بالاخره تماشای هفتتا از قهرمانان سریال در حال قدم گذاشتن به قلمروی شاه شب برای قاپیدن یکی از زامبیهایش خیلی خفن است. مشکل فصل های پایانی ربازی تاج و تخت ها هم همین است: ترجیح دادن کار خفن، به کار درست.
سریال در رابطه با حملهی دنریس به قدمگاه پادشاه الکی قضیه را پیچیده جلوه میدهد. سریال طوری حرف میزند که انگار اگر دنریس به قدمگاه پادشاه حمله کند، باید قدمگاه پادشاه را بهطور کاملا به خاکستر تبدیل کند و از این طریق یک پیچیدگی اخلاقی برای دنریس به وجود آورده است و مدام از این میگوید که دنریس برای اینکه به کسی مثل شاه دیوانه تبدیل نشود، نباید با اژدهاش به قدمگاه پادشاه حمله کند. اما حقیقت این است که این یک پیچیدگی اخلاقی بیمعنی و غیرمنطقی است که واقعیت ندارد. در حقیقت دنریس هیچ دلیلی برای پرواز نکردن با دروگون و فرود آمدن روی ردکیپ و کشتن نگهبانان سرسی و تصاحب تخت آهنین به همین سادگی ندارد. بالاخره شاید دنریس قصد دارد تلفات جنگ را تا حد ممکن پایین بیاورد، اما در پایان اپیزود غنائم جنگی دیدیم که نمیتوان جلوی تلفات جنگ را گرفت. اتفاقا اگر دنریس به جای روبهرو شدن با لنیستریها در میدان نبرد، یکراست با دروگون به ردکیپ حمله میکرد و سرسی را همانجا میکشت، احتمال اینکه جنگ زودتر تمام میشد و این همه سرباز لنیستری در میدان نبرد جزغاله نمیشدند بالاتر هم میرفت.
بازی تاج و تخت ها یک زمانی دشواری مسیری را که کاراکترها باید برای رسیدن به اهدافشان پشت سر میگذاشتند به تصویر میکشید، اما الان نادیده گرفتن آن باعث میشود که ما نتوانیم با تمام وجود از خود گذشتگیها و درد و رنجهایی را که کاراکترها برای انجام ماموریتهایشان حس میکنند احساس کنیم. تازه، تلهپورت کردن یک مشکل دیگر هم به وجود میآورد: عدم استفاده از مسیر سفر برای شخصیتپردازی و پرداخت رابطهی کاراکتره.
سریال با ورود به فصل ششم پیچیدگی های داستانیش کم شد اما در عوض در کارگردانی و جنگ ها و جلوه های ویژه همچنان عالی عمل می کرد ، با ورود به فصل هفتم اشکالات مهمی در داستان مثل بحث سفر ها که تقریبا با هواپیمای جت در حال انجام بود ، می رسیم به قسمت ششم که فاجعه ای در منطق روایی اثر ایجاد کرد.
چه میشود سریالی که همیشه با صحنههای اکشنش نفسمان را قطع میکرد و همین دو قسمت قبل با نبرد میدان آتش ، استاندارد جدیدی در زمینهی بازی کردن با روان تماشاگران از خود بر جای گذاشته بود به چنین روزی بیافتد؟ وقتی داستانگویی بیمنطق و غیرطبیعی از گوشههای داستان مثل ویروس به هستهی اصلی داستان نفوذ میکند، چنین اتفاقی میافتد.
شاه شب نیزهی یخیاش را به سمت ویسریون پرتاب میکند و چند ثانیه بعد اژدهای بیچاره با گردنی پاره که خون مثل چی از آن به بیرون فوران میکند روی دریاچهی یخی فرود میآید و غرق میشود و بله اپیزود در حالی به پایان میرسد که شاه شب، یک اژدهای لعنتی را هم به زرادخانهاش اضافه کرده است. خلاصه آره روی کاغذ با اپیزود حقیقتا دیوانهواری طرفیم که تمام خفنهای اصلی سریال را گردهم آورده است: از مادر اژدها و حرامزادهی وینترفل گرفته تا شاه شب و ارتش مردگانش.
اما مشکل آنجاست که با اپیزودی پر از حفرههای داستانی و اتفاقات غیرمنطقی و رفتارهای سوالبرانگیز شخصیتی طرفیم.
جان اسنو تصمیم میگیرد تا گندری را به سمت دیوار بفرستد و به او دستور میدهد تا به دنریس زاغ بفرستند و به او خبر بدهند که هرچه زودتر هلیکوپترهایش را آتیش کند و به شمال بیاید و آنها را از دست شاه شب نجات بدهد و گندری هم شروع به دویدن میکند و میدانید چه میشود؟ او راستیراستی به دیوار میرسد. سوال این است که چگونه؟
فاصله ی طولانی که طی کرده اند را در نظر بگیرید، در ضمن گندری اولین بار است به شمال آمده و قطعا آن سوی دیوار را نمی شناسد.
سوال این است که چرا وایتواکرها باید منتظر یخ بستن دوباره دریاچه بنشینند؟ آنها با قدرتشان به راحتی میتوانند دریاچه را همان لحظه منجمد کنند. اما خب، اینطوری جان اسنو و بقیه قبل از اینکه دنریس از راه برسد توسط زامبیها سلاخی میشدند. پس، قدرت منجمدسازی وایتواکرها نادیده گرفته میشود.
اگر سریال به چیزی به اسم عنصر زمان اعتقاد داشت، دنریس باید خیلی خیلی دیرتر از اینها به شمال میرسید. وقتی که گروه هفت سامورایی به جمع ارتش مردگان شاه شب پیوستهاند.
@NaghdeFilmoSerial
سریال در رابطه با حملهی دنریس به قدمگاه پادشاه الکی قضیه را پیچیده جلوه میدهد. سریال طوری حرف میزند که انگار اگر دنریس به قدمگاه پادشاه حمله کند، باید قدمگاه پادشاه را بهطور کاملا به خاکستر تبدیل کند و از این طریق یک پیچیدگی اخلاقی برای دنریس به وجود آورده است و مدام از این میگوید که دنریس برای اینکه به کسی مثل شاه دیوانه تبدیل نشود، نباید با اژدهاش به قدمگاه پادشاه حمله کند. اما حقیقت این است که این یک پیچیدگی اخلاقی بیمعنی و غیرمنطقی است که واقعیت ندارد. در حقیقت دنریس هیچ دلیلی برای پرواز نکردن با دروگون و فرود آمدن روی ردکیپ و کشتن نگهبانان سرسی و تصاحب تخت آهنین به همین سادگی ندارد. بالاخره شاید دنریس قصد دارد تلفات جنگ را تا حد ممکن پایین بیاورد، اما در پایان اپیزود غنائم جنگی دیدیم که نمیتوان جلوی تلفات جنگ را گرفت. اتفاقا اگر دنریس به جای روبهرو شدن با لنیستریها در میدان نبرد، یکراست با دروگون به ردکیپ حمله میکرد و سرسی را همانجا میکشت، احتمال اینکه جنگ زودتر تمام میشد و این همه سرباز لنیستری در میدان نبرد جزغاله نمیشدند بالاتر هم میرفت.
بازی تاج و تخت ها یک زمانی دشواری مسیری را که کاراکترها باید برای رسیدن به اهدافشان پشت سر میگذاشتند به تصویر میکشید، اما الان نادیده گرفتن آن باعث میشود که ما نتوانیم با تمام وجود از خود گذشتگیها و درد و رنجهایی را که کاراکترها برای انجام ماموریتهایشان حس میکنند احساس کنیم. تازه، تلهپورت کردن یک مشکل دیگر هم به وجود میآورد: عدم استفاده از مسیر سفر برای شخصیتپردازی و پرداخت رابطهی کاراکتره.
سریال با ورود به فصل ششم پیچیدگی های داستانیش کم شد اما در عوض در کارگردانی و جنگ ها و جلوه های ویژه همچنان عالی عمل می کرد ، با ورود به فصل هفتم اشکالات مهمی در داستان مثل بحث سفر ها که تقریبا با هواپیمای جت در حال انجام بود ، می رسیم به قسمت ششم که فاجعه ای در منطق روایی اثر ایجاد کرد.
چه میشود سریالی که همیشه با صحنههای اکشنش نفسمان را قطع میکرد و همین دو قسمت قبل با نبرد میدان آتش ، استاندارد جدیدی در زمینهی بازی کردن با روان تماشاگران از خود بر جای گذاشته بود به چنین روزی بیافتد؟ وقتی داستانگویی بیمنطق و غیرطبیعی از گوشههای داستان مثل ویروس به هستهی اصلی داستان نفوذ میکند، چنین اتفاقی میافتد.
شاه شب نیزهی یخیاش را به سمت ویسریون پرتاب میکند و چند ثانیه بعد اژدهای بیچاره با گردنی پاره که خون مثل چی از آن به بیرون فوران میکند روی دریاچهی یخی فرود میآید و غرق میشود و بله اپیزود در حالی به پایان میرسد که شاه شب، یک اژدهای لعنتی را هم به زرادخانهاش اضافه کرده است. خلاصه آره روی کاغذ با اپیزود حقیقتا دیوانهواری طرفیم که تمام خفنهای اصلی سریال را گردهم آورده است: از مادر اژدها و حرامزادهی وینترفل گرفته تا شاه شب و ارتش مردگانش.
اما مشکل آنجاست که با اپیزودی پر از حفرههای داستانی و اتفاقات غیرمنطقی و رفتارهای سوالبرانگیز شخصیتی طرفیم.
جان اسنو تصمیم میگیرد تا گندری را به سمت دیوار بفرستد و به او دستور میدهد تا به دنریس زاغ بفرستند و به او خبر بدهند که هرچه زودتر هلیکوپترهایش را آتیش کند و به شمال بیاید و آنها را از دست شاه شب نجات بدهد و گندری هم شروع به دویدن میکند و میدانید چه میشود؟ او راستیراستی به دیوار میرسد. سوال این است که چگونه؟
فاصله ی طولانی که طی کرده اند را در نظر بگیرید، در ضمن گندری اولین بار است به شمال آمده و قطعا آن سوی دیوار را نمی شناسد.
سوال این است که چرا وایتواکرها باید منتظر یخ بستن دوباره دریاچه بنشینند؟ آنها با قدرتشان به راحتی میتوانند دریاچه را همان لحظه منجمد کنند. اما خب، اینطوری جان اسنو و بقیه قبل از اینکه دنریس از راه برسد توسط زامبیها سلاخی میشدند. پس، قدرت منجمدسازی وایتواکرها نادیده گرفته میشود.
اگر سریال به چیزی به اسم عنصر زمان اعتقاد داشت، دنریس باید خیلی خیلی دیرتر از اینها به شمال میرسید. وقتی که گروه هفت سامورایی به جمع ارتش مردگان شاه شب پیوستهاند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
شاه شب همچون یک قهرمان المپیک، نیزهی یخیاش را بر میدارد و آن را به سمت ویسریون شلیک میکند و اژدها را سرنگون میکند. این صحنه باید در حد گردن زدن ند استارک و عروسی خونین به صحنهی دردناک و غافلگیرکنندهای تبدیل میشد، اما موفق نمیشود به تمام پتانسیلش برسد. چرا؟ بیایید این صحنه را دوباره از اول مرور کنیم. شاه شب نیزهاش را به دست میگیرد، قدم به روی دریاچهی یخی میگذارد و شروع به هدفگیری میکند. اولین چیزی که در دیدش قرار میگیرد دروگون است که همراه با دنریس و حدود پنج نفر از دیگران قهرمانان سریال بر پشتش روی صخرهی وسط دریاچه نشسته است. شاه شب فاصلهی اندکی با دروگون دارد و به راحتی میتواند با پرتاب نیزهی مرگبارش به اژدهای سرخ دنی، علاوهبر کشتن مهمترین اژدهای سریال، نیمی از قهرمانان سریال را هم بکشد. اما او در حرکتی عجیب هدفش را به ویسریون تغییر میدهد.
اگر زامبیها میتوانند برای بستن آن زنجیرهای کلفت به دور گردنِ ویسریون به اعماق دریاچه شیرجه بزنند، سوال این است که چرا آنها بعد از شکستن یخ صبر کردند و برای ادامهی حملهشان به هفت سامورایی به درون آب شیرجه نزدند و چرا زامبیهایی که به درون آب افتادند غرق شدند؟ تازه این که زنجیر رو از کجا آورد بماند.
حقهبازی مثل بیلیش توسط همان کسی که راه و روش نیرنگ را بهش یاد میداد سقوط میکند و سانسا هم بالاخره موفق به شکست دادن لیتلفینگری میشود که همیشه نماد خصوصیتِ آدمخوار سیستم بوده است. همان سیستمی که مثل خوره به جان سانسا افتاده بوده و خانوادهاش را نابوده کرده است. خلاصه خواستم بگویم بیایید فعلا سانسا را در نبرد علیه لیتلفینگر دستکم نگیریم.
فصلهای گذشته ریتم دقیقی داشتند که از شروعی آرام آغاز میشد و همهی خطهای داستانی را سر فرصت و آرام آرام به سوی دو اپیزود طوفانی آخر زمینهچینی میکرد. اما فصل هفتم فاقد ریتم داستانگویی دقیق گذشته که با آن سریال را میشناسیم بود. یا به عبارت دیگر نویسندگان هروقت میخواستند سرعت یک خط داستانی را افزایش میدادند و هروقت میخواستند وقتکشی میکردند. هروقت میخواستند سراغ بررسی یک شخصیت میرفتند و هروقت میخواستند او را برای مدت زیادی نادیده میگرفتند.
یکی از دلایل موفقیت نسبی اپیزود پایانی به انسجام تماتیکش مربوط میشود که دربارهی «خانواده» است. از همخون بودنِ جان اسنو و دنریس گرفته تا حرکتی که سانسا و آریا و برن روی لیتلفینگر اجرا میکنند و رویارویی سندور و برادرش زامبی مانتین و تصمیم تیان گریجوری برای نجات دادن خواهرش. اما مهمترینشان دیدار دوبارهی آخرین باقیماندهی خانواده لنیستر است.
قسمت آخر با گفتگو های سیاسی جذاب سپری شد ، ویژگی که مدت ها بود در سریال نمی دیدم ، ویژگی که سریال را از بیشتر آثار حماسی و فانتزی جدا می کرد ، در این قسمت به زیبای و با ظرافت به تصویر کشیده می شد.
یکی دیگر از عواقب جانبی خوب عدم دروغگویی جان اسنو این است که تیریون مجبور به گفتگو با سرسی میشود. نتیجه یک صحنهی پرقدرت و انفجاری است که قابلیتهای بازیگری پیتر دینکلیج و لینا هیدی را بیرون میریزد. این سکانس به حدی از لحاظ هنرنمایی این دو بازیگر خوب است که انگار نویسندگان فقط و فقط آن را برای بالا بردن شانس سریال در مراسمهای جوایز تلویزیونی آخر سال طراحی کردهاند. تیریون و سرسی از فصل چهارم تاکنون در این صحنه با هم حضور نداشتهاند و دیدار دوبارهی آنها بعد از تمام اتفاقاتی که این دو نفر پشت سر گذاشتهاند به فوران احساساتشان منجر میشود. هرچه دیدار دوباره خواهر و برادرهای استارکی آرام و برای آنها خوشحالکننده است، دیدار تنهایی تیریون و سرسی خشن و مثل یک حیوان وحشی زخمخورده، تهاجمی است.
سریال کاری کرد تا راستی راستی برای مدتی فکر کنم داستان در حال حرکت به سمت و سوی صلحآمیزی است. برای مدتی به نظر میرسد این آتشبس قرار است به غافلگیری بزرگی تبدیل شود. بعد از تمام صحبتهای پیرامون جنگ و شکستن چرخ، معلوم شد ظاهرا کسی قرار نیست تا آیندهای تقریبا دور کس دیگری را بکشد. که ظاهرا سه دولت مستقل این روزهای وستروس قرار است با هم کار کنند. و سریال برخلاف خط داستانی سانسا و آریا آنقدر متقاعدکننده این کار را انجام داد که شخصا برای لحظاتی خوشحال شدم که نتیجه برای یک بار هم که شده به جای یک جنگ خونبار، قرار است با یک گفتگوی صلحآمیز به پایان برسد.
@NaghdeFilmoSerial
اگر زامبیها میتوانند برای بستن آن زنجیرهای کلفت به دور گردنِ ویسریون به اعماق دریاچه شیرجه بزنند، سوال این است که چرا آنها بعد از شکستن یخ صبر کردند و برای ادامهی حملهشان به هفت سامورایی به درون آب شیرجه نزدند و چرا زامبیهایی که به درون آب افتادند غرق شدند؟ تازه این که زنجیر رو از کجا آورد بماند.
حقهبازی مثل بیلیش توسط همان کسی که راه و روش نیرنگ را بهش یاد میداد سقوط میکند و سانسا هم بالاخره موفق به شکست دادن لیتلفینگری میشود که همیشه نماد خصوصیتِ آدمخوار سیستم بوده است. همان سیستمی که مثل خوره به جان سانسا افتاده بوده و خانوادهاش را نابوده کرده است. خلاصه خواستم بگویم بیایید فعلا سانسا را در نبرد علیه لیتلفینگر دستکم نگیریم.
فصلهای گذشته ریتم دقیقی داشتند که از شروعی آرام آغاز میشد و همهی خطهای داستانی را سر فرصت و آرام آرام به سوی دو اپیزود طوفانی آخر زمینهچینی میکرد. اما فصل هفتم فاقد ریتم داستانگویی دقیق گذشته که با آن سریال را میشناسیم بود. یا به عبارت دیگر نویسندگان هروقت میخواستند سرعت یک خط داستانی را افزایش میدادند و هروقت میخواستند وقتکشی میکردند. هروقت میخواستند سراغ بررسی یک شخصیت میرفتند و هروقت میخواستند او را برای مدت زیادی نادیده میگرفتند.
یکی از دلایل موفقیت نسبی اپیزود پایانی به انسجام تماتیکش مربوط میشود که دربارهی «خانواده» است. از همخون بودنِ جان اسنو و دنریس گرفته تا حرکتی که سانسا و آریا و برن روی لیتلفینگر اجرا میکنند و رویارویی سندور و برادرش زامبی مانتین و تصمیم تیان گریجوری برای نجات دادن خواهرش. اما مهمترینشان دیدار دوبارهی آخرین باقیماندهی خانواده لنیستر است.
قسمت آخر با گفتگو های سیاسی جذاب سپری شد ، ویژگی که مدت ها بود در سریال نمی دیدم ، ویژگی که سریال را از بیشتر آثار حماسی و فانتزی جدا می کرد ، در این قسمت به زیبای و با ظرافت به تصویر کشیده می شد.
یکی دیگر از عواقب جانبی خوب عدم دروغگویی جان اسنو این است که تیریون مجبور به گفتگو با سرسی میشود. نتیجه یک صحنهی پرقدرت و انفجاری است که قابلیتهای بازیگری پیتر دینکلیج و لینا هیدی را بیرون میریزد. این سکانس به حدی از لحاظ هنرنمایی این دو بازیگر خوب است که انگار نویسندگان فقط و فقط آن را برای بالا بردن شانس سریال در مراسمهای جوایز تلویزیونی آخر سال طراحی کردهاند. تیریون و سرسی از فصل چهارم تاکنون در این صحنه با هم حضور نداشتهاند و دیدار دوبارهی آنها بعد از تمام اتفاقاتی که این دو نفر پشت سر گذاشتهاند به فوران احساساتشان منجر میشود. هرچه دیدار دوباره خواهر و برادرهای استارکی آرام و برای آنها خوشحالکننده است، دیدار تنهایی تیریون و سرسی خشن و مثل یک حیوان وحشی زخمخورده، تهاجمی است.
سریال کاری کرد تا راستی راستی برای مدتی فکر کنم داستان در حال حرکت به سمت و سوی صلحآمیزی است. برای مدتی به نظر میرسد این آتشبس قرار است به غافلگیری بزرگی تبدیل شود. بعد از تمام صحبتهای پیرامون جنگ و شکستن چرخ، معلوم شد ظاهرا کسی قرار نیست تا آیندهای تقریبا دور کس دیگری را بکشد. که ظاهرا سه دولت مستقل این روزهای وستروس قرار است با هم کار کنند. و سریال برخلاف خط داستانی سانسا و آریا آنقدر متقاعدکننده این کار را انجام داد که شخصا برای لحظاتی خوشحال شدم که نتیجه برای یک بار هم که شده به جای یک جنگ خونبار، قرار است با یک گفتگوی صلحآمیز به پایان برسد.
@NaghdeFilmoSerial
اما سرسی فقط در حال بازی دادن بقیه بوده است. او قصد شرکت در جنگ با شاه شب را ندارد. وقتی به موقعیت سرسی در جریان این مذاکره نگاه میکنیم پیمانشکنیاش قابلدرک به نظر میرسد. مسئله اول این است که جان اسنو و دنریس هیچچیزی در ازای کمک به آنها به سرسی پیشنهاد نمیدهند. مثلا دنریس میتوانست بگوید که بعد از نابودی تهدید وایتواکرها، کسترلیراک را به لنیسترها میسپارد و سرسی را به محافظ غرب تبدیل میکند. در عوض دنریس و جان اسنو طوری رفتار میکنند که یعنی: «حالا به ما کمک کن تا ببینیم بعدا چی میشه». پس طبیعی هم است که کسی مثل سرسی که تمام هویت و دغدغهاش «قدرت مطلق» است، با چنین چیزی موافقت نکند. این در حالی است که سرسی نه تنها در جنگ با ارتش مردگان، نفعی برای خودش نمیبیند، بلکه به آن به عنوان وسیلهای برای حذف رقیبانش و تصاحب تمام و کمال وستروس نیز نگاه میکند.
اگرچه سریال در این فصل با ریتم داستانگویی سریعش غیرمنتظره ظاهر شد، اما برخلاف چیزی که فکر میکردم پیشرفتهای بزرگ کمی کرد. لیتلفینگر و اولنا تایرل تنها مرگهای مهمی بود که داشتیم و اکشنهای بزرگی هم که داشتیم مثل نبرد میدان آتش ، عواقب غیرمنتظرهای نداشت یا مثل مرگ ویسریون در اپیزود عمیقا مشکلداری قرار داشت. یا مثلا سقوط دیوار در این اپیزود اگرچه از لحاظ جلوههای بصری دیجیتالی دستاورد جدیدی برای سریال محسوب میشود و تماشای شاه شب در حال راندن یک اژدهای مُرده که آتش آبی از دهانش بیرون میزند در ترکیب با موسیقی خوفناک رامین جوادی به نتیجهی بینظیری ختم میشود، اما این صحنه هم یکی از همان صحنههایی بود که به تمام پتانسیلش دست پیدا نکرده بود.
سریال در فصل هفتم مهمترین قانونش را که ستون فقرات محبوبیت و تفاوتش نسبت به بقیهی داستانها بود نادیده گرفت. مثلا فصل ششم با انفجار سپت جامع بیلور به دست سرسی و نابودی نمایندگان دین و مارجری تایرل به پایان رسید. بنابراین سوال این است که چرا هیچکس از دست سرسی عصبانی نیست و چرا سر این موضوع هیچ شورشی در قدمگاه پادشاه اتفاق نیفتاده است؟
برای چند فصل، عواقب تصمیمات کاراکترها قانون اصلی سریال بودند و بیبرو برگرد اجرا میشدند.
فریها با وجود بهره بردن از قدرت و ثروتِ لنیسترها هم نمیتوانستند از پس یک قلعه بر بیایند و باید حداقل یک سال صبر میکردند تا مواد غذایی تالیها به پایان برسد. اما لنیسترها به هایگاردن حمله میکنند و فکر میکنم کمتر از چند ساعت یا حداکثر چند روز آن را تصاحب میکنند.
این ها منطق داستان گویی را از بین می برند.
خیلیها از ما از انفجار سپت بیلور خبر داشتیم. اما کارگردانی و موسیقی و تعلیقآفرینی این صحنه به حدی درجهیک بود که کماکان با وجود اینکه از سرانجامش خبر داشتیم، اما نمیتوانستیم در هیاهوی آن لحظات غرق نشویم. مثلا ما میدانیم که جان اسنو و دنریس در این نقطه از داستان ضدگلوله هستند، اما سریال باید طوری رفتار کند که توهم مرگشان بهمان وارد شود. اما مثلا عدم تیراندازی شاه شب به دروگون و سوارانش یا زنده بیرون آمدن جان اسنو از درون آب یخ کاری میکند تا ضدگلوله بودن آنها توی ذوق بزند.
در نهایت اینکه ۲ فصل پایانی از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت کاهش پیدا کرد نه تنها عناصر شخصیت پردازی و داستان پردازی را در سریال کم رنگ کرد بلکه به منطق روایی اثر ضربه زد .
نمره ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
اگرچه سریال در این فصل با ریتم داستانگویی سریعش غیرمنتظره ظاهر شد، اما برخلاف چیزی که فکر میکردم پیشرفتهای بزرگ کمی کرد. لیتلفینگر و اولنا تایرل تنها مرگهای مهمی بود که داشتیم و اکشنهای بزرگی هم که داشتیم مثل نبرد میدان آتش ، عواقب غیرمنتظرهای نداشت یا مثل مرگ ویسریون در اپیزود عمیقا مشکلداری قرار داشت. یا مثلا سقوط دیوار در این اپیزود اگرچه از لحاظ جلوههای بصری دیجیتالی دستاورد جدیدی برای سریال محسوب میشود و تماشای شاه شب در حال راندن یک اژدهای مُرده که آتش آبی از دهانش بیرون میزند در ترکیب با موسیقی خوفناک رامین جوادی به نتیجهی بینظیری ختم میشود، اما این صحنه هم یکی از همان صحنههایی بود که به تمام پتانسیلش دست پیدا نکرده بود.
سریال در فصل هفتم مهمترین قانونش را که ستون فقرات محبوبیت و تفاوتش نسبت به بقیهی داستانها بود نادیده گرفت. مثلا فصل ششم با انفجار سپت جامع بیلور به دست سرسی و نابودی نمایندگان دین و مارجری تایرل به پایان رسید. بنابراین سوال این است که چرا هیچکس از دست سرسی عصبانی نیست و چرا سر این موضوع هیچ شورشی در قدمگاه پادشاه اتفاق نیفتاده است؟
برای چند فصل، عواقب تصمیمات کاراکترها قانون اصلی سریال بودند و بیبرو برگرد اجرا میشدند.
فریها با وجود بهره بردن از قدرت و ثروتِ لنیسترها هم نمیتوانستند از پس یک قلعه بر بیایند و باید حداقل یک سال صبر میکردند تا مواد غذایی تالیها به پایان برسد. اما لنیسترها به هایگاردن حمله میکنند و فکر میکنم کمتر از چند ساعت یا حداکثر چند روز آن را تصاحب میکنند.
این ها منطق داستان گویی را از بین می برند.
خیلیها از ما از انفجار سپت بیلور خبر داشتیم. اما کارگردانی و موسیقی و تعلیقآفرینی این صحنه به حدی درجهیک بود که کماکان با وجود اینکه از سرانجامش خبر داشتیم، اما نمیتوانستیم در هیاهوی آن لحظات غرق نشویم. مثلا ما میدانیم که جان اسنو و دنریس در این نقطه از داستان ضدگلوله هستند، اما سریال باید طوری رفتار کند که توهم مرگشان بهمان وارد شود. اما مثلا عدم تیراندازی شاه شب به دروگون و سوارانش یا زنده بیرون آمدن جان اسنو از درون آب یخ کاری میکند تا ضدگلوله بودن آنها توی ذوق بزند.
در نهایت اینکه ۲ فصل پایانی از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت کاهش پیدا کرد نه تنها عناصر شخصیت پردازی و داستان پردازی را در سریال کم رنگ کرد بلکه به منطق روایی اثر ضربه زد .
نمره ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل هشتم game of thrones
فصل پایانی سریال یکی از بدترین پایان بندی های تاریخ تلوزیون را داشت، و فقط قسمت دوم آن خوب بود بقیه ی قسمت ها یکی از یکی بدتر ، ریشه ی مشکلات این فصل هم بیشتر بر می گشت به چند نکته ی مهم.
کم بودن تعداد قسمت ها در دو فصل آخر که تایم داستان گویی را کم می کرد ، حذف کردن بعضی از خط های داستانی مهم ، بی نظمی در سکانس ها ، از همه مهم تر عوض کردن کردن آنتاگونیست اصلی یعنی شاه شب با سرسی.
خط داستانی جان اسنو : در پرده ی پنجم جان اسنو و متحدان او با شاه شب مواج می شوند و پس از شکست دادن او به مواجه با سرسی می روند . پایان این فصل پایان پرده ی پنجم جان اسنو است.
خط داستانی دنریس : مقابله ی دنریس با شاه شب در شمال و دنریس و کشمکش های وی با مشاورین و متحدینش پرده ی پنجم داستان دنریس را رقم می زند.
واقعیت این است سرسی نمی توانست آنتاگونیست اصلی سریال باشد ، نه از لحاظ هوشی مانند تایون لنیستر بود نه از لحاظ قوای نظامی توانایی مقابله با دنریس را داشت. قسمت آغازین سریال را به یاد دارید. سریال با خطر وایت واکر ها آغاز شد . شاه شب دشمن اصلی است . در فصل هفتم دنریس باید کار سرسی را تمام می کرد سپس به سمت شمال می رفت . ظاهرا دیوانگی دنریس جز اتفاقاتی هست که در کتاب هم به وقوع خواهد پیوست اما چون شاه شب دشمن اصلی است بعد اتفاقات پایتخت دنریس با مقابله با شاه شب اتفاقات پایتخت را جبران خواهد کرد.
مشکلات سریال ریشه در این دارد که از فصل ششم سریال در حال باج دادن به مخاطب است ، در حالی که کیفیت سریال را همین باج ندادن به مخاطب بالا می برد.
حالا سکانسهای اکشنِ بلاکباستری بر داستانگویی ارجعیت دارند. سریالی که جذابیتش داستانگویی باطمانینه و شخصیتمحور و عواقبمحورش بود، داستانی که جذابیتش به پیریزی آرام و منطقی و واقعگرایانهی بحرانها بود، سریالی که هنرش لحظاتِ تعلیقزای طولانیمدتِ منتهی به هرجومرج بود حالا فقط هرجومرج ازش باقی مانده است. حالا سریالی شده که سکانس به سکانس میخواهد شگفتیمان را برانگیزد و همین، شگفتیاش را به یک عنصرِ عادی تبدیل کرده. قبول کردنِ بلایی که سر سریال آمده در ابتدا سخت است. بالاخره ما آنقدر این شخصیتها را دوست داریم که حتی وقتی داستانگویی سریال به آنها خیانت میکند، به خاطر آنها هم که شده چششمان را به رویشان میبندیم و راحتتر با آنها کنار میآییم.
برای مثال صحنهی اطلاع پیدا کردنِ جان از هویتِ واقعی والدینش را در نظر بگیرد. احتمالا همهی ما از سالها قبل از این اپیزود، صحنهای که جان اسنو از هویتِ والدینش آگاه میشود را در ذهنمان بارها به اشکالِ مختلف تصور کردهایم، اما فکر کنم هیچکس این سناریو را تصور نکرده باشد که سم بعد از گله و شکایت کردن به جان دربارهی سوختنِ خانوادهاش توسط دنی، حقیقت والدین او را هم در کنارش مطرح کند. باز هم میگویم که این سکانسها روی کاغذ مشکل ندارند، ولی طوری در اجرا درون یکدیگر چپانده شدهاند که به یکدیگر آسیب میزنند. بازی تاج و تخت ها همواره داستانی دربارهی تلاشِ کاراکترها برای جلو بردن داستان ازطریق اهدافِ شخصی خودشان بوده است. بنابراین در تئوری تصمیم سم برای افشای حقیقت والدین جان اسنو بلافاصله بعد از اینکه از سوخته شدن پدر و برادرش توسط دنی اطلاع پیدا میکند در راستای ساختارِ داستانگویی سریال قرار میگیرد، اما اگر یک سکانس در تاریخِ سریال وجود داشته باشد که نیاز به توجهی شخصی و اختصاصی خودش داشته باشد، صحنهی اطلاع پیدا کردن جان اسنو از هویت والدینش است؛ هیچ چیز دیگری نباید حواسِ این صحنه را پرت کند. جان اسنو باید این اجازه را داشته باشد تا بدون عجله به مغزش اجازهی منفجر شدن را بدهد. اما سریال در حالی به جان وقت کافی برای فکر کردن به این خبر نمیدهد که سم بلافاصله شروع به شکایت کردن از مادر اژدهایان میکند.
یا برای مثال صحنه ی اژدها سواری ، جان یکهو می پره رو اژدها بعدش هم مثل چگونه اژدها ی خود را آموزش دهیم ۲ با شادی سواری می کنند ، در حالی که چند دقیقه قبل گفته شده بود کمبود غذا و آب و هوای سرد اژدها ها رو ضعیف کرده ، بعد پایان سواری هم دنریس از خودش نمی پرسه چطوری جان اژدها سواری می کنه ، چون فقط تارگرین ها می تونن اژدها سواری کنن.
دلیل این بی منطقی ها در روایت عجله و کمبود وقت که باعث شده اتفاقات زیادی رو بچپونن تو هم .
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل هشتم game of thrones
فصل پایانی سریال یکی از بدترین پایان بندی های تاریخ تلوزیون را داشت، و فقط قسمت دوم آن خوب بود بقیه ی قسمت ها یکی از یکی بدتر ، ریشه ی مشکلات این فصل هم بیشتر بر می گشت به چند نکته ی مهم.
کم بودن تعداد قسمت ها در دو فصل آخر که تایم داستان گویی را کم می کرد ، حذف کردن بعضی از خط های داستانی مهم ، بی نظمی در سکانس ها ، از همه مهم تر عوض کردن کردن آنتاگونیست اصلی یعنی شاه شب با سرسی.
خط داستانی جان اسنو : در پرده ی پنجم جان اسنو و متحدان او با شاه شب مواج می شوند و پس از شکست دادن او به مواجه با سرسی می روند . پایان این فصل پایان پرده ی پنجم جان اسنو است.
خط داستانی دنریس : مقابله ی دنریس با شاه شب در شمال و دنریس و کشمکش های وی با مشاورین و متحدینش پرده ی پنجم داستان دنریس را رقم می زند.
واقعیت این است سرسی نمی توانست آنتاگونیست اصلی سریال باشد ، نه از لحاظ هوشی مانند تایون لنیستر بود نه از لحاظ قوای نظامی توانایی مقابله با دنریس را داشت. قسمت آغازین سریال را به یاد دارید. سریال با خطر وایت واکر ها آغاز شد . شاه شب دشمن اصلی است . در فصل هفتم دنریس باید کار سرسی را تمام می کرد سپس به سمت شمال می رفت . ظاهرا دیوانگی دنریس جز اتفاقاتی هست که در کتاب هم به وقوع خواهد پیوست اما چون شاه شب دشمن اصلی است بعد اتفاقات پایتخت دنریس با مقابله با شاه شب اتفاقات پایتخت را جبران خواهد کرد.
مشکلات سریال ریشه در این دارد که از فصل ششم سریال در حال باج دادن به مخاطب است ، در حالی که کیفیت سریال را همین باج ندادن به مخاطب بالا می برد.
حالا سکانسهای اکشنِ بلاکباستری بر داستانگویی ارجعیت دارند. سریالی که جذابیتش داستانگویی باطمانینه و شخصیتمحور و عواقبمحورش بود، داستانی که جذابیتش به پیریزی آرام و منطقی و واقعگرایانهی بحرانها بود، سریالی که هنرش لحظاتِ تعلیقزای طولانیمدتِ منتهی به هرجومرج بود حالا فقط هرجومرج ازش باقی مانده است. حالا سریالی شده که سکانس به سکانس میخواهد شگفتیمان را برانگیزد و همین، شگفتیاش را به یک عنصرِ عادی تبدیل کرده. قبول کردنِ بلایی که سر سریال آمده در ابتدا سخت است. بالاخره ما آنقدر این شخصیتها را دوست داریم که حتی وقتی داستانگویی سریال به آنها خیانت میکند، به خاطر آنها هم که شده چششمان را به رویشان میبندیم و راحتتر با آنها کنار میآییم.
برای مثال صحنهی اطلاع پیدا کردنِ جان از هویتِ واقعی والدینش را در نظر بگیرد. احتمالا همهی ما از سالها قبل از این اپیزود، صحنهای که جان اسنو از هویتِ والدینش آگاه میشود را در ذهنمان بارها به اشکالِ مختلف تصور کردهایم، اما فکر کنم هیچکس این سناریو را تصور نکرده باشد که سم بعد از گله و شکایت کردن به جان دربارهی سوختنِ خانوادهاش توسط دنی، حقیقت والدین او را هم در کنارش مطرح کند. باز هم میگویم که این سکانسها روی کاغذ مشکل ندارند، ولی طوری در اجرا درون یکدیگر چپانده شدهاند که به یکدیگر آسیب میزنند. بازی تاج و تخت ها همواره داستانی دربارهی تلاشِ کاراکترها برای جلو بردن داستان ازطریق اهدافِ شخصی خودشان بوده است. بنابراین در تئوری تصمیم سم برای افشای حقیقت والدین جان اسنو بلافاصله بعد از اینکه از سوخته شدن پدر و برادرش توسط دنی اطلاع پیدا میکند در راستای ساختارِ داستانگویی سریال قرار میگیرد، اما اگر یک سکانس در تاریخِ سریال وجود داشته باشد که نیاز به توجهی شخصی و اختصاصی خودش داشته باشد، صحنهی اطلاع پیدا کردن جان اسنو از هویت والدینش است؛ هیچ چیز دیگری نباید حواسِ این صحنه را پرت کند. جان اسنو باید این اجازه را داشته باشد تا بدون عجله به مغزش اجازهی منفجر شدن را بدهد. اما سریال در حالی به جان وقت کافی برای فکر کردن به این خبر نمیدهد که سم بلافاصله شروع به شکایت کردن از مادر اژدهایان میکند.
یا برای مثال صحنه ی اژدها سواری ، جان یکهو می پره رو اژدها بعدش هم مثل چگونه اژدها ی خود را آموزش دهیم ۲ با شادی سواری می کنند ، در حالی که چند دقیقه قبل گفته شده بود کمبود غذا و آب و هوای سرد اژدها ها رو ضعیف کرده ، بعد پایان سواری هم دنریس از خودش نمی پرسه چطوری جان اژدها سواری می کنه ، چون فقط تارگرین ها می تونن اژدها سواری کنن.
دلیل این بی منطقی ها در روایت عجله و کمبود وقت که باعث شده اتفاقات زیادی رو بچپونن تو هم .
@NaghdeFilmoSerial
اپیزود دوم بهترین قسمت کل این فصل است. در ظاهر به آرامشِ قبل از طوفان اختصاص دارد، اما نمیدانم چرا این اصطلاح حقِ مطلب را در چنین مواقعی ادا نمیکند. آرامشِ قبل از طوفان درواقع طوفانِ قبل از طوفان است. یکجا منتظر نشستن برای رسیدن طوفان و تصور کردنِ تمام اتفاقاتی که میتواند با رسیدن طوفان بیافتد، از قرار گرفتن در میانِ بادهای طوفان هم بدتر است. در هنگام طوفان در بحبوحهی دویدن و مبارزه کردن قرار داری و فکر در لحظه عمل میکند؛ در بحبوحهی طوفان، داغ هستی. ولی در آرامش فرصت داری تا طوفان را با سرعت سوپراسلوموشن تصور کنی و تکتک اتفاقاتی که میتواند بیافتند را مرور کنی.
بازی تاج و تخت ها و در ابعادی بزرگتر نغمهی یخ و آتش همیشه دربارهی دشواری کمرشکنِ قهرمانبودن در یک دنیای بیقانون و ضدانسانی بوده است؛ قهرمانانِ «نغمه یخ و آتش» همیشه بدبختترین و فلکزدهترین کاراکترهای داستان هستند. مارتین میخواهد بگوید مسئولیتپذیری بهجای طلا و جواهر و مقام، چیزی به جز دردسر برای آنها ندارند، اما وظیفهی آنها برای پاسداری از انسانیت چیزی جز این نیست. اما چه چیزی باعث میشود که راهِ سختی که آنها انتخاب کردهاند را به امثالِ تایوین لنیستر و بران ترجیح بدهیم. چون بالاخره در ظاهر به نظر میرسد که امثالِ تایوین لنیستر، رازِ پیشرفت در این دنیای بینظم و بیاخلاق را بهتر از هر کسی کشف کردهاند. شاید بزرگترین دلیلش «مرگ» است. والار مورگولیس، همهی انسانها باید بمیرند.
برین همیشه خودش را صرف دیگران کرده، نه خودش. او برای پیدا کردنِ جایی در گاردپادشاهی رنلی مبارزه میکند و بعد از اینکه او توسط هیولای سایهوار ملیساندر کشته میشود، قسم میخورد تا انتقامش را از استنیس بگیرد و این کار را میکند. سپس او به کتلین استارک قسم میخورد که از دخترانش محافظت کند و در این کار هم موفق میشود. برین وظیفهی آموزش و پرورشِ پادریک را برعهده میگیرد. هر شوالیهی دیگری با مهارتهای برین احتمالا عمرا وقتش را صرف تمرین دادنِ کسی مثل پادریک میکرد، اما او نه. او کسی است که میتوانی با خیال راحت روی او حساب باز کنی و هر لحظه انتظار نداشته باشی تا از پشت چاقو بخوری. او نزدیکترین چیزی است که به ند استارک داریم.
یکی از بهترین لحظات سریال جایی است که جیمی به یاد میآورد که یک شوالیه میتواند یک نفر دیگر را شوالیه کند. و چه کسی بهتر از جیمی برای شوالیه کردنِ برین. این دو یکی از قویترین شیمیهای دو نفرهی تاریخ سریال را دارند که رابطهی جان اسنو و دنریس در حال حاضر در مقایسه با آن بچهبازی به نظر میرسد. و چه لحظه ی به یاد ماندنی خلق می شود.
@NaghdeFilmoSerial
بازی تاج و تخت ها و در ابعادی بزرگتر نغمهی یخ و آتش همیشه دربارهی دشواری کمرشکنِ قهرمانبودن در یک دنیای بیقانون و ضدانسانی بوده است؛ قهرمانانِ «نغمه یخ و آتش» همیشه بدبختترین و فلکزدهترین کاراکترهای داستان هستند. مارتین میخواهد بگوید مسئولیتپذیری بهجای طلا و جواهر و مقام، چیزی به جز دردسر برای آنها ندارند، اما وظیفهی آنها برای پاسداری از انسانیت چیزی جز این نیست. اما چه چیزی باعث میشود که راهِ سختی که آنها انتخاب کردهاند را به امثالِ تایوین لنیستر و بران ترجیح بدهیم. چون بالاخره در ظاهر به نظر میرسد که امثالِ تایوین لنیستر، رازِ پیشرفت در این دنیای بینظم و بیاخلاق را بهتر از هر کسی کشف کردهاند. شاید بزرگترین دلیلش «مرگ» است. والار مورگولیس، همهی انسانها باید بمیرند.
برین همیشه خودش را صرف دیگران کرده، نه خودش. او برای پیدا کردنِ جایی در گاردپادشاهی رنلی مبارزه میکند و بعد از اینکه او توسط هیولای سایهوار ملیساندر کشته میشود، قسم میخورد تا انتقامش را از استنیس بگیرد و این کار را میکند. سپس او به کتلین استارک قسم میخورد که از دخترانش محافظت کند و در این کار هم موفق میشود. برین وظیفهی آموزش و پرورشِ پادریک را برعهده میگیرد. هر شوالیهی دیگری با مهارتهای برین احتمالا عمرا وقتش را صرف تمرین دادنِ کسی مثل پادریک میکرد، اما او نه. او کسی است که میتوانی با خیال راحت روی او حساب باز کنی و هر لحظه انتظار نداشته باشی تا از پشت چاقو بخوری. او نزدیکترین چیزی است که به ند استارک داریم.
یکی از بهترین لحظات سریال جایی است که جیمی به یاد میآورد که یک شوالیه میتواند یک نفر دیگر را شوالیه کند. و چه کسی بهتر از جیمی برای شوالیه کردنِ برین. این دو یکی از قویترین شیمیهای دو نفرهی تاریخ سریال را دارند که رابطهی جان اسنو و دنریس در حال حاضر در مقایسه با آن بچهبازی به نظر میرسد. و چه لحظه ی به یاد ماندنی خلق می شود.
@NaghdeFilmoSerial
لحظاتِ آغازین قسمت سوم سریال به اتمسفرِ خفقانآوری منتهی شده بود. ولی طبیعتا بالاخره این دو ارتشِ بزرگ قرار است در این تاریکی که چشم چشم را نمیبیند به هم برخورد کنند. و از لحظهای که این اتفاق میافتد، تاریکی بیش از اندازهی این اپیزود به پاشنهی آشیلش تبدیل میشود. و از لحظهای که برف و کولاک و مدتی بعد خاکسترها و برادههای آتش هم به تاریکی اضافه میشود، قضیه قمر در عقربتر میشود. از قضا قبلا ما شاهد جنگ بلکواتر و جنگِ دیوار بودهایم که هر دو در شب جریان دارند، ولی برخلاف جنگ وینترفل، عدم وضوحِ اتفاقاتی که میافتند یکی از مشکلاتشان نیست. میگل ساپوچنیک با اپیزودهای «هاردهوم» و «نبرد حرامزادهها» نشان داده است که متود کاریاش روی هرچه بیشتر قرار دادنِ بینندگان در خلالِ هرجومرج نبرد میچرخد.
این قسمت قرار بود به بهترین قسمت سریال تبدیل شود اما جز بدترین قسمت های سریال شد.
ریتمِ اکشن این قسمت با فیلم برداری های کلوز شات و مدیوم شات دو برابر میشود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بیآرام و قراری، از کلوزآپهای فراوان و دوربین پُرتکان استفاده میکند. هیچکدام از اینها آنطور که اسمشان بد در رفتهاند، بد نیستند و نمونهی خوبش را میتوان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقعگرایانه، برف و کولاکِ کورکننده و تمرکزِ بیش از اندازهی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تنبهتن با کلوزآپ و دوربین و کاتهای پرتعداد ترکیب میشود، بهجای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت میکند. در واقع ما باید بینیم و بگوئیم که این چه بلایی است که دارد سر قهرمان من می آید (مثل استرسی که برای جان اسنو در قسمت نبرد حرام زادگان داشتیم) نه این که هیچ چیز نبینیم و حدس بزنیم چه بلایی داره سر کدوم قهرمان من میاد.
این اپیزود صحنههای خیرهکنندهی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگشاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعلههای زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظهای منجر میشود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی میکند؛ صحنهای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غولپیکر را دارد یا اکسترم لانگ شات از حمله ی دوتراکی ها به ارتش مردگان.
دوتراکیها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیشقراولهای قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامیوارِ مردگان. کارِ سوارهنظامِ سبکی مثل دوتراکیها این است که بهعنوان پیشقراول به دلِ دشمن بزنند، آنها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکیها، شوالیههای سنگینی مجهز به اسبهای زرهای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در میآمد. ولی با کله فرستادنِ یک سوارهنظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد میشود را قورت میدهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمیکند احمقانه است. در ضمن چرا مجهز به شیشه ی اژدها نبودند ، شخصیت ها از کجا می دانستند که ملیساندر خواهد آمد و نقش فندک انسانی را در این قسمت خواهد داشت.
برای من که بسیار به مباحث نظامی و سیاسی علاقه مند هستند اشتباهات نظامی در این قسمت واقعا اعصاب خورد کن بود.
قضیه فقط دربارهی حذف شدن دوتراکیها نیست، قضیه دربارهی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیشپاافتادهترین اصول نظامی را نمیدانند است.
دیواری از شیشه ی اژدها و چوب ساخته بودند اما نیرو ها به جای پشت در جلوی آن مستقر شده بودند.
منجنیق ها در جلو مستقر کرده بودند و با اولین حمله ی سربازان شب از بین رفتند. دوتراکی ها باید در جناحین مستقر می شدند تا از بغل به نیرو های دشمن حمله کنند و مانع از فشار به پیاده نظام بشوند.
اژدها باید زودتر وارد میدان می شد .
اما درکنار تمام حماقتهای نظامی قهرمانان و تاریکی و کارگردانی نامفهوم، چیزی که تعلیق و تنش را از این اپیزود میگیرد عدم احساس شدنِ بیرحمی معروفِ بازی تاج و تخت ها در طول آن است.
شب طولانی بهعنوان جنگِ آخرالزمانی که تمام سریال در حال حرکت کردن به سوی آن بوده است، جایی بود که بالاخره سریال باید بیرحمی از دست رفتهاش را دوباره اثابت میکرد. نه صرفا به خاطر اینکه کشتنِ کاراکترهای اصلی به کیفیتِ سریال میافزاید، بلکه به خاطر اینکه طبیعتا قسر در رفتنِ قهرمانانمان از مرگ، جلوی احساس کردنِ وزن و فوریت این جنگ را میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
این قسمت قرار بود به بهترین قسمت سریال تبدیل شود اما جز بدترین قسمت های سریال شد.
ریتمِ اکشن این قسمت با فیلم برداری های کلوز شات و مدیوم شات دو برابر میشود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بیآرام و قراری، از کلوزآپهای فراوان و دوربین پُرتکان استفاده میکند. هیچکدام از اینها آنطور که اسمشان بد در رفتهاند، بد نیستند و نمونهی خوبش را میتوان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقعگرایانه، برف و کولاکِ کورکننده و تمرکزِ بیش از اندازهی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تنبهتن با کلوزآپ و دوربین و کاتهای پرتعداد ترکیب میشود، بهجای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت میکند. در واقع ما باید بینیم و بگوئیم که این چه بلایی است که دارد سر قهرمان من می آید (مثل استرسی که برای جان اسنو در قسمت نبرد حرام زادگان داشتیم) نه این که هیچ چیز نبینیم و حدس بزنیم چه بلایی داره سر کدوم قهرمان من میاد.
این اپیزود صحنههای خیرهکنندهی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگشاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعلههای زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظهای منجر میشود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی میکند؛ صحنهای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غولپیکر را دارد یا اکسترم لانگ شات از حمله ی دوتراکی ها به ارتش مردگان.
دوتراکیها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیشقراولهای قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامیوارِ مردگان. کارِ سوارهنظامِ سبکی مثل دوتراکیها این است که بهعنوان پیشقراول به دلِ دشمن بزنند، آنها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکیها، شوالیههای سنگینی مجهز به اسبهای زرهای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در میآمد. ولی با کله فرستادنِ یک سوارهنظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد میشود را قورت میدهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمیکند احمقانه است. در ضمن چرا مجهز به شیشه ی اژدها نبودند ، شخصیت ها از کجا می دانستند که ملیساندر خواهد آمد و نقش فندک انسانی را در این قسمت خواهد داشت.
برای من که بسیار به مباحث نظامی و سیاسی علاقه مند هستند اشتباهات نظامی در این قسمت واقعا اعصاب خورد کن بود.
قضیه فقط دربارهی حذف شدن دوتراکیها نیست، قضیه دربارهی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیشپاافتادهترین اصول نظامی را نمیدانند است.
دیواری از شیشه ی اژدها و چوب ساخته بودند اما نیرو ها به جای پشت در جلوی آن مستقر شده بودند.
منجنیق ها در جلو مستقر کرده بودند و با اولین حمله ی سربازان شب از بین رفتند. دوتراکی ها باید در جناحین مستقر می شدند تا از بغل به نیرو های دشمن حمله کنند و مانع از فشار به پیاده نظام بشوند.
اژدها باید زودتر وارد میدان می شد .
اما درکنار تمام حماقتهای نظامی قهرمانان و تاریکی و کارگردانی نامفهوم، چیزی که تعلیق و تنش را از این اپیزود میگیرد عدم احساس شدنِ بیرحمی معروفِ بازی تاج و تخت ها در طول آن است.
شب طولانی بهعنوان جنگِ آخرالزمانی که تمام سریال در حال حرکت کردن به سوی آن بوده است، جایی بود که بالاخره سریال باید بیرحمی از دست رفتهاش را دوباره اثابت میکرد. نه صرفا به خاطر اینکه کشتنِ کاراکترهای اصلی به کیفیتِ سریال میافزاید، بلکه به خاطر اینکه طبیعتا قسر در رفتنِ قهرمانانمان از مرگ، جلوی احساس کردنِ وزن و فوریت این جنگ را میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
بازی تاج و تخت ها همیشه دربارهی این بوده که چرا نبردهای شخصی خاندانها هیچ اهمیتی دربرابر تهدید اصلی ندارند؛ دلیلِ آغاز شدن سریال با معرفی وایتواکرها این است تا از این بعد هر کسی را در حال دسیسهچینی برای نشستن روی تخت آهنین و خودخواهی دیدیم، بهتر متوجهی تهیبودنِ نتیجهی این قدرتطلبیهای شخصی شویم.
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
سرسی برخلاف چیزی که خودش فکر میکند، سیاستمدار باهوشی نیست
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
یکی از دلایلی که منجر به عقبماندگی وستروس در طی هزاران سال شده، اژدهایان هستند. اژدهایان با قدرت بلامنازعشان هر سنگر دفاعی و هر سلاح تهاجمی را از کار میاندازند. بنابراین در وستروس، هیچ تلاشی برای پیشرفتِ تسلیحاتِ نظامی صورت نمیگیرد. در صحنهی کشته شدن ریگال توسط یورون، نهتنها دقتِ شلیک بینظیر یورون غیرممکن است، بلکه از آن غیرممکنتر عدم دقت شلیکِ یورون در زمان شیرجه رفتنِ دنی به سمت اوست. چطور کسی که تا همین چند ثانیه پیش چنین دقتِ بینظیری داشت، ناگهان حتی یکی از تیرهایش به هدفی که بهطور مستقیم در حال نزدیک شدن به سمت اوست نمیخورد. و از آن غیرممکنتر عدم تلاشِ دنریس برای دور زدنِ ناوگانِ یورون برای سوزاندن آنها از پشت یا فرود آمدن روی سر آنها از بالا سرشان است.
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
فاکتور دیگر کشتهشدن ریگال بود که نهتنها توجیه شدن آن توسط بنیاف و وایس با این ادعا که دنریس فراموش کرده که حواسش به ناوگان یورون باشد (با وجود دو بار غافلگیر شدن توسط آن در گذشته)، بلکه نویسندگان در این سکانس با افزایش غیرواقعگرایانهی قدرت تخریب و صحتِ هدفگیری و دشواری کنترل و ریلودِ اسکورپینها و با کاهش غیرقابلقبولِ قدرتِ اژدهایان، باز دوباره در قوانین و خصوصیاتِ دنیا دست میبرند تا هرچه سریعتر به پلات پوینتِ بعدی داستان برسند.
همان اژدهایی که اپیزود قبل دربرابرِ ناوگان یورون فلج شده بود، در این اپیزود تعداد بیشتری از آنها را با کمترین مقاومت نفله میکند و بعد سراغِ اسکورپیونهای تعبیهشده روی دیوارهای قدمگاه پادشاه میرود و آنها را هم نابود میکند. اگر اژدهایان اینقدر قوی و چابک و نابودگر هستند، چرا دنریس بلافاصله بعد از مرگِ ریگال، به حساب یورون نرسید و اگر اسکورپیونها اینقدر قوی بودند چرا اینجا هیچ چالشی برای دنریس ایجاد نمیکنند؟ جالب این است که قدرتِ دروگون در ناقوسها بعد از تضعیف شدن در اپیزود قبل به حالت عادیاش برنمیگردد، بلکه زیادتر میشود. دلیل واضح است؛ اگر در اپیزود قبل تمام قوانین باید برای تضعیف کردنِ زورکی دنریس تغییر میکردند، در این اپیزود هم تمام قوانین قبلی باید برای هرچه تقویتشدنِ دنریس تغییر میکردند.
نهتنها سازندگان با تبدیل کردنِ سرسی به آنتاگونیست آخر جلوی روندِ طبیعی داستانش را گرفتند و داستانِ شخصی او را خراب کردند، بلکه حتی نتوانستند آنتاگونیستی درخور چیزی که از غولآخری بزرگتر از شاه شب انتظار داشتیم تحویلمان بدهند.
منطق در دنیای این سریال که زمانی مقدسترینِ ویژگیاش بود، حالا به یک خمیر بازی انعطافپذیری تبدیل شده که در دستانِ دو بچهی مهدکودکی، به هر شکلی که عشقشان بکشد در میآید.
می رسیم به اپیزود پایانی که واقعا مزخرف بود.
شما فقط شورای قضاوت در مورد جان اسنو را در نظر بگیرید.
مسئلهی اول این است که کرم خاکستری، اعضای این شورا را با هدفِ مجازات کردنِ جان اسنو و عدالتخواهی برای ملکهاش دور هم جمع کرده است. اما اعضای شورا از خواهرِ قاتل (سانسا)، برادر قاتل (برن)، دیگر خواهرِ قاتل (آریا)، بهترین دوستِ قاتل (سم)، محافظ قسمخوردهی خواهرِ قاتل (برین)، دستِ قاتل (داووس)، دوستِ خواهرِ قاتل (گندری)، پسرخالهی قاتل (رابین اَرن)، دستِ پسرخالهی قاتل (یان رویس)، دایی قاتل (ادمور تالی) و یک سری اعضای بیاهمیت تشکیل شده است. کرم خاکستری برای مجازاتِ قاتل ملکهاش، هیئت منصفهای از خانواده و نزدیکانِ قاتل را دور هم جمع کرده است. در حالت واقعی، تنها کسانی که باید در یک جلسه حضور داشته باشند یارا گریجوی و شاهزادهی دورن هستند.
هرکس دیگری که در این جلسه حضور دارد، هیچ اهمیتی به دنریس تارگرین نمیدهد و علاقهای به مجازاتِ جان اسنو ندارد. در حالت واقعیتر، کاری که کرم خاکستری باید انجام میداد جمع کردنِ آنها دور هم نه با هدفِ صحبت کردن با آنها، بلکه با هدفِ اجرای یک حرکتِ عروسی سرخ وار روی آنها میبود. اما هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد. پیشنهادِ سم برای انتخاب پادشاه ازطریقِ انتخابات هم با خنده و مسخرهی حضار روبهرو میشود. درحالیکه آهنزادگان و نگهبانان شب از این سیستم برای انتخاب فرماندهشان استفاده میکنند، اما سم هیچ تلاشی برای مثالِ آوردن از آنها و ثابت کردنِ عدم دیوانهوار بودن پیشنهادش نمیکند.
سرنوشت همه هم در پایان مسخره بود . سانسا با حقه بازی میانه ی جان و دنریس را به هم زد و پاداش هم گرفت ملکه ی شمال شد . اصلا چرا باید شمالی ها در برابر برندون ایستادگی کنند مگر او فرزند ند استارک نیست. خود برندون سر نوشت دنریس و جان و بقیه را می دانست ولی جلوی اتفاقات را نگرفت ، صد رحمت به شاه شب.
افسوس از این سریال بی نظیر و جهان شگفت انگیز نغمه ی یخ و آتش که ای گونه در ۲ فصل پایانی نابود شد.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
همان اژدهایی که اپیزود قبل دربرابرِ ناوگان یورون فلج شده بود، در این اپیزود تعداد بیشتری از آنها را با کمترین مقاومت نفله میکند و بعد سراغِ اسکورپیونهای تعبیهشده روی دیوارهای قدمگاه پادشاه میرود و آنها را هم نابود میکند. اگر اژدهایان اینقدر قوی و چابک و نابودگر هستند، چرا دنریس بلافاصله بعد از مرگِ ریگال، به حساب یورون نرسید و اگر اسکورپیونها اینقدر قوی بودند چرا اینجا هیچ چالشی برای دنریس ایجاد نمیکنند؟ جالب این است که قدرتِ دروگون در ناقوسها بعد از تضعیف شدن در اپیزود قبل به حالت عادیاش برنمیگردد، بلکه زیادتر میشود. دلیل واضح است؛ اگر در اپیزود قبل تمام قوانین باید برای تضعیف کردنِ زورکی دنریس تغییر میکردند، در این اپیزود هم تمام قوانین قبلی باید برای هرچه تقویتشدنِ دنریس تغییر میکردند.
نهتنها سازندگان با تبدیل کردنِ سرسی به آنتاگونیست آخر جلوی روندِ طبیعی داستانش را گرفتند و داستانِ شخصی او را خراب کردند، بلکه حتی نتوانستند آنتاگونیستی درخور چیزی که از غولآخری بزرگتر از شاه شب انتظار داشتیم تحویلمان بدهند.
منطق در دنیای این سریال که زمانی مقدسترینِ ویژگیاش بود، حالا به یک خمیر بازی انعطافپذیری تبدیل شده که در دستانِ دو بچهی مهدکودکی، به هر شکلی که عشقشان بکشد در میآید.
می رسیم به اپیزود پایانی که واقعا مزخرف بود.
شما فقط شورای قضاوت در مورد جان اسنو را در نظر بگیرید.
مسئلهی اول این است که کرم خاکستری، اعضای این شورا را با هدفِ مجازات کردنِ جان اسنو و عدالتخواهی برای ملکهاش دور هم جمع کرده است. اما اعضای شورا از خواهرِ قاتل (سانسا)، برادر قاتل (برن)، دیگر خواهرِ قاتل (آریا)، بهترین دوستِ قاتل (سم)، محافظ قسمخوردهی خواهرِ قاتل (برین)، دستِ قاتل (داووس)، دوستِ خواهرِ قاتل (گندری)، پسرخالهی قاتل (رابین اَرن)، دستِ پسرخالهی قاتل (یان رویس)، دایی قاتل (ادمور تالی) و یک سری اعضای بیاهمیت تشکیل شده است. کرم خاکستری برای مجازاتِ قاتل ملکهاش، هیئت منصفهای از خانواده و نزدیکانِ قاتل را دور هم جمع کرده است. در حالت واقعی، تنها کسانی که باید در یک جلسه حضور داشته باشند یارا گریجوی و شاهزادهی دورن هستند.
هرکس دیگری که در این جلسه حضور دارد، هیچ اهمیتی به دنریس تارگرین نمیدهد و علاقهای به مجازاتِ جان اسنو ندارد. در حالت واقعیتر، کاری که کرم خاکستری باید انجام میداد جمع کردنِ آنها دور هم نه با هدفِ صحبت کردن با آنها، بلکه با هدفِ اجرای یک حرکتِ عروسی سرخ وار روی آنها میبود. اما هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد. پیشنهادِ سم برای انتخاب پادشاه ازطریقِ انتخابات هم با خنده و مسخرهی حضار روبهرو میشود. درحالیکه آهنزادگان و نگهبانان شب از این سیستم برای انتخاب فرماندهشان استفاده میکنند، اما سم هیچ تلاشی برای مثالِ آوردن از آنها و ثابت کردنِ عدم دیوانهوار بودن پیشنهادش نمیکند.
سرنوشت همه هم در پایان مسخره بود . سانسا با حقه بازی میانه ی جان و دنریس را به هم زد و پاداش هم گرفت ملکه ی شمال شد . اصلا چرا باید شمالی ها در برابر برندون ایستادگی کنند مگر او فرزند ند استارک نیست. خود برندون سر نوشت دنریس و جان و بقیه را می دانست ولی جلوی اتفاقات را نگرفت ، صد رحمت به شاه شب.
افسوس از این سریال بی نظیر و جهان شگفت انگیز نغمه ی یخ و آتش که ای گونه در ۲ فصل پایانی نابود شد.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍2
کوتاه با Scanners:
برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم.
(اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر کارنامه پرفراز و نشیب کراننبرگ میدانم.اثری که شخصی همچون او که اصطلاحا خوره (هارور_ سایفای)سازی است ، میتواند چنین شکوهمند از پس آن برآید.
اثر مذکور در بازبینی مجدد همچنان هم در داستانگویی موفق است و هم اثری است هشداردهنده در باب پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و البته افرادی بدذات و تمامیت خواهی که از آن در جهت ضدانسانی بهره میبرند. اثری که کاملا بشکلی کلاسیک داستان گفته و با شاخصههایی همچون تضاد ، درام ، کشمش و نقاط اوج ، مخاطب را همراه ساخته و با بهره گیری همزمان از عینیت بخشی به جهان داستان و کمک از ابزاری بنام دیالوگ به درستی مخاطب را با جهان جنون آمیز، مرموز و دلهرهآورش درگیر میکند و به مرور تمامی موارد ابهام آمیز را کنار میزند.
اینها دقیقا همان امتیازهایی هستند که واپسین ساختهاش از آنها بی بهره بوده و به اثر ناقصی میماند که گویی کاریکاتوری است از دوران شکوه خالقش.
سکانس انفجار ناگهانی سرِ یکی از اعضا در بخش ابتدایی به همراه نگاه طعنه آمیز خالق اثر به هنرِ امروزی در بخش مربوط به گالری و البته دوئل دهشتناک پایانی که بدون عجله و با تمرکز بر جزییات، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند(با آن غافلگیری نهایی) جز موارد فراموش نشدنی هستند که معتقدم برای همیشه در جایی از ذهن مخاطب باقی خواهند ماند.
امتیاز: 8.5
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم.
(اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر کارنامه پرفراز و نشیب کراننبرگ میدانم.اثری که شخصی همچون او که اصطلاحا خوره (هارور_ سایفای)سازی است ، میتواند چنین شکوهمند از پس آن برآید.
اثر مذکور در بازبینی مجدد همچنان هم در داستانگویی موفق است و هم اثری است هشداردهنده در باب پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و البته افرادی بدذات و تمامیت خواهی که از آن در جهت ضدانسانی بهره میبرند. اثری که کاملا بشکلی کلاسیک داستان گفته و با شاخصههایی همچون تضاد ، درام ، کشمش و نقاط اوج ، مخاطب را همراه ساخته و با بهره گیری همزمان از عینیت بخشی به جهان داستان و کمک از ابزاری بنام دیالوگ به درستی مخاطب را با جهان جنون آمیز، مرموز و دلهرهآورش درگیر میکند و به مرور تمامی موارد ابهام آمیز را کنار میزند.
اینها دقیقا همان امتیازهایی هستند که واپسین ساختهاش از آنها بی بهره بوده و به اثر ناقصی میماند که گویی کاریکاتوری است از دوران شکوه خالقش.
سکانس انفجار ناگهانی سرِ یکی از اعضا در بخش ابتدایی به همراه نگاه طعنه آمیز خالق اثر به هنرِ امروزی در بخش مربوط به گالری و البته دوئل دهشتناک پایانی که بدون عجله و با تمرکز بر جزییات، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند(با آن غافلگیری نهایی) جز موارد فراموش نشدنی هستند که معتقدم برای همیشه در جایی از ذهن مخاطب باقی خواهند ماند.
امتیاز: 8.5
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
#یادداشت
👏2👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «کوتاه با Scanners: برای شخص نگارنده که از تماشای واپسین ساخته کراننبرگ (جنایات آینده) حسابی سرخورده گشته بودم ، رجوع به یکی از شاهکارهای قدیمیاش در حکم عملی بود که بتوانم مجدد ایمانم را به وی احیا کنم. (اسکنرز) را در کنار (مگس و تاریخی از خشونت) در صدر…»
فهرست کامل برندگان 80 امین دوره جوایز گلدن گلوب:
🎖بهترین فیلم درام:
◾️Avatar: The Way of Water
◾Elvis
🏆The Fabelmans
◾Tár
◾Top Gun: Maverick
🎖 بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Babylon
🏆The Banshees of Inisherin
◾️Everything Everywhere All at Once
◾Glass Onion: A Knives Out Mystery
◾Triangle of Sadness
🎖بهترین انیمیشن:
🏆Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾Inu-Oh
◾Marcel the Shell With Shoes On
◾Puss in Boots: The Last Wish
◾Turning Red
🎖بهترین فیلم خارجی زبان :
◾All Quiet on the Western Front (Germany)
🏆Argentina, 1985 (Argentina)
◾Close (Belgium)
◾Decision to Leave (South Korea)
◾RRR (India)
🎖بهترین سریال درام:
◾Better Call Saul
◾The Crown
🏆House of the Dragon
◾Ozark
◾Severance
🎖بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🏆Abbott Elementary
◾The Bear
◾Hacks
◾Only Murders in the Building
◾Wednesday
🎖بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾️Black Bird
◾Monster: The Jeffrey Dahmer Story
◾The Dropout
◾Pam & Tommy
🏆The White Lotus
🎖بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
◾James Cameron (“Avatar: The Way of Water”)
◾Daniel Kwan, Daniel Scheinert (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Baz Luhrmann (“Elvis”)
◾Martin McDonagh (“The Banshees of Inisherin”)
🏆Steven Spielberg (“The Fabelmans”)
🎖بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🏆Austin Butler (“Elvis”)
◾Brendan Fraser (“The Whale”)
◾Hugh Jackman (“The Son”)
◾Bill Nighy (“Living”)
◾Jeremy Pope (“The Inspection”)
🎖 بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🏆Cate Blanchett (“Tár”)
◾Olivia Colman (“Empire of Light”)
◾Viola Davis (“The Woman King”)
◾Ana de Armas (“Blonde”)
◾️Michelle Williams (“The Fabelmans”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Diego Calva (“Babylon”)
◾Daniel Craig (“Glass Onion: A Knives Out Mystery”)
◾Adam Driver (“White Noise”)
🏆Colin Farrell (“The Banshees of Inisherin”)
◾Ralph Fiennes (“The Menu”)
🎖بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Lesley Manville (“Mrs. Harris Goes to Paris”)
◾Margot Robbie (“Babylon”)
◾Anya Taylor-Joy (“The Menu”)
◾Emma Thompson (“Good Luck to You, Leo Grande”)
🏆Michelle Yeoh (“Everything Everywhere All at Once”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
◾Brendan Gleeson (“The Banshees of Inisherin”)
◾Barry Keoghan (“The Banshees of Inisherin”)
◾Brad Pitt (“Babylon”)
🏆Ke Huy Quan (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Eddie Redmayne (“The Good Nurse”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🏆Angela Bassett (“Black Panther: Wakanda Forever”)
◾Kerry Condon (“The Banshees of Inisherin”)
◾Jamie Lee Curtis (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Dolly De Leon (“Triangle of Sadness”)
◾Carey Mulligan (“She Said”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال درام
◾Emma D’Arcy (“House of the Dragon”)
◾Laura Linney (“Ozark”)
◾Imelda Staunton (“The Crown”)
◾Hilary Swank (“Alaska Daily”)
🏆Zendaya (“Euphoria”)
🎖بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
◾Jeff Bridges (“The Old Man”)
🏆Kevin Costner (“Yellowstone”)
◾Diego Luna (“Andor”)
◾Bob Odenkirk (“Better Call Saul”)
◾Adam Scott (“Severance”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🏆Quinta Brunson (“Abbott Elementary”)
◾Kaley Cuoco (“The Flight Attendant”)
◾Selena Gomez (“Only Murders in the Building”)
◾Jenna Ortega (“Wednesday”)
◾Jean Smart (“Hacks”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
◾Donald Glover (“Atlanta”)
◾Bill Hader (“Barry”)
◾Steve Martin (“Only Murders in the Building”)
◾Martin Short (“Only Murders in the Building”)
🏆Jeremy Allen White (“The Bear”)
🎖بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Taron Egerton (“Black Bird”)
◾Colin Firth (“The Staircase”)
◾️Andrew Garfield (“Under the Banner of Heaven”)
🏆Evan Peters (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Sebastian Stan (“Pam & Tommy”)
🎖بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Jessica Chastain (“George and Tammy”)
◾Julia Garner (“Inventing Anna”)
◾Lily James (“Pam & Tommy”)
◾Julia Roberts (“Gaslit”)
🏆Amanda Seyfried (“The Dropout”)
🎖بهترین فیلم درام:
◾️Avatar: The Way of Water
◾Elvis
🏆The Fabelmans
◾Tár
◾Top Gun: Maverick
🎖 بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Babylon
🏆The Banshees of Inisherin
◾️Everything Everywhere All at Once
◾Glass Onion: A Knives Out Mystery
◾Triangle of Sadness
🎖بهترین انیمیشن:
🏆Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾Inu-Oh
◾Marcel the Shell With Shoes On
◾Puss in Boots: The Last Wish
◾Turning Red
🎖بهترین فیلم خارجی زبان :
◾All Quiet on the Western Front (Germany)
🏆Argentina, 1985 (Argentina)
◾Close (Belgium)
◾Decision to Leave (South Korea)
◾RRR (India)
🎖بهترین سریال درام:
◾Better Call Saul
◾The Crown
🏆House of the Dragon
◾Ozark
◾Severance
🎖بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🏆Abbott Elementary
◾The Bear
◾Hacks
◾Only Murders in the Building
◾Wednesday
🎖بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾️Black Bird
◾Monster: The Jeffrey Dahmer Story
◾The Dropout
◾Pam & Tommy
🏆The White Lotus
🎖بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
◾James Cameron (“Avatar: The Way of Water”)
◾Daniel Kwan, Daniel Scheinert (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Baz Luhrmann (“Elvis”)
◾Martin McDonagh (“The Banshees of Inisherin”)
🏆Steven Spielberg (“The Fabelmans”)
🎖بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🏆Austin Butler (“Elvis”)
◾Brendan Fraser (“The Whale”)
◾Hugh Jackman (“The Son”)
◾Bill Nighy (“Living”)
◾Jeremy Pope (“The Inspection”)
🎖 بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🏆Cate Blanchett (“Tár”)
◾Olivia Colman (“Empire of Light”)
◾Viola Davis (“The Woman King”)
◾Ana de Armas (“Blonde”)
◾️Michelle Williams (“The Fabelmans”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Diego Calva (“Babylon”)
◾Daniel Craig (“Glass Onion: A Knives Out Mystery”)
◾Adam Driver (“White Noise”)
🏆Colin Farrell (“The Banshees of Inisherin”)
◾Ralph Fiennes (“The Menu”)
🎖بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
◾Lesley Manville (“Mrs. Harris Goes to Paris”)
◾Margot Robbie (“Babylon”)
◾Anya Taylor-Joy (“The Menu”)
◾Emma Thompson (“Good Luck to You, Leo Grande”)
🏆Michelle Yeoh (“Everything Everywhere All at Once”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
◾Brendan Gleeson (“The Banshees of Inisherin”)
◾Barry Keoghan (“The Banshees of Inisherin”)
◾Brad Pitt (“Babylon”)
🏆Ke Huy Quan (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Eddie Redmayne (“The Good Nurse”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🏆Angela Bassett (“Black Panther: Wakanda Forever”)
◾Kerry Condon (“The Banshees of Inisherin”)
◾Jamie Lee Curtis (“Everything Everywhere All at Once”)
◾Dolly De Leon (“Triangle of Sadness”)
◾Carey Mulligan (“She Said”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال درام
◾Emma D’Arcy (“House of the Dragon”)
◾Laura Linney (“Ozark”)
◾Imelda Staunton (“The Crown”)
◾Hilary Swank (“Alaska Daily”)
🏆Zendaya (“Euphoria”)
🎖بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
◾Jeff Bridges (“The Old Man”)
🏆Kevin Costner (“Yellowstone”)
◾Diego Luna (“Andor”)
◾Bob Odenkirk (“Better Call Saul”)
◾Adam Scott (“Severance”)
🎖بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🏆Quinta Brunson (“Abbott Elementary”)
◾Kaley Cuoco (“The Flight Attendant”)
◾Selena Gomez (“Only Murders in the Building”)
◾Jenna Ortega (“Wednesday”)
◾Jean Smart (“Hacks”)
🎖 بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
◾Donald Glover (“Atlanta”)
◾Bill Hader (“Barry”)
◾Steve Martin (“Only Murders in the Building”)
◾Martin Short (“Only Murders in the Building”)
🏆Jeremy Allen White (“The Bear”)
🎖بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Taron Egerton (“Black Bird”)
◾Colin Firth (“The Staircase”)
◾️Andrew Garfield (“Under the Banner of Heaven”)
🏆Evan Peters (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Sebastian Stan (“Pam & Tommy”)
🎖بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
◾Jessica Chastain (“George and Tammy”)
◾Julia Garner (“Inventing Anna”)
◾Lily James (“Pam & Tommy”)
◾Julia Roberts (“Gaslit”)
🏆Amanda Seyfried (“The Dropout”)
ادامه برندگان:
🎖بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
◾Tár — Todd Field
◾Everything Everywhere All at Once — Daniel Kwan, Daniel Scheinert
🏆The Banshees of Inisherin — Martin McDonagh
◾️Women Talking — Sarah Polley
◾️The Fabelmans — Steven Spielberg, Tony Kushner
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
◾Elizabeth Debicki (“The Crown”)
◾️Hannah Einbinder (“Hacks”)
🏆Julia Garner (“Ozark”)
◾Janelle James (“Abbott Elementary”)
◾Sheryl Lee Ralph (“Abbott Elementary”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
◾John Lithgow (“The Old Man”)
◾Jonathan Pryce (“The Crown”)
◾John Turturro (“Severance”)
🏆Tyler James Williams (“Abbott Elementary”)
◾Henry Winkler (“Barry”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در یک مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🏆Jennifer Coolidge (“The White Lotus”)
◾Claire Danes (“Fleishman Is in Trouble”)
◾Daisy Edgar-Jones (“Under the Banner of Heaven”)
◾Niecy Nash-Betts (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Aubrey Plaza (“The White Lotus”)
🎖بهترین موسیقی متن:
◾The Banshees of Inisherin — Carter Burwell
◾Guillermo del Toro’s Pinocchio — Alexandre Desplat
◾️Women Talking — Hildur Guðnadóttir
🏆Babylon — Justin Hurwitz
◾The Fabelmans — John Williams
🎖بهترین ترانه ارجینال:
◾“Carolina” – Where the Crawdads Sing
◾“Ciao Papa” – Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾“Hold My Hand” – Top Gun: Maverick
◾“Lift Me Up” – Black Panther: Wakanda Forever
🏆“Naatu Naatu” – RRR
🎖بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
◾Tár — Todd Field
◾Everything Everywhere All at Once — Daniel Kwan, Daniel Scheinert
🏆The Banshees of Inisherin — Martin McDonagh
◾️Women Talking — Sarah Polley
◾️The Fabelmans — Steven Spielberg, Tony Kushner
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
◾Elizabeth Debicki (“The Crown”)
◾️Hannah Einbinder (“Hacks”)
🏆Julia Garner (“Ozark”)
◾Janelle James (“Abbott Elementary”)
◾Sheryl Lee Ralph (“Abbott Elementary”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
◾John Lithgow (“The Old Man”)
◾Jonathan Pryce (“The Crown”)
◾John Turturro (“Severance”)
🏆Tyler James Williams (“Abbott Elementary”)
◾Henry Winkler (“Barry”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن در یک مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🏆Jennifer Coolidge (“The White Lotus”)
◾Claire Danes (“Fleishman Is in Trouble”)
◾Daisy Edgar-Jones (“Under the Banner of Heaven”)
◾Niecy Nash-Betts (“Monster: The Jeffrey Dahmer Story”)
◾Aubrey Plaza (“The White Lotus”)
🎖بهترین موسیقی متن:
◾The Banshees of Inisherin — Carter Burwell
◾Guillermo del Toro’s Pinocchio — Alexandre Desplat
◾️Women Talking — Hildur Guðnadóttir
🏆Babylon — Justin Hurwitz
◾The Fabelmans — John Williams
🎖بهترین ترانه ارجینال:
◾“Carolina” – Where the Crawdads Sing
◾“Ciao Papa” – Guillermo del Toro’s Pinocchio
◾“Hold My Hand” – Top Gun: Maverick
◾“Lift Me Up” – Black Panther: Wakanda Forever
🏆“Naatu Naatu” – RRR
چرا مقایسهی خاندان اژدها با حلقههای قدرت، مقایسهی درستی نیست؟
دو سریال خاندان اژدها و حلقههای قدرت تقریباً همزمان با هم آغاز به پخش کردند و به دلیل اینکه آمازون دو اپیزود اول را نیز در یک روز منتشر کرد، پخش اپیزودهای همشماره، در طول یک هفته و تقریباً همزمان اتفاق میافتد و این در کنار تمام دلایل بیشماری که وجود دارد، بحث مقایسهی این دو اثر را گرمتر میکند. اما آیا مقایسهی این دو اثر درست است؟
پیش از اینکه به این سوال پاسخی داده شود، بهتر است که دو دلیل اصلی که مردم تمایل دارند که این دو اثر مورد مقایسه قرار بگیرند را در مورد کتابها بررسی کنیم.
۱- شباهت ژانریک - ژانر خیالپردازی حماسی (اپیک فانتزی- هایفانتزی) «یکی از زیرمجموعههای ژانر خیالپردازی است که در دنیاهای خیالی و موازی به کار برده میشود. خیالپردازی حماسی با کارهای ویلیام موریس، جرج مکدونالد و ادوارد پلانکت آغاز گردید و با نوشتههای جی. آر. آر. تالکین و سی اس لوئیس به اوج رسید. خیالپردازی حماسی به همراه ژانر شمشیر و جادوگری، تبدیل به متداولترین زیرسبکهای فانتزی شدهاند.»
از آنجایی که در تعریف ویکیپدیا بهطور مستقیم به تالکین و رابطهی او با این ژانر اشاره شده، ما به بررسی جایگاه مارتین میپردازیم. اینکه یکی از بزرگترین منابع الهام مارتین، کتابهای فانتزی تالکین است، بر کسی پوشیده نیست. مارتین به کرات به این حقیقت اشاره کرده، مثلاً در مورد مرگ ند استارک و مرگ شخصیتهای دیگرش که از مرگ گاندولف تأثیر گرفته است. بله، مارتین هم ژانر اپیک فانتزی را برای نوشتن انتخاب کرده، ژانری که سرشار از نبردهای باشکوه و اسرار جادویی است.
۲- دنیای خودشکل گرفته - با اینکه هر دو نویسنده منابع الهام بسیاری داشتند (چه از تاریخ و چه از دیگر آثار)، اما دنیایی که ساختهاند، سراسر خودشکل گرفته است و هر سوالی در مورد چیستی و چگونگی اجزای آنها مطرح کنید، پاسخی برایش در همان دنیا وجود دارد. اگر هم پاسخی نباشد، از جنس سوالات بیپاسخ جهان خودمان است.
اما چرا ما معتقدیم که مقایسهی این دو اثر نمیتواند درست باشد؟
درونمایهی اصلی کتابهای ارباب حلقهها، نبرد خیر و شر است؛ درحالیکه درونمایهی اصلی کتابهای مارتین، تقبیح جنگ است. در ارباب حلقهها ما با اسطوره طرف هستیم، در حالی که در دنیای مارتین، سیاست چیزی است که ما را درگیر قصه میکند. البته این بدان معنی نیست که دنیای تالکین خالی از ترفندهای سیاسی و دنیای مارتین نیز خالی از اسطوره باشد، ابداً اینطور نیست! اصلاً به همین خاطر است که این دو اثر با هم مقایسه میشوند. مقصود اصلی، هدف و پیشزمینهی ذهنی دو نویسنده است.
مارتین بارها در مصاحبههایش گفته که از جنگ بیزار است و این تنفر به اندازهای است که داستان زیبای عشق لیانا و ریگار را تبدیل به حماقتی ناشیانه میکند که باعث مرگ افراد بسیاری میشود. حتی نحوهی مطرح کردن این عشق نیز جالب است. اولین دادههای ما در مورد ریگار شخصی متجاوز است. او لیانا را ربوده و به او تجاوز کرده، در حالی که خودش همسر دیگری داشته و لیانا نیز نامزد مرد دیگری بوده است. کمکم ما متوجه میشویم که داستان چیز دیگری است. اما آیا توصیفی که ما در ابتدا شنیدیم، به واقعیت نزدیکتر نیست؟ و حقیقتاً ریگار انسان متجاوزی به حساب نمیآید؟ در زبان انگلیسی کلمهی rape سه معنی دارد و یکی از آنها an outrageous violation به معنی یک تخطی ظالمانه است. آیا جنگی که بهخاطر خودخواهی یک نفر آغاز شده و صدها نفر را به کام مرگ کشانده، یک تخطی ظالمانه، یک تجاوز، به حساب نمیآید؟ در کتابهای مارتین هیچگاه و تکرار میکنم هیچگاه، تقدسی به عشق داده نشده و هر بار به عشق رسیدیم، فاجعهای به همراه داشت. این است تفاوت بسیار روشن دنیای مارتین با دنیای تالکین. با اینکه دنیای مارتین یک دنیای فانتزی است، اما شما میتوانید آن را با دنیای خود مقایسه کنید، میتوانید شباهتهای زیادی با دنیای حقیقی پیدا کنید. چنین چیزی را نمیتوان در مورد دنیای تالکین احساس کرد. دلیل آن هم منبع الهام دیگر مارتین است، یعنی تاریخ!
تالکین در تمام آثارش به دنبال آفرینش و خلق یک مصنوع (فانتزی محض) بوده و تنها به اسطورههای تاریخی فرهنگهای دیگر علاقه نشان داده است، نه خود تاریخ. شما به راحتی میتوانید دنیای مارتین را، هم با تاریخ و هم با اسطوره مقایسه کنید؛ اما دنیای تالکین تنها با اسطورهها و افسانهها قابل قیاس است. هرچند توجه کنید که این عیب به حساب نمیآید (برعکس، به گونهی فاخری از ادبیات اشاره دارد) و صرفاً به ذهنیت فکری نویسنده باز میگردد و به تعریف کلیای که ما از کلمهی حماسه داریم.
دو سریال خاندان اژدها و حلقههای قدرت تقریباً همزمان با هم آغاز به پخش کردند و به دلیل اینکه آمازون دو اپیزود اول را نیز در یک روز منتشر کرد، پخش اپیزودهای همشماره، در طول یک هفته و تقریباً همزمان اتفاق میافتد و این در کنار تمام دلایل بیشماری که وجود دارد، بحث مقایسهی این دو اثر را گرمتر میکند. اما آیا مقایسهی این دو اثر درست است؟
پیش از اینکه به این سوال پاسخی داده شود، بهتر است که دو دلیل اصلی که مردم تمایل دارند که این دو اثر مورد مقایسه قرار بگیرند را در مورد کتابها بررسی کنیم.
۱- شباهت ژانریک - ژانر خیالپردازی حماسی (اپیک فانتزی- هایفانتزی) «یکی از زیرمجموعههای ژانر خیالپردازی است که در دنیاهای خیالی و موازی به کار برده میشود. خیالپردازی حماسی با کارهای ویلیام موریس، جرج مکدونالد و ادوارد پلانکت آغاز گردید و با نوشتههای جی. آر. آر. تالکین و سی اس لوئیس به اوج رسید. خیالپردازی حماسی به همراه ژانر شمشیر و جادوگری، تبدیل به متداولترین زیرسبکهای فانتزی شدهاند.»
از آنجایی که در تعریف ویکیپدیا بهطور مستقیم به تالکین و رابطهی او با این ژانر اشاره شده، ما به بررسی جایگاه مارتین میپردازیم. اینکه یکی از بزرگترین منابع الهام مارتین، کتابهای فانتزی تالکین است، بر کسی پوشیده نیست. مارتین به کرات به این حقیقت اشاره کرده، مثلاً در مورد مرگ ند استارک و مرگ شخصیتهای دیگرش که از مرگ گاندولف تأثیر گرفته است. بله، مارتین هم ژانر اپیک فانتزی را برای نوشتن انتخاب کرده، ژانری که سرشار از نبردهای باشکوه و اسرار جادویی است.
۲- دنیای خودشکل گرفته - با اینکه هر دو نویسنده منابع الهام بسیاری داشتند (چه از تاریخ و چه از دیگر آثار)، اما دنیایی که ساختهاند، سراسر خودشکل گرفته است و هر سوالی در مورد چیستی و چگونگی اجزای آنها مطرح کنید، پاسخی برایش در همان دنیا وجود دارد. اگر هم پاسخی نباشد، از جنس سوالات بیپاسخ جهان خودمان است.
اما چرا ما معتقدیم که مقایسهی این دو اثر نمیتواند درست باشد؟
درونمایهی اصلی کتابهای ارباب حلقهها، نبرد خیر و شر است؛ درحالیکه درونمایهی اصلی کتابهای مارتین، تقبیح جنگ است. در ارباب حلقهها ما با اسطوره طرف هستیم، در حالی که در دنیای مارتین، سیاست چیزی است که ما را درگیر قصه میکند. البته این بدان معنی نیست که دنیای تالکین خالی از ترفندهای سیاسی و دنیای مارتین نیز خالی از اسطوره باشد، ابداً اینطور نیست! اصلاً به همین خاطر است که این دو اثر با هم مقایسه میشوند. مقصود اصلی، هدف و پیشزمینهی ذهنی دو نویسنده است.
مارتین بارها در مصاحبههایش گفته که از جنگ بیزار است و این تنفر به اندازهای است که داستان زیبای عشق لیانا و ریگار را تبدیل به حماقتی ناشیانه میکند که باعث مرگ افراد بسیاری میشود. حتی نحوهی مطرح کردن این عشق نیز جالب است. اولین دادههای ما در مورد ریگار شخصی متجاوز است. او لیانا را ربوده و به او تجاوز کرده، در حالی که خودش همسر دیگری داشته و لیانا نیز نامزد مرد دیگری بوده است. کمکم ما متوجه میشویم که داستان چیز دیگری است. اما آیا توصیفی که ما در ابتدا شنیدیم، به واقعیت نزدیکتر نیست؟ و حقیقتاً ریگار انسان متجاوزی به حساب نمیآید؟ در زبان انگلیسی کلمهی rape سه معنی دارد و یکی از آنها an outrageous violation به معنی یک تخطی ظالمانه است. آیا جنگی که بهخاطر خودخواهی یک نفر آغاز شده و صدها نفر را به کام مرگ کشانده، یک تخطی ظالمانه، یک تجاوز، به حساب نمیآید؟ در کتابهای مارتین هیچگاه و تکرار میکنم هیچگاه، تقدسی به عشق داده نشده و هر بار به عشق رسیدیم، فاجعهای به همراه داشت. این است تفاوت بسیار روشن دنیای مارتین با دنیای تالکین. با اینکه دنیای مارتین یک دنیای فانتزی است، اما شما میتوانید آن را با دنیای خود مقایسه کنید، میتوانید شباهتهای زیادی با دنیای حقیقی پیدا کنید. چنین چیزی را نمیتوان در مورد دنیای تالکین احساس کرد. دلیل آن هم منبع الهام دیگر مارتین است، یعنی تاریخ!
تالکین در تمام آثارش به دنبال آفرینش و خلق یک مصنوع (فانتزی محض) بوده و تنها به اسطورههای تاریخی فرهنگهای دیگر علاقه نشان داده است، نه خود تاریخ. شما به راحتی میتوانید دنیای مارتین را، هم با تاریخ و هم با اسطوره مقایسه کنید؛ اما دنیای تالکین تنها با اسطورهها و افسانهها قابل قیاس است. هرچند توجه کنید که این عیب به حساب نمیآید (برعکس، به گونهی فاخری از ادبیات اشاره دارد) و صرفاً به ذهنیت فکری نویسنده باز میگردد و به تعریف کلیای که ما از کلمهی حماسه داریم.
👍2
به کجا میتوان فرار کرد؟
نگاهی به پول را بردار و فرار کن:
بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال ، مچپوینت جز بهترین آثارش جای داده است.
اگر نام اثر مذکور را در اینترنت جستجو کنید ژانر کمدی جنایی را برایش خواهید یافت. اما چه نوع از کمدی ؟ اینجاست که شاهکار تمام نشدنی آلن ارزش و اعتبار یک اثر هنری را بازتعریف میکند. پول را... معجون دلپذیری است از کمدیهجو، بزنبکوب، موقعیت ، رمانتیک و البته سیاه .
رویکردهجو آمیز چنان حضور پررنگ و تاثیرگذاری
در اثر داشته که میتوان آنرا بنوعی سمبل این مدل از کمدی دانست. سبک و روایت هردو از داکیودرام(از نوع تصنعیاش) تبعیت کرده و آشکارا میبایست به تمام جزییات ظاهری و باطنی پروتاگونیست(ویرجیل) و زیر و بمهای زندگیاش سرک بکشیم.
درسبک کارگردانی آشکارا با دوربینی روی دست ، زومهای پیاپی و حضور صدای راوی (مستندساز) طرفیم که گاها با افراد مختلف به گفتگو نشسته و گاها نیز کارکردش برای بیان رخدادهای ذهنی و عینی ویرجیل است. مواردی که کارکردی کاملا فرمیک داشته و به هیچ وجه از اثر بیرون نمیزنند.
حال این موضع که با هجو در آمیخته و آشکارا تمام موقعیتها و پیش فرضهای کاملا جدی را در فضایی شوخ و شنگ به نمایش میگذارد ، خود عامل مهمی است که مدام خنده را بر لب مخاطب مینشاند.
بعنوان مثال حضور والدین ویرجیل در میزانسن را به یادآورید که هجوی است بر تمام مصاحبه کنندگان در آثار مستند. برای شرمساری از داشتن چنین فرزند ناخلفی با ماسکهایی کمیک جلوی لنز دوربین حاضر گشته و مدام نیز بایکدیگر بگو مگو میکنند. تیپهایی متضاد که یکی موافق فرزند و دیگری مخالف تمام عیار بوده و همین تضاد عاملی است برای تنش کلامی و البته برخی افشاگریها در مورد سوژه! هجوی که هم به شناخت هرچه بیشتر مخاطب نسبت به ویرجیل کمک نموده و هم جنبه کمدی را غنیتر میکند.
هجو تنها خود را به عامل قبلی محدود نکرده و هنگامی که به گذشته رفته و زیست ویرجیل را عینا مشاهده میکنیم نیز پرررنگ است. پول را... هجوی است بر نمایش زیست یک تبهکار شناخته شده و بدنام. برخلاف تمام پیش فرضهای ذهنی و کلیشهها اینجا با پروتاگونیستی ابله ، دست و پا چلفتی ،بدشانس(با آن شوخی تکرار شونده درخشان از شکستن عینک که بنوعی بر حقارت و بدشانسی وی تاکید میکنند) طرفیم که مدام در زندگی گند زده و اصولا با واژه موفقیت بیگانه است! از همان سکانسهای ابتدایی تا نوجوانی و... او همواره شکست خورده و اصرار دیوانهوارش به این مدل زندگی کردن ، خود کششی در خور توجه ایجاد کرده که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. برخلاف آثار همنوع که از فرش به عرش رسیدن تبهکاران(با تاکید بر هوش و اراده مثال زدنی) را نظاره میکنیم اینجا فقط شکست است و معدود موفقیتها نیز کمرنگ و گذرا.
از سکانس سرقت از بانک با آن اشتباه نوشتاری و کلنجار رفتن با کارمندان بانک تا نقشه فرار و اجرایی کردنش(فرار انفرادی و تقابل با راننده تاکسیها جلوی درب زندان) تا تعقیب و گریز با پلیسها در دشت با پایی زنجیر شده(که سرعت پایین زندانیان و تعلل و حماقت پلیس کاملا مشهود است) تا نقشه قتل منشی اخاذ با آن ورود ماشین به خانه و عملیات احمقانه و... جملگی چنان با هجو در آمیختهاند که میتوان تک به تک شوخیهایش را حتی(بشکل مجزا از کل اثر) بارها تماشا کرد، بدون آنکه گذر زمان ذرهای از کیفیتشان کاسته باشند.
شوخیهایی که آشکارا با کشمکشهای بیرونی و ضربالاجلهای زمانی گره خوردهاند تا ردِپای بزنبکوب در روایت کلاسیک نیز بچشم آید.
ضمنا طبق آنچه در تعریف کمدی موقعیت میدانیم، عبارت است از قرارگیری سوژه در موقعیتهایی که عملا هیچ همخوانی و تناسبی با یکدیگر نداشته و این مهم خود کمدی آفرین است. از آنجا که دربخش قبل نیز اشاره کردیم قرار است روایتی ببینیم از ویرجیلی که تمام عمرش بازنده بوده و اساسا با موفقیت بیگانه است. پس بطور اتوماتیک واری بخش قابل توجهای از روایت ، کمدی موقعیت را پیش چشم مخاطب میگذارند. حضور ویرجیل بی استعداد در گروه موسیقی خیابانی با آوردن صندلی و تلاش مضحکش برای اجرا . یا حضورش در سالن بیلیارد برای کسب پول در حالی که از زدن یک ضربه دقیق نیز عاجز بوده به علاوه کسب شغلی در یک اداره و دروغگوییاش در رابطه کار با کامپیوتر و.... خود از این دست موقعیتها هستند که در کنار عنصر هجو به توفیق هرچه بیشتر اثر برای خنده گرفتن از مخاطب ، عمل میکنند.
نگاهی به پول را بردار و فرار کن:
بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال ، مچپوینت جز بهترین آثارش جای داده است.
اگر نام اثر مذکور را در اینترنت جستجو کنید ژانر کمدی جنایی را برایش خواهید یافت. اما چه نوع از کمدی ؟ اینجاست که شاهکار تمام نشدنی آلن ارزش و اعتبار یک اثر هنری را بازتعریف میکند. پول را... معجون دلپذیری است از کمدیهجو، بزنبکوب، موقعیت ، رمانتیک و البته سیاه .
رویکردهجو آمیز چنان حضور پررنگ و تاثیرگذاری
در اثر داشته که میتوان آنرا بنوعی سمبل این مدل از کمدی دانست. سبک و روایت هردو از داکیودرام(از نوع تصنعیاش) تبعیت کرده و آشکارا میبایست به تمام جزییات ظاهری و باطنی پروتاگونیست(ویرجیل) و زیر و بمهای زندگیاش سرک بکشیم.
درسبک کارگردانی آشکارا با دوربینی روی دست ، زومهای پیاپی و حضور صدای راوی (مستندساز) طرفیم که گاها با افراد مختلف به گفتگو نشسته و گاها نیز کارکردش برای بیان رخدادهای ذهنی و عینی ویرجیل است. مواردی که کارکردی کاملا فرمیک داشته و به هیچ وجه از اثر بیرون نمیزنند.
حال این موضع که با هجو در آمیخته و آشکارا تمام موقعیتها و پیش فرضهای کاملا جدی را در فضایی شوخ و شنگ به نمایش میگذارد ، خود عامل مهمی است که مدام خنده را بر لب مخاطب مینشاند.
بعنوان مثال حضور والدین ویرجیل در میزانسن را به یادآورید که هجوی است بر تمام مصاحبه کنندگان در آثار مستند. برای شرمساری از داشتن چنین فرزند ناخلفی با ماسکهایی کمیک جلوی لنز دوربین حاضر گشته و مدام نیز بایکدیگر بگو مگو میکنند. تیپهایی متضاد که یکی موافق فرزند و دیگری مخالف تمام عیار بوده و همین تضاد عاملی است برای تنش کلامی و البته برخی افشاگریها در مورد سوژه! هجوی که هم به شناخت هرچه بیشتر مخاطب نسبت به ویرجیل کمک نموده و هم جنبه کمدی را غنیتر میکند.
هجو تنها خود را به عامل قبلی محدود نکرده و هنگامی که به گذشته رفته و زیست ویرجیل را عینا مشاهده میکنیم نیز پرررنگ است. پول را... هجوی است بر نمایش زیست یک تبهکار شناخته شده و بدنام. برخلاف تمام پیش فرضهای ذهنی و کلیشهها اینجا با پروتاگونیستی ابله ، دست و پا چلفتی ،بدشانس(با آن شوخی تکرار شونده درخشان از شکستن عینک که بنوعی بر حقارت و بدشانسی وی تاکید میکنند) طرفیم که مدام در زندگی گند زده و اصولا با واژه موفقیت بیگانه است! از همان سکانسهای ابتدایی تا نوجوانی و... او همواره شکست خورده و اصرار دیوانهوارش به این مدل زندگی کردن ، خود کششی در خور توجه ایجاد کرده که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. برخلاف آثار همنوع که از فرش به عرش رسیدن تبهکاران(با تاکید بر هوش و اراده مثال زدنی) را نظاره میکنیم اینجا فقط شکست است و معدود موفقیتها نیز کمرنگ و گذرا.
از سکانس سرقت از بانک با آن اشتباه نوشتاری و کلنجار رفتن با کارمندان بانک تا نقشه فرار و اجرایی کردنش(فرار انفرادی و تقابل با راننده تاکسیها جلوی درب زندان) تا تعقیب و گریز با پلیسها در دشت با پایی زنجیر شده(که سرعت پایین زندانیان و تعلل و حماقت پلیس کاملا مشهود است) تا نقشه قتل منشی اخاذ با آن ورود ماشین به خانه و عملیات احمقانه و... جملگی چنان با هجو در آمیختهاند که میتوان تک به تک شوخیهایش را حتی(بشکل مجزا از کل اثر) بارها تماشا کرد، بدون آنکه گذر زمان ذرهای از کیفیتشان کاسته باشند.
شوخیهایی که آشکارا با کشمکشهای بیرونی و ضربالاجلهای زمانی گره خوردهاند تا ردِپای بزنبکوب در روایت کلاسیک نیز بچشم آید.
ضمنا طبق آنچه در تعریف کمدی موقعیت میدانیم، عبارت است از قرارگیری سوژه در موقعیتهایی که عملا هیچ همخوانی و تناسبی با یکدیگر نداشته و این مهم خود کمدی آفرین است. از آنجا که دربخش قبل نیز اشاره کردیم قرار است روایتی ببینیم از ویرجیلی که تمام عمرش بازنده بوده و اساسا با موفقیت بیگانه است. پس بطور اتوماتیک واری بخش قابل توجهای از روایت ، کمدی موقعیت را پیش چشم مخاطب میگذارند. حضور ویرجیل بی استعداد در گروه موسیقی خیابانی با آوردن صندلی و تلاش مضحکش برای اجرا . یا حضورش در سالن بیلیارد برای کسب پول در حالی که از زدن یک ضربه دقیق نیز عاجز بوده به علاوه کسب شغلی در یک اداره و دروغگوییاش در رابطه کار با کامپیوتر و.... خود از این دست موقعیتها هستند که در کنار عنصر هجو به توفیق هرچه بیشتر اثر برای خنده گرفتن از مخاطب ، عمل میکنند.
از آنجا که با یک داکیودرامِ تصنعی طرفیم پس پول را...صرفا شامل جنبه تبهکاری ویرجیل نبوده و میبایست روابط شخصیاش را نیز شاهد باشیم.اینجاست که اثر دیوانه آلن کمدی رمانتیک را نیز در دل خود جای میدهد. از لحظه مواجهه ناگهانی ابتدایی در پارک تا تلاش ویرجیل برای خودآرایی برای معشوق و قرار شام در رستوران تا زندگی زناشویی و... بخش رمانتیکش را تشکیل میدهند. رمانتیکی که آنهم چنان با کمدی و هجو گره خورده که فرم روایت خدشه دار نشود. بعنوان مثال قدم زدن ابتدایی در پارک را به یادآورید که چگونه در شرایط آب و هوایی نا ملایم و طوفانی شکل گرفته (برخلاف نمونههای مشابه که نورخورشید، صدای پرندگان و... به آرامش و لطافت صحنه کمک میکنند) و یا وصال این زوج به یکدیگر(پس از فرار ویرجیل و سایر زندانیان) که بعلت زنجیر بودن پاهایشان ، موجب شده تا زندانیان نیز از بگومگوهای زن و شوهری آگاه شوند و با دخالتها و خندههای گاه و بیگاه خود ، در یک رابطه زناشویی خلل ایجاد کنند. پس طبق آنچه فرم اثر طلب میکند در بخش رمانتیک نیز ،این کمدی است که سایه خود را گسترانده و چند لایه بودن آنرا تحکیم میکند.به واقع هیچ امری نمیتواند و نباید خارج از چارچوب کمدی رخ دهد.
میدانیم که اصولا نگاهِ ابزورد و پیش کشیدن مسائل خارج از عرف در اثری کمدی از پایههای اصلی کمدیسیاه به شمار میروند. عواملی که هردو در روایت پول را ... نقش داشته و جلوهای متفاوت بدان میبخشند. ویرجیل بازندهای تمام عیار است که گویی زمین و زمان با وی سرناسازگاری دارند. پدرش آشکارا از کتک زدنهای پیاپی در دوران کودکی (به منظور خداباوری!) پرده برمیدارد.مسئولین زندان واکسنی جدید که تا بحال روی هیچ انسانی آزمایش نشده را برروی وی آزمایش میکنند. عشقش مدام از او دور افتاده و حتی رشد فرزند را هم به درستی نمیبیند و درنهایت بشکل کاملا اتفاقی در خیابان بدست یکی از دوستان سابق(پلیس کنونی) دستگیر شده و مجازاتش برابر با ۸۰۰ سال زندان است!!
ویرجیل همچون دیگر پروتاگونیستهای آثار ماندگار آلن بنوعی دچار سرگشتگی و پوچی انسان مدرن است. شخصی که هرچه میزند به دربسته خورده و در چرخهای بیرحم و قدرتمند گرفتارگشته است. اگرچه ویرجیل برخلاف نمونههایی همچون منهتن، آنیهال و... فردی کمسواد و از قشر ضعیف جامعه است اما گویی دست سرنوشت تماما دویدن و نرسیدن را برایش مقدر ساخته و او هم نمیبایست کامروا گردد.
امتیاز: 9 از 10
@NaghdeFilmoserial
امیدسلیمی
#یادداشت
میدانیم که اصولا نگاهِ ابزورد و پیش کشیدن مسائل خارج از عرف در اثری کمدی از پایههای اصلی کمدیسیاه به شمار میروند. عواملی که هردو در روایت پول را ... نقش داشته و جلوهای متفاوت بدان میبخشند. ویرجیل بازندهای تمام عیار است که گویی زمین و زمان با وی سرناسازگاری دارند. پدرش آشکارا از کتک زدنهای پیاپی در دوران کودکی (به منظور خداباوری!) پرده برمیدارد.مسئولین زندان واکسنی جدید که تا بحال روی هیچ انسانی آزمایش نشده را برروی وی آزمایش میکنند. عشقش مدام از او دور افتاده و حتی رشد فرزند را هم به درستی نمیبیند و درنهایت بشکل کاملا اتفاقی در خیابان بدست یکی از دوستان سابق(پلیس کنونی) دستگیر شده و مجازاتش برابر با ۸۰۰ سال زندان است!!
ویرجیل همچون دیگر پروتاگونیستهای آثار ماندگار آلن بنوعی دچار سرگشتگی و پوچی انسان مدرن است. شخصی که هرچه میزند به دربسته خورده و در چرخهای بیرحم و قدرتمند گرفتارگشته است. اگرچه ویرجیل برخلاف نمونههایی همچون منهتن، آنیهال و... فردی کمسواد و از قشر ضعیف جامعه است اما گویی دست سرنوشت تماما دویدن و نرسیدن را برایش مقدر ساخته و او هم نمیبایست کامروا گردد.
امتیاز: 9 از 10
@NaghdeFilmoserial
امیدسلیمی
#یادداشت
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «به کجا میتوان فرار کرد؟ نگاهی به پول را بردار و فرار کن: بدون شک اینکه کارگردانی در دومین اثر خود یکی از شاهکارهای کارنامه کاریاش را خلق کند، امری است ستودنی و کمیاب که خوشبختانه وودیآلن از پس آن بر آمده و پول را بردار و فرار کن را درکنار منهتن، آنی هال…»
#نقد_سریال
بررسی میزانسن فصل سوم قسمت پنجم
game of thrones
در آغاز شروع این نقد می خواستم سریال را از نظر فرمی هم بررسی کنم اما با توجه به طولانی بودن سریال چنین کاری ممکن نبود (مطلب بسیار طولانی می شد در حد یک کتاب ) برای همین این مطلب را به عنوان مثالی از بررسی فرمی سریال می نویسم.
در اپیزود گنجشک اعظم ،اپیزود سوم فصل پنجم game of thrones اپیزودی است که با میزانسن خود مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد، به نحوی که حسی از مکان وقوع اکشن ایجاد میکند که به حالتی به هدف اثر م گره می خورد. از طریق استفاده از دکوراسیون، لباس و نورپردازی و تا حدی از طریق نمادسازی آشکارتر از آن عناصر.
اپیزود گنجشک اعظم نام دارد زیرا اینجاست که با شخصیتی که جاناتان پرایس بازی میکند آشنا میشویم، اما به نظرم به همان اندازه درباره ازدواج است، وعدههای ظاهری آن، نداشتن عاملیت برای کسانی که به آنها پیشنهاد میشود. در پذیرش یا رد خود، تهدیدی را که وضعیت زناشویی برای تازه ازدواج کرده و کسانی که به تازگی با آنها متحد شده اند ایجاد می کند.
وقتی در قسمتی که توجه به داووس جلب می شود ، گوش دادن او بر معنای آن کلمات برای مخاطب تأکید می کند. و اهمیت آن کلمات، و بازتابی که آنها به تصویر میکشند، سپس با برشی به جان اسنو منتقل میشود، که با نمای از پایین قویتر نشان داده میشود تا او بتواند آن کلمات را به عمل تبدیل کند. در اینجا چیزی به سادگی با تغییر تمرکز بسیار معنادار و رسا می شود، چیزی که مشخصه سریال است.
آخرین صحنه ای که توجه من را به خود جلب کرد صحنه ای است که پیتر بیلیش (آیدن گیلن) با سانسا استارک (سوفی ترنر) روی لبه پرتگاه ایستاده، صورت او را با دستانش می گیرد و به او می گوید: عدالتی در دنیا وجود ندارد.مگر اینکه ما آن را ایجاد کنیم. شما خانواده خود را دوست داشتید: از آنها انتقام بگیرید. آنها شنل سیاه پوشیده اند، تپه پشت سر آنها سبز زمستانی است، باد بنری را در پایین سمت راست قاب می زند که نشان می دهد آنها در ماموریت رسمی هستند، شخصی سیاسی است. در اینجا، او به خانه قدیمی خود نگاه می کند و اگرچه همه چیز در ترس ها و شورش های او بر ضد تصوری است که اکنون از آینده اش وجود دارد و همانطور که لیتلفینگر در جلوی زمین لبخند می زند و می خواهد به راهش برود، ما سانسا را می بینیم که پشتش به او و به سمت او است. در حال اندیشیدن به سختی های سیاه گذشته و آینده اش، روی آن پرتگاه و زیر ابرهای کم ارتفاع و پرتلاطم. لیتلفینگر در حالی که آنها سوار می شوند، ماموریتش انجام شده و دوربین از خرابه های سیاه، سوخته و جنگ زده گذشته و آینده او باقی مانده است، لبخند می زند. اما همانطور که اسبهایی را که به سمت خرابههای وینترفل سوار میشوند نشان میدهد ، دوربین از کنار آنها عبور میکند تا روی دو نفر دیگر سوار بر اسب بنشیند، برین از تارث (گوندولین کریستی) و پادریک (دانیل پورتمن) و بدین ترتیب سرنوشت را به هم پیوند میدهند. از یکی به دیگری، پیوند دادن یک داستان به دیگری از طریق منظره ای که اکنون به اشتراک گذاشته شده است، و با در هم آمیختن آنها شاید کمی امید به بیننده می دهد که سانسا هنوز چیزی از آن نمی داند. همان طور که گفته ام سریال با دوربین داستان سرایی می کند.
@NaghdeFilmoSerial
بررسی میزانسن فصل سوم قسمت پنجم
game of thrones
در آغاز شروع این نقد می خواستم سریال را از نظر فرمی هم بررسی کنم اما با توجه به طولانی بودن سریال چنین کاری ممکن نبود (مطلب بسیار طولانی می شد در حد یک کتاب ) برای همین این مطلب را به عنوان مثالی از بررسی فرمی سریال می نویسم.
در اپیزود گنجشک اعظم ،اپیزود سوم فصل پنجم game of thrones اپیزودی است که با میزانسن خود مخاطب را تحت تأثیر قرار میدهد، به نحوی که حسی از مکان وقوع اکشن ایجاد میکند که به حالتی به هدف اثر م گره می خورد. از طریق استفاده از دکوراسیون، لباس و نورپردازی و تا حدی از طریق نمادسازی آشکارتر از آن عناصر.
اپیزود گنجشک اعظم نام دارد زیرا اینجاست که با شخصیتی که جاناتان پرایس بازی میکند آشنا میشویم، اما به نظرم به همان اندازه درباره ازدواج است، وعدههای ظاهری آن، نداشتن عاملیت برای کسانی که به آنها پیشنهاد میشود. در پذیرش یا رد خود، تهدیدی را که وضعیت زناشویی برای تازه ازدواج کرده و کسانی که به تازگی با آنها متحد شده اند ایجاد می کند.
وقتی در قسمتی که توجه به داووس جلب می شود ، گوش دادن او بر معنای آن کلمات برای مخاطب تأکید می کند. و اهمیت آن کلمات، و بازتابی که آنها به تصویر میکشند، سپس با برشی به جان اسنو منتقل میشود، که با نمای از پایین قویتر نشان داده میشود تا او بتواند آن کلمات را به عمل تبدیل کند. در اینجا چیزی به سادگی با تغییر تمرکز بسیار معنادار و رسا می شود، چیزی که مشخصه سریال است.
آخرین صحنه ای که توجه من را به خود جلب کرد صحنه ای است که پیتر بیلیش (آیدن گیلن) با سانسا استارک (سوفی ترنر) روی لبه پرتگاه ایستاده، صورت او را با دستانش می گیرد و به او می گوید: عدالتی در دنیا وجود ندارد.مگر اینکه ما آن را ایجاد کنیم. شما خانواده خود را دوست داشتید: از آنها انتقام بگیرید. آنها شنل سیاه پوشیده اند، تپه پشت سر آنها سبز زمستانی است، باد بنری را در پایین سمت راست قاب می زند که نشان می دهد آنها در ماموریت رسمی هستند، شخصی سیاسی است. در اینجا، او به خانه قدیمی خود نگاه می کند و اگرچه همه چیز در ترس ها و شورش های او بر ضد تصوری است که اکنون از آینده اش وجود دارد و همانطور که لیتلفینگر در جلوی زمین لبخند می زند و می خواهد به راهش برود، ما سانسا را می بینیم که پشتش به او و به سمت او است. در حال اندیشیدن به سختی های سیاه گذشته و آینده اش، روی آن پرتگاه و زیر ابرهای کم ارتفاع و پرتلاطم. لیتلفینگر در حالی که آنها سوار می شوند، ماموریتش انجام شده و دوربین از خرابه های سیاه، سوخته و جنگ زده گذشته و آینده او باقی مانده است، لبخند می زند. اما همانطور که اسبهایی را که به سمت خرابههای وینترفل سوار میشوند نشان میدهد ، دوربین از کنار آنها عبور میکند تا روی دو نفر دیگر سوار بر اسب بنشیند، برین از تارث (گوندولین کریستی) و پادریک (دانیل پورتمن) و بدین ترتیب سرنوشت را به هم پیوند میدهند. از یکی به دیگری، پیوند دادن یک داستان به دیگری از طریق منظره ای که اکنون به اشتراک گذاشته شده است، و با در هم آمیختن آنها شاید کمی امید به بیننده می دهد که سانسا هنوز چیزی از آن نمی داند. همان طور که گفته ام سریال با دوربین داستان سرایی می کند.
@NaghdeFilmoSerial