تقریبا نیمی از (فروشگاه گوشه خیابان) میگذرد تا خودش را دل تماشاگر جا کند.
شخصیتها معرفی شوند. روابطشان را بفهمیم .خرده پیرنگها شکل بگیرند و مارا درگیر کنند... اما از وقتی که راه بیفتد، بسختی بتوان از آن دل کند.
همانطور که از نامش پیداست تمام جزییات و روابط و پیشبرد پیرنگ به فروشگاه وابسته بوده و عملا خودِ مکان بدل به شخصیتی شده که تمامی دوستیها، حسادتها، دشمنیها، خیانتها و... بدان وابستهاند.
اثر ماندگار لوبیچ بدور از پیچیدگی در پیرنگ و پرداخت شخصیتها و بدور از دکوپاژی که آنچنان بچشم آید ، روایت جهان شمول و سرراستش را ارائه میکند. بشکلی که معتقدم اثر مذکور حتی برای مخاطب عام نیز باورپذیر و دوستداشتنی خواهد بود.
سکانس وداعِ صاحب فروشگاه با کارکنان به منظور فرارسیدن کریسمس و تلاش صادقانهاش برای یافتن همراهی به منظور فرار از تنهایی(و نتیجهای که دستِ آخر از کارگر تازهکار میگیرد) از درخشانترین سکانسهایی است که این مدت تماشا کردم. جایی که لوبیچ گوشزد میکند پس از تمام فراز و فرودها و اختلافها و حواشی روزگار ، خودِ ما انسانها هستیم که میبایست پشت و پناه و دلگرمی یکدیگر باشیم. هرنوع سعادت یا معجزه تنها از خودِ انسان نشات میگیرد. پیامی برای زندگی که هیچگاه کهنه نخواهد شد.👌👏
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
شخصیتها معرفی شوند. روابطشان را بفهمیم .خرده پیرنگها شکل بگیرند و مارا درگیر کنند... اما از وقتی که راه بیفتد، بسختی بتوان از آن دل کند.
همانطور که از نامش پیداست تمام جزییات و روابط و پیشبرد پیرنگ به فروشگاه وابسته بوده و عملا خودِ مکان بدل به شخصیتی شده که تمامی دوستیها، حسادتها، دشمنیها، خیانتها و... بدان وابستهاند.
اثر ماندگار لوبیچ بدور از پیچیدگی در پیرنگ و پرداخت شخصیتها و بدور از دکوپاژی که آنچنان بچشم آید ، روایت جهان شمول و سرراستش را ارائه میکند. بشکلی که معتقدم اثر مذکور حتی برای مخاطب عام نیز باورپذیر و دوستداشتنی خواهد بود.
سکانس وداعِ صاحب فروشگاه با کارکنان به منظور فرارسیدن کریسمس و تلاش صادقانهاش برای یافتن همراهی به منظور فرار از تنهایی(و نتیجهای که دستِ آخر از کارگر تازهکار میگیرد) از درخشانترین سکانسهایی است که این مدت تماشا کردم. جایی که لوبیچ گوشزد میکند پس از تمام فراز و فرودها و اختلافها و حواشی روزگار ، خودِ ما انسانها هستیم که میبایست پشت و پناه و دلگرمی یکدیگر باشیم. هرنوع سعادت یا معجزه تنها از خودِ انسان نشات میگیرد. پیامی برای زندگی که هیچگاه کهنه نخواهد شد.👌👏
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل اول و دوم بریکینگ بد
breaking bad 2008-2013
خالق : وینس گلیگان
بازیگران : برایان کرانستون ، آنا گان ، آرون پاول ، دین نوریس ، بتسی براندت ، آرجی میته و ...
ژانر : درام ، جنایی ، شبه وسترن
تعداد فصل : ۵
تعداد قسمت : ۶۲
مقدمه : این سریال داستان والتر وایت دانشمند شیمی زحمتکش و بیحاشیهای را به تصویر میکشد که دبیر دبیرستان است. وایت در ابتدای داستان متوجه میشود که مبتلا به سرطان ریه است. او پیش از فرارسیدن مرگش، برای تأمین مالی خانوادهاش به همراه دانشآموز رفوزه پیشین خود، جسی پینکمن شروع به تولید و پخش کریستال متاآنفتامین (شیشه) میکند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و تبدیل به سرکرده ی یکی از بزرگترین گروههای مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده میشود.
با دو نکته ی جالب از سریال شروع می کنیم :
سریال در کل ۶۲ قسمت دارد. عددی که معنایی خاص دارد.
بریکینگ بد در طی ۵ فصل، ۶۲ قسمت داشت که عددی تصادفی نیست. عنصر ۶۲ در جدول تناوبی عناصر سماریوم است، که در درمان انواعی از سرطان از جمله سرطان ریه به کار می رود.
فرمول شیمیایی که در ابتدای تیتراژ هر فصل دیده می شود، در حقیقت فرمول اصلی ساخت شیشه یا همان متامفتامین است.
این سریال جز اولین سریال هایی بود که دیدم در واقع اولین شاهکار، نزدیک ۱۰ سال گذشته و دیدن دوباره فرصتی بود که همیشه دنبالش بودم اما بهانه ی هایی که الان مسخره به نظر می آیند مانع می شد.
اولین باری که سریال را دیدم تازه شروع کرده بودم به دیدن سریال ، در اصل چهارمین سریالی بود که دیدم ، اگر آن زمان سریال را ندیده بودم و بعد آن سریال های مختلف و خوب زیادی میدیم و فردی داستان بریکینگ بد و قوس شخصیتی والتر به هایزنبرگ را برای من تعریف می کرد احتمالا می گفتم چه داستان احمقانه و دم دستی امکان ندارد همچین قوسی در واقعیت یا یک درام غیر فانتزی اتفاق بیوفتد ، همین راز موفقیت و شاهکار بودن روایت سریال است. ممکن کردن غیر ممکن ها.
عجب شروع شگفت انگیزی
والتر وایت لخت پشت ون نشسته و در حال فرار است. شروع سریال با نما هایی از بیابان هایی است که در ادامه ی سریال لحظات شگفت انگیزی را در آن ها تجربه خواهیم کرد.
بیکن گیاهی ، همسر زور گو ، پسر معلول ، و اون ماشین مسخره همگی اول کار یاد آور یک مطلب است ، با یک شخصیت بازنده طرف هستیم ، این راز اصلی سریال است چگونه فردی بازنده به گانگستری بزرگ و خلاف کاری خوف ناک تبدیل می شود . ماهیت سریال همین است. در سریال های بزرگ و شاهکاری مثل سوپرانوز و سانز آف آنارشی ما گانگستر های پرداخته شده ای را دیدیم که در شخصیت سازی عالی هستند ولی در هیچ کدام ما قوس شخصیتی تبدیل شدنشان به گانگستر ها را ندیده بودیم.
در شروع قسمت اول و در بخش تولد والتر ، باجناقش در مرکز قاب و توجه و فوکوس دوربین و البته توجه مرد های نشسته در صندلی های اطراف دارد در حالی که والتر در سمت راست قاب قرینه با پسر معلولش قرار گرفته.
فرق سریال های بزرگی مثل بریکینگ بد و یا گات با سریال های معمولی در همین است . فرم روایی ، نه فقط شخصیت سازی یا داستان سرایی ، میزانسن و نما شخصیت می سازند و داستان می گویند نه فقط فیلم نامه.
و یا اخباری که در مورد موفقیت های هنک است ، چه مرد خفن و موفقی.
چند دقیقه بعد وقتی متوجه می شویم والتر سرطان دارد ، کارگردان با شات های رفت برگشتی سریع و سپس نمای از بغل که دکتر را در روشنایی سمت راست و والتر را در تاریکی سمت چپ قرار می دهد ، وضع والتر را با نورپردازی نشان می دهد ، چقدر لذت بخش است تماشای دوباره ی سریالی که کارگردانی در تلویزیون را به سطح جدیدی رساند.
لحظه ی آشنایی با جسی پیکنمن هم دوست داشتنی و جالب بود . وقتی برای بار دوم سریال را میدیدم بیشتر درگیر میزانسن و نما بودم تا داستان.
در ادامه و وقتی با جسی در مورد تولید مواد صحبت می کند ، نمای نزدیک از والتر چهره ای از وی را نشان میدهد که برای اولین بار بازنده به نظر نمی رسد.
یکی از ایرادت فصل اول از همین قسمت آغاز می شود ، در شروع قوس شخصیتی زیاد عجله می کنند. در عرض یک ساعت والتر از یک بی عرضه تبدیل به یک فریبکار و بزن بهادر زرنگ می شود. سریال کلا در فصل اول در حال عجله کردن است تا بتواند در هفت قسمت شخصیت سازی هایی کند و داستانی بگوید که انگار تحت فشار است (مثل یک مینی سریال) تا پایان قسمت داستان را به اتمام برساند.
وقتی اولین بار سریال را دیدم اگر فصل دوم را هم نخریده بودم احتمالا از دیدن ادامه ی سریال منصرف می شدم ، یک جور هایی فصل ناقص بود ، به همین دلیل فصل اول و دوم را یک فصل در نظر گرفته و در امتداد هم برسی می کنم.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل اول و دوم بریکینگ بد
breaking bad 2008-2013
خالق : وینس گلیگان
بازیگران : برایان کرانستون ، آنا گان ، آرون پاول ، دین نوریس ، بتسی براندت ، آرجی میته و ...
ژانر : درام ، جنایی ، شبه وسترن
تعداد فصل : ۵
تعداد قسمت : ۶۲
مقدمه : این سریال داستان والتر وایت دانشمند شیمی زحمتکش و بیحاشیهای را به تصویر میکشد که دبیر دبیرستان است. وایت در ابتدای داستان متوجه میشود که مبتلا به سرطان ریه است. او پیش از فرارسیدن مرگش، برای تأمین مالی خانوادهاش به همراه دانشآموز رفوزه پیشین خود، جسی پینکمن شروع به تولید و پخش کریستال متاآنفتامین (شیشه) میکند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و تبدیل به سرکرده ی یکی از بزرگترین گروههای مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده میشود.
با دو نکته ی جالب از سریال شروع می کنیم :
سریال در کل ۶۲ قسمت دارد. عددی که معنایی خاص دارد.
بریکینگ بد در طی ۵ فصل، ۶۲ قسمت داشت که عددی تصادفی نیست. عنصر ۶۲ در جدول تناوبی عناصر سماریوم است، که در درمان انواعی از سرطان از جمله سرطان ریه به کار می رود.
فرمول شیمیایی که در ابتدای تیتراژ هر فصل دیده می شود، در حقیقت فرمول اصلی ساخت شیشه یا همان متامفتامین است.
این سریال جز اولین سریال هایی بود که دیدم در واقع اولین شاهکار، نزدیک ۱۰ سال گذشته و دیدن دوباره فرصتی بود که همیشه دنبالش بودم اما بهانه ی هایی که الان مسخره به نظر می آیند مانع می شد.
اولین باری که سریال را دیدم تازه شروع کرده بودم به دیدن سریال ، در اصل چهارمین سریالی بود که دیدم ، اگر آن زمان سریال را ندیده بودم و بعد آن سریال های مختلف و خوب زیادی میدیم و فردی داستان بریکینگ بد و قوس شخصیتی والتر به هایزنبرگ را برای من تعریف می کرد احتمالا می گفتم چه داستان احمقانه و دم دستی امکان ندارد همچین قوسی در واقعیت یا یک درام غیر فانتزی اتفاق بیوفتد ، همین راز موفقیت و شاهکار بودن روایت سریال است. ممکن کردن غیر ممکن ها.
عجب شروع شگفت انگیزی
والتر وایت لخت پشت ون نشسته و در حال فرار است. شروع سریال با نما هایی از بیابان هایی است که در ادامه ی سریال لحظات شگفت انگیزی را در آن ها تجربه خواهیم کرد.
بیکن گیاهی ، همسر زور گو ، پسر معلول ، و اون ماشین مسخره همگی اول کار یاد آور یک مطلب است ، با یک شخصیت بازنده طرف هستیم ، این راز اصلی سریال است چگونه فردی بازنده به گانگستری بزرگ و خلاف کاری خوف ناک تبدیل می شود . ماهیت سریال همین است. در سریال های بزرگ و شاهکاری مثل سوپرانوز و سانز آف آنارشی ما گانگستر های پرداخته شده ای را دیدیم که در شخصیت سازی عالی هستند ولی در هیچ کدام ما قوس شخصیتی تبدیل شدنشان به گانگستر ها را ندیده بودیم.
در شروع قسمت اول و در بخش تولد والتر ، باجناقش در مرکز قاب و توجه و فوکوس دوربین و البته توجه مرد های نشسته در صندلی های اطراف دارد در حالی که والتر در سمت راست قاب قرینه با پسر معلولش قرار گرفته.
فرق سریال های بزرگی مثل بریکینگ بد و یا گات با سریال های معمولی در همین است . فرم روایی ، نه فقط شخصیت سازی یا داستان سرایی ، میزانسن و نما شخصیت می سازند و داستان می گویند نه فقط فیلم نامه.
و یا اخباری که در مورد موفقیت های هنک است ، چه مرد خفن و موفقی.
چند دقیقه بعد وقتی متوجه می شویم والتر سرطان دارد ، کارگردان با شات های رفت برگشتی سریع و سپس نمای از بغل که دکتر را در روشنایی سمت راست و والتر را در تاریکی سمت چپ قرار می دهد ، وضع والتر را با نورپردازی نشان می دهد ، چقدر لذت بخش است تماشای دوباره ی سریالی که کارگردانی در تلویزیون را به سطح جدیدی رساند.
لحظه ی آشنایی با جسی پیکنمن هم دوست داشتنی و جالب بود . وقتی برای بار دوم سریال را میدیدم بیشتر درگیر میزانسن و نما بودم تا داستان.
در ادامه و وقتی با جسی در مورد تولید مواد صحبت می کند ، نمای نزدیک از والتر چهره ای از وی را نشان میدهد که برای اولین بار بازنده به نظر نمی رسد.
یکی از ایرادت فصل اول از همین قسمت آغاز می شود ، در شروع قوس شخصیتی زیاد عجله می کنند. در عرض یک ساعت والتر از یک بی عرضه تبدیل به یک فریبکار و بزن بهادر زرنگ می شود. سریال کلا در فصل اول در حال عجله کردن است تا بتواند در هفت قسمت شخصیت سازی هایی کند و داستانی بگوید که انگار تحت فشار است (مثل یک مینی سریال) تا پایان قسمت داستان را به اتمام برساند.
وقتی اولین بار سریال را دیدم اگر فصل دوم را هم نخریده بودم احتمالا از دیدن ادامه ی سریال منصرف می شدم ، یک جور هایی فصل ناقص بود ، به همین دلیل فصل اول و دوم را یک فصل در نظر گرفته و در امتداد هم برسی می کنم.
@NaghdeFilmoSerial
نمای از بالا در قسمت دوم ، وان سوراخ شده ای را نشان می دهد که بعد از خراب کاری جسی اول بدبختی های والتر را در این مسیر خطرناک با یک شریک احمق را نشان میدهد.
والتر با این که در این کار تازه وارد است قضیه را جدی گرفته ولی در عوض جسی مغز خود را با مصرف مواد از بین می برد و در طول سریال با کار های احمقانه نقش آنتاگونیستی را بازی خواهد کرد که در مسیر شخصیت اصلی و قهرمان داستان (البته شخصیت ضد قهرمان باید گفت) سنگ های بزرگی می اندازد.
در شروع قسمت سوم هنک از خلوص بالای مواد مخدر متانفتامین جدیدی که تولید می شود می گوید و اشاره به این می کند که آلباکرکی پادشاه جدید مواد مخدری دارد و سپس تدوین به والتر کات میزند که البته ظاهر یک پادشاه جدید را هم ندارد (ظاهر و قیافه ی وی در حال مسواک زدن تقریبا مسخره است)
در پایان قسمت چهارم جسی برای برادرش فدا کاری می کند و قضیه ی ماری جوانا را گردن می گیرد ، و دوباره از خانه ی پدرش اخراج می شود ، این مسئله و پول برای درمان والتر ، دوباره جسی و والتر را به خط داستانی اصلی آن ها بر می گرداند.
در آغاز قسمت ششم والتر از این می گوید که شریک ساکت است و قرار نیست در معاملات باشد ، قرار نیست خونی ریخته شود ، او فقط مواد درست می کند در عین حال دوربین با تدوین های ممتد با دوربین هم سطح زمین راه رفتن مردی را نشان می دهد که در دستانش کیسه دارد و سپس نما به والتری کات می خورد که مو های سرش را از ته زده و با دماغش خون می آید ، خلاف کار های اطراف هم وحشت زده وی را تماشا می کنند . نمای از زاویه ی پایین مایل به نمای مستقیم والتر را نشان می دهد که پشت سرش ساختمانی را نابود کرده.
در فصل اول و کل سریال (در فصل اول بیشتر به چشم می آید و ضعف های دیگر سریال را پوشش می دهد) این شخصیتهای قوی و ارتباطات بین آنهاست که ستونفقرات دنیای سریال را از آن خود کرده و هرقسمت با تکیه بر چنین اصلی پیش میرود.
علاوه بر والتر شخصیت های دیگر هم پرداخت قوی دارند .
بگذارید از باجناق والتر بگویم. هنک شریدر با بازی دین نوریس مامور ادارهی مبارزه با مواد مخدر است. از زمانی که متوجه این موضوع میشوید, شجاعت نویسندگان را تحسین کرده و انتظارتان از قصه حسابی بالا میرود. هنک شوخطبع است و البته مثل دیگر شخصیتهای سریال خیلی هم باهوش است و به راحتی هیچ سرنخی را از دست نمیدهد.
یکی دیگر از شخصیتهای قدرتمند سریال, اسکایلر همسر والتر با بازی فوقالعادهی آنا گان است. اسکایلر به معنای واقعی فوقالعاده است. اسکایلر از آن خانهدارهای بیخاصیت، بیدست و پا و اعصابخردکن نیست. بلکه از آن زنهای قدرتمند، عاشق و از همه مهتر باهوشی است که کار والتر را در پنهان کردن حقیقت بسیار سخت میکند. اسکایلر وضعیت و خصوصیات شخصیت اعضای خانواده را از حفظ است. و به سرعت به کوچکترین تغییرات واکنش نشان میدهد.
شخصیت جسی پینکمن دقیقا نقطه مقابل شخصیت والتر وایت است اگر والتر سیاه باشد او سفید است .والتر باید همیشه به دنبال توازان بین کار و خانواده اش باشد جسی کامل بیخیال نسبت به اتفاقات پیرامونش است و بدون توجه به حرف های والتر کار خود را میکند شخصیتی بی پروا بی فکر ،که شاید تنها دلیل همکاری او و والتر شناخت خیابان های شهر و توانایی پخش مواد باشد.
در پایان فصل اول توکو دستیارش را سر یک بحث مسخره می کشد شاید در آن قسمت اهمیتی نداشت اما با آغاز فصل دوم همین ماجرا پیچش داستانی جدید را در فصل دوم رقم می زند(برای همین می گویم فصل اول ناقص تمام شد ، بدون اتفاق مهم و نتیجه گیری درست)
فصل دوم هم از همان ابتدا, مهمترین اصل درام یعنی خلق کشمکشهای تکتک شخصیتها را با قدرتی بیشتر پیش میگیرد. برجستهترین جذابیت فصل دوم همین کشمکشها و درگیریهای شخصیتهای مختلف سریال است. باز شاهد والتری هستیم که با حس سیاه حقارت خود میجنگد. و سعی میکند تا در حین پول درآوردن ،بزرگی خود را هم در محل تحت رهبریاش ثابت و حفظ کند.
قسمت اول به کمشکش های والتر و جسی بر سر ترس از توکو می گذرد ، ظاهرا قرار نیست این دو نفر تا آخر سریال لحظه ای آرامش داشته باشند. تا اینجا ی کار و در قسمت های بعدی توکو اولین آنتاگونیستی خواهد بود که والتر را واقع به چالش می کشد ، البته نه هوشش بلکه با دیوانگی و کار های ناگهانیش. آنتاگونیستی که شخصیتی هایی را وارد داستان می کند پیچش داستانی اصلی را اجرا خواهند کرد . این همان بسط داستانی است که روایت را باز می کند (کاری که مرگ ند استارک در سریال گیم آف ترونز انجام داد) مرگ توکو شخصیت های اصلی جدید را وارد داستان میکند ، آنتاگونیست های اصلی والتر.
@NaghdeFilmoSerial
والتر با این که در این کار تازه وارد است قضیه را جدی گرفته ولی در عوض جسی مغز خود را با مصرف مواد از بین می برد و در طول سریال با کار های احمقانه نقش آنتاگونیستی را بازی خواهد کرد که در مسیر شخصیت اصلی و قهرمان داستان (البته شخصیت ضد قهرمان باید گفت) سنگ های بزرگی می اندازد.
در شروع قسمت سوم هنک از خلوص بالای مواد مخدر متانفتامین جدیدی که تولید می شود می گوید و اشاره به این می کند که آلباکرکی پادشاه جدید مواد مخدری دارد و سپس تدوین به والتر کات میزند که البته ظاهر یک پادشاه جدید را هم ندارد (ظاهر و قیافه ی وی در حال مسواک زدن تقریبا مسخره است)
در پایان قسمت چهارم جسی برای برادرش فدا کاری می کند و قضیه ی ماری جوانا را گردن می گیرد ، و دوباره از خانه ی پدرش اخراج می شود ، این مسئله و پول برای درمان والتر ، دوباره جسی و والتر را به خط داستانی اصلی آن ها بر می گرداند.
در آغاز قسمت ششم والتر از این می گوید که شریک ساکت است و قرار نیست در معاملات باشد ، قرار نیست خونی ریخته شود ، او فقط مواد درست می کند در عین حال دوربین با تدوین های ممتد با دوربین هم سطح زمین راه رفتن مردی را نشان می دهد که در دستانش کیسه دارد و سپس نما به والتری کات می خورد که مو های سرش را از ته زده و با دماغش خون می آید ، خلاف کار های اطراف هم وحشت زده وی را تماشا می کنند . نمای از زاویه ی پایین مایل به نمای مستقیم والتر را نشان می دهد که پشت سرش ساختمانی را نابود کرده.
در فصل اول و کل سریال (در فصل اول بیشتر به چشم می آید و ضعف های دیگر سریال را پوشش می دهد) این شخصیتهای قوی و ارتباطات بین آنهاست که ستونفقرات دنیای سریال را از آن خود کرده و هرقسمت با تکیه بر چنین اصلی پیش میرود.
علاوه بر والتر شخصیت های دیگر هم پرداخت قوی دارند .
بگذارید از باجناق والتر بگویم. هنک شریدر با بازی دین نوریس مامور ادارهی مبارزه با مواد مخدر است. از زمانی که متوجه این موضوع میشوید, شجاعت نویسندگان را تحسین کرده و انتظارتان از قصه حسابی بالا میرود. هنک شوخطبع است و البته مثل دیگر شخصیتهای سریال خیلی هم باهوش است و به راحتی هیچ سرنخی را از دست نمیدهد.
یکی دیگر از شخصیتهای قدرتمند سریال, اسکایلر همسر والتر با بازی فوقالعادهی آنا گان است. اسکایلر به معنای واقعی فوقالعاده است. اسکایلر از آن خانهدارهای بیخاصیت، بیدست و پا و اعصابخردکن نیست. بلکه از آن زنهای قدرتمند، عاشق و از همه مهتر باهوشی است که کار والتر را در پنهان کردن حقیقت بسیار سخت میکند. اسکایلر وضعیت و خصوصیات شخصیت اعضای خانواده را از حفظ است. و به سرعت به کوچکترین تغییرات واکنش نشان میدهد.
شخصیت جسی پینکمن دقیقا نقطه مقابل شخصیت والتر وایت است اگر والتر سیاه باشد او سفید است .والتر باید همیشه به دنبال توازان بین کار و خانواده اش باشد جسی کامل بیخیال نسبت به اتفاقات پیرامونش است و بدون توجه به حرف های والتر کار خود را میکند شخصیتی بی پروا بی فکر ،که شاید تنها دلیل همکاری او و والتر شناخت خیابان های شهر و توانایی پخش مواد باشد.
در پایان فصل اول توکو دستیارش را سر یک بحث مسخره می کشد شاید در آن قسمت اهمیتی نداشت اما با آغاز فصل دوم همین ماجرا پیچش داستانی جدید را در فصل دوم رقم می زند(برای همین می گویم فصل اول ناقص تمام شد ، بدون اتفاق مهم و نتیجه گیری درست)
فصل دوم هم از همان ابتدا, مهمترین اصل درام یعنی خلق کشمکشهای تکتک شخصیتها را با قدرتی بیشتر پیش میگیرد. برجستهترین جذابیت فصل دوم همین کشمکشها و درگیریهای شخصیتهای مختلف سریال است. باز شاهد والتری هستیم که با حس سیاه حقارت خود میجنگد. و سعی میکند تا در حین پول درآوردن ،بزرگی خود را هم در محل تحت رهبریاش ثابت و حفظ کند.
قسمت اول به کمشکش های والتر و جسی بر سر ترس از توکو می گذرد ، ظاهرا قرار نیست این دو نفر تا آخر سریال لحظه ای آرامش داشته باشند. تا اینجا ی کار و در قسمت های بعدی توکو اولین آنتاگونیستی خواهد بود که والتر را واقع به چالش می کشد ، البته نه هوشش بلکه با دیوانگی و کار های ناگهانیش. آنتاگونیستی که شخصیتی هایی را وارد داستان می کند پیچش داستانی اصلی را اجرا خواهند کرد . این همان بسط داستانی است که روایت را باز می کند (کاری که مرگ ند استارک در سریال گیم آف ترونز انجام داد) مرگ توکو شخصیت های اصلی جدید را وارد داستان میکند ، آنتاگونیست های اصلی والتر.
@NaghdeFilmoSerial
در قسمت دوم والتر از دست توکو خلاصی می یابد اما این خلاصی نیست ، مشکلات بیشتر ، حساب هایی که روی معامله های آینده کرده بود به هم می خورد و تهدید های جانی بیشتر در ادامه ی مرگ توکو گریبان گیر جسی و والتر خواهد بود.
در قسمت پنجم برای اولین بار والتر بدون یک اتفاق ناگهانی که منجر به جنایت از روی واکنش شود ، به جسی می گوید که آن های که مواد را از جسی دزدیده اند باید تاوان پس دهند. این به نظر من پیچش مهم در قوس شخصیتی والتر است ، برای اولین بار با برنامه ی قبلی تصمیم به انجام یک جنایت مرگبار می گیرد (البته دستور می دهد)
شخصیت جسی در این فصل رشد پیدا می کند. جسی با تمام نادانی ، مشخصههای جالب بسیاری دارد و این موضوع او را به مکمل خوبی برای والت تبدیل کرده است. حالا در فصل دوم پروسهی شخصیتپردازی او سرعت بیشتری گرفته است. از رابطهاش با والت گرفته تا خانواده و کشمکشهای درونیاش. فصل دوم خیلی به او سخت میگیرد. اتفاقات فراوانی سبب پرورش شخصیت او و شناساندن هر چه بیشتر جسی به بیننده میشود. از احساس متقابل و دلسوزیاش نسبت به فرزند آن دو معتاد تا آشناییاش با جین و عشقی سیاه همچون شب آخر همراهیشان.
اسکایلرِ مثبت ،همچون والت کمر خم کرده ، رنگ عوض میکند و آرام آرام پوست آن شخصیت تکبعدی را پاره میکند. از طرفی دیگر ، نویسندگان آن خصوصیت باهوش بودن و حس کاراگاهی اسکایلر را با قدرت در فصل دوم هم به کار گرفته و با استفاده از آن طوری سناریوی اصلی را دچار تغییرات سهمگینی میکنند .
والت این زندگی سرشار از موادمخدر و بیقانونی را هدایت میکند و حالا شاهد این هستیم که علاوهبر مشکلات و خطرات بیرونی ، افکارش هم او را از داخل تکهتکه میکنند. اگر فصل قبل فقط به معرفی والت و دنیایاش مربوط میشد. فصل دوم دربارهی بسط شخصیتی وی و تحول های اساسی در اخلاقیات والتر است ، آغاز شخصیت هایزنبرگ.
در طول فصل دوم به دفعات والت به لبهی خطرناک تبدیل شدن به یک آدم بد دیوانه نزدیک میشود. اما قبل از اتفاق چیز بدی عقب میکشد. این حالت ترسناک در مقایسه با آن والت آرام که حتی برای کنار آمدن با باندهای موادمخدر ،پیشنهاد مذاکره میداد ، قابلباور و تاثیرگذار است. و به ما هم گوشزد میکند که هر انسانی ، یک بعد شر هم دارد که فقط لازم است بیدارش کنیم.
والت که در فصل دوم تا حدودی به کارهای بدی که کرده بود فکر میکند. با پیشرفت داستان کمکم با عواقب آنها هم روبهرو میشود. این عواقب ادامه پیدا میکند تا در قسمت پایانی ،تصمیمها و کارهای به ظاهر کوچک او در کنارهم قرار میگیرند تا در نهایت ما را با یک پیچش داستانی بهتزده کنند.
قسمت هفتم با یک پیام جالب آغاز می شود که شاید اولین بار که دیدم زیاد مهم به چشم نمی آمد .
better call Saul
یکی دیگر از بزرگترین و ترسناکترین سکانسهای فصل دوم به قسمت نهایی بازمیگردد. در جریان فصل، بینندگان با صحنههایی مرموز و عجیبی روبهرو میشوند. صحنههایی که عدهای را در حال پاککردن حیاط پشتی خانهی والت ( و همچنین یک عروسک صورتی که بعدا به این عروسک خواهیم پرداخت) نشان میدهد. تا اینکه بالاخره در قسمت نهایی متوجه میشویم که منبع این تکه آشغالها و آن عروسک صورتی سوخته مربوط به یک حادثهی دلخراش میشود.
پدر جین (همانی که جلوی چشمان والت جان داد) کنترلکنندهی ترافیک هوایی است. مرگ اخیر دخترش و حال و روز بد پدر باعث یک اشتباه کوچک و یک فاجعهی بسیار بزرگ میشود. این اتفاق درست در آسمان و بالای خانهی والت به وقوع میپیوندد. تکههای بدن مسافران و هواپیماها به شکل تمام انتخابها و تصمیمهای خودخواهانهی والت بر سر او فرود میآیند. نزدیکترین نشانه از طرف خداوند که او میتوانست به چشم ببیند. حالا ما هستیم و عواقب کارهای والت. او خط قرمز را رد کرده و دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.
نمره ی فصل اول و دوم : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
در قسمت پنجم برای اولین بار والتر بدون یک اتفاق ناگهانی که منجر به جنایت از روی واکنش شود ، به جسی می گوید که آن های که مواد را از جسی دزدیده اند باید تاوان پس دهند. این به نظر من پیچش مهم در قوس شخصیتی والتر است ، برای اولین بار با برنامه ی قبلی تصمیم به انجام یک جنایت مرگبار می گیرد (البته دستور می دهد)
شخصیت جسی در این فصل رشد پیدا می کند. جسی با تمام نادانی ، مشخصههای جالب بسیاری دارد و این موضوع او را به مکمل خوبی برای والت تبدیل کرده است. حالا در فصل دوم پروسهی شخصیتپردازی او سرعت بیشتری گرفته است. از رابطهاش با والت گرفته تا خانواده و کشمکشهای درونیاش. فصل دوم خیلی به او سخت میگیرد. اتفاقات فراوانی سبب پرورش شخصیت او و شناساندن هر چه بیشتر جسی به بیننده میشود. از احساس متقابل و دلسوزیاش نسبت به فرزند آن دو معتاد تا آشناییاش با جین و عشقی سیاه همچون شب آخر همراهیشان.
اسکایلرِ مثبت ،همچون والت کمر خم کرده ، رنگ عوض میکند و آرام آرام پوست آن شخصیت تکبعدی را پاره میکند. از طرفی دیگر ، نویسندگان آن خصوصیت باهوش بودن و حس کاراگاهی اسکایلر را با قدرت در فصل دوم هم به کار گرفته و با استفاده از آن طوری سناریوی اصلی را دچار تغییرات سهمگینی میکنند .
والت این زندگی سرشار از موادمخدر و بیقانونی را هدایت میکند و حالا شاهد این هستیم که علاوهبر مشکلات و خطرات بیرونی ، افکارش هم او را از داخل تکهتکه میکنند. اگر فصل قبل فقط به معرفی والت و دنیایاش مربوط میشد. فصل دوم دربارهی بسط شخصیتی وی و تحول های اساسی در اخلاقیات والتر است ، آغاز شخصیت هایزنبرگ.
در طول فصل دوم به دفعات والت به لبهی خطرناک تبدیل شدن به یک آدم بد دیوانه نزدیک میشود. اما قبل از اتفاق چیز بدی عقب میکشد. این حالت ترسناک در مقایسه با آن والت آرام که حتی برای کنار آمدن با باندهای موادمخدر ،پیشنهاد مذاکره میداد ، قابلباور و تاثیرگذار است. و به ما هم گوشزد میکند که هر انسانی ، یک بعد شر هم دارد که فقط لازم است بیدارش کنیم.
والت که در فصل دوم تا حدودی به کارهای بدی که کرده بود فکر میکند. با پیشرفت داستان کمکم با عواقب آنها هم روبهرو میشود. این عواقب ادامه پیدا میکند تا در قسمت پایانی ،تصمیمها و کارهای به ظاهر کوچک او در کنارهم قرار میگیرند تا در نهایت ما را با یک پیچش داستانی بهتزده کنند.
قسمت هفتم با یک پیام جالب آغاز می شود که شاید اولین بار که دیدم زیاد مهم به چشم نمی آمد .
better call Saul
یکی دیگر از بزرگترین و ترسناکترین سکانسهای فصل دوم به قسمت نهایی بازمیگردد. در جریان فصل، بینندگان با صحنههایی مرموز و عجیبی روبهرو میشوند. صحنههایی که عدهای را در حال پاککردن حیاط پشتی خانهی والت ( و همچنین یک عروسک صورتی که بعدا به این عروسک خواهیم پرداخت) نشان میدهد. تا اینکه بالاخره در قسمت نهایی متوجه میشویم که منبع این تکه آشغالها و آن عروسک صورتی سوخته مربوط به یک حادثهی دلخراش میشود.
پدر جین (همانی که جلوی چشمان والت جان داد) کنترلکنندهی ترافیک هوایی است. مرگ اخیر دخترش و حال و روز بد پدر باعث یک اشتباه کوچک و یک فاجعهی بسیار بزرگ میشود. این اتفاق درست در آسمان و بالای خانهی والت به وقوع میپیوندد. تکههای بدن مسافران و هواپیماها به شکل تمام انتخابها و تصمیمهای خودخواهانهی والت بر سر او فرود میآیند. نزدیکترین نشانه از طرف خداوند که او میتوانست به چشم ببیند. حالا ما هستیم و عواقب کارهای والت. او خط قرمز را رد کرده و دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.
نمره ی فصل اول و دوم : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک بازی تماشایی در قسمت آخر فصل دوم
اسپویل از فصل ۲ ، ۳ و ۴
اهمیت عروسک خرس صورتی در فصل دوم و سوم بریکینگ بد
حضور خرس صورتی رنگ به صورت درونمایه ای تکرار شونده از فصل دوم سریال آغاز شد.
خرس صورتی در فلش فورواردهای اپیزود های 737, Down, Over, ABQ دیده می شود که وقتی نامشان کنار هم گذاشته شود حادثه ای که در قسمت پایانی فصل رخ میدهد را پیشگویی می کنند (سقوط هواپیمای ۷۳۷ روی آلباکورکی).همچنین ۷۳۷ رقمی است که طبق محاسبات والتر برای تامین زندگی خانواده اش پس از مرگ وی نیاز بود.
تمام فلش فورواردهای این چهار قسمت به صورت سیاه و سفید هستند به جز عروسک خرس صورتی رنگ. در نهایت خرس صورتی از هواپیما سقوط کرده و به حیاط والتر وایت می افتد و چشمش را از دست می دهد. در قسمت پایانی فصل والتر وایت که تمام مدت لباس های تیره و بژ وی پوشید با یک پلیور صورتی دیده میشود و در نهایت نقاشی دیواری اتاق جین که نقش خرص صورتی رنگ در گوشه ی بالایی سمت راست آن دیده می شود.
در ابتدای فصل سه والتر چشم عروسک را از استخرش بیرون کشیده و بعدا آن را در جیبش میابد.
به یاد دارید که در قسمت پایانی فصل سه جسی به گیل شلیک کرد اما کجا؟ درست زیر چشمش.
جسی نیز در فصل سوم پس از کتک خوردن به دست هنک برای مدتی قادر به استفاده از یک چشمش نیست.
سپس در قسمت ابتدایی فصل چهارم اسکایلر چشم عروسک را پیدا می کند که نشان دهنده ی درگیر شدن او در جرایم والت است.
در انتهای فصل چهار نیز گاس کشته میشود و صورت منفجر شده اش بی شباهت به صورت خرس صورتی سقوط کرده نیست.
@NaghdeFilmoSerial
اهمیت عروسک خرس صورتی در فصل دوم و سوم بریکینگ بد
حضور خرس صورتی رنگ به صورت درونمایه ای تکرار شونده از فصل دوم سریال آغاز شد.
خرس صورتی در فلش فورواردهای اپیزود های 737, Down, Over, ABQ دیده می شود که وقتی نامشان کنار هم گذاشته شود حادثه ای که در قسمت پایانی فصل رخ میدهد را پیشگویی می کنند (سقوط هواپیمای ۷۳۷ روی آلباکورکی).همچنین ۷۳۷ رقمی است که طبق محاسبات والتر برای تامین زندگی خانواده اش پس از مرگ وی نیاز بود.
تمام فلش فورواردهای این چهار قسمت به صورت سیاه و سفید هستند به جز عروسک خرس صورتی رنگ. در نهایت خرس صورتی از هواپیما سقوط کرده و به حیاط والتر وایت می افتد و چشمش را از دست می دهد. در قسمت پایانی فصل والتر وایت که تمام مدت لباس های تیره و بژ وی پوشید با یک پلیور صورتی دیده میشود و در نهایت نقاشی دیواری اتاق جین که نقش خرص صورتی رنگ در گوشه ی بالایی سمت راست آن دیده می شود.
در ابتدای فصل سه والتر چشم عروسک را از استخرش بیرون کشیده و بعدا آن را در جیبش میابد.
به یاد دارید که در قسمت پایانی فصل سه جسی به گیل شلیک کرد اما کجا؟ درست زیر چشمش.
جسی نیز در فصل سوم پس از کتک خوردن به دست هنک برای مدتی قادر به استفاده از یک چشمش نیست.
سپس در قسمت ابتدایی فصل چهارم اسکایلر چشم عروسک را پیدا می کند که نشان دهنده ی درگیر شدن او در جرایم والت است.
در انتهای فصل چهار نیز گاس کشته میشود و صورت منفجر شده اش بی شباهت به صورت خرس صورتی سقوط کرده نیست.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل سوم breaking bad
فصل سوم با ورود برداران سالامانکا ، مارکو و لیونل به سریال و همچنین اخبار سقوط هواپیما آغاز می شود . عواقب کار های والتر در فصل دوم در این فصل گریبان او را خواهد گرفت. گوس و سول هم در فصل دوم به سریال اضافه شده بودند در این فصل نقش اساسی در تحولات داستان ایفا خواهند کرد. به نوعی می توان ۲ فصل ابتدایی را مقدمه سازی و ۳ فصل بعدی را قسمت های اصلی داستان بریکینگ بد نامید. شخصیت های فرعی حذف شده و شخصیت های اصلی وارد داستان می شوند.
اسکایلر در همان قسمت اول فصل ۳ متوجه شد که والتر در کار ساخت مواد مخدر است سپس او را ترک کرد، بچهها را برد، درخواست طلاق کرد، با رئیسش خوابید، تصمیم گرفت زندگی را به صورت مجردی سپری کند و سپس در حالی که هنوز با والتر زندگی می کرد به خیانتش ادامه می داد همه در ۴ قسمت. بنابراین بله، توسعه اسکایلر عجولانه و غیر ارگانیک بود. اینطور نیست که یک راه حل معقول برای کشف راز بزرگ والت وجود داشته باشد که او را به طور کامل از نمایش حذف نمی کرد. یا او والتر را برای همیشه ترک می کند و والت جونیور را با خود می برد، والت را به پلیس گزارش می دهد، یا به تدریج می پذیرد که این زندگی والتر است و به جمع باز می گردد. دو مورد اول به آنا گانی نیاز دارند تا دیگر هرگز در سریال ظاهر نشود و والت چیزی برای زندگی نداشته باشد.
جسی نیز از ندانستن کیست/چیستی رنج می برد. او از دوره توانبخشی تا خرید خانه پدر و مادرش به بیمارستان و تبدیل شدن به عوضی و یک دوست که ما از فصل ۱ می شناختیم تا دوباره زندگی خوب والتر را خراب کنیم تا معتاد به مواد مخدر تا مرد بد واقعی .
فکر می کنم فصل ۲ فصل را در این موقعیت قرار می دهد. تیم نویسندگی کاری را انجام میدهد که خالق وینس گلیگان بهعنوان نویسندگی بداهه به سبک جاز توصیف میکند، جایی که آنها ایدهای از کاری که میخواهند انجام دهند و ایدهای از شخصیتها دارند، اما اجازه میدهند که داستان در مقابل آنها باز شود.اجازه دهید شخصیتها تصمیم بگیرند کجا اقدامات آنها آنها را خواهد گرفت. من آن را دوست دارم، اما گاهی اوقات نواختن جاز با شخصیت ها می تواند به بن بست منجر شود و در پایان فصل ۲ این کار را انجام داد.
قسمت ششم فصل سوم جایی که هنک جسی و والتر را در ون گیر می اندازد واقعا عالی است.
نور پردازی و اندازه ی قاب به خوبی والتر و جسی را در تنگنا نشان می دهد . و خود این گیر افتادن هم بسیار هیجان انگیز است ، والتر چگونه قرار است با این مسئله رو به رو شود ؟ هنک را هم خواهد کشت؟
قسمت هفتم از فصل سوم با یکی از بهترین صحنه های این سریال به پایان می رسد.
با اینکه دوقلوها در ابتدا قصد دارند والتر وایت را بکشند تا انتقام مرگ توکو را بگیرند، در نهایت هدفشان را تغییر میدهند. از آنجایی که والتر تبدیل به مهرهای ارزشمند برای گاس فرینگ شده، کاری میکند تا دوقلوها از جانش بگذرند. گاس برای محافظت از والتر، به دوقلوها میگوید قاتل اصلی توکو هنک مأمور مبارزه با مواد مخدر است و آنها باید سراغ او بروند. همه انتظار داشتند که مرگ خونینی برای هنگ رقم بخورد، اما برکینگ بد هیچوقت بر اساس انتظارات مخاطب پیش نمیرفت، و اینجا هم غافلگیرمان کرد.
در تمام این لحظات دوربین با نما هایی از پایین و زاویه ی تند از برادران سالامانکا تسلط آن ها را کاملا به رخ می کشید و فشار را بر مخاطب بیشتر می کرد.
هنک تیر میخورد و گلولههایش هم تمام میشود و گمان میکنیم که دیگر کارش تمام شده و راهی نجاتی ندارد. کشته شدن هنک کاملا محتمل به نظر میرسد. مارکو سالامانکا بالای سر هنک زخمی میآید و میخواهد با یک تیر خلاصش کند، اما تصمیم دیگری میگیرد و برای اولین بار دیالوگی میگوید: «اینجوری زیادی راحت میمیری». سلاحش را کنار میگذارد این بار با یک تبر سراغ هنک میآید تا او را به شیوهی خشنتر و خونینتری بکشد. ولی در همین لحظه هنک موفق میشود تنها گلولهای را که برایش باقی مانده در سلاحش بگذارد و به مارکو شلیک کند.
اما شاید چیزی که بیشتر از همه غافلگیرکننده بود، تأثیر این اتفاق روی زندگی هنک باشد. او از این ترور جان سالم به در برد، اما آدم کاملا متفاوتی شد. هنک بعد از حملهی دوقلوها تقریبا فلج شد و زخمهای سنگینی برداشت و بهبود کاملش چند فصل طول کشید. از نظر روانی هم دچار تغییر و تحولات عجیبی شد و کشش و شیفتگی عجیبی برای جمع کردن کانیهای گوناگون پیدا کرد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل سوم breaking bad
فصل سوم با ورود برداران سالامانکا ، مارکو و لیونل به سریال و همچنین اخبار سقوط هواپیما آغاز می شود . عواقب کار های والتر در فصل دوم در این فصل گریبان او را خواهد گرفت. گوس و سول هم در فصل دوم به سریال اضافه شده بودند در این فصل نقش اساسی در تحولات داستان ایفا خواهند کرد. به نوعی می توان ۲ فصل ابتدایی را مقدمه سازی و ۳ فصل بعدی را قسمت های اصلی داستان بریکینگ بد نامید. شخصیت های فرعی حذف شده و شخصیت های اصلی وارد داستان می شوند.
اسکایلر در همان قسمت اول فصل ۳ متوجه شد که والتر در کار ساخت مواد مخدر است سپس او را ترک کرد، بچهها را برد، درخواست طلاق کرد، با رئیسش خوابید، تصمیم گرفت زندگی را به صورت مجردی سپری کند و سپس در حالی که هنوز با والتر زندگی می کرد به خیانتش ادامه می داد همه در ۴ قسمت. بنابراین بله، توسعه اسکایلر عجولانه و غیر ارگانیک بود. اینطور نیست که یک راه حل معقول برای کشف راز بزرگ والت وجود داشته باشد که او را به طور کامل از نمایش حذف نمی کرد. یا او والتر را برای همیشه ترک می کند و والت جونیور را با خود می برد، والت را به پلیس گزارش می دهد، یا به تدریج می پذیرد که این زندگی والتر است و به جمع باز می گردد. دو مورد اول به آنا گانی نیاز دارند تا دیگر هرگز در سریال ظاهر نشود و والت چیزی برای زندگی نداشته باشد.
جسی نیز از ندانستن کیست/چیستی رنج می برد. او از دوره توانبخشی تا خرید خانه پدر و مادرش به بیمارستان و تبدیل شدن به عوضی و یک دوست که ما از فصل ۱ می شناختیم تا دوباره زندگی خوب والتر را خراب کنیم تا معتاد به مواد مخدر تا مرد بد واقعی .
فکر می کنم فصل ۲ فصل را در این موقعیت قرار می دهد. تیم نویسندگی کاری را انجام میدهد که خالق وینس گلیگان بهعنوان نویسندگی بداهه به سبک جاز توصیف میکند، جایی که آنها ایدهای از کاری که میخواهند انجام دهند و ایدهای از شخصیتها دارند، اما اجازه میدهند که داستان در مقابل آنها باز شود.اجازه دهید شخصیتها تصمیم بگیرند کجا اقدامات آنها آنها را خواهد گرفت. من آن را دوست دارم، اما گاهی اوقات نواختن جاز با شخصیت ها می تواند به بن بست منجر شود و در پایان فصل ۲ این کار را انجام داد.
قسمت ششم فصل سوم جایی که هنک جسی و والتر را در ون گیر می اندازد واقعا عالی است.
نور پردازی و اندازه ی قاب به خوبی والتر و جسی را در تنگنا نشان می دهد . و خود این گیر افتادن هم بسیار هیجان انگیز است ، والتر چگونه قرار است با این مسئله رو به رو شود ؟ هنک را هم خواهد کشت؟
قسمت هفتم از فصل سوم با یکی از بهترین صحنه های این سریال به پایان می رسد.
با اینکه دوقلوها در ابتدا قصد دارند والتر وایت را بکشند تا انتقام مرگ توکو را بگیرند، در نهایت هدفشان را تغییر میدهند. از آنجایی که والتر تبدیل به مهرهای ارزشمند برای گاس فرینگ شده، کاری میکند تا دوقلوها از جانش بگذرند. گاس برای محافظت از والتر، به دوقلوها میگوید قاتل اصلی توکو هنک مأمور مبارزه با مواد مخدر است و آنها باید سراغ او بروند. همه انتظار داشتند که مرگ خونینی برای هنگ رقم بخورد، اما برکینگ بد هیچوقت بر اساس انتظارات مخاطب پیش نمیرفت، و اینجا هم غافلگیرمان کرد.
در تمام این لحظات دوربین با نما هایی از پایین و زاویه ی تند از برادران سالامانکا تسلط آن ها را کاملا به رخ می کشید و فشار را بر مخاطب بیشتر می کرد.
هنک تیر میخورد و گلولههایش هم تمام میشود و گمان میکنیم که دیگر کارش تمام شده و راهی نجاتی ندارد. کشته شدن هنک کاملا محتمل به نظر میرسد. مارکو سالامانکا بالای سر هنک زخمی میآید و میخواهد با یک تیر خلاصش کند، اما تصمیم دیگری میگیرد و برای اولین بار دیالوگی میگوید: «اینجوری زیادی راحت میمیری». سلاحش را کنار میگذارد این بار با یک تبر سراغ هنک میآید تا او را به شیوهی خشنتر و خونینتری بکشد. ولی در همین لحظه هنک موفق میشود تنها گلولهای را که برایش باقی مانده در سلاحش بگذارد و به مارکو شلیک کند.
اما شاید چیزی که بیشتر از همه غافلگیرکننده بود، تأثیر این اتفاق روی زندگی هنک باشد. او از این ترور جان سالم به در برد، اما آدم کاملا متفاوتی شد. هنک بعد از حملهی دوقلوها تقریبا فلج شد و زخمهای سنگینی برداشت و بهبود کاملش چند فصل طول کشید. از نظر روانی هم دچار تغییر و تحولات عجیبی شد و کشش و شیفتگی عجیبی برای جمع کردن کانیهای گوناگون پیدا کرد.
@NaghdeFilmoSerial
بعد از صحنه ی درگیری و در بیمارستان یکی از پسرعموها را می بینیم که به سمت والت می خزد که انگار می خواهد او را بکشد. این اولین باری است که والت یکی از پسرعموها را می بیند و اولین بار است که والت می فهمد آنها برای کشتن او آنجا بوده اند. صحنه ای دیگر: والت و اسکایلر در حال صحبت کردن در مورد زمانی هستند که والت می تواند برای صرف شام با خانواده به آنجا بیاید و به طرز خنده داری چانه زنی می کنند که انگار همه چیز در راه است. رابطه آنها هنوز بر روی زمین سنگلاخ است، اما به دنبال راه حلی هستند.
دهمین اپیزود از فصل سوم سریال که مگس نام داشت یکی از جالب ترین قسمت های سریال است .
این یک اپیزود بطری است. به این معنا که به خاطر ذخیره کردن بودجه، اتفاقات اپیزود در لوکیشن محدود با کاراکترهای محدود رخ می دهد. در این اپیزود نیز تنها دو کاراکتر اصلی یعنی والتر وایت و جسی پینکمن حضور داشتند و تقریبا بیشتر اپیزود در آزمایشگاه گاس فرینگ اتفاق میفتد.
یکی از بهترین چیزها در مورد مگس این است که به نوعی آرامش قبل از طوفان را نشان می دهد و به بیننده کمک میکند که برای اتفاقات مهم پایان فصل خود را آماده کند. فصل ۳ مقدار زیادی هیجان و درام را به بینندگان تزریق کرد و اپیزود مگس این فرصت را به نویسندگان داد که شخصیتها را ارتقا داده و این فرصت را به بینندگان بدهند که ارتباط بین والت و جسی را به بهترین شکل درک کنند.
یکی از دلایلی که والت آن اوایل درگیر خرید و فروش مواد شد به این دلیل بود که احساس کرد میتواند به شکلی زندگی خودش را بعد از تشخیص به داشتن سرطان کنترل کند. در فصل دوم معلم شیمی سابق دبیرستان اهسته کنترل فرایند پخش مواد را بخاطر یک پخش کننده خارجی از دست میدهد . گاس فرینگ در فصل سوم والت به کلی کار خرید و فروش را از دست داد و رییس به شمار نمی امد به این دلیل شروع به مسلط شدن بر ازمایشگاهش تنها چیزی که داشت کرد تا بتواند به شکلی دوباره قدرت و اقتدارش را بدست بیاورد.
در اپیزود Fly بعد از آمدن مگس به داخل ازمایشگاه که تنها مکان امن از دیدگاه والتر وایت بود شاهد چگونه خشمگین شدن و تلاش برای از بین بردن این مهمان ناخوانده هستیم والت تمام تلاشش را میکند دوباره زندگی و ازمایشگاهش را به کنترل خودش در بیاورد
همزمان با پیشروی سریال کم کم مشخص میشود چه اندازه والتر قدرت میخواهد و چه قدر حاضر بود برای رسیدن به ان پیش برود اپیزود مگس اخطاریست مبنی بر نشان دادن چگونه تغییر معصومیت والت به دیوانگی و عقده او برای موجود بدون خطر را گرفتن.
والتر میخواست مگس نابود شود تنها بخاطر اینکه جزیی از نقشه اش نبود و کنترلی بر آن موجود نداشت.
اول جسی به والتر درباره کم شدن کنترل روانی عمه اش بعد از وارد شدن سرطان به درون بدنش می گوید بعدا والتر وایت در بهترین زمان برای مردن مدیتیشن میکند.
هر کدام تراژیک و دارای احساسات درخشنده ایست انگار که افکار هر شخصیت در یک نقطه نور سفید و بزرگ قرار گرفته اند.
نحوه ی برخورد والتر و جسی با مشکل مگس درک دقیقی از اینکه آنها در درون خود چه کسانی هستند به ما می دهد. همچنین سرنخی اساسی از نحوه ی واکنش آنها به مشکلات مهم دیگر در آینده به دست می دهد. والت روشی قاعده مند و منطقی تر را برای کشتن مگس در پیش می گیرد و برای غلبه بر موانع از علم بهره می گیرد. در مقطعی او فشار هوای آزمایشگاه را بالا می برد، به این امید که این کار فرار کردن را برای مگس دشوار کند. اما این کار جواب نمی دهد و باعث می شود والت به راهکارهای خطرناک تر روی آورد.
در مقابل جسی با اکراه به والت کمک می کند، حتی با وجود اینکه می داند در واقع مگس اهمیتی ندارد. از آنجا که دل به کار نمی دهد، ایده هایی پیشنهاد می کند که اصلاً به اندازه ی ایده های والت تمیز و دقیق نیستند، نقشه هایی که شامل اسپری کردن مواد شیمیایی در آزمایشگاه می شوند که تنها مشکل را بدتر می کنند.
یکی از مهم ترین جنبه های مگس این است که از فرصت استفاده می کند تا نگاهی به گذشته داشته باشد و رابطه ی میان جسی و والتر را ارزیابی کند. دو شخصیت اصلی پیش از اینکه در آزمایشگاه گرفتار شوند چیزهای زیادی از سر گذرانده اند، اما به ندرت توانسته اند اینقدر صادقانه و صمیمانه با هم صحبت کنند. جسی عمیقاً نگران والتر است، کسی که او را مانند یک پدر می بیند، او داستان بیماری عمه اش را تعریف می کند و وقتی والتر به خواب می رود از او مراقبت می کند. وقتی والتر از هرگز تسلیم نشدن و انجام دادن هر کاری برای خانواده صحبت می کند، فقط از اسکایلر، والتر جونیور و هالی حرف نمی زند، منظور او جسی نیز هست.
@NaghdeFilmoSerial
دهمین اپیزود از فصل سوم سریال که مگس نام داشت یکی از جالب ترین قسمت های سریال است .
این یک اپیزود بطری است. به این معنا که به خاطر ذخیره کردن بودجه، اتفاقات اپیزود در لوکیشن محدود با کاراکترهای محدود رخ می دهد. در این اپیزود نیز تنها دو کاراکتر اصلی یعنی والتر وایت و جسی پینکمن حضور داشتند و تقریبا بیشتر اپیزود در آزمایشگاه گاس فرینگ اتفاق میفتد.
یکی از بهترین چیزها در مورد مگس این است که به نوعی آرامش قبل از طوفان را نشان می دهد و به بیننده کمک میکند که برای اتفاقات مهم پایان فصل خود را آماده کند. فصل ۳ مقدار زیادی هیجان و درام را به بینندگان تزریق کرد و اپیزود مگس این فرصت را به نویسندگان داد که شخصیتها را ارتقا داده و این فرصت را به بینندگان بدهند که ارتباط بین والت و جسی را به بهترین شکل درک کنند.
یکی از دلایلی که والت آن اوایل درگیر خرید و فروش مواد شد به این دلیل بود که احساس کرد میتواند به شکلی زندگی خودش را بعد از تشخیص به داشتن سرطان کنترل کند. در فصل دوم معلم شیمی سابق دبیرستان اهسته کنترل فرایند پخش مواد را بخاطر یک پخش کننده خارجی از دست میدهد . گاس فرینگ در فصل سوم والت به کلی کار خرید و فروش را از دست داد و رییس به شمار نمی امد به این دلیل شروع به مسلط شدن بر ازمایشگاهش تنها چیزی که داشت کرد تا بتواند به شکلی دوباره قدرت و اقتدارش را بدست بیاورد.
در اپیزود Fly بعد از آمدن مگس به داخل ازمایشگاه که تنها مکان امن از دیدگاه والتر وایت بود شاهد چگونه خشمگین شدن و تلاش برای از بین بردن این مهمان ناخوانده هستیم والت تمام تلاشش را میکند دوباره زندگی و ازمایشگاهش را به کنترل خودش در بیاورد
همزمان با پیشروی سریال کم کم مشخص میشود چه اندازه والتر قدرت میخواهد و چه قدر حاضر بود برای رسیدن به ان پیش برود اپیزود مگس اخطاریست مبنی بر نشان دادن چگونه تغییر معصومیت والت به دیوانگی و عقده او برای موجود بدون خطر را گرفتن.
والتر میخواست مگس نابود شود تنها بخاطر اینکه جزیی از نقشه اش نبود و کنترلی بر آن موجود نداشت.
اول جسی به والتر درباره کم شدن کنترل روانی عمه اش بعد از وارد شدن سرطان به درون بدنش می گوید بعدا والتر وایت در بهترین زمان برای مردن مدیتیشن میکند.
هر کدام تراژیک و دارای احساسات درخشنده ایست انگار که افکار هر شخصیت در یک نقطه نور سفید و بزرگ قرار گرفته اند.
نحوه ی برخورد والتر و جسی با مشکل مگس درک دقیقی از اینکه آنها در درون خود چه کسانی هستند به ما می دهد. همچنین سرنخی اساسی از نحوه ی واکنش آنها به مشکلات مهم دیگر در آینده به دست می دهد. والت روشی قاعده مند و منطقی تر را برای کشتن مگس در پیش می گیرد و برای غلبه بر موانع از علم بهره می گیرد. در مقطعی او فشار هوای آزمایشگاه را بالا می برد، به این امید که این کار فرار کردن را برای مگس دشوار کند. اما این کار جواب نمی دهد و باعث می شود والت به راهکارهای خطرناک تر روی آورد.
در مقابل جسی با اکراه به والت کمک می کند، حتی با وجود اینکه می داند در واقع مگس اهمیتی ندارد. از آنجا که دل به کار نمی دهد، ایده هایی پیشنهاد می کند که اصلاً به اندازه ی ایده های والت تمیز و دقیق نیستند، نقشه هایی که شامل اسپری کردن مواد شیمیایی در آزمایشگاه می شوند که تنها مشکل را بدتر می کنند.
یکی از مهم ترین جنبه های مگس این است که از فرصت استفاده می کند تا نگاهی به گذشته داشته باشد و رابطه ی میان جسی و والتر را ارزیابی کند. دو شخصیت اصلی پیش از اینکه در آزمایشگاه گرفتار شوند چیزهای زیادی از سر گذرانده اند، اما به ندرت توانسته اند اینقدر صادقانه و صمیمانه با هم صحبت کنند. جسی عمیقاً نگران والتر است، کسی که او را مانند یک پدر می بیند، او داستان بیماری عمه اش را تعریف می کند و وقتی والتر به خواب می رود از او مراقبت می کند. وقتی والتر از هرگز تسلیم نشدن و انجام دادن هر کاری برای خانواده صحبت می کند، فقط از اسکایلر، والتر جونیور و هالی حرف نمی زند، منظور او جسی نیز هست.
@NaghdeFilmoSerial
این اپیزود نمادی از احساس گناهی ست که والتر و جسی برای مرگ جین حس می کنند.
از زمانی که جین دوست دختر جسی در اثر اوردوز هروئین مرد در حالی که والتر می توانست به راحتی جلوی این اتفاق را بگیرد، جسی و والتر هر دو از احساس گناه فلج شدند. در این اپیزود والتر به اعتراف کردن کارش در برابر همکارش نزدیک می شود. مگس تجلی فیزیکی گناه والتر است ، او با حشره به همان صورتی کلنجار می رود که با حس بر ملا کردن واقعیت درگیر است. او نمی تواند مگس را بکشد، و مهم نیست چقدر سخت تلاش کند، نمی تواند از حس گناه خلاص شود.
گذشته از هر چیزی که والت و جسی با همدیگر انجام داده و بدست آورده اند، مگس به وضوح نشان داد که رابطه ی آنها چقدر زهرآگین است. اهمیتی نداشت آنها چه می کنند یا چگونه تلاش می کنند مشکلاتشان را حل کنند، در این میان یا به خود یا دیگری آسیب می رسانند. تلاش های آنها برای کشتن مگس به بهترین نحو حاکی از این امر است، چرا که این دو نمی توانند حشره را با همکاری هم بکشند بدون اینکه مشکل دیگری به وجود آورند. در واقع، مسئله تنها زمانی حل می شود که والتر از معادله حذف می شود و جسی را تنها می گذارد تا خودش کار را انجام دهد. همچنین باید دقت داشت که پیش از این والتر در آزمایشگاه با مگس تنها بود و نتوانست به تنهایی آن را بکشد. والت نمی تواند بدون جسی کاری کند، اما جسی می تواند بدون والت از پس کار بر بیاید.
مگس داستان کل سریال در یک اپیزود است.
والتر غرق مسئله ای می شود، چیزی که جسی در ابتدا نمی خواهد خودش را درگیر آن کند اما در نهایت قبول می کند که به والت کمک کند. والتر به آهستگی از منطقی و آرام به درمانده و خسته تبدیل می شود، حرکات خطرناک انجام می دهد، هر لحظه سرکش تر و بی باک تر می شود. رابطه ی جسی و والتر دگرگون می شود .در برخی موارد او حس بدی برای والتر دارد، در بعضی لحظات می خواهد او را بکشد. اما در بیشتر مواقع او از والت بخاطر وارد کردنش به شرایطی که نمی خواست در آن قرار بگیرد آزرده است. والت خیلی دیر متوجه می شود که طوری به جسی آسیب زده که هرگز ترمیم نخواهد شد، او زندگی جسی را نابود کرده و نمی داند چگونه حساب این کار را پس دهد. در نهایت، والتر نه آرامش، نه خلاصی، نه خاتمه و نه درک نهایی نمی یابد. جسی تنها داستان را به فرجام می رساند و از آن خارج می شود و والت را در پشت سر جا می گذارد.
فینال، همانطور که گیلیگان گفت، درباره از دست دادن بی گناهی بود و همینطور هم شد. آرمان گرایی گیل هدف نهایی والت بود، یا حداقل زمانی بود که او برای اولین بار می خواست شیشه بپزد. او یک محیط حرفه ای کامل با یک آزمایشگاه بزرگ می خواست که در آن نیازی به انجام هیچ یک از کارهای کثیف مانند کشتن دلال ها و کله گنده های مواد مخدر نباشد. درست است که جسی گیل را کشت، همان طور که جسی شغل رویایی والت را کشت.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alirezaripper
@NaghdeFilmoSerial
از زمانی که جین دوست دختر جسی در اثر اوردوز هروئین مرد در حالی که والتر می توانست به راحتی جلوی این اتفاق را بگیرد، جسی و والتر هر دو از احساس گناه فلج شدند. در این اپیزود والتر به اعتراف کردن کارش در برابر همکارش نزدیک می شود. مگس تجلی فیزیکی گناه والتر است ، او با حشره به همان صورتی کلنجار می رود که با حس بر ملا کردن واقعیت درگیر است. او نمی تواند مگس را بکشد، و مهم نیست چقدر سخت تلاش کند، نمی تواند از حس گناه خلاص شود.
گذشته از هر چیزی که والت و جسی با همدیگر انجام داده و بدست آورده اند، مگس به وضوح نشان داد که رابطه ی آنها چقدر زهرآگین است. اهمیتی نداشت آنها چه می کنند یا چگونه تلاش می کنند مشکلاتشان را حل کنند، در این میان یا به خود یا دیگری آسیب می رسانند. تلاش های آنها برای کشتن مگس به بهترین نحو حاکی از این امر است، چرا که این دو نمی توانند حشره را با همکاری هم بکشند بدون اینکه مشکل دیگری به وجود آورند. در واقع، مسئله تنها زمانی حل می شود که والتر از معادله حذف می شود و جسی را تنها می گذارد تا خودش کار را انجام دهد. همچنین باید دقت داشت که پیش از این والتر در آزمایشگاه با مگس تنها بود و نتوانست به تنهایی آن را بکشد. والت نمی تواند بدون جسی کاری کند، اما جسی می تواند بدون والت از پس کار بر بیاید.
مگس داستان کل سریال در یک اپیزود است.
والتر غرق مسئله ای می شود، چیزی که جسی در ابتدا نمی خواهد خودش را درگیر آن کند اما در نهایت قبول می کند که به والت کمک کند. والتر به آهستگی از منطقی و آرام به درمانده و خسته تبدیل می شود، حرکات خطرناک انجام می دهد، هر لحظه سرکش تر و بی باک تر می شود. رابطه ی جسی و والتر دگرگون می شود .در برخی موارد او حس بدی برای والتر دارد، در بعضی لحظات می خواهد او را بکشد. اما در بیشتر مواقع او از والت بخاطر وارد کردنش به شرایطی که نمی خواست در آن قرار بگیرد آزرده است. والت خیلی دیر متوجه می شود که طوری به جسی آسیب زده که هرگز ترمیم نخواهد شد، او زندگی جسی را نابود کرده و نمی داند چگونه حساب این کار را پس دهد. در نهایت، والتر نه آرامش، نه خلاصی، نه خاتمه و نه درک نهایی نمی یابد. جسی تنها داستان را به فرجام می رساند و از آن خارج می شود و والت را در پشت سر جا می گذارد.
فینال، همانطور که گیلیگان گفت، درباره از دست دادن بی گناهی بود و همینطور هم شد. آرمان گرایی گیل هدف نهایی والت بود، یا حداقل زمانی بود که او برای اولین بار می خواست شیشه بپزد. او یک محیط حرفه ای کامل با یک آزمایشگاه بزرگ می خواست که در آن نیازی به انجام هیچ یک از کارهای کثیف مانند کشتن دلال ها و کله گنده های مواد مخدر نباشد. درست است که جسی گیل را کشت، همان طور که جسی شغل رویایی والت را کشت.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alirezaripper
@NaghdeFilmoSerial
(در کمالِ خونسردی)جز (تاپتنِ) بنده در بازبینی مجدد همچنان همان اثر کوبندهای است که با وجود زمان طولانیاش ، لحظهای از نفس نیفتاده و ماجرای تراژیکِ قتل عام خانواده کِلاتر را با جزییات تمام روایت میکند. آشکارا (پریاسمیت) از پرداخت کاملتری به نسبت سایرین برخوردار بوده و از همان سکانس ابتدایی و بازی با نورِ فندک تا سکانسهای سوبژکتیو که ما را به درونِ این نیمه انسان_هیولا میبرند تا مکالمه پایانیاش قبل از اعدام ، جملگی شخصیتی مرموز، مهیب و در عین حال شکننده را تصویرسازی کرده که هم میتوان با وی همذاتپنداری نمود و هم میتوان از وی متنفر بود.
پیشنهاد میکنم پس از تماشای اثر مذکور سراغِ کاپوتی(۲۰۰۵ به کارگردانی بنتمیلر) را هم گرفته تا عشق، نفرت، جنون، طمع و تراژدی را با تمام وجود حس کنید.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
پیشنهاد میکنم پس از تماشای اثر مذکور سراغِ کاپوتی(۲۰۰۵ به کارگردانی بنتمیلر) را هم گرفته تا عشق، نفرت، جنون، طمع و تراژدی را با تمام وجود حس کنید.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1
اینا از اولی که اومدن فقط بدبختی و قتل و ترس آوردن ، توقع داری ذات کثیفشون عوض بشه
لیست برندگان بیست و هشتمین جوایز منتخب منتقدین (2023 Critics Choice):
بخش فیلم
بهترین فیلم سال
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش اول مرد
🏆Brendan Fraser, The Whale
بهترین نقش اول زن
🏆Cate Blanchett, Tár
بهترین نقش مکمل مرد
🏆Ke Huy Quan, Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش مکمل زن
🏆Angela Bassett, Black Panther2
بهترین بازیگر جوان
🏆Gabriel LaBelle, Fabelmans
بهترین گروه بازیگران
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین کارگردان
🏆Daniel Kwan & Daniel Scheinert
Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اورجینال
🏆Daniel Kwan and Daniel Scheinert, Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اقتباسی
🏆Sarah Polley, Women Talking
بهترین فیلمبرداری
🏆 Top Gun: Maverick
بهترین طراحی صحنه
🏆 Babylon
بهترین تدوین
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین طراحی لباس
🏆Black Panther: Wakanda Forever
بهترین گریم و طراحی چهره
🏆Elvis
بهترین جلوههای ویژه بصری
🏆Avatar: The Way of Water
بهترین فیلم کمدی
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین انیمیشن
🏆Guillermo del Toro's Pinocchio
بهترین فیلم خارجی زبان
🏆RRR (هندی)
بهترین آهنگ اورجینال
🏆Naatu Naatu," RRR(هندی)
بهترین موسیقی متن
🏆Hildur Guðnadóttir, Tár
بخش سریال
بهترین سریال درام
🏆Better Call Saul
بهترین بازیگر مرد سریال درام
🏆Bob Odenkirk – Better Call Saul
بهترین بازیگر زن سریال درام
🏆Zendaya – Euphoria
بهترین نقش مکمل سریال درام
🏆Giancarlo Esposito – Better Call Saul
بهترین نقش مکمل زن سریال درام
🏆Jennifer Coolidge – The White Lotus
بهترین سریال کمدی
🏆Abbott Elementary
بهترین بازیگر مرد سریال کمدی
🏆Jeremy Allen White – The Bear
بهترین بازیگر زن سریال کمدی
🏆Jean Smart – Hacks
بهترین نقش مکمل سریال کمدی
🏆Henry Winkler – Barry
بهترین نقش مکمل زن سریال کمدی
🏆Sheryl Lee Ralph – Abbott Elementary
بهترین مینی سریال
🏆The Dropout
بهترین فیلم تلویزیونی
🏆Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر مرد مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Daniel Radcliffe
Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Amanda Seyfried – The Dropout
بهترین نقش مکمل مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Paul Walter – BLACK BIRD
بهترین نقش مکمل زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
🏆Jennifer Coolidge - THE WHITE LUTOS
بخش فیلم
بهترین فیلم سال
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش اول مرد
🏆Brendan Fraser, The Whale
بهترین نقش اول زن
🏆Cate Blanchett, Tár
بهترین نقش مکمل مرد
🏆Ke Huy Quan, Everything Everywhere All at Once
بهترین نقش مکمل زن
🏆Angela Bassett, Black Panther2
بهترین بازیگر جوان
🏆Gabriel LaBelle, Fabelmans
بهترین گروه بازیگران
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین کارگردان
🏆Daniel Kwan & Daniel Scheinert
Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اورجینال
🏆Daniel Kwan and Daniel Scheinert, Everything Everywhere All at Once
بهترین فیلمنامه اقتباسی
🏆Sarah Polley, Women Talking
بهترین فیلمبرداری
🏆 Top Gun: Maverick
بهترین طراحی صحنه
🏆 Babylon
بهترین تدوین
🏆Everything Everywhere All at Once
بهترین طراحی لباس
🏆Black Panther: Wakanda Forever
بهترین گریم و طراحی چهره
🏆Elvis
بهترین جلوههای ویژه بصری
🏆Avatar: The Way of Water
بهترین فیلم کمدی
🏆Glass Onion: A Knives Out Mystery
بهترین انیمیشن
🏆Guillermo del Toro's Pinocchio
بهترین فیلم خارجی زبان
🏆RRR (هندی)
بهترین آهنگ اورجینال
🏆Naatu Naatu," RRR(هندی)
بهترین موسیقی متن
🏆Hildur Guðnadóttir, Tár
بخش سریال
بهترین سریال درام
🏆Better Call Saul
بهترین بازیگر مرد سریال درام
🏆Bob Odenkirk – Better Call Saul
بهترین بازیگر زن سریال درام
🏆Zendaya – Euphoria
بهترین نقش مکمل سریال درام
🏆Giancarlo Esposito – Better Call Saul
بهترین نقش مکمل زن سریال درام
🏆Jennifer Coolidge – The White Lotus
بهترین سریال کمدی
🏆Abbott Elementary
بهترین بازیگر مرد سریال کمدی
🏆Jeremy Allen White – The Bear
بهترین بازیگر زن سریال کمدی
🏆Jean Smart – Hacks
بهترین نقش مکمل سریال کمدی
🏆Henry Winkler – Barry
بهترین نقش مکمل زن سریال کمدی
🏆Sheryl Lee Ralph – Abbott Elementary
بهترین مینی سریال
🏆The Dropout
بهترین فیلم تلویزیونی
🏆Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر مرد مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Daniel Radcliffe
Weird: The Al Yankovic Story
بهترین بازیگر زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Amanda Seyfried – The Dropout
بهترین نقش مکمل مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
Paul Walter – BLACK BIRD
بهترین نقش مکمل زن مینی سریال یا فیلم تلویزیونی
🏆Jennifer Coolidge - THE WHITE LUTOS
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم breaking bad
فصل چهارم آغاز آرام و کندی دارد. خیلی چیزها باید سر جایشان قرار بگیرد و جایگاه خیلی از شخصیتها باید مشخص شود, تا قطار داستان راه بیافتد. با اینکه همهچیزِ اپیزود اول خونین و ترسناک است. اما کم کم متوجه میشوید که آن هیجانات هم مقدمهای بر آتشی بزرگتر بوده است. به هرحال بعد از اپیزود اول باری دیگر با آن ریتم کند معروف سریال که در عین حال بسیار پرجزییات است روبهرو میشویم. آغازی سرد برای میانهای پرتنش و نفسگیر و البته پایانی وحشتناک.
فصل چهارم به شدت بر روی خلق تضادها و نمادهای داستانگویی تمرکز کرده است. سازندگان به خصوص وینس گیلیگان از آرامش حاکم بر اوایل فصل استفاده میکند تا با بهرهگیری از جزییات, سکانسهای غیرقابلپیشبینی تحویل مخاطب دهد. از آن جمجمههای آغاز فصل چهارم گرفته تا موضوع آن گُل سمی و افشاگری پایان فصل. نویسندگان چنان بر روی جزییات تمرکز و فکر کردهاند که مطمئنا فرار از هیجانی که میآفرنند را ناشدنی میکند.
مرگ اجباری گیل به دست جسی و اثر دردناکی که این صحنه و تصمیم بر روی او میگذارد ، تا پایان فصل بازیچهی دست نویسندگان است. جسی از کشتن متنفر است و چون جایی برای تخلیهی افکارش ندارد و از آنجایی که کسی هم نیست که به درد دلهای او گوش دهد و حتی او را سرزنش کند. همین مسئله او را به شخصی بیتفاوت و دیوانه بدل میکند. اما هنوز حال جسی به حالت اولیهاش برنگشته که نویسندگان با یک تضاد زیبا ، کس دیگری را به دست او میکشند.
فصل ۴ از نظر وضوح و نمادگرایی سنگین و فوق العاده بود. خالق زمان گذاشت تا به تک تک جزئیاتی که او و نویسندگان طراحی کرده بودند اشاره کند، از جمجمه در اولین شات فصل ۴ تا تفنگ چرخان که در دره فرود آمد. آنقدر در مورد جزئیات فکر شد که تحت تاثیر قرار نگرفتن سخت است.
و بعد بقیه چیز های دیگر بود. نما های زیبا در این فصل فراوان است، به خصوص نما های تایم لپس. حتی کوچکترین نما ها منحصر به فرد و به یاد ماندنی بودند. ذهن من مدام به آن تفنگی که روی میز میچرخد، ریفهای گیتار ناسازگاری که در پسزمینه مینوازد، نما های بریدهشده از ماموران DEA که از خانه هنک و ماری محافظت میکنند، برمیگردد. نمایش منظم و فشرده بود، چیزی بیشتر از گفتن را نشان می داد و بیننده را وا می گذاشت که سرنخ ها را کنار هم بگذارد.
نماهای زیبا تمام فصل را به خود اختصاص دادهاند و شما متوجهی این پیشرفت نسبت به قبل میشوید. مخصوصا آن نماهایی که گذر سریع زمان را به تصویر میکشند. حتی کوچکترین نماها منحصربهفرد و بیادماندنی هستند. تدوین و ترکیب صحنهها آنقدر خوب کارگردانی شده که بدون کلام همهچیز را برایتان افشا میکنند. و راز این طراحی و پیچیدگی لذتبخش به نویسندگی و کرگردانی عالی سریال برمیگردد.
یکی از اختراعات فوقالعادهی نویسندگان به زنگ روی ویلچیر هکتور سالامانکا مربوط میشود. ما با این زنگ و کارکرد ترسناک آن در فصل دوم آشنا شدیم. حالا نویسندگان موضوع زنگ را در فصل چهارم به نهایت خود میرسانند. در قسمت آخر است که به این زنگ نقش مهمتری اعطا میشود. در حالی که از آرامترین کاراکتر سریال هم برای خلق بزرگترین انفجار آن استفاده میشود. مثال دیگری برای تضادهای زیبای موجود در سناریو.
روند شخصیتپردازی گسترده و پرجزییات کاراکترها از دستاوردهای بزرگ بریکینگ بد است که در فصل چهارم هم به بهترین شکل ممکن کار خودش را انجام میدهد. به طوری که واقعا نمیتوان در بررسی کلی فصل به تمام آن ریزهکاریهای نویسندگان در نمایش شخصیتها اشاره کرد. از خاطرات والت در مورد وضعیت پدرش و جواب غیرمنتظرهی والتر جونیور گرفته تا اتفاقاتی که برای جسی میافتد ،عشق پاک و ناباش به اندریا و براک تا هنک که از وضعیتاش حسابی عصبانی است و میتوانید آن را در رفتارش با ماری شاهد باشید, هوش فوقالعادهاش در دستگیری گاس. در نهایت چه کسی میتواند والتر وایت و برایان کرنستون را در ادای آن دیالوگ من کسی هستم که در میزنم ، من خود خطرم را فراموش کند. و البته مردی که در مقابل والت قرار گرفته است : گاس فرینگ. بزرگترین آنتاگونیست این چهار فصل.
گاس در طول فصل سوم و به خصوص در فصل چهارم آنقدر دقیق ،با آرامش و ترسناک پردازش شد و رشد پیدا کرد که به واقع به قدرت و خطری که داشت ،پی بردیم. آغاز فصل و گاسی که ناگهان گلوی ویکتور را با آرامش تمام از هم میشکافد. نقشهی بینهایت دقیق و دلهرهآورش برای گرفتن انتقام و خواندن دست والت از جمله نکاتی بود که حرکت نهایی والتر برای پشت سر گذاشتن او را تا این حد جذاب, دوست داشتنی و نفسگیر جلوه داد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل چهارم breaking bad
فصل چهارم آغاز آرام و کندی دارد. خیلی چیزها باید سر جایشان قرار بگیرد و جایگاه خیلی از شخصیتها باید مشخص شود, تا قطار داستان راه بیافتد. با اینکه همهچیزِ اپیزود اول خونین و ترسناک است. اما کم کم متوجه میشوید که آن هیجانات هم مقدمهای بر آتشی بزرگتر بوده است. به هرحال بعد از اپیزود اول باری دیگر با آن ریتم کند معروف سریال که در عین حال بسیار پرجزییات است روبهرو میشویم. آغازی سرد برای میانهای پرتنش و نفسگیر و البته پایانی وحشتناک.
فصل چهارم به شدت بر روی خلق تضادها و نمادهای داستانگویی تمرکز کرده است. سازندگان به خصوص وینس گیلیگان از آرامش حاکم بر اوایل فصل استفاده میکند تا با بهرهگیری از جزییات, سکانسهای غیرقابلپیشبینی تحویل مخاطب دهد. از آن جمجمههای آغاز فصل چهارم گرفته تا موضوع آن گُل سمی و افشاگری پایان فصل. نویسندگان چنان بر روی جزییات تمرکز و فکر کردهاند که مطمئنا فرار از هیجانی که میآفرنند را ناشدنی میکند.
مرگ اجباری گیل به دست جسی و اثر دردناکی که این صحنه و تصمیم بر روی او میگذارد ، تا پایان فصل بازیچهی دست نویسندگان است. جسی از کشتن متنفر است و چون جایی برای تخلیهی افکارش ندارد و از آنجایی که کسی هم نیست که به درد دلهای او گوش دهد و حتی او را سرزنش کند. همین مسئله او را به شخصی بیتفاوت و دیوانه بدل میکند. اما هنوز حال جسی به حالت اولیهاش برنگشته که نویسندگان با یک تضاد زیبا ، کس دیگری را به دست او میکشند.
فصل ۴ از نظر وضوح و نمادگرایی سنگین و فوق العاده بود. خالق زمان گذاشت تا به تک تک جزئیاتی که او و نویسندگان طراحی کرده بودند اشاره کند، از جمجمه در اولین شات فصل ۴ تا تفنگ چرخان که در دره فرود آمد. آنقدر در مورد جزئیات فکر شد که تحت تاثیر قرار نگرفتن سخت است.
و بعد بقیه چیز های دیگر بود. نما های زیبا در این فصل فراوان است، به خصوص نما های تایم لپس. حتی کوچکترین نما ها منحصر به فرد و به یاد ماندنی بودند. ذهن من مدام به آن تفنگی که روی میز میچرخد، ریفهای گیتار ناسازگاری که در پسزمینه مینوازد، نما های بریدهشده از ماموران DEA که از خانه هنک و ماری محافظت میکنند، برمیگردد. نمایش منظم و فشرده بود، چیزی بیشتر از گفتن را نشان می داد و بیننده را وا می گذاشت که سرنخ ها را کنار هم بگذارد.
نماهای زیبا تمام فصل را به خود اختصاص دادهاند و شما متوجهی این پیشرفت نسبت به قبل میشوید. مخصوصا آن نماهایی که گذر سریع زمان را به تصویر میکشند. حتی کوچکترین نماها منحصربهفرد و بیادماندنی هستند. تدوین و ترکیب صحنهها آنقدر خوب کارگردانی شده که بدون کلام همهچیز را برایتان افشا میکنند. و راز این طراحی و پیچیدگی لذتبخش به نویسندگی و کرگردانی عالی سریال برمیگردد.
یکی از اختراعات فوقالعادهی نویسندگان به زنگ روی ویلچیر هکتور سالامانکا مربوط میشود. ما با این زنگ و کارکرد ترسناک آن در فصل دوم آشنا شدیم. حالا نویسندگان موضوع زنگ را در فصل چهارم به نهایت خود میرسانند. در قسمت آخر است که به این زنگ نقش مهمتری اعطا میشود. در حالی که از آرامترین کاراکتر سریال هم برای خلق بزرگترین انفجار آن استفاده میشود. مثال دیگری برای تضادهای زیبای موجود در سناریو.
روند شخصیتپردازی گسترده و پرجزییات کاراکترها از دستاوردهای بزرگ بریکینگ بد است که در فصل چهارم هم به بهترین شکل ممکن کار خودش را انجام میدهد. به طوری که واقعا نمیتوان در بررسی کلی فصل به تمام آن ریزهکاریهای نویسندگان در نمایش شخصیتها اشاره کرد. از خاطرات والت در مورد وضعیت پدرش و جواب غیرمنتظرهی والتر جونیور گرفته تا اتفاقاتی که برای جسی میافتد ،عشق پاک و ناباش به اندریا و براک تا هنک که از وضعیتاش حسابی عصبانی است و میتوانید آن را در رفتارش با ماری شاهد باشید, هوش فوقالعادهاش در دستگیری گاس. در نهایت چه کسی میتواند والتر وایت و برایان کرنستون را در ادای آن دیالوگ من کسی هستم که در میزنم ، من خود خطرم را فراموش کند. و البته مردی که در مقابل والت قرار گرفته است : گاس فرینگ. بزرگترین آنتاگونیست این چهار فصل.
گاس در طول فصل سوم و به خصوص در فصل چهارم آنقدر دقیق ،با آرامش و ترسناک پردازش شد و رشد پیدا کرد که به واقع به قدرت و خطری که داشت ،پی بردیم. آغاز فصل و گاسی که ناگهان گلوی ویکتور را با آرامش تمام از هم میشکافد. نقشهی بینهایت دقیق و دلهرهآورش برای گرفتن انتقام و خواندن دست والت از جمله نکاتی بود که حرکت نهایی والتر برای پشت سر گذاشتن او را تا این حد جذاب, دوست داشتنی و نفسگیر جلوه داد.
@NaghdeFilmoSerial
فضای خزیدن ( سکانس پایانی قسمت ۱۱ از فصل ۴) قسمتی خوبی برای بررسی میزانسن سریال است. تقریباً ۴ دقیقه آخر اپیزود است که در آن والتر وایت دیوانهوار در پی خانهاش به دنبال ذخیرهای از پول مواد مخدر خود میگردد.
والتر وایت به فضای خزیدن فرود میآید و شروع به جستجوی پول مخفیشدهاش میکند، نورپردازی به تدریج کنتراست بالاتری پیدا میکند، تا زمانی که سایههای روی صورت والت کاملاً سیاه میشوند. نور درخشان از بالا، از طریق ورودی کوچک فضای خزیدن، به او می تابد. به نظر میرسد که پرتو باریک و خشن نور نشاندهنده کاهش شانس والت برای رستگاری است، که او به آن روی آورده است.
وقتی اسکایلر وارد میشود، با شلیک گلوله از درگاه فضای خزیدن، صورتش در همان نور درخشانی است که والت لحظاتی پیش پشتش را برگردانده بود. در همین حین، والت در میان گرد و خاک و خاک دراز کشیده و به پشتش دراز کشیده و از سایه به او نگاه می کند. این تصویر، و به طور خاص نورپردازی استفاده شده برای ایجاد آن، نزول والت به تاریکی و غیراخلاقی را بدون هیچ زحمتی در بر می گیرد.
در طول مکالمه تلفنی وحشت زده بین اسکایلر و ماری، هر دو در حال قدم زدن در سایه ها نشان داده می شوند. کل صحنه از نورپردازی شدید برای ایجاد تعلیق و تداوم ناراحتی بیننده استفاده می کند. این هیچ چیز پر زرق و برق نیست، اما در مد معمولی بریکینگ بد ، به خوبی اجرا می شود.
مخفیگاه پول مواد مخدر والت در داخل یک کیف ورزشی قرمز رنگ پنهان شده است. رنگ قرمز در سراسر Breaking Bad استفاده شده است ، نه برای نشان دادن شهوت یا خشم، بلکه برای دلالت بر احساس گناه. کیف ورزش والت به این دلیل قابل توجه است.
نمونه دیگری از استفاده از رنگ قرمز برای تأثیرات قوی، اما بسیار متفاوت، تنها چند لحظه بعد ظاهر می شود. والت از ته فضای خزیدن به اسکایلر نگاه می کند و چشمانش از ترس گشاد شده است. یک پارچه قرمز در پشت سر او دیده می شود. در نگاه اول، به راحتی می توان آن را با یک حوضچه خون اشتباه گرفت. این تصویر ناخودآگاه سرنوشت بسیار تلخ و بسیار قابل قبولی را که والتر وایت با آن روبروست نشان می دهد: کسی در خانه او را می زند . با توجه به اینکه چقدر رنگ در برابر کف غبارآلود برجسته می شود، به سختی می توان آن را به عنوان تزئین بی دقتی تعبیر کرد.
کبودیهای بنفش و بریدگیهای متورم روی صورت والتر، ظاهر او را غمانگیز کرده است. اوایل سریال، بریدگیهای مکرر و چشمهای پفکرده والت باعث میشد که او را به عنوان یک شخصیت ضعیف و رقتانگیز بخواند، اما اکنون، در سایههای تیره و تار، او را به گونهای هیولا نشان میدهند که بیننده تا به حال دیده است: هیولا به شیوهای بسیار واقعی .
والت طبق معمول لباس بژ خاکی و ژاکت بژ کمی روشنتر دارد. تنها نکته قابل توجه در مورد کمد لباس او عینک بانداژ شده و خون آلود اوست. والتر وایت تصویری از یکنواختی است و همیشه بوده است. لباسهای او بهطور مداوم در سرتاسر سریال خالی از رنگ شدهاند، گویی لباسها را در آفتاب آلبوکرکی رها میکند تا سفید شوند. شایان ذکر است که در قسمت بعدی، والتر وایت با پیراهنی سبز روشن دیده می شود: رنگ رشد و تحول.
بازی برایان کرانستون در نقش والتر وایت در این صحنه به نقطه اوج خود می رسد. هر نمای نزدیک از صورت کبود و خون آلود او واقعاً عذاب آور است.
والتر با فهمیدن اینکه پولی که پنهان کرده کافی نیست و به زودی خانواده اش کشته خواهند شد، تسلیم فریاد ناامیدی خونینی می شود که رقیب شاه لیر است. او به عقب می افتد، دست ها دو طرف سرش را به هم می چسبانند. پس از چند لحظه طولانی دردناک، گریه های اولیه والتر وایت تبدیل به غلغله های شیدایی می شود. این دقیقاً لحظه دگرگونی شخصیتش است.
هنگامی که غلغله های والتر متوقف می شود، دوربین با حرکتی آهسته و عمدی شروع به حرکت به سمت بالا می کند. دوربین از ورودی فضای خزیدن بالا می رود، به طوری که اکنون والتر توسط درگاه مربع قاب شده است. حس گیر افتادن که این ایجاد می کند، قابل لمس و فوری است. همانطور که دوربین به بالا رفتن ادامه می دهد، مربع اطراف والتر کوچک می شود تا جایی که فقط صورت او در داخل آن قاب می شود. دوربین در اینجا کمی شروع به لرزیدن میکند، که به معنای فشاری است که اقدامات والتر بر پایههای خانواده پاک ایجاد کرده است (که از طریق ماهیت نمادین فضای خزیدن، ). سپس، دوربین به لامپ بالا می رسد و به نظر می رسد که شروع به حرکت می کندسقف، در یک حرکت سورئال و عجیب. حرکت آهسته به سمت بالا، با توجه به وضعیت ذهنی والت، غیرطبیعی و بهطور مناسبی خسته کننده است
@NaghdeFilmoSerial
والتر وایت به فضای خزیدن فرود میآید و شروع به جستجوی پول مخفیشدهاش میکند، نورپردازی به تدریج کنتراست بالاتری پیدا میکند، تا زمانی که سایههای روی صورت والت کاملاً سیاه میشوند. نور درخشان از بالا، از طریق ورودی کوچک فضای خزیدن، به او می تابد. به نظر میرسد که پرتو باریک و خشن نور نشاندهنده کاهش شانس والت برای رستگاری است، که او به آن روی آورده است.
وقتی اسکایلر وارد میشود، با شلیک گلوله از درگاه فضای خزیدن، صورتش در همان نور درخشانی است که والت لحظاتی پیش پشتش را برگردانده بود. در همین حین، والت در میان گرد و خاک و خاک دراز کشیده و به پشتش دراز کشیده و از سایه به او نگاه می کند. این تصویر، و به طور خاص نورپردازی استفاده شده برای ایجاد آن، نزول والت به تاریکی و غیراخلاقی را بدون هیچ زحمتی در بر می گیرد.
در طول مکالمه تلفنی وحشت زده بین اسکایلر و ماری، هر دو در حال قدم زدن در سایه ها نشان داده می شوند. کل صحنه از نورپردازی شدید برای ایجاد تعلیق و تداوم ناراحتی بیننده استفاده می کند. این هیچ چیز پر زرق و برق نیست، اما در مد معمولی بریکینگ بد ، به خوبی اجرا می شود.
مخفیگاه پول مواد مخدر والت در داخل یک کیف ورزشی قرمز رنگ پنهان شده است. رنگ قرمز در سراسر Breaking Bad استفاده شده است ، نه برای نشان دادن شهوت یا خشم، بلکه برای دلالت بر احساس گناه. کیف ورزش والت به این دلیل قابل توجه است.
نمونه دیگری از استفاده از رنگ قرمز برای تأثیرات قوی، اما بسیار متفاوت، تنها چند لحظه بعد ظاهر می شود. والت از ته فضای خزیدن به اسکایلر نگاه می کند و چشمانش از ترس گشاد شده است. یک پارچه قرمز در پشت سر او دیده می شود. در نگاه اول، به راحتی می توان آن را با یک حوضچه خون اشتباه گرفت. این تصویر ناخودآگاه سرنوشت بسیار تلخ و بسیار قابل قبولی را که والتر وایت با آن روبروست نشان می دهد: کسی در خانه او را می زند . با توجه به اینکه چقدر رنگ در برابر کف غبارآلود برجسته می شود، به سختی می توان آن را به عنوان تزئین بی دقتی تعبیر کرد.
کبودیهای بنفش و بریدگیهای متورم روی صورت والتر، ظاهر او را غمانگیز کرده است. اوایل سریال، بریدگیهای مکرر و چشمهای پفکرده والت باعث میشد که او را به عنوان یک شخصیت ضعیف و رقتانگیز بخواند، اما اکنون، در سایههای تیره و تار، او را به گونهای هیولا نشان میدهند که بیننده تا به حال دیده است: هیولا به شیوهای بسیار واقعی .
والت طبق معمول لباس بژ خاکی و ژاکت بژ کمی روشنتر دارد. تنها نکته قابل توجه در مورد کمد لباس او عینک بانداژ شده و خون آلود اوست. والتر وایت تصویری از یکنواختی است و همیشه بوده است. لباسهای او بهطور مداوم در سرتاسر سریال خالی از رنگ شدهاند، گویی لباسها را در آفتاب آلبوکرکی رها میکند تا سفید شوند. شایان ذکر است که در قسمت بعدی، والتر وایت با پیراهنی سبز روشن دیده می شود: رنگ رشد و تحول.
بازی برایان کرانستون در نقش والتر وایت در این صحنه به نقطه اوج خود می رسد. هر نمای نزدیک از صورت کبود و خون آلود او واقعاً عذاب آور است.
والتر با فهمیدن اینکه پولی که پنهان کرده کافی نیست و به زودی خانواده اش کشته خواهند شد، تسلیم فریاد ناامیدی خونینی می شود که رقیب شاه لیر است. او به عقب می افتد، دست ها دو طرف سرش را به هم می چسبانند. پس از چند لحظه طولانی دردناک، گریه های اولیه والتر وایت تبدیل به غلغله های شیدایی می شود. این دقیقاً لحظه دگرگونی شخصیتش است.
هنگامی که غلغله های والتر متوقف می شود، دوربین با حرکتی آهسته و عمدی شروع به حرکت به سمت بالا می کند. دوربین از ورودی فضای خزیدن بالا می رود، به طوری که اکنون والتر توسط درگاه مربع قاب شده است. حس گیر افتادن که این ایجاد می کند، قابل لمس و فوری است. همانطور که دوربین به بالا رفتن ادامه می دهد، مربع اطراف والتر کوچک می شود تا جایی که فقط صورت او در داخل آن قاب می شود. دوربین در اینجا کمی شروع به لرزیدن میکند، که به معنای فشاری است که اقدامات والتر بر پایههای خانواده پاک ایجاد کرده است (که از طریق ماهیت نمادین فضای خزیدن، ). سپس، دوربین به لامپ بالا می رسد و به نظر می رسد که شروع به حرکت می کندسقف، در یک حرکت سورئال و عجیب. حرکت آهسته به سمت بالا، با توجه به وضعیت ذهنی والت، غیرطبیعی و بهطور مناسبی خسته کننده است
@NaghdeFilmoSerial
لحظاتی قبل از کاهش شات به تیتراژ، والتر توسط قاب اطراف خود غرق می شود و سرنوشت خود را نهایی می کند.
والتر وایت مرده هایزنبرگ محقق شده است.
فصل چهارم را میتوان همانند طوفانِ همکاری تمام بخشهای ساخت سریال دانست. از نویسندگان و کارگردانان گرفته تا بازیگران, تهیهکنندگان, تصویربرداران و تدوین. امکان ندارد با چنین هماهنگی و کیفیتی دنیای سریال اینقدر باورپذیر نشود. و شما را به خود جذب نکند. خط داستانی فصل چهارم با هوشمندی خوبی به پایان میرسد. به طوری که حالا نویسندگان چندین و چند موضوع برای شروع فصل پنجم خواهند داشت. برکینگ بد نشان داده فصل به فصل بهتر میشود. پس مطمئنا تمام اتفاقات نفسگیر فصل چهارم باید در مقابل داستان پایان کار والتر وایت سر خم کنند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
والتر وایت مرده هایزنبرگ محقق شده است.
فصل چهارم را میتوان همانند طوفانِ همکاری تمام بخشهای ساخت سریال دانست. از نویسندگان و کارگردانان گرفته تا بازیگران, تهیهکنندگان, تصویربرداران و تدوین. امکان ندارد با چنین هماهنگی و کیفیتی دنیای سریال اینقدر باورپذیر نشود. و شما را به خود جذب نکند. خط داستانی فصل چهارم با هوشمندی خوبی به پایان میرسد. به طوری که حالا نویسندگان چندین و چند موضوع برای شروع فصل پنجم خواهند داشت. برکینگ بد نشان داده فصل به فصل بهتر میشود. پس مطمئنا تمام اتفاقات نفسگیر فصل چهارم باید در مقابل داستان پایان کار والتر وایت سر خم کنند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
برای خالقِ آپارتمان، بعضیها داغش رو دوست دارند، غرامت مضاعف، سانست بلوار، این اثر آنچنان دندانگیر نیست.
(خارش هفتسالهای) که درتلاش است با تلفیق درامی در باب بحران میانسالی و کمدیرمانتیک ، مخاطب را تا به انتها همراه سازد اما معتقدم هرچقدر در اولی موفق است در دومی کم گذاشته و ای کاش بجای تلفیق ایندو به یک مورد(ولی تمام و کمال) میپرداخت.
استارت سرعتی کار بهمراه معرفی شخصیت اصلی با اتکا به ذهن هپروتیاش و پیش کشیدن کشمکش درونی وی و همچنین بازی چشمگیری که ارائه میشود و البته حضور مرلین مونروی مثل همیشه طناز و جذاب ، خوبند.
ولی مشکلات از جایی نمایان میشوند که مرد با عجله دختر را پس میزند، فردایش در محل کار بفکر حفظ آبرو افتاده و در نهایت بازهم با اتکا به خیال و هپروت از همسر ناامید شده و تصمیم به تحکیم عشقش به دختر میگیرد.
فیلم همه این موارد مهم را به سرعت و عجلهای مطرح کرده تا هرچه در دقایق ابتدایی بخوبی کاشته بود را هدر دهد.
نمیتوان منکر نکات مثبتش شد اما توقع از وایلدر بیشتر از اینها بود.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
(خارش هفتسالهای) که درتلاش است با تلفیق درامی در باب بحران میانسالی و کمدیرمانتیک ، مخاطب را تا به انتها همراه سازد اما معتقدم هرچقدر در اولی موفق است در دومی کم گذاشته و ای کاش بجای تلفیق ایندو به یک مورد(ولی تمام و کمال) میپرداخت.
استارت سرعتی کار بهمراه معرفی شخصیت اصلی با اتکا به ذهن هپروتیاش و پیش کشیدن کشمکش درونی وی و همچنین بازی چشمگیری که ارائه میشود و البته حضور مرلین مونروی مثل همیشه طناز و جذاب ، خوبند.
ولی مشکلات از جایی نمایان میشوند که مرد با عجله دختر را پس میزند، فردایش در محل کار بفکر حفظ آبرو افتاده و در نهایت بازهم با اتکا به خیال و هپروت از همسر ناامید شده و تصمیم به تحکیم عشقش به دختر میگیرد.
فیلم همه این موارد مهم را به سرعت و عجلهای مطرح کرده تا هرچه در دقایق ابتدایی بخوبی کاشته بود را هدر دهد.
نمیتوان منکر نکات مثبتش شد اما توقع از وایلدر بیشتر از اینها بود.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1
پس از سالها حضور در محافل سینمایی(حقیقی و مجازی) اگر بخواهم به یکی از بزرگترین معضلات آنها اشاره کنم بدون شک چیزی نیست جز کلکلهای مضحک و غیر عقلانی و متاسفانه پایان ناپذیری که میان دو جبهه (کلاسیکپرستها و ضدِکلاسیکها) جریان دارد. معضلی حقیقتا روی اعصاب که موجب گشت پس از سالها بدان واکنش نشان دهم. نکته تاسف بار آنجاست که این معضل تنها محدود به ممبرهای مجازی که (بنوعی سعی در جلب توجه دارند) نبوده و گاها افراد صاحب اندیشه و صاحب قلم را نیز درگیر خود کرده است!!!
مشکل جبهه اول آنجاست که برخلافِ ادعاهای فراوان خود، گویا هنوز باور ندارند که سینما نیز همچون دیگر هنرها از صفر تا صدش با انسان سروکار دارد.یعنی از مرحله ایده ابتدایی تا بسط و گسترش آن، مراحل تولید و درنهایت چرخه اکران و مواجهه منتقد و مخاطب با آن و..جملگی از انسان نشات میگیرند تا برای دیگر انسانها سرگرم کننده و مفید و تاملبرانگیر واقع شوند.
پس اگر این اصلِ مهم را بپذیریم باید توجه کنیم که خالق اثر سینمایی و مخاطبش نمیتواند تا ابد به داستانگویی کلاسیک پایبند باشد. خالق حق دارد به فکر تولیدِ اثری باشد که برخلاف روالِ کلاسیک ، شخصیتمحوری را اولویت قراردهد. جدا از کشمکش بیرونی به کشمکش درونی هم توجه ویژهای کند و با توسل به آن قلابش را با مخاطب چفت کند. بتواند همچون زندگی واقعی آدمیزاد، او را بر سر دوراهی قرار داده و پایان ماجرا را قطعی فرض نکند. همچنین باز هم از آنجا که شخصیت بجای داستان در اولویت است میتواند از سببیت همیشگی کلاسیک پیروی نکرده و چاشنی شانس را به اثر اضافه کند و.... طبیعتا مخاطب نیز همچون خالق میتواند به چنین مواردی احتیاج پیدا کرده و سینما را اینگونه نیز طلب کند.
چنانچه ساختار پستمدرن را نیز داریم که آمده تا با ویژگیهایی همچون ترکیب ژانرها، روایت غیرخطی، هجو و ارجاع و... جلوهای تازه از هنرهفتم را ارائهدهد.
قابل ذکر است که اثر سینمایی میتواند لزوما محدود به نوع خاصی نبوده و ترکیبی از ویژگیهای هریک را داشته باشد. رانندهتاکسی. بارتونفینک.هامون و...
باید قبول کرد که از پیدایش سینما تا به امروز، جهان پیرامون ما انصافا به جای ترسناکتری تبدیل شده است. جهانی که داعش و امثالهم دارد و تصاویر اعمال وحشیانهشان در موبایلها و... دست به دست میچرخد. جهانی که حیوان آزاری و انسان آزاری دیگر آن قبح گذشته را ندارد و خشونت بدل به امری عادی در زندگیمان شده است. جهانی که در آن شعارهایی نظیر علم بهتر است یا ثروت و... از فرطِ فاصله داشتن با واقعیتهای زندگی، مضحکه خاص و عام گشتهاند. در نتیجه سینما نیز بعنوان هنری که با نبض زندگی پیش میرود ، میبایست دچار تغییر شده و ضمن تولید آثاری که هنوز در آن مرز شخصیتهای مثبت و منفی از هم جداست، با ساختار سهپردهای روایت میشود و دست آخر هپیاند را پیش چشم مخاطب قرار میدهد، بفکر ساخت آثاری هم باشد که شخصیتهایش لزوما سیاه و سفید نیستند. دروغ و خیانت و تباهی در آنها نقش دارد و قرار نیست همه چیز طبق پیشبینی و شسته رُفته پیش رود.
نگارنده بشدت معتقد است که همانطور که نمیتوان اثری را از روی ژانر(سابژانر) مورد قضاوت قرار داد، نوع ساختار فیلمنامه نیز دلیلی بر قوی یا ضعیف بودن اثر نیست. یعنی همانطور که نمیتوان ادعا کرد که فیلم x به دلیل (وسترن بودن) از فیلم y به دلیل(موزیکال بودن) فیلم بهتری است و... پس نمیتوان گفت فیلم A چون دارای ساختار کلاسیک است به نسبت فیلمهای B و C به ترتیب با ساختارهایی مدرن و پستمدرن ، موفقتر است.
اساسا چنین استدلالهایی را عبث دانسته و معتقدم فیلمِ شاهکار و خوب داریم ، فیلم متوسط و فیلم ضعیف.
حالا ممکن است اثری کلاسیک باشد اما ضعیف و برعکس مدرن یا پستمدرن باشد ولی کاردرست و تماشایی. از آنجا که هرکدام ویژگیها و کارکرد خود را دارند پس تنها خودِ اثر است که میبایست بنا بر ویژگیهای فرمال مورد بحث قرار گیرد و نقاط قوت و ضعفش از دلِ خودش بیرون آیند.
اما جبهه دوم نیز در نوع خودشان جالب هستند. جبههای که عمدتا سینما را با نولان، تارانتینو، فینچر و..شناخته و بشکل عجیبی در تلاش است با ستایش از این نسل ، کلاسیکها را بکوبد! مشکل آنجاست که این جبهه نیز عمدتا نگاهی تکبعدی به ماجرا داشته و آثار کلاسیک را صرف سادگی داستان یا ضعف در جلوههای ویژه و... زیر سوال میبرند.چون آشکارا در طی سالهای اخیر با آثار سینمایی و تلویزیونی برخورد داشتهاند که روایتهای پیچیدهتر و امکانات بصری جدیدتر و چشمنوازتری داشتهاند.
این دوستان صرفا نیمه خالی لیوان را دیده و مثلا از این مهم غافلند که اگر سینما به مرور پیشرفت نموده به لطف تلاشهای ستودنی همان قدیمیهاست.
مشکل جبهه اول آنجاست که برخلافِ ادعاهای فراوان خود، گویا هنوز باور ندارند که سینما نیز همچون دیگر هنرها از صفر تا صدش با انسان سروکار دارد.یعنی از مرحله ایده ابتدایی تا بسط و گسترش آن، مراحل تولید و درنهایت چرخه اکران و مواجهه منتقد و مخاطب با آن و..جملگی از انسان نشات میگیرند تا برای دیگر انسانها سرگرم کننده و مفید و تاملبرانگیر واقع شوند.
پس اگر این اصلِ مهم را بپذیریم باید توجه کنیم که خالق اثر سینمایی و مخاطبش نمیتواند تا ابد به داستانگویی کلاسیک پایبند باشد. خالق حق دارد به فکر تولیدِ اثری باشد که برخلاف روالِ کلاسیک ، شخصیتمحوری را اولویت قراردهد. جدا از کشمکش بیرونی به کشمکش درونی هم توجه ویژهای کند و با توسل به آن قلابش را با مخاطب چفت کند. بتواند همچون زندگی واقعی آدمیزاد، او را بر سر دوراهی قرار داده و پایان ماجرا را قطعی فرض نکند. همچنین باز هم از آنجا که شخصیت بجای داستان در اولویت است میتواند از سببیت همیشگی کلاسیک پیروی نکرده و چاشنی شانس را به اثر اضافه کند و.... طبیعتا مخاطب نیز همچون خالق میتواند به چنین مواردی احتیاج پیدا کرده و سینما را اینگونه نیز طلب کند.
چنانچه ساختار پستمدرن را نیز داریم که آمده تا با ویژگیهایی همچون ترکیب ژانرها، روایت غیرخطی، هجو و ارجاع و... جلوهای تازه از هنرهفتم را ارائهدهد.
قابل ذکر است که اثر سینمایی میتواند لزوما محدود به نوع خاصی نبوده و ترکیبی از ویژگیهای هریک را داشته باشد. رانندهتاکسی. بارتونفینک.هامون و...
باید قبول کرد که از پیدایش سینما تا به امروز، جهان پیرامون ما انصافا به جای ترسناکتری تبدیل شده است. جهانی که داعش و امثالهم دارد و تصاویر اعمال وحشیانهشان در موبایلها و... دست به دست میچرخد. جهانی که حیوان آزاری و انسان آزاری دیگر آن قبح گذشته را ندارد و خشونت بدل به امری عادی در زندگیمان شده است. جهانی که در آن شعارهایی نظیر علم بهتر است یا ثروت و... از فرطِ فاصله داشتن با واقعیتهای زندگی، مضحکه خاص و عام گشتهاند. در نتیجه سینما نیز بعنوان هنری که با نبض زندگی پیش میرود ، میبایست دچار تغییر شده و ضمن تولید آثاری که هنوز در آن مرز شخصیتهای مثبت و منفی از هم جداست، با ساختار سهپردهای روایت میشود و دست آخر هپیاند را پیش چشم مخاطب قرار میدهد، بفکر ساخت آثاری هم باشد که شخصیتهایش لزوما سیاه و سفید نیستند. دروغ و خیانت و تباهی در آنها نقش دارد و قرار نیست همه چیز طبق پیشبینی و شسته رُفته پیش رود.
نگارنده بشدت معتقد است که همانطور که نمیتوان اثری را از روی ژانر(سابژانر) مورد قضاوت قرار داد، نوع ساختار فیلمنامه نیز دلیلی بر قوی یا ضعیف بودن اثر نیست. یعنی همانطور که نمیتوان ادعا کرد که فیلم x به دلیل (وسترن بودن) از فیلم y به دلیل(موزیکال بودن) فیلم بهتری است و... پس نمیتوان گفت فیلم A چون دارای ساختار کلاسیک است به نسبت فیلمهای B و C به ترتیب با ساختارهایی مدرن و پستمدرن ، موفقتر است.
اساسا چنین استدلالهایی را عبث دانسته و معتقدم فیلمِ شاهکار و خوب داریم ، فیلم متوسط و فیلم ضعیف.
حالا ممکن است اثری کلاسیک باشد اما ضعیف و برعکس مدرن یا پستمدرن باشد ولی کاردرست و تماشایی. از آنجا که هرکدام ویژگیها و کارکرد خود را دارند پس تنها خودِ اثر است که میبایست بنا بر ویژگیهای فرمال مورد بحث قرار گیرد و نقاط قوت و ضعفش از دلِ خودش بیرون آیند.
اما جبهه دوم نیز در نوع خودشان جالب هستند. جبههای که عمدتا سینما را با نولان، تارانتینو، فینچر و..شناخته و بشکل عجیبی در تلاش است با ستایش از این نسل ، کلاسیکها را بکوبد! مشکل آنجاست که این جبهه نیز عمدتا نگاهی تکبعدی به ماجرا داشته و آثار کلاسیک را صرف سادگی داستان یا ضعف در جلوههای ویژه و... زیر سوال میبرند.چون آشکارا در طی سالهای اخیر با آثار سینمایی و تلویزیونی برخورد داشتهاند که روایتهای پیچیدهتر و امکانات بصری جدیدتر و چشمنوازتری داشتهاند.
این دوستان صرفا نیمه خالی لیوان را دیده و مثلا از این مهم غافلند که اگر سینما به مرور پیشرفت نموده به لطف تلاشهای ستودنی همان قدیمیهاست.