Forwarded from 🎞نقد فیلم و سریال🎞 (alireza ripper)
یادداشتی برای Shame
استیو مک کوئین با همان دقایق درخشان ابتدایی فیلم (شرم) مخاطب راوارد دنیای پوچ و سیاه براندون سالیوان (مایکل فاسبندر) میکند و موفق میشود مختصات زیست نکبت بار براندون را به کمک تصاویر و موسیقی حزن انگیز فیلم برای او آشکار کند. شرم تصویر تکان دهنده و تلخی از زندگی مردی است که تمام تلاش خود رامیکند برای فرار از یک زندگی طبیعی و خوشایند . مردی که اعتقادی به عشق.ازدواج. مسئولیت پذیری و خانواده و... ندارد و برای این امر دست به نوعی خودویرانگری میزند. شرم تماما درمورد براندون است. شخصیتهای مکمل از جمله خواهرش سیسی(کری مولیگان) . رییس شرکت و .. همگی برای تکمیل شخصیت پردازی او وارد داستان میشوند و بدون او هیچکدام معنی ندارند.
شرم به خوبی تاکید میکند وقتی غریزه اصلی کنترل انسان را به عهده بگیرند دیگر فرقی میان او و حیوان وجود ندارد. درشرم عملا زندگی براندون بدون سکس معنا و هدفی ندارد. از چشم براندون تمام زنان ابزارهایی جنسی و قابل خریداری شدن هستند که او میبایست فقط به آنها پیشنهاد دهد. همکار.فاحشه.زن غریبه مترو و... فرقی ندارند. براندون همچون ماشینی که وظیفه سکس دارد کار خودش را انجام میدهد. سکس ملکه ذهن و اعمال براندون است. پس در مواقعی که مشغول رابطه هم نیست در کامپیوتر شخصی مشغول تماشای هرزه نگاری میشود و در کمد خانه اش هم انباری از کتاب و مجلات غیر اخلاقی دارد. براندون با عمل جنسی تعریف میشود و درصورن حذف آن از خود بیزار میشود و به کلافگی دچار میگردد.
در نخستین نمای فیلم با زاویهای اُورهد تصویر بدن برهنه او را میبینیم و همچنین متوجه چهره سرد و بی تفاوت او میشویم که نشانی از لذت و
خوشنودی در آن نیست. بعد از گذشت چند ثانیه براندون تخت را ترک میکند و درحالیکه دوربین همچنان روی تخت نامرتب او مکث میکند عنوان فیلم بر صفحه نمایان میشود. نمایی که به درستی مخاطب را با احوال پریشان و زیست ملال آور براندون آشنا میکند.
مک کوئین برای نمایش چرخه تکراری و شوم زندگی براندون از تکرار نماها بهره میبرد. همچون نمایی که براندون (طبق معمول برهنه) از سمت راست قاب و از تاریکی به سمت چپ(بخش روشن قاب) در حرکت است و بی تفاوت از صدای پیغامگیر تلفن عبور میکند و یا نماهای مربوط به حضوراو درمترو که هربار چشمان گناه آلود او زنی متاهل وغریبه را شکار میکند و شاهد نگاه ملتمسانه براندون و عکس العملهای تحریک کننده طرف مقابل هستیم.
شرم به خوبی بر جزییات بصری تاکید دارد. به عنوان مثال در اوایل فیلم و وقتی زنی ماشین دار براندون را از کنار خیابان سوار میکند کارگردان هیچ نمایی را به گفتگو و معاشرت آنها را اختصاص نمیدهد و پس از سوار شدن براندون به نمای سکس خیابانی آنها کات میزند. (تاکید بر دوری جستن براندون از یک رابطه انسانی و پذیرش عشق و آداب معاشرت اجتماعی) . مثال دیگر زمانی است که برندون و همکارش را در نمایی دونفره مشاهده میکنیم که قصد خداحافظی از هم را دارند و درست در مرکز قاب و بین صورت آنها تصویری از زنی بدکاره نمایان میشود(به عنوان تابلو تبلیغاتی ورودی مترو) که نشان از آن دارد که براندون در فکر تشکیل یک زندگی سالم و طبیعی نیست و تنها به لذت جویی فکر میکند.
از آنجا که شرم در مورد انزوا و تنهایی شخصیت اصلی است پس شاهد نماهای تکنفره ای از او نیز هستیم. براندون را در نماهای متعدد داخلی و خارجی(خانه.دفتر.مترو. خیابان و...) مشاهده میکنیم که تنها مشغول قدم زدن یا انجام کار و... است.
مشخصا در این بین نمای مربوط به دویدن شب هنگام او در کنار خیابان به خوبی بیانگر این است که مک کوئین قصد داشته تا مدام بر تنهایی و بی ثمری زندگی براندون تاکید کند. دراین نمای تعقیبی دوربین براندون را همراهی کرده و با سرعت او سرعت میگیرد و با ترک او از قاب دوربین(عبور از چراغ قرمز) نما به پایان میرسد.
به اعتقاد نگارنده شرم در کارنامه فیلمسازی مک کوئین بهترین و تاثیر گذارترین اثر اوست. فیلمی که بنا به درونمایه تلخ و نا امیدانه خود میتوانست اثری باشد پرگو و کند و حوصله سر بر . اما شرم با ریتم مناسب خود و با کارگردانی که در بیشتردقایق با زبان تصویر کار را پیش میبرند تبدیل به تجربه ای لذت بخش میشود که میتوان از آن بعنوان یکی از ماندگارترین درام های اروتیک یاد کرد.
امتیاز: 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
استیو مک کوئین با همان دقایق درخشان ابتدایی فیلم (شرم) مخاطب راوارد دنیای پوچ و سیاه براندون سالیوان (مایکل فاسبندر) میکند و موفق میشود مختصات زیست نکبت بار براندون را به کمک تصاویر و موسیقی حزن انگیز فیلم برای او آشکار کند. شرم تصویر تکان دهنده و تلخی از زندگی مردی است که تمام تلاش خود رامیکند برای فرار از یک زندگی طبیعی و خوشایند . مردی که اعتقادی به عشق.ازدواج. مسئولیت پذیری و خانواده و... ندارد و برای این امر دست به نوعی خودویرانگری میزند. شرم تماما درمورد براندون است. شخصیتهای مکمل از جمله خواهرش سیسی(کری مولیگان) . رییس شرکت و .. همگی برای تکمیل شخصیت پردازی او وارد داستان میشوند و بدون او هیچکدام معنی ندارند.
شرم به خوبی تاکید میکند وقتی غریزه اصلی کنترل انسان را به عهده بگیرند دیگر فرقی میان او و حیوان وجود ندارد. درشرم عملا زندگی براندون بدون سکس معنا و هدفی ندارد. از چشم براندون تمام زنان ابزارهایی جنسی و قابل خریداری شدن هستند که او میبایست فقط به آنها پیشنهاد دهد. همکار.فاحشه.زن غریبه مترو و... فرقی ندارند. براندون همچون ماشینی که وظیفه سکس دارد کار خودش را انجام میدهد. سکس ملکه ذهن و اعمال براندون است. پس در مواقعی که مشغول رابطه هم نیست در کامپیوتر شخصی مشغول تماشای هرزه نگاری میشود و در کمد خانه اش هم انباری از کتاب و مجلات غیر اخلاقی دارد. براندون با عمل جنسی تعریف میشود و درصورن حذف آن از خود بیزار میشود و به کلافگی دچار میگردد.
در نخستین نمای فیلم با زاویهای اُورهد تصویر بدن برهنه او را میبینیم و همچنین متوجه چهره سرد و بی تفاوت او میشویم که نشانی از لذت و
خوشنودی در آن نیست. بعد از گذشت چند ثانیه براندون تخت را ترک میکند و درحالیکه دوربین همچنان روی تخت نامرتب او مکث میکند عنوان فیلم بر صفحه نمایان میشود. نمایی که به درستی مخاطب را با احوال پریشان و زیست ملال آور براندون آشنا میکند.
مک کوئین برای نمایش چرخه تکراری و شوم زندگی براندون از تکرار نماها بهره میبرد. همچون نمایی که براندون (طبق معمول برهنه) از سمت راست قاب و از تاریکی به سمت چپ(بخش روشن قاب) در حرکت است و بی تفاوت از صدای پیغامگیر تلفن عبور میکند و یا نماهای مربوط به حضوراو درمترو که هربار چشمان گناه آلود او زنی متاهل وغریبه را شکار میکند و شاهد نگاه ملتمسانه براندون و عکس العملهای تحریک کننده طرف مقابل هستیم.
شرم به خوبی بر جزییات بصری تاکید دارد. به عنوان مثال در اوایل فیلم و وقتی زنی ماشین دار براندون را از کنار خیابان سوار میکند کارگردان هیچ نمایی را به گفتگو و معاشرت آنها را اختصاص نمیدهد و پس از سوار شدن براندون به نمای سکس خیابانی آنها کات میزند. (تاکید بر دوری جستن براندون از یک رابطه انسانی و پذیرش عشق و آداب معاشرت اجتماعی) . مثال دیگر زمانی است که برندون و همکارش را در نمایی دونفره مشاهده میکنیم که قصد خداحافظی از هم را دارند و درست در مرکز قاب و بین صورت آنها تصویری از زنی بدکاره نمایان میشود(به عنوان تابلو تبلیغاتی ورودی مترو) که نشان از آن دارد که براندون در فکر تشکیل یک زندگی سالم و طبیعی نیست و تنها به لذت جویی فکر میکند.
از آنجا که شرم در مورد انزوا و تنهایی شخصیت اصلی است پس شاهد نماهای تکنفره ای از او نیز هستیم. براندون را در نماهای متعدد داخلی و خارجی(خانه.دفتر.مترو. خیابان و...) مشاهده میکنیم که تنها مشغول قدم زدن یا انجام کار و... است.
مشخصا در این بین نمای مربوط به دویدن شب هنگام او در کنار خیابان به خوبی بیانگر این است که مک کوئین قصد داشته تا مدام بر تنهایی و بی ثمری زندگی براندون تاکید کند. دراین نمای تعقیبی دوربین براندون را همراهی کرده و با سرعت او سرعت میگیرد و با ترک او از قاب دوربین(عبور از چراغ قرمز) نما به پایان میرسد.
به اعتقاد نگارنده شرم در کارنامه فیلمسازی مک کوئین بهترین و تاثیر گذارترین اثر اوست. فیلمی که بنا به درونمایه تلخ و نا امیدانه خود میتوانست اثری باشد پرگو و کند و حوصله سر بر . اما شرم با ریتم مناسب خود و با کارگردانی که در بیشتردقایق با زبان تصویر کار را پیش میبرند تبدیل به تجربه ای لذت بخش میشود که میتوان از آن بعنوان یکی از ماندگارترین درام های اروتیک یاد کرد.
امتیاز: 10
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍1
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «یادداشتی برای Shame استیو مک کوئین با همان دقایق درخشان ابتدایی فیلم (شرم) مخاطب راوارد دنیای پوچ و سیاه براندون سالیوان (مایکل فاسبندر) میکند و موفق میشود مختصات زیست نکبت بار براندون را به کمک تصاویر و موسیقی حزن انگیز فیلم برای او آشکار کند. شرم تصویر…»
گرگ یا سگ گله ؟ مسئله این است :
American Sniper
ایستوود در همان دقایق ابتدایی تک تیرانداز آمریکایی به شکلی شفاف و مستقیم از موضع خود در اثرش پرده برداری میکند: درسکانسی که سرمیز غذا جریان دارد ،پدر به ظاهر مذهبی و سختگیر خانواده انسانها را به سه دسته
گوسفند،سگ گله و گرگ تقسیم بندی میکند و با انتقاد از گوسفند و گرگ ، آشکارا خود و فرزندانش (جامعه آمریکا) را همچون سگ نگهبانی میپندارد که برای دفاع از مظلوم میبایست درمقابل شر و ظلم قد علم کنند. تدوین در این سکانس به گونه ای است که در حین سخنرانی پدر به نماهایی از دعوا فرزندان در مدرسه کات زده میشود و شاهد به خاک و خون کشیده شدن پسرکی قلدر توسط کریس کایل (قهرمان فیلم) هستیم که برای دفاع از برادرش ،طرف مقابل را کتک میزند . سکانسی که چه به لحاظ اجرا و چه پیامی که میبایست القا کند کاملا مستقیم و بی پرده مخاطب را در جریان سیستم فکری فیلمساز میگذارد . سکانس مذکور چکیده تمام اهداف فیلمساز است: نمایشی یکطرفه از قهرمانی میهن پرست که به چاشنی اغراق و سطحی نگری نیز مزین گشته است.
هرچند در همین مورد نیز نقض غرض رخ میدهد: ایستوود در سکانس مذکور قصد دارد تا کایل را سگ گله معرفی کند اما در سکانسی دیگر که برای نخستین مرتبه شاهد اسلحه به دست شدن و تیراندازی کایل هستیم ،او گوزنی را به ضرب گلوله از بین میبرد! گوزن در اینجا حکم آن گرگ را دارد که پدر بر آن تاکید داشت؟ گوزن در حکم موجودی متجاوز و بی رحم است که باید توسط کایل متوقف شود؟ نابودی یک حیوان بی آزار نیز جز وظایف سگ گله به شمار میرود؟
تک تیر انداز آمریکایی قرار است راوی ظهور پدیده ای بنام کریس کایل در ارتش ایالت متحده آمریکا باشد. پدیده ای که با توجه به سخت کوشی و مهارتش در تیراندازی و ترجیح دادن وظیفه اش بر زندگی شخصی خود ، همچون اسطوره ای برای دیگران در نظر گرفته میشود . مشکل اصلی اما همانطور که بالاتر نیز اشاره شد در اغراق ها ، مستقیم گویی ها و پرداخت مختصر به روحیات و درونیات قهرمان و اطرافیان اوست .
تک تیرانداز آمریکایی اغراق آمیز است ، نگاه کنید به نحوه تحریک شدن کریس کایل برای پیوستن به ارتش: تماشا حادثه یازدهم سپتامبر از طریق تلویزیون و بیدارشدن ناگهانی حس وطن پرستی! ایستوود هیچ گذشته و نشانه تصویری از وطن پرستی کریس کایل به مخاطب نمیدهد و تنها با یک سکانس کوتاه باید این مهم را بپذیریم! کریس کایل تا قبل از این حادثه دقیقا چه ویژگی از یک وطن پرست و ناجی عمومی را نمایان میکند؟ کدام پیش زمینه و کنش و واکنشی از او به ما چنین شناختی را میدهد؟ کایل یک اسب سوار خوشگذران اهل تگزاس است که حتی واکنش منطقی و قابل باوری به خیانت نامزدش هم ندارد، چه برسد به احساس نجات یک جامعه چندین میلیونی....(میزانسن سکانس خیانت نیز لحنی کمدی به خود میگیرد، ازنحوه کتک کاری کاریکاتور گونه کایل تا دیالوگ های مضحک کایل و برادرش که بیشتر شبیه یک شوخی است تا موقعیتی جدی و تنشزا) .
گویی ما موظفیم این احساس ناجی بودنش را بپذیریم تا روایت فیلم قدمی رو به جلو گذاشته و مراحل آموزش و عملیات و... را هم نظاره گر باشیم .
کم توجهی به موضوع کشمکش درونی خطایی غیر قابل چشمپوشی است که کاملا آزاردهنده میشود. در سکانسی از فیلم کریس کایل با سوالی از سمت نامزدش مواجه میشود با این عنوان: اگر زمان تیر اندازی ، هدفت به جای یک جسم بی جان ،یک انسان باشد چه میشود؟ سوالی که در ابتدا ممکن است ذهن مخاطب را به این سمت سوق دهد که در ادامه قرار است شاهد چالش ذهنی کریس کایل در امر کشتن دشمن باشیم اما ایستوود و قهرمانش از قبل هدف خود را مشخص کرده اند، هدف آنها قتل و نمایش مقتدرانه یک تک تیرانداز است. پس وقتی هدف از قبل تعیین گشته است دیگر کشمکش درونی عملا کاربرد و کارایی ندارد .
نگاه کنید به سکانس مواجهه کریس کایل با کودک و مادر عراقی که در آن کریس مطابق انتظار به هردو هدف شلیک میکند و به اصطلاح هدف را نابود میکند. پس وقتی قرار است در لحظه نهایی تصمیم به شلیک و قتل باشد پس دیگر بحث (قدرت انتخاب و گذشتن از جان طرف مقابل) چه کارکردی دارد؟ (حتی اگر دوربین در این لحظه به چشمان مضطرب کایل نزدیک شود و در حالیکه صدای نفس نفس زدن اورا میشنویم به دوران کودکی او کات زده شود.) اصلا مگر ارتش آمریکا برای فردی که در عملیات تصمیم به رحم ومروت بگیرد هزینه میکند و او را آموزش میدهد؟
مورد تعلیق زا نیز مربوط به حضور تک تیراندازی عراقی است که گویا قهرمان المپیک نیز بوده است، این امر نیز به دلیل پرداخت کاریکاتور گونه از رقیب عراقی در سطح باقی میماند. در چند سکانس شاهد توانایی او در امر انهدام سربازان آمریکایی هستیم و دیگر هیچ..
رقیبی که فرصت حضور آنچنانی پیدا نکرده و سرنوشت قابل پیش بینی نیز برایش به وقوع میپیوندد.
سکانسهای بازگشت کایل به وطن نیز کاملا قابل پیش بینی و تخت تصویر سازی میشو
American Sniper
ایستوود در همان دقایق ابتدایی تک تیرانداز آمریکایی به شکلی شفاف و مستقیم از موضع خود در اثرش پرده برداری میکند: درسکانسی که سرمیز غذا جریان دارد ،پدر به ظاهر مذهبی و سختگیر خانواده انسانها را به سه دسته
گوسفند،سگ گله و گرگ تقسیم بندی میکند و با انتقاد از گوسفند و گرگ ، آشکارا خود و فرزندانش (جامعه آمریکا) را همچون سگ نگهبانی میپندارد که برای دفاع از مظلوم میبایست درمقابل شر و ظلم قد علم کنند. تدوین در این سکانس به گونه ای است که در حین سخنرانی پدر به نماهایی از دعوا فرزندان در مدرسه کات زده میشود و شاهد به خاک و خون کشیده شدن پسرکی قلدر توسط کریس کایل (قهرمان فیلم) هستیم که برای دفاع از برادرش ،طرف مقابل را کتک میزند . سکانسی که چه به لحاظ اجرا و چه پیامی که میبایست القا کند کاملا مستقیم و بی پرده مخاطب را در جریان سیستم فکری فیلمساز میگذارد . سکانس مذکور چکیده تمام اهداف فیلمساز است: نمایشی یکطرفه از قهرمانی میهن پرست که به چاشنی اغراق و سطحی نگری نیز مزین گشته است.
هرچند در همین مورد نیز نقض غرض رخ میدهد: ایستوود در سکانس مذکور قصد دارد تا کایل را سگ گله معرفی کند اما در سکانسی دیگر که برای نخستین مرتبه شاهد اسلحه به دست شدن و تیراندازی کایل هستیم ،او گوزنی را به ضرب گلوله از بین میبرد! گوزن در اینجا حکم آن گرگ را دارد که پدر بر آن تاکید داشت؟ گوزن در حکم موجودی متجاوز و بی رحم است که باید توسط کایل متوقف شود؟ نابودی یک حیوان بی آزار نیز جز وظایف سگ گله به شمار میرود؟
تک تیر انداز آمریکایی قرار است راوی ظهور پدیده ای بنام کریس کایل در ارتش ایالت متحده آمریکا باشد. پدیده ای که با توجه به سخت کوشی و مهارتش در تیراندازی و ترجیح دادن وظیفه اش بر زندگی شخصی خود ، همچون اسطوره ای برای دیگران در نظر گرفته میشود . مشکل اصلی اما همانطور که بالاتر نیز اشاره شد در اغراق ها ، مستقیم گویی ها و پرداخت مختصر به روحیات و درونیات قهرمان و اطرافیان اوست .
تک تیرانداز آمریکایی اغراق آمیز است ، نگاه کنید به نحوه تحریک شدن کریس کایل برای پیوستن به ارتش: تماشا حادثه یازدهم سپتامبر از طریق تلویزیون و بیدارشدن ناگهانی حس وطن پرستی! ایستوود هیچ گذشته و نشانه تصویری از وطن پرستی کریس کایل به مخاطب نمیدهد و تنها با یک سکانس کوتاه باید این مهم را بپذیریم! کریس کایل تا قبل از این حادثه دقیقا چه ویژگی از یک وطن پرست و ناجی عمومی را نمایان میکند؟ کدام پیش زمینه و کنش و واکنشی از او به ما چنین شناختی را میدهد؟ کایل یک اسب سوار خوشگذران اهل تگزاس است که حتی واکنش منطقی و قابل باوری به خیانت نامزدش هم ندارد، چه برسد به احساس نجات یک جامعه چندین میلیونی....(میزانسن سکانس خیانت نیز لحنی کمدی به خود میگیرد، ازنحوه کتک کاری کاریکاتور گونه کایل تا دیالوگ های مضحک کایل و برادرش که بیشتر شبیه یک شوخی است تا موقعیتی جدی و تنشزا) .
گویی ما موظفیم این احساس ناجی بودنش را بپذیریم تا روایت فیلم قدمی رو به جلو گذاشته و مراحل آموزش و عملیات و... را هم نظاره گر باشیم .
کم توجهی به موضوع کشمکش درونی خطایی غیر قابل چشمپوشی است که کاملا آزاردهنده میشود. در سکانسی از فیلم کریس کایل با سوالی از سمت نامزدش مواجه میشود با این عنوان: اگر زمان تیر اندازی ، هدفت به جای یک جسم بی جان ،یک انسان باشد چه میشود؟ سوالی که در ابتدا ممکن است ذهن مخاطب را به این سمت سوق دهد که در ادامه قرار است شاهد چالش ذهنی کریس کایل در امر کشتن دشمن باشیم اما ایستوود و قهرمانش از قبل هدف خود را مشخص کرده اند، هدف آنها قتل و نمایش مقتدرانه یک تک تیرانداز است. پس وقتی هدف از قبل تعیین گشته است دیگر کشمکش درونی عملا کاربرد و کارایی ندارد .
نگاه کنید به سکانس مواجهه کریس کایل با کودک و مادر عراقی که در آن کریس مطابق انتظار به هردو هدف شلیک میکند و به اصطلاح هدف را نابود میکند. پس وقتی قرار است در لحظه نهایی تصمیم به شلیک و قتل باشد پس دیگر بحث (قدرت انتخاب و گذشتن از جان طرف مقابل) چه کارکردی دارد؟ (حتی اگر دوربین در این لحظه به چشمان مضطرب کایل نزدیک شود و در حالیکه صدای نفس نفس زدن اورا میشنویم به دوران کودکی او کات زده شود.) اصلا مگر ارتش آمریکا برای فردی که در عملیات تصمیم به رحم ومروت بگیرد هزینه میکند و او را آموزش میدهد؟
مورد تعلیق زا نیز مربوط به حضور تک تیراندازی عراقی است که گویا قهرمان المپیک نیز بوده است، این امر نیز به دلیل پرداخت کاریکاتور گونه از رقیب عراقی در سطح باقی میماند. در چند سکانس شاهد توانایی او در امر انهدام سربازان آمریکایی هستیم و دیگر هیچ..
رقیبی که فرصت حضور آنچنانی پیدا نکرده و سرنوشت قابل پیش بینی نیز برایش به وقوع میپیوندد.
سکانسهای بازگشت کایل به وطن نیز کاملا قابل پیش بینی و تخت تصویر سازی میشو
ند: از کلافگی کایل در امور عادی زندگی گرفته تا قهرمان خطاب شدن وی توسط مردم ، بارداری و زایمان همسر و انتقادهای او از حواس پرتی های شوهر و.... کریس در میدان جنگ معنا دارد و حضورش در جامعه عادی اضافی و غیرضروری بنظر میرسد . این بخش نیز درفیلم حضور دارند تا ایستوود هم کمی از فضای تنشزا جنگ دوری کند و هم به شکلی آشکار بر احساس وظیفه کایل تاکید کند .
روایت فیلم دارای نکات اغراق آمیز دیگری هم هست : به عنوان مثال تصمیم ناگهانی کایل برای ترک پست دیده بانی و ساپورت همرزمان و پیوستن به صف جستجوکنندگان خانه به خانه. گویا در ارتش آمریکا هر سرباز در لحظه میتواند ترک پست کرده و جریان جستجو را هدایت کند! مثال دیگر صحبت های تلفنی کایل با همسرش حین انجام وظیفه و در شرایط گشت زنی و دیده بانی است! کایل هنگام دیده بانی و درشرایطی که میبایست تمام حواس خود را معطوف کار کند، در تماسی با محوریت شهوانی ،مشغول گفتگو با همسرش میشود یا در حین گشتزنی با ماشین درحالیکه تمام همرزمانش آماده رزم هستند، بازهم او مشغول گپ و گفت با همسر باردار خود است ...
در نهایت اما آنچه از تک تیرانداز آمریکایی اثری قابل تماشا میسازد ، اجرای استاندارد ایستوود در سکانسهای اکشن است. اکشن به نسبت شخصیت پردازی قهرمان و بخش درام فیلم ،وضعیت امیدوار کننده ای دارد.دوربین در اکشن ها با نماهایی لانگ و یا مدیوم لانگ موقعیت منطقه را برای مخاطب تصویرسازی میکند،خیابانهایی خلوت و آوار شده، رنگ بندی متشکل از خاکستری و قهوه ای تیره و همچنین حضور صدای اذان در پس زمینه نیز همواره مخاطب را آماده وقوع شرایط بحرانی و وخامت بار میکنند.
خشونت جنگ نیز مستقیم و بدون پرهیز پیش چشم مخاطب قرار میگیرد: همچون سکانسی که در آن یک مهاجم عراقی ،سر و پا کودکی را زنده وجلو چشم والدینش با دریل سوراخ میکند .دوربین با شکار نماهایی بسته از مراحل این عمل و بعدتر جنازه کودک و پدرش، اوج وحشیگری انسان را تفهیم میکند.
مدت زمان هر نما و برش آنها نیز به گونه ای است که در اوج شلوغی نیز مخاطب دچار سردرگمی نمیشود. بدان معنی که در لحظات ملتهب محل استقرار خودی و غیر خودی کاملا مشخص است و موضع و موقعیت آنها نسبت به یکدیگر را به راحتی میتوان تشخیص داد.
تک تیرانداز آمریکایی جز آثار قدرتمند و ماندگار ایستوود به حساب نمی آید، بهتر است کارنامه کارگردانی باسابقه او را با آثاری همچون نابخشوده، عزیز میلیون دلاری، گرن تورینو، رودخانه مرموز و... به یاد آوریم تا اثری همچون تک تیرانداز آمریکایی. این فیلم صرفا سرگرم کننده و قابل تماشا است نه بیشتر. انتظارها همواره از ایستوود بیشتر از اینهاست .
امتیاز : 6
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#نقد_فیلم
روایت فیلم دارای نکات اغراق آمیز دیگری هم هست : به عنوان مثال تصمیم ناگهانی کایل برای ترک پست دیده بانی و ساپورت همرزمان و پیوستن به صف جستجوکنندگان خانه به خانه. گویا در ارتش آمریکا هر سرباز در لحظه میتواند ترک پست کرده و جریان جستجو را هدایت کند! مثال دیگر صحبت های تلفنی کایل با همسرش حین انجام وظیفه و در شرایط گشت زنی و دیده بانی است! کایل هنگام دیده بانی و درشرایطی که میبایست تمام حواس خود را معطوف کار کند، در تماسی با محوریت شهوانی ،مشغول گفتگو با همسرش میشود یا در حین گشتزنی با ماشین درحالیکه تمام همرزمانش آماده رزم هستند، بازهم او مشغول گپ و گفت با همسر باردار خود است ...
در نهایت اما آنچه از تک تیرانداز آمریکایی اثری قابل تماشا میسازد ، اجرای استاندارد ایستوود در سکانسهای اکشن است. اکشن به نسبت شخصیت پردازی قهرمان و بخش درام فیلم ،وضعیت امیدوار کننده ای دارد.دوربین در اکشن ها با نماهایی لانگ و یا مدیوم لانگ موقعیت منطقه را برای مخاطب تصویرسازی میکند،خیابانهایی خلوت و آوار شده، رنگ بندی متشکل از خاکستری و قهوه ای تیره و همچنین حضور صدای اذان در پس زمینه نیز همواره مخاطب را آماده وقوع شرایط بحرانی و وخامت بار میکنند.
خشونت جنگ نیز مستقیم و بدون پرهیز پیش چشم مخاطب قرار میگیرد: همچون سکانسی که در آن یک مهاجم عراقی ،سر و پا کودکی را زنده وجلو چشم والدینش با دریل سوراخ میکند .دوربین با شکار نماهایی بسته از مراحل این عمل و بعدتر جنازه کودک و پدرش، اوج وحشیگری انسان را تفهیم میکند.
مدت زمان هر نما و برش آنها نیز به گونه ای است که در اوج شلوغی نیز مخاطب دچار سردرگمی نمیشود. بدان معنی که در لحظات ملتهب محل استقرار خودی و غیر خودی کاملا مشخص است و موضع و موقعیت آنها نسبت به یکدیگر را به راحتی میتوان تشخیص داد.
تک تیرانداز آمریکایی جز آثار قدرتمند و ماندگار ایستوود به حساب نمی آید، بهتر است کارنامه کارگردانی باسابقه او را با آثاری همچون نابخشوده، عزیز میلیون دلاری، گرن تورینو، رودخانه مرموز و... به یاد آوریم تا اثری همچون تک تیرانداز آمریکایی. این فیلم صرفا سرگرم کننده و قابل تماشا است نه بیشتر. انتظارها همواره از ایستوود بیشتر از اینهاست .
امتیاز : 6
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#نقد_فیلم
نخستین لحظه ای که رنگ و گرمایی که از نمایش آن به بیننده منتقل میشود وجودمان را فرامیگیرد و هرچندبرای اندک دقایقی درفیلم پرتنش و نفسگیر(سین سیتی) احساس آرامش و آسوده خاطری میکنیم جاییست که هارتیگان(بروس ویلیس) پس از تحمل سالها ظلم و مشقت ناشی از بی عدالتی محیط پیرامونش به وصال دخترک پاک و معصوم دیروز(و رقاصه محبوب امروز) میرسد.
سین سیتی آشکارا به منظور خاطره بازی با ژانر (زیرژانر)؟ نوآر چه در غالب متن داستان و نوع شخصیت پردازی و روابط آنها و چه در اجرا به مانند کودکی بازیگوش به هر وسیله ای سعی در اثبات خویش دارد. زنان اغواگر .پلیس درستکار و پلیسهای فاسد. شهری نا امن باکوچه های باران زده سرد. سایه های بلند روی دیوار و از همه مهمتر حس ترس و شک نسبت به محیط و افراد پیرامون در تمام اپیزودهای فیلم جاری هستند.
سین سیتی از دنیای غرق در تباهی و سیاهی میگوید که انسانهای شریف و درستکار گویا تاریخ مصرفشان گذشته و تعدادشان هم روزبه روز کمتر میشود. حتی اوضاع به قدری وخیم و آشفته است که در دو اپیزود فیلم هم قاتلان. زنان فاسد و اوباش سابق در پی مقابله با ظلم و نبرد با اهریمن شهر هستند. سین سیتی با این ضدقهرمانان جذاب خود نا امیدی و بد بینی خویش به دنیایش را فریاد میزند و با نمایش دولت مردان. مذهبیون و سیستم قضایی در راس هرم فساد به بیننده یادآور میشود در چنین جهنم بی پایانی برای برقراری عدالت میبایست خونها ریخته شود. سین سیتی بسیار یادآور شهر پرهرج و مرج و ترسناک(گاتهام) مربوط به دنیای بتمن است. شهری که فساد و بی عدالتی چنان به مانند ویروسی کشنده به تک تک سلولهای آن نفوذ کرده که شاید تنها یک زلزله یا یک طوفان عظیم پیش بینی نشده بتواند پرونده اش را برای همیشه ببندد.
از آنجایی که سینسیتی توسط کارگردانانی ساخته شده که شیطنت و پارودی ژانرها همواره در دستور ساخت آثارشان بوده هیچ ابایی از اغراق کردن در موقعیتهای نمایشی و به اصطلاح هایپ کردن علاقه مندان آثار فانتزی ندارد. پس تعجب نکنید که در این فیلم پسری متجاوز و شرور با انجام چندعمل جراحی تبدیل به هیولایی زرد رنگ شده ! یا مثلا شخصیتهای اصلی پس از تحمل چندین گلوله از فاصله نزدیک به نبرد ادامه میدهند یا همچون بتمن وسوپرمن از درودیوار شهر بالا میروند! سین سیتی اصلا به نظرم به دلیل همین دیوانه بازیها و بی منطقی های داستانی خود و به دلیل همین آزاد بودن در متن فیلمنامه واجزای اجرایی اینقدر خواستنی و محبوب گشته است.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#پیشنهاد_فیلم
سین سیتی آشکارا به منظور خاطره بازی با ژانر (زیرژانر)؟ نوآر چه در غالب متن داستان و نوع شخصیت پردازی و روابط آنها و چه در اجرا به مانند کودکی بازیگوش به هر وسیله ای سعی در اثبات خویش دارد. زنان اغواگر .پلیس درستکار و پلیسهای فاسد. شهری نا امن باکوچه های باران زده سرد. سایه های بلند روی دیوار و از همه مهمتر حس ترس و شک نسبت به محیط و افراد پیرامون در تمام اپیزودهای فیلم جاری هستند.
سین سیتی از دنیای غرق در تباهی و سیاهی میگوید که انسانهای شریف و درستکار گویا تاریخ مصرفشان گذشته و تعدادشان هم روزبه روز کمتر میشود. حتی اوضاع به قدری وخیم و آشفته است که در دو اپیزود فیلم هم قاتلان. زنان فاسد و اوباش سابق در پی مقابله با ظلم و نبرد با اهریمن شهر هستند. سین سیتی با این ضدقهرمانان جذاب خود نا امیدی و بد بینی خویش به دنیایش را فریاد میزند و با نمایش دولت مردان. مذهبیون و سیستم قضایی در راس هرم فساد به بیننده یادآور میشود در چنین جهنم بی پایانی برای برقراری عدالت میبایست خونها ریخته شود. سین سیتی بسیار یادآور شهر پرهرج و مرج و ترسناک(گاتهام) مربوط به دنیای بتمن است. شهری که فساد و بی عدالتی چنان به مانند ویروسی کشنده به تک تک سلولهای آن نفوذ کرده که شاید تنها یک زلزله یا یک طوفان عظیم پیش بینی نشده بتواند پرونده اش را برای همیشه ببندد.
از آنجایی که سینسیتی توسط کارگردانانی ساخته شده که شیطنت و پارودی ژانرها همواره در دستور ساخت آثارشان بوده هیچ ابایی از اغراق کردن در موقعیتهای نمایشی و به اصطلاح هایپ کردن علاقه مندان آثار فانتزی ندارد. پس تعجب نکنید که در این فیلم پسری متجاوز و شرور با انجام چندعمل جراحی تبدیل به هیولایی زرد رنگ شده ! یا مثلا شخصیتهای اصلی پس از تحمل چندین گلوله از فاصله نزدیک به نبرد ادامه میدهند یا همچون بتمن وسوپرمن از درودیوار شهر بالا میروند! سین سیتی اصلا به نظرم به دلیل همین دیوانه بازیها و بی منطقی های داستانی خود و به دلیل همین آزاد بودن در متن فیلمنامه واجزای اجرایی اینقدر خواستنی و محبوب گشته است.
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
#پیشنهاد_فیلم
کوتاه با The Batman:
بتمنِ متریوز کم اکشنترین اقتباس سینمایی از این شخصیت محبوب و درعین حال یکی از بهترینهای آنهاست!
نئونوآر جذاب و تماشایی ریوز با الهامگیری از داستانِ لانگهالووین به راحتی در کنار قلههایی همچون بازگشت بتمن( برتون) و شوالیه تاریکی(نولان) ایستاده و نوید یک فرانچیز ایدهآل کمیکبوکی را میدهد.
ریوز همچون طلوع سیاره میمونها بواسطه کشمکش میان آنتاگونیست و پروتاگونیست به تقابل میان انتقام و بخشش میپردازد. ریدلر و بتمن نیز دقیقا یادآور کوبا و سزار در طلوع سیاره میمونها بوده و اگرچه هردو در پی برپایی عدالت در شرایطی دیستوپیایی هستند اما روش اجرایی آنها کاملا متمایز از یکدیگر است.
ریدلر با نگاهی رادیکال در پی حذف فیزیکی عامل شر است( یادآور لیگ سایهها در آثار نولان) و با جدیت و هوشی مثال زدنی از هیچ تلاشی دریغ نمیکند و بتمن نیز در طرف مقابل هنوز به انسانیت و بخشش باور داشته و معتقد است دستگیری و اعمال قانون چاره ساز است.
ریدلر فرجامش شکست و انزواست و بتمن نیز بدل به ناجی و منبع امید مردم گاتهام میشود .(اگرچه هم وی و هم مردم در ابتدای ماجرا به این امر تردید دارند و شاهد ترس یکی از شهروندان گاتهام از بتمن هستیم!)
این تاریکترین اقتباس سینمایی از بتمن است . نه فقط به این دلیل که عمده سکانسهای اثر در شب جریان دارند و به وفور نماهای خارجی و داخلی را با نورپردازی خفیف شاهدیم ،بلکه این تاریکی تماما در تاروپود فیلمنامه جای خوش کردهاند.
بر خلاف اقتباسهای قبلی ،بروس وین نه معشوقهای دارد ، نه خبری از مهمانیهای مجلل هست و نه حتی والدینش آن والدین تماما پاک و درستکار سابقند!
در بتمنِ ریوز تمامی این پیش فرضهای مخاطب به نسبت بروس وین برهم ریخته و او منزوی تر از هرزمان پیش چشم مخاطب قرار میگیرد.
بتمنِ ریوز سرشار از المانهای جذاب سمعی و بصری است . از رنگ سبزِلجنی لباس و ماسک ریدلر گرفته که شومی و پلیدی را تداعی میکند تا ماسکی که گویی تماما به صورتش چسبیده و نوعی حالت خفگی را القا میکند تا صدای نفس نفس زدنهای پیاپیاش که جلوه ای مخوف و مهیب به وی بخشیدهاند تا صداگذاری جزییاتی همچون موتورِبتموبیل و صدای قدمهای سنگین بتمن که به درستی موضع قدرت و ابهت وی را تفهیم میکنند و یا حتی صدای اغراق آمیز چسب زدنهای ریدلر که التهاب سکانسهای قتل را قوت میبخشند و... همگی دست به دست یکدیگر داده تا اثر ریوز از تمام امکانات موجود برای جلا بخشیدن به کارش بهره برده و حواس مخاطب را تماما معطوف خویش کند.
اما اختلاف ناگهانی میان فالکونی و پنگوئن و آن اسلحه کشیدن ناگهانی پنگوئن به علاوه سکانسی که بعد از انفجار در جریان است و شاهد تلاش پلیسها برای کندن نقاب بتمن هستیم بنوعی سازهای ناکوک اثر میشوند. سکانسهایی با حداقل منطق روایی و دور کننده بتمن از اثری تمام عیار و بی نقص.
مواردی که خوشبختانه از تاثیر گذاری نهایی اثر نمیکاهند و میتوان از این
عیوب برای نخستین قسمت چشمپوشی کرد.
امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
بتمنِ متریوز کم اکشنترین اقتباس سینمایی از این شخصیت محبوب و درعین حال یکی از بهترینهای آنهاست!
نئونوآر جذاب و تماشایی ریوز با الهامگیری از داستانِ لانگهالووین به راحتی در کنار قلههایی همچون بازگشت بتمن( برتون) و شوالیه تاریکی(نولان) ایستاده و نوید یک فرانچیز ایدهآل کمیکبوکی را میدهد.
ریوز همچون طلوع سیاره میمونها بواسطه کشمکش میان آنتاگونیست و پروتاگونیست به تقابل میان انتقام و بخشش میپردازد. ریدلر و بتمن نیز دقیقا یادآور کوبا و سزار در طلوع سیاره میمونها بوده و اگرچه هردو در پی برپایی عدالت در شرایطی دیستوپیایی هستند اما روش اجرایی آنها کاملا متمایز از یکدیگر است.
ریدلر با نگاهی رادیکال در پی حذف فیزیکی عامل شر است( یادآور لیگ سایهها در آثار نولان) و با جدیت و هوشی مثال زدنی از هیچ تلاشی دریغ نمیکند و بتمن نیز در طرف مقابل هنوز به انسانیت و بخشش باور داشته و معتقد است دستگیری و اعمال قانون چاره ساز است.
ریدلر فرجامش شکست و انزواست و بتمن نیز بدل به ناجی و منبع امید مردم گاتهام میشود .(اگرچه هم وی و هم مردم در ابتدای ماجرا به این امر تردید دارند و شاهد ترس یکی از شهروندان گاتهام از بتمن هستیم!)
این تاریکترین اقتباس سینمایی از بتمن است . نه فقط به این دلیل که عمده سکانسهای اثر در شب جریان دارند و به وفور نماهای خارجی و داخلی را با نورپردازی خفیف شاهدیم ،بلکه این تاریکی تماما در تاروپود فیلمنامه جای خوش کردهاند.
بر خلاف اقتباسهای قبلی ،بروس وین نه معشوقهای دارد ، نه خبری از مهمانیهای مجلل هست و نه حتی والدینش آن والدین تماما پاک و درستکار سابقند!
در بتمنِ ریوز تمامی این پیش فرضهای مخاطب به نسبت بروس وین برهم ریخته و او منزوی تر از هرزمان پیش چشم مخاطب قرار میگیرد.
بتمنِ ریوز سرشار از المانهای جذاب سمعی و بصری است . از رنگ سبزِلجنی لباس و ماسک ریدلر گرفته که شومی و پلیدی را تداعی میکند تا ماسکی که گویی تماما به صورتش چسبیده و نوعی حالت خفگی را القا میکند تا صدای نفس نفس زدنهای پیاپیاش که جلوه ای مخوف و مهیب به وی بخشیدهاند تا صداگذاری جزییاتی همچون موتورِبتموبیل و صدای قدمهای سنگین بتمن که به درستی موضع قدرت و ابهت وی را تفهیم میکنند و یا حتی صدای اغراق آمیز چسب زدنهای ریدلر که التهاب سکانسهای قتل را قوت میبخشند و... همگی دست به دست یکدیگر داده تا اثر ریوز از تمام امکانات موجود برای جلا بخشیدن به کارش بهره برده و حواس مخاطب را تماما معطوف خویش کند.
اما اختلاف ناگهانی میان فالکونی و پنگوئن و آن اسلحه کشیدن ناگهانی پنگوئن به علاوه سکانسی که بعد از انفجار در جریان است و شاهد تلاش پلیسها برای کندن نقاب بتمن هستیم بنوعی سازهای ناکوک اثر میشوند. سکانسهایی با حداقل منطق روایی و دور کننده بتمن از اثری تمام عیار و بی نقص.
مواردی که خوشبختانه از تاثیر گذاری نهایی اثر نمیکاهند و میتوان از این
عیوب برای نخستین قسمت چشمپوشی کرد.
امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
👍2
فصل شکار ...
Under The Skin
(یادداشتی برای فیلم زیر پوست) :
یک زن زیبا ، یک ماشین به مثابه ارابه مرگ ، پرسه در جاده و خیابان ، آشنایی با مردان مختلف تنها ... زیرپوست ساخته جذاب (جاناتان گلیزر) با موارد ذکر شده فوق بدل به یکی از بحث برانگیزترین آثار این دهه سینما میشود.
گلیزر در زیر پوست به شکلی زیرکانه و آگاهانه با وارونه سازی بحران تجاوز جنسی علیه زنان ، اینبار جنس مذکر راقربانی میسازد تا زیر پوست شکنجه ای تلخ و ترسناک از نوعی متفاوت و بیرحم باشد .گویی گلیزر و اثرش مشغول انتقام گرفتن از جنس مذکر است . برخلاف پیش زمینه های قبلی مردان در موضع ضعف قرار گرفته و جنس مونث یکه تازی میکند.
در زیر پوست با زاویه دید تازه ای به خشونت و تباهی نگاه میکنیم . زیر پوست با سفر شخصیت اصلی خود در گلاسکو اسکاتلند مردان را به کام مرگ میکشاند . گلیزر به واقع به مسئله نیاز جنسی و ضرورت آن در زندگی بشری طعنه زده و این رابطه را به منزله اتمام زیست انسانها میپندارد. برخلاف باور عامه که لذت جنسی و برقراری رابطه با جنس مخالف را امری لذت بخش و هیجان انگیز و حیاتی میپندارد ، گلیزر در زیر پوست تصویری تاریک و دهشتناک از این مسئله را تصویر سازی میکند .
بیگانه ای در پوست و ظاهری انسانی طعمه ها را در دریاچه ای سیاه رنگ رها میکند تا مرگ و نیستی تنها ارمغان آنها پس از آشنایی با بیگانه باشد .
زیر پوست در باب تفاوت فرهنگ و نژاد نیز هست . بیگانه فیلم پس از کمی گشت وگذار در زمین و برخورد با طعمه های مختلف گویی هوس انسان بودن میکند. غذا خوردن و تلویزیون تماشا کردن و رانندگی و.... بیگانه مذکور انسان بودن را (هرچند در بعد ظاهری) تجربه میکند تا علاوه بر فیزیک ظاهری ، اندکی با لذایذ دنیوی نیز همنشین باشد (محبت و عشق زمینی) .
گلیزر با نمایش همزیستی میان انسان و بیگانه به نوعی به پوچی و بیهودگی هردو اشاره میکند . مردان زمینی هوسران و زود باور برای اندکی لذت جنسی تمام هست و نیست خود را میبازند و بیگانه درراستا انجام ماموریت خویش ، تغییر هویت و انطباق با زیست زمینی را انتخاب میکند . در جهان زیر پوست نه انسان و نه بیگانه هیچکدام رستگار نشده و قدرت انتخاب هردو را به سمت تباهی هدایت میکند. گلیزر نگاه نا امیدانه ای به کائنات داشته و هر جانداری را محکوم به شکست میپندارد.
آسمان ابری گلاسکو ، جاده های خلوت و سوت وکور ، نگاه سرد و بی عاطفه بیگانه به سوژه های خود (حین تماشا اثر پرسه زنی ها و خلوت قاتلان سریالی نیز برای مخاطب تداعی میشود : همانقدر خونسرد و بی رحم و با اعتماد به نفس و البته ترسناک ) ، دریاچه سیاه رنگ برای قربانی گشتن طعمه ها ، جملگی دست در دست یکدیگر داده اند تا زیر پوست علاوه بر درونمایه تاریک و مایوس کننده خود به لحاظ بصری نیز دلسرد کننده باشد . گلیزر به تناسب و همپوشانی قابل توجه ای میان فیلمنامه و اجرا کارگردانی خود میرسد تا زیر پوست تجربه ای تماشایی و قابل اتکا باشد .
زیر پوست تداعی کننده یک آخرالزمان وهمناک است ،در زیر پوست گویی زمان و مکان و انسان و غیر انسان همگی با یکدیگر متحد میشوند برای رسیدن به نیستی و نابودی . زیرپوست تلخ و بیرحم و ترسناک و درعین حال قابل تماشاست .
امتیاز:8.5
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#نقد_فیلم
Under The Skin
(یادداشتی برای فیلم زیر پوست) :
یک زن زیبا ، یک ماشین به مثابه ارابه مرگ ، پرسه در جاده و خیابان ، آشنایی با مردان مختلف تنها ... زیرپوست ساخته جذاب (جاناتان گلیزر) با موارد ذکر شده فوق بدل به یکی از بحث برانگیزترین آثار این دهه سینما میشود.
گلیزر در زیر پوست به شکلی زیرکانه و آگاهانه با وارونه سازی بحران تجاوز جنسی علیه زنان ، اینبار جنس مذکر راقربانی میسازد تا زیر پوست شکنجه ای تلخ و ترسناک از نوعی متفاوت و بیرحم باشد .گویی گلیزر و اثرش مشغول انتقام گرفتن از جنس مذکر است . برخلاف پیش زمینه های قبلی مردان در موضع ضعف قرار گرفته و جنس مونث یکه تازی میکند.
در زیر پوست با زاویه دید تازه ای به خشونت و تباهی نگاه میکنیم . زیر پوست با سفر شخصیت اصلی خود در گلاسکو اسکاتلند مردان را به کام مرگ میکشاند . گلیزر به واقع به مسئله نیاز جنسی و ضرورت آن در زندگی بشری طعنه زده و این رابطه را به منزله اتمام زیست انسانها میپندارد. برخلاف باور عامه که لذت جنسی و برقراری رابطه با جنس مخالف را امری لذت بخش و هیجان انگیز و حیاتی میپندارد ، گلیزر در زیر پوست تصویری تاریک و دهشتناک از این مسئله را تصویر سازی میکند .
بیگانه ای در پوست و ظاهری انسانی طعمه ها را در دریاچه ای سیاه رنگ رها میکند تا مرگ و نیستی تنها ارمغان آنها پس از آشنایی با بیگانه باشد .
زیر پوست در باب تفاوت فرهنگ و نژاد نیز هست . بیگانه فیلم پس از کمی گشت وگذار در زمین و برخورد با طعمه های مختلف گویی هوس انسان بودن میکند. غذا خوردن و تلویزیون تماشا کردن و رانندگی و.... بیگانه مذکور انسان بودن را (هرچند در بعد ظاهری) تجربه میکند تا علاوه بر فیزیک ظاهری ، اندکی با لذایذ دنیوی نیز همنشین باشد (محبت و عشق زمینی) .
گلیزر با نمایش همزیستی میان انسان و بیگانه به نوعی به پوچی و بیهودگی هردو اشاره میکند . مردان زمینی هوسران و زود باور برای اندکی لذت جنسی تمام هست و نیست خود را میبازند و بیگانه درراستا انجام ماموریت خویش ، تغییر هویت و انطباق با زیست زمینی را انتخاب میکند . در جهان زیر پوست نه انسان و نه بیگانه هیچکدام رستگار نشده و قدرت انتخاب هردو را به سمت تباهی هدایت میکند. گلیزر نگاه نا امیدانه ای به کائنات داشته و هر جانداری را محکوم به شکست میپندارد.
آسمان ابری گلاسکو ، جاده های خلوت و سوت وکور ، نگاه سرد و بی عاطفه بیگانه به سوژه های خود (حین تماشا اثر پرسه زنی ها و خلوت قاتلان سریالی نیز برای مخاطب تداعی میشود : همانقدر خونسرد و بی رحم و با اعتماد به نفس و البته ترسناک ) ، دریاچه سیاه رنگ برای قربانی گشتن طعمه ها ، جملگی دست در دست یکدیگر داده اند تا زیر پوست علاوه بر درونمایه تاریک و مایوس کننده خود به لحاظ بصری نیز دلسرد کننده باشد . گلیزر به تناسب و همپوشانی قابل توجه ای میان فیلمنامه و اجرا کارگردانی خود میرسد تا زیر پوست تجربه ای تماشایی و قابل اتکا باشد .
زیر پوست تداعی کننده یک آخرالزمان وهمناک است ،در زیر پوست گویی زمان و مکان و انسان و غیر انسان همگی با یکدیگر متحد میشوند برای رسیدن به نیستی و نابودی . زیرپوست تلخ و بیرحم و ترسناک و درعین حال قابل تماشاست .
امتیاز:8.5
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#نقد_فیلم
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «فصل شکار ... Under The Skin (یادداشتی برای فیلم زیر پوست) : یک زن زیبا ، یک ماشین به مثابه ارابه مرگ ، پرسه در جاده و خیابان ، آشنایی با مردان مختلف تنها ... زیرپوست ساخته جذاب (جاناتان گلیزر) با موارد ذکر شده فوق بدل به یکی از بحث برانگیزترین آثار این…»
Forwarded from ماهنامه فیلمکاو
▪️ بهنام خالق گفتمان
🔺 از جلدِ شمارۀ پانزدهم ماهنامۀ سراسری «فیلمکاو» با سرتیترِ «آنچه بگذشت نمیآید باز» رونمایی شد.
نسخۀ دیجیتالیِ فیلمکاو۱۵: لیکریشپیتزا در ۱۲۸ صفحه بهسردبیری «مهدی تیموری» بهتاریخِ یکم خردادماه –یکشنبه- در فیدیبو و جار منتشر خواهد شد.
📌 تاریخ انتشار نسخۀ فیزیکی این شماره متعاقبا اعلام خواهد شد
▪️ طرح جلد: شادی دادخواه
#فیلم_کاو
#دیالوگ
#سینمای_ایران
#سینمای_جهان
#پل_توماس_اندرسون
#لیکریش_پیتزا
#هری_پاتر
#آلفرد_هیچکاک
#رابرت_میچام
#اندرو_ساریس
#گیلتی_پلژر
🆔 @Filmkavmag
🔺 از جلدِ شمارۀ پانزدهم ماهنامۀ سراسری «فیلمکاو» با سرتیترِ «آنچه بگذشت نمیآید باز» رونمایی شد.
نسخۀ دیجیتالیِ فیلمکاو۱۵: لیکریشپیتزا در ۱۲۸ صفحه بهسردبیری «مهدی تیموری» بهتاریخِ یکم خردادماه –یکشنبه- در فیدیبو و جار منتشر خواهد شد.
📌 تاریخ انتشار نسخۀ فیزیکی این شماره متعاقبا اعلام خواهد شد
▪️ طرح جلد: شادی دادخواه
#فیلم_کاو
#دیالوگ
#سینمای_ایران
#سینمای_جهان
#پل_توماس_اندرسون
#لیکریش_پیتزا
#هری_پاتر
#آلفرد_هیچکاک
#رابرت_میچام
#اندرو_ساریس
#گیلتی_پلژر
🆔 @Filmkavmag
ماهنامه فیلمکاو
▪️ بهنام خالق گفتمان 🔺 از جلدِ شمارۀ پانزدهم ماهنامۀ سراسری «فیلمکاو» با سرتیترِ «آنچه بگذشت نمیآید باز» رونمایی شد. نسخۀ دیجیتالیِ فیلمکاو۱۵: لیکریشپیتزا در ۱۲۸ صفحه بهسردبیری «مهدی تیموری» بهتاریخِ یکم خردادماه –یکشنبه- در فیدیبو و جار منتشر خواهد…
با شمارهای تازه در خدمتتان هستیم☝️❤️
#پیشنهاد_سریال
#نقد_سریال
EMILY IN PARIS (2020-PRESENT)
سازنده : دارن استار
بازیگران: لی لی کالینز ، فیلیپان لروا بولیو ، اشلی پارک ، لوکاس برواو ، ساموئل آرنولد ، برونو گوئری ، کامیل رازات
تعداد فصل : ۲
تعداد قسمت : ۲۰ (۳۰ دقیقه ای)
ژانر : کمدی، رومنس
مقدمه : یک زن امریکایی به نام امیلی (لیلی کالینز) اهل شیکاگو توسط یک شرکت بازاریابی در پاریس استخدام میشود تا آنها را از دورنمای آمریکایی خود بهرهمند کند. در واقع امیلی کوپر استراتژیست شبکههای اجتماعی است که از شیکاگو به پاریس نقل مکان میکند تا در Savoir، یک شرکت خیالی بازاریابی لوکس فرانسوی کار کند.
کوپر فرانسوی صحبت نمیکند و همچنین چیزی در مورد فرهنگ فرانسه نمیداند. در نتیجه، رئیس او، سیلوی گراتو، بلافاصله از کوپر بدش میآید و او را یک آمریکایی معمولی میداند که به فرهنگهای دیگر احترام نمیگذارد. و این قوس کُلی سریال را شکل میدهد.
این سریال، در فصل اول خود، یک مسیر کاملاً آشنا را دنبال میکند، آنهم با یک طرح کاملاً ساده: دختری پر از رویا که علی رغم مشکلات پیش رو، موفق میشود از آن دور شود و برای خود نامی بسازد، در واقع این طرحی است که قبلا بارها و بارها مورد امتحان قرار گرفته است.
لیلی کالینز نقش امیلی را جذاب اجرا کرده و لباسهای او در حین انجام این کار کاملاً عالی هستند. مشکل اصلی سریال این است که امیلی در پاریس چیزی کاملاً مهم برای سریالهای تلویزیونی را از دست داده که آن یک داستان جالب و دنبال کردنی است.
لیلی کالینز ستاره بی چون و چرای سریال است و او با بازی درخشانی که در طول سریال ارائه میدهد، باعث میشود هم سریال و هم شخصیت امیلی نجات پیدا کنند. لیلی کالینز وظیفه سختی دارد و آن هم نمایش ویژگیهای مختلف شخصیت امیلی است و از طرفی باید به خوبی نقش یک آمریکایی که حالا از شهر زادگاهش خارج شده و نهتنها به یک شهر غریبه بلکه به یک کشور خارجی نقل مکان کرده است، را نمایش دهد.
به طور کلی شخصیت پردازی در این سریال وابسطه به کلیشههای رایج تیپهای شخصیتی خوب و بد است. از طرفی روابط جنسی روی اعصاب و پرداختن به انسانهای همجنسگرا نیز در آثار نتفلیکس کماکان به بدترین شکل ممکن خودنمایی میکند.
سریال پر از لباسهای رنگارنگ و جذاب و همچنین موسیقیهای شنیدنی است و فضای شاد و رنگارنگ و همچنین عاشقانه سریال میتواند نظر هر بینندهای را جلب کند و انگار خود دارن استار هم میداند که سریال برای جلب توجه به چه چیزهایی نیاز دارد و باید در سریال استفاده شود. البته سریال شامل بخشهایی هم هست که عملا بودن آنها بیشتر از اینکه به سریال کمک کند، به آن ضربه زده و حتی بعضی مواقع شاهد زیادهروی در آنها نیز هستیم، اما درصد این موارد مثل زندگی شخصی میندی چن (بهترین دوست غیر فرانسوی امیلی در شهر پاریس) که از نکات منفی و نه چندان جذاب سریال است، بهحدی نیست که بیننده درنهایت از سریال زده شود و آن را کنار بگذارد.
در مقابل روابط امیلی چه با گبریل و کمیل و چه با افراد در محل کارش مثل سیلوی به نقاط قوتی در سریال تبدیل شده و باعث میشود که با تمرکز بیشتر روی این شخصیتها، سریال به اثری به مراتب بهتر از ابتدای آن تبدیل شود. در مجموع سریال Emily in Paris میتوانست با کمی دور شدن از کلیشههای کمدی عاشقانه آمریکایی و روایتی مستقل و جذابتر به اثری ماندگارتری تبدیل شود، اما درنهایت و با وجود مشکلات ریز و درشتی که دارد و اشتباهاتی که در طول سریال شاهد آن هستیم، به اثری سرگرم کننده تبدیل میشود که میتواند برای مدت کوتاهی بیننده را سرگرم کند
روابط امیلی با شخصیتهای فرانسوی سریال به مراتب بهتر و جذابتر از روابطش با میندی است که درواقع نتوانسته به شخصیتی در سریال تبدیل شود که قرار است به امیلی کمک کند و بیشتر این احساس به ما دست داده میشود که حتی حذف این شخصیت قرار نیست تاثیر چندانی روی اتفاقات سریال بگذارد.
. از منظر سرگرمی کلیشه های پاریسی این سریال ، برای برخی از جوانان شیرینی محض باشد. از طرف دیگر این کار تماشاگران را به گردبادی از امور عاشقانه و درامِ محیط کاری میکشاند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
EMILY IN PARIS (2020-PRESENT)
سازنده : دارن استار
بازیگران: لی لی کالینز ، فیلیپان لروا بولیو ، اشلی پارک ، لوکاس برواو ، ساموئل آرنولد ، برونو گوئری ، کامیل رازات
تعداد فصل : ۲
تعداد قسمت : ۲۰ (۳۰ دقیقه ای)
ژانر : کمدی، رومنس
مقدمه : یک زن امریکایی به نام امیلی (لیلی کالینز) اهل شیکاگو توسط یک شرکت بازاریابی در پاریس استخدام میشود تا آنها را از دورنمای آمریکایی خود بهرهمند کند. در واقع امیلی کوپر استراتژیست شبکههای اجتماعی است که از شیکاگو به پاریس نقل مکان میکند تا در Savoir، یک شرکت خیالی بازاریابی لوکس فرانسوی کار کند.
کوپر فرانسوی صحبت نمیکند و همچنین چیزی در مورد فرهنگ فرانسه نمیداند. در نتیجه، رئیس او، سیلوی گراتو، بلافاصله از کوپر بدش میآید و او را یک آمریکایی معمولی میداند که به فرهنگهای دیگر احترام نمیگذارد. و این قوس کُلی سریال را شکل میدهد.
این سریال، در فصل اول خود، یک مسیر کاملاً آشنا را دنبال میکند، آنهم با یک طرح کاملاً ساده: دختری پر از رویا که علی رغم مشکلات پیش رو، موفق میشود از آن دور شود و برای خود نامی بسازد، در واقع این طرحی است که قبلا بارها و بارها مورد امتحان قرار گرفته است.
لیلی کالینز نقش امیلی را جذاب اجرا کرده و لباسهای او در حین انجام این کار کاملاً عالی هستند. مشکل اصلی سریال این است که امیلی در پاریس چیزی کاملاً مهم برای سریالهای تلویزیونی را از دست داده که آن یک داستان جالب و دنبال کردنی است.
لیلی کالینز ستاره بی چون و چرای سریال است و او با بازی درخشانی که در طول سریال ارائه میدهد، باعث میشود هم سریال و هم شخصیت امیلی نجات پیدا کنند. لیلی کالینز وظیفه سختی دارد و آن هم نمایش ویژگیهای مختلف شخصیت امیلی است و از طرفی باید به خوبی نقش یک آمریکایی که حالا از شهر زادگاهش خارج شده و نهتنها به یک شهر غریبه بلکه به یک کشور خارجی نقل مکان کرده است، را نمایش دهد.
به طور کلی شخصیت پردازی در این سریال وابسطه به کلیشههای رایج تیپهای شخصیتی خوب و بد است. از طرفی روابط جنسی روی اعصاب و پرداختن به انسانهای همجنسگرا نیز در آثار نتفلیکس کماکان به بدترین شکل ممکن خودنمایی میکند.
سریال پر از لباسهای رنگارنگ و جذاب و همچنین موسیقیهای شنیدنی است و فضای شاد و رنگارنگ و همچنین عاشقانه سریال میتواند نظر هر بینندهای را جلب کند و انگار خود دارن استار هم میداند که سریال برای جلب توجه به چه چیزهایی نیاز دارد و باید در سریال استفاده شود. البته سریال شامل بخشهایی هم هست که عملا بودن آنها بیشتر از اینکه به سریال کمک کند، به آن ضربه زده و حتی بعضی مواقع شاهد زیادهروی در آنها نیز هستیم، اما درصد این موارد مثل زندگی شخصی میندی چن (بهترین دوست غیر فرانسوی امیلی در شهر پاریس) که از نکات منفی و نه چندان جذاب سریال است، بهحدی نیست که بیننده درنهایت از سریال زده شود و آن را کنار بگذارد.
در مقابل روابط امیلی چه با گبریل و کمیل و چه با افراد در محل کارش مثل سیلوی به نقاط قوتی در سریال تبدیل شده و باعث میشود که با تمرکز بیشتر روی این شخصیتها، سریال به اثری به مراتب بهتر از ابتدای آن تبدیل شود. در مجموع سریال Emily in Paris میتوانست با کمی دور شدن از کلیشههای کمدی عاشقانه آمریکایی و روایتی مستقل و جذابتر به اثری ماندگارتری تبدیل شود، اما درنهایت و با وجود مشکلات ریز و درشتی که دارد و اشتباهاتی که در طول سریال شاهد آن هستیم، به اثری سرگرم کننده تبدیل میشود که میتواند برای مدت کوتاهی بیننده را سرگرم کند
روابط امیلی با شخصیتهای فرانسوی سریال به مراتب بهتر و جذابتر از روابطش با میندی است که درواقع نتوانسته به شخصیتی در سریال تبدیل شود که قرار است به امیلی کمک کند و بیشتر این احساس به ما دست داده میشود که حتی حذف این شخصیت قرار نیست تاثیر چندانی روی اتفاقات سریال بگذارد.
. از منظر سرگرمی کلیشه های پاریسی این سریال ، برای برخی از جوانان شیرینی محض باشد. از طرف دیگر این کار تماشاگران را به گردبادی از امور عاشقانه و درامِ محیط کاری میکشاند.
@NaghdeFilmoSerial
امیلی کوپر که لیلی کالینز بازی در نقشش را بر عهده دارد، چیزی مثل یک پیام رمزنگاریشده است. او میخواهد که در پاریس باشد، چون چشمش دنبال عشق است و به دنبال کسب تجارب جدید اما از طرفی به نظر میرسد که چندان ارادهای در اتفاقات پیرامونش ندارد و از حادثه و وضعی به دیگری در حال لغزیدن است. پیروزیها و دستاوردهای او در کار، در شرکت بازاریابی محصولات لوکس، خیرخواهانه، بادآورده و اگر بخواهیم کاملا واقعگرا باشیم، اغلب اوقات تماما تصادفی دیده میشود. وقتی او به راه خطا میرود، هیچ کس به مدت زیادی از او عصبانی نیست و وقتی موفقیتی را به دست میآورد، خیلی زود از یاد میرود و همکارانش سراغ دیگر کارهایشان میروند.
که همهی اینها سبب میشود تا این سریال چندان اندیشهبرانگیز یا پر از گیر و دار نباشد و بیشتر بر افسونگری حال و هوایش و خط داستانی قدیمی برخورد فرهنگها تکیه کند.
درواقع نکته مثبت سریال در اینجا است که صرفا امیلی قرار نیست به پاریس بیاید و ببینیم که آنها یک گروه عقب افتاده هستند که کارشان را بلد نیستند و در مقابل این امیلی است که قرار است شرکت را نجات دهد. در مقابل اگر شرکت برای بهتر شدن و گسترش فعالیت خود نیاز به امیلی و نگاه و ایدههای نو و جدید دارد، در مقابل امیلی هم نیاز دارد تا هم در زمینه کاری و هم در زندگی شخصی تجربه پیدا کند و شاید در بخش زندگی شخصی خیلی سازندگان سریال نتوانستهاند یک تعادل کلی را ایجاد کنند، اما در بخش کاری و روابط امیلی با رئیسش به خوبی این موضوع رعایت شده و شاید هم کمی کلیشه در این رابطه وجود داشته باشد. امیلی شاید در ابتدا هیجان زیادی برای تماشای شهر پاریس و امتحان کردن چیزهای متفاوت داشته باشد، اما کم کم از یک شخصیت توریستی به شخصیتی تبدیل میشود که دیگر پاریس را واقعا خانه خودش میداند و همین موضوع باعث میشود تا روابطش بهتر شود؛ چرا که اگر او در ابتدا خیلی اخلاق و رفتار افراد شهر را نداند، اما کم کم او میفهمد که چگونه باید احترام چه همسایگانش و چه همکارانش را بهدست بیاورد و اون دیدگاه آمریکایی شخصیت وی در طول اولین سال فعالیتش در پاریس کم کم تغییر میکند.
اگر بخواهیم به طور خلاصه بگوییم سریال ایمیلی در پاریس سریال ساده ، خوش ساخت و پر رنگ و لعابی است که برای گذراندن لحظاتی شیرین و دوست داشتنی ساخته شده و با خود و بیننده صادق است(سعی ندارد خود را بیشتر از حدی که است نشان دهد) و
اگر روح خسته و افسرده ایی دارید دیدن سریال امیلی در پاریس شما رو سرحال میاره ، شاد و مفرح و پر از رنگ و لعاب
دیدن این سریال مثل خوردن یه وعده دسر شکلاتی جذابه.
imdb : 7/10
meta : 60/100
نمره : ۷ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
که همهی اینها سبب میشود تا این سریال چندان اندیشهبرانگیز یا پر از گیر و دار نباشد و بیشتر بر افسونگری حال و هوایش و خط داستانی قدیمی برخورد فرهنگها تکیه کند.
درواقع نکته مثبت سریال در اینجا است که صرفا امیلی قرار نیست به پاریس بیاید و ببینیم که آنها یک گروه عقب افتاده هستند که کارشان را بلد نیستند و در مقابل این امیلی است که قرار است شرکت را نجات دهد. در مقابل اگر شرکت برای بهتر شدن و گسترش فعالیت خود نیاز به امیلی و نگاه و ایدههای نو و جدید دارد، در مقابل امیلی هم نیاز دارد تا هم در زمینه کاری و هم در زندگی شخصی تجربه پیدا کند و شاید در بخش زندگی شخصی خیلی سازندگان سریال نتوانستهاند یک تعادل کلی را ایجاد کنند، اما در بخش کاری و روابط امیلی با رئیسش به خوبی این موضوع رعایت شده و شاید هم کمی کلیشه در این رابطه وجود داشته باشد. امیلی شاید در ابتدا هیجان زیادی برای تماشای شهر پاریس و امتحان کردن چیزهای متفاوت داشته باشد، اما کم کم از یک شخصیت توریستی به شخصیتی تبدیل میشود که دیگر پاریس را واقعا خانه خودش میداند و همین موضوع باعث میشود تا روابطش بهتر شود؛ چرا که اگر او در ابتدا خیلی اخلاق و رفتار افراد شهر را نداند، اما کم کم او میفهمد که چگونه باید احترام چه همسایگانش و چه همکارانش را بهدست بیاورد و اون دیدگاه آمریکایی شخصیت وی در طول اولین سال فعالیتش در پاریس کم کم تغییر میکند.
اگر بخواهیم به طور خلاصه بگوییم سریال ایمیلی در پاریس سریال ساده ، خوش ساخت و پر رنگ و لعابی است که برای گذراندن لحظاتی شیرین و دوست داشتنی ساخته شده و با خود و بیننده صادق است(سعی ندارد خود را بیشتر از حدی که است نشان دهد) و
اگر روح خسته و افسرده ایی دارید دیدن سریال امیلی در پاریس شما رو سرحال میاره ، شاد و مفرح و پر از رنگ و لعاب
دیدن این سریال مثل خوردن یه وعده دسر شکلاتی جذابه.
imdb : 7/10
meta : 60/100
نمره : ۷ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial