کتابی که سریال ارباب حلقه ها و سایر اقتباس ها از جهان ارباب حلقه ها از رو اون ساخته شده 👆
Naked
《عریان》 اثری است تلخ و گزنده که پیرامون زیست تباه و نکبت بار شخصیت اصلی خود (جانی _ دیویدتیولیس) پرسه میزند. اثرِ شخصیتمحور 《مایکلی》 را به طیف وسیعی نمیتوان پیشنهاد داد چرا که اصولا ممکن است فیلمی دوست داشتنی و حتی قابل تماشا نباشد، عریان آگاهانه از ایجاد سمپاتی پرهیز میکند، فیلمنامهای پر فراز وفرود و به طبع ، داستانِ قابل تعریفی هم ندارد و سکانسهای شاد و مفرحش نیز در برابر حجم انبوهی از سکانسهای تاریک و مایوس کننده آن، بسیار ناچیز هستند... اما با تمام این اوصاف عریان اثر ارزشمند و قابل توجه ای است که دیدنش برای عاشقان سینما و از آن مهمتر عاشقان تنهایی و سکوت و البته جنون، واجب است .
درونمایه عریان بر فردیت و اهمیت آن درجامعه مدرن کنونی تاکید میکند. فردیتی که اگرچه درتضاد با باورهای رایج است اما مایک لی شخصیتی عجیب و دور از شمایل آدمیزادی را خلق نموده و بدون مماشات یا باج دادن به مخاطب ،تا به انتها پای اوایستاده و اصطلاحا ، پشت ِاین فردیت عجیب را خالی نمیکند.
نخستین سکانس از عریان همچون دریچه ای میان جهان نا امن و دهشتناک اثر با ذهن و قلب مخاطب ، بیرحمانه بر او میتازد. دوربین به عنوان شاخصترین ابزارِ کارگردان، با تکنیک روی دست به سرعت به جانی و زنی فاحشه نزدیک میشود. لرزش های پیاپی دوربین و فاصله ای که لنز آن با سوژه ها برقرار میکند (در ابتدا با فاصله از آنها قرار میگیرد و ناگهان به آنها نزدیک شده و اندازه نما را بسته میکند) مخاطب را بواقع شوکه میسازند، مخاطبی که در این لحظات هیچگونه شناختی نسبت به سوژه های داخل قاب نداشته و تنها شاهد یک آمیزش جنسی به شکلی وحشیانه و تجاوز گونه است ، موقعیت این رخداد هراس انگیز هم در نوع خود جالب است : کوچه ای خلوت با نورپردازی که تاریکی بر تمام نقاط حاکم است و منبع نور تنها بر سوژه ها میتابد : چرا که عریان اساسا در مورد جانی ،افکارش ، جهان بینی ها و کنش و واکنش های شخصیتی اوست . سکانس با فرار جانی و زن فاحشه به دو سمت مختلف و گریختن هردو از مهلکه به پایان میرسد. گویا جانی به خواسته خود رسیده و دلیلی برای ماندن ندارد . بُعد حیوانی را ارضا نموده و ادامه راه را در جایی دیگر جستجو میکند.
همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد عریان پیرامون زیست جانی است، در دقایق ابتدایی و پس از ورود جانی به شهری جدید و پیگیری او برای ملاقات با دوست دختر خود (لوئیس) گمان میرود پیرنگ اثر پیرامون رابطه این دو و فراز و فرود های آن باشد اما در ادامه شاهد موقعیتهایی گوناگون هستیم که در تمامی آنها افرادی برای دقایقی وارد زندگی جانی شده و در ادامه نیز پرونده حضور آنها بسته میشود و این مسیر با ورود افراد دیگر ادامه می یابد،درواقع پیرنگ حالتی 《اپیزودیک》 به خود گرفته و آشکارا حضور جانی در تمام آنها بعنوان نقطه اشتراک اپیزودها درنظر گرفته میشود. عریان شامل نمایش موقعیتهایی گوناگون ، با افرادی مختلف میشود که همگی در راستای شناساندن بیشتر و بهتر جانی کارکرد دارند .
مایکلی آگاهانه سعی میکند تا درام را به شیوه معمول پیش نبرد. اگرچه در عریان با شخصیتی مواجه هستیم غیرعادی و تک افتاده ، اما مایک لی در پی آن است تا نگاه بی طرفی به زندگی او داشته باشد و به ورطه شعار دادن و احیانا پند آموزی( روشی سهل که ممکن است باب میل مخاطب کلیشه پسند هم باشد) نیفتد، به همین دلیل عریان تلاش نمیکند تا مشکل جانی را ریشه یابی کند ، در عریان خبری از مرز بندی های رایج نیست، اصولا در عریان با فیلمی طرف نیستیم که در انتها ، جامعه یا گذشته جانی را در فلاکت امروزش مقصر بداند، مایک لی تنها به نمایش چند روزه ای از زیست هدر شده جانی میپردازد، بدون مماشات و با بیرحمی گزنده مخاطب را با شخصیتی عجیب آشنا میکند و تنها روایت چنین زیستی را وظیفه خود میداند.
جانی به معنای واقعی کلمه ترحم برانگیز است. تحصیلات دانشگاهی دارد (روانشناسی)، مغزش انباری از اطلاعات و مفاهیم علمی / اعتقادی / جامعه شناسانه /فلسفی و... است . به مطالعه علاقه دارد و در صورت یافتن اندک زمانی از مطالعه دریغ نمیکند. جانی یک هدر شده است. سکانس گپ زدن ابتدایی جانی با همخانه لوئیس را به یاد آورید : جانی پر حرف ، بدبین، دارای وسواس فکری است و به اعتقادش زندگی دیگران بیهوده وپوچ است ! بر خلاف همخانه لوئیس که دختری است ولنگار که تنها در لحظه زندگی میکند و رابطه اش با جانی وابسته به سکس و لذت شهوانی است و اصلا به کلام جانی اهمیتی نمیدهد.
شهروندی که طبیعتا میتوانست با انتخاب یک زندگی با ثبات به مانند دیگران ادامه حیات دهد، شغلی انتخاب کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی را با رسیدگی به امور روزانه سپری کند. جانی حتی در مرتبه ای بالاتر میتوانست از دانش و آگاهی خود در جهت آموزش و ارتقا دیگران نیز بهره گیرد.
《عریان》 اثری است تلخ و گزنده که پیرامون زیست تباه و نکبت بار شخصیت اصلی خود (جانی _ دیویدتیولیس) پرسه میزند. اثرِ شخصیتمحور 《مایکلی》 را به طیف وسیعی نمیتوان پیشنهاد داد چرا که اصولا ممکن است فیلمی دوست داشتنی و حتی قابل تماشا نباشد، عریان آگاهانه از ایجاد سمپاتی پرهیز میکند، فیلمنامهای پر فراز وفرود و به طبع ، داستانِ قابل تعریفی هم ندارد و سکانسهای شاد و مفرحش نیز در برابر حجم انبوهی از سکانسهای تاریک و مایوس کننده آن، بسیار ناچیز هستند... اما با تمام این اوصاف عریان اثر ارزشمند و قابل توجه ای است که دیدنش برای عاشقان سینما و از آن مهمتر عاشقان تنهایی و سکوت و البته جنون، واجب است .
درونمایه عریان بر فردیت و اهمیت آن درجامعه مدرن کنونی تاکید میکند. فردیتی که اگرچه درتضاد با باورهای رایج است اما مایک لی شخصیتی عجیب و دور از شمایل آدمیزادی را خلق نموده و بدون مماشات یا باج دادن به مخاطب ،تا به انتها پای اوایستاده و اصطلاحا ، پشت ِاین فردیت عجیب را خالی نمیکند.
نخستین سکانس از عریان همچون دریچه ای میان جهان نا امن و دهشتناک اثر با ذهن و قلب مخاطب ، بیرحمانه بر او میتازد. دوربین به عنوان شاخصترین ابزارِ کارگردان، با تکنیک روی دست به سرعت به جانی و زنی فاحشه نزدیک میشود. لرزش های پیاپی دوربین و فاصله ای که لنز آن با سوژه ها برقرار میکند (در ابتدا با فاصله از آنها قرار میگیرد و ناگهان به آنها نزدیک شده و اندازه نما را بسته میکند) مخاطب را بواقع شوکه میسازند، مخاطبی که در این لحظات هیچگونه شناختی نسبت به سوژه های داخل قاب نداشته و تنها شاهد یک آمیزش جنسی به شکلی وحشیانه و تجاوز گونه است ، موقعیت این رخداد هراس انگیز هم در نوع خود جالب است : کوچه ای خلوت با نورپردازی که تاریکی بر تمام نقاط حاکم است و منبع نور تنها بر سوژه ها میتابد : چرا که عریان اساسا در مورد جانی ،افکارش ، جهان بینی ها و کنش و واکنش های شخصیتی اوست . سکانس با فرار جانی و زن فاحشه به دو سمت مختلف و گریختن هردو از مهلکه به پایان میرسد. گویا جانی به خواسته خود رسیده و دلیلی برای ماندن ندارد . بُعد حیوانی را ارضا نموده و ادامه راه را در جایی دیگر جستجو میکند.
همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد عریان پیرامون زیست جانی است، در دقایق ابتدایی و پس از ورود جانی به شهری جدید و پیگیری او برای ملاقات با دوست دختر خود (لوئیس) گمان میرود پیرنگ اثر پیرامون رابطه این دو و فراز و فرود های آن باشد اما در ادامه شاهد موقعیتهایی گوناگون هستیم که در تمامی آنها افرادی برای دقایقی وارد زندگی جانی شده و در ادامه نیز پرونده حضور آنها بسته میشود و این مسیر با ورود افراد دیگر ادامه می یابد،درواقع پیرنگ حالتی 《اپیزودیک》 به خود گرفته و آشکارا حضور جانی در تمام آنها بعنوان نقطه اشتراک اپیزودها درنظر گرفته میشود. عریان شامل نمایش موقعیتهایی گوناگون ، با افرادی مختلف میشود که همگی در راستای شناساندن بیشتر و بهتر جانی کارکرد دارند .
مایکلی آگاهانه سعی میکند تا درام را به شیوه معمول پیش نبرد. اگرچه در عریان با شخصیتی مواجه هستیم غیرعادی و تک افتاده ، اما مایک لی در پی آن است تا نگاه بی طرفی به زندگی او داشته باشد و به ورطه شعار دادن و احیانا پند آموزی( روشی سهل که ممکن است باب میل مخاطب کلیشه پسند هم باشد) نیفتد، به همین دلیل عریان تلاش نمیکند تا مشکل جانی را ریشه یابی کند ، در عریان خبری از مرز بندی های رایج نیست، اصولا در عریان با فیلمی طرف نیستیم که در انتها ، جامعه یا گذشته جانی را در فلاکت امروزش مقصر بداند، مایک لی تنها به نمایش چند روزه ای از زیست هدر شده جانی میپردازد، بدون مماشات و با بیرحمی گزنده مخاطب را با شخصیتی عجیب آشنا میکند و تنها روایت چنین زیستی را وظیفه خود میداند.
جانی به معنای واقعی کلمه ترحم برانگیز است. تحصیلات دانشگاهی دارد (روانشناسی)، مغزش انباری از اطلاعات و مفاهیم علمی / اعتقادی / جامعه شناسانه /فلسفی و... است . به مطالعه علاقه دارد و در صورت یافتن اندک زمانی از مطالعه دریغ نمیکند. جانی یک هدر شده است. سکانس گپ زدن ابتدایی جانی با همخانه لوئیس را به یاد آورید : جانی پر حرف ، بدبین، دارای وسواس فکری است و به اعتقادش زندگی دیگران بیهوده وپوچ است ! بر خلاف همخانه لوئیس که دختری است ولنگار که تنها در لحظه زندگی میکند و رابطه اش با جانی وابسته به سکس و لذت شهوانی است و اصلا به کلام جانی اهمیتی نمیدهد.
شهروندی که طبیعتا میتوانست با انتخاب یک زندگی با ثبات به مانند دیگران ادامه حیات دهد، شغلی انتخاب کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی را با رسیدگی به امور روزانه سپری کند. جانی حتی در مرتبه ای بالاتر میتوانست از دانش و آگاهی خود در جهت آموزش و ارتقا دیگران نیز بهره گیرد.
مغز جانی همچون یک هارد چند ترابایتی است که انواع و اقسام دیتا در آن یافت میشود. جانی از توانایی کلامی مناسبی هم برخوردار است و میتواند به راحتی با اقشار مختلف هم صحبت شود.
اما مشکل اصلی در آن است که جانی دقیقا مسیر خلاف زندگی عادی را برگزیده است. بی خانمان است .شغلی ندارد. از هوش و استعدادش تنها به منظور گذراندن وقت (هم کلام شدن با دیگران) بهره میبرد و اصولا زندگی نمیکند.
جانی گویا به کائنات و انسانهای پیرامون خویش دهان کجی نموده و خانه به دوشی و ول گردی را پیش میگیرد. جانی دچار یاس فلسفی است، فردی که بهترین دوران زندگی را در پی کسب علم و دانش گذاشته است اما در عمل هیچگونه بهره برداری مفید و قابل توجه ای از آن نمیکند، چرا که در جهان بینی شخصی همچون جانی ، زندگی به گذران وقت و هم صحبتی با دیگران و تامین نیازهای غریزی خلاصه میشود . مسئله جالب توجه آن است که جانی به شکلی خود آگاه ،هیچگونه تلاشی برای برون رفت از این آشفته بازار ندارد، اعتقادش همین است و به این دهان کجی نمودن ایمان دارد .
آشکارا جانی در چنین موقعیت غیر قابل تحملی تنها به فکر تامین نیازهای اولیه خود است: غذایی برای خوردن، مکانی برای استراحت و جنس مخالفی برای ارضا نیازهای جنسی!
پس به همین دلیل مایکلی در میزانسن های خود از رنگ های خاکستری ، سیاه ، قهوهای بهره میبرد. نماهای عریان چه داخلی باشند و چه خارجی ،غالبا شامل این سه رنگ میشوند، همانگونه که عریان تماما حول محور نکبت و خفقانی است که بر زندگی جانی چنگ انداخته است پس طبیعتا رنگهایی گرم و جاندار و نشاط آور همچون قرمز، زرد ، آبی و ..... نیز جایی در بافت بصری ندارند، رنگ بندی که در تمام جزییات همچون پوشش شخصیتها ، وسائل خانه و اماکن مختلف ، رنگ در و دیوار ساختمانها و وسایل نقلیه هم رعایت میشود تا عریان همچون دایره بسته ای از رنگ های تیره و دلمرده باشد.
عریان علاوه بر بحث رنگ شناسی ، از نماهایی مهندسی شده و جذاب نیز بهره میبرد: آشکارا بنا به شرایط متفاوت جانی ، عریان شامل نماهایی تکنفره از او در خیابان، کافه و... میشود. نماهایی با کارکردی فرمال که حسی از یک ویرانه یا یک ناکجا آباد را به مخاطب القا میکنند، گویا تمام شهر و ساکنان آن در تنهایی و انزوا جانی شریک میشوند.
گویا جانی همچون روحی پرسه زنان در نقاط مختلف جا به جا میشود و با شخص یا مکانی دلبستگی پیدا نمیکند.
مایک لی تنها به نماهای تکنفره بسنده نمیکند و در سایر موارد نیز چشم مخاطب را به چالش میکشد :
نمایی را به یاد آورید که جانی در کنار خیابان ایستاده و چشمان فرصت طلب او به مانند همیشه مشغول نظاره رفت و آمد دیگران است، نمایی که به مخاطب گوشزد میکند جانی تنها در پی یافتن فردی است تا اندک لحظاتی با او وقت گذرانده و پس از آن سوژه تازه ای برا خود شکار کند.
در نمایی از عریان ، قاب به دو نیمه مساوی تقسیم میشود: جانی و دختری ولگرد را به شکل تمام قد در قاب داریم (سمت راست قاب) و در سمت چپ قاب دو سگ خیابانی حضور دارند. نمایی که بر تشابه میان زیست انسان و حیوان اشاره میکند، مایک لی تاکید میکند انسانی همچون جانی و همراه بی خانمان او بواقع تفاوتی با حیوانات خیابانی ندارند، هردو تنها به فکر خوردن، خوابیدن و آمیزش جنسی هستند، هردو در پایین ترین مرتبه از زندگی و درموضع حقارت و ضعف. به واقع هردو عریان و بی پناه و آسیب پذیر .
نمای درخشان دیگر نمایی لانگ شات است که جانی بدون حرکت در قاب به شکل ایستاده حضور دارد، دختر و پسر بی خانمان مشغول نزاع با یکدیگر هستند و پس از یک دور چرخیدن اطراف جانی ، قاب را ترک میکنند. جانی همچنان در قاب باقی مانده و حضور یک بی خانمان دیگر در پس زمینه قاب ، مه نیمه غلیظ و ساختمانهای قدیمی و بی سکنه همگی یادآور وخامت اوضاع و انزوا و تک افتادگی همیشگی جانی میشوند. جانی گویا متعلق به شخص یا مکان خاصی نیست و با هر رخداد پیرامونش اوست که تنها میماند .
نمای دیگر که بازهم بر شرایط آشفته جانی اشاره میکند نمایی است که دوربین از پشت پنجره اتاق ، جانی و زنی فاحشه را حین آمیزش جنسی به تصویر میکشد. در این نما گویی جانی و همراهش در محیطی تنگ و بسته و خفقان آور به شکلی کاملا غریزی و فاقد حس شور و عشق انسانی مشغول فعالیت هستند . فقدان عاطفه و عشق نیز یکی از معضلات مهم جانی بشمار میرود.
در بخش مربوط به آشنایی جانی با یک نگهبان شیفت شب نیز شاهد نمایی هستیم که بازهم نشان از احوال کلی جانی دارد: نمایی دونفره از او و نگهبان که هردو سوژه در اتاقی کاملا تاریک هستند، تاریکی قاب دقیقا همراستا با مضمون دیالوگ های رد و بدل شده کارکرد دارد، دیالوگها مربوط به بدبینی و ناامیدی جانی از عاقبت کائنات است. او از وقوع آخرالزمان و نشانه های آن خبر میدهد(همچون فاجعه چرنوبیل) و همچنین معتقد است زندگی بعد از وقوع آخرالزمان نیز ادامه خواهد داشت!
اما مشکل اصلی در آن است که جانی دقیقا مسیر خلاف زندگی عادی را برگزیده است. بی خانمان است .شغلی ندارد. از هوش و استعدادش تنها به منظور گذراندن وقت (هم کلام شدن با دیگران) بهره میبرد و اصولا زندگی نمیکند.
جانی گویا به کائنات و انسانهای پیرامون خویش دهان کجی نموده و خانه به دوشی و ول گردی را پیش میگیرد. جانی دچار یاس فلسفی است، فردی که بهترین دوران زندگی را در پی کسب علم و دانش گذاشته است اما در عمل هیچگونه بهره برداری مفید و قابل توجه ای از آن نمیکند، چرا که در جهان بینی شخصی همچون جانی ، زندگی به گذران وقت و هم صحبتی با دیگران و تامین نیازهای غریزی خلاصه میشود . مسئله جالب توجه آن است که جانی به شکلی خود آگاه ،هیچگونه تلاشی برای برون رفت از این آشفته بازار ندارد، اعتقادش همین است و به این دهان کجی نمودن ایمان دارد .
آشکارا جانی در چنین موقعیت غیر قابل تحملی تنها به فکر تامین نیازهای اولیه خود است: غذایی برای خوردن، مکانی برای استراحت و جنس مخالفی برای ارضا نیازهای جنسی!
پس به همین دلیل مایکلی در میزانسن های خود از رنگ های خاکستری ، سیاه ، قهوهای بهره میبرد. نماهای عریان چه داخلی باشند و چه خارجی ،غالبا شامل این سه رنگ میشوند، همانگونه که عریان تماما حول محور نکبت و خفقانی است که بر زندگی جانی چنگ انداخته است پس طبیعتا رنگهایی گرم و جاندار و نشاط آور همچون قرمز، زرد ، آبی و ..... نیز جایی در بافت بصری ندارند، رنگ بندی که در تمام جزییات همچون پوشش شخصیتها ، وسائل خانه و اماکن مختلف ، رنگ در و دیوار ساختمانها و وسایل نقلیه هم رعایت میشود تا عریان همچون دایره بسته ای از رنگ های تیره و دلمرده باشد.
عریان علاوه بر بحث رنگ شناسی ، از نماهایی مهندسی شده و جذاب نیز بهره میبرد: آشکارا بنا به شرایط متفاوت جانی ، عریان شامل نماهایی تکنفره از او در خیابان، کافه و... میشود. نماهایی با کارکردی فرمال که حسی از یک ویرانه یا یک ناکجا آباد را به مخاطب القا میکنند، گویا تمام شهر و ساکنان آن در تنهایی و انزوا جانی شریک میشوند.
گویا جانی همچون روحی پرسه زنان در نقاط مختلف جا به جا میشود و با شخص یا مکانی دلبستگی پیدا نمیکند.
مایک لی تنها به نماهای تکنفره بسنده نمیکند و در سایر موارد نیز چشم مخاطب را به چالش میکشد :
نمایی را به یاد آورید که جانی در کنار خیابان ایستاده و چشمان فرصت طلب او به مانند همیشه مشغول نظاره رفت و آمد دیگران است، نمایی که به مخاطب گوشزد میکند جانی تنها در پی یافتن فردی است تا اندک لحظاتی با او وقت گذرانده و پس از آن سوژه تازه ای برا خود شکار کند.
در نمایی از عریان ، قاب به دو نیمه مساوی تقسیم میشود: جانی و دختری ولگرد را به شکل تمام قد در قاب داریم (سمت راست قاب) و در سمت چپ قاب دو سگ خیابانی حضور دارند. نمایی که بر تشابه میان زیست انسان و حیوان اشاره میکند، مایک لی تاکید میکند انسانی همچون جانی و همراه بی خانمان او بواقع تفاوتی با حیوانات خیابانی ندارند، هردو تنها به فکر خوردن، خوابیدن و آمیزش جنسی هستند، هردو در پایین ترین مرتبه از زندگی و درموضع حقارت و ضعف. به واقع هردو عریان و بی پناه و آسیب پذیر .
نمای درخشان دیگر نمایی لانگ شات است که جانی بدون حرکت در قاب به شکل ایستاده حضور دارد، دختر و پسر بی خانمان مشغول نزاع با یکدیگر هستند و پس از یک دور چرخیدن اطراف جانی ، قاب را ترک میکنند. جانی همچنان در قاب باقی مانده و حضور یک بی خانمان دیگر در پس زمینه قاب ، مه نیمه غلیظ و ساختمانهای قدیمی و بی سکنه همگی یادآور وخامت اوضاع و انزوا و تک افتادگی همیشگی جانی میشوند. جانی گویا متعلق به شخص یا مکان خاصی نیست و با هر رخداد پیرامونش اوست که تنها میماند .
نمای دیگر که بازهم بر شرایط آشفته جانی اشاره میکند نمایی است که دوربین از پشت پنجره اتاق ، جانی و زنی فاحشه را حین آمیزش جنسی به تصویر میکشد. در این نما گویی جانی و همراهش در محیطی تنگ و بسته و خفقان آور به شکلی کاملا غریزی و فاقد حس شور و عشق انسانی مشغول فعالیت هستند . فقدان عاطفه و عشق نیز یکی از معضلات مهم جانی بشمار میرود.
در بخش مربوط به آشنایی جانی با یک نگهبان شیفت شب نیز شاهد نمایی هستیم که بازهم نشان از احوال کلی جانی دارد: نمایی دونفره از او و نگهبان که هردو سوژه در اتاقی کاملا تاریک هستند، تاریکی قاب دقیقا همراستا با مضمون دیالوگ های رد و بدل شده کارکرد دارد، دیالوگها مربوط به بدبینی و ناامیدی جانی از عاقبت کائنات است. او از وقوع آخرالزمان و نشانه های آن خبر میدهد(همچون فاجعه چرنوبیل) و همچنین معتقد است زندگی بعد از وقوع آخرالزمان نیز ادامه خواهد داشت!
تلفیق وجه سمعی و بصری این نما ( تاریکی قاب و دیالوگهای نا امیدانه) سایر اعمال غیر منطقی جانی را توجیه میکند. جانی همزمان خود را آگاه به امور و بالاتر از سایرین میداند ، اما تنها به حرف زدن و ارائه طوطی وار دانش خود بسنده میکند، بدون آنکه تاثیری گذارد و یا احیانا تاثیری بپذیرد.
مایک لی اما همانطور که درابتدا نیزاشاره شدقصد پند آموزی یا ریشه یابی مصائب شخصیت عجیبش را ندارد پس به همین منظور فرجامی را درنظر میگیرد که از اثر بیرون نزده و متناسب با فرم روایی آن معنا پیدا میکند.
جانی در انتهای کار پس از گشت وگذار درشهر ،پس از هم نشینی و هم کلامی با افرادی از طبقات مختلف جامعه و پس از تکرار همیشگی فلسفه بافی های خود از جهان پیرامون و پیش بینی آینده ، در نهایت کتک خورده، مورد سرقت واقع شده و بی پناه و بدون هدف، عریان همچون همیشه به مسیرش ادامه میدهد تا شاید بتواند برای یک روز دیگر به زیست پر چالش خود ادامه دهد. از دیدگاه مایک لی هر عمل را عکس العملی است. پس اگر جانی در آغاز فیلم پس از سکسی تجاوز گونه و بیرحمانه از مهلکه میگریزد در پایان سفرش به شکلی قرینهوار قربانی میشود (کتک خوردن از نصاب پوستر و به سرقت رفتن کیف او که تنها سرمایه زندگی اوست) وبه نوعی تاوان خطا ابتدایی را میپردازد، نما پایانی به واقع مشابه سکانس آغازین است: در نمایی لانگ، جانی را در قاب داریم که خسته ، زخمی و بی پناه به سمت دوربین در حرکت است . جانی همان شخصیت آغازین است . جایی را برای ماندن، کسی را برای دوست داشتن و شغلی را برای انجام دادن درنظر نداشته و تنها پیش میرود . مایک لی در اثر خود جانی را عریان و ضعیف و ترحم برانگیز ترسیم میکند . چه زمانی که برای ملاقات با دوست دختر خود به شهر دیگری نقل مکان میکند و چه زمانی که او را ترک میگوید. جانی عریان بودن را برمیگزیند و گویا هیچ اراده ای نمیتواند او را از این عریانی رهایی بخشد .
امتیاز : 9 از 10
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امید سلیمی
مایک لی اما همانطور که درابتدا نیزاشاره شدقصد پند آموزی یا ریشه یابی مصائب شخصیت عجیبش را ندارد پس به همین منظور فرجامی را درنظر میگیرد که از اثر بیرون نزده و متناسب با فرم روایی آن معنا پیدا میکند.
جانی در انتهای کار پس از گشت وگذار درشهر ،پس از هم نشینی و هم کلامی با افرادی از طبقات مختلف جامعه و پس از تکرار همیشگی فلسفه بافی های خود از جهان پیرامون و پیش بینی آینده ، در نهایت کتک خورده، مورد سرقت واقع شده و بی پناه و بدون هدف، عریان همچون همیشه به مسیرش ادامه میدهد تا شاید بتواند برای یک روز دیگر به زیست پر چالش خود ادامه دهد. از دیدگاه مایک لی هر عمل را عکس العملی است. پس اگر جانی در آغاز فیلم پس از سکسی تجاوز گونه و بیرحمانه از مهلکه میگریزد در پایان سفرش به شکلی قرینهوار قربانی میشود (کتک خوردن از نصاب پوستر و به سرقت رفتن کیف او که تنها سرمایه زندگی اوست) وبه نوعی تاوان خطا ابتدایی را میپردازد، نما پایانی به واقع مشابه سکانس آغازین است: در نمایی لانگ، جانی را در قاب داریم که خسته ، زخمی و بی پناه به سمت دوربین در حرکت است . جانی همان شخصیت آغازین است . جایی را برای ماندن، کسی را برای دوست داشتن و شغلی را برای انجام دادن درنظر نداشته و تنها پیش میرود . مایک لی در اثر خود جانی را عریان و ضعیف و ترحم برانگیز ترسیم میکند . چه زمانی که برای ملاقات با دوست دختر خود به شهر دیگری نقل مکان میکند و چه زمانی که او را ترک میگوید. جانی عریان بودن را برمیگزیند و گویا هیچ اراده ای نمیتواند او را از این عریانی رهایی بخشد .
امتیاز : 9 از 10
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امید سلیمی
چرا سم ریمی برای سه گانه مرد عنکبوتی تار عنکبوتی های ارگانیک انتخاب کرد
تار های مرد عنکبوتی از طرف بعضی از طرفداران به عنوان قسمت اساسی ای از جذبه شخصیت مرد عنکبوتی طلقی می شود. دستگاه مچ بند ساخته شده توسط پیتر پارکر که تار های ساخته شده را پرتاب می کند، به وی این اجازه را می دهد که بین اسمان خراش های نیویورک پرواز کند و جلوی جنایت کاران را بگیرد.
این عنصر به خوبی در کمیک بوک جواب می داد، از زمان شروع کمیک مرد عنکبوتی در سال ۱۹۶۲، قسمتی از این جواب گویی به خاطر نشان دادن این کاراکتر به عنوان یک جوان بااستعداد است. این اتفاق همچنین یک کشمکش دیگر به مرد عنکبوتی اضافه میکرد چون اون ممکن بود موقع نبرد تار هایش تمام شود. البته اما هر چیزی که که در کمیک بوکِ منبع به خوبی کار می کند را نمی توان به اسانی تبدیل به فیلم کرد. در این مورد به خصوص نیز، تارانداز های مرد عنکبوتی، این قضیه صدق می کند. اختراع انها توسط یک نوجوان می توانست تبدیل به شک و شبهه برای تماشاگران شود، که بنظر می رسد سم ریمی در زمان تولید مرد عنکبوتی به ان توجه داشته.
در سه گانی اصلی مرد عنکبوتی، ریمی انتخاب کرد که به مرد عنکبوتی تار عنکبوت های ارگانیک بدهد. این یکی از نتایج گاز عنکبوت بود تا اینکه خود پیتر تار های دست ساز تولید کند. این ایده اولین بار توسط جیمز کامرون پیش کشیده شده بود، زمانی که یک پیش نویس اولیه فیلم برای این کاراکتر در سال ۱۹۹۳ نوشته بود. کامرون می خواست تبدیل شدن این شخصیت به یک ابر قهرمان بیشتر در طبیعت جسمی او باشد. تار های ارگانیک دلالت بر این داشت که کاراکتر خودش تبدیل به یک عنکبوت می شود به جای اینکه به سادگی فقط قدرت های عنکبوت را صاحب می شود.
ریمی و فیلمنامه نویس فیلم، دیوید کوپ، تصمیم گرفتند بعضی از این ایده ها را به فیلمنامه خودشان اضافه کنند از جمله تار های ارگانیک. هر دو ریمی و کوپ تصمیم گرفتند که با تبدیل شدن پیتر به مرد عنکبوتی "تا ته خط" بروند. طبق گفته ریمی، این با عقل جور درمیامد که کاراکتری با قدرت عنکبوت باید بتواند تار نیز تولید بکند تا اینکه انرا به طور مصنوعی بسازد. این یک تغییر قابل بحث اما هوشمندانه بود که از طرف سارندگان ایجاد شد.
این تصمیم بیشتر نیز با محتوای داستان جور درمیامد اما همچنین به فیلم زمان بیشتری برای فوکوس به توسعه کاراکتر پیتر می داد. چون داستان نیاز نبود که برای توضیح دادن اینکه چطور یک نوجوان توانسته نه تنها تار انداز بلکه تار عنکبوت نیز برای ان بسازد، منحرف شود. با این کار فیلم زمان بیشتری برای ساخت کاراکتری قابل اتکا برای بینندگان نیز داشت. بنابراین با داشتن تار های ارگانیک، اساسا این قدرت به یک ساختار درونی و مهم شخصیت تبدیل می شد. برای مثال در فیلم مرد عنکبوتی ۲ شاهد این بودیم که این قدرت چقدر برای او مهم است و حتی با گرفتن ان برای لحظاتی چه اتفاقاتی می تواند برای مرد عنکبوتی بیافتد.
امروزه البته تماشاگران بیشتر به همان تار انداز های سنتی عادت کرده اند. مرد عنکبوتی شگفت انگیر با حضور اندرو گارفیلد و سری فیلم مرد عنکبوتی حال حاضر با حضور تام هالند از همان تار انداز ها به جای تار ارگانیک استفاده می کنند. هر چند مثل سه گانه اصلی، انها نیز ازادی های خلاقانه خاص خودشان را با ان ترکیب کرده اند.
برای مثال در مرد عنکبوتی شگفت انگیز پیتر تار انداز های خودش را از شرکت ازکورب(Oscorp) خریداری کرد تا اینکه خودش فرمول ان را توسعه داده و بسازد. مرد عنکبوتیِ الان نیز بیشتر با ارتباطش با تونی استارک اتکا دارد و طبیعت شگفت انگیز دنیای MCU باعث می شود تا راحت تر بتوانیم انرا هضم کنیم. تار های ارگانیک نیز روش دیگری بود که بدون قربانی کردن اهمیت و هوش بالای کاراکتر بتوانیم تار های مرد عنکبوتی را در پرده های سینما ببینیم.
📌منبع: وبسایت CBR
✅ترجمه اختصاصی کانال نقد فیلم و سریال
🎞 @NaghdeFilmoSerial
تار های مرد عنکبوتی از طرف بعضی از طرفداران به عنوان قسمت اساسی ای از جذبه شخصیت مرد عنکبوتی طلقی می شود. دستگاه مچ بند ساخته شده توسط پیتر پارکر که تار های ساخته شده را پرتاب می کند، به وی این اجازه را می دهد که بین اسمان خراش های نیویورک پرواز کند و جلوی جنایت کاران را بگیرد.
این عنصر به خوبی در کمیک بوک جواب می داد، از زمان شروع کمیک مرد عنکبوتی در سال ۱۹۶۲، قسمتی از این جواب گویی به خاطر نشان دادن این کاراکتر به عنوان یک جوان بااستعداد است. این اتفاق همچنین یک کشمکش دیگر به مرد عنکبوتی اضافه میکرد چون اون ممکن بود موقع نبرد تار هایش تمام شود. البته اما هر چیزی که که در کمیک بوکِ منبع به خوبی کار می کند را نمی توان به اسانی تبدیل به فیلم کرد. در این مورد به خصوص نیز، تارانداز های مرد عنکبوتی، این قضیه صدق می کند. اختراع انها توسط یک نوجوان می توانست تبدیل به شک و شبهه برای تماشاگران شود، که بنظر می رسد سم ریمی در زمان تولید مرد عنکبوتی به ان توجه داشته.
در سه گانی اصلی مرد عنکبوتی، ریمی انتخاب کرد که به مرد عنکبوتی تار عنکبوت های ارگانیک بدهد. این یکی از نتایج گاز عنکبوت بود تا اینکه خود پیتر تار های دست ساز تولید کند. این ایده اولین بار توسط جیمز کامرون پیش کشیده شده بود، زمانی که یک پیش نویس اولیه فیلم برای این کاراکتر در سال ۱۹۹۳ نوشته بود. کامرون می خواست تبدیل شدن این شخصیت به یک ابر قهرمان بیشتر در طبیعت جسمی او باشد. تار های ارگانیک دلالت بر این داشت که کاراکتر خودش تبدیل به یک عنکبوت می شود به جای اینکه به سادگی فقط قدرت های عنکبوت را صاحب می شود.
ریمی و فیلمنامه نویس فیلم، دیوید کوپ، تصمیم گرفتند بعضی از این ایده ها را به فیلمنامه خودشان اضافه کنند از جمله تار های ارگانیک. هر دو ریمی و کوپ تصمیم گرفتند که با تبدیل شدن پیتر به مرد عنکبوتی "تا ته خط" بروند. طبق گفته ریمی، این با عقل جور درمیامد که کاراکتری با قدرت عنکبوت باید بتواند تار نیز تولید بکند تا اینکه انرا به طور مصنوعی بسازد. این یک تغییر قابل بحث اما هوشمندانه بود که از طرف سارندگان ایجاد شد.
این تصمیم بیشتر نیز با محتوای داستان جور درمیامد اما همچنین به فیلم زمان بیشتری برای فوکوس به توسعه کاراکتر پیتر می داد. چون داستان نیاز نبود که برای توضیح دادن اینکه چطور یک نوجوان توانسته نه تنها تار انداز بلکه تار عنکبوت نیز برای ان بسازد، منحرف شود. با این کار فیلم زمان بیشتری برای ساخت کاراکتری قابل اتکا برای بینندگان نیز داشت. بنابراین با داشتن تار های ارگانیک، اساسا این قدرت به یک ساختار درونی و مهم شخصیت تبدیل می شد. برای مثال در فیلم مرد عنکبوتی ۲ شاهد این بودیم که این قدرت چقدر برای او مهم است و حتی با گرفتن ان برای لحظاتی چه اتفاقاتی می تواند برای مرد عنکبوتی بیافتد.
امروزه البته تماشاگران بیشتر به همان تار انداز های سنتی عادت کرده اند. مرد عنکبوتی شگفت انگیر با حضور اندرو گارفیلد و سری فیلم مرد عنکبوتی حال حاضر با حضور تام هالند از همان تار انداز ها به جای تار ارگانیک استفاده می کنند. هر چند مثل سه گانه اصلی، انها نیز ازادی های خلاقانه خاص خودشان را با ان ترکیب کرده اند.
برای مثال در مرد عنکبوتی شگفت انگیز پیتر تار انداز های خودش را از شرکت ازکورب(Oscorp) خریداری کرد تا اینکه خودش فرمول ان را توسعه داده و بسازد. مرد عنکبوتیِ الان نیز بیشتر با ارتباطش با تونی استارک اتکا دارد و طبیعت شگفت انگیز دنیای MCU باعث می شود تا راحت تر بتوانیم انرا هضم کنیم. تار های ارگانیک نیز روش دیگری بود که بدون قربانی کردن اهمیت و هوش بالای کاراکتر بتوانیم تار های مرد عنکبوتی را در پرده های سینما ببینیم.
📌منبع: وبسایت CBR
✅ترجمه اختصاصی کانال نقد فیلم و سریال
🎞 @NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «چرا سم ریمی برای سه گانه مرد عنکبوتی تار عنکبوتی های ارگانیک انتخاب کرد تار های مرد عنکبوتی از طرف بعضی از طرفداران به عنوان قسمت اساسی ای از جذبه شخصیت مرد عنکبوتی طلقی می شود. دستگاه مچ بند ساخته شده توسط پیتر پارکر که تار های ساخته شده را پرتاب می کند،…»
فقط یک هل کوچک نیازه...
یادداشتی در باب اهمیت پدیده ای بنام جوکر :
اینکه چرا جوکر درفیلم (شوالیهتاریکی) همچنان به عنوان آنتاگونیستی مهیب و تاثیرگذار شناخته میشود آشکارا مربوط به تلاش سازندگان در متن و اجرا کار میشود. جوکرِ شوالیهتاریکی نه آن شوخ طبعی و سرخوشی فیلم (تیمبرتون) را دارد، نه آن دلقک جنایتکار تک بعدی (جوخهانتخار) است و نه همچون نسخه (تاد فیلیپس) یک فرد ترحم برانگیز است که بدون میل و اراده خود تبدیل به نماد آشوب و جنبش گردد.
جوکر شوالیه تاریکی یک حیوان خودآگاه و پلید است که برخلاف قطب مقابلش (بتمن) ، با خود و اطرافیانش صادق و رو راست است . جوکر برخلاف بتمن ، هاروی دنت ، گوردون و...درقید وبند مناسبات عرفی،اخلاقی و..نیست و سعی نمیکند تاریکی درونی خود را پنهان کند. جوکر همچون پسر بچه ای بازیگوش و زیرک است که تمام پیرامون خود را غرق در آشوب و هرج و مرج طلب میکند،دراین راه بیشتر از دیگران برخود متکی است و شاید تنها زمانی که برای اجرای اهدافش بر دیگران تکیه میکند شکست میخورد . هرچند نولان در شوالیه تاریکی تصویری ظفرمند و مقتدارنه از او را به نمایش میگذارد .به گونه ای که اگر هم شاهد شکستی از جانب جوکر هستیم باز هم آینده ای آزاد و رها را برایش متصوریم . چرا که اگر جسم او را زندانی کنند تفکر دهشتناک او همچنان زنده است و قربانی میگیرد.
جوکر پیروز و مسلط فیلم است . نگاه کنید به سکانس ابتدایی و معرف او که چگونه تصویری شکوهمند از او را ترسیم میکند: در نمای ابتدایی ، تصویری تمام قد از جوکر را داریم . پشت به دوربین و نقاب بر دست در کنار خیابان ایستاده است. جوکر همان است که درزبان میگوید و همان است که در عمل ، انجام میدهد. برخلاف بتمن که زدگی دوگانه داشته و بدون لباس و ماسک، بروس وین است و با آنها هویتش به بتمن تغییر میکند، جوکر یگانه است و شب و روز و عملیات و ...برایش تفاوتی ندارند.
در ادامه سکانس نیز ، پس از استفاده هدفمند از هر سارق یکی یکی آنها را به درک واصل میکند و خود در انتها از مهلکه میگریزد. تمامی زیر دستان طبق نقشه ایفای نقش میکنند و حذف میشوند. خرده کارهایی در جهت یک راستا، تکمیل شدن امر سرقت و باقی ماندن راس هرم .
جوکر در همین سکانس به درستی برای مخاطب معرفی میشود . یک رهبر بیرحم ، باهوش و منظم و غیر قابل پیشبینی و شناسایی(همچون زمانی که نولان برای نخستین مرتبه در نمایی کلوز و ضدِنور از چهرهاش پردهبرداری میکند تا بر مهیب بودنش تاکید کرده و پازل معرفیاش در دقایق ابتدایی را به فرمالترین شکل، تکمیل کند) که دقیقا میداند از این کائنات چه میخواهد: هرج و مرج و آشوب .
و یا دربخش میانی فیلم و درسکانس معرکه کلانتری گاتهام، او از اینکه از بتمن کتک میخورد و توانایی مقابله با او راندارد ،خوشحال است! چرا که دراین میزانسن ،بتمن همچون حیوانی درندهخو و وحشی گشته و ممکن است حتی قانون خود مبنی بر (آدم نکشتن) را هم بشکند و او هم همچون جوکر و دیگر اوباشها سقوط کند. به علاوه آگاهیاش از آدرسهای اشتباهی مربوط به مکانهای بمبگذاری و نابودی ریچل و درهم شکستن بتمن به لحاظِ روحی ، از دیگر امتیازهای وی در مواجهه با بتمن بشمار میآید. اشارهاش به دلقک بودن بتمن برای جامعه نیز در دقایق انتهایی معنا پیدا میکند. چرا که پلیس، بتمنِ همیشه ناجی را درحکمِ قاتلی میبیند که میبایست او را دستگیر کند!
حتی در واپسین دقایق فیلم که شاهد حضور او هستیم نیز، تصویرش در موضع قدرت و برتری ترسیم میشود.
جوکر پس از دستگیری توسط بتمن، آویزان و معلق میان زمین وآسمان است. نقشهاش برای کشتار دسته جمعی مردم گاتهام به سرانجام نرسیده و ظاهرا در چنگال قانون است (قانون یا یک مجرم و قانون شکن دیگر؟)
اما نگاه کنید به خنده های دیوانهوار و دیالوگهای مثل همیشه گزندهاش خطاب به بتمن و توامان خطاب به مخاطب : جنون مثل جاذبه میمونه، تنها چیزی که نیازه یک هل کوچکه...
جوکر میخندد و همزمان بتمن و مخاطب را به سخره میگیرد، چرا که میداند هاروی دنت به عنوان یکی از شریف ترین افراد گاتهام ، شخصی که از آن به عنوان شوالیهسفید نام برده میشد را به کام جنون و تباهی کشانده ، حتی اگر بتمن خود را فدا کند و جرایم دنت را بر عهده گیرد ، (حقیقت) را نمیتوان انکار کرد.
روح جنگجو و عدالت طلبِ هارویدنت سقوط کرده و همانطور که جوکر انتظار داشت نیمه تاریکش بر نیمه روشن او غلبه کرده است.
جوکر سطح و عیار شوالیه تاریکی و اصولا کل این مجموعه را چند پله ارتقا میبخشد . جوکری که نمیتوان عقاید فکری و اعمال مهیبش را از یاد برد ، حتی اگر به آثار (اکشن _ ابرقهرمانی) هم علاقه ای نداشته باشیم، جوکر عاملی وسوسه برانگیز است که میتواند همواره هرنوع مخاطب با هر گرایش و سلیقهای را به تماشا شوالیه تاریکی سوق دهد. جوکر بزرگترین امتیاز این سه گانه است .
یادداشتی در باب اهمیت پدیده ای بنام جوکر :
اینکه چرا جوکر درفیلم (شوالیهتاریکی) همچنان به عنوان آنتاگونیستی مهیب و تاثیرگذار شناخته میشود آشکارا مربوط به تلاش سازندگان در متن و اجرا کار میشود. جوکرِ شوالیهتاریکی نه آن شوخ طبعی و سرخوشی فیلم (تیمبرتون) را دارد، نه آن دلقک جنایتکار تک بعدی (جوخهانتخار) است و نه همچون نسخه (تاد فیلیپس) یک فرد ترحم برانگیز است که بدون میل و اراده خود تبدیل به نماد آشوب و جنبش گردد.
جوکر شوالیه تاریکی یک حیوان خودآگاه و پلید است که برخلاف قطب مقابلش (بتمن) ، با خود و اطرافیانش صادق و رو راست است . جوکر برخلاف بتمن ، هاروی دنت ، گوردون و...درقید وبند مناسبات عرفی،اخلاقی و..نیست و سعی نمیکند تاریکی درونی خود را پنهان کند. جوکر همچون پسر بچه ای بازیگوش و زیرک است که تمام پیرامون خود را غرق در آشوب و هرج و مرج طلب میکند،دراین راه بیشتر از دیگران برخود متکی است و شاید تنها زمانی که برای اجرای اهدافش بر دیگران تکیه میکند شکست میخورد . هرچند نولان در شوالیه تاریکی تصویری ظفرمند و مقتدارنه از او را به نمایش میگذارد .به گونه ای که اگر هم شاهد شکستی از جانب جوکر هستیم باز هم آینده ای آزاد و رها را برایش متصوریم . چرا که اگر جسم او را زندانی کنند تفکر دهشتناک او همچنان زنده است و قربانی میگیرد.
جوکر پیروز و مسلط فیلم است . نگاه کنید به سکانس ابتدایی و معرف او که چگونه تصویری شکوهمند از او را ترسیم میکند: در نمای ابتدایی ، تصویری تمام قد از جوکر را داریم . پشت به دوربین و نقاب بر دست در کنار خیابان ایستاده است. جوکر همان است که درزبان میگوید و همان است که در عمل ، انجام میدهد. برخلاف بتمن که زدگی دوگانه داشته و بدون لباس و ماسک، بروس وین است و با آنها هویتش به بتمن تغییر میکند، جوکر یگانه است و شب و روز و عملیات و ...برایش تفاوتی ندارند.
در ادامه سکانس نیز ، پس از استفاده هدفمند از هر سارق یکی یکی آنها را به درک واصل میکند و خود در انتها از مهلکه میگریزد. تمامی زیر دستان طبق نقشه ایفای نقش میکنند و حذف میشوند. خرده کارهایی در جهت یک راستا، تکمیل شدن امر سرقت و باقی ماندن راس هرم .
جوکر در همین سکانس به درستی برای مخاطب معرفی میشود . یک رهبر بیرحم ، باهوش و منظم و غیر قابل پیشبینی و شناسایی(همچون زمانی که نولان برای نخستین مرتبه در نمایی کلوز و ضدِنور از چهرهاش پردهبرداری میکند تا بر مهیب بودنش تاکید کرده و پازل معرفیاش در دقایق ابتدایی را به فرمالترین شکل، تکمیل کند) که دقیقا میداند از این کائنات چه میخواهد: هرج و مرج و آشوب .
و یا دربخش میانی فیلم و درسکانس معرکه کلانتری گاتهام، او از اینکه از بتمن کتک میخورد و توانایی مقابله با او راندارد ،خوشحال است! چرا که دراین میزانسن ،بتمن همچون حیوانی درندهخو و وحشی گشته و ممکن است حتی قانون خود مبنی بر (آدم نکشتن) را هم بشکند و او هم همچون جوکر و دیگر اوباشها سقوط کند. به علاوه آگاهیاش از آدرسهای اشتباهی مربوط به مکانهای بمبگذاری و نابودی ریچل و درهم شکستن بتمن به لحاظِ روحی ، از دیگر امتیازهای وی در مواجهه با بتمن بشمار میآید. اشارهاش به دلقک بودن بتمن برای جامعه نیز در دقایق انتهایی معنا پیدا میکند. چرا که پلیس، بتمنِ همیشه ناجی را درحکمِ قاتلی میبیند که میبایست او را دستگیر کند!
حتی در واپسین دقایق فیلم که شاهد حضور او هستیم نیز، تصویرش در موضع قدرت و برتری ترسیم میشود.
جوکر پس از دستگیری توسط بتمن، آویزان و معلق میان زمین وآسمان است. نقشهاش برای کشتار دسته جمعی مردم گاتهام به سرانجام نرسیده و ظاهرا در چنگال قانون است (قانون یا یک مجرم و قانون شکن دیگر؟)
اما نگاه کنید به خنده های دیوانهوار و دیالوگهای مثل همیشه گزندهاش خطاب به بتمن و توامان خطاب به مخاطب : جنون مثل جاذبه میمونه، تنها چیزی که نیازه یک هل کوچکه...
جوکر میخندد و همزمان بتمن و مخاطب را به سخره میگیرد، چرا که میداند هاروی دنت به عنوان یکی از شریف ترین افراد گاتهام ، شخصی که از آن به عنوان شوالیهسفید نام برده میشد را به کام جنون و تباهی کشانده ، حتی اگر بتمن خود را فدا کند و جرایم دنت را بر عهده گیرد ، (حقیقت) را نمیتوان انکار کرد.
روح جنگجو و عدالت طلبِ هارویدنت سقوط کرده و همانطور که جوکر انتظار داشت نیمه تاریکش بر نیمه روشن او غلبه کرده است.
جوکر سطح و عیار شوالیه تاریکی و اصولا کل این مجموعه را چند پله ارتقا میبخشد . جوکری که نمیتوان عقاید فکری و اعمال مهیبش را از یاد برد ، حتی اگر به آثار (اکشن _ ابرقهرمانی) هم علاقه ای نداشته باشیم، جوکر عاملی وسوسه برانگیز است که میتواند همواره هرنوع مخاطب با هر گرایش و سلیقهای را به تماشا شوالیه تاریکی سوق دهد. جوکر بزرگترین امتیاز این سه گانه است .
هیولایی که نه کسی توان متوقف کردنش را دارد نه میتواند تبعات اعمالش را پاک کند . جوکر فراتر از عنصری مادی ، نماد و دریچهای است برای ورود به مرحله سقوط و نابودی. نمادی که همواره پابرجا خواهد ماند.
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
این قهرمانِ تنها:
یادداشتی برای قهرمان
اصولا چه (اصغرفرهادی) و جنس سینماییش رادوست داشته باشیم و با اشتیاق ساختههای جدیدش را پیگیری کنیم و یا چه درجبهه مخالفش قرار بگیریم ، نمیتوانیم اهمیتش در فضای سینمای این مملکت را انکار کنیم . فرهادی وآثارش همواره خوراک محافل مجازی وحقیقی سینمایی بوده و همواره مسائل مختلف متنی و حاشیهای و فرامتنی و.. موجب شده تا درمورد او و آثارش بحثهای مختلفی شکل گیرند. قهرمان بعنوان واپسین ساخته او نیز از قاعده مستثنی نبوده و اثری است بحث برانگیز که بشخصه آنرا به مراتب قویتر از (گذشته و همه میدانند) دانسته و قصد دارم کوتاه به زوایای منفی ومثبتاش اشاره کنم .
قهرمان با (لانگشاتی) از زندان آغاز و با (لانگشاتی) از آن به پایان میرسد. منتهی اگر در آغاز ماجرا، رحیم (ولو برای زمانی اندک) طعم آزادی را میچشد ،درانتها بشکلی قرینه میبایست به دوران حبس بازگشته و گویی انزوا و تنهایی مجدد شریک و همدمش خواهند بود. اصل روایت نیز طبیعتا به حدفاصل میان این دو وضعیت قرینه اختصاص دارد. فیلمساز کوشیده تا پیرنگش را با ضرباهنگی مناسب پیش برده و با تمرکز بر وقایع مهم داستانی(دیدار رحیم با داماد و معشوقهاش، سرزدن به مغازه شاکی و درنهایت تلاش برای فروش سکهها و آن تصمیم اخلاقی مبنی بر پیداکردن صاحب سکهها و تبدیل شدنش به قهرمانی امروزی بعنوان نقطه عطف ابتدایی )
درمخاطب کشش ایجاد کرده و او را مشتاق پیگیری باقی ماجرا کند. منتهی مشکل آنجاست که اولا نمیفهمیم همین نقطهعطف مبنی بر انصراف رحیم از فروش سکهها به ویژگی اخلاقی او مبنی بر صاف و صادق بودن و اعتقادش به حلال و حرام ، برمیگردد یا به مسئله پایین آمدن قیمت سکه یا خودکاری که ناگهان نمینویسد و جوهر تمام میکند. یعنی مثلا اگر قیمت سکه بالا رفته بود و خودکار درست انجام وظیفه میکرد ، رحیم به نیتش میرسید و پول فروشِ سکهها را به طلبکار میداد یا بازهم همین تصمیم را میگرفت.
همچنین درادامه روایت و با پیش کشیده شدن شاغل گشتن رحیم در فرمانداری ، چنان گره عجیب و غیر عادی شکل میگیرد که به طبع بازکردنش هم با مسیری همراه شده که کمی غیر قابل باور جلوه میکند.
زنی که صاحب سکههاست گویی کلا وجود خارجی نداشته و چنان از شهر محو میشود (نه شماره تلفنی و آدرسی وجود دارد و نه حتی تصویر بسته از چهرهاش بواسطه دوربین طلافروشی به پیدا کردنش منجر میشود!) که رحیم و خانواده برای او جایگزینی انتخاب میکنند و... کلیدواژه فیلمنامه مهندسی شده را بارها در مطالب مرتبط با آثار فرهادی مشاهده کردهایم . این محو شدن صاحب سکهها نیز درراستای همین مهندسی شکل گرفته تا خود سببیتی باشد برای ادامه حوادث قهرمان. اگرچه فیلمنامه درتلاش است تا ردیابی او را جدی برشمارد اما فرهادی چنان در محو کردن این فرد اصرار داشته تا بتواند باقی حوادث را منطقی جلوه دهد. وقتی متوجه این اصرار غیر منطقی از سمت فیلمساز باشیم طبیعتا پیگیری ادامه کار به قوت قبل نخواهد بود. چون از جایی به بعد میفهمیم اگر آن زن پیدا میشد و رحیم شغل مورد نظر را بدست میآورد ،دیگر عملا داستانی برای روایت وجود نداشت و فیلم در همان یکساعت ابتدایی به پایان میرسید.
همچنین انگیزه دختر طلبکار برای فرستادن پیامکهای رد و بدل شده میان رحیم و پدرش واضح نیست و نمیفهمیم چرا در حل شدن قضایا سنگاندازی میکند. سنگ اندازی که کل نقشههای رحیم و اطرافیانش برای حل کردن ماجرا را نقش برآب کرده، گره روی گره قبلی آمده و رحیم هم به مرور ضعیفتر از قبل شده ودرنهایت به بازگشت به زندان تن میدهد. طلاق گرفتن رحیم از خاله یا فروخته شدن جهیزیهاش از سمت پدر یا عذابهایی که دراین مدت برپدرش تحمیل گشته است، کدامیک انگیزه اوست؟ اتفاقا با این عمل فرستادن پیامکها و گند زدن به نقشه رحیم نه پولی دستشان را میگیرد و نه پدرش به آرامش روحی میرسد. منطق این رفتار چیست؟
جدا از آن تصمیم ابتدایی در طلا فروشی که درابتدا بدان اشاره شد ، رحیم به عنوان شخصیت اصلی پرداختی انسانی دارد: مثلا در جایی از اثر اشاره میشود که اصل مسئله بدهکاریاش به دلیل پول نزول است نه بدهکاری با بانک . یا حضور معشوقهاش در پیدا کردن سکهها را حذف میکند تا رابطهاش لو نرود. یعنی درصورت نیاز،دروغ هم میگوید یا (تمامِ حقیقت را نمیگوید) تا بدانیم تنها با آن ورِ راستگو و شریفِ او همراه نیستیم و او هم مثل هر انسان دیگری در موقعیتهای مختلف به دروغ هم اتکا میکند. یا مثلا رحیم را هم مثل اکثر انسانهای اطراف خود ، منفعتطلب و محافظهکار میبینیم. چنانچه بر خلاف هم بندیاش ، ابدا به قضیه خودکشی درزندان واکنشی ندارد و صرفا درتلاش است تا وضعیت خود را سروسامان دهد. رفتاری که ممکن است وقتی خود را جای او میگذاریم هم دقیقا همان را انجام دهیم.
یادداشتی برای قهرمان
اصولا چه (اصغرفرهادی) و جنس سینماییش رادوست داشته باشیم و با اشتیاق ساختههای جدیدش را پیگیری کنیم و یا چه درجبهه مخالفش قرار بگیریم ، نمیتوانیم اهمیتش در فضای سینمای این مملکت را انکار کنیم . فرهادی وآثارش همواره خوراک محافل مجازی وحقیقی سینمایی بوده و همواره مسائل مختلف متنی و حاشیهای و فرامتنی و.. موجب شده تا درمورد او و آثارش بحثهای مختلفی شکل گیرند. قهرمان بعنوان واپسین ساخته او نیز از قاعده مستثنی نبوده و اثری است بحث برانگیز که بشخصه آنرا به مراتب قویتر از (گذشته و همه میدانند) دانسته و قصد دارم کوتاه به زوایای منفی ومثبتاش اشاره کنم .
قهرمان با (لانگشاتی) از زندان آغاز و با (لانگشاتی) از آن به پایان میرسد. منتهی اگر در آغاز ماجرا، رحیم (ولو برای زمانی اندک) طعم آزادی را میچشد ،درانتها بشکلی قرینه میبایست به دوران حبس بازگشته و گویی انزوا و تنهایی مجدد شریک و همدمش خواهند بود. اصل روایت نیز طبیعتا به حدفاصل میان این دو وضعیت قرینه اختصاص دارد. فیلمساز کوشیده تا پیرنگش را با ضرباهنگی مناسب پیش برده و با تمرکز بر وقایع مهم داستانی(دیدار رحیم با داماد و معشوقهاش، سرزدن به مغازه شاکی و درنهایت تلاش برای فروش سکهها و آن تصمیم اخلاقی مبنی بر پیداکردن صاحب سکهها و تبدیل شدنش به قهرمانی امروزی بعنوان نقطه عطف ابتدایی )
درمخاطب کشش ایجاد کرده و او را مشتاق پیگیری باقی ماجرا کند. منتهی مشکل آنجاست که اولا نمیفهمیم همین نقطهعطف مبنی بر انصراف رحیم از فروش سکهها به ویژگی اخلاقی او مبنی بر صاف و صادق بودن و اعتقادش به حلال و حرام ، برمیگردد یا به مسئله پایین آمدن قیمت سکه یا خودکاری که ناگهان نمینویسد و جوهر تمام میکند. یعنی مثلا اگر قیمت سکه بالا رفته بود و خودکار درست انجام وظیفه میکرد ، رحیم به نیتش میرسید و پول فروشِ سکهها را به طلبکار میداد یا بازهم همین تصمیم را میگرفت.
همچنین درادامه روایت و با پیش کشیده شدن شاغل گشتن رحیم در فرمانداری ، چنان گره عجیب و غیر عادی شکل میگیرد که به طبع بازکردنش هم با مسیری همراه شده که کمی غیر قابل باور جلوه میکند.
زنی که صاحب سکههاست گویی کلا وجود خارجی نداشته و چنان از شهر محو میشود (نه شماره تلفنی و آدرسی وجود دارد و نه حتی تصویر بسته از چهرهاش بواسطه دوربین طلافروشی به پیدا کردنش منجر میشود!) که رحیم و خانواده برای او جایگزینی انتخاب میکنند و... کلیدواژه فیلمنامه مهندسی شده را بارها در مطالب مرتبط با آثار فرهادی مشاهده کردهایم . این محو شدن صاحب سکهها نیز درراستای همین مهندسی شکل گرفته تا خود سببیتی باشد برای ادامه حوادث قهرمان. اگرچه فیلمنامه درتلاش است تا ردیابی او را جدی برشمارد اما فرهادی چنان در محو کردن این فرد اصرار داشته تا بتواند باقی حوادث را منطقی جلوه دهد. وقتی متوجه این اصرار غیر منطقی از سمت فیلمساز باشیم طبیعتا پیگیری ادامه کار به قوت قبل نخواهد بود. چون از جایی به بعد میفهمیم اگر آن زن پیدا میشد و رحیم شغل مورد نظر را بدست میآورد ،دیگر عملا داستانی برای روایت وجود نداشت و فیلم در همان یکساعت ابتدایی به پایان میرسید.
همچنین انگیزه دختر طلبکار برای فرستادن پیامکهای رد و بدل شده میان رحیم و پدرش واضح نیست و نمیفهمیم چرا در حل شدن قضایا سنگاندازی میکند. سنگ اندازی که کل نقشههای رحیم و اطرافیانش برای حل کردن ماجرا را نقش برآب کرده، گره روی گره قبلی آمده و رحیم هم به مرور ضعیفتر از قبل شده ودرنهایت به بازگشت به زندان تن میدهد. طلاق گرفتن رحیم از خاله یا فروخته شدن جهیزیهاش از سمت پدر یا عذابهایی که دراین مدت برپدرش تحمیل گشته است، کدامیک انگیزه اوست؟ اتفاقا با این عمل فرستادن پیامکها و گند زدن به نقشه رحیم نه پولی دستشان را میگیرد و نه پدرش به آرامش روحی میرسد. منطق این رفتار چیست؟
جدا از آن تصمیم ابتدایی در طلا فروشی که درابتدا بدان اشاره شد ، رحیم به عنوان شخصیت اصلی پرداختی انسانی دارد: مثلا در جایی از اثر اشاره میشود که اصل مسئله بدهکاریاش به دلیل پول نزول است نه بدهکاری با بانک . یا حضور معشوقهاش در پیدا کردن سکهها را حذف میکند تا رابطهاش لو نرود. یعنی درصورت نیاز،دروغ هم میگوید یا (تمامِ حقیقت را نمیگوید) تا بدانیم تنها با آن ورِ راستگو و شریفِ او همراه نیستیم و او هم مثل هر انسان دیگری در موقعیتهای مختلف به دروغ هم اتکا میکند. یا مثلا رحیم را هم مثل اکثر انسانهای اطراف خود ، منفعتطلب و محافظهکار میبینیم. چنانچه بر خلاف هم بندیاش ، ابدا به قضیه خودکشی درزندان واکنشی ندارد و صرفا درتلاش است تا وضعیت خود را سروسامان دهد. رفتاری که ممکن است وقتی خود را جای او میگذاریم هم دقیقا همان را انجام دهیم.
قهرمان شامل لحظات جذابی هم هست که نمیتوان از آنها چشم پوشید. همان نمای بالا رفتن رحیم از راه و پلههای آهنین و محو شدنی که به مرور رخ میدهد و درست همان لحظه نام اثر بر قاب شکل میبندد ، هوشمندانه است.چرا که رحیم نیز از فردی عادی به قهرمان تبدیل شده و زودتر از آنچه فکرش را میکند ، بدل به دروغگویی میشود و دوران قهرمان بودنش سرمیآید. یا مثلا لحظهای که مدیر زندان رحیم را صدا زده ودرابتدا گمان میکنیم راه حلی برای او یافته اما بشکلی خشمگین او را برای محکم کوبیدن درب اتاق مورد بازخواست قرار میدهد و اینجاست که دیگر رحیم میفهمد نه تنها مردم پشتش نیستند(عدم تمایل آنها برای استفاده از پول جمع شده در مراسم گلریزان) بلکه مسئولین زندان نیز منافع خود را بر حل مشکل او ارجح میدانند. اینجاست که شریک و همراه غم و تنهایی رحیم میشویم و موضع ضعفش را حس میکنیم.
فرهادی درست در زمانهایی که انتظار داریم ،رحیم را از فردی آرام و مبادی آداب به سمت فردی پرجوش و خروش سوق میدهد. سکانس درگیری با طلبکار در مغازه و درگیری با مسئول زندان در کوچه از این دست موارد هستند. یعنی دقیقا همان بزنگاههایی که احساس میکنیم،رحیم میبایست خودی نشان دهد و اعاده حیثیت کند ،دست به کار شده و ورِ دیگر خود را نیز بتصویر میکشد.
قهرمان حکایت مردی است که زمانه روی ناخوشش را به او نشان داده. مردی که برای رهایی از وضع موجود تلاش میکند و دراین راه هم حقیقت را میگوید (و هم در مواقعی، تنها به بخشی از آن اشاره میکند) و هم به دروغ متوسل میشود و هم از خشونت بهره میجوید و در انتهای کار ،خسته و تنها به همان زندان پناه میبرد. مدتی با عزیزانش همراه میشود اما گویی ادامه حیاتش به حبس و زندان و ناامیدی ،گره خورده است. قهرمانی که آگاهانه به عادیترین شکل ممکن پیش چشم مخاطب قرار میگیرد تا بازهم ردپای خالقش را در اثر احساس کنیم.
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز : 6
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
فرهادی درست در زمانهایی که انتظار داریم ،رحیم را از فردی آرام و مبادی آداب به سمت فردی پرجوش و خروش سوق میدهد. سکانس درگیری با طلبکار در مغازه و درگیری با مسئول زندان در کوچه از این دست موارد هستند. یعنی دقیقا همان بزنگاههایی که احساس میکنیم،رحیم میبایست خودی نشان دهد و اعاده حیثیت کند ،دست به کار شده و ورِ دیگر خود را نیز بتصویر میکشد.
قهرمان حکایت مردی است که زمانه روی ناخوشش را به او نشان داده. مردی که برای رهایی از وضع موجود تلاش میکند و دراین راه هم حقیقت را میگوید (و هم در مواقعی، تنها به بخشی از آن اشاره میکند) و هم به دروغ متوسل میشود و هم از خشونت بهره میجوید و در انتهای کار ،خسته و تنها به همان زندان پناه میبرد. مدتی با عزیزانش همراه میشود اما گویی ادامه حیاتش به حبس و زندان و ناامیدی ،گره خورده است. قهرمانی که آگاهانه به عادیترین شکل ممکن پیش چشم مخاطب قرار میگیرد تا بازهم ردپای خالقش را در اثر احساس کنیم.
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز : 6
#نقد_فیلم
امیدسلیمی