خودِ واقعیات را پیدا کن :
نقد انیمیشن The Bad Guys
اگرچه واپسین ساخته کمپانی (دریمورکس) بنام (بدگایز) به هیچ عنوان درحدواندازه رقبایی قدرتمند و ماندگار همچون شرک ، پاندای کونگفوکار ،درجستجوینمو ،شگفتانگیزان،رنگو و.. نیست ، اما به هیچ وجه نمیتوان آن وجه کمیک و سرگرمکنندگی آن را زیر سوال برد. بدگایز از آن دسته آثاری است که بدون لکنت داستانش را تعریف کرده و با شاخصههای پستمدرنی همچون مولتی ژانر بودن ،هجو،ارجاع و بعضا پرشهای زمانی (بواسطه فلاشبک و فلاش فوروارد) ،حسابی سر ذوقتان میآورد.
قرار نیست در تمام دقایق بدگایز با ایده و اجرایی متمایز و شگفتانگیز طرف باشیم ، بلکه در بدگایز همان ویژگیهای آشنای زیر ژانر سرقت را اینبار در (دنیای مخلوط از انسان و حیوان به نظاره مینشینیم).عناصر هجو و ارجاع چنان درتاروپود اثر تنیده شدهاند که حین تماشای آن، همانقدر که احساس میکنیم با اثری آشنا و قابل پیشبینی طرفیم ،همانقدر نیز از برخی ویژگیهای یونیکش لذت برده تا بدگایز نیز همچون دیگر پستمدرنهای تاریخ سینما هم آشنا و هم دارای نکاتی بدیع باشد.
بدگایز روایت گروهی پنج نفره از سارقان است که شهرتشان زبان زد خاص و عام بوده و به طبع نیروی پلیس نیز مدتهاست قصد دستگیری آنهادرا دارد که نقشه ای برای سرقت یک مجسمه طلایی، خود نقطه عطفی درزیست شخصیتهای سارقش میشود و...
خیر و شر همان پای ثابت انیمیشنها هستند که همواره نقش قابل توجهای در این ژانر برعهده آنهاست. بدگایز نیز از این قاعده مستثنی نبوده و از همان ابتدا میتوان حدس زد که در نهایت شخصیتهای اصلی از شر به رستگاری خواهند رسید. (مخصوصا شخصیت گرگ با آن کت و شلوار سفید رنگش که خود بر آرامش و صلح و رستگاری محتوم وی تاکید میکند) اگرچه بدگایز اثری پیرنگ محور است و به طبع کشمکشهای بیرونی نقش پررنگتری در آن ایفا میکنند اما خالق اثر از بحث کشمکش درونی غافل نشده است. گرگ بعنوان شخصیت اصلی،همانی است که بر سر دوراهی سارق ماندن یا تبدیل شدن به شهروندی درستکار و دوستداشتنی مانده و همین مهم خود کشمکشی درونی است که موجب شده تا بدگایز صرفا به سطح ظاهری ماجرا و کشمکشهای بیرونی بها ندهد. پیش کشیدن بحث بیزاری شخصیت مار از جشنتولد نیز از دیگر نکات جالب شخصیت پردازی اثر محسوب میشود. چنانچه در پرده پایانی از عقدههای دوران کودکی مار و طرد شدنش از سمت جامعه (همچون دیگر اعضای گروه به دلیل گونه وحشیاش) مطلع میشویم تا بدگایز به افکار عمومی کلیشهای و اشتباه هم معترض شود. هرچند مخاطب با پیش زمینه فکری خود نیز میتواند بر علت طرد شدن این جمع آگاه شود اما از آنجا که با یک انیمیشن طرفیم پس خالق اثر این نکته را در دیالوگ نیز آورده تا ابهامی برای مخاطب کم سن رخ ندهد.
تضاد نیز از دیگر موارد مهم فیلمنامه است که میتوان بدان اشاره کرد . خوکچههندی بعنوان آنتاگونیست اثر برخلاف ظاهر موقر و مهربانش ، هیولایی درون خود داشته که تمام تلاشش را برای سرقتی بزرگ گذاشته و با جو رسانهای و افکار عمومی ،خود را بهترین شهروند شهر معرفی میکند اما در طرف مقابل با گروه سارقی طرفیم که اگرچه همواره با سرقت و قانونگریزی شناخته میشوند اما در دل پیرنگ با طی کردن قوس شخصیتی و با اتکا به ذات پاک و تلاش خودشان برای تغییر ،درنهایت دست آنتاگونیست را رو کرده و نقش مفیدی برای جامعه ایفا میکنند. از آنجا که بخش قابل توجهای از مخاطبان انیمیشن را کودکان و نوجوانان تشکیل میدهند پس بدگایز از فرصت همیشگی برای تغییر و مبارزه با جبر روزگار گفته تا دربحث محتوا هم اثری درخور تلقی شود.
بدگایز به رسم آثار زیرژانرسرقت وظایف نرمافزاری و سختافزاری گروه را بین اعضا به درستی تقسیم میکند تا حضور هیچیک را اضافی و بدون کارکرد نپنداریم. گرگ مغزمتفکر گروه است و پیرانا بزن بهادر و کوسه با تغییر چهرههای پیاپی و عنکبوت با توانایی هک سیستمها ،هرکدام گره از امر سرقت باز میکنند. تقسیمبندی هوشمندانه که نشان از عزم و اراده جدی اعضای گروه در امر سرقت دارد.موردی که موجب شده در طی عملیاتهای مختلف، مای مخاطب نیز همچون شخصیتهای اصلی و پلیس ،سرقت برایمان باورپذیر و پرهیجان دنبال شود.
نکته اساسی را اما میبابیست در پایان بندی روایت جستجو کرد: جایی که گروه سارق تاوان اشتباهات قبلی را داده و اصطلاحا از گذشتهشان قِسر در نمیروند.خالق اثر کوشیده تا آینده روشن را به بحث جبران گذشته پیوند دهد تا بنوعی مخاطب را از معنای حقیقی زندگی در جهان پیرامونش آگاه کند.
فیلمنامه بدگایز دربرخی موارد لنگ هم میزند .بعنوان مثال تغییر موضع شخصیت خوکچه هندی از شهروندی دوستداشتنی و موقر به موضع آنتاگونیستی ، موردی قابل پیش بینی است که مشابه آنرا در انیمیشن هایی همچون شگفتانگیزان و زوتوپیا نیز شاهد بودیم.
نقد انیمیشن The Bad Guys
اگرچه واپسین ساخته کمپانی (دریمورکس) بنام (بدگایز) به هیچ عنوان درحدواندازه رقبایی قدرتمند و ماندگار همچون شرک ، پاندای کونگفوکار ،درجستجوینمو ،شگفتانگیزان،رنگو و.. نیست ، اما به هیچ وجه نمیتوان آن وجه کمیک و سرگرمکنندگی آن را زیر سوال برد. بدگایز از آن دسته آثاری است که بدون لکنت داستانش را تعریف کرده و با شاخصههای پستمدرنی همچون مولتی ژانر بودن ،هجو،ارجاع و بعضا پرشهای زمانی (بواسطه فلاشبک و فلاش فوروارد) ،حسابی سر ذوقتان میآورد.
قرار نیست در تمام دقایق بدگایز با ایده و اجرایی متمایز و شگفتانگیز طرف باشیم ، بلکه در بدگایز همان ویژگیهای آشنای زیر ژانر سرقت را اینبار در (دنیای مخلوط از انسان و حیوان به نظاره مینشینیم).عناصر هجو و ارجاع چنان درتاروپود اثر تنیده شدهاند که حین تماشای آن، همانقدر که احساس میکنیم با اثری آشنا و قابل پیشبینی طرفیم ،همانقدر نیز از برخی ویژگیهای یونیکش لذت برده تا بدگایز نیز همچون دیگر پستمدرنهای تاریخ سینما هم آشنا و هم دارای نکاتی بدیع باشد.
بدگایز روایت گروهی پنج نفره از سارقان است که شهرتشان زبان زد خاص و عام بوده و به طبع نیروی پلیس نیز مدتهاست قصد دستگیری آنهادرا دارد که نقشه ای برای سرقت یک مجسمه طلایی، خود نقطه عطفی درزیست شخصیتهای سارقش میشود و...
خیر و شر همان پای ثابت انیمیشنها هستند که همواره نقش قابل توجهای در این ژانر برعهده آنهاست. بدگایز نیز از این قاعده مستثنی نبوده و از همان ابتدا میتوان حدس زد که در نهایت شخصیتهای اصلی از شر به رستگاری خواهند رسید. (مخصوصا شخصیت گرگ با آن کت و شلوار سفید رنگش که خود بر آرامش و صلح و رستگاری محتوم وی تاکید میکند) اگرچه بدگایز اثری پیرنگ محور است و به طبع کشمکشهای بیرونی نقش پررنگتری در آن ایفا میکنند اما خالق اثر از بحث کشمکش درونی غافل نشده است. گرگ بعنوان شخصیت اصلی،همانی است که بر سر دوراهی سارق ماندن یا تبدیل شدن به شهروندی درستکار و دوستداشتنی مانده و همین مهم خود کشمکشی درونی است که موجب شده تا بدگایز صرفا به سطح ظاهری ماجرا و کشمکشهای بیرونی بها ندهد. پیش کشیدن بحث بیزاری شخصیت مار از جشنتولد نیز از دیگر نکات جالب شخصیت پردازی اثر محسوب میشود. چنانچه در پرده پایانی از عقدههای دوران کودکی مار و طرد شدنش از سمت جامعه (همچون دیگر اعضای گروه به دلیل گونه وحشیاش) مطلع میشویم تا بدگایز به افکار عمومی کلیشهای و اشتباه هم معترض شود. هرچند مخاطب با پیش زمینه فکری خود نیز میتواند بر علت طرد شدن این جمع آگاه شود اما از آنجا که با یک انیمیشن طرفیم پس خالق اثر این نکته را در دیالوگ نیز آورده تا ابهامی برای مخاطب کم سن رخ ندهد.
تضاد نیز از دیگر موارد مهم فیلمنامه است که میتوان بدان اشاره کرد . خوکچههندی بعنوان آنتاگونیست اثر برخلاف ظاهر موقر و مهربانش ، هیولایی درون خود داشته که تمام تلاشش را برای سرقتی بزرگ گذاشته و با جو رسانهای و افکار عمومی ،خود را بهترین شهروند شهر معرفی میکند اما در طرف مقابل با گروه سارقی طرفیم که اگرچه همواره با سرقت و قانونگریزی شناخته میشوند اما در دل پیرنگ با طی کردن قوس شخصیتی و با اتکا به ذات پاک و تلاش خودشان برای تغییر ،درنهایت دست آنتاگونیست را رو کرده و نقش مفیدی برای جامعه ایفا میکنند. از آنجا که بخش قابل توجهای از مخاطبان انیمیشن را کودکان و نوجوانان تشکیل میدهند پس بدگایز از فرصت همیشگی برای تغییر و مبارزه با جبر روزگار گفته تا دربحث محتوا هم اثری درخور تلقی شود.
بدگایز به رسم آثار زیرژانرسرقت وظایف نرمافزاری و سختافزاری گروه را بین اعضا به درستی تقسیم میکند تا حضور هیچیک را اضافی و بدون کارکرد نپنداریم. گرگ مغزمتفکر گروه است و پیرانا بزن بهادر و کوسه با تغییر چهرههای پیاپی و عنکبوت با توانایی هک سیستمها ،هرکدام گره از امر سرقت باز میکنند. تقسیمبندی هوشمندانه که نشان از عزم و اراده جدی اعضای گروه در امر سرقت دارد.موردی که موجب شده در طی عملیاتهای مختلف، مای مخاطب نیز همچون شخصیتهای اصلی و پلیس ،سرقت برایمان باورپذیر و پرهیجان دنبال شود.
نکته اساسی را اما میبابیست در پایان بندی روایت جستجو کرد: جایی که گروه سارق تاوان اشتباهات قبلی را داده و اصطلاحا از گذشتهشان قِسر در نمیروند.خالق اثر کوشیده تا آینده روشن را به بحث جبران گذشته پیوند دهد تا بنوعی مخاطب را از معنای حقیقی زندگی در جهان پیرامونش آگاه کند.
فیلمنامه بدگایز دربرخی موارد لنگ هم میزند .بعنوان مثال تغییر موضع شخصیت خوکچه هندی از شهروندی دوستداشتنی و موقر به موضع آنتاگونیستی ، موردی قابل پیش بینی است که مشابه آنرا در انیمیشن هایی همچون شگفتانگیزان و زوتوپیا نیز شاهد بودیم.
مخصوصا آنکه در همان دقایق ابتدایی و پس از شنیدن چند دیالوگ از سمت گرگ ، متحول شده و تصمیم به اجرای پروژهای مبنی بر تغییر گروه سارقان میگیرد. این تصمیم چنان ناگهانی است که میتوان نیت شوم وی را حدس زد.
به این مورد سادگی امر گرهگشایی در چند مقطع از روایت، از جمله نجات سارقان از زندان مخوف دریایی و یا نجات شخصیت گرگ و فرماندار از تله مرگبار خوکچه هندی و یا غیر قابل باور بودنِ بحث تلاش خوکچه هندی برای مقصر نشان دادن گروه سارقان در مورد آن قطعه شهابسنگ(با توجه به پیشینه گروه سارق و عدم نیاز آنها به چنین سرقتی) را نیز اضافه کرده تا بدانیم فیلمنامه اثر در تمام موارد آنچنان هم قرص و محکم پیریزی نگشته است.
اما در عوض بدگایز با پیچشهای داستانی به موقع (پرده برداری از هویت مخفی فرماندار و نقشه زیرکانه جناب مار در همدستی با آنتاگونیست) و همچنین با شیمی بامزه ای که میان سارقان ترتیب میدهد (آشکار کلنجار رفتن گرگ و مار در مقاطع مختلف روایت و یا نمایش کل کل میان مار و کوسه بر سر آبنبات میوهای ) و صدالبته همانطور که درابتدای متن اشاره شد با ویژگیهای پستمدرنیاش ،قلاب خود را از همان ابتدا با مخاطب چفت کرده و او را تا به انتها پای خود نگه میدارد.
بدگایز هم کمدی است(از چینش گونه سارقان گرفته که جملگی از حیوانات وحشی و خطرناک هستند تا ویژگی خاص فیزیکی پیرانا در مواقع حساس که حسابی گرهگشا میشود تا بگومگوهای میان مار و کوسه و بعضا تصمیم های عجیب و غریبی که حین عملیاتها گرفته میشود : همچون تفنگ قلاب داری که هیچگاه به کار نیامده و...) و هم با توجه به اینکه درزیر ژانر سرقت قرار میگیرد از انواع اکشنها بهره برده(از نبردهای تن به تن گرفته تا تعقیب وگریز خیابانی و...) و ضمنا مایههایی از موارد علمیتخیلی رانیز در خود جای میدهد(حتی اگر نقشه خوکچههندی برای کنترل ذهن دیگر همنوعانش به نسبت دیگر موارد ذکر شده،نمود کمرنگتری در دل پیرنگ ایفا کند) . مولتیژانری جذاب که موجب شده تا بدگایز در جذب طیف وسیعی از مخاطبان کار راحتی داشته باشد.
به علاوه اینکه بدگایز از همان سکانس اوپنینگاش با ارجاع سعی در جذب مخاطب دارد.از گفتگوی ظاهرا بی ربط میان مار و گرگ در رستوران گرفته که آشکارا به آثاری همچون پالپفیکشن و سگهای انباری ارجاع میدهد (آنهم در شرایطی که دیگر شهروندان از ترس آنها هرکدام به گوشهای خزیدهاند!!!) تا سکانس تعقیب و گریز با ماشینهای پلیس در خیابان که آشکارا ارجاعی است به قسمت پنجم سریع و خشن که در برزیل در جریان بود تا تجمع و نقشه کشی گروه سارقان که طبیعتا به آثاری نظیر یازده یاراوشن و حتی شغل ایتالیایی ارجاع میدهد(حضور ماشین در لوله های زیر زمینی فاضلاب و حضور هلی کوپتر در اکشن پایانی) و... همگی عنصر ارجاع را تقویت کرده تا سازندگان اثر همواره به یاد آثار مهم و ماندگار تاریخ سینما بوده و از آنها یاد کنند.
هجو نیز از دیگر ویژگی های اثر به شمار میرود. بعنوان مثال تیپ رییس پلیس شهر را به یادآورید که اگرچه ویژگی های آشنایی همچون قلدر مآبی و بداخلاقی و در عین حال دست و پا چلفتی بودن را داراست اما جنسیتی مونث داشته و بنوعی از این تیپ افراد آشنازدایی میکند.
مورد اساسیتر را نیز میبایست برای گونه شخصیت اصلی درنظر گرفت .حیلهگری و بهره گیری از هوش و ذکاوت ،غالبا از ویژگی گونههایی همچون روباه،جغد و یا خرگوش و... است ،درحالی که در بدگایز این ویژگی ها را درگونه گرگ مشاهده میکنیم. گرگی که همواره شرارت و درنده خویی و خونخواریاش را به یاد میآوریم اما دراینجا بعنوان شخصیت اصلی ومغز متفکر گروه درنظر گرفته شده است .
بدگایز انیمیشنی استاندارد و جذاب است که هم مخاطب کمسن وبزرگسال را سرگرم میکند و هم محتوای بارها تکرارشدهاش را درقالب اثری شلوغ و پرجنب و جوش به خورد مخاطب میدهد. اثری که بازهم ثابت میکند انیمیشن، ژانری است مهم و تاثیرگذار که همواره میتوان روی آن حساب بازکرد و از عاری بودنش از هرنوع محدودیتی، لذت کافی رابرد.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 7.5 از 10
امیدسلیمی
به این مورد سادگی امر گرهگشایی در چند مقطع از روایت، از جمله نجات سارقان از زندان مخوف دریایی و یا نجات شخصیت گرگ و فرماندار از تله مرگبار خوکچه هندی و یا غیر قابل باور بودنِ بحث تلاش خوکچه هندی برای مقصر نشان دادن گروه سارقان در مورد آن قطعه شهابسنگ(با توجه به پیشینه گروه سارق و عدم نیاز آنها به چنین سرقتی) را نیز اضافه کرده تا بدانیم فیلمنامه اثر در تمام موارد آنچنان هم قرص و محکم پیریزی نگشته است.
اما در عوض بدگایز با پیچشهای داستانی به موقع (پرده برداری از هویت مخفی فرماندار و نقشه زیرکانه جناب مار در همدستی با آنتاگونیست) و همچنین با شیمی بامزه ای که میان سارقان ترتیب میدهد (آشکار کلنجار رفتن گرگ و مار در مقاطع مختلف روایت و یا نمایش کل کل میان مار و کوسه بر سر آبنبات میوهای ) و صدالبته همانطور که درابتدای متن اشاره شد با ویژگیهای پستمدرنیاش ،قلاب خود را از همان ابتدا با مخاطب چفت کرده و او را تا به انتها پای خود نگه میدارد.
بدگایز هم کمدی است(از چینش گونه سارقان گرفته که جملگی از حیوانات وحشی و خطرناک هستند تا ویژگی خاص فیزیکی پیرانا در مواقع حساس که حسابی گرهگشا میشود تا بگومگوهای میان مار و کوسه و بعضا تصمیم های عجیب و غریبی که حین عملیاتها گرفته میشود : همچون تفنگ قلاب داری که هیچگاه به کار نیامده و...) و هم با توجه به اینکه درزیر ژانر سرقت قرار میگیرد از انواع اکشنها بهره برده(از نبردهای تن به تن گرفته تا تعقیب وگریز خیابانی و...) و ضمنا مایههایی از موارد علمیتخیلی رانیز در خود جای میدهد(حتی اگر نقشه خوکچههندی برای کنترل ذهن دیگر همنوعانش به نسبت دیگر موارد ذکر شده،نمود کمرنگتری در دل پیرنگ ایفا کند) . مولتیژانری جذاب که موجب شده تا بدگایز در جذب طیف وسیعی از مخاطبان کار راحتی داشته باشد.
به علاوه اینکه بدگایز از همان سکانس اوپنینگاش با ارجاع سعی در جذب مخاطب دارد.از گفتگوی ظاهرا بی ربط میان مار و گرگ در رستوران گرفته که آشکارا به آثاری همچون پالپفیکشن و سگهای انباری ارجاع میدهد (آنهم در شرایطی که دیگر شهروندان از ترس آنها هرکدام به گوشهای خزیدهاند!!!) تا سکانس تعقیب و گریز با ماشینهای پلیس در خیابان که آشکارا ارجاعی است به قسمت پنجم سریع و خشن که در برزیل در جریان بود تا تجمع و نقشه کشی گروه سارقان که طبیعتا به آثاری نظیر یازده یاراوشن و حتی شغل ایتالیایی ارجاع میدهد(حضور ماشین در لوله های زیر زمینی فاضلاب و حضور هلی کوپتر در اکشن پایانی) و... همگی عنصر ارجاع را تقویت کرده تا سازندگان اثر همواره به یاد آثار مهم و ماندگار تاریخ سینما بوده و از آنها یاد کنند.
هجو نیز از دیگر ویژگی های اثر به شمار میرود. بعنوان مثال تیپ رییس پلیس شهر را به یادآورید که اگرچه ویژگی های آشنایی همچون قلدر مآبی و بداخلاقی و در عین حال دست و پا چلفتی بودن را داراست اما جنسیتی مونث داشته و بنوعی از این تیپ افراد آشنازدایی میکند.
مورد اساسیتر را نیز میبایست برای گونه شخصیت اصلی درنظر گرفت .حیلهگری و بهره گیری از هوش و ذکاوت ،غالبا از ویژگی گونههایی همچون روباه،جغد و یا خرگوش و... است ،درحالی که در بدگایز این ویژگی ها را درگونه گرگ مشاهده میکنیم. گرگی که همواره شرارت و درنده خویی و خونخواریاش را به یاد میآوریم اما دراینجا بعنوان شخصیت اصلی ومغز متفکر گروه درنظر گرفته شده است .
بدگایز انیمیشنی استاندارد و جذاب است که هم مخاطب کمسن وبزرگسال را سرگرم میکند و هم محتوای بارها تکرارشدهاش را درقالب اثری شلوغ و پرجنب و جوش به خورد مخاطب میدهد. اثری که بازهم ثابت میکند انیمیشن، ژانری است مهم و تاثیرگذار که همواره میتوان روی آن حساب بازکرد و از عاری بودنش از هرنوع محدودیتی، لذت کافی رابرد.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 7.5 از 10
امیدسلیمی
❤2
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «خودِ واقعیات را پیدا کن : نقد انیمیشن The Bad Guys اگرچه واپسین ساخته کمپانی (دریمورکس) بنام (بدگایز) به هیچ عنوان درحدواندازه رقبایی قدرتمند و ماندگار همچون شرک ، پاندای کونگفوکار ،درجستجوینمو ،شگفتانگیزان،رنگو و.. نیست ، اما به هیچ وجه نمیتوان…»
رفیق من سنگ صبور غمهام....
نگاهی به گوزنها :
مواجهه تازهام با (گوزنها) پس از گذشت زمانی نزدیک به بیست سال رقم خورد! اعتراف میکنم در این سالها تنها شمایل بهروز وثوقی (که انصافا یکی از ماندگارترین معتادهای تاریخ سینمای ایران را به تصویر کشیده) ، چند دیالوگ کوتاه و البته پایان تراژیکش جز معدود مواردی بوده که همواره در ذهنم جای خوش کرده بودند و دیگر جزییات آن را به کل از یاد برده بودم.
گوزنها مهمترین عناصر تکرار شونده مجموعه آثار کیمیایی را به بهترین شکل ممکن در خود جای داده و بیراه نیست اگر بگویم اثر مذکور را تا اینجای کار بهترین ساخته خالقش میدانم . قهرمانی که با ورود دوبارهاش به محله همه چیز را دگرگون میکند، تجدید دیدارها و مرور گذشته، دفاع از حریم خانه و خانواده و شورش علیه ظالم و البته مرگی که فرجام کار میشود و... همگی در گوزنها حاضرند و خوشبختانه برخلاف ساختههای متاخر کیمیایی ،همچنان باورپذیر و بعضا تکاندهنده پیش چشم مخاطب قرار میگیرند.
فیلمنامه و کارگردانی کیمیایی درخور توجه است:
خرده پیرنگهایی شکل میگیرند که در ابتدای تمامی آنها شاهد موضع منفعل و ترحمبرانگیز وثوقی هستیم . از دست درازی کردنهای پیاپی بازیگر تئاتر به همخانه وی تا التماس کردنهایش برای مواد مخدر به قاچاقچی و در نهایت خط و نشان کشیدنهای صاحبخانه برای وصول اجاره خانههای عقب افتاده . اما این حضور و تاثیر قریبیان است که وثوقی را از موضع انفعال به کنشمندی هدایت کرده و اینچنین به مرور تمامی خرده پیرنگها معنا دار و هدفمند جلوه کرده و تغییر را در وثوقی حس میکنیم.آشکارا موقعیتهای پرتنش و خونین انتهایی فیلمنامه، قرینهای بر موقعیتهای ابتدایی بوده و نشان از هوشمندی خالقش دارند.
از دیگر نکات قابل ذکر اثر میتوان به بحث نمادین رنگ لباسها اشاره کرد: رنگ لباس قریبیان سفید است و نشان از همت بلند وی و تلاش و انگیزهاش برای تغییردادن چرک و تباهی موجود و رستگارنمودن رفیق زخم خوردهاش داشته و در طرف مقابل رنگ سیاه لباس وثوقی که خود خبر از نکبت و یاسی میدهد که سراسر زندگیاش را احاطه کرده و گویی در این وضع همواره عزادار است و یا نماهای هایانگلی در لانگشات را به یادآورید که در مقاطع مختلف روایت به درستی موضع ضعف و البته تنهایی و بی پناهی شخصیتها را تفهیم کرده و یا استفاده استعاری از کبوترها در سکانس داخل کلانتری که آزاد شدن و به پرواز در آمدنشان به نوعی نشان از تغییر وضعیت زندگی وثوقی و امثالهم داشته و گویی هردو از قفسی که روزگار برایشان ساخته ،رها میشوند و...
براساس شنیدهها فیلم از (ابتدا تا پایان ماجرا) به اجبار سازمان ساواک تغییر یافته و مشخصا این پایان، پایان مدنظر خالقش نبوده است.امری فرامتنی که تاثیرش را بر متن اثر هم گذاشته تا متاسفانه نتوان گوزنها را بعنوان اثری همه چیز تمام درنظر گرفت:
از وضع ظاهری قریبیان گرفته تا افکار وکلامش ،جملگی فردی روشنفکر و مبارز سیاسی را تداعی میکنند تا یک سارق مسلح . گویا همان دیالوگ ابتدایی پس از پیادهشدنش از ماشین مبتنی بر عدم تمایل برای حضور در سرقتهای بعدی، کوشیده تا از همان اول کار ، سارق بودنش را القا کند . چنانچه در ادامه با نگرشش در مورد بی سوادی جامعه و فلاکت ناشی از آن مواجه میشویم و به راحتی تشخیص میدهیم که این نوع نگرش از یک سارق مسلح نبوده و سایه سانسور بر اثر سنگینی کرده است.
جدا از نکته فوق ، موردی دیگری نیز وجود دارد که ربطی به سانسور و فرامتن نداشته و میتوانست با کمی دقت و جزیینگری ، موجب ارتقا اثر گردد: به واقع این سوال پیش میآید که چرا شخصیت قریبیان با توجه به مرام و معرفتش و تغییر مهمی که در زندگی وثوقی ایجاد میکند (بازیابی مردانگی اختهشدهاش و تلاش برای زندگی عزتمند و کنشمند (هرچندکوتاه) ) و حتی کمک به همسایه فراری ،(بدون آنکه واقعا سیاسی یا سارق بودنش مدنظر باشد) هیچ مبلغی از کل مبلغی دزدی را به وثوقی یا دیگران نمیدهد تا ولو برای اندک زمانی زندگی را سامان ببخشند و مثلا از پس کرایه خانه عقب افتاده و تامین برخی وسایل زندگی (همچون همان یخچال که چندبار نیز به عدم وجود اشاره میشود) و... بربیایند. او که تمام تلاشش را برای بهبود روحی رفیقش میگذارد ، نمیتوانست بخش اندکی از پولها را نیز به وی ببخشد و رفاقت را تا حد اعلایش،معنا کند؟
گوزنها همچنان قابل تماشا و قابل بحث بوده و از پس امر سرگرم کنندگی به لحظاتی ناب و تکاندهنده و انسانی نیز دست مییابد. سکانس درمان زخم قریبیان توسط زن همخانه وثوقی را به یادآورید که با توجه به محوریت دیالوگها مبتنی بر نیاز مالی زن و همچنین اکت اغواگرانهاش (هردو به دلیل مفلوکی و حقارت وثوقی) هیچگاه منجر به نگاه ، فکر یا کلامی شهوت آلود از سمت قریبیان نگشته و بر غیرت و معرفتش تاکید میکند و یا بعید است گوزنها را ببینید و مثلا سکانس گفتگوی دونفره
نگاهی به گوزنها :
مواجهه تازهام با (گوزنها) پس از گذشت زمانی نزدیک به بیست سال رقم خورد! اعتراف میکنم در این سالها تنها شمایل بهروز وثوقی (که انصافا یکی از ماندگارترین معتادهای تاریخ سینمای ایران را به تصویر کشیده) ، چند دیالوگ کوتاه و البته پایان تراژیکش جز معدود مواردی بوده که همواره در ذهنم جای خوش کرده بودند و دیگر جزییات آن را به کل از یاد برده بودم.
گوزنها مهمترین عناصر تکرار شونده مجموعه آثار کیمیایی را به بهترین شکل ممکن در خود جای داده و بیراه نیست اگر بگویم اثر مذکور را تا اینجای کار بهترین ساخته خالقش میدانم . قهرمانی که با ورود دوبارهاش به محله همه چیز را دگرگون میکند، تجدید دیدارها و مرور گذشته، دفاع از حریم خانه و خانواده و شورش علیه ظالم و البته مرگی که فرجام کار میشود و... همگی در گوزنها حاضرند و خوشبختانه برخلاف ساختههای متاخر کیمیایی ،همچنان باورپذیر و بعضا تکاندهنده پیش چشم مخاطب قرار میگیرند.
فیلمنامه و کارگردانی کیمیایی درخور توجه است:
خرده پیرنگهایی شکل میگیرند که در ابتدای تمامی آنها شاهد موضع منفعل و ترحمبرانگیز وثوقی هستیم . از دست درازی کردنهای پیاپی بازیگر تئاتر به همخانه وی تا التماس کردنهایش برای مواد مخدر به قاچاقچی و در نهایت خط و نشان کشیدنهای صاحبخانه برای وصول اجاره خانههای عقب افتاده . اما این حضور و تاثیر قریبیان است که وثوقی را از موضع انفعال به کنشمندی هدایت کرده و اینچنین به مرور تمامی خرده پیرنگها معنا دار و هدفمند جلوه کرده و تغییر را در وثوقی حس میکنیم.آشکارا موقعیتهای پرتنش و خونین انتهایی فیلمنامه، قرینهای بر موقعیتهای ابتدایی بوده و نشان از هوشمندی خالقش دارند.
از دیگر نکات قابل ذکر اثر میتوان به بحث نمادین رنگ لباسها اشاره کرد: رنگ لباس قریبیان سفید است و نشان از همت بلند وی و تلاش و انگیزهاش برای تغییردادن چرک و تباهی موجود و رستگارنمودن رفیق زخم خوردهاش داشته و در طرف مقابل رنگ سیاه لباس وثوقی که خود خبر از نکبت و یاسی میدهد که سراسر زندگیاش را احاطه کرده و گویی در این وضع همواره عزادار است و یا نماهای هایانگلی در لانگشات را به یادآورید که در مقاطع مختلف روایت به درستی موضع ضعف و البته تنهایی و بی پناهی شخصیتها را تفهیم کرده و یا استفاده استعاری از کبوترها در سکانس داخل کلانتری که آزاد شدن و به پرواز در آمدنشان به نوعی نشان از تغییر وضعیت زندگی وثوقی و امثالهم داشته و گویی هردو از قفسی که روزگار برایشان ساخته ،رها میشوند و...
براساس شنیدهها فیلم از (ابتدا تا پایان ماجرا) به اجبار سازمان ساواک تغییر یافته و مشخصا این پایان، پایان مدنظر خالقش نبوده است.امری فرامتنی که تاثیرش را بر متن اثر هم گذاشته تا متاسفانه نتوان گوزنها را بعنوان اثری همه چیز تمام درنظر گرفت:
از وضع ظاهری قریبیان گرفته تا افکار وکلامش ،جملگی فردی روشنفکر و مبارز سیاسی را تداعی میکنند تا یک سارق مسلح . گویا همان دیالوگ ابتدایی پس از پیادهشدنش از ماشین مبتنی بر عدم تمایل برای حضور در سرقتهای بعدی، کوشیده تا از همان اول کار ، سارق بودنش را القا کند . چنانچه در ادامه با نگرشش در مورد بی سوادی جامعه و فلاکت ناشی از آن مواجه میشویم و به راحتی تشخیص میدهیم که این نوع نگرش از یک سارق مسلح نبوده و سایه سانسور بر اثر سنگینی کرده است.
جدا از نکته فوق ، موردی دیگری نیز وجود دارد که ربطی به سانسور و فرامتن نداشته و میتوانست با کمی دقت و جزیینگری ، موجب ارتقا اثر گردد: به واقع این سوال پیش میآید که چرا شخصیت قریبیان با توجه به مرام و معرفتش و تغییر مهمی که در زندگی وثوقی ایجاد میکند (بازیابی مردانگی اختهشدهاش و تلاش برای زندگی عزتمند و کنشمند (هرچندکوتاه) ) و حتی کمک به همسایه فراری ،(بدون آنکه واقعا سیاسی یا سارق بودنش مدنظر باشد) هیچ مبلغی از کل مبلغی دزدی را به وثوقی یا دیگران نمیدهد تا ولو برای اندک زمانی زندگی را سامان ببخشند و مثلا از پس کرایه خانه عقب افتاده و تامین برخی وسایل زندگی (همچون همان یخچال که چندبار نیز به عدم وجود اشاره میشود) و... بربیایند. او که تمام تلاشش را برای بهبود روحی رفیقش میگذارد ، نمیتوانست بخش اندکی از پولها را نیز به وی ببخشد و رفاقت را تا حد اعلایش،معنا کند؟
گوزنها همچنان قابل تماشا و قابل بحث بوده و از پس امر سرگرم کنندگی به لحظاتی ناب و تکاندهنده و انسانی نیز دست مییابد. سکانس درمان زخم قریبیان توسط زن همخانه وثوقی را به یادآورید که با توجه به محوریت دیالوگها مبتنی بر نیاز مالی زن و همچنین اکت اغواگرانهاش (هردو به دلیل مفلوکی و حقارت وثوقی) هیچگاه منجر به نگاه ، فکر یا کلامی شهوت آلود از سمت قریبیان نگشته و بر غیرت و معرفتش تاکید میکند و یا بعید است گوزنها را ببینید و مثلا سکانس گفتگوی دونفره
میان قریبیان و وثوقی را (پای سفرهای کوچک و درویشانه) از یاد ببرید. از به یادآوردن توانایی وثوقی در گریستن برای خودش تا اشک و صدای لرزان طرفین و استکانهای کوچک مشروب که به نشانه رفاقت به هم میخورند و... سکانسی کمنظیر و تماشایی که معتقدم یکتنه از خیل عظیمی از آثار کنونی سینمای کشور جلوتر است.
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
همه چیز دردست انسان است اما از توانایی خود استفاده نمیکند چون ترسو است...این دیگر واضح است... راستی مردم از چه چیز بیشتر میترسند؟
ازقدم تازه و سخن تازه و بدیع خود بیشتر از همه چیز میترسند... اما باید بگویم که پر حرف میزنم و چون پر حرف میزنم کاری انجام نمیدهم. یا شاید هم چون کاری انجام نمیدهم زیاد حرف میزنم.
پست غیر سینمایی نمیگذاریم ولی این یکی رو نشد ازش بگذرم ☝️👏
@NaghdeFilmoSerial
ازقدم تازه و سخن تازه و بدیع خود بیشتر از همه چیز میترسند... اما باید بگویم که پر حرف میزنم و چون پر حرف میزنم کاری انجام نمیدهم. یا شاید هم چون کاری انجام نمیدهم زیاد حرف میزنم.
پست غیر سینمایی نمیگذاریم ولی این یکی رو نشد ازش بگذرم ☝️👏
@NaghdeFilmoSerial
نسخه دیجیتالی ماهنامه فیلمکاو رو میتوان از سایت یا اپلیکیشن (جار یا فیدیبو) تهیه نمود 👏😉
همراه ما باشید 🌹
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
همراه ما باشید 🌹
امیدسلیمی
@NaghdeFilmoSerial
🔥1
Forwarded from میهننامه (امیر سیفی)
مراکزِ فروشِ مجلهی فیلمکاو در سراسرِ ایران. ضمنا نسخهی دیجیتالی این مجله در سایتهای "جار" و "فیدیبو" در دسترس علاقهمندان است.
میهننامه
T.me/mihannameh
میهننامه
T.me/mihannameh
👍1
چیزهایی هست که نمیدانی
نقدی برای BartonFink :
دریکی از بیشمار سکانسهای هوشمندانه (بارتونفینک) ،شاهد گفتگویی صمیمی و طولانی مابین بارتون و همسایه مرموز و خوش مشربش (چارلی) هستیم که کوئنها با ظرافتی مثال زدنی و در قالب دیالوگ از شخصیت مغرور و خوش خیال فینک پرده برمیدارند. فینک مدعی است که با گوش فرادادن به داستانِ آدمهای معمولی به منبع الهام خود برای خلق نمایشنامههایش میرسد و بنوعی مطمئن است که بر آن آدمهای معمولی و داستانهایشان تسلط دارد! حال آنکه مخاطبی که با حوصله و دقت روایت اثر را تابه انتها دنبال کند و با جهنمی که کوئنها برای این شخصیت مغرور ترتیب دادهاند مواجه شود ،در خواهد یافت که فینک بر خلاف آنچه میپندارد نه شناختی از جهان پیرامونش ونه حتی شناخت کاملی از خویش داشته و اینجاست که لبخندی تلخ و معنادار بر لبانش نشسته تا بارتون فینک با نمایشی دهشتناک از تقابل ظاهر و باطن این جهان، ذهن او را تا مدتها درگیرخویش کند.
اثر دیوانهوار کوئنها روایتگر نمایشنامه نویسی موفق است که به گفته اطرافیان برای پیشرفت بیشتر به هالیوود ونظام استودیویی روی میآورد و از اینجاست که به مرور با موانعی برخورد میکند و...
ساختار فیلمنامه بارتونفینک ترکیبی است دلپذیر و تماشایی از کلاسیک ،مدرن و حتی پستمدرن . از یکطرف با روایتی طرفیم که با وضعیت تعادل آغاز شده ،درادامه به آشفتگی رسیده ودرنهایت با همان تعادل کارش را به پایان میبرد. شاهپیرنگی داریم که مربوط به چگونگی تحویل دادن فیلمنامه به مسئول استودیو است و به طبع در این مسیر، ضرب الاجل های زمانی و گرههای داستانی همچون قفل شدن ذهن بارتونو در ادامه قتل منشی نویسنده، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند. همچنین کشمکش میان بارتون و مسئولین استودیو نقش پررنگی در اثر دارد و ضمنا هرواقعه نیز از دل واقعه دیگر بیرون آمده تا رابطه علت ومعلولی کاملا بچشم آید و از طرفی با دوراهی همیشگی و بعضا کلافه کننده بارتون بر سر نویسندهای آزاد و رها یا نویسندهای کارمندطور ومطیع بودن، طرفیم که خود کشمکش درونی جذابی را خلق میکند وبه عبارتی ، کششی است قابل توجه تا اثر را تا به انتها دنبال کنیم (باحضور عنصر شانس، همچون نخستین ملاقات بارتون با نویسنده کهنهکار) و درنهایت اگرچه غالبا بارتون فینک را درژانر کمدی،درام جای میدهند اما کیست که آن وجه دلهرهآور و جنایی آغشته به چاشنی سورئالش را تشخیص ندهد؟ (با آن هتل مخوف و غیر عادی و کاغذ دیواری اعصاب خردکن و البته آن همسایه مرموز و وحشی!!)
بارتون فینک بنا به نکات فوق اثری عمیق و چندلایه است که موجب شده پس از گذشت سیسال هنوز هم جذاب و تماشایی باشد. بارتونفینک در ابتدا همچون کمدی سیاهی آشنا جلوه میکند. کمدی که از فرمول بارها امتحان پس داده، فرد در موقعیتی اشتباهی بهره برده و از همان ابتدا بر اساس کدهای فیلمنامه میتوان تشخیص داد بارتون عملا از جنس آدمها و زرق و برق هالیوود نبوده(از همان میزانسن هوشمندانه ابتدایی گرفته که بارتون را به عنوان نمایشنامهنویس در کنار صحنه اجرا و کاملا نزدیک به بازیگرها و بهطبع با فاصله از دیگر تماشاگران با چهرهای ذوق زده در قاب داریم تا دیالوگهای اثر که جملگی اورا شیفته هنر معرفی کرده و خبر از عدم اشتیاقش برای هیاهو و سلبریتی شدن میدهند) نکته ای که آشکارا میتواند منجر به خلق کشمکش ها و موقعیتهای بامزه شده و مخاطب را تا به انتها همراه سازد .اما کوئنهای جاه طلب پا را فراتر گذاشته و از پس نقد به نظام استودیویی (دیالوگهایی مبتنی بر قراردادن الگوهای وسترن و موزیکال در درامی مربوط به ورزش کشتی و یا آن سکانس فراموش نشدنی از برداشت چندباره یک سکانس عادی مبارزه در رینگ که درعین سادگی چند بار تکرار شده تا پوچی این مدل فیلمسازی را به سخره بگیرد و یا حتی زمانی که منشی نویسنده کهنهکار عملا به فرمولهای تکراری آثار استودیویی اعتراف میکندو...) به مرحلهای بالاتر رسیده و همانطور که در ابتدای متن نیز اشاره شد خودِ شخصیت بارتون را هم به چالش میکشند.
بارتون به عنوان نویسندهای مغرور و روشنفکر در دل سفر از نیویورک به لسآنجلس به مرور در مییابد جهان پیرامونش به هیچ وجه آنطور که وانمود میکند ،نیست.
از آن نویسنده کهنه کار گرفته (با آن معرفی معرکه آیرونیوارش در سرویس بهداشتی و عمل استفراغ ناشی از مصرف الکل) که در نهایت مشخص میشود برخلاف باور عامه ، نوشتههایش مربوط به خودش نیست و منشیاش در واقع همه کاره اوست تا چارلی بهعنوان همسایه هتل که درابتدا فردی اجتماعی و خوش برخورد و کارراه انداز نشان میدهد اما هویتش درواقع قاتلی سریالی است تا حضور استعارهای آن کاغذ دیواریهای سبز رنگ که با هر مرتبه کنده شدن(رنگ سبز کاغذ دیواری یادآور طراوت و زندگی است اما دیوار پشتش به شکلی طعنهآمیز همچون گوشت بدن انسان سرخ بوده تا عمل کندهشدن کاغذ از دیوار به
نقدی برای BartonFink :
دریکی از بیشمار سکانسهای هوشمندانه (بارتونفینک) ،شاهد گفتگویی صمیمی و طولانی مابین بارتون و همسایه مرموز و خوش مشربش (چارلی) هستیم که کوئنها با ظرافتی مثال زدنی و در قالب دیالوگ از شخصیت مغرور و خوش خیال فینک پرده برمیدارند. فینک مدعی است که با گوش فرادادن به داستانِ آدمهای معمولی به منبع الهام خود برای خلق نمایشنامههایش میرسد و بنوعی مطمئن است که بر آن آدمهای معمولی و داستانهایشان تسلط دارد! حال آنکه مخاطبی که با حوصله و دقت روایت اثر را تابه انتها دنبال کند و با جهنمی که کوئنها برای این شخصیت مغرور ترتیب دادهاند مواجه شود ،در خواهد یافت که فینک بر خلاف آنچه میپندارد نه شناختی از جهان پیرامونش ونه حتی شناخت کاملی از خویش داشته و اینجاست که لبخندی تلخ و معنادار بر لبانش نشسته تا بارتون فینک با نمایشی دهشتناک از تقابل ظاهر و باطن این جهان، ذهن او را تا مدتها درگیرخویش کند.
اثر دیوانهوار کوئنها روایتگر نمایشنامه نویسی موفق است که به گفته اطرافیان برای پیشرفت بیشتر به هالیوود ونظام استودیویی روی میآورد و از اینجاست که به مرور با موانعی برخورد میکند و...
ساختار فیلمنامه بارتونفینک ترکیبی است دلپذیر و تماشایی از کلاسیک ،مدرن و حتی پستمدرن . از یکطرف با روایتی طرفیم که با وضعیت تعادل آغاز شده ،درادامه به آشفتگی رسیده ودرنهایت با همان تعادل کارش را به پایان میبرد. شاهپیرنگی داریم که مربوط به چگونگی تحویل دادن فیلمنامه به مسئول استودیو است و به طبع در این مسیر، ضرب الاجل های زمانی و گرههای داستانی همچون قفل شدن ذهن بارتونو در ادامه قتل منشی نویسنده، پیش چشم مخاطب قرار میگیرند. همچنین کشمکش میان بارتون و مسئولین استودیو نقش پررنگی در اثر دارد و ضمنا هرواقعه نیز از دل واقعه دیگر بیرون آمده تا رابطه علت ومعلولی کاملا بچشم آید و از طرفی با دوراهی همیشگی و بعضا کلافه کننده بارتون بر سر نویسندهای آزاد و رها یا نویسندهای کارمندطور ومطیع بودن، طرفیم که خود کشمکش درونی جذابی را خلق میکند وبه عبارتی ، کششی است قابل توجه تا اثر را تا به انتها دنبال کنیم (باحضور عنصر شانس، همچون نخستین ملاقات بارتون با نویسنده کهنهکار) و درنهایت اگرچه غالبا بارتون فینک را درژانر کمدی،درام جای میدهند اما کیست که آن وجه دلهرهآور و جنایی آغشته به چاشنی سورئالش را تشخیص ندهد؟ (با آن هتل مخوف و غیر عادی و کاغذ دیواری اعصاب خردکن و البته آن همسایه مرموز و وحشی!!)
بارتون فینک بنا به نکات فوق اثری عمیق و چندلایه است که موجب شده پس از گذشت سیسال هنوز هم جذاب و تماشایی باشد. بارتونفینک در ابتدا همچون کمدی سیاهی آشنا جلوه میکند. کمدی که از فرمول بارها امتحان پس داده، فرد در موقعیتی اشتباهی بهره برده و از همان ابتدا بر اساس کدهای فیلمنامه میتوان تشخیص داد بارتون عملا از جنس آدمها و زرق و برق هالیوود نبوده(از همان میزانسن هوشمندانه ابتدایی گرفته که بارتون را به عنوان نمایشنامهنویس در کنار صحنه اجرا و کاملا نزدیک به بازیگرها و بهطبع با فاصله از دیگر تماشاگران با چهرهای ذوق زده در قاب داریم تا دیالوگهای اثر که جملگی اورا شیفته هنر معرفی کرده و خبر از عدم اشتیاقش برای هیاهو و سلبریتی شدن میدهند) نکته ای که آشکارا میتواند منجر به خلق کشمکش ها و موقعیتهای بامزه شده و مخاطب را تا به انتها همراه سازد .اما کوئنهای جاه طلب پا را فراتر گذاشته و از پس نقد به نظام استودیویی (دیالوگهایی مبتنی بر قراردادن الگوهای وسترن و موزیکال در درامی مربوط به ورزش کشتی و یا آن سکانس فراموش نشدنی از برداشت چندباره یک سکانس عادی مبارزه در رینگ که درعین سادگی چند بار تکرار شده تا پوچی این مدل فیلمسازی را به سخره بگیرد و یا حتی زمانی که منشی نویسنده کهنهکار عملا به فرمولهای تکراری آثار استودیویی اعتراف میکندو...) به مرحلهای بالاتر رسیده و همانطور که در ابتدای متن نیز اشاره شد خودِ شخصیت بارتون را هم به چالش میکشند.
بارتون به عنوان نویسندهای مغرور و روشنفکر در دل سفر از نیویورک به لسآنجلس به مرور در مییابد جهان پیرامونش به هیچ وجه آنطور که وانمود میکند ،نیست.
از آن نویسنده کهنه کار گرفته (با آن معرفی معرکه آیرونیوارش در سرویس بهداشتی و عمل استفراغ ناشی از مصرف الکل) که در نهایت مشخص میشود برخلاف باور عامه ، نوشتههایش مربوط به خودش نیست و منشیاش در واقع همه کاره اوست تا چارلی بهعنوان همسایه هتل که درابتدا فردی اجتماعی و خوش برخورد و کارراه انداز نشان میدهد اما هویتش درواقع قاتلی سریالی است تا حضور استعارهای آن کاغذ دیواریهای سبز رنگ که با هر مرتبه کنده شدن(رنگ سبز کاغذ دیواری یادآور طراوت و زندگی است اما دیوار پشتش به شکلی طعنهآمیز همچون گوشت بدن انسان سرخ بوده تا عمل کندهشدن کاغذ از دیوار به
شکلی عذابآور و مشمئزکننده تصویرسازی شده تا بر فضای مخوف هتل و ذهن آشفته فینک تاکید کند.) که گویی در تلاشند تا آنور چرک و زشت واقعی دنیا را به بارتون یادآوری کنند ،جملگی به شکلی همزمان بارتون و مای مخاطب را به این نتیجه رسانده که جهان هستی بسیار پیچیدهتر و خطرناکتر از آن است که بتوان با ساده انگاری و خوشخیالی از پس تمام موانعش برآمد.دربارتون فینک با یک معناباختگی آزاردهنده طرفیم که گویی هیچ چیز و هیچکس سرجای خودش نبوده و تمام پیشفرض هایمان نسبت به این جهان دچار دگرگونی میشود.
رویکرد کوئنها جدا از حالت هستی شناسانه اش به خودشناسی هم چنگ میزند و عیار کار را بالاتر میبرد. چنانچه شخصیتهایی که در دل روایت بر سرراه بارتون جوان و مغرور قرارمیگیرند جدا از امتیازهای قبلیشان، بهنوعی پرچمدار وضعیت آینده و همچنین امیال سرکوب شده اش نیزهستند و عملا کارکردی دوگانه دارند. از همان نویسنده کهنه کار گرفته که مشخص میشود او نیز ذهنش مدتهاست همچون بارتون قفل گشته و چشمهنبوغش خشکیده تا چارلی قاتل که اجتماعی بودن و رفاه مالی و روابطش با زنان و درنهایت خشم و طغیان دهشتناک پایانیاش(با آن میزانسن رعب انگیز و شعلههای آتش که با حرکت چارلی به سمت پلیسها قوت گرفته وهیبتی همچون مامور جهنم را تصویرسازی میکنند) ، جملگی امیال سرکوب شده وآن ورتاریک بارتون را در قالب وی بازنمایی میکنند. با این شخصیتهاست که هم میتوانیم آینده ترسناک بارتون در هالیوود و هم بخش تاریک پنهانش را ببینیم. بخشهایی که ظاهرا در روایت غایبند اما با کمی دقت میتوان حضور پررنگ آنها را تشخیص داد.
نماهایی از برخورد امواج دریا با صخرهای سفت ومحکم که حضور موتیفواری در اثر دارندنیز بنوعی استعارهای از تقابل فینک با دنیای وحشی و غیرقابل پیشبینی است که بر سر راهش قرار میگیرند. فینکی که اگرچه در طول روایت غالبا مفلوک و در موضع واکنش است تا کنش اما در نهایت بعنوان نویسنده به کارش ادامه میدهد. هرچند این ادامه دادن به قیمت از دست رفتن شان و منزلت هنری و سرخم نمودن مقابل نظام استودیویی باشد. فرجامی تلخ و پوچگرایانه که مفهومی همچون پیروزی را نیز به چالش میکشد و نمیدانیم به طور قاطع میبایست فینک را فردی موفق بدانیم یا شکست خورده.
بارتونفینک هذیانی و به یادماندنی است و برای رسیدن به چنین مهمی علاوه بر امتیازات فیلمنامهای در کارگردانی هم تلاش کرده تا چشمگیر جلوه کند. از نمای اُورهدی که با چرخشی در جهت عقربهای ساعت همراه شده تا وضعیت آشفته بارتون را القا کند گرفته تا نمای داچ انگلی که در آن بارتون گیج و پریشان ،مشغول تماشای رفت وآمد چارلی است تا دوربینی که گاها چنان ارتفاعش را پایین آورده و بر کف زمین قرار گرفته تا بر خوفناکی و ناامن بودن شرایط در اتاق بیفزاید تا نماهایی تکنفره از بارتون (غالبا در لانگشات) که چه در داخلی و چه در خارجی پرکاربرد بوده تا موضع تنهایی و بی پناهی بارتون در شهر جدید را بهتر حس کنیم و... دست به دست هم میدهند تا اثر کوئنها جدا از متن در اجرا هم موفق باشد.
کلام آخر آنکه مواجهه تازهام با اثر مذکور موجب شد تا آنرا در کنار آثاری نظیر (فارگو و جایی برای پیرمردها نیست) در ردیف بهترینهای برادران کوئن جای دهم و توصیه میکنم اگر هنوز این جواهر ناب را تماشا نکردهاید هرچه سریعتر اقدام کرده و خود را از چنین شاهکاری محروم نسازید.
امتیاز : 9.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم
رویکرد کوئنها جدا از حالت هستی شناسانه اش به خودشناسی هم چنگ میزند و عیار کار را بالاتر میبرد. چنانچه شخصیتهایی که در دل روایت بر سرراه بارتون جوان و مغرور قرارمیگیرند جدا از امتیازهای قبلیشان، بهنوعی پرچمدار وضعیت آینده و همچنین امیال سرکوب شده اش نیزهستند و عملا کارکردی دوگانه دارند. از همان نویسنده کهنه کار گرفته که مشخص میشود او نیز ذهنش مدتهاست همچون بارتون قفل گشته و چشمهنبوغش خشکیده تا چارلی قاتل که اجتماعی بودن و رفاه مالی و روابطش با زنان و درنهایت خشم و طغیان دهشتناک پایانیاش(با آن میزانسن رعب انگیز و شعلههای آتش که با حرکت چارلی به سمت پلیسها قوت گرفته وهیبتی همچون مامور جهنم را تصویرسازی میکنند) ، جملگی امیال سرکوب شده وآن ورتاریک بارتون را در قالب وی بازنمایی میکنند. با این شخصیتهاست که هم میتوانیم آینده ترسناک بارتون در هالیوود و هم بخش تاریک پنهانش را ببینیم. بخشهایی که ظاهرا در روایت غایبند اما با کمی دقت میتوان حضور پررنگ آنها را تشخیص داد.
نماهایی از برخورد امواج دریا با صخرهای سفت ومحکم که حضور موتیفواری در اثر دارندنیز بنوعی استعارهای از تقابل فینک با دنیای وحشی و غیرقابل پیشبینی است که بر سر راهش قرار میگیرند. فینکی که اگرچه در طول روایت غالبا مفلوک و در موضع واکنش است تا کنش اما در نهایت بعنوان نویسنده به کارش ادامه میدهد. هرچند این ادامه دادن به قیمت از دست رفتن شان و منزلت هنری و سرخم نمودن مقابل نظام استودیویی باشد. فرجامی تلخ و پوچگرایانه که مفهومی همچون پیروزی را نیز به چالش میکشد و نمیدانیم به طور قاطع میبایست فینک را فردی موفق بدانیم یا شکست خورده.
بارتونفینک هذیانی و به یادماندنی است و برای رسیدن به چنین مهمی علاوه بر امتیازات فیلمنامهای در کارگردانی هم تلاش کرده تا چشمگیر جلوه کند. از نمای اُورهدی که با چرخشی در جهت عقربهای ساعت همراه شده تا وضعیت آشفته بارتون را القا کند گرفته تا نمای داچ انگلی که در آن بارتون گیج و پریشان ،مشغول تماشای رفت وآمد چارلی است تا دوربینی که گاها چنان ارتفاعش را پایین آورده و بر کف زمین قرار گرفته تا بر خوفناکی و ناامن بودن شرایط در اتاق بیفزاید تا نماهایی تکنفره از بارتون (غالبا در لانگشات) که چه در داخلی و چه در خارجی پرکاربرد بوده تا موضع تنهایی و بی پناهی بارتون در شهر جدید را بهتر حس کنیم و... دست به دست هم میدهند تا اثر کوئنها جدا از متن در اجرا هم موفق باشد.
کلام آخر آنکه مواجهه تازهام با اثر مذکور موجب شد تا آنرا در کنار آثاری نظیر (فارگو و جایی برای پیرمردها نیست) در ردیف بهترینهای برادران کوئن جای دهم و توصیه میکنم اگر هنوز این جواهر ناب را تماشا نکردهاید هرچه سریعتر اقدام کرده و خود را از چنین شاهکاری محروم نسازید.
امتیاز : 9.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم