و چه لحظه ی دلچسبی بود زمانی که بانو مورمنت در نمای مدیوم شات نزدیک به دوربین قرار گرفته بود و با سن کمش بزرگتر از آن پیر مرد های ترسو نشان داده می شد جان اسنو را یاری نکرده بودند و گفت ما پادشاهی جز پادشاه شمالی نداریم که نامش استارک هست ، the king in north
یکی از جذابترین اتفاقات این اپیزود زمانی است که بعد از اپیزود اول این فصل بالاخره به دورن کات میزنیم. جایی که الاریا سند و دختران همراهش بعد از کشتن دوران مارتل به فرمانروایی رسیدهاند. اولنا تایرل هم با لباس سیاه آنجا است. کسی که آنقدر بیقرار انتقامگیری از سرسی و لنیسترها است که حد ندارد. این دقیقا همان خواستهی الاریا نیز است و این دقیقا همان چیزی است که دنریس میخواهد. اینجاست که سروکلهی وریس پیدا میشود و فقط کافی است دو کلمه به زبان بیاورد تا ذکاوت او را تحسین کنیم: آتش و خون.
بمب این اپیزود که از مدتها قبل منتظر وقوع اجتنابناپذیرش بودیم را باید در خط داستانی قدمگاه پادشاه جستجو کنیم. جایی که تعداد و شدت مرگها به حدی است که از زمان عروسی سرخ تاکنون نمونهاش را ندیده بودیم.
جان اسنو پسر ریگار تارگرین و لیانا استارک است و ند برای محافظت از هویت نیمهتارگرینی بچه در تمام این مدت او را حرامزادهی خودش نامیده بود. چون رابرت براتیون در آن زمان هر تارگرینی که گیر میآورد را از لب تیغ میگذراند.
.
او فرزند آتش و یخ است و سرنوشت تمام بشریت در دستان اوست. البته همهچیز بدون پیچیدگی مرسوم سریال تمام نمیشود. بیدلیل نیست که مراسم انتخاب پادشاه شمال درست بعد از فاش شدن هویت واقعی جان اسنو از راه میرسد.
بانو مورمونت و سپس لردهای شمال به این دلیل جان را به عنوان پادشاه شمال انتخاب میکنند که او در عین حرامزادهبودن، حاملِ خون ند استارک است.
یک فرض دیگر این است که نغمه یخ و آتش داستان یک نفر است؛ جان اسنو خون استارک ها و تارگرین ها را در رگهای خود دارد که مهمترین افشاسازی این فصل و بهطور کلی تمام داستان بود. از طرف لیانا استارک که مادر اوست، جان اسنو یک استارک (نماد زمستان و یخ) است و از طرف پدرش ریگار تارگرین یک اژدها زاده و فرزند آتش محسوب میشود. هردو یخ و آتش در رگهای او جریان دارند و میتوانیم بهراحتی بگوییم که تاکنون شخصیت اصلی داستان بوده است. میگویند آزور آهای (Azor Ahai قهرمان موعود وستروس که با توجه به پیشگوییها قرار است با شمشیر آتشین خود در برابر وایت واکرها بجنگد و آنها را شکست دهد) همان جان اسنو است که دوباره متولد میشود و این تولد دوباره در فصل ششم برای جان اتفاق افتاد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
یکی از جذابترین اتفاقات این اپیزود زمانی است که بعد از اپیزود اول این فصل بالاخره به دورن کات میزنیم. جایی که الاریا سند و دختران همراهش بعد از کشتن دوران مارتل به فرمانروایی رسیدهاند. اولنا تایرل هم با لباس سیاه آنجا است. کسی که آنقدر بیقرار انتقامگیری از سرسی و لنیسترها است که حد ندارد. این دقیقا همان خواستهی الاریا نیز است و این دقیقا همان چیزی است که دنریس میخواهد. اینجاست که سروکلهی وریس پیدا میشود و فقط کافی است دو کلمه به زبان بیاورد تا ذکاوت او را تحسین کنیم: آتش و خون.
بمب این اپیزود که از مدتها قبل منتظر وقوع اجتنابناپذیرش بودیم را باید در خط داستانی قدمگاه پادشاه جستجو کنیم. جایی که تعداد و شدت مرگها به حدی است که از زمان عروسی سرخ تاکنون نمونهاش را ندیده بودیم.
جان اسنو پسر ریگار تارگرین و لیانا استارک است و ند برای محافظت از هویت نیمهتارگرینی بچه در تمام این مدت او را حرامزادهی خودش نامیده بود. چون رابرت براتیون در آن زمان هر تارگرینی که گیر میآورد را از لب تیغ میگذراند.
.
او فرزند آتش و یخ است و سرنوشت تمام بشریت در دستان اوست. البته همهچیز بدون پیچیدگی مرسوم سریال تمام نمیشود. بیدلیل نیست که مراسم انتخاب پادشاه شمال درست بعد از فاش شدن هویت واقعی جان اسنو از راه میرسد.
بانو مورمونت و سپس لردهای شمال به این دلیل جان را به عنوان پادشاه شمال انتخاب میکنند که او در عین حرامزادهبودن، حاملِ خون ند استارک است.
یک فرض دیگر این است که نغمه یخ و آتش داستان یک نفر است؛ جان اسنو خون استارک ها و تارگرین ها را در رگهای خود دارد که مهمترین افشاسازی این فصل و بهطور کلی تمام داستان بود. از طرف لیانا استارک که مادر اوست، جان اسنو یک استارک (نماد زمستان و یخ) است و از طرف پدرش ریگار تارگرین یک اژدها زاده و فرزند آتش محسوب میشود. هردو یخ و آتش در رگهای او جریان دارند و میتوانیم بهراحتی بگوییم که تاکنون شخصیت اصلی داستان بوده است. میگویند آزور آهای (Azor Ahai قهرمان موعود وستروس که با توجه به پیشگوییها قرار است با شمشیر آتشین خود در برابر وایت واکرها بجنگد و آنها را شکست دهد) همان جان اسنو است که دوباره متولد میشود و این تولد دوباره در فصل ششم برای جان اتفاق افتاد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نبرد حرام زاده ها
بهترین نبرد حماسی تاریخ تلوزیون
تا قبل از این قسمت معدود جنگ های بزرگی را در تلوزیون شاهد بودیم که بزرگ و حماسی باشند ، مثل قسمت آخر سریال اسپاتاکوس اما آن هم از نظر جلوه های ویژه و کیفیت نبرد به پای این قسمت نمی رسد ، یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون.
نبرد حرامزادهها دقیقا همان چیزی بود که ما امیدوار و وحشتزده از دیدن آنها بودیم. ما میدانستیم این اپیزود استرسزا و حماسی خواهد بود. میدانستیم به احتمال بالایی همهچیز به پایانی خوشحالکننده میرسد و میدانستیم این بازی تاج و تخت است و قهرمانانمان بدون از دست دادن چیز باارزشی به پیروزی نمیرسند.اما اولین و آخرین سوالی که بعد از نبرد حرامزادهها باقی میماند، این است که چگونه یک اپیزود در اوج منتظرهبودن موفق میشود تنشآفرین و غافلگیرکننده هم شود.
یک نبرد حماسی که در آن سه اژدهای لعنتی در سکانسی که شامل بهترین جلوههای ویژهای میشود که سریال تاکنون تولید کرده، کشتیهای اربابان را به آتش میکشند. خب، بعد از ۱۰ دقیقهای که با خفنبازیهای دنیریس میگذرانیم، این سوال ایجاد میشود که بقیهی اپیزود چگونه میتواند روی دست اژدهایان بلند شود؟ در ستایش نبرد حرامزادهها همین بس که سازندگان جنگ یک سری آدم عادی (و یک غول) را طوری به تصویر میکشند که ۱۰ دقیقه اول در مقابلش چیزی برای گفتن ندارد.
قسمت نهم سریال اگر بهترین قسمت تاریخ سریال نباشد بدون شک جزو پنج قسمت برتر آن خواهد بود.قسمتی سرشار از هیجان، تراژدیک، خشونت، احساس و مهمتر از همه نبرد.نبردها و جنگ هایی که در این قسمت نشان داده شد فوق العاده بود و بودجه هنگفتی که شبکه HBO برای نبرد حرامزاده ها خرج کرد، ارزشش را داشت و به خوبی اکثر تماشاگران را راضی نگه داشت.آمار و ارقامی که از عوامل پشت صحنه این نبرد منتشر شد، شگفت انگیز بود.
داستان نبرد در این قسمت سیر صعودی خوبی را طی کرد.همانند بسیاری از جنگ ها، ابتدا دو گروه از طرفین برای مذاکره نزد هم رفتند.دو حرامزاده شمالی از دو خاندان برتر شمال در دو طرف قرار دارند.به گفته بازیگر رمزی دو شخصیت جان و رمزی هردو در تضاد هم دیگرند، این دو همانند دیگری و بعنوان یک حرامزاده بزرگ شدند اما شخصیت و راه و رسم زندگیشان کاملا در تضاد با یک دیگر است.اعتماد به نفس بیش از حد رمزی در مذاکره نمایان است.او باور دارد که با داشتن تعداد زیادتر سربازان، وینترفل و همچنین اسب های بیشتر برنده جنگ خواهد شد و به جان هم پیشنهاد تسلیم شدن می دهد.در ادامه شجاعت و دلسوزی جان دوباره شکوفا می شود، او که باور دارد این جنگ به خاطر اوست و سربازان در اختیارش جانشان برای او در خطر انداخته اند پیشنهاد نبرد تن به تن با رمزی را می دهد.روشی قدیمی که در آن فرماندهان دو طرف با هم به نبرد می پردازند و برنده نبرد تن به تن، برنده جنگ خواهد بود.او قبلا نیز در فصل چهارم نمونه دیگری از اینکار را انجام داد و یکه و تنها وارد ارتش وحشیها شد تا منس را بکشد.وقتی رمزی این پیشنهاد را قبول نمی کند نشان می دهد که اعتماد به نفسش واقعا کم است و از طرفی هم نسبت به وفاداری سربازانش شک دارد که بعد از مرگ او چکار خواهند کرد.وقتی جان جمله اگه مردانت بفهمند که حاضر نیستی برای اونها بجنگی، آیا اونها هم برای تو می جنگند را به زبان میاورد، کاملا می توان ترس و شک را در چهره رمزی دید و در اینجاست که کاملا مطمئن می شویم سربازان در اختیار او اکثرا به زور در حال جنگیدن برای او هستند و از طرفی هم معلوم می شود که او در باطن پوچ و ضعیف کش است.
@NaghdeFilmoSerial
بهترین نبرد حماسی تاریخ تلوزیون
تا قبل از این قسمت معدود جنگ های بزرگی را در تلوزیون شاهد بودیم که بزرگ و حماسی باشند ، مثل قسمت آخر سریال اسپاتاکوس اما آن هم از نظر جلوه های ویژه و کیفیت نبرد به پای این قسمت نمی رسد ، یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون.
نبرد حرامزادهها دقیقا همان چیزی بود که ما امیدوار و وحشتزده از دیدن آنها بودیم. ما میدانستیم این اپیزود استرسزا و حماسی خواهد بود. میدانستیم به احتمال بالایی همهچیز به پایانی خوشحالکننده میرسد و میدانستیم این بازی تاج و تخت است و قهرمانانمان بدون از دست دادن چیز باارزشی به پیروزی نمیرسند.اما اولین و آخرین سوالی که بعد از نبرد حرامزادهها باقی میماند، این است که چگونه یک اپیزود در اوج منتظرهبودن موفق میشود تنشآفرین و غافلگیرکننده هم شود.
یک نبرد حماسی که در آن سه اژدهای لعنتی در سکانسی که شامل بهترین جلوههای ویژهای میشود که سریال تاکنون تولید کرده، کشتیهای اربابان را به آتش میکشند. خب، بعد از ۱۰ دقیقهای که با خفنبازیهای دنیریس میگذرانیم، این سوال ایجاد میشود که بقیهی اپیزود چگونه میتواند روی دست اژدهایان بلند شود؟ در ستایش نبرد حرامزادهها همین بس که سازندگان جنگ یک سری آدم عادی (و یک غول) را طوری به تصویر میکشند که ۱۰ دقیقه اول در مقابلش چیزی برای گفتن ندارد.
قسمت نهم سریال اگر بهترین قسمت تاریخ سریال نباشد بدون شک جزو پنج قسمت برتر آن خواهد بود.قسمتی سرشار از هیجان، تراژدیک، خشونت، احساس و مهمتر از همه نبرد.نبردها و جنگ هایی که در این قسمت نشان داده شد فوق العاده بود و بودجه هنگفتی که شبکه HBO برای نبرد حرامزاده ها خرج کرد، ارزشش را داشت و به خوبی اکثر تماشاگران را راضی نگه داشت.آمار و ارقامی که از عوامل پشت صحنه این نبرد منتشر شد، شگفت انگیز بود.
داستان نبرد در این قسمت سیر صعودی خوبی را طی کرد.همانند بسیاری از جنگ ها، ابتدا دو گروه از طرفین برای مذاکره نزد هم رفتند.دو حرامزاده شمالی از دو خاندان برتر شمال در دو طرف قرار دارند.به گفته بازیگر رمزی دو شخصیت جان و رمزی هردو در تضاد هم دیگرند، این دو همانند دیگری و بعنوان یک حرامزاده بزرگ شدند اما شخصیت و راه و رسم زندگیشان کاملا در تضاد با یک دیگر است.اعتماد به نفس بیش از حد رمزی در مذاکره نمایان است.او باور دارد که با داشتن تعداد زیادتر سربازان، وینترفل و همچنین اسب های بیشتر برنده جنگ خواهد شد و به جان هم پیشنهاد تسلیم شدن می دهد.در ادامه شجاعت و دلسوزی جان دوباره شکوفا می شود، او که باور دارد این جنگ به خاطر اوست و سربازان در اختیارش جانشان برای او در خطر انداخته اند پیشنهاد نبرد تن به تن با رمزی را می دهد.روشی قدیمی که در آن فرماندهان دو طرف با هم به نبرد می پردازند و برنده نبرد تن به تن، برنده جنگ خواهد بود.او قبلا نیز در فصل چهارم نمونه دیگری از اینکار را انجام داد و یکه و تنها وارد ارتش وحشیها شد تا منس را بکشد.وقتی رمزی این پیشنهاد را قبول نمی کند نشان می دهد که اعتماد به نفسش واقعا کم است و از طرفی هم نسبت به وفاداری سربازانش شک دارد که بعد از مرگ او چکار خواهند کرد.وقتی جان جمله اگه مردانت بفهمند که حاضر نیستی برای اونها بجنگی، آیا اونها هم برای تو می جنگند را به زبان میاورد، کاملا می توان ترس و شک را در چهره رمزی دید و در اینجاست که کاملا مطمئن می شویم سربازان در اختیار او اکثرا به زور در حال جنگیدن برای او هستند و از طرفی هم معلوم می شود که او در باطن پوچ و ضعیف کش است.
@NaghdeFilmoSerial
در میدان نبرد رمزی با استفاده از ریکان حقهاش را عملی میکند. او با رها کردن ریکان کاری میکند تا جان از لشگرش دور شود و همچنین با کشتن ریکان احساسات او را برای حملهی تکنفره جریحهدار میکند. ما انتظار چنین حیلهای را داشتیم، اما این صحنه آنقدر با مهارت کارگردانی، تدوین و فیلمبرداری میشود که انگار امکان وقوع هر اتفاق دیگری هم است. مثلا به تیراندازی رمزی به ریکان نگاه کند. ما میدانیم ریکان از این اپیزود جان سالم به در نمیبرد، اما بعد از اینکه تیر سوم هم به ریکان نمیخورد، او و جان هر لحظه در حال نزدیکشدن به یکدیگر هستند. برای ثانیههایی ته دلمان مهمانی میگیریم که شاید ریکان واقعا از بازی مریض رمزی زنده بیرون بیایید، اما به محض اینکه او به چند قدمی جان میرسد، پیکان تیر چهارم از قلبش بیرون میزند. چه چیزی این مرگِ منتظره را شوکآور میکند؟ کارگردان در هنگام شلیک سه تیر اول، رمزی را در حال شلیک کردن نشان داده است. بنابراین ما انتظار داریم تا لحظهی رها شدن تیر چهارم را هم ببنیم. اما کارگردان بهطرز ظالمانهای با عدم نمایش زمان شلیک تیر چهارم، این الگو را میشکند و ما را یکضرب به لحظهی اصابت منتقل میکند.
جان آنچنان از این حرکت شوکه شده که فراموش می کند در تیر راس دشمن است.این اشتباه او نه تنها جان خودش را به خطر انداخت بلکه باعث شد استراتژیک جنگی اش هم از بین برود و داووس به اجبار سربازان جان را وادار به حرکت کند.جان به ناچار به سمت سپاه بولتون حرکت میکند و شانس میاورد که سینه اسبش سپری برای محافظت از او در برابر تیرهای دشمن می شود ، نمای لانگ شات از زاویه ی بالا هنگام حمله ی جان تنهایی او را در برابر ارتش عظیم رمزی به رخ می کشد .وقتی جان از زمین بلند شد و خود را در مقابل سواره نظام بولتون ها دید ، در یک لحظه می توان آماده شدن وی برای مرگ را دید، او به یاد حرف های ملیساندرا در شب قبل میوفتد که میگفت شاید خداوند نور فقط تو را برای اجرای یک تکه از نقشه اش خواسته و شاید فردا روز مرگت باشد.جان در اینجا که مرگ را تجربه کرده و دیگر دوست ندارد از مرگ بازگردد، لانگ کلو را در میاورد و یکه و تنها در مقابل سواره نظام می ایستد.این صحنه آنچنان زیبا به تصویر کشیده شد که به یکی از ماندگار ترین صحنه های کل تاریخ تلوزیون تبدیل می شود.این جا اولین جایی بود که مردن دوباره جان به ذهنم خطور کرد چرا که هر طوری حساب می کردم امکان نداشت از آن مهلکه جان سالم به در ببرد.او باز هم شانس میاورد که سواره نظام ارتشش به موقع فرا می رسند و اولین جنگ تن به تن آغاز می شود.
واقعا باید به جان در این قسمت لقب خوش شانس ترین شخص را داد.زمانیکه دوربین در میدان نبرد به دنبال جان بود، وی چندین بار تا یک قدمی مرگ رفت.از نخوردن تیرها به او گرفته تا نجاتش توسط دیگران.در یکی از صحنه ها می بینیم که چطوری شمشیرش را برای چندین بار روی یک سرباز دشمن فرود می آورد در حالیکه فریاد های "نه" اش طنین انداز است، در این لحظه است که به خشمش پی میبریم و می بینیم که مرگ برادرش چه تاثیری رویش گذاشته.در هر حال به ما ثابت می شود که نیرویی بزرگتر از او محافظت میکند،او برای هدف های بزرگتری ساخته شده و تصرف وینترفل نقشه کوچکی از خدایان برای اوست .به قول سر آلیستر: تو تا ابد در جنگ های اونا خواهی جنگید.
نبرد عالی به تصویر کشیده شد از زد و خورد اسب های دو طرف گرفته تا انباشته شدن جسد ها بر روی هم.اکنون باید به اوج فاجعه در جنگ پی برد، جنازه ها مثل کوه روی هم انباشته می شوند.این تازه فقط متعلق به یک جنگ بود، خدا می داند در جنگ پنج پادشاه چند مناره دیگر نیز اینگونه از اجساد سربازان ساخته شد (که متاسفانه این جنگ ها به تصویر کشیده نشد).به هر حال درست است که جنگ خوب نیست اما بعضی وقت ها هم لازم است.اگر این افراد قربانی نمی شدند، شاید شاهد آویزان شدن دوباره پرچم استارک ها بر دیوارهای وینترفل نبودیم.
@NaghdeFilmoSerial
جان آنچنان از این حرکت شوکه شده که فراموش می کند در تیر راس دشمن است.این اشتباه او نه تنها جان خودش را به خطر انداخت بلکه باعث شد استراتژیک جنگی اش هم از بین برود و داووس به اجبار سربازان جان را وادار به حرکت کند.جان به ناچار به سمت سپاه بولتون حرکت میکند و شانس میاورد که سینه اسبش سپری برای محافظت از او در برابر تیرهای دشمن می شود ، نمای لانگ شات از زاویه ی بالا هنگام حمله ی جان تنهایی او را در برابر ارتش عظیم رمزی به رخ می کشد .وقتی جان از زمین بلند شد و خود را در مقابل سواره نظام بولتون ها دید ، در یک لحظه می توان آماده شدن وی برای مرگ را دید، او به یاد حرف های ملیساندرا در شب قبل میوفتد که میگفت شاید خداوند نور فقط تو را برای اجرای یک تکه از نقشه اش خواسته و شاید فردا روز مرگت باشد.جان در اینجا که مرگ را تجربه کرده و دیگر دوست ندارد از مرگ بازگردد، لانگ کلو را در میاورد و یکه و تنها در مقابل سواره نظام می ایستد.این صحنه آنچنان زیبا به تصویر کشیده شد که به یکی از ماندگار ترین صحنه های کل تاریخ تلوزیون تبدیل می شود.این جا اولین جایی بود که مردن دوباره جان به ذهنم خطور کرد چرا که هر طوری حساب می کردم امکان نداشت از آن مهلکه جان سالم به در ببرد.او باز هم شانس میاورد که سواره نظام ارتشش به موقع فرا می رسند و اولین جنگ تن به تن آغاز می شود.
واقعا باید به جان در این قسمت لقب خوش شانس ترین شخص را داد.زمانیکه دوربین در میدان نبرد به دنبال جان بود، وی چندین بار تا یک قدمی مرگ رفت.از نخوردن تیرها به او گرفته تا نجاتش توسط دیگران.در یکی از صحنه ها می بینیم که چطوری شمشیرش را برای چندین بار روی یک سرباز دشمن فرود می آورد در حالیکه فریاد های "نه" اش طنین انداز است، در این لحظه است که به خشمش پی میبریم و می بینیم که مرگ برادرش چه تاثیری رویش گذاشته.در هر حال به ما ثابت می شود که نیرویی بزرگتر از او محافظت میکند،او برای هدف های بزرگتری ساخته شده و تصرف وینترفل نقشه کوچکی از خدایان برای اوست .به قول سر آلیستر: تو تا ابد در جنگ های اونا خواهی جنگید.
نبرد عالی به تصویر کشیده شد از زد و خورد اسب های دو طرف گرفته تا انباشته شدن جسد ها بر روی هم.اکنون باید به اوج فاجعه در جنگ پی برد، جنازه ها مثل کوه روی هم انباشته می شوند.این تازه فقط متعلق به یک جنگ بود، خدا می داند در جنگ پنج پادشاه چند مناره دیگر نیز اینگونه از اجساد سربازان ساخته شد (که متاسفانه این جنگ ها به تصویر کشیده نشد).به هر حال درست است که جنگ خوب نیست اما بعضی وقت ها هم لازم است.اگر این افراد قربانی نمی شدند، شاید شاهد آویزان شدن دوباره پرچم استارک ها بر دیوارهای وینترفل نبودیم.
@NaghdeFilmoSerial
دیگر صحنهی میخکوبکنندهی نبرد حرامزادهها که هیجان را در عرض چند ثانیه به مرحلهی انفجار میرساند، آن سکانس بدونکاتِ سرگردانی جان در لحظهی برخورد دو ارتش است. این سکانس توصیفکردنی نیست. میگل ساپوچنیک واقعا در طراحی این سکانس روی دست خودش بلند میشود. اما کار او هنوز در جان به لب کردنمان تمام نشده.
همانطور که از یک نبرد قرون وسطایی انتظار داریم، نبرد حرامزادهها در رساندن آن به اوج وحشت و جنون کم نمیگذارد. لحظهی طلایی نبرد جایی است که همهچیز به انباشته شدن جنازهها روی همدیگر و غرق شدن سربازان در گل و لای ختم میشود. جان اسنو در لحظهای که به نظر میرسد همهچیز از دست رفته و شکست حتمی است، زمین میخورد، لگدمال میشود و در زیر جنازهها دفن میشود. تنها چیزی که میشنویم صدای تلاش دیوانهوار جان برای کشیدن نفسی دیگر است. مهم نیست چقدر به زنده ماندن جان اعتقاد داشتید، سازندگان موفق میشوند نفسمان را حبس کنند و بهمان بقبولانند که امکان مرگ جان وجود دارد. گرفتار شدن اعضای باقیماندهی ارتش جان در حلقهی نیزههای بولتونها به معنای واقعی کلمه کلاستروفوبیک میشود. این نبردی است که تاکنون نمونهاش را در بازی تاج و تخت ندیدهایم. باز هم نمای لانگ شات از زاویه ی بالا محاصره ی نیرو های جان و استیصالشان را به تصویر می کشد ، همچنین در این نما به خوبی تلفات جنگ و تعداد زیاد کشته ها را هم به تصویر می کشد.
با رسیدن شوالیه های ویل ورق بر می گردد و استارک ها پیروز میدان می شوند.
همچنین در این جنگ شاهد واقع گرایی و تاکنیک های مختلف جنگی هستیم برای مثال ارتش رمزی از روش فلانژ یونانی استفاده می کند (پیاده نظام با نیزه های بلند و دیوار سپری) و یا حمله ی سواره نظام از پشت حمله می کند جایی که نقطه ضعیف این نیرو هاست.
لحظه ی مشت خوردن رمزی از جان اسنو یکی از لذت بخش ترین لحظات کل سریال بود ، اولین باری که سریال را دیدم این لحظه انقدر هیجان و لذت در وجود من می جوشید که انگار خودم در حال مشت زدن به اون رمزی حروم زاده بودم.
این پیروزی که با چنگ و دندان به دست آمده خوشحالکننده است و حتی دیدن آویزان شدن پرچم دایروولف استارکها بر دیوارهای وینترفل هم خوشحالکنندهتر.
شات جان اسنو وقتی سواران رمزی بولتون به سوی او میآیند و همینطور جنگ برقآسا و هولناکی که به دنبال آن به وقوع میپیوندد همه و همه چهره واقعی جنگ را به خوبی هرچه تمامتر به تصویر میکشند. نبرد حرامزادهها نشان میدهد که زنده ماندن در میدان جنگ فقط به تواناییهای شما نیست و بخش اعظم آن به شانس مربوط میشود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
همانطور که از یک نبرد قرون وسطایی انتظار داریم، نبرد حرامزادهها در رساندن آن به اوج وحشت و جنون کم نمیگذارد. لحظهی طلایی نبرد جایی است که همهچیز به انباشته شدن جنازهها روی همدیگر و غرق شدن سربازان در گل و لای ختم میشود. جان اسنو در لحظهای که به نظر میرسد همهچیز از دست رفته و شکست حتمی است، زمین میخورد، لگدمال میشود و در زیر جنازهها دفن میشود. تنها چیزی که میشنویم صدای تلاش دیوانهوار جان برای کشیدن نفسی دیگر است. مهم نیست چقدر به زنده ماندن جان اعتقاد داشتید، سازندگان موفق میشوند نفسمان را حبس کنند و بهمان بقبولانند که امکان مرگ جان وجود دارد. گرفتار شدن اعضای باقیماندهی ارتش جان در حلقهی نیزههای بولتونها به معنای واقعی کلمه کلاستروفوبیک میشود. این نبردی است که تاکنون نمونهاش را در بازی تاج و تخت ندیدهایم. باز هم نمای لانگ شات از زاویه ی بالا محاصره ی نیرو های جان و استیصالشان را به تصویر می کشد ، همچنین در این نما به خوبی تلفات جنگ و تعداد زیاد کشته ها را هم به تصویر می کشد.
با رسیدن شوالیه های ویل ورق بر می گردد و استارک ها پیروز میدان می شوند.
همچنین در این جنگ شاهد واقع گرایی و تاکنیک های مختلف جنگی هستیم برای مثال ارتش رمزی از روش فلانژ یونانی استفاده می کند (پیاده نظام با نیزه های بلند و دیوار سپری) و یا حمله ی سواره نظام از پشت حمله می کند جایی که نقطه ضعیف این نیرو هاست.
لحظه ی مشت خوردن رمزی از جان اسنو یکی از لذت بخش ترین لحظات کل سریال بود ، اولین باری که سریال را دیدم این لحظه انقدر هیجان و لذت در وجود من می جوشید که انگار خودم در حال مشت زدن به اون رمزی حروم زاده بودم.
این پیروزی که با چنگ و دندان به دست آمده خوشحالکننده است و حتی دیدن آویزان شدن پرچم دایروولف استارکها بر دیوارهای وینترفل هم خوشحالکنندهتر.
شات جان اسنو وقتی سواران رمزی بولتون به سوی او میآیند و همینطور جنگ برقآسا و هولناکی که به دنبال آن به وقوع میپیوندد همه و همه چهره واقعی جنگ را به خوبی هرچه تمامتر به تصویر میکشند. نبرد حرامزادهها نشان میدهد که زنده ماندن در میدان جنگ فقط به تواناییهای شما نیست و بخش اعظم آن به شانس مربوط میشود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1👎1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(مرد عوضی) اثری که روایتش بر اساس حوادثی واقعی شکل گرفته در بازبینی مجدد همچنان سرگرم کننده و سرپا جلوه میکند. اثری با بهره گیری چشمگیراز نمای pov و بازی با نور و تغییر زوایای دوربین . برخی جزییات حل پرونده و البته گرهگشایی نهایی همچون همان مواجهه قبلیام با اثر توی ذوق میزنند و فیلمنامه با تمام کششی که در مخاطب ایجاد میکند به پای قدرت کارگردنیاش نمیرسد.
اما بالاخره هیچکاک است و همین که بعد از پنجاه سال میتوان به آثارش رجوع کرد و تا آخر با آن همراه ماند یعنی در رسالت هنرمندیاش موفق عمل کرده است.
@livibc
امیدسلیمی
#توئیت
اما بالاخره هیچکاک است و همین که بعد از پنجاه سال میتوان به آثارش رجوع کرد و تا آخر با آن همراه ماند یعنی در رسالت هنرمندیاش موفق عمل کرده است.
@livibc
امیدسلیمی
#توئیت
👍3
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل هفتم game of thrones
دنریس تارگرین و جان اسنو (ایگان تارگرین) شخصیت های اصلی سریال تا به اینجا بودن ، بررسی فصل هفتم را با داستان پنج پرده ای آن ها آغاز می کنیم .
خط داستانی جان اسنو :
با حمله ی مردم آزاد به دیوار و مرگ ایگریت و پیروزی نگهبانان با هدایت جان اسنو ، وی به عنوان فرمانده نگهبانان انتخاب می شود و این نقطه ی عطف دوم در داستان جان اسنو است.
اجازه ی جان به بازماندگان مردم آزاد برای سکونت در پشت دیوار سبب سبب کشمکش جدی میان این شاه پیرنگ سریال با ساکنان قدیمی و قسم خورده ی نگهبانان شب می شود و آن ها جان اسنو را می کشند اما این نقطه ی عطف نیست ، چون او به کمک جادوی ملیساندر وی زنده می شود.
این بحرانی که پشت سر گذاشته یک دست آورد شخصیتی برای وی دارد ، او آموخته در این مسیر گاهی باید چشم روی احساساتش ببند (اعدام برادران نایت واچ) و مسیری که در پیشرو دارد بدون در نظر گرفتن اخلاقیات پشت سر بگذارد.
فرار سانسا و پناه آوردن او به جان یکی از اوج های پرده ی سوم را رقم می زند یعنی نبرد حرام زادگان.
انتخاب او به عنوان پادشاه شمال نقطه ی عطف سوم داستان جان اسنو است.
در پرده ی چهارم تلاش جان اسنو برای راضی کردن دنریس برای کمک به او و زانو زدن در برابر دنریس و شماتت از سوی لرد های شمال (که در فصل هشتم نمایش داده می شود ) و تلاش او برای راضی کردن سرسی برای همراهی با آن ها و سفر به پشت دیوار در راستای این هدف همه نشان از کنش مند تر شدن شخصیت جان اسنو در این مرده و این قسمت از شاه پیرنگ سریال نسبت به پرده های پیشین است.
اتحاد وینترفل برای نبرد با شاه شب در فصل هشتم نقطه ی عطف پایانی این پیرنگ را رقم می زند. پرده ی پنجم را در فصل هشت بررسی خواهیم کرد.
خط داستانی دنریس تارگرین :
پرده ی سوم دنریس کش و قوس های مربوط به آزاد کردن برده ها و درگیری ها با اربابان در خلیج برده داران است (که با پیروزی های دنریس تبدیل به خلیج اژادر می شود) ، سومین عطف خط داستانی دنریس آنجایی اتفاق می افتد که او می پذیرد نباید با خون و خون ریزی به سمت وستروس و تخت آهنین برود ، پرده ی چهارم با کمکش ها و بحث هایش با مشاورانش و جان اسنو می گذرد.
نقطه ی عطف چهارم با همراهی وی با جان اسنو برای مقابله با نایت کینگ در شمال به وقوع می پیوندد. پرده ی پنجم در فصل هشتم اتفاق می افتد .
آریا استارک بعد از استفاده از قابلیتهای تغییر چهرهاش در فینال فصل ششم برای خوراندنِ گوشتِ بچههای والدر فری به او و بعد نفله کردنش خیلی سر ذوقمان آورد، اما راستش را بخواهید انتظار داشتم بعد از تمام بدبختیهایی که آریا برای رسیدن به این جایگاه کشیده است، انتقام از قاتلِ مادر و برادر و زن برادرش به یک سکانس خشک و خالی خلاصه نشود. من نحوهی غافلگیر شدنِ والدر فری توسط آریا که به معنای تایید شدنِ تبدیل شدن او به یک قاتل بیچهره بود را دوست داشتم، اما بهطرز غیرقابلتوصیفی انتظار چیز بیشتری را داشتم. خب، سازندگان در آغاز فصل هفتم این مسئله را حل میکنند. معلوم میشود عطش انتقام آریا فقط با والدر فری سیراب نمیشده، بلکه او کمر به حذف کردنِ تمام و کمالِ خاندان او از صفحهی روزگار بسته است.
اپیزود با یکی دیگر از سخنرانیهای والدر فری آغاز میشود و متعجبمان میکند که او چگونه زنده است. نحوهی به تصویر کشیدنِ پیشخدمتهای دختر او و تقریبا همهچیز به نوعی یادآور سکانس قتل والدر در فینال فصل ششم است.
بنابراین در ابتدا به نظر میرسد یا به دلایل نامعلومی به گذشته فلشبک زدهایم یا سازندگان به دلایل نامعلومی میخواهند صحنهی مرگ والدر را دوباره تکرار کنند. اما به محض اینکه والدر فامیلهایش را به خوردن نوشیدنی ناب آربر دعوت میکند و خود لب به جامش نمیزند، به نظر می رسد که او میخواهد فامیلهایش را مسموم کند. صحبتهای والدر در رابطه با خیانت و کشتنِ استارکها باعث شد فکر کنم والدر به دلایلی میخواهد فامیلهایش را بکشد. شاید چون فکر میکند وقتی دست آنها برای خیانت به استارکهایی که نان و نمکشان را خورده بودند نلرزید، از کجا معلوم که به او خیانت نکنند ، اما به محض اینکه والدر شروع به توضیح مرگِ استارکها با جزییات میکند و حرف از یک گرگ تنهای بازمانده میزند که هنوز زنده است، حقیقت فاش میشود. فریها از سر ناچاری فقط چندتا از اعضای استارکها را کشتند، اما آریا به «چندتا» راضی نمیشود. او طوری آنها را حذف میکند که هیچ راهی برای نشستن یک فری دیگر بر تخت فرمانروایی ریورلندز باقی نماند. از این به بعد وقتی حرف از فریها بشود، مردم باید در کتابهای تاریخ دنبال آنها بگردند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل هفتم game of thrones
دنریس تارگرین و جان اسنو (ایگان تارگرین) شخصیت های اصلی سریال تا به اینجا بودن ، بررسی فصل هفتم را با داستان پنج پرده ای آن ها آغاز می کنیم .
خط داستانی جان اسنو :
با حمله ی مردم آزاد به دیوار و مرگ ایگریت و پیروزی نگهبانان با هدایت جان اسنو ، وی به عنوان فرمانده نگهبانان انتخاب می شود و این نقطه ی عطف دوم در داستان جان اسنو است.
اجازه ی جان به بازماندگان مردم آزاد برای سکونت در پشت دیوار سبب سبب کشمکش جدی میان این شاه پیرنگ سریال با ساکنان قدیمی و قسم خورده ی نگهبانان شب می شود و آن ها جان اسنو را می کشند اما این نقطه ی عطف نیست ، چون او به کمک جادوی ملیساندر وی زنده می شود.
این بحرانی که پشت سر گذاشته یک دست آورد شخصیتی برای وی دارد ، او آموخته در این مسیر گاهی باید چشم روی احساساتش ببند (اعدام برادران نایت واچ) و مسیری که در پیشرو دارد بدون در نظر گرفتن اخلاقیات پشت سر بگذارد.
فرار سانسا و پناه آوردن او به جان یکی از اوج های پرده ی سوم را رقم می زند یعنی نبرد حرام زادگان.
انتخاب او به عنوان پادشاه شمال نقطه ی عطف سوم داستان جان اسنو است.
در پرده ی چهارم تلاش جان اسنو برای راضی کردن دنریس برای کمک به او و زانو زدن در برابر دنریس و شماتت از سوی لرد های شمال (که در فصل هشتم نمایش داده می شود ) و تلاش او برای راضی کردن سرسی برای همراهی با آن ها و سفر به پشت دیوار در راستای این هدف همه نشان از کنش مند تر شدن شخصیت جان اسنو در این مرده و این قسمت از شاه پیرنگ سریال نسبت به پرده های پیشین است.
اتحاد وینترفل برای نبرد با شاه شب در فصل هشتم نقطه ی عطف پایانی این پیرنگ را رقم می زند. پرده ی پنجم را در فصل هشت بررسی خواهیم کرد.
خط داستانی دنریس تارگرین :
پرده ی سوم دنریس کش و قوس های مربوط به آزاد کردن برده ها و درگیری ها با اربابان در خلیج برده داران است (که با پیروزی های دنریس تبدیل به خلیج اژادر می شود) ، سومین عطف خط داستانی دنریس آنجایی اتفاق می افتد که او می پذیرد نباید با خون و خون ریزی به سمت وستروس و تخت آهنین برود ، پرده ی چهارم با کمکش ها و بحث هایش با مشاورانش و جان اسنو می گذرد.
نقطه ی عطف چهارم با همراهی وی با جان اسنو برای مقابله با نایت کینگ در شمال به وقوع می پیوندد. پرده ی پنجم در فصل هشتم اتفاق می افتد .
آریا استارک بعد از استفاده از قابلیتهای تغییر چهرهاش در فینال فصل ششم برای خوراندنِ گوشتِ بچههای والدر فری به او و بعد نفله کردنش خیلی سر ذوقمان آورد، اما راستش را بخواهید انتظار داشتم بعد از تمام بدبختیهایی که آریا برای رسیدن به این جایگاه کشیده است، انتقام از قاتلِ مادر و برادر و زن برادرش به یک سکانس خشک و خالی خلاصه نشود. من نحوهی غافلگیر شدنِ والدر فری توسط آریا که به معنای تایید شدنِ تبدیل شدن او به یک قاتل بیچهره بود را دوست داشتم، اما بهطرز غیرقابلتوصیفی انتظار چیز بیشتری را داشتم. خب، سازندگان در آغاز فصل هفتم این مسئله را حل میکنند. معلوم میشود عطش انتقام آریا فقط با والدر فری سیراب نمیشده، بلکه او کمر به حذف کردنِ تمام و کمالِ خاندان او از صفحهی روزگار بسته است.
اپیزود با یکی دیگر از سخنرانیهای والدر فری آغاز میشود و متعجبمان میکند که او چگونه زنده است. نحوهی به تصویر کشیدنِ پیشخدمتهای دختر او و تقریبا همهچیز به نوعی یادآور سکانس قتل والدر در فینال فصل ششم است.
بنابراین در ابتدا به نظر میرسد یا به دلایل نامعلومی به گذشته فلشبک زدهایم یا سازندگان به دلایل نامعلومی میخواهند صحنهی مرگ والدر را دوباره تکرار کنند. اما به محض اینکه والدر فامیلهایش را به خوردن نوشیدنی ناب آربر دعوت میکند و خود لب به جامش نمیزند، به نظر می رسد که او میخواهد فامیلهایش را مسموم کند. صحبتهای والدر در رابطه با خیانت و کشتنِ استارکها باعث شد فکر کنم والدر به دلایلی میخواهد فامیلهایش را بکشد. شاید چون فکر میکند وقتی دست آنها برای خیانت به استارکهایی که نان و نمکشان را خورده بودند نلرزید، از کجا معلوم که به او خیانت نکنند ، اما به محض اینکه والدر شروع به توضیح مرگِ استارکها با جزییات میکند و حرف از یک گرگ تنهای بازمانده میزند که هنوز زنده است، حقیقت فاش میشود. فریها از سر ناچاری فقط چندتا از اعضای استارکها را کشتند، اما آریا به «چندتا» راضی نمیشود. او طوری آنها را حذف میکند که هیچ راهی برای نشستن یک فری دیگر بر تخت فرمانروایی ریورلندز باقی نماند. از این به بعد وقتی حرف از فریها بشود، مردم باید در کتابهای تاریخ دنبال آنها بگردند.
@NaghdeFilmoSerial
این صحنه همچنین بهمان میگوید که آریا رسما به چنان قاتل ماوراطبیعهای تبدیل شده که میتواند علاوهبر چهره، از نظر قد و هیکل هم تغییر شکل بدهد و خود را به دور از دسترسترین و قویترین اشخاص دنیا برساند و آنها را بدون مشکل نفله کند. پس سوال این است که آیا آریا به مسیرش برای قتلِ سرسی لنیستر ادامه میدهد یا چیزی نظرش را تغییر میدهد؟
سکانس رویارویی آریا در مسیر حرکت به سوی قدمگاه پادشاه با گروهی از سربازان لنیستری هم جالب بود. عجب سکانس خوبی ، من از بازی تاج و تخت ها چنین سکانسهایی میخواهم. به محض اینکه آریا با این سربازان برخورد کرد، انتظار داشتم از آنجایی که آنها لنیستری هستند، آریا را با یک دختر تنهای ناتوان اشتباه بگیرد، بهش حمله کنند و آریا هم از خجالتشان در بیاید. اما خوشبختانه اتفاقی غیرمنتظره میافتد. اتفاقی کاملا برعکس. این سکانس چندین وظیفه برعهده دارد. اولی پرداختن به بخش انسانی جنگ از طریق این سربازان انسان هستند . آریا طوری به این سربازان نزدیک میشود که با کمال میل حاضر است آنها دست از پا خطا کنند تا تکتکشان را بکشد، اما ماجرا در کمال شگفتی ما و آریا به سمت دیگری میرود. سربازان برای یکبار هم که شده حرفهای زشت نمیزنند و به عنوان یک سری هیولای قاتل پردازش نمیشوند، بلکه متوجه میشویم آنها یک سری آدم معمولی هستند که زن و بچه دارند. خانوادهشان را دوست دارند. آنها چشم به راه مرد خانهشان هستند و یکی از آنها آنقدر در ماموریت بوده که بعد از به دنیا آمدن بچهاش هنوز او را ندیده است و اصلا نمیداند که آیا بچهاش پسر است یا دختر و در جواب به سوال آریا میگوید که: فکر کردی از خونه برای سربازها زاغ خبررسون میفرستن؟. آنها به آریا غذا تعارف میکنند و مرد میگوید که دوست دارد بچهاش دختر باشد. چون دخترها در خانه میمانند و هوای پدرشان را دارند، در حالی که پسرها باید مثل آنها زندگیشان را در جنگِ یک نفر دیگر سپری کنند.
در پایان به دنریس میرسیم که بالاخره بعد از وقفهای طولانی به وستروس بازمیگردد. وقفهای که وقفهی اعصابخردکنی نبوده و همیشه یکی از مهمترین ویژگیهای قوس شخصیتی دنی بوده است. وقفهای که وسیلهای برای سفر خودشناسی دنریس بوده است. دنریس از دختری کاملا سادهلوح و معصومی که به کال دروگو فروخته شد، حالا به زنی تبدیل شده که سردی و گرمی دنیا را چشیده است. بنابراین قدم گذاشتن او روی ساحل درگناستون همچون یک لحظهی پرهیجان و پراسترس احساس میشود. امیلیا کلارک به خوبی خوشحالی و آشوب متلاطم درونِ دنریس را با چهرهاش منتقل میکند. حالا وقت امتحان نهایی است. زمانی که استنیس براتیون بر درگناستون فرمانروایی میکرد، به ندرت آن را در روز میدیدیم و تا آنجا که یادم میآید تمام نماهای خارجی و داخلی قلعه در تاریکی مطلق بود. کندهکاریهای روی در و دیوار در سایهها قرار داشتند و محیط داخلی قلعه طوری به تصویر کشیده میشد که هیچچیزش شبیه یک قلعه نبود. اما اینبار درگناستون طوری در روشنایی و با جزییات به تصویر کشیده میشود که انگار ما هم مثل دنریس برای اولینبار است که با آن روبهرو میشویم. وقت آغازِ پایان است.
وقتی دنریس پا به جزیره می گذارد کارگردان با یک اکسترا لانگ شات از نمای بغل دنریس را تنها در عظمت جزیره نشان می دهد ، واقعیت این است که در فصل آینده هم خواهیم دید وقتی دنریس توانست هفت پادشاهی را فتح کند مانند همین قاب تنها شده بود در عظمت جهان پیش رویش.
نکتهای که «طوفانزاد» را به اپیزود تحسینبرانگیزی تبدیل میکند این است که نشان میدهد «بازی تاج و تخت» در میان این همه دویدنها و هیاهوها و جلسات جنگ و سیاست، ماهیت اصلیاش را که توجه به شخصیتهایش است فراموش نکرده است
با اینکه این اپیزود بیشتر حول و حوش شطرنج چندنفرهی پادشاهان و ملکهها و دسیسهچینان وستروس است و از این نظر پرشتاب میشود، اما در این میان شامل لحظات غمانگیزی مثل دیدار آریا با نایمریا، حضور غیرمنتظره و لذتبخش هات پای، ذرهای امید برای جورا، معرفی جدی و واقعی یک کاراکتر جدید در قالب یورون و ضمانت تیریون و جان برای یکدیگر میشود
@NaghdeFilmoSerial
سکانس رویارویی آریا در مسیر حرکت به سوی قدمگاه پادشاه با گروهی از سربازان لنیستری هم جالب بود. عجب سکانس خوبی ، من از بازی تاج و تخت ها چنین سکانسهایی میخواهم. به محض اینکه آریا با این سربازان برخورد کرد، انتظار داشتم از آنجایی که آنها لنیستری هستند، آریا را با یک دختر تنهای ناتوان اشتباه بگیرد، بهش حمله کنند و آریا هم از خجالتشان در بیاید. اما خوشبختانه اتفاقی غیرمنتظره میافتد. اتفاقی کاملا برعکس. این سکانس چندین وظیفه برعهده دارد. اولی پرداختن به بخش انسانی جنگ از طریق این سربازان انسان هستند . آریا طوری به این سربازان نزدیک میشود که با کمال میل حاضر است آنها دست از پا خطا کنند تا تکتکشان را بکشد، اما ماجرا در کمال شگفتی ما و آریا به سمت دیگری میرود. سربازان برای یکبار هم که شده حرفهای زشت نمیزنند و به عنوان یک سری هیولای قاتل پردازش نمیشوند، بلکه متوجه میشویم آنها یک سری آدم معمولی هستند که زن و بچه دارند. خانوادهشان را دوست دارند. آنها چشم به راه مرد خانهشان هستند و یکی از آنها آنقدر در ماموریت بوده که بعد از به دنیا آمدن بچهاش هنوز او را ندیده است و اصلا نمیداند که آیا بچهاش پسر است یا دختر و در جواب به سوال آریا میگوید که: فکر کردی از خونه برای سربازها زاغ خبررسون میفرستن؟. آنها به آریا غذا تعارف میکنند و مرد میگوید که دوست دارد بچهاش دختر باشد. چون دخترها در خانه میمانند و هوای پدرشان را دارند، در حالی که پسرها باید مثل آنها زندگیشان را در جنگِ یک نفر دیگر سپری کنند.
در پایان به دنریس میرسیم که بالاخره بعد از وقفهای طولانی به وستروس بازمیگردد. وقفهای که وقفهی اعصابخردکنی نبوده و همیشه یکی از مهمترین ویژگیهای قوس شخصیتی دنی بوده است. وقفهای که وسیلهای برای سفر خودشناسی دنریس بوده است. دنریس از دختری کاملا سادهلوح و معصومی که به کال دروگو فروخته شد، حالا به زنی تبدیل شده که سردی و گرمی دنیا را چشیده است. بنابراین قدم گذاشتن او روی ساحل درگناستون همچون یک لحظهی پرهیجان و پراسترس احساس میشود. امیلیا کلارک به خوبی خوشحالی و آشوب متلاطم درونِ دنریس را با چهرهاش منتقل میکند. حالا وقت امتحان نهایی است. زمانی که استنیس براتیون بر درگناستون فرمانروایی میکرد، به ندرت آن را در روز میدیدیم و تا آنجا که یادم میآید تمام نماهای خارجی و داخلی قلعه در تاریکی مطلق بود. کندهکاریهای روی در و دیوار در سایهها قرار داشتند و محیط داخلی قلعه طوری به تصویر کشیده میشد که هیچچیزش شبیه یک قلعه نبود. اما اینبار درگناستون طوری در روشنایی و با جزییات به تصویر کشیده میشود که انگار ما هم مثل دنریس برای اولینبار است که با آن روبهرو میشویم. وقت آغازِ پایان است.
وقتی دنریس پا به جزیره می گذارد کارگردان با یک اکسترا لانگ شات از نمای بغل دنریس را تنها در عظمت جزیره نشان می دهد ، واقعیت این است که در فصل آینده هم خواهیم دید وقتی دنریس توانست هفت پادشاهی را فتح کند مانند همین قاب تنها شده بود در عظمت جهان پیش رویش.
نکتهای که «طوفانزاد» را به اپیزود تحسینبرانگیزی تبدیل میکند این است که نشان میدهد «بازی تاج و تخت» در میان این همه دویدنها و هیاهوها و جلسات جنگ و سیاست، ماهیت اصلیاش را که توجه به شخصیتهایش است فراموش نکرده است
با اینکه این اپیزود بیشتر حول و حوش شطرنج چندنفرهی پادشاهان و ملکهها و دسیسهچینان وستروس است و از این نظر پرشتاب میشود، اما در این میان شامل لحظات غمانگیزی مثل دیدار آریا با نایمریا، حضور غیرمنتظره و لذتبخش هات پای، ذرهای امید برای جورا، معرفی جدی و واقعی یک کاراکتر جدید در قالب یورون و ضمانت تیریون و جان برای یکدیگر میشود
@NaghdeFilmoSerial
طوفانزاده اولین اپیزود فصل هفتم است که شامل نبردی کاملا غیرمنتظره میشود. حتی نبرد هاردهوم هم کاملا غیرمنتظره نبود و سازندگان بخش قابلتوجهای از اپیزود را به مقدمهچینی آن اختصاص داده بودند، اما در اینجا یکدفعه به خودمان میآییم و میبینیم گلولههای آتشین آسمان را پر کردهاند و یورون گریجوی با دماغهی کشتی خفنش «سکوت»، کشتی یارا گریجوی را له میکند و یک جنگ دریایی آغاز میشود. اگرچه با نبردی طرفیم که به یک کشتی محدود شده است و برخلاف اکثر نبردهای بزرگ قبلی سریال گسترده نیست، اما با این حال شامل تصاویر جذاب متعددی میشود.
از نمای ضدنور کشتی یورون که در تاریکی همچون هیولایی دریایی نزدیک میشود و آدم را سر جایش خشک میکند گرفته تا نحوی فرودش روی عرشهی کشتی یارا، خاکسترهای نارنجی و قرمز در هوا و جنازهای آویزان سند اسنیکها از نوک کشتی سوختهای در آرامش بعد از طوفان. خلاصه سازندگان کاری میکنند تا کمبود بودجه چندان به چشم نیاید. اما اینکه چرا همهچیز فقط در کشتی یارا اتفاق میافتد خیلی ساده است. چون فقط همان یک کشتی اهمیت دارد. این صحنه یکی از اکشنهایی است که عواقبش بیشتر از خودش اهمیت دارد و آن هم این است که یورون با این حمله، تمام نقشههایی را که تیریون و دنریس کشیده بودند نابود میکند و فرماندهانِ دوتا از پادشاهیهایی را که علیه سرسی شورش کرده بودند گروگان میگیرد. این یعنی دنریس نمیتواند به راحتی پایتخت را محاصره کند و مجبور است با اژدها و دوتراکیهایش وارد وستروس شود. اینطوری سرسی میتواند بگوید: دیدید بهتون گفتم اون خارجیها رو به وستروس آورده. پس از این نظر این حمله خیلی برای دنریس گران تمام میشود و احتمالا او را مجبور میکند که رو به آتش و خون بیاورد.
خبر خوب است که کل این اکشن به تیان گریجوی ختم میشود. جایی که ضایعههای روانی ناشی از گذشتهاش با رمزی بولتون، بر اثر دیدن تمام خشونت و شکنجههای اطرافش دوباره فعال میشوند و در یک لحظه او را از تیان به ریک تبدیل میکنند. آلفی آلن در لحظهای که ناگهان شروع به نشان دادن تیکهای عصبی ریک میکند خارقالعاده است. جهت اطلاع باید بگویم که خدمهی کشتی یورون که «سکوت» نام دارد مردانی هستند که او در جریان غارتگریها و دزدیهای دریاییاش جذب کرده است. اما او قبل از هرچیز زبان آنها را قطع میکند تا آنها نتوانند روی حرفش حرف بزنند یا پشت سرش توطئه کنند. در صحنهای که تیان سربازان یورون را در حال قطع کردن زبان خدمهی یارا نشان میدهد، آنها همینطوری الکی خشن نیستند، بلکه دارند سنت یورون را اجرا میکنند.
@NaghdeFilmoSerial
از نمای ضدنور کشتی یورون که در تاریکی همچون هیولایی دریایی نزدیک میشود و آدم را سر جایش خشک میکند گرفته تا نحوی فرودش روی عرشهی کشتی یارا، خاکسترهای نارنجی و قرمز در هوا و جنازهای آویزان سند اسنیکها از نوک کشتی سوختهای در آرامش بعد از طوفان. خلاصه سازندگان کاری میکنند تا کمبود بودجه چندان به چشم نیاید. اما اینکه چرا همهچیز فقط در کشتی یارا اتفاق میافتد خیلی ساده است. چون فقط همان یک کشتی اهمیت دارد. این صحنه یکی از اکشنهایی است که عواقبش بیشتر از خودش اهمیت دارد و آن هم این است که یورون با این حمله، تمام نقشههایی را که تیریون و دنریس کشیده بودند نابود میکند و فرماندهانِ دوتا از پادشاهیهایی را که علیه سرسی شورش کرده بودند گروگان میگیرد. این یعنی دنریس نمیتواند به راحتی پایتخت را محاصره کند و مجبور است با اژدها و دوتراکیهایش وارد وستروس شود. اینطوری سرسی میتواند بگوید: دیدید بهتون گفتم اون خارجیها رو به وستروس آورده. پس از این نظر این حمله خیلی برای دنریس گران تمام میشود و احتمالا او را مجبور میکند که رو به آتش و خون بیاورد.
خبر خوب است که کل این اکشن به تیان گریجوی ختم میشود. جایی که ضایعههای روانی ناشی از گذشتهاش با رمزی بولتون، بر اثر دیدن تمام خشونت و شکنجههای اطرافش دوباره فعال میشوند و در یک لحظه او را از تیان به ریک تبدیل میکنند. آلفی آلن در لحظهای که ناگهان شروع به نشان دادن تیکهای عصبی ریک میکند خارقالعاده است. جهت اطلاع باید بگویم که خدمهی کشتی یورون که «سکوت» نام دارد مردانی هستند که او در جریان غارتگریها و دزدیهای دریاییاش جذب کرده است. اما او قبل از هرچیز زبان آنها را قطع میکند تا آنها نتوانند روی حرفش حرف بزنند یا پشت سرش توطئه کنند. در صحنهای که تیان سربازان یورون را در حال قطع کردن زبان خدمهی یارا نشان میدهد، آنها همینطوری الکی خشن نیستند، بلکه دارند سنت یورون را اجرا میکنند.
@NaghdeFilmoSerial
موضوعی در سه اپیزود اول فصل هفتم بیشتر از قبل شده است عنصر زمان بهطور کلی در سریال نادیده گرفته می شود. حالا زاغها و آدمها با سرعتهای غیرواقعگرایانهای سفر میکنند و تمام تمرکز نویسندگان روی این است که در انتقال کاراکترها و اطلاعات از نقطهای به نقطهی دیگر، جلوی افت شتاب داستان را بگیرند.
در فصلهای ابتدایی سریال هیچوقت سفرهای کاراکترها را نادیده نمیگرفت. راستش برخی از بهترین لحظات سریال در مسیر سفرهایشان اتفاق میافتاد. سریال همیشه سعی میکرد تا حداقل با یکی ،دو صحنه در مسیر کاراکترها به مقصدشان، سفرشان را به تصویر بکشد. یا حداقل دیالوگهایی در دهان کاراکترها میگذاشت که مقدار روزهایی را که در سفر بودهاند به بیینده منتقل میکردند.
مشکل این است که سازندگان گویی بدجوری دوست دارند از شر بازی تاج و تخت ها خلاص شوند و آن را هرچه زودتر به پایان برسانند. خیلی دوست دارند هرچه زودتر به مقصد داستان برسند و پروندهاش را ببندند. بنابراین تعجبی هم ندارد که کاراکترهای داخل سریال هم خیلی سریع به مقصدهایشان میرسند و در نتیجه بازی تاج و تخت ها که زمانی به عنوان یک ماراتن حسابشده و نفسگیر شناخته میشد، الان تبدیل به دوی صد متری شده که بعضیوقتها به جای یک روایت شمردهشمرده و اصولی، حس و حال یک مونتاژ را دارد. یکی از دلایلش به خاطر این است که سریال دیگر به دنیا و داستان اجازهی نفس کشیدن نمیدهد. این در قسمت های بعد به منطق روایی اثر ضربه خواهد زد.
وقتی دنریس و جان با هم دیدار می کنند برخلاف جان اسنو و تیریون که حرامزاده و کوتولهبودن آنها را به هم نزدیک کرده است، رابطهی فهمیدهتری با یکدیگر دارند، هوای همدیگر را دارند و کافی است تا رهایشان کنی تا با هم گل بگویند و گل بشنود، چنین درک مشترکی بین دنریس و جان وجود ندارد. دنریس مغرورتر، خشمگینتر و تارگرین تر از این است که کوتاه بیاید و جان اسنو هم زخمخوردهتر و بیحوصلهتر و صاف و سادهتر از این است که چربزبانی و سیاست بلد باشد.
قرار دادن این دو نفر در مقابل یکدیگر به سری سکانسهای جذابی ختم میشود که جدا از پیشبرد داستان، نقش کالبدشکافی شخصیتهای آنها بعد از این همه مدتی که از داستان گذشته را هم برعهده دارد. دنریس همچون یک ملکهی تارگرینی سعی میکند تا از همان ابتدا ادعای به حقش برای فرمانروایی وستروس را در گوش جان اسنو کند و از طریق سلسه عناوین و القابش که توسط میساندی جار زده میشوند، عظمت و دستاوردهایش را ردیف میکند، اما او آنقدر کلهشق و لجباز است که متوجه نمیشود عدم زانو زدنِ جان جلوی او، به خاطر در افتادن با او نیست.
از سوی دیگر، جان به خاطر تمام استارکهایی که بعد از سفر به جنوب کشته شدهاند میترسد که او هم به سرنوشت آنها دچار شود و مردمش را ناامید کند. بنابراین اگرچه او روی جذب کمک و پشتیبانی دنریس تمرکز میکند، اما آنقدر سربهزیر و از بازیهای قدرت فراری است که خودش را با صلابت معرفی نمیکند. داووس بهطرز خندهداری جواب عناوین طولانی دنریس را با دو جمله ساده میدهد: «این جان اسنوـه. اون شاه شماله».
@NaghdeFilmoSerial
در فصلهای ابتدایی سریال هیچوقت سفرهای کاراکترها را نادیده نمیگرفت. راستش برخی از بهترین لحظات سریال در مسیر سفرهایشان اتفاق میافتاد. سریال همیشه سعی میکرد تا حداقل با یکی ،دو صحنه در مسیر کاراکترها به مقصدشان، سفرشان را به تصویر بکشد. یا حداقل دیالوگهایی در دهان کاراکترها میگذاشت که مقدار روزهایی را که در سفر بودهاند به بیینده منتقل میکردند.
مشکل این است که سازندگان گویی بدجوری دوست دارند از شر بازی تاج و تخت ها خلاص شوند و آن را هرچه زودتر به پایان برسانند. خیلی دوست دارند هرچه زودتر به مقصد داستان برسند و پروندهاش را ببندند. بنابراین تعجبی هم ندارد که کاراکترهای داخل سریال هم خیلی سریع به مقصدهایشان میرسند و در نتیجه بازی تاج و تخت ها که زمانی به عنوان یک ماراتن حسابشده و نفسگیر شناخته میشد، الان تبدیل به دوی صد متری شده که بعضیوقتها به جای یک روایت شمردهشمرده و اصولی، حس و حال یک مونتاژ را دارد. یکی از دلایلش به خاطر این است که سریال دیگر به دنیا و داستان اجازهی نفس کشیدن نمیدهد. این در قسمت های بعد به منطق روایی اثر ضربه خواهد زد.
وقتی دنریس و جان با هم دیدار می کنند برخلاف جان اسنو و تیریون که حرامزاده و کوتولهبودن آنها را به هم نزدیک کرده است، رابطهی فهمیدهتری با یکدیگر دارند، هوای همدیگر را دارند و کافی است تا رهایشان کنی تا با هم گل بگویند و گل بشنود، چنین درک مشترکی بین دنریس و جان وجود ندارد. دنریس مغرورتر، خشمگینتر و تارگرین تر از این است که کوتاه بیاید و جان اسنو هم زخمخوردهتر و بیحوصلهتر و صاف و سادهتر از این است که چربزبانی و سیاست بلد باشد.
قرار دادن این دو نفر در مقابل یکدیگر به سری سکانسهای جذابی ختم میشود که جدا از پیشبرد داستان، نقش کالبدشکافی شخصیتهای آنها بعد از این همه مدتی که از داستان گذشته را هم برعهده دارد. دنریس همچون یک ملکهی تارگرینی سعی میکند تا از همان ابتدا ادعای به حقش برای فرمانروایی وستروس را در گوش جان اسنو کند و از طریق سلسه عناوین و القابش که توسط میساندی جار زده میشوند، عظمت و دستاوردهایش را ردیف میکند، اما او آنقدر کلهشق و لجباز است که متوجه نمیشود عدم زانو زدنِ جان جلوی او، به خاطر در افتادن با او نیست.
از سوی دیگر، جان به خاطر تمام استارکهایی که بعد از سفر به جنوب کشته شدهاند میترسد که او هم به سرنوشت آنها دچار شود و مردمش را ناامید کند. بنابراین اگرچه او روی جذب کمک و پشتیبانی دنریس تمرکز میکند، اما آنقدر سربهزیر و از بازیهای قدرت فراری است که خودش را با صلابت معرفی نمیکند. داووس بهطرز خندهداری جواب عناوین طولانی دنریس را با دو جمله ساده میدهد: «این جان اسنوـه. اون شاه شماله».
@NaghdeFilmoSerial
در جریان گفتگوی سرسی و نمایندهی بانک میبینیم که سرسی بعد از تمام اشتباهاتش به عنوان جانشین تایوین لنیستر آرامآرام واقعا دارد به نیرنگبازی و زیرکی پدرش نزدیک میشود. او در یک حرکت نه تنها ضربهی مهلکی به نیروهای دنریس وارد میکند، بلکه بدهی بانک را هم پرداخت میکند و آنها را در جنگ علیه دنریس با خود همراه میکند. استدلال او دربارهی اینکه دنریس باعث کساد شدن بازار بردهفروشی که بانک آهنین هم در آن دست دارد و اینکه دوتراکیها سر پرداخت ماهیانهشان به بانک نخواهند ماند آنقدر حقیقت دارد که نمایندگان بانکِ آهنین را که قبلا دیدهایم به این سادگیها نرم نمیشوند سر به راه میکند.
وقتی استادِ نیرنگ وستروس شروع به فیلم بازی کردن جلوی برن در رابطه با تمام سختیهایی که این پسربچه در آنسوی دیوار کشیده است میکند و بعد از کلمهی هرج و مرج برای توصیف دنیایی که برن به آن بازگشته است استفاده میکند، برن جوابش را بهطرز خوفناکی با کوباندن جملهی معروف لیتلفینگر به او میدهد: «هرج و مرج یه نردبونه». مت شکمن با کاتهای رفت و برگشتی سریعش که به مرور به صورت کاراکترها نزدیکتر و نزدیکتر میشود و در نهایت با گفتن جملهی «هرج و مرج یه نردبونه» به اکستریم کلوزآپی از روبهرو به صورت کاراکترها تبدیل میشود، به بهترین شکل ممکن فضای فشردهی این صحنه را منتقل میکند. این صحنه از این جهت اهمیت دارد که بالاخره برای یکبار هم که شده این لیتلفینگر است که در پایان چربزبانیهایش شوکه میشود و در موضع ضعف قرار میگیرد. بالاخره شاید لیتلفینگر در بین مردم عادی به عنوان خدای اطلاعات شناخته شود، اما او در این صحنه در حال گول زدن کسی که است که گذشته و حال و آیندهی او را مثل کف دستش میشناسد.
در این زمینه سکانس بازگشت آریا به وینترفل به خوبی به نگارش درآمده است. برخلافِ برن که بهطور ناگهانی جلوی دروازهی وینترفل ظاهر میشود و این اتفاق با توجه به بیاحساسی او نسبت به همهچیز، حتی بازگشت به خانهی قدیمیاش جفت و جور است، در این اپیزود کارگردان وقت قابلتوجهای را به آرام آرام وارد کردنِ آریا به وینترفل اختصاص میدهد. اول نمای دوردستِ زیبایی از روی تپهای برفی از اولین رویارویی آریا با وینترفل بعد از مدتها دوری داریم که گرچه خوشحالکننده است، اما یکجورهایی آدم را به دلشوره میاندازند. شاید چون میدانیم با اینکه این دختر بالاخره دارد به دستهی گرگها برمیگردد، اما هیچچیزی در این لانه شبیه به گذشته نیست. برخورد آریا با نگهبانان احمق جلوی دروازه وینترفل یادآور چنین صحنهای از اوایل فصل اول است. جایی که آریا در ظاهری کثیف میخواهد وارد قصر شود و نگهبانان جلوی او را میگیرند و حرف او را که میگوید دختر دستِ پادشاه است باور نمیکنند و در نهایت این پدرش است که او را به داخل راه میدهد.
در جریان تماشای دوئل آریا با برین آریا نشان می دهد برای خودش جنگجوی قابلی شده است. مبارزهی آریا و برین یکی دیگر از لحظات درخشان این اپیزود در زمینهی کارگردانی است. مبارزهای که گرچه قرار نیست به پایان مرگباری منجر شود، اما مت شکمن از طریق کارگردانی این صحنه، چنان تعلیق و هیجانی از درون این مبارزهی بازیگوشانه بیرون میکشد که اگر خندههای آریا نبودند فکر میکردیم با یک نبرد مرگ و زندگی واقعی سروکار داریم. نماها با هر ضربهی شمشیر مدام بین زاویهی دید برین و آریا تغییر میکنند و بدون اینکه سرعت و شلوغی مبارزه غیرقابلفهم شود، تماشاگر را آرام آرام به دل حملات و ضدحملات دو شمشیرزن میبرد.
@NaghdeFilmoSerial
وقتی استادِ نیرنگ وستروس شروع به فیلم بازی کردن جلوی برن در رابطه با تمام سختیهایی که این پسربچه در آنسوی دیوار کشیده است میکند و بعد از کلمهی هرج و مرج برای توصیف دنیایی که برن به آن بازگشته است استفاده میکند، برن جوابش را بهطرز خوفناکی با کوباندن جملهی معروف لیتلفینگر به او میدهد: «هرج و مرج یه نردبونه». مت شکمن با کاتهای رفت و برگشتی سریعش که به مرور به صورت کاراکترها نزدیکتر و نزدیکتر میشود و در نهایت با گفتن جملهی «هرج و مرج یه نردبونه» به اکستریم کلوزآپی از روبهرو به صورت کاراکترها تبدیل میشود، به بهترین شکل ممکن فضای فشردهی این صحنه را منتقل میکند. این صحنه از این جهت اهمیت دارد که بالاخره برای یکبار هم که شده این لیتلفینگر است که در پایان چربزبانیهایش شوکه میشود و در موضع ضعف قرار میگیرد. بالاخره شاید لیتلفینگر در بین مردم عادی به عنوان خدای اطلاعات شناخته شود، اما او در این صحنه در حال گول زدن کسی که است که گذشته و حال و آیندهی او را مثل کف دستش میشناسد.
در این زمینه سکانس بازگشت آریا به وینترفل به خوبی به نگارش درآمده است. برخلافِ برن که بهطور ناگهانی جلوی دروازهی وینترفل ظاهر میشود و این اتفاق با توجه به بیاحساسی او نسبت به همهچیز، حتی بازگشت به خانهی قدیمیاش جفت و جور است، در این اپیزود کارگردان وقت قابلتوجهای را به آرام آرام وارد کردنِ آریا به وینترفل اختصاص میدهد. اول نمای دوردستِ زیبایی از روی تپهای برفی از اولین رویارویی آریا با وینترفل بعد از مدتها دوری داریم که گرچه خوشحالکننده است، اما یکجورهایی آدم را به دلشوره میاندازند. شاید چون میدانیم با اینکه این دختر بالاخره دارد به دستهی گرگها برمیگردد، اما هیچچیزی در این لانه شبیه به گذشته نیست. برخورد آریا با نگهبانان احمق جلوی دروازه وینترفل یادآور چنین صحنهای از اوایل فصل اول است. جایی که آریا در ظاهری کثیف میخواهد وارد قصر شود و نگهبانان جلوی او را میگیرند و حرف او را که میگوید دختر دستِ پادشاه است باور نمیکنند و در نهایت این پدرش است که او را به داخل راه میدهد.
در جریان تماشای دوئل آریا با برین آریا نشان می دهد برای خودش جنگجوی قابلی شده است. مبارزهی آریا و برین یکی دیگر از لحظات درخشان این اپیزود در زمینهی کارگردانی است. مبارزهای که گرچه قرار نیست به پایان مرگباری منجر شود، اما مت شکمن از طریق کارگردانی این صحنه، چنان تعلیق و هیجانی از درون این مبارزهی بازیگوشانه بیرون میکشد که اگر خندههای آریا نبودند فکر میکردیم با یک نبرد مرگ و زندگی واقعی سروکار داریم. نماها با هر ضربهی شمشیر مدام بین زاویهی دید برین و آریا تغییر میکنند و بدون اینکه سرعت و شلوغی مبارزه غیرقابلفهم شود، تماشاگر را آرام آرام به دل حملات و ضدحملات دو شمشیرزن میبرد.
@NaghdeFilmoSerial
قسمت غنائم جنگی اولین باری بود که شخصیتهای اصلی در چنین صحنهای از نمایش و خشونت با هم برخورد میکردند، در حالی که ما بینندگان از هم پاره میشدیم زیرا نماینده طرف لنیسترها، طرفی که قرار بود به تمسخر بپردازیم، دو نفر از همه آنها شخصیت های دوست داشتنی بودند : جیمی و برون. این یک درگیری بی نظم دیوانه کننده از طرفداران مورد علاقه بود و هیجان انگیز بود. تماشای دوتراکی در نهایت در سراسر حمله ور می شدند. اولین حضور اژدها در نبرد و چهره جیمی. برون که پشت آن کمان پولادی غول پیکر نشت. جیمی در تلاش برای پایان دادن به جنگ با یک حمله ی قهرمانانه تبدیل به ملکه کش بشود ،نفس گیر بود.
حمله ی دنریس به ارتش لنیستر ها خود یک دستاورد عالی در زمینه ی هنری و فنی است. برای مثال قاب ورود اژدها از سمت چپ و همه چیز را از سمت راست می سوزاند باعث می شود حرکت دروگو داینامیک تر بشود.
عواقب جنگ در سطح شخصیتها هم قابلبررسی است. جیمی در پیروی از جنگخواهیهای سرسی، جزغاله شدن سربازانش بدون اینکه کاری از دستش بربیاید را به چشم دید. حالا سوال این است که او چگونه به این ضایعههای روانی واکنش نشان خواهد داد. آیا این نبرد باعث میشود تا بالاخره علیه جنگخواهیهای سرسی ایستادگی کند یا باعث میشود تا با ارادهی قویتری برای انتقام تلاش کند؟ این در حالی است که شاید طلاها به قدمگاه پادشاه منتقل شده باشند، اما ارابههای غله همه توسط آتش دروگون نابود شدند. دنی شاید با عدم حمله به پایتخت نمیخواست مردم را بترساند، اما در حالی که قدمگاه پادشاه در وضعیت اضطراری کمبود غذا به سر میبرد، عدم رسیدن غلهها به پایتخت میتواند به هرچه وخیمتر شدن شرایط آنها منجر شده و حتی سرسی میتواند با پروپاگاندای قویاش اعلام کند که دختر شاه دیوانه غذای مردم را با اژدهایش سوزانده است تا آنها را گرسنگی بدهد. در همین حین باید دید آیا حالا که دنریس قدرت واقعیاش را نشان داده، آیا بانک آهنین به سمت مخالف متمایل میشود یا برای بقای اقتصادی خودش هم که شده جیبهایش را هرچه زودتر برای کمک به تجهیز کردنِ سرسی شل میکند.
هماکنون به نقطهای از داستان رسیدهایم که به جای نقشههای مختلف، با یک نقشهی بزرگ طرفیم که همهی کاراکترها درگیرش هستند. به جای چندین خط داستانی، یک خط داستانی وجود دارد که همه روی محور آن حرکت میکنند. قبلا اپیزودهای استراتژیمحور
چندین خط داستانی را به سوی چندین نقطهی اوج مختلف مقدمهچینی میکردند، اما در این اپیزود همهی مهرههای شطرنج روی یک میز، روی یک قاره در حرکت هستند که یک تاثیر بزرگ در برخواهد داشت. بنابراین نتیجه به حس و حالی منجر شده است که قبلا نمونهاش را در بازی تاج و تخت ها به ندرت دیده بودیم. یا اصلا ندیده بودیم. اینکه همهی شخصیتهای ریز و درشت سریال بهطور مستقیم و غیرمستقیم در ارتباط با یکدیگر هستند، حس هیجانانگیزی دارد که احتمالا در ادامهی سریال بیشتر خواهد شد و باید بهش عادت کنیم.
ماموریتی که جان اسنو و افرادش به سمت مناطق پشت دیوار انجام دادند واقعا احمقانه و غیر منطقی بود ، ماموریتی که باعث شد دنریس یک اژدهایش را از دست بدهد و همین اژدها به ارتش نایت کینگ پیوست و دیوار را نابود کرد و راه را برای ارتش مردگان باز کرد. طی فصل اول تا پنجم جان تجربه هایی کسب کرد کرد که در فصل ها ی ۶ و ۷ به کمکش آمدن ، بر خلاف راب استارک ، جان اسنو غرور کمتری داشت و عقل و منطق بیشتری برای همین در ضمینه ی سیاسی بهتر از راب عمل کرد اما در بخش نظامی همان طور که در جنگ حرام زاده ها نشان داد فرمانده ی عاقل و منطقی نیست و همین باعث می شود همین کار احمقانه را بکند و با ۷ نفر (که یاد آور فیلم های هفت دلاور و هفت سامورایی است) به دل ارتش مردگان بزند آن هم برای قانع کردن سرسی که اهمیتی به مرگ و زندگی مردم هفت پادشاهی نمی دهد.
@NaghdeFilmoSerial
حمله ی دنریس به ارتش لنیستر ها خود یک دستاورد عالی در زمینه ی هنری و فنی است. برای مثال قاب ورود اژدها از سمت چپ و همه چیز را از سمت راست می سوزاند باعث می شود حرکت دروگو داینامیک تر بشود.
عواقب جنگ در سطح شخصیتها هم قابلبررسی است. جیمی در پیروی از جنگخواهیهای سرسی، جزغاله شدن سربازانش بدون اینکه کاری از دستش بربیاید را به چشم دید. حالا سوال این است که او چگونه به این ضایعههای روانی واکنش نشان خواهد داد. آیا این نبرد باعث میشود تا بالاخره علیه جنگخواهیهای سرسی ایستادگی کند یا باعث میشود تا با ارادهی قویتری برای انتقام تلاش کند؟ این در حالی است که شاید طلاها به قدمگاه پادشاه منتقل شده باشند، اما ارابههای غله همه توسط آتش دروگون نابود شدند. دنی شاید با عدم حمله به پایتخت نمیخواست مردم را بترساند، اما در حالی که قدمگاه پادشاه در وضعیت اضطراری کمبود غذا به سر میبرد، عدم رسیدن غلهها به پایتخت میتواند به هرچه وخیمتر شدن شرایط آنها منجر شده و حتی سرسی میتواند با پروپاگاندای قویاش اعلام کند که دختر شاه دیوانه غذای مردم را با اژدهایش سوزانده است تا آنها را گرسنگی بدهد. در همین حین باید دید آیا حالا که دنریس قدرت واقعیاش را نشان داده، آیا بانک آهنین به سمت مخالف متمایل میشود یا برای بقای اقتصادی خودش هم که شده جیبهایش را هرچه زودتر برای کمک به تجهیز کردنِ سرسی شل میکند.
هماکنون به نقطهای از داستان رسیدهایم که به جای نقشههای مختلف، با یک نقشهی بزرگ طرفیم که همهی کاراکترها درگیرش هستند. به جای چندین خط داستانی، یک خط داستانی وجود دارد که همه روی محور آن حرکت میکنند. قبلا اپیزودهای استراتژیمحور
چندین خط داستانی را به سوی چندین نقطهی اوج مختلف مقدمهچینی میکردند، اما در این اپیزود همهی مهرههای شطرنج روی یک میز، روی یک قاره در حرکت هستند که یک تاثیر بزرگ در برخواهد داشت. بنابراین نتیجه به حس و حالی منجر شده است که قبلا نمونهاش را در بازی تاج و تخت ها به ندرت دیده بودیم. یا اصلا ندیده بودیم. اینکه همهی شخصیتهای ریز و درشت سریال بهطور مستقیم و غیرمستقیم در ارتباط با یکدیگر هستند، حس هیجانانگیزی دارد که احتمالا در ادامهی سریال بیشتر خواهد شد و باید بهش عادت کنیم.
ماموریتی که جان اسنو و افرادش به سمت مناطق پشت دیوار انجام دادند واقعا احمقانه و غیر منطقی بود ، ماموریتی که باعث شد دنریس یک اژدهایش را از دست بدهد و همین اژدها به ارتش نایت کینگ پیوست و دیوار را نابود کرد و راه را برای ارتش مردگان باز کرد. طی فصل اول تا پنجم جان تجربه هایی کسب کرد کرد که در فصل ها ی ۶ و ۷ به کمکش آمدن ، بر خلاف راب استارک ، جان اسنو غرور کمتری داشت و عقل و منطق بیشتری برای همین در ضمینه ی سیاسی بهتر از راب عمل کرد اما در بخش نظامی همان طور که در جنگ حرام زاده ها نشان داد فرمانده ی عاقل و منطقی نیست و همین باعث می شود همین کار احمقانه را بکند و با ۷ نفر (که یاد آور فیلم های هفت دلاور و هفت سامورایی است) به دل ارتش مردگان بزند آن هم برای قانع کردن سرسی که اهمیتی به مرگ و زندگی مردم هفت پادشاهی نمی دهد.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
بالاخره تماشای هفتتا از قهرمانان سریال در حال قدم گذاشتن به قلمروی شاه شب برای قاپیدن یکی از زامبیهایش خیلی خفن است. مشکل فصل های پایانی ربازی تاج و تخت ها هم همین است: ترجیح دادن کار خفن، به کار درست.
سریال در رابطه با حملهی دنریس به قدمگاه پادشاه الکی قضیه را پیچیده جلوه میدهد. سریال طوری حرف میزند که انگار اگر دنریس به قدمگاه پادشاه حمله کند، باید قدمگاه پادشاه را بهطور کاملا به خاکستر تبدیل کند و از این طریق یک پیچیدگی اخلاقی برای دنریس به وجود آورده است و مدام از این میگوید که دنریس برای اینکه به کسی مثل شاه دیوانه تبدیل نشود، نباید با اژدهاش به قدمگاه پادشاه حمله کند. اما حقیقت این است که این یک پیچیدگی اخلاقی بیمعنی و غیرمنطقی است که واقعیت ندارد. در حقیقت دنریس هیچ دلیلی برای پرواز نکردن با دروگون و فرود آمدن روی ردکیپ و کشتن نگهبانان سرسی و تصاحب تخت آهنین به همین سادگی ندارد. بالاخره شاید دنریس قصد دارد تلفات جنگ را تا حد ممکن پایین بیاورد، اما در پایان اپیزود غنائم جنگی دیدیم که نمیتوان جلوی تلفات جنگ را گرفت. اتفاقا اگر دنریس به جای روبهرو شدن با لنیستریها در میدان نبرد، یکراست با دروگون به ردکیپ حمله میکرد و سرسی را همانجا میکشت، احتمال اینکه جنگ زودتر تمام میشد و این همه سرباز لنیستری در میدان نبرد جزغاله نمیشدند بالاتر هم میرفت.
بازی تاج و تخت ها یک زمانی دشواری مسیری را که کاراکترها باید برای رسیدن به اهدافشان پشت سر میگذاشتند به تصویر میکشید، اما الان نادیده گرفتن آن باعث میشود که ما نتوانیم با تمام وجود از خود گذشتگیها و درد و رنجهایی را که کاراکترها برای انجام ماموریتهایشان حس میکنند احساس کنیم. تازه، تلهپورت کردن یک مشکل دیگر هم به وجود میآورد: عدم استفاده از مسیر سفر برای شخصیتپردازی و پرداخت رابطهی کاراکتره.
سریال با ورود به فصل ششم پیچیدگی های داستانیش کم شد اما در عوض در کارگردانی و جنگ ها و جلوه های ویژه همچنان عالی عمل می کرد ، با ورود به فصل هفتم اشکالات مهمی در داستان مثل بحث سفر ها که تقریبا با هواپیمای جت در حال انجام بود ، می رسیم به قسمت ششم که فاجعه ای در منطق روایی اثر ایجاد کرد.
چه میشود سریالی که همیشه با صحنههای اکشنش نفسمان را قطع میکرد و همین دو قسمت قبل با نبرد میدان آتش ، استاندارد جدیدی در زمینهی بازی کردن با روان تماشاگران از خود بر جای گذاشته بود به چنین روزی بیافتد؟ وقتی داستانگویی بیمنطق و غیرطبیعی از گوشههای داستان مثل ویروس به هستهی اصلی داستان نفوذ میکند، چنین اتفاقی میافتد.
شاه شب نیزهی یخیاش را به سمت ویسریون پرتاب میکند و چند ثانیه بعد اژدهای بیچاره با گردنی پاره که خون مثل چی از آن به بیرون فوران میکند روی دریاچهی یخی فرود میآید و غرق میشود و بله اپیزود در حالی به پایان میرسد که شاه شب، یک اژدهای لعنتی را هم به زرادخانهاش اضافه کرده است. خلاصه آره روی کاغذ با اپیزود حقیقتا دیوانهواری طرفیم که تمام خفنهای اصلی سریال را گردهم آورده است: از مادر اژدها و حرامزادهی وینترفل گرفته تا شاه شب و ارتش مردگانش.
اما مشکل آنجاست که با اپیزودی پر از حفرههای داستانی و اتفاقات غیرمنطقی و رفتارهای سوالبرانگیز شخصیتی طرفیم.
جان اسنو تصمیم میگیرد تا گندری را به سمت دیوار بفرستد و به او دستور میدهد تا به دنریس زاغ بفرستند و به او خبر بدهند که هرچه زودتر هلیکوپترهایش را آتیش کند و به شمال بیاید و آنها را از دست شاه شب نجات بدهد و گندری هم شروع به دویدن میکند و میدانید چه میشود؟ او راستیراستی به دیوار میرسد. سوال این است که چگونه؟
فاصله ی طولانی که طی کرده اند را در نظر بگیرید، در ضمن گندری اولین بار است به شمال آمده و قطعا آن سوی دیوار را نمی شناسد.
سوال این است که چرا وایتواکرها باید منتظر یخ بستن دوباره دریاچه بنشینند؟ آنها با قدرتشان به راحتی میتوانند دریاچه را همان لحظه منجمد کنند. اما خب، اینطوری جان اسنو و بقیه قبل از اینکه دنریس از راه برسد توسط زامبیها سلاخی میشدند. پس، قدرت منجمدسازی وایتواکرها نادیده گرفته میشود.
اگر سریال به چیزی به اسم عنصر زمان اعتقاد داشت، دنریس باید خیلی خیلی دیرتر از اینها به شمال میرسید. وقتی که گروه هفت سامورایی به جمع ارتش مردگان شاه شب پیوستهاند.
@NaghdeFilmoSerial
سریال در رابطه با حملهی دنریس به قدمگاه پادشاه الکی قضیه را پیچیده جلوه میدهد. سریال طوری حرف میزند که انگار اگر دنریس به قدمگاه پادشاه حمله کند، باید قدمگاه پادشاه را بهطور کاملا به خاکستر تبدیل کند و از این طریق یک پیچیدگی اخلاقی برای دنریس به وجود آورده است و مدام از این میگوید که دنریس برای اینکه به کسی مثل شاه دیوانه تبدیل نشود، نباید با اژدهاش به قدمگاه پادشاه حمله کند. اما حقیقت این است که این یک پیچیدگی اخلاقی بیمعنی و غیرمنطقی است که واقعیت ندارد. در حقیقت دنریس هیچ دلیلی برای پرواز نکردن با دروگون و فرود آمدن روی ردکیپ و کشتن نگهبانان سرسی و تصاحب تخت آهنین به همین سادگی ندارد. بالاخره شاید دنریس قصد دارد تلفات جنگ را تا حد ممکن پایین بیاورد، اما در پایان اپیزود غنائم جنگی دیدیم که نمیتوان جلوی تلفات جنگ را گرفت. اتفاقا اگر دنریس به جای روبهرو شدن با لنیستریها در میدان نبرد، یکراست با دروگون به ردکیپ حمله میکرد و سرسی را همانجا میکشت، احتمال اینکه جنگ زودتر تمام میشد و این همه سرباز لنیستری در میدان نبرد جزغاله نمیشدند بالاتر هم میرفت.
بازی تاج و تخت ها یک زمانی دشواری مسیری را که کاراکترها باید برای رسیدن به اهدافشان پشت سر میگذاشتند به تصویر میکشید، اما الان نادیده گرفتن آن باعث میشود که ما نتوانیم با تمام وجود از خود گذشتگیها و درد و رنجهایی را که کاراکترها برای انجام ماموریتهایشان حس میکنند احساس کنیم. تازه، تلهپورت کردن یک مشکل دیگر هم به وجود میآورد: عدم استفاده از مسیر سفر برای شخصیتپردازی و پرداخت رابطهی کاراکتره.
سریال با ورود به فصل ششم پیچیدگی های داستانیش کم شد اما در عوض در کارگردانی و جنگ ها و جلوه های ویژه همچنان عالی عمل می کرد ، با ورود به فصل هفتم اشکالات مهمی در داستان مثل بحث سفر ها که تقریبا با هواپیمای جت در حال انجام بود ، می رسیم به قسمت ششم که فاجعه ای در منطق روایی اثر ایجاد کرد.
چه میشود سریالی که همیشه با صحنههای اکشنش نفسمان را قطع میکرد و همین دو قسمت قبل با نبرد میدان آتش ، استاندارد جدیدی در زمینهی بازی کردن با روان تماشاگران از خود بر جای گذاشته بود به چنین روزی بیافتد؟ وقتی داستانگویی بیمنطق و غیرطبیعی از گوشههای داستان مثل ویروس به هستهی اصلی داستان نفوذ میکند، چنین اتفاقی میافتد.
شاه شب نیزهی یخیاش را به سمت ویسریون پرتاب میکند و چند ثانیه بعد اژدهای بیچاره با گردنی پاره که خون مثل چی از آن به بیرون فوران میکند روی دریاچهی یخی فرود میآید و غرق میشود و بله اپیزود در حالی به پایان میرسد که شاه شب، یک اژدهای لعنتی را هم به زرادخانهاش اضافه کرده است. خلاصه آره روی کاغذ با اپیزود حقیقتا دیوانهواری طرفیم که تمام خفنهای اصلی سریال را گردهم آورده است: از مادر اژدها و حرامزادهی وینترفل گرفته تا شاه شب و ارتش مردگانش.
اما مشکل آنجاست که با اپیزودی پر از حفرههای داستانی و اتفاقات غیرمنطقی و رفتارهای سوالبرانگیز شخصیتی طرفیم.
جان اسنو تصمیم میگیرد تا گندری را به سمت دیوار بفرستد و به او دستور میدهد تا به دنریس زاغ بفرستند و به او خبر بدهند که هرچه زودتر هلیکوپترهایش را آتیش کند و به شمال بیاید و آنها را از دست شاه شب نجات بدهد و گندری هم شروع به دویدن میکند و میدانید چه میشود؟ او راستیراستی به دیوار میرسد. سوال این است که چگونه؟
فاصله ی طولانی که طی کرده اند را در نظر بگیرید، در ضمن گندری اولین بار است به شمال آمده و قطعا آن سوی دیوار را نمی شناسد.
سوال این است که چرا وایتواکرها باید منتظر یخ بستن دوباره دریاچه بنشینند؟ آنها با قدرتشان به راحتی میتوانند دریاچه را همان لحظه منجمد کنند. اما خب، اینطوری جان اسنو و بقیه قبل از اینکه دنریس از راه برسد توسط زامبیها سلاخی میشدند. پس، قدرت منجمدسازی وایتواکرها نادیده گرفته میشود.
اگر سریال به چیزی به اسم عنصر زمان اعتقاد داشت، دنریس باید خیلی خیلی دیرتر از اینها به شمال میرسید. وقتی که گروه هفت سامورایی به جمع ارتش مردگان شاه شب پیوستهاند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
شاه شب همچون یک قهرمان المپیک، نیزهی یخیاش را بر میدارد و آن را به سمت ویسریون شلیک میکند و اژدها را سرنگون میکند. این صحنه باید در حد گردن زدن ند استارک و عروسی خونین به صحنهی دردناک و غافلگیرکنندهای تبدیل میشد، اما موفق نمیشود به تمام پتانسیلش برسد. چرا؟ بیایید این صحنه را دوباره از اول مرور کنیم. شاه شب نیزهاش را به دست میگیرد، قدم به روی دریاچهی یخی میگذارد و شروع به هدفگیری میکند. اولین چیزی که در دیدش قرار میگیرد دروگون است که همراه با دنریس و حدود پنج نفر از دیگران قهرمانان سریال بر پشتش روی صخرهی وسط دریاچه نشسته است. شاه شب فاصلهی اندکی با دروگون دارد و به راحتی میتواند با پرتاب نیزهی مرگبارش به اژدهای سرخ دنی، علاوهبر کشتن مهمترین اژدهای سریال، نیمی از قهرمانان سریال را هم بکشد. اما او در حرکتی عجیب هدفش را به ویسریون تغییر میدهد.
اگر زامبیها میتوانند برای بستن آن زنجیرهای کلفت به دور گردنِ ویسریون به اعماق دریاچه شیرجه بزنند، سوال این است که چرا آنها بعد از شکستن یخ صبر کردند و برای ادامهی حملهشان به هفت سامورایی به درون آب شیرجه نزدند و چرا زامبیهایی که به درون آب افتادند غرق شدند؟ تازه این که زنجیر رو از کجا آورد بماند.
حقهبازی مثل بیلیش توسط همان کسی که راه و روش نیرنگ را بهش یاد میداد سقوط میکند و سانسا هم بالاخره موفق به شکست دادن لیتلفینگری میشود که همیشه نماد خصوصیتِ آدمخوار سیستم بوده است. همان سیستمی که مثل خوره به جان سانسا افتاده بوده و خانوادهاش را نابوده کرده است. خلاصه خواستم بگویم بیایید فعلا سانسا را در نبرد علیه لیتلفینگر دستکم نگیریم.
فصلهای گذشته ریتم دقیقی داشتند که از شروعی آرام آغاز میشد و همهی خطهای داستانی را سر فرصت و آرام آرام به سوی دو اپیزود طوفانی آخر زمینهچینی میکرد. اما فصل هفتم فاقد ریتم داستانگویی دقیق گذشته که با آن سریال را میشناسیم بود. یا به عبارت دیگر نویسندگان هروقت میخواستند سرعت یک خط داستانی را افزایش میدادند و هروقت میخواستند وقتکشی میکردند. هروقت میخواستند سراغ بررسی یک شخصیت میرفتند و هروقت میخواستند او را برای مدت زیادی نادیده میگرفتند.
یکی از دلایل موفقیت نسبی اپیزود پایانی به انسجام تماتیکش مربوط میشود که دربارهی «خانواده» است. از همخون بودنِ جان اسنو و دنریس گرفته تا حرکتی که سانسا و آریا و برن روی لیتلفینگر اجرا میکنند و رویارویی سندور و برادرش زامبی مانتین و تصمیم تیان گریجوری برای نجات دادن خواهرش. اما مهمترینشان دیدار دوبارهی آخرین باقیماندهی خانواده لنیستر است.
قسمت آخر با گفتگو های سیاسی جذاب سپری شد ، ویژگی که مدت ها بود در سریال نمی دیدم ، ویژگی که سریال را از بیشتر آثار حماسی و فانتزی جدا می کرد ، در این قسمت به زیبای و با ظرافت به تصویر کشیده می شد.
یکی دیگر از عواقب جانبی خوب عدم دروغگویی جان اسنو این است که تیریون مجبور به گفتگو با سرسی میشود. نتیجه یک صحنهی پرقدرت و انفجاری است که قابلیتهای بازیگری پیتر دینکلیج و لینا هیدی را بیرون میریزد. این سکانس به حدی از لحاظ هنرنمایی این دو بازیگر خوب است که انگار نویسندگان فقط و فقط آن را برای بالا بردن شانس سریال در مراسمهای جوایز تلویزیونی آخر سال طراحی کردهاند. تیریون و سرسی از فصل چهارم تاکنون در این صحنه با هم حضور نداشتهاند و دیدار دوبارهی آنها بعد از تمام اتفاقاتی که این دو نفر پشت سر گذاشتهاند به فوران احساساتشان منجر میشود. هرچه دیدار دوباره خواهر و برادرهای استارکی آرام و برای آنها خوشحالکننده است، دیدار تنهایی تیریون و سرسی خشن و مثل یک حیوان وحشی زخمخورده، تهاجمی است.
سریال کاری کرد تا راستی راستی برای مدتی فکر کنم داستان در حال حرکت به سمت و سوی صلحآمیزی است. برای مدتی به نظر میرسد این آتشبس قرار است به غافلگیری بزرگی تبدیل شود. بعد از تمام صحبتهای پیرامون جنگ و شکستن چرخ، معلوم شد ظاهرا کسی قرار نیست تا آیندهای تقریبا دور کس دیگری را بکشد. که ظاهرا سه دولت مستقل این روزهای وستروس قرار است با هم کار کنند. و سریال برخلاف خط داستانی سانسا و آریا آنقدر متقاعدکننده این کار را انجام داد که شخصا برای لحظاتی خوشحال شدم که نتیجه برای یک بار هم که شده به جای یک جنگ خونبار، قرار است با یک گفتگوی صلحآمیز به پایان برسد.
@NaghdeFilmoSerial
اگر زامبیها میتوانند برای بستن آن زنجیرهای کلفت به دور گردنِ ویسریون به اعماق دریاچه شیرجه بزنند، سوال این است که چرا آنها بعد از شکستن یخ صبر کردند و برای ادامهی حملهشان به هفت سامورایی به درون آب شیرجه نزدند و چرا زامبیهایی که به درون آب افتادند غرق شدند؟ تازه این که زنجیر رو از کجا آورد بماند.
حقهبازی مثل بیلیش توسط همان کسی که راه و روش نیرنگ را بهش یاد میداد سقوط میکند و سانسا هم بالاخره موفق به شکست دادن لیتلفینگری میشود که همیشه نماد خصوصیتِ آدمخوار سیستم بوده است. همان سیستمی که مثل خوره به جان سانسا افتاده بوده و خانوادهاش را نابوده کرده است. خلاصه خواستم بگویم بیایید فعلا سانسا را در نبرد علیه لیتلفینگر دستکم نگیریم.
فصلهای گذشته ریتم دقیقی داشتند که از شروعی آرام آغاز میشد و همهی خطهای داستانی را سر فرصت و آرام آرام به سوی دو اپیزود طوفانی آخر زمینهچینی میکرد. اما فصل هفتم فاقد ریتم داستانگویی دقیق گذشته که با آن سریال را میشناسیم بود. یا به عبارت دیگر نویسندگان هروقت میخواستند سرعت یک خط داستانی را افزایش میدادند و هروقت میخواستند وقتکشی میکردند. هروقت میخواستند سراغ بررسی یک شخصیت میرفتند و هروقت میخواستند او را برای مدت زیادی نادیده میگرفتند.
یکی از دلایل موفقیت نسبی اپیزود پایانی به انسجام تماتیکش مربوط میشود که دربارهی «خانواده» است. از همخون بودنِ جان اسنو و دنریس گرفته تا حرکتی که سانسا و آریا و برن روی لیتلفینگر اجرا میکنند و رویارویی سندور و برادرش زامبی مانتین و تصمیم تیان گریجوری برای نجات دادن خواهرش. اما مهمترینشان دیدار دوبارهی آخرین باقیماندهی خانواده لنیستر است.
قسمت آخر با گفتگو های سیاسی جذاب سپری شد ، ویژگی که مدت ها بود در سریال نمی دیدم ، ویژگی که سریال را از بیشتر آثار حماسی و فانتزی جدا می کرد ، در این قسمت به زیبای و با ظرافت به تصویر کشیده می شد.
یکی دیگر از عواقب جانبی خوب عدم دروغگویی جان اسنو این است که تیریون مجبور به گفتگو با سرسی میشود. نتیجه یک صحنهی پرقدرت و انفجاری است که قابلیتهای بازیگری پیتر دینکلیج و لینا هیدی را بیرون میریزد. این سکانس به حدی از لحاظ هنرنمایی این دو بازیگر خوب است که انگار نویسندگان فقط و فقط آن را برای بالا بردن شانس سریال در مراسمهای جوایز تلویزیونی آخر سال طراحی کردهاند. تیریون و سرسی از فصل چهارم تاکنون در این صحنه با هم حضور نداشتهاند و دیدار دوبارهی آنها بعد از تمام اتفاقاتی که این دو نفر پشت سر گذاشتهاند به فوران احساساتشان منجر میشود. هرچه دیدار دوباره خواهر و برادرهای استارکی آرام و برای آنها خوشحالکننده است، دیدار تنهایی تیریون و سرسی خشن و مثل یک حیوان وحشی زخمخورده، تهاجمی است.
سریال کاری کرد تا راستی راستی برای مدتی فکر کنم داستان در حال حرکت به سمت و سوی صلحآمیزی است. برای مدتی به نظر میرسد این آتشبس قرار است به غافلگیری بزرگی تبدیل شود. بعد از تمام صحبتهای پیرامون جنگ و شکستن چرخ، معلوم شد ظاهرا کسی قرار نیست تا آیندهای تقریبا دور کس دیگری را بکشد. که ظاهرا سه دولت مستقل این روزهای وستروس قرار است با هم کار کنند. و سریال برخلاف خط داستانی سانسا و آریا آنقدر متقاعدکننده این کار را انجام داد که شخصا برای لحظاتی خوشحال شدم که نتیجه برای یک بار هم که شده به جای یک جنگ خونبار، قرار است با یک گفتگوی صلحآمیز به پایان برسد.
@NaghdeFilmoSerial
اما سرسی فقط در حال بازی دادن بقیه بوده است. او قصد شرکت در جنگ با شاه شب را ندارد. وقتی به موقعیت سرسی در جریان این مذاکره نگاه میکنیم پیمانشکنیاش قابلدرک به نظر میرسد. مسئله اول این است که جان اسنو و دنریس هیچچیزی در ازای کمک به آنها به سرسی پیشنهاد نمیدهند. مثلا دنریس میتوانست بگوید که بعد از نابودی تهدید وایتواکرها، کسترلیراک را به لنیسترها میسپارد و سرسی را به محافظ غرب تبدیل میکند. در عوض دنریس و جان اسنو طوری رفتار میکنند که یعنی: «حالا به ما کمک کن تا ببینیم بعدا چی میشه». پس طبیعی هم است که کسی مثل سرسی که تمام هویت و دغدغهاش «قدرت مطلق» است، با چنین چیزی موافقت نکند. این در حالی است که سرسی نه تنها در جنگ با ارتش مردگان، نفعی برای خودش نمیبیند، بلکه به آن به عنوان وسیلهای برای حذف رقیبانش و تصاحب تمام و کمال وستروس نیز نگاه میکند.
اگرچه سریال در این فصل با ریتم داستانگویی سریعش غیرمنتظره ظاهر شد، اما برخلاف چیزی که فکر میکردم پیشرفتهای بزرگ کمی کرد. لیتلفینگر و اولنا تایرل تنها مرگهای مهمی بود که داشتیم و اکشنهای بزرگی هم که داشتیم مثل نبرد میدان آتش ، عواقب غیرمنتظرهای نداشت یا مثل مرگ ویسریون در اپیزود عمیقا مشکلداری قرار داشت. یا مثلا سقوط دیوار در این اپیزود اگرچه از لحاظ جلوههای بصری دیجیتالی دستاورد جدیدی برای سریال محسوب میشود و تماشای شاه شب در حال راندن یک اژدهای مُرده که آتش آبی از دهانش بیرون میزند در ترکیب با موسیقی خوفناک رامین جوادی به نتیجهی بینظیری ختم میشود، اما این صحنه هم یکی از همان صحنههایی بود که به تمام پتانسیلش دست پیدا نکرده بود.
سریال در فصل هفتم مهمترین قانونش را که ستون فقرات محبوبیت و تفاوتش نسبت به بقیهی داستانها بود نادیده گرفت. مثلا فصل ششم با انفجار سپت جامع بیلور به دست سرسی و نابودی نمایندگان دین و مارجری تایرل به پایان رسید. بنابراین سوال این است که چرا هیچکس از دست سرسی عصبانی نیست و چرا سر این موضوع هیچ شورشی در قدمگاه پادشاه اتفاق نیفتاده است؟
برای چند فصل، عواقب تصمیمات کاراکترها قانون اصلی سریال بودند و بیبرو برگرد اجرا میشدند.
فریها با وجود بهره بردن از قدرت و ثروتِ لنیسترها هم نمیتوانستند از پس یک قلعه بر بیایند و باید حداقل یک سال صبر میکردند تا مواد غذایی تالیها به پایان برسد. اما لنیسترها به هایگاردن حمله میکنند و فکر میکنم کمتر از چند ساعت یا حداکثر چند روز آن را تصاحب میکنند.
این ها منطق داستان گویی را از بین می برند.
خیلیها از ما از انفجار سپت بیلور خبر داشتیم. اما کارگردانی و موسیقی و تعلیقآفرینی این صحنه به حدی درجهیک بود که کماکان با وجود اینکه از سرانجامش خبر داشتیم، اما نمیتوانستیم در هیاهوی آن لحظات غرق نشویم. مثلا ما میدانیم که جان اسنو و دنریس در این نقطه از داستان ضدگلوله هستند، اما سریال باید طوری رفتار کند که توهم مرگشان بهمان وارد شود. اما مثلا عدم تیراندازی شاه شب به دروگون و سوارانش یا زنده بیرون آمدن جان اسنو از درون آب یخ کاری میکند تا ضدگلوله بودن آنها توی ذوق بزند.
در نهایت اینکه ۲ فصل پایانی از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت کاهش پیدا کرد نه تنها عناصر شخصیت پردازی و داستان پردازی را در سریال کم رنگ کرد بلکه به منطق روایی اثر ضربه زد .
نمره ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
اگرچه سریال در این فصل با ریتم داستانگویی سریعش غیرمنتظره ظاهر شد، اما برخلاف چیزی که فکر میکردم پیشرفتهای بزرگ کمی کرد. لیتلفینگر و اولنا تایرل تنها مرگهای مهمی بود که داشتیم و اکشنهای بزرگی هم که داشتیم مثل نبرد میدان آتش ، عواقب غیرمنتظرهای نداشت یا مثل مرگ ویسریون در اپیزود عمیقا مشکلداری قرار داشت. یا مثلا سقوط دیوار در این اپیزود اگرچه از لحاظ جلوههای بصری دیجیتالی دستاورد جدیدی برای سریال محسوب میشود و تماشای شاه شب در حال راندن یک اژدهای مُرده که آتش آبی از دهانش بیرون میزند در ترکیب با موسیقی خوفناک رامین جوادی به نتیجهی بینظیری ختم میشود، اما این صحنه هم یکی از همان صحنههایی بود که به تمام پتانسیلش دست پیدا نکرده بود.
سریال در فصل هفتم مهمترین قانونش را که ستون فقرات محبوبیت و تفاوتش نسبت به بقیهی داستانها بود نادیده گرفت. مثلا فصل ششم با انفجار سپت جامع بیلور به دست سرسی و نابودی نمایندگان دین و مارجری تایرل به پایان رسید. بنابراین سوال این است که چرا هیچکس از دست سرسی عصبانی نیست و چرا سر این موضوع هیچ شورشی در قدمگاه پادشاه اتفاق نیفتاده است؟
برای چند فصل، عواقب تصمیمات کاراکترها قانون اصلی سریال بودند و بیبرو برگرد اجرا میشدند.
فریها با وجود بهره بردن از قدرت و ثروتِ لنیسترها هم نمیتوانستند از پس یک قلعه بر بیایند و باید حداقل یک سال صبر میکردند تا مواد غذایی تالیها به پایان برسد. اما لنیسترها به هایگاردن حمله میکنند و فکر میکنم کمتر از چند ساعت یا حداکثر چند روز آن را تصاحب میکنند.
این ها منطق داستان گویی را از بین می برند.
خیلیها از ما از انفجار سپت بیلور خبر داشتیم. اما کارگردانی و موسیقی و تعلیقآفرینی این صحنه به حدی درجهیک بود که کماکان با وجود اینکه از سرانجامش خبر داشتیم، اما نمیتوانستیم در هیاهوی آن لحظات غرق نشویم. مثلا ما میدانیم که جان اسنو و دنریس در این نقطه از داستان ضدگلوله هستند، اما سریال باید طوری رفتار کند که توهم مرگشان بهمان وارد شود. اما مثلا عدم تیراندازی شاه شب به دروگون و سوارانش یا زنده بیرون آمدن جان اسنو از درون آب یخ کاری میکند تا ضدگلوله بودن آنها توی ذوق بزند.
در نهایت اینکه ۲ فصل پایانی از ۲۰ قسمت به ۱۳ قسمت کاهش پیدا کرد نه تنها عناصر شخصیت پردازی و داستان پردازی را در سریال کم رنگ کرد بلکه به منطق روایی اثر ضربه زد .
نمره ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل هشتم game of thrones
فصل پایانی سریال یکی از بدترین پایان بندی های تاریخ تلوزیون را داشت، و فقط قسمت دوم آن خوب بود بقیه ی قسمت ها یکی از یکی بدتر ، ریشه ی مشکلات این فصل هم بیشتر بر می گشت به چند نکته ی مهم.
کم بودن تعداد قسمت ها در دو فصل آخر که تایم داستان گویی را کم می کرد ، حذف کردن بعضی از خط های داستانی مهم ، بی نظمی در سکانس ها ، از همه مهم تر عوض کردن کردن آنتاگونیست اصلی یعنی شاه شب با سرسی.
خط داستانی جان اسنو : در پرده ی پنجم جان اسنو و متحدان او با شاه شب مواج می شوند و پس از شکست دادن او به مواجه با سرسی می روند . پایان این فصل پایان پرده ی پنجم جان اسنو است.
خط داستانی دنریس : مقابله ی دنریس با شاه شب در شمال و دنریس و کشمکش های وی با مشاورین و متحدینش پرده ی پنجم داستان دنریس را رقم می زند.
واقعیت این است سرسی نمی توانست آنتاگونیست اصلی سریال باشد ، نه از لحاظ هوشی مانند تایون لنیستر بود نه از لحاظ قوای نظامی توانایی مقابله با دنریس را داشت. قسمت آغازین سریال را به یاد دارید. سریال با خطر وایت واکر ها آغاز شد . شاه شب دشمن اصلی است . در فصل هفتم دنریس باید کار سرسی را تمام می کرد سپس به سمت شمال می رفت . ظاهرا دیوانگی دنریس جز اتفاقاتی هست که در کتاب هم به وقوع خواهد پیوست اما چون شاه شب دشمن اصلی است بعد اتفاقات پایتخت دنریس با مقابله با شاه شب اتفاقات پایتخت را جبران خواهد کرد.
مشکلات سریال ریشه در این دارد که از فصل ششم سریال در حال باج دادن به مخاطب است ، در حالی که کیفیت سریال را همین باج ندادن به مخاطب بالا می برد.
حالا سکانسهای اکشنِ بلاکباستری بر داستانگویی ارجعیت دارند. سریالی که جذابیتش داستانگویی باطمانینه و شخصیتمحور و عواقبمحورش بود، داستانی که جذابیتش به پیریزی آرام و منطقی و واقعگرایانهی بحرانها بود، سریالی که هنرش لحظاتِ تعلیقزای طولانیمدتِ منتهی به هرجومرج بود حالا فقط هرجومرج ازش باقی مانده است. حالا سریالی شده که سکانس به سکانس میخواهد شگفتیمان را برانگیزد و همین، شگفتیاش را به یک عنصرِ عادی تبدیل کرده. قبول کردنِ بلایی که سر سریال آمده در ابتدا سخت است. بالاخره ما آنقدر این شخصیتها را دوست داریم که حتی وقتی داستانگویی سریال به آنها خیانت میکند، به خاطر آنها هم که شده چششمان را به رویشان میبندیم و راحتتر با آنها کنار میآییم.
برای مثال صحنهی اطلاع پیدا کردنِ جان از هویتِ واقعی والدینش را در نظر بگیرد. احتمالا همهی ما از سالها قبل از این اپیزود، صحنهای که جان اسنو از هویتِ والدینش آگاه میشود را در ذهنمان بارها به اشکالِ مختلف تصور کردهایم، اما فکر کنم هیچکس این سناریو را تصور نکرده باشد که سم بعد از گله و شکایت کردن به جان دربارهی سوختنِ خانوادهاش توسط دنی، حقیقت والدین او را هم در کنارش مطرح کند. باز هم میگویم که این سکانسها روی کاغذ مشکل ندارند، ولی طوری در اجرا درون یکدیگر چپانده شدهاند که به یکدیگر آسیب میزنند. بازی تاج و تخت ها همواره داستانی دربارهی تلاشِ کاراکترها برای جلو بردن داستان ازطریق اهدافِ شخصی خودشان بوده است. بنابراین در تئوری تصمیم سم برای افشای حقیقت والدین جان اسنو بلافاصله بعد از اینکه از سوخته شدن پدر و برادرش توسط دنی اطلاع پیدا میکند در راستای ساختارِ داستانگویی سریال قرار میگیرد، اما اگر یک سکانس در تاریخِ سریال وجود داشته باشد که نیاز به توجهی شخصی و اختصاصی خودش داشته باشد، صحنهی اطلاع پیدا کردن جان اسنو از هویت والدینش است؛ هیچ چیز دیگری نباید حواسِ این صحنه را پرت کند. جان اسنو باید این اجازه را داشته باشد تا بدون عجله به مغزش اجازهی منفجر شدن را بدهد. اما سریال در حالی به جان وقت کافی برای فکر کردن به این خبر نمیدهد که سم بلافاصله شروع به شکایت کردن از مادر اژدهایان میکند.
یا برای مثال صحنه ی اژدها سواری ، جان یکهو می پره رو اژدها بعدش هم مثل چگونه اژدها ی خود را آموزش دهیم ۲ با شادی سواری می کنند ، در حالی که چند دقیقه قبل گفته شده بود کمبود غذا و آب و هوای سرد اژدها ها رو ضعیف کرده ، بعد پایان سواری هم دنریس از خودش نمی پرسه چطوری جان اژدها سواری می کنه ، چون فقط تارگرین ها می تونن اژدها سواری کنن.
دلیل این بی منطقی ها در روایت عجله و کمبود وقت که باعث شده اتفاقات زیادی رو بچپونن تو هم .
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل هشتم game of thrones
فصل پایانی سریال یکی از بدترین پایان بندی های تاریخ تلوزیون را داشت، و فقط قسمت دوم آن خوب بود بقیه ی قسمت ها یکی از یکی بدتر ، ریشه ی مشکلات این فصل هم بیشتر بر می گشت به چند نکته ی مهم.
کم بودن تعداد قسمت ها در دو فصل آخر که تایم داستان گویی را کم می کرد ، حذف کردن بعضی از خط های داستانی مهم ، بی نظمی در سکانس ها ، از همه مهم تر عوض کردن کردن آنتاگونیست اصلی یعنی شاه شب با سرسی.
خط داستانی جان اسنو : در پرده ی پنجم جان اسنو و متحدان او با شاه شب مواج می شوند و پس از شکست دادن او به مواجه با سرسی می روند . پایان این فصل پایان پرده ی پنجم جان اسنو است.
خط داستانی دنریس : مقابله ی دنریس با شاه شب در شمال و دنریس و کشمکش های وی با مشاورین و متحدینش پرده ی پنجم داستان دنریس را رقم می زند.
واقعیت این است سرسی نمی توانست آنتاگونیست اصلی سریال باشد ، نه از لحاظ هوشی مانند تایون لنیستر بود نه از لحاظ قوای نظامی توانایی مقابله با دنریس را داشت. قسمت آغازین سریال را به یاد دارید. سریال با خطر وایت واکر ها آغاز شد . شاه شب دشمن اصلی است . در فصل هفتم دنریس باید کار سرسی را تمام می کرد سپس به سمت شمال می رفت . ظاهرا دیوانگی دنریس جز اتفاقاتی هست که در کتاب هم به وقوع خواهد پیوست اما چون شاه شب دشمن اصلی است بعد اتفاقات پایتخت دنریس با مقابله با شاه شب اتفاقات پایتخت را جبران خواهد کرد.
مشکلات سریال ریشه در این دارد که از فصل ششم سریال در حال باج دادن به مخاطب است ، در حالی که کیفیت سریال را همین باج ندادن به مخاطب بالا می برد.
حالا سکانسهای اکشنِ بلاکباستری بر داستانگویی ارجعیت دارند. سریالی که جذابیتش داستانگویی باطمانینه و شخصیتمحور و عواقبمحورش بود، داستانی که جذابیتش به پیریزی آرام و منطقی و واقعگرایانهی بحرانها بود، سریالی که هنرش لحظاتِ تعلیقزای طولانیمدتِ منتهی به هرجومرج بود حالا فقط هرجومرج ازش باقی مانده است. حالا سریالی شده که سکانس به سکانس میخواهد شگفتیمان را برانگیزد و همین، شگفتیاش را به یک عنصرِ عادی تبدیل کرده. قبول کردنِ بلایی که سر سریال آمده در ابتدا سخت است. بالاخره ما آنقدر این شخصیتها را دوست داریم که حتی وقتی داستانگویی سریال به آنها خیانت میکند، به خاطر آنها هم که شده چششمان را به رویشان میبندیم و راحتتر با آنها کنار میآییم.
برای مثال صحنهی اطلاع پیدا کردنِ جان از هویتِ واقعی والدینش را در نظر بگیرد. احتمالا همهی ما از سالها قبل از این اپیزود، صحنهای که جان اسنو از هویتِ والدینش آگاه میشود را در ذهنمان بارها به اشکالِ مختلف تصور کردهایم، اما فکر کنم هیچکس این سناریو را تصور نکرده باشد که سم بعد از گله و شکایت کردن به جان دربارهی سوختنِ خانوادهاش توسط دنی، حقیقت والدین او را هم در کنارش مطرح کند. باز هم میگویم که این سکانسها روی کاغذ مشکل ندارند، ولی طوری در اجرا درون یکدیگر چپانده شدهاند که به یکدیگر آسیب میزنند. بازی تاج و تخت ها همواره داستانی دربارهی تلاشِ کاراکترها برای جلو بردن داستان ازطریق اهدافِ شخصی خودشان بوده است. بنابراین در تئوری تصمیم سم برای افشای حقیقت والدین جان اسنو بلافاصله بعد از اینکه از سوخته شدن پدر و برادرش توسط دنی اطلاع پیدا میکند در راستای ساختارِ داستانگویی سریال قرار میگیرد، اما اگر یک سکانس در تاریخِ سریال وجود داشته باشد که نیاز به توجهی شخصی و اختصاصی خودش داشته باشد، صحنهی اطلاع پیدا کردن جان اسنو از هویت والدینش است؛ هیچ چیز دیگری نباید حواسِ این صحنه را پرت کند. جان اسنو باید این اجازه را داشته باشد تا بدون عجله به مغزش اجازهی منفجر شدن را بدهد. اما سریال در حالی به جان وقت کافی برای فکر کردن به این خبر نمیدهد که سم بلافاصله شروع به شکایت کردن از مادر اژدهایان میکند.
یا برای مثال صحنه ی اژدها سواری ، جان یکهو می پره رو اژدها بعدش هم مثل چگونه اژدها ی خود را آموزش دهیم ۲ با شادی سواری می کنند ، در حالی که چند دقیقه قبل گفته شده بود کمبود غذا و آب و هوای سرد اژدها ها رو ضعیف کرده ، بعد پایان سواری هم دنریس از خودش نمی پرسه چطوری جان اژدها سواری می کنه ، چون فقط تارگرین ها می تونن اژدها سواری کنن.
دلیل این بی منطقی ها در روایت عجله و کمبود وقت که باعث شده اتفاقات زیادی رو بچپونن تو هم .
@NaghdeFilmoSerial
اپیزود دوم بهترین قسمت کل این فصل است. در ظاهر به آرامشِ قبل از طوفان اختصاص دارد، اما نمیدانم چرا این اصطلاح حقِ مطلب را در چنین مواقعی ادا نمیکند. آرامشِ قبل از طوفان درواقع طوفانِ قبل از طوفان است. یکجا منتظر نشستن برای رسیدن طوفان و تصور کردنِ تمام اتفاقاتی که میتواند با رسیدن طوفان بیافتد، از قرار گرفتن در میانِ بادهای طوفان هم بدتر است. در هنگام طوفان در بحبوحهی دویدن و مبارزه کردن قرار داری و فکر در لحظه عمل میکند؛ در بحبوحهی طوفان، داغ هستی. ولی در آرامش فرصت داری تا طوفان را با سرعت سوپراسلوموشن تصور کنی و تکتک اتفاقاتی که میتواند بیافتند را مرور کنی.
بازی تاج و تخت ها و در ابعادی بزرگتر نغمهی یخ و آتش همیشه دربارهی دشواری کمرشکنِ قهرمانبودن در یک دنیای بیقانون و ضدانسانی بوده است؛ قهرمانانِ «نغمه یخ و آتش» همیشه بدبختترین و فلکزدهترین کاراکترهای داستان هستند. مارتین میخواهد بگوید مسئولیتپذیری بهجای طلا و جواهر و مقام، چیزی به جز دردسر برای آنها ندارند، اما وظیفهی آنها برای پاسداری از انسانیت چیزی جز این نیست. اما چه چیزی باعث میشود که راهِ سختی که آنها انتخاب کردهاند را به امثالِ تایوین لنیستر و بران ترجیح بدهیم. چون بالاخره در ظاهر به نظر میرسد که امثالِ تایوین لنیستر، رازِ پیشرفت در این دنیای بینظم و بیاخلاق را بهتر از هر کسی کشف کردهاند. شاید بزرگترین دلیلش «مرگ» است. والار مورگولیس، همهی انسانها باید بمیرند.
برین همیشه خودش را صرف دیگران کرده، نه خودش. او برای پیدا کردنِ جایی در گاردپادشاهی رنلی مبارزه میکند و بعد از اینکه او توسط هیولای سایهوار ملیساندر کشته میشود، قسم میخورد تا انتقامش را از استنیس بگیرد و این کار را میکند. سپس او به کتلین استارک قسم میخورد که از دخترانش محافظت کند و در این کار هم موفق میشود. برین وظیفهی آموزش و پرورشِ پادریک را برعهده میگیرد. هر شوالیهی دیگری با مهارتهای برین احتمالا عمرا وقتش را صرف تمرین دادنِ کسی مثل پادریک میکرد، اما او نه. او کسی است که میتوانی با خیال راحت روی او حساب باز کنی و هر لحظه انتظار نداشته باشی تا از پشت چاقو بخوری. او نزدیکترین چیزی است که به ند استارک داریم.
یکی از بهترین لحظات سریال جایی است که جیمی به یاد میآورد که یک شوالیه میتواند یک نفر دیگر را شوالیه کند. و چه کسی بهتر از جیمی برای شوالیه کردنِ برین. این دو یکی از قویترین شیمیهای دو نفرهی تاریخ سریال را دارند که رابطهی جان اسنو و دنریس در حال حاضر در مقایسه با آن بچهبازی به نظر میرسد. و چه لحظه ی به یاد ماندنی خلق می شود.
@NaghdeFilmoSerial
بازی تاج و تخت ها و در ابعادی بزرگتر نغمهی یخ و آتش همیشه دربارهی دشواری کمرشکنِ قهرمانبودن در یک دنیای بیقانون و ضدانسانی بوده است؛ قهرمانانِ «نغمه یخ و آتش» همیشه بدبختترین و فلکزدهترین کاراکترهای داستان هستند. مارتین میخواهد بگوید مسئولیتپذیری بهجای طلا و جواهر و مقام، چیزی به جز دردسر برای آنها ندارند، اما وظیفهی آنها برای پاسداری از انسانیت چیزی جز این نیست. اما چه چیزی باعث میشود که راهِ سختی که آنها انتخاب کردهاند را به امثالِ تایوین لنیستر و بران ترجیح بدهیم. چون بالاخره در ظاهر به نظر میرسد که امثالِ تایوین لنیستر، رازِ پیشرفت در این دنیای بینظم و بیاخلاق را بهتر از هر کسی کشف کردهاند. شاید بزرگترین دلیلش «مرگ» است. والار مورگولیس، همهی انسانها باید بمیرند.
برین همیشه خودش را صرف دیگران کرده، نه خودش. او برای پیدا کردنِ جایی در گاردپادشاهی رنلی مبارزه میکند و بعد از اینکه او توسط هیولای سایهوار ملیساندر کشته میشود، قسم میخورد تا انتقامش را از استنیس بگیرد و این کار را میکند. سپس او به کتلین استارک قسم میخورد که از دخترانش محافظت کند و در این کار هم موفق میشود. برین وظیفهی آموزش و پرورشِ پادریک را برعهده میگیرد. هر شوالیهی دیگری با مهارتهای برین احتمالا عمرا وقتش را صرف تمرین دادنِ کسی مثل پادریک میکرد، اما او نه. او کسی است که میتوانی با خیال راحت روی او حساب باز کنی و هر لحظه انتظار نداشته باشی تا از پشت چاقو بخوری. او نزدیکترین چیزی است که به ند استارک داریم.
یکی از بهترین لحظات سریال جایی است که جیمی به یاد میآورد که یک شوالیه میتواند یک نفر دیگر را شوالیه کند. و چه کسی بهتر از جیمی برای شوالیه کردنِ برین. این دو یکی از قویترین شیمیهای دو نفرهی تاریخ سریال را دارند که رابطهی جان اسنو و دنریس در حال حاضر در مقایسه با آن بچهبازی به نظر میرسد. و چه لحظه ی به یاد ماندنی خلق می شود.
@NaghdeFilmoSerial
لحظاتِ آغازین قسمت سوم سریال به اتمسفرِ خفقانآوری منتهی شده بود. ولی طبیعتا بالاخره این دو ارتشِ بزرگ قرار است در این تاریکی که چشم چشم را نمیبیند به هم برخورد کنند. و از لحظهای که این اتفاق میافتد، تاریکی بیش از اندازهی این اپیزود به پاشنهی آشیلش تبدیل میشود. و از لحظهای که برف و کولاک و مدتی بعد خاکسترها و برادههای آتش هم به تاریکی اضافه میشود، قضیه قمر در عقربتر میشود. از قضا قبلا ما شاهد جنگ بلکواتر و جنگِ دیوار بودهایم که هر دو در شب جریان دارند، ولی برخلاف جنگ وینترفل، عدم وضوحِ اتفاقاتی که میافتند یکی از مشکلاتشان نیست. میگل ساپوچنیک با اپیزودهای «هاردهوم» و «نبرد حرامزادهها» نشان داده است که متود کاریاش روی هرچه بیشتر قرار دادنِ بینندگان در خلالِ هرجومرج نبرد میچرخد.
این قسمت قرار بود به بهترین قسمت سریال تبدیل شود اما جز بدترین قسمت های سریال شد.
ریتمِ اکشن این قسمت با فیلم برداری های کلوز شات و مدیوم شات دو برابر میشود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بیآرام و قراری، از کلوزآپهای فراوان و دوربین پُرتکان استفاده میکند. هیچکدام از اینها آنطور که اسمشان بد در رفتهاند، بد نیستند و نمونهی خوبش را میتوان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقعگرایانه، برف و کولاکِ کورکننده و تمرکزِ بیش از اندازهی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تنبهتن با کلوزآپ و دوربین و کاتهای پرتعداد ترکیب میشود، بهجای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت میکند. در واقع ما باید بینیم و بگوئیم که این چه بلایی است که دارد سر قهرمان من می آید (مثل استرسی که برای جان اسنو در قسمت نبرد حرام زادگان داشتیم) نه این که هیچ چیز نبینیم و حدس بزنیم چه بلایی داره سر کدوم قهرمان من میاد.
این اپیزود صحنههای خیرهکنندهی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگشاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعلههای زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظهای منجر میشود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی میکند؛ صحنهای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غولپیکر را دارد یا اکسترم لانگ شات از حمله ی دوتراکی ها به ارتش مردگان.
دوتراکیها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیشقراولهای قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامیوارِ مردگان. کارِ سوارهنظامِ سبکی مثل دوتراکیها این است که بهعنوان پیشقراول به دلِ دشمن بزنند، آنها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکیها، شوالیههای سنگینی مجهز به اسبهای زرهای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در میآمد. ولی با کله فرستادنِ یک سوارهنظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد میشود را قورت میدهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمیکند احمقانه است. در ضمن چرا مجهز به شیشه ی اژدها نبودند ، شخصیت ها از کجا می دانستند که ملیساندر خواهد آمد و نقش فندک انسانی را در این قسمت خواهد داشت.
برای من که بسیار به مباحث نظامی و سیاسی علاقه مند هستند اشتباهات نظامی در این قسمت واقعا اعصاب خورد کن بود.
قضیه فقط دربارهی حذف شدن دوتراکیها نیست، قضیه دربارهی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیشپاافتادهترین اصول نظامی را نمیدانند است.
دیواری از شیشه ی اژدها و چوب ساخته بودند اما نیرو ها به جای پشت در جلوی آن مستقر شده بودند.
منجنیق ها در جلو مستقر کرده بودند و با اولین حمله ی سربازان شب از بین رفتند. دوتراکی ها باید در جناحین مستقر می شدند تا از بغل به نیرو های دشمن حمله کنند و مانع از فشار به پیاده نظام بشوند.
اژدها باید زودتر وارد میدان می شد .
اما درکنار تمام حماقتهای نظامی قهرمانان و تاریکی و کارگردانی نامفهوم، چیزی که تعلیق و تنش را از این اپیزود میگیرد عدم احساس شدنِ بیرحمی معروفِ بازی تاج و تخت ها در طول آن است.
شب طولانی بهعنوان جنگِ آخرالزمانی که تمام سریال در حال حرکت کردن به سوی آن بوده است، جایی بود که بالاخره سریال باید بیرحمی از دست رفتهاش را دوباره اثابت میکرد. نه صرفا به خاطر اینکه کشتنِ کاراکترهای اصلی به کیفیتِ سریال میافزاید، بلکه به خاطر اینکه طبیعتا قسر در رفتنِ قهرمانانمان از مرگ، جلوی احساس کردنِ وزن و فوریت این جنگ را میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
این قسمت قرار بود به بهترین قسمت سریال تبدیل شود اما جز بدترین قسمت های سریال شد.
ریتمِ اکشن این قسمت با فیلم برداری های کلوز شات و مدیوم شات دو برابر میشود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بیآرام و قراری، از کلوزآپهای فراوان و دوربین پُرتکان استفاده میکند. هیچکدام از اینها آنطور که اسمشان بد در رفتهاند، بد نیستند و نمونهی خوبش را میتوان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقعگرایانه، برف و کولاکِ کورکننده و تمرکزِ بیش از اندازهی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تنبهتن با کلوزآپ و دوربین و کاتهای پرتعداد ترکیب میشود، بهجای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت میکند. در واقع ما باید بینیم و بگوئیم که این چه بلایی است که دارد سر قهرمان من می آید (مثل استرسی که برای جان اسنو در قسمت نبرد حرام زادگان داشتیم) نه این که هیچ چیز نبینیم و حدس بزنیم چه بلایی داره سر کدوم قهرمان من میاد.
این اپیزود صحنههای خیرهکنندهی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگشاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعلههای زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظهای منجر میشود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی میکند؛ صحنهای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غولپیکر را دارد یا اکسترم لانگ شات از حمله ی دوتراکی ها به ارتش مردگان.
دوتراکیها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیشقراولهای قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامیوارِ مردگان. کارِ سوارهنظامِ سبکی مثل دوتراکیها این است که بهعنوان پیشقراول به دلِ دشمن بزنند، آنها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکیها، شوالیههای سنگینی مجهز به اسبهای زرهای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در میآمد. ولی با کله فرستادنِ یک سوارهنظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد میشود را قورت میدهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمیکند احمقانه است. در ضمن چرا مجهز به شیشه ی اژدها نبودند ، شخصیت ها از کجا می دانستند که ملیساندر خواهد آمد و نقش فندک انسانی را در این قسمت خواهد داشت.
برای من که بسیار به مباحث نظامی و سیاسی علاقه مند هستند اشتباهات نظامی در این قسمت واقعا اعصاب خورد کن بود.
قضیه فقط دربارهی حذف شدن دوتراکیها نیست، قضیه دربارهی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیشپاافتادهترین اصول نظامی را نمیدانند است.
دیواری از شیشه ی اژدها و چوب ساخته بودند اما نیرو ها به جای پشت در جلوی آن مستقر شده بودند.
منجنیق ها در جلو مستقر کرده بودند و با اولین حمله ی سربازان شب از بین رفتند. دوتراکی ها باید در جناحین مستقر می شدند تا از بغل به نیرو های دشمن حمله کنند و مانع از فشار به پیاده نظام بشوند.
اژدها باید زودتر وارد میدان می شد .
اما درکنار تمام حماقتهای نظامی قهرمانان و تاریکی و کارگردانی نامفهوم، چیزی که تعلیق و تنش را از این اپیزود میگیرد عدم احساس شدنِ بیرحمی معروفِ بازی تاج و تخت ها در طول آن است.
شب طولانی بهعنوان جنگِ آخرالزمانی که تمام سریال در حال حرکت کردن به سوی آن بوده است، جایی بود که بالاخره سریال باید بیرحمی از دست رفتهاش را دوباره اثابت میکرد. نه صرفا به خاطر اینکه کشتنِ کاراکترهای اصلی به کیفیتِ سریال میافزاید، بلکه به خاطر اینکه طبیعتا قسر در رفتنِ قهرمانانمان از مرگ، جلوی احساس کردنِ وزن و فوریت این جنگ را میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
بازی تاج و تخت ها همیشه دربارهی این بوده که چرا نبردهای شخصی خاندانها هیچ اهمیتی دربرابر تهدید اصلی ندارند؛ دلیلِ آغاز شدن سریال با معرفی وایتواکرها این است تا از این بعد هر کسی را در حال دسیسهچینی برای نشستن روی تخت آهنین و خودخواهی دیدیم، بهتر متوجهی تهیبودنِ نتیجهی این قدرتطلبیهای شخصی شویم.
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
اما دلیل این که قهرمانان در این قسمت دچار آسیب نمی شوند بر می گردد به این مسئله که جنگ با سرسی تبدیل به جنگ آخر سریال می شود و قهرمانان باید تا آن قسمت زنده بمانند.
سکانس آریا، طرفداران را دچار تردید کرده است؛ آیا واقعا این سکانس خوب است یا بد است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید به دور و اطرافتان نگاه کنید و از سرنخها برای حدس زدنِ جواب استفاده کرد. آیا ذرهای هوشمندی در به هدر دادن دوتراکیها وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در به پایان رساندنِ خط داستانی وایتواکرها بدون جلوگیری از آنها از تبدیل شدن به اُرکهای تالکین وجود داشت؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در تولید تنشِ کاذب و پوشالی ازطریقِ بُردن قهرمانان تا یک سانتیمتر مرگ و برگرداندن آنها دیده میشد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خط داستانی برن که کلِ ماجراجوییهایش به تبدیل شدن به طعمهی بیخاصیتی برای شاه شب منجر شده وجود دارد؟ نه. آیا ذرهای هوشمندی در خلاصه کردن حملهی وایتواکرها به یک اپیزود وجود داشت؟ نه.
آیا ذرهای هوشمندی در عدم وجود کشمکشهای درونی شخصی برای کاراکترها در جریان این اپیزود و جلوگیری از خلاصه شدنِ حضور آنها به شمشیرزنیهای خشک و خالی و غیردراماتیک وجود داشت (منهای تیان)؟ نه. آیا صحنهی کشته شدن لیانا مورمونت چیزی بیش از وسیلهای برای خلق لحظهای خفن را داشت؟ نه. نه، نه، نه و نه. اگر جواب این سوالات، بله بود، آن وقت میتوانستیم بگوییم که آره، سازندگان کاملا حواسشان بوده که چه قصدی با سکانسِ آریا داشتهاند و این ما هستیم که آن را درک نکردهایم.
نویسندهها ناگهان وسط داستان تصمیم گرفتهاند تا با نادیده گرفتن تمام زمینهچینیها قبل از پیشگویی ملیساندرا در فصل سوم و بعد از پیشگویی در فصلهای بعدی، آخر داستان را صرفا جهت رودست زدن به بینندگان عوض کنند.
سکانسِ آریا را میتوان از دو نظر قضاوت کرد: از لحاظ منطقِ روایی و از لحاظِ تماتیک. از لحاظ منطقی همهچیز با عقل جور در میآید. آریا یک قاتلِ بیچهره است. ما آریا را قبلا در حال یواشکی نزدیک شدن به جان بدون اینکه او بفهمد دیده بودیم. ما قبلا آریا را در حال تمرین کردنِ تکنیک رها کردن چاقو با یک دست و گرفتن آن با دست دیگرش در سکانس مبارزهی او با برین در فصل قبل دیده بودیم. آریا بعد از بیرون آمدن از خانهی سیاه و سفید به خدای مرگ پشت میکند و او حالا با کشتنِ شاه شب بهعنوان تجسم مرگ، بالاخره ضایعهی روانی ناشی از بخشِ ترسناکی از زندگیاش را پشت سر میگذارد.
بازی تاج و تخت ها دارای شخصیت دیگری به اسم جان اسنو است که کلِ تم داستانیاش با قربانی کردن تمام داراییهایش که شاملِ جانش هم میشود در جهت مبارزه برای ازبینبردنِ دعواهای قبیلهای بیاهمیتِ بین انسانها برای آماده شدن دربرابر ارتش مردگان است. جان اسنو نهتنها ایگریت را در راه وظیفهشناسی از دست میدهد، بلکه در اپیزود هاردهوم مزهی تلخِ شکست از شاه شب را میچشد. و یک بار آنجا و یک بار در اپیزودِ آنسوی دیوار با او چشم در چشم میشود. آریا در حالی در اپیزود اول فصل هشتم با شاه شب و ارتش مردگانش آشنا میشود، که جان اسنو از فصل اول تاکنون درگیرِ تحولاتِ آنسوی دیوار بوده است.
کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایانبندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. فقط برای این که آریا پر طرفدار شده بود بین مخاطبین و سازندگان به مخاطبین باج می دهند.
@NaghdeFilmoSerial
👍1
سرسی برخلاف چیزی که خودش فکر میکند، سیاستمدار باهوشی نیست
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
سرسی دوست ندارد مثل امثال لیتلفینگر و واریس از سایهها بر اتفاقات دنیا تاثیر بگذارد، او میخواهد همه بدانند که او رئیس است و همه به جایگاهش غبطه بخورند. به قول خودش او دوست دارد روی تخت آهنین بنشیند تا همهی لردهای بزرگ و بانوهای مغرور جلوی او زانو بزنند. علاقهی سرسی به غرور و قدرت واضح و دیدنی در هستهی مرکزی شخصیتپردازی او قرار دارد که به نظر میرسد سرچشمهی چنین دیدگاههایی به تایوین، پدر سرسی مربوط میشود.
اما اپیزود قبلی و این که شب طولانی تبدیل به عصری کوتاه شد و خطر شاه شب سرسی و پایتخت را تهدید نکرد باعث شد که سرسی فکر کند زرنگی کرده که به یاری ارتش شمال نرفته. در فصل قبل و این فصل هم سریال با حرکت های مسخره قدرت ارتش دنریس را کاهش می دهد و اعتماد به نفس کاذب سرسی را افزایش می دهد.
زنان اندکی میتوانند بهطور مستقیم قدرتمند باشند و نکته این است که سرسی به قدرت نامحسوس راضی نیست و میخواهد بهطرز واضح و تایوین لنیسترگونهای قدرتمند باشد. سرسی نه میتواند مثل تایوین بهعنوان دستِ پادشاه روی تخت آهنین بنشیند و نه میتواند مثل تایوین رهبری شورای جنگ را بر عهده داشته باشد. وقتی تایوین صحبت میکند همه گوش میکنند و لال تا کام حرف نمیزنند، اما وقتی سرسی صحبت میکند همه ساز مخالف میزنند و برای حرف آوردن در حرف او احساس آزادی میکنند.
سرسی تا فینال فصل ششم، یکی از کمنقصترین شخصیتپردازیهای بازی تاج و تخت را داشت، اما مشکل از جایی آغاز شد که نویسندگان از آغاز فصل هفتم، تصمیم گرفتند تا عواقب سیاسی و اجتماعی انفجار سپت بیلور را با هدفِ تبدیل کردن سرسی به یک آنتاگونیست قدرتمند نادیده بگیرند. اگرچه این موضوع در آغاز فصل هفتم چندان به چشم نمیآمد، ولی حالا که فهمیدهایم سریال قصد دارد تا سرسی را بهعنوان غولآخرِ قهرمانان، بهعنوان آنتاگونیستی بزرگتر از وایتواکرها معرفی کند، دلیلش مشخص شده است. انفجار سپت جامع بیلور در بازی تاج و تخت ها مثل انفجار واتیکان یا حادثهی یازده سپتامبر در دنیای واقعی را دارد؛ به عبارت دیگر سرسی لازم نبود تا برای دیدنِ عواقب ترکاندن سپت بیلور تا پیدا شدن سروکلهی دنریس و اژدهایانش صبر کند.
پایین کشیده شدن سرسی از تخت آهنین توسط دنریس به خاطر منفجر کردنِ سپت بیلور نخواهد بود، بلکه به خاطر این است که سرسی روی تختی نشسته است که متعلق به تارگرینها است. پس نویسندگان با نادیده گرفتنِ بزرگترین بحرانِ ناشی از انفجار سپت بیلور، خط داستانی سرسی را رسما در فصل هفتم و هشتم فلج میکنند و بلایی هم که بالاخره دیر یا زود قرار است سر سرسی بیاید نه به خاطر منفجر کردن سپت بیلور، بلکه به خاطر این است که او روی تختی که متعلق به تارگرینها است نشسته است. حتی چیزی که باعث جدایی جیمی از سرسی میشود نه اطلاعش از عمل تروریستی وحشتناکش، بلکه اطلاع از قول دروغی که او به متحدین شمال دربارهی فرستادن نیروهایش برای جنگیدن با وایتواکرها داده بود سرچشمه میگیرد.
@NaghdeFilmoSerial
یکی از دلایلی که منجر به عقبماندگی وستروس در طی هزاران سال شده، اژدهایان هستند. اژدهایان با قدرت بلامنازعشان هر سنگر دفاعی و هر سلاح تهاجمی را از کار میاندازند. بنابراین در وستروس، هیچ تلاشی برای پیشرفتِ تسلیحاتِ نظامی صورت نمیگیرد. در صحنهی کشته شدن ریگال توسط یورون، نهتنها دقتِ شلیک بینظیر یورون غیرممکن است، بلکه از آن غیرممکنتر عدم دقت شلیکِ یورون در زمان شیرجه رفتنِ دنی به سمت اوست. چطور کسی که تا همین چند ثانیه پیش چنین دقتِ بینظیری داشت، ناگهان حتی یکی از تیرهایش به هدفی که بهطور مستقیم در حال نزدیک شدن به سمت اوست نمیخورد. و از آن غیرممکنتر عدم تلاشِ دنریس برای دور زدنِ ناوگانِ یورون برای سوزاندن آنها از پشت یا فرود آمدن روی سر آنها از بالا سرشان است.
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
منطق روایی اثر پی در پی در حال ضربه خوردن است برای مثال
تضاد در حرفهای واریس و تیریون بیداد میکند؛ آنها از یک طرف با به آتش کشیدن قدمگاه پادشاه به خاطر اینکه حرکت ضدانسانیای است مخالفت میکنند (درحالیکه نهتنها کشت و کشتار در یک دنیای قرون وسطایی کاملا عادی است، بلکه از اِگان فاتح با وجود نابود کردن هرنهال روی سر فرماندهی دیکتاتورش، بهعنوان بهترین رهبر تاریخ وستروس یاد میکنند)، اما از طرف دیگر آنها ایدهی محاصره کردنِ قدمگاه پادشاه را برای گرسنگی دادن به مردمش مطرح میکنند؛ مشکل این است که از کی تا حالا گرسنگی دادنِ مردم تا جایی که آنها به جان یکدیگر بیافتند و یکدیگر را تکه و پاره کنند، نقشهی انسانیتری در مقایسه با حملهی مستقیم شده است؟
اتفاقی که در اپیزود ناقوسها میافتد خرابشدن یک اپیزود معمولی نیست، بلکه خرابشدنِ اپیزودی است که وقتی قرار بود دربارهی بازی تاج و تخت ها حرف میزدیم، باید از روی مرگ ند استارک و عروسی سرخ عبور میکردیم و از آن بهعنوان نمادِ داستانگویی این سریال مثال میآوردیم؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قبل از به پایان رسیدن یکبار دیگر برای آخرینبار بهمان یادآوری کند که اصلا بازی تاج و تخت ها یعنی چه؛ خرابشدن اپیزودی است که قرار بود قدرتِ اپیزودهای مرگ ند استارک و عروسی سرخ را در ابعاد گستردهتر و دگرگونکنندهتری تکرار کند. تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که چه میشد اگر بازی تاج و تخت ها، مرگِ ند استارک و عروسی سرخ را خراب میکرد؟ ناقوسها این کار را با دیوانهشدن دنیریس انجام میدهد. نه خود دیوانه شدن و نابود کردن شهر مشکل ندارد این اتفاقی است که قرار بود بیوفتد.
به خاطر اینکه سرسی از همان اول هم آنتاگونیستی نبود که توانایی ایستادگی دربرابرِ دنریس را داشته باشد و سازندگان مجبور بودند برای جفت و جور کردنِ قوای آنها، چیزهای زیادی را زیر پا بگذارند (چیزی که با مثل آب خوردنبودنِ تصاحب قدمگاه پادشاه در این اپیزود تایید میشود). دیگر چیزی که در هُل دادن دنریس به سوی افسارگسیختگی نقش داشت، افشا شدنِ هویتِ واقعی جان اسنو بود که همانطور که هفتهی پیش هم گفتم، باتوجهبه تریبت شدن جان توسط همان ند استارکی که این راز را با دشواری به دوش میکشید، باتوجهبه جان اسنویی که به قول خودش هیچ ادعایی برای پادشاهی نداشت و باتوجهبه آگاهیاش از اینکه خواهرانش دل خوشی از دنریس ندارند، در تضادِ با شخصیتِ جان اسنو قرار میگرفت. دیگر فاکتورهای تعیینکننده در افسارگسیختگی دنریس، یکی دستگیرشدن و کشتهشدن میساندی در اپیزود قبل بود که باتوجهبه دستگیرشدن میساندی با وجود غرقشدن او همزمان با کرم خاکستری، تیریون و واریس منطقی نبود.
@NaghdeFilmoSerial
👍1