تپهها چشم دارند به رسم برخی از مهمترین آثار ترسناک زمانه خود ، تقریبا تا میانههای روایت از نمایش واضح آنتاگونیستها پرهیز میکند تا در انتقال حس ترس و تشویش به مخاطب موفق عمل کند. خودِ این عامل (دیدهنشدن) میتواند به هرچه مخوف تر شدن آنتاگونیست و برانگیختن کنجکاوی مخاطب بیفزاید. اتفاق مثبتی که در آروارهها ، غارتگر۱، بیگانه ۱ و... نیز شاهدش بودیم در اثر مذکور نیز جواب داده و از معدود نکات مثبتی است که در بازبینی مجدد ، نظر نگارنده راجلب کرد. همچنین به یاد آورید بهره گیری از نماهای pov آنتاگونیستها در همان دقایق ابتدایی را که بر ایجاد فصایی ترسناک و تعلیقزا موثر است. از آنجا که هنوز حضور عینی آنها را در اثر نداریم ، این pov ها تاثیر بسزایی داشته و کششی قابل توجه در مخاطب ایجاد میکنند. کاری که مثلا در غارتگر ۱ (بعنوان یکی از شاهکارهای اکشن علمیتخیلی) نیز تکرار شد و در آنجا هم همچون اثر مذکور موفق بود.
معتقدم که تپهها چشم دارند با توجه به نکات فوق در روایت و سبک کارگردانی، امروزه دیگر آن ترسناکِ جاندار و تماشایی نیست که تا سالیان پیش دستِ کم نگارنده این متن و شاید خیلی دیگر از مخاطبان را میترساند. اثر مذکور را میتوان هنوز هم به عنوان اثری پاپکرنی، تحمل کرد اما اینکه با گذر زمان بشدت از مهمترین ماموریتش ، یعنی ترساندن مخاطب باز میماند را نیز، نمیتوان کتمان کرد.
امتیاز : 5 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
معتقدم که تپهها چشم دارند با توجه به نکات فوق در روایت و سبک کارگردانی، امروزه دیگر آن ترسناکِ جاندار و تماشایی نیست که تا سالیان پیش دستِ کم نگارنده این متن و شاید خیلی دیگر از مخاطبان را میترساند. اثر مذکور را میتوان هنوز هم به عنوان اثری پاپکرنی، تحمل کرد اما اینکه با گذر زمان بشدت از مهمترین ماموریتش ، یعنی ترساندن مخاطب باز میماند را نیز، نمیتوان کتمان کرد.
امتیاز : 5 از 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#یادداشت
مجله انگلیسی Total Film لیستی از 100سریال برتر تاریخ منتشر کرد :
100. Freaks and Geeks
99. Watchmen
98. The Good Place
97. Chernobyl
96. Sherlock
95. Moonlighting
94. Alfred Hitchcock Presents
93. Northern Exposure
92. Key and Peele
91. Dawson’s Creek
90. Babylon 5
89. The Avengers
88. Catastrophe
87. Dexter
86. Futurama
85. Line of Duty
84. M*A*S*H
83. True Blood
82. Blackadder
81. Peep Show
80. The Walking Dead
79. The Office (UK)
78. Boardwalk Empire
77. Roots
76. The Singing Detective
75. Brooklyn Nine-Nine
74. Downton Abbey
73. The Handmaid's Tale
72. The Americans
71. The Good Wife
70. Black Mirror
69. Arrested Development
68. Columbo
67. Killing Eve
66. Schitt's Creek
65. Orange is the New Black
64. Life on Mars
63. Stranger Things
62. True Detective
61. House of Cards (US)
60. Succession
59. Fleabag
58. Justified
57. Better Call Saul
56. The Office (US)
55. The Thick of It
54. Queer as Folk (UK)
53. Alias
52. Fringe
51. ER
50. Firefly
49. It's Always Sunny in Philadelphia
48. Monty Python's Flying Circus
47. The Prisoner
46. Girls
45. Six Feet Under
44. I'm Alan Partridge
43. Fawlty Towers
42. Friends
41. Spaced
40. Community
39. Veep
38. OZ
37. Sex and the City
36. Friday Night Lights
35. Star Trek: The Next Generation
34. 30 Rock
33. South Park
32. Bojack Horseman
31. Chappelle's Show
30. Fargo
29. The Shield
28. Deadwood
27. Parks & Recreation
26. Cheers
25. Band of Brothers
24. 24
23. Lost
22. Frasier
21. Seinfeld
20. Curb Your Enthusiasm
19. Hannibal
18. This Is Us
17. The Twilight Zone
16. Battlestar Galactica
15. Atlanta
14. House
13. Doctor Who
12. The Leftovers
11. The X-Files
10. The West Wing
9. Twin Peaks
8. Buffy the Vampire Slayer
7. Star Trek: The Original Series
6. Game of Thrones
5. The Simpsons
4. The Wire
3. Mad Men
2. Breaking Bad
1. The Sopranos
100. Freaks and Geeks
99. Watchmen
98. The Good Place
97. Chernobyl
96. Sherlock
95. Moonlighting
94. Alfred Hitchcock Presents
93. Northern Exposure
92. Key and Peele
91. Dawson’s Creek
90. Babylon 5
89. The Avengers
88. Catastrophe
87. Dexter
86. Futurama
85. Line of Duty
84. M*A*S*H
83. True Blood
82. Blackadder
81. Peep Show
80. The Walking Dead
79. The Office (UK)
78. Boardwalk Empire
77. Roots
76. The Singing Detective
75. Brooklyn Nine-Nine
74. Downton Abbey
73. The Handmaid's Tale
72. The Americans
71. The Good Wife
70. Black Mirror
69. Arrested Development
68. Columbo
67. Killing Eve
66. Schitt's Creek
65. Orange is the New Black
64. Life on Mars
63. Stranger Things
62. True Detective
61. House of Cards (US)
60. Succession
59. Fleabag
58. Justified
57. Better Call Saul
56. The Office (US)
55. The Thick of It
54. Queer as Folk (UK)
53. Alias
52. Fringe
51. ER
50. Firefly
49. It's Always Sunny in Philadelphia
48. Monty Python's Flying Circus
47. The Prisoner
46. Girls
45. Six Feet Under
44. I'm Alan Partridge
43. Fawlty Towers
42. Friends
41. Spaced
40. Community
39. Veep
38. OZ
37. Sex and the City
36. Friday Night Lights
35. Star Trek: The Next Generation
34. 30 Rock
33. South Park
32. Bojack Horseman
31. Chappelle's Show
30. Fargo
29. The Shield
28. Deadwood
27. Parks & Recreation
26. Cheers
25. Band of Brothers
24. 24
23. Lost
22. Frasier
21. Seinfeld
20. Curb Your Enthusiasm
19. Hannibal
18. This Is Us
17. The Twilight Zone
16. Battlestar Galactica
15. Atlanta
14. House
13. Doctor Who
12. The Leftovers
11. The X-Files
10. The West Wing
9. Twin Peaks
8. Buffy the Vampire Slayer
7. Star Trek: The Original Series
6. Game of Thrones
5. The Simpsons
4. The Wire
3. Mad Men
2. Breaking Bad
1. The Sopranos
👍1
عنکبوت تو را فرا میخواند
نگاهی به سریر خون:
سریر خونِ کوروساوا را در کنار اقتباس جوئلکوئن و با اختلاف کمی به نسبت مکبث ۲۰۱۵ (کورزل) بعنوان بهترین اقتباس از تراژدی ماندگار و تکاندهنده مکبث میدانم. نسخه کوروساوا با برخی شباهت و تفاوتها به نسبت سایر نسخهها ازاین نمایشنامه، هنوز هم جز مهمترین و تماشاییترین آثار خالقش محسوب میشود.
سریر خون از همان اُپنینگ کوبندهاش در تلاش است تا کششی در خور و قابل توجه در مخاطب ایجاد کرده و او را تا به انتها همراه خود سازد: از اصوات وهمناکی که در همان ابتدا برتصاویر مینشینند (که تا به انتها منبعناشناسی داشته) و محتوایی تلخ و البته همسو با کلیت اثر را تداعی میکنند گرفته تا تصویر سازی ناب کوروساوا از جنگلی بنام تارعنکبوت و میزانسنهایی دیدنی که از کاربلدی خالقش خبر میدهند: همچون وجود مه غلیظ و سنگین و آسمانی ابری و باران زا و وزش بادهای شدید و البته (واشیزو) و همراهش که گویی در این محیط خوفناک اسیر گشته و راه را گم کرده اند و مدام دور خود میچرخند (سکانسی را به یاد آورید که شخصیتهای مذکور بر خلاف توانایی نظامی و تجربه بالای خود ، گویی نمیتوانند راه درست را پیدا کنند و ساعتها در جنگل حیرانند) تا مواجهآنها با یکی از ارواح جنگل و تضادی که میان خشمگینی آنها و خونسردی و اعتماد بنفسِ روح پیشگو برقرار میشود و... جملگی مخاطب را وارد فضایی وهمناک کرده که تماما با روح کلی اثر مرتبط است و به همین دلیل کارکردی بالاتر از تصویرسازی عادی و دکوراتیو داشته و میتوان عبارت فضاسازی را بدان نسبت داد.
چرا که مکبث تماما در مورد شخصیتی است مبارز و درستکار که جاهطلبی و وسوسه شیطانی و به طبع عدم تشخیص راه درست از نادرست ، به مرور موضع پروتاگونیستی اش را به آنتاگونیستی تغییر داده و اساسا این سقوط از مرحله آدمیزادی به شیطانی است که تراژدی میآفریند. تراژدی که هم خودِ واشیزو را به ورطه نابودی میکشاند و هم تعدادی از بیگناهان اطرافش را. پس به طبع میبایست در تصویر نیز با اثری سرد و وهمناک طرف باشیم که به درستی این سقوط را برایمان بسازد. جدا از المانهایی که پیشتر و در بخش اوپنینگ بدانها اشاره شد ، خود این سیاه و سفید بودن اثر نیز به القای فضای سرد و مخوفش یاری میرساند. همین که چشم مخاطب در سراسر اثر با هیچ رنگی برخورد نمیکند و به طبع فقدان گرمای آن را احساس میکند، خود از امتیازهای بصری اثر مذکور است.
جدا از این موارد نگاه کنید به نامگذاری هوشمندانه کوروساوا در انتخاب نام جنگل و قلعه مورد نظر که هردوی آنها در (تارعنکبوت) مشترکند! تارعنکبوتی که آشکارا برای مخاطب بشکلی ناخودآگاه ، تله و محبوس شدن و شکار بودن را تداعی میکند. گویی فرمانده واشیزو با تمام توان و سابقه نظامی و اعتمادی که از سمت فرمانده ارشد داشته ، در نهایت همچون طعمهای است که میبایست دنیا را وداع گوید و نمیتواند از لذایذ آن بهره مند گردد.(فقدان فرزند هم دقیقا در همین راستا برایش درنظر گرفته شده است) ، چرا که افسار زندگی را به وسوسه و نوعی جاهطلبی پوچ سپرده و به مرور کنترل از دستانش خارج میشود.
همانطور که درابتدای متن نیز اشاره شد اقتباس کوروساوا از تراژدی مکبث دارای شباهت و تفاوتهایی با دیگر اقتباسهاست . بعنوان مثال در ابتدای کار همچون نسخه جوئل کوئن خبری از سکانس مبارزه واشیزو با شورشیان نیست. تصمیمی که میتوان آنرا به نوعی نگاه رادیکال و پرهیز کننده از قهرمانسازی مرسوم درنظر گرفت(برخلاف نسخه ۲۰۱۵ که با اختصاص سکانسی اکشن مجهز به تکنیک اسلوموشن و فستموشن درتلاش بود از همان ابتدا متفاوت بودن و شاید امروزی بودنش را اعلام کند)
موضع فیلمساز و به طبع جایگیری و زاویه دوربینش نیز خود گواه مهمی بر این مدعاست. دوربین صرفا ناظر حوادث است و عمدتا سوژهاصلی را در لانگ شات و با آیلول پیش چشم مخاطب قرار میدهد و تا جای ممکن از نماهای بسته و یا زوایایی همچون لوانگل و های انگل ، میپرهیزد(جدا از سکانس سخنرانی پایانی واشیزو و اعتماد بنفس کاذبی که وجودش را فراگرفته و دوربین لوانگل میشود) تا از هرگونه سمپاتی و قهرمانسازی جلو گیری کند.
در بحثِ موضع خالق و زاویه دوربین معتقدم که نسخه کوئن نگاه حقیرانهتری به سوژهاش دارد: در آنجا به وفور با هایانگل یا اُورهدهایی همراه بودیم که همواره موضع ضعف و ناتوانی سوژه را القا میکردند. حال آنکه گویی کوروساوا به اندازه کوئن به نسبت سوژه بیرحم نیست.
همچنین در اثر کوروساوا جای جادوگران شرور را ارواح جنگلی گرفتهاند. تغییر ماهیتی که به طبع موجب شده ، آن شرارت و خباثت دیگر نسخهها از بین رفته و صرفا شاهد صفتِ پیشگویی آنها در مورد آینده بشر باشیم.
نگاهی به سریر خون:
سریر خونِ کوروساوا را در کنار اقتباس جوئلکوئن و با اختلاف کمی به نسبت مکبث ۲۰۱۵ (کورزل) بعنوان بهترین اقتباس از تراژدی ماندگار و تکاندهنده مکبث میدانم. نسخه کوروساوا با برخی شباهت و تفاوتها به نسبت سایر نسخهها ازاین نمایشنامه، هنوز هم جز مهمترین و تماشاییترین آثار خالقش محسوب میشود.
سریر خون از همان اُپنینگ کوبندهاش در تلاش است تا کششی در خور و قابل توجه در مخاطب ایجاد کرده و او را تا به انتها همراه خود سازد: از اصوات وهمناکی که در همان ابتدا برتصاویر مینشینند (که تا به انتها منبعناشناسی داشته) و محتوایی تلخ و البته همسو با کلیت اثر را تداعی میکنند گرفته تا تصویر سازی ناب کوروساوا از جنگلی بنام تارعنکبوت و میزانسنهایی دیدنی که از کاربلدی خالقش خبر میدهند: همچون وجود مه غلیظ و سنگین و آسمانی ابری و باران زا و وزش بادهای شدید و البته (واشیزو) و همراهش که گویی در این محیط خوفناک اسیر گشته و راه را گم کرده اند و مدام دور خود میچرخند (سکانسی را به یاد آورید که شخصیتهای مذکور بر خلاف توانایی نظامی و تجربه بالای خود ، گویی نمیتوانند راه درست را پیدا کنند و ساعتها در جنگل حیرانند) تا مواجهآنها با یکی از ارواح جنگل و تضادی که میان خشمگینی آنها و خونسردی و اعتماد بنفسِ روح پیشگو برقرار میشود و... جملگی مخاطب را وارد فضایی وهمناک کرده که تماما با روح کلی اثر مرتبط است و به همین دلیل کارکردی بالاتر از تصویرسازی عادی و دکوراتیو داشته و میتوان عبارت فضاسازی را بدان نسبت داد.
چرا که مکبث تماما در مورد شخصیتی است مبارز و درستکار که جاهطلبی و وسوسه شیطانی و به طبع عدم تشخیص راه درست از نادرست ، به مرور موضع پروتاگونیستی اش را به آنتاگونیستی تغییر داده و اساسا این سقوط از مرحله آدمیزادی به شیطانی است که تراژدی میآفریند. تراژدی که هم خودِ واشیزو را به ورطه نابودی میکشاند و هم تعدادی از بیگناهان اطرافش را. پس به طبع میبایست در تصویر نیز با اثری سرد و وهمناک طرف باشیم که به درستی این سقوط را برایمان بسازد. جدا از المانهایی که پیشتر و در بخش اوپنینگ بدانها اشاره شد ، خود این سیاه و سفید بودن اثر نیز به القای فضای سرد و مخوفش یاری میرساند. همین که چشم مخاطب در سراسر اثر با هیچ رنگی برخورد نمیکند و به طبع فقدان گرمای آن را احساس میکند، خود از امتیازهای بصری اثر مذکور است.
جدا از این موارد نگاه کنید به نامگذاری هوشمندانه کوروساوا در انتخاب نام جنگل و قلعه مورد نظر که هردوی آنها در (تارعنکبوت) مشترکند! تارعنکبوتی که آشکارا برای مخاطب بشکلی ناخودآگاه ، تله و محبوس شدن و شکار بودن را تداعی میکند. گویی فرمانده واشیزو با تمام توان و سابقه نظامی و اعتمادی که از سمت فرمانده ارشد داشته ، در نهایت همچون طعمهای است که میبایست دنیا را وداع گوید و نمیتواند از لذایذ آن بهره مند گردد.(فقدان فرزند هم دقیقا در همین راستا برایش درنظر گرفته شده است) ، چرا که افسار زندگی را به وسوسه و نوعی جاهطلبی پوچ سپرده و به مرور کنترل از دستانش خارج میشود.
همانطور که درابتدای متن نیز اشاره شد اقتباس کوروساوا از تراژدی مکبث دارای شباهت و تفاوتهایی با دیگر اقتباسهاست . بعنوان مثال در ابتدای کار همچون نسخه جوئل کوئن خبری از سکانس مبارزه واشیزو با شورشیان نیست. تصمیمی که میتوان آنرا به نوعی نگاه رادیکال و پرهیز کننده از قهرمانسازی مرسوم درنظر گرفت(برخلاف نسخه ۲۰۱۵ که با اختصاص سکانسی اکشن مجهز به تکنیک اسلوموشن و فستموشن درتلاش بود از همان ابتدا متفاوت بودن و شاید امروزی بودنش را اعلام کند)
موضع فیلمساز و به طبع جایگیری و زاویه دوربینش نیز خود گواه مهمی بر این مدعاست. دوربین صرفا ناظر حوادث است و عمدتا سوژهاصلی را در لانگ شات و با آیلول پیش چشم مخاطب قرار میدهد و تا جای ممکن از نماهای بسته و یا زوایایی همچون لوانگل و های انگل ، میپرهیزد(جدا از سکانس سخنرانی پایانی واشیزو و اعتماد بنفس کاذبی که وجودش را فراگرفته و دوربین لوانگل میشود) تا از هرگونه سمپاتی و قهرمانسازی جلو گیری کند.
در بحثِ موضع خالق و زاویه دوربین معتقدم که نسخه کوئن نگاه حقیرانهتری به سوژهاش دارد: در آنجا به وفور با هایانگل یا اُورهدهایی همراه بودیم که همواره موضع ضعف و ناتوانی سوژه را القا میکردند. حال آنکه گویی کوروساوا به اندازه کوئن به نسبت سوژه بیرحم نیست.
همچنین در اثر کوروساوا جای جادوگران شرور را ارواح جنگلی گرفتهاند. تغییر ماهیتی که به طبع موجب شده ، آن شرارت و خباثت دیگر نسخهها از بین رفته و صرفا شاهد صفتِ پیشگویی آنها در مورد آینده بشر باشیم.
همچنین جنسیت از مونث به مذکر تغییر یافته و حضور پیرمردی که ایفاگر نقش یکی از ارواح است نیز ناخودآگاه از سیاهی و تلخی این مورد میکاهد(قیاس کنید با جادوگر کج و معوج و کابوسوار نسخه کوئن که هم فیزیک و لحن گفتارش و همچنین حضور ناگهانیاش در اثر، وجههای ترسناک به اثر میبخشید)
لحظهای که سرانجام واشیزو پس از کشمکشی درونی تن به زمزمههای فریبنده همسرش داده و با به قتل رساندن فرمانده ارشد، نقطهعطف روایت را رقم میزند نیز مثلا (برخلاف نسخه کورزل) در تصویر نیامده و نحوه انجام قتل را نمیبینیم. کوروساوا پس از کشمکشی درونی و بیرونی ، واشیزو را رهسپار این عمل ننگین نموده و با پرهیز از نمایش آن به سکانسی بسنده میکند که نیزه خونین را بعنوان عامل این حرکت مشاهده میکنیم.
این دست تصمیمها و مقوله وفادار بودن تمام یا نصفه و نیمه به منبع اقتباس از آن مواردی است که به دلخواه خالق دستخوش تغییر شده و به قطعیت نمیتوان در مورد مثبت یا منفی بودن آن بحث کرد.
چرا که بعنوان مثال در برخی نسخهها شاهد به تصویر کشیدن این نقطهعطف با جزییات هستیم و دربرخی همچون سریر خون خیر.
نمیتوان از اقتباسی از مکبث نوشت و اشارهای به همسرِ آنتاگونیست (یا همان لیدیمکبث) نکرد. معتقدم اگرچه میزان اهمیتِ نقش همسر واشیزو در اثر کوروساوا بشدت بالاست اما ایفای نقشش و مجالی که کوروساوا به وی داده ، ابدا به پای نمونههای متاخر نمیرسد. لیدی مکبثهای کورزل و کوئن به مراتب فرصت بیشتری برای خودنمایی و درخشش داشته و از بگو مگو هایشان با آنتاگونیست تا دکوپاژی با اتکا به نماهای بستهتر و نمایش فرجامی تکاندهنده تر ، به نسبت نسخه کوروساوا ماندگارترند. هرچند اینجا نیز با همسری طرفیم که رباتوار دیالوگ گفته و هیچ حس انسانی در چهره و کلامش هویدا نیست و در میزانسنهای ابتدایی و میانی نیز کاملا هوشمندانه در قابها جای میگیرد(از آنجا که در این مقاطع، موضعی مخالف با همسر دارد پس در برخی نماها پشت به هم و درجهتی مخالف به نسبت او در قاب حاضر میشود) اما در مجوع در قیاس با نمونههای مذکور رنگ میبازد.
در دقایق انتهایی نیز اگرچه بر خلاف نمونههای متاخر، نبردی تن به تن را شاهد نیستیم و واشیزو به دست یاران خودی از پای در میآید(با آن میزانسن خوفناک و تلاش و دست و پا زدن واشیزو برای رهایی از سیلِ تیرهای پرتاب شده که سرنوشت محتومش را عملیاتی میکنند تا در نهایت سوژه نیمهجان در لانگ شات به جلوی سپاهیان برسد و با فاصلهای معنادار از آنها جان دهد) اما کوروساوا با چند نمای pov از واشیزو التهاب را به اوج میرساند.منظور همان pov هایی است که در آنها شاهد سپاهِ درختپوش هستیم و ترکیب آنها با مه غلیظ و شاخ و برگهایی که مدام به حرکت در میآیند چنان نمای وهمناک و جذابی را خلق میکنند که به راحتی میتوانیم ادعا کنیم نمونه مشابهاش در نسخه کوئن ، در قیاس با آن بازندهای بیش نیست.
سریر خون با سکانسی از قبرستان آغاز و با سکانسی مشابه پایان میپذیرد تا باردیگر بر پوچی و بیثمری این روزگار تاکید کند. نماهایی از جمجمه سربازهای دفن شده در قبرستانی سوت و کور به همراه همان صدایی از منبع ناشناس که (بر مرگ و آرزوهایی که محقق نشدهاند خبر میدهند)، با یکدیگر ترکیب شده تا آغاز وپایان اثر نیز تماما همراستا با شخصیتی با ابهت اما گمراه و سقوط کرده و ناکام ، به یاری فرم اثر آمده و به این مهم منجر شود که سریر خون نیز همچون دیگر ساختههای ماندگار هنرهفتم با پایان یافتنش، تازه کار خود را مخاطب آغاز کند.
امتیاز: 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم
لحظهای که سرانجام واشیزو پس از کشمکشی درونی تن به زمزمههای فریبنده همسرش داده و با به قتل رساندن فرمانده ارشد، نقطهعطف روایت را رقم میزند نیز مثلا (برخلاف نسخه کورزل) در تصویر نیامده و نحوه انجام قتل را نمیبینیم. کوروساوا پس از کشمکشی درونی و بیرونی ، واشیزو را رهسپار این عمل ننگین نموده و با پرهیز از نمایش آن به سکانسی بسنده میکند که نیزه خونین را بعنوان عامل این حرکت مشاهده میکنیم.
این دست تصمیمها و مقوله وفادار بودن تمام یا نصفه و نیمه به منبع اقتباس از آن مواردی است که به دلخواه خالق دستخوش تغییر شده و به قطعیت نمیتوان در مورد مثبت یا منفی بودن آن بحث کرد.
چرا که بعنوان مثال در برخی نسخهها شاهد به تصویر کشیدن این نقطهعطف با جزییات هستیم و دربرخی همچون سریر خون خیر.
نمیتوان از اقتباسی از مکبث نوشت و اشارهای به همسرِ آنتاگونیست (یا همان لیدیمکبث) نکرد. معتقدم اگرچه میزان اهمیتِ نقش همسر واشیزو در اثر کوروساوا بشدت بالاست اما ایفای نقشش و مجالی که کوروساوا به وی داده ، ابدا به پای نمونههای متاخر نمیرسد. لیدی مکبثهای کورزل و کوئن به مراتب فرصت بیشتری برای خودنمایی و درخشش داشته و از بگو مگو هایشان با آنتاگونیست تا دکوپاژی با اتکا به نماهای بستهتر و نمایش فرجامی تکاندهنده تر ، به نسبت نسخه کوروساوا ماندگارترند. هرچند اینجا نیز با همسری طرفیم که رباتوار دیالوگ گفته و هیچ حس انسانی در چهره و کلامش هویدا نیست و در میزانسنهای ابتدایی و میانی نیز کاملا هوشمندانه در قابها جای میگیرد(از آنجا که در این مقاطع، موضعی مخالف با همسر دارد پس در برخی نماها پشت به هم و درجهتی مخالف به نسبت او در قاب حاضر میشود) اما در مجوع در قیاس با نمونههای مذکور رنگ میبازد.
در دقایق انتهایی نیز اگرچه بر خلاف نمونههای متاخر، نبردی تن به تن را شاهد نیستیم و واشیزو به دست یاران خودی از پای در میآید(با آن میزانسن خوفناک و تلاش و دست و پا زدن واشیزو برای رهایی از سیلِ تیرهای پرتاب شده که سرنوشت محتومش را عملیاتی میکنند تا در نهایت سوژه نیمهجان در لانگ شات به جلوی سپاهیان برسد و با فاصلهای معنادار از آنها جان دهد) اما کوروساوا با چند نمای pov از واشیزو التهاب را به اوج میرساند.منظور همان pov هایی است که در آنها شاهد سپاهِ درختپوش هستیم و ترکیب آنها با مه غلیظ و شاخ و برگهایی که مدام به حرکت در میآیند چنان نمای وهمناک و جذابی را خلق میکنند که به راحتی میتوانیم ادعا کنیم نمونه مشابهاش در نسخه کوئن ، در قیاس با آن بازندهای بیش نیست.
سریر خون با سکانسی از قبرستان آغاز و با سکانسی مشابه پایان میپذیرد تا باردیگر بر پوچی و بیثمری این روزگار تاکید کند. نماهایی از جمجمه سربازهای دفن شده در قبرستانی سوت و کور به همراه همان صدایی از منبع ناشناس که (بر مرگ و آرزوهایی که محقق نشدهاند خبر میدهند)، با یکدیگر ترکیب شده تا آغاز وپایان اثر نیز تماما همراستا با شخصیتی با ابهت اما گمراه و سقوط کرده و ناکام ، به یاری فرم اثر آمده و به این مهم منجر شود که سریر خون نیز همچون دیگر ساختههای ماندگار هنرهفتم با پایان یافتنش، تازه کار خود را مخاطب آغاز کند.
امتیاز: 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «عنکبوت تو را فرا میخواند نگاهی به سریر خون: سریر خونِ کوروساوا را در کنار اقتباس جوئلکوئن و با اختلاف کمی به نسبت مکبث ۲۰۱۵ (کورزل) بعنوان بهترین اقتباس از تراژدی ماندگار و تکاندهنده مکبث میدانم. نسخه کوروساوا با برخی شباهت و تفاوتها به نسبت سایر نسخهها…»
از این شاهکار می توان بی نهایت نوشت ، یکی از بهترین سریال های تاریخ تلوزیون، سریالی که از بریکینگ بد هم بهتر بود ، اما نقد مفصل بماند برای بار دوم که سریال را تماشا کردم ، فقط از سکانس های پایانی فصل ششم می گویم ، آنجا که سال گودمن توانایی شخصیت مورد نظر و توانایی بازیگر را باهم به نمایش گذاشت ، در سکانس اعتراف در مقابل دادستان توانایی های سال گودمن را در فریب دیگران به بهترین شکل نشان داد ، و در سکانس پایانی دادگاه شخصیت شکست خورده و پشیمان سال را به اعترافی جانسوز به بهترین شکل ممکن به تصویر کشید و یکی از ماندگار ترین سکانس های تاریخ تلوزیون را رقم زد ، این سریال از آغاز تا پایان بی نقص بود و یک کلاس فیلم سازی و بازیگری را به نمایش گذاشت.
👍6👎3
سلام به همگی
تعدادی از ممبرهای عزیز و همراه به من پیام میدن که چرا فعالیتی ندارید و...
خب دلیلش که واضحه. حال هممون خرابه و حس فعالیت هم نیست طبیعتا .
تو این دوهفته هم کلا دوتا فیلم دیدم که ممکنه طی روزهای آینده از هرکدوم خیلی کوتاه و درحد چندخط بنویسم...
به امید گذر از ایام تاریک...
@livibc
امیدسلیمی
تعدادی از ممبرهای عزیز و همراه به من پیام میدن که چرا فعالیتی ندارید و...
خب دلیلش که واضحه. حال هممون خرابه و حس فعالیت هم نیست طبیعتا .
تو این دوهفته هم کلا دوتا فیلم دیدم که ممکنه طی روزهای آینده از هرکدوم خیلی کوتاه و درحد چندخط بنویسم...
به امید گذر از ایام تاریک...
@livibc
امیدسلیمی
👏8👍3👎1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «سلام به همگی تعدادی از ممبرهای عزیز و همراه به من پیام میدن که چرا فعالیتی ندارید و... خب دلیلش که واضحه. حال هممون خرابه و حس فعالیت هم نیست طبیعتا . تو این دوهفته هم کلا دوتا فیلم دیدم که ممکنه طی روزهای آینده از هرکدوم خیلی کوتاه و درحد چندخط بنویسم...…»
کوتاه با سینمای جهان:
Valhalla Rising
نیکلاس ویندینگرفن خالق آثاری همچون بران. برانسون .تنها خدا میبخشد و... در خیزش والهالا مخاطب را با اکشن ماجراجویانه پست مدرنی همراه میسازد که فضایی تماما رعب آور و مالیخولیایی داشته و صدالبته مطابق انتظار بشدت هم خشن است. مدسمیکلسن سلحشوری است بدون نام (هرچند یکی از شخصیتها از سمت خودش نام یکچشم را برایش برمیگزیند) که در دنیایی بدون زمان و مکان مشخص با سایرین در جدال و کشمکش است بدون آنکه یک کلام دیالوگ برقرار کرده و از نیت و عواطفش سر در بیاوریم.
خیزش والهالا برهمین مبنا اثری است گنگ و مبهم که انصافا سخت بتوان با آن ارتباط گرفت.جدا از این فرد مرموز، ویندینگ رفن با روایتی ضدپیرنگ کار را پیش برده چنانچه خبری از سببیت در وقایع نبوده و همچنین پرشهای زمانی و روایت غیرخطی که گاها میان تصاویر ابژکتیو و سوبژکتیو در رفت و آمدند جملگی بر ابهام آمیز بودن اثر میفزایند. نماهای سوبژکتیوی که گاها گرهگشا بوده و به یاری پروتاگونیست آمده و گاها از آیندهای دلهره آور خبر میدهند تا آرامش روانی مخاطب را برهم زنند.
این اثری است که هرچقدر ذهنتان را بیشتر برای یافتن پاسخ در مورد پرسشهای گوناگونش کنید کمتر به نتیجه میرسید: اینکه پروتاگونیست چه زمان ، چگونه و با چه همراهانی عازم نبرد گشته است؟ گذشتهاش چه بوده؟ چگونه اسیر گشته است؟ چرا فقط اوست که تصاویر ذهنی میبیند که خبر از آینده میدهند؟ چرا فقط آن پسرک و یکی ازجنگجویان مسیحی (باوجود انکه هیچگاه سخن نمیگوید) نیتش را میفهمند؟ اگر به شکل اتفاقی با دیگر جنگجویان همراه نمیشد و پایش به مکان جدید باز نمیشد، بازهم در نهایت برای نجات پسر از خودگذشتگی میکرد؟ و حتی اینکه چرا دست آخر بومیان جزیره ناشناخته با وجود قتل عام تمامی افراد از جان پسرم میگذرند و.. از مواردی هستند که روایت اثر پاسخ مشخصی بدانها نمیدهد.
گویی رفن تنها سعی داشته به کمک شخصیتی مرموز و البته گرفتن نماهایی رعب آوربا لانگ شاتهایی از محیطی کوهستانی و مه آلود و سکوتی که بر آن حاکم است و نمایش سبعیت انسانها و البته تاکید بر پوچی تلاش تمامشان مخاطب را همراه ساخته و ضمنا تفکرات اومانیستیاش را نیز به رخ مخاطب بکشد. چرا که پروتاگونیست تک چشم(یادآور اودین خدای اسکاندیناوی) با وجود ماهیت انسانی و طبق آنچه از زبان دیگران میشنویم (مسیحی بودنش) در نهایت با قربانی کردن خویش جان پسر را نجات داده و جایگاهی مقدس و خداگونه پیدا کرده و مرگی ارزشمند را برای خویش رقم میزند. گویی با این عمل به والهالا یا همان بهشت مورد نظر رسیده و بنوعی رستگار میشود.
همانطور که در ابتدای متن نیز اشاره شد اثر مذکور تماما بر ابهام استوار است. اگر مشکلی با این مهم نداشته و اصطلاحا مود این مدل آثار را میگیرید از تماشای آن لذت خواهید برد و در غیر اینصورت تماشای آن توصیه نمیشود.
امتیاز : 7.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
Valhalla Rising
نیکلاس ویندینگرفن خالق آثاری همچون بران. برانسون .تنها خدا میبخشد و... در خیزش والهالا مخاطب را با اکشن ماجراجویانه پست مدرنی همراه میسازد که فضایی تماما رعب آور و مالیخولیایی داشته و صدالبته مطابق انتظار بشدت هم خشن است. مدسمیکلسن سلحشوری است بدون نام (هرچند یکی از شخصیتها از سمت خودش نام یکچشم را برایش برمیگزیند) که در دنیایی بدون زمان و مکان مشخص با سایرین در جدال و کشمکش است بدون آنکه یک کلام دیالوگ برقرار کرده و از نیت و عواطفش سر در بیاوریم.
خیزش والهالا برهمین مبنا اثری است گنگ و مبهم که انصافا سخت بتوان با آن ارتباط گرفت.جدا از این فرد مرموز، ویندینگ رفن با روایتی ضدپیرنگ کار را پیش برده چنانچه خبری از سببیت در وقایع نبوده و همچنین پرشهای زمانی و روایت غیرخطی که گاها میان تصاویر ابژکتیو و سوبژکتیو در رفت و آمدند جملگی بر ابهام آمیز بودن اثر میفزایند. نماهای سوبژکتیوی که گاها گرهگشا بوده و به یاری پروتاگونیست آمده و گاها از آیندهای دلهره آور خبر میدهند تا آرامش روانی مخاطب را برهم زنند.
این اثری است که هرچقدر ذهنتان را بیشتر برای یافتن پاسخ در مورد پرسشهای گوناگونش کنید کمتر به نتیجه میرسید: اینکه پروتاگونیست چه زمان ، چگونه و با چه همراهانی عازم نبرد گشته است؟ گذشتهاش چه بوده؟ چگونه اسیر گشته است؟ چرا فقط اوست که تصاویر ذهنی میبیند که خبر از آینده میدهند؟ چرا فقط آن پسرک و یکی ازجنگجویان مسیحی (باوجود انکه هیچگاه سخن نمیگوید) نیتش را میفهمند؟ اگر به شکل اتفاقی با دیگر جنگجویان همراه نمیشد و پایش به مکان جدید باز نمیشد، بازهم در نهایت برای نجات پسر از خودگذشتگی میکرد؟ و حتی اینکه چرا دست آخر بومیان جزیره ناشناخته با وجود قتل عام تمامی افراد از جان پسرم میگذرند و.. از مواردی هستند که روایت اثر پاسخ مشخصی بدانها نمیدهد.
گویی رفن تنها سعی داشته به کمک شخصیتی مرموز و البته گرفتن نماهایی رعب آوربا لانگ شاتهایی از محیطی کوهستانی و مه آلود و سکوتی که بر آن حاکم است و نمایش سبعیت انسانها و البته تاکید بر پوچی تلاش تمامشان مخاطب را همراه ساخته و ضمنا تفکرات اومانیستیاش را نیز به رخ مخاطب بکشد. چرا که پروتاگونیست تک چشم(یادآور اودین خدای اسکاندیناوی) با وجود ماهیت انسانی و طبق آنچه از زبان دیگران میشنویم (مسیحی بودنش) در نهایت با قربانی کردن خویش جان پسر را نجات داده و جایگاهی مقدس و خداگونه پیدا کرده و مرگی ارزشمند را برای خویش رقم میزند. گویی با این عمل به والهالا یا همان بهشت مورد نظر رسیده و بنوعی رستگار میشود.
همانطور که در ابتدای متن نیز اشاره شد اثر مذکور تماما بر ابهام استوار است. اگر مشکلی با این مهم نداشته و اصطلاحا مود این مدل آثار را میگیرید از تماشای آن لذت خواهید برد و در غیر اینصورت تماشای آن توصیه نمیشود.
امتیاز : 7.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1🔥1
قابل توجه ابلهانی که در به در دنبال اجرای طرح صیانت هستن:
اینترنت آزاد جایی که مردم خسته و غمزده میان داخلش و تا جای ممکن خشم خودشون رو خالی میکنن
یکی از کرایه خونه شاکیه. یکی از حقوق پایین . یکی از گشت ارشاد .یکی از آقازاده و رانت و ...
شما اینترنت آزاد رو ببندی این خشم از بین نمیره بلکه به مرور از مجازی به فضای حقیقی منتقل میشه و در گام بعدی یقه خود حاکمیت رو میگیره .
چون تو اون اینترنت ملی شما کسی جرات اعتراض و فحاشی نداره چون همه جوره رو پیامهاش نظارت میکنید.
این اینترنت ملی دودش تو چشم همه خواهد رفت . زمانش هم خیلی دور نخواهد بود.
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
اینترنت آزاد جایی که مردم خسته و غمزده میان داخلش و تا جای ممکن خشم خودشون رو خالی میکنن
یکی از کرایه خونه شاکیه. یکی از حقوق پایین . یکی از گشت ارشاد .یکی از آقازاده و رانت و ...
شما اینترنت آزاد رو ببندی این خشم از بین نمیره بلکه به مرور از مجازی به فضای حقیقی منتقل میشه و در گام بعدی یقه خود حاکمیت رو میگیره .
چون تو اون اینترنت ملی شما کسی جرات اعتراض و فحاشی نداره چون همه جوره رو پیامهاش نظارت میکنید.
این اینترنت ملی دودش تو چشم همه خواهد رفت . زمانش هم خیلی دور نخواهد بود.
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
👍10🔥1
🎞نقد فیلم و سریال🎞
سلام به همگی تعدادی از ممبرهای عزیز و همراه به من پیام میدن که چرا فعالیتی ندارید و... خب دلیلش که واضحه. حال هممون خرابه و حس فعالیت هم نیست طبیعتا . تو این دوهفته هم کلا دوتا فیلم دیدم که ممکنه طی روزهای آینده از هرکدوم خیلی کوتاه و درحد چندخط بنویسم...…
من ۱۰ روز تازه الان وصل شدم فعالیت کجا بود😐
🤯2
🎞نقد فیلم و سریال🎞
سلام به همگی تعدادی از ممبرهای عزیز و همراه به من پیام میدن که چرا فعالیتی ندارید و... خب دلیلش که واضحه. حال هممون خرابه و حس فعالیت هم نیست طبیعتا . تو این دوهفته هم کلا دوتا فیلم دیدم که ممکنه طی روزهای آینده از هرکدوم خیلی کوتاه و درحد چندخط بنویسم...…
سلام مجدد❤️
طی روزهای آینده منتظر مطلبی در مورد یکی از بهترین آثار موج نوی سینمای کره باشید. 😎👌
طی روزهای آینده منتظر مطلبی در مورد یکی از بهترین آثار موج نوی سینمای کره باشید. 😎👌
🔥3👍1👏1
هنگامی که جامعهای به دروغ گوییِ سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلّی شود و به دروغ گفتن در موارد استثنایی و جزئی اکتفا نکند، "صداقت" به خودی خود تبدیل به یک عمل سیاسی می شود و گوینده حقیقت ، حتی اگر به دنبال کسب قدرت یا هیچ منفعتی دیگر هم نباشد یک کنشگر سیاسی محسوب می شود ! در چنین شرایطی شما نمی توانید از سیاست کناره بگیرید و راه خود را بروید ، شما ناچارید یکی از این دو راه را انتخاب کنید :
یا به تشکیلات دروغ می پیوندید
یا یک مخالف سیاسی محسوب می شوید.
حقیقت و سیاست
هانا آرنت
یا به تشکیلات دروغ می پیوندید
یا یک مخالف سیاسی محسوب می شوید.
حقیقت و سیاست
هانا آرنت
👍3
سریال عشق سیاه و سفید یه دیالوگ داره که میگه؛
«تو زشت و بد نیستی!
تو فقط به آیینه های اشتباهی نگاه کردی!»
میخوام بگم اطرافت رو پر کن از آدم هایی که زیبایی هات رو بهت نشون بده،
اگه کسی به هر نحوی قضاوتت میکنه،
شخصیت خودشو زیر سوال میبره!
یادت نره اون آدم آیینه ی درستی برای تو نیست...
«تو زشت و بد نیستی!
تو فقط به آیینه های اشتباهی نگاه کردی!»
میخوام بگم اطرافت رو پر کن از آدم هایی که زیبایی هات رو بهت نشون بده،
اگه کسی به هر نحوی قضاوتت میکنه،
شخصیت خودشو زیر سوال میبره!
یادت نره اون آدم آیینه ی درستی برای تو نیست...
👍1
#نقد_فیلم
#پیشنهاد_فیلم
blonde 2022
کارگردان : اندور دامنیک
نویسنده: اندور دامنیک
بازیگران: آنا د آرماس ، آدرین برودی ، بابی کاناوله و ...
ژانر : بیوگرافی ، درام
مقدمه: این فیلم یک داستان تخیلی از زندگی و مرگِ مریلین مونرو را به تصویر میکشد، که برگرفته از رمانی داستانی به همین نام، از تراژدیهایی او در طول زندگیاش از جمله آزار و اذیتِ مادرش و تجاوزات جنسی که در هالیوود تجربه کرد الهام گرفتهشدهاست.
درد ، درد و فقط درد
دومینیک از انتقاد نمیترسد و از دفرمه کردن زندگی شخصیتهای مهم فرار نمیکند. او ریسک را میپذیرد و چشماندازی آنقدر مبتکرانه و شخصی خلق میکند که مرلین را به سمت تصویر اسطوره ارتقا میدهد، اما او را به اعماق جهنم فرو میبرد و مخاطب را هم با شخصیت اصلی به سوی جهنمی دردناک سوق میدهد.
اولین بار که فیلم را تماشا کردم از شدت سردر گمی و آشفتگی توان نوشتن نداشتم ، تماشای چند باره ی فیلم هم باز عذاب آور بود ، فیلم از نظر فیلم برداری ، تدوین و نقش آفرینی آنا د آرماس عالی و لذت بخش است اما محتوای خشن و ناراحت کننده ی فیلم مخاطب را عذاب میدهد.
کمتر فیلمی در تاریخ سینما در به تصویر کشیدن زندگی عذاب آور یک شخصیت در این حد موفق بود به خصوص شخصیتی در ظاهر (فیلم هایی که دیده ایم) شخصی شاد ، دوست داشتنی ، زیبا و معصوم و بت زیبایی تاریخ سینما باشد.
در بدو ورود به حرفهی بازیگری، مرلین مورد تجاوز قرار میگیرد، به درون رابطههای ناخواستهای با مردان مختلفی کشیده میشود، و در میان نگاههای هوسبازانهی جمعیت مردم و خبرنگاران، سرگردان دور خودش میچرخد و به نمایشی تحمیلی تن میدهد.
نورما جین بیکر در غیاب پدر و زیر سایهی مادری آزارگر، کودکی سختی را میگذراند، و در مسیر جبران این فقدان بزرگ، به پرسونای مرلین مونرو، نماد منحصربهفرد و ستارهی درخشان هالیوود تبدیل میشود. جایی که چرخهی ویرانگر روابط ناکام با مردان، و تلاشهای ناموفق برای مادر شدن، روان حساس او را پریشان میسازد، و بافت مردسالار و تبعیضآمیز صنعت سرگرمی آمریکا، با جنسیتزدگی و تقلیل او به مترسکی اروتیک، تا سرحد خودکشی مصرفاش میکند.
اگر بخواهیم به دنبال نمادین ترین تصاویر مرلین بگردیم، تفاوت چندانی با تصاویری که در فیلم بازآفرینی شدهاند، پیدا نمیکنیم. البته که آنا د آرماس به شدت گریم خوبی را روی چهرهاش میگیرد تا شبیهتر از تصاویر در ذهن ماندهمان از مرلین مونرو شود.
جزئیات و موسیقی متنی که صحنه را با درام پر میکند، این اثر بصری فوق العاده را تاثیرگذارتر میکند. اندرو دومینیک چشمان بیننده را در جایی متمرکز میکند که واقعاً برایشان اهمیت دارد. او میداند که از همان ابتدا چه میخواست، با ایدههای بسیار واضح و زیاد، مسیر خود را با طیف بسیار گستردهای از کلوزآپها میسازد که از آن زیبایی خاص بهره میبرد.
مشکل فیلم زمانی ایجاد میشود که مخاطب متوجه میشود تا انتهای فیلم با رنج و عذاب بی پایان سپری خواهد شد .
رنج. رنج شخصیت از وقایع تراژیکی که به دستور راوی باید یکنفس سپریشان کند، و رنج تماشاگر که باید این دستگاه شکنجه را تا انتها تاب بیاورد.
فیلم بیشتر از این که در مورد مرلین مونرو باشد در مورد مردانی است که مرلین را می جوند و او را بیرون تف می کنند.
مونرو در این فیلم همچون کشتی غرق شده در دوگانگی خاصی است که آنقدر نامتعادل بنظر میرسد که نمیشود او را دوست داشت.
فیلمبرداری بزرگترین وزن فنی در حوزه زیبایی بصری است. پلانهای سیاه و سفید، که در موقعیتهای کاملاً آگاهانه با رنگ آمیخته شده است، در هنگام بیان، لحن خاصی را ارائه میدهد که شاید با ذهن مخدوش مرلین و دنیای اطرافش مطابقت داشته است. قابهایی که بی شک تا مدتها در خاطره خواهند ماند و به کتابخانه ابدی تصاویر نمادین این بازیگر زن میپیوندند.
بلوند دوقطبی عظیم بین آنچه نورما بود و آنچه مرلین است را روایت میکند. درک آنها به عنوان دو شخصیت متفاوت، درامی را به قدری تحسین برانگیز و جذاب میسازد که تقریباً غیرممکن میشود که چشمانتان را از روی صفحه نمایش بردارید. این فیلم تراژیک نمادی را که مرلین ساخته به همان شکلی به پایان میرساند که وی به خوبی بدون عشق به زندگی پایان داد.
کلکسیونی است از موقعیتهای آزاردهندهای که بیوقفه از پس هم میآیند، و ملغمهای است از ایدههای متفاوت سبکی که بیاعتنا به ایجاد نظامی یکپارچه بهکارگرفتهشدهاند. نزدیک به سه ساعت آشوب مطلق.
برجستهترین موردی که از ابتدا تا انتهای فیلم حضور پررنگی دارد، فقدان نقش پدر در زندگی مونرو است. قاب عکسی که تنها سند تصویری بهجامانده از او است، اما نورما جین حق لمس کردناش را ندارد.
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_فیلم
blonde 2022
کارگردان : اندور دامنیک
نویسنده: اندور دامنیک
بازیگران: آنا د آرماس ، آدرین برودی ، بابی کاناوله و ...
ژانر : بیوگرافی ، درام
مقدمه: این فیلم یک داستان تخیلی از زندگی و مرگِ مریلین مونرو را به تصویر میکشد، که برگرفته از رمانی داستانی به همین نام، از تراژدیهایی او در طول زندگیاش از جمله آزار و اذیتِ مادرش و تجاوزات جنسی که در هالیوود تجربه کرد الهام گرفتهشدهاست.
درد ، درد و فقط درد
دومینیک از انتقاد نمیترسد و از دفرمه کردن زندگی شخصیتهای مهم فرار نمیکند. او ریسک را میپذیرد و چشماندازی آنقدر مبتکرانه و شخصی خلق میکند که مرلین را به سمت تصویر اسطوره ارتقا میدهد، اما او را به اعماق جهنم فرو میبرد و مخاطب را هم با شخصیت اصلی به سوی جهنمی دردناک سوق میدهد.
اولین بار که فیلم را تماشا کردم از شدت سردر گمی و آشفتگی توان نوشتن نداشتم ، تماشای چند باره ی فیلم هم باز عذاب آور بود ، فیلم از نظر فیلم برداری ، تدوین و نقش آفرینی آنا د آرماس عالی و لذت بخش است اما محتوای خشن و ناراحت کننده ی فیلم مخاطب را عذاب میدهد.
کمتر فیلمی در تاریخ سینما در به تصویر کشیدن زندگی عذاب آور یک شخصیت در این حد موفق بود به خصوص شخصیتی در ظاهر (فیلم هایی که دیده ایم) شخصی شاد ، دوست داشتنی ، زیبا و معصوم و بت زیبایی تاریخ سینما باشد.
در بدو ورود به حرفهی بازیگری، مرلین مورد تجاوز قرار میگیرد، به درون رابطههای ناخواستهای با مردان مختلفی کشیده میشود، و در میان نگاههای هوسبازانهی جمعیت مردم و خبرنگاران، سرگردان دور خودش میچرخد و به نمایشی تحمیلی تن میدهد.
نورما جین بیکر در غیاب پدر و زیر سایهی مادری آزارگر، کودکی سختی را میگذراند، و در مسیر جبران این فقدان بزرگ، به پرسونای مرلین مونرو، نماد منحصربهفرد و ستارهی درخشان هالیوود تبدیل میشود. جایی که چرخهی ویرانگر روابط ناکام با مردان، و تلاشهای ناموفق برای مادر شدن، روان حساس او را پریشان میسازد، و بافت مردسالار و تبعیضآمیز صنعت سرگرمی آمریکا، با جنسیتزدگی و تقلیل او به مترسکی اروتیک، تا سرحد خودکشی مصرفاش میکند.
اگر بخواهیم به دنبال نمادین ترین تصاویر مرلین بگردیم، تفاوت چندانی با تصاویری که در فیلم بازآفرینی شدهاند، پیدا نمیکنیم. البته که آنا د آرماس به شدت گریم خوبی را روی چهرهاش میگیرد تا شبیهتر از تصاویر در ذهن ماندهمان از مرلین مونرو شود.
جزئیات و موسیقی متنی که صحنه را با درام پر میکند، این اثر بصری فوق العاده را تاثیرگذارتر میکند. اندرو دومینیک چشمان بیننده را در جایی متمرکز میکند که واقعاً برایشان اهمیت دارد. او میداند که از همان ابتدا چه میخواست، با ایدههای بسیار واضح و زیاد، مسیر خود را با طیف بسیار گستردهای از کلوزآپها میسازد که از آن زیبایی خاص بهره میبرد.
مشکل فیلم زمانی ایجاد میشود که مخاطب متوجه میشود تا انتهای فیلم با رنج و عذاب بی پایان سپری خواهد شد .
رنج. رنج شخصیت از وقایع تراژیکی که به دستور راوی باید یکنفس سپریشان کند، و رنج تماشاگر که باید این دستگاه شکنجه را تا انتها تاب بیاورد.
فیلم بیشتر از این که در مورد مرلین مونرو باشد در مورد مردانی است که مرلین را می جوند و او را بیرون تف می کنند.
مونرو در این فیلم همچون کشتی غرق شده در دوگانگی خاصی است که آنقدر نامتعادل بنظر میرسد که نمیشود او را دوست داشت.
فیلمبرداری بزرگترین وزن فنی در حوزه زیبایی بصری است. پلانهای سیاه و سفید، که در موقعیتهای کاملاً آگاهانه با رنگ آمیخته شده است، در هنگام بیان، لحن خاصی را ارائه میدهد که شاید با ذهن مخدوش مرلین و دنیای اطرافش مطابقت داشته است. قابهایی که بی شک تا مدتها در خاطره خواهند ماند و به کتابخانه ابدی تصاویر نمادین این بازیگر زن میپیوندند.
بلوند دوقطبی عظیم بین آنچه نورما بود و آنچه مرلین است را روایت میکند. درک آنها به عنوان دو شخصیت متفاوت، درامی را به قدری تحسین برانگیز و جذاب میسازد که تقریباً غیرممکن میشود که چشمانتان را از روی صفحه نمایش بردارید. این فیلم تراژیک نمادی را که مرلین ساخته به همان شکلی به پایان میرساند که وی به خوبی بدون عشق به زندگی پایان داد.
کلکسیونی است از موقعیتهای آزاردهندهای که بیوقفه از پس هم میآیند، و ملغمهای است از ایدههای متفاوت سبکی که بیاعتنا به ایجاد نظامی یکپارچه بهکارگرفتهشدهاند. نزدیک به سه ساعت آشوب مطلق.
برجستهترین موردی که از ابتدا تا انتهای فیلم حضور پررنگی دارد، فقدان نقش پدر در زندگی مونرو است. قاب عکسی که تنها سند تصویری بهجامانده از او است، اما نورما جین حق لمس کردناش را ندارد.
@NaghdeFilmoSerial
👍2