🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
"وینسن گلیگان (خالق بریکینگ بد)
"برایان کرانستون
"آنا گان
"آرون پال
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک بازی تماشایی در قسمت آخر فصل دوم
اسپویل از فصل ۲ ، ۳ و ۴
اهمیت عروسک خرس صورتی در فصل دوم و سوم بریکینگ بد

حضور خرس صورتی رنگ به صورت درونمایه ای تکرار شونده از فصل دوم سریال آغاز شد.

خرس صورتی در فلش فورواردهای اپیزود های 737, Down, Over, ABQ دیده می شود که وقتی نامشان کنار هم گذاشته شود حادثه ای که در قسمت پایانی فصل رخ میدهد را پیشگویی می کنند (سقوط هواپیمای ۷۳۷ روی آلباکورکی).همچنین ۷۳۷ رقمی است که طبق محاسبات والتر برای تامین زندگی خانواده اش پس از مرگ وی نیاز بود.
تمام فلش فورواردهای این چهار قسمت به صورت سیاه و سفید هستند به جز عروسک خرس صورتی رنگ. در نهایت خرس صورتی از هواپیما سقوط کرده و به حیاط والتر وایت می افتد و چشمش را از دست می دهد. در قسمت پایانی فصل والتر وایت که تمام مدت لباس های تیره و بژ وی پوشید با یک پلیور صورتی دیده میشود و در نهایت نقاشی دیواری اتاق جین که نقش خرص صورتی رنگ در گوشه ی بالایی سمت راست آن دیده می شود.
در ابتدای فصل سه والتر چشم عروسک را از استخرش بیرون کشیده و بعدا آن را در جیبش میابد.

به یاد دارید که در قسمت پایانی فصل سه جسی به گیل شلیک کرد اما کجا؟ درست زیر چشمش.
جسی نیز در فصل سوم پس از کتک خوردن به دست هنک برای مدتی قادر به استفاده از یک چشمش نیست.
سپس در قسمت ابتدایی فصل چهارم اسکایلر چشم عروسک را پیدا می کند که نشان دهنده ی درگیر شدن او در جرایم والت است.

در انتهای فصل چهار نیز گاس کشته میشود و صورت منفجر شده اش بی شباهت به صورت خرس صورتی سقوط کرده نیست.

@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل

خطر اسپویل فصل سوم breaking bad

فصل سوم با ورود برداران سالامانکا ، مارکو و لیونل به سریال و همچنین اخبار سقوط هواپیما آغاز می شود . عواقب کار های والتر در فصل دوم در این فصل گریبان او را خواهد گرفت. گوس و سول هم در فصل دوم به سریال اضافه شده بودند در این فصل نقش اساسی در تحولات داستان ایفا خواهند کرد.  به نوعی می توان ۲ فصل ابتدایی را مقدمه سازی و ۳ فصل بعدی را قسمت های اصلی داستان بریکینگ بد نامید. شخصیت های فرعی حذف شده و شخصیت های اصلی وارد داستان می شوند‌.

اسکایلر در همان قسمت اول فصل ۳ متوجه شد که والتر در کار ساخت مواد مخدر است  سپس او را ترک کرد، بچه‌ها را برد، درخواست طلاق کرد، با رئیسش خوابید، تصمیم گرفت زندگی را به صورت مجردی سپری کند و سپس در حالی که هنوز با والتر زندگی می کرد به خیانتش ادامه می داد همه در ۴ قسمت. بنابراین بله، توسعه اسکایلر عجولانه و غیر ارگانیک بود. اینطور نیست که یک راه حل معقول برای کشف راز بزرگ والت وجود داشته باشد که او را به طور کامل از نمایش حذف نمی کرد. یا او والتر را برای همیشه ترک می کند و والت جونیور را با خود می برد، والت را به پلیس گزارش می دهد، یا به تدریج می پذیرد که این زندگی والتر است و به جمع باز می گردد. دو مورد اول به آنا گانی نیاز دارند تا دیگر هرگز در سریال ظاهر نشود و والت چیزی برای زندگی نداشته باشد.

جسی نیز از ندانستن کیست/چیستی رنج می برد. او از دوره توانبخشی تا خرید خانه پدر و مادرش به بیمارستان و تبدیل شدن به عوضی و یک دوست که ما از فصل ۱ می شناختیم تا دوباره زندگی خوب والتر را خراب کنیم تا معتاد به مواد مخدر تا مرد بد واقعی .


فکر می کنم فصل ۲ فصل را در این موقعیت قرار می دهد. تیم نویسندگی کاری را انجام می‌دهد که خالق وینس گلیگان به‌عنوان نویسندگی بداهه به سبک جاز توصیف می‌کند، جایی که آنها ایده‌ای از کاری که می‌خواهند انجام دهند و ایده‌ای از شخصیت‌ها دارند، اما اجازه می‌دهند که داستان در مقابل آن‌ها باز شود.اجازه دهید شخصیت‌ها تصمیم بگیرند کجا اقدامات آنها آنها را خواهد گرفت. من آن را دوست دارم، اما گاهی اوقات نواختن جاز با شخصیت ها می تواند به بن بست منجر شود و در پایان فصل ۲ این کار را انجام داد.

قسمت ششم فصل سوم جایی که هنک جسی و والتر را در ون گیر می اندازد واقعا عالی است.
نور پردازی و اندازه ی قاب به خوبی والتر و جسی را در تنگنا نشان می دهد . و خود این گیر افتادن هم بسیار هیجان انگیز است ، والتر چگونه قرار است با این مسئله رو به رو شود ؟ هنک را هم خواهد کشت؟

قسمت هفتم از فصل سوم با یکی از بهترین صحنه های این سریال به پایان می رسد.
با اینکه دوقلوها در ابتدا قصد دارند والتر وایت را بکشند تا انتقام مرگ توکو را بگیرند، در نهایت هدفشان را تغییر می‌دهند. از آنجایی که والتر تبدیل به مهره‌ای ارزشمند برای گاس فرینگ شده، کاری می‌کند تا دوقلوها از جانش بگذرند. گاس برای محافظت از والتر، به دوقلوها می‌گوید قاتل اصلی توکو هنک مأمور مبارزه با مواد مخدر است و آن‌ها باید سراغ او بروند. همه انتظار داشتند که مرگ خونینی برای هنگ رقم بخورد،‌ اما برکینگ بد هیچ‌وقت بر اساس انتظارات مخاطب پیش نمی‌رفت، و اینجا هم غافلگیرمان کرد.

در تمام این لحظات دوربین با نما هایی از پایین و زاویه ی تند از برادران سالامانکا تسلط آن ها را کاملا به رخ می کشید و فشار را بر مخاطب بیشتر می کرد.
هنک تیر می‌خورد و گلوله‌هایش هم تمام می‌شود و گمان می‌کنیم که دیگر کارش تمام شده و راهی نجاتی ندارد. کشته شدن هنک کاملا محتمل به نظر می‌رسد. مارکو سالامانکا بالای سر هنک زخمی می‌آید و می‌خواهد با یک تیر خلاصش کند، اما تصمیم دیگری می‌گیرد و برای اولین بار دیالوگی می‌گوید: «اینجوری زیادی راحت میمیری». سلاحش را کنار می‌گذارد این بار با یک تبر سراغ هنک می‌آید تا او را به شیوه‌ی خشن‌تر و خونین‌تری بکشد. ولی در همین لحظه هنک موفق می‌شود تنها گلوله‌ای را که برایش باقی مانده در سلاحش بگذارد و به مارکو شلیک کند.
اما شاید چیزی که بیشتر از همه غافلگیرکننده بود،‌ تأثیر این اتفاق روی زندگی هنک باشد. او از این ترور جان سالم به در برد، اما آدم کاملا متفاوتی شد. هنک بعد از حمله‌ی دوقلوها تقریبا فلج شد و زخم‌های سنگینی برداشت و بهبود کاملش چند فصل طول کشید. از نظر روانی هم دچار تغییر و تحولات عجیبی شد و کشش و شیفتگی عجیبی برای جمع کردن کانی‌های گوناگون پیدا کرد.

@NaghdeFilmoSerial
بعد از صحنه ی درگیری و در بیمارستان یکی از پسرعموها را می بینیم که به سمت والت می خزد که انگار می خواهد او را بکشد. این اولین باری است که والت یکی از پسرعموها را می بیند و اولین بار است که والت می فهمد آنها برای کشتن او آنجا بوده اند. صحنه ای دیگر: والت و اسکایلر در حال صحبت کردن در مورد زمانی هستند که والت می تواند برای صرف شام با خانواده به آنجا بیاید و به طرز خنده داری چانه زنی می کنند که انگار همه چیز در راه است. رابطه آنها هنوز بر روی زمین سنگلاخ است، اما به دنبال راه حلی هستند.

دهمین اپیزود از فصل سوم سریال که مگس نام داشت یکی از جالب ترین قسمت های سریال است .

این یک اپیزود بطری است. به این معنا که به خاطر ذخیره کردن بودجه، اتفاقات اپیزود در لوکیشن محدود با کاراکترهای محدود رخ می دهد. در این اپیزود نیز تنها دو کاراکتر اصلی یعنی والتر وایت و جسی پینکمن حضور داشتند و تقریبا بیشتر اپیزود در آزمایشگاه گاس فرینگ اتفاق میفتد.

یکی از بهترین چیزها در مورد مگس این است که به نوعی آرامش قبل از طوفان را نشان می دهد و به بیننده کمک میکند که برای اتفاقات مهم پایان فصل خود را آماده کند. فصل ۳ مقدار زیادی هیجان و درام را به بینندگان تزریق کرد و اپیزود مگس این فرصت را به نویسندگان داد که شخصیتها را ارتقا داده و این فرصت را به بینندگان بدهند که ارتباط بین والت و جسی را به بهترین شکل درک کنند.

یکی از دلایلی که والت آن اوایل درگیر خرید و فروش مواد شد به این دلیل بود که احساس کرد میتواند به شکلی زندگی خودش را بعد از تشخیص به داشتن سرطان کنترل کند. در فصل دوم معلم شیمی سابق دبیرستان اهسته کنترل فرایند پخش مواد را بخاطر یک پخش کننده خارجی از دست میدهد . گاس فرینگ در فصل سوم والت به کلی کار خرید و فروش را از دست داد و رییس به شمار نمی امد به این دلیل شروع به مسلط شدن بر ازمایشگاهش تنها چیزی که داشت کرد تا بتواند به شکلی دوباره قدرت و اقتدارش را بدست بیاورد.

در اپیزود Fly بعد از آمدن مگس به داخل ازمایشگاه که تنها مکان امن از دیدگاه والتر وایت بود شاهد چگونه خشمگین شدن و تلاش برای از بین بردن این مهمان ناخوانده هستیم والت تمام تلاشش را میکند دوباره زندگی و ازمایشگاهش را به کنترل خودش در بیاورد
همزمان با پیشروی سریال کم کم مشخص میشود چه اندازه والتر قدرت میخواهد و چه قدر حاضر بود برای رسیدن به ان پیش برود اپیزود مگس اخطاریست مبنی بر نشان دادن چگونه تغییر معصومیت والت به دیوانگی و عقده او برای موجود بدون خطر را گرفتن.

والتر میخواست مگس نابود شود تنها بخاطر اینکه جزیی از نقشه اش نبود و کنترلی بر آن موجود نداشت.

اول جسی به والتر درباره کم شدن کنترل روانی عمه اش بعد از وارد شدن سرطان به درون بدنش می گوید بعدا والتر وایت در بهترین زمان برای مردن مدیتیشن میکند.
هر کدام تراژیک و دارای احساسات درخشنده ایست انگار که افکار هر شخصیت در یک نقطه نور سفید و بزرگ قرار گرفته اند.

نحوه ی برخورد والتر و جسی با مشکل مگس درک دقیقی از اینکه آنها در درون خود چه کسانی هستند به ما می دهد. همچنین سرنخی اساسی از نحوه ی واکنش آنها به مشکلات مهم دیگر در آینده به دست می دهد. والت روشی قاعده مند و منطقی تر را برای کشتن مگس در پیش می گیرد و برای غلبه بر موانع از علم بهره می گیرد. در مقطعی او فشار هوای آزمایشگاه را بالا می برد، به این امید که این کار فرار کردن را برای مگس دشوار کند. اما این کار جواب نمی دهد و باعث می شود والت به راهکارهای خطرناک تر روی آورد.
در مقابل جسی با اکراه به والت کمک می کند، حتی با وجود اینکه می داند در واقع مگس اهمیتی ندارد. از آنجا که دل به کار نمی دهد، ایده هایی پیشنهاد می کند که اصلاً به اندازه ی ایده های والت تمیز و دقیق نیستند، نقشه هایی که شامل اسپری کردن مواد شیمیایی در آزمایشگاه می شوند که تنها مشکل را بدتر می کنند.

یکی از مهم ترین جنبه های مگس این است که از فرصت استفاده می کند تا نگاهی به گذشته داشته باشد و رابطه ی میان جسی و والتر را ارزیابی کند. دو شخصیت اصلی پیش از اینکه در آزمایشگاه گرفتار شوند چیزهای زیادی از سر گذرانده اند، اما به ندرت توانسته اند اینقدر صادقانه و صمیمانه با هم صحبت کنند. جسی عمیقاً نگران والتر است، کسی که او را مانند یک پدر می بیند، او داستان بیماری عمه اش را تعریف می کند و وقتی والتر به خواب می رود از او مراقبت می کند. وقتی والتر از هرگز تسلیم نشدن و انجام دادن هر کاری برای خانواده صحبت می کند، فقط از اسکایلر، والتر جونیور و هالی حرف نمی زند، منظور او جسی نیز هست.
@NaghdeFilmoSerial
این اپیزود نمادی از احساس گناهی ست که والتر و جسی برای مرگ جین حس می کنند.

از زمانی که جین دوست دختر جسی در اثر اوردوز هروئین مرد در حالی که والتر می توانست به راحتی جلوی این اتفاق را بگیرد، جسی و والتر هر دو از احساس گناه فلج شدند. در این اپیزود والتر به اعتراف کردن کارش در برابر همکارش نزدیک می شود. مگس تجلی فیزیکی گناه والتر است ، او با حشره به همان صورتی کلنجار می رود که با حس بر ملا کردن واقعیت درگیر است. او نمی تواند مگس را بکشد، و مهم نیست چقدر سخت تلاش کند، نمی تواند از حس گناه خلاص شود. 

گذشته از هر چیزی که والت و جسی با همدیگر انجام داده و بدست آورده اند، مگس به وضوح نشان داد که رابطه ی آنها چقدر زهرآگین است. اهمیتی نداشت آنها چه می کنند یا چگونه تلاش می کنند مشکلاتشان را حل کنند، در این میان یا به خود یا دیگری آسیب می رسانند. تلاش های آنها برای کشتن مگس به بهترین نحو حاکی از این امر است، چرا که این دو نمی توانند حشره را با همکاری هم بکشند بدون اینکه مشکل دیگری به وجود آورند. در واقع، مسئله تنها زمانی حل می شود که والتر از معادله حذف می شود و جسی را تنها می گذارد تا خودش کار را انجام دهد. همچنین باید دقت داشت که پیش از این والتر در آزمایشگاه با مگس تنها بود و نتوانست به تنهایی آن را بکشد. والت نمی تواند بدون جسی کاری کند، اما جسی می تواند بدون والت از پس کار بر بیاید.

مگس داستان کل سریال در یک اپیزود است.
والتر غرق مسئله ای می شود، چیزی که جسی در ابتدا نمی خواهد خودش را درگیر آن کند اما در نهایت قبول می کند که به والت کمک کند. والتر به آهستگی از منطقی و آرام به درمانده و خسته تبدیل می شود، حرکات خطرناک انجام می دهد، هر لحظه سرکش تر و بی باک تر می شود. رابطه ی جسی و والتر دگرگون می شود .در برخی موارد او حس بدی برای والتر دارد، در بعضی لحظات می خواهد او را بکشد. اما در بیشتر مواقع او از والت بخاطر وارد کردنش به شرایطی که نمی خواست در آن قرار بگیرد آزرده است. والت خیلی دیر متوجه می شود که طوری به جسی آسیب زده که هرگز ترمیم نخواهد شد، او زندگی جسی را نابود کرده و نمی داند چگونه حساب این کار را پس دهد. در نهایت، والتر نه آرامش، نه خلاصی، نه خاتمه و نه درک نهایی نمی یابد. جسی تنها داستان را به فرجام می رساند و از آن خارج می شود و والت را در پشت سر جا می گذارد.

فینال، همانطور که گیلیگان گفت، درباره از دست دادن بی گناهی بود و همینطور هم شد. آرمان گرایی گیل هدف نهایی والت بود، یا حداقل زمانی بود که او برای اولین بار می خواست شیشه بپزد. او یک محیط حرفه ای کامل با یک آزمایشگاه بزرگ می خواست که در آن نیازی به انجام هیچ یک از کارهای کثیف مانند کشتن دلال ها و کله گنده های مواد مخدر نباشد. درست است که جسی گیل را کشت، همان طور که جسی شغل رویایی والت را کشت.

نمره : ۱۰ از ۱۰

alirezaripper

@NaghdeFilmoSerial
نمایی از قسمت پنجم از فصل سوم
(در کمالِ خونسردی)جز (تاپ‌تنِ) بنده در بازبینی مجدد همچنان همان اثر کوبنده‌ای است که با وجود زمان طولانی‌اش ، لحظه‌ای از نفس نیفتاده و ماجرای تراژیکِ قتل عام خانواده کِلاتر را با جزییات تمام روایت میکند. آشکارا (پری‌اسمیت) از پرداخت کامل‌تری به نسبت سایرین برخوردار بوده و از همان سکانس ابتدایی و بازی با نورِ فندک تا سکانسهای سوبژکتیو که ما را به درونِ این نیمه انسان_هیولا میبرند تا مکالمه پایانی‌اش قبل از اعدام ، جملگی شخصیتی مرموز، مهیب و در عین حال شکننده را تصویرسازی کرده که هم میتوان با وی همذات‌پنداری نمود و هم میتوان از وی متنفر بود.

پیشنهاد میکنم پس از تماشای اثر مذکور سراغِ کاپوتی(۲۰۰۵ به کارگردانی بنت‌میلر) را هم گرفته تا عشق، نفرت، جنون، طمع و تراژدی را با تمام وجود حس کنید.


@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👍1
اینا از اولی که اومدن فقط بدبختی و قتل و ترس آوردن ، توقع داری ذات کثیفشون عوض بشه
لیست برندگان بیست و هشتمین  جوایز منتخب منتقدین  (2023 Critics Choice):


بخش فیلم

بهترین فیلم سال
🏆Everything Everywhere All at Once

بهترین نقش اول مرد

🏆Brendan Fraser, The Whale

بهترین نقش اول زن
🏆Cate Blanchett, Tár

بهترین نقش مکمل مرد

🏆Ke Huy Quan, Everything Everywhere All at Once

بهترین نقش مکمل زن
🏆Angela Bassett, Black Panther2

بهترین بازیگر جوان
🏆Gabriel LaBelle,  Fabelmans

بهترین گروه بازیگران
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery

بهترین کارگردان
🏆Daniel Kwan & Daniel Scheinert
Everything Everywhere All at Once

بهترین فیلمنامه اورجینال
🏆Daniel Kwan and Daniel Scheinert, Everything Everywhere All at Once

بهترین فیلمنامه اقتباسی

🏆Sarah Polley, Women Talking

بهترین فیلمبرداری
🏆 Top Gun: Maverick

بهترین طراحی صحنه
🏆 Babylon

بهترین تدوین

🏆Everything Everywhere All at Once

بهترین طراحی لباس
🏆Black Panther: Wakanda Forever

بهترین گریم و طراحی چهره
🏆Elvis

بهترین جلوه‌های ویژه بصری
🏆Avatar: The Way of Water

بهترین فیلم کمدی
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery

بهترین انیمیشن
🏆Guillermo del Toro's Pinocchio

بهترین فیلم خارجی زبان
🏆RRR (هندی)

بهترین آهنگ اورجینال
🏆Naatu Naatu," RRR(هندی)

بهترین موسیقی متن
🏆Hildur Guðnadóttir, Tár

بخش سریال

بهترین سریال درام
🏆Better Call Saul

بهترین بازیگر مرد سریال درام
🏆Bob Odenkirk – Better Call Saul

بهترین بازیگر زن سریال درام
🏆Zendaya – Euphoria

بهترین نقش مکمل سریال درام
🏆Giancarlo Esposito – Better Call Saul

بهترین نقش مکمل زن سریال درام
🏆Jennifer Coolidge – The White Lotus

بهترین سریال کمدی
🏆Abbott Elementary

بهترین بازیگر مرد سریال کمدی
🏆Jeremy Allen White – The Bear

بهترین بازیگر زن سریال کمدی
🏆Jean Smart – Hacks

بهترین نقش مکمل سریال کمدی
🏆Henry Winkler – Barry

بهترین نقش مکمل زن سریال کمدی
🏆Sheryl Lee Ralph – Abbott Elementary

بهترین مینی سریال
🏆The Dropout

بهترین فیلم تلویزیونی
🏆Weird: The Al Yankovic Story

بهترین بازیگر مرد مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Daniel Radcliffe
Weird: The Al Yankovic Story

بهترین بازیگر زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Amanda Seyfried – The Dropout

بهترین نقش مکمل مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
    Paul Walter – BLACK BIRD

بهترین نقش مکمل زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
🏆Jennifer Coolidge - THE WHITE LUTOS
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم breaking bad

فصل چهارم آغاز آرام و کندی دارد. خیلی چیزها باید سر جای‌شان قرار بگیرد و جایگاه خیلی از شخصیت‌ها باید مشخص شود, تا قطار داستان راه بیافتد. با اینکه همه‌چیزِ اپیزود اول خونین و ترسناک است. اما کم کم متوجه می‌شوید که آن هیجانات هم مقدمه‌ای بر آتشی بزرگ‌تر بوده است. به هرحال بعد از اپیزود اول باری دیگر با آن ریتم کند معروف سریال که در عین حال بسیار پرجزییات است روبه‌رو می‌شویم. آغازی سرد برای میانه‌ای پرتنش و نفسگیر و البته پایانی وحشتناک.
 فصل چهارم به شدت بر روی خلق تضاد‌ها و نماد‌های داستان‌گویی تمرکز کرده است. سازندگان به خصوص وینس گیلیگان از آرامش حاکم بر اوایل فصل استفاده می‌کند تا با بهره‌گیری از جزییات, سکانس‌های غیرقابل‌پیشبینی تحویل مخاطب دهد. از آن جمجمه‌‌های آغاز فصل چهارم گرفته تا موضوع آن گُل سمی و افشاگری پایان فصل. نویسندگان چنان بر روی جزییات تمرکز و فکر کرده‌اند که مطمئنا فرار از هیجانی که می‌آفرنند را ناشدنی می‌کند.
مرگ اجباری گیل به دست جسی و اثر دردناکی که این صحنه و تصمیم بر روی او می‌گذارد ، تا پایان فصل بازیچه‌ی دست نویسندگان است. جسی از کشتن متنفر است و چون جایی برای تخلیه‌ی افکارش ندارد و از آنجایی که کسی هم نیست که به درد دل‌های او گوش دهد و حتی او را سرزنش کند. همین مسئله او را به شخصی بی‌تفاوت و دیوانه بدل می‌کند. اما هنوز حال جسی به حالت اولیه‌اش برنگشته که نویسندگان با یک تضاد زیبا ، کس دیگری را به دست او می‌کشند.

فصل ۴ از نظر وضوح و نمادگرایی سنگین و فوق العاده بود. خالق زمان گذاشت تا به تک تک جزئیاتی که او و نویسندگان طراحی کرده بودند اشاره کند، از جمجمه در اولین شات فصل ۴ تا تفنگ چرخان که در دره فرود آمد. آنقدر در مورد جزئیات فکر شد که تحت تاثیر قرار نگرفتن سخت است.

و بعد بقیه چیز های دیگر بود. نما های زیبا در این فصل فراوان است، به خصوص نما های تایم لپس. حتی کوچکترین نما ها منحصر به فرد و به یاد ماندنی بودند. ذهن من مدام به آن تفنگی که روی میز می‌چرخد، ریف‌های گیتار ناسازگاری که در پس‌زمینه می‌نوازد، نما های بریده‌شده از ماموران DEA که از خانه هنک و ماری محافظت می‌کنند، برمی‌گردد. نمایش منظم و فشرده بود، چیزی بیشتر از گفتن را نشان می داد و بیننده را وا می گذاشت که سرنخ ها را کنار هم بگذارد. 

نماهای زیبا تمام فصل را به خود اختصاص داده‌اند و شما متوجه‌ی این پیشرفت نسبت به قبل می‌شوید. مخصوصا آن نماهایی که گذر سریع زمان را به تصویر می‌کشند. حتی کوچکترین نماها منحصر‌به‌فرد و بیادماندنی هستند. تدوین و ترکیب صحنه‌ها آنقدر خوب کارگردانی شده که بدون کلام همه‌چیز را برای‌تان افشا می‌کنند. و راز این طراحی و پیچیدگی لذت‌بخش به نویسندگی و کرگردانی عالی سریال برمی‌گردد.

یکی از اختراعات فوق‌العاده‌ی نویسندگان به زنگ روی ویلچیر هکتور سالامانکا مربوط می‌شود. ما با این زنگ و کارکرد ترسناک آن در فصل دوم آشنا شدیم. حالا نویسندگان موضوع زنگ را در فصل چهارم به نهایت خود می‌رسانند. در قسمت آخر است که به این زنگ نقش‌ مهم‌تری اعطا می‌شود. در حالی که از آرام‌ترین کاراکتر سریال هم برای خلق بزرگ‌ترین انفجار آن استفاده می‌شود. مثال دیگری برای تضادهای زیبای موجود در سناریو.
روند شخصیت‌پردازی گسترده و پرجزییات کاراکترها از دستاوردهای بزرگ بریکینگ بد است که در فصل چهارم هم به بهترین شکل ممکن کار خودش را انجام می‌دهد. به طوری که واقعا نمی‌توان در بررسی کلی فصل به تمام آن ریزه‌کاری‌های نویسندگان در نمایش شخصیت‌ها اشاره کرد. از خاطرات والت در مورد وضعیت‌ پدرش و جواب غیرمنتظره‌ی والتر جونیور گرفته تا اتفاقاتی که برای جسی می‌افتد ،عشق پاک و ناب‌اش به اندریا و براک تا هنک که از وضعیت‌اش حسابی عصبانی است و می‌توانید آن را در رفتارش با ماری شاهد باشید, هوش فوق‌العاده‌اش در دستگیری گاس. در نهایت چه کسی می‌تواند والتر وایت و برایان کرنستون را در ادای آن دیالوگ من کسی هستم که در می‌زنم ، من خود خطرم را فراموش کند. و البته مردی که در مقابل والت قرار گرفته است : گاس فرینگ. بزرگ‌ترین آنتاگونیست  این چهار فصل.
گاس در طول فصل سوم و به خصوص در فصل چهارم آنقدر دقیق ،با آرامش و ترسناک پردازش شد و رشد پیدا کرد که به واقع به قدرت و خطری که داشت ،پی بردیم. آغاز فصل و گاسی که ناگهان گلوی ویکتور را با آرامش تمام از هم می‌شکافد. نقشه‌ی بی‌نهایت دقیق و دلهره‌آورش برای گرفتن انتقام و خواندن دست والت از جمله نکاتی بود که حرکت نهایی والتر برای پشت سر گذاشتن او را تا این حد جذاب, دوست داشتنی و نفسگیر جلوه داد.

@NaghdeFilmoSerial
فضای خزیدن ( سکانس پایانی قسمت ۱۱ از فصل ۴) قسمتی خوبی برای بررسی میزانسن سریال است. تقریباً ۴ دقیقه آخر اپیزود است که در آن والتر وایت دیوانه‌وار در پی خانه‌اش به دنبال ذخیره‌ای از پول مواد مخدر خود می‌گردد.

والتر وایت به فضای خزیدن فرود می‌آید و شروع به جستجوی پول مخفی‌شده‌اش می‌کند، نورپردازی به تدریج کنتراست بالاتری پیدا می‌کند، تا زمانی که سایه‌های روی صورت والت کاملاً سیاه می‌شوند. نور درخشان از بالا، از طریق ورودی کوچک فضای خزیدن، به او می تابد. به نظر می‌رسد که پرتو باریک و خشن نور نشان‌دهنده کاهش شانس والت برای رستگاری است، که او به آن روی آورده است.
وقتی اسکایلر وارد می‌شود، با شلیک گلوله از درگاه فضای خزیدن، صورتش در همان نور درخشانی است که والت لحظاتی پیش پشتش را برگردانده بود. در همین حین، والت در میان گرد و خاک و خاک دراز کشیده و به پشتش دراز کشیده و از سایه به او نگاه می کند. این تصویر، و به طور خاص نورپردازی استفاده شده برای ایجاد آن، نزول والت به تاریکی و غیراخلاقی را بدون هیچ زحمتی در بر می گیرد.
در طول مکالمه تلفنی وحشت زده بین اسکایلر و ماری، هر دو در حال قدم زدن در سایه ها نشان داده می شوند. کل صحنه از نورپردازی شدید برای ایجاد تعلیق و تداوم ناراحتی بیننده استفاده می کند.  این هیچ چیز پر زرق و برق نیست، اما در مد معمولی  بریکینگ بد ، به خوبی اجرا می شود.

مخفیگاه پول مواد مخدر والت در داخل یک کیف ورزشی قرمز رنگ پنهان شده است. رنگ قرمز در سراسر  Breaking Bad استفاده شده است ، نه برای نشان دادن شهوت یا خشم، بلکه برای دلالت بر احساس گناه. کیف ورزش والت به این دلیل قابل توجه است.
نمونه دیگری از استفاده از رنگ قرمز برای تأثیرات قوی، اما بسیار متفاوت، تنها چند لحظه بعد ظاهر می شود. والت از ته فضای خزیدن به اسکایلر نگاه می کند و چشمانش از ترس گشاد شده است. یک پارچه قرمز در پشت سر او دیده می شود. در نگاه اول، به راحتی می توان آن را با یک حوضچه خون اشتباه گرفت. این تصویر ناخودآگاه سرنوشت بسیار تلخ و بسیار قابل قبولی را که والتر وایت با آن روبروست نشان می دهد: کسی در خانه او را می زند . با توجه به اینکه چقدر رنگ در برابر کف غبارآلود برجسته می شود، به سختی می توان آن را به عنوان تزئین بی دقتی تعبیر کرد.

کبودی‌های بنفش و بریدگی‌های متورم روی صورت والتر، ظاهر او را غم‌انگیز کرده است. اوایل سریال، بریدگی‌های مکرر و چشم‌های پف‌کرده والت باعث می‌شد که او را به عنوان یک شخصیت ضعیف و رقت‌انگیز بخواند، اما اکنون، در سایه‌های تیره و تار، او را به گونه‌ای هیولا نشان می‌دهند که بیننده تا به حال دیده است: هیولا به شیوه‌ای بسیار واقعی .

والت طبق معمول لباس بژ خاکی و ژاکت بژ کمی روشن‌تر دارد. تنها نکته قابل توجه در مورد کمد لباس او عینک بانداژ شده و خون آلود اوست. والتر وایت تصویری از یکنواختی است و همیشه بوده است. لباس‌های او به‌طور مداوم در سرتاسر سریال خالی از رنگ شده‌اند، گویی لباس‌ها را در آفتاب آلبوکرکی رها می‌کند تا سفید شوند. شایان ذکر است که در قسمت بعدی، والتر وایت با پیراهنی سبز روشن دیده می شود: رنگ رشد و تحول.

بازی برایان کرانستون در نقش والتر وایت در این صحنه به نقطه اوج خود می رسد. هر نمای نزدیک از صورت کبود و خون آلود او واقعاً عذاب آور است.
والتر با فهمیدن اینکه پولی که پنهان کرده کافی نیست و به زودی خانواده اش کشته خواهند شد، تسلیم فریاد ناامیدی خونینی می شود که رقیب شاه لیر است. او به عقب می افتد، دست ها دو طرف سرش را به هم می چسبانند. پس از چند لحظه طولانی دردناک، گریه های اولیه والتر وایت تبدیل به غلغله های شیدایی می شود. این دقیقاً لحظه دگرگونی شخصیتش است.

هنگامی که غلغله های والتر متوقف می شود، دوربین با حرکتی آهسته و عمدی شروع به حرکت به سمت بالا می کند. دوربین از ورودی فضای خزیدن بالا می رود، به طوری که اکنون والتر توسط درگاه مربع قاب شده است. حس گیر افتادن که این ایجاد می کند، قابل لمس و فوری است. همانطور که دوربین به بالا رفتن ادامه می دهد، مربع اطراف والتر کوچک می شود تا جایی که فقط صورت او در داخل آن قاب می شود. دوربین در اینجا کمی شروع به لرزیدن می‌کند، که به معنای فشاری است که اقدامات والتر بر پایه‌های خانواده پاک ایجاد کرده است (که از طریق ماهیت نمادین فضای خزیدن، ). سپس، دوربین به لامپ بالا می رسد و به نظر می رسد که شروع به حرکت می کندسقف، در یک حرکت سورئال و عجیب. حرکت آهسته به سمت بالا، با توجه به وضعیت ذهنی والت، غیرطبیعی و به‌طور مناسبی خسته کننده است

@NaghdeFilmoSerial
لحظاتی قبل از کاهش شات به تیتراژ، والتر توسط قاب اطراف خود غرق می شود و سرنوشت خود را نهایی می کند.
والتر وایت مرده هایزنبرگ محقق شده است.

فصل چهارم را می‌توان همانند طوفانِ همکاری تمام بخش‌های ساخت سریال دانست. از نویسندگان و کارگردانان گرفته تا بازیگران, تهیه‌کنندگان, تصویربرداران و تدوین. امکان ندارد با چنین هماهنگی و کیفیتی دنیای سریال اینقدر باورپذیر نشود. و شما را به خود جذب نکند. خط داستانی فصل چهارم با هوشمندی خوبی به پایان می‌رسد. به طوری که حالا نویسندگان چندین و چند موضوع برای شروع فصل پنجم خواهند داشت. برکینگ بد نشان داده فصل به فصل بهتر می‌شود. پس مطمئنا تمام اتفاقات نفسگیر فصل چهارم باید در مقابل داستان پایان کار والتر وایت سر خم کنند.

نمره : ۱۰ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
برای خالقِ  آپارتمان، بعضی‌ها داغش رو دوست دارند، غرامت مضاعف، سانست بلوار، این اثر آنچنان دندانگیر نیست.

(خارش هفت‌ساله‌ای) که درتلاش است با تلفیق درامی در باب بحران میانسالی و کمدی‌رمانتیک ، مخاطب را تا به انتها همراه سازد اما معتقدم هرچقدر در اولی موفق است در دومی کم گذاشته و ای کاش بجای تلفیق این‌دو به یک مورد(ولی تمام و کمال) میپرداخت.

استارت سرعتی کار بهمراه معرفی شخصیت اصلی با اتکا به ذهن هپروتی‌اش و پیش کشیدن کشمکش درونی وی و  همچنین بازی چشمگیری که ارائه میشود و البته حضور مرلین مونروی مثل همیشه طناز و جذاب ، خوبند.

ولی مشکلات از جایی نمایان میشوند که مرد با عجله دختر را پس میزند، فردایش در محل کار بفکر حفظ آبرو افتاده و در نهایت بازهم با اتکا به خیال و هپروت از همسر ناامید شده و تصمیم به تحکیم عشقش به دختر میگیرد.
فیلم همه این موارد مهم را به سرعت و عجله‌ای مطرح کرده تا هرچه در دقایق ابتدایی بخوبی کاشته بود را هدر دهد.

نمیتوان منکر نکات مثبتش شد اما توقع از وایلدر بیشتر از اینها بود.

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👍1
پس از سالها حضور در محافل سینمایی(حقیقی و مجازی) اگر بخواهم به یکی از بزرگترین معضلات آنها اشاره کنم بدون شک چیزی نیست جز کل‌کل‌های مضحک و غیر عقلانی و متاسفانه پایان ناپذیری که میان دو جبهه (کلاسیک‌پرستها و ضدِکلاسیکها) جریان دارد. معضلی حقیقتا روی اعصاب که موجب گشت پس از سالها بدان واکنش نشان دهم. نکته تاسف بار آنجاست که این معضل تنها محدود به ممبرهای مجازی که (بنوعی سعی در جلب توجه دارند) نبوده و گاها افراد صاحب اندیشه و صاحب قلم را نیز درگیر خود کرده است!!!

مشکل جبهه اول آنجاست که برخلافِ ادعاهای فراوان خود، گویا هنوز باور ندارند که سینما نیز همچون دیگر هنرها از صفر تا صدش با انسان سروکار دارد.یعنی از مرحله ایده ابتدایی تا بسط و گسترش آن، مراحل تولید و درنهایت چرخه اکران و مواجهه منتقد و مخاطب با آن و..جملگی از انسان نشات میگیرند تا برای دیگر انسانها سرگرم کننده و مفید و تامل‌برانگیر واقع شوند. 
پس اگر این اصلِ مهم را بپذیریم باید توجه کنیم که خالق اثر سینمایی و مخاطبش نمیتواند تا ابد به داستانگویی کلاسیک پایبند باشد. خالق حق دارد به فکر تولیدِ اثری باشد که برخلاف روالِ کلاسیک ، شخصیت‌محوری را اولویت قراردهد. جدا از کشمکش‌ بیرونی به کشمکش درونی هم توجه ویژه‌ای کند و با توسل به آن قلابش را با مخاطب چفت کند. بتواند همچون زندگی واقعی آدمیزاد، او را بر سر دوراهی قرار داده و پایان ماجرا را قطعی فرض نکند. همچنین باز هم از آنجا که شخصیت بجای داستان در اولویت است میتواند از سببیت همیشگی کلاسیک پیروی نکرده و چاشنی شانس را به اثر اضافه کند و.... طبیعتا مخاطب نیز همچون خالق میتواند به چنین مواردی احتیاج پیدا کرده و سینما را اینگونه نیز طلب کند. 

چنانچه ساختار پست‌مدرن را نیز داریم که آمده تا با ویژگی‌هایی همچون ترکیب ژانرها، روایت غیرخطی، هجو و ارجاع و... جلوه‌ای تازه از هنرهفتم را ارائه‌دهد.

قابل ذکر است که اثر سینمایی میتواند لزوما محدود به نوع خاصی نبوده و ترکیبی از ویژگی‌های هریک را داشته باشد. راننده‌تاکسی. بارتون‌فینک.هامون و...

باید قبول کرد که از پیدایش سینما تا به امروز، جهان پیرامون ما انصافا به جای ترسناکتری تبدیل شده است. جهانی که داعش و امثالهم دارد و تصاویر اعمال وحشیانه‌شان در موبایل‌ها و... دست به دست میچرخد. جهانی که حیوان آزاری و انسان آزاری دیگر آن قبح گذشته را ندارد و خشونت بدل به امری عادی در زندگی‌مان شده است. جهانی که در آن شعارهایی نظیر علم بهتر است یا ثروت و... از فرطِ فاصله داشتن با واقعیتهای زندگی، مضحکه خاص و عام گشته‌اند. در نتیجه سینما نیز بعنوان هنری که با نبض زندگی پیش میرود ، میبایست دچار تغییر شده و ضمن تولید آثاری که هنوز در آن مرز شخصیتهای مثبت و منفی از هم جداست، با ساختار سه‌پرده‌ای روایت میشود و دست آخر هپی‌اند را پیش چشم مخاطب قرار میدهد، بفکر ساخت آثاری هم باشد که شخصیتهایش لزوما سیاه و سفید نیستند. دروغ و خیانت و تباهی در آنها نقش دارد و قرار نیست همه چیز طبق پیش‌بینی و شسته رُفته پیش رود.

نگارنده بشدت معتقد است که همانطور که نمیتوان اثری را از روی ژانر(ساب‌ژانر) مورد قضاوت قرار داد، نوع ساختار فیلم‌نامه نیز دلیلی بر قوی یا ضعیف بودن اثر نیست. یعنی همانطور که نمیتوان ادعا کرد که فیلم x به دلیل (وسترن بودن) از فیلم y به دلیل(موزیکال بودن) فیلم بهتری است و... پس نمیتوان گفت فیلم A چون دارای ساختار کلاسیک است به نسبت فیلمهای B و C به ترتیب با ساختارهایی مدرن و پست‌مدرن ، موفق‌تر است. 
اساسا چنین استدلالهایی را عبث دانسته و معتقدم فیلمِ شاهکار و خوب داریم ، فیلم متوسط و فیلم ضعیف.

حالا ممکن است اثری کلاسیک باشد اما ضعیف و برعکس مدرن یا پست‌مدرن باشد ولی کاردرست و تماشایی. از آنجا که هرکدام ویژگی‌ها و کارکرد خود را دارند پس تنها خودِ اثر است که میبایست بنا بر ویژگی‌های فرمال مورد بحث قرار گیرد و نقاط قوت و ضعفش از دلِ خودش بیرون آیند.

 


اما جبهه دوم نیز در نوع خودشان جالب هستند. جبهه‌ای که عمدتا سینما را با نولان، تارانتینو، فینچر و..شناخته و بشکل عجیبی در تلاش است با ستایش از این نسل ، کلاسیکها را بکوبد! مشکل آنجاست که این جبهه نیز عمدتا نگاهی تک‌بعدی به ماجرا داشته و آثار کلاسیک را صرف سادگی داستان یا ضعف در جلوه‌های ویژه و... زیر سوال میبرند.چون آشکارا در طی سالهای اخیر با آثار سینمایی و تلویزیونی برخورد داشته‌اند که روایتهای پیچیده‌تر و امکانات بصری جدیدتر و چشمنوازتری داشته‌اند.

این دوستان صرفا نیمه خالی لیوان را دیده و مثلا از این مهم غافلند که اگر سینما به مرور پیشرفت نموده به لطف تلاش‌های ستودنی همان قدیمی‌هاست.
تلاش‌های  کیتون.چاپلین.ولز . هیچکاک. اسپیلبرگ و... را ندید گرفته و اصلا انگار نه انگار که فیلمهایی نظیر ژنرال. عصرجدید. همشهری‌کین. طناب .آرواره‌ها و... (با وجودِ نقدهایی که مثل هر اثر دیگری میتوان بدانها وارد کرد) الهام بخش هنرمندان مهم و شناخته شده کنونی بوده و خودِ این جدیدها نیز در لیست آثار مورد علاقه‌شان از این بزرگان یاد میکنند. انگار نه انگار که کارگردانهای مهمِ بعدی بارها در موردشان حرف زده‌اند.کتابهایی در موردشان نوشته شده . در محافل آکادمیک و غیر آکادمیک هنوز مورد بحث قرار میگیرند  و حتی امروز میتوانیم پس از مواجهه با انواع و اقسام آثار جدید، بازهم به برخی از آنها رجوع کنیم و هم سرگرم شویم و هم از نظر فنی آنها را ستایش کنیم.
از نظر این جبهه همین که اثری دیگر داستانش به مانند پنجاه سال قبل باور پذیر نباشد و قدرتِ تصویری‌اش در مقابل آثار جدید رنگ ببازد ، یعنی فاتحه‌اش خوانده شده و نباید اسمی از آنها آورد!



نمیدانم نام این متن را چه بگذارم... گِله و شکایت یا نقد به این مدلهای فکری و کل‌کل‌های بیشماری که گاه و بیگاه با آنها مواجه میشویم. هرچه که هست مدتها بود سعی داشتم از این دو جبهه فاصله گرفته و وقتم را پای استدلال‌های غیرمنطقی‌شان هدر نکنم. اما از آنجا که گویا قرار نیست تغییر رویه دهند، برآن شدم تا متن کنونی را نوشته تا موضع خودم را( به عنوان عضو کوچکی از قلم به دستان این مملکت) روشن ساخته و شاید هم تلنگر کوچکی بدانها زده باشم.

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👏1
#اسپویل
#نقد_سریال

خطر اسپویل فصل پنجم سریال breaking bad

A masterpiece that we will never see like it


فصل پنجم آن نقطه ی اوجی بود که تمام مرز ها را جا به جا کرد.
متاسفانه خیلی از سریال های بزرگ مثل گیم آف ترونز و با هوس آف کاردز و ... با پایان بندی های بد که تحت تاثیر عواملی بی ربط به سریال مانند فضای مجازی و ... پایان بندی بدی برای سریال رقم زدند ، بریکینگ بد این شاهکار بی بدیل تاریخ هنر های نمایشی پایانی به نمایش گذاشت بی نقص ، هیجان انگیز ، تراژیک و در یک کلام شاهکاری که دیگر همانندش را نخواهیم دید. چه پایان با شکوهی

فصل پنجم تحت تاثیر اتفاقات فصل چهارم با شروعی پر از تنش ، استرس و اتفاقات غیر قابل پیش بینی آغاز می شود.
فصل گذشته به شکلی دراماتیک به پایان رسید. گاس فرینگ مرده عملیات در حال شکستگی کامل است و والتر وایت در صدر جهان قرار دارد. البته تا اولین سکانس این سریال. والتر وایت مرد بسیار متفاوتی است. مستاصل و در حال فرار او با موهای بلند و لباس‌های پاره، از پلیس فرار می‌کند و همه چیز در صورتش منفجر شده است.
این در نهایت حال و هوا و لحن فصل آخر را تعیین می کند. ما می دانیم که والتر دستگیر خواهد شد، اما اکنون این موضوع مهم است که چگونه و چه زمانی. این یک جو بسیار متفاوت را ایجاد می کند، جوی که در مقایسه با عروسکی صورتی فصل ۲ و سقوط هواپیمای متعاقب آن که نتیجه آینده را پیش بینی می کرد، بسیار ضروری تر و ناامیدتر به نظر می رسد.

رنگ زرد هنگام روایی رویی هنک با والتر و جسی در اوایل قسمت اول در بیابان خطر و بی اعتمادی فضا را به خوبی القا می کند ، بی اعتمادی که در ادامه فصل گریبان گیر والتر می شود. اما جالب اینجاست در اوایل فصل این رنگ زرد برای گول زدن مخاطب بود ، رنگ زرد در جا هایی به کار رفت که خطر واقعی نبود. این مشابه شکست اصول روایی کلاسیک هالییود است. این خود جریان سازی بود.

محور اصلی درام در اینجا از تلاش والتر ناشی می شود که تلاش می کند از جایی که گاس فرینگ متوقف شده است ادامه دهد. او تجارت را به سه طریق بین خود، جسی و مایک تقسیم می کند. همه چیز، حداقل برای مدتی خوب است.

این فصل عالی بود نه فقط بازی های شاهکار ، تدوین بی نقص یا رنگ پردازی و نور پردازی ، این ها در درجه ی دوم اهمیت است. سازندگان به ما رحم نکردند همان طور که به شخصیت ها رحم نکردند. شخصیتی هایی که دوست داشتیم کشته شدند، هنک کشته شد تا خانواده از هم بپاشد تا امید والتر برای رهایی از بین برود.

در کنار داستان، موارد متعددی از نماد شناسی، رنگ ها، نورپردازی و زوایای هوشمندانه دوربین وجود دارد که به افزودن محتوای بیشتر به داستان کمک می کند.  برای مثال، خانه خانوادگی والتر در بیشتر قسمت ها در سایه‌های غلیظی غوطه‌ور است.  دوربین عمداً از طریق ستون‌ها، پنجره‌ها و حتی میز قهوه‌خوری با بطری‌های افتاده، مانعی بین آدم‌های خوب و آدم‌های بد ایجاد می‌کند.

این یعنی چیزی از رنگ‌های مختلف استفاده شده، که همیشه در اینجا پایه اصلی بوده‌اند، اما به طور کلی به لباس‌های والتر اختصاص دارند.  این بار عمیق‌تر از آن است، با شخصیت‌های مختلف که همگی پالت‌های رنگی خاص خود را دارند.  به عنوان مثال، ماری با رنگ بنفش احاطه شده است که به طور کلی نشان دهنده اسراف و قدرت است.

@NaghdeFilmoSerial
اول کار شروع موفقیت های امپراطوری والتر بود .لحظات خوبی به بیننده تزریق می شد .
جسی در این فصل عالی بود نه فقط شخصیت سازی یا بازی آرون پول بلکه ایده هایش در نیم فصل اول : کامیون آهن ربایی و یا دزدی قطار بدون آن که کسی متوجه شود دزدی شده.

و لحظه ای اسکایلر پرسید داشتید جسد دفن می کردید؟ و والتر با اعتماد به نفس ترسناکی گفت : نه داریم قطار می زنیم (دزدی می کنیم)

سکانس پایانی قسمت پنج را می توان پایان نیم فصل دانست ، جایی که نقطه ی اوج روایی فصل پنجم است و بعد آن همه چیز در سراشیبی سقوط مطلق قرار می گیرد. دیگر راه بازگشتی نیست.

در واقع آن چیزی که گیم آف ترونز در قسمت نهم از فصل سوم سریال تحویل می دهد ، بریکینگ بد همان قوس رو در طول یک فصل (البته بیشتر قسمت ۲ تا ۱۴) به تصویر می کشد.

یکی از چیزهایی که من همیشه در این سریال تحسین خواهم کرد این بود که چگونه شخصیت ها واقعاً برای مطابقت با داستان تغییر نکردند. هنک تا زمان مرگش هنک بود. ماری تا آخر غیبت می کرد. اسکایلر کاملاً زیر بار تصمیمات شوهرش خرد شده بود، اما با وجود این واقعیت، همچنان یک زن قوی بود. والت تغییر کرد، اما فقط به این دلیل که هر آنچه از سال‌ها پیش سرکوب کرده بود، سرانجام ظاهر شد. جسی تنها کسی است که در واقع تغییر کرده است، اما آن را به دست آورده است و به خاطر سال ها سختی و درک این موضوع بود که او در تمام مدت به اجبار با غم و شکست دچار تغیر شده است.

وینس چنان با پیچش‌های داستان تن‌مان را به لرزه انداخت و در هر صحنه آنقدر جزییات, پردازش و رشد به خوردمان داد که حالا حالا یادمان نخواهد رفت. وینس‌ گیلیگان در فصل پنجم از همیشه ظالم‌تر بود. درست همان‌طور که در فصل‌های قبل هیچ رحم و مروتی نشان نداده بود. تکلیف ما مشخص بود. کاراکترها جزیی از وجودمان شده بودند. اما اتفاقات آن چند اپیزود پایانی آنقدر غیرمنتظره و دردناک بود که امیدی به رهایی هیچکس نداشتیم. 

قسمت ۱۴ داستان سریال را به پایان رساند و دو قسمت بعدی عاقبت والتر را بعد امپراطوری که ساخته بود و افرادی که نابود کرده بود را به خوبی نشان داد.

بیشتر نوشتن از این فصل بیشتر مثل وقت تلف کردن است. نمی توان حق مطلب را ادا کرد.

نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
نشانه شناسی در سریال (رنگ ها و لباس ها)

در نگاه اول، لباس های شخصیت های بریکینگ بد کاملاً معمولی هستند. یکی از طراحان لباس سریال، کتلین دتورو به این سریال به عنوان "سریال زشت" خود یاد کرد- اما برعکس، افکار زیادی در پس ظاهر کلی هر یک از شخصیت ها نهفته است.

جزئیات ظریف بی نظیری در سریال وجود دارد، مثلا اینکه دکمه ی سردست ساول گودمن به شکل ترازوهای عدالت است، یا اینکه والت ویژگی های پوششی شخصیت هایی که می کشد را (و به نظر برخی طرفداران، ویژگی های شخصیتی آن ها را نیز) به خود می گیرد.

برای مثال طراح لباس فصل ۵ سریال جنیفر برایان ادعا می کرد که والت در این فصل سختگیری زیادی در انتخاب لباس های خود نشان می داد که این ویژگی را از قربانی خود گاس فرینگ برگرفته بود. "او هنوز پیراهن ها و شلوارهای خاکی رنگش را می پوشد. اما ما رنگ های بیشتری به همان مدل کفش ها اضافه کردیم و او بیشتر به لباس هایش دقت می کند. به نظرم او این ویژگی را از گاس برگرفته؛ انگار که گاس مجرایی از درون والتر وایت باز کرده.

وینس گیلیگن خالق سریال، چنان دقتی به جزئیات دارد که پیش از شروع هر فصل با طراح لباس سریال ملاقات می کند تا رنگ لباس هر یک از شخصیت ها را تعیین کند. گیلیگن در مصاحبه ای با مجله ی GQ بیان کرده که دقت ویژه ای به استفاده از رنگ ها دارد. " در ابتدای هر فصل ما جلسه ای ترتیب می دهیم که در آن من با طراح تولید و طراح لباس درباره ی رنگ های خاصی که باید برای هر شخصیت در طول سال استفاده کنیم صحبت می کنم
طرفداران سریال همواره توجه داشته اند که ماری شریدر همیشه بنفش می پوشد. به گفته ی بتسی برندت، بازیگر نقش ماری، این رایج ترین سوالی ست که طرفداران از او می پرسند. "در واقع این چیزی بود که من در ابتدا پیشنهاد دادم، چرا که همه ی ما یک رنگی داشتیم و رنگ من بنفش بود، و گفتم به نظر من ماری از جمله افرادی ست که هیچ کاری را نیمه رها نمی کند، چه درست باشد چه غلط. اگر رنگ او بنفش باشد، پس همه چیزش بنفش است. و آن ها این ایده را کاملاً اجرا کردند که من واقعاً راضی بودم"


گیلیگن تا حدی به رنگ های شخصیت های سریال وسواس دارد که ظاهراً شکل گیری شخصیت آن ها را با رنگ هایی که می پوشند نشان می دهد.
"برای مثال، در ابتدا والت عمداً همیشه رنگ های بژ و خاکی می پوشد، او آدم کم رو و تعارفی است، و کم کم رنگ های او تغییر می کنند و تکامل شخصیت او را نشان می دهند. ما این کار را در مقیاس بزرگ در فصل های خاصی انجام دادیم: برای مثال والت از قرمز به سمت مشکی رفت. ماری تنها شخصیتی بود که در رنگ لباسش کاملاً پابرجا بود و همیشه بنفش می پوشید.اما ساعات زیادی صرف بحث درباره ی استفاده ی رنگ ها و نسبت دادن رنگ های خاص به شخصیت ها مختلف و فکر کردن در آن قالب شده است.

جان لارو یک سری تحقیقات دقیق اینفوگرافی رنگ برای سریال ترتیب داد که رنگ های اصلی که هر شخصیت در طی هر فصل می پوشد را دنبال می کند.او اشاره می کند که "بعد از تشخیص سرطان والت، رنگ های او قوی تر می شوند و در نهایت به سیاهی می رسند. زمانی که سرطان او بر می گردد یا زمانی که شکست می خورد،رنگ های خاکی کسل کننده باز می گردند. هرچه او به گاس نزدیک تر می شود و هرچه ارتباطش با شیشه ی آبی رنگ بیشتر می شود، رنگ آبی نمود بیشتری در طیف رنگی او پیدا می کند.

به همین صورت، می توانید حرکت اسکایلر وایت به سمت رنگ های تیره تر و خشن تر را با تبدیل شدن او از همسر یک معلم شیمی معصوم در فصل اول به سمت شریک جرم والت در فصل ۵ بببینید.

ارین انبرگ برخی معانی خاص رنگ ها در بریکینگ بد را مورد توجه قرار داده، به ویژه قرمز و آبی.
آبی رنگ شیشه ای ست که والت تولید می کند و هیچ کس نمی تواند فرمول او را کپی کند و به نظر می رسد که اسکایلر و والت هرچه بیشتر وارد جهان پول در آوردن از تولیدات شیشه می شوند، بیشتر در معرض رنگ آبی قرار می گیرند (از نورپردازی گرفته تا لباس ها).
از سوی دیگر، قرمز رنگ خطر و تا حدی مرگ است: استفاده از رنگ قرمز در فصل ۵ با نزدیک شدن امپراطوری والت به سقوط، بیشتر می شود و ارنبرگ به فرش قرمز رنگی که در محل نگهداری پول های والت و اسکایلر وجود دارد و پتوی قرمزی که هالی کوچک در تخت کوچکش روی آن می خوابد اشاره می کند.

@NaghdeFilmoSerial
👍2