بخشی که قطعا خوشایند نبوده است و از نظر داستانی هم شکنجه و درد را شاهکار نمیتوان نامید , اما قطعا عملکرد بازیگرانش را میتوان محشر نامید .
صحنه های جنسی و خشونت در آن مانند سکانس جافری و آن دو فاحشه که مجبورشان کرد به هم صدمه بزنند , مسئله ای معمولی است که بین پادشاهان و فرمانروایان با زنان اتفاق می افتد و این را میدانیم در گذشته زنان حقوق بسیار کمتری نسبت به مردان داشتند . پس این هم یک واقعیت دیگر است که گات نشان میدهد.
اگر توقع داشتید که یکی از بچه های خوب شمشیر را به سینه جافری بچسباند، این امکان وجود دارد که نمایش خود را به اشتباه به شما معرفی کرده باشد. این نمایشی است که در آن نه تنها افراد بیگناه به شیوههای ناپسند مجازات میشوند، بلکه به شخصیتهایی که مرتکب اشتباه میشوند و در هر سریال تلویزیونی راهی برای رستگاری به آنها پیشنهاد میشود، درسهای کارمایی نامتعادل و خشونتآمیز میگیرند. راب مرتکب یک اشتباه از روی اشتیاق (تالیسا) و یک اشتباه افتخاری (اعدام لرد کارستارک) شد و از سوی برخی افراد فوقالعاده بی شرف مورد تلافی بیرحمانه قرار گرفت.
افرادی که در ابتدا او را پادشاه شمال می دانستند. مردمی که در شور و خشم انتقام غرق شدند تا این از شور و شوق خالی شوند و تصمیم بگیرند که واقعاً تمایلی به خدمت به یک پسربچه احمق ندارند. افرادی که شروع به گفتن این موضوع کرده بودند که خود راب تصور می کرد که خود را گرگ جوان خطاب کند. در واقع، آینه جامعه ستارههای محبوب و سپس نابود شونده ی خود ماست. صحنه عروسی سرخ وحشتناک بود.
اما همچنین زیبا و به طرز هیجان انگیزی تحقیرآمیز بود، بدون توجه به احساسات بینندگان. ما نیز به خاطر تحمل چنین صحنهای دردناک و پرکشش همراه با هیچ نوع خبر خوب ، پاداشی دریافت نکردیم.در فینال سالها تصمیمگیری بد راب و کتلین بالاخره به آنها رسید و در نهایت وقتی از زندگی غمانگیزشان رهایی یافتند تقریباً احساس آرامش میکردند ، تاوان پس دادند.
به نظر می رسد که در این نمایش قوس های رستگاری که به دست می آید برای شروران هستند. جیمی، جدای از نمایش قساوت در پایان قسمت نهم، بهترین خط داستانی فصل را داشت. به همین دلیل است که وقتی در اپیزود خرس و دوشیزه ، جیمی براین را از گودال خرس نجات داد، صحنههای بعدی معنیداری نداشتیم، بسیار ناامیدکننده بود. زیرا آن مکالمه، یا هر نوع تبادل پیامدهایی که می توانستند در سفرشان به کینگز لندینگ داشته باشند، چیزی است که من دوست داشتم ببینم. همانطور که گفته شد، داستان او پر از لحظات شگفت انگیز و پس از یک لحظه مهربانی جیمی، در تلاش برای نجات برین از دست شکارچیان روز بولتون، منجر به مثله شدن و تحقیر شدن او شد. و یک صحنه شگفت انگیز در حمام، در جایی که جیمی با گریه تمام نقش و انگیزه خود را در مرگ شاه ایریس تارگرین توضیح داد.
و یا جلسات طولانی شکنجه تئون. فقط نمایشی مثل بازی تاج و تخت می تواند شخصیتی را که از او متنفر هستید و تنبیهش می کند، به جایی برساند که بگوییم: می دانی چیست؟ فهمیدیم. حالا دیگر بس است.
این یک فصل عالی و بی نظیر بود یک شاهکار فراموش نشدنی و درد ناک و این درد ها در ۲ فصل بعدی هم ادامه دارند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
صحنه های جنسی و خشونت در آن مانند سکانس جافری و آن دو فاحشه که مجبورشان کرد به هم صدمه بزنند , مسئله ای معمولی است که بین پادشاهان و فرمانروایان با زنان اتفاق می افتد و این را میدانیم در گذشته زنان حقوق بسیار کمتری نسبت به مردان داشتند . پس این هم یک واقعیت دیگر است که گات نشان میدهد.
اگر توقع داشتید که یکی از بچه های خوب شمشیر را به سینه جافری بچسباند، این امکان وجود دارد که نمایش خود را به اشتباه به شما معرفی کرده باشد. این نمایشی است که در آن نه تنها افراد بیگناه به شیوههای ناپسند مجازات میشوند، بلکه به شخصیتهایی که مرتکب اشتباه میشوند و در هر سریال تلویزیونی راهی برای رستگاری به آنها پیشنهاد میشود، درسهای کارمایی نامتعادل و خشونتآمیز میگیرند. راب مرتکب یک اشتباه از روی اشتیاق (تالیسا) و یک اشتباه افتخاری (اعدام لرد کارستارک) شد و از سوی برخی افراد فوقالعاده بی شرف مورد تلافی بیرحمانه قرار گرفت.
افرادی که در ابتدا او را پادشاه شمال می دانستند. مردمی که در شور و خشم انتقام غرق شدند تا این از شور و شوق خالی شوند و تصمیم بگیرند که واقعاً تمایلی به خدمت به یک پسربچه احمق ندارند. افرادی که شروع به گفتن این موضوع کرده بودند که خود راب تصور می کرد که خود را گرگ جوان خطاب کند. در واقع، آینه جامعه ستارههای محبوب و سپس نابود شونده ی خود ماست. صحنه عروسی سرخ وحشتناک بود.
اما همچنین زیبا و به طرز هیجان انگیزی تحقیرآمیز بود، بدون توجه به احساسات بینندگان. ما نیز به خاطر تحمل چنین صحنهای دردناک و پرکشش همراه با هیچ نوع خبر خوب ، پاداشی دریافت نکردیم.در فینال سالها تصمیمگیری بد راب و کتلین بالاخره به آنها رسید و در نهایت وقتی از زندگی غمانگیزشان رهایی یافتند تقریباً احساس آرامش میکردند ، تاوان پس دادند.
به نظر می رسد که در این نمایش قوس های رستگاری که به دست می آید برای شروران هستند. جیمی، جدای از نمایش قساوت در پایان قسمت نهم، بهترین خط داستانی فصل را داشت. به همین دلیل است که وقتی در اپیزود خرس و دوشیزه ، جیمی براین را از گودال خرس نجات داد، صحنههای بعدی معنیداری نداشتیم، بسیار ناامیدکننده بود. زیرا آن مکالمه، یا هر نوع تبادل پیامدهایی که می توانستند در سفرشان به کینگز لندینگ داشته باشند، چیزی است که من دوست داشتم ببینم. همانطور که گفته شد، داستان او پر از لحظات شگفت انگیز و پس از یک لحظه مهربانی جیمی، در تلاش برای نجات برین از دست شکارچیان روز بولتون، منجر به مثله شدن و تحقیر شدن او شد. و یک صحنه شگفت انگیز در حمام، در جایی که جیمی با گریه تمام نقش و انگیزه خود را در مرگ شاه ایریس تارگرین توضیح داد.
و یا جلسات طولانی شکنجه تئون. فقط نمایشی مثل بازی تاج و تخت می تواند شخصیتی را که از او متنفر هستید و تنبیهش می کند، به جایی برساند که بگوییم: می دانی چیست؟ فهمیدیم. حالا دیگر بس است.
این یک فصل عالی و بی نظیر بود یک شاهکار فراموش نشدنی و درد ناک و این درد ها در ۲ فصل بعدی هم ادامه دارند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👎2
#اسپویل
#نقد_سریال
بررسی فصل چهارم game of thrones
با پایان فصل سوم ، بدون جنگ دیگری ، هیچ سربازی استارک (یا باراتیون) که به طور فعال با لنیسترها در جنگ باشد، اکنون همه چیز مربوط به سفر هر شخصیت قرار است مشخص بشود . تنها شخصیتی که جدیدا کشف کردیم ا که به تخت آهنین چشم دوخته بود، شاید لیتل فینگر باشد . اما او در حال حاضر در یک بازی کلاهبرداری طولانی است، بنابراین حتی او احتمالاً حتی نمی داند که در نهایت چگونه به آنجا می رسد. بنابراین لنیسترها با هیچ چالشی روبرو نیستند .
در جلسه ی شورای کوچک تریون از به تایون می گوید این حتی از تو هم بعید بود که در عروسی اقدام به کشتن راب کردی، تایون پاسخی دردناک اما منطقی می دهد :
کجای این شرافتمندانست این که ۱۰۰۰۰ نفر رو تو میدان جنگ بکشی به جای این که ۱۰ نفر رو تو مراسم عروسی بکشی.
لحظات مبارزه ی تمرینی جیمی و بران هم جذابیت و خنده دار بودن خاص خودش را داشت.
قسمت دوم فصل چهار یک انتقام شیرین بود مرگ جافری در مراسم عروسی ، عروسی های وستروس همیشه با مرگ همراهند.
با مرگ جافری ، آب از آب تکان نخورده ، اون پادشاه نبود فقط یک سگ احمق بود، تایون لنیستر هنوز سر پاست و پادشاه جدید را رهنمایی می کند.
سریال با تدوین و دوربین داستان میگه و این چیزیه که من واقعا تحسین می کنم برای مثال وقتی بیلیش بعد از کشتن جافری در مورد خواسته هاش به سانسا میگه ، اشاره به متحدان جدید و منطقیش میکنه که می خواستن جافری بمیره ولی ما نمیدونیم این متحدان جدید کی هستن ، ناگهان دوربین میره سمت مارجری تایرل و اولنا تایرل و بدون یک کلمه اشاره ما متوجه متحدان جدید لرد بیلیش میشیم.
در قسمت پنجم آشکار می شود ، جان آرین توسط همسرش به قتل رسیده به دستور پیتر بیلیش ، بیلیش آغاز کننده ی درگیری بین استارک ها و لنیستر ها بوده ، همین غافل گیری ها و توطئه راز جذابیت این سریال است.
قسمت ششم و هفتم مربوط به دادگاه تریون لنیستر(در مورد کشتن جافری) یک نمایش خیره کننده و عالی دادگاهی است و ستاره ی این میدان پیتر دنکلیج بود.
در قسمت هشتم اوبریل مارتل در یک نبرد مهیج کوه را شکست می دهد، بلاخره یک حروم زاده به سزای کارش رسید، نه ورق بر میگرده و کوه سر اوبریل رو له می کنه ، یک شوک ناراحت کننده ی دیگه ، آیا همیشه حروم زاده ها پیروز میشن، جالب اینجاست هر چقدر شخصیت مثبت پرداخت بهتری داشته باشه و برای بیننده جذاب باشه ، احتمال مرگش بالاست ، این سریال قرار نیست به بیننده باج بده.
اوبرین مارتل. مرگ او مانند عروسی سرخ در تلویزیون بسیار وحشتناک تر از کتاب ها بود. بازی و حضور پدرو پاسکال لازم بود تا واقعاً آن را حس کنم. این نوع از جنایات همیشه زمانی که به یک بازیگر یا هنرپیشه بزرگی که نقشی را ایفا می کند وابسته شده اید، بیشتر به اعصاب مخاطب ضربه می زند. با مرگ غم انگیز اوبرین، گات درس دیگری به مخاطب می دهد. هیچ کس در امان نیست، حتی کسی که به تازگی ملاقات کرده ایم.زیرا بخشی از شوک مرگ اوبرین فقط به این دلیل نبود که او خیلی به پیروزی نزدیک شده بود، بلکه به این دلیل بود که او به تازگی در اولین فصل به ما معرفی شده بود و ما او را دوست داشتیم زیرا او جدید و جالب بود و میل عمیقی برای سرنگونی لنیسترها داشت. به علاوه، او آنقدر سلطنتی بود که احساس قدرت و محافظت کند.
قسمت نهم با بزرگترین آتشی که شمال دیده آغاز می شود ، یک نبرد حماسی ، یک شاهکار کارگردانی و ستاره ی این میدان جان اسنو خواهد بود
جان برای کشتن منس ریدر به آن سوی دیوار می رود ، ولی دستش رو می شود ، آیا جان هم خواهد مرد یا زندانی می شود ، و یک غافل گیری خوش آیند ، برای اولین بار یک شخصیت قهرمان به موقع به داد یک شخصیت قهرمان دیگر می رسد ، زمانی نیامده که دیر شده باشد درست به موقع ، استنیس باراتیون از راه میرسد و ارتش منس ریدر را در هم می کوبد
سرسی راز خود و برادرش را پیش تایون لنیستر آشکار می شود ، این اولین بار است که شکستن تایون را در این سریال می بینم ، یکی از کاریزماتیک ترین ضد قهرمانان داستان فرو می ریزد
تریون به کمک جیمی از زندان فرار می کند ، شی و تایون را می کشد (تایون با عظمت در توالت می میرد ، چه با اقتدار) و به از وستروس فرار می کند.
تریون در فصل دوم وضعیت خاندان را بهبود بخشید و تمام تلاش خود را کرد تا وضعیت شهر و اقتصاد را بهبود دهد. اما وقتی شهر را نجات داد، از راه سخت متوجه شد که خیلی بلند پروازی کرده است.
بنابراین، مانند بسیاری دیگر از شخصیت های این سریال، نوبت او بود که همه چیز را از دست بدهد. پس از آن او را به یکی از بزرگترین سخنرانی های خود از زمان نبرد بلک واتر سوق داد، زمانی که او وجود همه افراد حاضر در دادگاه را نفرین کرد.
وقتی زبون یک آدم رو میبری دروغگو بودنش رو ثابت نمیکنی، فقط به کل دنیا میگی از چیزی که ممکنه بگه وحشت داری.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
بررسی فصل چهارم game of thrones
با پایان فصل سوم ، بدون جنگ دیگری ، هیچ سربازی استارک (یا باراتیون) که به طور فعال با لنیسترها در جنگ باشد، اکنون همه چیز مربوط به سفر هر شخصیت قرار است مشخص بشود . تنها شخصیتی که جدیدا کشف کردیم ا که به تخت آهنین چشم دوخته بود، شاید لیتل فینگر باشد . اما او در حال حاضر در یک بازی کلاهبرداری طولانی است، بنابراین حتی او احتمالاً حتی نمی داند که در نهایت چگونه به آنجا می رسد. بنابراین لنیسترها با هیچ چالشی روبرو نیستند .
در جلسه ی شورای کوچک تریون از به تایون می گوید این حتی از تو هم بعید بود که در عروسی اقدام به کشتن راب کردی، تایون پاسخی دردناک اما منطقی می دهد :
کجای این شرافتمندانست این که ۱۰۰۰۰ نفر رو تو میدان جنگ بکشی به جای این که ۱۰ نفر رو تو مراسم عروسی بکشی.
لحظات مبارزه ی تمرینی جیمی و بران هم جذابیت و خنده دار بودن خاص خودش را داشت.
قسمت دوم فصل چهار یک انتقام شیرین بود مرگ جافری در مراسم عروسی ، عروسی های وستروس همیشه با مرگ همراهند.
با مرگ جافری ، آب از آب تکان نخورده ، اون پادشاه نبود فقط یک سگ احمق بود، تایون لنیستر هنوز سر پاست و پادشاه جدید را رهنمایی می کند.
سریال با تدوین و دوربین داستان میگه و این چیزیه که من واقعا تحسین می کنم برای مثال وقتی بیلیش بعد از کشتن جافری در مورد خواسته هاش به سانسا میگه ، اشاره به متحدان جدید و منطقیش میکنه که می خواستن جافری بمیره ولی ما نمیدونیم این متحدان جدید کی هستن ، ناگهان دوربین میره سمت مارجری تایرل و اولنا تایرل و بدون یک کلمه اشاره ما متوجه متحدان جدید لرد بیلیش میشیم.
در قسمت پنجم آشکار می شود ، جان آرین توسط همسرش به قتل رسیده به دستور پیتر بیلیش ، بیلیش آغاز کننده ی درگیری بین استارک ها و لنیستر ها بوده ، همین غافل گیری ها و توطئه راز جذابیت این سریال است.
قسمت ششم و هفتم مربوط به دادگاه تریون لنیستر(در مورد کشتن جافری) یک نمایش خیره کننده و عالی دادگاهی است و ستاره ی این میدان پیتر دنکلیج بود.
در قسمت هشتم اوبریل مارتل در یک نبرد مهیج کوه را شکست می دهد، بلاخره یک حروم زاده به سزای کارش رسید، نه ورق بر میگرده و کوه سر اوبریل رو له می کنه ، یک شوک ناراحت کننده ی دیگه ، آیا همیشه حروم زاده ها پیروز میشن، جالب اینجاست هر چقدر شخصیت مثبت پرداخت بهتری داشته باشه و برای بیننده جذاب باشه ، احتمال مرگش بالاست ، این سریال قرار نیست به بیننده باج بده.
اوبرین مارتل. مرگ او مانند عروسی سرخ در تلویزیون بسیار وحشتناک تر از کتاب ها بود. بازی و حضور پدرو پاسکال لازم بود تا واقعاً آن را حس کنم. این نوع از جنایات همیشه زمانی که به یک بازیگر یا هنرپیشه بزرگی که نقشی را ایفا می کند وابسته شده اید، بیشتر به اعصاب مخاطب ضربه می زند. با مرگ غم انگیز اوبرین، گات درس دیگری به مخاطب می دهد. هیچ کس در امان نیست، حتی کسی که به تازگی ملاقات کرده ایم.زیرا بخشی از شوک مرگ اوبرین فقط به این دلیل نبود که او خیلی به پیروزی نزدیک شده بود، بلکه به این دلیل بود که او به تازگی در اولین فصل به ما معرفی شده بود و ما او را دوست داشتیم زیرا او جدید و جالب بود و میل عمیقی برای سرنگونی لنیسترها داشت. به علاوه، او آنقدر سلطنتی بود که احساس قدرت و محافظت کند.
قسمت نهم با بزرگترین آتشی که شمال دیده آغاز می شود ، یک نبرد حماسی ، یک شاهکار کارگردانی و ستاره ی این میدان جان اسنو خواهد بود
جان برای کشتن منس ریدر به آن سوی دیوار می رود ، ولی دستش رو می شود ، آیا جان هم خواهد مرد یا زندانی می شود ، و یک غافل گیری خوش آیند ، برای اولین بار یک شخصیت قهرمان به موقع به داد یک شخصیت قهرمان دیگر می رسد ، زمانی نیامده که دیر شده باشد درست به موقع ، استنیس باراتیون از راه میرسد و ارتش منس ریدر را در هم می کوبد
سرسی راز خود و برادرش را پیش تایون لنیستر آشکار می شود ، این اولین بار است که شکستن تایون را در این سریال می بینم ، یکی از کاریزماتیک ترین ضد قهرمانان داستان فرو می ریزد
تریون به کمک جیمی از زندان فرار می کند ، شی و تایون را می کشد (تایون با عظمت در توالت می میرد ، چه با اقتدار) و به از وستروس فرار می کند.
تریون در فصل دوم وضعیت خاندان را بهبود بخشید و تمام تلاش خود را کرد تا وضعیت شهر و اقتصاد را بهبود دهد. اما وقتی شهر را نجات داد، از راه سخت متوجه شد که خیلی بلند پروازی کرده است.
بنابراین، مانند بسیاری دیگر از شخصیت های این سریال، نوبت او بود که همه چیز را از دست بدهد. پس از آن او را به یکی از بزرگترین سخنرانی های خود از زمان نبرد بلک واتر سوق داد، زمانی که او وجود همه افراد حاضر در دادگاه را نفرین کرد.
وقتی زبون یک آدم رو میبری دروغگو بودنش رو ثابت نمیکنی، فقط به کل دنیا میگی از چیزی که ممکنه بگه وحشت داری.
@NaghdeFilmoSerial
داستان آریا بهترین آرکی بود که فصل چهارم داشت. مطمئناً، این کار صرفاً در اطراف ریویلند و ایری با هاوند سپری شد، اما جفت شدن آنها به قدری خوب نوشته و اجرا شد که توانست هاوند را به شخصیتی دلسوز تبدیل کند، در حالی که به نوبه خود، آریا سر سخت تر کرد و شخصیت او را شکل داد . بنابراین، از این نظر، آن دو بر یکدیگر تأثیر زیادی گذاشتند و برای یک بار هم که شد، آریا با مردی سوار شد که چیزی جز نفرت از دنیا نداشت ، به او اجازه داد تا در این روند با اعتماد به نفس و بی احساسی رشد کند. گاهی اوقات بهترین پیوند ناشی از نفرت ساده از همان افراد است. حتی گاهی آریا به همان اندازه که از خودش متنفر بود از سگ شکاری متنفر بود.
استنیس در پایان فصل به کمک جان آمد و در نهایت دو شخصیت درخشان سریال را جفت کرد. با این حال، وقتی دنیاها در بازی تاج و تخت با هم برخورد میکنند و داستان شخصیتها در نهایت به هم نزدیک میشوند، خیلی دوست داشتنی تر می شود.
کیت هرینگتون , پیتر دینکلیج و همینطور پدرو پاسکال به ترتیب در نقش های جان اسنو , تیرین و اوبریان از نظر من سه بازیگر اصلی فصل چهارم بودند . کیت هرینگتون , بازیگر فوق العاده محشر و هنرمندی که از همان ابتدای سریال عملکرد خوبی داشت و قسمت به قسمت و فصل به فصل نقش اش در سریال پررنگ تر میشد و بر محبوبیت اش اضافه . در اوایل نقش زیادی در بخش داستان نداشت و رفته رفته با حضور بازیگری فوق العاده مانند رز لزلی , پررنگ تر شد و با از کشته شدن شخصیتی مانند راب استارک , کم کم به مهم ترین بازیگر سریال تبدیل شد و عملکرد فوق العاده خودش را در فصل چهارم به اوج رساند . بدون شک عملکرد عالی او را نمیتوان نادیده گرفت و باید گفت کیت هرینگتون به طوری بازی کرده و عملکرد داشت که در فصل چهارم هم دهان منتقدانی که بازی او را بی ارزش توصیف میکردند بست و هم محبوبیت دو چندان در دنیای سینما پیدا کرد.
پیتر دینکلیج , بازیگری محبوب و با عملکرد خیره کننده که به نوعی همه منتقدان و مخاطبان را با بازی محشرش به وجد آورده است . فصل اول وقتی او را دیدیم , فکرش هم نمیکردیم بعد گذشت سه فصل تبدیل به مهم ترین بازیگر سریال شود و انگار همین پررنگ شدن نقش او خودش یک شوکی برای ما بوده است . چیزی که ما از شخصیت تریون تصور میکردیم , یک جور حضور کمکی در سریال بود و فکر میکردیم هر از چند گاهی باید او را تحمل کنیم. اما هرچه گذشت , ما توانایی های بیشتری از او دیدیم و کم کم باعث شد به یکی از محبوب ترین و بهترین بازیگران سریال تبدیل شود و همینطور بازی او باعث شد بسیاری از مخاطبان به پای سریال بشینند ,حتی اگر عاشق سریال نباشند .
پدرو پاسکال بازیگری که با بازی فوق العاده و البته مرگ بسیار شوکه کننده اش ، به یکی از بهترین بازیگران فصل لقب گرفت . بازی جدی و فوق العاده قوی او که باعث میشود به طور کامل و دقیق شخصیت اش به مخاطب منتقل شود و به خوبی بتوان او را بشناسد ، او را به یکی از پدیده های سریال تبدیل کرده است . از این به بعد باید اسم او را بیشتر بشنویم و همین بازی او در این فصل , باعث شد رسانه های مختلف شایعه بازی او در سریال ها و فیلم های شناخته شده ی در حال ساخت را سر دهند (اکنون او بازیگر نقش اول دو سریال مهم تلوزیون یعنی مندولورین و لست آف آز است) . به قول یکی از منتقدان متاکریتیک ، او بازیگری خوش شانسی است که هم عملکرد خوبی در این سریال داشته و هم مرگ او به طوری بوده که بازی او را دو چندان بزرگ تر نشان و در معرض دید قرار میدهد .
یکی از بهترین تکنیک ها یا خلاقیت هایی که عوامل در فصل های گذشته و همینطور این فصل بیشتر به کار بردند , شوک آور بودن داستان بوده است . این تکنیک در این فصل شاید به اوج خود رسیده است و با مرگ جافری در همان قسمت دوم ، این موضوع را میتوان متوجه شد . زیرا اگر دقت کرده باشید بیشتر اتفاق های مهم از قسمت هشتم هر فصل می افتد اما این فصل ، همان طور که عرض کردم فصلی متفاوت بود . کشته شدن ایگریت تا مرگ اوبریان به آن شکل وحشتناک و غیرقابل پیشبینی هم در پی همین موضوع بوده است . اما از نقاط ضعف این فصل به نظر من ، میتوان به نبود فکر و اندیشه در برخی از موضوع های فصل بوده است.
نمره: ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
استنیس در پایان فصل به کمک جان آمد و در نهایت دو شخصیت درخشان سریال را جفت کرد. با این حال، وقتی دنیاها در بازی تاج و تخت با هم برخورد میکنند و داستان شخصیتها در نهایت به هم نزدیک میشوند، خیلی دوست داشتنی تر می شود.
کیت هرینگتون , پیتر دینکلیج و همینطور پدرو پاسکال به ترتیب در نقش های جان اسنو , تیرین و اوبریان از نظر من سه بازیگر اصلی فصل چهارم بودند . کیت هرینگتون , بازیگر فوق العاده محشر و هنرمندی که از همان ابتدای سریال عملکرد خوبی داشت و قسمت به قسمت و فصل به فصل نقش اش در سریال پررنگ تر میشد و بر محبوبیت اش اضافه . در اوایل نقش زیادی در بخش داستان نداشت و رفته رفته با حضور بازیگری فوق العاده مانند رز لزلی , پررنگ تر شد و با از کشته شدن شخصیتی مانند راب استارک , کم کم به مهم ترین بازیگر سریال تبدیل شد و عملکرد فوق العاده خودش را در فصل چهارم به اوج رساند . بدون شک عملکرد عالی او را نمیتوان نادیده گرفت و باید گفت کیت هرینگتون به طوری بازی کرده و عملکرد داشت که در فصل چهارم هم دهان منتقدانی که بازی او را بی ارزش توصیف میکردند بست و هم محبوبیت دو چندان در دنیای سینما پیدا کرد.
پیتر دینکلیج , بازیگری محبوب و با عملکرد خیره کننده که به نوعی همه منتقدان و مخاطبان را با بازی محشرش به وجد آورده است . فصل اول وقتی او را دیدیم , فکرش هم نمیکردیم بعد گذشت سه فصل تبدیل به مهم ترین بازیگر سریال شود و انگار همین پررنگ شدن نقش او خودش یک شوکی برای ما بوده است . چیزی که ما از شخصیت تریون تصور میکردیم , یک جور حضور کمکی در سریال بود و فکر میکردیم هر از چند گاهی باید او را تحمل کنیم. اما هرچه گذشت , ما توانایی های بیشتری از او دیدیم و کم کم باعث شد به یکی از محبوب ترین و بهترین بازیگران سریال تبدیل شود و همینطور بازی او باعث شد بسیاری از مخاطبان به پای سریال بشینند ,حتی اگر عاشق سریال نباشند .
پدرو پاسکال بازیگری که با بازی فوق العاده و البته مرگ بسیار شوکه کننده اش ، به یکی از بهترین بازیگران فصل لقب گرفت . بازی جدی و فوق العاده قوی او که باعث میشود به طور کامل و دقیق شخصیت اش به مخاطب منتقل شود و به خوبی بتوان او را بشناسد ، او را به یکی از پدیده های سریال تبدیل کرده است . از این به بعد باید اسم او را بیشتر بشنویم و همین بازی او در این فصل , باعث شد رسانه های مختلف شایعه بازی او در سریال ها و فیلم های شناخته شده ی در حال ساخت را سر دهند (اکنون او بازیگر نقش اول دو سریال مهم تلوزیون یعنی مندولورین و لست آف آز است) . به قول یکی از منتقدان متاکریتیک ، او بازیگری خوش شانسی است که هم عملکرد خوبی در این سریال داشته و هم مرگ او به طوری بوده که بازی او را دو چندان بزرگ تر نشان و در معرض دید قرار میدهد .
یکی از بهترین تکنیک ها یا خلاقیت هایی که عوامل در فصل های گذشته و همینطور این فصل بیشتر به کار بردند , شوک آور بودن داستان بوده است . این تکنیک در این فصل شاید به اوج خود رسیده است و با مرگ جافری در همان قسمت دوم ، این موضوع را میتوان متوجه شد . زیرا اگر دقت کرده باشید بیشتر اتفاق های مهم از قسمت هشتم هر فصل می افتد اما این فصل ، همان طور که عرض کردم فصلی متفاوت بود . کشته شدن ایگریت تا مرگ اوبریان به آن شکل وحشتناک و غیرقابل پیشبینی هم در پی همین موضوع بوده است . اما از نقاط ضعف این فصل به نظر من ، میتوان به نبود فکر و اندیشه در برخی از موضوع های فصل بوده است.
نمره: ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از بهترین سکانس های تاریخ تلوزیون
Forwarded from Living with Cinema🎥
معتقدم (تیراناسور) از آن دسته آثار قابل بحثی است که متاسفانه میان سینهفیلها مهجور واقع گشته است.
فیلمی با ساختار مدرن که حول زیست پیرمردی بدخلق پرسه میزند که کاری جز ولگردی، دعوا، مشروب خواری و گذرانی بطالتوار نداشته و آشناییاش با زنی فروشنده او را به مرور دچار تغییر میکندو...
تیراناسور با مقدمه نامتعارف و وحشیانهاش ( کشتن به ناحقِ سگ، دعواهای پیاپی) به خوبی مخاطب را با مختصات زیست پوچ پروتاگونیستش آشنا میکند اما در ادامه بر خلاف انتظار عمل کرده و همین مهمترین ویژگی آن است.
فیلم آنچنان برروی ریشه یابی وضعیت بغرنج وی تاکیدی ندارد و به مرور با پیش بردن خردهپیرنگها است که میفهمیم جهان پیرامون را خشونت و بی اعتمادی فراگرفته و بواقع او تنها مجنون فیلم نیست.
با قرینه سازی موقعیتها ، برخلاف ابتدای روایت اینبار پروتاگونیست میبایست پشت و پناه زن باشد و جایگاهشان دستخوش تغییر میشود. خشونت زن و از دست دادن اعتقادش به مسیح و شرارت همسایه را میینیم و با جهانی خشن و دیوانه طرف میشویم.
پروتاگونیست به درستی در نماهایی هایانگل یا لانگشاتهایی با کمپوزیسیونی شامل دوسومِ خالی قاب جای میگیرد تا تنهاییاش هرچه بیشتر حس شود. نمایی که پس از قتل سگِ همسایه، کاملا خونسرد روبروی وی نشسته و اعتنایی به پرخاشش نمیکند جز ماندگارترین نماهای اثر است. پناه مجدد به خشونت گویی تنها راه ادامه کار بوده و تغییر و رفتار انسانی کارگشا نخواهد بود.
تیراناسور در فضایی تماما رئالیستی رخ داده و اساسا خبری از قهرمان بازی و کلیشههای پیش فرض هم در آن نیست. درانتها زن میبایست تاوان گناه بزرگش را پس داده و مرد هم به طبع با جهان دیوانه و خشن اطرافش سر کند.گویی در این آشفته بازار اساسا نجات و رهایی رنگ باخته و معنایی ندارد. مگر کمی با واژه (عشق) بتوان آنرا تحمل نمود.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
فیلمی با ساختار مدرن که حول زیست پیرمردی بدخلق پرسه میزند که کاری جز ولگردی، دعوا، مشروب خواری و گذرانی بطالتوار نداشته و آشناییاش با زنی فروشنده او را به مرور دچار تغییر میکندو...
تیراناسور با مقدمه نامتعارف و وحشیانهاش ( کشتن به ناحقِ سگ، دعواهای پیاپی) به خوبی مخاطب را با مختصات زیست پوچ پروتاگونیستش آشنا میکند اما در ادامه بر خلاف انتظار عمل کرده و همین مهمترین ویژگی آن است.
فیلم آنچنان برروی ریشه یابی وضعیت بغرنج وی تاکیدی ندارد و به مرور با پیش بردن خردهپیرنگها است که میفهمیم جهان پیرامون را خشونت و بی اعتمادی فراگرفته و بواقع او تنها مجنون فیلم نیست.
با قرینه سازی موقعیتها ، برخلاف ابتدای روایت اینبار پروتاگونیست میبایست پشت و پناه زن باشد و جایگاهشان دستخوش تغییر میشود. خشونت زن و از دست دادن اعتقادش به مسیح و شرارت همسایه را میینیم و با جهانی خشن و دیوانه طرف میشویم.
پروتاگونیست به درستی در نماهایی هایانگل یا لانگشاتهایی با کمپوزیسیونی شامل دوسومِ خالی قاب جای میگیرد تا تنهاییاش هرچه بیشتر حس شود. نمایی که پس از قتل سگِ همسایه، کاملا خونسرد روبروی وی نشسته و اعتنایی به پرخاشش نمیکند جز ماندگارترین نماهای اثر است. پناه مجدد به خشونت گویی تنها راه ادامه کار بوده و تغییر و رفتار انسانی کارگشا نخواهد بود.
تیراناسور در فضایی تماما رئالیستی رخ داده و اساسا خبری از قهرمان بازی و کلیشههای پیش فرض هم در آن نیست. درانتها زن میبایست تاوان گناه بزرگش را پس داده و مرد هم به طبع با جهان دیوانه و خشن اطرافش سر کند.گویی در این آشفته بازار اساسا نجات و رهایی رنگ باخته و معنایی ندارد. مگر کمی با واژه (عشق) بتوان آنرا تحمل نمود.
امیدسلیمی
@livibc
#توئیت
Forwarded from Living with Cinema🎥
Living with Cinema🎥
معتقدم (تیراناسور) از آن دسته آثار قابل بحثی است که متاسفانه میان سینهفیلها مهجور واقع گشته است. فیلمی با ساختار مدرن که حول زیست پیرمردی بدخلق پرسه میزند که کاری جز ولگردی، دعوا، مشروب خواری و گذرانی بطالتوار نداشته و آشناییاش با زنی فروشنده او را به مرور…
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل پنجم game of thrones
فصل پنجم با روندی کند آغاز می شود تقریبا مشابه فصل دوم
تا قسمت دوم اتفاق مهمی به جز انتخاب جان اسنو به عنوان فرمانده نایت واچ نمی افتد.
دورن یکی از معدود عناصر کتاب جدیدی بود که وارد نمایش شد و این منطقه ای بود که بسیاری از طرفداران مشتاق دیدن آن بودند. و من فکر میکردم که بازنویسی داستانهای جیمی و برون بهگونهای که آنها بتوانند به عنوان ورودی ما به دورن عمل کنند، یک جابجایی عالی بود. اما عنصر خطر هرگز وجود نداشت. مارهای شنی هرگز با همان خونخواهی در کتاب ها نیش نمی زدند و - زمان کافی در آنجا یا با شخصیت ها سپری نشد تا توجه ما را جلب کند. ضربه زننده/تراژدی درست در پایان فصل اتفاق افتاد، اما برای شخصیتی اتفاق افتاد که ما هرگز خارج از عشق کودکانه و احمقانه ی آن ها نمیتوانستیم او را بشناسیم.
سرسی در این فصل نیز قوس فوق العاده ای داشت. در واقع، قسمت اول همه چیز را با یک فلاش بک به او آغاز کرد، زیرا یک دختر جوان پیشگویی می شنود که چگونه همه بچه هایش می میرند و چگونه دیگری جایگزین او می شود. امتناع او از اداره صحیح شورای کوچک و بازی مغرورانه اش با مذهب به عنوان یک سلاح، نتیجه معکوس بزرگی به او داد و نتیجه آن شکنجه زندان و تحقیر این بود که مجبور بود در حالی که از طعنه های مردم رنج می برد، برهنه در میان جمعیت راه برود. این تعهدی بود که حتی شیرزن توانا با وجود اینکه تمام تلاشش را میکرد، نمیتوانست آن را از نظر احساسی تحمل کند. این قسمت هم کاری کرد که مخاطبان کمی با وی هم دردی کنند (مثل قضیه ی گری جوی در فصل قبل)
قسمت چهارم با نمایش جذاب باراستین سلمی به پایان می رسد جنگجویی افسانه ای که از مبارزاتش شنیده بودیم ولی این بار با چشمان خود میبینم که چه جنگجوی بزرگی بود.
دنریس و تیریون نیز امسال لحظات بسیار خوبی داشتند. تمام جنبه های ایسوس به خوبی انجام شد زیرا دنی با یک شورش سایه برخورد کرد (که متاسفانه باعث شد تا آنسالید های او شبیه سرکوب گران به نظر برسد) در حالی که تیریون برای یافتن او از قاره عبور کرد ، ابتدا با واریس و سپس با جورا. و زمانی که این دو با هم ملاقات کردند، این یک جادو بود. در نهایت جفت شدن این دو تیتر یک لحظه بزرگ برای سریال بود و اگرچه مختصر بود ولی هم خاطره انگیز و هم معنادار بود.
آریا این فصل هم خط داستانی جذابی داشت، اگرچه نمایش به آرامی او را از پا در می آورد و سناریوهایی را ایجاد می کند که در آن بیشتر و بیشتر تنها می شود. مطمئنا، او یک بار دیگر با یک مرد بالغ جفت شد، اما جاکن یک خدمتکار سرد سرنوشت بود. هیچ شوخی وجود نخواهد داشت. بدون مکالمه هیچ کس فعالانه به دنبال او نبود. بنابراین، آریا، علیرغم اینکه یک قتل خونین رضایت بخش را در برنامه خود قرار داده بود، فصل را نه تنها، تنها بلکه بدون چشم انداز ترک کرد.
یکی از نکات مثبتی که در این فصل وجود داشت و باعث جذابیت دوچندان سریال شد ، حذف بخش داستانی برن و ریکان استارک بود . واقعا این بخش داستانی در دو فصلی که در سریال ادامه داشت ، دارای هیچ جذابیتی نبود و انصافا آن سکانس هایی که این بخش داستانی را نشان میداد ، چیزی جز خستگی و کسل کنندگی نداشت.
رمزی بولتون شخصیتی فوق العاده تاثیرگذار با بازی فوق محشر ایوان رئون ولزی که شاید زمانی که برای اولین بار در سریال حضور پیدا کرد و با شخصیت تئون گریجوی اتفاقاتی را دنبال کرد ، کمتر کسی فکر میکرد آن بخش داستانی تبدیل شود به یکی از بهترین بخش های داستانی فصل پنجم که در آن در وینترفل با پدرش حکمرانی میکند و اتفاقاتی جذاب برای آن ها پی می آید . اگر بخواهیم از ایوان رئون تعریف کنیم ، کم لطفی است اگر نامی از آفی آلن نبریم . بازیگری که با آمدن رئون و شخصیت رمزی ، جان تازه ای گرفت و با بازی فوق العاده تاثیرگذار و خوبش شخصیت تئون گریجوی را از شخصیتی کسل کننده و یکنواخت که جای زیادی هم در داستان سریال ندارد ، به شخصیتی ضعیف و آسیب دیده اما تاثیرگذار و در مرکز دید قرار داد . به هر حال این جادوی قلم جرج آر. آر. مارتین است که به جذابیت شخصیت ها و بازی بهتر بازیگران کمک میکند و باید اعتراف کنیم در این فصل گیم آف ترونز باز هم ما را شوکه و حیرت زده کرد ...
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل پنجم game of thrones
فصل پنجم با روندی کند آغاز می شود تقریبا مشابه فصل دوم
تا قسمت دوم اتفاق مهمی به جز انتخاب جان اسنو به عنوان فرمانده نایت واچ نمی افتد.
دورن یکی از معدود عناصر کتاب جدیدی بود که وارد نمایش شد و این منطقه ای بود که بسیاری از طرفداران مشتاق دیدن آن بودند. و من فکر میکردم که بازنویسی داستانهای جیمی و برون بهگونهای که آنها بتوانند به عنوان ورودی ما به دورن عمل کنند، یک جابجایی عالی بود. اما عنصر خطر هرگز وجود نداشت. مارهای شنی هرگز با همان خونخواهی در کتاب ها نیش نمی زدند و - زمان کافی در آنجا یا با شخصیت ها سپری نشد تا توجه ما را جلب کند. ضربه زننده/تراژدی درست در پایان فصل اتفاق افتاد، اما برای شخصیتی اتفاق افتاد که ما هرگز خارج از عشق کودکانه و احمقانه ی آن ها نمیتوانستیم او را بشناسیم.
سرسی در این فصل نیز قوس فوق العاده ای داشت. در واقع، قسمت اول همه چیز را با یک فلاش بک به او آغاز کرد، زیرا یک دختر جوان پیشگویی می شنود که چگونه همه بچه هایش می میرند و چگونه دیگری جایگزین او می شود. امتناع او از اداره صحیح شورای کوچک و بازی مغرورانه اش با مذهب به عنوان یک سلاح، نتیجه معکوس بزرگی به او داد و نتیجه آن شکنجه زندان و تحقیر این بود که مجبور بود در حالی که از طعنه های مردم رنج می برد، برهنه در میان جمعیت راه برود. این تعهدی بود که حتی شیرزن توانا با وجود اینکه تمام تلاشش را میکرد، نمیتوانست آن را از نظر احساسی تحمل کند. این قسمت هم کاری کرد که مخاطبان کمی با وی هم دردی کنند (مثل قضیه ی گری جوی در فصل قبل)
قسمت چهارم با نمایش جذاب باراستین سلمی به پایان می رسد جنگجویی افسانه ای که از مبارزاتش شنیده بودیم ولی این بار با چشمان خود میبینم که چه جنگجوی بزرگی بود.
دنریس و تیریون نیز امسال لحظات بسیار خوبی داشتند. تمام جنبه های ایسوس به خوبی انجام شد زیرا دنی با یک شورش سایه برخورد کرد (که متاسفانه باعث شد تا آنسالید های او شبیه سرکوب گران به نظر برسد) در حالی که تیریون برای یافتن او از قاره عبور کرد ، ابتدا با واریس و سپس با جورا. و زمانی که این دو با هم ملاقات کردند، این یک جادو بود. در نهایت جفت شدن این دو تیتر یک لحظه بزرگ برای سریال بود و اگرچه مختصر بود ولی هم خاطره انگیز و هم معنادار بود.
آریا این فصل هم خط داستانی جذابی داشت، اگرچه نمایش به آرامی او را از پا در می آورد و سناریوهایی را ایجاد می کند که در آن بیشتر و بیشتر تنها می شود. مطمئنا، او یک بار دیگر با یک مرد بالغ جفت شد، اما جاکن یک خدمتکار سرد سرنوشت بود. هیچ شوخی وجود نخواهد داشت. بدون مکالمه هیچ کس فعالانه به دنبال او نبود. بنابراین، آریا، علیرغم اینکه یک قتل خونین رضایت بخش را در برنامه خود قرار داده بود، فصل را نه تنها، تنها بلکه بدون چشم انداز ترک کرد.
یکی از نکات مثبتی که در این فصل وجود داشت و باعث جذابیت دوچندان سریال شد ، حذف بخش داستانی برن و ریکان استارک بود . واقعا این بخش داستانی در دو فصلی که در سریال ادامه داشت ، دارای هیچ جذابیتی نبود و انصافا آن سکانس هایی که این بخش داستانی را نشان میداد ، چیزی جز خستگی و کسل کنندگی نداشت.
رمزی بولتون شخصیتی فوق العاده تاثیرگذار با بازی فوق محشر ایوان رئون ولزی که شاید زمانی که برای اولین بار در سریال حضور پیدا کرد و با شخصیت تئون گریجوی اتفاقاتی را دنبال کرد ، کمتر کسی فکر میکرد آن بخش داستانی تبدیل شود به یکی از بهترین بخش های داستانی فصل پنجم که در آن در وینترفل با پدرش حکمرانی میکند و اتفاقاتی جذاب برای آن ها پی می آید . اگر بخواهیم از ایوان رئون تعریف کنیم ، کم لطفی است اگر نامی از آفی آلن نبریم . بازیگری که با آمدن رئون و شخصیت رمزی ، جان تازه ای گرفت و با بازی فوق العاده تاثیرگذار و خوبش شخصیت تئون گریجوی را از شخصیتی کسل کننده و یکنواخت که جای زیادی هم در داستان سریال ندارد ، به شخصیتی ضعیف و آسیب دیده اما تاثیرگذار و در مرکز دید قرار داد . به هر حال این جادوی قلم جرج آر. آر. مارتین است که به جذابیت شخصیت ها و بازی بهتر بازیگران کمک میکند و باید اعتراف کنیم در این فصل گیم آف ترونز باز هم ما را شوکه و حیرت زده کرد ...
@NaghdeFilmoSerial
👍2
استیون دیلین را بهترین بازیگر فصل پنجم میتوان نامید . دیلین در نقش استنیس باراتیون هر فصلی که گذشت بیشتر به چشم آمد و بازی خوبش بیشتر در دل مخاطبان نشست . با وجود نادانی و تصمیم های احمقانه اش ، آنقدر ابهت و عظمت دارد که هر چه قدر هم کار های نادرست بکند باز هم دوست داشتنی است . استنیس شخصیت پیچیده ای دارد و همین پیچیدگی شخصیت اش است که او را جذاب و محبوب کرده است . دیلین با بازی خوب و قابل ستایش اش بزرگ ترین نقش را در فصل پنجم داشت و از دیدگاه بنده او را میتوان بهترین بازیگر فصل پنجم نامید .
سکانس مرگ دخترش را به یاد دارید مسئله ی دردناکی بود اما در کتاب ها همچین اتفاقی نمی افتاد هنگامی که استنیس به سمت وینترفیل می رود همسر و دختر خود را در قلعه ی کستل بلک رها می کند تا در امان باشد ، دلیل این که در سریال دیدیم استنیس دخترش را سوزاند این بود که ما از وی متنفر باشیم و از مرگش در آخر فصل ناراحت نشویم ، این کار تهیه کنندگان سریال بود ، زیرا بازیگر نقش استنیس در یک مصاحبه گفته بود سریال را درک نمی کند و فقط به خاطر پول در سریال بازی می کند ، پس تهیه کنندگان این طور شخصیت او را منفی کرده و از سریال حذف کردند.
بازیگر دیگری که در فصل پنجم بسیار بازی خوب و جدی و محکمی را داشت ، کریستوفر هیوجو بوده است . هیوجو در نقش ترموند در فصل پنجم در کنار جان اسنو عملکر بسیار خوبی داشت . شاید شخصیت ترموند فعلا نقش خیلی پررنگی در سریال نداشته باشد ، اما سکانس هایی که در آن قرار داشت و نمایش داده شد بسیار لذت بخش و جذاب بود و برای من بازی هیوجو بسیار قابل قبول و شیرین بود . کیت هرینگتون در نقش جان اسنو. واقعاً نیاز به تعریف دارد؟
کیت هرینگتون هر فصل دارد بهتر و بهتر بازی میکند و هر فصل هم جان اسنوی سریال محبوب تر از قبل میشود . واقعا این شخصیت نیازی به تعریف و تمجید ندارد و خیلی از مخاطبان تصور میکردند شخصیت ایگریت باعث جذابیت جان اسنو شده است و بعد از مرگ او دیگر او جذابیتی ندارد . اما دیدیم که این فکر از ریشه غلط بود و هرینگتون و جان اسنو هر روز بیشتر از قبل پرچمداری می کنند. در آخر اما دین چارلز چپمن را میتوان بدترین بازیگر فصل نامید . چپمن در نقش تامن باراتیون پادشاه ، علاوه بر شخصیت نه چندان دلچسب و جذاب تامن ، بازی خود چپمن هم ضعیف و کسل کننده بود و همین باعث یکی از ضعف های این فصل شده بود.
همه چیز در این فصل عالی اجرا شد به خصوص در قسمت های آخر و کشتار در هاردوم یکی از جذابترین و ترسناکترین صحنههای طولانی بازی تاج و تخت بود. نه تنها لحظاتی قبل از سقوط نهایی جان در پایان فصل، تعداد انگشت شماری قهرمان شگفتانگیز را به کمک جان میفرستد، بلکه به طرز وحشیانهای پادشاه شب و وایت واکرها را به خط مقدم نگرانیهای ما بازگرداند. ممکن است سرنوشت جان در هوا باشد (که یک چیز معمولی برای این نمایش نیست)، جان در کتابها در قتل عام هاردوم نبود (در واقع این اتفاق خارج از صفحه رخ داد)، اما به نظر میرسید که خیره شدن او به پادشاه شب نشان از رویارویی آینده دارد. فقط از نقطه نظر تلویزیون، شرم آور است که به نوعی به آن تنش قهرمان/شرور اصلی داستان نتوانیم نگاه کنیم.
اما بدترین و آخرین شوک بر می گردد به مرگ جان اسنو که بسیار عظیم بود و به هیچ وجه قابل هضم نبود. به هر حال این خواسته عوامل سریال بوده است که اینگونه فصل به پایان رسد و اتفاقاً بسیار جذاب بود و علاوه بر جذاب بودن این فصل، فصل بعدی هم به شکلی جالب و معما در آورد و باید این خلاقیت نویسندگان و فیلم نامه نویسان را تحسین کرد. اما موضوعی که چندان به مذاق مخاطبان خوش نیامد، تجاوز جنسی به سانسا استارک توسط رمزی در قسمت ششم این فصل بود. البته اگر بخواهیم درست حساب کنیم این عمل رمزی تجاوز به حساب نمی آمد، اما به هر حال زیاد مورد توجه مخاطبان قرار نگرفت. اما از نظر فنی و منتقدین، این عمل برای بیشتر ثابت شدن شخصیت رمزی حیاتی بود. اگر رمزی هم مانند تیریون به سانسا اجازه می داد هر وقت دلش می خواهد و به خواسته خودش، رابطه برقرار کنند که شخصیتش کلا زیر سوال میرفت و تناقص ایجاد می کرد. به هر حال این صحنه هم تقریباً لازم و مهم بود، هم چند فصلی است که صحنه های جنسی ای که نیازی نیست باشند، نیستند و از این جهت هم ارزش سریال بالا رفته و هم جذابیت و تمرکز بیشتر روی داستان...
در آخر فصل پنجم، فصلی بسیاری خوب و قوی بود و بدون صحنه ها و اتفاقات اضافی و نه چندان قابل اهمیت. فصلی بسیار جذاب و دیدنی که از هیچ اتفاق دردناک و غیر قابل باوری دریغ نمی کند و تماشاگر را بدتر از قبل هم شوکه می کند. به راستی که باید گفت بازی تاج و تخت اکنون دیگر به اوج جذابیت و زیبایی رسیده است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
سکانس مرگ دخترش را به یاد دارید مسئله ی دردناکی بود اما در کتاب ها همچین اتفاقی نمی افتاد هنگامی که استنیس به سمت وینترفیل می رود همسر و دختر خود را در قلعه ی کستل بلک رها می کند تا در امان باشد ، دلیل این که در سریال دیدیم استنیس دخترش را سوزاند این بود که ما از وی متنفر باشیم و از مرگش در آخر فصل ناراحت نشویم ، این کار تهیه کنندگان سریال بود ، زیرا بازیگر نقش استنیس در یک مصاحبه گفته بود سریال را درک نمی کند و فقط به خاطر پول در سریال بازی می کند ، پس تهیه کنندگان این طور شخصیت او را منفی کرده و از سریال حذف کردند.
بازیگر دیگری که در فصل پنجم بسیار بازی خوب و جدی و محکمی را داشت ، کریستوفر هیوجو بوده است . هیوجو در نقش ترموند در فصل پنجم در کنار جان اسنو عملکر بسیار خوبی داشت . شاید شخصیت ترموند فعلا نقش خیلی پررنگی در سریال نداشته باشد ، اما سکانس هایی که در آن قرار داشت و نمایش داده شد بسیار لذت بخش و جذاب بود و برای من بازی هیوجو بسیار قابل قبول و شیرین بود . کیت هرینگتون در نقش جان اسنو. واقعاً نیاز به تعریف دارد؟
کیت هرینگتون هر فصل دارد بهتر و بهتر بازی میکند و هر فصل هم جان اسنوی سریال محبوب تر از قبل میشود . واقعا این شخصیت نیازی به تعریف و تمجید ندارد و خیلی از مخاطبان تصور میکردند شخصیت ایگریت باعث جذابیت جان اسنو شده است و بعد از مرگ او دیگر او جذابیتی ندارد . اما دیدیم که این فکر از ریشه غلط بود و هرینگتون و جان اسنو هر روز بیشتر از قبل پرچمداری می کنند. در آخر اما دین چارلز چپمن را میتوان بدترین بازیگر فصل نامید . چپمن در نقش تامن باراتیون پادشاه ، علاوه بر شخصیت نه چندان دلچسب و جذاب تامن ، بازی خود چپمن هم ضعیف و کسل کننده بود و همین باعث یکی از ضعف های این فصل شده بود.
همه چیز در این فصل عالی اجرا شد به خصوص در قسمت های آخر و کشتار در هاردوم یکی از جذابترین و ترسناکترین صحنههای طولانی بازی تاج و تخت بود. نه تنها لحظاتی قبل از سقوط نهایی جان در پایان فصل، تعداد انگشت شماری قهرمان شگفتانگیز را به کمک جان میفرستد، بلکه به طرز وحشیانهای پادشاه شب و وایت واکرها را به خط مقدم نگرانیهای ما بازگرداند. ممکن است سرنوشت جان در هوا باشد (که یک چیز معمولی برای این نمایش نیست)، جان در کتابها در قتل عام هاردوم نبود (در واقع این اتفاق خارج از صفحه رخ داد)، اما به نظر میرسید که خیره شدن او به پادشاه شب نشان از رویارویی آینده دارد. فقط از نقطه نظر تلویزیون، شرم آور است که به نوعی به آن تنش قهرمان/شرور اصلی داستان نتوانیم نگاه کنیم.
اما بدترین و آخرین شوک بر می گردد به مرگ جان اسنو که بسیار عظیم بود و به هیچ وجه قابل هضم نبود. به هر حال این خواسته عوامل سریال بوده است که اینگونه فصل به پایان رسد و اتفاقاً بسیار جذاب بود و علاوه بر جذاب بودن این فصل، فصل بعدی هم به شکلی جالب و معما در آورد و باید این خلاقیت نویسندگان و فیلم نامه نویسان را تحسین کرد. اما موضوعی که چندان به مذاق مخاطبان خوش نیامد، تجاوز جنسی به سانسا استارک توسط رمزی در قسمت ششم این فصل بود. البته اگر بخواهیم درست حساب کنیم این عمل رمزی تجاوز به حساب نمی آمد، اما به هر حال زیاد مورد توجه مخاطبان قرار نگرفت. اما از نظر فنی و منتقدین، این عمل برای بیشتر ثابت شدن شخصیت رمزی حیاتی بود. اگر رمزی هم مانند تیریون به سانسا اجازه می داد هر وقت دلش می خواهد و به خواسته خودش، رابطه برقرار کنند که شخصیتش کلا زیر سوال میرفت و تناقص ایجاد می کرد. به هر حال این صحنه هم تقریباً لازم و مهم بود، هم چند فصلی است که صحنه های جنسی ای که نیازی نیست باشند، نیستند و از این جهت هم ارزش سریال بالا رفته و هم جذابیت و تمرکز بیشتر روی داستان...
در آخر فصل پنجم، فصلی بسیاری خوب و قوی بود و بدون صحنه ها و اتفاقات اضافی و نه چندان قابل اهمیت. فصلی بسیار جذاب و دیدنی که از هیچ اتفاق دردناک و غیر قابل باوری دریغ نمی کند و تماشاگر را بدتر از قبل هم شوکه می کند. به راستی که باید گفت بازی تاج و تخت اکنون دیگر به اوج جذابیت و زیبایی رسیده است.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل ششم game of thrones
پنج فصل ابتدایی سریال بر اساس کتاب های نغمه ی یخ و آتش نوشته ی جرج آر آر مارتین ساخته شده بود. البته تغیر های زیادی هم بود مانند مرگ استنیس و جان اسنو و تغیر های کوچک و بزرگ دیگر ، اما اساس داستان ۵ جلد منتشر شده ی کتاب ها بود ، جلد ششم یعنی باد های زمستانی در حال نگارش بود ، جلد هفتم و پایانی یعنی در آرزوی بهار هم چند سال تا انتشار فاصله دارد ، اما مارتین پایان داستان را به تهیه کنندگان اجرای و خالقان سریال گفته بود برای همین آن ها به کمک مارتین ۳ فصل پایانی نگارش کردند.
وقتی بیننده به نمایشی عادت دارد که دائماً انتظارات را زیر و رو می کند ، در واقع به روش های بسیار وحشیانه و نامهربانی ،کمتر شدن اتفاقات هیجان انگیز و شوک آور تاثیر سریال را کمتر می کند. اما واقعیت همچنان باقی است که من از دیدن نفس نفس کشیدن جان به کمک جادو هیجان زده بودم و دوست داشتم ببینم بنجن استارک بعد از مدت ها باز می گردد و البته مرگ والدر فری و رمزی بولتون هر دو بسیار رضایت بخش بود. یاد گرفتم در این فصل شادی را در آغوش بگیرم و کمی هم به اتفاقات مثبت و پیروزی شخصیت های مثبت (به خصوص خاندان استارک) عادت کنیم.
چند قسمت ابتدایی مثل فصل های اول روند کندی دارد.
در قسمت اول تیون گری جوی و سانسا استارک در محاصره ی نیرو های رمزی می افتند ولی لیدی بران و پادویش به موقع می رسند و آن ها نجات می دهد ، این فصل قرار است قهرمانان دادستان به موقع نجات پیدا کنند.
فصل ششم تا پایان قسمت دوم اتفاق خاصی در بر نداشت تا این که یک غافل گیری خوشحال کننده اتفاق افتاد ، جان اسنو از مرگ برگشت، از این شگفت انگیز تر نمی شد. البته کودتای الاریا سند علیه دوران مارتل و کشتن او در قسمت اول ، دورن را وارد بازی تاج و تخت ها می کند ، در جبهه ی علیه لنیستر ها.
بران به گذشته سفر می کند و پدرش را می بیند . ند استارک جوان همراه با هولاند رید، آن ها برای پیدا کردن خواهر ند ، آلینا آمده اند و سر آرتور دین (ملقب به شمشیر صبحگاه ) به مقابله با آن ها می پردازد ، یک مبارزه ی با شمشیر ناب.
نمای دوربین همچنین حالت خونسرد سر آرتور و برتری آن ها را بر ند استارک و نفراتش به نمایش می گذارد (ترس و استرس در چهره ی ادارد استارک در نمای کلوز شات دیده می شود در حالی که در نمای کلوز شات از چهره ی آرتور خونسردی و مسلط بودن او را به نمایش می گذارد)
بگذارید با خط داستانی جزایر آهن شروع کنیم که به دو دلیل از بهترین لحظههای اپیزود خانه است. اول با توجه به اینکه بازی تاج و تخت در مقایسه با دیگر خاندانهای وستروس، تاکنون اهمیت چندانی به تحولاتِ جزایر آهن نداده، این اپیزود در این زمینه عالی ظاهر میشود. دوم اینکه صحنههای جزایر آهن کاری میکند تا نویسندگی و اجرای کودتای الاریا مارتل و دار و دستهاش علیه دوران مارتل در اپیزود قبل که ضعیف به تصویر کشیده شد را احساس شود.
اول اینکه مرگ بیلون گریجوی ناگهانی و بیمقدمه از راه نمیرسد، بلکه ما از دو فصل پیش میدانستیم که جادوی زالویی مرگبارِ ملیساندرا بالاخره یک روز به حقیقت تبدیل میشود و حتی در تیتراژ این قسمت نیز وقتی دوربین سراغ جزایر آهن میرود، یک زمینهچینی جزیی هم در قالب آن پلهای چوبی لرزان و غیرقابلاطمینان میشود. برخلاف مرگ دوران مارتل که با هدفِ غافلگیری محض مخاطب طراحی شده بود، سازندگان برای بیلون مایه میگذارند و صحنهی عبور او از روی پل را تعلیقزا میکنند.
اما مرگ بیلون یک ویژگی مهمتر دارد که در رقیبش غایب است. مسئله این است که او از روی هوا و تصادفی کشته نمیشود، بلکه این برادرش است که بهطرز سایهواری در آنسوی پل ظاهر میشود. یورون گریجوی با نمای مدیوم شات از زاویه ی پایین به تصویر کشیده می شود تا برتری خود را بر برادرش به نمایش بگذارد.
برای یک صدم ثانیه اینطور به نظر رسید که روس میتواند حالا که پسر قانونی خودش به دنیا آمده، کار رمزی را تمام کند. اما نقطهی ضعف آدمهای پست این است که یک پستتر از خودشان را پرورش میدهند که در چشم سفیدی روی دستشان بلند میشوند.
رمزی والدا و نوزاد تازه به دنیا آمدهاش را هم برای تکمیلِ کودتایش به دندان سگهایش میسپارد.
در زمینهی جان، ما بالاخره متوجه میشویم که هدف مارتین از کشتن او و بازگرداندنش چه بوده است و آن تغییری که فرد را بعد از مرگ و احیای دوباره در بر میگیرد چه چیزی است. در این اپیزود بعد از وقت گذراندن با جان، میتوان حس کرد که تجربهی مرگ نه صدایش را کلفتتر کرده و نه او را به یک آدم عصبانی و بد خلق تبدیل کرده است.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل ششم game of thrones
پنج فصل ابتدایی سریال بر اساس کتاب های نغمه ی یخ و آتش نوشته ی جرج آر آر مارتین ساخته شده بود. البته تغیر های زیادی هم بود مانند مرگ استنیس و جان اسنو و تغیر های کوچک و بزرگ دیگر ، اما اساس داستان ۵ جلد منتشر شده ی کتاب ها بود ، جلد ششم یعنی باد های زمستانی در حال نگارش بود ، جلد هفتم و پایانی یعنی در آرزوی بهار هم چند سال تا انتشار فاصله دارد ، اما مارتین پایان داستان را به تهیه کنندگان اجرای و خالقان سریال گفته بود برای همین آن ها به کمک مارتین ۳ فصل پایانی نگارش کردند.
وقتی بیننده به نمایشی عادت دارد که دائماً انتظارات را زیر و رو می کند ، در واقع به روش های بسیار وحشیانه و نامهربانی ،کمتر شدن اتفاقات هیجان انگیز و شوک آور تاثیر سریال را کمتر می کند. اما واقعیت همچنان باقی است که من از دیدن نفس نفس کشیدن جان به کمک جادو هیجان زده بودم و دوست داشتم ببینم بنجن استارک بعد از مدت ها باز می گردد و البته مرگ والدر فری و رمزی بولتون هر دو بسیار رضایت بخش بود. یاد گرفتم در این فصل شادی را در آغوش بگیرم و کمی هم به اتفاقات مثبت و پیروزی شخصیت های مثبت (به خصوص خاندان استارک) عادت کنیم.
چند قسمت ابتدایی مثل فصل های اول روند کندی دارد.
در قسمت اول تیون گری جوی و سانسا استارک در محاصره ی نیرو های رمزی می افتند ولی لیدی بران و پادویش به موقع می رسند و آن ها نجات می دهد ، این فصل قرار است قهرمانان دادستان به موقع نجات پیدا کنند.
فصل ششم تا پایان قسمت دوم اتفاق خاصی در بر نداشت تا این که یک غافل گیری خوشحال کننده اتفاق افتاد ، جان اسنو از مرگ برگشت، از این شگفت انگیز تر نمی شد. البته کودتای الاریا سند علیه دوران مارتل و کشتن او در قسمت اول ، دورن را وارد بازی تاج و تخت ها می کند ، در جبهه ی علیه لنیستر ها.
بران به گذشته سفر می کند و پدرش را می بیند . ند استارک جوان همراه با هولاند رید، آن ها برای پیدا کردن خواهر ند ، آلینا آمده اند و سر آرتور دین (ملقب به شمشیر صبحگاه ) به مقابله با آن ها می پردازد ، یک مبارزه ی با شمشیر ناب.
نمای دوربین همچنین حالت خونسرد سر آرتور و برتری آن ها را بر ند استارک و نفراتش به نمایش می گذارد (ترس و استرس در چهره ی ادارد استارک در نمای کلوز شات دیده می شود در حالی که در نمای کلوز شات از چهره ی آرتور خونسردی و مسلط بودن او را به نمایش می گذارد)
بگذارید با خط داستانی جزایر آهن شروع کنیم که به دو دلیل از بهترین لحظههای اپیزود خانه است. اول با توجه به اینکه بازی تاج و تخت در مقایسه با دیگر خاندانهای وستروس، تاکنون اهمیت چندانی به تحولاتِ جزایر آهن نداده، این اپیزود در این زمینه عالی ظاهر میشود. دوم اینکه صحنههای جزایر آهن کاری میکند تا نویسندگی و اجرای کودتای الاریا مارتل و دار و دستهاش علیه دوران مارتل در اپیزود قبل که ضعیف به تصویر کشیده شد را احساس شود.
اول اینکه مرگ بیلون گریجوی ناگهانی و بیمقدمه از راه نمیرسد، بلکه ما از دو فصل پیش میدانستیم که جادوی زالویی مرگبارِ ملیساندرا بالاخره یک روز به حقیقت تبدیل میشود و حتی در تیتراژ این قسمت نیز وقتی دوربین سراغ جزایر آهن میرود، یک زمینهچینی جزیی هم در قالب آن پلهای چوبی لرزان و غیرقابلاطمینان میشود. برخلاف مرگ دوران مارتل که با هدفِ غافلگیری محض مخاطب طراحی شده بود، سازندگان برای بیلون مایه میگذارند و صحنهی عبور او از روی پل را تعلیقزا میکنند.
اما مرگ بیلون یک ویژگی مهمتر دارد که در رقیبش غایب است. مسئله این است که او از روی هوا و تصادفی کشته نمیشود، بلکه این برادرش است که بهطرز سایهواری در آنسوی پل ظاهر میشود. یورون گریجوی با نمای مدیوم شات از زاویه ی پایین به تصویر کشیده می شود تا برتری خود را بر برادرش به نمایش بگذارد.
برای یک صدم ثانیه اینطور به نظر رسید که روس میتواند حالا که پسر قانونی خودش به دنیا آمده، کار رمزی را تمام کند. اما نقطهی ضعف آدمهای پست این است که یک پستتر از خودشان را پرورش میدهند که در چشم سفیدی روی دستشان بلند میشوند.
رمزی والدا و نوزاد تازه به دنیا آمدهاش را هم برای تکمیلِ کودتایش به دندان سگهایش میسپارد.
در زمینهی جان، ما بالاخره متوجه میشویم که هدف مارتین از کشتن او و بازگرداندنش چه بوده است و آن تغییری که فرد را بعد از مرگ و احیای دوباره در بر میگیرد چه چیزی است. در این اپیزود بعد از وقت گذراندن با جان، میتوان حس کرد که تجربهی مرگ نه صدایش را کلفتتر کرده و نه او را به یک آدم عصبانی و بد خلق تبدیل کرده است.
@NaghdeFilmoSerial
انگار جان همان جان است. اما با این تفاوت که جان از دنیای مردگان یک سوال سخت و بیجواب به سوغات آورده است. این سوال که وقتی شما در ماموریتتان شکست میخورید و مرگتان هم تبدیل به مدرک بارزی از آن میشود، چگونه چنین چیزی را فراموش میکنید و به خودتان قوت قلب میدهید که دوباره شکست نخواهید خورد؟ اگر در شکست بعدی به جز یک نفر، افراد بیشتری کشته شوند، چه؟
حرکت جان اسنو در صحنهی نهایی این اپیزود یک معنای دیگر هم دارد. جان آماده است تا کسانی که عهدشان را شکسته بودند مجازات کند. یکی از آنها آنقدر مسخره است که از او میخواهد برای مادرش نامه بنویسد. الیسر تورن آنقدر مغرور است و اعتمادبهنفس دارد که کماکان فکر میکند این کار را برای نجات نگهبانان شب انجام داده بود و عصبانیت و تنفر در چشمان آلی زبانه میکشد. راستش شاید ما خیلی برای مرگ آلی لحظهشماری میکردیم، اما صحنهی مرگ او از آن انتقامهایی است که هیچ لذتی ندارد. جان از اینکه مجبور است این بچهی گمراه را بکشد، قلبش شکسته است و حتی برای ثانیههایی تردید دارد. این تردید جان و عدم لذت بردن به ما هم منتقل میشود تا وقتی دوربین برای ثانیههایی بیشتر روی صورت کبود آلی زوم میکند، به جای اینکه خوشحال باشیم، از این ناراحت باشیم که ببینید دنیا قهرمانمان را مجبور به چه کارهایی کرده است. اما جان با کشتن آلی، پسر درونش را میکشد و مرد به دنیا میآید. به این ترتیب، جان پس از انجام دادن آخرین وظیفهاش، کسلبک را رها میکند. چون او با توجه به چیزی که از سوگند نگهبانان شب میدانیم بعد از مرگ آزاد است.
جان میتوانست در این جایگاه باقی بماند، اما مرگ بهانهی خوبی برای شکستن این چرخه است. چه چرخهای؟ خب، ند استارک در بازی تاج و تخت طبق قانون بازی کرد و سرش را از دست داد. راب استارک فکر کرد که قوانین و سنتها او را در خانهی دشمن زنده نگه میدارد، اما اینطور نشد. جان تا آخرین نفس پای وظیفه و سوگندهایش ایستاد تا در کنار دیوار از جنوبیها دفاع کند و آن هم به مرگش ختم شد. تغییر واقعی جان اسنو اینجا مشخص میشود؛ جان اسنو میداند که اگر بخواهد پای قوانین و سوگندهای دنیا بایستد، دوباره کشته خواهد شد. بنابراین از این فرصت برای رها کردن کسلبک استفاده میکند.
بدونشک قویترین لحظهی این اپیزود رویارویی غمناک/خوشحالکنندهی خواهر و برادر استارکیمان بود. خودمانیم، آخرین باری که دو استارک را با هم در یک تصویر دیده بودیم یادتان میآید؟! این یکی از همان غافلگیریهای خوب سریال است. چرا؟ خب، دیدن استارکهای جداافتاده در آغوش یکدیگر، یکی از چیزهایی بود که همیشه انتظار وقوعش را داشتیم و مطمئنا این آخرینشان هم نخواهد بود، اما بهشخصه هرگز فکر نمیکردم اولین دیدارمان شامل کسانی باشد که هیچوقت فکرش را هم نمیکردیم. مسئله این است که جان همیشه به آریا نسبت به بقیه نزدیکتر بوده است و برعکس. و حتی دیدار آریا و سانسا هم میتوانست به پیچیدهترین دیدار احساسی سریال تبدیل شود. اما جان و سانسا هرگز به هم نزدیک نبودند.
دیدن دنریس در حالی که برای بار دوم بدن ضدآتشش را به نمایش میگذارد و ملت را مجبور به سجده میکند، درحالی که آن موسیقی هیجانانگیز پخش میشد واقعا لذتبخش بود.
در قسمت پنجم یورون گری جوی در یک سخن رانی مسلط که توانایی بازیگر وی را در بازیگری به نمایش می گذارد مردم جزیره ی آهن را قانع می کند وی را پادشاه کنند ، نمای لانگ شات و زاویه ی از پایین تسلط او و برتری او را بر یارا و تیون به نمایش می گذارد.
بازگشت کوتاه سم به محل تولدش در هورنهیل حامل یک نکتهی شخصیتی برای پیشرفت کاراکترش و یک نکته برای جهانسازی این روزهای وستروس است. سم بعد از اینکه بهطرز ظالمانهای مورد اهانت پدرش که نسخهی دیگری از تاوین لنیستر است قرار میگیرد و همچنین بخاطر تمایلش برای محافظت از گیلی تصمیم میگیرد تا آنها را با خودش ببرد و سر راه شمشیر والریایی خاندانش را هم کش برود. این لحظهی خوبی را برای کاراکترش رقم میزند ، برای اولین بار حقش را گرفت حتی اگر از راه نادرستی بود.
خط داستانی سندور (هواند) به این دلیل کار میکند که در آن واحد با بازگشت انسانی ضربهخورده در قالبی جدید خوشحالمان میکند و بلافاصله با آن پایانبندی غمناک تمام کاسه و کوزههای احساساتمان را به هم میریزد.
@NaghdeFilmoSerial
حرکت جان اسنو در صحنهی نهایی این اپیزود یک معنای دیگر هم دارد. جان آماده است تا کسانی که عهدشان را شکسته بودند مجازات کند. یکی از آنها آنقدر مسخره است که از او میخواهد برای مادرش نامه بنویسد. الیسر تورن آنقدر مغرور است و اعتمادبهنفس دارد که کماکان فکر میکند این کار را برای نجات نگهبانان شب انجام داده بود و عصبانیت و تنفر در چشمان آلی زبانه میکشد. راستش شاید ما خیلی برای مرگ آلی لحظهشماری میکردیم، اما صحنهی مرگ او از آن انتقامهایی است که هیچ لذتی ندارد. جان از اینکه مجبور است این بچهی گمراه را بکشد، قلبش شکسته است و حتی برای ثانیههایی تردید دارد. این تردید جان و عدم لذت بردن به ما هم منتقل میشود تا وقتی دوربین برای ثانیههایی بیشتر روی صورت کبود آلی زوم میکند، به جای اینکه خوشحال باشیم، از این ناراحت باشیم که ببینید دنیا قهرمانمان را مجبور به چه کارهایی کرده است. اما جان با کشتن آلی، پسر درونش را میکشد و مرد به دنیا میآید. به این ترتیب، جان پس از انجام دادن آخرین وظیفهاش، کسلبک را رها میکند. چون او با توجه به چیزی که از سوگند نگهبانان شب میدانیم بعد از مرگ آزاد است.
جان میتوانست در این جایگاه باقی بماند، اما مرگ بهانهی خوبی برای شکستن این چرخه است. چه چرخهای؟ خب، ند استارک در بازی تاج و تخت طبق قانون بازی کرد و سرش را از دست داد. راب استارک فکر کرد که قوانین و سنتها او را در خانهی دشمن زنده نگه میدارد، اما اینطور نشد. جان تا آخرین نفس پای وظیفه و سوگندهایش ایستاد تا در کنار دیوار از جنوبیها دفاع کند و آن هم به مرگش ختم شد. تغییر واقعی جان اسنو اینجا مشخص میشود؛ جان اسنو میداند که اگر بخواهد پای قوانین و سوگندهای دنیا بایستد، دوباره کشته خواهد شد. بنابراین از این فرصت برای رها کردن کسلبک استفاده میکند.
بدونشک قویترین لحظهی این اپیزود رویارویی غمناک/خوشحالکنندهی خواهر و برادر استارکیمان بود. خودمانیم، آخرین باری که دو استارک را با هم در یک تصویر دیده بودیم یادتان میآید؟! این یکی از همان غافلگیریهای خوب سریال است. چرا؟ خب، دیدن استارکهای جداافتاده در آغوش یکدیگر، یکی از چیزهایی بود که همیشه انتظار وقوعش را داشتیم و مطمئنا این آخرینشان هم نخواهد بود، اما بهشخصه هرگز فکر نمیکردم اولین دیدارمان شامل کسانی باشد که هیچوقت فکرش را هم نمیکردیم. مسئله این است که جان همیشه به آریا نسبت به بقیه نزدیکتر بوده است و برعکس. و حتی دیدار آریا و سانسا هم میتوانست به پیچیدهترین دیدار احساسی سریال تبدیل شود. اما جان و سانسا هرگز به هم نزدیک نبودند.
دیدن دنریس در حالی که برای بار دوم بدن ضدآتشش را به نمایش میگذارد و ملت را مجبور به سجده میکند، درحالی که آن موسیقی هیجانانگیز پخش میشد واقعا لذتبخش بود.
در قسمت پنجم یورون گری جوی در یک سخن رانی مسلط که توانایی بازیگر وی را در بازیگری به نمایش می گذارد مردم جزیره ی آهن را قانع می کند وی را پادشاه کنند ، نمای لانگ شات و زاویه ی از پایین تسلط او و برتری او را بر یارا و تیون به نمایش می گذارد.
بازگشت کوتاه سم به محل تولدش در هورنهیل حامل یک نکتهی شخصیتی برای پیشرفت کاراکترش و یک نکته برای جهانسازی این روزهای وستروس است. سم بعد از اینکه بهطرز ظالمانهای مورد اهانت پدرش که نسخهی دیگری از تاوین لنیستر است قرار میگیرد و همچنین بخاطر تمایلش برای محافظت از گیلی تصمیم میگیرد تا آنها را با خودش ببرد و سر راه شمشیر والریایی خاندانش را هم کش برود. این لحظهی خوبی را برای کاراکترش رقم میزند ، برای اولین بار حقش را گرفت حتی اگر از راه نادرستی بود.
خط داستانی سندور (هواند) به این دلیل کار میکند که در آن واحد با بازگشت انسانی ضربهخورده در قالبی جدید خوشحالمان میکند و بلافاصله با آن پایانبندی غمناک تمام کاسه و کوزههای احساساتمان را به هم میریزد.
@NaghdeFilmoSerial
از سویی دیگر لیانا مورمونت را داریم که نویسندگان در رابطه با او غوغا میکنند. چیزی که در مسیر اقتباس از کتابها به سریال جا مانده، توضیح حالوهوای شهر و روستاها و مردمان وستروس است. اما اینجا سازندگان از شخصیت لیانا استفاده میکنند که نشان دهند تنها بچههایی که در جنگ شمال زندگیشان دگرگون شده، آریا و سانسا و برن نیستند، بلکه در قالب لیانا میبینیم که انسانهای ناشناختهی بسیاری از این جنگها زخم خوردهاند. لیانا فقط یک دختر کوچک ۹ ساله است که بعد از مرگ مادرش که برای راب استارک میجنگیده، وظیفهی هدایت خاندان مورمونت به او سپرده شده. صحنهای که با لیانا میگذاریم به خوبی نشان میدهد که چرا اکثر شمالیها دل خوشی برای پشتیبانی از استارکها ندارند. آنها تمام دار و ندارشانرا بعد از شکست راب از دست دادهاند. عروسی سرخ فقط اتفاق دردناکی برای خاندان استارک نیست. آن شب زندگی آدمهای بسیاری را تغییر داد که هنوز عواقبش قابل لمس است.
اگر آریا به هیچکس تبدیل میشد، او به جای اینکه به دختر مستقل و آزادی برای انتقامگیری تبدیل شود ، به یکی از خدمتکاران خدای چندچهره بدل میشد. در خدمتبودن هدف آریا نبود. مسئله این است که آریا نمیخواسته تبدیل به یک آدمکش بیرحم شود، بلکه میخواسته قدرت را حس کند و به کسی تبدیل شود که در زمان اعدام پدرش، احساس ناتوانی نکند. آریا نمیخواست «بیرحم» باشد. او میخواست «مستقل» و «قوی» باشد.
جوکگویی تیریون و میساندی و کرم خاکستری اما فقط یک صحنهی خندهدار گذرا نیست. در این صحنه متوجه میشویم که جوکهای تیریون وستروسی هستند و کسی در اینجا آنها را متوجه نمیشود. بعد از اینکه گلولههای منجنیقهای اربابان مهمانی آنها را خراب میکنند، متوجه میشویم سیاستها و استراتژیهای او هم مثل جوکهایش به درد وستروس میخورند و در اینجا شکست خورده است.
غم انگیز ترین مرگ این فصل به هودور رسید، اول از همه، مرگ هودور یک مرگ معمولی نیست. بلکه ما با یک ایثار طرف هستیم. این به هودور این فرصت را میدهد تا بالاخره به اوج قوس شخصیتی سادهاش برسد: مردن در رکاب خاندانی که به آنها وفادار بود. این به صحنهی قهرمانانهای برای کسی ختم میشود که برخلاف وفاداری بیخدشهاش، هرگز دل و جرات ایستادگی در مقابل خطر را هم نداشت.
اما با فداکاری او برای اولین بار عناصر سفر در زمان در برنامه گنجانده شد و بسیار باشکوه بود. وضعیت هودور حلقهای بود که توسط بران، در دوران سرپرستی کلاغ سهچشمیاش ایجاد شد، که مستقیماً بر گذشته تأثیر گذاشت و لحظهای که یکی از غمانگیزترین و معنیدارترین خروجیهای سریال را رقم زد و در عین حال قوانین ماوراء طبیعی مجموعه را نیز باز کرد. باید گفت شکار شدن رمزی توسط سگ ها و حذف حماسی والدر فری توسط آریا جز جذاب ترین صحنه های سریال بودند.
قسمت نبرد حرام زاده ها را جدا بررسی خواهم کرد.
بادهای زمستان اسم مناسبی برای اپیزود نهایی فصل ششم بازی تاج و تخت ها است. اول از همه، این اسمِ کتاب بعدی جورج آر.آر مارتین است که خوانندگان بعد از انتشار رقصی با اژدهایان در سال ۲۰۱۱ از آن موقع منتظرش هستند. اما نامگذاری این اپیزود بعد از کتاب آیندهی مارتین فقط به معنی ادای دینی به منبع سریال نیست، بلکه به ما یادآوری میکند که مهم نیست در طول ۹ قسمت گذشته چه اتفاقاتی افتاده و نیافتاده، در جریان بادهای زمستان تمام خطهای داستانی به مرحلهی جدیدی وارد میشوند و کتاب قبلی را پشت سر میگذارند. پیشرفت بزرگترین دستاورد اپیزود نهایی این فصل است. فصل ششم بعد از چند اپیزود با دو نکته و بحث اساسی روبهرو شد؛ اولی عدم شوکآوربودن سریال در مقایسه با فصلهای گذشته بود. از آنجایی که ما داریم به نتیجهگیری سریال نزدیک میشویم و قهرمانانمان در حال بازگشت به موضع قدرت هستند، چنین چیزی قابلدرک است. اما با این حال، سریال در اپیزود نبرد حرامزادهها نشان داد که چگونه میتواند در اوج منتظرهبودن، کاری کند تا از شدت تنش و هیجان خردکنندهی سریال به جویدن ناخنهایمان بیافتیم.
در قسمت محاکمه سپت اعظم از نمای متوسط از زاویه ی پایین به تصویر کشیده می شود تا تسلط او را بر اوضاع نشان دهد اما با جلو رفتن نما و زاویه تغیر می کند تا تغیر وضعیت را به تصویر بکشد .
دومین موضوع مورد بحث این فصل، این بود که خطهای داستانی در حال درجا زدن هستند. به نظر میرسید این فصل قالبا در پشبرد روایت به جلو مشکل دارد. خب، ماموریت اپیزود نهایی این بود که تمام خطهای داستانی را دگرگون کند و چه چیزی دگرگونکنندهتر از بازگشت آریا به وستروس، انفجار سپت جامع بیلور و شعاری که دیگر زمستان در راه است نیست، بلکه به زمستان آمده تغییر کرده است.
@NaghdeFilmoSerial
اگر آریا به هیچکس تبدیل میشد، او به جای اینکه به دختر مستقل و آزادی برای انتقامگیری تبدیل شود ، به یکی از خدمتکاران خدای چندچهره بدل میشد. در خدمتبودن هدف آریا نبود. مسئله این است که آریا نمیخواسته تبدیل به یک آدمکش بیرحم شود، بلکه میخواسته قدرت را حس کند و به کسی تبدیل شود که در زمان اعدام پدرش، احساس ناتوانی نکند. آریا نمیخواست «بیرحم» باشد. او میخواست «مستقل» و «قوی» باشد.
جوکگویی تیریون و میساندی و کرم خاکستری اما فقط یک صحنهی خندهدار گذرا نیست. در این صحنه متوجه میشویم که جوکهای تیریون وستروسی هستند و کسی در اینجا آنها را متوجه نمیشود. بعد از اینکه گلولههای منجنیقهای اربابان مهمانی آنها را خراب میکنند، متوجه میشویم سیاستها و استراتژیهای او هم مثل جوکهایش به درد وستروس میخورند و در اینجا شکست خورده است.
غم انگیز ترین مرگ این فصل به هودور رسید، اول از همه، مرگ هودور یک مرگ معمولی نیست. بلکه ما با یک ایثار طرف هستیم. این به هودور این فرصت را میدهد تا بالاخره به اوج قوس شخصیتی سادهاش برسد: مردن در رکاب خاندانی که به آنها وفادار بود. این به صحنهی قهرمانانهای برای کسی ختم میشود که برخلاف وفاداری بیخدشهاش، هرگز دل و جرات ایستادگی در مقابل خطر را هم نداشت.
اما با فداکاری او برای اولین بار عناصر سفر در زمان در برنامه گنجانده شد و بسیار باشکوه بود. وضعیت هودور حلقهای بود که توسط بران، در دوران سرپرستی کلاغ سهچشمیاش ایجاد شد، که مستقیماً بر گذشته تأثیر گذاشت و لحظهای که یکی از غمانگیزترین و معنیدارترین خروجیهای سریال را رقم زد و در عین حال قوانین ماوراء طبیعی مجموعه را نیز باز کرد. باید گفت شکار شدن رمزی توسط سگ ها و حذف حماسی والدر فری توسط آریا جز جذاب ترین صحنه های سریال بودند.
قسمت نبرد حرام زاده ها را جدا بررسی خواهم کرد.
بادهای زمستان اسم مناسبی برای اپیزود نهایی فصل ششم بازی تاج و تخت ها است. اول از همه، این اسمِ کتاب بعدی جورج آر.آر مارتین است که خوانندگان بعد از انتشار رقصی با اژدهایان در سال ۲۰۱۱ از آن موقع منتظرش هستند. اما نامگذاری این اپیزود بعد از کتاب آیندهی مارتین فقط به معنی ادای دینی به منبع سریال نیست، بلکه به ما یادآوری میکند که مهم نیست در طول ۹ قسمت گذشته چه اتفاقاتی افتاده و نیافتاده، در جریان بادهای زمستان تمام خطهای داستانی به مرحلهی جدیدی وارد میشوند و کتاب قبلی را پشت سر میگذارند. پیشرفت بزرگترین دستاورد اپیزود نهایی این فصل است. فصل ششم بعد از چند اپیزود با دو نکته و بحث اساسی روبهرو شد؛ اولی عدم شوکآوربودن سریال در مقایسه با فصلهای گذشته بود. از آنجایی که ما داریم به نتیجهگیری سریال نزدیک میشویم و قهرمانانمان در حال بازگشت به موضع قدرت هستند، چنین چیزی قابلدرک است. اما با این حال، سریال در اپیزود نبرد حرامزادهها نشان داد که چگونه میتواند در اوج منتظرهبودن، کاری کند تا از شدت تنش و هیجان خردکنندهی سریال به جویدن ناخنهایمان بیافتیم.
در قسمت محاکمه سپت اعظم از نمای متوسط از زاویه ی پایین به تصویر کشیده می شود تا تسلط او را بر اوضاع نشان دهد اما با جلو رفتن نما و زاویه تغیر می کند تا تغیر وضعیت را به تصویر بکشد .
دومین موضوع مورد بحث این فصل، این بود که خطهای داستانی در حال درجا زدن هستند. به نظر میرسید این فصل قالبا در پشبرد روایت به جلو مشکل دارد. خب، ماموریت اپیزود نهایی این بود که تمام خطهای داستانی را دگرگون کند و چه چیزی دگرگونکنندهتر از بازگشت آریا به وستروس، انفجار سپت جامع بیلور و شعاری که دیگر زمستان در راه است نیست، بلکه به زمستان آمده تغییر کرده است.
@NaghdeFilmoSerial
و چه لحظه ی دلچسبی بود زمانی که بانو مورمنت در نمای مدیوم شات نزدیک به دوربین قرار گرفته بود و با سن کمش بزرگتر از آن پیر مرد های ترسو نشان داده می شد جان اسنو را یاری نکرده بودند و گفت ما پادشاهی جز پادشاه شمالی نداریم که نامش استارک هست ، the king in north
یکی از جذابترین اتفاقات این اپیزود زمانی است که بعد از اپیزود اول این فصل بالاخره به دورن کات میزنیم. جایی که الاریا سند و دختران همراهش بعد از کشتن دوران مارتل به فرمانروایی رسیدهاند. اولنا تایرل هم با لباس سیاه آنجا است. کسی که آنقدر بیقرار انتقامگیری از سرسی و لنیسترها است که حد ندارد. این دقیقا همان خواستهی الاریا نیز است و این دقیقا همان چیزی است که دنریس میخواهد. اینجاست که سروکلهی وریس پیدا میشود و فقط کافی است دو کلمه به زبان بیاورد تا ذکاوت او را تحسین کنیم: آتش و خون.
بمب این اپیزود که از مدتها قبل منتظر وقوع اجتنابناپذیرش بودیم را باید در خط داستانی قدمگاه پادشاه جستجو کنیم. جایی که تعداد و شدت مرگها به حدی است که از زمان عروسی سرخ تاکنون نمونهاش را ندیده بودیم.
جان اسنو پسر ریگار تارگرین و لیانا استارک است و ند برای محافظت از هویت نیمهتارگرینی بچه در تمام این مدت او را حرامزادهی خودش نامیده بود. چون رابرت براتیون در آن زمان هر تارگرینی که گیر میآورد را از لب تیغ میگذراند.
.
او فرزند آتش و یخ است و سرنوشت تمام بشریت در دستان اوست. البته همهچیز بدون پیچیدگی مرسوم سریال تمام نمیشود. بیدلیل نیست که مراسم انتخاب پادشاه شمال درست بعد از فاش شدن هویت واقعی جان اسنو از راه میرسد.
بانو مورمونت و سپس لردهای شمال به این دلیل جان را به عنوان پادشاه شمال انتخاب میکنند که او در عین حرامزادهبودن، حاملِ خون ند استارک است.
یک فرض دیگر این است که نغمه یخ و آتش داستان یک نفر است؛ جان اسنو خون استارک ها و تارگرین ها را در رگهای خود دارد که مهمترین افشاسازی این فصل و بهطور کلی تمام داستان بود. از طرف لیانا استارک که مادر اوست، جان اسنو یک استارک (نماد زمستان و یخ) است و از طرف پدرش ریگار تارگرین یک اژدها زاده و فرزند آتش محسوب میشود. هردو یخ و آتش در رگهای او جریان دارند و میتوانیم بهراحتی بگوییم که تاکنون شخصیت اصلی داستان بوده است. میگویند آزور آهای (Azor Ahai قهرمان موعود وستروس که با توجه به پیشگوییها قرار است با شمشیر آتشین خود در برابر وایت واکرها بجنگد و آنها را شکست دهد) همان جان اسنو است که دوباره متولد میشود و این تولد دوباره در فصل ششم برای جان اتفاق افتاد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
یکی از جذابترین اتفاقات این اپیزود زمانی است که بعد از اپیزود اول این فصل بالاخره به دورن کات میزنیم. جایی که الاریا سند و دختران همراهش بعد از کشتن دوران مارتل به فرمانروایی رسیدهاند. اولنا تایرل هم با لباس سیاه آنجا است. کسی که آنقدر بیقرار انتقامگیری از سرسی و لنیسترها است که حد ندارد. این دقیقا همان خواستهی الاریا نیز است و این دقیقا همان چیزی است که دنریس میخواهد. اینجاست که سروکلهی وریس پیدا میشود و فقط کافی است دو کلمه به زبان بیاورد تا ذکاوت او را تحسین کنیم: آتش و خون.
بمب این اپیزود که از مدتها قبل منتظر وقوع اجتنابناپذیرش بودیم را باید در خط داستانی قدمگاه پادشاه جستجو کنیم. جایی که تعداد و شدت مرگها به حدی است که از زمان عروسی سرخ تاکنون نمونهاش را ندیده بودیم.
جان اسنو پسر ریگار تارگرین و لیانا استارک است و ند برای محافظت از هویت نیمهتارگرینی بچه در تمام این مدت او را حرامزادهی خودش نامیده بود. چون رابرت براتیون در آن زمان هر تارگرینی که گیر میآورد را از لب تیغ میگذراند.
.
او فرزند آتش و یخ است و سرنوشت تمام بشریت در دستان اوست. البته همهچیز بدون پیچیدگی مرسوم سریال تمام نمیشود. بیدلیل نیست که مراسم انتخاب پادشاه شمال درست بعد از فاش شدن هویت واقعی جان اسنو از راه میرسد.
بانو مورمونت و سپس لردهای شمال به این دلیل جان را به عنوان پادشاه شمال انتخاب میکنند که او در عین حرامزادهبودن، حاملِ خون ند استارک است.
یک فرض دیگر این است که نغمه یخ و آتش داستان یک نفر است؛ جان اسنو خون استارک ها و تارگرین ها را در رگهای خود دارد که مهمترین افشاسازی این فصل و بهطور کلی تمام داستان بود. از طرف لیانا استارک که مادر اوست، جان اسنو یک استارک (نماد زمستان و یخ) است و از طرف پدرش ریگار تارگرین یک اژدها زاده و فرزند آتش محسوب میشود. هردو یخ و آتش در رگهای او جریان دارند و میتوانیم بهراحتی بگوییم که تاکنون شخصیت اصلی داستان بوده است. میگویند آزور آهای (Azor Ahai قهرمان موعود وستروس که با توجه به پیشگوییها قرار است با شمشیر آتشین خود در برابر وایت واکرها بجنگد و آنها را شکست دهد) همان جان اسنو است که دوباره متولد میشود و این تولد دوباره در فصل ششم برای جان اتفاق افتاد.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نبرد حرام زاده ها
بهترین نبرد حماسی تاریخ تلوزیون
تا قبل از این قسمت معدود جنگ های بزرگی را در تلوزیون شاهد بودیم که بزرگ و حماسی باشند ، مثل قسمت آخر سریال اسپاتاکوس اما آن هم از نظر جلوه های ویژه و کیفیت نبرد به پای این قسمت نمی رسد ، یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون.
نبرد حرامزادهها دقیقا همان چیزی بود که ما امیدوار و وحشتزده از دیدن آنها بودیم. ما میدانستیم این اپیزود استرسزا و حماسی خواهد بود. میدانستیم به احتمال بالایی همهچیز به پایانی خوشحالکننده میرسد و میدانستیم این بازی تاج و تخت است و قهرمانانمان بدون از دست دادن چیز باارزشی به پیروزی نمیرسند.اما اولین و آخرین سوالی که بعد از نبرد حرامزادهها باقی میماند، این است که چگونه یک اپیزود در اوج منتظرهبودن موفق میشود تنشآفرین و غافلگیرکننده هم شود.
یک نبرد حماسی که در آن سه اژدهای لعنتی در سکانسی که شامل بهترین جلوههای ویژهای میشود که سریال تاکنون تولید کرده، کشتیهای اربابان را به آتش میکشند. خب، بعد از ۱۰ دقیقهای که با خفنبازیهای دنیریس میگذرانیم، این سوال ایجاد میشود که بقیهی اپیزود چگونه میتواند روی دست اژدهایان بلند شود؟ در ستایش نبرد حرامزادهها همین بس که سازندگان جنگ یک سری آدم عادی (و یک غول) را طوری به تصویر میکشند که ۱۰ دقیقه اول در مقابلش چیزی برای گفتن ندارد.
قسمت نهم سریال اگر بهترین قسمت تاریخ سریال نباشد بدون شک جزو پنج قسمت برتر آن خواهد بود.قسمتی سرشار از هیجان، تراژدیک، خشونت، احساس و مهمتر از همه نبرد.نبردها و جنگ هایی که در این قسمت نشان داده شد فوق العاده بود و بودجه هنگفتی که شبکه HBO برای نبرد حرامزاده ها خرج کرد، ارزشش را داشت و به خوبی اکثر تماشاگران را راضی نگه داشت.آمار و ارقامی که از عوامل پشت صحنه این نبرد منتشر شد، شگفت انگیز بود.
داستان نبرد در این قسمت سیر صعودی خوبی را طی کرد.همانند بسیاری از جنگ ها، ابتدا دو گروه از طرفین برای مذاکره نزد هم رفتند.دو حرامزاده شمالی از دو خاندان برتر شمال در دو طرف قرار دارند.به گفته بازیگر رمزی دو شخصیت جان و رمزی هردو در تضاد هم دیگرند، این دو همانند دیگری و بعنوان یک حرامزاده بزرگ شدند اما شخصیت و راه و رسم زندگیشان کاملا در تضاد با یک دیگر است.اعتماد به نفس بیش از حد رمزی در مذاکره نمایان است.او باور دارد که با داشتن تعداد زیادتر سربازان، وینترفل و همچنین اسب های بیشتر برنده جنگ خواهد شد و به جان هم پیشنهاد تسلیم شدن می دهد.در ادامه شجاعت و دلسوزی جان دوباره شکوفا می شود، او که باور دارد این جنگ به خاطر اوست و سربازان در اختیارش جانشان برای او در خطر انداخته اند پیشنهاد نبرد تن به تن با رمزی را می دهد.روشی قدیمی که در آن فرماندهان دو طرف با هم به نبرد می پردازند و برنده نبرد تن به تن، برنده جنگ خواهد بود.او قبلا نیز در فصل چهارم نمونه دیگری از اینکار را انجام داد و یکه و تنها وارد ارتش وحشیها شد تا منس را بکشد.وقتی رمزی این پیشنهاد را قبول نمی کند نشان می دهد که اعتماد به نفسش واقعا کم است و از طرفی هم نسبت به وفاداری سربازانش شک دارد که بعد از مرگ او چکار خواهند کرد.وقتی جان جمله اگه مردانت بفهمند که حاضر نیستی برای اونها بجنگی، آیا اونها هم برای تو می جنگند را به زبان میاورد، کاملا می توان ترس و شک را در چهره رمزی دید و در اینجاست که کاملا مطمئن می شویم سربازان در اختیار او اکثرا به زور در حال جنگیدن برای او هستند و از طرفی هم معلوم می شود که او در باطن پوچ و ضعیف کش است.
@NaghdeFilmoSerial
بهترین نبرد حماسی تاریخ تلوزیون
تا قبل از این قسمت معدود جنگ های بزرگی را در تلوزیون شاهد بودیم که بزرگ و حماسی باشند ، مثل قسمت آخر سریال اسپاتاکوس اما آن هم از نظر جلوه های ویژه و کیفیت نبرد به پای این قسمت نمی رسد ، یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون.
نبرد حرامزادهها دقیقا همان چیزی بود که ما امیدوار و وحشتزده از دیدن آنها بودیم. ما میدانستیم این اپیزود استرسزا و حماسی خواهد بود. میدانستیم به احتمال بالایی همهچیز به پایانی خوشحالکننده میرسد و میدانستیم این بازی تاج و تخت است و قهرمانانمان بدون از دست دادن چیز باارزشی به پیروزی نمیرسند.اما اولین و آخرین سوالی که بعد از نبرد حرامزادهها باقی میماند، این است که چگونه یک اپیزود در اوج منتظرهبودن موفق میشود تنشآفرین و غافلگیرکننده هم شود.
یک نبرد حماسی که در آن سه اژدهای لعنتی در سکانسی که شامل بهترین جلوههای ویژهای میشود که سریال تاکنون تولید کرده، کشتیهای اربابان را به آتش میکشند. خب، بعد از ۱۰ دقیقهای که با خفنبازیهای دنیریس میگذرانیم، این سوال ایجاد میشود که بقیهی اپیزود چگونه میتواند روی دست اژدهایان بلند شود؟ در ستایش نبرد حرامزادهها همین بس که سازندگان جنگ یک سری آدم عادی (و یک غول) را طوری به تصویر میکشند که ۱۰ دقیقه اول در مقابلش چیزی برای گفتن ندارد.
قسمت نهم سریال اگر بهترین قسمت تاریخ سریال نباشد بدون شک جزو پنج قسمت برتر آن خواهد بود.قسمتی سرشار از هیجان، تراژدیک، خشونت، احساس و مهمتر از همه نبرد.نبردها و جنگ هایی که در این قسمت نشان داده شد فوق العاده بود و بودجه هنگفتی که شبکه HBO برای نبرد حرامزاده ها خرج کرد، ارزشش را داشت و به خوبی اکثر تماشاگران را راضی نگه داشت.آمار و ارقامی که از عوامل پشت صحنه این نبرد منتشر شد، شگفت انگیز بود.
داستان نبرد در این قسمت سیر صعودی خوبی را طی کرد.همانند بسیاری از جنگ ها، ابتدا دو گروه از طرفین برای مذاکره نزد هم رفتند.دو حرامزاده شمالی از دو خاندان برتر شمال در دو طرف قرار دارند.به گفته بازیگر رمزی دو شخصیت جان و رمزی هردو در تضاد هم دیگرند، این دو همانند دیگری و بعنوان یک حرامزاده بزرگ شدند اما شخصیت و راه و رسم زندگیشان کاملا در تضاد با یک دیگر است.اعتماد به نفس بیش از حد رمزی در مذاکره نمایان است.او باور دارد که با داشتن تعداد زیادتر سربازان، وینترفل و همچنین اسب های بیشتر برنده جنگ خواهد شد و به جان هم پیشنهاد تسلیم شدن می دهد.در ادامه شجاعت و دلسوزی جان دوباره شکوفا می شود، او که باور دارد این جنگ به خاطر اوست و سربازان در اختیارش جانشان برای او در خطر انداخته اند پیشنهاد نبرد تن به تن با رمزی را می دهد.روشی قدیمی که در آن فرماندهان دو طرف با هم به نبرد می پردازند و برنده نبرد تن به تن، برنده جنگ خواهد بود.او قبلا نیز در فصل چهارم نمونه دیگری از اینکار را انجام داد و یکه و تنها وارد ارتش وحشیها شد تا منس را بکشد.وقتی رمزی این پیشنهاد را قبول نمی کند نشان می دهد که اعتماد به نفسش واقعا کم است و از طرفی هم نسبت به وفاداری سربازانش شک دارد که بعد از مرگ او چکار خواهند کرد.وقتی جان جمله اگه مردانت بفهمند که حاضر نیستی برای اونها بجنگی، آیا اونها هم برای تو می جنگند را به زبان میاورد، کاملا می توان ترس و شک را در چهره رمزی دید و در اینجاست که کاملا مطمئن می شویم سربازان در اختیار او اکثرا به زور در حال جنگیدن برای او هستند و از طرفی هم معلوم می شود که او در باطن پوچ و ضعیف کش است.
@NaghdeFilmoSerial
در میدان نبرد رمزی با استفاده از ریکان حقهاش را عملی میکند. او با رها کردن ریکان کاری میکند تا جان از لشگرش دور شود و همچنین با کشتن ریکان احساسات او را برای حملهی تکنفره جریحهدار میکند. ما انتظار چنین حیلهای را داشتیم، اما این صحنه آنقدر با مهارت کارگردانی، تدوین و فیلمبرداری میشود که انگار امکان وقوع هر اتفاق دیگری هم است. مثلا به تیراندازی رمزی به ریکان نگاه کند. ما میدانیم ریکان از این اپیزود جان سالم به در نمیبرد، اما بعد از اینکه تیر سوم هم به ریکان نمیخورد، او و جان هر لحظه در حال نزدیکشدن به یکدیگر هستند. برای ثانیههایی ته دلمان مهمانی میگیریم که شاید ریکان واقعا از بازی مریض رمزی زنده بیرون بیایید، اما به محض اینکه او به چند قدمی جان میرسد، پیکان تیر چهارم از قلبش بیرون میزند. چه چیزی این مرگِ منتظره را شوکآور میکند؟ کارگردان در هنگام شلیک سه تیر اول، رمزی را در حال شلیک کردن نشان داده است. بنابراین ما انتظار داریم تا لحظهی رها شدن تیر چهارم را هم ببنیم. اما کارگردان بهطرز ظالمانهای با عدم نمایش زمان شلیک تیر چهارم، این الگو را میشکند و ما را یکضرب به لحظهی اصابت منتقل میکند.
جان آنچنان از این حرکت شوکه شده که فراموش می کند در تیر راس دشمن است.این اشتباه او نه تنها جان خودش را به خطر انداخت بلکه باعث شد استراتژیک جنگی اش هم از بین برود و داووس به اجبار سربازان جان را وادار به حرکت کند.جان به ناچار به سمت سپاه بولتون حرکت میکند و شانس میاورد که سینه اسبش سپری برای محافظت از او در برابر تیرهای دشمن می شود ، نمای لانگ شات از زاویه ی بالا هنگام حمله ی جان تنهایی او را در برابر ارتش عظیم رمزی به رخ می کشد .وقتی جان از زمین بلند شد و خود را در مقابل سواره نظام بولتون ها دید ، در یک لحظه می توان آماده شدن وی برای مرگ را دید، او به یاد حرف های ملیساندرا در شب قبل میوفتد که میگفت شاید خداوند نور فقط تو را برای اجرای یک تکه از نقشه اش خواسته و شاید فردا روز مرگت باشد.جان در اینجا که مرگ را تجربه کرده و دیگر دوست ندارد از مرگ بازگردد، لانگ کلو را در میاورد و یکه و تنها در مقابل سواره نظام می ایستد.این صحنه آنچنان زیبا به تصویر کشیده شد که به یکی از ماندگار ترین صحنه های کل تاریخ تلوزیون تبدیل می شود.این جا اولین جایی بود که مردن دوباره جان به ذهنم خطور کرد چرا که هر طوری حساب می کردم امکان نداشت از آن مهلکه جان سالم به در ببرد.او باز هم شانس میاورد که سواره نظام ارتشش به موقع فرا می رسند و اولین جنگ تن به تن آغاز می شود.
واقعا باید به جان در این قسمت لقب خوش شانس ترین شخص را داد.زمانیکه دوربین در میدان نبرد به دنبال جان بود، وی چندین بار تا یک قدمی مرگ رفت.از نخوردن تیرها به او گرفته تا نجاتش توسط دیگران.در یکی از صحنه ها می بینیم که چطوری شمشیرش را برای چندین بار روی یک سرباز دشمن فرود می آورد در حالیکه فریاد های "نه" اش طنین انداز است، در این لحظه است که به خشمش پی میبریم و می بینیم که مرگ برادرش چه تاثیری رویش گذاشته.در هر حال به ما ثابت می شود که نیرویی بزرگتر از او محافظت میکند،او برای هدف های بزرگتری ساخته شده و تصرف وینترفل نقشه کوچکی از خدایان برای اوست .به قول سر آلیستر: تو تا ابد در جنگ های اونا خواهی جنگید.
نبرد عالی به تصویر کشیده شد از زد و خورد اسب های دو طرف گرفته تا انباشته شدن جسد ها بر روی هم.اکنون باید به اوج فاجعه در جنگ پی برد، جنازه ها مثل کوه روی هم انباشته می شوند.این تازه فقط متعلق به یک جنگ بود، خدا می داند در جنگ پنج پادشاه چند مناره دیگر نیز اینگونه از اجساد سربازان ساخته شد (که متاسفانه این جنگ ها به تصویر کشیده نشد).به هر حال درست است که جنگ خوب نیست اما بعضی وقت ها هم لازم است.اگر این افراد قربانی نمی شدند، شاید شاهد آویزان شدن دوباره پرچم استارک ها بر دیوارهای وینترفل نبودیم.
@NaghdeFilmoSerial
جان آنچنان از این حرکت شوکه شده که فراموش می کند در تیر راس دشمن است.این اشتباه او نه تنها جان خودش را به خطر انداخت بلکه باعث شد استراتژیک جنگی اش هم از بین برود و داووس به اجبار سربازان جان را وادار به حرکت کند.جان به ناچار به سمت سپاه بولتون حرکت میکند و شانس میاورد که سینه اسبش سپری برای محافظت از او در برابر تیرهای دشمن می شود ، نمای لانگ شات از زاویه ی بالا هنگام حمله ی جان تنهایی او را در برابر ارتش عظیم رمزی به رخ می کشد .وقتی جان از زمین بلند شد و خود را در مقابل سواره نظام بولتون ها دید ، در یک لحظه می توان آماده شدن وی برای مرگ را دید، او به یاد حرف های ملیساندرا در شب قبل میوفتد که میگفت شاید خداوند نور فقط تو را برای اجرای یک تکه از نقشه اش خواسته و شاید فردا روز مرگت باشد.جان در اینجا که مرگ را تجربه کرده و دیگر دوست ندارد از مرگ بازگردد، لانگ کلو را در میاورد و یکه و تنها در مقابل سواره نظام می ایستد.این صحنه آنچنان زیبا به تصویر کشیده شد که به یکی از ماندگار ترین صحنه های کل تاریخ تلوزیون تبدیل می شود.این جا اولین جایی بود که مردن دوباره جان به ذهنم خطور کرد چرا که هر طوری حساب می کردم امکان نداشت از آن مهلکه جان سالم به در ببرد.او باز هم شانس میاورد که سواره نظام ارتشش به موقع فرا می رسند و اولین جنگ تن به تن آغاز می شود.
واقعا باید به جان در این قسمت لقب خوش شانس ترین شخص را داد.زمانیکه دوربین در میدان نبرد به دنبال جان بود، وی چندین بار تا یک قدمی مرگ رفت.از نخوردن تیرها به او گرفته تا نجاتش توسط دیگران.در یکی از صحنه ها می بینیم که چطوری شمشیرش را برای چندین بار روی یک سرباز دشمن فرود می آورد در حالیکه فریاد های "نه" اش طنین انداز است، در این لحظه است که به خشمش پی میبریم و می بینیم که مرگ برادرش چه تاثیری رویش گذاشته.در هر حال به ما ثابت می شود که نیرویی بزرگتر از او محافظت میکند،او برای هدف های بزرگتری ساخته شده و تصرف وینترفل نقشه کوچکی از خدایان برای اوست .به قول سر آلیستر: تو تا ابد در جنگ های اونا خواهی جنگید.
نبرد عالی به تصویر کشیده شد از زد و خورد اسب های دو طرف گرفته تا انباشته شدن جسد ها بر روی هم.اکنون باید به اوج فاجعه در جنگ پی برد، جنازه ها مثل کوه روی هم انباشته می شوند.این تازه فقط متعلق به یک جنگ بود، خدا می داند در جنگ پنج پادشاه چند مناره دیگر نیز اینگونه از اجساد سربازان ساخته شد (که متاسفانه این جنگ ها به تصویر کشیده نشد).به هر حال درست است که جنگ خوب نیست اما بعضی وقت ها هم لازم است.اگر این افراد قربانی نمی شدند، شاید شاهد آویزان شدن دوباره پرچم استارک ها بر دیوارهای وینترفل نبودیم.
@NaghdeFilmoSerial
دیگر صحنهی میخکوبکنندهی نبرد حرامزادهها که هیجان را در عرض چند ثانیه به مرحلهی انفجار میرساند، آن سکانس بدونکاتِ سرگردانی جان در لحظهی برخورد دو ارتش است. این سکانس توصیفکردنی نیست. میگل ساپوچنیک واقعا در طراحی این سکانس روی دست خودش بلند میشود. اما کار او هنوز در جان به لب کردنمان تمام نشده.
همانطور که از یک نبرد قرون وسطایی انتظار داریم، نبرد حرامزادهها در رساندن آن به اوج وحشت و جنون کم نمیگذارد. لحظهی طلایی نبرد جایی است که همهچیز به انباشته شدن جنازهها روی همدیگر و غرق شدن سربازان در گل و لای ختم میشود. جان اسنو در لحظهای که به نظر میرسد همهچیز از دست رفته و شکست حتمی است، زمین میخورد، لگدمال میشود و در زیر جنازهها دفن میشود. تنها چیزی که میشنویم صدای تلاش دیوانهوار جان برای کشیدن نفسی دیگر است. مهم نیست چقدر به زنده ماندن جان اعتقاد داشتید، سازندگان موفق میشوند نفسمان را حبس کنند و بهمان بقبولانند که امکان مرگ جان وجود دارد. گرفتار شدن اعضای باقیماندهی ارتش جان در حلقهی نیزههای بولتونها به معنای واقعی کلمه کلاستروفوبیک میشود. این نبردی است که تاکنون نمونهاش را در بازی تاج و تخت ندیدهایم. باز هم نمای لانگ شات از زاویه ی بالا محاصره ی نیرو های جان و استیصالشان را به تصویر می کشد ، همچنین در این نما به خوبی تلفات جنگ و تعداد زیاد کشته ها را هم به تصویر می کشد.
با رسیدن شوالیه های ویل ورق بر می گردد و استارک ها پیروز میدان می شوند.
همچنین در این جنگ شاهد واقع گرایی و تاکنیک های مختلف جنگی هستیم برای مثال ارتش رمزی از روش فلانژ یونانی استفاده می کند (پیاده نظام با نیزه های بلند و دیوار سپری) و یا حمله ی سواره نظام از پشت حمله می کند جایی که نقطه ضعیف این نیرو هاست.
لحظه ی مشت خوردن رمزی از جان اسنو یکی از لذت بخش ترین لحظات کل سریال بود ، اولین باری که سریال را دیدم این لحظه انقدر هیجان و لذت در وجود من می جوشید که انگار خودم در حال مشت زدن به اون رمزی حروم زاده بودم.
این پیروزی که با چنگ و دندان به دست آمده خوشحالکننده است و حتی دیدن آویزان شدن پرچم دایروولف استارکها بر دیوارهای وینترفل هم خوشحالکنندهتر.
شات جان اسنو وقتی سواران رمزی بولتون به سوی او میآیند و همینطور جنگ برقآسا و هولناکی که به دنبال آن به وقوع میپیوندد همه و همه چهره واقعی جنگ را به خوبی هرچه تمامتر به تصویر میکشند. نبرد حرامزادهها نشان میدهد که زنده ماندن در میدان جنگ فقط به تواناییهای شما نیست و بخش اعظم آن به شانس مربوط میشود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
همانطور که از یک نبرد قرون وسطایی انتظار داریم، نبرد حرامزادهها در رساندن آن به اوج وحشت و جنون کم نمیگذارد. لحظهی طلایی نبرد جایی است که همهچیز به انباشته شدن جنازهها روی همدیگر و غرق شدن سربازان در گل و لای ختم میشود. جان اسنو در لحظهای که به نظر میرسد همهچیز از دست رفته و شکست حتمی است، زمین میخورد، لگدمال میشود و در زیر جنازهها دفن میشود. تنها چیزی که میشنویم صدای تلاش دیوانهوار جان برای کشیدن نفسی دیگر است. مهم نیست چقدر به زنده ماندن جان اعتقاد داشتید، سازندگان موفق میشوند نفسمان را حبس کنند و بهمان بقبولانند که امکان مرگ جان وجود دارد. گرفتار شدن اعضای باقیماندهی ارتش جان در حلقهی نیزههای بولتونها به معنای واقعی کلمه کلاستروفوبیک میشود. این نبردی است که تاکنون نمونهاش را در بازی تاج و تخت ندیدهایم. باز هم نمای لانگ شات از زاویه ی بالا محاصره ی نیرو های جان و استیصالشان را به تصویر می کشد ، همچنین در این نما به خوبی تلفات جنگ و تعداد زیاد کشته ها را هم به تصویر می کشد.
با رسیدن شوالیه های ویل ورق بر می گردد و استارک ها پیروز میدان می شوند.
همچنین در این جنگ شاهد واقع گرایی و تاکنیک های مختلف جنگی هستیم برای مثال ارتش رمزی از روش فلانژ یونانی استفاده می کند (پیاده نظام با نیزه های بلند و دیوار سپری) و یا حمله ی سواره نظام از پشت حمله می کند جایی که نقطه ضعیف این نیرو هاست.
لحظه ی مشت خوردن رمزی از جان اسنو یکی از لذت بخش ترین لحظات کل سریال بود ، اولین باری که سریال را دیدم این لحظه انقدر هیجان و لذت در وجود من می جوشید که انگار خودم در حال مشت زدن به اون رمزی حروم زاده بودم.
این پیروزی که با چنگ و دندان به دست آمده خوشحالکننده است و حتی دیدن آویزان شدن پرچم دایروولف استارکها بر دیوارهای وینترفل هم خوشحالکنندهتر.
شات جان اسنو وقتی سواران رمزی بولتون به سوی او میآیند و همینطور جنگ برقآسا و هولناکی که به دنبال آن به وقوع میپیوندد همه و همه چهره واقعی جنگ را به خوبی هرچه تمامتر به تصویر میکشند. نبرد حرامزادهها نشان میدهد که زنده ماندن در میدان جنگ فقط به تواناییهای شما نیست و بخش اعظم آن به شانس مربوط میشود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍1👎1
Forwarded from Living with Cinema🎥
(مرد عوضی) اثری که روایتش بر اساس حوادثی واقعی شکل گرفته در بازبینی مجدد همچنان سرگرم کننده و سرپا جلوه میکند. اثری با بهره گیری چشمگیراز نمای pov و بازی با نور و تغییر زوایای دوربین . برخی جزییات حل پرونده و البته گرهگشایی نهایی همچون همان مواجهه قبلیام با اثر توی ذوق میزنند و فیلمنامه با تمام کششی که در مخاطب ایجاد میکند به پای قدرت کارگردنیاش نمیرسد.
اما بالاخره هیچکاک است و همین که بعد از پنجاه سال میتوان به آثارش رجوع کرد و تا آخر با آن همراه ماند یعنی در رسالت هنرمندیاش موفق عمل کرده است.
@livibc
امیدسلیمی
#توئیت
اما بالاخره هیچکاک است و همین که بعد از پنجاه سال میتوان به آثارش رجوع کرد و تا آخر با آن همراه ماند یعنی در رسالت هنرمندیاش موفق عمل کرده است.
@livibc
امیدسلیمی
#توئیت
👍3
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل هفتم game of thrones
دنریس تارگرین و جان اسنو (ایگان تارگرین) شخصیت های اصلی سریال تا به اینجا بودن ، بررسی فصل هفتم را با داستان پنج پرده ای آن ها آغاز می کنیم .
خط داستانی جان اسنو :
با حمله ی مردم آزاد به دیوار و مرگ ایگریت و پیروزی نگهبانان با هدایت جان اسنو ، وی به عنوان فرمانده نگهبانان انتخاب می شود و این نقطه ی عطف دوم در داستان جان اسنو است.
اجازه ی جان به بازماندگان مردم آزاد برای سکونت در پشت دیوار سبب سبب کشمکش جدی میان این شاه پیرنگ سریال با ساکنان قدیمی و قسم خورده ی نگهبانان شب می شود و آن ها جان اسنو را می کشند اما این نقطه ی عطف نیست ، چون او به کمک جادوی ملیساندر وی زنده می شود.
این بحرانی که پشت سر گذاشته یک دست آورد شخصیتی برای وی دارد ، او آموخته در این مسیر گاهی باید چشم روی احساساتش ببند (اعدام برادران نایت واچ) و مسیری که در پیشرو دارد بدون در نظر گرفتن اخلاقیات پشت سر بگذارد.
فرار سانسا و پناه آوردن او به جان یکی از اوج های پرده ی سوم را رقم می زند یعنی نبرد حرام زادگان.
انتخاب او به عنوان پادشاه شمال نقطه ی عطف سوم داستان جان اسنو است.
در پرده ی چهارم تلاش جان اسنو برای راضی کردن دنریس برای کمک به او و زانو زدن در برابر دنریس و شماتت از سوی لرد های شمال (که در فصل هشتم نمایش داده می شود ) و تلاش او برای راضی کردن سرسی برای همراهی با آن ها و سفر به پشت دیوار در راستای این هدف همه نشان از کنش مند تر شدن شخصیت جان اسنو در این مرده و این قسمت از شاه پیرنگ سریال نسبت به پرده های پیشین است.
اتحاد وینترفل برای نبرد با شاه شب در فصل هشتم نقطه ی عطف پایانی این پیرنگ را رقم می زند. پرده ی پنجم را در فصل هشت بررسی خواهیم کرد.
خط داستانی دنریس تارگرین :
پرده ی سوم دنریس کش و قوس های مربوط به آزاد کردن برده ها و درگیری ها با اربابان در خلیج برده داران است (که با پیروزی های دنریس تبدیل به خلیج اژادر می شود) ، سومین عطف خط داستانی دنریس آنجایی اتفاق می افتد که او می پذیرد نباید با خون و خون ریزی به سمت وستروس و تخت آهنین برود ، پرده ی چهارم با کمکش ها و بحث هایش با مشاورانش و جان اسنو می گذرد.
نقطه ی عطف چهارم با همراهی وی با جان اسنو برای مقابله با نایت کینگ در شمال به وقوع می پیوندد. پرده ی پنجم در فصل هشتم اتفاق می افتد .
آریا استارک بعد از استفاده از قابلیتهای تغییر چهرهاش در فینال فصل ششم برای خوراندنِ گوشتِ بچههای والدر فری به او و بعد نفله کردنش خیلی سر ذوقمان آورد، اما راستش را بخواهید انتظار داشتم بعد از تمام بدبختیهایی که آریا برای رسیدن به این جایگاه کشیده است، انتقام از قاتلِ مادر و برادر و زن برادرش به یک سکانس خشک و خالی خلاصه نشود. من نحوهی غافلگیر شدنِ والدر فری توسط آریا که به معنای تایید شدنِ تبدیل شدن او به یک قاتل بیچهره بود را دوست داشتم، اما بهطرز غیرقابلتوصیفی انتظار چیز بیشتری را داشتم. خب، سازندگان در آغاز فصل هفتم این مسئله را حل میکنند. معلوم میشود عطش انتقام آریا فقط با والدر فری سیراب نمیشده، بلکه او کمر به حذف کردنِ تمام و کمالِ خاندان او از صفحهی روزگار بسته است.
اپیزود با یکی دیگر از سخنرانیهای والدر فری آغاز میشود و متعجبمان میکند که او چگونه زنده است. نحوهی به تصویر کشیدنِ پیشخدمتهای دختر او و تقریبا همهچیز به نوعی یادآور سکانس قتل والدر در فینال فصل ششم است.
بنابراین در ابتدا به نظر میرسد یا به دلایل نامعلومی به گذشته فلشبک زدهایم یا سازندگان به دلایل نامعلومی میخواهند صحنهی مرگ والدر را دوباره تکرار کنند. اما به محض اینکه والدر فامیلهایش را به خوردن نوشیدنی ناب آربر دعوت میکند و خود لب به جامش نمیزند، به نظر می رسد که او میخواهد فامیلهایش را مسموم کند. صحبتهای والدر در رابطه با خیانت و کشتنِ استارکها باعث شد فکر کنم والدر به دلایلی میخواهد فامیلهایش را بکشد. شاید چون فکر میکند وقتی دست آنها برای خیانت به استارکهایی که نان و نمکشان را خورده بودند نلرزید، از کجا معلوم که به او خیانت نکنند ، اما به محض اینکه والدر شروع به توضیح مرگِ استارکها با جزییات میکند و حرف از یک گرگ تنهای بازمانده میزند که هنوز زنده است، حقیقت فاش میشود. فریها از سر ناچاری فقط چندتا از اعضای استارکها را کشتند، اما آریا به «چندتا» راضی نمیشود. او طوری آنها را حذف میکند که هیچ راهی برای نشستن یک فری دیگر بر تخت فرمانروایی ریورلندز باقی نماند. از این به بعد وقتی حرف از فریها بشود، مردم باید در کتابهای تاریخ دنبال آنها بگردند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل هفتم game of thrones
دنریس تارگرین و جان اسنو (ایگان تارگرین) شخصیت های اصلی سریال تا به اینجا بودن ، بررسی فصل هفتم را با داستان پنج پرده ای آن ها آغاز می کنیم .
خط داستانی جان اسنو :
با حمله ی مردم آزاد به دیوار و مرگ ایگریت و پیروزی نگهبانان با هدایت جان اسنو ، وی به عنوان فرمانده نگهبانان انتخاب می شود و این نقطه ی عطف دوم در داستان جان اسنو است.
اجازه ی جان به بازماندگان مردم آزاد برای سکونت در پشت دیوار سبب سبب کشمکش جدی میان این شاه پیرنگ سریال با ساکنان قدیمی و قسم خورده ی نگهبانان شب می شود و آن ها جان اسنو را می کشند اما این نقطه ی عطف نیست ، چون او به کمک جادوی ملیساندر وی زنده می شود.
این بحرانی که پشت سر گذاشته یک دست آورد شخصیتی برای وی دارد ، او آموخته در این مسیر گاهی باید چشم روی احساساتش ببند (اعدام برادران نایت واچ) و مسیری که در پیشرو دارد بدون در نظر گرفتن اخلاقیات پشت سر بگذارد.
فرار سانسا و پناه آوردن او به جان یکی از اوج های پرده ی سوم را رقم می زند یعنی نبرد حرام زادگان.
انتخاب او به عنوان پادشاه شمال نقطه ی عطف سوم داستان جان اسنو است.
در پرده ی چهارم تلاش جان اسنو برای راضی کردن دنریس برای کمک به او و زانو زدن در برابر دنریس و شماتت از سوی لرد های شمال (که در فصل هشتم نمایش داده می شود ) و تلاش او برای راضی کردن سرسی برای همراهی با آن ها و سفر به پشت دیوار در راستای این هدف همه نشان از کنش مند تر شدن شخصیت جان اسنو در این مرده و این قسمت از شاه پیرنگ سریال نسبت به پرده های پیشین است.
اتحاد وینترفل برای نبرد با شاه شب در فصل هشتم نقطه ی عطف پایانی این پیرنگ را رقم می زند. پرده ی پنجم را در فصل هشت بررسی خواهیم کرد.
خط داستانی دنریس تارگرین :
پرده ی سوم دنریس کش و قوس های مربوط به آزاد کردن برده ها و درگیری ها با اربابان در خلیج برده داران است (که با پیروزی های دنریس تبدیل به خلیج اژادر می شود) ، سومین عطف خط داستانی دنریس آنجایی اتفاق می افتد که او می پذیرد نباید با خون و خون ریزی به سمت وستروس و تخت آهنین برود ، پرده ی چهارم با کمکش ها و بحث هایش با مشاورانش و جان اسنو می گذرد.
نقطه ی عطف چهارم با همراهی وی با جان اسنو برای مقابله با نایت کینگ در شمال به وقوع می پیوندد. پرده ی پنجم در فصل هشتم اتفاق می افتد .
آریا استارک بعد از استفاده از قابلیتهای تغییر چهرهاش در فینال فصل ششم برای خوراندنِ گوشتِ بچههای والدر فری به او و بعد نفله کردنش خیلی سر ذوقمان آورد، اما راستش را بخواهید انتظار داشتم بعد از تمام بدبختیهایی که آریا برای رسیدن به این جایگاه کشیده است، انتقام از قاتلِ مادر و برادر و زن برادرش به یک سکانس خشک و خالی خلاصه نشود. من نحوهی غافلگیر شدنِ والدر فری توسط آریا که به معنای تایید شدنِ تبدیل شدن او به یک قاتل بیچهره بود را دوست داشتم، اما بهطرز غیرقابلتوصیفی انتظار چیز بیشتری را داشتم. خب، سازندگان در آغاز فصل هفتم این مسئله را حل میکنند. معلوم میشود عطش انتقام آریا فقط با والدر فری سیراب نمیشده، بلکه او کمر به حذف کردنِ تمام و کمالِ خاندان او از صفحهی روزگار بسته است.
اپیزود با یکی دیگر از سخنرانیهای والدر فری آغاز میشود و متعجبمان میکند که او چگونه زنده است. نحوهی به تصویر کشیدنِ پیشخدمتهای دختر او و تقریبا همهچیز به نوعی یادآور سکانس قتل والدر در فینال فصل ششم است.
بنابراین در ابتدا به نظر میرسد یا به دلایل نامعلومی به گذشته فلشبک زدهایم یا سازندگان به دلایل نامعلومی میخواهند صحنهی مرگ والدر را دوباره تکرار کنند. اما به محض اینکه والدر فامیلهایش را به خوردن نوشیدنی ناب آربر دعوت میکند و خود لب به جامش نمیزند، به نظر می رسد که او میخواهد فامیلهایش را مسموم کند. صحبتهای والدر در رابطه با خیانت و کشتنِ استارکها باعث شد فکر کنم والدر به دلایلی میخواهد فامیلهایش را بکشد. شاید چون فکر میکند وقتی دست آنها برای خیانت به استارکهایی که نان و نمکشان را خورده بودند نلرزید، از کجا معلوم که به او خیانت نکنند ، اما به محض اینکه والدر شروع به توضیح مرگِ استارکها با جزییات میکند و حرف از یک گرگ تنهای بازمانده میزند که هنوز زنده است، حقیقت فاش میشود. فریها از سر ناچاری فقط چندتا از اعضای استارکها را کشتند، اما آریا به «چندتا» راضی نمیشود. او طوری آنها را حذف میکند که هیچ راهی برای نشستن یک فری دیگر بر تخت فرمانروایی ریورلندز باقی نماند. از این به بعد وقتی حرف از فریها بشود، مردم باید در کتابهای تاریخ دنبال آنها بگردند.
@NaghdeFilmoSerial
این صحنه همچنین بهمان میگوید که آریا رسما به چنان قاتل ماوراطبیعهای تبدیل شده که میتواند علاوهبر چهره، از نظر قد و هیکل هم تغییر شکل بدهد و خود را به دور از دسترسترین و قویترین اشخاص دنیا برساند و آنها را بدون مشکل نفله کند. پس سوال این است که آیا آریا به مسیرش برای قتلِ سرسی لنیستر ادامه میدهد یا چیزی نظرش را تغییر میدهد؟
سکانس رویارویی آریا در مسیر حرکت به سوی قدمگاه پادشاه با گروهی از سربازان لنیستری هم جالب بود. عجب سکانس خوبی ، من از بازی تاج و تخت ها چنین سکانسهایی میخواهم. به محض اینکه آریا با این سربازان برخورد کرد، انتظار داشتم از آنجایی که آنها لنیستری هستند، آریا را با یک دختر تنهای ناتوان اشتباه بگیرد، بهش حمله کنند و آریا هم از خجالتشان در بیاید. اما خوشبختانه اتفاقی غیرمنتظره میافتد. اتفاقی کاملا برعکس. این سکانس چندین وظیفه برعهده دارد. اولی پرداختن به بخش انسانی جنگ از طریق این سربازان انسان هستند . آریا طوری به این سربازان نزدیک میشود که با کمال میل حاضر است آنها دست از پا خطا کنند تا تکتکشان را بکشد، اما ماجرا در کمال شگفتی ما و آریا به سمت دیگری میرود. سربازان برای یکبار هم که شده حرفهای زشت نمیزنند و به عنوان یک سری هیولای قاتل پردازش نمیشوند، بلکه متوجه میشویم آنها یک سری آدم معمولی هستند که زن و بچه دارند. خانوادهشان را دوست دارند. آنها چشم به راه مرد خانهشان هستند و یکی از آنها آنقدر در ماموریت بوده که بعد از به دنیا آمدن بچهاش هنوز او را ندیده است و اصلا نمیداند که آیا بچهاش پسر است یا دختر و در جواب به سوال آریا میگوید که: فکر کردی از خونه برای سربازها زاغ خبررسون میفرستن؟. آنها به آریا غذا تعارف میکنند و مرد میگوید که دوست دارد بچهاش دختر باشد. چون دخترها در خانه میمانند و هوای پدرشان را دارند، در حالی که پسرها باید مثل آنها زندگیشان را در جنگِ یک نفر دیگر سپری کنند.
در پایان به دنریس میرسیم که بالاخره بعد از وقفهای طولانی به وستروس بازمیگردد. وقفهای که وقفهی اعصابخردکنی نبوده و همیشه یکی از مهمترین ویژگیهای قوس شخصیتی دنی بوده است. وقفهای که وسیلهای برای سفر خودشناسی دنریس بوده است. دنریس از دختری کاملا سادهلوح و معصومی که به کال دروگو فروخته شد، حالا به زنی تبدیل شده که سردی و گرمی دنیا را چشیده است. بنابراین قدم گذاشتن او روی ساحل درگناستون همچون یک لحظهی پرهیجان و پراسترس احساس میشود. امیلیا کلارک به خوبی خوشحالی و آشوب متلاطم درونِ دنریس را با چهرهاش منتقل میکند. حالا وقت امتحان نهایی است. زمانی که استنیس براتیون بر درگناستون فرمانروایی میکرد، به ندرت آن را در روز میدیدیم و تا آنجا که یادم میآید تمام نماهای خارجی و داخلی قلعه در تاریکی مطلق بود. کندهکاریهای روی در و دیوار در سایهها قرار داشتند و محیط داخلی قلعه طوری به تصویر کشیده میشد که هیچچیزش شبیه یک قلعه نبود. اما اینبار درگناستون طوری در روشنایی و با جزییات به تصویر کشیده میشود که انگار ما هم مثل دنریس برای اولینبار است که با آن روبهرو میشویم. وقت آغازِ پایان است.
وقتی دنریس پا به جزیره می گذارد کارگردان با یک اکسترا لانگ شات از نمای بغل دنریس را تنها در عظمت جزیره نشان می دهد ، واقعیت این است که در فصل آینده هم خواهیم دید وقتی دنریس توانست هفت پادشاهی را فتح کند مانند همین قاب تنها شده بود در عظمت جهان پیش رویش.
نکتهای که «طوفانزاد» را به اپیزود تحسینبرانگیزی تبدیل میکند این است که نشان میدهد «بازی تاج و تخت» در میان این همه دویدنها و هیاهوها و جلسات جنگ و سیاست، ماهیت اصلیاش را که توجه به شخصیتهایش است فراموش نکرده است
با اینکه این اپیزود بیشتر حول و حوش شطرنج چندنفرهی پادشاهان و ملکهها و دسیسهچینان وستروس است و از این نظر پرشتاب میشود، اما در این میان شامل لحظات غمانگیزی مثل دیدار آریا با نایمریا، حضور غیرمنتظره و لذتبخش هات پای، ذرهای امید برای جورا، معرفی جدی و واقعی یک کاراکتر جدید در قالب یورون و ضمانت تیریون و جان برای یکدیگر میشود
@NaghdeFilmoSerial
سکانس رویارویی آریا در مسیر حرکت به سوی قدمگاه پادشاه با گروهی از سربازان لنیستری هم جالب بود. عجب سکانس خوبی ، من از بازی تاج و تخت ها چنین سکانسهایی میخواهم. به محض اینکه آریا با این سربازان برخورد کرد، انتظار داشتم از آنجایی که آنها لنیستری هستند، آریا را با یک دختر تنهای ناتوان اشتباه بگیرد، بهش حمله کنند و آریا هم از خجالتشان در بیاید. اما خوشبختانه اتفاقی غیرمنتظره میافتد. اتفاقی کاملا برعکس. این سکانس چندین وظیفه برعهده دارد. اولی پرداختن به بخش انسانی جنگ از طریق این سربازان انسان هستند . آریا طوری به این سربازان نزدیک میشود که با کمال میل حاضر است آنها دست از پا خطا کنند تا تکتکشان را بکشد، اما ماجرا در کمال شگفتی ما و آریا به سمت دیگری میرود. سربازان برای یکبار هم که شده حرفهای زشت نمیزنند و به عنوان یک سری هیولای قاتل پردازش نمیشوند، بلکه متوجه میشویم آنها یک سری آدم معمولی هستند که زن و بچه دارند. خانوادهشان را دوست دارند. آنها چشم به راه مرد خانهشان هستند و یکی از آنها آنقدر در ماموریت بوده که بعد از به دنیا آمدن بچهاش هنوز او را ندیده است و اصلا نمیداند که آیا بچهاش پسر است یا دختر و در جواب به سوال آریا میگوید که: فکر کردی از خونه برای سربازها زاغ خبررسون میفرستن؟. آنها به آریا غذا تعارف میکنند و مرد میگوید که دوست دارد بچهاش دختر باشد. چون دخترها در خانه میمانند و هوای پدرشان را دارند، در حالی که پسرها باید مثل آنها زندگیشان را در جنگِ یک نفر دیگر سپری کنند.
در پایان به دنریس میرسیم که بالاخره بعد از وقفهای طولانی به وستروس بازمیگردد. وقفهای که وقفهی اعصابخردکنی نبوده و همیشه یکی از مهمترین ویژگیهای قوس شخصیتی دنی بوده است. وقفهای که وسیلهای برای سفر خودشناسی دنریس بوده است. دنریس از دختری کاملا سادهلوح و معصومی که به کال دروگو فروخته شد، حالا به زنی تبدیل شده که سردی و گرمی دنیا را چشیده است. بنابراین قدم گذاشتن او روی ساحل درگناستون همچون یک لحظهی پرهیجان و پراسترس احساس میشود. امیلیا کلارک به خوبی خوشحالی و آشوب متلاطم درونِ دنریس را با چهرهاش منتقل میکند. حالا وقت امتحان نهایی است. زمانی که استنیس براتیون بر درگناستون فرمانروایی میکرد، به ندرت آن را در روز میدیدیم و تا آنجا که یادم میآید تمام نماهای خارجی و داخلی قلعه در تاریکی مطلق بود. کندهکاریهای روی در و دیوار در سایهها قرار داشتند و محیط داخلی قلعه طوری به تصویر کشیده میشد که هیچچیزش شبیه یک قلعه نبود. اما اینبار درگناستون طوری در روشنایی و با جزییات به تصویر کشیده میشود که انگار ما هم مثل دنریس برای اولینبار است که با آن روبهرو میشویم. وقت آغازِ پایان است.
وقتی دنریس پا به جزیره می گذارد کارگردان با یک اکسترا لانگ شات از نمای بغل دنریس را تنها در عظمت جزیره نشان می دهد ، واقعیت این است که در فصل آینده هم خواهیم دید وقتی دنریس توانست هفت پادشاهی را فتح کند مانند همین قاب تنها شده بود در عظمت جهان پیش رویش.
نکتهای که «طوفانزاد» را به اپیزود تحسینبرانگیزی تبدیل میکند این است که نشان میدهد «بازی تاج و تخت» در میان این همه دویدنها و هیاهوها و جلسات جنگ و سیاست، ماهیت اصلیاش را که توجه به شخصیتهایش است فراموش نکرده است
با اینکه این اپیزود بیشتر حول و حوش شطرنج چندنفرهی پادشاهان و ملکهها و دسیسهچینان وستروس است و از این نظر پرشتاب میشود، اما در این میان شامل لحظات غمانگیزی مثل دیدار آریا با نایمریا، حضور غیرمنتظره و لذتبخش هات پای، ذرهای امید برای جورا، معرفی جدی و واقعی یک کاراکتر جدید در قالب یورون و ضمانت تیریون و جان برای یکدیگر میشود
@NaghdeFilmoSerial