🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
کوتاه با Cat Ballou: 

بدون شک برای پی بردن هرچه بیشتر به ارزشهای متنی (کت‌بالو) میبایست به ژانر وسترن تسلط داشت. چرا که اثر مذکور اگرچه مربوط به دهه شصت میلادی است اما همچون پست‌مدرنهای دهه‌های اخیر مملو از عناصری همچون هجو و ارجاع بوده و همین امر عیار کار را میفزاید. به علاوه اینکه از معدود نمونه‌هایی است که کمدی و موزیکال را با وسترن درآمیخته و به طبع خروجی متفاوتی نیز گرفته است.

چنانچه مخاطبی چندان با وسترن آشنا نباشد صرفا آنرا اثری با ریتم سریع و منطقی کودکانه درنظر خواهد گرفت که انصافا چیزی جز جفا در حق اثر نخواهدبود.

کت‌بالو روایت دختری است که به قصد تدریس راهی زادگاه خود گشته اما با ماجراهای تازه آشنا میشود و سرنوشتش نیز طبیعتا دگرگون شده و..

کت‌بالو هیچ ابایی از متفاوت بودن با دیگر وسترنهای هم عصر نداشته و این مهم را فریاد میکشد: از همان تیتراژ ابتدایی که لوگوی کمپانی سازنده ناگهان به دختری هفت تیرکش بدل گشته تا حضور پررنگ شخصیتی سرخپوست بعنوان مکملی یار و همراه پروتاگونیست تا هفت‌تیرکشی که برخلاف موارد مشابه، با الکل به روزهای انتهایی نزدیک است و لَش و آویزان جلوه میکند تا راویانی گیتار بدست که با شعرخوانی شرح وقایع نموده (موردی که چنددهه بعد در انیمیشن رنگو نیز حضور پیدا کرد) تا ارجاعی شوخ طبعانه به آثار وسترن صامت ( با نماهایی فست‌موشن و پخش موزیکی تندوتیز) و... جملگی موجب گشته‌اند که کت‌بالو در حالیکه در برخی ویژگی‌های ژانر همچون : دوئل . انتقام . کلانتری کم توان .شهری درگیر بی قانونی و بی عدالتی . عملیات سرقت از قطار. هپی‌اند و... با دیگر وسترنها مشترک باشد اما در عین حال تفاوتهای چشمگیری را نیز پیش چشم مخاطب قرار دهد تا بدون اغراق بتوان آنرا وسترنی پیشرو و جلوتر از زمانه‌اش درنظر گرفت.  

نمیتوان از کت‌بالو نوشت و به تیم بازیگری درجه یک آن اشاره نکرد. معتقدم که (جین‌فوندا و لی‌ماروین) انصافا گل کاشته‌اند و یکی در نقش دختری ساده و معصوم که برخلاف تصور ابتدایی‌اش ، دنیا و معادلاتش را بیرحم و ترسناک یافته و میبایست برای دستیابی به حقش اسلحه به دست گرفته و با اوباش همراه گردد با ترکیبی از اندام، نگاه و رفتاری موقر و طنازانه با شمایلی مردانه و تند وتیز ، خروجی ماندگاری را ارائه داده و دیگری نیز در نقش پیرمردی که روزگار خوشش به پایان رسیده و بنوعی دچار زوال عقل هم گردیده و با همراهی در نقشه دختر ، مجدد خود را بازیافته و به دوران اوجش بازمیگردد، در همان قواره درخشیده است. مهمی که با میمیک چهره ، لحن گفتاری شامل فاصله‌گذاری و مکث و مدل راه رفتن و ایستادن همراه گشته تا نقش مذکور را جز شاه‌نقشهای کارنامه وی حساب کنیم.

کت‌بالو جز آثار مهم و تماشایی هنرهفتم است که
هنوز هم میتوان بدان رجوع کرد و از آن لذت برد.اثری که (کاملا آگاهانه) خودش را جدی نگرفته تا به جدی ترین شکل ممکن مخاطب را سرگرم ساخته و بر امکانِ شکستن قواعد و کلیشه‌های رایج تاکید کند.

امتیاز : 8.5

@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی 

#یادداشت
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «کوتاه با Cat Ballou:  بدون شک برای پی بردن هرچه بیشتر به ارزشهای متنی (کت‌بالو) میبایست به ژانر وسترن تسلط داشت. چرا که اثر مذکور اگرچه مربوط به دهه شصت میلادی است اما همچون پست‌مدرنهای دهه‌های اخیر مملو از عناصری همچون هجو و ارجاع بوده و همین امر عیار کار…»
نتفلیکس سرویس استریمیه که رو هواست
نتفلیکس الان در حال ورشکستگیه(خیلی هم جدیه)
الان برای نتفلیکس هر سریالی که توی سرویس استریم به نسبت نترکونه و هزینه برداره کنسل میشه ، مثل ۱۸۹۹ ، بخاطر همزمان شدن با ونزدی صد درصد خطر کنسل شدن داشت که دیدیم تا ونزدی برای فصل 2 و 3 تمدید شد و خبرش اومد ، 1899 کنسل شد.
نتفلیکس خودش رو توی چاله ای انداخته که عمرا ازش در بیاد،
انقدر سریال های بی کیفیت و ووک ساختن که رسما خیلی مخاطب از دست دادن
توی رقابت سرویس استریم هم وقتی داری با اچ بی او و آمازون و .... میجنگی نمیتونی عقب بیوفتی.
نتفلیکس سال 2017 سرانش تصمیمی گرفتن که اون زمان فکر میکردن تصمیم درستیه
ساختن این همه سریال با محتوایی مثل سکس اجوکیشن که رسما هیچی برای ارائه نداره گور خودشون رو کند.
شاید اولا استریمت بالا بره بخاطر این کار ولی مردم یه زمانی از این همه آثار ووک خسته میشن و میرن سراغ آثار تیپیکالی که اچ بی او میسازه.
دلتون رو به نتفلیکس خوش نکنید.نتفلیکس در حال مردنه و الان تنها ناجی هاش چرندیاتی مثل ونزدیه.
👍5
#اسپویل (خطر اسپویل فصل اول و کل سریال)
#نقد_سریال
#پیشنهاد_سریال

game of thrones 2011-2019

خالق : دیوید بنیاف ، دی بی وایس
بر اساس رمان نغمه ی یخ و آتش اثر جرج آر آر تالکین

بازیگران : کیت هرینگتون ، میسی ولیامز ، امیلیا کلارک ، پیتر دنکلاج ، سوفی ترنر ، نیکولاج کاستر واردو ، شان بن ، ریچارد مدن ، لنا هدی و ....

تعداد فصل : ۸
تعداد قسمت : ۷۳ (۶۰ دقیقه ای)

ژانر : درام اساطیری حماسه ای (تاریخ جایگزین قرون وسطایی)

مقدمه: داستان بازی تاج‌وتخت در قاره‌های تخیلی وستروس و ایسوس، در نزدیکی پایان یک تابستان ۱۰ ساله اتفاق می‌افتد و چندین خط داستانی را دنبال می‌کند. اولین داستان به جنگ بین خانواده‌های اشرافی برای به دست آوردن تخت آهنین پادشاهی هفت اقلیم مربوط می‌شود. دومین خط داستانی، نزدیک بودن زمستانی طولانی و یورش موجوداتی افسانه‌ای از شمال را شرح می‌دهد و سومین خط داستانی مجموعه، تلاش فرزندان شاه مخلوع، برای بازپس‌گیری تاج‌وتخت است. این مجموعه از طریق شخصیت‌هایی که اخلاقیات مبهمی دارند، حول مسائلی چون طبقات اجتماعی، مذهب، وفاداری، فساد، جنگ داخلی و مجازات می‌گردد.

مارتین با الهام از اتفاقات و شخصیت های واقعی مثل نبرد رز ها (که سریال های ملکه ی سفید و پرنسس سفید در مورد این موضوع ساخته شده اند ) ، مغول ها ، اتفاقات دوره ی قرون وسطی و ... جهانی خلق کرده است که یکی از مهمترین و تاثیر گذار ترین آثار تاریخ سینما و تلوزیون با الهام از آن ساخته شده ، سریال ساختار شکن و بی بدیل بازی تاج و تخت ها.

گیم آف ترونز دقیقا همان اثری بود که تلوزیون را در حد سینما بالا بیاورد ، مثلا  روشن فکر های سینمای اروپا و آمریکا نیستند که ببیند پدیده ای در تاریخ هنر های نمایشی پا به عرصه ی ظهور گذاشت که شاهکار هایی مانند توئین پیکز ، سوپرانوز ، مد من ، وایر ، بریکینگ بد و ... را کنار زد و در تاثیر گذاری هنری و تجاری و تبلیغاتی و فلسفی و ... به رقابت با آثار بزرگ سینما ی بیگ پروداکشن و استودیوی هالییود برخاست ، نیستند که ببنینید گروه بازیگران جوان این سریال گروه هری پاتر و یاران حلقه را کنار زدند و به پدیده های نو ظهور روی مجلات معتبر تبدیل شدند، این فقط یک سریال نبود ، یک پدیده بود، یک مکتب فکری هنری بود ، یک اسطوره سازی بی عیب و نقص ، این خود حماسه بود.

اکنون بعد از چند سال تصمیم گرفته ام سریال را برای بار سوم تماشا کنم با بررسی فصل به فصل سریال همراه من باشید.

تعدادی از جوایز و افتخارات سریال:
منتقدین : ۱۱ ، امی : ۲۲ ، گلدن گلوب : ۳، هوگو : ۵ ، انجمن نویسندگان : ۸ و ...

@NaghdeFilmoSerial
بررسی فصل اول :

قسمت اول با سکانس هایی قبل از تیتراژ آغازین ، آغاز میشود ، افتتاحیه ای که مانند خود سریال درس فیلم سازیست ،
اپیزود آغازین سریال با خروج ۳ نفر از گارد دیوار یخی به سمت دنیای بیرون از جهان هفت پادشاهی آغاز میشود ، سپس آن ها اجساد تکه تکه و یخ زده ی مردمان قبایل شمالی را می یابند (که آن ها را دشمن می پندارند ) ، اما دشمن اصلی زمستان سخت و مردگان متحرکی است که از دل این سرما بیرون خواهند آمد ،

میزانسن و فوکوس دوربین در قسمتی که فرمانده ی گروه مورد حمله ی وایت واکر قرار میگیرد طوری تنظیم شده که مخاطب هم مانند شخصیت ها غافل گیر شود (با استفاده از فوکوس انتخابی فوکوس را تنظیم کرده و نسبت های پرسپکتیو را همزمان با فیلم گرفتن تعدیل می کند)

دختر بچه ی وایت واکر در مرکز قاب در قرینه ی دوربین زوم قرار دارد و سپس با دو زوم چهره ی سرد و ترسناک وی شخصیت داستان را می‌ترساند و همین طور بیننده ای که برای اولین بار در قسمت آغازین این سریال با این موجودات رو به رو میشود ، این ارجاعات در آغاز اثر  به فیلم های ترسناک سینما ،  سینما توگرافی اثر را در حد فیلم  های مطرح سینما در طول قسمت های مختلف سریال ،  بالا میبرد.

در ادامه هم کارگردان با دوربین داستان می گوید (ارجاع به آثار بزرگان هالیوود مثل جان فورد ) با پایان سکانس تیتراژ ابتدایی آغاز میشود و چه تیتراژی،  موسیقی متن حماسی  رامین جوادی همراه با نمایش مناطق مهمی از هفت پادشاهی( در یک تیتراژ ی که داستان به قدرت رسیدن رابرت باراتیون رو روایت میکند )که داستان در آن ها اتفاق می افتد.

سپس خانواده ی شاد استارک که در ادامه ی سریال نقش اساسی را در کل داستان ایفا خواهند کرد.

دیالوگ های تَضَمّنی (دارای چند مفهوم و حکیمانه یا به قول فیلم باز ها دیالوگ های ماندگار) سریال از موارد جذابی است که به شخصیت ها عمق می بخشد ، در قسمت آغازین سریال توسط ند استارک بیان می شوند (و در ادامه ی سریال بیشتر توسط تایوون لنیستر ، تریون لنیستر ، لرد بیلیش ، لرد واریس و ... بیان میشودند)

اون همیشه بچه نمی مونه و زمستان در راه.
مردی که جملات رو ادا میکنه (دستور میده)  باید شمشیر رو پایین بیاره (کار رو انجام بده).

در مسیر بازگشت گوزن مرده ای در راه ند استارک و فرزندانش قرار دارد (نشان خاندان باراتیون)
گرگ (نشان خاندان استارک) بزرگی (دایر ولف) با گوزن درگیر شده و هر دو کشته شده اند و توله های گرگ زنده مانده اند ، هر یک از فرزندان ند صاحب یک بچه گرگ میشوند.

در تمام این قسمت کارگردان به خوبی با دوربین روایت میکند (فرم روایی عالی است به خصوص برای پلت فرم تلوزیون ).

رنگ بندی ها هم مطابق خاندان ها جلو میرود ، زرد و طلایی برای تارگرین ، قرمز و نارنجی برای رد کیپ (لنیستر) ، سفید و سرد برای استارک.

خشونت جنسی سریال از قسمت اول موج می زند ، جهان سریال از هر لحاظ خشن است و از قسمت اول این بی رحمی به خوبی به تصویر کشیده میشود

پرت شدن برندن جرقه ی اتفاقات اصلی سریال را رقم میزند ، یک پایان بندی غافل گیر کننده برای قسمت اول

قسمت دوم پر است از خداحافظی های احساسی ، شخصیت های که فکر نمی کردن برای دیدار دوباره همدیگر باید جهان را به هم بریزند و با بزرگترین شیاطین بجنگند موسیقی خدا حافظ برادر رامین جوادی هم به خوبی تم غمگین این قسمت را به بیننده القا میکند

بعد دیدن برای بار سوم هم لحظات دلخراشی بودند ، به دلیل شخصیت پردازی های عمیق و قابل لمسی که در طول قسمت های مختلف سریال با بیننده ارتباط برقرار میکرد ، دیدن دوباره و چند باره ی سریال لذت بخش و غم انگیز است (سرنوشت شخصیت هایی که در طول ۱۰ سال بهشان اهمیت دادیم احساسات مخاطب را بر می انگیزند )

رابرت باراتیون : یک جنگ در راه نمی دونم کی (چه زمانی) و کی خواهد جنگید ولی میدونم در راه (جنگ های زیادی هم در راه)

قسمت پایانی اپیزود دوم به خوبی ارزش جان انسان های معمولی را در جهان(شبیه به) قرون وسطایی سریال به تصویر میکشد ، حتی ند استارک شرافت مند هم معتقد است ارزش جان گرگ دخترش بیشتر از یک قصاب (پسر قصاب) که از طبقه ی رعیت است ، می باشد.


@NaghdeFilmoSerial
در لحظاتی که شان بین (ادارد استارک) از آمدن زمستان و این که آن ها به مکان خطرناکی آمده اند و باید مراقب یکدیگر باشند ، ترس واقعی در لرزش صدا و حالت چهره ی وی موج میزد و یکی از نقش آفرینی های ماندگار تلوزیون را در فصل اول سریال توسط وی شاهد بودیم.

قسمت سوم آغاز گر پیچش های داستانی و توطئه هایی است که شالوده ی اصلی سریال را رقم میزنند و سریال را از یک درام اساطیری حماسی معمولی به یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون تبدیل میکنند که حتی در سینما هم جز تعداد انگشت شماری رقیبی برای آن پیدا نمی شود.

قسمت پنجم گفتگوی لرد بیلیش و لرد واریس در تالار تخت آهنین توطئه هایی را (نیمه) آشکار میکند که پیچیدگی سیاسی جهان سریال را بیش از قبل آشکار میکند ، شخصیت هایی که خاکستری هستند و معلوم نیست کی طرف کی قرار دارد.

قسمت پنجم با درگیری نفس گیر جیمی لنستر و ادارد استارک به پایان میرسد ، یک مبارزه ی با شمشیر جذاب اما این مبارزه در نهایت آغاز گر درگیری هفت پادشاهی در میدان جنگ خواهد بود.

با آشکار شدن این که فرزندان سرسی ، فرزندان رابرت باراتیون نیستند آن گره افکنی اصلی در فرم روایی داستان ایجاد میشود ، نکته ای که فصل اول را به خوبه یک پارچه کرده وفا داری کامل به فرم روایی کلاسیک هالیوودی است.

قسمت هفتم با معرفی تایون لنیستر آغاز میشود ، مردی قدرتمند و با اقتدار که در حال سلاخی کردن یک گوزن (نماد خاندان باراتیون) ، هوش و ذکاوت خود را در امور سیاسی با دیالوگ های تَضَمّنی (مثل یک شیر خودش رو درگیر عقاید گوسفند نمیکنه) به رخ بیننده میکشد.

قسمت هفتم با غافل گیری مخاطب به اتمام میرسد یک غافل گیری ناراحت کننده که شالوده ی سریال را تا انتهای فصل پنجم تشکیل میدهد ، پیروزی شخصیت های شرور آن هم در قاب تلوزیون (که بعید است)در یک داستان حماسی اساطیری یکی از ابداعات این سریال است که اثر را تا فصل های پایانی پویا ، هیجان انگیز و در یک کلام جذاب میکند.

قسمت نهم با مرگ شوک آور و دردناک ادارد استارک پایان می یابد ، مرگ وی برای کسانی که اولین بار بود سریال را می دیدند(و کتاب ها را نخوانده بودند) بسیار تعجب آور و غیر قابل باور بود ، حتی کسانی که کتاب ها را هم خوانده بودند مرگ وی را بسیار دردناک توصیف کردند ، خواندن و تماشا کردن دو روش بسیار متفاوت برای تجربه یک داستان هستند،
قسمت آخر هم با یک پایان شکه کننده و کمی امیدوار وار کننده به پایان میرسد ، دنریس تارگرین با تخم های اژدها وارد آتش میشود و زنده همراه با ۳ بچه اژدها از آتش خارج میشود ، نغمه ی یخ و آتش (تقابل زمستان سرد و وایت واکر ها و اژادر و آتش ) آغاز می شود.


بعد از مرگ ند استارک , مخاطبی که بالاخره به یکی از این شخصیت های عجیب این مجموعه , علاقه مند شده شوکه میشود . اما مسئله ای که شاید از اولین دقیقه های این مجموعه به وضوح دیده میشد , شدت صحنه های دلخراش بود . کشته شدن آدم ها به شدید ترین و ناراحت کننده ترین نحو ممکن ! در بازی تاج و تخت , شخصیت صد درصد پاک و خوبی وجود ندارد ! این جریان در دو فصل بعد بیشتر دیده و حس میشود , که خلاقیت در سریال آنقدر بالاست که در بسیاری از صحنه ها , شخصیتی مانند جیمی که در قسمت های اول فصل اول , بخاطر دیده شدنش با خواهرش در هنگام رابطه توسط یک پسربچه , آن را از بالای برج پرت میکند , در فصل سوم جریاناتی برایش پیش می آید که ما دلمان برای این فرد میسوزد ! شاید بشود گفت همین خلاقیت است که بازی تاج و تخت را به مجموعه ای خاص تبدیل کرده است .

یکی از ایراداتی که فصل اول وارد میشد نمایش بیش از حد صحنه های جنسی بود(که واقعا هم تعدادی از صحنه ها اضافی بودند) ، اما خشونت های جنسی و غیر جنسی سریال و تبعیض هایی که به منظور نشان دادن ظلم به زنان به تصویر کشیده میشود کاملا به جا و مناسب بود زیرا جهان خشن سریال را به خوبی در آغاز این داستان طولانی  به بیننده معرفی کرد.

شاون مارک بین در نقش ادارد استارک ، مارک ادی در نقش رابرت باراتیون (پادشاه ) ، نیکولاج کاتسر والدو در نقش جیمی لنستر ، لنا هیدی در نقش سرسی لنستر  ستارگان اصلی فصل اول سریال بودند که نقش آفرینی دلنشین و باور پذیری را ایفا کردند ، هرچند شخصیت های کتلین تالی ، تریون لنستر ، جان اسنو و راب استارک هم با نقش آفرینی تماشایی بازیگران در فصل اول عالی ظاهر شدند.

بازی تاج و تخت، تقریباً با بدبختی مناسب دورانی که می‌خواهد به تصویر بکشد، مملو از رئالیسم تلخ است. حتی اگر آن فانتزی در نظر گرفته شود.

@NaghdeFilmoSerial
یکی دیگر از ویژگی های مهم سریال شخصیت های منفی(آنتاگونیست) قوی ، تاثیر گذار ، دیوانه و باهوش داستان است که پیچش های داستانی ، نقاط عطف شخصیت های و پرده های داستان را رقم میزنند و معادلات شخصیت های قهرمان داستان را به هم میریزند.

مورد جذاب دیگر سریال تغیر شخصیت (رفتار و کردار و حتی ذاتشان) در طول سریال است که البته در فصل اول زیاد شاهد این تغیرات نیستیم هرچند اتفاقات آن مقدمه ی این تغیر در شخصیت های مثبت و خاکستری سریال است.

فصل اول به خوبی برای فصل های بعدی مقدمه چینی می کند و در عین حال خود نیز به عنوان یک فصل مستقل عالی ظاهر می شود (به جز موارد معدودی که به خاطر بودجه کم کاری شده بود مانند به تصویر نکشیدن جنگ ها)

نمره : ۹ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
سینما توگرافی سریال
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :

فصل دوم  سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.

اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت

راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.

قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .

فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.

قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.

قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.

روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.

میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.

در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)

در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).

تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.

قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.

در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.

در ادامه  هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.

@NaghdeFilmoSerial
در اوایل این قسمت اضطراب و فشار محاصره به خوبی به تصویر کشیده میشود ، با آغاز حمله ی اسنتیس براتیون انفجار بزرگ سبز رنگی کشتی های استنیس را می سوزاند (آتش وحشی) و جهنم جنگ آغاز می شود ،جالب اینجاست که چندین جنگ به خاطر بودجه به تصویر کشیده نشدند اما این نبرد مهم و تعین کننده به بهترین نحو به تصویر کشیده می شود ، جلوه های ویژه ی عالی و نبرد کار شده ، اما نکته ی مهم تر این که بر خلاف آثار مشابه سینما مانند ارباب حلقه ها . جنگ و جنگ جویان با شکوه به تصویر کشیده نمی شوند ، بلکه واقعیت به تصویر کشیده می شود، درد ، رنج ، فریاد و سلاخی شدن ، جنگ چیز با شکوهی در خود ندارد.

با اقدامات تریون لنیستر شهر در مقابل استنیس مقاومت می کند ، اما استنیس در آستانه ی پیروزیست ، ناگهان ورق بر میگردد ، اینجاست که آنتاگونیست ، معادلات قهرمان داستان را بر هم میزند (یکی از برگ های برنده ی سریال در فیلم نامه نویسی) ، تایون لنیستر وارد میدان شده و جریان جنگ را بر هم میزند.

راب استارک دومین اشتباه کشنده اش را مرتکب می شود و به قولی که به والدر فری داده پشت می کند و با دختر دیگری ازدواج می کند.

فصل دوم با نشان دادن آنتاگونیست اصلی سریال یعنی لشکر وایت واکر ها به پایان میرسد ، زمستان در راه و مرگ هم با اون خواهد آمد.

فصل دوم آغاز منسجمی نداشت ، شخصیت های مختلف در مکان های مختلف و دور از هم پراکنده شده بودند ، شخصیت های جدیدی هم معرفی شدند این شلوغی فصل دوم را در خطر قرار میداد ، اگر قرار بود به همه به اندازه ی کافی پرداخت شود ، روند سریال کند و تا حدی حوصله سر بر میشد ، اگر هم قرار بر روند تند بود ، از شخصیت پردازی ها و قوس های شخصیتی غافل می شدند ، اینجاست که مدیوم تلوزیون(سریال) برتری خودش رو نسبت به فیلم(سینما ) نشون میده ، ۵ قسمت ابتدایی روند کند و پراکنده ای دارد ، این کندی صرف پرداخت بهتر و عمیق تر شخصیت ها و وضعیت پیچیده ی سیاسی می شود ، با آغاز قسمت پنجم سریال روند کندی گرفته و اتفاقات مهم و جنگ تعین کننده ی بلک واتر همه چیز را یک جا جمع کرده فصل دوم آن طور که باید تمام می شود (روند روایی فرمی سریال در پایان قسمت دهم طبق فرم کلاسیکی انسجام می یابد)

اپیزود نهم، اپیزود مهمی که برای یک رویداد در یک مکان ماند . مدتی طول کشید تا هشت اپیزود قبل از آن را به نقطه ی عطف برساند. در حالی که تشخیص، ند تبدیل شدن به دست پادشاه رابرت به عنوان نیروی محرکه فصل گذشته آسان بود، یک اپیزود حماسی مانند بلک واتر لازم بود تا به ما نشان دهد که قلب این فصل، به سادگی، بسط داستان ند است. 

تیریون، با به عهده گرفتن نقش موقت دست جافری، مجبور شد راهی برای دفع دشمنان کینگز لندینگ، در خارج و داخل ابداع کند. برادر کوچکتر رابرت، استنیس، که به شدت به یک مذهب جدید خارجی پایبند بود، نامه ند را در مورد نامشروع بودن جافری دریافت کرد و آن را به عنوان یک فرصت تلقی کرد. فراخوانی سپاهیان ، از آنجایی که به نظر می رسد مردم به طور غیرقابل توضیحی عاشق مقایسه بازی تاج و تخت با ارباب حلقه ها هستند ، من می گویم که نبرد بلک واتر طوری عمل کرد، به نوعی، مانند نبرد هلمز دیپ. یک درگیری حماسی که توانست افسار تمام اتفاقات پیش از خود را محکم کند.

تیریون که اساساً به جای برادرزاده ترسو و وحشتناک خود به عنوان تنها کسی که مایل به دفاع از نام خانواده اش است می جنگد -و سپس توسط خواهر خود در یک تلاش دوطرفه برای زمین زدن یکدیگر ، متقابل مورد خیانت قرار می گیرد. حتی با وجود اینکه تیریون جان سالم به در برد، به نظر می‌رسد که این رویداد پایانی بر روند فوق‌العاده رضایت‌بخش تیریون به عنوان فریبکار/پاک‌ساز پادشاه است. بنابراین اگرچه او را نکشت، اما اساساً داستان او را تغییر داد.

@NaghdeFilmoSerial
جافری کار های شرورانه ی خود را در این فصل به سطح کاملاً جدیدی رساند. جافری که با شایعات منتشر شده توسط استنیس باراتیون مبنی بر اینکه او محصول زنای محارم است و وارث قانونی تاج و تخت نیست، بیش از حد واکنش نشان می دهد و شکنجه را گسترش می دهد. آنقدر که صادقانه بگویم، من اصلاً از هیتر هایی که او را در طول مسیر انتخاب کرده اند تعجب نمی کنم. جافری به‌عنوان تنها شرور سریال
بدون ذره‌ای همدردی، و بدون هیچ سابقه‌ای که بتواند اقدامات فعلی‌اش را توجیه کند و همدردی ما را جلب کند، تنها شرور واقعی سریال است. در این مرحله تقریباً یک ویژگی قابل تحسین است.

بازیگرانی چون امیلیا کلارک , کیت هرینگتون , ریچارد مدن در به ترتیب در نقش های دنریس , جان اسنو و راب استارک بیشتر دیده میشوند و گویا میدان را در دست خود میگیرند.

در فصل دوم ما شاهد بازیگران جدیدی بودیم . ناتالی درمر , رز لزلی  , سیبل ککیلی , کاریس ون هوتن , گوندلین کریستی و جروم فلین نمونه هایی از این بازیگران هستند . در این بین رز لزلی در نقش ایگریت و جروم فلین در نقش بران , از بازیگران محبوب و موفق در بین شخصیت های جدید فصل دوم شدند . لزلی در این فصل به یکی از جالب ترین شخصیت های سریال تبدیل شده بود . ترکیب فوق العاده هماهنگش با کیت هرینگتون در نقش جان اسنو  , در قسمت های آخر فصل , سکانس های بعضا خنده دار و دوست داشتنی ای را خلق کرده بود . دقیقا همین حالت را ترکیب بران و تیرین با هم در این فصل دارند و شروع رابطه دوستی آن ها در این فصل رقم میخورد . بران هم یکی از شخصیت های خوب و قابل توجه این فصل بود و میتوانیم بگوییم جروم فلین بهترین عملکردش را برای این نقش انجام داده است.

اتفاق های مهم و حیاتی فصل از قسمت هشتم شروع میشود و در قسمت نهم یعنی یکی مانده به پایان فصل , به اوج خود میرسد و در قسمت پایانی تقریبا ما شاهد پیش نمایش فصل بعدی هستیم و خیلی کم به داستان فصلی که گذشته است اشاره میشود.

در هفت قسمت ابتدایی خبری از اتفاقات هیجان انگیز و جنگ نبود ، اما مخاطب را جذب میکرد ، دیالوگ نویسی ها به خصوص برای شخصیت هایی مانند تریون لنیستر جذابیت روایی را حفظ می کرد.

به جز دنریس و جان که تغییرات آن ها را در پنج پرده (این سریال بر خلاف آثار مهم سینما که داستان ۳ پرده ای دارند ، داستان شخصیت های اصلیش ۵ پرده ای است) ی داستانی بررسی خواهیم کرد ، ۴ شخصیت سانسا ، آریا ، جیمی و تریون بیشتر تغییرات شخصیتی را در کل سریال تجربه می کنند ، که عامل اصلیش برای سانسا و تریون لنیستر در ۲ فصل ابتدایی و برای آریا و جیمی در ۳ فصل ابتدایی سریال رخ می دهند.

البته شخصیت های منفی هم در تغییرات قهرمانان سریال موثر هستند (ضد قهرمان های این سریال در تاریخ تلوزیون و سینما بی نظیر هستند ، بسیار پویا و تاثیر گذار)
برای مثال لرد بیلیش در قسمتی از سریال به سانسا می گوید ، تصمیمات و نیت هات رو مخفی نگه دار ، اگر دشمنان ندونن چی تو فکرت میگذره نمی تونن دستت رو بخونن و نمی دونن قرار از کجا ضربه بخورن .
لرد بیلیش خودش شخصا آینه ی تمام نمای  این جملش بود و مخاطب هیچ وقت نمی تونست دقیق پیش بینی کنه که  بیلیش قرار چه توطئه ای انجام بده و یا قرار طرف کی رو بگیره.

جان اسنو و دنریس تارگرین شخصیت های اصلی سریال هستند که تا پایان سریال زنده می مانند و عامل مهمی در اتفاقات کلی سریال هستند به همین دلیل پنج پرده ی داستانی آن ها را با پیشروی در فصل های بعدی بررسی می کنیم.

پرده ی اول جان اسنو : رفتن جان اسنو به نگهبانان شب پرده ی اول جان اسنو را رقم می زند ، آنجا وی متوجه می شود که فردی مطرود است ، سعی می کند شخصیت خود را پیدا کند و نامی در حد خانواده ی استارک برای خود دست و پا کند (این اولین نقطه ی عطف شخصیت جان اسنو است)

با مرگ ند استارک جان بر احساساتش غلبه میکند و از تصمیم رفتن به پیش راب و پیوستن به اون صرف نظر می کند ، این پیچش اصلی در داستان جان اسنو را منجر می شود ، آشنایی با ایگریت جلوی یک نواختی و تخت شدن پرده ی دوم جان را میگیرد .

پرده ی اول دنریس تارگرین : ازدواج اجباری دنریس با کال دروگو و سپس ایجاد علاقه ی آن ها به هم پرده ی اول دنریس را رقم میزند ، کشته شدن برادرش ویسریس به دست دروگو نقطه ی عطف در پرده ی اول داستان دنریس است ، با مرگ کال دروگو و رفتن دنریس به آتش و خارج شدن از آن با ۳ اژدها (یک الگوی آشنا و اسطوره ای) ، نقطه ی عطف اصلی دنریس در داستان و آغاز پرده ی دوم داستان دنریس است.

در نهایت باید گفت فصل دوم عالی عمل می کنند و نقاط منفی فصل اول مانند عدم نمایش جنگ ها و صحنه های جنسی زیاد را تا حدودی رفع می کند(یک جنگ به تصویر کشیده شده و صحنه های جنسی هم کم شده بود)

نمره : ۱۰ از ۱۰

alireza ripper

@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل بریکینگ بد ، گات ، وایکینگز
در زمان پخش سریال های بریکینگ بد و گات همیشه مقایسه ای بین طرفداران این دو سریال بوده که کدام بهتر است ، اساسا مقایسه ی این دو از ریشه اشتباه است .
در سینما ما آثار بزرگ زیادی داشتیم که داستان محور بودند مانند سه گانه ی ارباب حلقه ها ، سه گانه ی پدر خوانده ، ۱۲ مرد خشمگین و ...
آثار بزرگ زیادی هم داشتیم که شخصیت محور (و قهرمان محور بودند)
سه گانه ی عاشقانه ی
before (before sunrise , before sunset, before midnight )

اما در بحث سریال قضیه ی کاملا فرق می کند ، اکثر آثار موفق و بزرگ و تاثیر گذار تلوزیون شخصیت محور و قهرمان محور بوده اند.

سریال بریکینگ بد هم از آن دست سریال هایی است که شخصیت محور است ، بدون وجود والتر وایت و جسی سریال بریکینگ بد معنا ندارد ، بریکینگ بد را باید با آثار مشابه خود مقایسه کرد
sopranos , mad men, better call Saul, Vikings, last kingdom
اما آثار داستان محور تلوزیون تعدادشان بسیار کمتر از آثار شخصیت محور است ، آن هایی که هستند هم یا به کیفیت و بزرگی گیم آف ترونز نیستند و یا به محبوبیت و مشهوریت آن (معدود آثار داستان محور با کیفیت مانند wire , left overs هم به محبوبیت آن نمی رسند)
حتی آثاری مانند سریال محبوب وایکینگز هم قابل مقایسه با گات نیست ، وایکینگ از نظر محبوبیت و بعضی جنبه ها (روایت در جهان قرون وسطایی) شبیه گات بود و اما گزینه ی مناسبی برای مقایسه نبود ، اولا این سریال عظمت و بزرگی گات را نداشت، چه در شخصیت پردازی، چه در داستان ، جنگ ها و ...
اما مسئله ی مهمتر این بود که سریال وانمود می کرد که سریال داستان محوری است اما این طور نبود ، با مرگ شخصیت اصلی یعنی رنگار ، دیگر دلیلی برای ادامه ی سریال نبود و با ادامه ی آن سریال خراب شد (یا باید رگنار زنده می موند یا در فصل چهارم به اتمام می رسید)
شما در بریکینگ بد هم همین مسئله رو داشتید ، اگر والتر وایت و جسی پینکمن کشته می شدند ، شما شخصیت اصلی و قهرمان های داستان رو از دست می دادید، آیا سریال می تونست بعد مرگ اون ها ادامه پیدا کنه (مثلا جسی در فصل ۳ و والتر در فصل ۴ کشته می شدند)
ولی در گات در چهار فصل اول تقریبا تمام شخصیت هایی که به عنوان شخصیت های اصلی می شناختیم کشته شدند و شخصیت های فرعی مثل دنریس و جان و سانسا به عنوان شخصیت های اصلی باقی ماندن و سریال به روند خودش همچنان بی نقص ادامه داد به این دلیل که شخصیت ها محور سریال نبودند بلکه داستان محور سریال بود.
آیا نمی توان کلا به هیچ وجه این ۲ سریال رو مقایسه کرد و متوجه بشیم در کل کدوم سریال برتر بود؟
اگه بخوایم مقایسه کنیم، از ۳ جنبه میشه مقایسه کرد
بخش اول بخش های فنی مثل کارگرانی و موسیقی متن و ... بود
بخش فنی هر اثر شامل ۲ قسمت مهم میزانس و نما هستش
میزانس شامل صحنه، نور ، رنگ ، بازیگری، موسیقی و صدا و ... هست
نما هم شامل دوربین ، تدوین ، جلوه های ویژه و ... هست
تو این دو بخش هر دو اثر جز بهترین های تاریخ تلوزیون بودن و تلوزیون رو به سطح جدیدی ارتقا دادن پس لازم به مقایسه نیست چون هر دو عالی بودند
(البته گیم آف ترونز ویژگی های مثل جلوه های ویژه و میدانی و مکان های مختلف جذاب فیلم برداری داشت که بریکینگ بد از این ها محروم بود به خاطر جهان متفاوت سریال ها واسه همین میگم مقایسه اشتباه )
ویژگی دوم داستان و فرم روایی ، دو سریال جهان متفاوتی داشتن و به همین دلیل اصلا نمیشه مقایسه کرد ولی هر دو در نوع خودشون عالی بودند.
گات تو این مورد در اون زمان بی رقیب بود  (البته طی چند سال اخیر سریال های قابل مقایسه از نظر داستانی را گات اومده مثل ویچر و خاندان اژدها و سریال ارباب حلقه ها که از نظر کیفی در حد گات عمل نکردن) و به همین دلیل در نوع خود بهترین بود.
ولی بریکینگ بد اون زمان رقیب هایی مثل سوپرانوز و مد من داشت که از نظر فیلم نامه برتر بودند (مد من هنوز هم مقام  بهترین فیلم نامه ی تاریخ تلوزیون رو داره)

@NaghdeFilmoSerial