🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
#پیشنهاد_سریال
#اسپویل
بیست و پنج اپیزود برتر سریال
game of thrones
به انتخاب IGN

۲۵ یک شوالیه از هفت پادشاهی

آخرین اپیزود خوب سریال و تنها اپیزود خوب فصل هشتم. شوالیه هفت پادشاهی بر ساعت های پایانی قبل از حمله پادشاه شب به وینترفل تمرکز داشت و هر شخصیت باید با آنچه ممکن است باشد کنار بیاید. در آخرین لحظات زنده بودن آریا تصمیم گرفت جندری را به عنوان یک معشوق بپذیرد، تورموند تمام تلاش خود را کرد تا برین را جلب کند و تیریون ترجیح داد نوشیدنی بنوشد و به حماسه طولانی بران شکسته گوش دهد. در پر ارزش ترین صحنه فصل، جیمی به برین لقب شوالیه داد و به او هدیه داد. این یک اپیزود آرامش قبل از طوفان بود که با لطف، طنز و احساس اجرا شد.
۲۴ زمستان در راه است

آغاز داستان  برای ما بینندگان.  زمستان می آید ،ما را به وستروس دعوت کرد، زمانی که گرگ های وحشتناک همه توله سگ بودند و بچه های استارک... خب، آنها هم توله سگ بودند.  سرپرست  شمال، ند استارک، موافقت کرد که به دوست قدیمی خود، پادشاه رابرت، در پایتخت کمک کند تا بتواند مخفیانه مرگ مربی دوران کودکی خود را بررسی کند.  در تمام این مدت، در آن سوی دریا، دنریس تارگرین جوان توسط برادر بزرگترش به یک بربر فروخته شد که معتقد بود او فرمانروای قانونی هفت پادشاهی است.  شگفت انگیز است که، حتی با وجود تمام اطلاعاتی که در زمستان در راه است به ما پرتاب شد، باز هم فقط یک قله کوچک به این دنیای شیطانی و شگفت انگیز بود.

۲۳ خدایان قدیمی و جدید

این افتتاحیه تماشایی فصل ۲ ما را با اژدهای دنریس، وحشی ها و ایگریت آشنا کرد و باعث شد شاهد سقوط وینترفل به دست تئون گریجوی باشیم.  با این حال، آنچه خدایان قدیم و جدید احتمالاً بیشتر به خاطر آن شناخته شده است، این است که تیریون به دنبال شورش در خیابان‌های کینگز لندینگ، سیلی عاشقانه‌اش را به چهره جافری می‌زد (یک بار دیگر) و آریا برای پوشاندن جاسوسی‌اش تلاش می‌کند.  در هارنهال با درخواست از جاکان برای ضربه زدن به سر موری لورچ.  و  آن صحنه های بین آریا و تایوین هنوز هم از بهترین لحظات کل نمایش هستند.

۲۲ رقص اژدها

در این اپیزود از فصل پنجم  عذاب سوزناکی که بزرگترین اژدهای دنریس، دروگون، بر روی مهاجمان دنریس، پسران هارپی در میدان نبرد میرین گشوده شد، و شعله های ظالمانه ای که استنیس دختر نازنین خود، شیرین را به آن محکوم کرد تا پروردگار نور برکت دهد.  ارتش او در تلاش برای فتح شمال.  این یک حرکت سرد بود، حتی با توجه به معیارهای معمول بازی تاج و تخت برای رفتار خشنش، و حرکتی که در نهایت باعث حذف استنیس خواهد شد.

21 Kissed by Fire

در بوسیده شده توسط آتش اتفاقات بسیار مهم و متعالی در حوض های آب گرم رخ داد.  نه تنها جان اسنو و ایگریت رابطه تازه شکل گرفته ی خود را در یک غار داغ به پایان رساندند، بلکه جیمی روح خود را در مقابل براین آشکار کرد و به دلایل واقعی کشتن پادشاه ایریس، مردی که سوگند مقدسی برای محافظت از او قسم خورده بود، اعتراف کرد.  در جای دیگر، در این قسمت سنگین وزن، سگ شکاری در برابر شمشیر شعله ور بریک دونداریون قرار گرفت، که منجر به مرگ چندمین بار لرد بریک شد، و باعث شد توروس یک ترفند رستاخیز پروردگار نور را به نمایش بگذارد... که در فصل ششم بسیار مفید خواهد بود.

۲۰ رحمت مادر

در پایان شلوغ و نسبتاً وحشیانه فصل ۵، سرسی مجبور به تحمل آزار و تحقیر توسط شهروندان ناراضی خود شد، در حالی که آریا، در خارج از کشور، به لطف برخی از ترفندهایی که آموخت، یک نام دیگر را از لیست خود پاک کرد ، مرین ترانت. در زمان انتشار تیتراژ پایانی، بیشتر مردم در مورد آن صحبت می کردند... آنها جان اسنو را کشتند!  نمایشی که به ظاهر هر عمل شنیع را زیر آفتاب انجام داده بود تا هواداران را به گریه بیاندازد، کار غیرقابل تصوری را انجام داده بود.  یکی از معدود شخصیت‌های حیاتی برای پایان بازی را که باقی مانده بود به قتل رساند.

19 Valar Morghulis

فینال فوق‌العاده فصل دوم،
Valar Morghulis
یک تغییر اولیه بازی بود زیرا هم آریا و هم جان اسنو گام‌های بزرگی را به سوی آینده‌های ناشناخته برداشتند. به جوانترین دختر استارک توسط قاتل هزار چهره ،جاکان هگار یک سکه مرموز داده بود و یک قیمومیت وحشتناک در براووس ارائه کرد در حالی که جان مجبور شد یکی از اعضای نگهبان شب را بکشد تا وانمود کند که فرار کرده و به وحشی ها پیوسته است. نویسندگی درخشان و صحنه آخر شوم با ارتش متجاوز از مردگان به ادامه قسمت نهم یعنی فصل دوم بلک واتر کمک کرد.

@NaghdeFilmoSerial
۱۸ برنده میشی یا میمیری

این بخش محوری از فصل اول، به دلایل زیادی به یاد ماندنی است . اولین حضور تایوین لنیستر، دنریس که از اولین تلاش ترور خود جان سالم به در برد، جان اسنو عهد نگهبانی شبانه خود را می پذیرد ، اما بیشتر به عنوان کشف نهایی ند استارک قابل توجه است. ند که سرسخت نجیب و واقعی بود، ویژگی که برای بقا در وستروس مناسب نبود، به سرسی این فرصت را داد فرار کند. متأسفانه، در حالی که پادشاه رابرت از یک جراحت شکار آسیب دید و کشته شد، سرسی از فرصت سخاوتمندانه ند استفاده کرد تا ند را خائن نشان دهد و برای تاجگذاری شاهزاده جافری برنامه ریزی کند. همه ما هنوز چاقوی لیتل فینگر به گردن ند را به یاد داریم. من به شما هشدار دادم که به من اعتماد نکنید.

۱۷ خرس و دوشیزه

در اپیزود نادری از بازی تاج و تخت که هیچ مرگی در آن وجود نداشت ،چه روی صفحه و چه خارج از آن خرس و دوشیزه آخرین بازی شگفت‌انگیز قوس رستگاری فصل سوم جیمی لنیستر را به نمایش گذاشت، در حالی که او به گودال جنگی در هارنهال پرید تا برین از تارث را از دست یک خرس عصبانی نجات دهد.  در جای دیگر، در این اپیزود به کارگردانی میشل مک لارن، تئون پس از دست دادن مهم ترین دارایی خود (آلت تناسلیش)به اوج شکنجه فیزیکی خود توسط رمزی بولتون رسید.

۱۶ صعود

به عنوان اپیزودی که کمی آهسته شروع شد، اما سپس به اوج خروشان رسید، صعود شامل مهمانی تورموند و ایگریت بود که فقط  با دست، قلاب و میخ از دیوار بالا می‌رفتند و به بوسه نمادین جان و ایگریت  رسید . همه وستروس در ادامه ی این فصل به مانورهای دستکاری از طریق ازدواج می پردازد، زیرا تایوین و لیدی اولنا در مورد عروسی بین سانسا و تیریون مذاکره کردند و راب استارک مجبور شد از نقض عهد خود برای ازدواج با یکی از دختران والدر فری پاک شود.

۱۵ آتش و خون

علیرغم دنبال کردن یکی از بزرگ‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین قسمت‌های بازی تاج و تخت، پایان فصل اول، آتش و خون، همچنان با استفاده از تصویر نمادین دنریس برهنه‌ای که از یک تشییع جنازه عظیم بیرون می‌آید، توانست راه خود را به روان همه باز کند.  دنریس با یک بچه اژدهای تازه بیرون آمده روی شانه اش.  علیرغم اینکه کالیسی مجبور شد شوهرش، کال دروگو را از بدبختی نفرین شده اش خلاص کند، پس از یک حرکت جادویی و معجزه آسا رسماً به مادر اژدها تبدیل شد.  در همین حال، خانواده استارک که در سراسر قلمرو پراکنده شده بودند، همگی از اعدام ند مطلع شدند و به طرق مختلف با این تراژدی برخورد کردند.

۱۴ نگهبانان روی دیوار

اپیزود نبرد بزرگ فصل ۴، دیده بانان روی دیوار، ممکن است عظمت منحصر به فرد نبرد فصل دوم یعنی بلک واتر را به خوبی القا نکرده باشد، اما همچنان که جان اسنو آنچه را که باقی مانده بود جمع آوری می کند، ضربه بزرگی (و بودجه تولید هنگفت) داشت.  نیروهای قلعه ی سیاه در برابر لشکرکشی کامل ارتش وحشی ها به رهبری منس ریدر.  بسیاری از آنها، از جمله عشق ستاره‌دار مو آتشین جان، ایگریت، در یک مبارزه وحشیانه که شامل غول‌ها، آدم‌خواران و تیغه‌های آونگی که به اندازه دیوار بود، کشته شدند. این یک ساعت کامل از قهرمانی های ضعیف و شیرین کاری های دیدنی بود.

۱۳ شیر و رز

بعد از چهار فصل، بازی تاج و تخت بالاخره یک جشن عروسی به ما داد که بتوانیم از آن خوشحال باشیم.  شاه جافری  که تا آخرش رو اعصاب بود ، در حالی که مشغول یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌اش بود: عذاب دادن تیریون، خفه شد.  جوان و بی رحم در حالی که گلویش را گرفته بود، در عذاب جان باخت.  جورج آر آر مارتین نمی توانست بهتر از این برنامه ریزی کند.  خب، او از زمانی که اپیزود را نوشته است، او به روش‌های بیش‌تری انجام داده است.  بله، نویسنده‌ای که قهرمانان زیادی را از ما ربوده بود، سرانجام یکی از بدترین شخصیت‌های شرور نمایش را از روی نقشه پاک کرد،  و با شکوه بود.

۱۲ و اکنون نگهبانی او به پایان رسیده است

جیمی مجبور شد دست بریده اش را دور گردنش ببندد، مارجری شروع به اغوای جافری کر، تئون توسط رمزی فریب خورد و فکر کرد که دارد فرار می کند، و لرد فرمانده مورمونت ، فرمانده نگهبانان شب در طی یک شورش وحشتناک کشته شد. در قلعه ی کرستر  همه اینها و دنریس با ارتشی متشکل از هشت هزار سرباز آنسالید پس از اینکه اژدهاهایش را بر روی اربابان برده آستاپور آتش گشودند و زمین سوخته و اجساد جزغاله شده را در پی او باقی گذاشت، راه افتاد.

@NaghdeFilmoSerial
۱۱ قوانین خدایان و انسانها

تیریون لنیستر در قوانین خدایان و انسان‌ها محاکمه شد، به ناحق متهم به کشتار شد و شاهد بود که عزیزانش به او خیانت می‌کردند در حالی که خواهرش او را برای مرگ پسرش مقصر می‌دانست. ستاره ی سریال پیتر دینکلیج یکی از قوی‌ترین صحنه‌های سریال را در نقش تیریون به نمایش گذاشت و سال‌ها نفرت فروخورده را به همه در دادگاه برانگیخت. سپس تیریون خواستار محاکمه از طریق نبرد خواهد شد و خوب بقیه چیزها. هیچ چیز برای لنیسترها مثل آینده نخواهد بود، زیرا آینده تیریون شامل تبعید و کار برای دشمن خواهد بود.

۱۰ درب

مرگ فداکارانه هودور در فصل ششم درب بهترین بازی تاج و تخت را به ما داد.  نه تنها به عنوان یکی از مرگ‌های بزرگ و وحشتناک علامت تجاری سریال شناخته می‌شود، بلکه در را به روی دنیای کاملاً جدیدی از تغییر زمان باز کرد، و پاسخ‌هایی در مورد منشأ گیج‌کننده هودور در فضای زمان ارائه کرد و در عین حال ما را به برخی از آن‌ها راهنمایی کرد. از پیامدهای واقعی قدرت های سبز دیدن/جنگجویانه بران.  جک بندر کارگردان کهنه کار این اپیزود، کارگردانی  اولین فصل (آغاز داستان) بازی تاج و تخت را برعهده داشت و آن را با شدت کابوس وار القا کرد.

۹ کوه و افعی

در کوه و افعی، دنریس خیانت جورا را کشف کرد و در حالی که یک سانسا جدید ، یک لباس مشکی جدید پوشیده بود.  اما چیزی که همه بیش از همه به یاد می ماند، فینال ۱۰ دقیقه‌ای است که شامل نبرد اوبرین مارتل و گرگور «کوهستان» کلگان می‌شود... مبارزه‌ای که تقریباً همان‌طور که بسیاری از بینندگان امیدوار بودند پیش رفت. چند ثانیه آخر که اوبرین گرفتار مونولوگ شد و بهای دردناکی را پرداخت.  مدرکی که نشان می دهد اگر جورج آر آر مارتین «عروس شاهزاده خانم» را می نوشت احتمالاً کنت روگن اینیگو مونتویا را می کشت.

۸ بادهای زمستان

یکی از پر تعلیق ترین و بی رحمانه ترین سکانس های نمایش تا به امروز، بادهای زمستانی به طرز شگفت انگیزی یک خط داستانی دو فصلی را که شروع به کش دار شدن کرده بود، جبران کرد.  سرسی با انتخاب خشونتی که دوست دارد انجام دهد، مقر پادشاهی را تقریباً از هر شخصیت اصلی (از جمله،  آخرین فرزند باقی مانده اش) پاک کرد و با کیبورن به عنوان دستش به تخت آهنین صعود کرد.  در همین حال، دنریس سرانجام به سمت وستروس حرکت کرد، با نیرویی بزرگتر از همیشه در حال حاضر تحت کنترل او.  و علاوه بر آن، ثابت شد که آرک دو فصلی آریا در براووس واقعاً از طریق شکاف گلو، غرغر و مقداری پای به پایان رسیده است، زیرا او با کوله باری از حقه های جدید به وستروس بازگشت و کل خاندان فری را از بین برد. و پادشاه شدن جان اسنو یکی از بهترین و لذت بخش ترین لحظات کل سریال.   در مجموع، یکی از بهترین فینال های فصلی که این سریال تا به حال به نمایش گذاشته است.

۷ نبرد حرامزاده ها

شامل گسترده‌ترین و تاثیرگذارترین سکانس‌های نبردهایی است که این مجموعه تا به حال انجام داده است و برخی از بهترین کارهای CGI که ​​شامل اژدهاهایی است که بی‌رحمانه کشتی‌های دشمن را به آتش می‌کشند و نبرد حرامزاده‌ها جان اسنو و ارتش کم‌حجم وفادارانش را به نمایش می گذارد. و نبرد برای بازپس گیری وینترفل.  این یک مبارزه عظیم و عاطفی تا پایان بود، زیرا سانسا با کمک هولناک لیتل فینگر، جان را نجات داد و سپس رمزی را به سگ های گرسنه خود غذا داد.  با غلبه ی دنریس و جان بر دشمنانشان، این فصل شاید قاطع ترین پیروزی را برای قهرمانان سریال تا به امروز به ارمغان آورد.

6 The Children

استنیس و ارتشش برای نجات جان اسنو و نگهبان شب به دیوار رسیدند، دنریس اژدهایانش را به زنجیر بست و تیریون که توسط جیمی آزاد شده بود، مسیری انحرافی را طی کرد تا هم تایوین و هم شی را به قتل برساند..  اما این نبرد برین با سگ شکاری بود که به برتری این قسمت فصل چهارم کمک کرد و البته  و امتناع سرد و بی صدا آریا برای رهایی سگ شکاری از بدبختی اش.

5 Baelor

در فصل یکم این اپیزود نقطه پرش برای نمایش بود که طبق قوانین داستانی معمولی اجرا نمی شد.  در میان تحقیر تماشاگران پشت کشتن ند استارک از شان بین، طرح‌های اولیه حماسه‌ای وجود دارد که از نظر تراژدی دور ما حلقه می‌زند.  سریال قبلاً عالی بود، اما این لحظه تکان دهنده ای بود که توپ بدبختی را در بر گرفت.  در جای دیگر، راب به والدر فری عهد کرد تا بتواند پدرش را نجات دهد، تیریون با برون و شی یک بازی مشروب خوری انجام داد و دنریس ناخواسته فرزند متولد نشده خود را پس از جستجوی جادوی سیاه برای نجات کال دروگو در حال مرگ از دست داد.

@NaghdeFilmoSerial
۴ بلک واتر

در فصل دوم، بسیاری برای ادعای تاج و تخت آهنین تلاش کردند در حالی که بسیاری از بینندگان به دنبال شخصی بودند که فکر می کردند قهرمان جدید سریال خواهد بود (حالا که ند بدون سر بود). آیا این راب است که لنیسترها را شکست می دهد و برای پدرش عدالت پیدا کند؟ خیر این تیریون بود که قیام می‌کرد و در قسمت حماسی و تأثیرگذار نبرد تمام کینگ لندینگ، «بلک واتر»، او نقشه‌ای هوشمندانه خطرناک شامل آتش‌سوزی را به اجرا گذاشت تا کشتی‌های استنیس را از بین ببرد. اما او کسی بود که پس از اینکه جافری دمش را جمع کرد و دوید، شهروندان را برای مبارزه برای شهرشان جمع کرد. قایق ها منفجر شدند، سگ شکاری با دیدن آتش گریخت و سرسی آماده شد تا خود و تامن را مسموم کند.

۳ غنائم جنگ

فصل هفت دقیقاً به عنوان بهترین فصل سریال در تاریخ باقی نخواهد ماند، اما غنایم جنگ به عنوان یکی از بهترین ها به یاد می ماند. از قسمت بازگشت آریا به وینترفل و مبارزه با برین گرفته تا جنگ لفظی جان با دنریس و آخرین سکانس ، نبرد فوق‌العاده که در آن دنریس سوار بر اژدهایش به جنگ با نیروهای جیمی لنیستر می‌رود . این یک شاهکار شگفت‌انگیز از برخورد دنیاها بود.  آنقدر خوب بود که تقریباً توانست انتخاب شماره یک ما را برای بهترین سکانس اکشن/نبردی سریال از سلطنت خلع کند و کاملاً به عنوان گوهر واقعی فصل هفتم سلطنت می کند.

2 The Rains of Castamere

عروسی سرخ به عنوان یکی از شیطانی ترین خون ریزی ها در تاریخ تلویزیون شناخته می شود. تماشاگران باران‌های کاستامر را با احساس پوچی ترک کردند و این دقیقاً هدف بود.  نویسندگان/تهیه کنندگان دی بی وایس و دیوید بنیوف در همان ابتدای نمایش اشاره کردند که اگر سریال بتواند آنقدر طول بکشد که بتوانند عروسی سرخ را فیلمبرداری کنند، خوشحال خواهند شد، زیرا این لحظه در کتابها بود که آنها را مجبور به تصمیم گیری کرد.  داستان باید به تلویزیون منتقل شود.

۱ هاردوم

راهی که فصل پنجم پیش می رفت ،  فصل خوبی بود، اما نه بهترین بازی تاج و تخت که ارائه کرده بود . ما فکر نمی کنیم کسی انتظار داشته باشد که فصل پنجم  اپیزودی به قدرت Hardhome ارائه دهد.  میگوئل ساپوچنیک، کارگردان ،  ۲۰ دقیقه پایانی هولناک و دیوانه کننده ای را به ما تحویل داد، زیرا پادشاه شب بهمنی واقعی از بردگان مرده وحشی را در آخرین انبار یخ زده وحشی منس ریدر رها کرد.  وایت واکرها را با مدی وحشتناک به خط مقدم این سری رساند و کمک کرد جان اسنو به عنوان قهرمان نهایی سریال تثبیت شود، نه تنها ثابت کرد که او در تلاش خود برای متحد کردن جناح های دشمن درست بوده است، بلکه همانطور که در فصل چهار نشان داده شده است.،یک قهرمان آماده برای نبرد . این اپیزود آنتاگونیست اصلی و قهرمان اصلی سریال را مشخص کرد.

@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل

بررسی سریال game of thrones را با بررسی علت های اصلی شکست سریال در دو فصل پایانی به اتمام می رسانیم.

اولین دلیل که آشکار ترین دلیل هم هست فشرده کردن زمان سریال بود از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت در فصل پایانی ، حتی به گفته ی مارتین باید فصل های بیشتری ساخته میشد ، حداقل باید شاهد ۱۰ فصل ۱۰ قسمتی می بودیم.
دومین دلیل حذف بعضی از شخصیت ها بود که این هم باز به فشردگی سریال بر می گشت. منظور شخصیت های فرعی نیست ، بلکه شخصیت های مهمی مثل برادر دنریس .

در کتاب ها شخصیتی وجود دارد به اسم یانگ گریف ، در ظاهر او بردار دنریس است که کشته نشده ، این شخصیت بسیار کلیدی و مهم است.
اگر این شخصیت از سریال حذف نمی شد هنگام ورود دنریس به هفت پادشاهی ما شاهد ۴ جناه بودیم :
شمال ، ایری و سرزمین رودخانه به رهبری جان اسنو (ایگان تارگرین) ، نیرو هایی که همراه دنریس بودند ، مقر پادشاه و سرزمین های غربی به رهبری سرسی ، ریچ و دورن به رهبری یانگ گریف .
این گونه تعادل در قدرت بود و سریال مجبور نبود به روش های احمقانه ای مثل زامبی دزدی (که منجر به کشته شدن یکی از اژادر دنریس شد) و یا مشاوره های احمقانه ی تریون و مشاوران دنریس ، قدرت دنریس را کاهش دهد . این زامبی دزدی احمقانه اولین قسمت مزخرف سریال را رقم زد.

دومین مسئله نپرداختن درست به بعضی از شخصیت ها بود ، برای مثال یورون گریجوی ، او در کتاب های شخصیتی بسی ترسناک است ، شخصیتی که در سریال دیدم در برابر او دلقکی بیش نبود (تازه خیلی ها از دیدن این شخصیت کیف می کردند و فکر می کردند آخر گنگه) . یورون  اصلی به والاریا سفر کرده و زرهی از آنجا با خود آورده، به جادو مسلط است و شیپوری در اختیار دارد که می تواند اژدها های دنریس را رام کند (این همان وسیله ای است که باید تعادل را به سریال میداد و تهدیدی می شد برای دنریس). وی به دیوار سفر می کند و دیوار را فرو می ریزد.

همین عمل نیاز به آن قسمت مسخره ی زامبی دزدی را رفع می کند (شاه شب دیگر نیازی به گرفتن اژدها برای گذر از دیوار ندارد) ، یورون شخصیتی شرور در حد شاه شب است ، نه دلقکی که در سریال دیدیم.

مسئله ی دیگر پشت کردن به اصل سریال بود. برای مثل قهرمان کل مجموعه یعنی جان اسنو : فردی که قرار بود پادشاه شب را شکست دهد ولی سازندگان چون آریا بسیار محبوب شده بود او را قاتل شاه شب کردند تا به مخاطب رو دست بزنند و سریال را به روش مارولی خفن کنند.
و همچنین آنتاگونیست اصلی سریال یعنی شاه شب را در یک اپیزود که واقعا از منظر کارگردانی فاجعه بود کشتند و سرسی را آنتاگونیست اصلی کردند در حالی که در حدش نبود ، همچنین این جابه جایی منجر به این شد که دنریس و آن دیوانگیش که باید جز ۳ قسمت ماندگار و تکان دهنده ی سریال می شد خراب شود ، اگر پیروزی بر شاه شب به آخر سریال واگذار می شد دنریس این گونه می توانست با کمک کردن به نابودی شاه شب دنیا را نجات دهد و عمل شنیع خود کینگز لندینگ را جبران کند.
از عاقبت جان اسنو و نمایش مسخره ی انتخاب پادشاه هم بگذریم.

اسم اپیزود آخر هم تخت آهنین بود ، ظاهرا سازندگان مفهوم اثر مارتین را بد برداشت کرده اند. آغاز سریال را به یاد بیاورد خطر وایت واکر ها ، شاه شب و شکست او هدف اصلی است نه این که چه شخصی روی این تخت خون آلود بنشیند. همین پایان بندی اشتباه نشان می دهد چرا سریال در ۲ فصل آخر نابود شد.

البته این خراب کاری دلایل زیادی دارد ، فقط خواستم چند مورد را مرور کنیم.

@NaghdeFilmoSerial
تقریبا نیمی از (فروشگاه گوشه خیابان) میگذرد تا خودش را دل تماشاگر جا کند.
شخصیتها معرفی شوند. روابطشان را بفهمیم .خرده پیرنگها شکل بگیرند و مارا درگیر کنند... اما از وقتی که راه بیفتد، بسختی بتوان از آن دل کند.

همانطور که از نامش پیداست تمام جزییات و روابط و پیشبرد پیرنگ به فروشگاه وابسته بوده و عملا خودِ مکان بدل به شخصیتی شده که تمامی دوستی‌ها، حسادتها، دشمنی‌ها، خیانت‌ها و... بدان وابسته‌اند.
اثر ماندگار لوبیچ بدور از پیچیدگی در پیرنگ و پرداخت شخصیتها و بدور از دکوپاژی که آنچنان بچشم آید ، روایت جهان شمول و سرراستش را ارائه میکند. بشکلی که معتقدم اثر مذکور حتی برای مخاطب عام نیز باورپذیر و دوست‌داشتنی خواهد بود.

سکانس وداعِ صاحب فروشگاه با کارکنان به منظور فرارسیدن کریسمس و تلاش صادقانه‌اش برای یافتن همراهی به منظور فرار از تنهایی(و نتیجه‌ای که دستِ آخر از کارگر تازه‌کار میگیرد) از درخشان‌ترین سکانسهایی است که این مدت تماشا کردم. جایی که لوبیچ گوشزد میکند پس از تمام فراز و فرودها و اختلافها و حواشی روزگار ، خودِ ما انسانها هستیم که میبایست پشت و پناه و دلگرمی یکدیگر باشیم. هرنوع سعادت یا معجزه تنها از خودِ انسان نشات میگیرد. پیامی برای زندگی که هیچگاه کهنه نخواهد شد.👌👏

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل اول و دوم بریکینگ بد
breaking bad 2008-2013

خالق : وینس گلیگان
بازیگران : برایان کرانستون ، آنا گان ، آرون پاول ، دین نوریس ، بتسی براندت ، آرجی میته و ...

ژانر : درام ، جنایی ، شبه وسترن
تعداد فصل : ۵
تعداد قسمت : ۶۲

مقدمه : این سریال داستان والتر وایت دانشمند شیمی زحمتکش و بی‌حاشیه‌ای را به تصویر می‌کشد که دبیر دبیرستان است. وایت در ابتدای داستان متوجه می‌شود که مبتلا به سرطان ریه است. او پیش از فرارسیدن مرگش، برای تأمین مالی خانواده‌اش به همراه دانش‌آموز رفوزه پیشین خود، جسی پینکمن شروع به تولید و پخش کریستال متاآنفتامین (شیشه) می‌کند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و تبدیل به سرکرده ی یکی از بزرگترین گروه‌های مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده می‌شود.

با دو نکته ی جالب از سریال شروع می کنیم :

سریال در کل ۶۲ قسمت دارد. عددی که معنایی خاص دارد.
بریکینگ بد در طی ۵ فصل، ۶۲ قسمت داشت که عددی تصادفی نیست. عنصر ۶۲ در جدول تناوبی عناصر سماریوم است، که در درمان انواعی از سرطان از جمله سرطان ریه به کار می رود.

فرمول شیمیایی که در ابتدای تیتراژ هر فصل دیده می شود، در حقیقت فرمول اصلی ساخت شیشه یا همان متامفتامین است.

این سریال جز اولین سریال هایی بود که دیدم در واقع اولین شاهکار، نزدیک ۱۰ سال گذشته و دیدن دوباره فرصتی بود که همیشه دنبالش بودم اما بهانه ی هایی که الان مسخره به نظر می آیند مانع می شد.

اولین باری که سریال را دیدم تازه شروع کرده بودم به دیدن سریال ، در اصل چهارمین سریالی بود که دیدم ، اگر آن زمان سریال را ندیده بودم و بعد آن سریال های مختلف و خوب زیادی میدیم و فردی داستان بریکینگ بد و قوس شخصیتی والتر به هایزنبرگ را برای من تعریف می کرد احتمالا می گفتم چه داستان احمقانه و دم دستی امکان ندارد همچین قوسی در واقعیت یا یک درام غیر فانتزی اتفاق بیوفتد ، همین راز موفقیت و شاهکار بودن روایت سریال است. ممکن کردن غیر ممکن ها.

عجب شروع شگفت انگیزی
والتر وایت لخت پشت ون نشسته و در حال فرار است. شروع سریال با نما هایی از بیابان هایی است که در ادامه ی سریال لحظات شگفت انگیزی را در آن ها تجربه خواهیم کرد.

بیکن گیاهی ، همسر زور گو ، پسر معلول ، و اون ماشین مسخره همگی اول کار یاد آور یک مطلب است ، با یک شخصیت بازنده طرف هستیم ، این راز اصلی سریال است چگونه فردی بازنده به گانگستری بزرگ و خلاف کاری خوف ناک تبدیل می شود . ماهیت سریال همین است. در سریال های بزرگ و شاهکاری مثل سوپرانوز و سانز آف آنارشی ما گانگستر های پرداخته شده ای را دیدیم که در شخصیت سازی عالی هستند ولی در هیچ کدام ما قوس شخصیتی تبدیل شدنشان به گانگستر ها را ندیده بودیم.

در شروع قسمت اول  و در بخش تولد والتر ، باجناقش در مرکز قاب و توجه و فوکوس دوربین و البته توجه مرد های نشسته در صندلی های اطراف دارد در حالی که والتر در سمت راست قاب قرینه با پسر معلولش قرار گرفته.
فرق سریال های بزرگی مثل بریکینگ بد و یا گات با سریال های معمولی در همین است . فرم روایی ، نه فقط شخصیت سازی یا داستان سرایی ، میزانسن و نما شخصیت می سازند و داستان می گویند نه فقط فیلم نامه.

و یا اخباری که در مورد موفقیت های هنک است ، چه مرد خفن و موفقی.

چند دقیقه بعد وقتی متوجه می شویم والتر سرطان دارد ، کارگردان با شات های رفت برگشتی سریع و سپس نمای از بغل که دکتر را در روشنایی سمت راست و والتر را در تاریکی سمت چپ قرار می دهد ، وضع والتر را با نورپردازی نشان می دهد ، چقدر لذت بخش است تماشای دوباره ی سریالی که کارگردانی در تلویزیون را به سطح جدیدی رساند.

لحظه ی آشنایی  با جسی پیکنمن هم دوست داشتنی و جالب بود . وقتی برای بار دوم سریال را میدیدم بیشتر درگیر میزانسن و نما بودم تا داستان.

در ادامه و وقتی با جسی در مورد تولید مواد صحبت می کند ، نمای نزدیک از والتر چهره ای از وی را نشان میدهد که برای اولین بار بازنده به نظر نمی رسد.

یکی از ایرادت فصل اول از همین قسمت آغاز می شود ، در شروع قوس شخصیتی زیاد عجله می کنند. در عرض یک ساعت والتر از یک بی عرضه تبدیل به یک فریبکار و بزن بهادر زرنگ می شود. سریال کلا در فصل اول در حال عجله کردن است تا بتواند در هفت قسمت شخصیت سازی هایی کند و داستانی بگوید که انگار تحت فشار است (مثل یک مینی سریال) تا پایان قسمت داستان را به اتمام برساند.
وقتی اولین بار سریال را دیدم اگر فصل دوم را هم نخریده بودم احتمالا از دیدن ادامه ی سریال منصرف می شدم ، یک جور هایی فصل ناقص بود ، به همین دلیل فصل اول و دوم را یک فصل در نظر گرفته و در امتداد هم برسی می کنم.

@NaghdeFilmoSerial
نمای از بالا در قسمت دوم ، وان سوراخ شده ای را نشان می دهد که بعد از خراب کاری جسی اول بدبختی های والتر را در این مسیر خطرناک با یک شریک احمق را نشان میدهد.

والتر با این که در این کار تازه وارد است قضیه را جدی گرفته ولی در عوض جسی مغز خود را با مصرف مواد از بین می برد و در طول سریال با کار های احمقانه نقش آنتاگونیستی را بازی خواهد کرد که در مسیر شخصیت اصلی و قهرمان داستان (البته شخصیت ضد قهرمان باید گفت) سنگ های بزرگی می اندازد.

در شروع قسمت سوم هنک از خلوص بالای مواد مخدر متانفتامین جدیدی که تولید می شود می گوید و اشاره به این می کند که آلباکرکی پادشاه جدید مواد مخدری دارد و سپس تدوین به والتر کات میزند که البته ظاهر یک پادشاه جدید را هم ندارد (ظاهر و قیافه ی وی در حال مسواک زدن تقریبا مسخره است)

در پایان قسمت چهارم جسی برای برادرش فدا کاری می کند و قضیه ی ماری جوانا را گردن می گیرد ، و دوباره از خانه ی پدرش اخراج می شود ، این مسئله و پول برای درمان والتر ، دوباره جسی و والتر را به خط داستانی اصلی آن ها بر می گرداند.

در آغاز قسمت ششم والتر از این می گوید که شریک ساکت است و قرار نیست در معاملات باشد ، قرار نیست خونی ریخته شود ، او فقط مواد درست می کند در عین حال دوربین با تدوین های ممتد با دوربین هم سطح زمین راه رفتن مردی را نشان می دهد که در دستانش کیسه دارد و سپس نما به والتری کات می خورد که مو های سرش را از ته زده و با دماغش خون می آید ، خلاف کار های اطراف هم وحشت زده وی را تماشا می کنند . نمای از زاویه ی پایین مایل به نمای مستقیم والتر را نشان می دهد که پشت سرش ساختمانی را نابود کرده.

در فصل اول و کل سریال (در فصل اول بیشتر به چشم می آید و ضعف های دیگر سریال را پوشش می دهد) این شخصیت‌های قوی و ارتباطات بین آنهاست که ستون‌فقرات دنیای سریال را از آن خود کرده و هرقسمت با تکیه بر چنین اصلی پیش می‌رود.

علاوه بر والتر شخصیت های دیگر هم پرداخت قوی دارند .

بگذارید از باجناق والتر بگویم. هنک شریدر با بازی دین نوریس مامور اداره‌ی مبارزه با مواد مخدر است. از زمانی که متوجه این موضوع می‌شوید,‌ شجاعت نویسندگان را تحسین کرده و انتظارتان از قصه حسابی بالا می‌رود. هنک شوخ‌طبع است و البته مثل دیگر شخصیت‌های سریال خیلی هم باهوش است و به راحتی هیچ سرنخی را از دست نمی‌دهد.

یکی دیگر از شخصیت‌های قدرتمند سریال, اسکایلر همسر والتر ‌با بازی فوق‌العاده‌ی آنا گان است. اسکایلر به معنای واقعی فوق‌العاده است. اسکایلر از آن خانه‌دارهای بی‌خاصیت، بی‌دست و پا و اعصاب‌خردکن نیست. بلکه از آن زن‌های قدرتمند، عاشق و از همه مهتر باهوشی است که کار والتر را در پنهان کردن حقیقت بسیار سخت می‌کند. اسکایلر وضعیت و خصوصیات شخصیت اعضای خانواده را از حفظ است. و به سرعت به کوچک‌ترین تغییرات واکنش نشان می‌دهد.

شخصیت جسی پینکمن دقیقا نقطه مقابل شخصیت والتر وایت است اگر والتر سیاه باشد او سفید است .والتر باید همیشه به دنبال توازان بین کار و خانواده اش باشد جسی کامل بیخیال نسبت به اتفاقات پیرامونش است و بدون توجه به حرف های والتر کار خود را میکند شخصیتی بی پروا بی فکر ،که شاید تنها دلیل همکاری او و والتر شناخت خیابان های شهر و توانایی پخش مواد باشد.

در پایان فصل اول توکو دستیارش را سر یک بحث مسخره می کشد شاید در آن قسمت اهمیتی نداشت اما با آغاز فصل دوم همین ماجرا پیچش داستانی جدید را در فصل دوم رقم می زند(برای همین می گویم فصل اول ناقص تمام شد ، بدون اتفاق مهم و نتیجه گیری درست)

 فصل دوم هم از همان ابتدا, مهمترین اصل درام یعنی خلق کشمکش‌های تک‌تک شخصیت‌ها را با قدرتی بیشتر پیش می‌گیرد. برجسته‌ترین جذابیت فصل دوم همین کشمکش‌ها و درگیری‌های شخصیت‌های مختلف سریال است. باز شاهد والتری هستیم که با حس سیاه حقارت خود می‌جنگد. و سعی می‌کند تا در حین پول درآوردن ،بزرگی خود را هم در محل تحت رهبری‌اش ثابت و حفظ کند.

قسمت اول به کمشکش های والتر و جسی  بر سر ترس از توکو می گذرد ، ظاهرا قرار نیست  این دو نفر تا آخر سریال لحظه ای آرامش داشته باشند. تا اینجا ی کار و در قسمت های بعدی توکو اولین آنتاگونیستی خواهد بود که والتر را واقع به چالش می کشد ، البته نه هوشش بلکه با دیوانگی و کار های ناگهانیش. آنتاگونیستی که شخصیتی هایی را وارد داستان می کند پیچش داستانی اصلی را اجرا خواهند کرد . این همان بسط داستانی است که روایت را باز می کند (کاری که مرگ ند استارک در سریال گیم آف ترونز انجام داد) مرگ توکو شخصیت های اصلی جدید را وارد داستان میکند ، آنتاگونیست های اصلی والتر.

@NaghdeFilmoSerial
در قسمت دوم والتر از دست توکو خلاصی می یابد اما این خلاصی نیست ، مشکلات بیشتر ، حساب هایی که روی معامله های آینده کرده بود به هم می خورد و تهدید های جانی بیشتر در ادامه ی مرگ توکو گریبان گیر جسی و والتر خواهد بود.

در قسمت پنجم برای اولین بار والتر بدون یک اتفاق ناگهانی که منجر به جنایت از روی واکنش شود ، به جسی می گوید که آن های که مواد را از جسی دزدیده اند باید تاوان پس دهند. این به نظر من پیچش مهم در قوس شخصیتی والتر است ، برای اولین بار با برنامه ی قبلی تصمیم به انجام یک جنایت مرگبار می گیرد (البته دستور می دهد)

 شخصیت جسی در این فصل رشد پیدا می کند. جسی با تمام نادانی‌ ، مشخصه‌های جالب بسیاری دارد و این موضوع او را به مکمل خوبی برای والت تبدیل کرده است. حالا در فصل دوم  پروسه‌ی شخصیت‌پردازی او سرعت بیشتری گرفته است. از رابطه‌اش با والت گرفته تا خانواده و کشمکش‌های درونی‌اش. فصل دوم خیلی به او سخت می‌گیرد. اتفاقات فراوانی سبب پرورش شخصیت او و شناساندن هر چه بیشتر جسی به بیننده می‌شود. از احساس متقابل و دلسوزی‌اش نسبت به فرزند آن دو معتاد تا آشنایی‌اش با جین و عشقی سیاه همچون شب آخر همراهیشان.

اسکایلرِ مثبت ،همچون والت کمر خم کرده ، رنگ عوض می‌کند و آرام آرام پوست آن شخصیت تک‌بعدی را پاره می‌کند. از طرفی دیگر ، نویسندگان آن خصوصیت باهوش بودن و حس کاراگاهی اسکایلر را با قدرت در فصل دوم  هم به کار گرفته و با استفاده از آن طوری سناریوی اصلی را دچار تغییرات سهمگینی می‌کنند .

والت این زندگی سرشار از موادمخدر و بی‌قانونی را هدایت می‌کند و حالا شاهد این هستیم که علاوه‌بر مشکلات و خطرات بیرونی ، افکارش‌ هم او را از داخل تکه‌تکه می‌کنند. اگر فصل قبل فقط به معرفی والت و دنیای‌اش مربوط می‌شد. فصل دوم درباره‌ی بسط شخصیتی وی و تحول های اساسی در اخلاقیات والتر است ، آغاز شخصیت هایزنبرگ.

در طول فصل دوم به دفعات والت به لبه‌ی خطرناک تبدیل شدن به یک آدم بد دیوانه نزدیک می‌شود. اما قبل از اتفاق چیز بدی عقب می‌کشد. این حالت ترسناک در مقایسه با آن والت آرام که حتی برای کنار آمدن با باند‌های موادمخدر‌ ،پیشنهاد مذاکره می‌داد ، قابل‌باور و تاثیرگذار است. و به ما  هم گوشزد می‌کند که هر انسانی ، یک بعد شر هم دارد که فقط لازم است بیدارش کنیم.
والت که در فصل دوم تا حدودی به کارهای بدی که کرده بود فکر می‌کند. با پیشرفت داستان کم‌کم با عواقب آنها هم روبه‌رو می‌شود. این عواقب ادامه پیدا می‌کند تا در قسمت پایانی ،تصمیم‌ها و کارهای به ظاهر کوچک او در کنارهم قرار می‌گیرند تا در نهایت ما را با یک پیچش داستانی بهت‌زده کنند.

قسمت هفتم با یک پیام جالب آغاز می شود که شاید اولین بار که دیدم زیاد مهم به چشم نمی آمد .
better call Saul

یکی دیگر از بزرگترین و ترسناک‌ترین سکانس‌های فصل دوم به قسمت نهایی بازمی‌گردد. در جریان فصل، بینندگان با صحنه‌هایی مرموز و عجیبی رو‌به‌رو می‌شوند. صحنه‌هایی که عده‌ای را در حال پاک‌کردن حیاط پشتی خانه‌ی والت ( و همچنین یک عروسک صورتی که بعدا به این عروسک خواهیم پرداخت) نشان می‌دهد. تا اینکه بالاخره در قسمت نهایی متوجه می‌شویم که منبع این تکه آشغال‌ها و آن عروسک صورتی سوخته مربوط به یک حادثه‌ی دلخراش می‌شود.
پدر جین (همانی که جلوی چشمان والت جان داد) کنترل‌کننده‌ی ترافیک هوایی است. مرگ اخیر دخترش و حال و روز بد پدر باعث یک اشتباه کوچک و یک فاجعه‌ی بسیار بزرگ می‌شود. این اتفاق درست در آسمان و بالای خانه‌ی والت به وقوع می‌پیوندد. تکه‌های بدن مسافران و هواپیماها به شکل تمام انتخاب‌ها و تصمیم‌های  خودخواهانه‌ی والت بر سر او فرود می‌آیند. نزدیک‌ترین نشانه از طرف خداوند که او می‌توانست به چشم ببیند. حالا ما هستیم و عواقب کارهای والت. او خط قرمز را رد کرده و دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.

نمره ی فصل اول و دوم : ۹ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
"وینسن گلیگان (خالق بریکینگ بد)
"برایان کرانستون
"آنا گان
"آرون پال
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک بازی تماشایی در قسمت آخر فصل دوم
اسپویل از فصل ۲ ، ۳ و ۴
اهمیت عروسک خرس صورتی در فصل دوم و سوم بریکینگ بد

حضور خرس صورتی رنگ به صورت درونمایه ای تکرار شونده از فصل دوم سریال آغاز شد.

خرس صورتی در فلش فورواردهای اپیزود های 737, Down, Over, ABQ دیده می شود که وقتی نامشان کنار هم گذاشته شود حادثه ای که در قسمت پایانی فصل رخ میدهد را پیشگویی می کنند (سقوط هواپیمای ۷۳۷ روی آلباکورکی).همچنین ۷۳۷ رقمی است که طبق محاسبات والتر برای تامین زندگی خانواده اش پس از مرگ وی نیاز بود.
تمام فلش فورواردهای این چهار قسمت به صورت سیاه و سفید هستند به جز عروسک خرس صورتی رنگ. در نهایت خرس صورتی از هواپیما سقوط کرده و به حیاط والتر وایت می افتد و چشمش را از دست می دهد. در قسمت پایانی فصل والتر وایت که تمام مدت لباس های تیره و بژ وی پوشید با یک پلیور صورتی دیده میشود و در نهایت نقاشی دیواری اتاق جین که نقش خرص صورتی رنگ در گوشه ی بالایی سمت راست آن دیده می شود.
در ابتدای فصل سه والتر چشم عروسک را از استخرش بیرون کشیده و بعدا آن را در جیبش میابد.

به یاد دارید که در قسمت پایانی فصل سه جسی به گیل شلیک کرد اما کجا؟ درست زیر چشمش.
جسی نیز در فصل سوم پس از کتک خوردن به دست هنک برای مدتی قادر به استفاده از یک چشمش نیست.
سپس در قسمت ابتدایی فصل چهارم اسکایلر چشم عروسک را پیدا می کند که نشان دهنده ی درگیر شدن او در جرایم والت است.

در انتهای فصل چهار نیز گاس کشته میشود و صورت منفجر شده اش بی شباهت به صورت خرس صورتی سقوط کرده نیست.

@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل

خطر اسپویل فصل سوم breaking bad

فصل سوم با ورود برداران سالامانکا ، مارکو و لیونل به سریال و همچنین اخبار سقوط هواپیما آغاز می شود . عواقب کار های والتر در فصل دوم در این فصل گریبان او را خواهد گرفت. گوس و سول هم در فصل دوم به سریال اضافه شده بودند در این فصل نقش اساسی در تحولات داستان ایفا خواهند کرد.  به نوعی می توان ۲ فصل ابتدایی را مقدمه سازی و ۳ فصل بعدی را قسمت های اصلی داستان بریکینگ بد نامید. شخصیت های فرعی حذف شده و شخصیت های اصلی وارد داستان می شوند‌.

اسکایلر در همان قسمت اول فصل ۳ متوجه شد که والتر در کار ساخت مواد مخدر است  سپس او را ترک کرد، بچه‌ها را برد، درخواست طلاق کرد، با رئیسش خوابید، تصمیم گرفت زندگی را به صورت مجردی سپری کند و سپس در حالی که هنوز با والتر زندگی می کرد به خیانتش ادامه می داد همه در ۴ قسمت. بنابراین بله، توسعه اسکایلر عجولانه و غیر ارگانیک بود. اینطور نیست که یک راه حل معقول برای کشف راز بزرگ والت وجود داشته باشد که او را به طور کامل از نمایش حذف نمی کرد. یا او والتر را برای همیشه ترک می کند و والت جونیور را با خود می برد، والت را به پلیس گزارش می دهد، یا به تدریج می پذیرد که این زندگی والتر است و به جمع باز می گردد. دو مورد اول به آنا گانی نیاز دارند تا دیگر هرگز در سریال ظاهر نشود و والت چیزی برای زندگی نداشته باشد.

جسی نیز از ندانستن کیست/چیستی رنج می برد. او از دوره توانبخشی تا خرید خانه پدر و مادرش به بیمارستان و تبدیل شدن به عوضی و یک دوست که ما از فصل ۱ می شناختیم تا دوباره زندگی خوب والتر را خراب کنیم تا معتاد به مواد مخدر تا مرد بد واقعی .


فکر می کنم فصل ۲ فصل را در این موقعیت قرار می دهد. تیم نویسندگی کاری را انجام می‌دهد که خالق وینس گلیگان به‌عنوان نویسندگی بداهه به سبک جاز توصیف می‌کند، جایی که آنها ایده‌ای از کاری که می‌خواهند انجام دهند و ایده‌ای از شخصیت‌ها دارند، اما اجازه می‌دهند که داستان در مقابل آن‌ها باز شود.اجازه دهید شخصیت‌ها تصمیم بگیرند کجا اقدامات آنها آنها را خواهد گرفت. من آن را دوست دارم، اما گاهی اوقات نواختن جاز با شخصیت ها می تواند به بن بست منجر شود و در پایان فصل ۲ این کار را انجام داد.

قسمت ششم فصل سوم جایی که هنک جسی و والتر را در ون گیر می اندازد واقعا عالی است.
نور پردازی و اندازه ی قاب به خوبی والتر و جسی را در تنگنا نشان می دهد . و خود این گیر افتادن هم بسیار هیجان انگیز است ، والتر چگونه قرار است با این مسئله رو به رو شود ؟ هنک را هم خواهد کشت؟

قسمت هفتم از فصل سوم با یکی از بهترین صحنه های این سریال به پایان می رسد.
با اینکه دوقلوها در ابتدا قصد دارند والتر وایت را بکشند تا انتقام مرگ توکو را بگیرند، در نهایت هدفشان را تغییر می‌دهند. از آنجایی که والتر تبدیل به مهره‌ای ارزشمند برای گاس فرینگ شده، کاری می‌کند تا دوقلوها از جانش بگذرند. گاس برای محافظت از والتر، به دوقلوها می‌گوید قاتل اصلی توکو هنک مأمور مبارزه با مواد مخدر است و آن‌ها باید سراغ او بروند. همه انتظار داشتند که مرگ خونینی برای هنگ رقم بخورد،‌ اما برکینگ بد هیچ‌وقت بر اساس انتظارات مخاطب پیش نمی‌رفت، و اینجا هم غافلگیرمان کرد.

در تمام این لحظات دوربین با نما هایی از پایین و زاویه ی تند از برادران سالامانکا تسلط آن ها را کاملا به رخ می کشید و فشار را بر مخاطب بیشتر می کرد.
هنک تیر می‌خورد و گلوله‌هایش هم تمام می‌شود و گمان می‌کنیم که دیگر کارش تمام شده و راهی نجاتی ندارد. کشته شدن هنک کاملا محتمل به نظر می‌رسد. مارکو سالامانکا بالای سر هنک زخمی می‌آید و می‌خواهد با یک تیر خلاصش کند، اما تصمیم دیگری می‌گیرد و برای اولین بار دیالوگی می‌گوید: «اینجوری زیادی راحت میمیری». سلاحش را کنار می‌گذارد این بار با یک تبر سراغ هنک می‌آید تا او را به شیوه‌ی خشن‌تر و خونین‌تری بکشد. ولی در همین لحظه هنک موفق می‌شود تنها گلوله‌ای را که برایش باقی مانده در سلاحش بگذارد و به مارکو شلیک کند.
اما شاید چیزی که بیشتر از همه غافلگیرکننده بود،‌ تأثیر این اتفاق روی زندگی هنک باشد. او از این ترور جان سالم به در برد، اما آدم کاملا متفاوتی شد. هنک بعد از حمله‌ی دوقلوها تقریبا فلج شد و زخم‌های سنگینی برداشت و بهبود کاملش چند فصل طول کشید. از نظر روانی هم دچار تغییر و تحولات عجیبی شد و کشش و شیفتگی عجیبی برای جمع کردن کانی‌های گوناگون پیدا کرد.

@NaghdeFilmoSerial
بعد از صحنه ی درگیری و در بیمارستان یکی از پسرعموها را می بینیم که به سمت والت می خزد که انگار می خواهد او را بکشد. این اولین باری است که والت یکی از پسرعموها را می بیند و اولین بار است که والت می فهمد آنها برای کشتن او آنجا بوده اند. صحنه ای دیگر: والت و اسکایلر در حال صحبت کردن در مورد زمانی هستند که والت می تواند برای صرف شام با خانواده به آنجا بیاید و به طرز خنده داری چانه زنی می کنند که انگار همه چیز در راه است. رابطه آنها هنوز بر روی زمین سنگلاخ است، اما به دنبال راه حلی هستند.

دهمین اپیزود از فصل سوم سریال که مگس نام داشت یکی از جالب ترین قسمت های سریال است .

این یک اپیزود بطری است. به این معنا که به خاطر ذخیره کردن بودجه، اتفاقات اپیزود در لوکیشن محدود با کاراکترهای محدود رخ می دهد. در این اپیزود نیز تنها دو کاراکتر اصلی یعنی والتر وایت و جسی پینکمن حضور داشتند و تقریبا بیشتر اپیزود در آزمایشگاه گاس فرینگ اتفاق میفتد.

یکی از بهترین چیزها در مورد مگس این است که به نوعی آرامش قبل از طوفان را نشان می دهد و به بیننده کمک میکند که برای اتفاقات مهم پایان فصل خود را آماده کند. فصل ۳ مقدار زیادی هیجان و درام را به بینندگان تزریق کرد و اپیزود مگس این فرصت را به نویسندگان داد که شخصیتها را ارتقا داده و این فرصت را به بینندگان بدهند که ارتباط بین والت و جسی را به بهترین شکل درک کنند.

یکی از دلایلی که والت آن اوایل درگیر خرید و فروش مواد شد به این دلیل بود که احساس کرد میتواند به شکلی زندگی خودش را بعد از تشخیص به داشتن سرطان کنترل کند. در فصل دوم معلم شیمی سابق دبیرستان اهسته کنترل فرایند پخش مواد را بخاطر یک پخش کننده خارجی از دست میدهد . گاس فرینگ در فصل سوم والت به کلی کار خرید و فروش را از دست داد و رییس به شمار نمی امد به این دلیل شروع به مسلط شدن بر ازمایشگاهش تنها چیزی که داشت کرد تا بتواند به شکلی دوباره قدرت و اقتدارش را بدست بیاورد.

در اپیزود Fly بعد از آمدن مگس به داخل ازمایشگاه که تنها مکان امن از دیدگاه والتر وایت بود شاهد چگونه خشمگین شدن و تلاش برای از بین بردن این مهمان ناخوانده هستیم والت تمام تلاشش را میکند دوباره زندگی و ازمایشگاهش را به کنترل خودش در بیاورد
همزمان با پیشروی سریال کم کم مشخص میشود چه اندازه والتر قدرت میخواهد و چه قدر حاضر بود برای رسیدن به ان پیش برود اپیزود مگس اخطاریست مبنی بر نشان دادن چگونه تغییر معصومیت والت به دیوانگی و عقده او برای موجود بدون خطر را گرفتن.

والتر میخواست مگس نابود شود تنها بخاطر اینکه جزیی از نقشه اش نبود و کنترلی بر آن موجود نداشت.

اول جسی به والتر درباره کم شدن کنترل روانی عمه اش بعد از وارد شدن سرطان به درون بدنش می گوید بعدا والتر وایت در بهترین زمان برای مردن مدیتیشن میکند.
هر کدام تراژیک و دارای احساسات درخشنده ایست انگار که افکار هر شخصیت در یک نقطه نور سفید و بزرگ قرار گرفته اند.

نحوه ی برخورد والتر و جسی با مشکل مگس درک دقیقی از اینکه آنها در درون خود چه کسانی هستند به ما می دهد. همچنین سرنخی اساسی از نحوه ی واکنش آنها به مشکلات مهم دیگر در آینده به دست می دهد. والت روشی قاعده مند و منطقی تر را برای کشتن مگس در پیش می گیرد و برای غلبه بر موانع از علم بهره می گیرد. در مقطعی او فشار هوای آزمایشگاه را بالا می برد، به این امید که این کار فرار کردن را برای مگس دشوار کند. اما این کار جواب نمی دهد و باعث می شود والت به راهکارهای خطرناک تر روی آورد.
در مقابل جسی با اکراه به والت کمک می کند، حتی با وجود اینکه می داند در واقع مگس اهمیتی ندارد. از آنجا که دل به کار نمی دهد، ایده هایی پیشنهاد می کند که اصلاً به اندازه ی ایده های والت تمیز و دقیق نیستند، نقشه هایی که شامل اسپری کردن مواد شیمیایی در آزمایشگاه می شوند که تنها مشکل را بدتر می کنند.

یکی از مهم ترین جنبه های مگس این است که از فرصت استفاده می کند تا نگاهی به گذشته داشته باشد و رابطه ی میان جسی و والتر را ارزیابی کند. دو شخصیت اصلی پیش از اینکه در آزمایشگاه گرفتار شوند چیزهای زیادی از سر گذرانده اند، اما به ندرت توانسته اند اینقدر صادقانه و صمیمانه با هم صحبت کنند. جسی عمیقاً نگران والتر است، کسی که او را مانند یک پدر می بیند، او داستان بیماری عمه اش را تعریف می کند و وقتی والتر به خواب می رود از او مراقبت می کند. وقتی والتر از هرگز تسلیم نشدن و انجام دادن هر کاری برای خانواده صحبت می کند، فقط از اسکایلر، والتر جونیور و هالی حرف نمی زند، منظور او جسی نیز هست.
@NaghdeFilmoSerial
این اپیزود نمادی از احساس گناهی ست که والتر و جسی برای مرگ جین حس می کنند.

از زمانی که جین دوست دختر جسی در اثر اوردوز هروئین مرد در حالی که والتر می توانست به راحتی جلوی این اتفاق را بگیرد، جسی و والتر هر دو از احساس گناه فلج شدند. در این اپیزود والتر به اعتراف کردن کارش در برابر همکارش نزدیک می شود. مگس تجلی فیزیکی گناه والتر است ، او با حشره به همان صورتی کلنجار می رود که با حس بر ملا کردن واقعیت درگیر است. او نمی تواند مگس را بکشد، و مهم نیست چقدر سخت تلاش کند، نمی تواند از حس گناه خلاص شود. 

گذشته از هر چیزی که والت و جسی با همدیگر انجام داده و بدست آورده اند، مگس به وضوح نشان داد که رابطه ی آنها چقدر زهرآگین است. اهمیتی نداشت آنها چه می کنند یا چگونه تلاش می کنند مشکلاتشان را حل کنند، در این میان یا به خود یا دیگری آسیب می رسانند. تلاش های آنها برای کشتن مگس به بهترین نحو حاکی از این امر است، چرا که این دو نمی توانند حشره را با همکاری هم بکشند بدون اینکه مشکل دیگری به وجود آورند. در واقع، مسئله تنها زمانی حل می شود که والتر از معادله حذف می شود و جسی را تنها می گذارد تا خودش کار را انجام دهد. همچنین باید دقت داشت که پیش از این والتر در آزمایشگاه با مگس تنها بود و نتوانست به تنهایی آن را بکشد. والت نمی تواند بدون جسی کاری کند، اما جسی می تواند بدون والت از پس کار بر بیاید.

مگس داستان کل سریال در یک اپیزود است.
والتر غرق مسئله ای می شود، چیزی که جسی در ابتدا نمی خواهد خودش را درگیر آن کند اما در نهایت قبول می کند که به والت کمک کند. والتر به آهستگی از منطقی و آرام به درمانده و خسته تبدیل می شود، حرکات خطرناک انجام می دهد، هر لحظه سرکش تر و بی باک تر می شود. رابطه ی جسی و والتر دگرگون می شود .در برخی موارد او حس بدی برای والتر دارد، در بعضی لحظات می خواهد او را بکشد. اما در بیشتر مواقع او از والت بخاطر وارد کردنش به شرایطی که نمی خواست در آن قرار بگیرد آزرده است. والت خیلی دیر متوجه می شود که طوری به جسی آسیب زده که هرگز ترمیم نخواهد شد، او زندگی جسی را نابود کرده و نمی داند چگونه حساب این کار را پس دهد. در نهایت، والتر نه آرامش، نه خلاصی، نه خاتمه و نه درک نهایی نمی یابد. جسی تنها داستان را به فرجام می رساند و از آن خارج می شود و والت را در پشت سر جا می گذارد.

فینال، همانطور که گیلیگان گفت، درباره از دست دادن بی گناهی بود و همینطور هم شد. آرمان گرایی گیل هدف نهایی والت بود، یا حداقل زمانی بود که او برای اولین بار می خواست شیشه بپزد. او یک محیط حرفه ای کامل با یک آزمایشگاه بزرگ می خواست که در آن نیازی به انجام هیچ یک از کارهای کثیف مانند کشتن دلال ها و کله گنده های مواد مخدر نباشد. درست است که جسی گیل را کشت، همان طور که جسی شغل رویایی والت را کشت.

نمره : ۱۰ از ۱۰

alirezaripper

@NaghdeFilmoSerial
نمایی از قسمت پنجم از فصل سوم
(در کمالِ خونسردی)جز (تاپ‌تنِ) بنده در بازبینی مجدد همچنان همان اثر کوبنده‌ای است که با وجود زمان طولانی‌اش ، لحظه‌ای از نفس نیفتاده و ماجرای تراژیکِ قتل عام خانواده کِلاتر را با جزییات تمام روایت میکند. آشکارا (پری‌اسمیت) از پرداخت کامل‌تری به نسبت سایرین برخوردار بوده و از همان سکانس ابتدایی و بازی با نورِ فندک تا سکانسهای سوبژکتیو که ما را به درونِ این نیمه انسان_هیولا میبرند تا مکالمه پایانی‌اش قبل از اعدام ، جملگی شخصیتی مرموز، مهیب و در عین حال شکننده را تصویرسازی کرده که هم میتوان با وی همذات‌پنداری نمود و هم میتوان از وی متنفر بود.

پیشنهاد میکنم پس از تماشای اثر مذکور سراغِ کاپوتی(۲۰۰۵ به کارگردانی بنت‌میلر) را هم گرفته تا عشق، نفرت، جنون، طمع و تراژدی را با تمام وجود حس کنید.


@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👍1
اینا از اولی که اومدن فقط بدبختی و قتل و ترس آوردن ، توقع داری ذات کثیفشون عوض بشه