بررسی فصل اول :
قسمت اول با سکانس هایی قبل از تیتراژ آغازین ، آغاز میشود ، افتتاحیه ای که مانند خود سریال درس فیلم سازیست ،
اپیزود آغازین سریال با خروج ۳ نفر از گارد دیوار یخی به سمت دنیای بیرون از جهان هفت پادشاهی آغاز میشود ، سپس آن ها اجساد تکه تکه و یخ زده ی مردمان قبایل شمالی را می یابند (که آن ها را دشمن می پندارند ) ، اما دشمن اصلی زمستان سخت و مردگان متحرکی است که از دل این سرما بیرون خواهند آمد ،
میزانسن و فوکوس دوربین در قسمتی که فرمانده ی گروه مورد حمله ی وایت واکر قرار میگیرد طوری تنظیم شده که مخاطب هم مانند شخصیت ها غافل گیر شود (با استفاده از فوکوس انتخابی فوکوس را تنظیم کرده و نسبت های پرسپکتیو را همزمان با فیلم گرفتن تعدیل می کند)
دختر بچه ی وایت واکر در مرکز قاب در قرینه ی دوربین زوم قرار دارد و سپس با دو زوم چهره ی سرد و ترسناک وی شخصیت داستان را میترساند و همین طور بیننده ای که برای اولین بار در قسمت آغازین این سریال با این موجودات رو به رو میشود ، این ارجاعات در آغاز اثر به فیلم های ترسناک سینما ، سینما توگرافی اثر را در حد فیلم های مطرح سینما در طول قسمت های مختلف سریال ، بالا میبرد.
در ادامه هم کارگردان با دوربین داستان می گوید (ارجاع به آثار بزرگان هالیوود مثل جان فورد ) با پایان سکانس تیتراژ ابتدایی آغاز میشود و چه تیتراژی، موسیقی متن حماسی رامین جوادی همراه با نمایش مناطق مهمی از هفت پادشاهی( در یک تیتراژ ی که داستان به قدرت رسیدن رابرت باراتیون رو روایت میکند )که داستان در آن ها اتفاق می افتد.
سپس خانواده ی شاد استارک که در ادامه ی سریال نقش اساسی را در کل داستان ایفا خواهند کرد.
دیالوگ های تَضَمّنی (دارای چند مفهوم و حکیمانه یا به قول فیلم باز ها دیالوگ های ماندگار) سریال از موارد جذابی است که به شخصیت ها عمق می بخشد ، در قسمت آغازین سریال توسط ند استارک بیان می شوند (و در ادامه ی سریال بیشتر توسط تایوون لنیستر ، تریون لنیستر ، لرد بیلیش ، لرد واریس و ... بیان میشودند)
اون همیشه بچه نمی مونه و زمستان در راه.
مردی که جملات رو ادا میکنه (دستور میده) باید شمشیر رو پایین بیاره (کار رو انجام بده).
در مسیر بازگشت گوزن مرده ای در راه ند استارک و فرزندانش قرار دارد (نشان خاندان باراتیون)
گرگ (نشان خاندان استارک) بزرگی (دایر ولف) با گوزن درگیر شده و هر دو کشته شده اند و توله های گرگ زنده مانده اند ، هر یک از فرزندان ند صاحب یک بچه گرگ میشوند.
در تمام این قسمت کارگردان به خوبی با دوربین روایت میکند (فرم روایی عالی است به خصوص برای پلت فرم تلوزیون ).
رنگ بندی ها هم مطابق خاندان ها جلو میرود ، زرد و طلایی برای تارگرین ، قرمز و نارنجی برای رد کیپ (لنیستر) ، سفید و سرد برای استارک.
خشونت جنسی سریال از قسمت اول موج می زند ، جهان سریال از هر لحاظ خشن است و از قسمت اول این بی رحمی به خوبی به تصویر کشیده میشود
پرت شدن برندن جرقه ی اتفاقات اصلی سریال را رقم میزند ، یک پایان بندی غافل گیر کننده برای قسمت اول
قسمت دوم پر است از خداحافظی های احساسی ، شخصیت های که فکر نمی کردن برای دیدار دوباره همدیگر باید جهان را به هم بریزند و با بزرگترین شیاطین بجنگند موسیقی خدا حافظ برادر رامین جوادی هم به خوبی تم غمگین این قسمت را به بیننده القا میکند
بعد دیدن برای بار سوم هم لحظات دلخراشی بودند ، به دلیل شخصیت پردازی های عمیق و قابل لمسی که در طول قسمت های مختلف سریال با بیننده ارتباط برقرار میکرد ، دیدن دوباره و چند باره ی سریال لذت بخش و غم انگیز است (سرنوشت شخصیت هایی که در طول ۱۰ سال بهشان اهمیت دادیم احساسات مخاطب را بر می انگیزند )
رابرت باراتیون : یک جنگ در راه نمی دونم کی (چه زمانی) و کی خواهد جنگید ولی میدونم در راه (جنگ های زیادی هم در راه)
قسمت پایانی اپیزود دوم به خوبی ارزش جان انسان های معمولی را در جهان(شبیه به) قرون وسطایی سریال به تصویر میکشد ، حتی ند استارک شرافت مند هم معتقد است ارزش جان گرگ دخترش بیشتر از یک قصاب (پسر قصاب) که از طبقه ی رعیت است ، می باشد.
@NaghdeFilmoSerial
قسمت اول با سکانس هایی قبل از تیتراژ آغازین ، آغاز میشود ، افتتاحیه ای که مانند خود سریال درس فیلم سازیست ،
اپیزود آغازین سریال با خروج ۳ نفر از گارد دیوار یخی به سمت دنیای بیرون از جهان هفت پادشاهی آغاز میشود ، سپس آن ها اجساد تکه تکه و یخ زده ی مردمان قبایل شمالی را می یابند (که آن ها را دشمن می پندارند ) ، اما دشمن اصلی زمستان سخت و مردگان متحرکی است که از دل این سرما بیرون خواهند آمد ،
میزانسن و فوکوس دوربین در قسمتی که فرمانده ی گروه مورد حمله ی وایت واکر قرار میگیرد طوری تنظیم شده که مخاطب هم مانند شخصیت ها غافل گیر شود (با استفاده از فوکوس انتخابی فوکوس را تنظیم کرده و نسبت های پرسپکتیو را همزمان با فیلم گرفتن تعدیل می کند)
دختر بچه ی وایت واکر در مرکز قاب در قرینه ی دوربین زوم قرار دارد و سپس با دو زوم چهره ی سرد و ترسناک وی شخصیت داستان را میترساند و همین طور بیننده ای که برای اولین بار در قسمت آغازین این سریال با این موجودات رو به رو میشود ، این ارجاعات در آغاز اثر به فیلم های ترسناک سینما ، سینما توگرافی اثر را در حد فیلم های مطرح سینما در طول قسمت های مختلف سریال ، بالا میبرد.
در ادامه هم کارگردان با دوربین داستان می گوید (ارجاع به آثار بزرگان هالیوود مثل جان فورد ) با پایان سکانس تیتراژ ابتدایی آغاز میشود و چه تیتراژی، موسیقی متن حماسی رامین جوادی همراه با نمایش مناطق مهمی از هفت پادشاهی( در یک تیتراژ ی که داستان به قدرت رسیدن رابرت باراتیون رو روایت میکند )که داستان در آن ها اتفاق می افتد.
سپس خانواده ی شاد استارک که در ادامه ی سریال نقش اساسی را در کل داستان ایفا خواهند کرد.
دیالوگ های تَضَمّنی (دارای چند مفهوم و حکیمانه یا به قول فیلم باز ها دیالوگ های ماندگار) سریال از موارد جذابی است که به شخصیت ها عمق می بخشد ، در قسمت آغازین سریال توسط ند استارک بیان می شوند (و در ادامه ی سریال بیشتر توسط تایوون لنیستر ، تریون لنیستر ، لرد بیلیش ، لرد واریس و ... بیان میشودند)
اون همیشه بچه نمی مونه و زمستان در راه.
مردی که جملات رو ادا میکنه (دستور میده) باید شمشیر رو پایین بیاره (کار رو انجام بده).
در مسیر بازگشت گوزن مرده ای در راه ند استارک و فرزندانش قرار دارد (نشان خاندان باراتیون)
گرگ (نشان خاندان استارک) بزرگی (دایر ولف) با گوزن درگیر شده و هر دو کشته شده اند و توله های گرگ زنده مانده اند ، هر یک از فرزندان ند صاحب یک بچه گرگ میشوند.
در تمام این قسمت کارگردان به خوبی با دوربین روایت میکند (فرم روایی عالی است به خصوص برای پلت فرم تلوزیون ).
رنگ بندی ها هم مطابق خاندان ها جلو میرود ، زرد و طلایی برای تارگرین ، قرمز و نارنجی برای رد کیپ (لنیستر) ، سفید و سرد برای استارک.
خشونت جنسی سریال از قسمت اول موج می زند ، جهان سریال از هر لحاظ خشن است و از قسمت اول این بی رحمی به خوبی به تصویر کشیده میشود
پرت شدن برندن جرقه ی اتفاقات اصلی سریال را رقم میزند ، یک پایان بندی غافل گیر کننده برای قسمت اول
قسمت دوم پر است از خداحافظی های احساسی ، شخصیت های که فکر نمی کردن برای دیدار دوباره همدیگر باید جهان را به هم بریزند و با بزرگترین شیاطین بجنگند موسیقی خدا حافظ برادر رامین جوادی هم به خوبی تم غمگین این قسمت را به بیننده القا میکند
بعد دیدن برای بار سوم هم لحظات دلخراشی بودند ، به دلیل شخصیت پردازی های عمیق و قابل لمسی که در طول قسمت های مختلف سریال با بیننده ارتباط برقرار میکرد ، دیدن دوباره و چند باره ی سریال لذت بخش و غم انگیز است (سرنوشت شخصیت هایی که در طول ۱۰ سال بهشان اهمیت دادیم احساسات مخاطب را بر می انگیزند )
رابرت باراتیون : یک جنگ در راه نمی دونم کی (چه زمانی) و کی خواهد جنگید ولی میدونم در راه (جنگ های زیادی هم در راه)
قسمت پایانی اپیزود دوم به خوبی ارزش جان انسان های معمولی را در جهان(شبیه به) قرون وسطایی سریال به تصویر میکشد ، حتی ند استارک شرافت مند هم معتقد است ارزش جان گرگ دخترش بیشتر از یک قصاب (پسر قصاب) که از طبقه ی رعیت است ، می باشد.
@NaghdeFilmoSerial
در لحظاتی که شان بین (ادارد استارک) از آمدن زمستان و این که آن ها به مکان خطرناکی آمده اند و باید مراقب یکدیگر باشند ، ترس واقعی در لرزش صدا و حالت چهره ی وی موج میزد و یکی از نقش آفرینی های ماندگار تلوزیون را در فصل اول سریال توسط وی شاهد بودیم.
قسمت سوم آغاز گر پیچش های داستانی و توطئه هایی است که شالوده ی اصلی سریال را رقم میزنند و سریال را از یک درام اساطیری حماسی معمولی به یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون تبدیل میکنند که حتی در سینما هم جز تعداد انگشت شماری رقیبی برای آن پیدا نمی شود.
قسمت پنجم گفتگوی لرد بیلیش و لرد واریس در تالار تخت آهنین توطئه هایی را (نیمه) آشکار میکند که پیچیدگی سیاسی جهان سریال را بیش از قبل آشکار میکند ، شخصیت هایی که خاکستری هستند و معلوم نیست کی طرف کی قرار دارد.
قسمت پنجم با درگیری نفس گیر جیمی لنستر و ادارد استارک به پایان میرسد ، یک مبارزه ی با شمشیر جذاب اما این مبارزه در نهایت آغاز گر درگیری هفت پادشاهی در میدان جنگ خواهد بود.
با آشکار شدن این که فرزندان سرسی ، فرزندان رابرت باراتیون نیستند آن گره افکنی اصلی در فرم روایی داستان ایجاد میشود ، نکته ای که فصل اول را به خوبه یک پارچه کرده وفا داری کامل به فرم روایی کلاسیک هالیوودی است.
قسمت هفتم با معرفی تایون لنیستر آغاز میشود ، مردی قدرتمند و با اقتدار که در حال سلاخی کردن یک گوزن (نماد خاندان باراتیون) ، هوش و ذکاوت خود را در امور سیاسی با دیالوگ های تَضَمّنی (مثل یک شیر خودش رو درگیر عقاید گوسفند نمیکنه) به رخ بیننده میکشد.
قسمت هفتم با غافل گیری مخاطب به اتمام میرسد یک غافل گیری ناراحت کننده که شالوده ی سریال را تا انتهای فصل پنجم تشکیل میدهد ، پیروزی شخصیت های شرور آن هم در قاب تلوزیون (که بعید است)در یک داستان حماسی اساطیری یکی از ابداعات این سریال است که اثر را تا فصل های پایانی پویا ، هیجان انگیز و در یک کلام جذاب میکند.
قسمت نهم با مرگ شوک آور و دردناک ادارد استارک پایان می یابد ، مرگ وی برای کسانی که اولین بار بود سریال را می دیدند(و کتاب ها را نخوانده بودند) بسیار تعجب آور و غیر قابل باور بود ، حتی کسانی که کتاب ها را هم خوانده بودند مرگ وی را بسیار دردناک توصیف کردند ، خواندن و تماشا کردن دو روش بسیار متفاوت برای تجربه یک داستان هستند،
قسمت آخر هم با یک پایان شکه کننده و کمی امیدوار وار کننده به پایان میرسد ، دنریس تارگرین با تخم های اژدها وارد آتش میشود و زنده همراه با ۳ بچه اژدها از آتش خارج میشود ، نغمه ی یخ و آتش (تقابل زمستان سرد و وایت واکر ها و اژادر و آتش ) آغاز می شود.
بعد از مرگ ند استارک , مخاطبی که بالاخره به یکی از این شخصیت های عجیب این مجموعه , علاقه مند شده شوکه میشود . اما مسئله ای که شاید از اولین دقیقه های این مجموعه به وضوح دیده میشد , شدت صحنه های دلخراش بود . کشته شدن آدم ها به شدید ترین و ناراحت کننده ترین نحو ممکن ! در بازی تاج و تخت , شخصیت صد درصد پاک و خوبی وجود ندارد ! این جریان در دو فصل بعد بیشتر دیده و حس میشود , که خلاقیت در سریال آنقدر بالاست که در بسیاری از صحنه ها , شخصیتی مانند جیمی که در قسمت های اول فصل اول , بخاطر دیده شدنش با خواهرش در هنگام رابطه توسط یک پسربچه , آن را از بالای برج پرت میکند , در فصل سوم جریاناتی برایش پیش می آید که ما دلمان برای این فرد میسوزد ! شاید بشود گفت همین خلاقیت است که بازی تاج و تخت را به مجموعه ای خاص تبدیل کرده است .
یکی از ایراداتی که فصل اول وارد میشد نمایش بیش از حد صحنه های جنسی بود(که واقعا هم تعدادی از صحنه ها اضافی بودند) ، اما خشونت های جنسی و غیر جنسی سریال و تبعیض هایی که به منظور نشان دادن ظلم به زنان به تصویر کشیده میشود کاملا به جا و مناسب بود زیرا جهان خشن سریال را به خوبی در آغاز این داستان طولانی به بیننده معرفی کرد.
شاون مارک بین در نقش ادارد استارک ، مارک ادی در نقش رابرت باراتیون (پادشاه ) ، نیکولاج کاتسر والدو در نقش جیمی لنستر ، لنا هیدی در نقش سرسی لنستر ستارگان اصلی فصل اول سریال بودند که نقش آفرینی دلنشین و باور پذیری را ایفا کردند ، هرچند شخصیت های کتلین تالی ، تریون لنستر ، جان اسنو و راب استارک هم با نقش آفرینی تماشایی بازیگران در فصل اول عالی ظاهر شدند.
بازی تاج و تخت، تقریباً با بدبختی مناسب دورانی که میخواهد به تصویر بکشد، مملو از رئالیسم تلخ است. حتی اگر آن فانتزی در نظر گرفته شود.
@NaghdeFilmoSerial
قسمت سوم آغاز گر پیچش های داستانی و توطئه هایی است که شالوده ی اصلی سریال را رقم میزنند و سریال را از یک درام اساطیری حماسی معمولی به یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون تبدیل میکنند که حتی در سینما هم جز تعداد انگشت شماری رقیبی برای آن پیدا نمی شود.
قسمت پنجم گفتگوی لرد بیلیش و لرد واریس در تالار تخت آهنین توطئه هایی را (نیمه) آشکار میکند که پیچیدگی سیاسی جهان سریال را بیش از قبل آشکار میکند ، شخصیت هایی که خاکستری هستند و معلوم نیست کی طرف کی قرار دارد.
قسمت پنجم با درگیری نفس گیر جیمی لنستر و ادارد استارک به پایان میرسد ، یک مبارزه ی با شمشیر جذاب اما این مبارزه در نهایت آغاز گر درگیری هفت پادشاهی در میدان جنگ خواهد بود.
با آشکار شدن این که فرزندان سرسی ، فرزندان رابرت باراتیون نیستند آن گره افکنی اصلی در فرم روایی داستان ایجاد میشود ، نکته ای که فصل اول را به خوبه یک پارچه کرده وفا داری کامل به فرم روایی کلاسیک هالیوودی است.
قسمت هفتم با معرفی تایون لنیستر آغاز میشود ، مردی قدرتمند و با اقتدار که در حال سلاخی کردن یک گوزن (نماد خاندان باراتیون) ، هوش و ذکاوت خود را در امور سیاسی با دیالوگ های تَضَمّنی (مثل یک شیر خودش رو درگیر عقاید گوسفند نمیکنه) به رخ بیننده میکشد.
قسمت هفتم با غافل گیری مخاطب به اتمام میرسد یک غافل گیری ناراحت کننده که شالوده ی سریال را تا انتهای فصل پنجم تشکیل میدهد ، پیروزی شخصیت های شرور آن هم در قاب تلوزیون (که بعید است)در یک داستان حماسی اساطیری یکی از ابداعات این سریال است که اثر را تا فصل های پایانی پویا ، هیجان انگیز و در یک کلام جذاب میکند.
قسمت نهم با مرگ شوک آور و دردناک ادارد استارک پایان می یابد ، مرگ وی برای کسانی که اولین بار بود سریال را می دیدند(و کتاب ها را نخوانده بودند) بسیار تعجب آور و غیر قابل باور بود ، حتی کسانی که کتاب ها را هم خوانده بودند مرگ وی را بسیار دردناک توصیف کردند ، خواندن و تماشا کردن دو روش بسیار متفاوت برای تجربه یک داستان هستند،
قسمت آخر هم با یک پایان شکه کننده و کمی امیدوار وار کننده به پایان میرسد ، دنریس تارگرین با تخم های اژدها وارد آتش میشود و زنده همراه با ۳ بچه اژدها از آتش خارج میشود ، نغمه ی یخ و آتش (تقابل زمستان سرد و وایت واکر ها و اژادر و آتش ) آغاز می شود.
بعد از مرگ ند استارک , مخاطبی که بالاخره به یکی از این شخصیت های عجیب این مجموعه , علاقه مند شده شوکه میشود . اما مسئله ای که شاید از اولین دقیقه های این مجموعه به وضوح دیده میشد , شدت صحنه های دلخراش بود . کشته شدن آدم ها به شدید ترین و ناراحت کننده ترین نحو ممکن ! در بازی تاج و تخت , شخصیت صد درصد پاک و خوبی وجود ندارد ! این جریان در دو فصل بعد بیشتر دیده و حس میشود , که خلاقیت در سریال آنقدر بالاست که در بسیاری از صحنه ها , شخصیتی مانند جیمی که در قسمت های اول فصل اول , بخاطر دیده شدنش با خواهرش در هنگام رابطه توسط یک پسربچه , آن را از بالای برج پرت میکند , در فصل سوم جریاناتی برایش پیش می آید که ما دلمان برای این فرد میسوزد ! شاید بشود گفت همین خلاقیت است که بازی تاج و تخت را به مجموعه ای خاص تبدیل کرده است .
یکی از ایراداتی که فصل اول وارد میشد نمایش بیش از حد صحنه های جنسی بود(که واقعا هم تعدادی از صحنه ها اضافی بودند) ، اما خشونت های جنسی و غیر جنسی سریال و تبعیض هایی که به منظور نشان دادن ظلم به زنان به تصویر کشیده میشود کاملا به جا و مناسب بود زیرا جهان خشن سریال را به خوبی در آغاز این داستان طولانی به بیننده معرفی کرد.
شاون مارک بین در نقش ادارد استارک ، مارک ادی در نقش رابرت باراتیون (پادشاه ) ، نیکولاج کاتسر والدو در نقش جیمی لنستر ، لنا هیدی در نقش سرسی لنستر ستارگان اصلی فصل اول سریال بودند که نقش آفرینی دلنشین و باور پذیری را ایفا کردند ، هرچند شخصیت های کتلین تالی ، تریون لنستر ، جان اسنو و راب استارک هم با نقش آفرینی تماشایی بازیگران در فصل اول عالی ظاهر شدند.
بازی تاج و تخت، تقریباً با بدبختی مناسب دورانی که میخواهد به تصویر بکشد، مملو از رئالیسم تلخ است. حتی اگر آن فانتزی در نظر گرفته شود.
@NaghdeFilmoSerial
یکی دیگر از ویژگی های مهم سریال شخصیت های منفی(آنتاگونیست) قوی ، تاثیر گذار ، دیوانه و باهوش داستان است که پیچش های داستانی ، نقاط عطف شخصیت های و پرده های داستان را رقم میزنند و معادلات شخصیت های قهرمان داستان را به هم میریزند.
مورد جذاب دیگر سریال تغیر شخصیت (رفتار و کردار و حتی ذاتشان) در طول سریال است که البته در فصل اول زیاد شاهد این تغیرات نیستیم هرچند اتفاقات آن مقدمه ی این تغیر در شخصیت های مثبت و خاکستری سریال است.
فصل اول به خوبی برای فصل های بعدی مقدمه چینی می کند و در عین حال خود نیز به عنوان یک فصل مستقل عالی ظاهر می شود (به جز موارد معدودی که به خاطر بودجه کم کاری شده بود مانند به تصویر نکشیدن جنگ ها)
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
مورد جذاب دیگر سریال تغیر شخصیت (رفتار و کردار و حتی ذاتشان) در طول سریال است که البته در فصل اول زیاد شاهد این تغیرات نیستیم هرچند اتفاقات آن مقدمه ی این تغیر در شخصیت های مثبت و خاکستری سریال است.
فصل اول به خوبی برای فصل های بعدی مقدمه چینی می کند و در عین حال خود نیز به عنوان یک فصل مستقل عالی ظاهر می شود (به جز موارد معدودی که به خاطر بودجه کم کاری شده بود مانند به تصویر نکشیدن جنگ ها)
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial
در اوایل این قسمت اضطراب و فشار محاصره به خوبی به تصویر کشیده میشود ، با آغاز حمله ی اسنتیس براتیون انفجار بزرگ سبز رنگی کشتی های استنیس را می سوزاند (آتش وحشی) و جهنم جنگ آغاز می شود ،جالب اینجاست که چندین جنگ به خاطر بودجه به تصویر کشیده نشدند اما این نبرد مهم و تعین کننده به بهترین نحو به تصویر کشیده می شود ، جلوه های ویژه ی عالی و نبرد کار شده ، اما نکته ی مهم تر این که بر خلاف آثار مشابه سینما مانند ارباب حلقه ها . جنگ و جنگ جویان با شکوه به تصویر کشیده نمی شوند ، بلکه واقعیت به تصویر کشیده می شود، درد ، رنج ، فریاد و سلاخی شدن ، جنگ چیز با شکوهی در خود ندارد.
با اقدامات تریون لنیستر شهر در مقابل استنیس مقاومت می کند ، اما استنیس در آستانه ی پیروزیست ، ناگهان ورق بر میگردد ، اینجاست که آنتاگونیست ، معادلات قهرمان داستان را بر هم میزند (یکی از برگ های برنده ی سریال در فیلم نامه نویسی) ، تایون لنیستر وارد میدان شده و جریان جنگ را بر هم میزند.
راب استارک دومین اشتباه کشنده اش را مرتکب می شود و به قولی که به والدر فری داده پشت می کند و با دختر دیگری ازدواج می کند.
فصل دوم با نشان دادن آنتاگونیست اصلی سریال یعنی لشکر وایت واکر ها به پایان میرسد ، زمستان در راه و مرگ هم با اون خواهد آمد.
فصل دوم آغاز منسجمی نداشت ، شخصیت های مختلف در مکان های مختلف و دور از هم پراکنده شده بودند ، شخصیت های جدیدی هم معرفی شدند این شلوغی فصل دوم را در خطر قرار میداد ، اگر قرار بود به همه به اندازه ی کافی پرداخت شود ، روند سریال کند و تا حدی حوصله سر بر میشد ، اگر هم قرار بر روند تند بود ، از شخصیت پردازی ها و قوس های شخصیتی غافل می شدند ، اینجاست که مدیوم تلوزیون(سریال) برتری خودش رو نسبت به فیلم(سینما ) نشون میده ، ۵ قسمت ابتدایی روند کند و پراکنده ای دارد ، این کندی صرف پرداخت بهتر و عمیق تر شخصیت ها و وضعیت پیچیده ی سیاسی می شود ، با آغاز قسمت پنجم سریال روند کندی گرفته و اتفاقات مهم و جنگ تعین کننده ی بلک واتر همه چیز را یک جا جمع کرده فصل دوم آن طور که باید تمام می شود (روند روایی فرمی سریال در پایان قسمت دهم طبق فرم کلاسیکی انسجام می یابد)
اپیزود نهم، اپیزود مهمی که برای یک رویداد در یک مکان ماند . مدتی طول کشید تا هشت اپیزود قبل از آن را به نقطه ی عطف برساند. در حالی که تشخیص، ند تبدیل شدن به دست پادشاه رابرت به عنوان نیروی محرکه فصل گذشته آسان بود، یک اپیزود حماسی مانند بلک واتر لازم بود تا به ما نشان دهد که قلب این فصل، به سادگی، بسط داستان ند است.
تیریون، با به عهده گرفتن نقش موقت دست جافری، مجبور شد راهی برای دفع دشمنان کینگز لندینگ، در خارج و داخل ابداع کند. برادر کوچکتر رابرت، استنیس، که به شدت به یک مذهب جدید خارجی پایبند بود، نامه ند را در مورد نامشروع بودن جافری دریافت کرد و آن را به عنوان یک فرصت تلقی کرد. فراخوانی سپاهیان ، از آنجایی که به نظر می رسد مردم به طور غیرقابل توضیحی عاشق مقایسه بازی تاج و تخت با ارباب حلقه ها هستند ، من می گویم که نبرد بلک واتر طوری عمل کرد، به نوعی، مانند نبرد هلمز دیپ. یک درگیری حماسی که توانست افسار تمام اتفاقات پیش از خود را محکم کند.
تیریون که اساساً به جای برادرزاده ترسو و وحشتناک خود به عنوان تنها کسی که مایل به دفاع از نام خانواده اش است می جنگد -و سپس توسط خواهر خود در یک تلاش دوطرفه برای زمین زدن یکدیگر ، متقابل مورد خیانت قرار می گیرد. حتی با وجود اینکه تیریون جان سالم به در برد، به نظر میرسد که این رویداد پایانی بر روند فوقالعاده رضایتبخش تیریون به عنوان فریبکار/پاکساز پادشاه است. بنابراین اگرچه او را نکشت، اما اساساً داستان او را تغییر داد.
@NaghdeFilmoSerial
با اقدامات تریون لنیستر شهر در مقابل استنیس مقاومت می کند ، اما استنیس در آستانه ی پیروزیست ، ناگهان ورق بر میگردد ، اینجاست که آنتاگونیست ، معادلات قهرمان داستان را بر هم میزند (یکی از برگ های برنده ی سریال در فیلم نامه نویسی) ، تایون لنیستر وارد میدان شده و جریان جنگ را بر هم میزند.
راب استارک دومین اشتباه کشنده اش را مرتکب می شود و به قولی که به والدر فری داده پشت می کند و با دختر دیگری ازدواج می کند.
فصل دوم با نشان دادن آنتاگونیست اصلی سریال یعنی لشکر وایت واکر ها به پایان میرسد ، زمستان در راه و مرگ هم با اون خواهد آمد.
فصل دوم آغاز منسجمی نداشت ، شخصیت های مختلف در مکان های مختلف و دور از هم پراکنده شده بودند ، شخصیت های جدیدی هم معرفی شدند این شلوغی فصل دوم را در خطر قرار میداد ، اگر قرار بود به همه به اندازه ی کافی پرداخت شود ، روند سریال کند و تا حدی حوصله سر بر میشد ، اگر هم قرار بر روند تند بود ، از شخصیت پردازی ها و قوس های شخصیتی غافل می شدند ، اینجاست که مدیوم تلوزیون(سریال) برتری خودش رو نسبت به فیلم(سینما ) نشون میده ، ۵ قسمت ابتدایی روند کند و پراکنده ای دارد ، این کندی صرف پرداخت بهتر و عمیق تر شخصیت ها و وضعیت پیچیده ی سیاسی می شود ، با آغاز قسمت پنجم سریال روند کندی گرفته و اتفاقات مهم و جنگ تعین کننده ی بلک واتر همه چیز را یک جا جمع کرده فصل دوم آن طور که باید تمام می شود (روند روایی فرمی سریال در پایان قسمت دهم طبق فرم کلاسیکی انسجام می یابد)
اپیزود نهم، اپیزود مهمی که برای یک رویداد در یک مکان ماند . مدتی طول کشید تا هشت اپیزود قبل از آن را به نقطه ی عطف برساند. در حالی که تشخیص، ند تبدیل شدن به دست پادشاه رابرت به عنوان نیروی محرکه فصل گذشته آسان بود، یک اپیزود حماسی مانند بلک واتر لازم بود تا به ما نشان دهد که قلب این فصل، به سادگی، بسط داستان ند است.
تیریون، با به عهده گرفتن نقش موقت دست جافری، مجبور شد راهی برای دفع دشمنان کینگز لندینگ، در خارج و داخل ابداع کند. برادر کوچکتر رابرت، استنیس، که به شدت به یک مذهب جدید خارجی پایبند بود، نامه ند را در مورد نامشروع بودن جافری دریافت کرد و آن را به عنوان یک فرصت تلقی کرد. فراخوانی سپاهیان ، از آنجایی که به نظر می رسد مردم به طور غیرقابل توضیحی عاشق مقایسه بازی تاج و تخت با ارباب حلقه ها هستند ، من می گویم که نبرد بلک واتر طوری عمل کرد، به نوعی، مانند نبرد هلمز دیپ. یک درگیری حماسی که توانست افسار تمام اتفاقات پیش از خود را محکم کند.
تیریون که اساساً به جای برادرزاده ترسو و وحشتناک خود به عنوان تنها کسی که مایل به دفاع از نام خانواده اش است می جنگد -و سپس توسط خواهر خود در یک تلاش دوطرفه برای زمین زدن یکدیگر ، متقابل مورد خیانت قرار می گیرد. حتی با وجود اینکه تیریون جان سالم به در برد، به نظر میرسد که این رویداد پایانی بر روند فوقالعاده رضایتبخش تیریون به عنوان فریبکار/پاکساز پادشاه است. بنابراین اگرچه او را نکشت، اما اساساً داستان او را تغییر داد.
@NaghdeFilmoSerial
جافری کار های شرورانه ی خود را در این فصل به سطح کاملاً جدیدی رساند. جافری که با شایعات منتشر شده توسط استنیس باراتیون مبنی بر اینکه او محصول زنای محارم است و وارث قانونی تاج و تخت نیست، بیش از حد واکنش نشان می دهد و شکنجه را گسترش می دهد. آنقدر که صادقانه بگویم، من اصلاً از هیتر هایی که او را در طول مسیر انتخاب کرده اند تعجب نمی کنم. جافری بهعنوان تنها شرور سریال
بدون ذرهای همدردی، و بدون هیچ سابقهای که بتواند اقدامات فعلیاش را توجیه کند و همدردی ما را جلب کند، تنها شرور واقعی سریال است. در این مرحله تقریباً یک ویژگی قابل تحسین است.
بازیگرانی چون امیلیا کلارک , کیت هرینگتون , ریچارد مدن در به ترتیب در نقش های دنریس , جان اسنو و راب استارک بیشتر دیده میشوند و گویا میدان را در دست خود میگیرند.
در فصل دوم ما شاهد بازیگران جدیدی بودیم . ناتالی درمر , رز لزلی , سیبل ککیلی , کاریس ون هوتن , گوندلین کریستی و جروم فلین نمونه هایی از این بازیگران هستند . در این بین رز لزلی در نقش ایگریت و جروم فلین در نقش بران , از بازیگران محبوب و موفق در بین شخصیت های جدید فصل دوم شدند . لزلی در این فصل به یکی از جالب ترین شخصیت های سریال تبدیل شده بود . ترکیب فوق العاده هماهنگش با کیت هرینگتون در نقش جان اسنو , در قسمت های آخر فصل , سکانس های بعضا خنده دار و دوست داشتنی ای را خلق کرده بود . دقیقا همین حالت را ترکیب بران و تیرین با هم در این فصل دارند و شروع رابطه دوستی آن ها در این فصل رقم میخورد . بران هم یکی از شخصیت های خوب و قابل توجه این فصل بود و میتوانیم بگوییم جروم فلین بهترین عملکردش را برای این نقش انجام داده است.
اتفاق های مهم و حیاتی فصل از قسمت هشتم شروع میشود و در قسمت نهم یعنی یکی مانده به پایان فصل , به اوج خود میرسد و در قسمت پایانی تقریبا ما شاهد پیش نمایش فصل بعدی هستیم و خیلی کم به داستان فصلی که گذشته است اشاره میشود.
در هفت قسمت ابتدایی خبری از اتفاقات هیجان انگیز و جنگ نبود ، اما مخاطب را جذب میکرد ، دیالوگ نویسی ها به خصوص برای شخصیت هایی مانند تریون لنیستر جذابیت روایی را حفظ می کرد.
به جز دنریس و جان که تغییرات آن ها را در پنج پرده (این سریال بر خلاف آثار مهم سینما که داستان ۳ پرده ای دارند ، داستان شخصیت های اصلیش ۵ پرده ای است) ی داستانی بررسی خواهیم کرد ، ۴ شخصیت سانسا ، آریا ، جیمی و تریون بیشتر تغییرات شخصیتی را در کل سریال تجربه می کنند ، که عامل اصلیش برای سانسا و تریون لنیستر در ۲ فصل ابتدایی و برای آریا و جیمی در ۳ فصل ابتدایی سریال رخ می دهند.
البته شخصیت های منفی هم در تغییرات قهرمانان سریال موثر هستند (ضد قهرمان های این سریال در تاریخ تلوزیون و سینما بی نظیر هستند ، بسیار پویا و تاثیر گذار)
برای مثال لرد بیلیش در قسمتی از سریال به سانسا می گوید ، تصمیمات و نیت هات رو مخفی نگه دار ، اگر دشمنان ندونن چی تو فکرت میگذره نمی تونن دستت رو بخونن و نمی دونن قرار از کجا ضربه بخورن .
لرد بیلیش خودش شخصا آینه ی تمام نمای این جملش بود و مخاطب هیچ وقت نمی تونست دقیق پیش بینی کنه که بیلیش قرار چه توطئه ای انجام بده و یا قرار طرف کی رو بگیره.
جان اسنو و دنریس تارگرین شخصیت های اصلی سریال هستند که تا پایان سریال زنده می مانند و عامل مهمی در اتفاقات کلی سریال هستند به همین دلیل پنج پرده ی داستانی آن ها را با پیشروی در فصل های بعدی بررسی می کنیم.
پرده ی اول جان اسنو : رفتن جان اسنو به نگهبانان شب پرده ی اول جان اسنو را رقم می زند ، آنجا وی متوجه می شود که فردی مطرود است ، سعی می کند شخصیت خود را پیدا کند و نامی در حد خانواده ی استارک برای خود دست و پا کند (این اولین نقطه ی عطف شخصیت جان اسنو است)
با مرگ ند استارک جان بر احساساتش غلبه میکند و از تصمیم رفتن به پیش راب و پیوستن به اون صرف نظر می کند ، این پیچش اصلی در داستان جان اسنو را منجر می شود ، آشنایی با ایگریت جلوی یک نواختی و تخت شدن پرده ی دوم جان را میگیرد .
پرده ی اول دنریس تارگرین : ازدواج اجباری دنریس با کال دروگو و سپس ایجاد علاقه ی آن ها به هم پرده ی اول دنریس را رقم میزند ، کشته شدن برادرش ویسریس به دست دروگو نقطه ی عطف در پرده ی اول داستان دنریس است ، با مرگ کال دروگو و رفتن دنریس به آتش و خارج شدن از آن با ۳ اژدها (یک الگوی آشنا و اسطوره ای) ، نقطه ی عطف اصلی دنریس در داستان و آغاز پرده ی دوم داستان دنریس است.
در نهایت باید گفت فصل دوم عالی عمل می کنند و نقاط منفی فصل اول مانند عدم نمایش جنگ ها و صحنه های جنسی زیاد را تا حدودی رفع می کند(یک جنگ به تصویر کشیده شده و صحنه های جنسی هم کم شده بود)
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
بدون ذرهای همدردی، و بدون هیچ سابقهای که بتواند اقدامات فعلیاش را توجیه کند و همدردی ما را جلب کند، تنها شرور واقعی سریال است. در این مرحله تقریباً یک ویژگی قابل تحسین است.
بازیگرانی چون امیلیا کلارک , کیت هرینگتون , ریچارد مدن در به ترتیب در نقش های دنریس , جان اسنو و راب استارک بیشتر دیده میشوند و گویا میدان را در دست خود میگیرند.
در فصل دوم ما شاهد بازیگران جدیدی بودیم . ناتالی درمر , رز لزلی , سیبل ککیلی , کاریس ون هوتن , گوندلین کریستی و جروم فلین نمونه هایی از این بازیگران هستند . در این بین رز لزلی در نقش ایگریت و جروم فلین در نقش بران , از بازیگران محبوب و موفق در بین شخصیت های جدید فصل دوم شدند . لزلی در این فصل به یکی از جالب ترین شخصیت های سریال تبدیل شده بود . ترکیب فوق العاده هماهنگش با کیت هرینگتون در نقش جان اسنو , در قسمت های آخر فصل , سکانس های بعضا خنده دار و دوست داشتنی ای را خلق کرده بود . دقیقا همین حالت را ترکیب بران و تیرین با هم در این فصل دارند و شروع رابطه دوستی آن ها در این فصل رقم میخورد . بران هم یکی از شخصیت های خوب و قابل توجه این فصل بود و میتوانیم بگوییم جروم فلین بهترین عملکردش را برای این نقش انجام داده است.
اتفاق های مهم و حیاتی فصل از قسمت هشتم شروع میشود و در قسمت نهم یعنی یکی مانده به پایان فصل , به اوج خود میرسد و در قسمت پایانی تقریبا ما شاهد پیش نمایش فصل بعدی هستیم و خیلی کم به داستان فصلی که گذشته است اشاره میشود.
در هفت قسمت ابتدایی خبری از اتفاقات هیجان انگیز و جنگ نبود ، اما مخاطب را جذب میکرد ، دیالوگ نویسی ها به خصوص برای شخصیت هایی مانند تریون لنیستر جذابیت روایی را حفظ می کرد.
به جز دنریس و جان که تغییرات آن ها را در پنج پرده (این سریال بر خلاف آثار مهم سینما که داستان ۳ پرده ای دارند ، داستان شخصیت های اصلیش ۵ پرده ای است) ی داستانی بررسی خواهیم کرد ، ۴ شخصیت سانسا ، آریا ، جیمی و تریون بیشتر تغییرات شخصیتی را در کل سریال تجربه می کنند ، که عامل اصلیش برای سانسا و تریون لنیستر در ۲ فصل ابتدایی و برای آریا و جیمی در ۳ فصل ابتدایی سریال رخ می دهند.
البته شخصیت های منفی هم در تغییرات قهرمانان سریال موثر هستند (ضد قهرمان های این سریال در تاریخ تلوزیون و سینما بی نظیر هستند ، بسیار پویا و تاثیر گذار)
برای مثال لرد بیلیش در قسمتی از سریال به سانسا می گوید ، تصمیمات و نیت هات رو مخفی نگه دار ، اگر دشمنان ندونن چی تو فکرت میگذره نمی تونن دستت رو بخونن و نمی دونن قرار از کجا ضربه بخورن .
لرد بیلیش خودش شخصا آینه ی تمام نمای این جملش بود و مخاطب هیچ وقت نمی تونست دقیق پیش بینی کنه که بیلیش قرار چه توطئه ای انجام بده و یا قرار طرف کی رو بگیره.
جان اسنو و دنریس تارگرین شخصیت های اصلی سریال هستند که تا پایان سریال زنده می مانند و عامل مهمی در اتفاقات کلی سریال هستند به همین دلیل پنج پرده ی داستانی آن ها را با پیشروی در فصل های بعدی بررسی می کنیم.
پرده ی اول جان اسنو : رفتن جان اسنو به نگهبانان شب پرده ی اول جان اسنو را رقم می زند ، آنجا وی متوجه می شود که فردی مطرود است ، سعی می کند شخصیت خود را پیدا کند و نامی در حد خانواده ی استارک برای خود دست و پا کند (این اولین نقطه ی عطف شخصیت جان اسنو است)
با مرگ ند استارک جان بر احساساتش غلبه میکند و از تصمیم رفتن به پیش راب و پیوستن به اون صرف نظر می کند ، این پیچش اصلی در داستان جان اسنو را منجر می شود ، آشنایی با ایگریت جلوی یک نواختی و تخت شدن پرده ی دوم جان را میگیرد .
پرده ی اول دنریس تارگرین : ازدواج اجباری دنریس با کال دروگو و سپس ایجاد علاقه ی آن ها به هم پرده ی اول دنریس را رقم میزند ، کشته شدن برادرش ویسریس به دست دروگو نقطه ی عطف در پرده ی اول داستان دنریس است ، با مرگ کال دروگو و رفتن دنریس به آتش و خارج شدن از آن با ۳ اژدها (یک الگوی آشنا و اسطوره ای) ، نقطه ی عطف اصلی دنریس در داستان و آغاز پرده ی دوم داستان دنریس است.
در نهایت باید گفت فصل دوم عالی عمل می کنند و نقاط منفی فصل اول مانند عدم نمایش جنگ ها و صحنه های جنسی زیاد را تا حدودی رفع می کند(یک جنگ به تصویر کشیده شده و صحنه های جنسی هم کم شده بود)
نمره : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل بریکینگ بد ، گات ، وایکینگز
در زمان پخش سریال های بریکینگ بد و گات همیشه مقایسه ای بین طرفداران این دو سریال بوده که کدام بهتر است ، اساسا مقایسه ی این دو از ریشه اشتباه است .
در سینما ما آثار بزرگ زیادی داشتیم که داستان محور بودند مانند سه گانه ی ارباب حلقه ها ، سه گانه ی پدر خوانده ، ۱۲ مرد خشمگین و ...
آثار بزرگ زیادی هم داشتیم که شخصیت محور (و قهرمان محور بودند)
سه گانه ی عاشقانه ی
before (before sunrise , before sunset, before midnight )
اما در بحث سریال قضیه ی کاملا فرق می کند ، اکثر آثار موفق و بزرگ و تاثیر گذار تلوزیون شخصیت محور و قهرمان محور بوده اند.
سریال بریکینگ بد هم از آن دست سریال هایی است که شخصیت محور است ، بدون وجود والتر وایت و جسی سریال بریکینگ بد معنا ندارد ، بریکینگ بد را باید با آثار مشابه خود مقایسه کرد
sopranos , mad men, better call Saul, Vikings, last kingdom
اما آثار داستان محور تلوزیون تعدادشان بسیار کمتر از آثار شخصیت محور است ، آن هایی که هستند هم یا به کیفیت و بزرگی گیم آف ترونز نیستند و یا به محبوبیت و مشهوریت آن (معدود آثار داستان محور با کیفیت مانند wire , left overs هم به محبوبیت آن نمی رسند)
حتی آثاری مانند سریال محبوب وایکینگز هم قابل مقایسه با گات نیست ، وایکینگ از نظر محبوبیت و بعضی جنبه ها (روایت در جهان قرون وسطایی) شبیه گات بود و اما گزینه ی مناسبی برای مقایسه نبود ، اولا این سریال عظمت و بزرگی گات را نداشت، چه در شخصیت پردازی، چه در داستان ، جنگ ها و ...
اما مسئله ی مهمتر این بود که سریال وانمود می کرد که سریال داستان محوری است اما این طور نبود ، با مرگ شخصیت اصلی یعنی رنگار ، دیگر دلیلی برای ادامه ی سریال نبود و با ادامه ی آن سریال خراب شد (یا باید رگنار زنده می موند یا در فصل چهارم به اتمام می رسید)
شما در بریکینگ بد هم همین مسئله رو داشتید ، اگر والتر وایت و جسی پینکمن کشته می شدند ، شما شخصیت اصلی و قهرمان های داستان رو از دست می دادید، آیا سریال می تونست بعد مرگ اون ها ادامه پیدا کنه (مثلا جسی در فصل ۳ و والتر در فصل ۴ کشته می شدند)
ولی در گات در چهار فصل اول تقریبا تمام شخصیت هایی که به عنوان شخصیت های اصلی می شناختیم کشته شدند و شخصیت های فرعی مثل دنریس و جان و سانسا به عنوان شخصیت های اصلی باقی ماندن و سریال به روند خودش همچنان بی نقص ادامه داد به این دلیل که شخصیت ها محور سریال نبودند بلکه داستان محور سریال بود.
آیا نمی توان کلا به هیچ وجه این ۲ سریال رو مقایسه کرد و متوجه بشیم در کل کدوم سریال برتر بود؟
اگه بخوایم مقایسه کنیم، از ۳ جنبه میشه مقایسه کرد
بخش اول بخش های فنی مثل کارگرانی و موسیقی متن و ... بود
بخش فنی هر اثر شامل ۲ قسمت مهم میزانس و نما هستش
میزانس شامل صحنه، نور ، رنگ ، بازیگری، موسیقی و صدا و ... هست
نما هم شامل دوربین ، تدوین ، جلوه های ویژه و ... هست
تو این دو بخش هر دو اثر جز بهترین های تاریخ تلوزیون بودن و تلوزیون رو به سطح جدیدی ارتقا دادن پس لازم به مقایسه نیست چون هر دو عالی بودند
(البته گیم آف ترونز ویژگی های مثل جلوه های ویژه و میدانی و مکان های مختلف جذاب فیلم برداری داشت که بریکینگ بد از این ها محروم بود به خاطر جهان متفاوت سریال ها واسه همین میگم مقایسه اشتباه )
ویژگی دوم داستان و فرم روایی ، دو سریال جهان متفاوتی داشتن و به همین دلیل اصلا نمیشه مقایسه کرد ولی هر دو در نوع خودشون عالی بودند.
گات تو این مورد در اون زمان بی رقیب بود (البته طی چند سال اخیر سریال های قابل مقایسه از نظر داستانی را گات اومده مثل ویچر و خاندان اژدها و سریال ارباب حلقه ها که از نظر کیفی در حد گات عمل نکردن) و به همین دلیل در نوع خود بهترین بود.
ولی بریکینگ بد اون زمان رقیب هایی مثل سوپرانوز و مد من داشت که از نظر فیلم نامه برتر بودند (مد من هنوز هم مقام بهترین فیلم نامه ی تاریخ تلوزیون رو داره)
@NaghdeFilmoSerial
خطر اسپویل بریکینگ بد ، گات ، وایکینگز
در زمان پخش سریال های بریکینگ بد و گات همیشه مقایسه ای بین طرفداران این دو سریال بوده که کدام بهتر است ، اساسا مقایسه ی این دو از ریشه اشتباه است .
در سینما ما آثار بزرگ زیادی داشتیم که داستان محور بودند مانند سه گانه ی ارباب حلقه ها ، سه گانه ی پدر خوانده ، ۱۲ مرد خشمگین و ...
آثار بزرگ زیادی هم داشتیم که شخصیت محور (و قهرمان محور بودند)
سه گانه ی عاشقانه ی
before (before sunrise , before sunset, before midnight )
اما در بحث سریال قضیه ی کاملا فرق می کند ، اکثر آثار موفق و بزرگ و تاثیر گذار تلوزیون شخصیت محور و قهرمان محور بوده اند.
سریال بریکینگ بد هم از آن دست سریال هایی است که شخصیت محور است ، بدون وجود والتر وایت و جسی سریال بریکینگ بد معنا ندارد ، بریکینگ بد را باید با آثار مشابه خود مقایسه کرد
sopranos , mad men, better call Saul, Vikings, last kingdom
اما آثار داستان محور تلوزیون تعدادشان بسیار کمتر از آثار شخصیت محور است ، آن هایی که هستند هم یا به کیفیت و بزرگی گیم آف ترونز نیستند و یا به محبوبیت و مشهوریت آن (معدود آثار داستان محور با کیفیت مانند wire , left overs هم به محبوبیت آن نمی رسند)
حتی آثاری مانند سریال محبوب وایکینگز هم قابل مقایسه با گات نیست ، وایکینگ از نظر محبوبیت و بعضی جنبه ها (روایت در جهان قرون وسطایی) شبیه گات بود و اما گزینه ی مناسبی برای مقایسه نبود ، اولا این سریال عظمت و بزرگی گات را نداشت، چه در شخصیت پردازی، چه در داستان ، جنگ ها و ...
اما مسئله ی مهمتر این بود که سریال وانمود می کرد که سریال داستان محوری است اما این طور نبود ، با مرگ شخصیت اصلی یعنی رنگار ، دیگر دلیلی برای ادامه ی سریال نبود و با ادامه ی آن سریال خراب شد (یا باید رگنار زنده می موند یا در فصل چهارم به اتمام می رسید)
شما در بریکینگ بد هم همین مسئله رو داشتید ، اگر والتر وایت و جسی پینکمن کشته می شدند ، شما شخصیت اصلی و قهرمان های داستان رو از دست می دادید، آیا سریال می تونست بعد مرگ اون ها ادامه پیدا کنه (مثلا جسی در فصل ۳ و والتر در فصل ۴ کشته می شدند)
ولی در گات در چهار فصل اول تقریبا تمام شخصیت هایی که به عنوان شخصیت های اصلی می شناختیم کشته شدند و شخصیت های فرعی مثل دنریس و جان و سانسا به عنوان شخصیت های اصلی باقی ماندن و سریال به روند خودش همچنان بی نقص ادامه داد به این دلیل که شخصیت ها محور سریال نبودند بلکه داستان محور سریال بود.
آیا نمی توان کلا به هیچ وجه این ۲ سریال رو مقایسه کرد و متوجه بشیم در کل کدوم سریال برتر بود؟
اگه بخوایم مقایسه کنیم، از ۳ جنبه میشه مقایسه کرد
بخش اول بخش های فنی مثل کارگرانی و موسیقی متن و ... بود
بخش فنی هر اثر شامل ۲ قسمت مهم میزانس و نما هستش
میزانس شامل صحنه، نور ، رنگ ، بازیگری، موسیقی و صدا و ... هست
نما هم شامل دوربین ، تدوین ، جلوه های ویژه و ... هست
تو این دو بخش هر دو اثر جز بهترین های تاریخ تلوزیون بودن و تلوزیون رو به سطح جدیدی ارتقا دادن پس لازم به مقایسه نیست چون هر دو عالی بودند
(البته گیم آف ترونز ویژگی های مثل جلوه های ویژه و میدانی و مکان های مختلف جذاب فیلم برداری داشت که بریکینگ بد از این ها محروم بود به خاطر جهان متفاوت سریال ها واسه همین میگم مقایسه اشتباه )
ویژگی دوم داستان و فرم روایی ، دو سریال جهان متفاوتی داشتن و به همین دلیل اصلا نمیشه مقایسه کرد ولی هر دو در نوع خودشون عالی بودند.
گات تو این مورد در اون زمان بی رقیب بود (البته طی چند سال اخیر سریال های قابل مقایسه از نظر داستانی را گات اومده مثل ویچر و خاندان اژدها و سریال ارباب حلقه ها که از نظر کیفی در حد گات عمل نکردن) و به همین دلیل در نوع خود بهترین بود.
ولی بریکینگ بد اون زمان رقیب هایی مثل سوپرانوز و مد من داشت که از نظر فیلم نامه برتر بودند (مد من هنوز هم مقام بهترین فیلم نامه ی تاریخ تلوزیون رو داره)
@NaghdeFilmoSerial
می رسیم به بخش سوم یعنی شخصیت پردازی
از آن جایی که شخصیت پردازی محور اصلی سریال بریکینگ بد است شخصیت های اصلی سریال عالی و بی نقص هستند ، یک شاهکار به تمام معنا در شخصیت پردازی (البته بنده قوس شخصیتی والتر را از اساس قبول ندارم چون معتقدم یک انسان درستکار و ساده مثل والتر نمی تواند تبدیل به شخصیت هایزنبرگ شود).
شخصیت پردازی های گات هم عالی و بی نقص بودند .
پس آیا برتری به همدیگر ندارند.
اینجاست که سریال گات برتری اصلی خود را نه تنها بر بریکینگ بد بلکه بر اکثر آثار تلوزیون نمایان می کند.
شخصیت های منفی و فرعی، داستان و جهان گات آنقدر غنی و بزرگ است که شخصیت های فرعی متعددی را نمایان و پرورش میدهد ، برای مثال فاحشه ی تریون یعنی شی ، در هیچ جای بریکینگ بد شخصیت فرعی نمی توان پیدا کرد که در حد شی پایین و فرعی باشد ، اما به آن اندازه خوب پرداخت شده باشد.
شخصیت های منفی داستان هم عالی و بی رقیب هستند ، دلیل آن ها پویایی آن هاست که نقشه های شخصیت های اصلی مثبت (قهرمان) را به هم میریزند یا آن ها را می کشند و از میدان به در می کنند.
کدام شخصیت منفی می توانست حریف والتر و یا جسی بشود.
و در آخر می گویم مقایسه ی آن ها اشتباه است چون از ریشه متفاوت هستند.
@NaghdeFilmoSerial
از آن جایی که شخصیت پردازی محور اصلی سریال بریکینگ بد است شخصیت های اصلی سریال عالی و بی نقص هستند ، یک شاهکار به تمام معنا در شخصیت پردازی (البته بنده قوس شخصیتی والتر را از اساس قبول ندارم چون معتقدم یک انسان درستکار و ساده مثل والتر نمی تواند تبدیل به شخصیت هایزنبرگ شود).
شخصیت پردازی های گات هم عالی و بی نقص بودند .
پس آیا برتری به همدیگر ندارند.
اینجاست که سریال گات برتری اصلی خود را نه تنها بر بریکینگ بد بلکه بر اکثر آثار تلوزیون نمایان می کند.
شخصیت های منفی و فرعی، داستان و جهان گات آنقدر غنی و بزرگ است که شخصیت های فرعی متعددی را نمایان و پرورش میدهد ، برای مثال فاحشه ی تریون یعنی شی ، در هیچ جای بریکینگ بد شخصیت فرعی نمی توان پیدا کرد که در حد شی پایین و فرعی باشد ، اما به آن اندازه خوب پرداخت شده باشد.
شخصیت های منفی داستان هم عالی و بی رقیب هستند ، دلیل آن ها پویایی آن هاست که نقشه های شخصیت های اصلی مثبت (قهرمان) را به هم میریزند یا آن ها را می کشند و از میدان به در می کنند.
کدام شخصیت منفی می توانست حریف والتر و یا جسی بشود.
و در آخر می گویم مقایسه ی آن ها اشتباه است چون از ریشه متفاوت هستند.
@NaghdeFilmoSerial
تولدت مبارک آقای تالکین. ممنونیم که دنیای ما رو زیباتر کردی.
«چیزهای خوبی هم در این دنیا هست...
آقای فرودو،
و اونها ارزش این رو دارن که براشون بجنگیم...»
-ارباب حلقهها، دوبرج
«چیزهای خوبی هم در این دنیا هست...
آقای فرودو،
و اونها ارزش این رو دارن که براشون بجنگیم...»
-ارباب حلقهها، دوبرج
Forwarded from Living with Cinema🎥
نوشتن از (پوست شیر) بماند برای روزی که وقت و حوصلهاش یاری کرد
اما حتما میبایست به واپسین اپیزودش واکنش نشان داد
منظورم مشخصا آن ده پانزده دقیقه طوفانی و دهشتناک پایانیست. از لحظهای که شکنجه نریمان(کامران تفتی) آغاز میشود تا پایان غافلگیرکننده ماجرا... بدون ذرهای اغراق لحظات مذکور پراسترسترین و تکان دهندهترین مورد نمایشی بود که در این چند ماه اخیر تماشا کردم. بازیها به علاوه برش نماها و موسیقی و تلخی و سبعیت حاکم بر صحنه که خوشبختانه کاملا باور پذیر در آمده (به مانند کلیپ هولناکی که سالها پیش از تعرض و سپس دستگیری حرامزاده ای بنام حسن کثافت منتشر شد) و عطش مخاطب را برای تماشای ادامه ماجرا به اوج خود میرساند.
تا قبل از این پست استفاده از نابازیگران در نقش آنتاگونیستهای سریال را ستایش میکردم(بهنام و فریبرز بعنوان شرور و سارق خودرو) اما تفتی با همین اندک دقایق حضورش بار دیگر یادآوری میکند که چقدر بازیگر کاردرست و البته قدر ندیدهای است.
کنتراست بازیاش را حین دستگیری و کتک خوردن و در طرف مقابل حین اسلحه بدست گرفتن تماشا کنید و کِیفش را ببرید.
@livibc
امیدسلیمی
اما حتما میبایست به واپسین اپیزودش واکنش نشان داد
منظورم مشخصا آن ده پانزده دقیقه طوفانی و دهشتناک پایانیست. از لحظهای که شکنجه نریمان(کامران تفتی) آغاز میشود تا پایان غافلگیرکننده ماجرا... بدون ذرهای اغراق لحظات مذکور پراسترسترین و تکان دهندهترین مورد نمایشی بود که در این چند ماه اخیر تماشا کردم. بازیها به علاوه برش نماها و موسیقی و تلخی و سبعیت حاکم بر صحنه که خوشبختانه کاملا باور پذیر در آمده (به مانند کلیپ هولناکی که سالها پیش از تعرض و سپس دستگیری حرامزاده ای بنام حسن کثافت منتشر شد) و عطش مخاطب را برای تماشای ادامه ماجرا به اوج خود میرساند.
تا قبل از این پست استفاده از نابازیگران در نقش آنتاگونیستهای سریال را ستایش میکردم(بهنام و فریبرز بعنوان شرور و سارق خودرو) اما تفتی با همین اندک دقایق حضورش بار دیگر یادآوری میکند که چقدر بازیگر کاردرست و البته قدر ندیدهای است.
کنتراست بازیاش را حین دستگیری و کتک خوردن و در طرف مقابل حین اسلحه بدست گرفتن تماشا کنید و کِیفش را ببرید.
@livibc
امیدسلیمی
👍5
#اسپویل
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل سوم game of thrones
فصل سوم با دیدار جان اسنو و منس ریدر آغاز می شود ، مردی که به انتخاب مردم آن سوی دیوار پادشاه شده (و قبلا نگهبان شب بوده) و برای فرار از دست وایت واکر ها می خواهد مردم رو به پشت دیوار هدایت کند ، مردی که به جان اسنو یاد می دهد چه چیز ارزش جنگیدن دارد و وظیفه ی جان اسنو در آینده چه خواهد بود.
راب استارک همچنان پیشروی می کند ، اما بی فایده ،کوه در حال حمله های چریکی به مناطق مختلف تحت حکومت خاندان تالی است ، استنیس باراتیون گوشه نشین شده ، دنریس در فکر بدست آوردن ارتش است.
قسمت اول با دیدار سر باراستین سلمی با دنریس تارگرین به پایان می رسد ، باراستین از دنریس برای شکست در محافظت از خانواده اش عذر خواهی می کند و قسم می خورد از وی محافظت کند، موسیقی متن تاثیر گذار رامین جوادی این صحنه را بسیار تاثیر گذار می کند. دوربین نمای میدیوم شاتی دارد که اقتدار و فروتنی باراستین را نمایان می کند و تعجب و شگفتی (و خوشحال و دل گرمی) دنریس.
در قسمت دوم میچل فیرلی در نقش کتلین استارک (تالی) هنگام صحبت با عروس جدیدش انا چاپلین در نقش تالیسا استارک از مریضی جان اسنو در کودکی می گوید و یک بازی احساسی و زیبا را به نمایش می گذارد (از فصل اول همراه با لینا هدی بهترین بازیگران زن سریال بودند)
بعد این سکانس تدوین به جان اسنو در آن سوی دیوار پرش می کند (واقعا کارگردانی این اثر در سطحی بسیار بالاتری از مدیوم تلوزیون قرار دارد)
رمانتیک و عاشقانه مانند جان اسنو و ایگریت , مغرور و پر اعتماد به نفس مانند استنیس , مهربان اما بی رحم دیده شدن در نظر عام مانند جیمی , حقیر و احمق بودن مانند تئون گریجوی , بی رحم بودن مانند رمزی و والدر فری , دچار نادانی و غرور شدن مانند راب استارک , با سیاست و دل رحم مانند مارجری , باهوش اما بیخیال مانند تیریون لنیستر و همچنین دل رحم و مهربان اما مغرور مانند دنریس تارگریان .درواقع هر کدام از شخصیت ها در فصل سوم دارای ویژگی های پیچیده ای هستند و هیچ تعهدی هم نیست آن ها عوض نشوند.
کیت هرینگتون و رز لزلی شروع کنیم، عملکرد این دو در این فصل بسیار فوق العاده بود و عملکرد مثبت شان را که از فصل قبلی شروع شد ادامه و ارتقا دادند و به جرئت میتوان گفت که این دو از محبوب ترین بازیگران فصل به شمار میروند . هرچند در دنیایی به این بی رحمی اگر یک زوج عاشقانه پیدا شوند آن ها را ترکیب رمانتیک فصل می نامیم. اما جدای این ، این دو واقعا تاثیرگذار هستند و طرز آشنایی و برخورد اولیه آن ها هم این را جالب تر کرده است . ارزش کار این دو مخصوصا لزلی جایی بیشتر دیده میشود که نگاهی به زوج راب استارک و تالیسا مایگر بیاندازیم . اونا کاستیلا چاپلین در نقش تالیسا یک سوم بازی رز لزلی را هم ندارد.
استیون دیلین اما در نقش استنیس یکی از بهترین بازیگران این فصل به شمار می آید . بازی ای فوق العاده جدی و قوی که شخصیت استنیس را کاملا به تماشاگر منتقل میکند . در کنار او لیام کانینگهام در نقش داوس سیورث مشاور معتمد استنیس هم عملکرد بسیار خوبی دارد . وفاداری را که از ویژگی های این شخصیت است را به خوبی میتوان در این بازیگر مشاهده کرد و در کل در کنار استیون ترکیب خوبی با هم درست کرده اند .
یک اتفاق شکه کننده ی دیگر جیمی لنیستر دستش را از دست می دهد.
دوباره توطئه در حال رشد هستند.
در آخر اپیزود چهارم دنریس تارگرین ابتدا برده ها را با یک اژدها معاوضه می کند و سپس همه ی آن ها را آزاد می کند ، یکی سکانس زیبا و حماسی همراه با موسیقی متن عالی بلاخره بعد از ۲ فصل شاهد یک اتفاق خوش آیند هستیم.
در قسمت پنجم راب استارک باز یک اشتباه استراتژیک دیگر انجام می دهد ، لرد کارا استارک را می کشد و نیرو های رو را از دست می دهد (اعتماد لرد های شمال را هم به خود)
در قسمت پنجم وقتی استنیس به ملاقات خانواده اش می رود ، آن روی انسانی او را که پشت چهره ی سرد و خشنش پنهان شده بود می بینیم.
در قسمت پنجم جیمی به سر (لیدی) بران تعریف می کند که پادشاه دیوانه زیر خیابان های شهر و معبد آتش وحشی کار گذاشته بود و میخواست همه ی مردم پایتخت را آتش بزند و جیمی مجبور شد پادشاه دیوانه را بکشد ، این سکانس دید بیننده را نسبت به جیمی عوض می کند.
قسمت ششم کثافت سادیسمی دیگری را معرفی می کند رمزی بولتون (اسنو) ، ولی بر عکس جافری رمزی مرد باهوش و زیرکی است و همچنین با سیاست.
در قسمت هفتم جیمی آن کار قهرمانه ای که از او انتظار می رفت انجام می دهد و بر می گردد و برن را از دست یک خرس نجات می دهد.
یک کشف مهم در قسمت هشتم ، شیشه ی اژدها می تواند وایت واکر ها را بکشد.
اولین باری که سریال را تماشا کردم ۴ فصل آن پخش شده بود ، ۳ فصل پشت سر هم دیدم تا رسیدم به قسمت نهم ، عروسی خونین ، قسمتی که دردناک ترین غافل گیری سریال را در خود داشت .
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
خطر اسپویل فصل سوم game of thrones
فصل سوم با دیدار جان اسنو و منس ریدر آغاز می شود ، مردی که به انتخاب مردم آن سوی دیوار پادشاه شده (و قبلا نگهبان شب بوده) و برای فرار از دست وایت واکر ها می خواهد مردم رو به پشت دیوار هدایت کند ، مردی که به جان اسنو یاد می دهد چه چیز ارزش جنگیدن دارد و وظیفه ی جان اسنو در آینده چه خواهد بود.
راب استارک همچنان پیشروی می کند ، اما بی فایده ،کوه در حال حمله های چریکی به مناطق مختلف تحت حکومت خاندان تالی است ، استنیس باراتیون گوشه نشین شده ، دنریس در فکر بدست آوردن ارتش است.
قسمت اول با دیدار سر باراستین سلمی با دنریس تارگرین به پایان می رسد ، باراستین از دنریس برای شکست در محافظت از خانواده اش عذر خواهی می کند و قسم می خورد از وی محافظت کند، موسیقی متن تاثیر گذار رامین جوادی این صحنه را بسیار تاثیر گذار می کند. دوربین نمای میدیوم شاتی دارد که اقتدار و فروتنی باراستین را نمایان می کند و تعجب و شگفتی (و خوشحال و دل گرمی) دنریس.
در قسمت دوم میچل فیرلی در نقش کتلین استارک (تالی) هنگام صحبت با عروس جدیدش انا چاپلین در نقش تالیسا استارک از مریضی جان اسنو در کودکی می گوید و یک بازی احساسی و زیبا را به نمایش می گذارد (از فصل اول همراه با لینا هدی بهترین بازیگران زن سریال بودند)
بعد این سکانس تدوین به جان اسنو در آن سوی دیوار پرش می کند (واقعا کارگردانی این اثر در سطحی بسیار بالاتری از مدیوم تلوزیون قرار دارد)
رمانتیک و عاشقانه مانند جان اسنو و ایگریت , مغرور و پر اعتماد به نفس مانند استنیس , مهربان اما بی رحم دیده شدن در نظر عام مانند جیمی , حقیر و احمق بودن مانند تئون گریجوی , بی رحم بودن مانند رمزی و والدر فری , دچار نادانی و غرور شدن مانند راب استارک , با سیاست و دل رحم مانند مارجری , باهوش اما بیخیال مانند تیریون لنیستر و همچنین دل رحم و مهربان اما مغرور مانند دنریس تارگریان .درواقع هر کدام از شخصیت ها در فصل سوم دارای ویژگی های پیچیده ای هستند و هیچ تعهدی هم نیست آن ها عوض نشوند.
کیت هرینگتون و رز لزلی شروع کنیم، عملکرد این دو در این فصل بسیار فوق العاده بود و عملکرد مثبت شان را که از فصل قبلی شروع شد ادامه و ارتقا دادند و به جرئت میتوان گفت که این دو از محبوب ترین بازیگران فصل به شمار میروند . هرچند در دنیایی به این بی رحمی اگر یک زوج عاشقانه پیدا شوند آن ها را ترکیب رمانتیک فصل می نامیم. اما جدای این ، این دو واقعا تاثیرگذار هستند و طرز آشنایی و برخورد اولیه آن ها هم این را جالب تر کرده است . ارزش کار این دو مخصوصا لزلی جایی بیشتر دیده میشود که نگاهی به زوج راب استارک و تالیسا مایگر بیاندازیم . اونا کاستیلا چاپلین در نقش تالیسا یک سوم بازی رز لزلی را هم ندارد.
استیون دیلین اما در نقش استنیس یکی از بهترین بازیگران این فصل به شمار می آید . بازی ای فوق العاده جدی و قوی که شخصیت استنیس را کاملا به تماشاگر منتقل میکند . در کنار او لیام کانینگهام در نقش داوس سیورث مشاور معتمد استنیس هم عملکرد بسیار خوبی دارد . وفاداری را که از ویژگی های این شخصیت است را به خوبی میتوان در این بازیگر مشاهده کرد و در کل در کنار استیون ترکیب خوبی با هم درست کرده اند .
یک اتفاق شکه کننده ی دیگر جیمی لنیستر دستش را از دست می دهد.
دوباره توطئه در حال رشد هستند.
در آخر اپیزود چهارم دنریس تارگرین ابتدا برده ها را با یک اژدها معاوضه می کند و سپس همه ی آن ها را آزاد می کند ، یکی سکانس زیبا و حماسی همراه با موسیقی متن عالی بلاخره بعد از ۲ فصل شاهد یک اتفاق خوش آیند هستیم.
در قسمت پنجم راب استارک باز یک اشتباه استراتژیک دیگر انجام می دهد ، لرد کارا استارک را می کشد و نیرو های رو را از دست می دهد (اعتماد لرد های شمال را هم به خود)
در قسمت پنجم وقتی استنیس به ملاقات خانواده اش می رود ، آن روی انسانی او را که پشت چهره ی سرد و خشنش پنهان شده بود می بینیم.
در قسمت پنجم جیمی به سر (لیدی) بران تعریف می کند که پادشاه دیوانه زیر خیابان های شهر و معبد آتش وحشی کار گذاشته بود و میخواست همه ی مردم پایتخت را آتش بزند و جیمی مجبور شد پادشاه دیوانه را بکشد ، این سکانس دید بیننده را نسبت به جیمی عوض می کند.
قسمت ششم کثافت سادیسمی دیگری را معرفی می کند رمزی بولتون (اسنو) ، ولی بر عکس جافری رمزی مرد باهوش و زیرکی است و همچنین با سیاست.
در قسمت هفتم جیمی آن کار قهرمانه ای که از او انتظار می رفت انجام می دهد و بر می گردد و برن را از دست یک خرس نجات می دهد.
یک کشف مهم در قسمت هشتم ، شیشه ی اژدها می تواند وایت واکر ها را بکشد.
اولین باری که سریال را تماشا کردم ۴ فصل آن پخش شده بود ، ۳ فصل پشت سر هم دیدم تا رسیدم به قسمت نهم ، عروسی خونین ، قسمتی که دردناک ترین غافل گیری سریال را در خود داشت .
@NaghdeFilmoSerial
قسمت های نهم هر فصل مهم ترین آن هستند ولی قسمت نهم این فصل در کنار قسمت نهم فصل ششم مهم ترین آن ها بود ، بعد دیدن فصل سوم دیگر رغبتی برای تماشای فصل های بعدی نداشتم ، همه ی امید های بیننده ها و طرفداران استارک بر باد رفت ، راب ، مادرش و زن باردارش کشته شدند ، تمام شمال شکست خورد ، آن هم نه در میدان جنگ بلکه در میدان سیاسیت و خیانت ، راب مرده و جافری و سرسی زنده هستند و حکومت می کنند ، یکی از دردناک ترین و غمگین ترین قسمت های تاریخ تلوزیون.
این قسمت باعث شد که دیگر آن زمان علاقه ام برای دیدن فصل بعدی به کل از بین برود ، مگر می شود همش شخصیت های مثبت شکست بخورند و کشته بشوند ، بله می شود.
اگر آن زمان این متن را می نوشتم احتمالا اشتباه های کشنده ی راب را متوجه نمی شدم تا ذکر کنم ، ولی همین اشتباهات وی را به کشتن داد نه فقط حیله و زرنگی آنتاگونیست های داستان.
درجایی که هیچکس حتی فکر نمیکند در این قسمت خونی ریخته شود و فصل با شادی و خوشبختی رو به پایان برود , دو تا از مهم ترین شخصیت های سریال به طور عجیبی کشته میشوند ، به راستی که هیچ خوشبختی ای در این سریال دائمی نیست و شاید فقط به مدت چند دقیقه باشد ، همین قسمت کافی است که به این فصل ما لقب شاهکار را بدهیم و باید بهترین این فصل را به همین عروسی خونین نسبت بدهیم ، اما دنریس تارگریان و اژدهاهایش ،در این فصل به نظر من این بخش داستانی بسیار ضعیف و خسته کننده بود و نبود تنوع و خلاقیت در این بخش , در فصل سوم احساس میشد . یکنواختی شخصیت دنریس هم از مهم ترین دلایل این موضوع بوده است . تمام کارهای این شخصیت قابل پیشبینی و تکراری شده بود در این فصل و انگار باید با آمدن شخصیتی یا ایجاد تنوع در داستان ، این بخش داستانی احیا شود .
آلفی آلن و ایوان رئون ، بازیگرانی که در نقش های تئون گریجوی و رمزی اسنو به بازی پرداختند و تحسین بسیاری را از آن خود کردند . رئون در سریال ، شخصیت رمزی که به شدت بی رحم و بی وجدان است را به قدری فوق العاده بازی میکند که بعید است کسی از رمزی بدش نیاید ، و اما آلفی آلن که مورد شکنجه قرار میگیرد و به صورت محشری بر مخاطب تاثیر میگذارد . آفی آلن از بازیگرانی است که بیشترین تغییر را در رفتار خود در طول سریال داشته و کلا شخصیت اش پیچیده است . همچنین نیکولاج کاستر شاید لازم به تعریف نداشته باشد و همه متوجه فوق العاده بازی کردن او در این فصل شده باشند . یکی از بهترین بازیگر های سریال نیکولاج است در نقش محبوب جیمی که دچار کمی دگرگونی در طول سریال شده است و دارای شخصیتی بسیار جالب و پیچیده است و در این فصل هم به طرز محشری میدرخشد و بر روی تماشاگر تاثیر میگذارد . نمی دانم ، شاید هم ما در اوایل جیمی را نشناخته بودیم که میگوییم دچار دگرگونی شده است. و اما امیلیا کلارک ،بازیگری که یکی از محبوب ترین بازیگران فصل یک و دو به شمار میرود و کلا از فصل اول شخصیت اش تغییرات بسیاری داشته و از اولین سکانس که هیچ اعتماد به نفسی نداشت تا الان خیلی تغییر کرده است . اما شاید زیادی قهرمان شده است . بازی او کمی خسته کننده شده و طوری نشان داده میشود که از همه بهتر و دل رحم تر است و کار درست تر از او نیست ، به هر حال این مسئله با وجود همه ی توانایی های کلارک تو ذوق میزند و به نظر میرسد شاید این شخصیت زیادی یک نواخت شده است.
در این فصل جذابیت در هر داستان خطی سریال , بیشتر شده بود . ترکیب های دوست داشتنی ای هم مانند جان اسنو و ایگریت هم به وجود آمدند . هرچند هنوز هم که هنوز است , بخش داستانی برن و برادرش همچنان با وجود اضافه شدن توماس سنگستر جذابیت چندانی ندارد و اصلا همین سنگستر هم واقعا بازی جذاب و خاصی ندارد . همچنین اصلا خود ایزاک همپستد رایت هم در این سه فصل عملکردی خاص یا خوبی نداشته است و علاوه بر داستان , عملکرد این بازیگر هم در کسل کننده بودن این بخش داستانی نقش دارد . اما پیتر دینکلیج که در فصل پیش مهم ترین بازیگر سریال بود , در این فصل زیاد بخش داستانی او همراه با لنا هیدی در نقش سرسی , مهم نبوده است و شاید بیشتر در حاشیه ها قرار داشته است . همچنین جک گلیسون در نقش جافری هم در این فصل بسیار در حاشیه قرار دارد و ما زیاد عملکردی از او در فصل سوم نمیبینیم . از بخش های داستانی جان اسنو و ایگریت , رمزی و تئون گریجوی , جیمی و برین و راب استارک و والدر فری میشود به عنوان جذاب ترین قسمت های فصل سوم نام برد . قطعا دردناک ترین صحنه های سریال حداقل تا فصل سوم بخش داستانی رمزی و تئون بوده است .
@NaghdeFilmoSerial
این قسمت باعث شد که دیگر آن زمان علاقه ام برای دیدن فصل بعدی به کل از بین برود ، مگر می شود همش شخصیت های مثبت شکست بخورند و کشته بشوند ، بله می شود.
اگر آن زمان این متن را می نوشتم احتمالا اشتباه های کشنده ی راب را متوجه نمی شدم تا ذکر کنم ، ولی همین اشتباهات وی را به کشتن داد نه فقط حیله و زرنگی آنتاگونیست های داستان.
درجایی که هیچکس حتی فکر نمیکند در این قسمت خونی ریخته شود و فصل با شادی و خوشبختی رو به پایان برود , دو تا از مهم ترین شخصیت های سریال به طور عجیبی کشته میشوند ، به راستی که هیچ خوشبختی ای در این سریال دائمی نیست و شاید فقط به مدت چند دقیقه باشد ، همین قسمت کافی است که به این فصل ما لقب شاهکار را بدهیم و باید بهترین این فصل را به همین عروسی خونین نسبت بدهیم ، اما دنریس تارگریان و اژدهاهایش ،در این فصل به نظر من این بخش داستانی بسیار ضعیف و خسته کننده بود و نبود تنوع و خلاقیت در این بخش , در فصل سوم احساس میشد . یکنواختی شخصیت دنریس هم از مهم ترین دلایل این موضوع بوده است . تمام کارهای این شخصیت قابل پیشبینی و تکراری شده بود در این فصل و انگار باید با آمدن شخصیتی یا ایجاد تنوع در داستان ، این بخش داستانی احیا شود .
آلفی آلن و ایوان رئون ، بازیگرانی که در نقش های تئون گریجوی و رمزی اسنو به بازی پرداختند و تحسین بسیاری را از آن خود کردند . رئون در سریال ، شخصیت رمزی که به شدت بی رحم و بی وجدان است را به قدری فوق العاده بازی میکند که بعید است کسی از رمزی بدش نیاید ، و اما آلفی آلن که مورد شکنجه قرار میگیرد و به صورت محشری بر مخاطب تاثیر میگذارد . آفی آلن از بازیگرانی است که بیشترین تغییر را در رفتار خود در طول سریال داشته و کلا شخصیت اش پیچیده است . همچنین نیکولاج کاستر شاید لازم به تعریف نداشته باشد و همه متوجه فوق العاده بازی کردن او در این فصل شده باشند . یکی از بهترین بازیگر های سریال نیکولاج است در نقش محبوب جیمی که دچار کمی دگرگونی در طول سریال شده است و دارای شخصیتی بسیار جالب و پیچیده است و در این فصل هم به طرز محشری میدرخشد و بر روی تماشاگر تاثیر میگذارد . نمی دانم ، شاید هم ما در اوایل جیمی را نشناخته بودیم که میگوییم دچار دگرگونی شده است. و اما امیلیا کلارک ،بازیگری که یکی از محبوب ترین بازیگران فصل یک و دو به شمار میرود و کلا از فصل اول شخصیت اش تغییرات بسیاری داشته و از اولین سکانس که هیچ اعتماد به نفسی نداشت تا الان خیلی تغییر کرده است . اما شاید زیادی قهرمان شده است . بازی او کمی خسته کننده شده و طوری نشان داده میشود که از همه بهتر و دل رحم تر است و کار درست تر از او نیست ، به هر حال این مسئله با وجود همه ی توانایی های کلارک تو ذوق میزند و به نظر میرسد شاید این شخصیت زیادی یک نواخت شده است.
در این فصل جذابیت در هر داستان خطی سریال , بیشتر شده بود . ترکیب های دوست داشتنی ای هم مانند جان اسنو و ایگریت هم به وجود آمدند . هرچند هنوز هم که هنوز است , بخش داستانی برن و برادرش همچنان با وجود اضافه شدن توماس سنگستر جذابیت چندانی ندارد و اصلا همین سنگستر هم واقعا بازی جذاب و خاصی ندارد . همچنین اصلا خود ایزاک همپستد رایت هم در این سه فصل عملکردی خاص یا خوبی نداشته است و علاوه بر داستان , عملکرد این بازیگر هم در کسل کننده بودن این بخش داستانی نقش دارد . اما پیتر دینکلیج که در فصل پیش مهم ترین بازیگر سریال بود , در این فصل زیاد بخش داستانی او همراه با لنا هیدی در نقش سرسی , مهم نبوده است و شاید بیشتر در حاشیه ها قرار داشته است . همچنین جک گلیسون در نقش جافری هم در این فصل بسیار در حاشیه قرار دارد و ما زیاد عملکردی از او در فصل سوم نمیبینیم . از بخش های داستانی جان اسنو و ایگریت , رمزی و تئون گریجوی , جیمی و برین و راب استارک و والدر فری میشود به عنوان جذاب ترین قسمت های فصل سوم نام برد . قطعا دردناک ترین صحنه های سریال حداقل تا فصل سوم بخش داستانی رمزی و تئون بوده است .
@NaghdeFilmoSerial