🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
ادامه برندگان:

🎖بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:

Tár — Todd Field
Everything Everywhere All at Once — Daniel Kwan, Daniel Scheinert
🏆The Banshees of Inisherin — Martin McDonagh
◾️Women Talking — Sarah Polley
◾️The Fabelmans — Steven Spielberg, Tony Kushner

🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:

Elizabeth Debicki (“The Crown”)
◾️Hannah Einbinder (“Hacks”)
🏆Julia Garner (“Ozark”)
Janelle James (“Abbott Elementary”)
Sheryl Lee Ralph (“Abbott Elementary”)

🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:

John Lithgow (“The Old Man”)
Jonathan Pryce (“The Crown”)
John Turturro (“Severance”)
🏆Tyler James Williams (“Abbott Elementary”)
Henry Winkler (“Barry”)

🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در یک مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:

🏆Jennifer Coolidge (“The White Lotus”)
Claire Danes (“Fleishman Is in Trouble”)
Daisy Edgar-Jones (“Under the Banner of Heaven”)
Niecy Nash-Betts (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
Aubrey Plaza (“The White Lotus”)

🎖بهترین موسیقی متن:

The Banshees of Inisherin — Carter Burwell
Guillermo del Toro’s Pinocchio — Alexandre Desplat
◾️Women Talking — Hildur Guðnadóttir
🏆Babylon — Justin Hurwitz
The Fabelmans — John Williams 

🎖بهترین ترانه ارجینال:

“Carolina” – Where the Crawdads Sing
“Ciao Papa” – Guillermo del Toro’s Pinocchio
“Hold My Hand” – Top Gun: Maverick
“Lift Me Up” – Black Panther: Wakanda Forever
🏆“Naatu Naatu” – RRR
چرا مقایسه‌ی خاندان اژدها با حلقه‌های قدرت، مقایسه‌ی درستی نیست؟

دو سریال خاندان اژدها و حلقه‌های قدرت تقریباً هم‌زمان با هم آغاز به پخش کردند و به دلیل این‌که آمازون دو اپیزود اول را نیز در یک روز منتشر کرد، پخش اپیزودهای هم‌شماره، در طول یک هفته و تقریباً هم‌زمان اتفاق می‌افتد و این در کنار تمام دلایل بی‌شماری که وجود دارد، بحث مقایسه‌ی این دو اثر را گرم‌تر می‌کند. اما آیا مقایسه‌ی این دو اثر درست است؟

پیش از این‌که به این سوال پاسخی داده شود، بهتر است که دو دلیل اصلی که مردم تمایل دارند که این دو اثر مورد مقایسه قرار بگیرند را در مورد کتاب‌ها بررسی کنیم.

۱- شباهت ژانریک - ژانر خیال‌پردازی حماسی (اپیک فانتزی- های‌فانتزی) «یکی از زیرمجموعه‌های ژانر خیال‌پردازی است که در دنیاهای خیالی و موازی به کار برده می‌شود. خیال‌پردازی حماسی با کارهای ویلیام موریس، جرج مک‌دونالد و ادوارد پلانکت آغاز گردید و با نوشته‌های جی. آر. آر. تالکین و سی اس لوئیس به اوج رسید. خیال‌پردازی حماسی به همراه ژانر شمشیر و جادوگری، تبدیل به متداول‌ترین زیرسبک‌های فانتزی شده‌اند.»

از آنجایی که در تعریف ویکی‌پدیا به‌طور مستقیم به تالکین و رابطه‌ی او با این ژانر اشاره شده، ما به بررسی جایگاه مارتین می‌پردازیم. این‌که یکی از بزرگ‌ترین منابع الهام مارتین، کتاب‌های فانتزی تالکین است، بر کسی پوشیده نیست. مارتین به کرات به این حقیقت اشاره کرده، مثلاً در مورد مرگ ند استارک و مرگ شخصیت‌های دیگرش که از مرگ گاندولف تأثیر گرفته است. بله، مارتین هم ژانر اپیک فانتزی را برای نوشتن انتخاب کرده، ژانری که سرشار از نبردهای باشکوه و اسرار جادویی است.

۲- دنیای خودشکل گرفته - با این‌که هر دو نویسنده منابع الهام بسیاری داشتند (چه از تاریخ و چه از دیگر آثار)، اما دنیایی که ساخته‌اند، سراسر خودشکل گرفته‌ است و هر سوالی در مورد چیستی و چگونگی اجزای آن‌ها مطرح کنید، پاسخی برایش در همان دنیا وجود دارد. اگر هم پاسخی نباشد، از جنس سوالات بی‌پاسخ جهان خودمان است.

اما چرا ما معتقدیم که مقایسه‌ی این دو اثر نمی‌تواند درست باشد؟

درون‌مایه‌ی اصلی کتاب‌های ارباب حلقه‌ها، نبرد خیر و شر است؛ درحالی‌که درون‌مایه‌ی اصلی کتاب‌های مارتین، تقبیح جنگ است. در ارباب حلقه‌ها ما با اسطوره طرف هستیم، در حالی که در دنیای مارتین، سیاست چیزی است که ما را درگیر قصه می‌کند. البته این بدان معنی نیست که دنیای تالکین خالی از ترفندهای سیاسی و دنیای مارتین نیز خالی از اسطوره باشد، ابداً اینطور نیست! اصلاً به همین خاطر است که این دو اثر با هم مقایسه می‌شوند. مقصود اصلی، هدف و پیش‌زمینه‌‌ی ذهنی دو‌ نویسنده است.

مارتین بارها در مصاحبه‌هایش گفته که از جنگ بیزار است و این تنفر به اندازه‌ای است که داستان زیبای عشق لیانا و ریگار را تبدیل به حماقتی ناشیانه می‌کند که باعث مرگ افراد بسیاری می‌شود. حتی نحوه‌ی مطرح کردن این عشق نیز جالب است. اولین داده‌های ما در مورد ریگار شخصی متجاوز است. او لیانا را ربوده و به او تجاوز کرده، در حالی که خودش همسر دیگری داشته و لیانا نیز نامزد مرد دیگری بوده است. کم‌کم ما متوجه می‌شویم که داستان چیز دیگری است. اما آیا توصیفی که ما در ابتدا شنیدیم، به واقعیت نزدیک‌تر نیست؟ و حقیقتاً ریگار انسان متجاوزی به حساب نمی‌آید؟ در زبان انگلیسی کلمه‌ی rape سه معنی دارد و یکی از آن‌ها an outrageous violation به معنی یک تخطی ظالمانه است. آیا جنگی که به‌خاطر خودخواهی یک نفر آغاز شده و صدها نفر را به کام مرگ کشانده، یک تخطی ظالمانه، یک تجاوز، به حساب نمی‌آید؟ در کتاب‌های مارتین هیچگاه و تکرار می‌کنم هیچگاه، تقدسی به عشق داده نشده و هر بار به عشق رسیدیم، فاجعه‌ای به همراه داشت. این است تفاوت بسیار روشن دنیای مارتین با دنیای تالکین. با این‌که دنیای مارتین یک دنیای فانتزی است، اما شما می‌توانید آن را با دنیای خود مقایسه کنید، می‌توانید شباهت‌های زیادی با دنیای حقیقی پیدا کنید. چنین چیزی را نمی‌توان در مورد دنیای تالکین احساس کرد. دلیل آن هم منبع الهام دیگر مارتین است، یعنی تاریخ!

تالکین در تمام آثارش به دنبال آفرینش و خلق یک مصنوع (فانتزی محض) بوده و تنها به اسطوره‌های تاریخی فرهنگ‌های دیگر علاقه نشان داده است، نه خود تاریخ. شما به راحتی می‌توانید دنیای مارتین را، هم با تاریخ و هم با اسطوره مقایسه کنید؛ اما دنیای تالکین تنها با اسطوره‌ها و افسانه‌ها قابل قیاس است. هرچند توجه کنید که این عیب به حساب نمی‌آید (برعکس، به گونه‌ی فاخری از ادبیات اشاره دارد) و صرفاً به ذهنیت فکری نویسنده باز می‌گردد و به تعریف کلی‌ای که ما از کلمه‌ی حماسه داریم.
👍2
به کجا میتوان فرار کرد؟

نگاهی به پول را بردار و فرار کن:

بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاری‌اش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودی‌آلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال ، مچ‌پوینت جز بهترین آثارش جای داده است.
 اگر نام اثر مذکور را در اینترنت جستجو کنید ژانر کمدی جنایی را برایش خواهید یافت. اما چه نوع از کمدی ؟ اینجاست که شاهکار تمام نشدنی آلن ارزش و اعتبار یک اثر هنری را بازتعریف میکند. پول را... معجون دلپذیری است از کمدی‌هجو، بزن‌بکوب، موقعیت ، رمانتیک و البته سیاه .

رویکردهجو آمیز چنان حضور پررنگ و تاثیرگذاری 
در اثر داشته که میتوان آنرا بنوعی سمبل این مدل از کمدی دانست. سبک و روایت هردو از داکیو‌درام(از نوع تصنعی‌اش) تبعیت کرده و آشکارا میبایست به تمام جزییات ظاهری و باطنی پروتاگونیست(ویرجیل) و زیر و بم‌های زندگی‌اش سرک بکشیم. 
درسبک کارگردانی آشکارا با دوربینی روی دست ، زومهای پیاپی و حضور صدای راوی (مستندساز) طرفیم که گاها با افراد مختلف به گفتگو نشسته و گاها نیز کارکردش برای بیان رخدادهای ذهنی و عینی ویرجیل است. مواردی که کارکردی کاملا فرمیک داشته و به هیچ وجه از اثر بیرون نمیزنند.


حال این موضع که با هجو در آمیخته و آشکارا تمام موقعیتها و پیش فرضهای کاملا جدی را در فضایی شوخ و شنگ به نمایش میگذارد ، خود عامل مهمی است که مدام خنده را بر لب مخاطب مینشاند.


بعنوان مثال حضور والدین ویرجیل در میزانسن را به یادآورید که هجوی است بر تمام مصاحبه کنندگان در آثار مستند. برای شرمساری از داشتن چنین فرزند ناخلفی با ماسکهایی کمیک جلوی لنز دوربین حاضر گشته و مدام نیز بایکدیگر بگو مگو میکنند. تیپهایی متضاد که یکی موافق فرزند و دیگری مخالف تمام عیار بوده و همین تضاد عاملی است برای تنش کلامی و البته برخی افشاگری‌ها در مورد سوژه! هجوی که هم به شناخت هرچه بیشتر مخاطب نسبت به ویرجیل کمک نموده و هم جنبه کمدی را غنی‌تر میکند.

هجو تنها خود را به عامل قبلی محدود نکرده و هنگامی که به گذشته رفته و  زیست ویرجیل را عینا مشاهده میکنیم نیز پرررنگ است. پول را... هجوی است بر نمایش زیست یک تبهکار شناخته شده و بدنام. برخلاف تمام پیش فرضهای ذهنی و کلیشه‌ها اینجا با پروتاگونیستی ابله ، دست و پا چلفتی ،بدشانس(با آن شوخی تکرار شونده درخشان از شکستن عینک که بنوعی بر حقارت و بدشانسی وی تاکید میکنند) طرفیم که مدام در زندگی گند زده و اصولا با واژه موفقیت بیگانه است! از همان سکانسهای ابتدایی تا نوجوانی و... او همواره شکست خورده و اصرار دیوانه‌وارش به این مدل زندگی کردن ، خود کششی در خور توجه ایجاد کرده که نمیتوان لحظه‌ای از آن چشم برداشت. برخلاف آثار همنوع که از فرش به عرش رسیدن تبهکاران(با تاکید بر هوش و اراده مثال زدنی) را نظاره میکنیم اینجا فقط شکست است و معدود موفقیتها نیز کمرنگ و گذرا.


از سکانس سرقت از بانک با آن اشتباه نوشتاری و کلنجار رفتن با کارمندان بانک تا نقشه فرار و اجرایی کردنش(فرار انفرادی و تقابل با راننده تاکسی‌ها جلوی درب زندان) تا تعقیب و گریز با پلیسها در دشت با پایی زنجیر شده(که سرعت پایین زندانیان و تعلل و حماقت پلیس کاملا مشهود است) تا نقشه قتل منشی اخاذ با آن ورود ماشین به خانه و عملیات احمقانه و... جملگی چنان با هجو در آمیخته‌اند که میتوان تک‌ به تک شوخی‌هایش را حتی(بشکل مجزا از کل اثر) بارها تماشا کرد، بدون آنکه گذر زمان ذره‌ای از کیفیت‌شان کاسته باشند.
شوخی‌هایی که آشکارا با کشمکش‌های بیرونی و ضرب‌الاجل‌های زمانی گره خورده‌اند تا ردِپای بزن‌بکوب در روایت کلاسیک نیز بچشم آید.

ضمنا طبق آنچه در تعریف کمدی موقعیت میدانیم، عبارت است از قرارگیری سوژه در موقعیتهایی که عملا هیچ همخوانی و تناسبی با یکدیگر نداشته و این مهم خود کمدی آفرین است. از آنجا که دربخش قبل نیز اشاره کردیم قرار است روایتی ببینیم از ویرجیلی که تمام عمرش بازنده بوده و اساسا با موفقیت بیگانه است. پس بطور اتوماتیک واری بخش قابل توجه‌ای از روایت ، کمدی موقعیت را پیش چشم مخاطب میگذارند. حضور ویرجیل بی استعداد در گروه موسیقی خیابانی با آوردن صندلی و تلاش مضحکش برای اجرا . یا حضورش در سالن بیلیارد برای کسب پول در حالی که از زدن یک ضربه دقیق نیز عاجز بوده به علاوه کسب شغلی در یک اداره و دروغ‌گویی‌اش در رابطه کار با کامپیوتر و.... خود از این دست موقعیتها هستند که در کنار عنصر هجو به توفیق هرچه بیشتر اثر برای خنده گرفتن از مخاطب ، عمل میکنند.
 از آنجا که با یک داکیودرامِ تصنعی طرفیم پس پول را...صرفا شامل جنبه تبهکاری ویرجیل نبوده و میبایست روابط شخصی‌اش را نیز شاهد باشیم.اینجاست که اثر دیوانه آلن کمدی رمانتیک را نیز در دل خود جای میدهد. از لحظه مواجهه ناگهانی ابتدایی در پارک تا تلاش ویرجیل برای خودآرایی برای معشوق و قرار شام در رستوران تا زندگی زناشویی و... بخش رمانتیکش را تشکیل میدهند. رمانتیکی که آنهم چنان با کمدی و هجو گره خورده که فرم روایت خدشه دار نشود. بعنوان مثال قدم زدن ابتدایی در پارک را به یادآورید که چگونه در شرایط آب و هوایی نا ملایم و طوفانی شکل گرفته (برخلاف نمونه‌های مشابه که نورخورشید، صدای پرندگان و... به آرامش و لطافت صحنه کمک میکنند) و یا وصال این زوج به یکدیگر(پس از فرار ویرجیل و سایر زندانیان)  که بعلت زنجیر بودن پاهایشان ، موجب شده تا زندانیان نیز از بگومگوهای زن و شوهری آگاه شوند و با دخالتها و خنده‌های گاه و بیگاه خود ، در یک رابطه زناشویی خلل ایجاد کنند. پس طبق آنچه فرم اثر طلب میکند در بخش رمانتیک نیز ،این کمدی است که سایه خود را گسترانده و چند لایه بودن آنرا تحکیم میکند.به واقع هیچ امری نمیتواند و نباید خارج از چارچوب کمدی رخ دهد.

میدانیم که اصولا نگاهِ ابزورد و پیش کشیدن مسائل خارج از عرف در اثری کمدی از پایه‌های اصلی کمدی‌سیاه به شمار میروند. عواملی که هردو در روایت پول را ... نقش داشته و جلوه‌ای متفاوت بدان میبخشند. ویرجیل بازنده‌ای تمام عیار است که گویی زمین و زمان با وی سرناسازگاری دارند. پدرش آشکارا از کتک زدنهای پیاپی در دوران کودکی (به منظور خداباوری!) پرده برمیدارد.مسئولین زندان واکسنی جدید که تا بحال روی هیچ انسانی آزمایش نشده را برروی وی آزمایش میکنند. عشقش مدام از او دور افتاده و حتی رشد فرزند را هم به درستی نمیبیند و درنهایت بشکل کاملا اتفاقی در خیابان بدست یکی از دوستان سابق(پلیس کنونی) دستگیر شده و مجازاتش برابر با ۸۰۰ سال زندان است!! 
ویرجیل همچون دیگر پروتاگونیستهای آثار ماندگار آلن بنوعی دچار سرگشتگی و پوچی انسان مدرن است. شخصی که هرچه میزند به دربسته خورده و در چرخه‌ای بیرحم و قدرتمند گرفتارگشته است. اگرچه ویرجیل برخلاف نمونه‌هایی همچون منهتن، آنی‌هال و... فردی کم‌سواد و از قشر ضعیف جامعه است اما گویی دست سرنوشت تماما دویدن و نرسیدن را برایش مقدر ساخته و او هم نمیبایست کامروا گردد.   

امتیاز: 9 از 10

@NaghdeFilmoserial

امیدسلیمی 

#یادداشت






  

  
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «به کجا میتوان فرار کرد؟ نگاهی به پول را بردار و فرار کن: بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاری‌اش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودی‌آلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال…»
#نقد_سریال

بررسی میزانسن فصل سوم قسمت پنجم
game of thrones

در آغاز شروع این نقد می خواستم سریال را از نظر فرمی هم بررسی کنم اما با توجه به طولانی بودن سریال چنین کاری ممکن نبود (مطلب بسیار طولانی می شد در حد یک کتاب ) برای همین این مطلب را به عنوان مثالی از بررسی فرمی سریال می نویسم.

در اپیزود گنجشک اعظم ،اپیزود سوم فصل پنجم game of thrones اپیزودی است که با میزانسن خود مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد، به نحوی که حسی از مکان وقوع اکشن ایجاد می‌کند که به حالتی به هدف اثر م گره می خورد. از طریق استفاده از دکوراسیون، لباس و نورپردازی و تا حدی از طریق نمادسازی آشکارتر از آن عناصر.

اپیزود گنجشک اعظم نام دارد زیرا اینجاست که با شخصیتی که جاناتان پرایس بازی می‌کند آشنا می‌شویم، اما به نظرم به همان اندازه درباره ازدواج است، وعده‌های ظاهری آن، نداشتن عاملیت برای کسانی که به آنها پیشنهاد می‌شود. در پذیرش یا رد خود، تهدیدی را که وضعیت زناشویی برای تازه ازدواج کرده و کسانی که به تازگی با آنها متحد شده اند ایجاد می کند.

وقتی در قسمتی که توجه به داووس جلب می شود ، گوش دادن او بر معنای آن کلمات برای مخاطب تأکید می کند.  و اهمیت آن کلمات، و بازتابی که آنها به تصویر می‌کشند، سپس با برشی به جان اسنو منتقل می‌شود، که با نمای از پایین قوی‌تر نشان داده می‌شود تا او بتواند آن کلمات را به عمل تبدیل کند.  در اینجا چیزی به سادگی با تغییر تمرکز بسیار معنادار و رسا می شود، چیزی که مشخصه سریال است.

آخرین صحنه ای که توجه من را به خود جلب کرد  صحنه ای است که پیتر بیلیش (آیدن گیلن) با سانسا استارک (سوفی ترنر) روی لبه پرتگاه ایستاده، صورت او را با دستانش می گیرد و به او می گوید:  عدالتی در دنیا وجود ندارد.مگر اینکه ما آن را ایجاد کنیم.  شما خانواده خود را دوست داشتید: از آنها انتقام بگیرید. آنها شنل سیاه پوشیده اند، تپه پشت سر آنها سبز زمستانی است، باد بنری را در پایین سمت راست قاب می زند که نشان می دهد آنها در ماموریت رسمی هستند، شخصی سیاسی است.  در اینجا، او به خانه قدیمی خود نگاه می کند و اگرچه همه چیز در ترس ها و شورش های او بر ضد تصوری است که اکنون از آینده اش وجود دارد  و همانطور که لیتلفینگر در جلوی زمین لبخند می زند و می خواهد به راهش برود، ما سانسا را ​​می بینیم که پشتش به او و به سمت او است.  در حال اندیشیدن به سختی های سیاه گذشته و آینده اش، روی آن پرتگاه و زیر ابرهای کم ارتفاع و پرتلاطم.  لیتلفینگر در حالی که آنها سوار می شوند، ماموریتش انجام شده و دوربین از خرابه های سیاه، سوخته و جنگ زده گذشته و آینده او باقی مانده است، لبخند می زند.  اما همانطور که اسب‌هایی را که به سمت خرابه‌های وینترفل سوار می‌شوند نشان می‌دهد ، دوربین از کنار آن‌ها عبور می‌کند تا روی دو نفر دیگر سوار بر اسب بنشیند، برین از تارث (گوندولین کریستی) و پادریک (دانیل پورتمن) و بدین ترتیب سرنوشت را به هم پیوند می‌دهند.  از یکی به دیگری، پیوند دادن یک داستان به دیگری از طریق منظره ای که اکنون به اشتراک گذاشته شده است، و با در هم آمیختن آنها شاید کمی امید به بیننده می دهد که سانسا هنوز چیزی از آن نمی داند. همان طور که گفته ام سریال با دوربین داستان سرایی می کند.

@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_سریال
#اسپویل
بیست و پنج اپیزود برتر سریال
game of thrones
به انتخاب IGN

۲۵ یک شوالیه از هفت پادشاهی

آخرین اپیزود خوب سریال و تنها اپیزود خوب فصل هشتم. شوالیه هفت پادشاهی بر ساعت های پایانی قبل از حمله پادشاه شب به وینترفل تمرکز داشت و هر شخصیت باید با آنچه ممکن است باشد کنار بیاید. در آخرین لحظات زنده بودن آریا تصمیم گرفت جندری را به عنوان یک معشوق بپذیرد، تورموند تمام تلاش خود را کرد تا برین را جلب کند و تیریون ترجیح داد نوشیدنی بنوشد و به حماسه طولانی بران شکسته گوش دهد. در پر ارزش ترین صحنه فصل، جیمی به برین لقب شوالیه داد و به او هدیه داد. این یک اپیزود آرامش قبل از طوفان بود که با لطف، طنز و احساس اجرا شد.
۲۴ زمستان در راه است

آغاز داستان  برای ما بینندگان.  زمستان می آید ،ما را به وستروس دعوت کرد، زمانی که گرگ های وحشتناک همه توله سگ بودند و بچه های استارک... خب، آنها هم توله سگ بودند.  سرپرست  شمال، ند استارک، موافقت کرد که به دوست قدیمی خود، پادشاه رابرت، در پایتخت کمک کند تا بتواند مخفیانه مرگ مربی دوران کودکی خود را بررسی کند.  در تمام این مدت، در آن سوی دریا، دنریس تارگرین جوان توسط برادر بزرگترش به یک بربر فروخته شد که معتقد بود او فرمانروای قانونی هفت پادشاهی است.  شگفت انگیز است که، حتی با وجود تمام اطلاعاتی که در زمستان در راه است به ما پرتاب شد، باز هم فقط یک قله کوچک به این دنیای شیطانی و شگفت انگیز بود.

۲۳ خدایان قدیمی و جدید

این افتتاحیه تماشایی فصل ۲ ما را با اژدهای دنریس، وحشی ها و ایگریت آشنا کرد و باعث شد شاهد سقوط وینترفل به دست تئون گریجوی باشیم.  با این حال، آنچه خدایان قدیم و جدید احتمالاً بیشتر به خاطر آن شناخته شده است، این است که تیریون به دنبال شورش در خیابان‌های کینگز لندینگ، سیلی عاشقانه‌اش را به چهره جافری می‌زد (یک بار دیگر) و آریا برای پوشاندن جاسوسی‌اش تلاش می‌کند.  در هارنهال با درخواست از جاکان برای ضربه زدن به سر موری لورچ.  و  آن صحنه های بین آریا و تایوین هنوز هم از بهترین لحظات کل نمایش هستند.

۲۲ رقص اژدها

در این اپیزود از فصل پنجم  عذاب سوزناکی که بزرگترین اژدهای دنریس، دروگون، بر روی مهاجمان دنریس، پسران هارپی در میدان نبرد میرین گشوده شد، و شعله های ظالمانه ای که استنیس دختر نازنین خود، شیرین را به آن محکوم کرد تا پروردگار نور برکت دهد.  ارتش او در تلاش برای فتح شمال.  این یک حرکت سرد بود، حتی با توجه به معیارهای معمول بازی تاج و تخت برای رفتار خشنش، و حرکتی که در نهایت باعث حذف استنیس خواهد شد.

21 Kissed by Fire

در بوسیده شده توسط آتش اتفاقات بسیار مهم و متعالی در حوض های آب گرم رخ داد.  نه تنها جان اسنو و ایگریت رابطه تازه شکل گرفته ی خود را در یک غار داغ به پایان رساندند، بلکه جیمی روح خود را در مقابل براین آشکار کرد و به دلایل واقعی کشتن پادشاه ایریس، مردی که سوگند مقدسی برای محافظت از او قسم خورده بود، اعتراف کرد.  در جای دیگر، در این قسمت سنگین وزن، سگ شکاری در برابر شمشیر شعله ور بریک دونداریون قرار گرفت، که منجر به مرگ چندمین بار لرد بریک شد، و باعث شد توروس یک ترفند رستاخیز پروردگار نور را به نمایش بگذارد... که در فصل ششم بسیار مفید خواهد بود.

۲۰ رحمت مادر

در پایان شلوغ و نسبتاً وحشیانه فصل ۵، سرسی مجبور به تحمل آزار و تحقیر توسط شهروندان ناراضی خود شد، در حالی که آریا، در خارج از کشور، به لطف برخی از ترفندهایی که آموخت، یک نام دیگر را از لیست خود پاک کرد ، مرین ترانت. در زمان انتشار تیتراژ پایانی، بیشتر مردم در مورد آن صحبت می کردند... آنها جان اسنو را کشتند!  نمایشی که به ظاهر هر عمل شنیع را زیر آفتاب انجام داده بود تا هواداران را به گریه بیاندازد، کار غیرقابل تصوری را انجام داده بود.  یکی از معدود شخصیت‌های حیاتی برای پایان بازی را که باقی مانده بود به قتل رساند.

19 Valar Morghulis

فینال فوق‌العاده فصل دوم،
Valar Morghulis
یک تغییر اولیه بازی بود زیرا هم آریا و هم جان اسنو گام‌های بزرگی را به سوی آینده‌های ناشناخته برداشتند. به جوانترین دختر استارک توسط قاتل هزار چهره ،جاکان هگار یک سکه مرموز داده بود و یک قیمومیت وحشتناک در براووس ارائه کرد در حالی که جان مجبور شد یکی از اعضای نگهبان شب را بکشد تا وانمود کند که فرار کرده و به وحشی ها پیوسته است. نویسندگی درخشان و صحنه آخر شوم با ارتش متجاوز از مردگان به ادامه قسمت نهم یعنی فصل دوم بلک واتر کمک کرد.

@NaghdeFilmoSerial
۱۸ برنده میشی یا میمیری

این بخش محوری از فصل اول، به دلایل زیادی به یاد ماندنی است . اولین حضور تایوین لنیستر، دنریس که از اولین تلاش ترور خود جان سالم به در برد، جان اسنو عهد نگهبانی شبانه خود را می پذیرد ، اما بیشتر به عنوان کشف نهایی ند استارک قابل توجه است. ند که سرسخت نجیب و واقعی بود، ویژگی که برای بقا در وستروس مناسب نبود، به سرسی این فرصت را داد فرار کند. متأسفانه، در حالی که پادشاه رابرت از یک جراحت شکار آسیب دید و کشته شد، سرسی از فرصت سخاوتمندانه ند استفاده کرد تا ند را خائن نشان دهد و برای تاجگذاری شاهزاده جافری برنامه ریزی کند. همه ما هنوز چاقوی لیتل فینگر به گردن ند را به یاد داریم. من به شما هشدار دادم که به من اعتماد نکنید.

۱۷ خرس و دوشیزه

در اپیزود نادری از بازی تاج و تخت که هیچ مرگی در آن وجود نداشت ،چه روی صفحه و چه خارج از آن خرس و دوشیزه آخرین بازی شگفت‌انگیز قوس رستگاری فصل سوم جیمی لنیستر را به نمایش گذاشت، در حالی که او به گودال جنگی در هارنهال پرید تا برین از تارث را از دست یک خرس عصبانی نجات دهد.  در جای دیگر، در این اپیزود به کارگردانی میشل مک لارن، تئون پس از دست دادن مهم ترین دارایی خود (آلت تناسلیش)به اوج شکنجه فیزیکی خود توسط رمزی بولتون رسید.

۱۶ صعود

به عنوان اپیزودی که کمی آهسته شروع شد، اما سپس به اوج خروشان رسید، صعود شامل مهمانی تورموند و ایگریت بود که فقط  با دست، قلاب و میخ از دیوار بالا می‌رفتند و به بوسه نمادین جان و ایگریت  رسید . همه وستروس در ادامه ی این فصل به مانورهای دستکاری از طریق ازدواج می پردازد، زیرا تایوین و لیدی اولنا در مورد عروسی بین سانسا و تیریون مذاکره کردند و راب استارک مجبور شد از نقض عهد خود برای ازدواج با یکی از دختران والدر فری پاک شود.

۱۵ آتش و خون

علیرغم دنبال کردن یکی از بزرگ‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین قسمت‌های بازی تاج و تخت، پایان فصل اول، آتش و خون، همچنان با استفاده از تصویر نمادین دنریس برهنه‌ای که از یک تشییع جنازه عظیم بیرون می‌آید، توانست راه خود را به روان همه باز کند.  دنریس با یک بچه اژدهای تازه بیرون آمده روی شانه اش.  علیرغم اینکه کالیسی مجبور شد شوهرش، کال دروگو را از بدبختی نفرین شده اش خلاص کند، پس از یک حرکت جادویی و معجزه آسا رسماً به مادر اژدها تبدیل شد.  در همین حال، خانواده استارک که در سراسر قلمرو پراکنده شده بودند، همگی از اعدام ند مطلع شدند و به طرق مختلف با این تراژدی برخورد کردند.

۱۴ نگهبانان روی دیوار

اپیزود نبرد بزرگ فصل ۴، دیده بانان روی دیوار، ممکن است عظمت منحصر به فرد نبرد فصل دوم یعنی بلک واتر را به خوبی القا نکرده باشد، اما همچنان که جان اسنو آنچه را که باقی مانده بود جمع آوری می کند، ضربه بزرگی (و بودجه تولید هنگفت) داشت.  نیروهای قلعه ی سیاه در برابر لشکرکشی کامل ارتش وحشی ها به رهبری منس ریدر.  بسیاری از آنها، از جمله عشق ستاره‌دار مو آتشین جان، ایگریت، در یک مبارزه وحشیانه که شامل غول‌ها، آدم‌خواران و تیغه‌های آونگی که به اندازه دیوار بود، کشته شدند. این یک ساعت کامل از قهرمانی های ضعیف و شیرین کاری های دیدنی بود.

۱۳ شیر و رز

بعد از چهار فصل، بازی تاج و تخت بالاخره یک جشن عروسی به ما داد که بتوانیم از آن خوشحال باشیم.  شاه جافری  که تا آخرش رو اعصاب بود ، در حالی که مشغول یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌اش بود: عذاب دادن تیریون، خفه شد.  جوان و بی رحم در حالی که گلویش را گرفته بود، در عذاب جان باخت.  جورج آر آر مارتین نمی توانست بهتر از این برنامه ریزی کند.  خب، او از زمانی که اپیزود را نوشته است، او به روش‌های بیش‌تری انجام داده است.  بله، نویسنده‌ای که قهرمانان زیادی را از ما ربوده بود، سرانجام یکی از بدترین شخصیت‌های شرور نمایش را از روی نقشه پاک کرد،  و با شکوه بود.

۱۲ و اکنون نگهبانی او به پایان رسیده است

جیمی مجبور شد دست بریده اش را دور گردنش ببندد، مارجری شروع به اغوای جافری کر، تئون توسط رمزی فریب خورد و فکر کرد که دارد فرار می کند، و لرد فرمانده مورمونت ، فرمانده نگهبانان شب در طی یک شورش وحشتناک کشته شد. در قلعه ی کرستر  همه اینها و دنریس با ارتشی متشکل از هشت هزار سرباز آنسالید پس از اینکه اژدهاهایش را بر روی اربابان برده آستاپور آتش گشودند و زمین سوخته و اجساد جزغاله شده را در پی او باقی گذاشت، راه افتاد.

@NaghdeFilmoSerial
۱۱ قوانین خدایان و انسانها

تیریون لنیستر در قوانین خدایان و انسان‌ها محاکمه شد، به ناحق متهم به کشتار شد و شاهد بود که عزیزانش به او خیانت می‌کردند در حالی که خواهرش او را برای مرگ پسرش مقصر می‌دانست. ستاره ی سریال پیتر دینکلیج یکی از قوی‌ترین صحنه‌های سریال را در نقش تیریون به نمایش گذاشت و سال‌ها نفرت فروخورده را به همه در دادگاه برانگیخت. سپس تیریون خواستار محاکمه از طریق نبرد خواهد شد و خوب بقیه چیزها. هیچ چیز برای لنیسترها مثل آینده نخواهد بود، زیرا آینده تیریون شامل تبعید و کار برای دشمن خواهد بود.

۱۰ درب

مرگ فداکارانه هودور در فصل ششم درب بهترین بازی تاج و تخت را به ما داد.  نه تنها به عنوان یکی از مرگ‌های بزرگ و وحشتناک علامت تجاری سریال شناخته می‌شود، بلکه در را به روی دنیای کاملاً جدیدی از تغییر زمان باز کرد، و پاسخ‌هایی در مورد منشأ گیج‌کننده هودور در فضای زمان ارائه کرد و در عین حال ما را به برخی از آن‌ها راهنمایی کرد. از پیامدهای واقعی قدرت های سبز دیدن/جنگجویانه بران.  جک بندر کارگردان کهنه کار این اپیزود، کارگردانی  اولین فصل (آغاز داستان) بازی تاج و تخت را برعهده داشت و آن را با شدت کابوس وار القا کرد.

۹ کوه و افعی

در کوه و افعی، دنریس خیانت جورا را کشف کرد و در حالی که یک سانسا جدید ، یک لباس مشکی جدید پوشیده بود.  اما چیزی که همه بیش از همه به یاد می ماند، فینال ۱۰ دقیقه‌ای است که شامل نبرد اوبرین مارتل و گرگور «کوهستان» کلگان می‌شود... مبارزه‌ای که تقریباً همان‌طور که بسیاری از بینندگان امیدوار بودند پیش رفت. چند ثانیه آخر که اوبرین گرفتار مونولوگ شد و بهای دردناکی را پرداخت.  مدرکی که نشان می دهد اگر جورج آر آر مارتین «عروس شاهزاده خانم» را می نوشت احتمالاً کنت روگن اینیگو مونتویا را می کشت.

۸ بادهای زمستان

یکی از پر تعلیق ترین و بی رحمانه ترین سکانس های نمایش تا به امروز، بادهای زمستانی به طرز شگفت انگیزی یک خط داستانی دو فصلی را که شروع به کش دار شدن کرده بود، جبران کرد.  سرسی با انتخاب خشونتی که دوست دارد انجام دهد، مقر پادشاهی را تقریباً از هر شخصیت اصلی (از جمله،  آخرین فرزند باقی مانده اش) پاک کرد و با کیبورن به عنوان دستش به تخت آهنین صعود کرد.  در همین حال، دنریس سرانجام به سمت وستروس حرکت کرد، با نیرویی بزرگتر از همیشه در حال حاضر تحت کنترل او.  و علاوه بر آن، ثابت شد که آرک دو فصلی آریا در براووس واقعاً از طریق شکاف گلو، غرغر و مقداری پای به پایان رسیده است، زیرا او با کوله باری از حقه های جدید به وستروس بازگشت و کل خاندان فری را از بین برد. و پادشاه شدن جان اسنو یکی از بهترین و لذت بخش ترین لحظات کل سریال.   در مجموع، یکی از بهترین فینال های فصلی که این سریال تا به حال به نمایش گذاشته است.

۷ نبرد حرامزاده ها

شامل گسترده‌ترین و تاثیرگذارترین سکانس‌های نبردهایی است که این مجموعه تا به حال انجام داده است و برخی از بهترین کارهای CGI که ​​شامل اژدهاهایی است که بی‌رحمانه کشتی‌های دشمن را به آتش می‌کشند و نبرد حرامزاده‌ها جان اسنو و ارتش کم‌حجم وفادارانش را به نمایش می گذارد. و نبرد برای بازپس گیری وینترفل.  این یک مبارزه عظیم و عاطفی تا پایان بود، زیرا سانسا با کمک هولناک لیتل فینگر، جان را نجات داد و سپس رمزی را به سگ های گرسنه خود غذا داد.  با غلبه ی دنریس و جان بر دشمنانشان، این فصل شاید قاطع ترین پیروزی را برای قهرمانان سریال تا به امروز به ارمغان آورد.

6 The Children

استنیس و ارتشش برای نجات جان اسنو و نگهبان شب به دیوار رسیدند، دنریس اژدهایانش را به زنجیر بست و تیریون که توسط جیمی آزاد شده بود، مسیری انحرافی را طی کرد تا هم تایوین و هم شی را به قتل برساند..  اما این نبرد برین با سگ شکاری بود که به برتری این قسمت فصل چهارم کمک کرد و البته  و امتناع سرد و بی صدا آریا برای رهایی سگ شکاری از بدبختی اش.

5 Baelor

در فصل یکم این اپیزود نقطه پرش برای نمایش بود که طبق قوانین داستانی معمولی اجرا نمی شد.  در میان تحقیر تماشاگران پشت کشتن ند استارک از شان بین، طرح‌های اولیه حماسه‌ای وجود دارد که از نظر تراژدی دور ما حلقه می‌زند.  سریال قبلاً عالی بود، اما این لحظه تکان دهنده ای بود که توپ بدبختی را در بر گرفت.  در جای دیگر، راب به والدر فری عهد کرد تا بتواند پدرش را نجات دهد، تیریون با برون و شی یک بازی مشروب خوری انجام داد و دنریس ناخواسته فرزند متولد نشده خود را پس از جستجوی جادوی سیاه برای نجات کال دروگو در حال مرگ از دست داد.

@NaghdeFilmoSerial
۴ بلک واتر

در فصل دوم، بسیاری برای ادعای تاج و تخت آهنین تلاش کردند در حالی که بسیاری از بینندگان به دنبال شخصی بودند که فکر می کردند قهرمان جدید سریال خواهد بود (حالا که ند بدون سر بود). آیا این راب است که لنیسترها را شکست می دهد و برای پدرش عدالت پیدا کند؟ خیر این تیریون بود که قیام می‌کرد و در قسمت حماسی و تأثیرگذار نبرد تمام کینگ لندینگ، «بلک واتر»، او نقشه‌ای هوشمندانه خطرناک شامل آتش‌سوزی را به اجرا گذاشت تا کشتی‌های استنیس را از بین ببرد. اما او کسی بود که پس از اینکه جافری دمش را جمع کرد و دوید، شهروندان را برای مبارزه برای شهرشان جمع کرد. قایق ها منفجر شدند، سگ شکاری با دیدن آتش گریخت و سرسی آماده شد تا خود و تامن را مسموم کند.

۳ غنائم جنگ

فصل هفت دقیقاً به عنوان بهترین فصل سریال در تاریخ باقی نخواهد ماند، اما غنایم جنگ به عنوان یکی از بهترین ها به یاد می ماند. از قسمت بازگشت آریا به وینترفل و مبارزه با برین گرفته تا جنگ لفظی جان با دنریس و آخرین سکانس ، نبرد فوق‌العاده که در آن دنریس سوار بر اژدهایش به جنگ با نیروهای جیمی لنیستر می‌رود . این یک شاهکار شگفت‌انگیز از برخورد دنیاها بود.  آنقدر خوب بود که تقریباً توانست انتخاب شماره یک ما را برای بهترین سکانس اکشن/نبردی سریال از سلطنت خلع کند و کاملاً به عنوان گوهر واقعی فصل هفتم سلطنت می کند.

2 The Rains of Castamere

عروسی سرخ به عنوان یکی از شیطانی ترین خون ریزی ها در تاریخ تلویزیون شناخته می شود. تماشاگران باران‌های کاستامر را با احساس پوچی ترک کردند و این دقیقاً هدف بود.  نویسندگان/تهیه کنندگان دی بی وایس و دیوید بنیوف در همان ابتدای نمایش اشاره کردند که اگر سریال بتواند آنقدر طول بکشد که بتوانند عروسی سرخ را فیلمبرداری کنند، خوشحال خواهند شد، زیرا این لحظه در کتابها بود که آنها را مجبور به تصمیم گیری کرد.  داستان باید به تلویزیون منتقل شود.

۱ هاردوم

راهی که فصل پنجم پیش می رفت ،  فصل خوبی بود، اما نه بهترین بازی تاج و تخت که ارائه کرده بود . ما فکر نمی کنیم کسی انتظار داشته باشد که فصل پنجم  اپیزودی به قدرت Hardhome ارائه دهد.  میگوئل ساپوچنیک، کارگردان ،  ۲۰ دقیقه پایانی هولناک و دیوانه کننده ای را به ما تحویل داد، زیرا پادشاه شب بهمنی واقعی از بردگان مرده وحشی را در آخرین انبار یخ زده وحشی منس ریدر رها کرد.  وایت واکرها را با مدی وحشتناک به خط مقدم این سری رساند و کمک کرد جان اسنو به عنوان قهرمان نهایی سریال تثبیت شود، نه تنها ثابت کرد که او در تلاش خود برای متحد کردن جناح های دشمن درست بوده است، بلکه همانطور که در فصل چهار نشان داده شده است.،یک قهرمان آماده برای نبرد . این اپیزود آنتاگونیست اصلی و قهرمان اصلی سریال را مشخص کرد.

@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل

بررسی سریال game of thrones را با بررسی علت های اصلی شکست سریال در دو فصل پایانی به اتمام می رسانیم.

اولین دلیل که آشکار ترین دلیل هم هست فشرده کردن زمان سریال بود از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت در فصل پایانی ، حتی به گفته ی مارتین باید فصل های بیشتری ساخته میشد ، حداقل باید شاهد ۱۰ فصل ۱۰ قسمتی می بودیم.
دومین دلیل حذف بعضی از شخصیت ها بود که این هم باز به فشردگی سریال بر می گشت. منظور شخصیت های فرعی نیست ، بلکه شخصیت های مهمی مثل برادر دنریس .

در کتاب ها شخصیتی وجود دارد به اسم یانگ گریف ، در ظاهر او بردار دنریس است که کشته نشده ، این شخصیت بسیار کلیدی و مهم است.
اگر این شخصیت از سریال حذف نمی شد هنگام ورود دنریس به هفت پادشاهی ما شاهد ۴ جناه بودیم :
شمال ، ایری و سرزمین رودخانه به رهبری جان اسنو (ایگان تارگرین) ، نیرو هایی که همراه دنریس بودند ، مقر پادشاه و سرزمین های غربی به رهبری سرسی ، ریچ و دورن به رهبری یانگ گریف .
این گونه تعادل در قدرت بود و سریال مجبور نبود به روش های احمقانه ای مثل زامبی دزدی (که منجر به کشته شدن یکی از اژادر دنریس شد) و یا مشاوره های احمقانه ی تریون و مشاوران دنریس ، قدرت دنریس را کاهش دهد . این زامبی دزدی احمقانه اولین قسمت مزخرف سریال را رقم زد.

دومین مسئله نپرداختن درست به بعضی از شخصیت ها بود ، برای مثال یورون گریجوی ، او در کتاب های شخصیتی بسی ترسناک است ، شخصیتی که در سریال دیدم در برابر او دلقکی بیش نبود (تازه خیلی ها از دیدن این شخصیت کیف می کردند و فکر می کردند آخر گنگه) . یورون  اصلی به والاریا سفر کرده و زرهی از آنجا با خود آورده، به جادو مسلط است و شیپوری در اختیار دارد که می تواند اژدها های دنریس را رام کند (این همان وسیله ای است که باید تعادل را به سریال میداد و تهدیدی می شد برای دنریس). وی به دیوار سفر می کند و دیوار را فرو می ریزد.

همین عمل نیاز به آن قسمت مسخره ی زامبی دزدی را رفع می کند (شاه شب دیگر نیازی به گرفتن اژدها برای گذر از دیوار ندارد) ، یورون شخصیتی شرور در حد شاه شب است ، نه دلقکی که در سریال دیدیم.

مسئله ی دیگر پشت کردن به اصل سریال بود. برای مثل قهرمان کل مجموعه یعنی جان اسنو : فردی که قرار بود پادشاه شب را شکست دهد ولی سازندگان چون آریا بسیار محبوب شده بود او را قاتل شاه شب کردند تا به مخاطب رو دست بزنند و سریال را به روش مارولی خفن کنند.
و همچنین آنتاگونیست اصلی سریال یعنی شاه شب را در یک اپیزود که واقعا از منظر کارگردانی فاجعه بود کشتند و سرسی را آنتاگونیست اصلی کردند در حالی که در حدش نبود ، همچنین این جابه جایی منجر به این شد که دنریس و آن دیوانگیش که باید جز ۳ قسمت ماندگار و تکان دهنده ی سریال می شد خراب شود ، اگر پیروزی بر شاه شب به آخر سریال واگذار می شد دنریس این گونه می توانست با کمک کردن به نابودی شاه شب دنیا را نجات دهد و عمل شنیع خود کینگز لندینگ را جبران کند.
از عاقبت جان اسنو و نمایش مسخره ی انتخاب پادشاه هم بگذریم.

اسم اپیزود آخر هم تخت آهنین بود ، ظاهرا سازندگان مفهوم اثر مارتین را بد برداشت کرده اند. آغاز سریال را به یاد بیاورد خطر وایت واکر ها ، شاه شب و شکست او هدف اصلی است نه این که چه شخصی روی این تخت خون آلود بنشیند. همین پایان بندی اشتباه نشان می دهد چرا سریال در ۲ فصل آخر نابود شد.

البته این خراب کاری دلایل زیادی دارد ، فقط خواستم چند مورد را مرور کنیم.

@NaghdeFilmoSerial
تقریبا نیمی از (فروشگاه گوشه خیابان) میگذرد تا خودش را دل تماشاگر جا کند.
شخصیتها معرفی شوند. روابطشان را بفهمیم .خرده پیرنگها شکل بگیرند و مارا درگیر کنند... اما از وقتی که راه بیفتد، بسختی بتوان از آن دل کند.

همانطور که از نامش پیداست تمام جزییات و روابط و پیشبرد پیرنگ به فروشگاه وابسته بوده و عملا خودِ مکان بدل به شخصیتی شده که تمامی دوستی‌ها، حسادتها، دشمنی‌ها، خیانت‌ها و... بدان وابسته‌اند.
اثر ماندگار لوبیچ بدور از پیچیدگی در پیرنگ و پرداخت شخصیتها و بدور از دکوپاژی که آنچنان بچشم آید ، روایت جهان شمول و سرراستش را ارائه میکند. بشکلی که معتقدم اثر مذکور حتی برای مخاطب عام نیز باورپذیر و دوست‌داشتنی خواهد بود.

سکانس وداعِ صاحب فروشگاه با کارکنان به منظور فرارسیدن کریسمس و تلاش صادقانه‌اش برای یافتن همراهی به منظور فرار از تنهایی(و نتیجه‌ای که دستِ آخر از کارگر تازه‌کار میگیرد) از درخشان‌ترین سکانسهایی است که این مدت تماشا کردم. جایی که لوبیچ گوشزد میکند پس از تمام فراز و فرودها و اختلافها و حواشی روزگار ، خودِ ما انسانها هستیم که میبایست پشت و پناه و دلگرمی یکدیگر باشیم. هرنوع سعادت یا معجزه تنها از خودِ انسان نشات میگیرد. پیامی برای زندگی که هیچگاه کهنه نخواهد شد.👌👏

@NaghdeFilmoSerial

امیدسلیمی
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل اول و دوم بریکینگ بد
breaking bad 2008-2013

خالق : وینس گلیگان
بازیگران : برایان کرانستون ، آنا گان ، آرون پاول ، دین نوریس ، بتسی براندت ، آرجی میته و ...

ژانر : درام ، جنایی ، شبه وسترن
تعداد فصل : ۵
تعداد قسمت : ۶۲

مقدمه : این سریال داستان والتر وایت دانشمند شیمی زحمتکش و بی‌حاشیه‌ای را به تصویر می‌کشد که دبیر دبیرستان است. وایت در ابتدای داستان متوجه می‌شود که مبتلا به سرطان ریه است. او پیش از فرارسیدن مرگش، برای تأمین مالی خانواده‌اش به همراه دانش‌آموز رفوزه پیشین خود، جسی پینکمن شروع به تولید و پخش کریستال متاآنفتامین (شیشه) می‌کند اما رفته رفته به این کار آلوده شده و تبدیل به سرکرده ی یکی از بزرگترین گروه‌های مافیای مواد مخدر در جنوب ایالات متحده می‌شود.

با دو نکته ی جالب از سریال شروع می کنیم :

سریال در کل ۶۲ قسمت دارد. عددی که معنایی خاص دارد.
بریکینگ بد در طی ۵ فصل، ۶۲ قسمت داشت که عددی تصادفی نیست. عنصر ۶۲ در جدول تناوبی عناصر سماریوم است، که در درمان انواعی از سرطان از جمله سرطان ریه به کار می رود.

فرمول شیمیایی که در ابتدای تیتراژ هر فصل دیده می شود، در حقیقت فرمول اصلی ساخت شیشه یا همان متامفتامین است.

این سریال جز اولین سریال هایی بود که دیدم در واقع اولین شاهکار، نزدیک ۱۰ سال گذشته و دیدن دوباره فرصتی بود که همیشه دنبالش بودم اما بهانه ی هایی که الان مسخره به نظر می آیند مانع می شد.

اولین باری که سریال را دیدم تازه شروع کرده بودم به دیدن سریال ، در اصل چهارمین سریالی بود که دیدم ، اگر آن زمان سریال را ندیده بودم و بعد آن سریال های مختلف و خوب زیادی میدیم و فردی داستان بریکینگ بد و قوس شخصیتی والتر به هایزنبرگ را برای من تعریف می کرد احتمالا می گفتم چه داستان احمقانه و دم دستی امکان ندارد همچین قوسی در واقعیت یا یک درام غیر فانتزی اتفاق بیوفتد ، همین راز موفقیت و شاهکار بودن روایت سریال است. ممکن کردن غیر ممکن ها.

عجب شروع شگفت انگیزی
والتر وایت لخت پشت ون نشسته و در حال فرار است. شروع سریال با نما هایی از بیابان هایی است که در ادامه ی سریال لحظات شگفت انگیزی را در آن ها تجربه خواهیم کرد.

بیکن گیاهی ، همسر زور گو ، پسر معلول ، و اون ماشین مسخره همگی اول کار یاد آور یک مطلب است ، با یک شخصیت بازنده طرف هستیم ، این راز اصلی سریال است چگونه فردی بازنده به گانگستری بزرگ و خلاف کاری خوف ناک تبدیل می شود . ماهیت سریال همین است. در سریال های بزرگ و شاهکاری مثل سوپرانوز و سانز آف آنارشی ما گانگستر های پرداخته شده ای را دیدیم که در شخصیت سازی عالی هستند ولی در هیچ کدام ما قوس شخصیتی تبدیل شدنشان به گانگستر ها را ندیده بودیم.

در شروع قسمت اول  و در بخش تولد والتر ، باجناقش در مرکز قاب و توجه و فوکوس دوربین و البته توجه مرد های نشسته در صندلی های اطراف دارد در حالی که والتر در سمت راست قاب قرینه با پسر معلولش قرار گرفته.
فرق سریال های بزرگی مثل بریکینگ بد و یا گات با سریال های معمولی در همین است . فرم روایی ، نه فقط شخصیت سازی یا داستان سرایی ، میزانسن و نما شخصیت می سازند و داستان می گویند نه فقط فیلم نامه.

و یا اخباری که در مورد موفقیت های هنک است ، چه مرد خفن و موفقی.

چند دقیقه بعد وقتی متوجه می شویم والتر سرطان دارد ، کارگردان با شات های رفت برگشتی سریع و سپس نمای از بغل که دکتر را در روشنایی سمت راست و والتر را در تاریکی سمت چپ قرار می دهد ، وضع والتر را با نورپردازی نشان می دهد ، چقدر لذت بخش است تماشای دوباره ی سریالی که کارگردانی در تلویزیون را به سطح جدیدی رساند.

لحظه ی آشنایی  با جسی پیکنمن هم دوست داشتنی و جالب بود . وقتی برای بار دوم سریال را میدیدم بیشتر درگیر میزانسن و نما بودم تا داستان.

در ادامه و وقتی با جسی در مورد تولید مواد صحبت می کند ، نمای نزدیک از والتر چهره ای از وی را نشان میدهد که برای اولین بار بازنده به نظر نمی رسد.

یکی از ایرادت فصل اول از همین قسمت آغاز می شود ، در شروع قوس شخصیتی زیاد عجله می کنند. در عرض یک ساعت والتر از یک بی عرضه تبدیل به یک فریبکار و بزن بهادر زرنگ می شود. سریال کلا در فصل اول در حال عجله کردن است تا بتواند در هفت قسمت شخصیت سازی هایی کند و داستانی بگوید که انگار تحت فشار است (مثل یک مینی سریال) تا پایان قسمت داستان را به اتمام برساند.
وقتی اولین بار سریال را دیدم اگر فصل دوم را هم نخریده بودم احتمالا از دیدن ادامه ی سریال منصرف می شدم ، یک جور هایی فصل ناقص بود ، به همین دلیل فصل اول و دوم را یک فصل در نظر گرفته و در امتداد هم برسی می کنم.

@NaghdeFilmoSerial
نمای از بالا در قسمت دوم ، وان سوراخ شده ای را نشان می دهد که بعد از خراب کاری جسی اول بدبختی های والتر را در این مسیر خطرناک با یک شریک احمق را نشان میدهد.

والتر با این که در این کار تازه وارد است قضیه را جدی گرفته ولی در عوض جسی مغز خود را با مصرف مواد از بین می برد و در طول سریال با کار های احمقانه نقش آنتاگونیستی را بازی خواهد کرد که در مسیر شخصیت اصلی و قهرمان داستان (البته شخصیت ضد قهرمان باید گفت) سنگ های بزرگی می اندازد.

در شروع قسمت سوم هنک از خلوص بالای مواد مخدر متانفتامین جدیدی که تولید می شود می گوید و اشاره به این می کند که آلباکرکی پادشاه جدید مواد مخدری دارد و سپس تدوین به والتر کات میزند که البته ظاهر یک پادشاه جدید را هم ندارد (ظاهر و قیافه ی وی در حال مسواک زدن تقریبا مسخره است)

در پایان قسمت چهارم جسی برای برادرش فدا کاری می کند و قضیه ی ماری جوانا را گردن می گیرد ، و دوباره از خانه ی پدرش اخراج می شود ، این مسئله و پول برای درمان والتر ، دوباره جسی و والتر را به خط داستانی اصلی آن ها بر می گرداند.

در آغاز قسمت ششم والتر از این می گوید که شریک ساکت است و قرار نیست در معاملات باشد ، قرار نیست خونی ریخته شود ، او فقط مواد درست می کند در عین حال دوربین با تدوین های ممتد با دوربین هم سطح زمین راه رفتن مردی را نشان می دهد که در دستانش کیسه دارد و سپس نما به والتری کات می خورد که مو های سرش را از ته زده و با دماغش خون می آید ، خلاف کار های اطراف هم وحشت زده وی را تماشا می کنند . نمای از زاویه ی پایین مایل به نمای مستقیم والتر را نشان می دهد که پشت سرش ساختمانی را نابود کرده.

در فصل اول و کل سریال (در فصل اول بیشتر به چشم می آید و ضعف های دیگر سریال را پوشش می دهد) این شخصیت‌های قوی و ارتباطات بین آنهاست که ستون‌فقرات دنیای سریال را از آن خود کرده و هرقسمت با تکیه بر چنین اصلی پیش می‌رود.

علاوه بر والتر شخصیت های دیگر هم پرداخت قوی دارند .

بگذارید از باجناق والتر بگویم. هنک شریدر با بازی دین نوریس مامور اداره‌ی مبارزه با مواد مخدر است. از زمانی که متوجه این موضوع می‌شوید,‌ شجاعت نویسندگان را تحسین کرده و انتظارتان از قصه حسابی بالا می‌رود. هنک شوخ‌طبع است و البته مثل دیگر شخصیت‌های سریال خیلی هم باهوش است و به راحتی هیچ سرنخی را از دست نمی‌دهد.

یکی دیگر از شخصیت‌های قدرتمند سریال, اسکایلر همسر والتر ‌با بازی فوق‌العاده‌ی آنا گان است. اسکایلر به معنای واقعی فوق‌العاده است. اسکایلر از آن خانه‌دارهای بی‌خاصیت، بی‌دست و پا و اعصاب‌خردکن نیست. بلکه از آن زن‌های قدرتمند، عاشق و از همه مهتر باهوشی است که کار والتر را در پنهان کردن حقیقت بسیار سخت می‌کند. اسکایلر وضعیت و خصوصیات شخصیت اعضای خانواده را از حفظ است. و به سرعت به کوچک‌ترین تغییرات واکنش نشان می‌دهد.

شخصیت جسی پینکمن دقیقا نقطه مقابل شخصیت والتر وایت است اگر والتر سیاه باشد او سفید است .والتر باید همیشه به دنبال توازان بین کار و خانواده اش باشد جسی کامل بیخیال نسبت به اتفاقات پیرامونش است و بدون توجه به حرف های والتر کار خود را میکند شخصیتی بی پروا بی فکر ،که شاید تنها دلیل همکاری او و والتر شناخت خیابان های شهر و توانایی پخش مواد باشد.

در پایان فصل اول توکو دستیارش را سر یک بحث مسخره می کشد شاید در آن قسمت اهمیتی نداشت اما با آغاز فصل دوم همین ماجرا پیچش داستانی جدید را در فصل دوم رقم می زند(برای همین می گویم فصل اول ناقص تمام شد ، بدون اتفاق مهم و نتیجه گیری درست)

 فصل دوم هم از همان ابتدا, مهمترین اصل درام یعنی خلق کشمکش‌های تک‌تک شخصیت‌ها را با قدرتی بیشتر پیش می‌گیرد. برجسته‌ترین جذابیت فصل دوم همین کشمکش‌ها و درگیری‌های شخصیت‌های مختلف سریال است. باز شاهد والتری هستیم که با حس سیاه حقارت خود می‌جنگد. و سعی می‌کند تا در حین پول درآوردن ،بزرگی خود را هم در محل تحت رهبری‌اش ثابت و حفظ کند.

قسمت اول به کمشکش های والتر و جسی  بر سر ترس از توکو می گذرد ، ظاهرا قرار نیست  این دو نفر تا آخر سریال لحظه ای آرامش داشته باشند. تا اینجا ی کار و در قسمت های بعدی توکو اولین آنتاگونیستی خواهد بود که والتر را واقع به چالش می کشد ، البته نه هوشش بلکه با دیوانگی و کار های ناگهانیش. آنتاگونیستی که شخصیتی هایی را وارد داستان می کند پیچش داستانی اصلی را اجرا خواهند کرد . این همان بسط داستانی است که روایت را باز می کند (کاری که مرگ ند استارک در سریال گیم آف ترونز انجام داد) مرگ توکو شخصیت های اصلی جدید را وارد داستان میکند ، آنتاگونیست های اصلی والتر.

@NaghdeFilmoSerial
در قسمت دوم والتر از دست توکو خلاصی می یابد اما این خلاصی نیست ، مشکلات بیشتر ، حساب هایی که روی معامله های آینده کرده بود به هم می خورد و تهدید های جانی بیشتر در ادامه ی مرگ توکو گریبان گیر جسی و والتر خواهد بود.

در قسمت پنجم برای اولین بار والتر بدون یک اتفاق ناگهانی که منجر به جنایت از روی واکنش شود ، به جسی می گوید که آن های که مواد را از جسی دزدیده اند باید تاوان پس دهند. این به نظر من پیچش مهم در قوس شخصیتی والتر است ، برای اولین بار با برنامه ی قبلی تصمیم به انجام یک جنایت مرگبار می گیرد (البته دستور می دهد)

 شخصیت جسی در این فصل رشد پیدا می کند. جسی با تمام نادانی‌ ، مشخصه‌های جالب بسیاری دارد و این موضوع او را به مکمل خوبی برای والت تبدیل کرده است. حالا در فصل دوم  پروسه‌ی شخصیت‌پردازی او سرعت بیشتری گرفته است. از رابطه‌اش با والت گرفته تا خانواده و کشمکش‌های درونی‌اش. فصل دوم خیلی به او سخت می‌گیرد. اتفاقات فراوانی سبب پرورش شخصیت او و شناساندن هر چه بیشتر جسی به بیننده می‌شود. از احساس متقابل و دلسوزی‌اش نسبت به فرزند آن دو معتاد تا آشنایی‌اش با جین و عشقی سیاه همچون شب آخر همراهیشان.

اسکایلرِ مثبت ،همچون والت کمر خم کرده ، رنگ عوض می‌کند و آرام آرام پوست آن شخصیت تک‌بعدی را پاره می‌کند. از طرفی دیگر ، نویسندگان آن خصوصیت باهوش بودن و حس کاراگاهی اسکایلر را با قدرت در فصل دوم  هم به کار گرفته و با استفاده از آن طوری سناریوی اصلی را دچار تغییرات سهمگینی می‌کنند .

والت این زندگی سرشار از موادمخدر و بی‌قانونی را هدایت می‌کند و حالا شاهد این هستیم که علاوه‌بر مشکلات و خطرات بیرونی ، افکارش‌ هم او را از داخل تکه‌تکه می‌کنند. اگر فصل قبل فقط به معرفی والت و دنیای‌اش مربوط می‌شد. فصل دوم درباره‌ی بسط شخصیتی وی و تحول های اساسی در اخلاقیات والتر است ، آغاز شخصیت هایزنبرگ.

در طول فصل دوم به دفعات والت به لبه‌ی خطرناک تبدیل شدن به یک آدم بد دیوانه نزدیک می‌شود. اما قبل از اتفاق چیز بدی عقب می‌کشد. این حالت ترسناک در مقایسه با آن والت آرام که حتی برای کنار آمدن با باند‌های موادمخدر‌ ،پیشنهاد مذاکره می‌داد ، قابل‌باور و تاثیرگذار است. و به ما  هم گوشزد می‌کند که هر انسانی ، یک بعد شر هم دارد که فقط لازم است بیدارش کنیم.
والت که در فصل دوم تا حدودی به کارهای بدی که کرده بود فکر می‌کند. با پیشرفت داستان کم‌کم با عواقب آنها هم روبه‌رو می‌شود. این عواقب ادامه پیدا می‌کند تا در قسمت پایانی ،تصمیم‌ها و کارهای به ظاهر کوچک او در کنارهم قرار می‌گیرند تا در نهایت ما را با یک پیچش داستانی بهت‌زده کنند.

قسمت هفتم با یک پیام جالب آغاز می شود که شاید اولین بار که دیدم زیاد مهم به چشم نمی آمد .
better call Saul

یکی دیگر از بزرگترین و ترسناک‌ترین سکانس‌های فصل دوم به قسمت نهایی بازمی‌گردد. در جریان فصل، بینندگان با صحنه‌هایی مرموز و عجیبی رو‌به‌رو می‌شوند. صحنه‌هایی که عده‌ای را در حال پاک‌کردن حیاط پشتی خانه‌ی والت ( و همچنین یک عروسک صورتی که بعدا به این عروسک خواهیم پرداخت) نشان می‌دهد. تا اینکه بالاخره در قسمت نهایی متوجه می‌شویم که منبع این تکه آشغال‌ها و آن عروسک صورتی سوخته مربوط به یک حادثه‌ی دلخراش می‌شود.
پدر جین (همانی که جلوی چشمان والت جان داد) کنترل‌کننده‌ی ترافیک هوایی است. مرگ اخیر دخترش و حال و روز بد پدر باعث یک اشتباه کوچک و یک فاجعه‌ی بسیار بزرگ می‌شود. این اتفاق درست در آسمان و بالای خانه‌ی والت به وقوع می‌پیوندد. تکه‌های بدن مسافران و هواپیماها به شکل تمام انتخاب‌ها و تصمیم‌های  خودخواهانه‌ی والت بر سر او فرود می‌آیند. نزدیک‌ترین نشانه از طرف خداوند که او می‌توانست به چشم ببیند. حالا ما هستیم و عواقب کارهای والت. او خط قرمز را رد کرده و دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.

نمره ی فصل اول و دوم : ۹ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
"وینسن گلیگان (خالق بریکینگ بد)
"برایان کرانستون
"آنا گان
"آرون پال
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک بازی تماشایی در قسمت آخر فصل دوم
اسپویل از فصل ۲ ، ۳ و ۴
اهمیت عروسک خرس صورتی در فصل دوم و سوم بریکینگ بد

حضور خرس صورتی رنگ به صورت درونمایه ای تکرار شونده از فصل دوم سریال آغاز شد.

خرس صورتی در فلش فورواردهای اپیزود های 737, Down, Over, ABQ دیده می شود که وقتی نامشان کنار هم گذاشته شود حادثه ای که در قسمت پایانی فصل رخ میدهد را پیشگویی می کنند (سقوط هواپیمای ۷۳۷ روی آلباکورکی).همچنین ۷۳۷ رقمی است که طبق محاسبات والتر برای تامین زندگی خانواده اش پس از مرگ وی نیاز بود.
تمام فلش فورواردهای این چهار قسمت به صورت سیاه و سفید هستند به جز عروسک خرس صورتی رنگ. در نهایت خرس صورتی از هواپیما سقوط کرده و به حیاط والتر وایت می افتد و چشمش را از دست می دهد. در قسمت پایانی فصل والتر وایت که تمام مدت لباس های تیره و بژ وی پوشید با یک پلیور صورتی دیده میشود و در نهایت نقاشی دیواری اتاق جین که نقش خرص صورتی رنگ در گوشه ی بالایی سمت راست آن دیده می شود.
در ابتدای فصل سه والتر چشم عروسک را از استخرش بیرون کشیده و بعدا آن را در جیبش میابد.

به یاد دارید که در قسمت پایانی فصل سه جسی به گیل شلیک کرد اما کجا؟ درست زیر چشمش.
جسی نیز در فصل سوم پس از کتک خوردن به دست هنک برای مدتی قادر به استفاده از یک چشمش نیست.
سپس در قسمت ابتدایی فصل چهارم اسکایلر چشم عروسک را پیدا می کند که نشان دهنده ی درگیر شدن او در جرایم والت است.

در انتهای فصل چهار نیز گاس کشته میشود و صورت منفجر شده اش بی شباهت به صورت خرس صورتی سقوط کرده نیست.

@NaghdeFilmoSerial