فهرست کامل نامزدهای 94 امین دوره جوایز اسکار اعلام شد:
🎖بهترین فیلم
Belfast
Coda
Don't Look Up
Drive My Car
Dune
King Richard
Licorice Pizza
Nightmare Alley
The Power of the Dog
West Side Story
🎖بهترین بازیگر نقش اول مرد:
Javier Bardem – Being The Ricardos
Benedict Cumberbatch – The Power Of The Dog
Andrew Garfield – Tick, Tick ...BOOM!
Will Smith – King Richard
Denzel Washington – The Tragedy Of Macbeth
🎖بهترین بازیگر نقش اول زن:
Jessica Chastain (“The Eyes of Tammy Faye”)
Olivia Colman (“The Lost Daughter”)
Penélope Cruz (“Parallel Mothers”)
Nicole Kidman (“Being the Ricardos”)
Kristen Stewart (“Spencer”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
Ciarán Hinds – Belfast
Troy Kotsur – CODA
Jesse Plemons – The Power Of The Dog
J.K. Simmons – Being The Ricardos
Kodi Smit-McPhee – The Power Of The Dog
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن:
Jessie Buckley – The Lost Daughter
Ariana DeBose – West Side Story
Judi Dench – Belfast
Kirsten Dunst – The Power Of The Dog
Aunjanue Ellis – King Richard
🎖بهترین کارگردانی:
Kenneth Branagh (“Belfast”)
Ryûsuke Hamaguchi (“Drive My Car”)
Paul Thomas Anderson (“Licorice Pizza”)
Jane Campion (“The Power of the Dog”)
Steven Spielberg (“West Side Story”)
🎖بهترین فیلم بینالمللی:
Drive My Car
Flee
The Hand Of God
Lunana: A Yak In The Classroom
The Worst Person In The World
🎖بهترین انیمیشن:
Encanto
Flee
Luca
The Mitchells vs the Machines
Raya and the Last Dragon
🎖بهترین مستند:
Ascension
Attica
Flee
Summer Of Soul (...Or, When The Revolution Could Not Be Televised)
Writing With Fire
🎖بهترین فیلمنامه اقتباسی:
CODA
Drive My Car
Dune
The Lost Daughter
The Power Of The Dog
🎖بهترین فیلمنامه اورجینال:
Belfast
Don't Look Up
King Richard
Licorice Pizza
The Worst Person In The World
🎖بهترین تدوین:
Don't Look Up
Dune
King Richard
The Power of the Dog
Tick, Tick... Boom!
🎖بهترین فیلمبرداری:
Dune
Nightmare Alley
The Power Of The Dog
The Tragedy Of Macbeth
West Side Story
🎖بهترین موسیقی متن:
Don't Look Up
Dune
Encanto
Parallel Mothers
The Power Of The Dog
🎖بهترین ترانه اورجینال:
"Be Alive" – King Richard
"Dos Oruguitas" – Encanto
"Down To Joy" – Belfast
"No Time To Die" – No Time To Die
"Somehow You Do" – Four Good Days
🎖بهترین جلوه های ویژه:
Dune
Free Guy
No Time To Die
Shang-Chi And The Legend Of The Ten Rings
Spider-Man: No Way Home
🎖بهترین طراحی صحنه:
Dune
Nightmare Alley
The Power Of The Dog
The Tragedy Of Macbeth
West Side Story
🎖بهترین گریم و آرایش مو:
Coming 2 America
Cruella
Dune
The Eyes Of Tammy Faye
House Of Gucci
🎖بهترین طراحی لباس:
Cruella
Cyrano
Dune
Nightmare Alley
West Side Story
🎖بهترین صدا:
Belfast
Dune
No Time to Die
The Power of the Dog
West Side Story
🎖بهترین مستند کوتاه:
Audible
Lead Me Home
The Queen Of Basketball
Three Songs For Benazir
When We Were Bullies
🎖بهترین انیمیشن کوتاه:
Affairs Of The Art
Bestia
Boxballet
Robin Robin
The Windshield Wiper
🎖بهترین فیلم کوتاه لایواکشن:
Ala Kachuu – Take And Run
The Dress
The Long Goodbye
On My Mind
Please Hold
این مراسم در تاریخ ۸ فروردین ۱۴۰۱ برگزار میشود.
🎖بهترین فیلم
Belfast
Coda
Don't Look Up
Drive My Car
Dune
King Richard
Licorice Pizza
Nightmare Alley
The Power of the Dog
West Side Story
🎖بهترین بازیگر نقش اول مرد:
Javier Bardem – Being The Ricardos
Benedict Cumberbatch – The Power Of The Dog
Andrew Garfield – Tick, Tick ...BOOM!
Will Smith – King Richard
Denzel Washington – The Tragedy Of Macbeth
🎖بهترین بازیگر نقش اول زن:
Jessica Chastain (“The Eyes of Tammy Faye”)
Olivia Colman (“The Lost Daughter”)
Penélope Cruz (“Parallel Mothers”)
Nicole Kidman (“Being the Ricardos”)
Kristen Stewart (“Spencer”)
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:
Ciarán Hinds – Belfast
Troy Kotsur – CODA
Jesse Plemons – The Power Of The Dog
J.K. Simmons – Being The Ricardos
Kodi Smit-McPhee – The Power Of The Dog
🎖بهترین بازیگر نقش مکمل زن:
Jessie Buckley – The Lost Daughter
Ariana DeBose – West Side Story
Judi Dench – Belfast
Kirsten Dunst – The Power Of The Dog
Aunjanue Ellis – King Richard
🎖بهترین کارگردانی:
Kenneth Branagh (“Belfast”)
Ryûsuke Hamaguchi (“Drive My Car”)
Paul Thomas Anderson (“Licorice Pizza”)
Jane Campion (“The Power of the Dog”)
Steven Spielberg (“West Side Story”)
🎖بهترین فیلم بینالمللی:
Drive My Car
Flee
The Hand Of God
Lunana: A Yak In The Classroom
The Worst Person In The World
🎖بهترین انیمیشن:
Encanto
Flee
Luca
The Mitchells vs the Machines
Raya and the Last Dragon
🎖بهترین مستند:
Ascension
Attica
Flee
Summer Of Soul (...Or, When The Revolution Could Not Be Televised)
Writing With Fire
🎖بهترین فیلمنامه اقتباسی:
CODA
Drive My Car
Dune
The Lost Daughter
The Power Of The Dog
🎖بهترین فیلمنامه اورجینال:
Belfast
Don't Look Up
King Richard
Licorice Pizza
The Worst Person In The World
🎖بهترین تدوین:
Don't Look Up
Dune
King Richard
The Power of the Dog
Tick, Tick... Boom!
🎖بهترین فیلمبرداری:
Dune
Nightmare Alley
The Power Of The Dog
The Tragedy Of Macbeth
West Side Story
🎖بهترین موسیقی متن:
Don't Look Up
Dune
Encanto
Parallel Mothers
The Power Of The Dog
🎖بهترین ترانه اورجینال:
"Be Alive" – King Richard
"Dos Oruguitas" – Encanto
"Down To Joy" – Belfast
"No Time To Die" – No Time To Die
"Somehow You Do" – Four Good Days
🎖بهترین جلوه های ویژه:
Dune
Free Guy
No Time To Die
Shang-Chi And The Legend Of The Ten Rings
Spider-Man: No Way Home
🎖بهترین طراحی صحنه:
Dune
Nightmare Alley
The Power Of The Dog
The Tragedy Of Macbeth
West Side Story
🎖بهترین گریم و آرایش مو:
Coming 2 America
Cruella
Dune
The Eyes Of Tammy Faye
House Of Gucci
🎖بهترین طراحی لباس:
Cruella
Cyrano
Dune
Nightmare Alley
West Side Story
🎖بهترین صدا:
Belfast
Dune
No Time to Die
The Power of the Dog
West Side Story
🎖بهترین مستند کوتاه:
Audible
Lead Me Home
The Queen Of Basketball
Three Songs For Benazir
When We Were Bullies
🎖بهترین انیمیشن کوتاه:
Affairs Of The Art
Bestia
Boxballet
Robin Robin
The Windshield Wiper
🎖بهترین فیلم کوتاه لایواکشن:
Ala Kachuu – Take And Run
The Dress
The Long Goodbye
On My Mind
Please Hold
این مراسم در تاریخ ۸ فروردین ۱۴۰۱ برگزار میشود.
👍1
Rango
انیمیشن (رنگو) ساخته پستمدرنِ (گوروربینسکی) در همان نخستین نمای خود خبر از اثری جذاب و متفاوت میدهد بدین گونه که : حروف عنوانبندی انیمیشن در ابعادی بزرگ در صفحه ظاهر میشوند، همزمان نیز دسته ای از جغدان گیتار به دست به عنوان راوی داستان (در پیش زمینه قاب) شروع به گفتگو رو به دوربین نموده و درحالیکه در پایان سخنان خود (خبر مرگ) قهرمان اثر را یاد آوری میکنند شاهد شلیک گلوله ای به سمت آخرین حرف از عنوان اثر هستیم. شلیکی که از نظر تصویری نیز بر صحت سخنان راوی اثر تاکید کرده(صحتی که درانتهای کار، رنگ باخته تا بدانیم با راوی غیرقابل اعتمادی طرفیم!) و موقعیتی کمیک را پدید آورده ، تا مخاطب از همان ابتدا با مقدمهای متفاوت و کنجکاوی برانگیز طرف شده و نسبت به سرنوشت قهرمانش دچار شک و تردید گردد.
اگرچه با انیمیشنی پیرنگمحور و به طبع، داستانگو طرفیم اما چالش اصلی فیلمنامه رنگو در باب هویت و تقابل با ذات حقیقی قهرمانش و وابسته به کشمکش درونی است. در واقع وربینسکی در عین آنکه به کشمکشهای بیرونی بها میدهد ، از کشمکش درونی نیز غافل نشده تا فیلمنامه رنگو چندلایه و پرملات لقب گیرد. اینکه رنگو اقعا یک مخلوق راحت طلب،دروغگو، خیالپرداز و ترسو است یا بلعکس موجودی است که میتواند شرایط زیست خود و دیگران راتغییر دهد، چالش اصلی اثر بشمار میآید. به همین منظور سکانس ابتدایی معرفی شخصیت رنگو از اهمیت بالایی برخوردار است.سکانسی که تمام آنچه را که باید، به مخاطب تحویل میدهد: سکانس با نما بسته ای از چهره رنگو آغاز میشود . چشمان بهت زده ،سر بزرگ و گردنی بشدت لاغر ،حداقل از نظر ظاهر فیزیکی در تضاد با تصویری است که از یک قهرمان در ذهن مخاطب نقش بسته است. در ادامه و با دیالوگهایی که خبر از قوه تخیل و قدرت بداهه گویی او میدهند و همچنین حضور او در کنار مانکن برهنه زنانه، تصویری از یک موجود حراف ، خیالپرداز و بی ثبات در ذهنمان شکل میگیرد، رنگو البته به این امر آگاه است که قهرمان در خلا معنایی ندارد . خلایی که با تصادف ماشین و شکستن محیط زندگی او (آکواریوم) از هم میپاشد و رنگو با این نقطه عطف داستانی ، وارد جدل با طبیعت سخت و خشن و بیرحم میشود.
از اینجا به بعد، پیرنگ رنگو با الگو (سفر قهرمان) در دامن طبیعت و تقابل او با سایر مخلوقات به منظور خود شناسی و تاثیری که میگذارد و یا میپذیرد، گره خورده و مسیری سخت و طاقت فرسا را پیش پای قهرمان خود میگذارد. از آنجا که کارگردان از همان ابتدا بر دست و پا چلفتی بودن رنگو و حضور پررنگ عنصر شانس در زیستش تاکید میکند ، پس با کمدی موقعیتی طرفیم که در آن یک فرد اشتباهی در مکانی که ظاهرا بدان تعلقی ندارد ،بدل به قهرمانی پوشالی شده و چنان حوادث پشت هم و بدون خواست و اراده او شکل میگیرند که خود نیز به مرور این قهرمان بودن را واقعی میپندارد!
رنگو متفاوت با دیگر مخلوقات انیمیشن است. چه به لحاظ ظاهری و چه به لحاظ شخصیتی . رنگو تنها شخصیت اثر است که در طراحی او از رنگهای شاد و چشمنواز استفاده شده است: بدنی سبز و لباسی قرمز بر تن دارد ، درست بر خلاف اهالی شهر که در بافت رنگی آنها عمدتا از رنگهای قهوه ای، خاکستری یا سفید استفاده شده است . رنگو نماد امید و نشاط شهر میشود پس در ظاهر نیز تنها مخلوق خوش رنگ و متفاوت محیط خوداست. در طراحی جزییات چهره نیز رنگو متفاوت از سایرین است : آشکارا ضخامت پوست و خطوط چهره ساکنین نوعی زمختی و خشونت را القا میکنند، برخلاف چهره رنگو که پوستی لطیف و چهره ای سرخوش را از او ارائه میدهد.
در بحث رنگبندی تنها به رنگ پوست و پوشش ساکنان شهر توجه نشده بلکه دیگر جزییات نماها همچون وسایل نقلیه،ساختمانها و حتی تنها عنصر امید بخش آنها (شیر آب فلزی بزرگ) نیز تیره درنظر گرفته شده اند.
از نظر شخصیتی نیز رنگو با توجه به پیشینه زیست خود و همنشینی با انسانها و علاقه اش به هنر و بازیگری قوه تخیل پویا و زبانی بداهه گو دارد. رنگو با حضور در شهر و تقابل با ساکنان ناامید و بی قهرمان آن، این فرصت رایافته تا بر خلاف دیالوگهای ابتدایی خود در آکواریوم دیگر قهرمان در خلا نباشد و دست کم برای مدتی درنقش قهرمانی واقعی،مورد اعتماد و دوست داشتنی ظاهر شود. بدین منظور نمایی در کافه را به یادآورید که در آن رنگو برای چند ثانیه تصویر خود را در آئینه مشاهده میکند. آئینه عنصری است برای تاکید بر مقابله شخصیت با خود واقعیاش. عنصری که با انعکاس تصویر سوژه مورد نظر در خود، همزمان هم بر سوژه و هم بر مخاطب یادآوری میکند که هویت و اصالت را نمیتوان انکار کرد. همچنین آئینه در این میزانسن ، به واقع یادآور این مسئله است که نمیتوان از تقدیر محتوم خود گریخت. نقطه عطفی که پس از آن ، گویی رنگو دیگر آن مارمولک سابق نیست و کلانتر و حامی بودن ، بر گذشتهاش ارجح میشود.
انیمیشن (رنگو) ساخته پستمدرنِ (گوروربینسکی) در همان نخستین نمای خود خبر از اثری جذاب و متفاوت میدهد بدین گونه که : حروف عنوانبندی انیمیشن در ابعادی بزرگ در صفحه ظاهر میشوند، همزمان نیز دسته ای از جغدان گیتار به دست به عنوان راوی داستان (در پیش زمینه قاب) شروع به گفتگو رو به دوربین نموده و درحالیکه در پایان سخنان خود (خبر مرگ) قهرمان اثر را یاد آوری میکنند شاهد شلیک گلوله ای به سمت آخرین حرف از عنوان اثر هستیم. شلیکی که از نظر تصویری نیز بر صحت سخنان راوی اثر تاکید کرده(صحتی که درانتهای کار، رنگ باخته تا بدانیم با راوی غیرقابل اعتمادی طرفیم!) و موقعیتی کمیک را پدید آورده ، تا مخاطب از همان ابتدا با مقدمهای متفاوت و کنجکاوی برانگیز طرف شده و نسبت به سرنوشت قهرمانش دچار شک و تردید گردد.
اگرچه با انیمیشنی پیرنگمحور و به طبع، داستانگو طرفیم اما چالش اصلی فیلمنامه رنگو در باب هویت و تقابل با ذات حقیقی قهرمانش و وابسته به کشمکش درونی است. در واقع وربینسکی در عین آنکه به کشمکشهای بیرونی بها میدهد ، از کشمکش درونی نیز غافل نشده تا فیلمنامه رنگو چندلایه و پرملات لقب گیرد. اینکه رنگو اقعا یک مخلوق راحت طلب،دروغگو، خیالپرداز و ترسو است یا بلعکس موجودی است که میتواند شرایط زیست خود و دیگران راتغییر دهد، چالش اصلی اثر بشمار میآید. به همین منظور سکانس ابتدایی معرفی شخصیت رنگو از اهمیت بالایی برخوردار است.سکانسی که تمام آنچه را که باید، به مخاطب تحویل میدهد: سکانس با نما بسته ای از چهره رنگو آغاز میشود . چشمان بهت زده ،سر بزرگ و گردنی بشدت لاغر ،حداقل از نظر ظاهر فیزیکی در تضاد با تصویری است که از یک قهرمان در ذهن مخاطب نقش بسته است. در ادامه و با دیالوگهایی که خبر از قوه تخیل و قدرت بداهه گویی او میدهند و همچنین حضور او در کنار مانکن برهنه زنانه، تصویری از یک موجود حراف ، خیالپرداز و بی ثبات در ذهنمان شکل میگیرد، رنگو البته به این امر آگاه است که قهرمان در خلا معنایی ندارد . خلایی که با تصادف ماشین و شکستن محیط زندگی او (آکواریوم) از هم میپاشد و رنگو با این نقطه عطف داستانی ، وارد جدل با طبیعت سخت و خشن و بیرحم میشود.
از اینجا به بعد، پیرنگ رنگو با الگو (سفر قهرمان) در دامن طبیعت و تقابل او با سایر مخلوقات به منظور خود شناسی و تاثیری که میگذارد و یا میپذیرد، گره خورده و مسیری سخت و طاقت فرسا را پیش پای قهرمان خود میگذارد. از آنجا که کارگردان از همان ابتدا بر دست و پا چلفتی بودن رنگو و حضور پررنگ عنصر شانس در زیستش تاکید میکند ، پس با کمدی موقعیتی طرفیم که در آن یک فرد اشتباهی در مکانی که ظاهرا بدان تعلقی ندارد ،بدل به قهرمانی پوشالی شده و چنان حوادث پشت هم و بدون خواست و اراده او شکل میگیرند که خود نیز به مرور این قهرمان بودن را واقعی میپندارد!
رنگو متفاوت با دیگر مخلوقات انیمیشن است. چه به لحاظ ظاهری و چه به لحاظ شخصیتی . رنگو تنها شخصیت اثر است که در طراحی او از رنگهای شاد و چشمنواز استفاده شده است: بدنی سبز و لباسی قرمز بر تن دارد ، درست بر خلاف اهالی شهر که در بافت رنگی آنها عمدتا از رنگهای قهوه ای، خاکستری یا سفید استفاده شده است . رنگو نماد امید و نشاط شهر میشود پس در ظاهر نیز تنها مخلوق خوش رنگ و متفاوت محیط خوداست. در طراحی جزییات چهره نیز رنگو متفاوت از سایرین است : آشکارا ضخامت پوست و خطوط چهره ساکنین نوعی زمختی و خشونت را القا میکنند، برخلاف چهره رنگو که پوستی لطیف و چهره ای سرخوش را از او ارائه میدهد.
در بحث رنگبندی تنها به رنگ پوست و پوشش ساکنان شهر توجه نشده بلکه دیگر جزییات نماها همچون وسایل نقلیه،ساختمانها و حتی تنها عنصر امید بخش آنها (شیر آب فلزی بزرگ) نیز تیره درنظر گرفته شده اند.
از نظر شخصیتی نیز رنگو با توجه به پیشینه زیست خود و همنشینی با انسانها و علاقه اش به هنر و بازیگری قوه تخیل پویا و زبانی بداهه گو دارد. رنگو با حضور در شهر و تقابل با ساکنان ناامید و بی قهرمان آن، این فرصت رایافته تا بر خلاف دیالوگهای ابتدایی خود در آکواریوم دیگر قهرمان در خلا نباشد و دست کم برای مدتی درنقش قهرمانی واقعی،مورد اعتماد و دوست داشتنی ظاهر شود. بدین منظور نمایی در کافه را به یادآورید که در آن رنگو برای چند ثانیه تصویر خود را در آئینه مشاهده میکند. آئینه عنصری است برای تاکید بر مقابله شخصیت با خود واقعیاش. عنصری که با انعکاس تصویر سوژه مورد نظر در خود، همزمان هم بر سوژه و هم بر مخاطب یادآوری میکند که هویت و اصالت را نمیتوان انکار کرد. همچنین آئینه در این میزانسن ، به واقع یادآور این مسئله است که نمیتوان از تقدیر محتوم خود گریخت. نقطه عطفی که پس از آن ، گویی رنگو دیگر آن مارمولک سابق نیست و کلانتر و حامی بودن ، بر گذشتهاش ارجح میشود.
نمای ویژه دیگر ، نمایی است که در آن رنگو در مرکز قاب قرار گرفته و از دو طرف با تابلوهای نقاشی دفتر شهردار احاطه گشته است: اسلحه شکاری و تیر و کمان سرخپوستان در دو تابلو نمایان هستند به گونه ای که هردو به سمت رنگو نشانه رفته اند! در این نما بر سرنوشت مبهم و حتی مرگبار او تاکید شده و اشاره میشود مرگ و نیستی میتواند هرلحظه قهرمان داستان را تهدید کند . مسئولیت پذیری و پذیرش نقش قهرمان بدون شک تبعات خاص خودش را هم خواهد داشت.
رنگو به جوامع جهان سوم و درحال پسرفت انتقاد میکند. وربینسکی در این انتقاد توامان مردم جامعه و مسئولین را نشانه میرود و تاکید میکند با چنین مردم منفعل و ساده لوح و همچنین مسئولین دروغگوی منفعت طلب ، گویی تنها یک قهرمان از سرزمینی دور و دست نیافتنی میتواند رستگاری و آزادی را به ارمغان آورد.
مردم شهر زودباور،ساده و ترحم برانگیزند. برای دستیابی به ضروری ترین نیاز زندگی خود (آب) مراسمی دسته جمعی را برپا کرده و درنهایت به خواسته خود نیز نمیرسند.(همچون میزانسن مربوط به سکانس مراسم که در آن شاهد صف طویلی از اهالی شهر هستیم: همگی ظرف به دست داشته و گویا در شرایط خواب یا هیپنوتیزم قرار دارند، حرکات بدن هماهنگی انجام داده و ناخودآگاه به سمت شیر بزرگ آب حرکت میکنند ) و یا آب مورد استفاده خود را در بانک ذخیره کرده و مدام در هراس از شرایط آینده هستند. آنها زندگی کنونی و لذت در لحظه را فدا آینده ای مبهم کرده و به خود و خانواده خویش ظلم مکینند. در آنطرف مسئول شهر نیز فردی خودخواه و دروغگواست که عوام را میفریبد . از ذخیره آب و سهم طبیعی آنها برای ساخت شهرکی مدرن بهره میبرد و اوباش و اشرار را نیز درکنار خود میپروراند! در اندیشه او تمدن و پیشرفت با له کردن ضعفا و ظلم به آنها محقق شده و آینده جایی برای قشر عادی جامعه ندارد.( اگر بتوانی آب را کنترل کنی، همه چیز را کنترل خواهی کرد ) دیالوگی که نشان از اهمیت عنصر آب در جهان داستانی رنگو دارد. آب تعیین کننده حیات تمام اقشار است و بدون آن هیچ امیدی به آینده نیست. نکته نیشدار در مورد رابطه آب و آنتاگونیست را میبایست در نقش و کارکردش در پرده پایانی درنظر گرفت . جایی که آب وسیله غلبه بر شر شده و آب آکواریوم و منبع بزرگ آنتاگونیستهای طماع و بدذات اثر را زمینگیر میکنند . همان عنصر حیاتی و ارزشمند که از مردم دریغ گشته بود ، خود بدل به ابزار سرنگونی آنها میشود.
از آنجا که رنگو آشکارا در ژانر (وسترن) تعریف میشود و شامل عناصر آشنا و کلاسیک آن نیز هست : تقابل قهرمان با طبیعت، اهمیت نقش سفر در خودشناسی، مواجهه با شهری بی دفاع و تعامل با خطراتی که آن را تهدید میکنند: مکانها و حوادثی همچون کافه و دوئل و .... ، پس طبیعتا رنگو شامل نماها و سکانسهایی آشنا در این زمینه نیز میشود: همچون نماهایی که دوربین از زانو به پایین رنگو را حین حرکت شکار کرده تا چکمه های او و ستاره فلزی متعلق به آن درقاب نمایان باشد . مثال دیگر سکانس ورود رنگو به کافه شهر است :نورپردازی مربوط به این سکانس به گونه ای است که اندک نور آفتاب از پنجره یا درب ورودی به داخل تابیده و طبیعتا حضور افراد داخل در تاریک و روشن قرار گرفته اند .صدای باز و بسته شدن درب چوبی نیز همواره به گوش میرسد تا سکانس دقیقا یادآور آثار وسترن مشابه باشد. ویا استفاده از قابهای لانگ و اکستریم لانگ شات که به درستی تصویرگر وسعت منطقه و کوچکی سوژه های مورد نظر در آن هستند. نماهای لانگ چه در نمایش بیابانهای بی انتها و چه در موارد مربوط به شهر ، چشم مخاطب را با محیط کلی آشنا کرده و موقعیت سوژه ها را نیز نسبت به یکدیگر نمایان میسازند.(همچون سکانس تعقیب وگریز با کالسکه در بیابان که از نماهای هوایی نیز بهره برده میشود تا علاوه بر تنوع بخشی به نماها ، از زاویه دیگر نیز اکشن را تصویر سازی کند. سکانسی با ارجاع آشکار به اینک آخرالزمان ِکاپولا که موسیقی و پرتاب دینامیتها از آسمان به زمین ، مخاطب را به همان حال و هوا میبرد و بر پستمدرنی اثر تاکید میکند. )
علاوه بر اندازه قابها، زاویه دوربین نیز فکر شده در نظر گرفته شده اند: همچون نمایی قبل از دوئل نهایی رنگو با مار هفت تیر کش که دوربین با (هایانگل)، رنگو را به تصویر میکشد تا به نوعی ،موضع ضعف و شرایط ملتهب او تفهیم شود. یا در جهت مخالف زمانی که رنگو آماده بازگشت به شهر و اثبات عمل قهرمانانه خود است دوربین با (لوانگل)، او را در قاب جای داده تا موقعیت برتر و ایده آل او آشکار شود.
رنگو همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد در باب خودشناسی وتقابل با خود واقعی قهرمان آن است.
رنگو به جوامع جهان سوم و درحال پسرفت انتقاد میکند. وربینسکی در این انتقاد توامان مردم جامعه و مسئولین را نشانه میرود و تاکید میکند با چنین مردم منفعل و ساده لوح و همچنین مسئولین دروغگوی منفعت طلب ، گویی تنها یک قهرمان از سرزمینی دور و دست نیافتنی میتواند رستگاری و آزادی را به ارمغان آورد.
مردم شهر زودباور،ساده و ترحم برانگیزند. برای دستیابی به ضروری ترین نیاز زندگی خود (آب) مراسمی دسته جمعی را برپا کرده و درنهایت به خواسته خود نیز نمیرسند.(همچون میزانسن مربوط به سکانس مراسم که در آن شاهد صف طویلی از اهالی شهر هستیم: همگی ظرف به دست داشته و گویا در شرایط خواب یا هیپنوتیزم قرار دارند، حرکات بدن هماهنگی انجام داده و ناخودآگاه به سمت شیر بزرگ آب حرکت میکنند ) و یا آب مورد استفاده خود را در بانک ذخیره کرده و مدام در هراس از شرایط آینده هستند. آنها زندگی کنونی و لذت در لحظه را فدا آینده ای مبهم کرده و به خود و خانواده خویش ظلم مکینند. در آنطرف مسئول شهر نیز فردی خودخواه و دروغگواست که عوام را میفریبد . از ذخیره آب و سهم طبیعی آنها برای ساخت شهرکی مدرن بهره میبرد و اوباش و اشرار را نیز درکنار خود میپروراند! در اندیشه او تمدن و پیشرفت با له کردن ضعفا و ظلم به آنها محقق شده و آینده جایی برای قشر عادی جامعه ندارد.( اگر بتوانی آب را کنترل کنی، همه چیز را کنترل خواهی کرد ) دیالوگی که نشان از اهمیت عنصر آب در جهان داستانی رنگو دارد. آب تعیین کننده حیات تمام اقشار است و بدون آن هیچ امیدی به آینده نیست. نکته نیشدار در مورد رابطه آب و آنتاگونیست را میبایست در نقش و کارکردش در پرده پایانی درنظر گرفت . جایی که آب وسیله غلبه بر شر شده و آب آکواریوم و منبع بزرگ آنتاگونیستهای طماع و بدذات اثر را زمینگیر میکنند . همان عنصر حیاتی و ارزشمند که از مردم دریغ گشته بود ، خود بدل به ابزار سرنگونی آنها میشود.
از آنجا که رنگو آشکارا در ژانر (وسترن) تعریف میشود و شامل عناصر آشنا و کلاسیک آن نیز هست : تقابل قهرمان با طبیعت، اهمیت نقش سفر در خودشناسی، مواجهه با شهری بی دفاع و تعامل با خطراتی که آن را تهدید میکنند: مکانها و حوادثی همچون کافه و دوئل و .... ، پس طبیعتا رنگو شامل نماها و سکانسهایی آشنا در این زمینه نیز میشود: همچون نماهایی که دوربین از زانو به پایین رنگو را حین حرکت شکار کرده تا چکمه های او و ستاره فلزی متعلق به آن درقاب نمایان باشد . مثال دیگر سکانس ورود رنگو به کافه شهر است :نورپردازی مربوط به این سکانس به گونه ای است که اندک نور آفتاب از پنجره یا درب ورودی به داخل تابیده و طبیعتا حضور افراد داخل در تاریک و روشن قرار گرفته اند .صدای باز و بسته شدن درب چوبی نیز همواره به گوش میرسد تا سکانس دقیقا یادآور آثار وسترن مشابه باشد. ویا استفاده از قابهای لانگ و اکستریم لانگ شات که به درستی تصویرگر وسعت منطقه و کوچکی سوژه های مورد نظر در آن هستند. نماهای لانگ چه در نمایش بیابانهای بی انتها و چه در موارد مربوط به شهر ، چشم مخاطب را با محیط کلی آشنا کرده و موقعیت سوژه ها را نیز نسبت به یکدیگر نمایان میسازند.(همچون سکانس تعقیب وگریز با کالسکه در بیابان که از نماهای هوایی نیز بهره برده میشود تا علاوه بر تنوع بخشی به نماها ، از زاویه دیگر نیز اکشن را تصویر سازی کند. سکانسی با ارجاع آشکار به اینک آخرالزمان ِکاپولا که موسیقی و پرتاب دینامیتها از آسمان به زمین ، مخاطب را به همان حال و هوا میبرد و بر پستمدرنی اثر تاکید میکند. )
علاوه بر اندازه قابها، زاویه دوربین نیز فکر شده در نظر گرفته شده اند: همچون نمایی قبل از دوئل نهایی رنگو با مار هفت تیر کش که دوربین با (هایانگل)، رنگو را به تصویر میکشد تا به نوعی ،موضع ضعف و شرایط ملتهب او تفهیم شود. یا در جهت مخالف زمانی که رنگو آماده بازگشت به شهر و اثبات عمل قهرمانانه خود است دوربین با (لوانگل)، او را در قاب جای داده تا موقعیت برتر و ایده آل او آشکار شود.
رنگو همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد در باب خودشناسی وتقابل با خود واقعی قهرمان آن است.
رنگو در پرده نهایی و به منظور دستیابی به اوج نقطه دراماتیک خود ، قهرمانش را در هم میشکند و دوباره از نو میسازد .همچون سکانس عبور تنها رنگو در بیابان و رسیدن او به نقطه آغاز ماجرا: اتوبانی که به واقع میان شرق و غرب را فاصله انداخته است. نماهایی که شامل عبور رنگو از عرض جاده میشوند را به یاد آورید که در این نماها کوچکی و ناچیزی و ضعف رنگو درمقابل عظمت و ابهت ماشینهای مشغول رفت وآمد(به نشانه عناصر دنیوی ) تفهیم شده و امواجی که از این حرکتها حاصل میشوند نیز گویا درتلاشند تا رنگو را از جای خود بلند کرده و یا او را زیر چرخهای خود نابود کنند.
به واقع پس از این تصویر سازی درست و با معنا و نمایش موضع ضعف و ناتوانی قهرمان ، او دوباره بوسیله عناصر طبیعت (حشرات بیابانی) به مکان برزخ گونه ای (در غرب) رسیده و با الگو و ایده آل تمام آن منطقه آشنا میشود: روح سرزمین غرب (که در واقع ارجاع به کلینت ایستوود و جوایز اسکارش به عنوان یکی از شمایل تاریخ وسترن، بر جذابیت این بخش میافزاید.) به رنگو امید و انگیزه ای مضاعف بخشیده و او را برای رویارویی نهایی اثر آماده میکند: نمایی تمام از قد رنگو را به یاد آورید که دوربین از زاویه دید روح سرزمین غرب او را به تصویر میکشد: در این نما بخار روی شیشه کنار زده میشود و کادری مربعی شکل میگیرد که رنگو بعنوان قهرمان اثر در مرکز آن جای میگیرد، به راستی رنگو در تقدیر خود گرفتار شده و دفاع از حق و یاری مظلومان را نمیتواند انکار کند و آنرا پس بزند.
رنگو در نهایت سکان هدایت سرنوشت خود رابرعهده گرفته و موفق میشود بر خلاف پیشگویی های راوی داستان(که از ابتدا بر مرگ قهرمان تاکید میکرد) به کامیابی و زندگی ایده آل دست یابد. رنگو دیگر آن قهرمان پوشالی و حراف در خلا نیست. رنگو حیات و نشاط را برای خود و دیگران به ارمغان می آورد و بار دیگر بر اختیار،اراده و خود محوری تاکید میکند.
به اعتقاد نگارنده این متن ،ماندگارترین نما مربوط به نمایی لانگشات از رنگو است که او را در میان گرد و خاک و بادهای طاقت فرسا بیابانی شکار میکند(رو به دوربین و در حالتی فلو) ، رنگو به سمت دوربین آمده و در حالیکه بر اثر وزش باد تاکید دوربین بر مدال خوشرنگ طلایی (کلانتر) است ، آن را برداشته و همزمان نیز موسیقی به اوج میرسد و بر بازگشت مقتدرانه قهرمان اثر اشاره میشود. نمایی که در تضاد با شرایط غمبار و درهم شکستگی قبلی او قرار دارد و بار دیگر بر یکی از مهمترین رسالتهای مدیوم سینما تاکید میکند: نیاز به قهرمان و ستایش کنشگری او .
امتیاز : 9
#نقد_فیلم
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
به واقع پس از این تصویر سازی درست و با معنا و نمایش موضع ضعف و ناتوانی قهرمان ، او دوباره بوسیله عناصر طبیعت (حشرات بیابانی) به مکان برزخ گونه ای (در غرب) رسیده و با الگو و ایده آل تمام آن منطقه آشنا میشود: روح سرزمین غرب (که در واقع ارجاع به کلینت ایستوود و جوایز اسکارش به عنوان یکی از شمایل تاریخ وسترن، بر جذابیت این بخش میافزاید.) به رنگو امید و انگیزه ای مضاعف بخشیده و او را برای رویارویی نهایی اثر آماده میکند: نمایی تمام از قد رنگو را به یاد آورید که دوربین از زاویه دید روح سرزمین غرب او را به تصویر میکشد: در این نما بخار روی شیشه کنار زده میشود و کادری مربعی شکل میگیرد که رنگو بعنوان قهرمان اثر در مرکز آن جای میگیرد، به راستی رنگو در تقدیر خود گرفتار شده و دفاع از حق و یاری مظلومان را نمیتواند انکار کند و آنرا پس بزند.
رنگو در نهایت سکان هدایت سرنوشت خود رابرعهده گرفته و موفق میشود بر خلاف پیشگویی های راوی داستان(که از ابتدا بر مرگ قهرمان تاکید میکرد) به کامیابی و زندگی ایده آل دست یابد. رنگو دیگر آن قهرمان پوشالی و حراف در خلا نیست. رنگو حیات و نشاط را برای خود و دیگران به ارمغان می آورد و بار دیگر بر اختیار،اراده و خود محوری تاکید میکند.
به اعتقاد نگارنده این متن ،ماندگارترین نما مربوط به نمایی لانگشات از رنگو است که او را در میان گرد و خاک و بادهای طاقت فرسا بیابانی شکار میکند(رو به دوربین و در حالتی فلو) ، رنگو به سمت دوربین آمده و در حالیکه بر اثر وزش باد تاکید دوربین بر مدال خوشرنگ طلایی (کلانتر) است ، آن را برداشته و همزمان نیز موسیقی به اوج میرسد و بر بازگشت مقتدرانه قهرمان اثر اشاره میشود. نمایی که در تضاد با شرایط غمبار و درهم شکستگی قبلی او قرار دارد و بار دیگر بر یکی از مهمترین رسالتهای مدیوم سینما تاکید میکند: نیاز به قهرمان و ستایش کنشگری او .
امتیاز : 9
#نقد_فیلم
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
شوالیه و شهر ...
یادداشتی برای بتمن و بازگشت بتمن:
برای مخاطبی که درزمانِ حال با بتمنهای(تیمبرتون) مواجه میشود یادآوری دو نکته ضروری است:
اول آنکه این آثاردرزمانی تولید شدند که سینمای (ابرقهرمانی) درشرایط آزمون و خطا به سر میبرد و طبیعتا کمپانی تولید و مخاطب نیز از تماشا تصاویری که گویی مستقیم از دل کتاب کمیک و یا انیمیشن های تلویزیونی ،برپرده نقرهای خودنمایی میکردند، سرذوق میآمدند.بحث رقابت میان کمپانیهای دیسی و مارول و حواشی تولید و کشمکش هواداران این مجموعهها درکار نبود و این دست آثار در تلاش بودند تا به مرور جای خود را میان منتقدان و سینماروهای حاضر ،باز کرده و راه را برای ادامه هموار کنند.
نکته بعدی نیز در مورد خود شخص کارگردان است : تیم برتون اصولا جز هنرمندانی است که مخاطبان صفر یا صدی دارد. بدان معنی که معمولا علاقهمندان به آثاری با سروشکل واقعگرایانه، آنچنان روی خوشی به آثارش نشان نمیدهند و در عوض، دلدادگان به عناصر فانتزی ، او راستایش کرده و نقاط ضعف آثارش برایشان قابل چشمپوشی است.
از آنجا که برتون همواره در طول فعالیت خود فانتزی و اغراق را سرلوحه کار خود قرار داده پس در بتمن نیز به عنوان (امتیازی مثبت) شاهد اثری تماما فانتزی و رها از مناسبات واقعگرایانه هستیم. از لوکیشن های اثر گرفته که به جای شهر واقعی، دکورهای عظیم جای آنها را گرفته اند (ساختمانهای بلند و سربه فلک کشیده به همراه مجسمه های سنگی نصب شده بر آنها که تا به امروز گاتیکترین گاتهام را درمجموعهآثار بتمن ، پیش چشم مخاطبان قرار دادهاند)تا دود و بخاری که همواره در نماهای خارجی اثر حضور دارند تا گریم و نوع پوشش و بعضا نوع سلاح جنگی افراد حاضر در قابها (کلت کمری جوکر با آن لوله بلند و غیر عادی که حمل آن به هیچ وجه با عقل جور در نمی آید) ، موسیقی پرحجم و... همگی دست به دست هم داده تا عناصر دیداری و شنیداری بتمن ها نشانی از واقعیت در خود نداشته باشند.
اغراق و بزرگ نمایی در لحظه لحظه اثر جاری میشود. به عنوان مثال نمایی (هایانگل) از جوکر(جکنیکلسون) را به یادآورید که در کنار میز و بالا سر عکسهای بریده شده زنان قرار دارد.جدا از آنکه اصل عمل (جدا کردن چهره زنان از عکسها و ریختن آنها روی زمین) عملی غیر عقلانی و غیر موجه است، شادی و پایکوبی او او پس از انجام کار نیز به بحث اغراق و دوری از واقعگرایی کمک میکند.
این میزان فانتزی و لحن کمیک طبیعتا در میزانسن سکانسهای اکشن نیز حضور دارند.همچون سکانسهای ورود جوکر به موزه گاتهام و یا خانه زن خبرنگار در قسمت اول که در آن شاهد حضور افرادی با سلاح گرم در نماها هستیم در حالی که شخص دیگری ضبط صوت بدست وارد شده و موسیقی پاپ مشغول پخش است! و یا خنده و رقص جوکر حین ارتکاب جرم در این سکانسها که کاملا در تضاد با نیت شوم و بدخواهانه او قرار میگیرد . و یا مثال دیگر مربوط به نبرد نهایی در کلیسا است که در آن شاهد نبرد خشن بتمن(مایکلکیتون) با عوامل جوکر هستیم ، موسیقی در حال پخش است و در پس زمینه قاب، جوکر به همراه زنی که گروگان گرفته شده زیر نور ماه مشغول رقص میشوند و نوعی شاعرانگی در میزانسن جاری گشته است.
مخاطب در مواجهه با چنین میزانسنی، طبیعتا همانقدر که در مورد قهرمانش احساس نگرانی میکند ، همزمان از رقص و سرخوشی جوکر نیز نوعی آسایش خاطر برایش تداعی میشود.
درواقع بتمنهای برتون در عینِ لحن کمیک و سرخوشانه خود، از چاشنی خشونت و دلهره و نوآر نیز بهره برده تا بتوان از آنها به عنوان یکی از سردمداران (پستمدرنیسم) درسینما نیز یادکرد.
جوکر این فیلم نیز طبیعتا در همین راستا به دور از واقعگرایی به بدمنی خطرناک تبدیل میشود(از نحوه زنده ماندنش در کارخانه گرفته تا ترمیم پوست و ....)
هرچند آن خشم و کینه ای که به اهالی شهر گاتهام پیدا میکند آنچنان که باید، باور پذیر و پرداخت شده نیست. جوکر از دیگر تبهکاران فریب میخورد و در ادامه با خشونت و بی رحمی مثال زدنی از آنها انتقام میگیرد. از آنجا که بتمن در پرتاب شدنش به دیگ اسید نقش دارد ، کینه و خشمش به او نیز قابل درک است اما خالی کردن خشم خود بر مردم و همچنین دیوانگی او درقبال سایرین توجیه مناسبی ندارد. گویی به شکل پیش فرض میبایست جنون جوکر در مقابل شهر را بپذیریم . چرا که ذهنیت قبلی مخاطب نسبت به او برپایه جنون و دیوانگی بنا شده است.
برتون پس از بازخوردهای مثبت در نخستین بتمنش، در قسمت دوم نیز با تکیه بر همین روش کار خود را پیش میبرد و ویژگی های اغراق آمیز قسمت نخست را ادامه میدهد. در قسمت دوم نیز زن گربه ای(میشلفایفر) ، پنگوئن(دنیدویتو) کاملا در فضایی فانتزی عمل میکنند. بدین شکل که تمام شکلگیری شخصیت و انگیزه ها، کنش و واکنش آنها ،شامل روابط دوستانه و اتحاد و دشمنی و... با کمترین نزدیکی به واقعگرایی رخ میدهند.
یادداشتی برای بتمن و بازگشت بتمن:
برای مخاطبی که درزمانِ حال با بتمنهای(تیمبرتون) مواجه میشود یادآوری دو نکته ضروری است:
اول آنکه این آثاردرزمانی تولید شدند که سینمای (ابرقهرمانی) درشرایط آزمون و خطا به سر میبرد و طبیعتا کمپانی تولید و مخاطب نیز از تماشا تصاویری که گویی مستقیم از دل کتاب کمیک و یا انیمیشن های تلویزیونی ،برپرده نقرهای خودنمایی میکردند، سرذوق میآمدند.بحث رقابت میان کمپانیهای دیسی و مارول و حواشی تولید و کشمکش هواداران این مجموعهها درکار نبود و این دست آثار در تلاش بودند تا به مرور جای خود را میان منتقدان و سینماروهای حاضر ،باز کرده و راه را برای ادامه هموار کنند.
نکته بعدی نیز در مورد خود شخص کارگردان است : تیم برتون اصولا جز هنرمندانی است که مخاطبان صفر یا صدی دارد. بدان معنی که معمولا علاقهمندان به آثاری با سروشکل واقعگرایانه، آنچنان روی خوشی به آثارش نشان نمیدهند و در عوض، دلدادگان به عناصر فانتزی ، او راستایش کرده و نقاط ضعف آثارش برایشان قابل چشمپوشی است.
از آنجا که برتون همواره در طول فعالیت خود فانتزی و اغراق را سرلوحه کار خود قرار داده پس در بتمن نیز به عنوان (امتیازی مثبت) شاهد اثری تماما فانتزی و رها از مناسبات واقعگرایانه هستیم. از لوکیشن های اثر گرفته که به جای شهر واقعی، دکورهای عظیم جای آنها را گرفته اند (ساختمانهای بلند و سربه فلک کشیده به همراه مجسمه های سنگی نصب شده بر آنها که تا به امروز گاتیکترین گاتهام را درمجموعهآثار بتمن ، پیش چشم مخاطبان قرار دادهاند)تا دود و بخاری که همواره در نماهای خارجی اثر حضور دارند تا گریم و نوع پوشش و بعضا نوع سلاح جنگی افراد حاضر در قابها (کلت کمری جوکر با آن لوله بلند و غیر عادی که حمل آن به هیچ وجه با عقل جور در نمی آید) ، موسیقی پرحجم و... همگی دست به دست هم داده تا عناصر دیداری و شنیداری بتمن ها نشانی از واقعیت در خود نداشته باشند.
اغراق و بزرگ نمایی در لحظه لحظه اثر جاری میشود. به عنوان مثال نمایی (هایانگل) از جوکر(جکنیکلسون) را به یادآورید که در کنار میز و بالا سر عکسهای بریده شده زنان قرار دارد.جدا از آنکه اصل عمل (جدا کردن چهره زنان از عکسها و ریختن آنها روی زمین) عملی غیر عقلانی و غیر موجه است، شادی و پایکوبی او او پس از انجام کار نیز به بحث اغراق و دوری از واقعگرایی کمک میکند.
این میزان فانتزی و لحن کمیک طبیعتا در میزانسن سکانسهای اکشن نیز حضور دارند.همچون سکانسهای ورود جوکر به موزه گاتهام و یا خانه زن خبرنگار در قسمت اول که در آن شاهد حضور افرادی با سلاح گرم در نماها هستیم در حالی که شخص دیگری ضبط صوت بدست وارد شده و موسیقی پاپ مشغول پخش است! و یا خنده و رقص جوکر حین ارتکاب جرم در این سکانسها که کاملا در تضاد با نیت شوم و بدخواهانه او قرار میگیرد . و یا مثال دیگر مربوط به نبرد نهایی در کلیسا است که در آن شاهد نبرد خشن بتمن(مایکلکیتون) با عوامل جوکر هستیم ، موسیقی در حال پخش است و در پس زمینه قاب، جوکر به همراه زنی که گروگان گرفته شده زیر نور ماه مشغول رقص میشوند و نوعی شاعرانگی در میزانسن جاری گشته است.
مخاطب در مواجهه با چنین میزانسنی، طبیعتا همانقدر که در مورد قهرمانش احساس نگرانی میکند ، همزمان از رقص و سرخوشی جوکر نیز نوعی آسایش خاطر برایش تداعی میشود.
درواقع بتمنهای برتون در عینِ لحن کمیک و سرخوشانه خود، از چاشنی خشونت و دلهره و نوآر نیز بهره برده تا بتوان از آنها به عنوان یکی از سردمداران (پستمدرنیسم) درسینما نیز یادکرد.
جوکر این فیلم نیز طبیعتا در همین راستا به دور از واقعگرایی به بدمنی خطرناک تبدیل میشود(از نحوه زنده ماندنش در کارخانه گرفته تا ترمیم پوست و ....)
هرچند آن خشم و کینه ای که به اهالی شهر گاتهام پیدا میکند آنچنان که باید، باور پذیر و پرداخت شده نیست. جوکر از دیگر تبهکاران فریب میخورد و در ادامه با خشونت و بی رحمی مثال زدنی از آنها انتقام میگیرد. از آنجا که بتمن در پرتاب شدنش به دیگ اسید نقش دارد ، کینه و خشمش به او نیز قابل درک است اما خالی کردن خشم خود بر مردم و همچنین دیوانگی او درقبال سایرین توجیه مناسبی ندارد. گویی به شکل پیش فرض میبایست جنون جوکر در مقابل شهر را بپذیریم . چرا که ذهنیت قبلی مخاطب نسبت به او برپایه جنون و دیوانگی بنا شده است.
برتون پس از بازخوردهای مثبت در نخستین بتمنش، در قسمت دوم نیز با تکیه بر همین روش کار خود را پیش میبرد و ویژگی های اغراق آمیز قسمت نخست را ادامه میدهد. در قسمت دوم نیز زن گربه ای(میشلفایفر) ، پنگوئن(دنیدویتو) کاملا در فضایی فانتزی عمل میکنند. بدین شکل که تمام شکلگیری شخصیت و انگیزه ها، کنش و واکنش آنها ،شامل روابط دوستانه و اتحاد و دشمنی و... با کمترین نزدیکی به واقعگرایی رخ میدهند.
برتون بر منطق کارتونی خودتاکید میکند تا در این فیلم نیز حتی در سکانسهای جدی و تلخش ،شاهد نوعی سرخوشی و بی خیالی باشیم : همچون سکانس معرفی پنگوئن به کمپین انتخاباتی که در آن پنگوئن بینی یکی از اعضا را گاز میگیرد و پس از چنین عمل وحشیانه ای همگی به کار خود مشغول میشوند و خشونت و ترسناکی عمل را به راحتی تحمل میکنند و یا دقایق انتهایی اثر که ارتشی از پنگوئن های مبارز به موشک مسلح شده و در (نماهایی لانگ) شاهد حضور دسته جمعی آنها به سمت مرکز شهر هستیم. گویی هیچ نیرو امنیتی و یا مردمی در مقابل اقدامی اینچنینی توان مقابله ندارد و تنها با وجود بتمن ماجراها ختم به خیر میشود.
برتون در قسمت دوم بواسطه شخصیت پنگوئن به تم مورد علاقه خود نیز نزدیک میشود: انسانهای تنها و منزوی و ترحمبرانگیزی که برتون در تلاش است تا وجههای انساتی و ملموس بدانها ببخشد. همان امضایی که در مجموعه آثارش از ادوارد دستقیچی گرفته تا چارلی و کارخانه شکلات سازی و سویینیتاد و حتی انیمیشنهایش قابل شناسایی است.
پنگوئن از خانوادهای مرفه در گاتهام است که به دلیل نقص ذاتی از همان بدو تولد رها میشود و بواسطه کمک پنگوئن های زیرزمینی گاتهام رشد میکند و به بالاترین درجات در مناسبات شهری میرسد. سرنوشتی دراماتیک که کششی قابل توجه و درخور در مخاطب ایجاد کرده تا پیگیر چنین شخصیتی باشد.
دنیدویتو در نمایش وجه وحشیانه و همچنین وجه انسانی و ترحم برانگیز پنگوئن قابل ستایش است . دویتو خشم و عصیان درونش را با لحن پرخاشگرانه ، نگاه کینه جویانه و تغییر در مدل راه رفتن (تند و کند کردن قدم هایش) برای مخاطب به تصویر میکشد. خنده های شرورانه و گاه و بیگاهش از او موجودی مرموز و غیر قابل پیش بینی ساخته اند. همچون حضورش در کمپین انتخاباتی ، گپ دو نفره اش با زن گربه ای و رییس کارخانه برق که در تمامی آنها نمیتوان به راحتی حدس زد نیت و عمل بعدی او درمقابل دیگران دوستانه خواهد بود یا وحشیانه .
بتمن های برتون اما بدون نقص هم نیستند. در قسمت نخست به عنوان پایه گذار این مجموعه شاهد پرداخت مناسبی از بروس وین نیستیم. بواقع برتون یک بتمن حاضر وآماده را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بدون آنکه فرآیند تبدیل او از پسری غمگین و عزادار به شوالیه ای مبارز با جرم و جنایت راشاهد باشیم. گویی به شکل پیش فرض باید بپذیریم که بروس وین ناجی و قهرمان گاتهام است و برتون در نمایش کشمکش درونی بروس لنگ میزند،چنانچه در زمان جلوتر و با ساخته شدن آثاری همچون (مرد عنکبوتی ، مرد آهنی و سه گانه نولان و..) مخاطب پله پله نحوه تبدیل شدن یک مرد عادی و دغدغه مند به قهرمانی همه فن حریف را مشاهده میکند و بیشتر و بهتر روحیات انسانی او را درک میکند. برتون اماراه دیگری را در پیش میگیرد و این راه برای مخاطب امروزی نامانوس و غیر عادی تلقی میشود.
همچنین این دو اثر هرچقدر در ارائه پنگوئن و تا حدودی جوکرش موفق است(جدا از چند نما که بازی اغراق آمیز نیکلسون از حد معمول فراتر میرود و مشکلات فیلمنامه ای که در بخش ابتدایی بدانها اشاره شد) در ارائه زن گربه ای اش کم کاری میکند . از نحوه زنده شدن او پس از مرگ گرفته تا ارتقا مهارتهای بدنی و نوع تنفر و عشق همزمانی که به بتمن دارد آنچنان مقبول نیست. بواقع پرداخت به زن گربه ای در مقابل پنگوئنش رنگ میبازد و نه علاقه اش به اتحاد با پنگوئن را میفهمیم و نه جذب شدنش به بتمن را . گویی برتون قصد داشته تا هردو وجه مثبت و منفی اورانمایش دهد که در هردو مورد با کم کاری از این مهم باز مانده است .
در نهایت روایت برتون از شوالیه تاریکی گاتهام با تمام نقاط ضعف و قوتش ، روایتی است جذاب که همچنان قابلیت تماشا داشته و در عین داستانگویی و سرگرم کنندگی میتوان ردپا و امضا خالقش را در آنها یافت. بتمنی که با حرکت مارپیچ گونه دوربین در راهروهایی تنگ و تاریک آغاز میشود و نماهای تاریک در یکدیگر دیزالو شده ، موسیقی پرحجم (دنی الفمن) نیز بر تصاویر نشسته و در نهایت پس از بالا آمدن دوربین شاهد نمایی از لوگوی بتمن (خفاشی بزرگ در محوطهای بیضی شکل) هستیم و تازه اینجاست که متوجه میشویم دوربین در تمام این مدت، داخل لوگوی قهرمانش مانور میداده و بر اهمیت و ابهت وی تاکید ویژه میکند و
در ادامه نیز با نمایش جدال و کشمکشِ شخصیتهای کارتونی و منطق فانتزیش مخاطب را با خود همراه میسازد و در نهایت با فرجامی تاریک و دلخراش به کار آنتاگونیستهای خود پایان میدهد.
بتمن های برتون برای دوستداران فانتزی و دلزده از واقعگرایی های رایج سینما همچنان قابل تماشا و لذتبخش است. تماشای آنها را از دست ندهید.
Batman : 6.5
Batman Returns : 7.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امید سلیمی
برتون در قسمت دوم بواسطه شخصیت پنگوئن به تم مورد علاقه خود نیز نزدیک میشود: انسانهای تنها و منزوی و ترحمبرانگیزی که برتون در تلاش است تا وجههای انساتی و ملموس بدانها ببخشد. همان امضایی که در مجموعه آثارش از ادوارد دستقیچی گرفته تا چارلی و کارخانه شکلات سازی و سویینیتاد و حتی انیمیشنهایش قابل شناسایی است.
پنگوئن از خانوادهای مرفه در گاتهام است که به دلیل نقص ذاتی از همان بدو تولد رها میشود و بواسطه کمک پنگوئن های زیرزمینی گاتهام رشد میکند و به بالاترین درجات در مناسبات شهری میرسد. سرنوشتی دراماتیک که کششی قابل توجه و درخور در مخاطب ایجاد کرده تا پیگیر چنین شخصیتی باشد.
دنیدویتو در نمایش وجه وحشیانه و همچنین وجه انسانی و ترحم برانگیز پنگوئن قابل ستایش است . دویتو خشم و عصیان درونش را با لحن پرخاشگرانه ، نگاه کینه جویانه و تغییر در مدل راه رفتن (تند و کند کردن قدم هایش) برای مخاطب به تصویر میکشد. خنده های شرورانه و گاه و بیگاهش از او موجودی مرموز و غیر قابل پیش بینی ساخته اند. همچون حضورش در کمپین انتخاباتی ، گپ دو نفره اش با زن گربه ای و رییس کارخانه برق که در تمامی آنها نمیتوان به راحتی حدس زد نیت و عمل بعدی او درمقابل دیگران دوستانه خواهد بود یا وحشیانه .
بتمن های برتون اما بدون نقص هم نیستند. در قسمت نخست به عنوان پایه گذار این مجموعه شاهد پرداخت مناسبی از بروس وین نیستیم. بواقع برتون یک بتمن حاضر وآماده را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بدون آنکه فرآیند تبدیل او از پسری غمگین و عزادار به شوالیه ای مبارز با جرم و جنایت راشاهد باشیم. گویی به شکل پیش فرض باید بپذیریم که بروس وین ناجی و قهرمان گاتهام است و برتون در نمایش کشمکش درونی بروس لنگ میزند،چنانچه در زمان جلوتر و با ساخته شدن آثاری همچون (مرد عنکبوتی ، مرد آهنی و سه گانه نولان و..) مخاطب پله پله نحوه تبدیل شدن یک مرد عادی و دغدغه مند به قهرمانی همه فن حریف را مشاهده میکند و بیشتر و بهتر روحیات انسانی او را درک میکند. برتون اماراه دیگری را در پیش میگیرد و این راه برای مخاطب امروزی نامانوس و غیر عادی تلقی میشود.
همچنین این دو اثر هرچقدر در ارائه پنگوئن و تا حدودی جوکرش موفق است(جدا از چند نما که بازی اغراق آمیز نیکلسون از حد معمول فراتر میرود و مشکلات فیلمنامه ای که در بخش ابتدایی بدانها اشاره شد) در ارائه زن گربه ای اش کم کاری میکند . از نحوه زنده شدن او پس از مرگ گرفته تا ارتقا مهارتهای بدنی و نوع تنفر و عشق همزمانی که به بتمن دارد آنچنان مقبول نیست. بواقع پرداخت به زن گربه ای در مقابل پنگوئنش رنگ میبازد و نه علاقه اش به اتحاد با پنگوئن را میفهمیم و نه جذب شدنش به بتمن را . گویی برتون قصد داشته تا هردو وجه مثبت و منفی اورانمایش دهد که در هردو مورد با کم کاری از این مهم باز مانده است .
در نهایت روایت برتون از شوالیه تاریکی گاتهام با تمام نقاط ضعف و قوتش ، روایتی است جذاب که همچنان قابلیت تماشا داشته و در عین داستانگویی و سرگرم کنندگی میتوان ردپا و امضا خالقش را در آنها یافت. بتمنی که با حرکت مارپیچ گونه دوربین در راهروهایی تنگ و تاریک آغاز میشود و نماهای تاریک در یکدیگر دیزالو شده ، موسیقی پرحجم (دنی الفمن) نیز بر تصاویر نشسته و در نهایت پس از بالا آمدن دوربین شاهد نمایی از لوگوی بتمن (خفاشی بزرگ در محوطهای بیضی شکل) هستیم و تازه اینجاست که متوجه میشویم دوربین در تمام این مدت، داخل لوگوی قهرمانش مانور میداده و بر اهمیت و ابهت وی تاکید ویژه میکند و
در ادامه نیز با نمایش جدال و کشمکشِ شخصیتهای کارتونی و منطق فانتزیش مخاطب را با خود همراه میسازد و در نهایت با فرجامی تاریک و دلخراش به کار آنتاگونیستهای خود پایان میدهد.
بتمن های برتون برای دوستداران فانتزی و دلزده از واقعگرایی های رایج سینما همچنان قابل تماشا و لذتبخش است. تماشای آنها را از دست ندهید.
Batman : 6.5
Batman Returns : 7.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امید سلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «شوالیه و شهر ... یادداشتی برای بتمن و بازگشت بتمن: برای مخاطبی که درزمانِ حال با بتمنهای(تیمبرتون) مواجه میشود یادآوری دو نکته ضروری است: اول آنکه این آثاردرزمانی تولید شدند که سینمای (ابرقهرمانی) درشرایط آزمون و خطا به سر میبرد و طبیعتا کمپانی تولید…»
Forwarded from نقد شب
#نقد_سینمای_جهان
نقد فیلم (The Babadook) ساختهٔ جنیفر کنت
⭐️IMDB : 6.8
برای مطالعه نقد کلیک کنید.
✍ امید سلیمی
@NaghdeShab
نقد فیلم (The Babadook) ساختهٔ جنیفر کنت
⭐️IMDB : 6.8
برای مطالعه نقد کلیک کنید.
✍ امید سلیمی
@NaghdeShab
Telegraph
نقد فیلم The Babadook
بابادوک ساخته (جنیفرکنت) رامیتوان با پوستری که برای آن انتخاب شده تعریف کرد، پوستری هوشمندانه و بامعنی که دقیقا شرح حال کلی اثر هم میشود: هیولایی سیاه و بلند قد درحکم خانه و به عبارتی تمام دارایی یک خانواده دونفره قرار دارد، حیات و گذران زندگی مادر و پسر…
#نقد_فیلم
#پیشنهاد_فیلم
hunt (jagten) 2012
کارگردان : توماس ویتنبرگ
نویسنده : توبیاس لیندهوم
بازیگران: مس میکلسن ، آنیکا ودرکوپ ، توماس بولارنس و ...
ژانر ؛ درام ، هیجانی
مقدمه : لوکاس مربی یک کودکستان در روستای کوچکی در دانمارک است، او مردی تنهاست که تمام عمرش در نبرد برای گرفتن حق حضانت پسر خود بوده است. احوال لوکاس آرام آرام بهتر میشود اما ناگهان اتفاقی زندگی او را زیر و رو میکند…
بچه ها هیچ وقت دورغ نمیگند ...
فیلم ها و سریال های ساختار شکن همیشه برای من جذاب بوده اند ، سریال های مثل اسپارتاکوس(که بر خلاف روال معمول سینما ی غرب که چهره ای با شکوه و با تمدن از رومی ها و چهره ی وحشیانه ای دشمنان روم به تصویر می کشید ، عکس این وضعیت را نمایش داد) و یا مردی در قلعه ی مرتفع و بازی تاج و تخت ها و یا مثال های متعددی در سینما مثل همین فیلم شکار ساخته ی کارگردان بزرگ دانمارکی . فیلم ها و سریال هایی که روال معمول را به چالش کشیده اند و و کلیشه ها و حرف های شعاری را به چالش کشیده اند.
خلق فضا در این چنان قوی و بی نظیر است که قبل از این که اتفاقی بیوفتد شما می دانید اتفاق شومی در انتظار لوکاس است . برای مثال در سکانس ابتدایی فیلم تصویر کلی فیلم را به زیبایی به نمایش میگذارد، شروع شاد و زیبایی فیلم ناگهان تبدیل به نمایی سرد و ترسناک می شود ، روندی که در طول فیلم تکرار میشود و زندگی آرام شخصیت ما تبدیل به کابوسی بی انتها می شود.
شخصیت سازی لوکاس از ابتدای فیلم مردی مهربان و در عین حال مورد اعتماد همه و قابل تکیه کردن به تصویر کشید می شود.
اما قسمت ابتدایی فیلم با تهمتی احمقانه و کودکانه ی یک کودک از سر لجبازی (تهمت تجاوز ی از سوی لوکلس ) وارد بحرانی عمیق میشود، تهمتی که حتی خود کودک هم نمی داند چیست و چه بر زبان آورده است ، اما در نهایت شگفتی بقیه کودکان هم همین تهمت را تکرار می کند ( داستانی را که هرگز اتفاق نیافتاده را به والدینشان میگویند) و همه با لوکاس دشمن می شوند.
وینتربرگ در این فیلم نگاهی عمیق به جامعه ای به ظاهر شاد و بی دغدغه می اندازد و یکی از کلیشه ای ترین اعتقادات مشترک همه ی انسان ها را زیر سوال میبرد ، بچه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند ، سخنی که مبنای قضاوت فردی می شود که مورد اعتماد همه ی آشنایان و همکاران است.
میزانسن های کارگردان واقعا عالی است در سکانس های حساس شخصیت در مرکز و تاریکی قرار میگردید و تاریکی افکار و شک ها بر شخصیت چیره می شود (شخصیت را تحت سلطه نشان میدهد)
نور پردازی و رنگ پردازی اثر هم به خوبی با سکانس ها هماهنگ است و شرایط شخصیت را بر مخاطب دیکته می کند.
میکلسن در این فیلم یکی از بهترین اکتینگ های دهه ی اخیر را به نمایش می گذارد، بارگیری که در سریال هانیبال یکی از بهترین نمایش های تاریخ تلوزیون رو به تصویر کشید در این فیلم هم شخصیتی سر سخت اما به تنگنا رسیده را به خوبی به نمایش می گذارد(برای مثال در سکانس خرید از فروشگاه و یا سکانس کلیسا و همچنین و مشاجره با دوست دختر خود)
بازیگر شخصیت کلارا(آنیکا ودرکوپ) و پسر لوکاس (مارکوس)هم نمایش خیره کننده به تصویر کشیدند ، بازیگر خردسال فیلم یکی از بهترین بازی ها(برای یک کودک در آن سن) در تاریخ سینما را به تصویر کشید، بازیگری در سنی به این کمی بازی بسیار باور پذیر و شخصیتی نفرت انگیز را به نمایش میگذارد.
فیلم شکار، ارزش حقیتِ دروغ و ماهیت شکننده بودن حافظه و حقیقت را بررسی می کند. یک دروغ به دلیل پذیرش جمعی جامعه، تبدیل به یک حقیقت می شود. به دلیل تاثیر جامعه بر کلارا، او دیگر نمی تواند بگوید که دروغ گفته است یا حقیقت. جامعه دروغ را تکرار می کند و مدام تایید می کند تا این که تبدیل به حقیقت شود. بنابراین مرز بین دروغ و حقیقت توسط جامعه تشخیص داده می شود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
جوایز و افتخارات: بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره ی کن ، بهترین فیلم نامه در جشنواره ی فیلم اورپا و ...
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_فیلم
hunt (jagten) 2012
کارگردان : توماس ویتنبرگ
نویسنده : توبیاس لیندهوم
بازیگران: مس میکلسن ، آنیکا ودرکوپ ، توماس بولارنس و ...
ژانر ؛ درام ، هیجانی
مقدمه : لوکاس مربی یک کودکستان در روستای کوچکی در دانمارک است، او مردی تنهاست که تمام عمرش در نبرد برای گرفتن حق حضانت پسر خود بوده است. احوال لوکاس آرام آرام بهتر میشود اما ناگهان اتفاقی زندگی او را زیر و رو میکند…
بچه ها هیچ وقت دورغ نمیگند ...
فیلم ها و سریال های ساختار شکن همیشه برای من جذاب بوده اند ، سریال های مثل اسپارتاکوس(که بر خلاف روال معمول سینما ی غرب که چهره ای با شکوه و با تمدن از رومی ها و چهره ی وحشیانه ای دشمنان روم به تصویر می کشید ، عکس این وضعیت را نمایش داد) و یا مردی در قلعه ی مرتفع و بازی تاج و تخت ها و یا مثال های متعددی در سینما مثل همین فیلم شکار ساخته ی کارگردان بزرگ دانمارکی . فیلم ها و سریال هایی که روال معمول را به چالش کشیده اند و و کلیشه ها و حرف های شعاری را به چالش کشیده اند.
خلق فضا در این چنان قوی و بی نظیر است که قبل از این که اتفاقی بیوفتد شما می دانید اتفاق شومی در انتظار لوکاس است . برای مثال در سکانس ابتدایی فیلم تصویر کلی فیلم را به زیبایی به نمایش میگذارد، شروع شاد و زیبایی فیلم ناگهان تبدیل به نمایی سرد و ترسناک می شود ، روندی که در طول فیلم تکرار میشود و زندگی آرام شخصیت ما تبدیل به کابوسی بی انتها می شود.
شخصیت سازی لوکاس از ابتدای فیلم مردی مهربان و در عین حال مورد اعتماد همه و قابل تکیه کردن به تصویر کشید می شود.
اما قسمت ابتدایی فیلم با تهمتی احمقانه و کودکانه ی یک کودک از سر لجبازی (تهمت تجاوز ی از سوی لوکلس ) وارد بحرانی عمیق میشود، تهمتی که حتی خود کودک هم نمی داند چیست و چه بر زبان آورده است ، اما در نهایت شگفتی بقیه کودکان هم همین تهمت را تکرار می کند ( داستانی را که هرگز اتفاق نیافتاده را به والدینشان میگویند) و همه با لوکاس دشمن می شوند.
وینتربرگ در این فیلم نگاهی عمیق به جامعه ای به ظاهر شاد و بی دغدغه می اندازد و یکی از کلیشه ای ترین اعتقادات مشترک همه ی انسان ها را زیر سوال میبرد ، بچه ها هیچ وقت دروغ نمی گویند ، سخنی که مبنای قضاوت فردی می شود که مورد اعتماد همه ی آشنایان و همکاران است.
میزانسن های کارگردان واقعا عالی است در سکانس های حساس شخصیت در مرکز و تاریکی قرار میگردید و تاریکی افکار و شک ها بر شخصیت چیره می شود (شخصیت را تحت سلطه نشان میدهد)
نور پردازی و رنگ پردازی اثر هم به خوبی با سکانس ها هماهنگ است و شرایط شخصیت را بر مخاطب دیکته می کند.
میکلسن در این فیلم یکی از بهترین اکتینگ های دهه ی اخیر را به نمایش می گذارد، بارگیری که در سریال هانیبال یکی از بهترین نمایش های تاریخ تلوزیون رو به تصویر کشید در این فیلم هم شخصیتی سر سخت اما به تنگنا رسیده را به خوبی به نمایش می گذارد(برای مثال در سکانس خرید از فروشگاه و یا سکانس کلیسا و همچنین و مشاجره با دوست دختر خود)
بازیگر شخصیت کلارا(آنیکا ودرکوپ) و پسر لوکاس (مارکوس)هم نمایش خیره کننده به تصویر کشیدند ، بازیگر خردسال فیلم یکی از بهترین بازی ها(برای یک کودک در آن سن) در تاریخ سینما را به تصویر کشید، بازیگری در سنی به این کمی بازی بسیار باور پذیر و شخصیتی نفرت انگیز را به نمایش میگذارد.
فیلم شکار، ارزش حقیتِ دروغ و ماهیت شکننده بودن حافظه و حقیقت را بررسی می کند. یک دروغ به دلیل پذیرش جمعی جامعه، تبدیل به یک حقیقت می شود. به دلیل تاثیر جامعه بر کلارا، او دیگر نمی تواند بگوید که دروغ گفته است یا حقیقت. جامعه دروغ را تکرار می کند و مدام تایید می کند تا این که تبدیل به حقیقت شود. بنابراین مرز بین دروغ و حقیقت توسط جامعه تشخیص داده می شود.
نمره : ۱۰ از ۱۰
جوایز و افتخارات: بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره ی کن ، بهترین فیلم نامه در جشنواره ی فیلم اورپا و ...
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
کتابی که سریال ارباب حلقه ها و سایر اقتباس ها از جهان ارباب حلقه ها از رو اون ساخته شده 👆
Naked
《عریان》 اثری است تلخ و گزنده که پیرامون زیست تباه و نکبت بار شخصیت اصلی خود (جانی _ دیویدتیولیس) پرسه میزند. اثرِ شخصیتمحور 《مایکلی》 را به طیف وسیعی نمیتوان پیشنهاد داد چرا که اصولا ممکن است فیلمی دوست داشتنی و حتی قابل تماشا نباشد، عریان آگاهانه از ایجاد سمپاتی پرهیز میکند، فیلمنامهای پر فراز وفرود و به طبع ، داستانِ قابل تعریفی هم ندارد و سکانسهای شاد و مفرحش نیز در برابر حجم انبوهی از سکانسهای تاریک و مایوس کننده آن، بسیار ناچیز هستند... اما با تمام این اوصاف عریان اثر ارزشمند و قابل توجه ای است که دیدنش برای عاشقان سینما و از آن مهمتر عاشقان تنهایی و سکوت و البته جنون، واجب است .
درونمایه عریان بر فردیت و اهمیت آن درجامعه مدرن کنونی تاکید میکند. فردیتی که اگرچه درتضاد با باورهای رایج است اما مایک لی شخصیتی عجیب و دور از شمایل آدمیزادی را خلق نموده و بدون مماشات یا باج دادن به مخاطب ،تا به انتها پای اوایستاده و اصطلاحا ، پشت ِاین فردیت عجیب را خالی نمیکند.
نخستین سکانس از عریان همچون دریچه ای میان جهان نا امن و دهشتناک اثر با ذهن و قلب مخاطب ، بیرحمانه بر او میتازد. دوربین به عنوان شاخصترین ابزارِ کارگردان، با تکنیک روی دست به سرعت به جانی و زنی فاحشه نزدیک میشود. لرزش های پیاپی دوربین و فاصله ای که لنز آن با سوژه ها برقرار میکند (در ابتدا با فاصله از آنها قرار میگیرد و ناگهان به آنها نزدیک شده و اندازه نما را بسته میکند) مخاطب را بواقع شوکه میسازند، مخاطبی که در این لحظات هیچگونه شناختی نسبت به سوژه های داخل قاب نداشته و تنها شاهد یک آمیزش جنسی به شکلی وحشیانه و تجاوز گونه است ، موقعیت این رخداد هراس انگیز هم در نوع خود جالب است : کوچه ای خلوت با نورپردازی که تاریکی بر تمام نقاط حاکم است و منبع نور تنها بر سوژه ها میتابد : چرا که عریان اساسا در مورد جانی ،افکارش ، جهان بینی ها و کنش و واکنش های شخصیتی اوست . سکانس با فرار جانی و زن فاحشه به دو سمت مختلف و گریختن هردو از مهلکه به پایان میرسد. گویا جانی به خواسته خود رسیده و دلیلی برای ماندن ندارد . بُعد حیوانی را ارضا نموده و ادامه راه را در جایی دیگر جستجو میکند.
همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد عریان پیرامون زیست جانی است، در دقایق ابتدایی و پس از ورود جانی به شهری جدید و پیگیری او برای ملاقات با دوست دختر خود (لوئیس) گمان میرود پیرنگ اثر پیرامون رابطه این دو و فراز و فرود های آن باشد اما در ادامه شاهد موقعیتهایی گوناگون هستیم که در تمامی آنها افرادی برای دقایقی وارد زندگی جانی شده و در ادامه نیز پرونده حضور آنها بسته میشود و این مسیر با ورود افراد دیگر ادامه می یابد،درواقع پیرنگ حالتی 《اپیزودیک》 به خود گرفته و آشکارا حضور جانی در تمام آنها بعنوان نقطه اشتراک اپیزودها درنظر گرفته میشود. عریان شامل نمایش موقعیتهایی گوناگون ، با افرادی مختلف میشود که همگی در راستای شناساندن بیشتر و بهتر جانی کارکرد دارند .
مایکلی آگاهانه سعی میکند تا درام را به شیوه معمول پیش نبرد. اگرچه در عریان با شخصیتی مواجه هستیم غیرعادی و تک افتاده ، اما مایک لی در پی آن است تا نگاه بی طرفی به زندگی او داشته باشد و به ورطه شعار دادن و احیانا پند آموزی( روشی سهل که ممکن است باب میل مخاطب کلیشه پسند هم باشد) نیفتد، به همین دلیل عریان تلاش نمیکند تا مشکل جانی را ریشه یابی کند ، در عریان خبری از مرز بندی های رایج نیست، اصولا در عریان با فیلمی طرف نیستیم که در انتها ، جامعه یا گذشته جانی را در فلاکت امروزش مقصر بداند، مایک لی تنها به نمایش چند روزه ای از زیست هدر شده جانی میپردازد، بدون مماشات و با بیرحمی گزنده مخاطب را با شخصیتی عجیب آشنا میکند و تنها روایت چنین زیستی را وظیفه خود میداند.
جانی به معنای واقعی کلمه ترحم برانگیز است. تحصیلات دانشگاهی دارد (روانشناسی)، مغزش انباری از اطلاعات و مفاهیم علمی / اعتقادی / جامعه شناسانه /فلسفی و... است . به مطالعه علاقه دارد و در صورت یافتن اندک زمانی از مطالعه دریغ نمیکند. جانی یک هدر شده است. سکانس گپ زدن ابتدایی جانی با همخانه لوئیس را به یاد آورید : جانی پر حرف ، بدبین، دارای وسواس فکری است و به اعتقادش زندگی دیگران بیهوده وپوچ است ! بر خلاف همخانه لوئیس که دختری است ولنگار که تنها در لحظه زندگی میکند و رابطه اش با جانی وابسته به سکس و لذت شهوانی است و اصلا به کلام جانی اهمیتی نمیدهد.
شهروندی که طبیعتا میتوانست با انتخاب یک زندگی با ثبات به مانند دیگران ادامه حیات دهد، شغلی انتخاب کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی را با رسیدگی به امور روزانه سپری کند. جانی حتی در مرتبه ای بالاتر میتوانست از دانش و آگاهی خود در جهت آموزش و ارتقا دیگران نیز بهره گیرد.
《عریان》 اثری است تلخ و گزنده که پیرامون زیست تباه و نکبت بار شخصیت اصلی خود (جانی _ دیویدتیولیس) پرسه میزند. اثرِ شخصیتمحور 《مایکلی》 را به طیف وسیعی نمیتوان پیشنهاد داد چرا که اصولا ممکن است فیلمی دوست داشتنی و حتی قابل تماشا نباشد، عریان آگاهانه از ایجاد سمپاتی پرهیز میکند، فیلمنامهای پر فراز وفرود و به طبع ، داستانِ قابل تعریفی هم ندارد و سکانسهای شاد و مفرحش نیز در برابر حجم انبوهی از سکانسهای تاریک و مایوس کننده آن، بسیار ناچیز هستند... اما با تمام این اوصاف عریان اثر ارزشمند و قابل توجه ای است که دیدنش برای عاشقان سینما و از آن مهمتر عاشقان تنهایی و سکوت و البته جنون، واجب است .
درونمایه عریان بر فردیت و اهمیت آن درجامعه مدرن کنونی تاکید میکند. فردیتی که اگرچه درتضاد با باورهای رایج است اما مایک لی شخصیتی عجیب و دور از شمایل آدمیزادی را خلق نموده و بدون مماشات یا باج دادن به مخاطب ،تا به انتها پای اوایستاده و اصطلاحا ، پشت ِاین فردیت عجیب را خالی نمیکند.
نخستین سکانس از عریان همچون دریچه ای میان جهان نا امن و دهشتناک اثر با ذهن و قلب مخاطب ، بیرحمانه بر او میتازد. دوربین به عنوان شاخصترین ابزارِ کارگردان، با تکنیک روی دست به سرعت به جانی و زنی فاحشه نزدیک میشود. لرزش های پیاپی دوربین و فاصله ای که لنز آن با سوژه ها برقرار میکند (در ابتدا با فاصله از آنها قرار میگیرد و ناگهان به آنها نزدیک شده و اندازه نما را بسته میکند) مخاطب را بواقع شوکه میسازند، مخاطبی که در این لحظات هیچگونه شناختی نسبت به سوژه های داخل قاب نداشته و تنها شاهد یک آمیزش جنسی به شکلی وحشیانه و تجاوز گونه است ، موقعیت این رخداد هراس انگیز هم در نوع خود جالب است : کوچه ای خلوت با نورپردازی که تاریکی بر تمام نقاط حاکم است و منبع نور تنها بر سوژه ها میتابد : چرا که عریان اساسا در مورد جانی ،افکارش ، جهان بینی ها و کنش و واکنش های شخصیتی اوست . سکانس با فرار جانی و زن فاحشه به دو سمت مختلف و گریختن هردو از مهلکه به پایان میرسد. گویا جانی به خواسته خود رسیده و دلیلی برای ماندن ندارد . بُعد حیوانی را ارضا نموده و ادامه راه را در جایی دیگر جستجو میکند.
همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد عریان پیرامون زیست جانی است، در دقایق ابتدایی و پس از ورود جانی به شهری جدید و پیگیری او برای ملاقات با دوست دختر خود (لوئیس) گمان میرود پیرنگ اثر پیرامون رابطه این دو و فراز و فرود های آن باشد اما در ادامه شاهد موقعیتهایی گوناگون هستیم که در تمامی آنها افرادی برای دقایقی وارد زندگی جانی شده و در ادامه نیز پرونده حضور آنها بسته میشود و این مسیر با ورود افراد دیگر ادامه می یابد،درواقع پیرنگ حالتی 《اپیزودیک》 به خود گرفته و آشکارا حضور جانی در تمام آنها بعنوان نقطه اشتراک اپیزودها درنظر گرفته میشود. عریان شامل نمایش موقعیتهایی گوناگون ، با افرادی مختلف میشود که همگی در راستای شناساندن بیشتر و بهتر جانی کارکرد دارند .
مایکلی آگاهانه سعی میکند تا درام را به شیوه معمول پیش نبرد. اگرچه در عریان با شخصیتی مواجه هستیم غیرعادی و تک افتاده ، اما مایک لی در پی آن است تا نگاه بی طرفی به زندگی او داشته باشد و به ورطه شعار دادن و احیانا پند آموزی( روشی سهل که ممکن است باب میل مخاطب کلیشه پسند هم باشد) نیفتد، به همین دلیل عریان تلاش نمیکند تا مشکل جانی را ریشه یابی کند ، در عریان خبری از مرز بندی های رایج نیست، اصولا در عریان با فیلمی طرف نیستیم که در انتها ، جامعه یا گذشته جانی را در فلاکت امروزش مقصر بداند، مایک لی تنها به نمایش چند روزه ای از زیست هدر شده جانی میپردازد، بدون مماشات و با بیرحمی گزنده مخاطب را با شخصیتی عجیب آشنا میکند و تنها روایت چنین زیستی را وظیفه خود میداند.
جانی به معنای واقعی کلمه ترحم برانگیز است. تحصیلات دانشگاهی دارد (روانشناسی)، مغزش انباری از اطلاعات و مفاهیم علمی / اعتقادی / جامعه شناسانه /فلسفی و... است . به مطالعه علاقه دارد و در صورت یافتن اندک زمانی از مطالعه دریغ نمیکند. جانی یک هدر شده است. سکانس گپ زدن ابتدایی جانی با همخانه لوئیس را به یاد آورید : جانی پر حرف ، بدبین، دارای وسواس فکری است و به اعتقادش زندگی دیگران بیهوده وپوچ است ! بر خلاف همخانه لوئیس که دختری است ولنگار که تنها در لحظه زندگی میکند و رابطه اش با جانی وابسته به سکس و لذت شهوانی است و اصلا به کلام جانی اهمیتی نمیدهد.
شهروندی که طبیعتا میتوانست با انتخاب یک زندگی با ثبات به مانند دیگران ادامه حیات دهد، شغلی انتخاب کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی را با رسیدگی به امور روزانه سپری کند. جانی حتی در مرتبه ای بالاتر میتوانست از دانش و آگاهی خود در جهت آموزش و ارتقا دیگران نیز بهره گیرد.
مغز جانی همچون یک هارد چند ترابایتی است که انواع و اقسام دیتا در آن یافت میشود. جانی از توانایی کلامی مناسبی هم برخوردار است و میتواند به راحتی با اقشار مختلف هم صحبت شود.
اما مشکل اصلی در آن است که جانی دقیقا مسیر خلاف زندگی عادی را برگزیده است. بی خانمان است .شغلی ندارد. از هوش و استعدادش تنها به منظور گذراندن وقت (هم کلام شدن با دیگران) بهره میبرد و اصولا زندگی نمیکند.
جانی گویا به کائنات و انسانهای پیرامون خویش دهان کجی نموده و خانه به دوشی و ول گردی را پیش میگیرد. جانی دچار یاس فلسفی است، فردی که بهترین دوران زندگی را در پی کسب علم و دانش گذاشته است اما در عمل هیچگونه بهره برداری مفید و قابل توجه ای از آن نمیکند، چرا که در جهان بینی شخصی همچون جانی ، زندگی به گذران وقت و هم صحبتی با دیگران و تامین نیازهای غریزی خلاصه میشود . مسئله جالب توجه آن است که جانی به شکلی خود آگاه ،هیچگونه تلاشی برای برون رفت از این آشفته بازار ندارد، اعتقادش همین است و به این دهان کجی نمودن ایمان دارد .
آشکارا جانی در چنین موقعیت غیر قابل تحملی تنها به فکر تامین نیازهای اولیه خود است: غذایی برای خوردن، مکانی برای استراحت و جنس مخالفی برای ارضا نیازهای جنسی!
پس به همین دلیل مایکلی در میزانسن های خود از رنگ های خاکستری ، سیاه ، قهوهای بهره میبرد. نماهای عریان چه داخلی باشند و چه خارجی ،غالبا شامل این سه رنگ میشوند، همانگونه که عریان تماما حول محور نکبت و خفقانی است که بر زندگی جانی چنگ انداخته است پس طبیعتا رنگهایی گرم و جاندار و نشاط آور همچون قرمز، زرد ، آبی و ..... نیز جایی در بافت بصری ندارند، رنگ بندی که در تمام جزییات همچون پوشش شخصیتها ، وسائل خانه و اماکن مختلف ، رنگ در و دیوار ساختمانها و وسایل نقلیه هم رعایت میشود تا عریان همچون دایره بسته ای از رنگ های تیره و دلمرده باشد.
عریان علاوه بر بحث رنگ شناسی ، از نماهایی مهندسی شده و جذاب نیز بهره میبرد: آشکارا بنا به شرایط متفاوت جانی ، عریان شامل نماهایی تکنفره از او در خیابان، کافه و... میشود. نماهایی با کارکردی فرمال که حسی از یک ویرانه یا یک ناکجا آباد را به مخاطب القا میکنند، گویا تمام شهر و ساکنان آن در تنهایی و انزوا جانی شریک میشوند.
گویا جانی همچون روحی پرسه زنان در نقاط مختلف جا به جا میشود و با شخص یا مکانی دلبستگی پیدا نمیکند.
مایک لی تنها به نماهای تکنفره بسنده نمیکند و در سایر موارد نیز چشم مخاطب را به چالش میکشد :
نمایی را به یاد آورید که جانی در کنار خیابان ایستاده و چشمان فرصت طلب او به مانند همیشه مشغول نظاره رفت و آمد دیگران است، نمایی که به مخاطب گوشزد میکند جانی تنها در پی یافتن فردی است تا اندک لحظاتی با او وقت گذرانده و پس از آن سوژه تازه ای برا خود شکار کند.
در نمایی از عریان ، قاب به دو نیمه مساوی تقسیم میشود: جانی و دختری ولگرد را به شکل تمام قد در قاب داریم (سمت راست قاب) و در سمت چپ قاب دو سگ خیابانی حضور دارند. نمایی که بر تشابه میان زیست انسان و حیوان اشاره میکند، مایک لی تاکید میکند انسانی همچون جانی و همراه بی خانمان او بواقع تفاوتی با حیوانات خیابانی ندارند، هردو تنها به فکر خوردن، خوابیدن و آمیزش جنسی هستند، هردو در پایین ترین مرتبه از زندگی و درموضع حقارت و ضعف. به واقع هردو عریان و بی پناه و آسیب پذیر .
نمای درخشان دیگر نمایی لانگ شات است که جانی بدون حرکت در قاب به شکل ایستاده حضور دارد، دختر و پسر بی خانمان مشغول نزاع با یکدیگر هستند و پس از یک دور چرخیدن اطراف جانی ، قاب را ترک میکنند. جانی همچنان در قاب باقی مانده و حضور یک بی خانمان دیگر در پس زمینه قاب ، مه نیمه غلیظ و ساختمانهای قدیمی و بی سکنه همگی یادآور وخامت اوضاع و انزوا و تک افتادگی همیشگی جانی میشوند. جانی گویا متعلق به شخص یا مکان خاصی نیست و با هر رخداد پیرامونش اوست که تنها میماند .
نمای دیگر که بازهم بر شرایط آشفته جانی اشاره میکند نمایی است که دوربین از پشت پنجره اتاق ، جانی و زنی فاحشه را حین آمیزش جنسی به تصویر میکشد. در این نما گویی جانی و همراهش در محیطی تنگ و بسته و خفقان آور به شکلی کاملا غریزی و فاقد حس شور و عشق انسانی مشغول فعالیت هستند . فقدان عاطفه و عشق نیز یکی از معضلات مهم جانی بشمار میرود.
در بخش مربوط به آشنایی جانی با یک نگهبان شیفت شب نیز شاهد نمایی هستیم که بازهم نشان از احوال کلی جانی دارد: نمایی دونفره از او و نگهبان که هردو سوژه در اتاقی کاملا تاریک هستند، تاریکی قاب دقیقا همراستا با مضمون دیالوگ های رد و بدل شده کارکرد دارد، دیالوگها مربوط به بدبینی و ناامیدی جانی از عاقبت کائنات است. او از وقوع آخرالزمان و نشانه های آن خبر میدهد(همچون فاجعه چرنوبیل) و همچنین معتقد است زندگی بعد از وقوع آخرالزمان نیز ادامه خواهد داشت!
اما مشکل اصلی در آن است که جانی دقیقا مسیر خلاف زندگی عادی را برگزیده است. بی خانمان است .شغلی ندارد. از هوش و استعدادش تنها به منظور گذراندن وقت (هم کلام شدن با دیگران) بهره میبرد و اصولا زندگی نمیکند.
جانی گویا به کائنات و انسانهای پیرامون خویش دهان کجی نموده و خانه به دوشی و ول گردی را پیش میگیرد. جانی دچار یاس فلسفی است، فردی که بهترین دوران زندگی را در پی کسب علم و دانش گذاشته است اما در عمل هیچگونه بهره برداری مفید و قابل توجه ای از آن نمیکند، چرا که در جهان بینی شخصی همچون جانی ، زندگی به گذران وقت و هم صحبتی با دیگران و تامین نیازهای غریزی خلاصه میشود . مسئله جالب توجه آن است که جانی به شکلی خود آگاه ،هیچگونه تلاشی برای برون رفت از این آشفته بازار ندارد، اعتقادش همین است و به این دهان کجی نمودن ایمان دارد .
آشکارا جانی در چنین موقعیت غیر قابل تحملی تنها به فکر تامین نیازهای اولیه خود است: غذایی برای خوردن، مکانی برای استراحت و جنس مخالفی برای ارضا نیازهای جنسی!
پس به همین دلیل مایکلی در میزانسن های خود از رنگ های خاکستری ، سیاه ، قهوهای بهره میبرد. نماهای عریان چه داخلی باشند و چه خارجی ،غالبا شامل این سه رنگ میشوند، همانگونه که عریان تماما حول محور نکبت و خفقانی است که بر زندگی جانی چنگ انداخته است پس طبیعتا رنگهایی گرم و جاندار و نشاط آور همچون قرمز، زرد ، آبی و ..... نیز جایی در بافت بصری ندارند، رنگ بندی که در تمام جزییات همچون پوشش شخصیتها ، وسائل خانه و اماکن مختلف ، رنگ در و دیوار ساختمانها و وسایل نقلیه هم رعایت میشود تا عریان همچون دایره بسته ای از رنگ های تیره و دلمرده باشد.
عریان علاوه بر بحث رنگ شناسی ، از نماهایی مهندسی شده و جذاب نیز بهره میبرد: آشکارا بنا به شرایط متفاوت جانی ، عریان شامل نماهایی تکنفره از او در خیابان، کافه و... میشود. نماهایی با کارکردی فرمال که حسی از یک ویرانه یا یک ناکجا آباد را به مخاطب القا میکنند، گویا تمام شهر و ساکنان آن در تنهایی و انزوا جانی شریک میشوند.
گویا جانی همچون روحی پرسه زنان در نقاط مختلف جا به جا میشود و با شخص یا مکانی دلبستگی پیدا نمیکند.
مایک لی تنها به نماهای تکنفره بسنده نمیکند و در سایر موارد نیز چشم مخاطب را به چالش میکشد :
نمایی را به یاد آورید که جانی در کنار خیابان ایستاده و چشمان فرصت طلب او به مانند همیشه مشغول نظاره رفت و آمد دیگران است، نمایی که به مخاطب گوشزد میکند جانی تنها در پی یافتن فردی است تا اندک لحظاتی با او وقت گذرانده و پس از آن سوژه تازه ای برا خود شکار کند.
در نمایی از عریان ، قاب به دو نیمه مساوی تقسیم میشود: جانی و دختری ولگرد را به شکل تمام قد در قاب داریم (سمت راست قاب) و در سمت چپ قاب دو سگ خیابانی حضور دارند. نمایی که بر تشابه میان زیست انسان و حیوان اشاره میکند، مایک لی تاکید میکند انسانی همچون جانی و همراه بی خانمان او بواقع تفاوتی با حیوانات خیابانی ندارند، هردو تنها به فکر خوردن، خوابیدن و آمیزش جنسی هستند، هردو در پایین ترین مرتبه از زندگی و درموضع حقارت و ضعف. به واقع هردو عریان و بی پناه و آسیب پذیر .
نمای درخشان دیگر نمایی لانگ شات است که جانی بدون حرکت در قاب به شکل ایستاده حضور دارد، دختر و پسر بی خانمان مشغول نزاع با یکدیگر هستند و پس از یک دور چرخیدن اطراف جانی ، قاب را ترک میکنند. جانی همچنان در قاب باقی مانده و حضور یک بی خانمان دیگر در پس زمینه قاب ، مه نیمه غلیظ و ساختمانهای قدیمی و بی سکنه همگی یادآور وخامت اوضاع و انزوا و تک افتادگی همیشگی جانی میشوند. جانی گویا متعلق به شخص یا مکان خاصی نیست و با هر رخداد پیرامونش اوست که تنها میماند .
نمای دیگر که بازهم بر شرایط آشفته جانی اشاره میکند نمایی است که دوربین از پشت پنجره اتاق ، جانی و زنی فاحشه را حین آمیزش جنسی به تصویر میکشد. در این نما گویی جانی و همراهش در محیطی تنگ و بسته و خفقان آور به شکلی کاملا غریزی و فاقد حس شور و عشق انسانی مشغول فعالیت هستند . فقدان عاطفه و عشق نیز یکی از معضلات مهم جانی بشمار میرود.
در بخش مربوط به آشنایی جانی با یک نگهبان شیفت شب نیز شاهد نمایی هستیم که بازهم نشان از احوال کلی جانی دارد: نمایی دونفره از او و نگهبان که هردو سوژه در اتاقی کاملا تاریک هستند، تاریکی قاب دقیقا همراستا با مضمون دیالوگ های رد و بدل شده کارکرد دارد، دیالوگها مربوط به بدبینی و ناامیدی جانی از عاقبت کائنات است. او از وقوع آخرالزمان و نشانه های آن خبر میدهد(همچون فاجعه چرنوبیل) و همچنین معتقد است زندگی بعد از وقوع آخرالزمان نیز ادامه خواهد داشت!