#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial
در اوایل این قسمت اضطراب و فشار محاصره به خوبی به تصویر کشیده میشود ، با آغاز حمله ی اسنتیس براتیون انفجار بزرگ سبز رنگی کشتی های استنیس را می سوزاند (آتش وحشی) و جهنم جنگ آغاز می شود ،جالب اینجاست که چندین جنگ به خاطر بودجه به تصویر کشیده نشدند اما این نبرد مهم و تعین کننده به بهترین نحو به تصویر کشیده می شود ، جلوه های ویژه ی عالی و نبرد کار شده ، اما نکته ی مهم تر این که بر خلاف آثار مشابه سینما مانند ارباب حلقه ها . جنگ و جنگ جویان با شکوه به تصویر کشیده نمی شوند ، بلکه واقعیت به تصویر کشیده می شود، درد ، رنج ، فریاد و سلاخی شدن ، جنگ چیز با شکوهی در خود ندارد.
با اقدامات تریون لنیستر شهر در مقابل استنیس مقاومت می کند ، اما استنیس در آستانه ی پیروزیست ، ناگهان ورق بر میگردد ، اینجاست که آنتاگونیست ، معادلات قهرمان داستان را بر هم میزند (یکی از برگ های برنده ی سریال در فیلم نامه نویسی) ، تایون لنیستر وارد میدان شده و جریان جنگ را بر هم میزند.
راب استارک دومین اشتباه کشنده اش را مرتکب می شود و به قولی که به والدر فری داده پشت می کند و با دختر دیگری ازدواج می کند.
فصل دوم با نشان دادن آنتاگونیست اصلی سریال یعنی لشکر وایت واکر ها به پایان میرسد ، زمستان در راه و مرگ هم با اون خواهد آمد.
فصل دوم آغاز منسجمی نداشت ، شخصیت های مختلف در مکان های مختلف و دور از هم پراکنده شده بودند ، شخصیت های جدیدی هم معرفی شدند این شلوغی فصل دوم را در خطر قرار میداد ، اگر قرار بود به همه به اندازه ی کافی پرداخت شود ، روند سریال کند و تا حدی حوصله سر بر میشد ، اگر هم قرار بر روند تند بود ، از شخصیت پردازی ها و قوس های شخصیتی غافل می شدند ، اینجاست که مدیوم تلوزیون(سریال) برتری خودش رو نسبت به فیلم(سینما ) نشون میده ، ۵ قسمت ابتدایی روند کند و پراکنده ای دارد ، این کندی صرف پرداخت بهتر و عمیق تر شخصیت ها و وضعیت پیچیده ی سیاسی می شود ، با آغاز قسمت پنجم سریال روند کندی گرفته و اتفاقات مهم و جنگ تعین کننده ی بلک واتر همه چیز را یک جا جمع کرده فصل دوم آن طور که باید تمام می شود (روند روایی فرمی سریال در پایان قسمت دهم طبق فرم کلاسیکی انسجام می یابد)
اپیزود نهم، اپیزود مهمی که برای یک رویداد در یک مکان ماند . مدتی طول کشید تا هشت اپیزود قبل از آن را به نقطه ی عطف برساند. در حالی که تشخیص، ند تبدیل شدن به دست پادشاه رابرت به عنوان نیروی محرکه فصل گذشته آسان بود، یک اپیزود حماسی مانند بلک واتر لازم بود تا به ما نشان دهد که قلب این فصل، به سادگی، بسط داستان ند است.
تیریون، با به عهده گرفتن نقش موقت دست جافری، مجبور شد راهی برای دفع دشمنان کینگز لندینگ، در خارج و داخل ابداع کند. برادر کوچکتر رابرت، استنیس، که به شدت به یک مذهب جدید خارجی پایبند بود، نامه ند را در مورد نامشروع بودن جافری دریافت کرد و آن را به عنوان یک فرصت تلقی کرد. فراخوانی سپاهیان ، از آنجایی که به نظر می رسد مردم به طور غیرقابل توضیحی عاشق مقایسه بازی تاج و تخت با ارباب حلقه ها هستند ، من می گویم که نبرد بلک واتر طوری عمل کرد، به نوعی، مانند نبرد هلمز دیپ. یک درگیری حماسی که توانست افسار تمام اتفاقات پیش از خود را محکم کند.
تیریون که اساساً به جای برادرزاده ترسو و وحشتناک خود به عنوان تنها کسی که مایل به دفاع از نام خانواده اش است می جنگد -و سپس توسط خواهر خود در یک تلاش دوطرفه برای زمین زدن یکدیگر ، متقابل مورد خیانت قرار می گیرد. حتی با وجود اینکه تیریون جان سالم به در برد، به نظر میرسد که این رویداد پایانی بر روند فوقالعاده رضایتبخش تیریون به عنوان فریبکار/پاکساز پادشاه است. بنابراین اگرچه او را نکشت، اما اساساً داستان او را تغییر داد.
@NaghdeFilmoSerial
با اقدامات تریون لنیستر شهر در مقابل استنیس مقاومت می کند ، اما استنیس در آستانه ی پیروزیست ، ناگهان ورق بر میگردد ، اینجاست که آنتاگونیست ، معادلات قهرمان داستان را بر هم میزند (یکی از برگ های برنده ی سریال در فیلم نامه نویسی) ، تایون لنیستر وارد میدان شده و جریان جنگ را بر هم میزند.
راب استارک دومین اشتباه کشنده اش را مرتکب می شود و به قولی که به والدر فری داده پشت می کند و با دختر دیگری ازدواج می کند.
فصل دوم با نشان دادن آنتاگونیست اصلی سریال یعنی لشکر وایت واکر ها به پایان میرسد ، زمستان در راه و مرگ هم با اون خواهد آمد.
فصل دوم آغاز منسجمی نداشت ، شخصیت های مختلف در مکان های مختلف و دور از هم پراکنده شده بودند ، شخصیت های جدیدی هم معرفی شدند این شلوغی فصل دوم را در خطر قرار میداد ، اگر قرار بود به همه به اندازه ی کافی پرداخت شود ، روند سریال کند و تا حدی حوصله سر بر میشد ، اگر هم قرار بر روند تند بود ، از شخصیت پردازی ها و قوس های شخصیتی غافل می شدند ، اینجاست که مدیوم تلوزیون(سریال) برتری خودش رو نسبت به فیلم(سینما ) نشون میده ، ۵ قسمت ابتدایی روند کند و پراکنده ای دارد ، این کندی صرف پرداخت بهتر و عمیق تر شخصیت ها و وضعیت پیچیده ی سیاسی می شود ، با آغاز قسمت پنجم سریال روند کندی گرفته و اتفاقات مهم و جنگ تعین کننده ی بلک واتر همه چیز را یک جا جمع کرده فصل دوم آن طور که باید تمام می شود (روند روایی فرمی سریال در پایان قسمت دهم طبق فرم کلاسیکی انسجام می یابد)
اپیزود نهم، اپیزود مهمی که برای یک رویداد در یک مکان ماند . مدتی طول کشید تا هشت اپیزود قبل از آن را به نقطه ی عطف برساند. در حالی که تشخیص، ند تبدیل شدن به دست پادشاه رابرت به عنوان نیروی محرکه فصل گذشته آسان بود، یک اپیزود حماسی مانند بلک واتر لازم بود تا به ما نشان دهد که قلب این فصل، به سادگی، بسط داستان ند است.
تیریون، با به عهده گرفتن نقش موقت دست جافری، مجبور شد راهی برای دفع دشمنان کینگز لندینگ، در خارج و داخل ابداع کند. برادر کوچکتر رابرت، استنیس، که به شدت به یک مذهب جدید خارجی پایبند بود، نامه ند را در مورد نامشروع بودن جافری دریافت کرد و آن را به عنوان یک فرصت تلقی کرد. فراخوانی سپاهیان ، از آنجایی که به نظر می رسد مردم به طور غیرقابل توضیحی عاشق مقایسه بازی تاج و تخت با ارباب حلقه ها هستند ، من می گویم که نبرد بلک واتر طوری عمل کرد، به نوعی، مانند نبرد هلمز دیپ. یک درگیری حماسی که توانست افسار تمام اتفاقات پیش از خود را محکم کند.
تیریون که اساساً به جای برادرزاده ترسو و وحشتناک خود به عنوان تنها کسی که مایل به دفاع از نام خانواده اش است می جنگد -و سپس توسط خواهر خود در یک تلاش دوطرفه برای زمین زدن یکدیگر ، متقابل مورد خیانت قرار می گیرد. حتی با وجود اینکه تیریون جان سالم به در برد، به نظر میرسد که این رویداد پایانی بر روند فوقالعاده رضایتبخش تیریون به عنوان فریبکار/پاکساز پادشاه است. بنابراین اگرچه او را نکشت، اما اساساً داستان او را تغییر داد.
@NaghdeFilmoSerial
جافری کار های شرورانه ی خود را در این فصل به سطح کاملاً جدیدی رساند. جافری که با شایعات منتشر شده توسط استنیس باراتیون مبنی بر اینکه او محصول زنای محارم است و وارث قانونی تاج و تخت نیست، بیش از حد واکنش نشان می دهد و شکنجه را گسترش می دهد. آنقدر که صادقانه بگویم، من اصلاً از هیتر هایی که او را در طول مسیر انتخاب کرده اند تعجب نمی کنم. جافری بهعنوان تنها شرور سریال
بدون ذرهای همدردی، و بدون هیچ سابقهای که بتواند اقدامات فعلیاش را توجیه کند و همدردی ما را جلب کند، تنها شرور واقعی سریال است. در این مرحله تقریباً یک ویژگی قابل تحسین است.
بازیگرانی چون امیلیا کلارک , کیت هرینگتون , ریچارد مدن در به ترتیب در نقش های دنریس , جان اسنو و راب استارک بیشتر دیده میشوند و گویا میدان را در دست خود میگیرند.
در فصل دوم ما شاهد بازیگران جدیدی بودیم . ناتالی درمر , رز لزلی , سیبل ککیلی , کاریس ون هوتن , گوندلین کریستی و جروم فلین نمونه هایی از این بازیگران هستند . در این بین رز لزلی در نقش ایگریت و جروم فلین در نقش بران , از بازیگران محبوب و موفق در بین شخصیت های جدید فصل دوم شدند . لزلی در این فصل به یکی از جالب ترین شخصیت های سریال تبدیل شده بود . ترکیب فوق العاده هماهنگش با کیت هرینگتون در نقش جان اسنو , در قسمت های آخر فصل , سکانس های بعضا خنده دار و دوست داشتنی ای را خلق کرده بود . دقیقا همین حالت را ترکیب بران و تیرین با هم در این فصل دارند و شروع رابطه دوستی آن ها در این فصل رقم میخورد . بران هم یکی از شخصیت های خوب و قابل توجه این فصل بود و میتوانیم بگوییم جروم فلین بهترین عملکردش را برای این نقش انجام داده است.
اتفاق های مهم و حیاتی فصل از قسمت هشتم شروع میشود و در قسمت نهم یعنی یکی مانده به پایان فصل , به اوج خود میرسد و در قسمت پایانی تقریبا ما شاهد پیش نمایش فصل بعدی هستیم و خیلی کم به داستان فصلی که گذشته است اشاره میشود.
در هفت قسمت ابتدایی خبری از اتفاقات هیجان انگیز و جنگ نبود ، اما مخاطب را جذب میکرد ، دیالوگ نویسی ها به خصوص برای شخصیت هایی مانند تریون لنیستر جذابیت روایی را حفظ می کرد.
به جز دنریس و جان که تغییرات آن ها را در پنج پرده (این سریال بر خلاف آثار مهم سینما که داستان ۳ پرده ای دارند ، داستان شخصیت های اصلیش ۵ پرده ای است) ی داستانی بررسی خواهیم کرد ، ۴ شخصیت سانسا ، آریا ، جیمی و تریون بیشتر تغییرات شخصیتی را در کل سریال تجربه می کنند ، که عامل اصلیش برای سانسا و تریون لنیستر در ۲ فصل ابتدایی و برای آریا و جیمی در ۳ فصل ابتدایی سریال رخ می دهند.
البته شخصیت های منفی هم در تغییرات قهرمانان سریال موثر هستند (ضد قهرمان های این سریال در تاریخ تلوزیون و سینما بی نظیر هستند ، بسیار پویا و تاثیر گذار)
برای مثال لرد بیلیش در قسمتی از سریال به سانسا می گوید ، تصمیمات و نیت هات رو مخفی نگه دار ، اگر دشمنان ندونن چی تو فکرت میگذره نمی تونن دستت رو بخونن و نمی دونن قرار از کجا ضربه بخورن .
لرد بیلیش خودش شخصا آینه ی تمام نمای این جملش بود و مخاطب هیچ وقت نمی تونست دقیق پیش بینی کنه که بیلیش قرار چه توطئه ای انجام بده و یا قرار طرف کی رو بگیره.
جان اسنو و دنریس تارگرین شخصیت های اصلی سریال هستند که تا پایان سریال زنده می مانند و عامل مهمی در اتفاقات کلی سریال هستند به همین دلیل پنج پرده ی داستانی آن ها را با پیشروی در فصل های بعدی بررسی می کنیم.
پرده ی اول جان اسنو : رفتن جان اسنو به نگهبانان شب پرده ی اول جان اسنو را رقم می زند ، آنجا وی متوجه می شود که فردی مطرود است ، سعی می کند شخصیت خود را پیدا کند و نامی در حد خانواده ی استارک برای خود دست و پا کند (این اولین نقطه ی عطف شخصیت جان اسنو است)
با مرگ ند استارک جان بر احساساتش غلبه میکند و از تصمیم رفتن به پیش راب و پیوستن به اون صرف نظر می کند ، این پیچش اصلی در داستان جان اسنو را منجر می شود ، آشنایی با ایگریت جلوی یک نواختی و تخت شدن پرده ی دوم جان را میگیرد .
پرده ی اول دنریس تارگرین : ازدواج اجباری دنریس با کال دروگو و سپس ایجاد علاقه ی آن ها به هم پرده ی اول دنریس را رقم میزند ، کشته شدن برادرش ویسریس به دست دروگو نقطه ی عطف در پرده ی اول داستان دنریس است ، با مرگ کال دروگو و رفتن دنریس به آتش و خارج شدن از آن با ۳ اژدها (یک الگوی آشنا و اسطوره ای) ، نقطه ی عطف اصلی دنریس در داستان و آغاز پرده ی دوم داستان دنریس است.
در نهایت باید گفت فصل دوم عالی عمل می کنند و نقاط منفی فصل اول مانند عدم نمایش جنگ ها و صحنه های جنسی زیاد را تا حدودی رفع می کند(یک جنگ به تصویر کشیده شده و صحنه های جنسی هم کم شده بود)
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
بدون ذرهای همدردی، و بدون هیچ سابقهای که بتواند اقدامات فعلیاش را توجیه کند و همدردی ما را جلب کند، تنها شرور واقعی سریال است. در این مرحله تقریباً یک ویژگی قابل تحسین است.
بازیگرانی چون امیلیا کلارک , کیت هرینگتون , ریچارد مدن در به ترتیب در نقش های دنریس , جان اسنو و راب استارک بیشتر دیده میشوند و گویا میدان را در دست خود میگیرند.
در فصل دوم ما شاهد بازیگران جدیدی بودیم . ناتالی درمر , رز لزلی , سیبل ککیلی , کاریس ون هوتن , گوندلین کریستی و جروم فلین نمونه هایی از این بازیگران هستند . در این بین رز لزلی در نقش ایگریت و جروم فلین در نقش بران , از بازیگران محبوب و موفق در بین شخصیت های جدید فصل دوم شدند . لزلی در این فصل به یکی از جالب ترین شخصیت های سریال تبدیل شده بود . ترکیب فوق العاده هماهنگش با کیت هرینگتون در نقش جان اسنو , در قسمت های آخر فصل , سکانس های بعضا خنده دار و دوست داشتنی ای را خلق کرده بود . دقیقا همین حالت را ترکیب بران و تیرین با هم در این فصل دارند و شروع رابطه دوستی آن ها در این فصل رقم میخورد . بران هم یکی از شخصیت های خوب و قابل توجه این فصل بود و میتوانیم بگوییم جروم فلین بهترین عملکردش را برای این نقش انجام داده است.
اتفاق های مهم و حیاتی فصل از قسمت هشتم شروع میشود و در قسمت نهم یعنی یکی مانده به پایان فصل , به اوج خود میرسد و در قسمت پایانی تقریبا ما شاهد پیش نمایش فصل بعدی هستیم و خیلی کم به داستان فصلی که گذشته است اشاره میشود.
در هفت قسمت ابتدایی خبری از اتفاقات هیجان انگیز و جنگ نبود ، اما مخاطب را جذب میکرد ، دیالوگ نویسی ها به خصوص برای شخصیت هایی مانند تریون لنیستر جذابیت روایی را حفظ می کرد.
به جز دنریس و جان که تغییرات آن ها را در پنج پرده (این سریال بر خلاف آثار مهم سینما که داستان ۳ پرده ای دارند ، داستان شخصیت های اصلیش ۵ پرده ای است) ی داستانی بررسی خواهیم کرد ، ۴ شخصیت سانسا ، آریا ، جیمی و تریون بیشتر تغییرات شخصیتی را در کل سریال تجربه می کنند ، که عامل اصلیش برای سانسا و تریون لنیستر در ۲ فصل ابتدایی و برای آریا و جیمی در ۳ فصل ابتدایی سریال رخ می دهند.
البته شخصیت های منفی هم در تغییرات قهرمانان سریال موثر هستند (ضد قهرمان های این سریال در تاریخ تلوزیون و سینما بی نظیر هستند ، بسیار پویا و تاثیر گذار)
برای مثال لرد بیلیش در قسمتی از سریال به سانسا می گوید ، تصمیمات و نیت هات رو مخفی نگه دار ، اگر دشمنان ندونن چی تو فکرت میگذره نمی تونن دستت رو بخونن و نمی دونن قرار از کجا ضربه بخورن .
لرد بیلیش خودش شخصا آینه ی تمام نمای این جملش بود و مخاطب هیچ وقت نمی تونست دقیق پیش بینی کنه که بیلیش قرار چه توطئه ای انجام بده و یا قرار طرف کی رو بگیره.
جان اسنو و دنریس تارگرین شخصیت های اصلی سریال هستند که تا پایان سریال زنده می مانند و عامل مهمی در اتفاقات کلی سریال هستند به همین دلیل پنج پرده ی داستانی آن ها را با پیشروی در فصل های بعدی بررسی می کنیم.
پرده ی اول جان اسنو : رفتن جان اسنو به نگهبانان شب پرده ی اول جان اسنو را رقم می زند ، آنجا وی متوجه می شود که فردی مطرود است ، سعی می کند شخصیت خود را پیدا کند و نامی در حد خانواده ی استارک برای خود دست و پا کند (این اولین نقطه ی عطف شخصیت جان اسنو است)
با مرگ ند استارک جان بر احساساتش غلبه میکند و از تصمیم رفتن به پیش راب و پیوستن به اون صرف نظر می کند ، این پیچش اصلی در داستان جان اسنو را منجر می شود ، آشنایی با ایگریت جلوی یک نواختی و تخت شدن پرده ی دوم جان را میگیرد .
پرده ی اول دنریس تارگرین : ازدواج اجباری دنریس با کال دروگو و سپس ایجاد علاقه ی آن ها به هم پرده ی اول دنریس را رقم میزند ، کشته شدن برادرش ویسریس به دست دروگو نقطه ی عطف در پرده ی اول داستان دنریس است ، با مرگ کال دروگو و رفتن دنریس به آتش و خارج شدن از آن با ۳ اژدها (یک الگوی آشنا و اسطوره ای) ، نقطه ی عطف اصلی دنریس در داستان و آغاز پرده ی دوم داستان دنریس است.
در نهایت باید گفت فصل دوم عالی عمل می کنند و نقاط منفی فصل اول مانند عدم نمایش جنگ ها و صحنه های جنسی زیاد را تا حدودی رفع می کند(یک جنگ به تصویر کشیده شده و صحنه های جنسی هم کم شده بود)
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل بریکینگ بد ، گات ، وایکینگز
در زمان پخش سریال های بریکینگ بد و گات همیشه مقایسه ای بین طرفداران این دو سریال بوده که کدام بهتر است ، اساسا مقایسه ی این دو از ریشه اشتباه است .
در سینما ما آثار بزرگ زیادی داشتیم که داستان محور بودند مانند سه گانه ی ارباب حلقه ها ، سه گانه ی پدر خوانده ، ۱۲ مرد خشمگین و ...
آثار بزرگ زیادی هم داشتیم که شخصیت محور (و قهرمان محور بودند)
سه گانه ی عاشقانه ی
before (before sunrise , before sunset, before midnight )
اما در بحث سریال قضیه ی کاملا فرق می کند ، اکثر آثار موفق و بزرگ و تاثیر گذار تلوزیون شخصیت محور و قهرمان محور بوده اند.
سریال بریکینگ بد هم از آن دست سریال هایی است که شخصیت محور است ، بدون وجود والتر وایت و جسی سریال بریکینگ بد معنا ندارد ، بریکینگ بد را باید با آثار مشابه خود مقایسه کرد
sopranos , mad men, better call Saul, Vikings, last kingdom
اما آثار داستان محور تلوزیون تعدادشان بسیار کمتر از آثار شخصیت محور است ، آن هایی که هستند هم یا به کیفیت و بزرگی گیم آف ترونز نیستند و یا به محبوبیت و مشهوریت آن (معدود آثار داستان محور با کیفیت مانند wire , left overs هم به محبوبیت آن نمی رسند)
حتی آثاری مانند سریال محبوب وایکینگز هم قابل مقایسه با گات نیست ، وایکینگ از نظر محبوبیت و بعضی جنبه ها (روایت در جهان قرون وسطایی) شبیه گات بود و اما گزینه ی مناسبی برای مقایسه نبود ، اولا این سریال عظمت و بزرگی گات را نداشت، چه در شخصیت پردازی، چه در داستان ، جنگ ها و ...
اما مسئله ی مهمتر این بود که سریال وانمود می کرد که سریال داستان محوری است اما این طور نبود ، با مرگ شخصیت اصلی یعنی رنگار ، دیگر دلیلی برای ادامه ی سریال نبود و با ادامه ی آن سریال خراب شد (یا باید رگنار زنده می موند یا در فصل چهارم به اتمام می رسید)
شما در بریکینگ بد هم همین مسئله رو داشتید ، اگر والتر وایت و جسی پینکمن کشته می شدند ، شما شخصیت اصلی و قهرمان های داستان رو از دست می دادید، آیا سریال می تونست بعد مرگ اون ها ادامه پیدا کنه (مثلا جسی در فصل ۳ و والتر در فصل ۴ کشته می شدند)
ولی در گات در چهار فصل اول تقریبا تمام شخصیت هایی که به عنوان شخصیت های اصلی می شناختیم کشته شدند و شخصیت های فرعی مثل دنریس و جان و سانسا به عنوان شخصیت های اصلی باقی ماندن و سریال به روند خودش همچنان بی نقص ادامه داد به این دلیل که شخصیت ها محور سریال نبودند بلکه داستان محور سریال بود.
آیا نمی توان کلا به هیچ وجه این ۲ سریال رو مقایسه کرد و متوجه بشیم در کل کدوم سریال برتر بود؟
اگه بخوایم مقایسه کنیم، از ۳ جنبه میشه مقایسه کرد
بخش اول بخش های فنی مثل کارگرانی و موسیقی متن و ... بود
بخش فنی هر اثر شامل ۲ قسمت مهم میزانس و نما هستش
میزانس شامل صحنه، نور ، رنگ ، بازیگری، موسیقی و صدا و ... هست
نما هم شامل دوربین ، تدوین ، جلوه های ویژه و ... هست
تو این دو بخش هر دو اثر جز بهترین های تاریخ تلوزیون بودن و تلوزیون رو به سطح جدیدی ارتقا دادن پس لازم به مقایسه نیست چون هر دو عالی بودند
(البته گیم آف ترونز ویژگی های مثل جلوه های ویژه و میدانی و مکان های مختلف جذاب فیلم برداری داشت که بریکینگ بد از این ها محروم بود به خاطر جهان متفاوت سریال ها واسه همین میگم مقایسه اشتباه )
ویژگی دوم داستان و فرم روایی ، دو سریال جهان متفاوتی داشتن و به همین دلیل اصلا نمیشه مقایسه کرد ولی هر دو در نوع خودشون عالی بودند.
گات تو این مورد در اون زمان بی رقیب بود (البته طی چند سال اخیر سریال های قابل مقایسه از نظر داستانی را گات اومده مثل ویچر و خاندان اژدها و سریال ارباب حلقه ها که از نظر کیفی در حد گات عمل نکردن) و به همین دلیل در نوع خود بهترین بود.
ولی بریکینگ بد اون زمان رقیب هایی مثل سوپرانوز و مد من داشت که از نظر فیلم نامه برتر بودند (مد من هنوز هم مقام بهترین فیلم نامه ی تاریخ تلوزیون رو داره)
@NaghdeFilmoSerial
خطر اسپویل بریکینگ بد ، گات ، وایکینگز
در زمان پخش سریال های بریکینگ بد و گات همیشه مقایسه ای بین طرفداران این دو سریال بوده که کدام بهتر است ، اساسا مقایسه ی این دو از ریشه اشتباه است .
در سینما ما آثار بزرگ زیادی داشتیم که داستان محور بودند مانند سه گانه ی ارباب حلقه ها ، سه گانه ی پدر خوانده ، ۱۲ مرد خشمگین و ...
آثار بزرگ زیادی هم داشتیم که شخصیت محور (و قهرمان محور بودند)
سه گانه ی عاشقانه ی
before (before sunrise , before sunset, before midnight )
اما در بحث سریال قضیه ی کاملا فرق می کند ، اکثر آثار موفق و بزرگ و تاثیر گذار تلوزیون شخصیت محور و قهرمان محور بوده اند.
سریال بریکینگ بد هم از آن دست سریال هایی است که شخصیت محور است ، بدون وجود والتر وایت و جسی سریال بریکینگ بد معنا ندارد ، بریکینگ بد را باید با آثار مشابه خود مقایسه کرد
sopranos , mad men, better call Saul, Vikings, last kingdom
اما آثار داستان محور تلوزیون تعدادشان بسیار کمتر از آثار شخصیت محور است ، آن هایی که هستند هم یا به کیفیت و بزرگی گیم آف ترونز نیستند و یا به محبوبیت و مشهوریت آن (معدود آثار داستان محور با کیفیت مانند wire , left overs هم به محبوبیت آن نمی رسند)
حتی آثاری مانند سریال محبوب وایکینگز هم قابل مقایسه با گات نیست ، وایکینگ از نظر محبوبیت و بعضی جنبه ها (روایت در جهان قرون وسطایی) شبیه گات بود و اما گزینه ی مناسبی برای مقایسه نبود ، اولا این سریال عظمت و بزرگی گات را نداشت، چه در شخصیت پردازی، چه در داستان ، جنگ ها و ...
اما مسئله ی مهمتر این بود که سریال وانمود می کرد که سریال داستان محوری است اما این طور نبود ، با مرگ شخصیت اصلی یعنی رنگار ، دیگر دلیلی برای ادامه ی سریال نبود و با ادامه ی آن سریال خراب شد (یا باید رگنار زنده می موند یا در فصل چهارم به اتمام می رسید)
شما در بریکینگ بد هم همین مسئله رو داشتید ، اگر والتر وایت و جسی پینکمن کشته می شدند ، شما شخصیت اصلی و قهرمان های داستان رو از دست می دادید، آیا سریال می تونست بعد مرگ اون ها ادامه پیدا کنه (مثلا جسی در فصل ۳ و والتر در فصل ۴ کشته می شدند)
ولی در گات در چهار فصل اول تقریبا تمام شخصیت هایی که به عنوان شخصیت های اصلی می شناختیم کشته شدند و شخصیت های فرعی مثل دنریس و جان و سانسا به عنوان شخصیت های اصلی باقی ماندن و سریال به روند خودش همچنان بی نقص ادامه داد به این دلیل که شخصیت ها محور سریال نبودند بلکه داستان محور سریال بود.
آیا نمی توان کلا به هیچ وجه این ۲ سریال رو مقایسه کرد و متوجه بشیم در کل کدوم سریال برتر بود؟
اگه بخوایم مقایسه کنیم، از ۳ جنبه میشه مقایسه کرد
بخش اول بخش های فنی مثل کارگرانی و موسیقی متن و ... بود
بخش فنی هر اثر شامل ۲ قسمت مهم میزانس و نما هستش
میزانس شامل صحنه، نور ، رنگ ، بازیگری، موسیقی و صدا و ... هست
نما هم شامل دوربین ، تدوین ، جلوه های ویژه و ... هست
تو این دو بخش هر دو اثر جز بهترین های تاریخ تلوزیون بودن و تلوزیون رو به سطح جدیدی ارتقا دادن پس لازم به مقایسه نیست چون هر دو عالی بودند
(البته گیم آف ترونز ویژگی های مثل جلوه های ویژه و میدانی و مکان های مختلف جذاب فیلم برداری داشت که بریکینگ بد از این ها محروم بود به خاطر جهان متفاوت سریال ها واسه همین میگم مقایسه اشتباه )
ویژگی دوم داستان و فرم روایی ، دو سریال جهان متفاوتی داشتن و به همین دلیل اصلا نمیشه مقایسه کرد ولی هر دو در نوع خودشون عالی بودند.
گات تو این مورد در اون زمان بی رقیب بود (البته طی چند سال اخیر سریال های قابل مقایسه از نظر داستانی را گات اومده مثل ویچر و خاندان اژدها و سریال ارباب حلقه ها که از نظر کیفی در حد گات عمل نکردن) و به همین دلیل در نوع خود بهترین بود.
ولی بریکینگ بد اون زمان رقیب هایی مثل سوپرانوز و مد من داشت که از نظر فیلم نامه برتر بودند (مد من هنوز هم مقام بهترین فیلم نامه ی تاریخ تلوزیون رو داره)
@NaghdeFilmoSerial
می رسیم به بخش سوم یعنی شخصیت پردازی
از آن جایی که شخصیت پردازی محور اصلی سریال بریکینگ بد است شخصیت های اصلی سریال عالی و بی نقص هستند ، یک شاهکار به تمام معنا در شخصیت پردازی (البته بنده قوس شخصیتی والتر را از اساس قبول ندارم چون معتقدم یک انسان درستکار و ساده مثل والتر نمی تواند تبدیل به شخصیت هایزنبرگ شود).
شخصیت پردازی های گات هم عالی و بی نقص بودند .
پس آیا برتری به همدیگر ندارند.
اینجاست که سریال گات برتری اصلی خود را نه تنها بر بریکینگ بد بلکه بر اکثر آثار تلوزیون نمایان می کند.
شخصیت های منفی و فرعی، داستان و جهان گات آنقدر غنی و بزرگ است که شخصیت های فرعی متعددی را نمایان و پرورش میدهد ، برای مثال فاحشه ی تریون یعنی شی ، در هیچ جای بریکینگ بد شخصیت فرعی نمی توان پیدا کرد که در حد شی پایین و فرعی باشد ، اما به آن اندازه خوب پرداخت شده باشد.
شخصیت های منفی داستان هم عالی و بی رقیب هستند ، دلیل آن ها پویایی آن هاست که نقشه های شخصیت های اصلی مثبت (قهرمان) را به هم میریزند یا آن ها را می کشند و از میدان به در می کنند.
کدام شخصیت منفی می توانست حریف والتر و یا جسی بشود.
و در آخر می گویم مقایسه ی آن ها اشتباه است چون از ریشه متفاوت هستند.
@NaghdeFilmoSerial
از آن جایی که شخصیت پردازی محور اصلی سریال بریکینگ بد است شخصیت های اصلی سریال عالی و بی نقص هستند ، یک شاهکار به تمام معنا در شخصیت پردازی (البته بنده قوس شخصیتی والتر را از اساس قبول ندارم چون معتقدم یک انسان درستکار و ساده مثل والتر نمی تواند تبدیل به شخصیت هایزنبرگ شود).
شخصیت پردازی های گات هم عالی و بی نقص بودند .
پس آیا برتری به همدیگر ندارند.
اینجاست که سریال گات برتری اصلی خود را نه تنها بر بریکینگ بد بلکه بر اکثر آثار تلوزیون نمایان می کند.
شخصیت های منفی و فرعی، داستان و جهان گات آنقدر غنی و بزرگ است که شخصیت های فرعی متعددی را نمایان و پرورش میدهد ، برای مثال فاحشه ی تریون یعنی شی ، در هیچ جای بریکینگ بد شخصیت فرعی نمی توان پیدا کرد که در حد شی پایین و فرعی باشد ، اما به آن اندازه خوب پرداخت شده باشد.
شخصیت های منفی داستان هم عالی و بی رقیب هستند ، دلیل آن ها پویایی آن هاست که نقشه های شخصیت های اصلی مثبت (قهرمان) را به هم میریزند یا آن ها را می کشند و از میدان به در می کنند.
کدام شخصیت منفی می توانست حریف والتر و یا جسی بشود.
و در آخر می گویم مقایسه ی آن ها اشتباه است چون از ریشه متفاوت هستند.
@NaghdeFilmoSerial
تولدت مبارک آقای تالکین. ممنونیم که دنیای ما رو زیباتر کردی.
«چیزهای خوبی هم در این دنیا هست...
آقای فرودو،
و اونها ارزش این رو دارن که براشون بجنگیم...»
-ارباب حلقهها، دوبرج
«چیزهای خوبی هم در این دنیا هست...
آقای فرودو،
و اونها ارزش این رو دارن که براشون بجنگیم...»
-ارباب حلقهها، دوبرج
Forwarded from Living with Cinema🎥
نوشتن از (پوست شیر) بماند برای روزی که وقت و حوصلهاش یاری کرد
اما حتما میبایست به واپسین اپیزودش واکنش نشان داد
منظورم مشخصا آن ده پانزده دقیقه طوفانی و دهشتناک پایانیست. از لحظهای که شکنجه نریمان(کامران تفتی) آغاز میشود تا پایان غافلگیرکننده ماجرا... بدون ذرهای اغراق لحظات مذکور پراسترسترین و تکان دهندهترین مورد نمایشی بود که در این چند ماه اخیر تماشا کردم. بازیها به علاوه برش نماها و موسیقی و تلخی و سبعیت حاکم بر صحنه که خوشبختانه کاملا باور پذیر در آمده (به مانند کلیپ هولناکی که سالها پیش از تعرض و سپس دستگیری حرامزاده ای بنام حسن کثافت منتشر شد) و عطش مخاطب را برای تماشای ادامه ماجرا به اوج خود میرساند.
تا قبل از این پست استفاده از نابازیگران در نقش آنتاگونیستهای سریال را ستایش میکردم(بهنام و فریبرز بعنوان شرور و سارق خودرو) اما تفتی با همین اندک دقایق حضورش بار دیگر یادآوری میکند که چقدر بازیگر کاردرست و البته قدر ندیدهای است.
کنتراست بازیاش را حین دستگیری و کتک خوردن و در طرف مقابل حین اسلحه بدست گرفتن تماشا کنید و کِیفش را ببرید.
@livibc
امیدسلیمی
اما حتما میبایست به واپسین اپیزودش واکنش نشان داد
منظورم مشخصا آن ده پانزده دقیقه طوفانی و دهشتناک پایانیست. از لحظهای که شکنجه نریمان(کامران تفتی) آغاز میشود تا پایان غافلگیرکننده ماجرا... بدون ذرهای اغراق لحظات مذکور پراسترسترین و تکان دهندهترین مورد نمایشی بود که در این چند ماه اخیر تماشا کردم. بازیها به علاوه برش نماها و موسیقی و تلخی و سبعیت حاکم بر صحنه که خوشبختانه کاملا باور پذیر در آمده (به مانند کلیپ هولناکی که سالها پیش از تعرض و سپس دستگیری حرامزاده ای بنام حسن کثافت منتشر شد) و عطش مخاطب را برای تماشای ادامه ماجرا به اوج خود میرساند.
تا قبل از این پست استفاده از نابازیگران در نقش آنتاگونیستهای سریال را ستایش میکردم(بهنام و فریبرز بعنوان شرور و سارق خودرو) اما تفتی با همین اندک دقایق حضورش بار دیگر یادآوری میکند که چقدر بازیگر کاردرست و البته قدر ندیدهای است.
کنتراست بازیاش را حین دستگیری و کتک خوردن و در طرف مقابل حین اسلحه بدست گرفتن تماشا کنید و کِیفش را ببرید.
@livibc
امیدسلیمی
👍5
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل سوم game of thrones
فصل سوم با دیدار جان اسنو و منس ریدر آغاز می شود ، مردی که به انتخاب مردم آن سوی دیوار پادشاه شده (و قبلا نگهبان شب بوده) و برای فرار از دست وایت واکر ها می خواهد مردم رو به پشت دیوار هدایت کند ، مردی که به جان اسنو یاد می دهد چه چیز ارزش جنگیدن دارد و وظیفه ی جان اسنو در آینده چه خواهد بود.
راب استارک همچنان پیشروی می کند ، اما بی فایده ،کوه در حال حمله های چریکی به مناطق مختلف تحت حکومت خاندان تالی است ، استنیس باراتیون گوشه نشین شده ، دنریس در فکر بدست آوردن ارتش است.
قسمت اول با دیدار سر باراستین سلمی با دنریس تارگرین به پایان می رسد ، باراستین از دنریس برای شکست در محافظت از خانواده اش عذر خواهی می کند و قسم می خورد از وی محافظت کند، موسیقی متن تاثیر گذار رامین جوادی این صحنه را بسیار تاثیر گذار می کند. دوربین نمای میدیوم شاتی دارد که اقتدار و فروتنی باراستین را نمایان می کند و تعجب و شگفتی (و خوشحال و دل گرمی) دنریس.
در قسمت دوم میچل فیرلی در نقش کتلین استارک (تالی) هنگام صحبت با عروس جدیدش انا چاپلین در نقش تالیسا استارک از مریضی جان اسنو در کودکی می گوید و یک بازی احساسی و زیبا را به نمایش می گذارد (از فصل اول همراه با لینا هدی بهترین بازیگران زن سریال بودند)
بعد این سکانس تدوین به جان اسنو در آن سوی دیوار پرش می کند (واقعا کارگردانی این اثر در سطحی بسیار بالاتری از مدیوم تلوزیون قرار دارد)
رمانتیک و عاشقانه مانند جان اسنو و ایگریت , مغرور و پر اعتماد به نفس مانند استنیس , مهربان اما بی رحم دیده شدن در نظر عام مانند جیمی , حقیر و احمق بودن مانند تئون گریجوی , بی رحم بودن مانند رمزی و والدر فری , دچار نادانی و غرور شدن مانند راب استارک , با سیاست و دل رحم مانند مارجری , باهوش اما بیخیال مانند تیریون لنیستر و همچنین دل رحم و مهربان اما مغرور مانند دنریس تارگریان .درواقع هر کدام از شخصیت ها در فصل سوم دارای ویژگی های پیچیده ای هستند و هیچ تعهدی هم نیست آن ها عوض نشوند.
کیت هرینگتون و رز لزلی شروع کنیم، عملکرد این دو در این فصل بسیار فوق العاده بود و عملکرد مثبت شان را که از فصل قبلی شروع شد ادامه و ارتقا دادند و به جرئت میتوان گفت که این دو از محبوب ترین بازیگران فصل به شمار میروند . هرچند در دنیایی به این بی رحمی اگر یک زوج عاشقانه پیدا شوند آن ها را ترکیب رمانتیک فصل می نامیم. اما جدای این ، این دو واقعا تاثیرگذار هستند و طرز آشنایی و برخورد اولیه آن ها هم این را جالب تر کرده است . ارزش کار این دو مخصوصا لزلی جایی بیشتر دیده میشود که نگاهی به زوج راب استارک و تالیسا مایگر بیاندازیم . اونا کاستیلا چاپلین در نقش تالیسا یک سوم بازی رز لزلی را هم ندارد.
استیون دیلین اما در نقش استنیس یکی از بهترین بازیگران این فصل به شمار می آید . بازی ای فوق العاده جدی و قوی که شخصیت استنیس را کاملا به تماشاگر منتقل میکند . در کنار او لیام کانینگهام در نقش داوس سیورث مشاور معتمد استنیس هم عملکرد بسیار خوبی دارد . وفاداری را که از ویژگی های این شخصیت است را به خوبی میتوان در این بازیگر مشاهده کرد و در کل در کنار استیون ترکیب خوبی با هم درست کرده اند .
یک اتفاق شکه کننده ی دیگر جیمی لنیستر دستش را از دست می دهد.
دوباره توطئه در حال رشد هستند.
در آخر اپیزود چهارم دنریس تارگرین ابتدا برده ها را با یک اژدها معاوضه می کند و سپس همه ی آن ها را آزاد می کند ، یکی سکانس زیبا و حماسی همراه با موسیقی متن عالی بلاخره بعد از ۲ فصل شاهد یک اتفاق خوش آیند هستیم.
در قسمت پنجم راب استارک باز یک اشتباه استراتژیک دیگر انجام می دهد ، لرد کارا استارک را می کشد و نیرو های رو را از دست می دهد (اعتماد لرد های شمال را هم به خود)
در قسمت پنجم وقتی استنیس به ملاقات خانواده اش می رود ، آن روی انسانی او را که پشت چهره ی سرد و خشنش پنهان شده بود می بینیم.
در قسمت پنجم جیمی به سر (لیدی) بران تعریف می کند که پادشاه دیوانه زیر خیابان های شهر و معبد آتش وحشی کار گذاشته بود و میخواست همه ی مردم پایتخت را آتش بزند و جیمی مجبور شد پادشاه دیوانه را بکشد ، این سکانس دید بیننده را نسبت به جیمی عوض می کند.
قسمت ششم کثافت سادیسمی دیگری را معرفی می کند رمزی بولتون (اسنو) ، ولی بر عکس جافری رمزی مرد باهوش و زیرکی است و همچنین با سیاست.
در قسمت هفتم جیمی آن کار قهرمانه ای که از او انتظار می رفت انجام می دهد و بر می گردد و برن را از دست یک خرس نجات می دهد.
یک کشف مهم در قسمت هشتم ، شیشه ی اژدها می تواند وایت واکر ها را بکشد.
اولین باری که سریال را تماشا کردم ۴ فصل آن پخش شده بود ، ۳ فصل پشت سر هم دیدم تا رسیدم به قسمت نهم ، عروسی خونین ، قسمتی که دردناک ترین غافل گیری سریال را در خود داشت .
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل سوم game of thrones
فصل سوم با دیدار جان اسنو و منس ریدر آغاز می شود ، مردی که به انتخاب مردم آن سوی دیوار پادشاه شده (و قبلا نگهبان شب بوده) و برای فرار از دست وایت واکر ها می خواهد مردم رو به پشت دیوار هدایت کند ، مردی که به جان اسنو یاد می دهد چه چیز ارزش جنگیدن دارد و وظیفه ی جان اسنو در آینده چه خواهد بود.
راب استارک همچنان پیشروی می کند ، اما بی فایده ،کوه در حال حمله های چریکی به مناطق مختلف تحت حکومت خاندان تالی است ، استنیس باراتیون گوشه نشین شده ، دنریس در فکر بدست آوردن ارتش است.
قسمت اول با دیدار سر باراستین سلمی با دنریس تارگرین به پایان می رسد ، باراستین از دنریس برای شکست در محافظت از خانواده اش عذر خواهی می کند و قسم می خورد از وی محافظت کند، موسیقی متن تاثیر گذار رامین جوادی این صحنه را بسیار تاثیر گذار می کند. دوربین نمای میدیوم شاتی دارد که اقتدار و فروتنی باراستین را نمایان می کند و تعجب و شگفتی (و خوشحال و دل گرمی) دنریس.
در قسمت دوم میچل فیرلی در نقش کتلین استارک (تالی) هنگام صحبت با عروس جدیدش انا چاپلین در نقش تالیسا استارک از مریضی جان اسنو در کودکی می گوید و یک بازی احساسی و زیبا را به نمایش می گذارد (از فصل اول همراه با لینا هدی بهترین بازیگران زن سریال بودند)
بعد این سکانس تدوین به جان اسنو در آن سوی دیوار پرش می کند (واقعا کارگردانی این اثر در سطحی بسیار بالاتری از مدیوم تلوزیون قرار دارد)
رمانتیک و عاشقانه مانند جان اسنو و ایگریت , مغرور و پر اعتماد به نفس مانند استنیس , مهربان اما بی رحم دیده شدن در نظر عام مانند جیمی , حقیر و احمق بودن مانند تئون گریجوی , بی رحم بودن مانند رمزی و والدر فری , دچار نادانی و غرور شدن مانند راب استارک , با سیاست و دل رحم مانند مارجری , باهوش اما بیخیال مانند تیریون لنیستر و همچنین دل رحم و مهربان اما مغرور مانند دنریس تارگریان .درواقع هر کدام از شخصیت ها در فصل سوم دارای ویژگی های پیچیده ای هستند و هیچ تعهدی هم نیست آن ها عوض نشوند.
کیت هرینگتون و رز لزلی شروع کنیم، عملکرد این دو در این فصل بسیار فوق العاده بود و عملکرد مثبت شان را که از فصل قبلی شروع شد ادامه و ارتقا دادند و به جرئت میتوان گفت که این دو از محبوب ترین بازیگران فصل به شمار میروند . هرچند در دنیایی به این بی رحمی اگر یک زوج عاشقانه پیدا شوند آن ها را ترکیب رمانتیک فصل می نامیم. اما جدای این ، این دو واقعا تاثیرگذار هستند و طرز آشنایی و برخورد اولیه آن ها هم این را جالب تر کرده است . ارزش کار این دو مخصوصا لزلی جایی بیشتر دیده میشود که نگاهی به زوج راب استارک و تالیسا مایگر بیاندازیم . اونا کاستیلا چاپلین در نقش تالیسا یک سوم بازی رز لزلی را هم ندارد.
استیون دیلین اما در نقش استنیس یکی از بهترین بازیگران این فصل به شمار می آید . بازی ای فوق العاده جدی و قوی که شخصیت استنیس را کاملا به تماشاگر منتقل میکند . در کنار او لیام کانینگهام در نقش داوس سیورث مشاور معتمد استنیس هم عملکرد بسیار خوبی دارد . وفاداری را که از ویژگی های این شخصیت است را به خوبی میتوان در این بازیگر مشاهده کرد و در کل در کنار استیون ترکیب خوبی با هم درست کرده اند .
یک اتفاق شکه کننده ی دیگر جیمی لنیستر دستش را از دست می دهد.
دوباره توطئه در حال رشد هستند.
در آخر اپیزود چهارم دنریس تارگرین ابتدا برده ها را با یک اژدها معاوضه می کند و سپس همه ی آن ها را آزاد می کند ، یکی سکانس زیبا و حماسی همراه با موسیقی متن عالی بلاخره بعد از ۲ فصل شاهد یک اتفاق خوش آیند هستیم.
در قسمت پنجم راب استارک باز یک اشتباه استراتژیک دیگر انجام می دهد ، لرد کارا استارک را می کشد و نیرو های رو را از دست می دهد (اعتماد لرد های شمال را هم به خود)
در قسمت پنجم وقتی استنیس به ملاقات خانواده اش می رود ، آن روی انسانی او را که پشت چهره ی سرد و خشنش پنهان شده بود می بینیم.
در قسمت پنجم جیمی به سر (لیدی) بران تعریف می کند که پادشاه دیوانه زیر خیابان های شهر و معبد آتش وحشی کار گذاشته بود و میخواست همه ی مردم پایتخت را آتش بزند و جیمی مجبور شد پادشاه دیوانه را بکشد ، این سکانس دید بیننده را نسبت به جیمی عوض می کند.
قسمت ششم کثافت سادیسمی دیگری را معرفی می کند رمزی بولتون (اسنو) ، ولی بر عکس جافری رمزی مرد باهوش و زیرکی است و همچنین با سیاست.
در قسمت هفتم جیمی آن کار قهرمانه ای که از او انتظار می رفت انجام می دهد و بر می گردد و برن را از دست یک خرس نجات می دهد.
یک کشف مهم در قسمت هشتم ، شیشه ی اژدها می تواند وایت واکر ها را بکشد.
اولین باری که سریال را تماشا کردم ۴ فصل آن پخش شده بود ، ۳ فصل پشت سر هم دیدم تا رسیدم به قسمت نهم ، عروسی خونین ، قسمتی که دردناک ترین غافل گیری سریال را در خود داشت .
@NaghdeFilmoSerial
قسمت های نهم هر فصل مهم ترین آن هستند ولی قسمت نهم این فصل در کنار قسمت نهم فصل ششم مهم ترین آن ها بود ، بعد دیدن فصل سوم دیگر رغبتی برای تماشای فصل های بعدی نداشتم ، همه ی امید های بیننده ها و طرفداران استارک بر باد رفت ، راب ، مادرش و زن باردارش کشته شدند ، تمام شمال شکست خورد ، آن هم نه در میدان جنگ بلکه در میدان سیاسیت و خیانت ، راب مرده و جافری و سرسی زنده هستند و حکومت می کنند ، یکی از دردناک ترین و غمگین ترین قسمت های تاریخ تلوزیون.
این قسمت باعث شد که دیگر آن زمان علاقه ام برای دیدن فصل بعدی به کل از بین برود ، مگر می شود همش شخصیت های مثبت شکست بخورند و کشته بشوند ، بله می شود.
اگر آن زمان این متن را می نوشتم احتمالا اشتباه های کشنده ی راب را متوجه نمی شدم تا ذکر کنم ، ولی همین اشتباهات وی را به کشتن داد نه فقط حیله و زرنگی آنتاگونیست های داستان.
درجایی که هیچکس حتی فکر نمیکند در این قسمت خونی ریخته شود و فصل با شادی و خوشبختی رو به پایان برود , دو تا از مهم ترین شخصیت های سریال به طور عجیبی کشته میشوند ، به راستی که هیچ خوشبختی ای در این سریال دائمی نیست و شاید فقط به مدت چند دقیقه باشد ، همین قسمت کافی است که به این فصل ما لقب شاهکار را بدهیم و باید بهترین این فصل را به همین عروسی خونین نسبت بدهیم ، اما دنریس تارگریان و اژدهاهایش ،در این فصل به نظر من این بخش داستانی بسیار ضعیف و خسته کننده بود و نبود تنوع و خلاقیت در این بخش , در فصل سوم احساس میشد . یکنواختی شخصیت دنریس هم از مهم ترین دلایل این موضوع بوده است . تمام کارهای این شخصیت قابل پیشبینی و تکراری شده بود در این فصل و انگار باید با آمدن شخصیتی یا ایجاد تنوع در داستان ، این بخش داستانی احیا شود .
آلفی آلن و ایوان رئون ، بازیگرانی که در نقش های تئون گریجوی و رمزی اسنو به بازی پرداختند و تحسین بسیاری را از آن خود کردند . رئون در سریال ، شخصیت رمزی که به شدت بی رحم و بی وجدان است را به قدری فوق العاده بازی میکند که بعید است کسی از رمزی بدش نیاید ، و اما آلفی آلن که مورد شکنجه قرار میگیرد و به صورت محشری بر مخاطب تاثیر میگذارد . آفی آلن از بازیگرانی است که بیشترین تغییر را در رفتار خود در طول سریال داشته و کلا شخصیت اش پیچیده است . همچنین نیکولاج کاستر شاید لازم به تعریف نداشته باشد و همه متوجه فوق العاده بازی کردن او در این فصل شده باشند . یکی از بهترین بازیگر های سریال نیکولاج است در نقش محبوب جیمی که دچار کمی دگرگونی در طول سریال شده است و دارای شخصیتی بسیار جالب و پیچیده است و در این فصل هم به طرز محشری میدرخشد و بر روی تماشاگر تاثیر میگذارد . نمی دانم ، شاید هم ما در اوایل جیمی را نشناخته بودیم که میگوییم دچار دگرگونی شده است. و اما امیلیا کلارک ،بازیگری که یکی از محبوب ترین بازیگران فصل یک و دو به شمار میرود و کلا از فصل اول شخصیت اش تغییرات بسیاری داشته و از اولین سکانس که هیچ اعتماد به نفسی نداشت تا الان خیلی تغییر کرده است . اما شاید زیادی قهرمان شده است . بازی او کمی خسته کننده شده و طوری نشان داده میشود که از همه بهتر و دل رحم تر است و کار درست تر از او نیست ، به هر حال این مسئله با وجود همه ی توانایی های کلارک تو ذوق میزند و به نظر میرسد شاید این شخصیت زیادی یک نواخت شده است.
در این فصل جذابیت در هر داستان خطی سریال , بیشتر شده بود . ترکیب های دوست داشتنی ای هم مانند جان اسنو و ایگریت هم به وجود آمدند . هرچند هنوز هم که هنوز است , بخش داستانی برن و برادرش همچنان با وجود اضافه شدن توماس سنگستر جذابیت چندانی ندارد و اصلا همین سنگستر هم واقعا بازی جذاب و خاصی ندارد . همچنین اصلا خود ایزاک همپستد رایت هم در این سه فصل عملکردی خاص یا خوبی نداشته است و علاوه بر داستان , عملکرد این بازیگر هم در کسل کننده بودن این بخش داستانی نقش دارد . اما پیتر دینکلیج که در فصل پیش مهم ترین بازیگر سریال بود , در این فصل زیاد بخش داستانی او همراه با لنا هیدی در نقش سرسی , مهم نبوده است و شاید بیشتر در حاشیه ها قرار داشته است . همچنین جک گلیسون در نقش جافری هم در این فصل بسیار در حاشیه قرار دارد و ما زیاد عملکردی از او در فصل سوم نمیبینیم . از بخش های داستانی جان اسنو و ایگریت , رمزی و تئون گریجوی , جیمی و برین و راب استارک و والدر فری میشود به عنوان جذاب ترین قسمت های فصل سوم نام برد . قطعا دردناک ترین صحنه های سریال حداقل تا فصل سوم بخش داستانی رمزی و تئون بوده است .
@NaghdeFilmoSerial
این قسمت باعث شد که دیگر آن زمان علاقه ام برای دیدن فصل بعدی به کل از بین برود ، مگر می شود همش شخصیت های مثبت شکست بخورند و کشته بشوند ، بله می شود.
اگر آن زمان این متن را می نوشتم احتمالا اشتباه های کشنده ی راب را متوجه نمی شدم تا ذکر کنم ، ولی همین اشتباهات وی را به کشتن داد نه فقط حیله و زرنگی آنتاگونیست های داستان.
درجایی که هیچکس حتی فکر نمیکند در این قسمت خونی ریخته شود و فصل با شادی و خوشبختی رو به پایان برود , دو تا از مهم ترین شخصیت های سریال به طور عجیبی کشته میشوند ، به راستی که هیچ خوشبختی ای در این سریال دائمی نیست و شاید فقط به مدت چند دقیقه باشد ، همین قسمت کافی است که به این فصل ما لقب شاهکار را بدهیم و باید بهترین این فصل را به همین عروسی خونین نسبت بدهیم ، اما دنریس تارگریان و اژدهاهایش ،در این فصل به نظر من این بخش داستانی بسیار ضعیف و خسته کننده بود و نبود تنوع و خلاقیت در این بخش , در فصل سوم احساس میشد . یکنواختی شخصیت دنریس هم از مهم ترین دلایل این موضوع بوده است . تمام کارهای این شخصیت قابل پیشبینی و تکراری شده بود در این فصل و انگار باید با آمدن شخصیتی یا ایجاد تنوع در داستان ، این بخش داستانی احیا شود .
آلفی آلن و ایوان رئون ، بازیگرانی که در نقش های تئون گریجوی و رمزی اسنو به بازی پرداختند و تحسین بسیاری را از آن خود کردند . رئون در سریال ، شخصیت رمزی که به شدت بی رحم و بی وجدان است را به قدری فوق العاده بازی میکند که بعید است کسی از رمزی بدش نیاید ، و اما آلفی آلن که مورد شکنجه قرار میگیرد و به صورت محشری بر مخاطب تاثیر میگذارد . آفی آلن از بازیگرانی است که بیشترین تغییر را در رفتار خود در طول سریال داشته و کلا شخصیت اش پیچیده است . همچنین نیکولاج کاستر شاید لازم به تعریف نداشته باشد و همه متوجه فوق العاده بازی کردن او در این فصل شده باشند . یکی از بهترین بازیگر های سریال نیکولاج است در نقش محبوب جیمی که دچار کمی دگرگونی در طول سریال شده است و دارای شخصیتی بسیار جالب و پیچیده است و در این فصل هم به طرز محشری میدرخشد و بر روی تماشاگر تاثیر میگذارد . نمی دانم ، شاید هم ما در اوایل جیمی را نشناخته بودیم که میگوییم دچار دگرگونی شده است. و اما امیلیا کلارک ،بازیگری که یکی از محبوب ترین بازیگران فصل یک و دو به شمار میرود و کلا از فصل اول شخصیت اش تغییرات بسیاری داشته و از اولین سکانس که هیچ اعتماد به نفسی نداشت تا الان خیلی تغییر کرده است . اما شاید زیادی قهرمان شده است . بازی او کمی خسته کننده شده و طوری نشان داده میشود که از همه بهتر و دل رحم تر است و کار درست تر از او نیست ، به هر حال این مسئله با وجود همه ی توانایی های کلارک تو ذوق میزند و به نظر میرسد شاید این شخصیت زیادی یک نواخت شده است.
در این فصل جذابیت در هر داستان خطی سریال , بیشتر شده بود . ترکیب های دوست داشتنی ای هم مانند جان اسنو و ایگریت هم به وجود آمدند . هرچند هنوز هم که هنوز است , بخش داستانی برن و برادرش همچنان با وجود اضافه شدن توماس سنگستر جذابیت چندانی ندارد و اصلا همین سنگستر هم واقعا بازی جذاب و خاصی ندارد . همچنین اصلا خود ایزاک همپستد رایت هم در این سه فصل عملکردی خاص یا خوبی نداشته است و علاوه بر داستان , عملکرد این بازیگر هم در کسل کننده بودن این بخش داستانی نقش دارد . اما پیتر دینکلیج که در فصل پیش مهم ترین بازیگر سریال بود , در این فصل زیاد بخش داستانی او همراه با لنا هیدی در نقش سرسی , مهم نبوده است و شاید بیشتر در حاشیه ها قرار داشته است . همچنین جک گلیسون در نقش جافری هم در این فصل بسیار در حاشیه قرار دارد و ما زیاد عملکردی از او در فصل سوم نمیبینیم . از بخش های داستانی جان اسنو و ایگریت , رمزی و تئون گریجوی , جیمی و برین و راب استارک و والدر فری میشود به عنوان جذاب ترین قسمت های فصل سوم نام برد . قطعا دردناک ترین صحنه های سریال حداقل تا فصل سوم بخش داستانی رمزی و تئون بوده است .
@NaghdeFilmoSerial
بخشی که قطعا خوشایند نبوده است و از نظر داستانی هم شکنجه و درد را شاهکار نمیتوان نامید , اما قطعا عملکرد بازیگرانش را میتوان محشر نامید .
صحنه های جنسی و خشونت در آن مانند سکانس جافری و آن دو فاحشه که مجبورشان کرد به هم صدمه بزنند , مسئله ای معمولی است که بین پادشاهان و فرمانروایان با زنان اتفاق می افتد و این را میدانیم در گذشته زنان حقوق بسیار کمتری نسبت به مردان داشتند . پس این هم یک واقعیت دیگر است که گات نشان میدهد.
اگر توقع داشتید که یکی از بچه های خوب شمشیر را به سینه جافری بچسباند، این امکان وجود دارد که نمایش خود را به اشتباه به شما معرفی کرده باشد. این نمایشی است که در آن نه تنها افراد بیگناه به شیوههای ناپسند مجازات میشوند، بلکه به شخصیتهایی که مرتکب اشتباه میشوند و در هر سریال تلویزیونی راهی برای رستگاری به آنها پیشنهاد میشود، درسهای کارمایی نامتعادل و خشونتآمیز میگیرند. راب مرتکب یک اشتباه از روی اشتیاق (تالیسا) و یک اشتباه افتخاری (اعدام لرد کارستارک) شد و از سوی برخی افراد فوقالعاده بی شرف مورد تلافی بیرحمانه قرار گرفت.
افرادی که در ابتدا او را پادشاه شمال می دانستند. مردمی که در شور و خشم انتقام غرق شدند تا این از شور و شوق خالی شوند و تصمیم بگیرند که واقعاً تمایلی به خدمت به یک پسربچه احمق ندارند. افرادی که شروع به گفتن این موضوع کرده بودند که خود راب تصور می کرد که خود را گرگ جوان خطاب کند. در واقع، آینه جامعه ستارههای محبوب و سپس نابود شونده ی خود ماست. صحنه عروسی سرخ وحشتناک بود.
اما همچنین زیبا و به طرز هیجان انگیزی تحقیرآمیز بود، بدون توجه به احساسات بینندگان. ما نیز به خاطر تحمل چنین صحنهای دردناک و پرکشش همراه با هیچ نوع خبر خوب ، پاداشی دریافت نکردیم.در فینال سالها تصمیمگیری بد راب و کتلین بالاخره به آنها رسید و در نهایت وقتی از زندگی غمانگیزشان رهایی یافتند تقریباً احساس آرامش میکردند ، تاوان پس دادند.
به نظر می رسد که در این نمایش قوس های رستگاری که به دست می آید برای شروران هستند. جیمی، جدای از نمایش قساوت در پایان قسمت نهم، بهترین خط داستانی فصل را داشت. به همین دلیل است که وقتی در اپیزود خرس و دوشیزه ، جیمی براین را از گودال خرس نجات داد، صحنههای بعدی معنیداری نداشتیم، بسیار ناامیدکننده بود. زیرا آن مکالمه، یا هر نوع تبادل پیامدهایی که می توانستند در سفرشان به کینگز لندینگ داشته باشند، چیزی است که من دوست داشتم ببینم. همانطور که گفته شد، داستان او پر از لحظات شگفت انگیز و پس از یک لحظه مهربانی جیمی، در تلاش برای نجات برین از دست شکارچیان روز بولتون، منجر به مثله شدن و تحقیر شدن او شد. و یک صحنه شگفت انگیز در حمام، در جایی که جیمی با گریه تمام نقش و انگیزه خود را در مرگ شاه ایریس تارگرین توضیح داد.
و یا جلسات طولانی شکنجه تئون. فقط نمایشی مثل بازی تاج و تخت می تواند شخصیتی را که از او متنفر هستید و تنبیهش می کند، به جایی برساند که بگوییم: می دانی چیست؟ فهمیدیم. حالا دیگر بس است.
این یک فصل عالی و بی نظیر بود یک شاهکار فراموش نشدنی و درد ناک و این درد ها در ۲ فصل بعدی هم ادامه دارند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
صحنه های جنسی و خشونت در آن مانند سکانس جافری و آن دو فاحشه که مجبورشان کرد به هم صدمه بزنند , مسئله ای معمولی است که بین پادشاهان و فرمانروایان با زنان اتفاق می افتد و این را میدانیم در گذشته زنان حقوق بسیار کمتری نسبت به مردان داشتند . پس این هم یک واقعیت دیگر است که گات نشان میدهد.
اگر توقع داشتید که یکی از بچه های خوب شمشیر را به سینه جافری بچسباند، این امکان وجود دارد که نمایش خود را به اشتباه به شما معرفی کرده باشد. این نمایشی است که در آن نه تنها افراد بیگناه به شیوههای ناپسند مجازات میشوند، بلکه به شخصیتهایی که مرتکب اشتباه میشوند و در هر سریال تلویزیونی راهی برای رستگاری به آنها پیشنهاد میشود، درسهای کارمایی نامتعادل و خشونتآمیز میگیرند. راب مرتکب یک اشتباه از روی اشتیاق (تالیسا) و یک اشتباه افتخاری (اعدام لرد کارستارک) شد و از سوی برخی افراد فوقالعاده بی شرف مورد تلافی بیرحمانه قرار گرفت.
افرادی که در ابتدا او را پادشاه شمال می دانستند. مردمی که در شور و خشم انتقام غرق شدند تا این از شور و شوق خالی شوند و تصمیم بگیرند که واقعاً تمایلی به خدمت به یک پسربچه احمق ندارند. افرادی که شروع به گفتن این موضوع کرده بودند که خود راب تصور می کرد که خود را گرگ جوان خطاب کند. در واقع، آینه جامعه ستارههای محبوب و سپس نابود شونده ی خود ماست. صحنه عروسی سرخ وحشتناک بود.
اما همچنین زیبا و به طرز هیجان انگیزی تحقیرآمیز بود، بدون توجه به احساسات بینندگان. ما نیز به خاطر تحمل چنین صحنهای دردناک و پرکشش همراه با هیچ نوع خبر خوب ، پاداشی دریافت نکردیم.در فینال سالها تصمیمگیری بد راب و کتلین بالاخره به آنها رسید و در نهایت وقتی از زندگی غمانگیزشان رهایی یافتند تقریباً احساس آرامش میکردند ، تاوان پس دادند.
به نظر می رسد که در این نمایش قوس های رستگاری که به دست می آید برای شروران هستند. جیمی، جدای از نمایش قساوت در پایان قسمت نهم، بهترین خط داستانی فصل را داشت. به همین دلیل است که وقتی در اپیزود خرس و دوشیزه ، جیمی براین را از گودال خرس نجات داد، صحنههای بعدی معنیداری نداشتیم، بسیار ناامیدکننده بود. زیرا آن مکالمه، یا هر نوع تبادل پیامدهایی که می توانستند در سفرشان به کینگز لندینگ داشته باشند، چیزی است که من دوست داشتم ببینم. همانطور که گفته شد، داستان او پر از لحظات شگفت انگیز و پس از یک لحظه مهربانی جیمی، در تلاش برای نجات برین از دست شکارچیان روز بولتون، منجر به مثله شدن و تحقیر شدن او شد. و یک صحنه شگفت انگیز در حمام، در جایی که جیمی با گریه تمام نقش و انگیزه خود را در مرگ شاه ایریس تارگرین توضیح داد.
و یا جلسات طولانی شکنجه تئون. فقط نمایشی مثل بازی تاج و تخت می تواند شخصیتی را که از او متنفر هستید و تنبیهش می کند، به جایی برساند که بگوییم: می دانی چیست؟ فهمیدیم. حالا دیگر بس است.
این یک فصل عالی و بی نظیر بود یک شاهکار فراموش نشدنی و درد ناک و این درد ها در ۲ فصل بعدی هم ادامه دارند.
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👎2
#اسپویل
#نقد_سریال
بررسی فصل چهارم game of thrones
با پایان فصل سوم ، بدون جنگ دیگری ، هیچ سربازی استارک (یا باراتیون) که به طور فعال با لنیسترها در جنگ باشد، اکنون همه چیز مربوط به سفر هر شخصیت قرار است مشخص بشود . تنها شخصیتی که جدیدا کشف کردیم ا که به تخت آهنین چشم دوخته بود، شاید لیتل فینگر باشد . اما او در حال حاضر در یک بازی کلاهبرداری طولانی است، بنابراین حتی او احتمالاً حتی نمی داند که در نهایت چگونه به آنجا می رسد. بنابراین لنیسترها با هیچ چالشی روبرو نیستند .
در جلسه ی شورای کوچک تریون از به تایون می گوید این حتی از تو هم بعید بود که در عروسی اقدام به کشتن راب کردی، تایون پاسخی دردناک اما منطقی می دهد :
کجای این شرافتمندانست این که ۱۰۰۰۰ نفر رو تو میدان جنگ بکشی به جای این که ۱۰ نفر رو تو مراسم عروسی بکشی.
لحظات مبارزه ی تمرینی جیمی و بران هم جذابیت و خنده دار بودن خاص خودش را داشت.
قسمت دوم فصل چهار یک انتقام شیرین بود مرگ جافری در مراسم عروسی ، عروسی های وستروس همیشه با مرگ همراهند.
با مرگ جافری ، آب از آب تکان نخورده ، اون پادشاه نبود فقط یک سگ احمق بود، تایون لنیستر هنوز سر پاست و پادشاه جدید را رهنمایی می کند.
سریال با تدوین و دوربین داستان میگه و این چیزیه که من واقعا تحسین می کنم برای مثال وقتی بیلیش بعد از کشتن جافری در مورد خواسته هاش به سانسا میگه ، اشاره به متحدان جدید و منطقیش میکنه که می خواستن جافری بمیره ولی ما نمیدونیم این متحدان جدید کی هستن ، ناگهان دوربین میره سمت مارجری تایرل و اولنا تایرل و بدون یک کلمه اشاره ما متوجه متحدان جدید لرد بیلیش میشیم.
در قسمت پنجم آشکار می شود ، جان آرین توسط همسرش به قتل رسیده به دستور پیتر بیلیش ، بیلیش آغاز کننده ی درگیری بین استارک ها و لنیستر ها بوده ، همین غافل گیری ها و توطئه راز جذابیت این سریال است.
قسمت ششم و هفتم مربوط به دادگاه تریون لنیستر(در مورد کشتن جافری) یک نمایش خیره کننده و عالی دادگاهی است و ستاره ی این میدان پیتر دنکلیج بود.
در قسمت هشتم اوبریل مارتل در یک نبرد مهیج کوه را شکست می دهد، بلاخره یک حروم زاده به سزای کارش رسید، نه ورق بر میگرده و کوه سر اوبریل رو له می کنه ، یک شوک ناراحت کننده ی دیگه ، آیا همیشه حروم زاده ها پیروز میشن، جالب اینجاست هر چقدر شخصیت مثبت پرداخت بهتری داشته باشه و برای بیننده جذاب باشه ، احتمال مرگش بالاست ، این سریال قرار نیست به بیننده باج بده.
اوبرین مارتل. مرگ او مانند عروسی سرخ در تلویزیون بسیار وحشتناک تر از کتاب ها بود. بازی و حضور پدرو پاسکال لازم بود تا واقعاً آن را حس کنم. این نوع از جنایات همیشه زمانی که به یک بازیگر یا هنرپیشه بزرگی که نقشی را ایفا می کند وابسته شده اید، بیشتر به اعصاب مخاطب ضربه می زند. با مرگ غم انگیز اوبرین، گات درس دیگری به مخاطب می دهد. هیچ کس در امان نیست، حتی کسی که به تازگی ملاقات کرده ایم.زیرا بخشی از شوک مرگ اوبرین فقط به این دلیل نبود که او خیلی به پیروزی نزدیک شده بود، بلکه به این دلیل بود که او به تازگی در اولین فصل به ما معرفی شده بود و ما او را دوست داشتیم زیرا او جدید و جالب بود و میل عمیقی برای سرنگونی لنیسترها داشت. به علاوه، او آنقدر سلطنتی بود که احساس قدرت و محافظت کند.
قسمت نهم با بزرگترین آتشی که شمال دیده آغاز می شود ، یک نبرد حماسی ، یک شاهکار کارگردانی و ستاره ی این میدان جان اسنو خواهد بود
جان برای کشتن منس ریدر به آن سوی دیوار می رود ، ولی دستش رو می شود ، آیا جان هم خواهد مرد یا زندانی می شود ، و یک غافل گیری خوش آیند ، برای اولین بار یک شخصیت قهرمان به موقع به داد یک شخصیت قهرمان دیگر می رسد ، زمانی نیامده که دیر شده باشد درست به موقع ، استنیس باراتیون از راه میرسد و ارتش منس ریدر را در هم می کوبد
سرسی راز خود و برادرش را پیش تایون لنیستر آشکار می شود ، این اولین بار است که شکستن تایون را در این سریال می بینم ، یکی از کاریزماتیک ترین ضد قهرمانان داستان فرو می ریزد
تریون به کمک جیمی از زندان فرار می کند ، شی و تایون را می کشد (تایون با عظمت در توالت می میرد ، چه با اقتدار) و به از وستروس فرار می کند.
تریون در فصل دوم وضعیت خاندان را بهبود بخشید و تمام تلاش خود را کرد تا وضعیت شهر و اقتصاد را بهبود دهد. اما وقتی شهر را نجات داد، از راه سخت متوجه شد که خیلی بلند پروازی کرده است.
بنابراین، مانند بسیاری دیگر از شخصیت های این سریال، نوبت او بود که همه چیز را از دست بدهد. پس از آن او را به یکی از بزرگترین سخنرانی های خود از زمان نبرد بلک واتر سوق داد، زمانی که او وجود همه افراد حاضر در دادگاه را نفرین کرد.
وقتی زبون یک آدم رو میبری دروغگو بودنش رو ثابت نمیکنی، فقط به کل دنیا میگی از چیزی که ممکنه بگه وحشت داری.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
بررسی فصل چهارم game of thrones
با پایان فصل سوم ، بدون جنگ دیگری ، هیچ سربازی استارک (یا باراتیون) که به طور فعال با لنیسترها در جنگ باشد، اکنون همه چیز مربوط به سفر هر شخصیت قرار است مشخص بشود . تنها شخصیتی که جدیدا کشف کردیم ا که به تخت آهنین چشم دوخته بود، شاید لیتل فینگر باشد . اما او در حال حاضر در یک بازی کلاهبرداری طولانی است، بنابراین حتی او احتمالاً حتی نمی داند که در نهایت چگونه به آنجا می رسد. بنابراین لنیسترها با هیچ چالشی روبرو نیستند .
در جلسه ی شورای کوچک تریون از به تایون می گوید این حتی از تو هم بعید بود که در عروسی اقدام به کشتن راب کردی، تایون پاسخی دردناک اما منطقی می دهد :
کجای این شرافتمندانست این که ۱۰۰۰۰ نفر رو تو میدان جنگ بکشی به جای این که ۱۰ نفر رو تو مراسم عروسی بکشی.
لحظات مبارزه ی تمرینی جیمی و بران هم جذابیت و خنده دار بودن خاص خودش را داشت.
قسمت دوم فصل چهار یک انتقام شیرین بود مرگ جافری در مراسم عروسی ، عروسی های وستروس همیشه با مرگ همراهند.
با مرگ جافری ، آب از آب تکان نخورده ، اون پادشاه نبود فقط یک سگ احمق بود، تایون لنیستر هنوز سر پاست و پادشاه جدید را رهنمایی می کند.
سریال با تدوین و دوربین داستان میگه و این چیزیه که من واقعا تحسین می کنم برای مثال وقتی بیلیش بعد از کشتن جافری در مورد خواسته هاش به سانسا میگه ، اشاره به متحدان جدید و منطقیش میکنه که می خواستن جافری بمیره ولی ما نمیدونیم این متحدان جدید کی هستن ، ناگهان دوربین میره سمت مارجری تایرل و اولنا تایرل و بدون یک کلمه اشاره ما متوجه متحدان جدید لرد بیلیش میشیم.
در قسمت پنجم آشکار می شود ، جان آرین توسط همسرش به قتل رسیده به دستور پیتر بیلیش ، بیلیش آغاز کننده ی درگیری بین استارک ها و لنیستر ها بوده ، همین غافل گیری ها و توطئه راز جذابیت این سریال است.
قسمت ششم و هفتم مربوط به دادگاه تریون لنیستر(در مورد کشتن جافری) یک نمایش خیره کننده و عالی دادگاهی است و ستاره ی این میدان پیتر دنکلیج بود.
در قسمت هشتم اوبریل مارتل در یک نبرد مهیج کوه را شکست می دهد، بلاخره یک حروم زاده به سزای کارش رسید، نه ورق بر میگرده و کوه سر اوبریل رو له می کنه ، یک شوک ناراحت کننده ی دیگه ، آیا همیشه حروم زاده ها پیروز میشن، جالب اینجاست هر چقدر شخصیت مثبت پرداخت بهتری داشته باشه و برای بیننده جذاب باشه ، احتمال مرگش بالاست ، این سریال قرار نیست به بیننده باج بده.
اوبرین مارتل. مرگ او مانند عروسی سرخ در تلویزیون بسیار وحشتناک تر از کتاب ها بود. بازی و حضور پدرو پاسکال لازم بود تا واقعاً آن را حس کنم. این نوع از جنایات همیشه زمانی که به یک بازیگر یا هنرپیشه بزرگی که نقشی را ایفا می کند وابسته شده اید، بیشتر به اعصاب مخاطب ضربه می زند. با مرگ غم انگیز اوبرین، گات درس دیگری به مخاطب می دهد. هیچ کس در امان نیست، حتی کسی که به تازگی ملاقات کرده ایم.زیرا بخشی از شوک مرگ اوبرین فقط به این دلیل نبود که او خیلی به پیروزی نزدیک شده بود، بلکه به این دلیل بود که او به تازگی در اولین فصل به ما معرفی شده بود و ما او را دوست داشتیم زیرا او جدید و جالب بود و میل عمیقی برای سرنگونی لنیسترها داشت. به علاوه، او آنقدر سلطنتی بود که احساس قدرت و محافظت کند.
قسمت نهم با بزرگترین آتشی که شمال دیده آغاز می شود ، یک نبرد حماسی ، یک شاهکار کارگردانی و ستاره ی این میدان جان اسنو خواهد بود
جان برای کشتن منس ریدر به آن سوی دیوار می رود ، ولی دستش رو می شود ، آیا جان هم خواهد مرد یا زندانی می شود ، و یک غافل گیری خوش آیند ، برای اولین بار یک شخصیت قهرمان به موقع به داد یک شخصیت قهرمان دیگر می رسد ، زمانی نیامده که دیر شده باشد درست به موقع ، استنیس باراتیون از راه میرسد و ارتش منس ریدر را در هم می کوبد
سرسی راز خود و برادرش را پیش تایون لنیستر آشکار می شود ، این اولین بار است که شکستن تایون را در این سریال می بینم ، یکی از کاریزماتیک ترین ضد قهرمانان داستان فرو می ریزد
تریون به کمک جیمی از زندان فرار می کند ، شی و تایون را می کشد (تایون با عظمت در توالت می میرد ، چه با اقتدار) و به از وستروس فرار می کند.
تریون در فصل دوم وضعیت خاندان را بهبود بخشید و تمام تلاش خود را کرد تا وضعیت شهر و اقتصاد را بهبود دهد. اما وقتی شهر را نجات داد، از راه سخت متوجه شد که خیلی بلند پروازی کرده است.
بنابراین، مانند بسیاری دیگر از شخصیت های این سریال، نوبت او بود که همه چیز را از دست بدهد. پس از آن او را به یکی از بزرگترین سخنرانی های خود از زمان نبرد بلک واتر سوق داد، زمانی که او وجود همه افراد حاضر در دادگاه را نفرین کرد.
وقتی زبون یک آدم رو میبری دروغگو بودنش رو ثابت نمیکنی، فقط به کل دنیا میگی از چیزی که ممکنه بگه وحشت داری.
@NaghdeFilmoSerial
داستان آریا بهترین آرکی بود که فصل چهارم داشت. مطمئناً، این کار صرفاً در اطراف ریویلند و ایری با هاوند سپری شد، اما جفت شدن آنها به قدری خوب نوشته و اجرا شد که توانست هاوند را به شخصیتی دلسوز تبدیل کند، در حالی که به نوبه خود، آریا سر سخت تر کرد و شخصیت او را شکل داد . بنابراین، از این نظر، آن دو بر یکدیگر تأثیر زیادی گذاشتند و برای یک بار هم که شد، آریا با مردی سوار شد که چیزی جز نفرت از دنیا نداشت ، به او اجازه داد تا در این روند با اعتماد به نفس و بی احساسی رشد کند. گاهی اوقات بهترین پیوند ناشی از نفرت ساده از همان افراد است. حتی گاهی آریا به همان اندازه که از خودش متنفر بود از سگ شکاری متنفر بود.
استنیس در پایان فصل به کمک جان آمد و در نهایت دو شخصیت درخشان سریال را جفت کرد. با این حال، وقتی دنیاها در بازی تاج و تخت با هم برخورد میکنند و داستان شخصیتها در نهایت به هم نزدیک میشوند، خیلی دوست داشتنی تر می شود.
کیت هرینگتون , پیتر دینکلیج و همینطور پدرو پاسکال به ترتیب در نقش های جان اسنو , تیرین و اوبریان از نظر من سه بازیگر اصلی فصل چهارم بودند . کیت هرینگتون , بازیگر فوق العاده محشر و هنرمندی که از همان ابتدای سریال عملکرد خوبی داشت و قسمت به قسمت و فصل به فصل نقش اش در سریال پررنگ تر میشد و بر محبوبیت اش اضافه . در اوایل نقش زیادی در بخش داستان نداشت و رفته رفته با حضور بازیگری فوق العاده مانند رز لزلی , پررنگ تر شد و با از کشته شدن شخصیتی مانند راب استارک , کم کم به مهم ترین بازیگر سریال تبدیل شد و عملکرد فوق العاده خودش را در فصل چهارم به اوج رساند . بدون شک عملکرد عالی او را نمیتوان نادیده گرفت و باید گفت کیت هرینگتون به طوری بازی کرده و عملکرد داشت که در فصل چهارم هم دهان منتقدانی که بازی او را بی ارزش توصیف میکردند بست و هم محبوبیت دو چندان در دنیای سینما پیدا کرد.
پیتر دینکلیج , بازیگری محبوب و با عملکرد خیره کننده که به نوعی همه منتقدان و مخاطبان را با بازی محشرش به وجد آورده است . فصل اول وقتی او را دیدیم , فکرش هم نمیکردیم بعد گذشت سه فصل تبدیل به مهم ترین بازیگر سریال شود و انگار همین پررنگ شدن نقش او خودش یک شوکی برای ما بوده است . چیزی که ما از شخصیت تریون تصور میکردیم , یک جور حضور کمکی در سریال بود و فکر میکردیم هر از چند گاهی باید او را تحمل کنیم. اما هرچه گذشت , ما توانایی های بیشتری از او دیدیم و کم کم باعث شد به یکی از محبوب ترین و بهترین بازیگران سریال تبدیل شود و همینطور بازی او باعث شد بسیاری از مخاطبان به پای سریال بشینند ,حتی اگر عاشق سریال نباشند .
پدرو پاسکال بازیگری که با بازی فوق العاده و البته مرگ بسیار شوکه کننده اش ، به یکی از بهترین بازیگران فصل لقب گرفت . بازی جدی و فوق العاده قوی او که باعث میشود به طور کامل و دقیق شخصیت اش به مخاطب منتقل شود و به خوبی بتوان او را بشناسد ، او را به یکی از پدیده های سریال تبدیل کرده است . از این به بعد باید اسم او را بیشتر بشنویم و همین بازی او در این فصل , باعث شد رسانه های مختلف شایعه بازی او در سریال ها و فیلم های شناخته شده ی در حال ساخت را سر دهند (اکنون او بازیگر نقش اول دو سریال مهم تلوزیون یعنی مندولورین و لست آف آز است) . به قول یکی از منتقدان متاکریتیک ، او بازیگری خوش شانسی است که هم عملکرد خوبی در این سریال داشته و هم مرگ او به طوری بوده که بازی او را دو چندان بزرگ تر نشان و در معرض دید قرار میدهد .
یکی از بهترین تکنیک ها یا خلاقیت هایی که عوامل در فصل های گذشته و همینطور این فصل بیشتر به کار بردند , شوک آور بودن داستان بوده است . این تکنیک در این فصل شاید به اوج خود رسیده است و با مرگ جافری در همان قسمت دوم ، این موضوع را میتوان متوجه شد . زیرا اگر دقت کرده باشید بیشتر اتفاق های مهم از قسمت هشتم هر فصل می افتد اما این فصل ، همان طور که عرض کردم فصلی متفاوت بود . کشته شدن ایگریت تا مرگ اوبریان به آن شکل وحشتناک و غیرقابل پیشبینی هم در پی همین موضوع بوده است . اما از نقاط ضعف این فصل به نظر من ، میتوان به نبود فکر و اندیشه در برخی از موضوع های فصل بوده است.
نمره: ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
استنیس در پایان فصل به کمک جان آمد و در نهایت دو شخصیت درخشان سریال را جفت کرد. با این حال، وقتی دنیاها در بازی تاج و تخت با هم برخورد میکنند و داستان شخصیتها در نهایت به هم نزدیک میشوند، خیلی دوست داشتنی تر می شود.
کیت هرینگتون , پیتر دینکلیج و همینطور پدرو پاسکال به ترتیب در نقش های جان اسنو , تیرین و اوبریان از نظر من سه بازیگر اصلی فصل چهارم بودند . کیت هرینگتون , بازیگر فوق العاده محشر و هنرمندی که از همان ابتدای سریال عملکرد خوبی داشت و قسمت به قسمت و فصل به فصل نقش اش در سریال پررنگ تر میشد و بر محبوبیت اش اضافه . در اوایل نقش زیادی در بخش داستان نداشت و رفته رفته با حضور بازیگری فوق العاده مانند رز لزلی , پررنگ تر شد و با از کشته شدن شخصیتی مانند راب استارک , کم کم به مهم ترین بازیگر سریال تبدیل شد و عملکرد فوق العاده خودش را در فصل چهارم به اوج رساند . بدون شک عملکرد عالی او را نمیتوان نادیده گرفت و باید گفت کیت هرینگتون به طوری بازی کرده و عملکرد داشت که در فصل چهارم هم دهان منتقدانی که بازی او را بی ارزش توصیف میکردند بست و هم محبوبیت دو چندان در دنیای سینما پیدا کرد.
پیتر دینکلیج , بازیگری محبوب و با عملکرد خیره کننده که به نوعی همه منتقدان و مخاطبان را با بازی محشرش به وجد آورده است . فصل اول وقتی او را دیدیم , فکرش هم نمیکردیم بعد گذشت سه فصل تبدیل به مهم ترین بازیگر سریال شود و انگار همین پررنگ شدن نقش او خودش یک شوکی برای ما بوده است . چیزی که ما از شخصیت تریون تصور میکردیم , یک جور حضور کمکی در سریال بود و فکر میکردیم هر از چند گاهی باید او را تحمل کنیم. اما هرچه گذشت , ما توانایی های بیشتری از او دیدیم و کم کم باعث شد به یکی از محبوب ترین و بهترین بازیگران سریال تبدیل شود و همینطور بازی او باعث شد بسیاری از مخاطبان به پای سریال بشینند ,حتی اگر عاشق سریال نباشند .
پدرو پاسکال بازیگری که با بازی فوق العاده و البته مرگ بسیار شوکه کننده اش ، به یکی از بهترین بازیگران فصل لقب گرفت . بازی جدی و فوق العاده قوی او که باعث میشود به طور کامل و دقیق شخصیت اش به مخاطب منتقل شود و به خوبی بتوان او را بشناسد ، او را به یکی از پدیده های سریال تبدیل کرده است . از این به بعد باید اسم او را بیشتر بشنویم و همین بازی او در این فصل , باعث شد رسانه های مختلف شایعه بازی او در سریال ها و فیلم های شناخته شده ی در حال ساخت را سر دهند (اکنون او بازیگر نقش اول دو سریال مهم تلوزیون یعنی مندولورین و لست آف آز است) . به قول یکی از منتقدان متاکریتیک ، او بازیگری خوش شانسی است که هم عملکرد خوبی در این سریال داشته و هم مرگ او به طوری بوده که بازی او را دو چندان بزرگ تر نشان و در معرض دید قرار میدهد .
یکی از بهترین تکنیک ها یا خلاقیت هایی که عوامل در فصل های گذشته و همینطور این فصل بیشتر به کار بردند , شوک آور بودن داستان بوده است . این تکنیک در این فصل شاید به اوج خود رسیده است و با مرگ جافری در همان قسمت دوم ، این موضوع را میتوان متوجه شد . زیرا اگر دقت کرده باشید بیشتر اتفاق های مهم از قسمت هشتم هر فصل می افتد اما این فصل ، همان طور که عرض کردم فصلی متفاوت بود . کشته شدن ایگریت تا مرگ اوبریان به آن شکل وحشتناک و غیرقابل پیشبینی هم در پی همین موضوع بوده است . اما از نقاط ضعف این فصل به نظر من ، میتوان به نبود فکر و اندیشه در برخی از موضوع های فصل بوده است.
نمره: ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial