در این سریال شاهد درام نوجوانانه با یک مثلث عشقی کلیشهای دیگر هستیم ، عشق ها و روابط واقعا ضعیف کار شده اند و نوجوان های دیگر واقعا پرداخت ضعیفی دارند و بود و نبودشان فرقی ندارد، سریال تم هری پاتری دارد که این هم نقطه ضعیفیست چون داستان پردازی و شخصیت پردازی سریال در حدی نیست که بتواند ادای هری پاتر را در بیاورد(خود مجموعه ی غرب پاتر هم مالی نبود که ارزش کپی کردن داشته باشه)، تِم هری پاتری سریال کمی در قسمتهای ابتدایی بیشتر خودنمایی میکند. اگر شما یک پاترهِد هستید و عاشق معماری مدرسه جادوگری هاگوارتز، پس زیرساختهای «آکادمی نِورمور» ذهن شما را درگیر خاطرات خوشی میکند. کلاسهای درس، اتاقهای خوابگاه، مسیرها و مجسمههای سبک گوتیک در آکادمی، جوهره هریپاتر گونهای به ژانر این سریال میبخشد.
در پایان باید گفت : اگر به بخش فانتزی و معمایی سریال علاقه مند هستید میتوانید از تماشای آن لذت ببرید ، اما بخش درام ، تینجری ، شخصیت پردازی ، داستانی و ... سریال دارای ضعف های شدیدی است و اگر به دنبال این هستید بهتر است از دیدن سریال پرهیز کنید.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
در پایان باید گفت : اگر به بخش فانتزی و معمایی سریال علاقه مند هستید میتوانید از تماشای آن لذت ببرید ، اما بخش درام ، تینجری ، شخصیت پردازی ، داستانی و ... سریال دارای ضعف های شدیدی است و اگر به دنبال این هستید بهتر است از دیدن سریال پرهیز کنید.
نمره : ۶ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
👍3
آب و برق مجانی را دیدی!!؟
حوری و شراب و عسل بهشتیشونم همینجوریه
حوری و شراب و عسل بهشتیشونم همینجوریه
👍18👎5
کوتاه با Cat Ballou:
بدون شک برای پی بردن هرچه بیشتر به ارزشهای متنی (کتبالو) میبایست به ژانر وسترن تسلط داشت. چرا که اثر مذکور اگرچه مربوط به دهه شصت میلادی است اما همچون پستمدرنهای دهههای اخیر مملو از عناصری همچون هجو و ارجاع بوده و همین امر عیار کار را میفزاید. به علاوه اینکه از معدود نمونههایی است که کمدی و موزیکال را با وسترن درآمیخته و به طبع خروجی متفاوتی نیز گرفته است.
چنانچه مخاطبی چندان با وسترن آشنا نباشد صرفا آنرا اثری با ریتم سریع و منطقی کودکانه درنظر خواهد گرفت که انصافا چیزی جز جفا در حق اثر نخواهدبود.
کتبالو روایت دختری است که به قصد تدریس راهی زادگاه خود گشته اما با ماجراهای تازه آشنا میشود و سرنوشتش نیز طبیعتا دگرگون شده و..
کتبالو هیچ ابایی از متفاوت بودن با دیگر وسترنهای هم عصر نداشته و این مهم را فریاد میکشد: از همان تیتراژ ابتدایی که لوگوی کمپانی سازنده ناگهان به دختری هفت تیرکش بدل گشته تا حضور پررنگ شخصیتی سرخپوست بعنوان مکملی یار و همراه پروتاگونیست تا هفتتیرکشی که برخلاف موارد مشابه، با الکل به روزهای انتهایی نزدیک است و لَش و آویزان جلوه میکند تا راویانی گیتار بدست که با شعرخوانی شرح وقایع نموده (موردی که چنددهه بعد در انیمیشن رنگو نیز حضور پیدا کرد) تا ارجاعی شوخ طبعانه به آثار وسترن صامت ( با نماهایی فستموشن و پخش موزیکی تندوتیز) و... جملگی موجب گشتهاند که کتبالو در حالیکه در برخی ویژگیهای ژانر همچون : دوئل . انتقام . کلانتری کم توان .شهری درگیر بی قانونی و بی عدالتی . عملیات سرقت از قطار. هپیاند و... با دیگر وسترنها مشترک باشد اما در عین حال تفاوتهای چشمگیری را نیز پیش چشم مخاطب قرار دهد تا بدون اغراق بتوان آنرا وسترنی پیشرو و جلوتر از زمانهاش درنظر گرفت.
نمیتوان از کتبالو نوشت و به تیم بازیگری درجه یک آن اشاره نکرد. معتقدم که (جینفوندا و لیماروین) انصافا گل کاشتهاند و یکی در نقش دختری ساده و معصوم که برخلاف تصور ابتداییاش ، دنیا و معادلاتش را بیرحم و ترسناک یافته و میبایست برای دستیابی به حقش اسلحه به دست گرفته و با اوباش همراه گردد با ترکیبی از اندام، نگاه و رفتاری موقر و طنازانه با شمایلی مردانه و تند وتیز ، خروجی ماندگاری را ارائه داده و دیگری نیز در نقش پیرمردی که روزگار خوشش به پایان رسیده و بنوعی دچار زوال عقل هم گردیده و با همراهی در نقشه دختر ، مجدد خود را بازیافته و به دوران اوجش بازمیگردد، در همان قواره درخشیده است. مهمی که با میمیک چهره ، لحن گفتاری شامل فاصلهگذاری و مکث و مدل راه رفتن و ایستادن همراه گشته تا نقش مذکور را جز شاهنقشهای کارنامه وی حساب کنیم.
کتبالو جز آثار مهم و تماشایی هنرهفتم است که
هنوز هم میتوان بدان رجوع کرد و از آن لذت برد.اثری که (کاملا آگاهانه) خودش را جدی نگرفته تا به جدی ترین شکل ممکن مخاطب را سرگرم ساخته و بر امکانِ شکستن قواعد و کلیشههای رایج تاکید کند.
امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
بدون شک برای پی بردن هرچه بیشتر به ارزشهای متنی (کتبالو) میبایست به ژانر وسترن تسلط داشت. چرا که اثر مذکور اگرچه مربوط به دهه شصت میلادی است اما همچون پستمدرنهای دهههای اخیر مملو از عناصری همچون هجو و ارجاع بوده و همین امر عیار کار را میفزاید. به علاوه اینکه از معدود نمونههایی است که کمدی و موزیکال را با وسترن درآمیخته و به طبع خروجی متفاوتی نیز گرفته است.
چنانچه مخاطبی چندان با وسترن آشنا نباشد صرفا آنرا اثری با ریتم سریع و منطقی کودکانه درنظر خواهد گرفت که انصافا چیزی جز جفا در حق اثر نخواهدبود.
کتبالو روایت دختری است که به قصد تدریس راهی زادگاه خود گشته اما با ماجراهای تازه آشنا میشود و سرنوشتش نیز طبیعتا دگرگون شده و..
کتبالو هیچ ابایی از متفاوت بودن با دیگر وسترنهای هم عصر نداشته و این مهم را فریاد میکشد: از همان تیتراژ ابتدایی که لوگوی کمپانی سازنده ناگهان به دختری هفت تیرکش بدل گشته تا حضور پررنگ شخصیتی سرخپوست بعنوان مکملی یار و همراه پروتاگونیست تا هفتتیرکشی که برخلاف موارد مشابه، با الکل به روزهای انتهایی نزدیک است و لَش و آویزان جلوه میکند تا راویانی گیتار بدست که با شعرخوانی شرح وقایع نموده (موردی که چنددهه بعد در انیمیشن رنگو نیز حضور پیدا کرد) تا ارجاعی شوخ طبعانه به آثار وسترن صامت ( با نماهایی فستموشن و پخش موزیکی تندوتیز) و... جملگی موجب گشتهاند که کتبالو در حالیکه در برخی ویژگیهای ژانر همچون : دوئل . انتقام . کلانتری کم توان .شهری درگیر بی قانونی و بی عدالتی . عملیات سرقت از قطار. هپیاند و... با دیگر وسترنها مشترک باشد اما در عین حال تفاوتهای چشمگیری را نیز پیش چشم مخاطب قرار دهد تا بدون اغراق بتوان آنرا وسترنی پیشرو و جلوتر از زمانهاش درنظر گرفت.
نمیتوان از کتبالو نوشت و به تیم بازیگری درجه یک آن اشاره نکرد. معتقدم که (جینفوندا و لیماروین) انصافا گل کاشتهاند و یکی در نقش دختری ساده و معصوم که برخلاف تصور ابتداییاش ، دنیا و معادلاتش را بیرحم و ترسناک یافته و میبایست برای دستیابی به حقش اسلحه به دست گرفته و با اوباش همراه گردد با ترکیبی از اندام، نگاه و رفتاری موقر و طنازانه با شمایلی مردانه و تند وتیز ، خروجی ماندگاری را ارائه داده و دیگری نیز در نقش پیرمردی که روزگار خوشش به پایان رسیده و بنوعی دچار زوال عقل هم گردیده و با همراهی در نقشه دختر ، مجدد خود را بازیافته و به دوران اوجش بازمیگردد، در همان قواره درخشیده است. مهمی که با میمیک چهره ، لحن گفتاری شامل فاصلهگذاری و مکث و مدل راه رفتن و ایستادن همراه گشته تا نقش مذکور را جز شاهنقشهای کارنامه وی حساب کنیم.
کتبالو جز آثار مهم و تماشایی هنرهفتم است که
هنوز هم میتوان بدان رجوع کرد و از آن لذت برد.اثری که (کاملا آگاهانه) خودش را جدی نگرفته تا به جدی ترین شکل ممکن مخاطب را سرگرم ساخته و بر امکانِ شکستن قواعد و کلیشههای رایج تاکید کند.
امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «کوتاه با Cat Ballou: بدون شک برای پی بردن هرچه بیشتر به ارزشهای متنی (کتبالو) میبایست به ژانر وسترن تسلط داشت. چرا که اثر مذکور اگرچه مربوط به دهه شصت میلادی است اما همچون پستمدرنهای دهههای اخیر مملو از عناصری همچون هجو و ارجاع بوده و همین امر عیار کار…»
نتفلیکس سرویس استریمیه که رو هواست
نتفلیکس الان در حال ورشکستگیه(خیلی هم جدیه)
الان برای نتفلیکس هر سریالی که توی سرویس استریم به نسبت نترکونه و هزینه برداره کنسل میشه ، مثل ۱۸۹۹ ، بخاطر همزمان شدن با ونزدی صد درصد خطر کنسل شدن داشت که دیدیم تا ونزدی برای فصل 2 و 3 تمدید شد و خبرش اومد ، 1899 کنسل شد.
نتفلیکس خودش رو توی چاله ای انداخته که عمرا ازش در بیاد،
انقدر سریال های بی کیفیت و ووک ساختن که رسما خیلی مخاطب از دست دادن
توی رقابت سرویس استریم هم وقتی داری با اچ بی او و آمازون و .... میجنگی نمیتونی عقب بیوفتی.
نتفلیکس سال 2017 سرانش تصمیمی گرفتن که اون زمان فکر میکردن تصمیم درستیه
ساختن این همه سریال با محتوایی مثل سکس اجوکیشن که رسما هیچی برای ارائه نداره گور خودشون رو کند.
شاید اولا استریمت بالا بره بخاطر این کار ولی مردم یه زمانی از این همه آثار ووک خسته میشن و میرن سراغ آثار تیپیکالی که اچ بی او میسازه.
دلتون رو به نتفلیکس خوش نکنید.نتفلیکس در حال مردنه و الان تنها ناجی هاش چرندیاتی مثل ونزدیه.
نتفلیکس الان در حال ورشکستگیه(خیلی هم جدیه)
الان برای نتفلیکس هر سریالی که توی سرویس استریم به نسبت نترکونه و هزینه برداره کنسل میشه ، مثل ۱۸۹۹ ، بخاطر همزمان شدن با ونزدی صد درصد خطر کنسل شدن داشت که دیدیم تا ونزدی برای فصل 2 و 3 تمدید شد و خبرش اومد ، 1899 کنسل شد.
نتفلیکس خودش رو توی چاله ای انداخته که عمرا ازش در بیاد،
انقدر سریال های بی کیفیت و ووک ساختن که رسما خیلی مخاطب از دست دادن
توی رقابت سرویس استریم هم وقتی داری با اچ بی او و آمازون و .... میجنگی نمیتونی عقب بیوفتی.
نتفلیکس سال 2017 سرانش تصمیمی گرفتن که اون زمان فکر میکردن تصمیم درستیه
ساختن این همه سریال با محتوایی مثل سکس اجوکیشن که رسما هیچی برای ارائه نداره گور خودشون رو کند.
شاید اولا استریمت بالا بره بخاطر این کار ولی مردم یه زمانی از این همه آثار ووک خسته میشن و میرن سراغ آثار تیپیکالی که اچ بی او میسازه.
دلتون رو به نتفلیکس خوش نکنید.نتفلیکس در حال مردنه و الان تنها ناجی هاش چرندیاتی مثل ونزدیه.
👍5
#اسپویل (خطر اسپویل فصل اول و کل سریال)
#نقد_سریال
#پیشنهاد_سریال
game of thrones 2011-2019
خالق : دیوید بنیاف ، دی بی وایس
بر اساس رمان نغمه ی یخ و آتش اثر جرج آر آر تالکین
بازیگران : کیت هرینگتون ، میسی ولیامز ، امیلیا کلارک ، پیتر دنکلاج ، سوفی ترنر ، نیکولاج کاستر واردو ، شان بن ، ریچارد مدن ، لنا هدی و ....
تعداد فصل : ۸
تعداد قسمت : ۷۳ (۶۰ دقیقه ای)
ژانر : درام اساطیری حماسه ای (تاریخ جایگزین قرون وسطایی)
مقدمه: داستان بازی تاجوتخت در قارههای تخیلی وستروس و ایسوس، در نزدیکی پایان یک تابستان ۱۰ ساله اتفاق میافتد و چندین خط داستانی را دنبال میکند. اولین داستان به جنگ بین خانوادههای اشرافی برای به دست آوردن تخت آهنین پادشاهی هفت اقلیم مربوط میشود. دومین خط داستانی، نزدیک بودن زمستانی طولانی و یورش موجوداتی افسانهای از شمال را شرح میدهد و سومین خط داستانی مجموعه، تلاش فرزندان شاه مخلوع، برای بازپسگیری تاجوتخت است. این مجموعه از طریق شخصیتهایی که اخلاقیات مبهمی دارند، حول مسائلی چون طبقات اجتماعی، مذهب، وفاداری، فساد، جنگ داخلی و مجازات میگردد.
مارتین با الهام از اتفاقات و شخصیت های واقعی مثل نبرد رز ها (که سریال های ملکه ی سفید و پرنسس سفید در مورد این موضوع ساخته شده اند ) ، مغول ها ، اتفاقات دوره ی قرون وسطی و ... جهانی خلق کرده است که یکی از مهمترین و تاثیر گذار ترین آثار تاریخ سینما و تلوزیون با الهام از آن ساخته شده ، سریال ساختار شکن و بی بدیل بازی تاج و تخت ها.
گیم آف ترونز دقیقا همان اثری بود که تلوزیون را در حد سینما بالا بیاورد ، مثلا روشن فکر های سینمای اروپا و آمریکا نیستند که ببیند پدیده ای در تاریخ هنر های نمایشی پا به عرصه ی ظهور گذاشت که شاهکار هایی مانند توئین پیکز ، سوپرانوز ، مد من ، وایر ، بریکینگ بد و ... را کنار زد و در تاثیر گذاری هنری و تجاری و تبلیغاتی و فلسفی و ... به رقابت با آثار بزرگ سینما ی بیگ پروداکشن و استودیوی هالییود برخاست ، نیستند که ببنینید گروه بازیگران جوان این سریال گروه هری پاتر و یاران حلقه را کنار زدند و به پدیده های نو ظهور روی مجلات معتبر تبدیل شدند، این فقط یک سریال نبود ، یک پدیده بود، یک مکتب فکری هنری بود ، یک اسطوره سازی بی عیب و نقص ، این خود حماسه بود.
اکنون بعد از چند سال تصمیم گرفته ام سریال را برای بار سوم تماشا کنم با بررسی فصل به فصل سریال همراه من باشید.
تعدادی از جوایز و افتخارات سریال:
منتقدین : ۱۱ ، امی : ۲۲ ، گلدن گلوب : ۳، هوگو : ۵ ، انجمن نویسندگان : ۸ و ...
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#پیشنهاد_سریال
game of thrones 2011-2019
خالق : دیوید بنیاف ، دی بی وایس
بر اساس رمان نغمه ی یخ و آتش اثر جرج آر آر تالکین
بازیگران : کیت هرینگتون ، میسی ولیامز ، امیلیا کلارک ، پیتر دنکلاج ، سوفی ترنر ، نیکولاج کاستر واردو ، شان بن ، ریچارد مدن ، لنا هدی و ....
تعداد فصل : ۸
تعداد قسمت : ۷۳ (۶۰ دقیقه ای)
ژانر : درام اساطیری حماسه ای (تاریخ جایگزین قرون وسطایی)
مقدمه: داستان بازی تاجوتخت در قارههای تخیلی وستروس و ایسوس، در نزدیکی پایان یک تابستان ۱۰ ساله اتفاق میافتد و چندین خط داستانی را دنبال میکند. اولین داستان به جنگ بین خانوادههای اشرافی برای به دست آوردن تخت آهنین پادشاهی هفت اقلیم مربوط میشود. دومین خط داستانی، نزدیک بودن زمستانی طولانی و یورش موجوداتی افسانهای از شمال را شرح میدهد و سومین خط داستانی مجموعه، تلاش فرزندان شاه مخلوع، برای بازپسگیری تاجوتخت است. این مجموعه از طریق شخصیتهایی که اخلاقیات مبهمی دارند، حول مسائلی چون طبقات اجتماعی، مذهب، وفاداری، فساد، جنگ داخلی و مجازات میگردد.
مارتین با الهام از اتفاقات و شخصیت های واقعی مثل نبرد رز ها (که سریال های ملکه ی سفید و پرنسس سفید در مورد این موضوع ساخته شده اند ) ، مغول ها ، اتفاقات دوره ی قرون وسطی و ... جهانی خلق کرده است که یکی از مهمترین و تاثیر گذار ترین آثار تاریخ سینما و تلوزیون با الهام از آن ساخته شده ، سریال ساختار شکن و بی بدیل بازی تاج و تخت ها.
گیم آف ترونز دقیقا همان اثری بود که تلوزیون را در حد سینما بالا بیاورد ، مثلا روشن فکر های سینمای اروپا و آمریکا نیستند که ببیند پدیده ای در تاریخ هنر های نمایشی پا به عرصه ی ظهور گذاشت که شاهکار هایی مانند توئین پیکز ، سوپرانوز ، مد من ، وایر ، بریکینگ بد و ... را کنار زد و در تاثیر گذاری هنری و تجاری و تبلیغاتی و فلسفی و ... به رقابت با آثار بزرگ سینما ی بیگ پروداکشن و استودیوی هالییود برخاست ، نیستند که ببنینید گروه بازیگران جوان این سریال گروه هری پاتر و یاران حلقه را کنار زدند و به پدیده های نو ظهور روی مجلات معتبر تبدیل شدند، این فقط یک سریال نبود ، یک پدیده بود، یک مکتب فکری هنری بود ، یک اسطوره سازی بی عیب و نقص ، این خود حماسه بود.
اکنون بعد از چند سال تصمیم گرفته ام سریال را برای بار سوم تماشا کنم با بررسی فصل به فصل سریال همراه من باشید.
تعدادی از جوایز و افتخارات سریال:
منتقدین : ۱۱ ، امی : ۲۲ ، گلدن گلوب : ۳، هوگو : ۵ ، انجمن نویسندگان : ۸ و ...
@NaghdeFilmoSerial
بررسی فصل اول :
قسمت اول با سکانس هایی قبل از تیتراژ آغازین ، آغاز میشود ، افتتاحیه ای که مانند خود سریال درس فیلم سازیست ،
اپیزود آغازین سریال با خروج ۳ نفر از گارد دیوار یخی به سمت دنیای بیرون از جهان هفت پادشاهی آغاز میشود ، سپس آن ها اجساد تکه تکه و یخ زده ی مردمان قبایل شمالی را می یابند (که آن ها را دشمن می پندارند ) ، اما دشمن اصلی زمستان سخت و مردگان متحرکی است که از دل این سرما بیرون خواهند آمد ،
میزانسن و فوکوس دوربین در قسمتی که فرمانده ی گروه مورد حمله ی وایت واکر قرار میگیرد طوری تنظیم شده که مخاطب هم مانند شخصیت ها غافل گیر شود (با استفاده از فوکوس انتخابی فوکوس را تنظیم کرده و نسبت های پرسپکتیو را همزمان با فیلم گرفتن تعدیل می کند)
دختر بچه ی وایت واکر در مرکز قاب در قرینه ی دوربین زوم قرار دارد و سپس با دو زوم چهره ی سرد و ترسناک وی شخصیت داستان را میترساند و همین طور بیننده ای که برای اولین بار در قسمت آغازین این سریال با این موجودات رو به رو میشود ، این ارجاعات در آغاز اثر به فیلم های ترسناک سینما ، سینما توگرافی اثر را در حد فیلم های مطرح سینما در طول قسمت های مختلف سریال ، بالا میبرد.
در ادامه هم کارگردان با دوربین داستان می گوید (ارجاع به آثار بزرگان هالیوود مثل جان فورد ) با پایان سکانس تیتراژ ابتدایی آغاز میشود و چه تیتراژی، موسیقی متن حماسی رامین جوادی همراه با نمایش مناطق مهمی از هفت پادشاهی( در یک تیتراژ ی که داستان به قدرت رسیدن رابرت باراتیون رو روایت میکند )که داستان در آن ها اتفاق می افتد.
سپس خانواده ی شاد استارک که در ادامه ی سریال نقش اساسی را در کل داستان ایفا خواهند کرد.
دیالوگ های تَضَمّنی (دارای چند مفهوم و حکیمانه یا به قول فیلم باز ها دیالوگ های ماندگار) سریال از موارد جذابی است که به شخصیت ها عمق می بخشد ، در قسمت آغازین سریال توسط ند استارک بیان می شوند (و در ادامه ی سریال بیشتر توسط تایوون لنیستر ، تریون لنیستر ، لرد بیلیش ، لرد واریس و ... بیان میشودند)
اون همیشه بچه نمی مونه و زمستان در راه.
مردی که جملات رو ادا میکنه (دستور میده) باید شمشیر رو پایین بیاره (کار رو انجام بده).
در مسیر بازگشت گوزن مرده ای در راه ند استارک و فرزندانش قرار دارد (نشان خاندان باراتیون)
گرگ (نشان خاندان استارک) بزرگی (دایر ولف) با گوزن درگیر شده و هر دو کشته شده اند و توله های گرگ زنده مانده اند ، هر یک از فرزندان ند صاحب یک بچه گرگ میشوند.
در تمام این قسمت کارگردان به خوبی با دوربین روایت میکند (فرم روایی عالی است به خصوص برای پلت فرم تلوزیون ).
رنگ بندی ها هم مطابق خاندان ها جلو میرود ، زرد و طلایی برای تارگرین ، قرمز و نارنجی برای رد کیپ (لنیستر) ، سفید و سرد برای استارک.
خشونت جنسی سریال از قسمت اول موج می زند ، جهان سریال از هر لحاظ خشن است و از قسمت اول این بی رحمی به خوبی به تصویر کشیده میشود
پرت شدن برندن جرقه ی اتفاقات اصلی سریال را رقم میزند ، یک پایان بندی غافل گیر کننده برای قسمت اول
قسمت دوم پر است از خداحافظی های احساسی ، شخصیت های که فکر نمی کردن برای دیدار دوباره همدیگر باید جهان را به هم بریزند و با بزرگترین شیاطین بجنگند موسیقی خدا حافظ برادر رامین جوادی هم به خوبی تم غمگین این قسمت را به بیننده القا میکند
بعد دیدن برای بار سوم هم لحظات دلخراشی بودند ، به دلیل شخصیت پردازی های عمیق و قابل لمسی که در طول قسمت های مختلف سریال با بیننده ارتباط برقرار میکرد ، دیدن دوباره و چند باره ی سریال لذت بخش و غم انگیز است (سرنوشت شخصیت هایی که در طول ۱۰ سال بهشان اهمیت دادیم احساسات مخاطب را بر می انگیزند )
رابرت باراتیون : یک جنگ در راه نمی دونم کی (چه زمانی) و کی خواهد جنگید ولی میدونم در راه (جنگ های زیادی هم در راه)
قسمت پایانی اپیزود دوم به خوبی ارزش جان انسان های معمولی را در جهان(شبیه به) قرون وسطایی سریال به تصویر میکشد ، حتی ند استارک شرافت مند هم معتقد است ارزش جان گرگ دخترش بیشتر از یک قصاب (پسر قصاب) که از طبقه ی رعیت است ، می باشد.
@NaghdeFilmoSerial
قسمت اول با سکانس هایی قبل از تیتراژ آغازین ، آغاز میشود ، افتتاحیه ای که مانند خود سریال درس فیلم سازیست ،
اپیزود آغازین سریال با خروج ۳ نفر از گارد دیوار یخی به سمت دنیای بیرون از جهان هفت پادشاهی آغاز میشود ، سپس آن ها اجساد تکه تکه و یخ زده ی مردمان قبایل شمالی را می یابند (که آن ها را دشمن می پندارند ) ، اما دشمن اصلی زمستان سخت و مردگان متحرکی است که از دل این سرما بیرون خواهند آمد ،
میزانسن و فوکوس دوربین در قسمتی که فرمانده ی گروه مورد حمله ی وایت واکر قرار میگیرد طوری تنظیم شده که مخاطب هم مانند شخصیت ها غافل گیر شود (با استفاده از فوکوس انتخابی فوکوس را تنظیم کرده و نسبت های پرسپکتیو را همزمان با فیلم گرفتن تعدیل می کند)
دختر بچه ی وایت واکر در مرکز قاب در قرینه ی دوربین زوم قرار دارد و سپس با دو زوم چهره ی سرد و ترسناک وی شخصیت داستان را میترساند و همین طور بیننده ای که برای اولین بار در قسمت آغازین این سریال با این موجودات رو به رو میشود ، این ارجاعات در آغاز اثر به فیلم های ترسناک سینما ، سینما توگرافی اثر را در حد فیلم های مطرح سینما در طول قسمت های مختلف سریال ، بالا میبرد.
در ادامه هم کارگردان با دوربین داستان می گوید (ارجاع به آثار بزرگان هالیوود مثل جان فورد ) با پایان سکانس تیتراژ ابتدایی آغاز میشود و چه تیتراژی، موسیقی متن حماسی رامین جوادی همراه با نمایش مناطق مهمی از هفت پادشاهی( در یک تیتراژ ی که داستان به قدرت رسیدن رابرت باراتیون رو روایت میکند )که داستان در آن ها اتفاق می افتد.
سپس خانواده ی شاد استارک که در ادامه ی سریال نقش اساسی را در کل داستان ایفا خواهند کرد.
دیالوگ های تَضَمّنی (دارای چند مفهوم و حکیمانه یا به قول فیلم باز ها دیالوگ های ماندگار) سریال از موارد جذابی است که به شخصیت ها عمق می بخشد ، در قسمت آغازین سریال توسط ند استارک بیان می شوند (و در ادامه ی سریال بیشتر توسط تایوون لنیستر ، تریون لنیستر ، لرد بیلیش ، لرد واریس و ... بیان میشودند)
اون همیشه بچه نمی مونه و زمستان در راه.
مردی که جملات رو ادا میکنه (دستور میده) باید شمشیر رو پایین بیاره (کار رو انجام بده).
در مسیر بازگشت گوزن مرده ای در راه ند استارک و فرزندانش قرار دارد (نشان خاندان باراتیون)
گرگ (نشان خاندان استارک) بزرگی (دایر ولف) با گوزن درگیر شده و هر دو کشته شده اند و توله های گرگ زنده مانده اند ، هر یک از فرزندان ند صاحب یک بچه گرگ میشوند.
در تمام این قسمت کارگردان به خوبی با دوربین روایت میکند (فرم روایی عالی است به خصوص برای پلت فرم تلوزیون ).
رنگ بندی ها هم مطابق خاندان ها جلو میرود ، زرد و طلایی برای تارگرین ، قرمز و نارنجی برای رد کیپ (لنیستر) ، سفید و سرد برای استارک.
خشونت جنسی سریال از قسمت اول موج می زند ، جهان سریال از هر لحاظ خشن است و از قسمت اول این بی رحمی به خوبی به تصویر کشیده میشود
پرت شدن برندن جرقه ی اتفاقات اصلی سریال را رقم میزند ، یک پایان بندی غافل گیر کننده برای قسمت اول
قسمت دوم پر است از خداحافظی های احساسی ، شخصیت های که فکر نمی کردن برای دیدار دوباره همدیگر باید جهان را به هم بریزند و با بزرگترین شیاطین بجنگند موسیقی خدا حافظ برادر رامین جوادی هم به خوبی تم غمگین این قسمت را به بیننده القا میکند
بعد دیدن برای بار سوم هم لحظات دلخراشی بودند ، به دلیل شخصیت پردازی های عمیق و قابل لمسی که در طول قسمت های مختلف سریال با بیننده ارتباط برقرار میکرد ، دیدن دوباره و چند باره ی سریال لذت بخش و غم انگیز است (سرنوشت شخصیت هایی که در طول ۱۰ سال بهشان اهمیت دادیم احساسات مخاطب را بر می انگیزند )
رابرت باراتیون : یک جنگ در راه نمی دونم کی (چه زمانی) و کی خواهد جنگید ولی میدونم در راه (جنگ های زیادی هم در راه)
قسمت پایانی اپیزود دوم به خوبی ارزش جان انسان های معمولی را در جهان(شبیه به) قرون وسطایی سریال به تصویر میکشد ، حتی ند استارک شرافت مند هم معتقد است ارزش جان گرگ دخترش بیشتر از یک قصاب (پسر قصاب) که از طبقه ی رعیت است ، می باشد.
@NaghdeFilmoSerial
در لحظاتی که شان بین (ادارد استارک) از آمدن زمستان و این که آن ها به مکان خطرناکی آمده اند و باید مراقب یکدیگر باشند ، ترس واقعی در لرزش صدا و حالت چهره ی وی موج میزد و یکی از نقش آفرینی های ماندگار تلوزیون را در فصل اول سریال توسط وی شاهد بودیم.
قسمت سوم آغاز گر پیچش های داستانی و توطئه هایی است که شالوده ی اصلی سریال را رقم میزنند و سریال را از یک درام اساطیری حماسی معمولی به یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون تبدیل میکنند که حتی در سینما هم جز تعداد انگشت شماری رقیبی برای آن پیدا نمی شود.
قسمت پنجم گفتگوی لرد بیلیش و لرد واریس در تالار تخت آهنین توطئه هایی را (نیمه) آشکار میکند که پیچیدگی سیاسی جهان سریال را بیش از قبل آشکار میکند ، شخصیت هایی که خاکستری هستند و معلوم نیست کی طرف کی قرار دارد.
قسمت پنجم با درگیری نفس گیر جیمی لنستر و ادارد استارک به پایان میرسد ، یک مبارزه ی با شمشیر جذاب اما این مبارزه در نهایت آغاز گر درگیری هفت پادشاهی در میدان جنگ خواهد بود.
با آشکار شدن این که فرزندان سرسی ، فرزندان رابرت باراتیون نیستند آن گره افکنی اصلی در فرم روایی داستان ایجاد میشود ، نکته ای که فصل اول را به خوبه یک پارچه کرده وفا داری کامل به فرم روایی کلاسیک هالیوودی است.
قسمت هفتم با معرفی تایون لنیستر آغاز میشود ، مردی قدرتمند و با اقتدار که در حال سلاخی کردن یک گوزن (نماد خاندان باراتیون) ، هوش و ذکاوت خود را در امور سیاسی با دیالوگ های تَضَمّنی (مثل یک شیر خودش رو درگیر عقاید گوسفند نمیکنه) به رخ بیننده میکشد.
قسمت هفتم با غافل گیری مخاطب به اتمام میرسد یک غافل گیری ناراحت کننده که شالوده ی سریال را تا انتهای فصل پنجم تشکیل میدهد ، پیروزی شخصیت های شرور آن هم در قاب تلوزیون (که بعید است)در یک داستان حماسی اساطیری یکی از ابداعات این سریال است که اثر را تا فصل های پایانی پویا ، هیجان انگیز و در یک کلام جذاب میکند.
قسمت نهم با مرگ شوک آور و دردناک ادارد استارک پایان می یابد ، مرگ وی برای کسانی که اولین بار بود سریال را می دیدند(و کتاب ها را نخوانده بودند) بسیار تعجب آور و غیر قابل باور بود ، حتی کسانی که کتاب ها را هم خوانده بودند مرگ وی را بسیار دردناک توصیف کردند ، خواندن و تماشا کردن دو روش بسیار متفاوت برای تجربه یک داستان هستند،
قسمت آخر هم با یک پایان شکه کننده و کمی امیدوار وار کننده به پایان میرسد ، دنریس تارگرین با تخم های اژدها وارد آتش میشود و زنده همراه با ۳ بچه اژدها از آتش خارج میشود ، نغمه ی یخ و آتش (تقابل زمستان سرد و وایت واکر ها و اژادر و آتش ) آغاز می شود.
بعد از مرگ ند استارک , مخاطبی که بالاخره به یکی از این شخصیت های عجیب این مجموعه , علاقه مند شده شوکه میشود . اما مسئله ای که شاید از اولین دقیقه های این مجموعه به وضوح دیده میشد , شدت صحنه های دلخراش بود . کشته شدن آدم ها به شدید ترین و ناراحت کننده ترین نحو ممکن ! در بازی تاج و تخت , شخصیت صد درصد پاک و خوبی وجود ندارد ! این جریان در دو فصل بعد بیشتر دیده و حس میشود , که خلاقیت در سریال آنقدر بالاست که در بسیاری از صحنه ها , شخصیتی مانند جیمی که در قسمت های اول فصل اول , بخاطر دیده شدنش با خواهرش در هنگام رابطه توسط یک پسربچه , آن را از بالای برج پرت میکند , در فصل سوم جریاناتی برایش پیش می آید که ما دلمان برای این فرد میسوزد ! شاید بشود گفت همین خلاقیت است که بازی تاج و تخت را به مجموعه ای خاص تبدیل کرده است .
یکی از ایراداتی که فصل اول وارد میشد نمایش بیش از حد صحنه های جنسی بود(که واقعا هم تعدادی از صحنه ها اضافی بودند) ، اما خشونت های جنسی و غیر جنسی سریال و تبعیض هایی که به منظور نشان دادن ظلم به زنان به تصویر کشیده میشود کاملا به جا و مناسب بود زیرا جهان خشن سریال را به خوبی در آغاز این داستان طولانی به بیننده معرفی کرد.
شاون مارک بین در نقش ادارد استارک ، مارک ادی در نقش رابرت باراتیون (پادشاه ) ، نیکولاج کاتسر والدو در نقش جیمی لنستر ، لنا هیدی در نقش سرسی لنستر ستارگان اصلی فصل اول سریال بودند که نقش آفرینی دلنشین و باور پذیری را ایفا کردند ، هرچند شخصیت های کتلین تالی ، تریون لنستر ، جان اسنو و راب استارک هم با نقش آفرینی تماشایی بازیگران در فصل اول عالی ظاهر شدند.
بازی تاج و تخت، تقریباً با بدبختی مناسب دورانی که میخواهد به تصویر بکشد، مملو از رئالیسم تلخ است. حتی اگر آن فانتزی در نظر گرفته شود.
@NaghdeFilmoSerial
قسمت سوم آغاز گر پیچش های داستانی و توطئه هایی است که شالوده ی اصلی سریال را رقم میزنند و سریال را از یک درام اساطیری حماسی معمولی به یک شاهکار بی بدیل تاریخ تلوزیون تبدیل میکنند که حتی در سینما هم جز تعداد انگشت شماری رقیبی برای آن پیدا نمی شود.
قسمت پنجم گفتگوی لرد بیلیش و لرد واریس در تالار تخت آهنین توطئه هایی را (نیمه) آشکار میکند که پیچیدگی سیاسی جهان سریال را بیش از قبل آشکار میکند ، شخصیت هایی که خاکستری هستند و معلوم نیست کی طرف کی قرار دارد.
قسمت پنجم با درگیری نفس گیر جیمی لنستر و ادارد استارک به پایان میرسد ، یک مبارزه ی با شمشیر جذاب اما این مبارزه در نهایت آغاز گر درگیری هفت پادشاهی در میدان جنگ خواهد بود.
با آشکار شدن این که فرزندان سرسی ، فرزندان رابرت باراتیون نیستند آن گره افکنی اصلی در فرم روایی داستان ایجاد میشود ، نکته ای که فصل اول را به خوبه یک پارچه کرده وفا داری کامل به فرم روایی کلاسیک هالیوودی است.
قسمت هفتم با معرفی تایون لنیستر آغاز میشود ، مردی قدرتمند و با اقتدار که در حال سلاخی کردن یک گوزن (نماد خاندان باراتیون) ، هوش و ذکاوت خود را در امور سیاسی با دیالوگ های تَضَمّنی (مثل یک شیر خودش رو درگیر عقاید گوسفند نمیکنه) به رخ بیننده میکشد.
قسمت هفتم با غافل گیری مخاطب به اتمام میرسد یک غافل گیری ناراحت کننده که شالوده ی سریال را تا انتهای فصل پنجم تشکیل میدهد ، پیروزی شخصیت های شرور آن هم در قاب تلوزیون (که بعید است)در یک داستان حماسی اساطیری یکی از ابداعات این سریال است که اثر را تا فصل های پایانی پویا ، هیجان انگیز و در یک کلام جذاب میکند.
قسمت نهم با مرگ شوک آور و دردناک ادارد استارک پایان می یابد ، مرگ وی برای کسانی که اولین بار بود سریال را می دیدند(و کتاب ها را نخوانده بودند) بسیار تعجب آور و غیر قابل باور بود ، حتی کسانی که کتاب ها را هم خوانده بودند مرگ وی را بسیار دردناک توصیف کردند ، خواندن و تماشا کردن دو روش بسیار متفاوت برای تجربه یک داستان هستند،
قسمت آخر هم با یک پایان شکه کننده و کمی امیدوار وار کننده به پایان میرسد ، دنریس تارگرین با تخم های اژدها وارد آتش میشود و زنده همراه با ۳ بچه اژدها از آتش خارج میشود ، نغمه ی یخ و آتش (تقابل زمستان سرد و وایت واکر ها و اژادر و آتش ) آغاز می شود.
بعد از مرگ ند استارک , مخاطبی که بالاخره به یکی از این شخصیت های عجیب این مجموعه , علاقه مند شده شوکه میشود . اما مسئله ای که شاید از اولین دقیقه های این مجموعه به وضوح دیده میشد , شدت صحنه های دلخراش بود . کشته شدن آدم ها به شدید ترین و ناراحت کننده ترین نحو ممکن ! در بازی تاج و تخت , شخصیت صد درصد پاک و خوبی وجود ندارد ! این جریان در دو فصل بعد بیشتر دیده و حس میشود , که خلاقیت در سریال آنقدر بالاست که در بسیاری از صحنه ها , شخصیتی مانند جیمی که در قسمت های اول فصل اول , بخاطر دیده شدنش با خواهرش در هنگام رابطه توسط یک پسربچه , آن را از بالای برج پرت میکند , در فصل سوم جریاناتی برایش پیش می آید که ما دلمان برای این فرد میسوزد ! شاید بشود گفت همین خلاقیت است که بازی تاج و تخت را به مجموعه ای خاص تبدیل کرده است .
یکی از ایراداتی که فصل اول وارد میشد نمایش بیش از حد صحنه های جنسی بود(که واقعا هم تعدادی از صحنه ها اضافی بودند) ، اما خشونت های جنسی و غیر جنسی سریال و تبعیض هایی که به منظور نشان دادن ظلم به زنان به تصویر کشیده میشود کاملا به جا و مناسب بود زیرا جهان خشن سریال را به خوبی در آغاز این داستان طولانی به بیننده معرفی کرد.
شاون مارک بین در نقش ادارد استارک ، مارک ادی در نقش رابرت باراتیون (پادشاه ) ، نیکولاج کاتسر والدو در نقش جیمی لنستر ، لنا هیدی در نقش سرسی لنستر ستارگان اصلی فصل اول سریال بودند که نقش آفرینی دلنشین و باور پذیری را ایفا کردند ، هرچند شخصیت های کتلین تالی ، تریون لنستر ، جان اسنو و راب استارک هم با نقش آفرینی تماشایی بازیگران در فصل اول عالی ظاهر شدند.
بازی تاج و تخت، تقریباً با بدبختی مناسب دورانی که میخواهد به تصویر بکشد، مملو از رئالیسم تلخ است. حتی اگر آن فانتزی در نظر گرفته شود.
@NaghdeFilmoSerial
یکی دیگر از ویژگی های مهم سریال شخصیت های منفی(آنتاگونیست) قوی ، تاثیر گذار ، دیوانه و باهوش داستان است که پیچش های داستانی ، نقاط عطف شخصیت های و پرده های داستان را رقم میزنند و معادلات شخصیت های قهرمان داستان را به هم میریزند.
مورد جذاب دیگر سریال تغیر شخصیت (رفتار و کردار و حتی ذاتشان) در طول سریال است که البته در فصل اول زیاد شاهد این تغیرات نیستیم هرچند اتفاقات آن مقدمه ی این تغیر در شخصیت های مثبت و خاکستری سریال است.
فصل اول به خوبی برای فصل های بعدی مقدمه چینی می کند و در عین حال خود نیز به عنوان یک فصل مستقل عالی ظاهر می شود (به جز موارد معدودی که به خاطر بودجه کم کاری شده بود مانند به تصویر نکشیدن جنگ ها)
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
مورد جذاب دیگر سریال تغیر شخصیت (رفتار و کردار و حتی ذاتشان) در طول سریال است که البته در فصل اول زیاد شاهد این تغیرات نیستیم هرچند اتفاقات آن مقدمه ی این تغیر در شخصیت های مثبت و خاکستری سریال است.
فصل اول به خوبی برای فصل های بعدی مقدمه چینی می کند و در عین حال خود نیز به عنوان یک فصل مستقل عالی ظاهر می شود (به جز موارد معدودی که به خاطر بودجه کم کاری شده بود مانند به تصویر نکشیدن جنگ ها)
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
خطر اسپویل فصل دوم game of thrones
بررسی فصل دوم :
فصل دوم سریال با رفتار های سادیسمی جافری و شوخی های تریون آغاز می شود.
با سفر لرد فرمانده مورمنت و جان اسنو به آن سوی دیوار جهان سرد و بی رحم پشت دیوار برای بیننده بیشتر آشکار میشود، شمال واقعی .
در ادامه لرد بیلیش و سرسی لنستر توانایی های اطلاعاتی خود را در یک گفتگو ی جذاب به رخ هم می کشند.
اطلاعات قدرته
نه قدرت قدرت
راب استارک جوان ۳ نبرد را پیروز شده که غروری کاذب به وی میدهد و اولین اشتباه کشنده اش را انجام میدهد ، گری جوی جوان را راهی دیدار پدرش میکند تا با آن ها متحد شود ، اشتباه هایی که راب و مادرش در فصل دوم و سوم مرتکب میشوند پیروزی های شمالی ها را در میدان نبرد بی اثر کرده و فرجام بدی برای راب و مادرش به همراه خواهد داشت.
قسمت اول و دوم شخصیت های جدیدی را معرفی میکند ، استنیس باراتیون ، بیلون گری جوی و ... شروع به توطئه و جمع آوری نیرو می کنند تا به بازی تاج و تخت ها ملحق شوند.
در قسمت سوم تیرون لنستر هوش خود را با گول زدن همزمان ، لرد بیلیش ، لرد وایریس و استاد اعظم نشان میدهد .
فیلم برداری قسمت های که در شمال دیوار سعی دارد همچنان وحشت وایت واکر ها را در عین مرموز نگه داشتنشان به بیننده القا کند.
قدرت جایی برقرار می مونه که مردم فکر کنن برقرار میکنه ، این یک سایه ی روی دیوار ، یک مرد کوچیک می تونه سایه ی بزرگی داشته باشه.
قسمت چهارم هم با پیروزی چهارم راب استارک آغاز می شود (که باز هم جنگ به تصویر کشیده نمی شود) ، اینجاست که ما با شخصیت خیانت کار لرد بولتون دیدار میکنیم ، شخصیتی آنتاگونیست که در زیرکی و نفرت انگیزی درست شبیه تایون لنیستر است.
روند کند سریال در ۴ قسمت ابتدایی با مرگ شوک آور و ناراحت کننده رنلی براتیون به پایان می رسد ، مرگی که جبهه ی لنیستر های نفرت انگیز (که تا اینجای کار شخصیت منفی داستان را شکل میدهند ) را تقویت میکند و راب استارک را در بن بست می اندازد.
میزانسن(رنگ بندی ها ، نور پردازی ، تقارن دکوپاژ نما های دوربین و ...) در فصل دوم هم سینما توگرافی اثر در سطح بالایی قرار میدهد برای مثال سکانس مذاکره ی دنریس و تاجر ادویه ی شهر کارت ، نما های دوربین استیصال دنریس و برتری موقعیتی تاجران را نشان میدهد (کارگردان در این فصل هم سعی دارند با دوربین قصه بگویند هرچند نسبت به فصل اول ضعیف تر عمل می کنند)
سپس نمای از شهر از دروازه ی ورودی آن (با تصویر تله فوتو و زاویه باز)
عظمت و زیبای شهر را به رخ می کشد.
در قسمت پنجم آریا با مرد بی چهره ملاقات میکند و مسیر زندگی او تغیر می کند (تغیری که سرنوشت هفت پادشاهی به آن وابسته است)
عظمت و بی انتهایی آن سوی دیوار در قسمت پنجم به تصویر کشیده می شود ، یکی از نقاط قوت سریال فیلم برداری آن در لوکیشن های مختلف و واقعی در سراسر جهان است (به جای استفاده از پرده ی سبز و جلوه های ویژه)
در قسمت ششم راب استارک تاوان اشتباه خود را می پردازد، تیون گری جوی به وی خیانت کرده و به وینترفیل حمله میکند و قلعه را تصرف می کند ، جان اسنو بیشتر در شمال پیشروی میکند و عظمت و خطر ناکی آن سوی دیوار بیشتر برای بیننده و جان اسنو آشکار می شود (کارگردان باز هم با دوربین روایت میکند).
تایون لنیستر و تریون لنیستر ستاره های واقعی فصل دوم هستند ، نقش آفرینی خیره کننده ی بازیگران این شخصیت ها به تنهایی فصل دوم را چند پله از نظر بازیگری و شخصیت سازی ارتقا می دهد.
قسمت هفتم ایگرت جان اسنو را با مفهوم آزادی آشنا میکند ، آزادی که جان برای بدست آوردنش به محافظان دیوار پیوست ، آشنای با ایگرت زندگی جان اسنو و مردم هفت پادشاهی را عوض کرد.
در قسمت هفتم جیمی وقتی با کتلین تالی از شوالیه بودن و شرافت حرف میزنند ، دلیل کشتن پادشاه دیوانه را آشکار میکند ، پادشاه دیوانه می خواست پایتخت را آتش بزند و مردم را بکشد ، اینجا نقطه ی عطفی در شناخت بیننده از جیمی لنستر و تغیر شخصیت پردازی وی از شخصیت منفی و ضد قهرمان به شخصیت خاکستری و قهرمانی (که در واقع بود) می شود. البته این که منظور از آتش بزنی پادشاه دیوانه فریاد میزند بعدا در قسمتی ها بعدی آشکار خواهد شد ، تاثیر آتش وحشی را در قسمت نهم فصل دوم خواهیم دید.
در ادامه هم این نقاط عطف شخصیت های فرعی (در ظاهر و فصل اول ) را تبدیل به شخصیت های اصلی و تاثیر گذار می کند.
قسمت نهم نبرد بلک واتر اولین جنگی است که در سریال به تصویر کشیده شد.
@NaghdeFilmoSerial