#پیشنهاد_سریال
#نقد_سریال
the man in high castle (2015- 2019)
خالق : فرانک اسپوتنیز ، ریدلی اسکات
بر پایه ی : رمان the man in high castle نوشته ی فیلیپ کی دیک
بازیگران : الکسا داوالس ، روپرت اوانس ، لوک کلینتک ، دی جی کوالز ، جوئل دی لا فونته ، کری هرویوکی تاواگا ، روفس سوئل
تعداد فصل ها : ۴
تعداد قسمت ها : ۴۰
ژانر: تاریخی (تاریخ جایگزین) ، علمی تخیلی ، درام ، پاد آرمان شهر
مقدمه: داستان سریال The Man in The High Castle در سال ۱۹۶۲ یعنی پانزده سال پس از جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. متحدین در جنگ پیروز شدهاند و آمریکا به دو بخش تقسیم شده که بخشی، مستعمره آلمان با پایتخت نیویورک است و بخش دیگر، مستعمره ژاپن با پایتخت سانفرانسیسکو است؛ بخش میانی بین این دو محدوده، منطقه بیطرف نام دارد تا این دو متحد مرز مشترکی نداشته باشند.
آلمان و ژاپن به دنبال قدرت بیشتر بوده و جنگ سردی میان آنها شکل گرفته است. از طرف دیگر، جبهه مقاومتی شکل گرفته که بسیار مرموز بوده و فیلمهایی در میان آنها رد و بدل میشود که در آن واقعیت جنگ جهانی چیز دیگری است و نشان میدهد که متحدین در آن شکست خوردهاند. این فیلمها باید به دست مردی در قلعه بلند برسد اما کسی نه علت را میداند و نه واقعیت درباره این فیلمها را ....
چه میشد اگر بریتانیا و شوروی و آمریکا و ... بازنده جنگ جهانی دوم می بودند و جهان به زیر سایه ی حکومت توتالیتر میرفت.
در دهه ی اخیر سینما در سراشیبی سقوطی بی انتها قرار گرفته و به جز
معدود های فیلم های مستقل که آن ها هم در مقایسه با فیلم های چند سال اخیر قابل قبول ظاهر میشوند نه در مقایسه با فیلم های برتر دهه های قبل .
اما جهان تلوزیون و سریال ها برعکس ، در قرن ۲۱ و به خصوص دهه ی اخیر پیشرفت چشمگیری در کیفیت ساخت و تنوع موضوعات و ژانر ها دیده می شود ، هرچند که دیگر شاهکار های مثل سوپرانوز و مد من تکرار نمی شوند اما شبکه های معظمی مانند hbo و آمازون و ... با ساخت سریال های عظیم و با کیفیت جای خالی آثار بزرگی مشابه ارباب حلقه ها در سینما را پر میکنند.
meta : 73/100
imdb : 8/10
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
the man in high castle (2015- 2019)
خالق : فرانک اسپوتنیز ، ریدلی اسکات
بر پایه ی : رمان the man in high castle نوشته ی فیلیپ کی دیک
بازیگران : الکسا داوالس ، روپرت اوانس ، لوک کلینتک ، دی جی کوالز ، جوئل دی لا فونته ، کری هرویوکی تاواگا ، روفس سوئل
تعداد فصل ها : ۴
تعداد قسمت ها : ۴۰
ژانر: تاریخی (تاریخ جایگزین) ، علمی تخیلی ، درام ، پاد آرمان شهر
مقدمه: داستان سریال The Man in The High Castle در سال ۱۹۶۲ یعنی پانزده سال پس از جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. متحدین در جنگ پیروز شدهاند و آمریکا به دو بخش تقسیم شده که بخشی، مستعمره آلمان با پایتخت نیویورک است و بخش دیگر، مستعمره ژاپن با پایتخت سانفرانسیسکو است؛ بخش میانی بین این دو محدوده، منطقه بیطرف نام دارد تا این دو متحد مرز مشترکی نداشته باشند.
آلمان و ژاپن به دنبال قدرت بیشتر بوده و جنگ سردی میان آنها شکل گرفته است. از طرف دیگر، جبهه مقاومتی شکل گرفته که بسیار مرموز بوده و فیلمهایی در میان آنها رد و بدل میشود که در آن واقعیت جنگ جهانی چیز دیگری است و نشان میدهد که متحدین در آن شکست خوردهاند. این فیلمها باید به دست مردی در قلعه بلند برسد اما کسی نه علت را میداند و نه واقعیت درباره این فیلمها را ....
چه میشد اگر بریتانیا و شوروی و آمریکا و ... بازنده جنگ جهانی دوم می بودند و جهان به زیر سایه ی حکومت توتالیتر میرفت.
در دهه ی اخیر سینما در سراشیبی سقوطی بی انتها قرار گرفته و به جز
معدود های فیلم های مستقل که آن ها هم در مقایسه با فیلم های چند سال اخیر قابل قبول ظاهر میشوند نه در مقایسه با فیلم های برتر دهه های قبل .
اما جهان تلوزیون و سریال ها برعکس ، در قرن ۲۱ و به خصوص دهه ی اخیر پیشرفت چشمگیری در کیفیت ساخت و تنوع موضوعات و ژانر ها دیده می شود ، هرچند که دیگر شاهکار های مثل سوپرانوز و مد من تکرار نمی شوند اما شبکه های معظمی مانند hbo و آمازون و ... با ساخت سریال های عظیم و با کیفیت جای خالی آثار بزرگی مشابه ارباب حلقه ها در سینما را پر میکنند.
meta : 73/100
imdb : 8/10
@NaghdeFilmoSerial
بررسی فصل اول :
سریال در طول فصل اول و به خصوص قسمت های اول سعی در به تصویر کشیدن یک جهان زیر سلطه ی فاشیسم مطابق تصورات نویسنده و واقعیت تاریخی می کند ، که به معنای واقعی کلمه بی نقص عمل میکند (به عنوان یک فرد علاقه مند به تاریخ که حوضه ی مطالعم فاشیسم و حکومت های توتالیتر ، این قسمت سریال را قوی ترین نقطه ی قوت و اتکای سریال میدانم)
نه فقط در ظاهر جهان بلکه در زیر پوست شهروندان و شخصیت ها ، گستردگی و نفوذ حکومت توتالیتر را به تصویر میکشد.
تصاویری که از دو کشور میبینیم آنقدر حقیقی به نظر میرسند که وحشت میآفرینند و مشخص است دقت زیادی برای ساخت دکورها، شبیهسازی و طراحی صحنه و لباس صورت گرفته و به کمک نورِ کم و غلبهی طیف طوسی بر رنگهای دیگر، مخوف بودن و اختناق حاکم قابل درک است و همین امر فرصت بازی با نور و القای حسهای گوناگون را فراهم کرده.
نور در سریال ساکن برج بلند، بخش مهمی از فرم را تشکیل میدهد و مانند موسیقی خاص و منحصر به فرد سریال، سهم به سزایی در ایجاد تعلیق و یا آرامش دارد. جدا از خود سریال بازی با نور را میتوان در پوستر سریال (در پایین)و تیتراژ نخست نیز مشاهده کرد.
جهان سریال در آستانه ی جنگ جهانی سوم است و قدرت برتر تکنولوژی و نظامی یعنی رایش آلمان در صدد تسلط کامل بر جهان و کنار زدن رقیب خود یعنی امپراطوری مستعمراتی ژاپن است. به خصوص با نزدیک شدن هیتلر به مرگ و توطئه های هیملر(رئیس سازمان آدم کشی اس اس در زمان آلمان نازی) و گوبلز (رئیس سازمان تبلیغات حزب نازی و پروپاگاندای جنگ) برای بدست آوردن قدرت ترس امپراطوری ژاپن و شخصیت های داستان از جنگ اتمی افزایش می یابد . (مشابه جهان بعد از جنگ جهانی دوم و رقابت دو متحد قدیمی یعنی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی )
هرچند در این میان هستند ماموران دو جانبه ای که سعی در جلو گیری از فاجعه و جنگ دارند اما تلاش هایشان بی فایده است .
اما داستان حول محور مردی در بالای قلعه و فیلم هایی از جهان موازی که در دست دارد میگذرد (فیلم های از جهان ما که آلمان و متحدانش شکست خورده اند)
و کشمکش های ماموران دولت و شخصیت ها بر سر این فیلم ها موتور محرک سریال است و هیجان سریال را هم به شدت بالا می برد و سریال را وارد ژانر جاسوسی می کند.
شخصیت پردازی های سریال هم از دیگر نقاط قوت آن است ، هرچند در فصل اول شخصیت های اصلی بسیار عمیق پرداخته نشده اند ولی تا اینجای کار قابل قبول است(به این دلیل که فصل اول مقدمه ی داستان اصلی است و تمرکز سریال در ساخت جهان سریال و نمایش قدرت های دخیل در تغییرات آن است)
شخصیت پردازی شخصیت های منفی در سطح بسیار بالاتری از هیولا های کلیشه ای رایج نازی در جهان سینماست حتی شخصیت منفی اصلی سریال هم مرد مهربان خانواده است ، احساسات و ترس و شرمندگی دارد ، بسیار باهوش است و مانند بسیاری از همکارانش کار ها و جنایت هایش نه از سر لذت بلکه انجام وظیفه ی نظامی و سر سپردگی به پیشوا و وطن پرستی است .
یکی از نکاتی در قسمت های نخستین بنده را به سریال جذب کرد مکالمه ی دو شخصیت در مورد فیلد مارشال (ژنرال پنج ستاره و یک درجه بالاتر از بالاترین درجه ی نظامی یعنی ارتشبد) اروین رومل بود ، فرانک به اد میگوید که با مرگ هیتلر و افتادن قدرت به دست هیملر یا گوبلز جنگ جهانی رخ میدهد ، اد در پاسخ می گوید : نه تا زمانی که روباه (ارویل رومل) زنده است این موش ها نمی توانند کاری انجام بدن ، فرانک می گوید روباه صحرا نزدیک ۷۰ سال سن دارد و باز نشست شده ، اد میگوید: همین روباه پیر هم پوزه ی این موش ها را به خاک می مالد.
و چه فرمانده بزرگی بود اروین رومل که حتی دشمنان ها بعد از دهه ها با نیکی از وی یاد می کنند.
در پایان باید بگویم که تا اینجای کار (فصل اول) سریال جذاب با عناصر بصری عالی ، داستان متفاوت و عجیب و صد البته سریال بیگ پروداکشن طرف هستیم ، اگر در فصل های بعدی افت نکند و پیشرفت کند می توان لقب یکی از شاهکار های تلویزیون را به این سریال داد.
نمره فصل اول : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
سریال در طول فصل اول و به خصوص قسمت های اول سعی در به تصویر کشیدن یک جهان زیر سلطه ی فاشیسم مطابق تصورات نویسنده و واقعیت تاریخی می کند ، که به معنای واقعی کلمه بی نقص عمل میکند (به عنوان یک فرد علاقه مند به تاریخ که حوضه ی مطالعم فاشیسم و حکومت های توتالیتر ، این قسمت سریال را قوی ترین نقطه ی قوت و اتکای سریال میدانم)
نه فقط در ظاهر جهان بلکه در زیر پوست شهروندان و شخصیت ها ، گستردگی و نفوذ حکومت توتالیتر را به تصویر میکشد.
تصاویری که از دو کشور میبینیم آنقدر حقیقی به نظر میرسند که وحشت میآفرینند و مشخص است دقت زیادی برای ساخت دکورها، شبیهسازی و طراحی صحنه و لباس صورت گرفته و به کمک نورِ کم و غلبهی طیف طوسی بر رنگهای دیگر، مخوف بودن و اختناق حاکم قابل درک است و همین امر فرصت بازی با نور و القای حسهای گوناگون را فراهم کرده.
نور در سریال ساکن برج بلند، بخش مهمی از فرم را تشکیل میدهد و مانند موسیقی خاص و منحصر به فرد سریال، سهم به سزایی در ایجاد تعلیق و یا آرامش دارد. جدا از خود سریال بازی با نور را میتوان در پوستر سریال (در پایین)و تیتراژ نخست نیز مشاهده کرد.
جهان سریال در آستانه ی جنگ جهانی سوم است و قدرت برتر تکنولوژی و نظامی یعنی رایش آلمان در صدد تسلط کامل بر جهان و کنار زدن رقیب خود یعنی امپراطوری مستعمراتی ژاپن است. به خصوص با نزدیک شدن هیتلر به مرگ و توطئه های هیملر(رئیس سازمان آدم کشی اس اس در زمان آلمان نازی) و گوبلز (رئیس سازمان تبلیغات حزب نازی و پروپاگاندای جنگ) برای بدست آوردن قدرت ترس امپراطوری ژاپن و شخصیت های داستان از جنگ اتمی افزایش می یابد . (مشابه جهان بعد از جنگ جهانی دوم و رقابت دو متحد قدیمی یعنی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی )
هرچند در این میان هستند ماموران دو جانبه ای که سعی در جلو گیری از فاجعه و جنگ دارند اما تلاش هایشان بی فایده است .
اما داستان حول محور مردی در بالای قلعه و فیلم هایی از جهان موازی که در دست دارد میگذرد (فیلم های از جهان ما که آلمان و متحدانش شکست خورده اند)
و کشمکش های ماموران دولت و شخصیت ها بر سر این فیلم ها موتور محرک سریال است و هیجان سریال را هم به شدت بالا می برد و سریال را وارد ژانر جاسوسی می کند.
شخصیت پردازی های سریال هم از دیگر نقاط قوت آن است ، هرچند در فصل اول شخصیت های اصلی بسیار عمیق پرداخته نشده اند ولی تا اینجای کار قابل قبول است(به این دلیل که فصل اول مقدمه ی داستان اصلی است و تمرکز سریال در ساخت جهان سریال و نمایش قدرت های دخیل در تغییرات آن است)
شخصیت پردازی شخصیت های منفی در سطح بسیار بالاتری از هیولا های کلیشه ای رایج نازی در جهان سینماست حتی شخصیت منفی اصلی سریال هم مرد مهربان خانواده است ، احساسات و ترس و شرمندگی دارد ، بسیار باهوش است و مانند بسیاری از همکارانش کار ها و جنایت هایش نه از سر لذت بلکه انجام وظیفه ی نظامی و سر سپردگی به پیشوا و وطن پرستی است .
یکی از نکاتی در قسمت های نخستین بنده را به سریال جذب کرد مکالمه ی دو شخصیت در مورد فیلد مارشال (ژنرال پنج ستاره و یک درجه بالاتر از بالاترین درجه ی نظامی یعنی ارتشبد) اروین رومل بود ، فرانک به اد میگوید که با مرگ هیتلر و افتادن قدرت به دست هیملر یا گوبلز جنگ جهانی رخ میدهد ، اد در پاسخ می گوید : نه تا زمانی که روباه (ارویل رومل) زنده است این موش ها نمی توانند کاری انجام بدن ، فرانک می گوید روباه صحرا نزدیک ۷۰ سال سن دارد و باز نشست شده ، اد میگوید: همین روباه پیر هم پوزه ی این موش ها را به خاک می مالد.
و چه فرمانده بزرگی بود اروین رومل که حتی دشمنان ها بعد از دهه ها با نیکی از وی یاد می کنند.
در پایان باید بگویم که تا اینجای کار (فصل اول) سریال جذاب با عناصر بصری عالی ، داستان متفاوت و عجیب و صد البته سریال بیگ پروداکشن طرف هستیم ، اگر در فصل های بعدی افت نکند و پیشرفت کند می توان لقب یکی از شاهکار های تلویزیون را به این سریال داد.
نمره فصل اول : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
خ مثل خوک...
(یادداشتی برای فیلم خوک)
معتقدم در سینمایی که غالب آثارش ترسو و محافظه کار بوده و ریسک کردن در هنرمند و تهیه کننده بدل به امری کمیاب گشته است وجود آثاری همچون (خفگی ، نگار ، مسخرهباز ، پرویز ، آرایشغلیظ و... ) بیش از پیش ارزش پیدا کرده و فارغ از بالا یا پایین بودن بحث کیفی آنها، سینمای این مملکت را از یکنواختی و رخوت، خارج کرده و در دراز مدت و درصورت تداوم، نهایتا هم خود هنرمند و هم مخاطب از این سبد متنوع سود خواهند برد.
چرا که هم هنرمند از پس این آزمون و خطاها و سروکار داشتن با ژانرهای مختلف ،خود را بهتر پیدا میکند(همچون نیما جاویدی که از ملبورن و شباهت انکارناپذیرش به آثار فرهادی ، به سرخپوست منسجم و قصهگویی رسید که باردیگر قدرت سینمای داستانگوی سه پردهای را یادآوری کرد) و هم مخاطب با گزینههای متنوعی روبرو شده و به مرور سطح سلیقه و آگاهیاش نسبت به هنرهفتم ارتقا پیداکرده و از همه مهمتر، دیگر خود را احاطه شده در ژانر من درآوردی (اجتماعی) نمیبیند.
چقدر خوب که خوک(مانیحقیقی) اثری پستمدرن است با تلفیق کمدیسیاه و جنایی.چقدر خوب که گاهی سوبژکتیو میشود و فارغ از تلخیهای غالب در روند حقیقی ماجرا(سکانس گیتارزدن با راکت تنیس در آن بازداشتگاه طویل و تاریک و غیرعادی یا آن سکانس قدم زدنش در اکستریم لانگشاتهایی در دل کویر که به تصویر عظیم لیلا حاتمی در آسمانش منجر میشود و...) چقدر خوب که قتل و نشئگی داریم ، هجو در اثر نمود عینی پیدا میکند و چقدر خوب با فیلمی طرفیم که کمتر نمونهای همچون آن را به یادداریم.
البته که خوک به هیچ وجه در پی واکاوی بحرانهای گریبانگیر جامعه نیست. پس اگر از آن دسته مخاطبانی هستید که کشف پیام و محتوا را دراولویت قرار میدهید ، قید تماشای آن را بزنید!
اینکه مردم چرا انقدر درگیر مجازیاند و محبوبیت یا نفرت برانگیز بودن آنها دراین فضا ،چرا اینچنین به سرعت رخ میدهد ،مسئلهاش نیست . اینکه چرا زوج اصلی بی بندو بار بوده و خیانت برایشان قابل هضم است هم مسئلهاش نیست . حتی بی عرضگی پلیس و هنرمندان قربانی شده هم جریان غالبش نبوده و درواقع، خوک آمده تا تنها نمایش دهنده این هرج ومرج و استیصال گریبانگیر ما باشد. به هیچ وجه خود را درجایگاه اصلاح کننده جامعه نمیبیند و اساسا به دنبال ریشه یابی مشکلات نبوده و درنتیجه شعار هم نمیدهد .
خوک اثری دیوانه و جفنگ است که تضاد و هجو در آن نقش اساسی ایفا میکنند. نقش اصلیاش را به حسن معجونی سپرده(بازیگر کارکشته وگردن کلفتی) که ظاهر و پیشینهاش تماما در تضاد با نقشی است که ایفا میکند و درواقع با نوعی آشنازدایی هوشمندانه طرفیم. نقش کارگردانی میانسال و مشهور که برای زنان نیز جذاب است طبیعتا به اشخاصی همچون شهاب حسینی ، پارساپیروزفر، محمدرضافروتن و... آمده و مخاطب توقع حضور آن دست بازیگران را دراین مدل نقشها دارد. اما حقیقی با انتخاب معجونی از همان اول درتلاش است تا این متفاوت بودن و آشنازدایی را به مخاطب یادآوری کند. همچنین حضور و کنشهای پلیس نیز هجوی است بر تمام حضور آنها در تاریخ سینما . از مدل مو و لباس و ماشین کهنه کارآگاه گرفته تا اداره پلیسی که گویی مربوط به دوران قبل از انقلاب است تا حضور ناگهانی آنها در دریاچه به منظور دستگیری معجونی و یا حتی نحوه نمایش اوج ماجرا (از پای درآمدن قاتلزنجیرهای به دست مادربزرگ و عدم حضور پلیس در بزنگاه داستانی) همگی برخلاف انتظار مخاطب دراثر شکل میگیرند تا پست مدرنی خوک ،تماما جاری و قابل شناسایی باشد. این هجو چنان پررنگ است که حتی قاتل زنجیرهای را هم برایمان باز نمیکند: هویت و انگیزهاش ،مشخص نشده تا تنها از عمل قتل او آگاه باشیم.
حقیقی بازی با نور ورنگ را هم بلد است و جنبهای فرمال بدان میبخشد. همچون سکانس ملاقات معجونی و لیلا حاتمی در سالن استودیو. معجونی پس از به قتل رسیدن رقیب عشقی/کاریاش به آرامش خاطر رسیده و با آسودگی رفتار میکند. پس دیوار پشت سرش به رنگ (آبی) به نمایش درآمده و درطرف مقابل حاتمی را داریم که از شنیدن خبر قتل کارگردان نگران است و خواب هم به چشمانش نمیآید .پس رنگ دیوار پشت سرش (قرمز) بوده تا تشویش و دلهره بر او مسلط شده را بشکلی عینی شاهدباشیم.
این تنوع رنگ در لباسهایی که معجونی برتن دارد نیز خودنمایی میکنند. از آنجا که در برخی موقعیتها آرامش بر او حاکم است و در برخی موقعیتهای متضاد ، پریشان احوال و مستاصل جلوه میکند ، آبی و قرمز در رنگ لباسهایش مورد استفاده قرار میگیرند.
حقیقی جامعه رو به قهقرا را با مرگ هنرمندانش گره میزند. جایی که از حاتمیکیا و بنیاعتماد دهه شصت و هفتادی تا نعمتالله و حتی خود مانی حقیقی دهه هشتاد به بعد در آن حضور دارند. حقیقی با خودش هم شوخی میکند و یکی از قتلها را به خود اختصاص میدهد.
(یادداشتی برای فیلم خوک)
معتقدم در سینمایی که غالب آثارش ترسو و محافظه کار بوده و ریسک کردن در هنرمند و تهیه کننده بدل به امری کمیاب گشته است وجود آثاری همچون (خفگی ، نگار ، مسخرهباز ، پرویز ، آرایشغلیظ و... ) بیش از پیش ارزش پیدا کرده و فارغ از بالا یا پایین بودن بحث کیفی آنها، سینمای این مملکت را از یکنواختی و رخوت، خارج کرده و در دراز مدت و درصورت تداوم، نهایتا هم خود هنرمند و هم مخاطب از این سبد متنوع سود خواهند برد.
چرا که هم هنرمند از پس این آزمون و خطاها و سروکار داشتن با ژانرهای مختلف ،خود را بهتر پیدا میکند(همچون نیما جاویدی که از ملبورن و شباهت انکارناپذیرش به آثار فرهادی ، به سرخپوست منسجم و قصهگویی رسید که باردیگر قدرت سینمای داستانگوی سه پردهای را یادآوری کرد) و هم مخاطب با گزینههای متنوعی روبرو شده و به مرور سطح سلیقه و آگاهیاش نسبت به هنرهفتم ارتقا پیداکرده و از همه مهمتر، دیگر خود را احاطه شده در ژانر من درآوردی (اجتماعی) نمیبیند.
چقدر خوب که خوک(مانیحقیقی) اثری پستمدرن است با تلفیق کمدیسیاه و جنایی.چقدر خوب که گاهی سوبژکتیو میشود و فارغ از تلخیهای غالب در روند حقیقی ماجرا(سکانس گیتارزدن با راکت تنیس در آن بازداشتگاه طویل و تاریک و غیرعادی یا آن سکانس قدم زدنش در اکستریم لانگشاتهایی در دل کویر که به تصویر عظیم لیلا حاتمی در آسمانش منجر میشود و...) چقدر خوب که قتل و نشئگی داریم ، هجو در اثر نمود عینی پیدا میکند و چقدر خوب با فیلمی طرفیم که کمتر نمونهای همچون آن را به یادداریم.
البته که خوک به هیچ وجه در پی واکاوی بحرانهای گریبانگیر جامعه نیست. پس اگر از آن دسته مخاطبانی هستید که کشف پیام و محتوا را دراولویت قرار میدهید ، قید تماشای آن را بزنید!
اینکه مردم چرا انقدر درگیر مجازیاند و محبوبیت یا نفرت برانگیز بودن آنها دراین فضا ،چرا اینچنین به سرعت رخ میدهد ،مسئلهاش نیست . اینکه چرا زوج اصلی بی بندو بار بوده و خیانت برایشان قابل هضم است هم مسئلهاش نیست . حتی بی عرضگی پلیس و هنرمندان قربانی شده هم جریان غالبش نبوده و درواقع، خوک آمده تا تنها نمایش دهنده این هرج ومرج و استیصال گریبانگیر ما باشد. به هیچ وجه خود را درجایگاه اصلاح کننده جامعه نمیبیند و اساسا به دنبال ریشه یابی مشکلات نبوده و درنتیجه شعار هم نمیدهد .
خوک اثری دیوانه و جفنگ است که تضاد و هجو در آن نقش اساسی ایفا میکنند. نقش اصلیاش را به حسن معجونی سپرده(بازیگر کارکشته وگردن کلفتی) که ظاهر و پیشینهاش تماما در تضاد با نقشی است که ایفا میکند و درواقع با نوعی آشنازدایی هوشمندانه طرفیم. نقش کارگردانی میانسال و مشهور که برای زنان نیز جذاب است طبیعتا به اشخاصی همچون شهاب حسینی ، پارساپیروزفر، محمدرضافروتن و... آمده و مخاطب توقع حضور آن دست بازیگران را دراین مدل نقشها دارد. اما حقیقی با انتخاب معجونی از همان اول درتلاش است تا این متفاوت بودن و آشنازدایی را به مخاطب یادآوری کند. همچنین حضور و کنشهای پلیس نیز هجوی است بر تمام حضور آنها در تاریخ سینما . از مدل مو و لباس و ماشین کهنه کارآگاه گرفته تا اداره پلیسی که گویی مربوط به دوران قبل از انقلاب است تا حضور ناگهانی آنها در دریاچه به منظور دستگیری معجونی و یا حتی نحوه نمایش اوج ماجرا (از پای درآمدن قاتلزنجیرهای به دست مادربزرگ و عدم حضور پلیس در بزنگاه داستانی) همگی برخلاف انتظار مخاطب دراثر شکل میگیرند تا پست مدرنی خوک ،تماما جاری و قابل شناسایی باشد. این هجو چنان پررنگ است که حتی قاتل زنجیرهای را هم برایمان باز نمیکند: هویت و انگیزهاش ،مشخص نشده تا تنها از عمل قتل او آگاه باشیم.
حقیقی بازی با نور ورنگ را هم بلد است و جنبهای فرمال بدان میبخشد. همچون سکانس ملاقات معجونی و لیلا حاتمی در سالن استودیو. معجونی پس از به قتل رسیدن رقیب عشقی/کاریاش به آرامش خاطر رسیده و با آسودگی رفتار میکند. پس دیوار پشت سرش به رنگ (آبی) به نمایش درآمده و درطرف مقابل حاتمی را داریم که از شنیدن خبر قتل کارگردان نگران است و خواب هم به چشمانش نمیآید .پس رنگ دیوار پشت سرش (قرمز) بوده تا تشویش و دلهره بر او مسلط شده را بشکلی عینی شاهدباشیم.
این تنوع رنگ در لباسهایی که معجونی برتن دارد نیز خودنمایی میکنند. از آنجا که در برخی موقعیتها آرامش بر او حاکم است و در برخی موقعیتهای متضاد ، پریشان احوال و مستاصل جلوه میکند ، آبی و قرمز در رنگ لباسهایش مورد استفاده قرار میگیرند.
حقیقی جامعه رو به قهقرا را با مرگ هنرمندانش گره میزند. جایی که از حاتمیکیا و بنیاعتماد دهه شصت و هفتادی تا نعمتالله و حتی خود مانی حقیقی دهه هشتاد به بعد در آن حضور دارند. حقیقی با خودش هم شوخی میکند و یکی از قتلها را به خود اختصاص میدهد.
از آنجا که خوک روابط بی بندوبار هنرمندان و غرور و تکبر و خودشیفتگی بیمارگونه و نگاه از بالا به پایین برخی از آنها به نسبت دیگر افراد جامعه را نیز نشانه میرود (شخصیت معجونی را به یادآورید که چگونه از اینکه قاتل زنجیرهای هنوز به سراغش نیامده ،غمگین است و گمان میکند که چون نسبت به دیگر کارگردانها ،هنر بیشتری دارد پس لایق به قتل رسیدن هم هست!!!)
پس این شوخی با خود هم دراثر حاضر است تا حقیقی بنوعی خود را تافته جدابافته از دیگر همکارانش قلمداد نکند.
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
پس این شوخی با خود هم دراثر حاضر است تا حقیقی بنوعی خود را تافته جدابافته از دیگر همکارانش قلمداد نکند.
امتیاز : 8
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
#پیشنهاد_سریال
بررسی فصل دوم :
سریال مردی در قلعه ی مرتفع یکی از سریال های جذاب و استثنایی تلوزیون در چند سال اخیر است که موضوعی به دور از کلیشه های چند سال اخیر (مانند چرندیات Netflix یا سریال های کمیک یا سریال های کمدی رایج و یا سریال های جنایی ) که تلوزیون را اشباع کرده اند ، را به تصویر میکشد.
در جنگ جهانی دوم امپراطوری مستعمراتی ژاپن جنایت های بسیاری مرتکب شد ، جنایت هایی روی آلمان نازی را سفید میکرد اما متاسفانه کمتر به آن ها پرداخت شده ، در فصل دوم سریال با چهره ی کثیف امپراطوری ژاپن بیشتر آشنا میشویم برای مثال حمل و نقل اورانیوم غنی شده در اتوبوس های مسافر بری پر از مسافران (آمریکایی) ، دقت سازندگان در پرداخت دقیق به ویژگی های امپراطوری ژاپن در سریال بی نظیر است.
همچین در قسمت های بعدی تصویر کامل تری از حکومت رایش آلمان به تصویر می کشد و برلین و مردمانش و به خصوص نسل بعدی (بعد از مردان جنگ جهانی) را به زیبایی به تصویر میکشد.
یکی از ویژگی های سریال که جذابیت سریال را دو چندان کرده و از شعار زدگی سریال را دور نگه داشته استفاده از عناصر واقعیت در کل سریال است از شخصیت سازی ها که شخصیت منفی سریال بر سر تصمیم بین دو راهی خانواده و وظیفه ی ایدولوژی محور گیر میکند تا نشان دادن ویژگی های حکومت های توتالیتر با دقیق ترین جزئیات ممکن است که در فصل دوم نسبت به فصل اول پیشرفت چشمگیری دارد ، شخصیت پردازی ها عمیق تر شده و تشخیص دوست از دشمن سخت تر ، درام سریال نسبت به فصل اول قوی تر شده هر چند فصل اول بیشتر سعی در ترسیم جهان زیر تسلط فاشیست و جنگ سرد بین دو امپراطوری (که در فصل دوم شدت گرفته) داشته تا پرداخت عمیق به شخصیت ها.
در این فصل شخصیت های جو و جولیا عمق بیشتری میگریند و فرانک شخصیت ضعیف قبلی خود را کنار میگذارد و پیشرفت میکند ، و عمق بخشی شخصیت ها طبیعی و باورپذیر جلو میرود.
شخصیت های منفی سریال هم پیچیده تر ، جذاب تر و باور پذیر تر میشوند و قوس شخصیتی جذابی را به نمایش میگذارند.
در قسمت فنی مانند جلوه های ویژه در حد فیلم های بزرگ سینمایی ظاهر شده ، همچنان کارگردانی از عناصری مانند نور پردازی به بهترین شکل ممکن استفاده میکند.
از نقش آفرینی ها خوب بازیگران هم نباید غافل شد به خصوص الکسا داوالوس در نقش جولینا و رفوس سوئل در نقش سر لشکر جان اسمیت که نقش آفرینی درخشانی را به نمایش میگذراند.
هیچ ضعفی برای The Man in the High Castle در فصل دوم وجود ندارد، زیرا شبکه پیچیده ای از فتنه ها و زیبایی غیرمنتظره را به ما نشان می دهد که از شخصیت های آن به طرز عاقلانه و شگفت انگیزی استفاده می کند. عناصر ماوراء طبیعی، به طرز عجیبی، به خوبی با هم ترکیب می شوند و فیلمی که در پایان فصل اول به ما نشان داده می شود، به تیتر خبر امسال تبدیل می شود، با نیروهای مخفی رایش که به توطئه علیه ژاپن ادامه می دهند - احتمالاً جهان را به سمت جنگ سوق می دهند. یک جنگ جهانی نهایی با تمام عواقبش، Man in the High Castle همیشه فضای کافی برای لحظات صمیمی رشد شخصیت ایجاد می کند. فصل دوم چند قسمت طول می کشد تا واقعاً شروع شود، اما زمانی که شروع شد ، ناامیدتان نمی کند.
نمره ی فصل : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
بررسی فصل دوم :
سریال مردی در قلعه ی مرتفع یکی از سریال های جذاب و استثنایی تلوزیون در چند سال اخیر است که موضوعی به دور از کلیشه های چند سال اخیر (مانند چرندیات Netflix یا سریال های کمیک یا سریال های کمدی رایج و یا سریال های جنایی ) که تلوزیون را اشباع کرده اند ، را به تصویر میکشد.
در جنگ جهانی دوم امپراطوری مستعمراتی ژاپن جنایت های بسیاری مرتکب شد ، جنایت هایی روی آلمان نازی را سفید میکرد اما متاسفانه کمتر به آن ها پرداخت شده ، در فصل دوم سریال با چهره ی کثیف امپراطوری ژاپن بیشتر آشنا میشویم برای مثال حمل و نقل اورانیوم غنی شده در اتوبوس های مسافر بری پر از مسافران (آمریکایی) ، دقت سازندگان در پرداخت دقیق به ویژگی های امپراطوری ژاپن در سریال بی نظیر است.
همچین در قسمت های بعدی تصویر کامل تری از حکومت رایش آلمان به تصویر می کشد و برلین و مردمانش و به خصوص نسل بعدی (بعد از مردان جنگ جهانی) را به زیبایی به تصویر میکشد.
یکی از ویژگی های سریال که جذابیت سریال را دو چندان کرده و از شعار زدگی سریال را دور نگه داشته استفاده از عناصر واقعیت در کل سریال است از شخصیت سازی ها که شخصیت منفی سریال بر سر تصمیم بین دو راهی خانواده و وظیفه ی ایدولوژی محور گیر میکند تا نشان دادن ویژگی های حکومت های توتالیتر با دقیق ترین جزئیات ممکن است که در فصل دوم نسبت به فصل اول پیشرفت چشمگیری دارد ، شخصیت پردازی ها عمیق تر شده و تشخیص دوست از دشمن سخت تر ، درام سریال نسبت به فصل اول قوی تر شده هر چند فصل اول بیشتر سعی در ترسیم جهان زیر تسلط فاشیست و جنگ سرد بین دو امپراطوری (که در فصل دوم شدت گرفته) داشته تا پرداخت عمیق به شخصیت ها.
در این فصل شخصیت های جو و جولیا عمق بیشتری میگریند و فرانک شخصیت ضعیف قبلی خود را کنار میگذارد و پیشرفت میکند ، و عمق بخشی شخصیت ها طبیعی و باورپذیر جلو میرود.
شخصیت های منفی سریال هم پیچیده تر ، جذاب تر و باور پذیر تر میشوند و قوس شخصیتی جذابی را به نمایش میگذارند.
در قسمت فنی مانند جلوه های ویژه در حد فیلم های بزرگ سینمایی ظاهر شده ، همچنان کارگردانی از عناصری مانند نور پردازی به بهترین شکل ممکن استفاده میکند.
از نقش آفرینی ها خوب بازیگران هم نباید غافل شد به خصوص الکسا داوالوس در نقش جولینا و رفوس سوئل در نقش سر لشکر جان اسمیت که نقش آفرینی درخشانی را به نمایش میگذراند.
هیچ ضعفی برای The Man in the High Castle در فصل دوم وجود ندارد، زیرا شبکه پیچیده ای از فتنه ها و زیبایی غیرمنتظره را به ما نشان می دهد که از شخصیت های آن به طرز عاقلانه و شگفت انگیزی استفاده می کند. عناصر ماوراء طبیعی، به طرز عجیبی، به خوبی با هم ترکیب می شوند و فیلمی که در پایان فصل اول به ما نشان داده می شود، به تیتر خبر امسال تبدیل می شود، با نیروهای مخفی رایش که به توطئه علیه ژاپن ادامه می دهند - احتمالاً جهان را به سمت جنگ سوق می دهند. یک جنگ جهانی نهایی با تمام عواقبش، Man in the High Castle همیشه فضای کافی برای لحظات صمیمی رشد شخصیت ایجاد می کند. فصل دوم چند قسمت طول می کشد تا واقعاً شروع شود، اما زمانی که شروع شد ، ناامیدتان نمی کند.
نمره ی فصل : ۱۰ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_سریال
بررسی فصل سوم :
جهانی که سریال می سازد آنقدر غنی ، کامل و مطابق واقعیت (که ممکن بود اتفاق بیوفتد) است که میتوان جهان سازی سریال را به سریال شاهکار game of thrones مقایسه کرد .
در فصل سوم روند داستانی سریال نسبت به فصل قبل کند تر میشود و از هیجان سریال کاسته میشود اما مرگ چند شخصیت مهم به صورت شوک آور زمانی که مخاطب انتظارش را ندارد مانند گلوله ای به مغز مخاطب اصابت میکند.
سکانس هایی زیبا و سکانس هایی بسیار دلخراش ، شخصیت ها را برای تغیر واقعی در محیط شان ترغیب می کند.
در فصل سوم ، تأثیرات متنوعی را که فیلمها ی جهان موازی میتوانند بر روان داشته باشند، کشف میکنیم. با کشف افراد بیشتر و بیشتری از جمله اسمیت غمگینی که از او خواسته شده تا مجموعه قدیمی هیتلر را توسط پیشوای جدید هاینریش هیملر (کنت تیگار) بکشد، شاهد هستیم که چگونه تصاویر موجود در این قرقره ها می توانند خنجر را به قلب برخی بزنند در حالی که برای دیگران پیشرفت و امید را فراهم می کنند. با توجه به اینکه این فیلمها دیگر فقط در میان چند منتخب راز نیستند، اکنون متوجه خواهیم شد که شخصی مانند هیملر از این ایده که دنیاهای دیگری در آنجا وجود دارند که توسط نازیها کنترل نمیشوند، چه واکنشی نشان میدهد.
فصل سوم قطعاً پایان راه را برای برخی از شخصیتهای اصلی داستان نشان میدهد، اما حتی با کم شدن تعداد شخصیت های اصلی، هیچ کس با ارسال کوتاه مدت باقی نمیماند. ممکن است از دیدن رفتن برخی از این افراد متنفر باشید (یا خوشحال شوید)، اما هر کسی وقت و لحظه احساسی خود را به نمایش می گذارد.
خطر اسپویل از فصل دوم و سوم :
(اگر تاگومی غافلگیرکننده فصل دوم بود، اسمیت محور فصل سوم است. نه این که او در فصل دوم پیچیده تر و لایه بازتر نشد، به عنوان مردی که اغلب بین وظایف بلندمرتبه و وجدان عمیق خود درگیر بود، اما امسال، پس از مرگ داوطلبانه پسرش، او شروع به توخالی شدن می کند. و واقعاً عمق اعمال شرم آور رایش را احساس کنید. چنین احساسی ممکن است با دیدن جهانی که در آن ارزش های نازی دیکته شده توسط رهبر قانون حکومتی نباشد، چگونه می تواند باشد؟ شاید تام تنها کسی در خانواده اش نباشد که این نقص ژنتیکی منتقل شده را دارد.
اسمیت، گاهی اوقات، در همه جبهه ها درگیر می شود. مطمئناً، او قهرمان جدید رایش است، اما شک و تردید او را گرفتار کرده، غم و اندوه او را پوشانده و توسط همسری آزمایش شده است که در پی مرگ تام حتی از او متلاشیتر و ناپایدارتر است (هلن چله هورسدال، که این فصل تاثیر و نقش آفرینی برجسته تری نسبت به فصل های قبل نیز دارد. ). به علاوه، کسانی در دولت هستند (از جمله جی. ادگار هوور ویلیام فورسایت) که به دنبال خنثی کردن او و جایگزین کردن او به عنوان قهرمان وفادار و فداکار رایش هستند. عظمت تصمیمات گذشته اسمیت، همراه با تصمیمات فعلی اش، شروع به از بین بردن او می کند. گاهی اوقات او را به چیزی شبیه یک شخصیت دلسوز سوق می دهند، در حالی که لحظات دیگر او را در حال دوبرابر کردن قدرت خود می بینند، از ترس از دست دادن هر چیزی که برایش عزیز است.)
اگرچه این جولیانا است که همچنان کلید مقاومت و سریال است. از آنجایی که شخصیتی که مجبور است بیشتر ضربه های دنیای سریال را تحمل کند، بهعنوان قهرمانی که دائماً تحت ناامیدی است که نمیتواند برای دیگران توصیف کند و با موقعیتهای سورئال که فقط عذاب او را تشدید میکند ، کنار بیایید . هنگامی که این نمایش با جلوه ی بل شکوه خود تبدیل به علمی تخیلی دیوانهوار میشود، مانند آنچه در قسمت پنجم انجام میشود، کل داستان او شروع به تبدیل شدن به لحاظات پر از هیجان مثل فصل قبل می شود.
با فصل جدید، طبیعتاً وحشت های جدیدی به وجود می آید. این نمایش هنوز یک تماشای بسیار دردناک است (و می تواند به طور قابل درک در تیرگی آن غرق شد) اما امسال راه های جدید تری هم برای شوکه و غمگین شدن پیدا می کند. نه فقط با اعدام های دسته جمعی و ناامیدی گسترده، بلکه با ریشکنی گسترده نماد های آمریکا. طرح جدید هیملر، که او آن را Jahr Null (سال صفر) می نامد، شامل ریشه کنی کامل تاریخ کوتاه این کشور است. به هیچ بچه ای تاریخ آموزش داده نمی شود. هیچ بنای تاریخی برای گرامیداشت آن باقی نخواهد ماند. این یک موج واقعا ناراحت کننده را در فصل سوم ایجاد می کند، و مانند یک هشدار وحشیانه برای مخاطبین آمریکایی به نظر می رسد.
فصل سوم فناوری های جدیدی از نازی ها به نمایش میگذارد، تماس تصویری ، جنگنده های پیشرفته و هواپیمای نشست و برخاست عمودی (در دهه ی ۷۰)
جلوه های ویژه ی سریال و طراحی صحنه و نور پردازی و ... همچنان عالی کار شده و سریال از نظر فنی افت نمی کند.
بررسی فصل سوم :
جهانی که سریال می سازد آنقدر غنی ، کامل و مطابق واقعیت (که ممکن بود اتفاق بیوفتد) است که میتوان جهان سازی سریال را به سریال شاهکار game of thrones مقایسه کرد .
در فصل سوم روند داستانی سریال نسبت به فصل قبل کند تر میشود و از هیجان سریال کاسته میشود اما مرگ چند شخصیت مهم به صورت شوک آور زمانی که مخاطب انتظارش را ندارد مانند گلوله ای به مغز مخاطب اصابت میکند.
سکانس هایی زیبا و سکانس هایی بسیار دلخراش ، شخصیت ها را برای تغیر واقعی در محیط شان ترغیب می کند.
در فصل سوم ، تأثیرات متنوعی را که فیلمها ی جهان موازی میتوانند بر روان داشته باشند، کشف میکنیم. با کشف افراد بیشتر و بیشتری از جمله اسمیت غمگینی که از او خواسته شده تا مجموعه قدیمی هیتلر را توسط پیشوای جدید هاینریش هیملر (کنت تیگار) بکشد، شاهد هستیم که چگونه تصاویر موجود در این قرقره ها می توانند خنجر را به قلب برخی بزنند در حالی که برای دیگران پیشرفت و امید را فراهم می کنند. با توجه به اینکه این فیلمها دیگر فقط در میان چند منتخب راز نیستند، اکنون متوجه خواهیم شد که شخصی مانند هیملر از این ایده که دنیاهای دیگری در آنجا وجود دارند که توسط نازیها کنترل نمیشوند، چه واکنشی نشان میدهد.
فصل سوم قطعاً پایان راه را برای برخی از شخصیتهای اصلی داستان نشان میدهد، اما حتی با کم شدن تعداد شخصیت های اصلی، هیچ کس با ارسال کوتاه مدت باقی نمیماند. ممکن است از دیدن رفتن برخی از این افراد متنفر باشید (یا خوشحال شوید)، اما هر کسی وقت و لحظه احساسی خود را به نمایش می گذارد.
خطر اسپویل از فصل دوم و سوم :
(اگر تاگومی غافلگیرکننده فصل دوم بود، اسمیت محور فصل سوم است. نه این که او در فصل دوم پیچیده تر و لایه بازتر نشد، به عنوان مردی که اغلب بین وظایف بلندمرتبه و وجدان عمیق خود درگیر بود، اما امسال، پس از مرگ داوطلبانه پسرش، او شروع به توخالی شدن می کند. و واقعاً عمق اعمال شرم آور رایش را احساس کنید. چنین احساسی ممکن است با دیدن جهانی که در آن ارزش های نازی دیکته شده توسط رهبر قانون حکومتی نباشد، چگونه می تواند باشد؟ شاید تام تنها کسی در خانواده اش نباشد که این نقص ژنتیکی منتقل شده را دارد.
اسمیت، گاهی اوقات، در همه جبهه ها درگیر می شود. مطمئناً، او قهرمان جدید رایش است، اما شک و تردید او را گرفتار کرده، غم و اندوه او را پوشانده و توسط همسری آزمایش شده است که در پی مرگ تام حتی از او متلاشیتر و ناپایدارتر است (هلن چله هورسدال، که این فصل تاثیر و نقش آفرینی برجسته تری نسبت به فصل های قبل نیز دارد. ). به علاوه، کسانی در دولت هستند (از جمله جی. ادگار هوور ویلیام فورسایت) که به دنبال خنثی کردن او و جایگزین کردن او به عنوان قهرمان وفادار و فداکار رایش هستند. عظمت تصمیمات گذشته اسمیت، همراه با تصمیمات فعلی اش، شروع به از بین بردن او می کند. گاهی اوقات او را به چیزی شبیه یک شخصیت دلسوز سوق می دهند، در حالی که لحظات دیگر او را در حال دوبرابر کردن قدرت خود می بینند، از ترس از دست دادن هر چیزی که برایش عزیز است.)
اگرچه این جولیانا است که همچنان کلید مقاومت و سریال است. از آنجایی که شخصیتی که مجبور است بیشتر ضربه های دنیای سریال را تحمل کند، بهعنوان قهرمانی که دائماً تحت ناامیدی است که نمیتواند برای دیگران توصیف کند و با موقعیتهای سورئال که فقط عذاب او را تشدید میکند ، کنار بیایید . هنگامی که این نمایش با جلوه ی بل شکوه خود تبدیل به علمی تخیلی دیوانهوار میشود، مانند آنچه در قسمت پنجم انجام میشود، کل داستان او شروع به تبدیل شدن به لحاظات پر از هیجان مثل فصل قبل می شود.
با فصل جدید، طبیعتاً وحشت های جدیدی به وجود می آید. این نمایش هنوز یک تماشای بسیار دردناک است (و می تواند به طور قابل درک در تیرگی آن غرق شد) اما امسال راه های جدید تری هم برای شوکه و غمگین شدن پیدا می کند. نه فقط با اعدام های دسته جمعی و ناامیدی گسترده، بلکه با ریشکنی گسترده نماد های آمریکا. طرح جدید هیملر، که او آن را Jahr Null (سال صفر) می نامد، شامل ریشه کنی کامل تاریخ کوتاه این کشور است. به هیچ بچه ای تاریخ آموزش داده نمی شود. هیچ بنای تاریخی برای گرامیداشت آن باقی نخواهد ماند. این یک موج واقعا ناراحت کننده را در فصل سوم ایجاد می کند، و مانند یک هشدار وحشیانه برای مخاطبین آمریکایی به نظر می رسد.
فصل سوم فناوری های جدیدی از نازی ها به نمایش میگذارد، تماس تصویری ، جنگنده های پیشرفته و هواپیمای نشست و برخاست عمودی (در دهه ی ۷۰)
جلوه های ویژه ی سریال و طراحی صحنه و نور پردازی و ... همچنان عالی کار شده و سریال از نظر فنی افت نمی کند.
تنها ایراد سریال در این فصل را می توان مرگ شخصیت های اصلی و کاهش روند هیجان انگیز سریال دانست ، هر چند که در قسمت آخر روند سرعت و هیجان به شدت اوج میگیرد و پایانی خیره کننده را برای این فصل به نمایش میگذارد.
نمره ی فصل : ۹ از ۱۰
alireza ripper
نمره ی فصل : ۹ از ۱۰
alireza ripper
خطاب به دوستانی که دربحث فرم و محتوا اگر مخالفشان حرفی بزنی ، شما را مبلغ و مقلد مسعود فراستی خطاب میکنند :
بوردول و تامپسن نیز درکتاب (هنرفیلم)، فرم و محتوا را جدا نمیدانند... پس ممکن است آنها هم از شاگردان فراستی باشند و صرفا مبلغ و مقلد!
گهگاهی مطالعه هم بدنیست...
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
بوردول و تامپسن نیز درکتاب (هنرفیلم)، فرم و محتوا را جدا نمیدانند... پس ممکن است آنها هم از شاگردان فراستی باشند و صرفا مبلغ و مقلد!
گهگاهی مطالعه هم بدنیست...
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «خطاب به دوستانی که دربحث فرم و محتوا اگر مخالفشان حرفی بزنی ، شما را مبلغ و مقلد مسعود فراستی خطاب میکنند : بوردول و تامپسن نیز درکتاب (هنرفیلم)، فرم و محتوا را جدا نمیدانند... پس ممکن است آنها هم از شاگردان فراستی باشند و صرفا مبلغ و مقلد! گهگاهی مطالعه…»
تا جوانی جان گُرگت را بگیر...
نقدی برای تراژدی مکبث :
اصلا این از ویژگی شاهکارهای تاریخ ادبیات است که هرچقدر در شکل و شمایل و دوران مختلف تکرار میشوند نه تنها از جذابیت و اهمیتشان کم نمیشود ،بلکه به جمع مخاطبان سابق خود نیز اضافه میکنند. (مکبث) بعنوان یکی از جواهرات نمایشنامه نویسی نیز به همین شکل است . خواه درسینما، اقتباسی از آن را توسط افراد شهیر هالیوود همچون (اورسن ولز و رومن پولانسکی) شاهد باشیم و خواه با اقتباسی با زبان و مکان دیگر طرف باشیم همچون (سریر خون از کوروساوا) یا تاثیر آشکارش در شخصیتپردازی یکی از مهمترین آثار تلویزیونی قرن جدید (زوج مخوف و ماندگار کوین اسپیسی و رابین رایت در خانه پوشالی) را تشخیص دهیم و یا حتی سریال (زخمکاری) وطنی خودمان را با تمام ضعفهایش تا به انتها تماشا کنیم و... جملگی تمام موارد مذکور، در یک امتیاز مشترکند و آن چیزی نیست جز سقوط انسان و گره خوردنش با واژه (تراژدی.)
(تراژدی مکبث) اثر (جوئلکوئن) تازهترین اقتباس از نمایشنامه (ویلیامشکسپیر) است که درتلاش است تا به هردو مدیوم سینما و تئاتر وفادار باشد. نکته مهمی که کوئن از پس آن برآمده و تماشای اثر برای طرفداران هردو مدیوم خالی از لطف نخواهد بود. تراژدی مکبث در فرم بصری ترکیبی از هردو است. آشکارا طراحی صحنه و لباس مینیمال و مونولوگ گوییهای پیاپیاش، تئاتری و در طرف مقابل ، نورپردازیهای پرکنتراست اکسپرسیونیستی، بهرهگیری از دیزالو در تدوین و انواع حرکات و زوایای دوربین و افکتهای دیجیتالی و البته سیاه و سفید بودنش ،متعلق به سینما.
در بحث طراحی صحنه و لباس این (مینیمالیزم) است که خودنمایی میکند. نگاه کنید به طراحی قصر مکبث که در آن اتاق، سالن، راهروها و... با کمترین وسایل و جزییات بصری همراهند تا توجه و تمرکز مخاطب در این نماها تماما بر شخصیتها و کلنجار رفتن آنها با خود یا دیگری باشد. در این مدل مینیمال خبری از تابلوهای نقاشی ،گل و گلدان،میز و صندلی و وسایل تزیینی گرانقیمت یا نظامی و... نبوده و گویی تمام اموالی که بشکل پیش فرض در آثار اینچنینی تاریخی حضور دارند، به سرقت رفتهاند.
در طراحی لباس نیز دقیقا همین وضع حاکم است. از لباس خود مکبث گرفته تا لیدی مکبث و پیش خدمتها و دیگر افراد حاضر در قابها نشانی از جزییات نظرگیر نیست تا حضورشان در صحنه صرفا بعنوان پوشاننده بدن شخصیتها باشد و بازهم تمام توجه وتمرکز مخاطب بر شخصیتها و اکت و گفتارشان باشد.
تراژدی مکبث مملو از مونولوگ است. تمهیدی که افکار و احساسات مکبث و لیدی مکبث را پیش چشم مخاطب قرار داده تا همواراه غم، خشم ،ترس و استیصال ناشی از بدذاتی و شرور بودنشان را در اثر احساس کنیم. از آنجا که مکبث درباب اضمحلال و یاس و درنهایت جنون و تنهایی است ، پس مونولوگ پابه پای دیالوگ در اثر جای داشته و اهمیتش در برخی مقاطع (از جمله اوپنینگ اثر) انکارناپذیراست.
کوئن جدا از این تمهیدات فکرشده و کاربردی ، قابهایش را با نورپردازی تیز و اکسپرسیونیستی پر کرده تا مدام با سایه روشن طرف باشیم. این نورپردازی بشکلی است که گویی نور خورشید با فشار، لایه های ابر را شکافته و باشدت از پنجرهها و سقف قصر به داخل میتابد. این تیزی و شدت برخلافِ نورپردازیهای ملایم و رایج در دیگر آثار سینمایی، کف سالن ، دیوارها و صدالبته مکبث و همسرش را درحالتی نیمه روشن/تاریک ،تصویر سازی کرده تا خود، نشانهای باشد برای بحث تقابل میان خیر و شر . خیری که در همان دقایق ابتدایی اثر سر به نیست میشود و شراست که تا به آخر میتازد.
نگاه کوئن به شخصیت مکبث ،نگاهی است بشدت رادیکال و بحثبرانگیز. فصل ابتدایی اثر را به یادآورید که در آن خبری از نمایش جنگ و طبیعتا شجاعت،مهارت و دلاوری مکبث در میزانسن نیست! برخلاف (نسخه ۲۰۱۵) که سکانسی را به نبرد مکبث و همراهیانش اختصاص داد، اینجا نبردی را شاهد نیستیم و تنها به دیالوگ میان یکی از نظامیان و پادشاه بسنده میشود. گویی کوئن چنان از رذالت و خوی اهریمنی مکبث بیزار است که نمیخواهد آن ور ِمثبت و شرافتمندانه او را برای مخاطب تصویرسازی کند. یا نگاه کنید به مقوله زاویه دوربین که در آن خبری از (لوانگل) نبوده و (هایانگل و اُورهدها) خودنمایی میکنند. میدانیم که لوانگل به منظور القای حس برتری و موضع قدرتمندانه سوژه،تعبیه میشود و اتفاقا مکبث نیز در مورد رشد و پیشرفت آنتاگونیستش در مقابل سایرین است. اما این نگاه تلخ و بدبینانه کوئن موجب شده تا او و همسرش را در نماهایی متعدد از بالا و با هایانگل یا اُورهد شاهد باشیم. زاویه ای که آشکارا موضع ضعف و حقارت سوژهها را یادآوری کرده و حس ترحم مخاطب را برانگیخته خواهند کرد. گویی این پیروزی غیر شرافتمندانه و این خیانت در حق پادشاه ، نتیجه معکوس داشته و روزهای خوش و باابهت ،جایی در زیست این زوج مخوف نخواهد داشت.
نقدی برای تراژدی مکبث :
اصلا این از ویژگی شاهکارهای تاریخ ادبیات است که هرچقدر در شکل و شمایل و دوران مختلف تکرار میشوند نه تنها از جذابیت و اهمیتشان کم نمیشود ،بلکه به جمع مخاطبان سابق خود نیز اضافه میکنند. (مکبث) بعنوان یکی از جواهرات نمایشنامه نویسی نیز به همین شکل است . خواه درسینما، اقتباسی از آن را توسط افراد شهیر هالیوود همچون (اورسن ولز و رومن پولانسکی) شاهد باشیم و خواه با اقتباسی با زبان و مکان دیگر طرف باشیم همچون (سریر خون از کوروساوا) یا تاثیر آشکارش در شخصیتپردازی یکی از مهمترین آثار تلویزیونی قرن جدید (زوج مخوف و ماندگار کوین اسپیسی و رابین رایت در خانه پوشالی) را تشخیص دهیم و یا حتی سریال (زخمکاری) وطنی خودمان را با تمام ضعفهایش تا به انتها تماشا کنیم و... جملگی تمام موارد مذکور، در یک امتیاز مشترکند و آن چیزی نیست جز سقوط انسان و گره خوردنش با واژه (تراژدی.)
(تراژدی مکبث) اثر (جوئلکوئن) تازهترین اقتباس از نمایشنامه (ویلیامشکسپیر) است که درتلاش است تا به هردو مدیوم سینما و تئاتر وفادار باشد. نکته مهمی که کوئن از پس آن برآمده و تماشای اثر برای طرفداران هردو مدیوم خالی از لطف نخواهد بود. تراژدی مکبث در فرم بصری ترکیبی از هردو است. آشکارا طراحی صحنه و لباس مینیمال و مونولوگ گوییهای پیاپیاش، تئاتری و در طرف مقابل ، نورپردازیهای پرکنتراست اکسپرسیونیستی، بهرهگیری از دیزالو در تدوین و انواع حرکات و زوایای دوربین و افکتهای دیجیتالی و البته سیاه و سفید بودنش ،متعلق به سینما.
در بحث طراحی صحنه و لباس این (مینیمالیزم) است که خودنمایی میکند. نگاه کنید به طراحی قصر مکبث که در آن اتاق، سالن، راهروها و... با کمترین وسایل و جزییات بصری همراهند تا توجه و تمرکز مخاطب در این نماها تماما بر شخصیتها و کلنجار رفتن آنها با خود یا دیگری باشد. در این مدل مینیمال خبری از تابلوهای نقاشی ،گل و گلدان،میز و صندلی و وسایل تزیینی گرانقیمت یا نظامی و... نبوده و گویی تمام اموالی که بشکل پیش فرض در آثار اینچنینی تاریخی حضور دارند، به سرقت رفتهاند.
در طراحی لباس نیز دقیقا همین وضع حاکم است. از لباس خود مکبث گرفته تا لیدی مکبث و پیش خدمتها و دیگر افراد حاضر در قابها نشانی از جزییات نظرگیر نیست تا حضورشان در صحنه صرفا بعنوان پوشاننده بدن شخصیتها باشد و بازهم تمام توجه وتمرکز مخاطب بر شخصیتها و اکت و گفتارشان باشد.
تراژدی مکبث مملو از مونولوگ است. تمهیدی که افکار و احساسات مکبث و لیدی مکبث را پیش چشم مخاطب قرار داده تا همواراه غم، خشم ،ترس و استیصال ناشی از بدذاتی و شرور بودنشان را در اثر احساس کنیم. از آنجا که مکبث درباب اضمحلال و یاس و درنهایت جنون و تنهایی است ، پس مونولوگ پابه پای دیالوگ در اثر جای داشته و اهمیتش در برخی مقاطع (از جمله اوپنینگ اثر) انکارناپذیراست.
کوئن جدا از این تمهیدات فکرشده و کاربردی ، قابهایش را با نورپردازی تیز و اکسپرسیونیستی پر کرده تا مدام با سایه روشن طرف باشیم. این نورپردازی بشکلی است که گویی نور خورشید با فشار، لایه های ابر را شکافته و باشدت از پنجرهها و سقف قصر به داخل میتابد. این تیزی و شدت برخلافِ نورپردازیهای ملایم و رایج در دیگر آثار سینمایی، کف سالن ، دیوارها و صدالبته مکبث و همسرش را درحالتی نیمه روشن/تاریک ،تصویر سازی کرده تا خود، نشانهای باشد برای بحث تقابل میان خیر و شر . خیری که در همان دقایق ابتدایی اثر سر به نیست میشود و شراست که تا به آخر میتازد.
نگاه کوئن به شخصیت مکبث ،نگاهی است بشدت رادیکال و بحثبرانگیز. فصل ابتدایی اثر را به یادآورید که در آن خبری از نمایش جنگ و طبیعتا شجاعت،مهارت و دلاوری مکبث در میزانسن نیست! برخلاف (نسخه ۲۰۱۵) که سکانسی را به نبرد مکبث و همراهیانش اختصاص داد، اینجا نبردی را شاهد نیستیم و تنها به دیالوگ میان یکی از نظامیان و پادشاه بسنده میشود. گویی کوئن چنان از رذالت و خوی اهریمنی مکبث بیزار است که نمیخواهد آن ور ِمثبت و شرافتمندانه او را برای مخاطب تصویرسازی کند. یا نگاه کنید به مقوله زاویه دوربین که در آن خبری از (لوانگل) نبوده و (هایانگل و اُورهدها) خودنمایی میکنند. میدانیم که لوانگل به منظور القای حس برتری و موضع قدرتمندانه سوژه،تعبیه میشود و اتفاقا مکبث نیز در مورد رشد و پیشرفت آنتاگونیستش در مقابل سایرین است. اما این نگاه تلخ و بدبینانه کوئن موجب شده تا او و همسرش را در نماهایی متعدد از بالا و با هایانگل یا اُورهد شاهد باشیم. زاویه ای که آشکارا موضع ضعف و حقارت سوژهها را یادآوری کرده و حس ترحم مخاطب را برانگیخته خواهند کرد. گویی این پیروزی غیر شرافتمندانه و این خیانت در حق پادشاه ، نتیجه معکوس داشته و روزهای خوش و باابهت ،جایی در زیست این زوج مخوف نخواهد داشت.
گویی پس از قتل پادشاه،خار و حقیر گشتهاند و شباهتی به پادشاهان ندارند.
مورد دیگر را میبابیست دربهرهگیری از نمای(داچانگل) در دقایق پایانی درنظر گرفت. دقایقی که طبیعتا قراراست این جایگاه و اقتدار غیر شرافتمندانه و غیر انسانی برباد رفته و زوج اصلی میبایست با سرنوشت شوم و محتوم خویش روبرو شوند. داچ انگل به منظور القای موقعیتی ناامن و دلهرهآور و غیرعادی درنظر گرفته شده تا هم جنون و پریشان احوالی لیدی مکبث ،برایمان درگیرکننده تر تصویرسازی شوند و هم افول این قصر و صاحبانش را بهتر حس کنیم.
سیاه وسفید بودن اثر نیز میتواند در همین راستا معنا و کارکرد داشته باشد .مکبث و همسرش از نگاه خالق ، مفلوکند و بی ثمر . پس عنصر رنگ و طراوت ناشی از آن هم جایی در اثر ندارد. این سیاه وسفیدی همچنین تاکیدی است بر فضای وهمناک و مالخولیایی مکبث. دشتهای وسیع و خالی از درخت . آسمانی گرفته و ابری ، وجود مه غلیظ که موجب شده چشم انسان آگاهی نسبت به محیط اطراف نداشته باشد و کلاغهایی شوم که سایه سنگین آن عجوزههای اهریمنی را تداعی میکنند و... جملگی در میزانسن جای گرفتهاند تا تشویش و دلهره ناشی از عدم شناختی دقیق ، مخاطب را دراحاطه خود درآورند.
گویی نمیدانیم در زمان و مکان واقعی حضور داریم یا کابوسی بی انتها که در آن شرافت و معرفت جایی نداشته و سلحشور پر آوازهاش در رویارویی با اهریمن ،روحش را به او فروخته و بحران هویت ،گریبانگیرش میشود.
(دنزلواشنگتون) نیز از اکنون برای رقبایش دراسکار خط ونشان میکشد. واشنگتون با کنتراست تماشایی دربازیاش، به درستی احوالات مختلف مکبث را نمایش میدهد. سکانسی که با آرامش و نگاهی مهربان بر بالین همسر حاضر میشود را مثلا با سکانسی که در آن از تصمیم پادشاه برای انتخاب جانشینش آگاه میشویم مقایسه کنید که چگونه چشمان نافذ و نگاه آرامش در سکانس اول درتضاد با نگاه مبهوت و متعجبش درسکانس دوم قرار میگیرند ویا لحن تمسخرآمیز و دیوانهوارش در سکانس آگاه شدنش از حمله دشمن را با لحن مغرورانه و با اعتماد به نفسش در خلال نبرد پایانی مقایسه کنید تا باردیگر از توانایی شگفت انگیزش در ارائه آنتاگونیستهایی جذاب ،کمال لذت را ببرید. گویا همچون ایفای نقشش در (روزتمرین) بازهم آمده تا با نمایش چرک وپلشتی انسان، قدرت بازیگریاش را به رخ همگان بکشد.
(فرانسیس مکدورموند) نیز در نقش لیدیمکبث حقیقتا تماشایی است. لبخند موذیانه و نگاه شرورانه و وسوسه برانگیزش از یکسو و فریاد کشیدنش از سر استیصال و ناچاری در حیاط قصر در پرده پایانی از سوی دیگر ،خود بر تسلط و شناخت کاملش از نقشش حکایت دارند.هم ترسناک و مرموز و هم حقیر و نیازمند یاری دیگران.
امتیاز: 8.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
مورد دیگر را میبابیست دربهرهگیری از نمای(داچانگل) در دقایق پایانی درنظر گرفت. دقایقی که طبیعتا قراراست این جایگاه و اقتدار غیر شرافتمندانه و غیر انسانی برباد رفته و زوج اصلی میبایست با سرنوشت شوم و محتوم خویش روبرو شوند. داچ انگل به منظور القای موقعیتی ناامن و دلهرهآور و غیرعادی درنظر گرفته شده تا هم جنون و پریشان احوالی لیدی مکبث ،برایمان درگیرکننده تر تصویرسازی شوند و هم افول این قصر و صاحبانش را بهتر حس کنیم.
سیاه وسفید بودن اثر نیز میتواند در همین راستا معنا و کارکرد داشته باشد .مکبث و همسرش از نگاه خالق ، مفلوکند و بی ثمر . پس عنصر رنگ و طراوت ناشی از آن هم جایی در اثر ندارد. این سیاه وسفیدی همچنین تاکیدی است بر فضای وهمناک و مالخولیایی مکبث. دشتهای وسیع و خالی از درخت . آسمانی گرفته و ابری ، وجود مه غلیظ که موجب شده چشم انسان آگاهی نسبت به محیط اطراف نداشته باشد و کلاغهایی شوم که سایه سنگین آن عجوزههای اهریمنی را تداعی میکنند و... جملگی در میزانسن جای گرفتهاند تا تشویش و دلهره ناشی از عدم شناختی دقیق ، مخاطب را دراحاطه خود درآورند.
گویی نمیدانیم در زمان و مکان واقعی حضور داریم یا کابوسی بی انتها که در آن شرافت و معرفت جایی نداشته و سلحشور پر آوازهاش در رویارویی با اهریمن ،روحش را به او فروخته و بحران هویت ،گریبانگیرش میشود.
(دنزلواشنگتون) نیز از اکنون برای رقبایش دراسکار خط ونشان میکشد. واشنگتون با کنتراست تماشایی دربازیاش، به درستی احوالات مختلف مکبث را نمایش میدهد. سکانسی که با آرامش و نگاهی مهربان بر بالین همسر حاضر میشود را مثلا با سکانسی که در آن از تصمیم پادشاه برای انتخاب جانشینش آگاه میشویم مقایسه کنید که چگونه چشمان نافذ و نگاه آرامش در سکانس اول درتضاد با نگاه مبهوت و متعجبش درسکانس دوم قرار میگیرند ویا لحن تمسخرآمیز و دیوانهوارش در سکانس آگاه شدنش از حمله دشمن را با لحن مغرورانه و با اعتماد به نفسش در خلال نبرد پایانی مقایسه کنید تا باردیگر از توانایی شگفت انگیزش در ارائه آنتاگونیستهایی جذاب ،کمال لذت را ببرید. گویا همچون ایفای نقشش در (روزتمرین) بازهم آمده تا با نمایش چرک وپلشتی انسان، قدرت بازیگریاش را به رخ همگان بکشد.
(فرانسیس مکدورموند) نیز در نقش لیدیمکبث حقیقتا تماشایی است. لبخند موذیانه و نگاه شرورانه و وسوسه برانگیزش از یکسو و فریاد کشیدنش از سر استیصال و ناچاری در حیاط قصر در پرده پایانی از سوی دیگر ،خود بر تسلط و شناخت کاملش از نقشش حکایت دارند.هم ترسناک و مرموز و هم حقیر و نیازمند یاری دیگران.
امتیاز: 8.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
#پیشنهاد_سریال
بررسی فصل چهارم:
فصل چهارم درست از جایی شروع میشود که فصل سوم به پایان رسید ، شورشی های کمونیست سیاه (سیاه پوستان) فعالیت های خود را گسترش داده اند و امپراطوری ژاپن را به چالش می کشند ، اما در سمت دیگر اسمیت قدرت و اقتدار خود و امپراطوری آلمان را افزایش میدهد.
با این که در فصل قبلی شخصیت هایی از سریال جدا شده اند اما با اضافه شدن شخصیت های فرعی بیشتری سریال تمرکز خود را از دست میدهد (به خصوص روی جولیانا) ، هرچند سریال تمرکز بیشتری روی دو شخصیت منفی اصلی یعنی اسمیت و کیدو میگذارد و شخصیت آن ها و گذشته ی آن ها را بیشتر به تصویر می کشد ، شخصیت هلن اسمیت هم حضوری پر رنگ تر و توانا تر در این فصل دارد .
این فصل فصل درخشش جوئل دلا فوئنته در نقش کیدو است ، کیدو پیچیده تر و غیر قابل پیشبینی با سخن رانی های عالی ، واکنش های غافل گیر کننده و بازی درخشان ، و البته شخصیتی عاطفی.
فصل چهارم فصل تکامل شخصیت پردازی ها و اوج نقش آفرینی بازیگران است.
مکالمه ی جان اسمیت و پسرش در قسمت پنجم از فصل چهارم را می توان یک بازیگری کامل دانست ، تسلط رافوس به حالت چهره و لحن بیان در اینمکالمه یک درس بازیگریس.
و این بازیگر و این شخصیت در کل فصل چهارم عالی و بی نظیر عمل میکنند.
بازرس ارشد کیدو خود را در دوراهی مشابه اسمیت ها می بیند. یکی از داستانهای فرعی مؤثرتر (و تأثیرگذارتر) فصل چهارم، کیدو را میبیند که تلاش میکند تا پسرش تورو را از موقعیت خطرناکی که ممکن است شکستهای خود کیدو بهعنوان پدر منجر به آن شده است، خارج کند. زمانی که مشکلات تورو شروع می شود و لحظاتی که کیدو برای مردان تحت فرمانش کلمات ستایش آمیز را بیان می کند، جوئل د لا فوئنته با بازی در یک کیدو پیچیده تر از نظر عاطفی کار فوق العاده ای انجام می دهد زیرا می دانیم که او واقعاً با پسرش صحبت می کند. سفر کیدو در فصل چهارم باعث میشود که او بیشترین پیشرفت را در بین سه بازیگر اصلی داشته باشد، اما نمایش عاقلانه او را کاملاً به خاطر جنایاتش رها نمیکند.
یکی از رایج ترین و موفق ترین موضوعات فصل آخر این است که چگونه انتخاب های ما بر سرنوشت خودمان و نسل بعدی تأثیر می گذارد. خط داستانی کیدو پر از لحظاتی است که می بینیم چگونه شکست او به عنوان یک پدر در یک لحظه کلیدی، تورو را به خطر انداخته است، مردی که هرگز نمی خواست همان سربازی باشد که پدرش او را تبدیل به او کرد.
خطر اسپویل از فصل چهارم
( دیدن یک اسمیت از جهان دیگر از بدترین ویژگی های رایشمارشال است زیرا واضح است که اگر اسمیت پس از حمله آلمان به ایالات متحده راه دیگری را طی می کرد، در کل سریال در کنار جولیانا می جنگید. دختران اسمیت تلاش می کنند تا اتحادهای متزلزل او را با خانواده و حزب آشتی دهند و در نتیجه اشتباهات بالقوه خطرناکی مرتکب می شوند. تمرکز منحصر به فرد جان بر قدرت به ما یادآوری می کند که هدفی به همان اندازه خودخواهانه و کوته بینانه همیشه قربانیان را به دنبال خود می گذارد. به طور عجیبی، ابتکارهیملر به هیچ وجه برای تقویت هیچ یک از این موارد استفاده نمی شود، که عجیب است با توجه به اینکه جنبش تماماً در مورد شکل دادن به جوانان رایش است و پیشرفت قابل توجهی در فصل سوم بود.)
بررسی فصل چهارم:
فصل چهارم درست از جایی شروع میشود که فصل سوم به پایان رسید ، شورشی های کمونیست سیاه (سیاه پوستان) فعالیت های خود را گسترش داده اند و امپراطوری ژاپن را به چالش می کشند ، اما در سمت دیگر اسمیت قدرت و اقتدار خود و امپراطوری آلمان را افزایش میدهد.
با این که در فصل قبلی شخصیت هایی از سریال جدا شده اند اما با اضافه شدن شخصیت های فرعی بیشتری سریال تمرکز خود را از دست میدهد (به خصوص روی جولیانا) ، هرچند سریال تمرکز بیشتری روی دو شخصیت منفی اصلی یعنی اسمیت و کیدو میگذارد و شخصیت آن ها و گذشته ی آن ها را بیشتر به تصویر می کشد ، شخصیت هلن اسمیت هم حضوری پر رنگ تر و توانا تر در این فصل دارد .
این فصل فصل درخشش جوئل دلا فوئنته در نقش کیدو است ، کیدو پیچیده تر و غیر قابل پیشبینی با سخن رانی های عالی ، واکنش های غافل گیر کننده و بازی درخشان ، و البته شخصیتی عاطفی.
فصل چهارم فصل تکامل شخصیت پردازی ها و اوج نقش آفرینی بازیگران است.
مکالمه ی جان اسمیت و پسرش در قسمت پنجم از فصل چهارم را می توان یک بازیگری کامل دانست ، تسلط رافوس به حالت چهره و لحن بیان در اینمکالمه یک درس بازیگریس.
و این بازیگر و این شخصیت در کل فصل چهارم عالی و بی نظیر عمل میکنند.
بازرس ارشد کیدو خود را در دوراهی مشابه اسمیت ها می بیند. یکی از داستانهای فرعی مؤثرتر (و تأثیرگذارتر) فصل چهارم، کیدو را میبیند که تلاش میکند تا پسرش تورو را از موقعیت خطرناکی که ممکن است شکستهای خود کیدو بهعنوان پدر منجر به آن شده است، خارج کند. زمانی که مشکلات تورو شروع می شود و لحظاتی که کیدو برای مردان تحت فرمانش کلمات ستایش آمیز را بیان می کند، جوئل د لا فوئنته با بازی در یک کیدو پیچیده تر از نظر عاطفی کار فوق العاده ای انجام می دهد زیرا می دانیم که او واقعاً با پسرش صحبت می کند. سفر کیدو در فصل چهارم باعث میشود که او بیشترین پیشرفت را در بین سه بازیگر اصلی داشته باشد، اما نمایش عاقلانه او را کاملاً به خاطر جنایاتش رها نمیکند.
یکی از رایج ترین و موفق ترین موضوعات فصل آخر این است که چگونه انتخاب های ما بر سرنوشت خودمان و نسل بعدی تأثیر می گذارد. خط داستانی کیدو پر از لحظاتی است که می بینیم چگونه شکست او به عنوان یک پدر در یک لحظه کلیدی، تورو را به خطر انداخته است، مردی که هرگز نمی خواست همان سربازی باشد که پدرش او را تبدیل به او کرد.
خطر اسپویل از فصل چهارم
( دیدن یک اسمیت از جهان دیگر از بدترین ویژگی های رایشمارشال است زیرا واضح است که اگر اسمیت پس از حمله آلمان به ایالات متحده راه دیگری را طی می کرد، در کل سریال در کنار جولیانا می جنگید. دختران اسمیت تلاش می کنند تا اتحادهای متزلزل او را با خانواده و حزب آشتی دهند و در نتیجه اشتباهات بالقوه خطرناکی مرتکب می شوند. تمرکز منحصر به فرد جان بر قدرت به ما یادآوری می کند که هدفی به همان اندازه خودخواهانه و کوته بینانه همیشه قربانیان را به دنبال خود می گذارد. به طور عجیبی، ابتکارهیملر به هیچ وجه برای تقویت هیچ یک از این موارد استفاده نمی شود، که عجیب است با توجه به اینکه جنبش تماماً در مورد شکل دادن به جوانان رایش است و پیشرفت قابل توجهی در فصل سوم بود.)
اسپویل از فصل چهار و فصل های قبلی :
(تغییر آهسته سریال از یک داستان جایگزین ساده به دستگاه های علمی-تخیلی تمام عیار بسیار لذت بخش بوده است، اما فصل چهارم به غیر از یک داستان بسیار دیرهنگام، چیز زیادی برای افزودن در این زمینه ندارد.
دیدن کمرنگ شدن آثار علمی تخیلی نه تنها ناامیدکننده است، بلکه باعث ایجاد برخی مشکلات داستانی نیز می شود. توانایی جولیانا برای راه رفتن بین دنیاها چند بار در اوایل فصل استفاده میشود، اما زمانی که زمان عملیات مخفیانه مرگ یا زندگی که نیاز به پنهان کردن مکانها دارد فرا میرسد، او از آن استفاده نمیکند. در عوض، به نظر می رسد که سریال فقط می خواهد به افراد بد و خوب اجازه دهد با اسلحه و بمب با یکدیگر مبارزه کنند ، درست به روش آمریکایی.)
مهمترین نقطه ضعف فصل چهارم پایان بندی آن (قسمت پایانی است) ، قسمت آخر تا نیمه ی دوم عالی پیش میرود اما در یک سوم پایانی واقعا گند میزند، و یکی از بهترین سریال های دهه ی اخیر با پایان بندی افتضاح و کودکانه به پایان میرسد (کلا عادت کردن گند بزنن به پایان بندی ها)
سریال در این فصل هم مانند فصل های قبل در جلوه های ویژه و هزینه و کارگردانی و ... کم نمی گذارد و شبکه ی آمازون سنگ تمام گذاشته و نمی توان ایراد فنی نسبت به این فصل و یا کل سریال گرفت.
به طور کلی، The Man in the High Castle هنوز هم ارزش توصیه کردن دارد، اما مایه شرمساری است که نمایش را در ضعیف ترین فصل خود به اتمام میرساند. درام انسانی مثل همیشه قوی است، اما سریال تلاش میکند تا آن را در پایانی منسجم و تاثیرگذار برای داستانش ادغام کند. بهترین اجراهای سریال را روفوس سیول، جوئل د لا فوئنته و چله هورسدال به نمایش میگذارند، اما جولیانای پویاتر و اعتمادی که سریال به ذات علمی تخیلی خود داشت را از دست خواهید داد. به طور خلاصه، فصل آخر به اندازه دنیاهای خود سریال پراکنده است، اما اگر سخت نگیرید می توانید از پایان سریال لذت ببرید.
نمره ی فصل : ۸ از ۱۰
alireza ripper
(تغییر آهسته سریال از یک داستان جایگزین ساده به دستگاه های علمی-تخیلی تمام عیار بسیار لذت بخش بوده است، اما فصل چهارم به غیر از یک داستان بسیار دیرهنگام، چیز زیادی برای افزودن در این زمینه ندارد.
دیدن کمرنگ شدن آثار علمی تخیلی نه تنها ناامیدکننده است، بلکه باعث ایجاد برخی مشکلات داستانی نیز می شود. توانایی جولیانا برای راه رفتن بین دنیاها چند بار در اوایل فصل استفاده میشود، اما زمانی که زمان عملیات مخفیانه مرگ یا زندگی که نیاز به پنهان کردن مکانها دارد فرا میرسد، او از آن استفاده نمیکند. در عوض، به نظر می رسد که سریال فقط می خواهد به افراد بد و خوب اجازه دهد با اسلحه و بمب با یکدیگر مبارزه کنند ، درست به روش آمریکایی.)
مهمترین نقطه ضعف فصل چهارم پایان بندی آن (قسمت پایانی است) ، قسمت آخر تا نیمه ی دوم عالی پیش میرود اما در یک سوم پایانی واقعا گند میزند، و یکی از بهترین سریال های دهه ی اخیر با پایان بندی افتضاح و کودکانه به پایان میرسد (کلا عادت کردن گند بزنن به پایان بندی ها)
سریال در این فصل هم مانند فصل های قبل در جلوه های ویژه و هزینه و کارگردانی و ... کم نمی گذارد و شبکه ی آمازون سنگ تمام گذاشته و نمی توان ایراد فنی نسبت به این فصل و یا کل سریال گرفت.
به طور کلی، The Man in the High Castle هنوز هم ارزش توصیه کردن دارد، اما مایه شرمساری است که نمایش را در ضعیف ترین فصل خود به اتمام میرساند. درام انسانی مثل همیشه قوی است، اما سریال تلاش میکند تا آن را در پایانی منسجم و تاثیرگذار برای داستانش ادغام کند. بهترین اجراهای سریال را روفوس سیول، جوئل د لا فوئنته و چله هورسدال به نمایش میگذارند، اما جولیانای پویاتر و اعتمادی که سریال به ذات علمی تخیلی خود داشت را از دست خواهید داد. به طور خلاصه، فصل آخر به اندازه دنیاهای خود سریال پراکنده است، اما اگر سخت نگیرید می توانید از پایان سریال لذت ببرید.
نمره ی فصل : ۸ از ۱۰
alireza ripper