بازی تاج و تخت ها همیشه دربارهی این بوده که چرا نبردهای شخصی خاندانها هیچ اهمیتی دربرابر تهدید اصلی ندارند؛ دلیلِ آغاز شدن سریال با معرفی وایتواکرها این است تا از این بعد هر کسی را در حال دسیسهچینی برای نشستن روی تخت آهنین و خودخواهی دیدیم، بهتر متوجهی تهیبودنِ نتیجهی این قدرتطلبیهای شخصی شویم.
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
سرسی برخلاف چیزی که خودش فکر میکند، سیاستمدار باهوشی نیست
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
یکی از دلایلی که منجر به عقبماندگی وستروس در طی هزاران سال شده، اژدهایان هستند. اژدهایان با قدرت بلامنازعشان هر سنگر دفاعی و هر سلاح تهاجمی را از کار میاندازند. بنابراین در وستروس، هیچ تلاشی برای پیشرفتِ تسلیحاتِ نظامی صورت نمیگیرد. در صحنهی کشته شدن ریگال توسط یورون، نهتنها دقتِ شلیک بینظیر یورون غیرممکن است، بلکه از آن غیرممکنتر عدم دقت شلیکِ یورون در زمان شیرجه رفتنِ دنی به سمت اوست. چطور کسی که تا همین چند ثانیه پیش چنین دقتِ بینظیری داشت، ناگهان حتی یکی از تیرهایش به هدفی که بهطور مستقیم در حال نزدیک شدن به سمت اوست نمیخورد. و از آن غیرممکنتر عدم تلاشِ دنریس برای دور زدنِ ناوگانِ یورون برای سوزاندن آنها از پشت یا فرود آمدن روی سر آنها از بالا سرشان است.
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
فاکتور دیگر کشتهشدن ریگال بود که نهتنها توجیه شدن آن توسط بنیاف و وایس با این ادعا که دنریس فراموش کرده که حواسش به ناوگان یورون باشد (با وجود دو بار غافلگیر شدن توسط آن در گذشته)، بلکه نویسندگان در این سکانس با افزایش غیرواقعگرایانهی قدرت تخریب و صحتِ هدفگیری و دشواری کنترل و ریلودِ اسکورپینها و با کاهش غیرقابلقبولِ قدرتِ اژدهایان، باز دوباره در قوانین و خصوصیاتِ دنیا دست میبرند تا هرچه سریعتر به پلات پوینتِ بعدی داستان برسند.
همان اژدهایی که اپیزود قبل دربرابرِ ناوگان یورون فلج شده بود، در این اپیزود تعداد بیشتری از آنها را با کمترین مقاومت نفله میکند و بعد سراغِ اسکورپیونهای تعبیهشده روی دیوارهای قدمگاه پادشاه میرود و آنها را هم نابود میکند. اگر اژدهایان اینقدر قوی و چابک و نابودگر هستند، چرا دنریس بلافاصله بعد از مرگِ ریگال، به حساب یورون نرسید و اگر اسکورپیونها اینقدر قوی بودند چرا اینجا هیچ چالشی برای دنریس ایجاد نمیکنند؟ جالب این است که قدرتِ دروگون در ناقوسها بعد از تضعیف شدن در اپیزود قبل به حالت عادیاش برنمیگردد، بلکه زیادتر میشود. دلیل واضح است؛ اگر در اپیزود قبل تمام قوانین باید برای تضعیف کردنِ زورکی دنریس تغییر میکردند، در این اپیزود هم تمام قوانین قبلی باید برای هرچه تقویتشدنِ دنریس تغییر میکردند.
نهتنها سازندگان با تبدیل کردنِ سرسی به آنتاگونیست آخر جلوی روندِ طبیعی داستانش را گرفتند و داستانِ شخصی او را خراب کردند، بلکه حتی نتوانستند آنتاگونیستی درخور چیزی که از غولآخری بزرگتر از شاه شب انتظار داشتیم تحویلمان بدهند.
منطق در دنیای این سریال که زمانی مقدسترینِ ویژگیاش بود، حالا به یک خمیر بازی انعطافپذیری تبدیل شده که در دستانِ دو بچهی مهدکودکی، به هر شکلی که عشقشان بکشد در میآید.
می رسیم به اپیزود پایانی که واقعا مزخرف بود.
شما فقط شورای قضاوت در مورد جان اسنو را در نظر بگیرید.
مسئلهی اول این است که کرم خاکستری، اعضای این شورا را با هدفِ مجازات کردنِ جان اسنو و عدالتخواهی برای ملکهاش دور هم جمع کرده است. اما اعضای شورا از خواهرِ قاتل (سانسا)، برادر قاتل (برن)، دیگر خواهرِ قاتل (آریا)، بهترین دوستِ قاتل (سم)، محافظ قسمخوردهی خواهرِ قاتل (برین)، دستِ قاتل (داووس)، دوستِ خواهرِ قاتل (گندری)، پسرخالهی قاتل (رابین اَرن)، دستِ پسرخالهی قاتل (یان رویس)، دایی قاتل (ادمور تالی) و یک سری اعضای بیاهمیت تشکیل شده است. کرم خاکستری برای مجازاتِ قاتل ملکهاش، هیئت منصفهای از خانواده و نزدیکانِ قاتل را دور هم جمع کرده است. در حالت واقعی، تنها کسانی که باید در یک جلسه حضور داشته باشند یارا گریجوی و شاهزادهی دورن هستند.
هرکس دیگری که در این جلسه حضور دارد، هیچ اهمیتی به دنریس تارگرین نمیدهد و علاقهای به مجازاتِ جان اسنو ندارد. در حالت واقعیتر، کاری که کرم خاکستری باید انجام میداد جمع کردنِ آنها دور هم نه با هدفِ صحبت کردن با آنها، بلکه با هدفِ اجرای یک حرکتِ عروسی سرخ وار روی آنها میبود. اما هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد. پیشنهادِ سم برای انتخاب پادشاه ازطریقِ انتخابات هم با خنده و مسخرهی حضار روبهرو میشود. درحالیکه آهنزادگان و نگهبانان شب از این سیستم برای انتخاب فرماندهشان استفاده میکنند، اما سم هیچ تلاشی برای مثالِ آوردن از آنها و ثابت کردنِ عدم دیوانهوار بودن پیشنهادش نمیکند.
سرنوشت همه هم در پایان مسخره بود . سانسا با حقه بازی میانه ی جان و دنریس را به هم زد و پاداش هم گرفت ملکه ی شمال شد . اصلا چرا باید شمالی ها در برابر برندون ایستادگی کنند مگر او فرزند ند استارک نیست. خود برندون سر نوشت دنریس و جان و بقیه را می دانست ولی جلوی اتفاقات را نگرفت ، صد رحمت به شاه شب.
افسوس از این سریال بی نظیر و جهان شگفت انگیز نغمه ی یخ و آتش که ای گونه در ۲ فصل پایانی نابود شد.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
همان اژدهایی که اپیزود قبل دربرابرِ ناوگان یورون فلج شده بود، در این اپیزود تعداد بیشتری از آنها را با کمترین مقاومت نفله میکند و بعد سراغِ اسکورپیونهای تعبیهشده روی دیوارهای قدمگاه پادشاه میرود و آنها را هم نابود میکند. اگر اژدهایان اینقدر قوی و چابک و نابودگر هستند، چرا دنریس بلافاصله بعد از مرگِ ریگال، به حساب یورون نرسید و اگر اسکورپیونها اینقدر قوی بودند چرا اینجا هیچ چالشی برای دنریس ایجاد نمیکنند؟ جالب این است که قدرتِ دروگون در ناقوسها بعد از تضعیف شدن در اپیزود قبل به حالت عادیاش برنمیگردد، بلکه زیادتر میشود. دلیل واضح است؛ اگر در اپیزود قبل تمام قوانین باید برای تضعیف کردنِ زورکی دنریس تغییر میکردند، در این اپیزود هم تمام قوانین قبلی باید برای هرچه تقویتشدنِ دنریس تغییر میکردند.
نهتنها سازندگان با تبدیل کردنِ سرسی به آنتاگونیست آخر جلوی روندِ طبیعی داستانش را گرفتند و داستانِ شخصی او را خراب کردند، بلکه حتی نتوانستند آنتاگونیستی درخور چیزی که از غولآخری بزرگتر از شاه شب انتظار داشتیم تحویلمان بدهند.
منطق در دنیای این سریال که زمانی مقدسترینِ ویژگیاش بود، حالا به یک خمیر بازی انعطافپذیری تبدیل شده که در دستانِ دو بچهی مهدکودکی، به هر شکلی که عشقشان بکشد در میآید.
می رسیم به اپیزود پایانی که واقعا مزخرف بود.
شما فقط شورای قضاوت در مورد جان اسنو را در نظر بگیرید.
مسئلهی اول این است که کرم خاکستری، اعضای این شورا را با هدفِ مجازات کردنِ جان اسنو و عدالتخواهی برای ملکهاش دور هم جمع کرده است. اما اعضای شورا از خواهرِ قاتل (سانسا)، برادر قاتل (برن)، دیگر خواهرِ قاتل (آریا)، بهترین دوستِ قاتل (سم)، محافظ قسمخوردهی خواهرِ قاتل (برین)، دستِ قاتل (داووس)، دوستِ خواهرِ قاتل (گندری)، پسرخالهی قاتل (رابین اَرن)، دستِ پسرخالهی قاتل (یان رویس)، دایی قاتل (ادمور تالی) و یک سری اعضای بیاهمیت تشکیل شده است. کرم خاکستری برای مجازاتِ قاتل ملکهاش، هیئت منصفهای از خانواده و نزدیکانِ قاتل را دور هم جمع کرده است. در حالت واقعی، تنها کسانی که باید در یک جلسه حضور داشته باشند یارا گریجوی و شاهزادهی دورن هستند.
هرکس دیگری که در این جلسه حضور دارد، هیچ اهمیتی به دنریس تارگرین نمیدهد و علاقهای به مجازاتِ جان اسنو ندارد. در حالت واقعیتر، کاری که کرم خاکستری باید انجام میداد جمع کردنِ آنها دور هم نه با هدفِ صحبت کردن با آنها، بلکه با هدفِ اجرای یک حرکتِ عروسی سرخ وار روی آنها میبود. اما هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد. پیشنهادِ سم برای انتخاب پادشاه ازطریقِ انتخابات هم با خنده و مسخرهی حضار روبهرو میشود. درحالیکه آهنزادگان و نگهبانان شب از این سیستم برای انتخاب فرماندهشان استفاده میکنند، اما سم هیچ تلاشی برای مثالِ آوردن از آنها و ثابت کردنِ عدم دیوانهوار بودن پیشنهادش نمیکند.
سرنوشت همه هم در پایان مسخره بود . سانسا با حقه بازی میانه ی جان و دنریس را به هم زد و پاداش هم گرفت ملکه ی شمال شد . اصلا چرا باید شمالی ها در برابر برندون ایستادگی کنند مگر او فرزند ند استارک نیست. خود برندون سر نوشت دنریس و جان و بقیه را می دانست ولی جلوی اتفاقات را نگرفت ، صد رحمت به شاه شب.
افسوس از این سریال بی نظیر و جهان شگفت انگیز نغمه ی یخ و آتش که ای گونه در ۲ فصل پایانی نابود شد.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍2
کوتاه با Scanners:
برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم.
(اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر کارنامه پرفراز و نشیب کراننبرگ میدانم.اثری که شخصی همچون او که اصطلاحا خوره (هارور_ سایفای)سازی است ، میتواند چنین شکوهمند از پس آن برآید.
اثر مذکور در بازبینی مجدد همچنان هم در داستانگویی موفق است و هم اثری است هشداردهنده در باب پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و البته افرادی بدذات و تمامیت خواهی که از آن در جهت ضدانسانی بهره میبرند. اثری که کاملا بشکلی کلاسیک داستان گفته و با شاخصههایی همچون تضاد ، درام ، کشمش و نقاط اوج ، مخاطب را همراه ساخته و با بهره گیری همزمان از عینیت بخشی به جهان داستان و کمک از ابزاری بنام دیالوگ به درستی مخاطب را با جهان جنون آمیز، مرموز و دلهرهآورش درگیر میکند و به مرور تمامی موارد ابهام آمیز را کنار میزند.
اینها دقیقا همان امتیازهایی هستند که واپسین ساختهاش از آنها بی بهره بوده و به اثر ناقصی میماند که گویی کاریکاتوری است از دوران شکوه خالقش.
سکانس انفجار ناگهانی سرِ یکی از اعضا در بخش ابتدایی به همراه نگاه طعنه آمیز خالق اثر به هنرِ امروزی در بخش مربوط به گالری و البته دوئل دهشتناک پایانی که بدون عجله و با تمرکز بر جزییات، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند(با آن غافلگیری نهایی) جز موارد فراموش نشدنی هستند که معتقدم برای همیشه در جایی از ذهن مخاطب باقی خواهند ماند.
امتیاز: 8.5
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم.
(اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر کارنامه پرفراز و نشیب کراننبرگ میدانم.اثری که شخصی همچون او که اصطلاحا خوره (هارور_ سایفای)سازی است ، میتواند چنین شکوهمند از پس آن برآید.
اثر مذکور در بازبینی مجدد همچنان هم در داستانگویی موفق است و هم اثری است هشداردهنده در باب پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و البته افرادی بدذات و تمامیت خواهی که از آن در جهت ضدانسانی بهره میبرند. اثری که کاملا بشکلی کلاسیک داستان گفته و با شاخصههایی همچون تضاد ، درام ، کشمش و نقاط اوج ، مخاطب را همراه ساخته و با بهره گیری همزمان از عینیت بخشی به جهان داستان و کمک از ابزاری بنام دیالوگ به درستی مخاطب را با جهان جنون آمیز، مرموز و دلهرهآورش درگیر میکند و به مرور تمامی موارد ابهام آمیز را کنار میزند.
اینها دقیقا همان امتیازهایی هستند که واپسین ساختهاش از آنها بی بهره بوده و به اثر ناقصی میماند که گویی کاریکاتوری است از دوران شکوه خالقش.
سکانس انفجار ناگهانی سرِ یکی از اعضا در بخش ابتدایی به همراه نگاه طعنه آمیز خالق اثر به هنرِ امروزی در بخش مربوط به گالری و البته دوئل دهشتناک پایانی که بدون عجله و با تمرکز بر جزییات، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند(با آن غافلگیری نهایی) جز موارد فراموش نشدنی هستند که معتقدم برای همیشه در جایی از ذهن مخاطب باقی خواهند ماند.
امتیاز: 8.5
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
👏2👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «کوتاه با Scanners: برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم. (اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر…»
فهرست کامل برندگان 80 امین دوره جوایز گلدن گلوب:
🎖بهترین فیلم درام:
◾️Avatar: The Way of Water
◾Elvis
🏆The Fabelmans
◾Tár
◾Top Gun: Maverick
🎖 بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Babylon
🏆The Banshees of Inisherin
◾️Everything Everywhere All at Once
◾Glass Onion: A Knives Out Mystery
◾Triangle of Sadness
🎖بهترین انیمیشن:
🏆Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾Inu-Oh
◾Marcel the Shell With Shoes On
◾Puss in Boots: The Last Wish
◾Turning Red
🎖بهترین فیلم خارجی زبان :
◾All Quiet on the Western Front (Germany)
🏆Argentina, 1985 (Argentina)
◾Close (Belgium)
◾Decision to Leave (South Korea)
◾RRR (India)
🎖بهترین سریال درام:
◾Better Call Saul
◾The Crown
🏆House of the Dragon
◾Ozark
◾Severance
🎖بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🏆Abbott Elementary
◾The Bear
◾Hacks
◾Only Murders in the Building
◾Wednesday
🎖بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾️Black Bird
◾Monster: The Jeffrey Dahmer Story
◾The Dropout
◾Pam & Tommy
🏆The White Lotus
🎖بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
◾James Cameron (“Avatar: The Way of Water”)
◾Daniel Kwan, Daniel Scheinert (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Baz Luhrmann (“Elvis”)
◾Martin McDonagh (“The Banshees of Inisherin”)
🏆Steven Spielberg (“The Fabelmans”)
🎖بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🏆Austin Butler (“Elvis”)
◾Brendan Fraser (“The Whale”)
◾Hugh Jackman (“The Son”)
◾Bill Nighy (“Living”)
◾Jeremy Pope (“The Inspection”)
🎖 بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🏆Cate Blanchett (“Tár”)
◾Olivia Colman (“Empire of Light”)
◾Viola Davis (“The Woman King”)
◾Ana de Armas (“Blonde”)
◾️Michelle Williams (“The Fabelmans”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Diego Calva (“Babylon”)
◾Daniel Craig (“Glass Onion: A Knives Out Mystery”)
◾Adam Driver (“White Noise”)
🏆Colin Farrell (“The Banshees of Inisherin”)
◾Ralph Fiennes (“The Menu”)
🎖بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Lesley Manville (“Mrs. Harris Goes to Paris”)
◾Margot Robbie (“Babylon”)
◾Anya Taylor-Joy (“The Menu”)
◾Emma Thompson (“Good Luck to You, Leo Grande”)
🏆Michelle Yeoh (“Everything Everywhere All at Once”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
◾Brendan Gleeson (“The Banshees of Inisherin”)
◾Barry Keoghan (“The Banshees of Inisherin”)
◾Brad Pitt (“Babylon”)
🏆Ke Huy Quan (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Eddie Redmayne (“The Good Nurse”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🏆Angela Bassett (“Black Panther: Wakanda Forever”)
◾Kerry Condon (“The Banshees of Inisherin”)
◾Jamie Lee Curtis (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Dolly De Leon (“Triangle of Sadness”)
◾Carey Mulligan (“She Said”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال درام
◾Emma D’Arcy (“House of the Dragon”)
◾Laura Linney (“Ozark”)
◾Imelda Staunton (“The Crown”)
◾Hilary Swank (“Alaska Daily”)
🏆Zendaya (“Euphoria”)
🎖بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
◾Jeff Bridges (“The Old Man”)
🏆Kevin Costner (“Yellowstone”)
◾Diego Luna (“Andor”)
◾Bob Odenkirk (“Better Call Saul”)
◾Adam Scott (“Severance”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🏆Quinta Brunson (“Abbott Elementary”)
◾Kaley Cuoco (“The Flight Attendant”)
◾Selena Gomez (“Only Murders in the Building”)
◾Jenna Ortega (“Wednesday”)
◾Jean Smart (“Hacks”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
◾Donald Glover (“Atlanta”)
◾Bill Hader (“Barry”)
◾Steve Martin (“Only Murders in the Building”)
◾Martin Short (“Only Murders in the Building”)
🏆Jeremy Allen White (“The Bear”)
🎖بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Taron Egerton (“Black Bird”)
◾Colin Firth (“The Staircase”)
◾️Andrew Garfield (“Under the Banner of Heaven”)
🏆Evan Peters (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Sebastian Stan (“Pam & Tommy”)
🎖بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Jessica Chastain (“George and Tammy”)
◾Julia Garner (“Inventing Anna”)
◾Lily James (“Pam & Tommy”)
◾Julia Roberts (“Gaslit”)
🏆Amanda Seyfried (“The Dropout”)
🎖بهترین فیلم درام:
◾️Avatar: The Way of Water
◾Elvis
🏆The Fabelmans
◾Tár
◾Top Gun: Maverick
🎖 بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Babylon
🏆The Banshees of Inisherin
◾️Everything Everywhere All at Once
◾Glass Onion: A Knives Out Mystery
◾Triangle of Sadness
🎖بهترین انیمیشن:
🏆Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾Inu-Oh
◾Marcel the Shell With Shoes On
◾Puss in Boots: The Last Wish
◾Turning Red
🎖بهترین فیلم خارجی زبان :
◾All Quiet on the Western Front (Germany)
🏆Argentina, 1985 (Argentina)
◾Close (Belgium)
◾Decision to Leave (South Korea)
◾RRR (India)
🎖بهترین سریال درام:
◾Better Call Saul
◾The Crown
🏆House of the Dragon
◾Ozark
◾Severance
🎖بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🏆Abbott Elementary
◾The Bear
◾Hacks
◾Only Murders in the Building
◾Wednesday
🎖بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾️Black Bird
◾Monster: The Jeffrey Dahmer Story
◾The Dropout
◾Pam & Tommy
🏆The White Lotus
🎖بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
◾James Cameron (“Avatar: The Way of Water”)
◾Daniel Kwan, Daniel Scheinert (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Baz Luhrmann (“Elvis”)
◾Martin McDonagh (“The Banshees of Inisherin”)
🏆Steven Spielberg (“The Fabelmans”)
🎖بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🏆Austin Butler (“Elvis”)
◾Brendan Fraser (“The Whale”)
◾Hugh Jackman (“The Son”)
◾Bill Nighy (“Living”)
◾Jeremy Pope (“The Inspection”)
🎖 بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🏆Cate Blanchett (“Tár”)
◾Olivia Colman (“Empire of Light”)
◾Viola Davis (“The Woman King”)
◾Ana de Armas (“Blonde”)
◾️Michelle Williams (“The Fabelmans”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Diego Calva (“Babylon”)
◾Daniel Craig (“Glass Onion: A Knives Out Mystery”)
◾Adam Driver (“White Noise”)
🏆Colin Farrell (“The Banshees of Inisherin”)
◾Ralph Fiennes (“The Menu”)
🎖بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Lesley Manville (“Mrs. Harris Goes to Paris”)
◾Margot Robbie (“Babylon”)
◾Anya Taylor-Joy (“The Menu”)
◾Emma Thompson (“Good Luck to You, Leo Grande”)
🏆Michelle Yeoh (“Everything Everywhere All at Once”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
◾Brendan Gleeson (“The Banshees of Inisherin”)
◾Barry Keoghan (“The Banshees of Inisherin”)
◾Brad Pitt (“Babylon”)
🏆Ke Huy Quan (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Eddie Redmayne (“The Good Nurse”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🏆Angela Bassett (“Black Panther: Wakanda Forever”)
◾Kerry Condon (“The Banshees of Inisherin”)
◾Jamie Lee Curtis (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Dolly De Leon (“Triangle of Sadness”)
◾Carey Mulligan (“She Said”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال درام
◾Emma D’Arcy (“House of the Dragon”)
◾Laura Linney (“Ozark”)
◾Imelda Staunton (“The Crown”)
◾Hilary Swank (“Alaska Daily”)
🏆Zendaya (“Euphoria”)
🎖بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
◾Jeff Bridges (“The Old Man”)
🏆Kevin Costner (“Yellowstone”)
◾Diego Luna (“Andor”)
◾Bob Odenkirk (“Better Call Saul”)
◾Adam Scott (“Severance”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🏆Quinta Brunson (“Abbott Elementary”)
◾Kaley Cuoco (“The Flight Attendant”)
◾Selena Gomez (“Only Murders in the Building”)
◾Jenna Ortega (“Wednesday”)
◾Jean Smart (“Hacks”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
◾Donald Glover (“Atlanta”)
◾Bill Hader (“Barry”)
◾Steve Martin (“Only Murders in the Building”)
◾Martin Short (“Only Murders in the Building”)
🏆Jeremy Allen White (“The Bear”)
🎖بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Taron Egerton (“Black Bird”)
◾Colin Firth (“The Staircase”)
◾️Andrew Garfield (“Under the Banner of Heaven”)
🏆Evan Peters (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Sebastian Stan (“Pam & Tommy”)
🎖بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Jessica Chastain (“George and Tammy”)
◾Julia Garner (“Inventing Anna”)
◾Lily James (“Pam & Tommy”)
◾Julia Roberts (“Gaslit”)
🏆Amanda Seyfried (“The Dropout”)
ادامه برندگان:
🎖بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
◾Tár — Todd Field
◾Everything Everywhere All at Once — Daniel Kwan, Daniel Scheinert
🏆The Banshees of Inisherin — Martin McDonagh
◾️Women Talking — Sarah Polley
◾️The Fabelmans — Steven Spielberg, Tony Kushner
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
◾Elizabeth Debicki (“The Crown”)
◾️Hannah Einbinder (“Hacks”)
🏆Julia Garner (“Ozark”)
◾Janelle James (“Abbott Elementary”)
◾Sheryl Lee Ralph (“Abbott Elementary”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
◾John Lithgow (“The Old Man”)
◾Jonathan Pryce (“The Crown”)
◾John Turturro (“Severance”)
🏆Tyler James Williams (“Abbott Elementary”)
◾Henry Winkler (“Barry”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در یک مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🏆Jennifer Coolidge (“The White Lotus”)
◾Claire Danes (“Fleishman Is in Trouble”)
◾Daisy Edgar-Jones (“Under the Banner of Heaven”)
◾Niecy Nash-Betts (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Aubrey Plaza (“The White Lotus”)
🎖بهترین موسیقی متن:
◾The Banshees of Inisherin — Carter Burwell
◾Guillermo del Toro’s Pinocchio — Alexandre Desplat
◾️Women Talking — Hildur Guðnadóttir
🏆Babylon — Justin Hurwitz
◾The Fabelmans — John Williams
🎖بهترین ترانه ارجینال:
◾“Carolina” – Where the Crawdads Sing
◾“Ciao Papa” – Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾“Hold My Hand” – Top Gun: Maverick
◾“Lift Me Up” – Black Panther: Wakanda Forever
🏆“Naatu Naatu” – RRR
🎖بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
◾Tár — Todd Field
◾Everything Everywhere All at Once — Daniel Kwan, Daniel Scheinert
🏆The Banshees of Inisherin — Martin McDonagh
◾️Women Talking — Sarah Polley
◾️The Fabelmans — Steven Spielberg, Tony Kushner
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
◾Elizabeth Debicki (“The Crown”)
◾️Hannah Einbinder (“Hacks”)
🏆Julia Garner (“Ozark”)
◾Janelle James (“Abbott Elementary”)
◾Sheryl Lee Ralph (“Abbott Elementary”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
◾John Lithgow (“The Old Man”)
◾Jonathan Pryce (“The Crown”)
◾John Turturro (“Severance”)
🏆Tyler James Williams (“Abbott Elementary”)
◾Henry Winkler (“Barry”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در یک مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🏆Jennifer Coolidge (“The White Lotus”)
◾Claire Danes (“Fleishman Is in Trouble”)
◾Daisy Edgar-Jones (“Under the Banner of Heaven”)
◾Niecy Nash-Betts (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Aubrey Plaza (“The White Lotus”)
🎖بهترین موسیقی متن:
◾The Banshees of Inisherin — Carter Burwell
◾Guillermo del Toro’s Pinocchio — Alexandre Desplat
◾️Women Talking — Hildur Guðnadóttir
🏆Babylon — Justin Hurwitz
◾The Fabelmans — John Williams
🎖بهترین ترانه ارجینال:
◾“Carolina” – Where the Crawdads Sing
◾“Ciao Papa” – Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾“Hold My Hand” – Top Gun: Maverick
◾“Lift Me Up” – Black Panther: Wakanda Forever
🏆“Naatu Naatu” – RRR
چرا مقایسهی خاندان اژدها با حلقههای قدرت، مقایسهی درستی نیست؟
دو سریال خاندان اژدها و حلقههای قدرت تقریباً همزمان با هم آغاز به پخش کردند و به دلیل اینکه آمازون دو اپیزود اول را نیز در یک روز منتشر کرد، پخش اپیزودهای همشماره، در طول یک هفته و تقریباً همزمان اتفاق میافتد و این در کنار تمام دلایل بیشماری که وجود دارد، بحث مقایسهی این دو اثر را گرمتر میکند. اما آیا مقایسهی این دو اثر درست است؟
پیش از اینکه به این سوال پاسخی داده شود، بهتر است که دو دلیل اصلی که مردم تمایل دارند که این دو اثر مورد مقایسه قرار بگیرند را در مورد کتابها بررسی کنیم.
۱- شباهت ژانریک - ژانر خیالپردازی حماسی (اپیک فانتزی- هایفانتزی) «یکی از زیرمجموعههای ژانر خیالپردازی است که در دنیاهای خیالی و موازی به کار برده میشود. خیالپردازی حماسی با کارهای ویلیام موریس، جرج مکدونالد و ادوارد پلانکت آغاز گردید و با نوشتههای جی. آر. آر. تالکین و سی اس لوئیس به اوج رسید. خیالپردازی حماسی به همراه ژانر شمشیر و جادوگری، تبدیل به متداولترین زیرسبکهای فانتزی شدهاند.»
از آنجایی که در تعریف ویکیپدیا بهطور مستقیم به تالکین و رابطهی او با این ژانر اشاره شده، ما به بررسی جایگاه مارتین میپردازیم. اینکه یکی از بزرگترین منابع الهام مارتین، کتابهای فانتزی تالکین است، بر کسی پوشیده نیست. مارتین به کرات به این حقیقت اشاره کرده، مثلاً در مورد مرگ ند استارک و مرگ شخصیتهای دیگرش که از مرگ گاندولف تأثیر گرفته است. بله، مارتین هم ژانر اپیک فانتزی را برای نوشتن انتخاب کرده، ژانری که سرشار از نبردهای باشکوه و اسرار جادویی است.
۲- دنیای خودشکل گرفته - با اینکه هر دو نویسنده منابع الهام بسیاری داشتند (چه از تاریخ و چه از دیگر آثار)، اما دنیایی که ساختهاند، سراسر خودشکل گرفته است و هر سوالی در مورد چیستی و چگونگی اجزای آنها مطرح کنید، پاسخی برایش در همان دنیا وجود دارد. اگر هم پاسخی نباشد، از جنس سوالات بیپاسخ جهان خودمان است.
اما چرا ما معتقدیم که مقایسهی این دو اثر نمیتواند درست باشد؟
درونمایهی اصلی کتابهای ارباب حلقهها، نبرد خیر و شر است؛ درحالیکه درونمایهی اصلی کتابهای مارتین، تقبیح جنگ است. در ارباب حلقهها ما با اسطوره طرف هستیم، در حالی که در دنیای مارتین، سیاست چیزی است که ما را درگیر قصه میکند. البته این بدان معنی نیست که دنیای تالکین خالی از ترفندهای سیاسی و دنیای مارتین نیز خالی از اسطوره باشد، ابداً اینطور نیست! اصلاً به همین خاطر است که این دو اثر با هم مقایسه میشوند. مقصود اصلی، هدف و پیشزمینهی ذهنی دو نویسنده است.
مارتین بارها در مصاحبههایش گفته که از جنگ بیزار است و این تنفر به اندازهای است که داستان زیبای عشق لیانا و ریگار را تبدیل به حماقتی ناشیانه میکند که باعث مرگ افراد بسیاری میشود. حتی نحوهی مطرح کردن این عشق نیز جالب است. اولین دادههای ما در مورد ریگار شخصی متجاوز است. او لیانا را ربوده و به او تجاوز کرده، در حالی که خودش همسر دیگری داشته و لیانا نیز نامزد مرد دیگری بوده است. کمکم ما متوجه میشویم که داستان چیز دیگری است. اما آیا توصیفی که ما در ابتدا شنیدیم، به واقعیت نزدیکتر نیست؟ و حقیقتاً ریگار انسان متجاوزی به حساب نمیآید؟ در زبان انگلیسی کلمهی rape سه معنی دارد و یکی از آنها an outrageous violation به معنی یک تخطی ظالمانه است. آیا جنگی که بهخاطر خودخواهی یک نفر آغاز شده و صدها نفر را به کام مرگ کشانده، یک تخطی ظالمانه، یک تجاوز، به حساب نمیآید؟ در کتابهای مارتین هیچگاه و تکرار میکنم هیچگاه، تقدسی به عشق داده نشده و هر بار به عشق رسیدیم، فاجعهای به همراه داشت. این است تفاوت بسیار روشن دنیای مارتین با دنیای تالکین. با اینکه دنیای مارتین یک دنیای فانتزی است، اما شما میتوانید آن را با دنیای خود مقایسه کنید، میتوانید شباهتهای زیادی با دنیای حقیقی پیدا کنید. چنین چیزی را نمیتوان در مورد دنیای تالکین احساس کرد. دلیل آن هم منبع الهام دیگر مارتین است، یعنی تاریخ!
تالکین در تمام آثارش به دنبال آفرینش و خلق یک مصنوع (فانتزی محض) بوده و تنها به اسطورههای تاریخی فرهنگهای دیگر علاقه نشان داده است، نه خود تاریخ. شما به راحتی میتوانید دنیای مارتین را، هم با تاریخ و هم با اسطوره مقایسه کنید؛ اما دنیای تالکین تنها با اسطورهها و افسانهها قابل قیاس است. هرچند توجه کنید که این عیب به حساب نمیآید (برعکس، به گونهی فاخری از ادبیات اشاره دارد) و صرفاً به ذهنیت فکری نویسنده باز میگردد و به تعریف کلیای که ما از کلمهی حماسه داریم.
دو سریال خاندان اژدها و حلقههای قدرت تقریباً همزمان با هم آغاز به پخش کردند و به دلیل اینکه آمازون دو اپیزود اول را نیز در یک روز منتشر کرد، پخش اپیزودهای همشماره، در طول یک هفته و تقریباً همزمان اتفاق میافتد و این در کنار تمام دلایل بیشماری که وجود دارد، بحث مقایسهی این دو اثر را گرمتر میکند. اما آیا مقایسهی این دو اثر درست است؟
پیش از اینکه به این سوال پاسخی داده شود، بهتر است که دو دلیل اصلی که مردم تمایل دارند که این دو اثر مورد مقایسه قرار بگیرند را در مورد کتابها بررسی کنیم.
۱- شباهت ژانریک - ژانر خیالپردازی حماسی (اپیک فانتزی- هایفانتزی) «یکی از زیرمجموعههای ژانر خیالپردازی است که در دنیاهای خیالی و موازی به کار برده میشود. خیالپردازی حماسی با کارهای ویلیام موریس، جرج مکدونالد و ادوارد پلانکت آغاز گردید و با نوشتههای جی. آر. آر. تالکین و سی اس لوئیس به اوج رسید. خیالپردازی حماسی به همراه ژانر شمشیر و جادوگری، تبدیل به متداولترین زیرسبکهای فانتزی شدهاند.»
از آنجایی که در تعریف ویکیپدیا بهطور مستقیم به تالکین و رابطهی او با این ژانر اشاره شده، ما به بررسی جایگاه مارتین میپردازیم. اینکه یکی از بزرگترین منابع الهام مارتین، کتابهای فانتزی تالکین است، بر کسی پوشیده نیست. مارتین به کرات به این حقیقت اشاره کرده، مثلاً در مورد مرگ ند استارک و مرگ شخصیتهای دیگرش که از مرگ گاندولف تأثیر گرفته است. بله، مارتین هم ژانر اپیک فانتزی را برای نوشتن انتخاب کرده، ژانری که سرشار از نبردهای باشکوه و اسرار جادویی است.
۲- دنیای خودشکل گرفته - با اینکه هر دو نویسنده منابع الهام بسیاری داشتند (چه از تاریخ و چه از دیگر آثار)، اما دنیایی که ساختهاند، سراسر خودشکل گرفته است و هر سوالی در مورد چیستی و چگونگی اجزای آنها مطرح کنید، پاسخی برایش در همان دنیا وجود دارد. اگر هم پاسخی نباشد، از جنس سوالات بیپاسخ جهان خودمان است.
اما چرا ما معتقدیم که مقایسهی این دو اثر نمیتواند درست باشد؟
درونمایهی اصلی کتابهای ارباب حلقهها، نبرد خیر و شر است؛ درحالیکه درونمایهی اصلی کتابهای مارتین، تقبیح جنگ است. در ارباب حلقهها ما با اسطوره طرف هستیم، در حالی که در دنیای مارتین، سیاست چیزی است که ما را درگیر قصه میکند. البته این بدان معنی نیست که دنیای تالکین خالی از ترفندهای سیاسی و دنیای مارتین نیز خالی از اسطوره باشد، ابداً اینطور نیست! اصلاً به همین خاطر است که این دو اثر با هم مقایسه میشوند. مقصود اصلی، هدف و پیشزمینهی ذهنی دو نویسنده است.
مارتین بارها در مصاحبههایش گفته که از جنگ بیزار است و این تنفر به اندازهای است که داستان زیبای عشق لیانا و ریگار را تبدیل به حماقتی ناشیانه میکند که باعث مرگ افراد بسیاری میشود. حتی نحوهی مطرح کردن این عشق نیز جالب است. اولین دادههای ما در مورد ریگار شخصی متجاوز است. او لیانا را ربوده و به او تجاوز کرده، در حالی که خودش همسر دیگری داشته و لیانا نیز نامزد مرد دیگری بوده است. کمکم ما متوجه میشویم که داستان چیز دیگری است. اما آیا توصیفی که ما در ابتدا شنیدیم، به واقعیت نزدیکتر نیست؟ و حقیقتاً ریگار انسان متجاوزی به حساب نمیآید؟ در زبان انگلیسی کلمهی rape سه معنی دارد و یکی از آنها an outrageous violation به معنی یک تخطی ظالمانه است. آیا جنگی که بهخاطر خودخواهی یک نفر آغاز شده و صدها نفر را به کام مرگ کشانده، یک تخطی ظالمانه، یک تجاوز، به حساب نمیآید؟ در کتابهای مارتین هیچگاه و تکرار میکنم هیچگاه، تقدسی به عشق داده نشده و هر بار به عشق رسیدیم، فاجعهای به همراه داشت. این است تفاوت بسیار روشن دنیای مارتین با دنیای تالکین. با اینکه دنیای مارتین یک دنیای فانتزی است، اما شما میتوانید آن را با دنیای خود مقایسه کنید، میتوانید شباهتهای زیادی با دنیای حقیقی پیدا کنید. چنین چیزی را نمیتوان در مورد دنیای تالکین احساس کرد. دلیل آن هم منبع الهام دیگر مارتین است، یعنی تاریخ!
تالکین در تمام آثارش به دنبال آفرینش و خلق یک مصنوع (فانتزی محض) بوده و تنها به اسطورههای تاریخی فرهنگهای دیگر علاقه نشان داده است، نه خود تاریخ. شما به راحتی میتوانید دنیای مارتین را، هم با تاریخ و هم با اسطوره مقایسه کنید؛ اما دنیای تالکین تنها با اسطورهها و افسانهها قابل قیاس است. هرچند توجه کنید که این عیب به حساب نمیآید (برعکس، به گونهی فاخری از ادبیات اشاره دارد) و صرفاً به ذهنیت فکری نویسنده باز میگردد و به تعریف کلیای که ما از کلمهی حماسه داریم.
👍2
به کجا میتوان فرار کرد؟
نگاهی به پول را بردار و فرار کن:
بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال ، مچپوینت جز بهترین آثارش جای داده است.
اگر نام اثر مذکور را در اینترنت جستجو کنید ژانر کمدی جنایی را برایش خواهید یافت. اما چه نوع از کمدی ؟ اینجاست که شاهکار تمام نشدنی آلن ارزش و اعتبار یک اثر هنری را بازتعریف میکند. پول را... معجون دلپذیری است از کمدیهجو، بزنبکوب، موقعیت ، رمانتیک و البته سیاه .
رویکردهجو آمیز چنان حضور پررنگ و تاثیرگذاری
در اثر داشته که میتوان آنرا بنوعی سمبل این مدل از کمدی دانست. سبک و روایت هردو از داکیودرام(از نوع تصنعیاش) تبعیت کرده و آشکارا میبایست به تمام جزییات ظاهری و باطنی پروتاگونیست(ویرجیل) و زیر و بمهای زندگیاش سرک بکشیم.
درسبک کارگردانی آشکارا با دوربینی روی دست ، زومهای پیاپی و حضور صدای راوی (مستندساز) طرفیم که گاها با افراد مختلف به گفتگو نشسته و گاها نیز کارکردش برای بیان رخدادهای ذهنی و عینی ویرجیل است. مواردی که کارکردی کاملا فرمیک داشته و به هیچ وجه از اثر بیرون نمیزنند.
حال این موضع که با هجو در آمیخته و آشکارا تمام موقعیتها و پیش فرضهای کاملا جدی را در فضایی شوخ و شنگ به نمایش میگذارد ، خود عامل مهمی است که مدام خنده را بر لب مخاطب مینشاند.
بعنوان مثال حضور والدین ویرجیل در میزانسن را به یادآورید که هجوی است بر تمام مصاحبه کنندگان در آثار مستند. برای شرمساری از داشتن چنین فرزند ناخلفی با ماسکهایی کمیک جلوی لنز دوربین حاضر گشته و مدام نیز بایکدیگر بگو مگو میکنند. تیپهایی متضاد که یکی موافق فرزند و دیگری مخالف تمام عیار بوده و همین تضاد عاملی است برای تنش کلامی و البته برخی افشاگریها در مورد سوژه! هجوی که هم به شناخت هرچه بیشتر مخاطب نسبت به ویرجیل کمک نموده و هم جنبه کمدی را غنیتر میکند.
هجو تنها خود را به عامل قبلی محدود نکرده و هنگامی که به گذشته رفته و زیست ویرجیل را عینا مشاهده میکنیم نیز پرررنگ است. پول را... هجوی است بر نمایش زیست یک تبهکار شناخته شده و بدنام. برخلاف تمام پیش فرضهای ذهنی و کلیشهها اینجا با پروتاگونیستی ابله ، دست و پا چلفتی ،بدشانس(با آن شوخی تکرار شونده درخشان از شکستن عینک که بنوعی بر حقارت و بدشانسی وی تاکید میکنند) طرفیم که مدام در زندگی گند زده و اصولا با واژه موفقیت بیگانه است! از همان سکانسهای ابتدایی تا نوجوانی و... او همواره شکست خورده و اصرار دیوانهوارش به این مدل زندگی کردن ، خود کششی در خور توجه ایجاد کرده که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. برخلاف آثار همنوع که از فرش به عرش رسیدن تبهکاران(با تاکید بر هوش و اراده مثال زدنی) را نظاره میکنیم اینجا فقط شکست است و معدود موفقیتها نیز کمرنگ و گذرا.
از سکانس سرقت از بانک با آن اشتباه نوشتاری و کلنجار رفتن با کارمندان بانک تا نقشه فرار و اجرایی کردنش(فرار انفرادی و تقابل با راننده تاکسیها جلوی درب زندان) تا تعقیب و گریز با پلیسها در دشت با پایی زنجیر شده(که سرعت پایین زندانیان و تعلل و حماقت پلیس کاملا مشهود است) تا نقشه قتل منشی اخاذ با آن ورود ماشین به خانه و عملیات احمقانه و... جملگی چنان با هجو در آمیختهاند که میتوان تک به تک شوخیهایش را حتی(بشکل مجزا از کل اثر) بارها تماشا کرد، بدون آنکه گذر زمان ذرهای از کیفیتشان کاسته باشند.
شوخیهایی که آشکارا با کشمکشهای بیرونی و ضربالاجلهای زمانی گره خوردهاند تا ردِپای بزنبکوب در روایت کلاسیک نیز بچشم آید.
ضمنا طبق آنچه در تعریف کمدی موقعیت میدانیم، عبارت است از قرارگیری سوژه در موقعیتهایی که عملا هیچ همخوانی و تناسبی با یکدیگر نداشته و این مهم خود کمدی آفرین است. از آنجا که دربخش قبل نیز اشاره کردیم قرار است روایتی ببینیم از ویرجیلی که تمام عمرش بازنده بوده و اساسا با موفقیت بیگانه است. پس بطور اتوماتیک واری بخش قابل توجهای از روایت ، کمدی موقعیت را پیش چشم مخاطب میگذارند. حضور ویرجیل بی استعداد در گروه موسیقی خیابانی با آوردن صندلی و تلاش مضحکش برای اجرا . یا حضورش در سالن بیلیارد برای کسب پول در حالی که از زدن یک ضربه دقیق نیز عاجز بوده به علاوه کسب شغلی در یک اداره و دروغگوییاش در رابطه کار با کامپیوتر و.... خود از این دست موقعیتها هستند که در کنار عنصر هجو به توفیق هرچه بیشتر اثر برای خنده گرفتن از مخاطب ، عمل میکنند.
نگاهی به پول را بردار و فرار کن:
بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال ، مچپوینت جز بهترین آثارش جای داده است.
اگر نام اثر مذکور را در اینترنت جستجو کنید ژانر کمدی جنایی را برایش خواهید یافت. اما چه نوع از کمدی ؟ اینجاست که شاهکار تمام نشدنی آلن ارزش و اعتبار یک اثر هنری را بازتعریف میکند. پول را... معجون دلپذیری است از کمدیهجو، بزنبکوب، موقعیت ، رمانتیک و البته سیاه .
رویکردهجو آمیز چنان حضور پررنگ و تاثیرگذاری
در اثر داشته که میتوان آنرا بنوعی سمبل این مدل از کمدی دانست. سبک و روایت هردو از داکیودرام(از نوع تصنعیاش) تبعیت کرده و آشکارا میبایست به تمام جزییات ظاهری و باطنی پروتاگونیست(ویرجیل) و زیر و بمهای زندگیاش سرک بکشیم.
درسبک کارگردانی آشکارا با دوربینی روی دست ، زومهای پیاپی و حضور صدای راوی (مستندساز) طرفیم که گاها با افراد مختلف به گفتگو نشسته و گاها نیز کارکردش برای بیان رخدادهای ذهنی و عینی ویرجیل است. مواردی که کارکردی کاملا فرمیک داشته و به هیچ وجه از اثر بیرون نمیزنند.
حال این موضع که با هجو در آمیخته و آشکارا تمام موقعیتها و پیش فرضهای کاملا جدی را در فضایی شوخ و شنگ به نمایش میگذارد ، خود عامل مهمی است که مدام خنده را بر لب مخاطب مینشاند.
بعنوان مثال حضور والدین ویرجیل در میزانسن را به یادآورید که هجوی است بر تمام مصاحبه کنندگان در آثار مستند. برای شرمساری از داشتن چنین فرزند ناخلفی با ماسکهایی کمیک جلوی لنز دوربین حاضر گشته و مدام نیز بایکدیگر بگو مگو میکنند. تیپهایی متضاد که یکی موافق فرزند و دیگری مخالف تمام عیار بوده و همین تضاد عاملی است برای تنش کلامی و البته برخی افشاگریها در مورد سوژه! هجوی که هم به شناخت هرچه بیشتر مخاطب نسبت به ویرجیل کمک نموده و هم جنبه کمدی را غنیتر میکند.
هجو تنها خود را به عامل قبلی محدود نکرده و هنگامی که به گذشته رفته و زیست ویرجیل را عینا مشاهده میکنیم نیز پرررنگ است. پول را... هجوی است بر نمایش زیست یک تبهکار شناخته شده و بدنام. برخلاف تمام پیش فرضهای ذهنی و کلیشهها اینجا با پروتاگونیستی ابله ، دست و پا چلفتی ،بدشانس(با آن شوخی تکرار شونده درخشان از شکستن عینک که بنوعی بر حقارت و بدشانسی وی تاکید میکنند) طرفیم که مدام در زندگی گند زده و اصولا با واژه موفقیت بیگانه است! از همان سکانسهای ابتدایی تا نوجوانی و... او همواره شکست خورده و اصرار دیوانهوارش به این مدل زندگی کردن ، خود کششی در خور توجه ایجاد کرده که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. برخلاف آثار همنوع که از فرش به عرش رسیدن تبهکاران(با تاکید بر هوش و اراده مثال زدنی) را نظاره میکنیم اینجا فقط شکست است و معدود موفقیتها نیز کمرنگ و گذرا.
از سکانس سرقت از بانک با آن اشتباه نوشتاری و کلنجار رفتن با کارمندان بانک تا نقشه فرار و اجرایی کردنش(فرار انفرادی و تقابل با راننده تاکسیها جلوی درب زندان) تا تعقیب و گریز با پلیسها در دشت با پایی زنجیر شده(که سرعت پایین زندانیان و تعلل و حماقت پلیس کاملا مشهود است) تا نقشه قتل منشی اخاذ با آن ورود ماشین به خانه و عملیات احمقانه و... جملگی چنان با هجو در آمیختهاند که میتوان تک به تک شوخیهایش را حتی(بشکل مجزا از کل اثر) بارها تماشا کرد، بدون آنکه گذر زمان ذرهای از کیفیتشان کاسته باشند.
شوخیهایی که آشکارا با کشمکشهای بیرونی و ضربالاجلهای زمانی گره خوردهاند تا ردِپای بزنبکوب در روایت کلاسیک نیز بچشم آید.
ضمنا طبق آنچه در تعریف کمدی موقعیت میدانیم، عبارت است از قرارگیری سوژه در موقعیتهایی که عملا هیچ همخوانی و تناسبی با یکدیگر نداشته و این مهم خود کمدی آفرین است. از آنجا که دربخش قبل نیز اشاره کردیم قرار است روایتی ببینیم از ویرجیلی که تمام عمرش بازنده بوده و اساسا با موفقیت بیگانه است. پس بطور اتوماتیک واری بخش قابل توجهای از روایت ، کمدی موقعیت را پیش چشم مخاطب میگذارند. حضور ویرجیل بی استعداد در گروه موسیقی خیابانی با آوردن صندلی و تلاش مضحکش برای اجرا . یا حضورش در سالن بیلیارد برای کسب پول در حالی که از زدن یک ضربه دقیق نیز عاجز بوده به علاوه کسب شغلی در یک اداره و دروغگوییاش در رابطه کار با کامپیوتر و.... خود از این دست موقعیتها هستند که در کنار عنصر هجو به توفیق هرچه بیشتر اثر برای خنده گرفتن از مخاطب ، عمل میکنند.
از آنجا که با یک داکیودرامِ تصنعی طرفیم پس پول را...صرفا شامل جنبه تبهکاری ویرجیل نبوده و میبایست روابط شخصیاش را نیز شاهد باشیم.اینجاست که اثر دیوانه آلن کمدی رمانتیک را نیز در دل خود جای میدهد. از لحظه مواجهه ناگهانی ابتدایی در پارک تا تلاش ویرجیل برای خودآرایی برای معشوق و قرار شام در رستوران تا زندگی زناشویی و... بخش رمانتیکش را تشکیل میدهند. رمانتیکی که آنهم چنان با کمدی و هجو گره خورده که فرم روایت خدشه دار نشود. بعنوان مثال قدم زدن ابتدایی در پارک را به یادآورید که چگونه در شرایط آب و هوایی نا ملایم و طوفانی شکل گرفته (برخلاف نمونههای مشابه که نورخورشید، صدای پرندگان و... به آرامش و لطافت صحنه کمک میکنند) و یا وصال این زوج به یکدیگر(پس از فرار ویرجیل و سایر زندانیان) که بعلت زنجیر بودن پاهایشان ، موجب شده تا زندانیان نیز از بگومگوهای زن و شوهری آگاه شوند و با دخالتها و خندههای گاه و بیگاه خود ، در یک رابطه زناشویی خلل ایجاد کنند. پس طبق آنچه فرم اثر طلب میکند در بخش رمانتیک نیز ،این کمدی است که سایه خود را گسترانده و چند لایه بودن آنرا تحکیم میکند.به واقع هیچ امری نمیتواند و نباید خارج از چارچوب کمدی رخ دهد.
میدانیم که اصولا نگاهِ ابزورد و پیش کشیدن مسائل خارج از عرف در اثری کمدی از پایههای اصلی کمدیسیاه به شمار میروند. عواملی که هردو در روایت پول را ... نقش داشته و جلوهای متفاوت بدان میبخشند. ویرجیل بازندهای تمام عیار است که گویی زمین و زمان با وی سرناسازگاری دارند. پدرش آشکارا از کتک زدنهای پیاپی در دوران کودکی (به منظور خداباوری!) پرده برمیدارد.مسئولین زندان واکسنی جدید که تا بحال روی هیچ انسانی آزمایش نشده را برروی وی آزمایش میکنند. عشقش مدام از او دور افتاده و حتی رشد فرزند را هم به درستی نمیبیند و درنهایت بشکل کاملا اتفاقی در خیابان بدست یکی از دوستان سابق(پلیس کنونی) دستگیر شده و مجازاتش برابر با ۸۰۰ سال زندان است!!
ویرجیل همچون دیگر پروتاگونیستهای آثار ماندگار آلن بنوعی دچار سرگشتگی و پوچی انسان مدرن است. شخصی که هرچه میزند به دربسته خورده و در چرخهای بیرحم و قدرتمند گرفتارگشته است. اگرچه ویرجیل برخلاف نمونههایی همچون منهتن، آنیهال و... فردی کمسواد و از قشر ضعیف جامعه است اما گویی دست سرنوشت تماما دویدن و نرسیدن را برایش مقدر ساخته و او هم نمیبایست کامروا گردد.
امتیاز: 9 از 10
@NaghdeFilmoserial
امیدسلیمی
#یادداشت
میدانیم که اصولا نگاهِ ابزورد و پیش کشیدن مسائل خارج از عرف در اثری کمدی از پایههای اصلی کمدیسیاه به شمار میروند. عواملی که هردو در روایت پول را ... نقش داشته و جلوهای متفاوت بدان میبخشند. ویرجیل بازندهای تمام عیار است که گویی زمین و زمان با وی سرناسازگاری دارند. پدرش آشکارا از کتک زدنهای پیاپی در دوران کودکی (به منظور خداباوری!) پرده برمیدارد.مسئولین زندان واکسنی جدید که تا بحال روی هیچ انسانی آزمایش نشده را برروی وی آزمایش میکنند. عشقش مدام از او دور افتاده و حتی رشد فرزند را هم به درستی نمیبیند و درنهایت بشکل کاملا اتفاقی در خیابان بدست یکی از دوستان سابق(پلیس کنونی) دستگیر شده و مجازاتش برابر با ۸۰۰ سال زندان است!!
ویرجیل همچون دیگر پروتاگونیستهای آثار ماندگار آلن بنوعی دچار سرگشتگی و پوچی انسان مدرن است. شخصی که هرچه میزند به دربسته خورده و در چرخهای بیرحم و قدرتمند گرفتارگشته است. اگرچه ویرجیل برخلاف نمونههایی همچون منهتن، آنیهال و... فردی کمسواد و از قشر ضعیف جامعه است اما گویی دست سرنوشت تماما دویدن و نرسیدن را برایش مقدر ساخته و او هم نمیبایست کامروا گردد.
امتیاز: 9 از 10
@NaghdeFilmoserial
امیدسلیمی
#یادداشت
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «به کجا میتوان فرار کرد؟ نگاهی به پول را بردار و فرار کن: بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال…»
#نقد_سریال
بررسی میزانسن فصل سوم قسمت پنجم
game of thrones
در آغاز شروع این نقد می خواستم سریال را از نظر فرمی هم بررسی کنم اما با توجه به طولانی بودن سریال چنین کاری ممکن نبود (مطلب بسیار طولانی می شد در حد یک کتاب ) برای همین این مطلب را به عنوان مثالی از بررسی فرمی سریال می نویسم.
در اپیزود گنجشک اعظم ،اپیزود سوم فصل پنجم game of thrones اپیزودی است که با میزانسن خود مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد، به نحوی که حسی از مکان وقوع اکشن ایجاد میکند که به حالتی به هدف اثر م گره می خورد. از طریق استفاده از دکوراسیون، لباس و نورپردازی و تا حدی از طریق نمادسازی آشکارتر از آن عناصر.
اپیزود گنجشک اعظم نام دارد زیرا اینجاست که با شخصیتی که جاناتان پرایس بازی میکند آشنا میشویم، اما به نظرم به همان اندازه درباره ازدواج است، وعدههای ظاهری آن، نداشتن عاملیت برای کسانی که به آنها پیشنهاد میشود. در پذیرش یا رد خود، تهدیدی را که وضعیت زناشویی برای تازه ازدواج کرده و کسانی که به تازگی با آنها متحد شده اند ایجاد می کند.
وقتی در قسمتی که توجه به داووس جلب می شود ، گوش دادن او بر معنای آن کلمات برای مخاطب تأکید می کند. و اهمیت آن کلمات، و بازتابی که آنها به تصویر میکشند، سپس با برشی به جان اسنو منتقل میشود، که با نمای از پایین قویتر نشان داده میشود تا او بتواند آن کلمات را به عمل تبدیل کند. در اینجا چیزی به سادگی با تغییر تمرکز بسیار معنادار و رسا می شود، چیزی که مشخصه سریال است.
آخرین صحنه ای که توجه من را به خود جلب کرد صحنه ای است که پیتر بیلیش (آیدن گیلن) با سانسا استارک (سوفی ترنر) روی لبه پرتگاه ایستاده، صورت او را با دستانش می گیرد و به او می گوید: عدالتی در دنیا وجود ندارد.مگر اینکه ما آن را ایجاد کنیم. شما خانواده خود را دوست داشتید: از آنها انتقام بگیرید. آنها شنل سیاه پوشیده اند، تپه پشت سر آنها سبز زمستانی است، باد بنری را در پایین سمت راست قاب می زند که نشان می دهد آنها در ماموریت رسمی هستند، شخصی سیاسی است. در اینجا، او به خانه قدیمی خود نگاه می کند و اگرچه همه چیز در ترس ها و شورش های او بر ضد تصوری است که اکنون از آینده اش وجود دارد و همانطور که لیتلفینگر در جلوی زمین لبخند می زند و می خواهد به راهش برود، ما سانسا را می بینیم که پشتش به او و به سمت او است. در حال اندیشیدن به سختی های سیاه گذشته و آینده اش، روی آن پرتگاه و زیر ابرهای کم ارتفاع و پرتلاطم. لیتلفینگر در حالی که آنها سوار می شوند، ماموریتش انجام شده و دوربین از خرابه های سیاه، سوخته و جنگ زده گذشته و آینده او باقی مانده است، لبخند می زند. اما همانطور که اسبهایی را که به سمت خرابههای وینترفل سوار میشوند نشان میدهد ، دوربین از کنار آنها عبور میکند تا روی دو نفر دیگر سوار بر اسب بنشیند، برین از تارث (گوندولین کریستی) و پادریک (دانیل پورتمن) و بدین ترتیب سرنوشت را به هم پیوند میدهند. از یکی به دیگری، پیوند دادن یک داستان به دیگری از طریق منظره ای که اکنون به اشتراک گذاشته شده است، و با در هم آمیختن آنها شاید کمی امید به بیننده می دهد که سانسا هنوز چیزی از آن نمی داند. همان طور که گفته ام سریال با دوربین داستان سرایی می کند.
@NaghdeFilmoSerial
بررسی میزانسن فصل سوم قسمت پنجم
game of thrones
در آغاز شروع این نقد می خواستم سریال را از نظر فرمی هم بررسی کنم اما با توجه به طولانی بودن سریال چنین کاری ممکن نبود (مطلب بسیار طولانی می شد در حد یک کتاب ) برای همین این مطلب را به عنوان مثالی از بررسی فرمی سریال می نویسم.
در اپیزود گنجشک اعظم ،اپیزود سوم فصل پنجم game of thrones اپیزودی است که با میزانسن خود مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد، به نحوی که حسی از مکان وقوع اکشن ایجاد میکند که به حالتی به هدف اثر م گره می خورد. از طریق استفاده از دکوراسیون، لباس و نورپردازی و تا حدی از طریق نمادسازی آشکارتر از آن عناصر.
اپیزود گنجشک اعظم نام دارد زیرا اینجاست که با شخصیتی که جاناتان پرایس بازی میکند آشنا میشویم، اما به نظرم به همان اندازه درباره ازدواج است، وعدههای ظاهری آن، نداشتن عاملیت برای کسانی که به آنها پیشنهاد میشود. در پذیرش یا رد خود، تهدیدی را که وضعیت زناشویی برای تازه ازدواج کرده و کسانی که به تازگی با آنها متحد شده اند ایجاد می کند.
وقتی در قسمتی که توجه به داووس جلب می شود ، گوش دادن او بر معنای آن کلمات برای مخاطب تأکید می کند. و اهمیت آن کلمات، و بازتابی که آنها به تصویر میکشند، سپس با برشی به جان اسنو منتقل میشود، که با نمای از پایین قویتر نشان داده میشود تا او بتواند آن کلمات را به عمل تبدیل کند. در اینجا چیزی به سادگی با تغییر تمرکز بسیار معنادار و رسا می شود، چیزی که مشخصه سریال است.
آخرین صحنه ای که توجه من را به خود جلب کرد صحنه ای است که پیتر بیلیش (آیدن گیلن) با سانسا استارک (سوفی ترنر) روی لبه پرتگاه ایستاده، صورت او را با دستانش می گیرد و به او می گوید: عدالتی در دنیا وجود ندارد.مگر اینکه ما آن را ایجاد کنیم. شما خانواده خود را دوست داشتید: از آنها انتقام بگیرید. آنها شنل سیاه پوشیده اند، تپه پشت سر آنها سبز زمستانی است، باد بنری را در پایین سمت راست قاب می زند که نشان می دهد آنها در ماموریت رسمی هستند، شخصی سیاسی است. در اینجا، او به خانه قدیمی خود نگاه می کند و اگرچه همه چیز در ترس ها و شورش های او بر ضد تصوری است که اکنون از آینده اش وجود دارد و همانطور که لیتلفینگر در جلوی زمین لبخند می زند و می خواهد به راهش برود، ما سانسا را می بینیم که پشتش به او و به سمت او است. در حال اندیشیدن به سختی های سیاه گذشته و آینده اش، روی آن پرتگاه و زیر ابرهای کم ارتفاع و پرتلاطم. لیتلفینگر در حالی که آنها سوار می شوند، ماموریتش انجام شده و دوربین از خرابه های سیاه، سوخته و جنگ زده گذشته و آینده او باقی مانده است، لبخند می زند. اما همانطور که اسبهایی را که به سمت خرابههای وینترفل سوار میشوند نشان میدهد ، دوربین از کنار آنها عبور میکند تا روی دو نفر دیگر سوار بر اسب بنشیند، برین از تارث (گوندولین کریستی) و پادریک (دانیل پورتمن) و بدین ترتیب سرنوشت را به هم پیوند میدهند. از یکی به دیگری، پیوند دادن یک داستان به دیگری از طریق منظره ای که اکنون به اشتراک گذاشته شده است، و با در هم آمیختن آنها شاید کمی امید به بیننده می دهد که سانسا هنوز چیزی از آن نمی داند. همان طور که گفته ام سریال با دوربین داستان سرایی می کند.
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_سریال
#اسپویل
بیست و پنج اپیزود برتر سریال
game of thrones
به انتخاب IGN
۲۵ یک شوالیه از هفت پادشاهی
آخرین اپیزود خوب سریال و تنها اپیزود خوب فصل هشتم. شوالیه هفت پادشاهی بر ساعت های پایانی قبل از حمله پادشاه شب به وینترفل تمرکز داشت و هر شخصیت باید با آنچه ممکن است باشد کنار بیاید. در آخرین لحظات زنده بودن آریا تصمیم گرفت جندری را به عنوان یک معشوق بپذیرد، تورموند تمام تلاش خود را کرد تا برین را جلب کند و تیریون ترجیح داد نوشیدنی بنوشد و به حماسه طولانی بران شکسته گوش دهد. در پر ارزش ترین صحنه فصل، جیمی به برین لقب شوالیه داد و به او هدیه داد. این یک اپیزود آرامش قبل از طوفان بود که با لطف، طنز و احساس اجرا شد.
۲۴ زمستان در راه است
آغاز داستان برای ما بینندگان. زمستان می آید ،ما را به وستروس دعوت کرد، زمانی که گرگ های وحشتناک همه توله سگ بودند و بچه های استارک... خب، آنها هم توله سگ بودند. سرپرست شمال، ند استارک، موافقت کرد که به دوست قدیمی خود، پادشاه رابرت، در پایتخت کمک کند تا بتواند مخفیانه مرگ مربی دوران کودکی خود را بررسی کند. در تمام این مدت، در آن سوی دریا، دنریس تارگرین جوان توسط برادر بزرگترش به یک بربر فروخته شد که معتقد بود او فرمانروای قانونی هفت پادشاهی است. شگفت انگیز است که، حتی با وجود تمام اطلاعاتی که در زمستان در راه است به ما پرتاب شد، باز هم فقط یک قله کوچک به این دنیای شیطانی و شگفت انگیز بود.
۲۳ خدایان قدیمی و جدید
این افتتاحیه تماشایی فصل ۲ ما را با اژدهای دنریس، وحشی ها و ایگریت آشنا کرد و باعث شد شاهد سقوط وینترفل به دست تئون گریجوی باشیم. با این حال، آنچه خدایان قدیم و جدید احتمالاً بیشتر به خاطر آن شناخته شده است، این است که تیریون به دنبال شورش در خیابانهای کینگز لندینگ، سیلی عاشقانهاش را به چهره جافری میزد (یک بار دیگر) و آریا برای پوشاندن جاسوسیاش تلاش میکند. در هارنهال با درخواست از جاکان برای ضربه زدن به سر موری لورچ. و آن صحنه های بین آریا و تایوین هنوز هم از بهترین لحظات کل نمایش هستند.
۲۲ رقص اژدها
در این اپیزود از فصل پنجم عذاب سوزناکی که بزرگترین اژدهای دنریس، دروگون، بر روی مهاجمان دنریس، پسران هارپی در میدان نبرد میرین گشوده شد، و شعله های ظالمانه ای که استنیس دختر نازنین خود، شیرین را به آن محکوم کرد تا پروردگار نور برکت دهد. ارتش او در تلاش برای فتح شمال. این یک حرکت سرد بود، حتی با توجه به معیارهای معمول بازی تاج و تخت برای رفتار خشنش، و حرکتی که در نهایت باعث حذف استنیس خواهد شد.
21 Kissed by Fire
در بوسیده شده توسط آتش اتفاقات بسیار مهم و متعالی در حوض های آب گرم رخ داد. نه تنها جان اسنو و ایگریت رابطه تازه شکل گرفته ی خود را در یک غار داغ به پایان رساندند، بلکه جیمی روح خود را در مقابل براین آشکار کرد و به دلایل واقعی کشتن پادشاه ایریس، مردی که سوگند مقدسی برای محافظت از او قسم خورده بود، اعتراف کرد. در جای دیگر، در این قسمت سنگین وزن، سگ شکاری در برابر شمشیر شعله ور بریک دونداریون قرار گرفت، که منجر به مرگ چندمین بار لرد بریک شد، و باعث شد توروس یک ترفند رستاخیز پروردگار نور را به نمایش بگذارد... که در فصل ششم بسیار مفید خواهد بود.
۲۰ رحمت مادر
در پایان شلوغ و نسبتاً وحشیانه فصل ۵، سرسی مجبور به تحمل آزار و تحقیر توسط شهروندان ناراضی خود شد، در حالی که آریا، در خارج از کشور، به لطف برخی از ترفندهایی که آموخت، یک نام دیگر را از لیست خود پاک کرد ، مرین ترانت. در زمان انتشار تیتراژ پایانی، بیشتر مردم در مورد آن صحبت می کردند... آنها جان اسنو را کشتند! نمایشی که به ظاهر هر عمل شنیع را زیر آفتاب انجام داده بود تا هواداران را به گریه بیاندازد، کار غیرقابل تصوری را انجام داده بود. یکی از معدود شخصیتهای حیاتی برای پایان بازی را که باقی مانده بود به قتل رساند.
19 Valar Morghulis
فینال فوقالعاده فصل دوم،
Valar Morghulis
یک تغییر اولیه بازی بود زیرا هم آریا و هم جان اسنو گامهای بزرگی را به سوی آیندههای ناشناخته برداشتند. به جوانترین دختر استارک توسط قاتل هزار چهره ،جاکان هگار یک سکه مرموز داده بود و یک قیمومیت وحشتناک در براووس ارائه کرد در حالی که جان مجبور شد یکی از اعضای نگهبان شب را بکشد تا وانمود کند که فرار کرده و به وحشی ها پیوسته است. نویسندگی درخشان و صحنه آخر شوم با ارتش متجاوز از مردگان به ادامه قسمت نهم یعنی فصل دوم بلک واتر کمک کرد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
بیست و پنج اپیزود برتر سریال
game of thrones
به انتخاب IGN
۲۵ یک شوالیه از هفت پادشاهی
آخرین اپیزود خوب سریال و تنها اپیزود خوب فصل هشتم. شوالیه هفت پادشاهی بر ساعت های پایانی قبل از حمله پادشاه شب به وینترفل تمرکز داشت و هر شخصیت باید با آنچه ممکن است باشد کنار بیاید. در آخرین لحظات زنده بودن آریا تصمیم گرفت جندری را به عنوان یک معشوق بپذیرد، تورموند تمام تلاش خود را کرد تا برین را جلب کند و تیریون ترجیح داد نوشیدنی بنوشد و به حماسه طولانی بران شکسته گوش دهد. در پر ارزش ترین صحنه فصل، جیمی به برین لقب شوالیه داد و به او هدیه داد. این یک اپیزود آرامش قبل از طوفان بود که با لطف، طنز و احساس اجرا شد.
۲۴ زمستان در راه است
آغاز داستان برای ما بینندگان. زمستان می آید ،ما را به وستروس دعوت کرد، زمانی که گرگ های وحشتناک همه توله سگ بودند و بچه های استارک... خب، آنها هم توله سگ بودند. سرپرست شمال، ند استارک، موافقت کرد که به دوست قدیمی خود، پادشاه رابرت، در پایتخت کمک کند تا بتواند مخفیانه مرگ مربی دوران کودکی خود را بررسی کند. در تمام این مدت، در آن سوی دریا، دنریس تارگرین جوان توسط برادر بزرگترش به یک بربر فروخته شد که معتقد بود او فرمانروای قانونی هفت پادشاهی است. شگفت انگیز است که، حتی با وجود تمام اطلاعاتی که در زمستان در راه است به ما پرتاب شد، باز هم فقط یک قله کوچک به این دنیای شیطانی و شگفت انگیز بود.
۲۳ خدایان قدیمی و جدید
این افتتاحیه تماشایی فصل ۲ ما را با اژدهای دنریس، وحشی ها و ایگریت آشنا کرد و باعث شد شاهد سقوط وینترفل به دست تئون گریجوی باشیم. با این حال، آنچه خدایان قدیم و جدید احتمالاً بیشتر به خاطر آن شناخته شده است، این است که تیریون به دنبال شورش در خیابانهای کینگز لندینگ، سیلی عاشقانهاش را به چهره جافری میزد (یک بار دیگر) و آریا برای پوشاندن جاسوسیاش تلاش میکند. در هارنهال با درخواست از جاکان برای ضربه زدن به سر موری لورچ. و آن صحنه های بین آریا و تایوین هنوز هم از بهترین لحظات کل نمایش هستند.
۲۲ رقص اژدها
در این اپیزود از فصل پنجم عذاب سوزناکی که بزرگترین اژدهای دنریس، دروگون، بر روی مهاجمان دنریس، پسران هارپی در میدان نبرد میرین گشوده شد، و شعله های ظالمانه ای که استنیس دختر نازنین خود، شیرین را به آن محکوم کرد تا پروردگار نور برکت دهد. ارتش او در تلاش برای فتح شمال. این یک حرکت سرد بود، حتی با توجه به معیارهای معمول بازی تاج و تخت برای رفتار خشنش، و حرکتی که در نهایت باعث حذف استنیس خواهد شد.
21 Kissed by Fire
در بوسیده شده توسط آتش اتفاقات بسیار مهم و متعالی در حوض های آب گرم رخ داد. نه تنها جان اسنو و ایگریت رابطه تازه شکل گرفته ی خود را در یک غار داغ به پایان رساندند، بلکه جیمی روح خود را در مقابل براین آشکار کرد و به دلایل واقعی کشتن پادشاه ایریس، مردی که سوگند مقدسی برای محافظت از او قسم خورده بود، اعتراف کرد. در جای دیگر، در این قسمت سنگین وزن، سگ شکاری در برابر شمشیر شعله ور بریک دونداریون قرار گرفت، که منجر به مرگ چندمین بار لرد بریک شد، و باعث شد توروس یک ترفند رستاخیز پروردگار نور را به نمایش بگذارد... که در فصل ششم بسیار مفید خواهد بود.
۲۰ رحمت مادر
در پایان شلوغ و نسبتاً وحشیانه فصل ۵، سرسی مجبور به تحمل آزار و تحقیر توسط شهروندان ناراضی خود شد، در حالی که آریا، در خارج از کشور، به لطف برخی از ترفندهایی که آموخت، یک نام دیگر را از لیست خود پاک کرد ، مرین ترانت. در زمان انتشار تیتراژ پایانی، بیشتر مردم در مورد آن صحبت می کردند... آنها جان اسنو را کشتند! نمایشی که به ظاهر هر عمل شنیع را زیر آفتاب انجام داده بود تا هواداران را به گریه بیاندازد، کار غیرقابل تصوری را انجام داده بود. یکی از معدود شخصیتهای حیاتی برای پایان بازی را که باقی مانده بود به قتل رساند.
19 Valar Morghulis
فینال فوقالعاده فصل دوم،
Valar Morghulis
یک تغییر اولیه بازی بود زیرا هم آریا و هم جان اسنو گامهای بزرگی را به سوی آیندههای ناشناخته برداشتند. به جوانترین دختر استارک توسط قاتل هزار چهره ،جاکان هگار یک سکه مرموز داده بود و یک قیمومیت وحشتناک در براووس ارائه کرد در حالی که جان مجبور شد یکی از اعضای نگهبان شب را بکشد تا وانمود کند که فرار کرده و به وحشی ها پیوسته است. نویسندگی درخشان و صحنه آخر شوم با ارتش متجاوز از مردگان به ادامه قسمت نهم یعنی فصل دوم بلک واتر کمک کرد.
@NaghdeFilmoSerial
۱۸ برنده میشی یا میمیری
این بخش محوری از فصل اول، به دلایل زیادی به یاد ماندنی است . اولین حضور تایوین لنیستر، دنریس که از اولین تلاش ترور خود جان سالم به در برد، جان اسنو عهد نگهبانی شبانه خود را می پذیرد ، اما بیشتر به عنوان کشف نهایی ند استارک قابل توجه است. ند که سرسخت نجیب و واقعی بود، ویژگی که برای بقا در وستروس مناسب نبود، به سرسی این فرصت را داد فرار کند. متأسفانه، در حالی که پادشاه رابرت از یک جراحت شکار آسیب دید و کشته شد، سرسی از فرصت سخاوتمندانه ند استفاده کرد تا ند را خائن نشان دهد و برای تاجگذاری شاهزاده جافری برنامه ریزی کند. همه ما هنوز چاقوی لیتل فینگر به گردن ند را به یاد داریم. من به شما هشدار دادم که به من اعتماد نکنید.
۱۷ خرس و دوشیزه
در اپیزود نادری از بازی تاج و تخت که هیچ مرگی در آن وجود نداشت ،چه روی صفحه و چه خارج از آن خرس و دوشیزه آخرین بازی شگفتانگیز قوس رستگاری فصل سوم جیمی لنیستر را به نمایش گذاشت، در حالی که او به گودال جنگی در هارنهال پرید تا برین از تارث را از دست یک خرس عصبانی نجات دهد. در جای دیگر، در این اپیزود به کارگردانی میشل مک لارن، تئون پس از دست دادن مهم ترین دارایی خود (آلت تناسلیش)به اوج شکنجه فیزیکی خود توسط رمزی بولتون رسید.
۱۶ صعود
به عنوان اپیزودی که کمی آهسته شروع شد، اما سپس به اوج خروشان رسید، صعود شامل مهمانی تورموند و ایگریت بود که فقط با دست، قلاب و میخ از دیوار بالا میرفتند و به بوسه نمادین جان و ایگریت رسید . همه وستروس در ادامه ی این فصل به مانورهای دستکاری از طریق ازدواج می پردازد، زیرا تایوین و لیدی اولنا در مورد عروسی بین سانسا و تیریون مذاکره کردند و راب استارک مجبور شد از نقض عهد خود برای ازدواج با یکی از دختران والدر فری پاک شود.
۱۵ آتش و خون
علیرغم دنبال کردن یکی از بزرگترین و تکاندهندهترین قسمتهای بازی تاج و تخت، پایان فصل اول، آتش و خون، همچنان با استفاده از تصویر نمادین دنریس برهنهای که از یک تشییع جنازه عظیم بیرون میآید، توانست راه خود را به روان همه باز کند. دنریس با یک بچه اژدهای تازه بیرون آمده روی شانه اش. علیرغم اینکه کالیسی مجبور شد شوهرش، کال دروگو را از بدبختی نفرین شده اش خلاص کند، پس از یک حرکت جادویی و معجزه آسا رسماً به مادر اژدها تبدیل شد. در همین حال، خانواده استارک که در سراسر قلمرو پراکنده شده بودند، همگی از اعدام ند مطلع شدند و به طرق مختلف با این تراژدی برخورد کردند.
۱۴ نگهبانان روی دیوار
اپیزود نبرد بزرگ فصل ۴، دیده بانان روی دیوار، ممکن است عظمت منحصر به فرد نبرد فصل دوم یعنی بلک واتر را به خوبی القا نکرده باشد، اما همچنان که جان اسنو آنچه را که باقی مانده بود جمع آوری می کند، ضربه بزرگی (و بودجه تولید هنگفت) داشت. نیروهای قلعه ی سیاه در برابر لشکرکشی کامل ارتش وحشی ها به رهبری منس ریدر. بسیاری از آنها، از جمله عشق ستارهدار مو آتشین جان، ایگریت، در یک مبارزه وحشیانه که شامل غولها، آدمخواران و تیغههای آونگی که به اندازه دیوار بود، کشته شدند. این یک ساعت کامل از قهرمانی های ضعیف و شیرین کاری های دیدنی بود.
۱۳ شیر و رز
بعد از چهار فصل، بازی تاج و تخت بالاخره یک جشن عروسی به ما داد که بتوانیم از آن خوشحال باشیم. شاه جافری که تا آخرش رو اعصاب بود ، در حالی که مشغول یکی از سرگرمیهای مورد علاقهاش بود: عذاب دادن تیریون، خفه شد. جوان و بی رحم در حالی که گلویش را گرفته بود، در عذاب جان باخت. جورج آر آر مارتین نمی توانست بهتر از این برنامه ریزی کند. خب، او از زمانی که اپیزود را نوشته است، او به روشهای بیشتری انجام داده است. بله، نویسندهای که قهرمانان زیادی را از ما ربوده بود، سرانجام یکی از بدترین شخصیتهای شرور نمایش را از روی نقشه پاک کرد، و با شکوه بود.
۱۲ و اکنون نگهبانی او به پایان رسیده است
جیمی مجبور شد دست بریده اش را دور گردنش ببندد، مارجری شروع به اغوای جافری کر، تئون توسط رمزی فریب خورد و فکر کرد که دارد فرار می کند، و لرد فرمانده مورمونت ، فرمانده نگهبانان شب در طی یک شورش وحشتناک کشته شد. در قلعه ی کرستر همه اینها و دنریس با ارتشی متشکل از هشت هزار سرباز آنسالید پس از اینکه اژدهاهایش را بر روی اربابان برده آستاپور آتش گشودند و زمین سوخته و اجساد جزغاله شده را در پی او باقی گذاشت، راه افتاد.
@NaghdeFilmoSerial
این بخش محوری از فصل اول، به دلایل زیادی به یاد ماندنی است . اولین حضور تایوین لنیستر، دنریس که از اولین تلاش ترور خود جان سالم به در برد، جان اسنو عهد نگهبانی شبانه خود را می پذیرد ، اما بیشتر به عنوان کشف نهایی ند استارک قابل توجه است. ند که سرسخت نجیب و واقعی بود، ویژگی که برای بقا در وستروس مناسب نبود، به سرسی این فرصت را داد فرار کند. متأسفانه، در حالی که پادشاه رابرت از یک جراحت شکار آسیب دید و کشته شد، سرسی از فرصت سخاوتمندانه ند استفاده کرد تا ند را خائن نشان دهد و برای تاجگذاری شاهزاده جافری برنامه ریزی کند. همه ما هنوز چاقوی لیتل فینگر به گردن ند را به یاد داریم. من به شما هشدار دادم که به من اعتماد نکنید.
۱۷ خرس و دوشیزه
در اپیزود نادری از بازی تاج و تخت که هیچ مرگی در آن وجود نداشت ،چه روی صفحه و چه خارج از آن خرس و دوشیزه آخرین بازی شگفتانگیز قوس رستگاری فصل سوم جیمی لنیستر را به نمایش گذاشت، در حالی که او به گودال جنگی در هارنهال پرید تا برین از تارث را از دست یک خرس عصبانی نجات دهد. در جای دیگر، در این اپیزود به کارگردانی میشل مک لارن، تئون پس از دست دادن مهم ترین دارایی خود (آلت تناسلیش)به اوج شکنجه فیزیکی خود توسط رمزی بولتون رسید.
۱۶ صعود
به عنوان اپیزودی که کمی آهسته شروع شد، اما سپس به اوج خروشان رسید، صعود شامل مهمانی تورموند و ایگریت بود که فقط با دست، قلاب و میخ از دیوار بالا میرفتند و به بوسه نمادین جان و ایگریت رسید . همه وستروس در ادامه ی این فصل به مانورهای دستکاری از طریق ازدواج می پردازد، زیرا تایوین و لیدی اولنا در مورد عروسی بین سانسا و تیریون مذاکره کردند و راب استارک مجبور شد از نقض عهد خود برای ازدواج با یکی از دختران والدر فری پاک شود.
۱۵ آتش و خون
علیرغم دنبال کردن یکی از بزرگترین و تکاندهندهترین قسمتهای بازی تاج و تخت، پایان فصل اول، آتش و خون، همچنان با استفاده از تصویر نمادین دنریس برهنهای که از یک تشییع جنازه عظیم بیرون میآید، توانست راه خود را به روان همه باز کند. دنریس با یک بچه اژدهای تازه بیرون آمده روی شانه اش. علیرغم اینکه کالیسی مجبور شد شوهرش، کال دروگو را از بدبختی نفرین شده اش خلاص کند، پس از یک حرکت جادویی و معجزه آسا رسماً به مادر اژدها تبدیل شد. در همین حال، خانواده استارک که در سراسر قلمرو پراکنده شده بودند، همگی از اعدام ند مطلع شدند و به طرق مختلف با این تراژدی برخورد کردند.
۱۴ نگهبانان روی دیوار
اپیزود نبرد بزرگ فصل ۴، دیده بانان روی دیوار، ممکن است عظمت منحصر به فرد نبرد فصل دوم یعنی بلک واتر را به خوبی القا نکرده باشد، اما همچنان که جان اسنو آنچه را که باقی مانده بود جمع آوری می کند، ضربه بزرگی (و بودجه تولید هنگفت) داشت. نیروهای قلعه ی سیاه در برابر لشکرکشی کامل ارتش وحشی ها به رهبری منس ریدر. بسیاری از آنها، از جمله عشق ستارهدار مو آتشین جان، ایگریت، در یک مبارزه وحشیانه که شامل غولها، آدمخواران و تیغههای آونگی که به اندازه دیوار بود، کشته شدند. این یک ساعت کامل از قهرمانی های ضعیف و شیرین کاری های دیدنی بود.
۱۳ شیر و رز
بعد از چهار فصل، بازی تاج و تخت بالاخره یک جشن عروسی به ما داد که بتوانیم از آن خوشحال باشیم. شاه جافری که تا آخرش رو اعصاب بود ، در حالی که مشغول یکی از سرگرمیهای مورد علاقهاش بود: عذاب دادن تیریون، خفه شد. جوان و بی رحم در حالی که گلویش را گرفته بود، در عذاب جان باخت. جورج آر آر مارتین نمی توانست بهتر از این برنامه ریزی کند. خب، او از زمانی که اپیزود را نوشته است، او به روشهای بیشتری انجام داده است. بله، نویسندهای که قهرمانان زیادی را از ما ربوده بود، سرانجام یکی از بدترین شخصیتهای شرور نمایش را از روی نقشه پاک کرد، و با شکوه بود.
۱۲ و اکنون نگهبانی او به پایان رسیده است
جیمی مجبور شد دست بریده اش را دور گردنش ببندد، مارجری شروع به اغوای جافری کر، تئون توسط رمزی فریب خورد و فکر کرد که دارد فرار می کند، و لرد فرمانده مورمونت ، فرمانده نگهبانان شب در طی یک شورش وحشتناک کشته شد. در قلعه ی کرستر همه اینها و دنریس با ارتشی متشکل از هشت هزار سرباز آنسالید پس از اینکه اژدهاهایش را بر روی اربابان برده آستاپور آتش گشودند و زمین سوخته و اجساد جزغاله شده را در پی او باقی گذاشت، راه افتاد.
@NaghdeFilmoSerial
۱۱ قوانین خدایان و انسانها
تیریون لنیستر در قوانین خدایان و انسانها محاکمه شد، به ناحق متهم به کشتار شد و شاهد بود که عزیزانش به او خیانت میکردند در حالی که خواهرش او را برای مرگ پسرش مقصر میدانست. ستاره ی سریال پیتر دینکلیج یکی از قویترین صحنههای سریال را در نقش تیریون به نمایش گذاشت و سالها نفرت فروخورده را به همه در دادگاه برانگیخت. سپس تیریون خواستار محاکمه از طریق نبرد خواهد شد و خوب بقیه چیزها. هیچ چیز برای لنیسترها مثل آینده نخواهد بود، زیرا آینده تیریون شامل تبعید و کار برای دشمن خواهد بود.
۱۰ درب
مرگ فداکارانه هودور در فصل ششم درب بهترین بازی تاج و تخت را به ما داد. نه تنها به عنوان یکی از مرگهای بزرگ و وحشتناک علامت تجاری سریال شناخته میشود، بلکه در را به روی دنیای کاملاً جدیدی از تغییر زمان باز کرد، و پاسخهایی در مورد منشأ گیجکننده هودور در فضای زمان ارائه کرد و در عین حال ما را به برخی از آنها راهنمایی کرد. از پیامدهای واقعی قدرت های سبز دیدن/جنگجویانه بران. جک بندر کارگردان کهنه کار این اپیزود، کارگردانی اولین فصل (آغاز داستان) بازی تاج و تخت را برعهده داشت و آن را با شدت کابوس وار القا کرد.
۹ کوه و افعی
در کوه و افعی، دنریس خیانت جورا را کشف کرد و در حالی که یک سانسا جدید ، یک لباس مشکی جدید پوشیده بود. اما چیزی که همه بیش از همه به یاد می ماند، فینال ۱۰ دقیقهای است که شامل نبرد اوبرین مارتل و گرگور «کوهستان» کلگان میشود... مبارزهای که تقریباً همانطور که بسیاری از بینندگان امیدوار بودند پیش رفت. چند ثانیه آخر که اوبرین گرفتار مونولوگ شد و بهای دردناکی را پرداخت. مدرکی که نشان می دهد اگر جورج آر آر مارتین «عروس شاهزاده خانم» را می نوشت احتمالاً کنت روگن اینیگو مونتویا را می کشت.
۸ بادهای زمستان
یکی از پر تعلیق ترین و بی رحمانه ترین سکانس های نمایش تا به امروز، بادهای زمستانی به طرز شگفت انگیزی یک خط داستانی دو فصلی را که شروع به کش دار شدن کرده بود، جبران کرد. سرسی با انتخاب خشونتی که دوست دارد انجام دهد، مقر پادشاهی را تقریباً از هر شخصیت اصلی (از جمله، آخرین فرزند باقی مانده اش) پاک کرد و با کیبورن به عنوان دستش به تخت آهنین صعود کرد. در همین حال، دنریس سرانجام به سمت وستروس حرکت کرد، با نیرویی بزرگتر از همیشه در حال حاضر تحت کنترل او. و علاوه بر آن، ثابت شد که آرک دو فصلی آریا در براووس واقعاً از طریق شکاف گلو، غرغر و مقداری پای به پایان رسیده است، زیرا او با کوله باری از حقه های جدید به وستروس بازگشت و کل خاندان فری را از بین برد. و پادشاه شدن جان اسنو یکی از بهترین و لذت بخش ترین لحظات کل سریال. در مجموع، یکی از بهترین فینال های فصلی که این سریال تا به حال به نمایش گذاشته است.
۷ نبرد حرامزاده ها
شامل گستردهترین و تاثیرگذارترین سکانسهای نبردهایی است که این مجموعه تا به حال انجام داده است و برخی از بهترین کارهای CGI که شامل اژدهاهایی است که بیرحمانه کشتیهای دشمن را به آتش میکشند و نبرد حرامزادهها جان اسنو و ارتش کمحجم وفادارانش را به نمایش می گذارد. و نبرد برای بازپس گیری وینترفل. این یک مبارزه عظیم و عاطفی تا پایان بود، زیرا سانسا با کمک هولناک لیتل فینگر، جان را نجات داد و سپس رمزی را به سگ های گرسنه خود غذا داد. با غلبه ی دنریس و جان بر دشمنانشان، این فصل شاید قاطع ترین پیروزی را برای قهرمانان سریال تا به امروز به ارمغان آورد.
6 The Children
استنیس و ارتشش برای نجات جان اسنو و نگهبان شب به دیوار رسیدند، دنریس اژدهایانش را به زنجیر بست و تیریون که توسط جیمی آزاد شده بود، مسیری انحرافی را طی کرد تا هم تایوین و هم شی را به قتل برساند.. اما این نبرد برین با سگ شکاری بود که به برتری این قسمت فصل چهارم کمک کرد و البته و امتناع سرد و بی صدا آریا برای رهایی سگ شکاری از بدبختی اش.
5 Baelor
در فصل یکم این اپیزود نقطه پرش برای نمایش بود که طبق قوانین داستانی معمولی اجرا نمی شد. در میان تحقیر تماشاگران پشت کشتن ند استارک از شان بین، طرحهای اولیه حماسهای وجود دارد که از نظر تراژدی دور ما حلقه میزند. سریال قبلاً عالی بود، اما این لحظه تکان دهنده ای بود که توپ بدبختی را در بر گرفت. در جای دیگر، راب به والدر فری عهد کرد تا بتواند پدرش را نجات دهد، تیریون با برون و شی یک بازی مشروب خوری انجام داد و دنریس ناخواسته فرزند متولد نشده خود را پس از جستجوی جادوی سیاه برای نجات کال دروگو در حال مرگ از دست داد.
@NaghdeFilmoSerial
تیریون لنیستر در قوانین خدایان و انسانها محاکمه شد، به ناحق متهم به کشتار شد و شاهد بود که عزیزانش به او خیانت میکردند در حالی که خواهرش او را برای مرگ پسرش مقصر میدانست. ستاره ی سریال پیتر دینکلیج یکی از قویترین صحنههای سریال را در نقش تیریون به نمایش گذاشت و سالها نفرت فروخورده را به همه در دادگاه برانگیخت. سپس تیریون خواستار محاکمه از طریق نبرد خواهد شد و خوب بقیه چیزها. هیچ چیز برای لنیسترها مثل آینده نخواهد بود، زیرا آینده تیریون شامل تبعید و کار برای دشمن خواهد بود.
۱۰ درب
مرگ فداکارانه هودور در فصل ششم درب بهترین بازی تاج و تخت را به ما داد. نه تنها به عنوان یکی از مرگهای بزرگ و وحشتناک علامت تجاری سریال شناخته میشود، بلکه در را به روی دنیای کاملاً جدیدی از تغییر زمان باز کرد، و پاسخهایی در مورد منشأ گیجکننده هودور در فضای زمان ارائه کرد و در عین حال ما را به برخی از آنها راهنمایی کرد. از پیامدهای واقعی قدرت های سبز دیدن/جنگجویانه بران. جک بندر کارگردان کهنه کار این اپیزود، کارگردانی اولین فصل (آغاز داستان) بازی تاج و تخت را برعهده داشت و آن را با شدت کابوس وار القا کرد.
۹ کوه و افعی
در کوه و افعی، دنریس خیانت جورا را کشف کرد و در حالی که یک سانسا جدید ، یک لباس مشکی جدید پوشیده بود. اما چیزی که همه بیش از همه به یاد می ماند، فینال ۱۰ دقیقهای است که شامل نبرد اوبرین مارتل و گرگور «کوهستان» کلگان میشود... مبارزهای که تقریباً همانطور که بسیاری از بینندگان امیدوار بودند پیش رفت. چند ثانیه آخر که اوبرین گرفتار مونولوگ شد و بهای دردناکی را پرداخت. مدرکی که نشان می دهد اگر جورج آر آر مارتین «عروس شاهزاده خانم» را می نوشت احتمالاً کنت روگن اینیگو مونتویا را می کشت.
۸ بادهای زمستان
یکی از پر تعلیق ترین و بی رحمانه ترین سکانس های نمایش تا به امروز، بادهای زمستانی به طرز شگفت انگیزی یک خط داستانی دو فصلی را که شروع به کش دار شدن کرده بود، جبران کرد. سرسی با انتخاب خشونتی که دوست دارد انجام دهد، مقر پادشاهی را تقریباً از هر شخصیت اصلی (از جمله، آخرین فرزند باقی مانده اش) پاک کرد و با کیبورن به عنوان دستش به تخت آهنین صعود کرد. در همین حال، دنریس سرانجام به سمت وستروس حرکت کرد، با نیرویی بزرگتر از همیشه در حال حاضر تحت کنترل او. و علاوه بر آن، ثابت شد که آرک دو فصلی آریا در براووس واقعاً از طریق شکاف گلو، غرغر و مقداری پای به پایان رسیده است، زیرا او با کوله باری از حقه های جدید به وستروس بازگشت و کل خاندان فری را از بین برد. و پادشاه شدن جان اسنو یکی از بهترین و لذت بخش ترین لحظات کل سریال. در مجموع، یکی از بهترین فینال های فصلی که این سریال تا به حال به نمایش گذاشته است.
۷ نبرد حرامزاده ها
شامل گستردهترین و تاثیرگذارترین سکانسهای نبردهایی است که این مجموعه تا به حال انجام داده است و برخی از بهترین کارهای CGI که شامل اژدهاهایی است که بیرحمانه کشتیهای دشمن را به آتش میکشند و نبرد حرامزادهها جان اسنو و ارتش کمحجم وفادارانش را به نمایش می گذارد. و نبرد برای بازپس گیری وینترفل. این یک مبارزه عظیم و عاطفی تا پایان بود، زیرا سانسا با کمک هولناک لیتل فینگر، جان را نجات داد و سپس رمزی را به سگ های گرسنه خود غذا داد. با غلبه ی دنریس و جان بر دشمنانشان، این فصل شاید قاطع ترین پیروزی را برای قهرمانان سریال تا به امروز به ارمغان آورد.
6 The Children
استنیس و ارتشش برای نجات جان اسنو و نگهبان شب به دیوار رسیدند، دنریس اژدهایانش را به زنجیر بست و تیریون که توسط جیمی آزاد شده بود، مسیری انحرافی را طی کرد تا هم تایوین و هم شی را به قتل برساند.. اما این نبرد برین با سگ شکاری بود که به برتری این قسمت فصل چهارم کمک کرد و البته و امتناع سرد و بی صدا آریا برای رهایی سگ شکاری از بدبختی اش.
5 Baelor
در فصل یکم این اپیزود نقطه پرش برای نمایش بود که طبق قوانین داستانی معمولی اجرا نمی شد. در میان تحقیر تماشاگران پشت کشتن ند استارک از شان بین، طرحهای اولیه حماسهای وجود دارد که از نظر تراژدی دور ما حلقه میزند. سریال قبلاً عالی بود، اما این لحظه تکان دهنده ای بود که توپ بدبختی را در بر گرفت. در جای دیگر، راب به والدر فری عهد کرد تا بتواند پدرش را نجات دهد، تیریون با برون و شی یک بازی مشروب خوری انجام داد و دنریس ناخواسته فرزند متولد نشده خود را پس از جستجوی جادوی سیاه برای نجات کال دروگو در حال مرگ از دست داد.
@NaghdeFilmoSerial
۴ بلک واتر
در فصل دوم، بسیاری برای ادعای تاج و تخت آهنین تلاش کردند در حالی که بسیاری از بینندگان به دنبال شخصی بودند که فکر می کردند قهرمان جدید سریال خواهد بود (حالا که ند بدون سر بود). آیا این راب است که لنیسترها را شکست می دهد و برای پدرش عدالت پیدا کند؟ خیر این تیریون بود که قیام میکرد و در قسمت حماسی و تأثیرگذار نبرد تمام کینگ لندینگ، «بلک واتر»، او نقشهای هوشمندانه خطرناک شامل آتشسوزی را به اجرا گذاشت تا کشتیهای استنیس را از بین ببرد. اما او کسی بود که پس از اینکه جافری دمش را جمع کرد و دوید، شهروندان را برای مبارزه برای شهرشان جمع کرد. قایق ها منفجر شدند، سگ شکاری با دیدن آتش گریخت و سرسی آماده شد تا خود و تامن را مسموم کند.
۳ غنائم جنگ
فصل هفت دقیقاً به عنوان بهترین فصل سریال در تاریخ باقی نخواهد ماند، اما غنایم جنگ به عنوان یکی از بهترین ها به یاد می ماند. از قسمت بازگشت آریا به وینترفل و مبارزه با برین گرفته تا جنگ لفظی جان با دنریس و آخرین سکانس ، نبرد فوقالعاده که در آن دنریس سوار بر اژدهایش به جنگ با نیروهای جیمی لنیستر میرود . این یک شاهکار شگفتانگیز از برخورد دنیاها بود. آنقدر خوب بود که تقریباً توانست انتخاب شماره یک ما را برای بهترین سکانس اکشن/نبردی سریال از سلطنت خلع کند و کاملاً به عنوان گوهر واقعی فصل هفتم سلطنت می کند.
2 The Rains of Castamere
عروسی سرخ به عنوان یکی از شیطانی ترین خون ریزی ها در تاریخ تلویزیون شناخته می شود. تماشاگران بارانهای کاستامر را با احساس پوچی ترک کردند و این دقیقاً هدف بود. نویسندگان/تهیه کنندگان دی بی وایس و دیوید بنیوف در همان ابتدای نمایش اشاره کردند که اگر سریال بتواند آنقدر طول بکشد که بتوانند عروسی سرخ را فیلمبرداری کنند، خوشحال خواهند شد، زیرا این لحظه در کتابها بود که آنها را مجبور به تصمیم گیری کرد. داستان باید به تلویزیون منتقل شود.
۱ هاردوم
راهی که فصل پنجم پیش می رفت ، فصل خوبی بود، اما نه بهترین بازی تاج و تخت که ارائه کرده بود . ما فکر نمی کنیم کسی انتظار داشته باشد که فصل پنجم اپیزودی به قدرت Hardhome ارائه دهد. میگوئل ساپوچنیک، کارگردان ، ۲۰ دقیقه پایانی هولناک و دیوانه کننده ای را به ما تحویل داد، زیرا پادشاه شب بهمنی واقعی از بردگان مرده وحشی را در آخرین انبار یخ زده وحشی منس ریدر رها کرد. وایت واکرها را با مدی وحشتناک به خط مقدم این سری رساند و کمک کرد جان اسنو به عنوان قهرمان نهایی سریال تثبیت شود، نه تنها ثابت کرد که او در تلاش خود برای متحد کردن جناح های دشمن درست بوده است، بلکه همانطور که در فصل چهار نشان داده شده است.،یک قهرمان آماده برای نبرد . این اپیزود آنتاگونیست اصلی و قهرمان اصلی سریال را مشخص کرد.
@NaghdeFilmoSerial
در فصل دوم، بسیاری برای ادعای تاج و تخت آهنین تلاش کردند در حالی که بسیاری از بینندگان به دنبال شخصی بودند که فکر می کردند قهرمان جدید سریال خواهد بود (حالا که ند بدون سر بود). آیا این راب است که لنیسترها را شکست می دهد و برای پدرش عدالت پیدا کند؟ خیر این تیریون بود که قیام میکرد و در قسمت حماسی و تأثیرگذار نبرد تمام کینگ لندینگ، «بلک واتر»، او نقشهای هوشمندانه خطرناک شامل آتشسوزی را به اجرا گذاشت تا کشتیهای استنیس را از بین ببرد. اما او کسی بود که پس از اینکه جافری دمش را جمع کرد و دوید، شهروندان را برای مبارزه برای شهرشان جمع کرد. قایق ها منفجر شدند، سگ شکاری با دیدن آتش گریخت و سرسی آماده شد تا خود و تامن را مسموم کند.
۳ غنائم جنگ
فصل هفت دقیقاً به عنوان بهترین فصل سریال در تاریخ باقی نخواهد ماند، اما غنایم جنگ به عنوان یکی از بهترین ها به یاد می ماند. از قسمت بازگشت آریا به وینترفل و مبارزه با برین گرفته تا جنگ لفظی جان با دنریس و آخرین سکانس ، نبرد فوقالعاده که در آن دنریس سوار بر اژدهایش به جنگ با نیروهای جیمی لنیستر میرود . این یک شاهکار شگفتانگیز از برخورد دنیاها بود. آنقدر خوب بود که تقریباً توانست انتخاب شماره یک ما را برای بهترین سکانس اکشن/نبردی سریال از سلطنت خلع کند و کاملاً به عنوان گوهر واقعی فصل هفتم سلطنت می کند.
2 The Rains of Castamere
عروسی سرخ به عنوان یکی از شیطانی ترین خون ریزی ها در تاریخ تلویزیون شناخته می شود. تماشاگران بارانهای کاستامر را با احساس پوچی ترک کردند و این دقیقاً هدف بود. نویسندگان/تهیه کنندگان دی بی وایس و دیوید بنیوف در همان ابتدای نمایش اشاره کردند که اگر سریال بتواند آنقدر طول بکشد که بتوانند عروسی سرخ را فیلمبرداری کنند، خوشحال خواهند شد، زیرا این لحظه در کتابها بود که آنها را مجبور به تصمیم گیری کرد. داستان باید به تلویزیون منتقل شود.
۱ هاردوم
راهی که فصل پنجم پیش می رفت ، فصل خوبی بود، اما نه بهترین بازی تاج و تخت که ارائه کرده بود . ما فکر نمی کنیم کسی انتظار داشته باشد که فصل پنجم اپیزودی به قدرت Hardhome ارائه دهد. میگوئل ساپوچنیک، کارگردان ، ۲۰ دقیقه پایانی هولناک و دیوانه کننده ای را به ما تحویل داد، زیرا پادشاه شب بهمنی واقعی از بردگان مرده وحشی را در آخرین انبار یخ زده وحشی منس ریدر رها کرد. وایت واکرها را با مدی وحشتناک به خط مقدم این سری رساند و کمک کرد جان اسنو به عنوان قهرمان نهایی سریال تثبیت شود، نه تنها ثابت کرد که او در تلاش خود برای متحد کردن جناح های دشمن درست بوده است، بلکه همانطور که در فصل چهار نشان داده شده است.،یک قهرمان آماده برای نبرد . این اپیزود آنتاگونیست اصلی و قهرمان اصلی سریال را مشخص کرد.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل
بررسی سریال game of thrones را با بررسی علت های اصلی شکست سریال در دو فصل پایانی به اتمام می رسانیم.
اولین دلیل که آشکار ترین دلیل هم هست فشرده کردن زمان سریال بود از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت در فصل پایانی ، حتی به گفته ی مارتین باید فصل های بیشتری ساخته میشد ، حداقل باید شاهد ۱۰ فصل ۱۰ قسمتی می بودیم.
دومین دلیل حذف بعضی از شخصیت ها بود که این هم باز به فشردگی سریال بر می گشت. منظور شخصیت های فرعی نیست ، بلکه شخصیت های مهمی مثل برادر دنریس .
در کتاب ها شخصیتی وجود دارد به اسم یانگ گریف ، در ظاهر او بردار دنریس است که کشته نشده ، این شخصیت بسیار کلیدی و مهم است.
اگر این شخصیت از سریال حذف نمی شد هنگام ورود دنریس به هفت پادشاهی ما شاهد ۴ جناه بودیم :
شمال ، ایری و سرزمین رودخانه به رهبری جان اسنو (ایگان تارگرین) ، نیرو هایی که همراه دنریس بودند ، مقر پادشاه و سرزمین های غربی به رهبری سرسی ، ریچ و دورن به رهبری یانگ گریف .
این گونه تعادل در قدرت بود و سریال مجبور نبود به روش های احمقانه ای مثل زامبی دزدی (که منجر به کشته شدن یکی از اژادر دنریس شد) و یا مشاوره های احمقانه ی تریون و مشاوران دنریس ، قدرت دنریس را کاهش دهد . این زامبی دزدی احمقانه اولین قسمت مزخرف سریال را رقم زد.
دومین مسئله نپرداختن درست به بعضی از شخصیت ها بود ، برای مثال یورون گریجوی ، او در کتاب های شخصیتی بسی ترسناک است ، شخصیتی که در سریال دیدم در برابر او دلقکی بیش نبود (تازه خیلی ها از دیدن این شخصیت کیف می کردند و فکر می کردند آخر گنگه) . یورون اصلی به والاریا سفر کرده و زرهی از آنجا با خود آورده، به جادو مسلط است و شیپوری در اختیار دارد که می تواند اژدها های دنریس را رام کند (این همان وسیله ای است که باید تعادل را به سریال میداد و تهدیدی می شد برای دنریس). وی به دیوار سفر می کند و دیوار را فرو می ریزد.
همین عمل نیاز به آن قسمت مسخره ی زامبی دزدی را رفع می کند (شاه شب دیگر نیازی به گرفتن اژدها برای گذر از دیوار ندارد) ، یورون شخصیتی شرور در حد شاه شب است ، نه دلقکی که در سریال دیدیم.
مسئله ی دیگر پشت کردن به اصل سریال بود. برای مثل قهرمان کل مجموعه یعنی جان اسنو : فردی که قرار بود پادشاه شب را شکست دهد ولی سازندگان چون آریا بسیار محبوب شده بود او را قاتل شاه شب کردند تا به مخاطب رو دست بزنند و سریال را به روش مارولی خفن کنند.
و همچنین آنتاگونیست اصلی سریال یعنی شاه شب را در یک اپیزود که واقعا از منظر کارگردانی فاجعه بود کشتند و سرسی را آنتاگونیست اصلی کردند در حالی که در حدش نبود ، همچنین این جابه جایی منجر به این شد که دنریس و آن دیوانگیش که باید جز ۳ قسمت ماندگار و تکان دهنده ی سریال می شد خراب شود ، اگر پیروزی بر شاه شب به آخر سریال واگذار می شد دنریس این گونه می توانست با کمک کردن به نابودی شاه شب دنیا را نجات دهد و عمل شنیع خود کینگز لندینگ را جبران کند.
از عاقبت جان اسنو و نمایش مسخره ی انتخاب پادشاه هم بگذریم.
اسم اپیزود آخر هم تخت آهنین بود ، ظاهرا سازندگان مفهوم اثر مارتین را بد برداشت کرده اند. آغاز سریال را به یاد بیاورد خطر وایت واکر ها ، شاه شب و شکست او هدف اصلی است نه این که چه شخصی روی این تخت خون آلود بنشیند. همین پایان بندی اشتباه نشان می دهد چرا سریال در ۲ فصل آخر نابود شد.
البته این خراب کاری دلایل زیادی دارد ، فقط خواستم چند مورد را مرور کنیم.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
بررسی سریال game of thrones را با بررسی علت های اصلی شکست سریال در دو فصل پایانی به اتمام می رسانیم.
اولین دلیل که آشکار ترین دلیل هم هست فشرده کردن زمان سریال بود از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت در فصل پایانی ، حتی به گفته ی مارتین باید فصل های بیشتری ساخته میشد ، حداقل باید شاهد ۱۰ فصل ۱۰ قسمتی می بودیم.
دومین دلیل حذف بعضی از شخصیت ها بود که این هم باز به فشردگی سریال بر می گشت. منظور شخصیت های فرعی نیست ، بلکه شخصیت های مهمی مثل برادر دنریس .
در کتاب ها شخصیتی وجود دارد به اسم یانگ گریف ، در ظاهر او بردار دنریس است که کشته نشده ، این شخصیت بسیار کلیدی و مهم است.
اگر این شخصیت از سریال حذف نمی شد هنگام ورود دنریس به هفت پادشاهی ما شاهد ۴ جناه بودیم :
شمال ، ایری و سرزمین رودخانه به رهبری جان اسنو (ایگان تارگرین) ، نیرو هایی که همراه دنریس بودند ، مقر پادشاه و سرزمین های غربی به رهبری سرسی ، ریچ و دورن به رهبری یانگ گریف .
این گونه تعادل در قدرت بود و سریال مجبور نبود به روش های احمقانه ای مثل زامبی دزدی (که منجر به کشته شدن یکی از اژادر دنریس شد) و یا مشاوره های احمقانه ی تریون و مشاوران دنریس ، قدرت دنریس را کاهش دهد . این زامبی دزدی احمقانه اولین قسمت مزخرف سریال را رقم زد.
دومین مسئله نپرداختن درست به بعضی از شخصیت ها بود ، برای مثال یورون گریجوی ، او در کتاب های شخصیتی بسی ترسناک است ، شخصیتی که در سریال دیدم در برابر او دلقکی بیش نبود (تازه خیلی ها از دیدن این شخصیت کیف می کردند و فکر می کردند آخر گنگه) . یورون اصلی به والاریا سفر کرده و زرهی از آنجا با خود آورده، به جادو مسلط است و شیپوری در اختیار دارد که می تواند اژدها های دنریس را رام کند (این همان وسیله ای است که باید تعادل را به سریال میداد و تهدیدی می شد برای دنریس). وی به دیوار سفر می کند و دیوار را فرو می ریزد.
همین عمل نیاز به آن قسمت مسخره ی زامبی دزدی را رفع می کند (شاه شب دیگر نیازی به گرفتن اژدها برای گذر از دیوار ندارد) ، یورون شخصیتی شرور در حد شاه شب است ، نه دلقکی که در سریال دیدیم.
مسئله ی دیگر پشت کردن به اصل سریال بود. برای مثل قهرمان کل مجموعه یعنی جان اسنو : فردی که قرار بود پادشاه شب را شکست دهد ولی سازندگان چون آریا بسیار محبوب شده بود او را قاتل شاه شب کردند تا به مخاطب رو دست بزنند و سریال را به روش مارولی خفن کنند.
و همچنین آنتاگونیست اصلی سریال یعنی شاه شب را در یک اپیزود که واقعا از منظر کارگردانی فاجعه بود کشتند و سرسی را آنتاگونیست اصلی کردند در حالی که در حدش نبود ، همچنین این جابه جایی منجر به این شد که دنریس و آن دیوانگیش که باید جز ۳ قسمت ماندگار و تکان دهنده ی سریال می شد خراب شود ، اگر پیروزی بر شاه شب به آخر سریال واگذار می شد دنریس این گونه می توانست با کمک کردن به نابودی شاه شب دنیا را نجات دهد و عمل شنیع خود کینگز لندینگ را جبران کند.
از عاقبت جان اسنو و نمایش مسخره ی انتخاب پادشاه هم بگذریم.
اسم اپیزود آخر هم تخت آهنین بود ، ظاهرا سازندگان مفهوم اثر مارتین را بد برداشت کرده اند. آغاز سریال را به یاد بیاورد خطر وایت واکر ها ، شاه شب و شکست او هدف اصلی است نه این که چه شخصی روی این تخت خون آلود بنشیند. همین پایان بندی اشتباه نشان می دهد چرا سریال در ۲ فصل آخر نابود شد.
البته این خراب کاری دلایل زیادی دارد ، فقط خواستم چند مورد را مرور کنیم.
@NaghdeFilmoSerial