از نورپردازی مثالزدنی که در بخشهای مختلف جلوهی خاصی به فیلم میدهد تا فیلمبرداری گرگ فریزر که در خلاقیت بصری کم نمیآورد. ترکیب این دو بارها جلوههای تماشایی را در فیلم به وجود میآورد و سبب میشود که طی بهترین سکانسها، مت ریوز در خلق نسخهی ویژهی خود از گاتهام موفق باشد؛ یک گاتهام سیاه که با ترکیب جلوهی یک شهر واقعگرایانه و تصویرسازیهای اغراقآمیز کمیکها به وجود آمد.
مت ریوز به ساخت یکی از این آثار و تمرکز روی یکی از ابعاد شخصیت راضی نشده است. او همهچیز را با هم میخواهد؛ تا اثری را ارائه بدهد که هم اکشن گرهخورده به تعقیبوگریز با اتومبیل را دارد، هم شامل عشقبازیهای مورد نظر مخاطب است، هم کمی سراغ نمایشگاه کارآگاه بودن کاراکتر میرود، هم باید طراحی واقعگرایانهی بتموبیل جدید را به خوبی نشان بدهد و هم باید به دنبالهها اشاره کند. وقتی بسیاری از این اِلِمانهای داستانی در یکدیگر ذوب نمیشوند، سکانسی از جنس گفتوگوی بتمن با پنگوئن پس از تصادف به وجود میآید. مشکل اصلی فیلم هم در همین نکته نهفته است ، تعداد زیاد خرده داستان و شخصیت ها و عجله ی کارگردان (که می توانست در قسمت های بعدی داستان های بیشتری را روایت کند) برای بیان اتفاقات مختلف و به تصویر کشیدن سکانس هایی برای راضی کردن طیف مختلف مخاطبان به روایت فیلم ضربه میزند.
گل سرسبد مشکلات کل این چند دقیقهی مورد اشاره نیز وقتی به چشم میآید که ریوز از بسته بودن دستوپای آز برای نمایش حرکت پنگوئنوار او بهره میبرد. موقع تماشای این حرکت سخت است که باور کنیم همین چند دقیقهی قبل، بتمن آرامآرام در مقابل شعلههای آتش به سمت پنگوئن آمد تا کارگردان فرصت نمایش جلوهی پرابهت و جدی کاراکتر را داشته باشد.
بتمن چگونه وارد ادارهی پلیس میشود؟ به این شکل که با بیتوجهی کامل به بمب، دقیقا با انفجار مواجه میشود؛ انفجاری که دادستان را میکشد و به طرز عجیبی حتی یک زخم ساده هم روی صورت بتمن ایجاد نمیکند. سپس هیچکس در محل رخ دادن حادثه مشغول بررسی وضعیت صورت بتمن و هوشیاری او نشده است. حتی هیچکس ماسک را برنداشته است تا اورژانس به بررسی کامل علائم حیاتی یا آسیب واردشده به پوست صورت او بپردازد. پلیسها ظاهرا وی را مثل کادوی بازنشده به ادارهی پلیس انتقال میدهند. تازه وقتی چند دقیقه از انفجار گذشته است، آنها با یک چراغ قوه به بررسی شرایط او میپردازند و دقیقا در لحظهای که ممکن است ماسک برداشته شود، ونجنس به هوش میآید. علت شکلگیری این سناریو داستانی غیر قابل باور را میدانیم. چون فیلمساز میخواست فرار دراماتیک از ادارهی پلیس و استفادهی او از تجهیزات مختلف جذاب برای طرفدارها را به تصویر بکشد. بتمن باید خود را از وسط سالن بالا بکشاند و سپس بر فراز گاتهام پرواز کند. پس لابد مهم نیست که چهطور اصلا سر از این موقعیت درمیآورد.
همانطور که از ابتدا گفته شد، این فیلم از داشتههای زیادی بهره میبرد؛ داشتههایی از جنس نقشآفرینی شجاعانهی پل دینو در نقش ادوارد نشتون. هنرنمایی او سبب میشود که نشتون بدون ماسک و آن ریدلر خوفناک ماسکدار بتوانند واقعا یک شخصیت را تشکیل بدهند. خندهها، لحن، جدیت و جسارت این بازیگر را نمیتوان ستایش نکرد. او خود را در دل چندین و چند سکانس اغراقآمیز، به اصطلاح در جایگاه آسیبپذیری قرار میدهد. چون وقتی بازیگر تا این حد متعهد به ارائهی تصویری خاص و عجیب از یک کاراکتر کمیکبوکی در یک فیلم جدی باشد، مرز بسیار باریکی بین مضحک و اغراقآمیز به نظر آمدن وی و درخشیدن او وجود دارد. دینو میدرخشد.
زن گربهای با بازی زوئی کراویتز یک دختر باهوش خیابانی، مبارزی عالی، اغوا کننده، اما از نظر احساسی نیز جذاب است. شخصیت او در ترکیبی از همه اینها که با بتمن درهم میآمیزد، دستور کار خاص خود را دارد، اما این دو شیمی باورنکردنی روی صفحه دارند، که بیشترین هم افزایی را بین بتمن و یک علاقه عاشقانه به ما میدهد.
از نظر تصویری، این اثر تا حد زیادی متفکرانهترین و هنرمندانهترین فیلم بتمن است، زیرا فریزر ما را در کوچههای کثیف و کلوپهای غمانگیز گاتهام غوطهور میکند، آن هم با نگاهی اجمالی به افق آفتابزده. همچنین حرکات دوربین در اینجا بسیار کمتر از آنچه که برای این ژانر معمول است وجود دارد، و به مخاطب اجازه میدهد هر صحنه را بدون سردرگمی درک کند، همانطور که مخصوصاً این ویژگی در طول سکانسهای اکشن پرزرق و برق فیلم بسیار مهم است.
بتمن جدید تاریک ترین فیلم این مجموعه است و بروس وین از همیشه دردمند تر و گاتهام سیاه حتی والدین بروس وین نیز پاک نیستند.
سخن آخر : اگر قرار به مقایسه ی بتمن نولان با بتمن ریوز باشد(که اشتباه است ) به نظر من تفاوت بتمن نولان و ریوز اینه که بتمن نولان فیلم خوبی بود ،
بتمن ریوز بتمن خوبی بود.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
مت ریوز به ساخت یکی از این آثار و تمرکز روی یکی از ابعاد شخصیت راضی نشده است. او همهچیز را با هم میخواهد؛ تا اثری را ارائه بدهد که هم اکشن گرهخورده به تعقیبوگریز با اتومبیل را دارد، هم شامل عشقبازیهای مورد نظر مخاطب است، هم کمی سراغ نمایشگاه کارآگاه بودن کاراکتر میرود، هم باید طراحی واقعگرایانهی بتموبیل جدید را به خوبی نشان بدهد و هم باید به دنبالهها اشاره کند. وقتی بسیاری از این اِلِمانهای داستانی در یکدیگر ذوب نمیشوند، سکانسی از جنس گفتوگوی بتمن با پنگوئن پس از تصادف به وجود میآید. مشکل اصلی فیلم هم در همین نکته نهفته است ، تعداد زیاد خرده داستان و شخصیت ها و عجله ی کارگردان (که می توانست در قسمت های بعدی داستان های بیشتری را روایت کند) برای بیان اتفاقات مختلف و به تصویر کشیدن سکانس هایی برای راضی کردن طیف مختلف مخاطبان به روایت فیلم ضربه میزند.
گل سرسبد مشکلات کل این چند دقیقهی مورد اشاره نیز وقتی به چشم میآید که ریوز از بسته بودن دستوپای آز برای نمایش حرکت پنگوئنوار او بهره میبرد. موقع تماشای این حرکت سخت است که باور کنیم همین چند دقیقهی قبل، بتمن آرامآرام در مقابل شعلههای آتش به سمت پنگوئن آمد تا کارگردان فرصت نمایش جلوهی پرابهت و جدی کاراکتر را داشته باشد.
بتمن چگونه وارد ادارهی پلیس میشود؟ به این شکل که با بیتوجهی کامل به بمب، دقیقا با انفجار مواجه میشود؛ انفجاری که دادستان را میکشد و به طرز عجیبی حتی یک زخم ساده هم روی صورت بتمن ایجاد نمیکند. سپس هیچکس در محل رخ دادن حادثه مشغول بررسی وضعیت صورت بتمن و هوشیاری او نشده است. حتی هیچکس ماسک را برنداشته است تا اورژانس به بررسی کامل علائم حیاتی یا آسیب واردشده به پوست صورت او بپردازد. پلیسها ظاهرا وی را مثل کادوی بازنشده به ادارهی پلیس انتقال میدهند. تازه وقتی چند دقیقه از انفجار گذشته است، آنها با یک چراغ قوه به بررسی شرایط او میپردازند و دقیقا در لحظهای که ممکن است ماسک برداشته شود، ونجنس به هوش میآید. علت شکلگیری این سناریو داستانی غیر قابل باور را میدانیم. چون فیلمساز میخواست فرار دراماتیک از ادارهی پلیس و استفادهی او از تجهیزات مختلف جذاب برای طرفدارها را به تصویر بکشد. بتمن باید خود را از وسط سالن بالا بکشاند و سپس بر فراز گاتهام پرواز کند. پس لابد مهم نیست که چهطور اصلا سر از این موقعیت درمیآورد.
همانطور که از ابتدا گفته شد، این فیلم از داشتههای زیادی بهره میبرد؛ داشتههایی از جنس نقشآفرینی شجاعانهی پل دینو در نقش ادوارد نشتون. هنرنمایی او سبب میشود که نشتون بدون ماسک و آن ریدلر خوفناک ماسکدار بتوانند واقعا یک شخصیت را تشکیل بدهند. خندهها، لحن، جدیت و جسارت این بازیگر را نمیتوان ستایش نکرد. او خود را در دل چندین و چند سکانس اغراقآمیز، به اصطلاح در جایگاه آسیبپذیری قرار میدهد. چون وقتی بازیگر تا این حد متعهد به ارائهی تصویری خاص و عجیب از یک کاراکتر کمیکبوکی در یک فیلم جدی باشد، مرز بسیار باریکی بین مضحک و اغراقآمیز به نظر آمدن وی و درخشیدن او وجود دارد. دینو میدرخشد.
زن گربهای با بازی زوئی کراویتز یک دختر باهوش خیابانی، مبارزی عالی، اغوا کننده، اما از نظر احساسی نیز جذاب است. شخصیت او در ترکیبی از همه اینها که با بتمن درهم میآمیزد، دستور کار خاص خود را دارد، اما این دو شیمی باورنکردنی روی صفحه دارند، که بیشترین هم افزایی را بین بتمن و یک علاقه عاشقانه به ما میدهد.
از نظر تصویری، این اثر تا حد زیادی متفکرانهترین و هنرمندانهترین فیلم بتمن است، زیرا فریزر ما را در کوچههای کثیف و کلوپهای غمانگیز گاتهام غوطهور میکند، آن هم با نگاهی اجمالی به افق آفتابزده. همچنین حرکات دوربین در اینجا بسیار کمتر از آنچه که برای این ژانر معمول است وجود دارد، و به مخاطب اجازه میدهد هر صحنه را بدون سردرگمی درک کند، همانطور که مخصوصاً این ویژگی در طول سکانسهای اکشن پرزرق و برق فیلم بسیار مهم است.
بتمن جدید تاریک ترین فیلم این مجموعه است و بروس وین از همیشه دردمند تر و گاتهام سیاه حتی والدین بروس وین نیز پاک نیستند.
سخن آخر : اگر قرار به مقایسه ی بتمن نولان با بتمن ریوز باشد(که اشتباه است ) به نظر من تفاوت بتمن نولان و ریوز اینه که بتمن نولان فیلم خوبی بود ،
بتمن ریوز بتمن خوبی بود.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
یادداشتی برای Unforgiven :
کلینت ایستوود در اثر درخشان خود (نابخشوده) شمایل مردی درهم شکسته، ویران، نا امید و منزوی را به نمایش میگذارد که در باتلاق تنهایی خویش گرفتار آمده است. شمایلی که اگر پیگیر کارنامه فیلمسازی ایستوود باشید ،آن را در چند اثر ماندگار دیگر او نیز (گرن تورینو / عزیز میلیون دلاری) خواهید یافت. ایستوود در آثار مذکور خسته و افسرده و تلخ جلوه میکند و به هیچ وجه نشانی از آن قهرمان با عظمت دوران جوانی را در او نخواهید یافت. ایستوود گویا به انتهای راه رسیده و مرگ را طلب میکند .
نابخشوده به عنوان اولین سکو نمایش، در اجرا ماموریت خود موفق میشود تا مخاطب را با تمام وجوه درونی و بیرونی این شخص آشنا کند.
نابخشوده با نمایی اکستریم لانگ شات کار خود را آغاز میکند: نمایی که در آن غروب آفتاب، کلبه ای چوبی ، یک درخت و مردی که مشغول دفن کردن همسرش بوده در آن نمایان است. مرد با فاصله ای نسبتا زیاد از کلبه در سمت راست قاب مشغول انجام کار است . این نما معرفی مختصر و درعین حال دقیقی از ضد قهرمان اثر را ارائه میکند. ویلیام مانی (ایستوود) مردی تک و جدا افتاده است که در عالم تنهایی خود ، عشق و امید اصلی خویش در زندگی را نیز به خاک میسپارد. گویا مانی در تنهایی خود مشغول تاوان دادن گشته است. تصویری که هرچند به لحاظ زمانی کوتاه است اما به خوبی مخاطب را با دنیا تیره ی ویلیام مانی آشنا میکند.
نابخشوده برای معرفی ضدقهرمانش به چند سکانس دیگر نیز متوسل میشود: همچون سکانسی که در آن جوانی جایزه بگیر (اسکافیلد کید) برای ارائه یک پیشنهاد کاری نزد مانی می آید .نور پردازی این سکانس به شکلی انجام میشود که چهره ویلیام در حالت( نیمه تاریک / نیمه روشن) قرار میگیرد . تمهیدی بصری که نشان از چند وجهی بودن شخصیت ویلیام دارد. (ایستوود در عزیز میلیون دلاری نیز از چنین دکوپاژی بهره میبرد)
میزانسن در ادامه نیز به گونه ای چیده میشود که ناتوانی و عجز مانی را مشاهده کنیم. همچون نماهای مربوط به سر و کله زدن او با خوکها که هربار به زمین خورده و موفق نمیشود آنها را کنترل کند . یا سکانس مربوط به تلاش او برای سوار شدن به اسب که پس از چندبار تلاش بالاخره موفق میشود !
اما شاید بهترین نمونه برای این امر سکانس مربوط به تمرین تیراندازی مانی باشد : همچون نمایی فولشات از مانی که درمقابل یک قوطی فلزی (با فاصله ای نسبتا کم) قرار گرفته و مشغول شلیک تیر خطا به آن است. حضور فرزندان مانی در پس زمینه قاب نیز بر موضع ضعف و ناتوانی مانی تاکید میکنند. مردی که برخلاف تصورات مخاطب از یک قهرمان ژانر وسترن ،ناتوان و از کار افتاده جلوه میکند و در نگاه اول شرایط تغییر زیست خود و بزنگاه های داستانی را نیز ندارد.
کلینت ایستوود در اثر درخشان خود (نابخشوده) شمایل مردی درهم شکسته، ویران، نا امید و منزوی را به نمایش میگذارد که در باتلاق تنهایی خویش گرفتار آمده است. شمایلی که اگر پیگیر کارنامه فیلمسازی ایستوود باشید ،آن را در چند اثر ماندگار دیگر او نیز (گرن تورینو / عزیز میلیون دلاری) خواهید یافت. ایستوود در آثار مذکور خسته و افسرده و تلخ جلوه میکند و به هیچ وجه نشانی از آن قهرمان با عظمت دوران جوانی را در او نخواهید یافت. ایستوود گویا به انتهای راه رسیده و مرگ را طلب میکند .
نابخشوده به عنوان اولین سکو نمایش، در اجرا ماموریت خود موفق میشود تا مخاطب را با تمام وجوه درونی و بیرونی این شخص آشنا کند.
نابخشوده با نمایی اکستریم لانگ شات کار خود را آغاز میکند: نمایی که در آن غروب آفتاب، کلبه ای چوبی ، یک درخت و مردی که مشغول دفن کردن همسرش بوده در آن نمایان است. مرد با فاصله ای نسبتا زیاد از کلبه در سمت راست قاب مشغول انجام کار است . این نما معرفی مختصر و درعین حال دقیقی از ضد قهرمان اثر را ارائه میکند. ویلیام مانی (ایستوود) مردی تک و جدا افتاده است که در عالم تنهایی خود ، عشق و امید اصلی خویش در زندگی را نیز به خاک میسپارد. گویا مانی در تنهایی خود مشغول تاوان دادن گشته است. تصویری که هرچند به لحاظ زمانی کوتاه است اما به خوبی مخاطب را با دنیا تیره ی ویلیام مانی آشنا میکند.
نابخشوده برای معرفی ضدقهرمانش به چند سکانس دیگر نیز متوسل میشود: همچون سکانسی که در آن جوانی جایزه بگیر (اسکافیلد کید) برای ارائه یک پیشنهاد کاری نزد مانی می آید .نور پردازی این سکانس به شکلی انجام میشود که چهره ویلیام در حالت( نیمه تاریک / نیمه روشن) قرار میگیرد . تمهیدی بصری که نشان از چند وجهی بودن شخصیت ویلیام دارد. (ایستوود در عزیز میلیون دلاری نیز از چنین دکوپاژی بهره میبرد)
میزانسن در ادامه نیز به گونه ای چیده میشود که ناتوانی و عجز مانی را مشاهده کنیم. همچون نماهای مربوط به سر و کله زدن او با خوکها که هربار به زمین خورده و موفق نمیشود آنها را کنترل کند . یا سکانس مربوط به تلاش او برای سوار شدن به اسب که پس از چندبار تلاش بالاخره موفق میشود !
اما شاید بهترین نمونه برای این امر سکانس مربوط به تمرین تیراندازی مانی باشد : همچون نمایی فولشات از مانی که درمقابل یک قوطی فلزی (با فاصله ای نسبتا کم) قرار گرفته و مشغول شلیک تیر خطا به آن است. حضور فرزندان مانی در پس زمینه قاب نیز بر موضع ضعف و ناتوانی مانی تاکید میکنند. مردی که برخلاف تصورات مخاطب از یک قهرمان ژانر وسترن ،ناتوان و از کار افتاده جلوه میکند و در نگاه اول شرایط تغییر زیست خود و بزنگاه های داستانی را نیز ندارد.
نابخشوده اثری است که بر وجوه تلخ و دهشتناک زندگی تاکید میکند. ضدقهرمان فیلم گرفتار در باتلاقی است که خود در تشکیل آن مهمترین نقش را ایفا نموده است. باتلاقی که گویا ویلیام را رها نمیکند و در هرمقطع از زندگی او سعی در غرق نمودن او را دارد، ویلیام خود نیز بر این نکبت و تباهی آگاه است پس به همین دلیل در سکانس گفتگو با یکی از زنان فاحشه (در کلبه ای خارج از شهر) بر زشت بودن خود تاکید میکند: نمایی دونفره از چهره ویلیام و فاحشه را به یادآورید ، چهره زخمی زن به نسبت چهره ویلیام نزدیکتر به لنز دوربین بوده و جراحت و زخم چهره درقاب نمایان است. در حالیکه دیالوگها مبتنی بر ناپسند بودن چهره ظاهری زن هستند، ویلیام تاکید میکند که از نظر زشتی و تباهی چند گام از طرف مقابل جلو تر است. ویلیام به هیولا بودن خود اعتراف میکند و زشتی ظاهری زن را بی اهمیت میداند. نابخشوده عذاب وجدان و تاوان گذشته را پر اهمیت میداند و ضد قهرمانش را در موقعیتهایی قرار میدهد تا بر گناهکاری و نابخشوده بودن وی تاکید شود، ویلیام در هر وضعیتی در موقعیت ضعف و ناتوانی قرار دارد. حتی در مقابل یک تن فروش که از نظر جایگاه شغلی/ اجتماعی در مرتبه پایینی قرار دارد.
ویلیام آمرزیده شدن و رستگاری را نادیده میگیرد و برای انتقام آماده میشود. آخرین سکانس حضور او در قاب نیز بر چنین مسئله ای تاکید میکند : نماهای تکنفره از او سوار بر اسب و زیر بارش شدید باران، تهدید زبانی اهالی شهر و همچنین حضور پرچم آمریکا در پس زمینه قابی که او درآن مشغول دیالوگ گفتن است( به نشانه اینکه تمام خاک آمریکا در اختیار ویلیام و امثال اوست ) بر تباهی ابدی و روح ویران او اشاره میکنند. ویلیام اگرچه با گذر زمان دست و پنجه نرم کرده، پیر گشته و تعدادی از عزیزان خود را هم از دست داده اما نمیتواند از اصل و ریشه خود دوری کند، ویلیام نماینده شر و نابودی است. با قتل و گناه جان میگیرد و ابراز وجود میکند و هراسی هم از آن ندارد.
به واقع ویلیام با وجود تمام تلاشهایش یک محکوم به تباهی است. یک بازنده مطلق در مواجهه با وجدان خویش....یک نابخشوده ....
امتیاز : 9
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم
ویلیام آمرزیده شدن و رستگاری را نادیده میگیرد و برای انتقام آماده میشود. آخرین سکانس حضور او در قاب نیز بر چنین مسئله ای تاکید میکند : نماهای تکنفره از او سوار بر اسب و زیر بارش شدید باران، تهدید زبانی اهالی شهر و همچنین حضور پرچم آمریکا در پس زمینه قابی که او درآن مشغول دیالوگ گفتن است( به نشانه اینکه تمام خاک آمریکا در اختیار ویلیام و امثال اوست ) بر تباهی ابدی و روح ویران او اشاره میکنند. ویلیام اگرچه با گذر زمان دست و پنجه نرم کرده، پیر گشته و تعدادی از عزیزان خود را هم از دست داده اما نمیتواند از اصل و ریشه خود دوری کند، ویلیام نماینده شر و نابودی است. با قتل و گناه جان میگیرد و ابراز وجود میکند و هراسی هم از آن ندارد.
به واقع ویلیام با وجود تمام تلاشهایش یک محکوم به تباهی است. یک بازنده مطلق در مواجهه با وجدان خویش....یک نابخشوده ....
امتیاز : 9
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#نقد_فیلم
نگاهی به The LightHouse :
برای آنکه بدانید در فانوس دریایی با چه نوع فیلمی طرفیم متن را با تشریح یکی از بهترین نماهای اثر آغاز میکنیم : نمایی دو نفره از توماس ویک ( دفو) وتوماس هاوارد (رابرت پتینسون) که هردو درحالتی مست و خندان زیر میز پناه گرفته اند و همچنین تبری فرو رفته بر سطح میز را هم در قاب داریم (تبری که حاصل از جدال قبلی آنهاست و گویی بر سر آنها آوار گشته است) همزمان صدا طوفان و غرش آسمان به گوش میرسد ، مخاطب طبیعتا در چنین میزانسنی انتظار تلاشی از سمت آنها دارد تا وضعیت را تغییر دهند، اما آنها به خنده ادامه داده تا در نهایت نما با برخورد موجی سنگین به اتاق پایان یافته و بدین ترتیب شاکله کلی فانوس دریایی برای مخاطب آشکار میشود : هولناک و جنون آمیز .
فانوس دریایی به عنوان دومین ساخته رابرت اگرز فیلمی است که از انواع تکنیک های کارگردانی برای خلق اتمسفری مهیب بهره میبرد، اگرز به کمک اندازه قاب، تغییر زاویه و حرکت دوربین و بازی با نور و سایه، از فانوس دریایی اثری تماشایی میسازد.
اگرز به منظور آشنایی مخاطب با موقعیت مکانی اثر، با نماهایی لانگ (نماهایی از جزیره که تعداد ساختمانها و موقعیت قرار گیری آنها نسبت به یکدیگر در قاب نقش میبندند ، ویا نماهایی از امواج خروشان دریا که خفقان حاکم بر فیلم را القا میکنند) و بعضا اکستریم لانگ(نمایی که جزیره و نور فانوس دریایی در میان وسعت دریا همچون جسمی کوچک و ناچیز به تصویر کشیده میشود) ، کار خود را پیش میبرد و بدین وسیله مکان مورد نظر را مخوف و ناامن تصویرسازی میکند.
ضمنا نگاه کنید به المان تغییر زاویه دوربین که چگونه بنا به شرایط مختلف داستان متفاوت ظاهر میشوند: اگرز در نماهایی که شرایط حاکم بین دو شخصیت اصلی در موضع مساوی و یکسان قرار دارد، به درستی از زاویه آیلول بهره میبرد(همچون سکانسهای گپ زدن و غذا خوردن سرمیز) ، اما در طرف مقابل و در صورت نیاز زاویه را تغییر داده تا حس و حال صحنه به درستی منتقل گردد .همچون هنگامی که (ویک) در موضع قدرت و برتری قرار دارد و دوربین او را درلوانگل شکار میکند(نمایی که دفو با دستان خود طناب متصل به پتینسون را نگه داشته و خود را خدا معرفی میکند) و یا در پرده آخر که به نوعی جای ظالم و مظلوم عوض شده و هاوارد دست بالا را دارد و در پی گرفتن حق خویش است، دوربین با هایانگل ویک را به تصویر میکشد تا موضع ضعف و شکست او القا گردند.
و یا به دیگر عنصر دکوپاژ توجه کنید که اگرز چگونه از کات زدن های پیاپی و ناگهانی اجتناب کرده و در عوض با حرکت دوربین بر اهمیت سوژه در قاب تاکید میکند: همچون نمایی که دوربین به منظور القا فاصله میان ویک و هاوارد ، خود را از طبقه همکف فانوس بالا کشیده و به مرور به سمت اتاق فوقانی حرکت میکند، طی این حرکت هم چشم مخاطب با عظمت محیط فانوس آشنا میشود و هم به شکلی عینی متوجه فاصله دو شخصیت و جایگاه آنها میشود .
برای آنکه بدانید در فانوس دریایی با چه نوع فیلمی طرفیم متن را با تشریح یکی از بهترین نماهای اثر آغاز میکنیم : نمایی دو نفره از توماس ویک ( دفو) وتوماس هاوارد (رابرت پتینسون) که هردو درحالتی مست و خندان زیر میز پناه گرفته اند و همچنین تبری فرو رفته بر سطح میز را هم در قاب داریم (تبری که حاصل از جدال قبلی آنهاست و گویی بر سر آنها آوار گشته است) همزمان صدا طوفان و غرش آسمان به گوش میرسد ، مخاطب طبیعتا در چنین میزانسنی انتظار تلاشی از سمت آنها دارد تا وضعیت را تغییر دهند، اما آنها به خنده ادامه داده تا در نهایت نما با برخورد موجی سنگین به اتاق پایان یافته و بدین ترتیب شاکله کلی فانوس دریایی برای مخاطب آشکار میشود : هولناک و جنون آمیز .
فانوس دریایی به عنوان دومین ساخته رابرت اگرز فیلمی است که از انواع تکنیک های کارگردانی برای خلق اتمسفری مهیب بهره میبرد، اگرز به کمک اندازه قاب، تغییر زاویه و حرکت دوربین و بازی با نور و سایه، از فانوس دریایی اثری تماشایی میسازد.
اگرز به منظور آشنایی مخاطب با موقعیت مکانی اثر، با نماهایی لانگ (نماهایی از جزیره که تعداد ساختمانها و موقعیت قرار گیری آنها نسبت به یکدیگر در قاب نقش میبندند ، ویا نماهایی از امواج خروشان دریا که خفقان حاکم بر فیلم را القا میکنند) و بعضا اکستریم لانگ(نمایی که جزیره و نور فانوس دریایی در میان وسعت دریا همچون جسمی کوچک و ناچیز به تصویر کشیده میشود) ، کار خود را پیش میبرد و بدین وسیله مکان مورد نظر را مخوف و ناامن تصویرسازی میکند.
ضمنا نگاه کنید به المان تغییر زاویه دوربین که چگونه بنا به شرایط مختلف داستان متفاوت ظاهر میشوند: اگرز در نماهایی که شرایط حاکم بین دو شخصیت اصلی در موضع مساوی و یکسان قرار دارد، به درستی از زاویه آیلول بهره میبرد(همچون سکانسهای گپ زدن و غذا خوردن سرمیز) ، اما در طرف مقابل و در صورت نیاز زاویه را تغییر داده تا حس و حال صحنه به درستی منتقل گردد .همچون هنگامی که (ویک) در موضع قدرت و برتری قرار دارد و دوربین او را درلوانگل شکار میکند(نمایی که دفو با دستان خود طناب متصل به پتینسون را نگه داشته و خود را خدا معرفی میکند) و یا در پرده آخر که به نوعی جای ظالم و مظلوم عوض شده و هاوارد دست بالا را دارد و در پی گرفتن حق خویش است، دوربین با هایانگل ویک را به تصویر میکشد تا موضع ضعف و شکست او القا گردند.
و یا به دیگر عنصر دکوپاژ توجه کنید که اگرز چگونه از کات زدن های پیاپی و ناگهانی اجتناب کرده و در عوض با حرکت دوربین بر اهمیت سوژه در قاب تاکید میکند: همچون نمایی که دوربین به منظور القا فاصله میان ویک و هاوارد ، خود را از طبقه همکف فانوس بالا کشیده و به مرور به سمت اتاق فوقانی حرکت میکند، طی این حرکت هم چشم مخاطب با عظمت محیط فانوس آشنا میشود و هم به شکلی عینی متوجه فاصله دو شخصیت و جایگاه آنها میشود .
👍1
در فانوس دریایی شاهد جولان انواع و اقسام مختلف از گناه بشری هستیم: غرور،تنبلی، حسادت، شهوت ،خشم و.. همگی در فانوس دریایی در قالب روح پلید شخصیتها متبلور میشوند، اگرز همچون ساخته قبلی خود(ساحره) انسانهایی را جدا از اجتماع قرار میدهد تا اهریمن بر آنها نفوذ کند، و بازهم وجود حیواناتی شوم و بر هم زننده آرامش ، از مخاطب سلب آسایش میکنند.
فانوس دریایی فیلم شرح موقعیت است، بدان معنی که مسیر فیلمنامه بیشتر از آنکه در طول حرکت کند، در عرض مانور میدهد، به همین دلیل فانوس دریایی بیشتر از آنکه فیلمی باشد با داستانی پر رنگ و قابل تعریف که پیشروی پیرنگ در آن نقش داشته باشد، به چنگ زدن به موقعیتهایی گاها مشابه با یکدیگر متوصل میشود، (هرچند دو نقطه عطف به موقع اثر را از حالتی تکراری خارج میکنند : مورد اول وقوع طوفان و نرسیدن کشتی ، مورد دوم پی بردن هاوارد به جعلی بودن دفتر گزارش کار ) موقعیتهایی که همگی در راستا قوس شخصیتها و وصال به جنون نهایی کارکرد دارند.
پس به همین دلیل درفانوس دریایی شاهد سکانسهایی هستیم که به یکدیگر نزدیکند : اعمال زور از طرف ویک، کارهای روزانه هاوارد ، مرور خاطرات آنها در دیالوگ و....
فانوس دریایی همچون عمده آثار تولید شده در سیستم هالیوود، خود محوری انسان و قیام علیه قدرت را پیشنهاد میکند، انسان در این اثر میبایست به منظور رهایی و رستگاری بر ضد موضع قدرت شوریده و خود کنترل امور را بر عهده گیرد ، ویک خود را در حکم خدا میپندارد، نیازمند اطاعت زیر دست است و با وعده ارتقا درجه یا به اتمام رسیدن دوره سختی ، زیر دست خود را میفریبد .
در فانوس دریایی عقده های فروخفته جنسی (مجسمه پری دریایی یا حضور فیزیکی آن در رویا ) خشم ناشی از تحقیر و بی عدالتی ، ترس از تنهایی و احساس عدم امنیت ، عذاب وجدان گذشته و شاید از تمام آنها مهمتر ناامیدی از آینده شخصیتها را به سمت جنونی غیر قابل مهار میکشاند . رابطه میان ویک و هاوارد در چنین شرایطی با اتکا به احترام و انضباط کاری آغاز میشود، با احساسی صمیمانه و انسانی ادامه پیدا میکند و در نهایت با خشم و خون به پایان میرسد.
ویک تاریکی و افسار گسیختگی روح هاوارد را بیدار میکند، گویی او ماموری است نازل شده از دوزخ تا تباهی را برپا کند، جهنمی که در نهایت او رانیز به ورطه تباهی و مرگ کشانده و هاوارد را نیز به اوج قله شرارت سوق میدهد.
در نهایت اما گویی اگرز تماما شیفته نمایش رابطه پر چالش شخصیتهای خود شده و پایان داستان را آنچنان مهم تلقی نکرده است، پایانی مبهم که مخاطب را دچار یک دوگانگی آزار دهنده میکند: چراغ درخشانی که در طول فیلم موجب تبلور اعمال زشت و غیر انسانی از سمت ویک به هاوارد بود و شعله کینه جویی و خشم را میان این دو برافروخت یک عنصر عینیت یافته و قابل بررسی است یا صرفا ساخته ذهن پریشان و هذیانی شخصیتهای فیلم؟
هرچه باشد تمام فراز و فرودهای داستانی از آن سرچشمه گرفت اما در پایان کار هویتش آشکار نشد !
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
فانوس دریایی فیلم شرح موقعیت است، بدان معنی که مسیر فیلمنامه بیشتر از آنکه در طول حرکت کند، در عرض مانور میدهد، به همین دلیل فانوس دریایی بیشتر از آنکه فیلمی باشد با داستانی پر رنگ و قابل تعریف که پیشروی پیرنگ در آن نقش داشته باشد، به چنگ زدن به موقعیتهایی گاها مشابه با یکدیگر متوصل میشود، (هرچند دو نقطه عطف به موقع اثر را از حالتی تکراری خارج میکنند : مورد اول وقوع طوفان و نرسیدن کشتی ، مورد دوم پی بردن هاوارد به جعلی بودن دفتر گزارش کار ) موقعیتهایی که همگی در راستا قوس شخصیتها و وصال به جنون نهایی کارکرد دارند.
پس به همین دلیل درفانوس دریایی شاهد سکانسهایی هستیم که به یکدیگر نزدیکند : اعمال زور از طرف ویک، کارهای روزانه هاوارد ، مرور خاطرات آنها در دیالوگ و....
فانوس دریایی همچون عمده آثار تولید شده در سیستم هالیوود، خود محوری انسان و قیام علیه قدرت را پیشنهاد میکند، انسان در این اثر میبایست به منظور رهایی و رستگاری بر ضد موضع قدرت شوریده و خود کنترل امور را بر عهده گیرد ، ویک خود را در حکم خدا میپندارد، نیازمند اطاعت زیر دست است و با وعده ارتقا درجه یا به اتمام رسیدن دوره سختی ، زیر دست خود را میفریبد .
در فانوس دریایی عقده های فروخفته جنسی (مجسمه پری دریایی یا حضور فیزیکی آن در رویا ) خشم ناشی از تحقیر و بی عدالتی ، ترس از تنهایی و احساس عدم امنیت ، عذاب وجدان گذشته و شاید از تمام آنها مهمتر ناامیدی از آینده شخصیتها را به سمت جنونی غیر قابل مهار میکشاند . رابطه میان ویک و هاوارد در چنین شرایطی با اتکا به احترام و انضباط کاری آغاز میشود، با احساسی صمیمانه و انسانی ادامه پیدا میکند و در نهایت با خشم و خون به پایان میرسد.
ویک تاریکی و افسار گسیختگی روح هاوارد را بیدار میکند، گویی او ماموری است نازل شده از دوزخ تا تباهی را برپا کند، جهنمی که در نهایت او رانیز به ورطه تباهی و مرگ کشانده و هاوارد را نیز به اوج قله شرارت سوق میدهد.
در نهایت اما گویی اگرز تماما شیفته نمایش رابطه پر چالش شخصیتهای خود شده و پایان داستان را آنچنان مهم تلقی نکرده است، پایانی مبهم که مخاطب را دچار یک دوگانگی آزار دهنده میکند: چراغ درخشانی که در طول فیلم موجب تبلور اعمال زشت و غیر انسانی از سمت ویک به هاوارد بود و شعله کینه جویی و خشم را میان این دو برافروخت یک عنصر عینیت یافته و قابل بررسی است یا صرفا ساخته ذهن پریشان و هذیانی شخصیتهای فیلم؟
هرچه باشد تمام فراز و فرودهای داستانی از آن سرچشمه گرفت اما در پایان کار هویتش آشکار نشد !
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نگاهی به The LightHouse : برای آنکه بدانید در فانوس دریایی با چه نوع فیلمی طرفیم متن را با تشریح یکی از بهترین نماهای اثر آغاز میکنیم : نمایی دو نفره از توماس ویک ( دفو) وتوماس هاوارد (رابرت پتینسون) که هردو درحالتی مست و خندان زیر میز پناه گرفته اند…»
فهرست برندگان جوایز جشنواره کن 2022 :
نخل طلا: مثلث غم ساخته روبن اوستلند
جایزه بزرگ : به طور مشترک به «نزدیک» ساخته لوکاس دونت و «ستاره ها در ظهر» ساخته کلر دنی
جایزه هیئت داوران: «ایئو» ساخته یرژی اسکولیموفسکی /«هشت کوهستان» ساخته شارلوت واندرمیرش و فلیکس ون گرونیگن
بهترین کارگردان: پارک چان ووک(تصمیم به رفتن)
بهترین فیلمنامه: طارق صالح(پسری از بهشت)
بهترین بازیگر زن: زهرا امیرابراهیمی(عنکبوت مقدس)
بهترین بازیگر مرد: سونگ کانگ هو «واسطه/دلال» ساخته هیرو کازو کوره ادا
جایزه دوربین طلایی: War Pony ساخته رایلی کیو و جینا گامل
نخل طلای فیلم کوتاه : «زمزمه آب/THE WATER MURMURS » ساخته جیانینگ چن
_جایزه ویژه به مناسبت هفتادو پنجمین سالگرد برگزاری جشنواره کن به برادران داردن و فیلم جدیدشان رسید.
نخل طلا: مثلث غم ساخته روبن اوستلند
جایزه بزرگ : به طور مشترک به «نزدیک» ساخته لوکاس دونت و «ستاره ها در ظهر» ساخته کلر دنی
جایزه هیئت داوران: «ایئو» ساخته یرژی اسکولیموفسکی /«هشت کوهستان» ساخته شارلوت واندرمیرش و فلیکس ون گرونیگن
بهترین کارگردان: پارک چان ووک(تصمیم به رفتن)
بهترین فیلمنامه: طارق صالح(پسری از بهشت)
بهترین بازیگر زن: زهرا امیرابراهیمی(عنکبوت مقدس)
بهترین بازیگر مرد: سونگ کانگ هو «واسطه/دلال» ساخته هیرو کازو کوره ادا
جایزه دوربین طلایی: War Pony ساخته رایلی کیو و جینا گامل
نخل طلای فیلم کوتاه : «زمزمه آب/THE WATER MURMURS » ساخته جیانینگ چن
_جایزه ویژه به مناسبت هفتادو پنجمین سالگرد برگزاری جشنواره کن به برادران داردن و فیلم جدیدشان رسید.
یادداشتی برای FoxCatcher :
شکارچی روباه همچون تعدادی از مهمترین درامهای تاریخ سینما که از بحث ورزش برای ورود به ذهن پر پیچ و خم شخصیتهای خود بهره میبرند (گاو خشمگین/ عزیز میلیون دلاری بعنوان مثال)، ورزش کشتی را بهانه ای قرار میدهد برای نفوذ به دنیایی سرد و سنگین ، بی روح و بی عاطفه که در نهایت شر و خباثت بر روشنایی چیره میشوند.
شکارچی روباه در حکم دریچه ورود به روح مریض، بدبین ، منزوی و زخم خورده جان دوپانت (استیو کارل) قرار میگیرد که بعنوان مخاطب میبایست شاهد چگونگی ایجاد و بسط رابطه آن با دیگر شخصیتهای فیلم مارک شولتز (چینگ تاتوم) و دیو شولتز (مارک روفالو) باشیم.
بنت میلر به عنوان خالق اثر موفق میشود در خلل رابطه کاری / عاطفی میان این سه شخصیت ، پایه های درام اثر را پی ریزی و تقویت کند.
پرداخت شخصیتی مارک شولتز از همان ابتدا مخاطب را نسبت به ادامه کار او در اثر نگران میسازد، مارک یک قهرمان ورزشی است که با وجود سن و سال کم سابقه قهرمانی در میدان بزرگی همچون المپیک را دارد، جالب آنجاست که میلر برای آشنایی مخاطب با او میزانسنهایی خفقانآور را ترتیب میدهد ، همچون نماهایی تکنفره از مایک در خانه ، ماشین و... رنگ بندی نماها (داخلی و خارجی) معمولا شامل رنگهای قهوه ای، خاکستری با نورپردازی های خفیف میشوند. مارک به حالت پشت به دوربین و یا به حالت نیمرخ در قابها حضور داشته و نگاه بی حس و شرمسارش گاها به سمت زمین دوخته میشوند.در این نماها بی حوصلگی و کم حرفی و تنهایی مارک برای مخاطب تفهیم میشوند، نمایی را به یاد آورید که در آن قاب به دو قسمت مساوی تقسیم میشود، سمت راست قاب شامل دیوار اتاق و مدالهای دوران قهرمانی مایک است، در سمت چپ قاب تاریکی مطلق (اتاق کناری ) نمایان است که نشان از غم و اندوه و انزوا زندگی شخصی / ورزشی مایک دارد.
معرفی که تاکید میکند قرار نیست با روایتی از روی خوشِ زندگی قهرمان طرف باشیم.
مثال دیگر نمای فولشات از حضور مایک در میان درختان خشک و تنومند عمارت دوپانت است، مکث دوربین برحضور او در مرکز قاب نشان از موضع تنهایی و تک افتادگی او دارد.
ورود جان دوپانت به زندگی مایک موتور محرک درام را گرم میکند، میلر برای آماده سازی ذهن مخاطب با مواجهه با دوپانت به جزییات بصری اهمیت میدهد: طراحی داخلی عمارت دوپانت را به یاد آورید که در آن از رنگهای گرم و آرامشبخش و چشمنواز بهره برده میشود، چیدمان مبلمان و... به همراه حضور وسائل تزئیناتی گران قیمت معرفی درستی از دوپانت را میدهند: انسانی که بشدت به ظاهر اهمیت میدهد و بر نظم و انضباط نیز تاکیددارد
نخستین نما از حضور دوپانت در فیلم نیز فکر شده ارائه میشود: قابی در اندازه مدیوم که در پس زمینه نیز شاهد حجم انبوهی از مدالهای افتخار و لوح های تقدیر خانوادگی هستیم، دوپانت با نگاهی همواره خونسرد، لحنی مقتدر و با اعتماد به نفس بالا از میل به پیشرفت خود و دیگر ورزشکاران سخن میگوید، دوپانت خود را پرنده شناس، تمبر شناس، مربی ، انسان دوست و از همه مهمتر میهن پرست معرفی میکند، انسان مرفهی که برپایی رویای آمریکایی را در سر میپروراند.
شکارچی روباه همچون تعدادی از مهمترین درامهای تاریخ سینما که از بحث ورزش برای ورود به ذهن پر پیچ و خم شخصیتهای خود بهره میبرند (گاو خشمگین/ عزیز میلیون دلاری بعنوان مثال)، ورزش کشتی را بهانه ای قرار میدهد برای نفوذ به دنیایی سرد و سنگین ، بی روح و بی عاطفه که در نهایت شر و خباثت بر روشنایی چیره میشوند.
شکارچی روباه در حکم دریچه ورود به روح مریض، بدبین ، منزوی و زخم خورده جان دوپانت (استیو کارل) قرار میگیرد که بعنوان مخاطب میبایست شاهد چگونگی ایجاد و بسط رابطه آن با دیگر شخصیتهای فیلم مارک شولتز (چینگ تاتوم) و دیو شولتز (مارک روفالو) باشیم.
بنت میلر به عنوان خالق اثر موفق میشود در خلل رابطه کاری / عاطفی میان این سه شخصیت ، پایه های درام اثر را پی ریزی و تقویت کند.
پرداخت شخصیتی مارک شولتز از همان ابتدا مخاطب را نسبت به ادامه کار او در اثر نگران میسازد، مارک یک قهرمان ورزشی است که با وجود سن و سال کم سابقه قهرمانی در میدان بزرگی همچون المپیک را دارد، جالب آنجاست که میلر برای آشنایی مخاطب با او میزانسنهایی خفقانآور را ترتیب میدهد ، همچون نماهایی تکنفره از مایک در خانه ، ماشین و... رنگ بندی نماها (داخلی و خارجی) معمولا شامل رنگهای قهوه ای، خاکستری با نورپردازی های خفیف میشوند. مارک به حالت پشت به دوربین و یا به حالت نیمرخ در قابها حضور داشته و نگاه بی حس و شرمسارش گاها به سمت زمین دوخته میشوند.در این نماها بی حوصلگی و کم حرفی و تنهایی مارک برای مخاطب تفهیم میشوند، نمایی را به یاد آورید که در آن قاب به دو قسمت مساوی تقسیم میشود، سمت راست قاب شامل دیوار اتاق و مدالهای دوران قهرمانی مایک است، در سمت چپ قاب تاریکی مطلق (اتاق کناری ) نمایان است که نشان از غم و اندوه و انزوا زندگی شخصی / ورزشی مایک دارد.
معرفی که تاکید میکند قرار نیست با روایتی از روی خوشِ زندگی قهرمان طرف باشیم.
مثال دیگر نمای فولشات از حضور مایک در میان درختان خشک و تنومند عمارت دوپانت است، مکث دوربین برحضور او در مرکز قاب نشان از موضع تنهایی و تک افتادگی او دارد.
ورود جان دوپانت به زندگی مایک موتور محرک درام را گرم میکند، میلر برای آماده سازی ذهن مخاطب با مواجهه با دوپانت به جزییات بصری اهمیت میدهد: طراحی داخلی عمارت دوپانت را به یاد آورید که در آن از رنگهای گرم و آرامشبخش و چشمنواز بهره برده میشود، چیدمان مبلمان و... به همراه حضور وسائل تزئیناتی گران قیمت معرفی درستی از دوپانت را میدهند: انسانی که بشدت به ظاهر اهمیت میدهد و بر نظم و انضباط نیز تاکیددارد
نخستین نما از حضور دوپانت در فیلم نیز فکر شده ارائه میشود: قابی در اندازه مدیوم که در پس زمینه نیز شاهد حجم انبوهی از مدالهای افتخار و لوح های تقدیر خانوادگی هستیم، دوپانت با نگاهی همواره خونسرد، لحنی مقتدر و با اعتماد به نفس بالا از میل به پیشرفت خود و دیگر ورزشکاران سخن میگوید، دوپانت خود را پرنده شناس، تمبر شناس، مربی ، انسان دوست و از همه مهمتر میهن پرست معرفی میکند، انسان مرفهی که برپایی رویای آمریکایی را در سر میپروراند.
دوپانت همچون کودکی است که مدام سعی در خودنمایی و دیده شدن داشته و به شکل عجیبی تلاش میکند تا خود را به دیگران و مهمتر از همه مادرش اثبات کند.
بدین منظور دو سکانس در فیلم گنجانده شده است که هردو نشان از موقعیت ضعف و حقارت دوپانت در مقابل مادر را دارند، سکانس اول جایی است که دوپانت مدال قهرمانی خود از کشتی را به مادر پیشکش میکند، میزانسن تعبیه شده در این سکانس به گونه ای است که در آن شاهد نگاه سرد و بی عاطفه مادر در مقابل مدال هستیم، درطرف مقابل نگاه شرمسار و گاها ملتمسانه دوپانت را نیز در قاب داریم، (نور پردازی نیز به شکلی است که نیمه صورت در تاریکی قرار دارد) لحن صحبتِ مادر نیز همچون چهرهاش، بی تفاوتی را ترسیم میکند، (اشاره مادر بر اهمیت ورزش اسب سواری و بی اهمیت بودن کشتی) گویا دوپانت هر چقدر هم تلاش کند درمقابل او حقیر و ناچیز است!
سکانس کلیدی دیگر، سکانس ورود مادر به سالن تمرین کشتی است، در این میزانسن نیز ، مادر در کنار فردهمراهش با فاصله زیادی از محل تمرین ، اتفاقات را نظاره میکند (سردی و بی تفاوتی همچون سکانس مذکور قبل در چهره نمایان است)
از آنطرف نیز شاهد تلاش دوپانت و تمرین دادن مصنوعی او با ورزشکاران هستیم (نگاه متعجب ورزشکاران و تاکید دوربین بر چهره دیو به عنوان مربی واقعی) بر تشدید حقارت دوپانت میفزاید.
نمای موثر دیگر ، نما تکنفره دوپانت در اسطبل است که پس از مرگ مادر رخ میدهد، حضور سوژه در محیطی تاریک بعلاوه حضور مه غلیظ در پس زمینه قاب که نشان از پریشان احوالی دوپانت و غیر عادی بودن عمل وی دارد. آزاد سازی اسب های مادر نیز استعارهای از آزادی خود اوست. گویی پس از مرگ مادرِ سرکوبگر و بیعاطفه از فشارهای روحیاش کاسته میشود.
در این بین تنها شخصیت متعادل و قابل اطمینان اثر، دیو است. دیو با اجرای دلپذیر و گرم( روفالو) یک برادر، مربی ،رفیق و پدر به معنای واقعی کلمه است. آرامش و متانت و منطق همواره در کلام و رفتارش جاری میشود و همواره به رشد خود و برادرش می اندیشد. نگاه کنید به سکانس ضبط مستندی دروغین از دوپانت که روفالو چگونه بوسیله کنترل لحن صدا و نگاهش ،سکانس را با حسی باورپذیر اجرا میکند: نگاهی متعجبش بهمراه مقداری شرمساری و لحن گفتاری دوگانه که به مخاطب (چه مخاطب فیلم و چه مستند) یادآوری میکند از صمیم قلب به گفته خود اطمینان ندارد.
برخورد محترمانه و دلسوزانه او در قبال مایک همواره حفظ میشود، همچون سکانس اول که بدان اشاره شد(زخمی شدن حین تمرین توسط مایک) یا در سکانسی که پس از مشاجره لفظی همسرش و مایک، بدنبال برادر رفته و در راهرو با او تمرین میکند. همچنین به محض ورود به عمارت دوپانت نیز سراغ برادر گرفته و پس از نا امیدی مایک در مسابقه و پذیرش شکست نیز او تنها یاورش میشود.
شکارچی روباه بنا به شرایط کلی خود مایوس کننده به پایان میرسد، بنت میلر فرجام هولناک و تلخی را برای مخاطبان در نظر میگیرد، فرجامی که در آن تنها شخصیت باثبات و قابل اعتماد و احترام اثر غرق در خون شده و تاوان حقارت و حسادت دیگران را میدهد. گویا دیو بعنوان شخصیتی مهربان و فداکار جایی در دنیای وحشی و خودخواهانه میلر ندارد، پس به ناحق و به شکلی کاملا ناجوانمردانه مرگ را به آغوش میکشد تا شاید روح پلید و ویران دوپانت هرچند برای اندک لحظاتی آرام گیرد، پایان شکارچی روباه همواره در یاد و خاطره مخاطب خواهد ماند. نمای کلوزِ دریغ انگیز از جنازه دیو بهمراه تضاد معنا دار رنگ های سفید و قرمز در قاب ، به علاوه موسیقی جانسوز و ویرانگر اثر غمی ماندگار را در قلب مخاطب میکارند که ارزش و عیار نهایی اثر راهم قوت میبخشد.
امتیاز : 9
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
بدین منظور دو سکانس در فیلم گنجانده شده است که هردو نشان از موقعیت ضعف و حقارت دوپانت در مقابل مادر را دارند، سکانس اول جایی است که دوپانت مدال قهرمانی خود از کشتی را به مادر پیشکش میکند، میزانسن تعبیه شده در این سکانس به گونه ای است که در آن شاهد نگاه سرد و بی عاطفه مادر در مقابل مدال هستیم، درطرف مقابل نگاه شرمسار و گاها ملتمسانه دوپانت را نیز در قاب داریم، (نور پردازی نیز به شکلی است که نیمه صورت در تاریکی قرار دارد) لحن صحبتِ مادر نیز همچون چهرهاش، بی تفاوتی را ترسیم میکند، (اشاره مادر بر اهمیت ورزش اسب سواری و بی اهمیت بودن کشتی) گویا دوپانت هر چقدر هم تلاش کند درمقابل او حقیر و ناچیز است!
سکانس کلیدی دیگر، سکانس ورود مادر به سالن تمرین کشتی است، در این میزانسن نیز ، مادر در کنار فردهمراهش با فاصله زیادی از محل تمرین ، اتفاقات را نظاره میکند (سردی و بی تفاوتی همچون سکانس مذکور قبل در چهره نمایان است)
از آنطرف نیز شاهد تلاش دوپانت و تمرین دادن مصنوعی او با ورزشکاران هستیم (نگاه متعجب ورزشکاران و تاکید دوربین بر چهره دیو به عنوان مربی واقعی) بر تشدید حقارت دوپانت میفزاید.
نمای موثر دیگر ، نما تکنفره دوپانت در اسطبل است که پس از مرگ مادر رخ میدهد، حضور سوژه در محیطی تاریک بعلاوه حضور مه غلیظ در پس زمینه قاب که نشان از پریشان احوالی دوپانت و غیر عادی بودن عمل وی دارد. آزاد سازی اسب های مادر نیز استعارهای از آزادی خود اوست. گویی پس از مرگ مادرِ سرکوبگر و بیعاطفه از فشارهای روحیاش کاسته میشود.
در این بین تنها شخصیت متعادل و قابل اطمینان اثر، دیو است. دیو با اجرای دلپذیر و گرم( روفالو) یک برادر، مربی ،رفیق و پدر به معنای واقعی کلمه است. آرامش و متانت و منطق همواره در کلام و رفتارش جاری میشود و همواره به رشد خود و برادرش می اندیشد. نگاه کنید به سکانس ضبط مستندی دروغین از دوپانت که روفالو چگونه بوسیله کنترل لحن صدا و نگاهش ،سکانس را با حسی باورپذیر اجرا میکند: نگاهی متعجبش بهمراه مقداری شرمساری و لحن گفتاری دوگانه که به مخاطب (چه مخاطب فیلم و چه مستند) یادآوری میکند از صمیم قلب به گفته خود اطمینان ندارد.
برخورد محترمانه و دلسوزانه او در قبال مایک همواره حفظ میشود، همچون سکانس اول که بدان اشاره شد(زخمی شدن حین تمرین توسط مایک) یا در سکانسی که پس از مشاجره لفظی همسرش و مایک، بدنبال برادر رفته و در راهرو با او تمرین میکند. همچنین به محض ورود به عمارت دوپانت نیز سراغ برادر گرفته و پس از نا امیدی مایک در مسابقه و پذیرش شکست نیز او تنها یاورش میشود.
شکارچی روباه بنا به شرایط کلی خود مایوس کننده به پایان میرسد، بنت میلر فرجام هولناک و تلخی را برای مخاطبان در نظر میگیرد، فرجامی که در آن تنها شخصیت باثبات و قابل اعتماد و احترام اثر غرق در خون شده و تاوان حقارت و حسادت دیگران را میدهد. گویا دیو بعنوان شخصیتی مهربان و فداکار جایی در دنیای وحشی و خودخواهانه میلر ندارد، پس به ناحق و به شکلی کاملا ناجوانمردانه مرگ را به آغوش میکشد تا شاید روح پلید و ویران دوپانت هرچند برای اندک لحظاتی آرام گیرد، پایان شکارچی روباه همواره در یاد و خاطره مخاطب خواهد ماند. نمای کلوزِ دریغ انگیز از جنازه دیو بهمراه تضاد معنا دار رنگ های سفید و قرمز در قاب ، به علاوه موسیقی جانسوز و ویرانگر اثر غمی ماندگار را در قلب مخاطب میکارند که ارزش و عیار نهایی اثر راهم قوت میبخشد.
امتیاز : 9
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
Forwarded from Omid Salimi
یادداشتی برای مردبازنده :
برای شخص نگارنده که سریال زخم کاری را در بهترین حالت اثری متوسط ( با آغازی طوفانی و میانه و پایانی قابل پیشبینی) و درخت گردو را غیر قابل تحمل قلمداد میکند، مرد بازنده اثر امیدوار کنندهای بشمار میآید. اگر چه سینمای ایران چندان هم با فیلم نوآر بیگانه نبوده و با آثاری نظیر : باجخور ، کارناوال مرگ،کیفر، خفگی و... (فارغ از بالا یا پایین بودن سطح کیفیشان) تلاش کرده تا به این ژانر ؟ چنگ زده و در سینمای معمولا غیر قصهگوی ما ، مخاطب را با فضایی متفاوت و تاریک همراه سازد اما با اینحال تماشای واپسین ساخته مهدویان دست کم در زمینه سرگرمکنندگی قابل اعتنا است . اینجا با نوآری طرفیم که آشکارا سعی میکند برخی المانهای آنرا رعایت کند. داستانی پلیسی معمایی ، قهرمانی که به مرور بر موضع تنهاییاش بیشتر پی میبریم، فسادی کلان در تاروپود جامعه ، خیابانهای باران زده ، زنی اغواگرو... جملگی در اثر حاضرند و طبق آنچه از یک نوآر انتظار داریم مراحل کشف قاتل پرونده به نو بت طی شده تا به انتهای ماجرا برسیم.
مهدویان در تلاش است تا قهرمانی ملموس و باور پذیر را پیش چشم مخاطب قرار دهد. پلیسی که مرد قانون است و از کوچکترین خطایی نمیگذرد و اهل زد و بند نیست. بسیار به جزییات توجه دارد.
برای حل پرونده با زیر دست و بالادست مدام در کشمکش بوده و همچنین با نشانههایی همچون آن دندان درد لعنتی و هراس از فضاهای بسته و شاید از همه مهمتر رابطه از هم گسیخته با پسرش ، مخاطب را تماما سمپات خویش میسازد. بواقع مهدویان هم آن ور شغلی قهرمان را میسازد و هم آن ور شخصی و خانوادگی را ، تا مخاطب با جدیت و کششی مضاعف اثر را تا به انتها دنبال کند.
فیلم چند لحظه تاثیر گذار هم دارد به مانند سکانس جر و بحث پدر پسری که در آن از دلخوری همیشگی پسر آگاه میشویم ( با میزانسن تماشایی بعد که قهرمان را تنها و دلگیر در گوشه چپ قاب داریم که کادوی تولد را در بر میز قرار میدهد و همزمان شاهد ورود دیگر مهمانها و استقبال گرم پسر از آنها هستیم ) و یا سکانس بعدیاش که قهرمان در خلوت و تنهایی عکسهای گذشته با پسر را تماشا کرده و با گریه به سکانس پایان میدهد.
فیلم اما با برخی معضلات هم دست و پنجه نرم میکند . بازی عزتی را در مجموع یکدست نمیدانم و اگر چه معتقدم بخش قابل توجه کار را درست درآورده اما در برخی نقاط ضعیف ظاهر میشود. لحن گفتار و قدرت صدایش گاها یادآور شخصیت پیرمرد دوست داشتنی در سریال قهوه تلخ میشود! و حرکات بدنش نیز ( حتما مطابق آنچه در فیلمنامه ذکر شده) کند بوده و سبب میشود حس کنیم تا شاید بهتر بود بازیگر سن و سال دار تری ایفاگر چنین نقشی باشد.
جدا از عزتی در نقش اصلی ، مردبازنده همچون دیگر ساختههای مهدویان از بازی های چشمگیری برخوردار است . آناهیتا درگاهی ، مهدی زمین پرداز، امیر دژاکام ، بابک کریمی و... فارغ از میزان حضور و اهمیتشان در فیلمنامه ، بخوبی از پس نقشها برآمدهاند و به راحتی باورشان میکنیم.
زنی اغواگر و مرموز، بیزینس منی بانفوذ و بااعتماد بنفس، پلیسهایی کاربلد و خونسرد و... تیپهایی هستند که با حس و حالی باورپذیر پیش چشم مخاطب نقش میبندند.
تصمیم پایانی قهرمان هم چندان قابل باور و منطقی نیست. اینکه یک پلیس وظیفهشناس و پایبند به قانون در نهایت تلاش کند تا قاتل اصلی را فراری داده و با ایجاد رعب و وحشت برای دیگر مظنون پرونده ( که از قضا آقازاده هم هست) پایانی باز را برای پرونده در نظر بگیرد، نیازمند روند منطقی و دراماتیکی است که در اثر طی نمیشود .
تلنگر زدنهای پسرش مبنی بر شجاع نبودنش و از دست رفتن همسر، موجب چنین تصمیم مهمی میشود یا دلسوزی ناگهانی برای زن قاتل؟
ضمن اینکه دست آخر نیز متوجه میشویم که بالادستی قهرمان از اصل ماجرا باخبر شده (و طبق آنچه از چنین پلیس جدی انتظار میرود) پس قاتل اصلی نیز در نهایت دستگیر شده و عملا آن دلسوزی قهرمان و باز نگاه داشتن پرونده هم زیر سوال میرود. آیادر نهایت فیلمنامه قرار است مرد بازندهاش را برنده ماجرا جلوه دهد یا او همان بازنده همیشگی است؟ خنده پایانی قهرمان در اتوبان به معنای پیروزی اوست ؟ یا آن پلیس بالادستی در ادامه قاتل اصلی را دستگیر و تحویل قانون خواهد داد و عقل را بر احساس مقدم خواهد شمرد؟
قهرمان مهدویان در نهایت دندان پوسیدهاش را میکِشد، رابطه با پسرش را بهبود میبخشد و همچنین تلاش میکند تا بر هراسش از فضاهای بسته غلبه کند و ایجاد تغییر (از بازنده به برنده بودن) در زندگی شخصیاش را متوجه میشویم اما در مورد بخش شغلیاش همانطور که در بالا هم اشاره شد در نهایت برنده یا بازنده بودنش ، آشکار نمیشود.
امتیاز : 6
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
برای شخص نگارنده که سریال زخم کاری را در بهترین حالت اثری متوسط ( با آغازی طوفانی و میانه و پایانی قابل پیشبینی) و درخت گردو را غیر قابل تحمل قلمداد میکند، مرد بازنده اثر امیدوار کنندهای بشمار میآید. اگر چه سینمای ایران چندان هم با فیلم نوآر بیگانه نبوده و با آثاری نظیر : باجخور ، کارناوال مرگ،کیفر، خفگی و... (فارغ از بالا یا پایین بودن سطح کیفیشان) تلاش کرده تا به این ژانر ؟ چنگ زده و در سینمای معمولا غیر قصهگوی ما ، مخاطب را با فضایی متفاوت و تاریک همراه سازد اما با اینحال تماشای واپسین ساخته مهدویان دست کم در زمینه سرگرمکنندگی قابل اعتنا است . اینجا با نوآری طرفیم که آشکارا سعی میکند برخی المانهای آنرا رعایت کند. داستانی پلیسی معمایی ، قهرمانی که به مرور بر موضع تنهاییاش بیشتر پی میبریم، فسادی کلان در تاروپود جامعه ، خیابانهای باران زده ، زنی اغواگرو... جملگی در اثر حاضرند و طبق آنچه از یک نوآر انتظار داریم مراحل کشف قاتل پرونده به نو بت طی شده تا به انتهای ماجرا برسیم.
مهدویان در تلاش است تا قهرمانی ملموس و باور پذیر را پیش چشم مخاطب قرار دهد. پلیسی که مرد قانون است و از کوچکترین خطایی نمیگذرد و اهل زد و بند نیست. بسیار به جزییات توجه دارد.
برای حل پرونده با زیر دست و بالادست مدام در کشمکش بوده و همچنین با نشانههایی همچون آن دندان درد لعنتی و هراس از فضاهای بسته و شاید از همه مهمتر رابطه از هم گسیخته با پسرش ، مخاطب را تماما سمپات خویش میسازد. بواقع مهدویان هم آن ور شغلی قهرمان را میسازد و هم آن ور شخصی و خانوادگی را ، تا مخاطب با جدیت و کششی مضاعف اثر را تا به انتها دنبال کند.
فیلم چند لحظه تاثیر گذار هم دارد به مانند سکانس جر و بحث پدر پسری که در آن از دلخوری همیشگی پسر آگاه میشویم ( با میزانسن تماشایی بعد که قهرمان را تنها و دلگیر در گوشه چپ قاب داریم که کادوی تولد را در بر میز قرار میدهد و همزمان شاهد ورود دیگر مهمانها و استقبال گرم پسر از آنها هستیم ) و یا سکانس بعدیاش که قهرمان در خلوت و تنهایی عکسهای گذشته با پسر را تماشا کرده و با گریه به سکانس پایان میدهد.
فیلم اما با برخی معضلات هم دست و پنجه نرم میکند . بازی عزتی را در مجموع یکدست نمیدانم و اگر چه معتقدم بخش قابل توجه کار را درست درآورده اما در برخی نقاط ضعیف ظاهر میشود. لحن گفتار و قدرت صدایش گاها یادآور شخصیت پیرمرد دوست داشتنی در سریال قهوه تلخ میشود! و حرکات بدنش نیز ( حتما مطابق آنچه در فیلمنامه ذکر شده) کند بوده و سبب میشود حس کنیم تا شاید بهتر بود بازیگر سن و سال دار تری ایفاگر چنین نقشی باشد.
جدا از عزتی در نقش اصلی ، مردبازنده همچون دیگر ساختههای مهدویان از بازی های چشمگیری برخوردار است . آناهیتا درگاهی ، مهدی زمین پرداز، امیر دژاکام ، بابک کریمی و... فارغ از میزان حضور و اهمیتشان در فیلمنامه ، بخوبی از پس نقشها برآمدهاند و به راحتی باورشان میکنیم.
زنی اغواگر و مرموز، بیزینس منی بانفوذ و بااعتماد بنفس، پلیسهایی کاربلد و خونسرد و... تیپهایی هستند که با حس و حالی باورپذیر پیش چشم مخاطب نقش میبندند.
تصمیم پایانی قهرمان هم چندان قابل باور و منطقی نیست. اینکه یک پلیس وظیفهشناس و پایبند به قانون در نهایت تلاش کند تا قاتل اصلی را فراری داده و با ایجاد رعب و وحشت برای دیگر مظنون پرونده ( که از قضا آقازاده هم هست) پایانی باز را برای پرونده در نظر بگیرد، نیازمند روند منطقی و دراماتیکی است که در اثر طی نمیشود .
تلنگر زدنهای پسرش مبنی بر شجاع نبودنش و از دست رفتن همسر، موجب چنین تصمیم مهمی میشود یا دلسوزی ناگهانی برای زن قاتل؟
ضمن اینکه دست آخر نیز متوجه میشویم که بالادستی قهرمان از اصل ماجرا باخبر شده (و طبق آنچه از چنین پلیس جدی انتظار میرود) پس قاتل اصلی نیز در نهایت دستگیر شده و عملا آن دلسوزی قهرمان و باز نگاه داشتن پرونده هم زیر سوال میرود. آیادر نهایت فیلمنامه قرار است مرد بازندهاش را برنده ماجرا جلوه دهد یا او همان بازنده همیشگی است؟ خنده پایانی قهرمان در اتوبان به معنای پیروزی اوست ؟ یا آن پلیس بالادستی در ادامه قاتل اصلی را دستگیر و تحویل قانون خواهد داد و عقل را بر احساس مقدم خواهد شمرد؟
قهرمان مهدویان در نهایت دندان پوسیدهاش را میکِشد، رابطه با پسرش را بهبود میبخشد و همچنین تلاش میکند تا بر هراسش از فضاهای بسته غلبه کند و ایجاد تغییر (از بازنده به برنده بودن) در زندگی شخصیاش را متوجه میشویم اما در مورد بخش شغلیاش همانطور که در بالا هم اشاره شد در نهایت برنده یا بازنده بودنش ، آشکار نمیشود.
امتیاز : 6
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
👏1
لیستی از بهترین اجراهای هزاره جدید (بازیگر مرد):
دنزلواشنگتون: روزتمرین. پرواز. حصارها. تراژدیمکبث
دنیلدیلوئیس: دار و دسته نیویورکیها . خون بپاخواهدشد. رشته خیال
جرمیرنر : شهر . قفسهرنج
لئوناردو دیکاپریو: جزیرهشاتر. جانگورها شده . گرگ والاستریت
جک گیلنهال: شبگرد. پایان شیفت.زندانیان
تامهاردی: برانسون. ازگوربرگشته. خیزش شوالیه تاریکی
کریستینبیل : مشتزن . متخاصمان
آدامدرایور : آنت . واپسیندوئل
سونگ کانگوهو : خاطرات قتل. میزبان. انگل
بریکیوگن : کشتن گوزن مقدس
بردپیت : بابل. ادآسترا.
مارکوالبرگ : جدامانده
ایتانهاوک : روزتمرین. نخستیناصلاح شده
هیوجکمن: زندانیان. بینوایان
مایکلفاسبندر: شرم. دوازده سال بردگی. مکبث
بیلموری : گمشده در ترجمه
وودیهارلسون: سه بیلبوردخارج از ابینگمیزوری . خارج از کوره
سمرکول : هفتروانی
تامهنکس : کاپیتانفیلیپس. دورافتاده
جک نیکلسون : جدامانده . لیستآرزوها
ازرامیلر : باید درمورد کوین حرف بزنیم
میکیرورک : کشتیگیر
راسلکرو: گلادیاتور. گانگسترآمریکایی
چوی مینسیک : پیرپسر . من شیطان را دیدم
بروسویلیس : گروگان. شهرگناه
آدامسندلر: الماس تراشنخورده
بندیکتکمبربچ: قدرتسگ
هیثلجر: شوالیهتاریکی
ویلیامدفو: فانوسدریایی. بردروازه ابدیت
رابرتپتینسون : وقتخوش. فانوسدریایی
خواکینفینیکس : گلادیاتور. مرشد. جوکر
ویلاسمیت: درجستجوی خوشبختی
بردلیکوپر : ستارهای متولد میشود. تک تیرانداز آمریکایی
رایانگاسلینگ : ولنتاینآبی . لالالند
فیلیپسیمورهافمن: کاپوتی.مرشد
شانپن : بیست و یک گرم . میلک
تامکروز : وثیقه
جانیدپ: سوئینیتاد.دشمنان ملت . مجموعه دزدان دریایی کارائیب
آلپاچینو: بیخوابی. مردایرلندی
رابرتدنیرو : مردایرلندی. همه خوب هستند
کریستوفروالتز: حرامزادههای لعنتی. جانگو رهاشده
ادهریس : تاریخی از خشونت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
دنزلواشنگتون: روزتمرین. پرواز. حصارها. تراژدیمکبث
دنیلدیلوئیس: دار و دسته نیویورکیها . خون بپاخواهدشد. رشته خیال
جرمیرنر : شهر . قفسهرنج
لئوناردو دیکاپریو: جزیرهشاتر. جانگورها شده . گرگ والاستریت
جک گیلنهال: شبگرد. پایان شیفت.زندانیان
تامهاردی: برانسون. ازگوربرگشته. خیزش شوالیه تاریکی
کریستینبیل : مشتزن . متخاصمان
آدامدرایور : آنت . واپسیندوئل
سونگ کانگوهو : خاطرات قتل. میزبان. انگل
بریکیوگن : کشتن گوزن مقدس
بردپیت : بابل. ادآسترا.
مارکوالبرگ : جدامانده
ایتانهاوک : روزتمرین. نخستیناصلاح شده
هیوجکمن: زندانیان. بینوایان
مایکلفاسبندر: شرم. دوازده سال بردگی. مکبث
بیلموری : گمشده در ترجمه
وودیهارلسون: سه بیلبوردخارج از ابینگمیزوری . خارج از کوره
سمرکول : هفتروانی
تامهنکس : کاپیتانفیلیپس. دورافتاده
جک نیکلسون : جدامانده . لیستآرزوها
ازرامیلر : باید درمورد کوین حرف بزنیم
میکیرورک : کشتیگیر
راسلکرو: گلادیاتور. گانگسترآمریکایی
چوی مینسیک : پیرپسر . من شیطان را دیدم
بروسویلیس : گروگان. شهرگناه
آدامسندلر: الماس تراشنخورده
بندیکتکمبربچ: قدرتسگ
هیثلجر: شوالیهتاریکی
ویلیامدفو: فانوسدریایی. بردروازه ابدیت
رابرتپتینسون : وقتخوش. فانوسدریایی
خواکینفینیکس : گلادیاتور. مرشد. جوکر
ویلاسمیت: درجستجوی خوشبختی
بردلیکوپر : ستارهای متولد میشود. تک تیرانداز آمریکایی
رایانگاسلینگ : ولنتاینآبی . لالالند
فیلیپسیمورهافمن: کاپوتی.مرشد
شانپن : بیست و یک گرم . میلک
تامکروز : وثیقه
جانیدپ: سوئینیتاد.دشمنان ملت . مجموعه دزدان دریایی کارائیب
آلپاچینو: بیخوابی. مردایرلندی
رابرتدنیرو : مردایرلندی. همه خوب هستند
کریستوفروالتز: حرامزادههای لعنتی. جانگو رهاشده
ادهریس : تاریخی از خشونت
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👏3
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «لیستی از بهترین اجراهای هزاره جدید (بازیگر مرد): دنزلواشنگتون: روزتمرین. پرواز. حصارها. تراژدیمکبث دنیلدیلوئیس: دار و دسته نیویورکیها . خون بپاخواهدشد. رشته خیال جرمیرنر : شهر . قفسهرنج لئوناردو دیکاپریو: جزیرهشاتر. جانگورها شده . گرگ والاستریت …»
Forwarded from نقد شب
#جشنواره_نقدشب
• اولین دوره از جشنواره نقد شب
• هیأت داوران جشنواره نقد شب:
١. امیرعلی رادی(کارگردان)
٢. پژمان خلیلزاده(منتقد)
٣. نسیم ناصرزارع(بازیگر)
۴. امید سلیمی(منتقد)
• در این جشنواره تنها فیلم هایی که در طول سال ١۴٠٠ در سینما ها و یا پلتفرم های آنلاین به صورت عمومی اکران شده اند و در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد بررسی قرار میگیرند و سایر آثار - فیلم های جشنواره فیلم فجر که به صورت عمومی اکران نشدهاند - در این دوره از جشنواره حضور ندارند.
• هفت رشتهٔ اصلی جشنواره:
١. بهترین فیلم
٢. بهترین کارگردانی
٣. بهترین فیلمنامه
۴. بهترین بازیگر مرد
۵. بهترین بازیگر زن
۶. بهترین فیلمبرداری
٧. بهترین تدوین
• این دوره از جشنواره نقد شب به ابراهیم گلستان، یکی از بزرگان هنر ایران تقدیم میشود و در حاشيه برگزاری جشنواره نگاهی به آثار و فعالیت های وی خواهیم داشت.
• بزودی نامزد های هر رشته به صورت جداگانه معرفی میشوند.
@NaghdeShab
• اولین دوره از جشنواره نقد شب
• هیأت داوران جشنواره نقد شب:
١. امیرعلی رادی(کارگردان)
٢. پژمان خلیلزاده(منتقد)
٣. نسیم ناصرزارع(بازیگر)
۴. امید سلیمی(منتقد)
• در این جشنواره تنها فیلم هایی که در طول سال ١۴٠٠ در سینما ها و یا پلتفرم های آنلاین به صورت عمومی اکران شده اند و در دسترس عموم قرار گرفته اند، مورد بررسی قرار میگیرند و سایر آثار - فیلم های جشنواره فیلم فجر که به صورت عمومی اکران نشدهاند - در این دوره از جشنواره حضور ندارند.
• هفت رشتهٔ اصلی جشنواره:
١. بهترین فیلم
٢. بهترین کارگردانی
٣. بهترین فیلمنامه
۴. بهترین بازیگر مرد
۵. بهترین بازیگر زن
۶. بهترین فیلمبرداری
٧. بهترین تدوین
• این دوره از جشنواره نقد شب به ابراهیم گلستان، یکی از بزرگان هنر ایران تقدیم میشود و در حاشيه برگزاری جشنواره نگاهی به آثار و فعالیت های وی خواهیم داشت.
• بزودی نامزد های هر رشته به صورت جداگانه معرفی میشوند.
@NaghdeShab
🔥2