پایه اصلی بودهاند، اما به طور کلی به لباسهای والتر اختصاص دارند. این بار عمیقتر از آن است، با شخصیتهای مختلف که همگی پالتهای رنگی خاص خود را دارند. به عنوان مثال، ماری با رنگ بنفش احاطه شده است که به طور کلی نشان دهنده اسراف و قدرت است.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل پنجم سریال breaking bad
A masterpiece that we will never see like it
فصل پنجم آن نقطه ی اوجی بود که تمام مرز ها را جا به جا کرد.
متاسفانه خیلی از سریال های بزرگ مثل گیم آف ترونز و با هوس آف کاردز و ... با پایان بندی های بد که تحت تاثیر عواملی بی ربط به سریال مانند فضای مجازی و ... پایان بندی بدی برای سریال رقم زدند ، بریکینگ بد این شاهکار بی بدیل تاریخ هنر های نمایشی پایانی به نمایش گذاشت بی نقص ، هیجان انگیز ، تراژیک و در یک کلام شاهکاری که دیگر همانندش را نخواهیم دید. چه پایان با شکوهی
فصل پنجم تحت تاثیر اتفاقات فصل چهارم با شروعی پر از تنش ، استرس و اتفاقات غیر قابل پیش بینی آغاز می شود.
فصل گذشته به شکلی دراماتیک به پایان رسید. گاس فرینگ مرده عملیات در حال شکستگی کامل است و والتر وایت در صدر جهان قرار دارد. البته تا اولین سکانس این سریال. والتر وایت مرد بسیار متفاوتی است. مستاصل و در حال فرار او با موهای بلند و لباسهای پاره، از پلیس فرار میکند و همه چیز در صورتش منفجر شده است.
این در نهایت حال و هوا و لحن فصل آخر را تعیین می کند. ما می دانیم که والتر دستگیر خواهد شد، اما اکنون این موضوع مهم است که چگونه و چه زمانی. این یک جو بسیار متفاوت را ایجاد می کند، جوی که در مقایسه با عروسکی صورتی فصل ۲ و سقوط هواپیمای متعاقب آن که نتیجه آینده را پیش بینی می کرد، بسیار ضروری تر و ناامیدتر به نظر می رسد.
رنگ زرد هنگام روایی رویی هنک با والتر و جسی در اوایل قسمت اول در بیابان خطر و بی اعتمادی فضا را به خوبی القا می کند ، بی اعتمادی که در ادامه فصل گریبان گیر والتر می شود. اما جالب اینجاست در اوایل فصل این رنگ زرد برای گول زدن مخاطب بود ، رنگ زرد در جا هایی به کار رفت که خطر واقعی نبود. این مشابه شکست اصول روایی کلاسیک هالییود است. این خود جریان سازی بود.
محور اصلی درام در اینجا از تلاش والتر ناشی می شود که تلاش می کند از جایی که گاس فرینگ متوقف شده است ادامه دهد. او تجارت را به سه طریق بین خود، جسی و مایک تقسیم می کند. همه چیز، حداقل برای مدتی خوب است.
این فصل عالی بود نه فقط بازی های شاهکار ، تدوین بی نقص یا رنگ پردازی و نور پردازی ، این ها در درجه ی دوم اهمیت است. سازندگان به ما رحم نکردند همان طور که به شخصیت ها رحم نکردند. شخصیتی هایی که دوست داشتیم کشته شدند، هنک کشته شد تا خانواده از هم بپاشد تا امید والتر برای رهایی از بین برود.
در کنار داستان، موارد متعددی از نماد شناسی، رنگ ها، نورپردازی و زوایای هوشمندانه دوربین وجود دارد که به افزودن محتوای بیشتر به داستان کمک می کند. برای مثال، خانه خانوادگی والتر در بیشتر قسمت ها در سایههای غلیظی غوطهور است. دوربین عمداً از طریق ستونها، پنجرهها و حتی میز قهوهخوری با بطریهای افتاده، مانعی بین آدمهای خوب و آدمهای بد ایجاد میکند.
این یعنی چیزی از رنگهای مختلف استفاده شده، که همیشه در اینجا پایه اصلی بودهاند، اما به طور کلی به لباسهای والتر اختصاص دارند. این بار عمیقتر از آن است، با شخصیتهای مختلف که همگی پالتهای رنگی خاص خود را دارند. به عنوان مثال، ماری با رنگ بنفش احاطه شده است که به طور کلی نشان دهنده اسراف و قدرت است.
@NaghdeFilmoSerial
اول کار شروع موفقیت های امپراطوری والتر بود .لحظات خوبی به بیننده تزریق می شد .
جسی در این فصل عالی بود نه فقط شخصیت سازی یا بازی آرون پول بلکه ایده هایش در نیم فصل اول : کامیون آهن ربایی و یا دزدی قطار بدون آن که کسی متوجه شود دزدی شده.
و لحظه ای اسکایلر پرسید داشتید جسد دفن می کردید؟ و والتر با اعتماد به نفس ترسناکی گفت : نه داریم قطار می زنیم (دزدی می کنیم)
سکانس پایانی قسمت پنج را می توان پایان نیم فصل دانست ، جایی که نقطه ی اوج روایی فصل پنجم است و بعد آن همه چیز در سراشیبی سقوط مطلق قرار می گیرد. دیگر راه بازگشتی نیست.
در واقع آن چیزی که گیم آف ترونز در قسمت نهم از فصل سوم سریال تحویل می دهد ، بریکینگ بد همان قوس رو در طول یک فصل (البته بیشتر قسمت ۲ تا ۱۴) به تصویر می کشد.
یکی از چیزهایی که من همیشه در این سریال تحسین خواهم کرد این بود که چگونه شخصیت ها واقعاً برای مطابقت با داستان تغییر نکردند. هنک تا زمان مرگش هنک بود. ماری تا آخر غیبت می کرد. اسکایلر کاملاً زیر بار تصمیمات شوهرش خرد شده بود، اما با وجود این واقعیت، همچنان یک زن قوی بود. والت تغییر کرد، اما فقط به این دلیل که هر آنچه از سالها پیش سرکوب کرده بود، سرانجام ظاهر شد. جسی تنها کسی است که در واقع تغییر کرده است، اما آن را به دست آورده است و به خاطر سال ها سختی و درک این موضوع بود که او در تمام مدت به اجبار با غم و شکست دچار تغیر شده است.
وینس چنان با پیچشهای داستان تنمان را به لرزه انداخت و در هر صحنه آنقدر جزییات, پردازش و رشد به خوردمان داد که حالا حالا یادمان نخواهد رفت. وینس گیلیگان در فصل پنجم از همیشه ظالمتر بود. درست همانطور که در فصلهای قبل هیچ رحم و مروتی نشان نداده بود. تکلیف ما مشخص بود. کاراکترها جزیی از وجودمان شده بودند. اما اتفاقات آن چند اپیزود پایانی آنقدر غیرمنتظره و دردناک بود که امیدی به رهایی هیچکس نداشتیم.
قسمت ۱۴ داستان سریال را به پایان رساند و دو قسمت بعدی عاقبت والتر را بعد امپراطوری که ساخته بود و افرادی که نابود کرده بود را به خوبی نشان داد.
بیشتر نوشتن از این فصل بیشتر مثل وقت تلف کردن است. نمی توان حق مطلب را ادا کرد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
جسی در این فصل عالی بود نه فقط شخصیت سازی یا بازی آرون پول بلکه ایده هایش در نیم فصل اول : کامیون آهن ربایی و یا دزدی قطار بدون آن که کسی متوجه شود دزدی شده.
و لحظه ای اسکایلر پرسید داشتید جسد دفن می کردید؟ و والتر با اعتماد به نفس ترسناکی گفت : نه داریم قطار می زنیم (دزدی می کنیم)
سکانس پایانی قسمت پنج را می توان پایان نیم فصل دانست ، جایی که نقطه ی اوج روایی فصل پنجم است و بعد آن همه چیز در سراشیبی سقوط مطلق قرار می گیرد. دیگر راه بازگشتی نیست.
در واقع آن چیزی که گیم آف ترونز در قسمت نهم از فصل سوم سریال تحویل می دهد ، بریکینگ بد همان قوس رو در طول یک فصل (البته بیشتر قسمت ۲ تا ۱۴) به تصویر می کشد.
یکی از چیزهایی که من همیشه در این سریال تحسین خواهم کرد این بود که چگونه شخصیت ها واقعاً برای مطابقت با داستان تغییر نکردند. هنک تا زمان مرگش هنک بود. ماری تا آخر غیبت می کرد. اسکایلر کاملاً زیر بار تصمیمات شوهرش خرد شده بود، اما با وجود این واقعیت، همچنان یک زن قوی بود. والت تغییر کرد، اما فقط به این دلیل که هر آنچه از سالها پیش سرکوب کرده بود، سرانجام ظاهر شد. جسی تنها کسی است که در واقع تغییر کرده است، اما آن را به دست آورده است و به خاطر سال ها سختی و درک این موضوع بود که او در تمام مدت به اجبار با غم و شکست دچار تغیر شده است.
وینس چنان با پیچشهای داستان تنمان را به لرزه انداخت و در هر صحنه آنقدر جزییات, پردازش و رشد به خوردمان داد که حالا حالا یادمان نخواهد رفت. وینس گیلیگان در فصل پنجم از همیشه ظالمتر بود. درست همانطور که در فصلهای قبل هیچ رحم و مروتی نشان نداده بود. تکلیف ما مشخص بود. کاراکترها جزیی از وجودمان شده بودند. اما اتفاقات آن چند اپیزود پایانی آنقدر غیرمنتظره و دردناک بود که امیدی به رهایی هیچکس نداشتیم.
قسمت ۱۴ داستان سریال را به پایان رساند و دو قسمت بعدی عاقبت والتر را بعد امپراطوری که ساخته بود و افرادی که نابود کرده بود را به خوبی نشان داد.
بیشتر نوشتن از این فصل بیشتر مثل وقت تلف کردن است. نمی توان حق مطلب را ادا کرد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نشانه شناسی در سریال (رنگ ها و لباس ها)
در نگاه اول، لباس های شخصیت های بریکینگ بد کاملاً معمولی هستند. یکی از طراحان لباس سریال، کتلین دتورو به این سریال به عنوان "سریال زشت" خود یاد کرد- اما برعکس، افکار زیادی در پس ظاهر کلی هر یک از شخصیت ها نهفته است.
جزئیات ظریف بی نظیری در سریال وجود دارد، مثلا اینکه دکمه ی سردست ساول گودمن به شکل ترازوهای عدالت است، یا اینکه والت ویژگی های پوششی شخصیت هایی که می کشد را (و به نظر برخی طرفداران، ویژگی های شخصیتی آن ها را نیز) به خود می گیرد.
برای مثال طراح لباس فصل ۵ سریال جنیفر برایان ادعا می کرد که والت در این فصل سختگیری زیادی در انتخاب لباس های خود نشان می داد که این ویژگی را از قربانی خود گاس فرینگ برگرفته بود. "او هنوز پیراهن ها و شلوارهای خاکی رنگش را می پوشد. اما ما رنگ های بیشتری به همان مدل کفش ها اضافه کردیم و او بیشتر به لباس هایش دقت می کند. به نظرم او این ویژگی را از گاس برگرفته؛ انگار که گاس مجرایی از درون والتر وایت باز کرده.
وینس گیلیگن خالق سریال، چنان دقتی به جزئیات دارد که پیش از شروع هر فصل با طراح لباس سریال ملاقات می کند تا رنگ لباس هر یک از شخصیت ها را تعیین کند. گیلیگن در مصاحبه ای با مجله ی GQ بیان کرده که دقت ویژه ای به استفاده از رنگ ها دارد. " در ابتدای هر فصل ما جلسه ای ترتیب می دهیم که در آن من با طراح تولید و طراح لباس درباره ی رنگ های خاصی که باید برای هر شخصیت در طول سال استفاده کنیم صحبت می کنم
طرفداران سریال همواره توجه داشته اند که ماری شریدر همیشه بنفش می پوشد. به گفته ی بتسی برندت، بازیگر نقش ماری، این رایج ترین سوالی ست که طرفداران از او می پرسند. "در واقع این چیزی بود که من در ابتدا پیشنهاد دادم، چرا که همه ی ما یک رنگی داشتیم و رنگ من بنفش بود، و گفتم به نظر من ماری از جمله افرادی ست که هیچ کاری را نیمه رها نمی کند، چه درست باشد چه غلط. اگر رنگ او بنفش باشد، پس همه چیزش بنفش است. و آن ها این ایده را کاملاً اجرا کردند که من واقعاً راضی بودم"
گیلیگن تا حدی به رنگ های شخصیت های سریال وسواس دارد که ظاهراً شکل گیری شخصیت آن ها را با رنگ هایی که می پوشند نشان می دهد.
"برای مثال، در ابتدا والت عمداً همیشه رنگ های بژ و خاکی می پوشد، او آدم کم رو و تعارفی است، و کم کم رنگ های او تغییر می کنند و تکامل شخصیت او را نشان می دهند. ما این کار را در مقیاس بزرگ در فصل های خاصی انجام دادیم: برای مثال والت از قرمز به سمت مشکی رفت. ماری تنها شخصیتی بود که در رنگ لباسش کاملاً پابرجا بود و همیشه بنفش می پوشید.اما ساعات زیادی صرف بحث درباره ی استفاده ی رنگ ها و نسبت دادن رنگ های خاص به شخصیت ها مختلف و فکر کردن در آن قالب شده است.
جان لارو یک سری تحقیقات دقیق اینفوگرافی رنگ برای سریال ترتیب داد که رنگ های اصلی که هر شخصیت در طی هر فصل می پوشد را دنبال می کند.او اشاره می کند که "بعد از تشخیص سرطان والت، رنگ های او قوی تر می شوند و در نهایت به سیاهی می رسند. زمانی که سرطان او بر می گردد یا زمانی که شکست می خورد،رنگ های خاکی کسل کننده باز می گردند. هرچه او به گاس نزدیک تر می شود و هرچه ارتباطش با شیشه ی آبی رنگ بیشتر می شود، رنگ آبی نمود بیشتری در طیف رنگی او پیدا می کند.
به همین صورت، می توانید حرکت اسکایلر وایت به سمت رنگ های تیره تر و خشن تر را با تبدیل شدن او از همسر یک معلم شیمی معصوم در فصل اول به سمت شریک جرم والت در فصل ۵ بببینید.
ارین انبرگ برخی معانی خاص رنگ ها در بریکینگ بد را مورد توجه قرار داده، به ویژه قرمز و آبی.
آبی رنگ شیشه ای ست که والت تولید می کند و هیچ کس نمی تواند فرمول او را کپی کند و به نظر می رسد که اسکایلر و والت هرچه بیشتر وارد جهان پول در آوردن از تولیدات شیشه می شوند، بیشتر در معرض رنگ آبی قرار می گیرند (از نورپردازی گرفته تا لباس ها).
از سوی دیگر، قرمز رنگ خطر و تا حدی مرگ است: استفاده از رنگ قرمز در فصل ۵ با نزدیک شدن امپراطوری والت به سقوط، بیشتر می شود و ارنبرگ به فرش قرمز رنگی که در محل نگهداری پول های والت و اسکایلر وجود دارد و پتوی قرمزی که هالی کوچک در تخت کوچکش روی آن می خوابد اشاره می کند.
@NaghdeFilmoSerial
در نگاه اول، لباس های شخصیت های بریکینگ بد کاملاً معمولی هستند. یکی از طراحان لباس سریال، کتلین دتورو به این سریال به عنوان "سریال زشت" خود یاد کرد- اما برعکس، افکار زیادی در پس ظاهر کلی هر یک از شخصیت ها نهفته است.
جزئیات ظریف بی نظیری در سریال وجود دارد، مثلا اینکه دکمه ی سردست ساول گودمن به شکل ترازوهای عدالت است، یا اینکه والت ویژگی های پوششی شخصیت هایی که می کشد را (و به نظر برخی طرفداران، ویژگی های شخصیتی آن ها را نیز) به خود می گیرد.
برای مثال طراح لباس فصل ۵ سریال جنیفر برایان ادعا می کرد که والت در این فصل سختگیری زیادی در انتخاب لباس های خود نشان می داد که این ویژگی را از قربانی خود گاس فرینگ برگرفته بود. "او هنوز پیراهن ها و شلوارهای خاکی رنگش را می پوشد. اما ما رنگ های بیشتری به همان مدل کفش ها اضافه کردیم و او بیشتر به لباس هایش دقت می کند. به نظرم او این ویژگی را از گاس برگرفته؛ انگار که گاس مجرایی از درون والتر وایت باز کرده.
وینس گیلیگن خالق سریال، چنان دقتی به جزئیات دارد که پیش از شروع هر فصل با طراح لباس سریال ملاقات می کند تا رنگ لباس هر یک از شخصیت ها را تعیین کند. گیلیگن در مصاحبه ای با مجله ی GQ بیان کرده که دقت ویژه ای به استفاده از رنگ ها دارد. " در ابتدای هر فصل ما جلسه ای ترتیب می دهیم که در آن من با طراح تولید و طراح لباس درباره ی رنگ های خاصی که باید برای هر شخصیت در طول سال استفاده کنیم صحبت می کنم
طرفداران سریال همواره توجه داشته اند که ماری شریدر همیشه بنفش می پوشد. به گفته ی بتسی برندت، بازیگر نقش ماری، این رایج ترین سوالی ست که طرفداران از او می پرسند. "در واقع این چیزی بود که من در ابتدا پیشنهاد دادم، چرا که همه ی ما یک رنگی داشتیم و رنگ من بنفش بود، و گفتم به نظر من ماری از جمله افرادی ست که هیچ کاری را نیمه رها نمی کند، چه درست باشد چه غلط. اگر رنگ او بنفش باشد، پس همه چیزش بنفش است. و آن ها این ایده را کاملاً اجرا کردند که من واقعاً راضی بودم"
گیلیگن تا حدی به رنگ های شخصیت های سریال وسواس دارد که ظاهراً شکل گیری شخصیت آن ها را با رنگ هایی که می پوشند نشان می دهد.
"برای مثال، در ابتدا والت عمداً همیشه رنگ های بژ و خاکی می پوشد، او آدم کم رو و تعارفی است، و کم کم رنگ های او تغییر می کنند و تکامل شخصیت او را نشان می دهند. ما این کار را در مقیاس بزرگ در فصل های خاصی انجام دادیم: برای مثال والت از قرمز به سمت مشکی رفت. ماری تنها شخصیتی بود که در رنگ لباسش کاملاً پابرجا بود و همیشه بنفش می پوشید.اما ساعات زیادی صرف بحث درباره ی استفاده ی رنگ ها و نسبت دادن رنگ های خاص به شخصیت ها مختلف و فکر کردن در آن قالب شده است.
جان لارو یک سری تحقیقات دقیق اینفوگرافی رنگ برای سریال ترتیب داد که رنگ های اصلی که هر شخصیت در طی هر فصل می پوشد را دنبال می کند.او اشاره می کند که "بعد از تشخیص سرطان والت، رنگ های او قوی تر می شوند و در نهایت به سیاهی می رسند. زمانی که سرطان او بر می گردد یا زمانی که شکست می خورد،رنگ های خاکی کسل کننده باز می گردند. هرچه او به گاس نزدیک تر می شود و هرچه ارتباطش با شیشه ی آبی رنگ بیشتر می شود، رنگ آبی نمود بیشتری در طیف رنگی او پیدا می کند.
به همین صورت، می توانید حرکت اسکایلر وایت به سمت رنگ های تیره تر و خشن تر را با تبدیل شدن او از همسر یک معلم شیمی معصوم در فصل اول به سمت شریک جرم والت در فصل ۵ بببینید.
ارین انبرگ برخی معانی خاص رنگ ها در بریکینگ بد را مورد توجه قرار داده، به ویژه قرمز و آبی.
آبی رنگ شیشه ای ست که والت تولید می کند و هیچ کس نمی تواند فرمول او را کپی کند و به نظر می رسد که اسکایلر و والت هرچه بیشتر وارد جهان پول در آوردن از تولیدات شیشه می شوند، بیشتر در معرض رنگ آبی قرار می گیرند (از نورپردازی گرفته تا لباس ها).
از سوی دیگر، قرمز رنگ خطر و تا حدی مرگ است: استفاده از رنگ قرمز در فصل ۵ با نزدیک شدن امپراطوری والت به سقوط، بیشتر می شود و ارنبرگ به فرش قرمز رنگی که در محل نگهداری پول های والت و اسکایلر وجود دارد و پتوی قرمزی که هالی کوچک در تخت کوچکش روی آن می خوابد اشاره می کند.
@NaghdeFilmoSerial
👍2
در جایگاه بعدی رنگ صورتی است که هر بار استفاده می شود توجه به خود جلب می کند. برای مثال، فلش فورواردهایی که در فصل ۲ به صورت سفید و سیاه هستند و تنها خرس صورتی رنگ آسیب دیده که نشان دهنده ی در راه بودن یک فاجعه است. والتر سقوط هواپیما در انتهای فصل دوم را در حالی که که پلووری به رنگ صورتی پوشیده تماشا می کند. زمانی که ساول گودمن در نیمه ی دوم فصل ۵ با والتر درباره ی سقوط قریب الوقوع امپراطوری اش ملاقات می کند، پیراهن صورتی روشنی پوشیده. و از سوی دیگر، هالی همیشه صورتی می پوشد!
@NaghdeFilmoSerial
@NaghdeFilmoSerial
۱۰ اپیزود برتر سریال breaking bad به انتخاب IGN
۱۰ رویارویی
آیا آن لحظه ای را به خاطر می آورید که گاس از اتاق هکتور بیرون رفت و فکر کردید که شاید او زنده بماند؟ چقدر غیر قابل تصور بود؟ و بعد چقدر خنده دار بود وقتی حق داشتی فکر کنی پوچ است.
چیزهای زیادی در آن گنجانده شده بود، تا حدی به این دلیل که، با نامشخص بودن آینده سریال، نویسندگان مطمئن نبودند که آیا این آخرین قسمتی باشد که ما خواهیم داشت یا خیر. به همین دلیل، تمام کار هایی که میخواست را بهطور کامل انجام نداد.
هر چند مهم نیست. گاس شخصیت ظریفی بود و سزاوار پایانی شاعرانه بود که داشت. با وجود اینکه ما آن را از کیلو متر ها دورتر دیدیم، اما به همان خوبی که وعده داده بودند و یکی از بهترین مرگهای هر شخصیتی در تلویزیون بود .
۹ - پنجاه و یک
«پنجاه و یک» به ما بینش دقیقی نسبت به اسکایلر داد. اسکایلر، در ناامیدترین حالت، کاری کرد ،ناامیدانه. او در تلاشی ساختگی برای غرق کردن خود در استخر پرید. یا شاید واقعی بود. ما هرگز واقعاً نمی دانیم. گفتگوی او با والت در اتاق خواب پس از آن شاید قوی ترین صحنه سریال بود.
در حالی که بسیاری از افراد دیگر جملاتی مانند «من کسی هستم که در میزند» را به خاطر میآورند، من میخواهم اسکایلر وحشتزده را به خاطر بیاورم: «نمیدانم من هر دقیقه دور بودن آنها از اینجا ، دور از تو ،را یک پیروزی حساب خواهم کرد.
آن صحنه مانند نگاه کردن به اتاق خواب یک زوج واقعی و تماشای همه چیز بود.
۸ اعتراف ها
هیچ چیز جدی از خشم ناتوان جسی یا ریختن بنزین او حاصل نشد. به طور غیرمستقیم منجر به مرگ هنک شد، اما تقریباً همه چیز به هر حال منجر به مرگ هنک شد. در اصل، این یک حرکت ابتدایی جزئی بود که بزرگتر از آنچه بود به نظر می رسید.
با این حال، اپیزود بسیار خوبی در مورد وضعیت جسی بود. او تا این لحظه درگیر این بود که با خودش چه کند. او به عنوان یک شخصیتی که آخرین امید ما برای داشتن یک پایان خوش بود .
اعترافات هرگز سرعت خود را از دست نداد. با یک سوزش آهسته در وضعیت وجود جسی و ناامنی های او شروع شد. وقتی والت او را در آغوش گرفت، با آن سرعت همخوانی داشت. وقتی جسی متوجه شد که هوئل سیگار را برداشته بود، همه چیزهایی را که جسی فکر می کرد سوزاند، که به این معنی بود که والت در تمام مدت او جسی را گول زده بود، به این معنی بود که او احتمالاً در مورد چیزهای بیشتری دروغ می گفت.
این بهترین لحظه جسی بود. پس از یک سال و نیم سوء استفاده و دستکاری توسط والتر، او قطعات را کنار هم قرار داد و درست زمانی که فکر میکردید ممکن است با خیال راحت از نمایش خارج شود بدون اینکه هیچوقت آگاه شود.
ما همگی دنبال این بودیم که این اتفاق بیفتد. صحنه درک او به ویژه کارگردانی که در آن هیچ حرفی زده نمی شود و به شدت به توانایی بازیگری آرون پل متکی است . واقعا تماشایی .
۷ یک مشت پر از خالی
می توان گفت این همان چیزی است که همه چیز را شروع کرد.
ما از قسمت آزمایشی متوجه شدیم که بریکینگ بد پتانسیل فوق العاده ای دارد. با این حال، این قسمت بود که نشان داد تیم خلاق از نویسندگانی که ایدهها را روی کاغذ میآورند تا بازیگرانی که آن را اجرا میکنند تا کارگردانانی که آن را روی پرده نمایش میدهند ، به خوبی میتوانند لحظهای را ثبت کنند.
اولین لحظه ی واقعی والت. لحظه فوق العاده بود این یک پیروزی بزرگ بود. وقتی جیوه را پرتاب کرد، سرعت دوربین به نصف کاهش یافت تا به ما نشان دهد چقدر زیباست. انفجار روشن و درخشان بود. در بیشتر قسمت احساس میکردیم که والتر و جسی با بن بست برخورد کردهاند و برنامهشان پیش از شروع به هم میریزد، علیرغم داشتن کالا. رفتار توکو با جسی بی رحمانه بود و انفجار و عدالت را بسیار شیرین تر کرد.
والت در ناامیدترین حالت خود به توکو نشان داد که واقعاً چه خواهد بود. آغاز هایزنبرگ بود.
۶ سالود
گاس با کارتل ملاقات می کند. گاس کل کارتل را می کشد. مایک مقداری سیم پیانو به دست میگیرد و یکی از دوستان را خفه میکند. گاس نزدیک بود خودش را با سم بکشد.
پس از کارتل چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی خلاء قدرت را در مکزیک پر کرد؟
هر چند واقعاً مهم نبود. سالود برای تلویزیون ساخته شد و خوشحالم که سعی نکردند به این سؤالات پاسخ دهند. نشان دادن آن زمان زیادی می برد و در نهایت بی اهمیت می شد.
اما چیزی که این یکی را خیلی خوب کرد این بود که چگونه اکشن به ما ضربه زد. کارتل همیشه خشونت آمیز بوده است، بنابراین اسلحه و تیراندازی محتمل تر به نظر می رسید. دیدن گاس که چنین نقشه مرگباری را اینقدر بی سر و صدا، سختگیرانه و صبورانه اجرا می کند، پاداش بزرگی برای همه بینندگان بود. آن ۱۰ دقیقه آخر کاملاً ارزشش را داشت، حتی اگر به اندازه برخی از قسمتهای دیگر محکم نبود.
@NaghdeFilmoSerial
۱۰ رویارویی
آیا آن لحظه ای را به خاطر می آورید که گاس از اتاق هکتور بیرون رفت و فکر کردید که شاید او زنده بماند؟ چقدر غیر قابل تصور بود؟ و بعد چقدر خنده دار بود وقتی حق داشتی فکر کنی پوچ است.
چیزهای زیادی در آن گنجانده شده بود، تا حدی به این دلیل که، با نامشخص بودن آینده سریال، نویسندگان مطمئن نبودند که آیا این آخرین قسمتی باشد که ما خواهیم داشت یا خیر. به همین دلیل، تمام کار هایی که میخواست را بهطور کامل انجام نداد.
هر چند مهم نیست. گاس شخصیت ظریفی بود و سزاوار پایانی شاعرانه بود که داشت. با وجود اینکه ما آن را از کیلو متر ها دورتر دیدیم، اما به همان خوبی که وعده داده بودند و یکی از بهترین مرگهای هر شخصیتی در تلویزیون بود .
۹ - پنجاه و یک
«پنجاه و یک» به ما بینش دقیقی نسبت به اسکایلر داد. اسکایلر، در ناامیدترین حالت، کاری کرد ،ناامیدانه. او در تلاشی ساختگی برای غرق کردن خود در استخر پرید. یا شاید واقعی بود. ما هرگز واقعاً نمی دانیم. گفتگوی او با والت در اتاق خواب پس از آن شاید قوی ترین صحنه سریال بود.
در حالی که بسیاری از افراد دیگر جملاتی مانند «من کسی هستم که در میزند» را به خاطر میآورند، من میخواهم اسکایلر وحشتزده را به خاطر بیاورم: «نمیدانم من هر دقیقه دور بودن آنها از اینجا ، دور از تو ،را یک پیروزی حساب خواهم کرد.
آن صحنه مانند نگاه کردن به اتاق خواب یک زوج واقعی و تماشای همه چیز بود.
۸ اعتراف ها
هیچ چیز جدی از خشم ناتوان جسی یا ریختن بنزین او حاصل نشد. به طور غیرمستقیم منجر به مرگ هنک شد، اما تقریباً همه چیز به هر حال منجر به مرگ هنک شد. در اصل، این یک حرکت ابتدایی جزئی بود که بزرگتر از آنچه بود به نظر می رسید.
با این حال، اپیزود بسیار خوبی در مورد وضعیت جسی بود. او تا این لحظه درگیر این بود که با خودش چه کند. او به عنوان یک شخصیتی که آخرین امید ما برای داشتن یک پایان خوش بود .
اعترافات هرگز سرعت خود را از دست نداد. با یک سوزش آهسته در وضعیت وجود جسی و ناامنی های او شروع شد. وقتی والت او را در آغوش گرفت، با آن سرعت همخوانی داشت. وقتی جسی متوجه شد که هوئل سیگار را برداشته بود، همه چیزهایی را که جسی فکر می کرد سوزاند، که به این معنی بود که والت در تمام مدت او جسی را گول زده بود، به این معنی بود که او احتمالاً در مورد چیزهای بیشتری دروغ می گفت.
این بهترین لحظه جسی بود. پس از یک سال و نیم سوء استفاده و دستکاری توسط والتر، او قطعات را کنار هم قرار داد و درست زمانی که فکر میکردید ممکن است با خیال راحت از نمایش خارج شود بدون اینکه هیچوقت آگاه شود.
ما همگی دنبال این بودیم که این اتفاق بیفتد. صحنه درک او به ویژه کارگردانی که در آن هیچ حرفی زده نمی شود و به شدت به توانایی بازیگری آرون پل متکی است . واقعا تماشایی .
۷ یک مشت پر از خالی
می توان گفت این همان چیزی است که همه چیز را شروع کرد.
ما از قسمت آزمایشی متوجه شدیم که بریکینگ بد پتانسیل فوق العاده ای دارد. با این حال، این قسمت بود که نشان داد تیم خلاق از نویسندگانی که ایدهها را روی کاغذ میآورند تا بازیگرانی که آن را اجرا میکنند تا کارگردانانی که آن را روی پرده نمایش میدهند ، به خوبی میتوانند لحظهای را ثبت کنند.
اولین لحظه ی واقعی والت. لحظه فوق العاده بود این یک پیروزی بزرگ بود. وقتی جیوه را پرتاب کرد، سرعت دوربین به نصف کاهش یافت تا به ما نشان دهد چقدر زیباست. انفجار روشن و درخشان بود. در بیشتر قسمت احساس میکردیم که والتر و جسی با بن بست برخورد کردهاند و برنامهشان پیش از شروع به هم میریزد، علیرغم داشتن کالا. رفتار توکو با جسی بی رحمانه بود و انفجار و عدالت را بسیار شیرین تر کرد.
والت در ناامیدترین حالت خود به توکو نشان داد که واقعاً چه خواهد بود. آغاز هایزنبرگ بود.
۶ سالود
گاس با کارتل ملاقات می کند. گاس کل کارتل را می کشد. مایک مقداری سیم پیانو به دست میگیرد و یکی از دوستان را خفه میکند. گاس نزدیک بود خودش را با سم بکشد.
پس از کارتل چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی خلاء قدرت را در مکزیک پر کرد؟
هر چند واقعاً مهم نبود. سالود برای تلویزیون ساخته شد و خوشحالم که سعی نکردند به این سؤالات پاسخ دهند. نشان دادن آن زمان زیادی می برد و در نهایت بی اهمیت می شد.
اما چیزی که این یکی را خیلی خوب کرد این بود که چگونه اکشن به ما ضربه زد. کارتل همیشه خشونت آمیز بوده است، بنابراین اسلحه و تیراندازی محتمل تر به نظر می رسید. دیدن گاس که چنین نقشه مرگباری را اینقدر بی سر و صدا، سختگیرانه و صبورانه اجرا می کند، پاداش بزرگی برای همه بینندگان بود. آن ۱۰ دقیقه آخر کاملاً ارزشش را داشت، حتی اگر به اندازه برخی از قسمتهای دیگر محکم نبود.
@NaghdeFilmoSerial
نظر شخصی مترجم: اصلا به نظر من مهم ترین ویژگی گاس نه هوش و کنترل خوب او بر تجارت بزرگش بلکه صبر او بود ، سال ها صبر کرد و انتقام کاملی گرفت.
۵ نیش زده شده توسط زنبور
جسی و والت از توکو فرار کردند و متوجه شدند که باید داستان هایی برای توضیح ناپدید شدنشان بیاورند. والت برهنه در یک بازار ظاهر شد در حالی که جسی دروغی با بودن با یک فاحشه سر هم کرد.
سخت است بگوییم چه چیزی این قسمت را فوق العاده کرده است. تمام کارهایی که سریال تا آن مرحله انجام داده بود را سنجید و از ۴۵ دقیقه به عنوان زمانی برای تأمل در مورد جایی که آنها بودند استفاده کرد. جسی و والت مجبور بودند داستانهای مفصلی برای دلیل مفقود شدنشان ارائه کنند که به همان اندازه که تصور میکنید ضعیف و غیرقابل باور بود. با این حال، آنها کار کردند زیرا شخصیتهای دیگر داستانهایشان را باور نمیکردند و اپیزود مربوط به فرار بود، همانطور که آنها به سختی از توکو فرار کرده بودند. میتوانست به راحتی تبدیل به این شود که نویسندگان گرد و غبار دست خود را پاک کنند و ادامه دهند، اما اینطور نشد و این اولین باری بود که میدیدیم این تیم نویسندگی چقدر با استعداد است.
این اپیزود با سه نما از والت که به یک نقاشی نگاه می کند، تثبیت می شود. این نقاشی مربوط به افرادی است که در ساحل برای خداحافظی شخصی در قایق دست تکان می دهند. هر بار که آن را می بیند، به یاد می آورد که چگونه می تواند خانواده اش را ترک کند. این دلخراش است و این اولین بار است که پس از مدتی دوباره والت را مانند مردی که قبلا بوده می بینیم. او قوی یا عصبانی یا خواستار یا دیوانه نبود. او مردی ناامید در شرف مرگ بود. و او می خواست زندگی کند.
در قسمتهای بعدی، به والت انگیزه داد تا دوباره به آشپزی بازگردد. اما او و جسی فقط از جهنم گذشتند و برگشتند و به اندازه کافی خوش شانس بودند که زنده بودند. کل اپیزود یادآور این است که چقدر دردناک و غم انگیز برای شغلی که می خواستند ناکافی بودند.
و سپس، طبق معمول، کاوش در مورد تأثیر روانی کاری که آنها با خود و خانوادههایشان انجام داده بودند .به اندازه هر قسمت دیگر سریال تأثیرگذار و قدرتمند بود.
۴- یک دقیقه
این شروع اکشن بود. ما لحظاتی را در این سریال قبل از «یک دقیقه» داشتیم که کاملاً گیرا بود، اما هیچ چیز با تنش این قسمت برابری نمی کرد. ناگهانی و مستقیم و در چهره ما بود.
به محض اینکه هنک یکی از دو قلو ها را پشت سر خود دید، مستقیماً وارد عمل شد و یکی از آنها را بین ماشین خود و دیگری که پشت سرش قرار داشت پرس کرد. بقیه یک سکانس اکشن فوقالعاده و هیجانانگیز بود که مدتها پس از اینکه تبر خودش را به آسفالت کنار سر هنک چسباند، بینندگان را تحت تأثیر قرار داد. ضربه ای بیهوده وجود نداشت.
چیزی که این اپیزود و اکشن را آنقدر عالی کرد این بود که هیچ کس آن را ندید. ما دیدیم که گاس به اعضای کارتل اشاره میکند که جایگزینی برای پسرعموها دارد، کاملا منطقی بود که آنها هم دنبال هنک بروند و گاس به هنک هشدار بدهد. برای گاس برد-برد بود.
در مورد جایگاه این اپیزود در سریال، این اولین نشانه ای بود که یک صحنه اکشن را می توان تا این حد عالی در بریکینگ بد اجرا کرد. ما بعداً بیشتر دیدیم ، اما این یک نمونه ظالمانه و فوقالعاده بود که توسط میشل مک لارن کارگردانی شد.
۳ هرمانوس
ما می دانستیم که گاس و کارتل از گذشته رابطه ی خوبی ندارند.
گاس را دیدیم که هکتور را روی ویلچرش پیدا کرد. هر دو پسرعمو مرده بودند. خانواده هکتور با او به پایان رسید. کارتل تا پایان دو قسمت فاصله دارد. اینجا گاس آمد، همه لباس پوشیده بود که انگار به تازگی از کار در لوس پولوس هرمانوس خارج شده است. آرام و صبور بود و دستانش را در دامانش گرفت. هکتور نمی توانست حرکت کند و مجبور شد گوش دهد: این چیزی است که از خون در برابر خون می آید.
یک فلاش بک از گاس و یک شریک تجاری اولیه که دون الادیو و هکتور را برای اولین بار در اواخر دهه ۸۰ در مکزیک ملاقات کردند (اگرچه کت و شلوار گاس اواسط دهه۷۰ به نظر می رسد) . صحنه تا حدی گرم و دوستانه شروع شد، اما به سمتی تهدیدآمیز رفت. صحنه تبدیل به یک بمب ساعتی شد. در نهایت با فشار دادن ماشه روی شریک تجاری هکتور به پایان رسید، با این حال باز هم بینندگان را شوکه کرد زیرا تمرکز روی گاس بود در حالی که شریک صحبت می کرد. وقتی گاس به سمت هکتور پرت شد و وقتی گاس را روی زمین هل دادند و مجبور کردند به حالت خالی و مرده صورت شریکش نگاه کند، حیرت آور بود، متوجه شدید که گاس بیست و چند سال منتظر بود تا روبروی هکتور بنشیند .
برش به گاس که در مقابل هکتور نشسته و نقشه اش به نتیجه رسیده است. لذت بخش بود.
@NaghdeFilmoSerial
۵ نیش زده شده توسط زنبور
جسی و والت از توکو فرار کردند و متوجه شدند که باید داستان هایی برای توضیح ناپدید شدنشان بیاورند. والت برهنه در یک بازار ظاهر شد در حالی که جسی دروغی با بودن با یک فاحشه سر هم کرد.
سخت است بگوییم چه چیزی این قسمت را فوق العاده کرده است. تمام کارهایی که سریال تا آن مرحله انجام داده بود را سنجید و از ۴۵ دقیقه به عنوان زمانی برای تأمل در مورد جایی که آنها بودند استفاده کرد. جسی و والت مجبور بودند داستانهای مفصلی برای دلیل مفقود شدنشان ارائه کنند که به همان اندازه که تصور میکنید ضعیف و غیرقابل باور بود. با این حال، آنها کار کردند زیرا شخصیتهای دیگر داستانهایشان را باور نمیکردند و اپیزود مربوط به فرار بود، همانطور که آنها به سختی از توکو فرار کرده بودند. میتوانست به راحتی تبدیل به این شود که نویسندگان گرد و غبار دست خود را پاک کنند و ادامه دهند، اما اینطور نشد و این اولین باری بود که میدیدیم این تیم نویسندگی چقدر با استعداد است.
این اپیزود با سه نما از والت که به یک نقاشی نگاه می کند، تثبیت می شود. این نقاشی مربوط به افرادی است که در ساحل برای خداحافظی شخصی در قایق دست تکان می دهند. هر بار که آن را می بیند، به یاد می آورد که چگونه می تواند خانواده اش را ترک کند. این دلخراش است و این اولین بار است که پس از مدتی دوباره والت را مانند مردی که قبلا بوده می بینیم. او قوی یا عصبانی یا خواستار یا دیوانه نبود. او مردی ناامید در شرف مرگ بود. و او می خواست زندگی کند.
در قسمتهای بعدی، به والت انگیزه داد تا دوباره به آشپزی بازگردد. اما او و جسی فقط از جهنم گذشتند و برگشتند و به اندازه کافی خوش شانس بودند که زنده بودند. کل اپیزود یادآور این است که چقدر دردناک و غم انگیز برای شغلی که می خواستند ناکافی بودند.
و سپس، طبق معمول، کاوش در مورد تأثیر روانی کاری که آنها با خود و خانوادههایشان انجام داده بودند .به اندازه هر قسمت دیگر سریال تأثیرگذار و قدرتمند بود.
۴- یک دقیقه
این شروع اکشن بود. ما لحظاتی را در این سریال قبل از «یک دقیقه» داشتیم که کاملاً گیرا بود، اما هیچ چیز با تنش این قسمت برابری نمی کرد. ناگهانی و مستقیم و در چهره ما بود.
به محض اینکه هنک یکی از دو قلو ها را پشت سر خود دید، مستقیماً وارد عمل شد و یکی از آنها را بین ماشین خود و دیگری که پشت سرش قرار داشت پرس کرد. بقیه یک سکانس اکشن فوقالعاده و هیجانانگیز بود که مدتها پس از اینکه تبر خودش را به آسفالت کنار سر هنک چسباند، بینندگان را تحت تأثیر قرار داد. ضربه ای بیهوده وجود نداشت.
چیزی که این اپیزود و اکشن را آنقدر عالی کرد این بود که هیچ کس آن را ندید. ما دیدیم که گاس به اعضای کارتل اشاره میکند که جایگزینی برای پسرعموها دارد، کاملا منطقی بود که آنها هم دنبال هنک بروند و گاس به هنک هشدار بدهد. برای گاس برد-برد بود.
در مورد جایگاه این اپیزود در سریال، این اولین نشانه ای بود که یک صحنه اکشن را می توان تا این حد عالی در بریکینگ بد اجرا کرد. ما بعداً بیشتر دیدیم ، اما این یک نمونه ظالمانه و فوقالعاده بود که توسط میشل مک لارن کارگردانی شد.
۳ هرمانوس
ما می دانستیم که گاس و کارتل از گذشته رابطه ی خوبی ندارند.
گاس را دیدیم که هکتور را روی ویلچرش پیدا کرد. هر دو پسرعمو مرده بودند. خانواده هکتور با او به پایان رسید. کارتل تا پایان دو قسمت فاصله دارد. اینجا گاس آمد، همه لباس پوشیده بود که انگار به تازگی از کار در لوس پولوس هرمانوس خارج شده است. آرام و صبور بود و دستانش را در دامانش گرفت. هکتور نمی توانست حرکت کند و مجبور شد گوش دهد: این چیزی است که از خون در برابر خون می آید.
یک فلاش بک از گاس و یک شریک تجاری اولیه که دون الادیو و هکتور را برای اولین بار در اواخر دهه ۸۰ در مکزیک ملاقات کردند (اگرچه کت و شلوار گاس اواسط دهه۷۰ به نظر می رسد) . صحنه تا حدی گرم و دوستانه شروع شد، اما به سمتی تهدیدآمیز رفت. صحنه تبدیل به یک بمب ساعتی شد. در نهایت با فشار دادن ماشه روی شریک تجاری هکتور به پایان رسید، با این حال باز هم بینندگان را شوکه کرد زیرا تمرکز روی گاس بود در حالی که شریک صحبت می کرد. وقتی گاس به سمت هکتور پرت شد و وقتی گاس را روی زمین هل دادند و مجبور کردند به حالت خالی و مرده صورت شریکش نگاه کند، حیرت آور بود، متوجه شدید که گاس بیست و چند سال منتظر بود تا روبروی هکتور بنشیند .
برش به گاس که در مقابل هکتور نشسته و نقشه اش به نتیجه رسیده است. لذت بخش بود.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
صبر کردن حدود ۲۵ قسمت پس از معرفی گاس برای نشان دادن آن بینش مختصر از تاریخچه او کمی سخت بود. البته، این تقریباً به همان اندازه ای بود که آنها تا به حال در مورد گاس و پیشینه او به ما نشان دادند. این بخشی از چیزی است که گاس را به یک شخصیت جذاب تبدیل کرده.
2 ABQ
پایان سقوط هواپیما همراه با تمام عکسهای خرس صورتی در افتتاحیههای قسمت هایی که به این سقوط اشاره دارند خود استعاره ای بود از انتقام نهایی کارمایی که والت دریافت می کرد و همچنین به این نکته اشاره کرد که چقدر از ایجاد فاجعه ای که ایجاد کرده بود غافل بود. چیزهای بسیار بزرگتری را برای والت پیش بینی کرد. این به بینندگان نشان داد که این تیم خلاق چقدر خوب است. آنها برای این کار نابغه بودند. آنها فقط یک بار دیگر تمام سریال ها را ارتقا می دهند .
۱ اوزماندیاس
تیم خلاق خشونت یا نبرد را نشان نداد، بلکه مهمترین چیز را نشان داد : عواقب آن. دقیقه اول بسیار قدرتمندتر از نشان دادن هرگونه خشونت واقعی بود البته علاوه بر آن گلوله پایانی غم انگیز به هنک.
والت پس از آن به جسی روی آورد به همان اندازه دردناک بود. فرار والتر و جدایی از اسکایلر و والت جونیور درناک تر . همه چیز خیلی شخصی بود، تا شات هایی که جسی با تفنگ به سرش به پرندگان در هوا نگاه می کرد. و دعوای ساده، ناشیانه و فیزیکی که والت و اسکایلر داشتند.
خانواده وایت از هم پاشید، دعوای درونی، والت جونیور متوجه شد، دعوای چاقو، آدم ربایی . همه چیز در ناپدید شدن والت تمام شد. گرگ تنها روی صفحه دوید تا به ما بگوید که این واقعاً پایان سفر پنج فصل است. هرگز سرعتش را از دست نداد، خیلی به آن توجه نکرد، تمرکزش را از دست نداد، و همه چیزهایی را که در پنج فصل گذشته میشناختیم، در ۴۵ دقیقه به وضوح سوزاند.
این پایان عالی و دردناک برای سریالی بود که بسیار ویرانگر بود ، بعد آن هم ۲ اپیزود عالی در کار بودند.
@NaghdeFilmoSerial
2 ABQ
پایان سقوط هواپیما همراه با تمام عکسهای خرس صورتی در افتتاحیههای قسمت هایی که به این سقوط اشاره دارند خود استعاره ای بود از انتقام نهایی کارمایی که والت دریافت می کرد و همچنین به این نکته اشاره کرد که چقدر از ایجاد فاجعه ای که ایجاد کرده بود غافل بود. چیزهای بسیار بزرگتری را برای والت پیش بینی کرد. این به بینندگان نشان داد که این تیم خلاق چقدر خوب است. آنها برای این کار نابغه بودند. آنها فقط یک بار دیگر تمام سریال ها را ارتقا می دهند .
۱ اوزماندیاس
تیم خلاق خشونت یا نبرد را نشان نداد، بلکه مهمترین چیز را نشان داد : عواقب آن. دقیقه اول بسیار قدرتمندتر از نشان دادن هرگونه خشونت واقعی بود البته علاوه بر آن گلوله پایانی غم انگیز به هنک.
والت پس از آن به جسی روی آورد به همان اندازه دردناک بود. فرار والتر و جدایی از اسکایلر و والت جونیور درناک تر . همه چیز خیلی شخصی بود، تا شات هایی که جسی با تفنگ به سرش به پرندگان در هوا نگاه می کرد. و دعوای ساده، ناشیانه و فیزیکی که والت و اسکایلر داشتند.
خانواده وایت از هم پاشید، دعوای درونی، والت جونیور متوجه شد، دعوای چاقو، آدم ربایی . همه چیز در ناپدید شدن والت تمام شد. گرگ تنها روی صفحه دوید تا به ما بگوید که این واقعاً پایان سفر پنج فصل است. هرگز سرعتش را از دست نداد، خیلی به آن توجه نکرد، تمرکزش را از دست نداد، و همه چیزهایی را که در پنج فصل گذشته میشناختیم، در ۴۵ دقیقه به وضوح سوزاند.
این پایان عالی و دردناک برای سریالی بود که بسیار ویرانگر بود ، بعد آن هم ۲ اپیزود عالی در کار بودند.
@NaghdeFilmoSerial
کلاغ از(الکسپرویاس) جز آن دسته از آثار نوستالژیکی بود که برای بازبینیمجدد آن برنامه داشتم.
(اکشن، هارور، فانتزی) که درمجموع با تمام نقاط ضعف و قوتش بعنوان اثری پاپکرنی گزینه مناسبی برای تماشاست.
ترکیب رنگهای سیاه و قرمز(اولی برای بازتاب چرک و تباهی رخنه کرده در جهان اثر و دومی بمنظور القای شرایط خطرناک) در تصاویر به همراه موسیقی پرضربی که حاصل جاز و گیتار بوده و به هرچه جنونآمیزتر بودن ماجرا دامن میزند و نماهای کوتاه و چشمنواری از حضور پروتاگونیستِ زیر باران در شهری تاریک و گوتیک که به تکنیک اسلوموشن مجهز گشتهاند و البته روایتی با الگوی انتقام و .... از عواملی هستند که در خلق کشش برای مخاطب ، موفق عمل میکنند.
نوع گریمِ مخوف پروتاگونیست با (رنگ سفید و خطوط کنار لب) آشکارا الگویی بوده برای گریمِ هیثلچر فقید در (شوالیهتاریکی)
همچنین حضور ناگهانی وی بر سرِ میز کاری آنتاگونیستها نیز کاملا یادآور موقعیتی است که سالها بعد در شوالیهتاریکی تکرار شد.
آشکارا ناکارآمدی نیروی پلیس پس از گذشت یکسال از حادثه قتل به همراه وقت تلف کنی یکی از قاتلین برای فروشِ حلقههای مقتولین، اینکه کلاغِ یار و همراه پروتاگونیست چگونه سربزنگاه مجرمین را پیدا میکند و البته کمکاری فیلمنامه در پرداخت به مسئله قدرت شفادهندگی پروتاگونیست(بیرون کشیدنِ مخدر از رگهای زن) و اتکا به تیپسازی و روابط سطحی میان زوج اصلی از مواردی هستند که همچنان توی ذوق میزنند.
و اما در کلامِ آخر : مرگِ برندونلی(فرزندِ بروسلی) در طی ساخت اثر از دیگر نکات حائز اهمیتی است که اگرچه فرامتنی بوده اما میتواند در برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب برای تماشای آن موثر واقع شود.
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
(اکشن، هارور، فانتزی) که درمجموع با تمام نقاط ضعف و قوتش بعنوان اثری پاپکرنی گزینه مناسبی برای تماشاست.
ترکیب رنگهای سیاه و قرمز(اولی برای بازتاب چرک و تباهی رخنه کرده در جهان اثر و دومی بمنظور القای شرایط خطرناک) در تصاویر به همراه موسیقی پرضربی که حاصل جاز و گیتار بوده و به هرچه جنونآمیزتر بودن ماجرا دامن میزند و نماهای کوتاه و چشمنواری از حضور پروتاگونیستِ زیر باران در شهری تاریک و گوتیک که به تکنیک اسلوموشن مجهز گشتهاند و البته روایتی با الگوی انتقام و .... از عواملی هستند که در خلق کشش برای مخاطب ، موفق عمل میکنند.
نوع گریمِ مخوف پروتاگونیست با (رنگ سفید و خطوط کنار لب) آشکارا الگویی بوده برای گریمِ هیثلچر فقید در (شوالیهتاریکی)
همچنین حضور ناگهانی وی بر سرِ میز کاری آنتاگونیستها نیز کاملا یادآور موقعیتی است که سالها بعد در شوالیهتاریکی تکرار شد.
آشکارا ناکارآمدی نیروی پلیس پس از گذشت یکسال از حادثه قتل به همراه وقت تلف کنی یکی از قاتلین برای فروشِ حلقههای مقتولین، اینکه کلاغِ یار و همراه پروتاگونیست چگونه سربزنگاه مجرمین را پیدا میکند و البته کمکاری فیلمنامه در پرداخت به مسئله قدرت شفادهندگی پروتاگونیست(بیرون کشیدنِ مخدر از رگهای زن) و اتکا به تیپسازی و روابط سطحی میان زوج اصلی از مواردی هستند که همچنان توی ذوق میزنند.
و اما در کلامِ آخر : مرگِ برندونلی(فرزندِ بروسلی) در طی ساخت اثر از دیگر نکات حائز اهمیتی است که اگرچه فرامتنی بوده اما میتواند در برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب برای تماشای آن موثر واقع شود.
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
چرا سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» جنایتی علیه ژانر فانتزی است؟
پوریا شجاعی
۳۰ بهمن ۱۴۰۰
(این متن قبل از انتشار سریال ارباب حلقه ها منتشر شده و میشه گفت وضعیت فعلی ما عاشق هنر های نمایشی هستش که گرفتار وضعیت بد و ظاهرا بی انتهایی شدیم)
ساخت اقتباسی سینمایی یا تلویزیونی از جهان فانتزی و شگفتانگیز و بزرگ تالکین، تا مدتی طولانی کاری دشوار و تقریبا غیرممکن بوده. همانطور که پیتر جکسون دربارهی ساخته شدن سهگانهی ارباب حلقهها گفت، ساخت این فیلمها تا پیش از قرن ۲۱ و تکنولوژی دیجیتال این دوره امکانپذیر نبود. اما چیزی که سهگانهی ارباب حلقههای پیتر جکسون را به اثری ماندگار و جاودانه و محبوب تبدیل کرده که برای همیشه استاندارد و معیاری برای یک اقتباس محشر و درجهیک به حساب میآید، صرفا تکنولوژی و جلوههای ویژه نیست.
پیتر جکسون و تیم همراهش تعهد و عشق و علاقهای بینظیر نسبت به منبع اقتباسشان داشتند و تمام سعی خودشان را کردند تا حد امکان، به دنیای مخلوق تالکین وفادار بمانند. میزان فکر و انرژی و تعهدی که صرف ساختن این سهگانه شده به حدی است که هنوز هم هر تماشاگری را حیرتزده میکند. پیتر جکسون روی تکتک جزئیات این فیلمها وقت زیادی گذاشت و با شیفتگی تمام سراغ به تصویر کشیدن داستانهای تالکین رفت. در نتیجهی این تعهد و علاقه و انرژی، حیرتانگیزترین و موفقترین و محبوبترین سهگانهی فانتزی تاریخ سینما خلق شد. سهگانهای که با تمام وجودش به قلب و روح کتابهای تالکین وفادار ماند.
حالا آمازون تصمیم گرفته تا دنیای سرزمین میانه را به شیوهی خودش تصویر کند، و تا همینجایش هم فهمیدهایم که نتوانستهاند در حد و اندازهی آن ظاهر شوند. چندی پیش، اولین تصاویر از سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» (The Lord of the Rings: The Rings of Power) منتشر شد و مدتی بعد هم اولین تریلر آن را دیدیم و فهمیدیم همه چیز خبر از یک اقتباس ناامیدکننده میدهد که قرار است خیلیها را عصبانی و سرخورده کند.
تقریبا هیچ جنبهای از این سریال اقتباسی درست اجرا نشده. از طراحی لباس ابتدایی و مضحکش که شبیه Cosplay (لباسهایی که هواداران عناوین معروف برای خودشان طراحی میکنند تا شبیه کاراکترها شوند) است گرفته تا جلوههای ویژهای که بیشتر شبیه یک بازی کامپیوتری مستقل کمخرج است تا یک سریال چند صد میلیون دلاری. همهی اینها به کنار، سازندگان سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند به کل اهداف و دیدگاههای تالکین را نادیده بگیرند و یک سرزمین میانهی کاملا بیربط به کتابهای او بسازند. گویا سازندگان سریال آمازون عامدانه سعی دارند یکی از بهترین داستانهای فانتزی دنیا را خراب کنند.
تنوع نژادی و جنسیتی اجباری
وقتی هواداران ارباب حلقهها متوجه شدند که آمازون قصد دارد سریال حلقههای قدرت را مثل خیلی دیگر از عناوین این سالها با اهداف سیاسی و تنوع اجباری اشباع کند، حسابی عصبانی شدند و واکنشهای منفی بسیاری نشان دادند. حق هم داشتند. اساسا توجیهی که نویسندههای سریال برای این تصمیم میآورند، چیزی نیست جز بها دادن به بحثهای سیاسی روز و بیشتر از همه نشان میدهد که آنها تا چه اندازه نسبت به دنیای تالکین و کتابهایش بیاطلاع و بیدانش هستند.
لیندزی وبر، تهیهکنندهی اجرایی سریال دربارهی این مسئله میگوید: «از نظر ما خیلی طبیعی بود که الان اقتباسی از آثار تالکین بسازیم که دنیای فعلی و امروزی ما را بازتاب بدهد. تالکین برای همه است. داستانهای او دربارهی نژادهایی خیالی است که وقتی از انزوای فرهنگ خودشان بیرون میآیند و در کنار هم قرار میگیرند، بهترین نتیجه را میگیرند.»
کاملا پیداست که مشاورهای تالکینشناسی که با سازندههای سریال همکاری کردهاند، بیشتر درگیر بحثهای سیاسی روز بودهاند تا نوشتههای تالکین. یکی از همین مشاورها، ماریانا ریوس مالدونادو، در مصاحبهای با ونیتی و وقتی از او دربارهی بازخورد منفی هواداران ارباب حلقهها نسبت به تنوع نژادی بازیگرها پرسیدند، گفت: «از ابتدا هم میدانستیم که قرار است بازخوردهای منفی داشته باشیم. اما سؤال اینجاست که چه کسانی دارند اعتراض میکنند؟ این آدمهایی که از سیاهپوست یا لاتین یا آسیایی بودن یک الف خشمگین شدهاند و احساس تهدید میکنند چه کسانی هستند؟»
دیدگاه مدرنی که دربارهی عدالت اجتماعی و تنوع نژادی ایجاد شده، بهشدت سطحی و ابتدایی است. انگار تمام دغدغهی این جریان، قرار دادن بازیگرهایی با رنگ پوست متفاوت و گرایش مختلف است و کاری به ابعاد دیگر ندارند. پیش خودشان میگویند یک اِلف سیاهپوست میآوریم و تمام، تنوع نژادی اجرا شد. اما حواسشان نیست که تنوع نژادی در دنیای تالکین، صرفا مربوط به رنگ پوست شخصیتها نیست.
پوریا شجاعی
۳۰ بهمن ۱۴۰۰
(این متن قبل از انتشار سریال ارباب حلقه ها منتشر شده و میشه گفت وضعیت فعلی ما عاشق هنر های نمایشی هستش که گرفتار وضعیت بد و ظاهرا بی انتهایی شدیم)
ساخت اقتباسی سینمایی یا تلویزیونی از جهان فانتزی و شگفتانگیز و بزرگ تالکین، تا مدتی طولانی کاری دشوار و تقریبا غیرممکن بوده. همانطور که پیتر جکسون دربارهی ساخته شدن سهگانهی ارباب حلقهها گفت، ساخت این فیلمها تا پیش از قرن ۲۱ و تکنولوژی دیجیتال این دوره امکانپذیر نبود. اما چیزی که سهگانهی ارباب حلقههای پیتر جکسون را به اثری ماندگار و جاودانه و محبوب تبدیل کرده که برای همیشه استاندارد و معیاری برای یک اقتباس محشر و درجهیک به حساب میآید، صرفا تکنولوژی و جلوههای ویژه نیست.
پیتر جکسون و تیم همراهش تعهد و عشق و علاقهای بینظیر نسبت به منبع اقتباسشان داشتند و تمام سعی خودشان را کردند تا حد امکان، به دنیای مخلوق تالکین وفادار بمانند. میزان فکر و انرژی و تعهدی که صرف ساختن این سهگانه شده به حدی است که هنوز هم هر تماشاگری را حیرتزده میکند. پیتر جکسون روی تکتک جزئیات این فیلمها وقت زیادی گذاشت و با شیفتگی تمام سراغ به تصویر کشیدن داستانهای تالکین رفت. در نتیجهی این تعهد و علاقه و انرژی، حیرتانگیزترین و موفقترین و محبوبترین سهگانهی فانتزی تاریخ سینما خلق شد. سهگانهای که با تمام وجودش به قلب و روح کتابهای تالکین وفادار ماند.
حالا آمازون تصمیم گرفته تا دنیای سرزمین میانه را به شیوهی خودش تصویر کند، و تا همینجایش هم فهمیدهایم که نتوانستهاند در حد و اندازهی آن ظاهر شوند. چندی پیش، اولین تصاویر از سریال «ارباب حلقهها: حلقههای قدرت» (The Lord of the Rings: The Rings of Power) منتشر شد و مدتی بعد هم اولین تریلر آن را دیدیم و فهمیدیم همه چیز خبر از یک اقتباس ناامیدکننده میدهد که قرار است خیلیها را عصبانی و سرخورده کند.
تقریبا هیچ جنبهای از این سریال اقتباسی درست اجرا نشده. از طراحی لباس ابتدایی و مضحکش که شبیه Cosplay (لباسهایی که هواداران عناوین معروف برای خودشان طراحی میکنند تا شبیه کاراکترها شوند) است گرفته تا جلوههای ویژهای که بیشتر شبیه یک بازی کامپیوتری مستقل کمخرج است تا یک سریال چند صد میلیون دلاری. همهی اینها به کنار، سازندگان سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند به کل اهداف و دیدگاههای تالکین را نادیده بگیرند و یک سرزمین میانهی کاملا بیربط به کتابهای او بسازند. گویا سازندگان سریال آمازون عامدانه سعی دارند یکی از بهترین داستانهای فانتزی دنیا را خراب کنند.
تنوع نژادی و جنسیتی اجباری
وقتی هواداران ارباب حلقهها متوجه شدند که آمازون قصد دارد سریال حلقههای قدرت را مثل خیلی دیگر از عناوین این سالها با اهداف سیاسی و تنوع اجباری اشباع کند، حسابی عصبانی شدند و واکنشهای منفی بسیاری نشان دادند. حق هم داشتند. اساسا توجیهی که نویسندههای سریال برای این تصمیم میآورند، چیزی نیست جز بها دادن به بحثهای سیاسی روز و بیشتر از همه نشان میدهد که آنها تا چه اندازه نسبت به دنیای تالکین و کتابهایش بیاطلاع و بیدانش هستند.
لیندزی وبر، تهیهکنندهی اجرایی سریال دربارهی این مسئله میگوید: «از نظر ما خیلی طبیعی بود که الان اقتباسی از آثار تالکین بسازیم که دنیای فعلی و امروزی ما را بازتاب بدهد. تالکین برای همه است. داستانهای او دربارهی نژادهایی خیالی است که وقتی از انزوای فرهنگ خودشان بیرون میآیند و در کنار هم قرار میگیرند، بهترین نتیجه را میگیرند.»
کاملا پیداست که مشاورهای تالکینشناسی که با سازندههای سریال همکاری کردهاند، بیشتر درگیر بحثهای سیاسی روز بودهاند تا نوشتههای تالکین. یکی از همین مشاورها، ماریانا ریوس مالدونادو، در مصاحبهای با ونیتی و وقتی از او دربارهی بازخورد منفی هواداران ارباب حلقهها نسبت به تنوع نژادی بازیگرها پرسیدند، گفت: «از ابتدا هم میدانستیم که قرار است بازخوردهای منفی داشته باشیم. اما سؤال اینجاست که چه کسانی دارند اعتراض میکنند؟ این آدمهایی که از سیاهپوست یا لاتین یا آسیایی بودن یک الف خشمگین شدهاند و احساس تهدید میکنند چه کسانی هستند؟»
دیدگاه مدرنی که دربارهی عدالت اجتماعی و تنوع نژادی ایجاد شده، بهشدت سطحی و ابتدایی است. انگار تمام دغدغهی این جریان، قرار دادن بازیگرهایی با رنگ پوست متفاوت و گرایش مختلف است و کاری به ابعاد دیگر ندارند. پیش خودشان میگویند یک اِلف سیاهپوست میآوریم و تمام، تنوع نژادی اجرا شد. اما حواسشان نیست که تنوع نژادی در دنیای تالکین، صرفا مربوط به رنگ پوست شخصیتها نیست.
در این دنیا نژادهای متعددی از موجودات جادویی وجود دارند که در کنار انسانها زندگی میکنند، و حتی در بین انسانها هم فرهنگهای متفاوتی حضور دارد که از یکدیگر متمایز هستند.
هدف تالکین از نوشتن ارباب حلقهها صرفا روایت یک داستان قهرمانانهی حالخوبکن دربارهی نبرد خیر و شر نبود. او تمام عمرش را صرف مطالعهی زبانشناسی و فرهنگ عامهی بریتانیای قرون وسطی کرد. او همیشه حسرت این را میخورد که تاریخ و فرهنگ واقعی بریتانیا طی حملهی نورمنها از بین رفت (نورمنها گروهی از فرانسویهای دوران مدرن بودند که سال ۱۰۶۶ به بریتانیا حمله کردند. در این حمله، بیشتر تاریخ و فرهنگ بریتانیا از بین رفت.)
تالکین همیشه اسطورههای اسکاندیناوی و یونان را تحسین میکرد و از اینکه تاریخ و اسطورههای بریتانیا نابود شده ناراحت بود. به خاطر عشق و علاقهای که به اسطوره و زبان داشت، سعی کرد تا اسطورهای خلق کند که مخصوص جزایر بریتانیا باشد. در پی این تصمیم، داستانهای سرزمین میانه خلق شد. اکثر ما با ارباب حلقهها آشنا هستیم، اما این داستان تنها بخشی کوچک از جهانی گسترده و پرماجراست، اسطورههایی تمامنشدنی که تالکین تمام عمرش را صرف خلقشان کرد.
برای همین، حقنه کردن دیدگاه مدرن تنوع اجباری به یک اسطورهی بریتانیایی هیچ منطق و توجیهی ندارد. از یک طرف، نادیده گرفتن تلاش و هدف تالکین در خلق این دنیا و داستانهایش است. و از طرف دیگر، نشان میدهد که استودیوها هنوز هم بسیار تنبل هستند و نمیتوانند شخصیتها و دنیاهای تازهای برای رنگینپوستان خلق کنند.
به جای اینکه سراغ قصهها و اسطورههایی بروند که ذاتا دربارهی رنگینپوستان هستند، یا داستانهایی جدید برایشان خلق کنند، آمازون و هالیوود همچنان اصرار دارند که تنوع اجباری را در داستانهایی زورچپان کنند که به آن نیازی ندارند.
این چه اصرار عجیبوغریبی است که مدام میخواهند بازیگرهای رنگینپوست را در نقشهای فرعی کماهمیت بچپانند تا مثلا بگویند «اولین ملکهی دورف سیاهپوست» در سریال ارباب حلقهها حضور دارد؟ فعالین و مدافعین حقوق اقلیتها از اینکه شخصیتهای سیاهپوست در حاشیه هستند و برای تزئین میآیند بدشان میآید، ولی عملا همین شده. چنین تصمیمهایی از اهمیت قصهی اصلی میکاهد، هواداران واقعی مجموعه را عصبانی و سرخورده میکند، و بازیگرهای رنگینپوست را در سطح یک عنصر تزئینی و ابزاری پایین میآورد. مثل یک چیز دم دستی که صرفا باید از سر راه برداشته شود تا داد مدافعین حقوق اقلیتها در نیاید.
تنوع نژادی در یک دنیای قرون وسطایی، اجباری و زورچپان به نظر میرسد چون واقعا همینطور است. صرف نظر از اینکه تهیهکنندههای سریال چه بگویند، جهانهای قرون وسطایی شباهتی به دنیای مدرن و امروزی ما نداشتهاند. سفر بین قارهها تقریبا غیرممکن بود و مردم معمولا با آدمهایی که نهایتا چند کیلومتریشان بودند، ارتباط میگرفتند. مهاجرت بین قارهای عملا مفهومی ناشناخته بود. اینکه در یک داستان قرون وسطایی، منکر تنوع نژادی شویم تفکری نژادپرستانه نیست، بلکه تفکری منطقی است.
اما متأسفانه، بحث تنوع اجباری و انتخاب بازیگرهای اشتباه تنها شروع ماجراست و اشکالات و ایرادهای سریال حلقههای قدرت ابعاد پیچیدهتری هم دارد.
واقعا ۴۶۵ میلیون دلار خرج این سریال شده؟
ظاهرا جف بزوس برای این پروژه دست همه را باز گذاشته و محدودیتی در میزان خرج و مخارجش ندارد. اما با این حال، آمازون دارد به ما ثابت میکند که داشتن یک بودجهی عظیم نامحدود لزوما به معنای ساخته شدن یک محصول باکیفیت نیست. تا اینجای کار شنیدهایم که استودیو آمازون قرار است رقم نجومی ۱ میلیارد دلار را برای ساخت پنج فصل هزینه کند.
اما با دیدن تصاویر و تریلر، به نظر میرسد که تمام جنبههای سریال حلقههای قدرت به شکلی کنار هم چیده شدهاند که حس کنیم انگار یک بازی کامپیوتری بدکیفیت است. طراحی لباس شخصیتها که عملا یک جنایت است. لباسها را جوری طراحی کردهاند که با دیدنشان حس میکنیم همگی هواداران بازی تاج و تخت هستند که برای یک گردهمایی در کامیک کان دور هم جمع شدهاند.
شاید جف بزوس از هواداران ارباب حلقهها باشد، ولی همگی میدانیم که انگیزه و هدف پشت پردهی ساخته شدن این سریال چیست؛ اینکه بازی تاج و تخت بعدی باشد و جای آن را بگیرد. اما مشکل اینجاست که، مسئولین آمازون با عجله و شتابشان برای ساخت یک سریال و آماده کردن آن، از یکی از حیاتیترین ابعاد یک اثر فانتزی غافل ماندهاند: طراحی صحنه و لباس.
سؤالی که ذهن همه را به خودش مشغول کرده، این است که چرا آمازون سعی دارد چرخ را دوباره اختراع کند، و چرا اینقدر ابتدایی و بیکیفیت اختراعش کند؟ تقریبا تمام هواداران کتابهای تالکین معتقد هستند که فیلمهای پیتر جکسون یک استاندارد اساسی برای تمام اقتباسهای آیندهی ارباب حلقهها تعیین کرده است.
هدف تالکین از نوشتن ارباب حلقهها صرفا روایت یک داستان قهرمانانهی حالخوبکن دربارهی نبرد خیر و شر نبود. او تمام عمرش را صرف مطالعهی زبانشناسی و فرهنگ عامهی بریتانیای قرون وسطی کرد. او همیشه حسرت این را میخورد که تاریخ و فرهنگ واقعی بریتانیا طی حملهی نورمنها از بین رفت (نورمنها گروهی از فرانسویهای دوران مدرن بودند که سال ۱۰۶۶ به بریتانیا حمله کردند. در این حمله، بیشتر تاریخ و فرهنگ بریتانیا از بین رفت.)
تالکین همیشه اسطورههای اسکاندیناوی و یونان را تحسین میکرد و از اینکه تاریخ و اسطورههای بریتانیا نابود شده ناراحت بود. به خاطر عشق و علاقهای که به اسطوره و زبان داشت، سعی کرد تا اسطورهای خلق کند که مخصوص جزایر بریتانیا باشد. در پی این تصمیم، داستانهای سرزمین میانه خلق شد. اکثر ما با ارباب حلقهها آشنا هستیم، اما این داستان تنها بخشی کوچک از جهانی گسترده و پرماجراست، اسطورههایی تمامنشدنی که تالکین تمام عمرش را صرف خلقشان کرد.
برای همین، حقنه کردن دیدگاه مدرن تنوع اجباری به یک اسطورهی بریتانیایی هیچ منطق و توجیهی ندارد. از یک طرف، نادیده گرفتن تلاش و هدف تالکین در خلق این دنیا و داستانهایش است. و از طرف دیگر، نشان میدهد که استودیوها هنوز هم بسیار تنبل هستند و نمیتوانند شخصیتها و دنیاهای تازهای برای رنگینپوستان خلق کنند.
به جای اینکه سراغ قصهها و اسطورههایی بروند که ذاتا دربارهی رنگینپوستان هستند، یا داستانهایی جدید برایشان خلق کنند، آمازون و هالیوود همچنان اصرار دارند که تنوع اجباری را در داستانهایی زورچپان کنند که به آن نیازی ندارند.
این چه اصرار عجیبوغریبی است که مدام میخواهند بازیگرهای رنگینپوست را در نقشهای فرعی کماهمیت بچپانند تا مثلا بگویند «اولین ملکهی دورف سیاهپوست» در سریال ارباب حلقهها حضور دارد؟ فعالین و مدافعین حقوق اقلیتها از اینکه شخصیتهای سیاهپوست در حاشیه هستند و برای تزئین میآیند بدشان میآید، ولی عملا همین شده. چنین تصمیمهایی از اهمیت قصهی اصلی میکاهد، هواداران واقعی مجموعه را عصبانی و سرخورده میکند، و بازیگرهای رنگینپوست را در سطح یک عنصر تزئینی و ابزاری پایین میآورد. مثل یک چیز دم دستی که صرفا باید از سر راه برداشته شود تا داد مدافعین حقوق اقلیتها در نیاید.
تنوع نژادی در یک دنیای قرون وسطایی، اجباری و زورچپان به نظر میرسد چون واقعا همینطور است. صرف نظر از اینکه تهیهکنندههای سریال چه بگویند، جهانهای قرون وسطایی شباهتی به دنیای مدرن و امروزی ما نداشتهاند. سفر بین قارهها تقریبا غیرممکن بود و مردم معمولا با آدمهایی که نهایتا چند کیلومتریشان بودند، ارتباط میگرفتند. مهاجرت بین قارهای عملا مفهومی ناشناخته بود. اینکه در یک داستان قرون وسطایی، منکر تنوع نژادی شویم تفکری نژادپرستانه نیست، بلکه تفکری منطقی است.
اما متأسفانه، بحث تنوع اجباری و انتخاب بازیگرهای اشتباه تنها شروع ماجراست و اشکالات و ایرادهای سریال حلقههای قدرت ابعاد پیچیدهتری هم دارد.
واقعا ۴۶۵ میلیون دلار خرج این سریال شده؟
ظاهرا جف بزوس برای این پروژه دست همه را باز گذاشته و محدودیتی در میزان خرج و مخارجش ندارد. اما با این حال، آمازون دارد به ما ثابت میکند که داشتن یک بودجهی عظیم نامحدود لزوما به معنای ساخته شدن یک محصول باکیفیت نیست. تا اینجای کار شنیدهایم که استودیو آمازون قرار است رقم نجومی ۱ میلیارد دلار را برای ساخت پنج فصل هزینه کند.
اما با دیدن تصاویر و تریلر، به نظر میرسد که تمام جنبههای سریال حلقههای قدرت به شکلی کنار هم چیده شدهاند که حس کنیم انگار یک بازی کامپیوتری بدکیفیت است. طراحی لباس شخصیتها که عملا یک جنایت است. لباسها را جوری طراحی کردهاند که با دیدنشان حس میکنیم همگی هواداران بازی تاج و تخت هستند که برای یک گردهمایی در کامیک کان دور هم جمع شدهاند.
شاید جف بزوس از هواداران ارباب حلقهها باشد، ولی همگی میدانیم که انگیزه و هدف پشت پردهی ساخته شدن این سریال چیست؛ اینکه بازی تاج و تخت بعدی باشد و جای آن را بگیرد. اما مشکل اینجاست که، مسئولین آمازون با عجله و شتابشان برای ساخت یک سریال و آماده کردن آن، از یکی از حیاتیترین ابعاد یک اثر فانتزی غافل ماندهاند: طراحی صحنه و لباس.
سؤالی که ذهن همه را به خودش مشغول کرده، این است که چرا آمازون سعی دارد چرخ را دوباره اختراع کند، و چرا اینقدر ابتدایی و بیکیفیت اختراعش کند؟ تقریبا تمام هواداران کتابهای تالکین معتقد هستند که فیلمهای پیتر جکسون یک استاندارد اساسی برای تمام اقتباسهای آیندهی ارباب حلقهها تعیین کرده است.
با این حال به نظر میرسد سازندههای سریال حلقههای قدرت تصمیم گرفتهاند که کار پیتر جکسون را نادیده بگیرند و به جایش لباسهایی بیکیفیت، بیروح و بیظرافت طراحی کنند که خبر از تنبلی طراحان لباسش میدهد و بیننده را از دنیای داستان بیرون میاندازد چون هیچ چیزش باورپذیر و جذاب نیست.
قرار نیست در داستانهای فانتزی با آدمهای مدرنی طرف شویم که انگار لباسهای مصنوعی به تن کردهاند تا ادای شخصیتهای قدیمی را در بیاورند. هر بخش و جنبه از طراحی ظاهر و لباس یک شخصیت، باید به نحوی باشد که در خدمت معرفی فرهنگ، زندگی گذشته، و دنیای که درونش زندگی میکنند قرار بگیرد. همین جزئیات در طراحی لباس است که باعث میشود ما دنیای فانتزی یک اثر را باور کنیم و درونش غرق شویم.
دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا طراحی لباس در فیلمهای پتر جکسون هنوز هم بهترین طراحی لباس در اقتباس از یک دنیای فانتزی به حساب میآید:
۱. لباسها را به شکلی طراحی کرده بودند که باور کنیم متعلق به یک دنیای فانتزی هستند، اما همزمان گوشه چشمی به فرهنگ و تاریخ دنیای واقعی خودمان هم داشتند. برای مثال، طراحی لباس مردم روهان بیشتر به آنگلوساکسونها شباهت داشت (بهعنوان ادای دینی به تالکین و علاقهاش به تاریخ بریتانیا) در حالی که لباس مردم گاندور از روم و یونان باستان تأثیر گرفته بود.
۲. فرهنگهای متفاوت به شکلی طراحی شده بودند که حس کنیم همعصر هستند. سبک و ظاهر و زندگی متفاوتی داشتند، اما با دیدنشان حس میکردیم که همگی در یک دنیا/زمان زندگی میکنند.
۳. بافت و جنس لباس شخصیتها به شکلی طراحی شده بود تا کهنگی و میزان استفادهی آن حس شود و بفهمیم که این شخصیت، واقعا با این لباسها زندگی کرده. اگر آراگورن با لباسهایی شکیل و تمیز و به شکلی که انگار همین الان آنها را از خشکشویی تحویل گرفته ظاهر میشد، هیچوقت او را بهعنوان یک شخصیت باور نمیکردیم. شخصیتهای این دنیاها مدتها پیش از اینکه قصهی ما آغاز شوند، زندگی خودشان را داشتهاند و این قضیه باید در لباس و ظاهرشان حس شود.
این روزها خیلی از طراحان لباس نمیتوانند جامه و لباسی طراحی کنند که باورپذیر و گیرا باشد چون دانش و اطلاعات تاریخی کافی را ندارند یا اهمیتی به تأثیر فرهنگ و سبک زندگی روی لباس نمیدهند. بدون در نظر گرفتن این جنبهها، لباسی که طراحی میکنند مصنوعی به نظر میرسد و تماشاگر باورش نمیکند. به نظر میرسد طراحان لباس سریال آمازون، کارایی بخشهای متفاوت یک لباس و تأثیر فرهنگی و زیستی شخصیتها را در نظر نگرفتهاند و صرفا ابتداییترین جنبههای ممکن را اجرا کردهاند. انگار فهرستی از ملزومات یک لباس قرون وسطایی جلوی خودشان گرفتهاند و با خودشان گفتهاند:
شنل دارند؟ پس حل است
چکمه هم گذاشتیم؟ این هم از این
زره؟ برایشان گذاشتیم
این طراحان لباس به حدی از تأثیر فرهنگ روی لباس بیخبرند که طراحیهایشان بیشتر شبیه خطخطیهای بچگانه است تا یک لباس واقعی که شخصیتها درونش زندگی کرده باشند. به جای اینکه نگاهی به فرهنگ و لباس مردم واقعی در گذشته و تاریخ بیندازند، به بازی تاج و تخت نگاه کردهاند و هرچه در آنجا به نظرشان جذاب و باحال میآمده، کپی کردهاند.
صحنههای جنسی و خون و خشونت – سرزمین میانه بازی تاج و تخت نیست
یکی دیگر از ایدههای وحشتناک و بدی که سازندگان سریال حلقههای قدرت میخواستند از بازی تاج و تخت بردارند، اضافه کردن صحنههای برهنگی و خشونت افسارگسیخته بود. سال گذشته وقتی خبری دربارهی این قضیه به بیرون درز کرد و فهمیدیم که سازندگان سریال ارباب حلقهها مشاورینی برای صحنههای نزدیکی استخدام کردهاند و به بازیگرها گفتهاند که باید خودشان را برای صحنههای برهنگی آماده کنند، هواداران ارباب حلقهها بازخوردهای منفی زیادی نشان دادند.
هواداران کمپینی راه انداختند تا با جمعآوری امضا، مسئولین آمازون را وادار کنند تا در نمایش صحنههای جنسی و برهنگی مسیر بازی تاج و تخت را پیش نگیرند. به نظر میرسد این کمپین موفقیتآمیز بود چرا که وقتی به تازگی از پاتریک مککی، از شو رانرهای سریال دربارهی این پرسیدند که آیا در سریال ارباب حلقهها با صحنههای جنسی و خشونتآمیز در حد بازی تاج و تخت طرف هستیم یا نه، خیلی کوتاه گفت که نه.
اما حتی اگر سازندگان سریال آمازون از این تصمیم صرف نظر کرده باشند، همین که در ابتدا قصدش را داشتند نشان میدهد که تا چه اندازه از دیدگاه و رویکرد تالکین در نمایش عشق و روابط رمانتیک فاصله دارند.
تالکین در زندگی واقعی و شخصیش انسانی بهشدت رمانتیک و عاشقپیشه بود. در نوجوانی عاشق دختری به نام ادیث شد، اما تا بزرگسالی صبر کرد تا بتواند با او ازدواج کند. اما چیزی نگذشت که در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در آنجا شاهد کشته شدن دوستان و رفقای دوران کودکیش بود.
قرار نیست در داستانهای فانتزی با آدمهای مدرنی طرف شویم که انگار لباسهای مصنوعی به تن کردهاند تا ادای شخصیتهای قدیمی را در بیاورند. هر بخش و جنبه از طراحی ظاهر و لباس یک شخصیت، باید به نحوی باشد که در خدمت معرفی فرهنگ، زندگی گذشته، و دنیای که درونش زندگی میکنند قرار بگیرد. همین جزئیات در طراحی لباس است که باعث میشود ما دنیای فانتزی یک اثر را باور کنیم و درونش غرق شویم.
دلایل متعددی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا طراحی لباس در فیلمهای پتر جکسون هنوز هم بهترین طراحی لباس در اقتباس از یک دنیای فانتزی به حساب میآید:
۱. لباسها را به شکلی طراحی کرده بودند که باور کنیم متعلق به یک دنیای فانتزی هستند، اما همزمان گوشه چشمی به فرهنگ و تاریخ دنیای واقعی خودمان هم داشتند. برای مثال، طراحی لباس مردم روهان بیشتر به آنگلوساکسونها شباهت داشت (بهعنوان ادای دینی به تالکین و علاقهاش به تاریخ بریتانیا) در حالی که لباس مردم گاندور از روم و یونان باستان تأثیر گرفته بود.
۲. فرهنگهای متفاوت به شکلی طراحی شده بودند که حس کنیم همعصر هستند. سبک و ظاهر و زندگی متفاوتی داشتند، اما با دیدنشان حس میکردیم که همگی در یک دنیا/زمان زندگی میکنند.
۳. بافت و جنس لباس شخصیتها به شکلی طراحی شده بود تا کهنگی و میزان استفادهی آن حس شود و بفهمیم که این شخصیت، واقعا با این لباسها زندگی کرده. اگر آراگورن با لباسهایی شکیل و تمیز و به شکلی که انگار همین الان آنها را از خشکشویی تحویل گرفته ظاهر میشد، هیچوقت او را بهعنوان یک شخصیت باور نمیکردیم. شخصیتهای این دنیاها مدتها پیش از اینکه قصهی ما آغاز شوند، زندگی خودشان را داشتهاند و این قضیه باید در لباس و ظاهرشان حس شود.
این روزها خیلی از طراحان لباس نمیتوانند جامه و لباسی طراحی کنند که باورپذیر و گیرا باشد چون دانش و اطلاعات تاریخی کافی را ندارند یا اهمیتی به تأثیر فرهنگ و سبک زندگی روی لباس نمیدهند. بدون در نظر گرفتن این جنبهها، لباسی که طراحی میکنند مصنوعی به نظر میرسد و تماشاگر باورش نمیکند. به نظر میرسد طراحان لباس سریال آمازون، کارایی بخشهای متفاوت یک لباس و تأثیر فرهنگی و زیستی شخصیتها را در نظر نگرفتهاند و صرفا ابتداییترین جنبههای ممکن را اجرا کردهاند. انگار فهرستی از ملزومات یک لباس قرون وسطایی جلوی خودشان گرفتهاند و با خودشان گفتهاند:
شنل دارند؟ پس حل است
چکمه هم گذاشتیم؟ این هم از این
زره؟ برایشان گذاشتیم
این طراحان لباس به حدی از تأثیر فرهنگ روی لباس بیخبرند که طراحیهایشان بیشتر شبیه خطخطیهای بچگانه است تا یک لباس واقعی که شخصیتها درونش زندگی کرده باشند. به جای اینکه نگاهی به فرهنگ و لباس مردم واقعی در گذشته و تاریخ بیندازند، به بازی تاج و تخت نگاه کردهاند و هرچه در آنجا به نظرشان جذاب و باحال میآمده، کپی کردهاند.
صحنههای جنسی و خون و خشونت – سرزمین میانه بازی تاج و تخت نیست
یکی دیگر از ایدههای وحشتناک و بدی که سازندگان سریال حلقههای قدرت میخواستند از بازی تاج و تخت بردارند، اضافه کردن صحنههای برهنگی و خشونت افسارگسیخته بود. سال گذشته وقتی خبری دربارهی این قضیه به بیرون درز کرد و فهمیدیم که سازندگان سریال ارباب حلقهها مشاورینی برای صحنههای نزدیکی استخدام کردهاند و به بازیگرها گفتهاند که باید خودشان را برای صحنههای برهنگی آماده کنند، هواداران ارباب حلقهها بازخوردهای منفی زیادی نشان دادند.
هواداران کمپینی راه انداختند تا با جمعآوری امضا، مسئولین آمازون را وادار کنند تا در نمایش صحنههای جنسی و برهنگی مسیر بازی تاج و تخت را پیش نگیرند. به نظر میرسد این کمپین موفقیتآمیز بود چرا که وقتی به تازگی از پاتریک مککی، از شو رانرهای سریال دربارهی این پرسیدند که آیا در سریال ارباب حلقهها با صحنههای جنسی و خشونتآمیز در حد بازی تاج و تخت طرف هستیم یا نه، خیلی کوتاه گفت که نه.
اما حتی اگر سازندگان سریال آمازون از این تصمیم صرف نظر کرده باشند، همین که در ابتدا قصدش را داشتند نشان میدهد که تا چه اندازه از دیدگاه و رویکرد تالکین در نمایش عشق و روابط رمانتیک فاصله دارند.
تالکین در زندگی واقعی و شخصیش انسانی بهشدت رمانتیک و عاشقپیشه بود. در نوجوانی عاشق دختری به نام ادیث شد، اما تا بزرگسالی صبر کرد تا بتواند با او ازدواج کند. اما چیزی نگذشت که در جنگ جهانی اول شرکت کرد و در آنجا شاهد کشته شدن دوستان و رفقای دوران کودکیش بود.