🎞نقد فیلم و سریال🎞
Photo
بخشهایی از نقد فیلم (برّه) درشماره یازدهم ماهنامه (فیلمکاو)👆👌
پرهیاهو اما نه چندان قدرتمند
(نقدی برای قدرتسگ):
(قدرتسگ) آشکارا تحت تاثیر ویادآور دو شاهکار پل توماس اندرسون است. مکان و زمان روایت و همچنین یکی از شخصیتهای اصلیاش (فیل باهنرنمایی بندیت کمبربچ) ،بدون شک (خون بپا خواهد شد) را یادآوری کرده و همچنین حضور پررنگ رابطههای مرید ومرشدی ، همسو با مرشد است. قدرتسگ در دشتهایی وسیع و خانههایی با فواصل زیاد نسبت به یکدیگر در جریان بوده (مکانی با شباهت بسیار به خو بپا خواهد شد) و بازه زمانیاش نیز نزدیک به آن است (اوایل قرن بیستم). فیل نیز شخصیتی است عصبی ،جامعه گریز ،غیر قابل پیش بینی و خودخواه که شغلش را برروابط انسانی ترجیح داده و در انزوا و مرور خاطرات گذشته خوش بوده و دوری از جامعه و مختصاتش برایش لذت بخش است.شمایلی که نزدیکترین و بهترین مورد شبیه به آن را هم میتوان (دنیلدیلوییس) در خون بپاخواهد شد،درنظر گرفت. اشارههای موتیف وار به فردی بنام بیانکو هنری (که در فیلم غایب است) و همچنین رابطه برادری_مرید و مرشد وارانه میان فیل و برادرش جونز و همچنین رابطه فیل و پیتر (درنیمه دوم اثر) هم به مرشد نزدیکند.
با این وجود اما قدرتسگ به یکپارچگی و غایت فرمال دواثر مذکور نزدیک هم نمیشود و تلاشی است مذبوحانه برای رسیدن به جایگاهی ماندگار و مثال زدنی. چرا که اگر خون بپاخواهد شد و مرشد (جدا از آنکه در سال اکران خود هم جز آثار تاپ و تماشایی خود محسوب میشدند) هنوز هم جذاب و قابل تماشای مجدد هستند به تمرکز ویژه آنها بر روایت و خلق شخصیتهایی با جزییاتی هوشمندانه بود که متاسفانه قدرتسگ از این نعمتها بی بهره است. در خون بپا خواهد شد، شاهد رشد و نمو به مرور و پله پله دنیل دیلوییس بودیم و خشم و نفرتش به نسبت دیگر ارکان جامعه (از جمله همان کشیش) چنان باور پذیر درآمده بود که در نهایت اکت دهشتناک پایانی کار را کاملا تکان دهنده وتاثیر گذار میافتیم . یا در مرشد آن نیاز و رابطه دونفره میان (فینیکس) و(فیلیپ سیمور هافمن) چنان درتاروپود اثر تنیده شده بود که لحظهای توان چشم برداشتن از سکانسهایش را نداشتیم . گذشته ملتهب فینیکس و تحت درمان بودنش در پرده ابتدایی و هذیان گوییهای گاه و بیگاه کنونی ، موجب میشد تا با برخی ابهامهای روایت هم بتوان کنار آمد : همچون رابطه با معشوقهاش در دوران قبل ازجنگ و یا دیدار انتهایی در دفتر کار هافمن وهمسرش.
قدرتسگ اما بر خلاف برخی امتیازهای متنی و اجرایی خود دررسیدن به چنین جایگاهی ناتوان است. چرا که ابهامهایی را در روایت ایجاد کرده و پاسخ درخور و منطقی نیز به آنها نمیدهد.به عنوان مثال نگاه کنید به بحث حضور والدین فیل و جرج در اثر که چقدر خنثی و بی کارکرد است. مگر نه اینکه فیل و جرج هر آنچه که دارند را مدیون والدین بوده و شغل و خانه و جایگاه اجتماعیشان ،کاملا به میل و اراده آنهاست؟ پس چرا تقابل فیزیکیشان در بحث تصویر و میزانسن چنین بی حس و حال و کم اثر است؟ مگر نه اینکه فیل در خلال صحبتهایش در خانه (با آن حرکت به سمت پایین پلهها و عبورش از کنار سر حیوانات شکار شده که بر دیوار نصب هستند و تاکید بر طبع وخلق وخوی خشن ومردانهاش دارند) از مادر و خاطرات گذشته و دوران کودکی و نوجوانی به نیکی یاد میکند؟ پس تقابل اینها در جشن کوچک خانوادگی چرا چنین است؟ کدام رابطه مادر_ پسری ویا پدر_ پسری را میبینیم؟ مادر چند دیالوگ کوتاه دارد. پدر چرا کاملا لال درنظر گرفته شده؟
رز به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی که با ورودش به زندگی این دوبرادر ،خود نقطه عطفی در زندگی آنها را ساخته هم وضعیت بهتری ندارد. علت استیصال و پریشانیاش در مهمانی چیست؟ میدانیم که فیل و خدمتکارهای خانه هنوز حضور او را به رسمیت نشناختهاند اما شوهر که مهربان و مودب است و مهمانها هم اهل معاشرتند و احترام را سرلوحه کارخود قرار داده اند. پس چرا رز از نواختن پیانو امتناع میکند؟ چرا مایل به گپ و گفت با آنها نیست؟ باز اگر این اتفاق (پس از) ورود ناگهانی و انرژی منفیطور فیل در مهمانی به وقوع میپیوست ،میتوانستیم این رفتارهای رز را توجیه کنیم. اما ترتیب وقایع هم بشکلی است که رفتارهای رز را معنا نمیبخشد.(قاببندی) درخشانی در این سکانس شکل گرفته و آنهم نمایی است که دوربین، رز مستاصل را از میان شانه های مهمانها و درمرکز قاب شکار کرده است .نمایی که به شکلی (انفرادی و مجزا) به درستی تنگنا و فشار روحی موجود بر وی را تفهیم میکند. منتهی از آنجا که بنا به دلایل فوق ، علت این استیصال بدرستی جا نیفتاده، این مدل دکوپاژ و ترکیب بندی فکر شده هم هدر میشود.
(نقدی برای قدرتسگ):
(قدرتسگ) آشکارا تحت تاثیر ویادآور دو شاهکار پل توماس اندرسون است. مکان و زمان روایت و همچنین یکی از شخصیتهای اصلیاش (فیل باهنرنمایی بندیت کمبربچ) ،بدون شک (خون بپا خواهد شد) را یادآوری کرده و همچنین حضور پررنگ رابطههای مرید ومرشدی ، همسو با مرشد است. قدرتسگ در دشتهایی وسیع و خانههایی با فواصل زیاد نسبت به یکدیگر در جریان بوده (مکانی با شباهت بسیار به خو بپا خواهد شد) و بازه زمانیاش نیز نزدیک به آن است (اوایل قرن بیستم). فیل نیز شخصیتی است عصبی ،جامعه گریز ،غیر قابل پیش بینی و خودخواه که شغلش را برروابط انسانی ترجیح داده و در انزوا و مرور خاطرات گذشته خوش بوده و دوری از جامعه و مختصاتش برایش لذت بخش است.شمایلی که نزدیکترین و بهترین مورد شبیه به آن را هم میتوان (دنیلدیلوییس) در خون بپاخواهد شد،درنظر گرفت. اشارههای موتیف وار به فردی بنام بیانکو هنری (که در فیلم غایب است) و همچنین رابطه برادری_مرید و مرشد وارانه میان فیل و برادرش جونز و همچنین رابطه فیل و پیتر (درنیمه دوم اثر) هم به مرشد نزدیکند.
با این وجود اما قدرتسگ به یکپارچگی و غایت فرمال دواثر مذکور نزدیک هم نمیشود و تلاشی است مذبوحانه برای رسیدن به جایگاهی ماندگار و مثال زدنی. چرا که اگر خون بپاخواهد شد و مرشد (جدا از آنکه در سال اکران خود هم جز آثار تاپ و تماشایی خود محسوب میشدند) هنوز هم جذاب و قابل تماشای مجدد هستند به تمرکز ویژه آنها بر روایت و خلق شخصیتهایی با جزییاتی هوشمندانه بود که متاسفانه قدرتسگ از این نعمتها بی بهره است. در خون بپا خواهد شد، شاهد رشد و نمو به مرور و پله پله دنیل دیلوییس بودیم و خشم و نفرتش به نسبت دیگر ارکان جامعه (از جمله همان کشیش) چنان باور پذیر درآمده بود که در نهایت اکت دهشتناک پایانی کار را کاملا تکان دهنده وتاثیر گذار میافتیم . یا در مرشد آن نیاز و رابطه دونفره میان (فینیکس) و(فیلیپ سیمور هافمن) چنان درتاروپود اثر تنیده شده بود که لحظهای توان چشم برداشتن از سکانسهایش را نداشتیم . گذشته ملتهب فینیکس و تحت درمان بودنش در پرده ابتدایی و هذیان گوییهای گاه و بیگاه کنونی ، موجب میشد تا با برخی ابهامهای روایت هم بتوان کنار آمد : همچون رابطه با معشوقهاش در دوران قبل ازجنگ و یا دیدار انتهایی در دفتر کار هافمن وهمسرش.
قدرتسگ اما بر خلاف برخی امتیازهای متنی و اجرایی خود دررسیدن به چنین جایگاهی ناتوان است. چرا که ابهامهایی را در روایت ایجاد کرده و پاسخ درخور و منطقی نیز به آنها نمیدهد.به عنوان مثال نگاه کنید به بحث حضور والدین فیل و جرج در اثر که چقدر خنثی و بی کارکرد است. مگر نه اینکه فیل و جرج هر آنچه که دارند را مدیون والدین بوده و شغل و خانه و جایگاه اجتماعیشان ،کاملا به میل و اراده آنهاست؟ پس چرا تقابل فیزیکیشان در بحث تصویر و میزانسن چنین بی حس و حال و کم اثر است؟ مگر نه اینکه فیل در خلال صحبتهایش در خانه (با آن حرکت به سمت پایین پلهها و عبورش از کنار سر حیوانات شکار شده که بر دیوار نصب هستند و تاکید بر طبع وخلق وخوی خشن ومردانهاش دارند) از مادر و خاطرات گذشته و دوران کودکی و نوجوانی به نیکی یاد میکند؟ پس تقابل اینها در جشن کوچک خانوادگی چرا چنین است؟ کدام رابطه مادر_ پسری ویا پدر_ پسری را میبینیم؟ مادر چند دیالوگ کوتاه دارد. پدر چرا کاملا لال درنظر گرفته شده؟
رز به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی که با ورودش به زندگی این دوبرادر ،خود نقطه عطفی در زندگی آنها را ساخته هم وضعیت بهتری ندارد. علت استیصال و پریشانیاش در مهمانی چیست؟ میدانیم که فیل و خدمتکارهای خانه هنوز حضور او را به رسمیت نشناختهاند اما شوهر که مهربان و مودب است و مهمانها هم اهل معاشرتند و احترام را سرلوحه کارخود قرار داده اند. پس چرا رز از نواختن پیانو امتناع میکند؟ چرا مایل به گپ و گفت با آنها نیست؟ باز اگر این اتفاق (پس از) ورود ناگهانی و انرژی منفیطور فیل در مهمانی به وقوع میپیوست ،میتوانستیم این رفتارهای رز را توجیه کنیم. اما ترتیب وقایع هم بشکلی است که رفتارهای رز را معنا نمیبخشد.(قاببندی) درخشانی در این سکانس شکل گرفته و آنهم نمایی است که دوربین، رز مستاصل را از میان شانه های مهمانها و درمرکز قاب شکار کرده است .نمایی که به شکلی (انفرادی و مجزا) به درستی تنگنا و فشار روحی موجود بر وی را تفهیم میکند. منتهی از آنجا که بنا به دلایل فوق ، علت این استیصال بدرستی جا نیفتاده، این مدل دکوپاژ و ترکیب بندی فکر شده هم هدر میشود.
در ضمن با توجه به پیشینه رز (اهل کاربودن و تعامل با دیگران) چگونه است که نمیتواند دست کم با دیگر زنهای خانه (خدمتکاران) رابطه بگیرد و به دام افسردگی و درنهایت پناه بردن به الکل نیفتد؟ چرا تلاشی از سوی او در این زمینه وجود ندارد؟ فیلمنامه با حذف این تلاش و درادامه حذف ناگهانی جرج ،میکوشد تا شرایط را مثلا بغرنج نموده و الکلی شدن رز را توجیه کند . عملی که جنبه تحمیلی و مصنوعی به خود گرفته و ابدا باور پذیر نیست. گویی میبایست تحت هرشرایط تنهایی و تک افتادگی رز را باور کنیم!
در ادامه هم با مواردی غیر قابل باور طرفیم: مثلا اطلاع یافتن فیل از الکلی شدن رز ،قرار است با ما چه کند؟ مای مخاطب و رز ،چراباید نگران این اطلاع یافتن باشیم؟ خطر و تهدیدی در کارست؟ موقعیتی به خطر میفتد؟ جرج بعنوان همسر رز چنان خنثی و خونسرد است که به راحتی هرچه تمام تر با این قضیه کنار آمده و گویی برایش هیچ اهمیتی هم ندارد. پیتر تنها ناراضی این ماجراست که او هم به روی مادرش نیاورده و درضمن، کسی هم به اعمال و رفتارش توجه آنچنانی ندارد.
در ادامه هم با مواردی غیر قابل باور طرفیم: مثلا اطلاع یافتن فیل از الکلی شدن رز ،قرار است با ما چه کند؟ مای مخاطب و رز ،چراباید نگران این اطلاع یافتن باشیم؟ خطر و تهدیدی در کارست؟ موقعیتی به خطر میفتد؟ جرج بعنوان همسر رز چنان خنثی و خونسرد است که به راحتی هرچه تمام تر با این قضیه کنار آمده و گویی برایش هیچ اهمیتی هم ندارد. پیتر تنها ناراضی این ماجراست که او هم به روی مادرش نیاورده و درضمن، کسی هم به اعمال و رفتارش توجه آنچنانی ندارد.
سکانسی در فیلم حضور دارد که میتوانست چالشی تازه وقابل پیگیری را میان فیل و پیتر شکل دهد.منظورم سکانسی است که پیتر مخفیگاه جنگلی فیل را پیدا میکند و در نهایت هم این عملش لو رفته و خشم فیل را منجر میشود. مشکل این سکانس آنجاست که فیلمساز از پتانسیل این موقعیت بهره نمیبرد. اینکه پیتر ،طرف مقابل را حین خودارضایی در جنگل غافلگیر میکرد یا بلعکس ، فیل با حضور ناگهانیاش بر سر پیتر (آنهم در حالیکه مشغول ورق زدن یواشکی مجلات اوست) مچ او را میگرفت ،تقابل جذاب تری را شکل میدادند و رازهای برملا شده را بدل به عنصری قابل پیگیری و پرکشش میکردند یا آنچه در اثر شاهدیم؟ فیل به تنهایی مشغول شناست و از دیدن پیتر عصبی شده ودنبالش میکند!
کجای این تقابل جالب است و پیتر چه راز یا امر مهمی را دریافته که فیل از آن انقدر خشمگین است؟!
همانطور که پیشتر نیز اشاره شد آگاهی فیل از الکلی گشتن رز و حتی عملی که او انجام میدهد: تبادل کالا به کالای پوست گاو با دستکش سرخپوستان(که فیلمساز حتی به خود زحمت نداده که مشنگی رز براثر مصرف الکل را دلیل این عمل درنظر بگیرد و یا عقده و کینه رز به نسبت اعمال فیل و به قصد تلافی را) نیز منجر به خلق فضایی ملتهب و ناامن نشده که درنهایت آن عمل شرورانه و غیر انسانی پیتر را هم باور کنیم.قتل فیل بدست او با بهره گیری از سیگاری که مشخص نیست از چه ترکیباتی بهره برده و...
اگر فیلمساز موفق شده بود در سکانسهای قبلی از فیل ،شمایلی هیولاوار بسازد ،میتوانستیم این عمل قتل را هم توجیه کنیم. منتهی او با وجود تمام سرسختی و بدقلقی های و انزوا طلبیاش در حدی نیست که برای قتل او اقدام کنند. قتلی که اگرچه درلحظه مخاطب راشوکه میسازد اما منطق و سنگ بنای محکمی نداشته و با گذشت چنددقیقه از پایان اثر سوالهایی اینچنینی را درذهن مخاطب میکارد.
این نقاط ضعف موجب میشود که امتیازهای قدرتسگ نیز بنوعی هدر شوند. همچون سکانس هوشمندانه و موجز مربوط به آموزش رقص میان رز وجرج. از آنجا که جرج همواره تحت حمایت برادر بوده و ارتباط آنچنانی با جنس مخالف نداشته، پس کمی معذب است و نمیتواند همچون دیگر مردها رفتار کند. (جینکمپیون) در سکانسی با اتکا حداقلی به دیالوگ و به کمک تصویر ،کار راپیش میبرد. نماهای بسته از پای هردو سوژه که به آرامی حرکت کرده و قراراست رقص را برای مرد معنا کند در کنار نمایی که رز (بدون آنکه جرج را سرزنش کند) او را درآغوش میگیرد و سکوت میان این دو حکم فرما میشود ،خود از نماهای درخور توجه اثر است.
ویا به یادآورید سکانس موجز دیگر را که شاهد دوئلی مدرن میان فیل و رز هستیم . دوئلی که در آن بجای اسلحه (به رسم انواع و اقسام وسترنها) ،این نواختن موسیقی است که برنده یا بازنده را تعیین میکند.رز پیانو مینوازد و فیل هم درطرف مقابل به گیتار خودش پناه برده و به سرعت دست بکار میشود. دوئلی برسر تصاحب جرج و تثبیت جایگاه هریک درخانه.
جدا ازاین موارد فیلمساز موفق شده در همان دقایق ابتدایی تفاوتهای فیل و جرج را به درستی عینیسازی کند: فیل برادر بزگتر و حامی است ، پس همیشه وظیفه کنش اولیه و یا آغاز گفتگوها با اوست و درطرف مقابل ،جرج عمدتا مشغول واکنش بوده و همیشه نفر دوم ماجراست.فیل با آن کلاه و لباسها و مدل ریش و.. شمایلی همچون کابوهای کلاسیک داشته و گویی مرد گذشته است و جرج با آن کت و شلوار و ظاهر اتوکشیده و صورتی اصلاح شده وتمیز ، مرد این دوران و علاقه مند به آینده و مایل به تشکیل خانواده.
کمپیون عقدههای فروخورده جنسی فیل را هم درنظر میگیرد. از همان بدو کار که در نمایی بسته ،انگشتانش را داخل گل کاغذی دستساز کرده وآنرا به چشم ابزاری برای رفع نیاز جنسی میپندارد گرفته تا میزانسن در سکانس مشروب فروشی که بر خلاف باقی زیردستانش از حضور و لذت بردن در کنار زنها امتناع کرده و با فاصله معنا داری،تنها اعمال دیگران را نظاره میکند ، تا نماهای بسته از وَر رفتنش با زین اسب در اسطبل که گویی مشغول نوازش جنس مخالف است تا سکانسی که در آن بشکل وحشیانه ای ،گاو نر را عقیم میسازد و اینکار را با حرص و ولعی چشمگیر انجام میدهدو... جملگی عقده های جنسی او را در میزانسن جاری میکنند. عقده هایی که باتوجه به تعصب بیش از حد معمولش به جرج و مثلا نمایی که هردو بر یک تخت در مسافرخانهای به خواب میروند و یا اشاره های مکرر به بیانکو هنری و تاکید کارگردان بر عکسهای برهنه او در مجله ، همجنسگرایی فیل را هم بشکلی زیرپوستی وارد روند شخصیت پردازی وی کرده اند.همجنسگرایی که طبیعتا میتواند خود عاملی باشد برای انزوای هرچه بیشتر او و تمایلش به حضور درخلوت و دوری از جامعه.
کجای این تقابل جالب است و پیتر چه راز یا امر مهمی را دریافته که فیل از آن انقدر خشمگین است؟!
همانطور که پیشتر نیز اشاره شد آگاهی فیل از الکلی گشتن رز و حتی عملی که او انجام میدهد: تبادل کالا به کالای پوست گاو با دستکش سرخپوستان(که فیلمساز حتی به خود زحمت نداده که مشنگی رز براثر مصرف الکل را دلیل این عمل درنظر بگیرد و یا عقده و کینه رز به نسبت اعمال فیل و به قصد تلافی را) نیز منجر به خلق فضایی ملتهب و ناامن نشده که درنهایت آن عمل شرورانه و غیر انسانی پیتر را هم باور کنیم.قتل فیل بدست او با بهره گیری از سیگاری که مشخص نیست از چه ترکیباتی بهره برده و...
اگر فیلمساز موفق شده بود در سکانسهای قبلی از فیل ،شمایلی هیولاوار بسازد ،میتوانستیم این عمل قتل را هم توجیه کنیم. منتهی او با وجود تمام سرسختی و بدقلقی های و انزوا طلبیاش در حدی نیست که برای قتل او اقدام کنند. قتلی که اگرچه درلحظه مخاطب راشوکه میسازد اما منطق و سنگ بنای محکمی نداشته و با گذشت چنددقیقه از پایان اثر سوالهایی اینچنینی را درذهن مخاطب میکارد.
این نقاط ضعف موجب میشود که امتیازهای قدرتسگ نیز بنوعی هدر شوند. همچون سکانس هوشمندانه و موجز مربوط به آموزش رقص میان رز وجرج. از آنجا که جرج همواره تحت حمایت برادر بوده و ارتباط آنچنانی با جنس مخالف نداشته، پس کمی معذب است و نمیتواند همچون دیگر مردها رفتار کند. (جینکمپیون) در سکانسی با اتکا حداقلی به دیالوگ و به کمک تصویر ،کار راپیش میبرد. نماهای بسته از پای هردو سوژه که به آرامی حرکت کرده و قراراست رقص را برای مرد معنا کند در کنار نمایی که رز (بدون آنکه جرج را سرزنش کند) او را درآغوش میگیرد و سکوت میان این دو حکم فرما میشود ،خود از نماهای درخور توجه اثر است.
ویا به یادآورید سکانس موجز دیگر را که شاهد دوئلی مدرن میان فیل و رز هستیم . دوئلی که در آن بجای اسلحه (به رسم انواع و اقسام وسترنها) ،این نواختن موسیقی است که برنده یا بازنده را تعیین میکند.رز پیانو مینوازد و فیل هم درطرف مقابل به گیتار خودش پناه برده و به سرعت دست بکار میشود. دوئلی برسر تصاحب جرج و تثبیت جایگاه هریک درخانه.
جدا ازاین موارد فیلمساز موفق شده در همان دقایق ابتدایی تفاوتهای فیل و جرج را به درستی عینیسازی کند: فیل برادر بزگتر و حامی است ، پس همیشه وظیفه کنش اولیه و یا آغاز گفتگوها با اوست و درطرف مقابل ،جرج عمدتا مشغول واکنش بوده و همیشه نفر دوم ماجراست.فیل با آن کلاه و لباسها و مدل ریش و.. شمایلی همچون کابوهای کلاسیک داشته و گویی مرد گذشته است و جرج با آن کت و شلوار و ظاهر اتوکشیده و صورتی اصلاح شده وتمیز ، مرد این دوران و علاقه مند به آینده و مایل به تشکیل خانواده.
کمپیون عقدههای فروخورده جنسی فیل را هم درنظر میگیرد. از همان بدو کار که در نمایی بسته ،انگشتانش را داخل گل کاغذی دستساز کرده وآنرا به چشم ابزاری برای رفع نیاز جنسی میپندارد گرفته تا میزانسن در سکانس مشروب فروشی که بر خلاف باقی زیردستانش از حضور و لذت بردن در کنار زنها امتناع کرده و با فاصله معنا داری،تنها اعمال دیگران را نظاره میکند ، تا نماهای بسته از وَر رفتنش با زین اسب در اسطبل که گویی مشغول نوازش جنس مخالف است تا سکانسی که در آن بشکل وحشیانه ای ،گاو نر را عقیم میسازد و اینکار را با حرص و ولعی چشمگیر انجام میدهدو... جملگی عقده های جنسی او را در میزانسن جاری میکنند. عقده هایی که باتوجه به تعصب بیش از حد معمولش به جرج و مثلا نمایی که هردو بر یک تخت در مسافرخانهای به خواب میروند و یا اشاره های مکرر به بیانکو هنری و تاکید کارگردان بر عکسهای برهنه او در مجله ، همجنسگرایی فیل را هم بشکلی زیرپوستی وارد روند شخصیت پردازی وی کرده اند.همجنسگرایی که طبیعتا میتواند خود عاملی باشد برای انزوای هرچه بیشتر او و تمایلش به حضور درخلوت و دوری از جامعه.
قدرتسگ فیلمی است که بدون شک ارزش تماشا دارد و اگرچه با توجه به نکات فوق ، نمیتواند در تمام مدت روایتش سرپا و منطقی جلوه کند و نکات منفیاش پا بپای نکات مثبتش پیش میروند(و در مقاطعی هم از آنها پیشی میگیرند) اما نئووسترنی است که به لطف برخی امتیازهای متنی و کارگردانی و همچنین اکتهای تماشایی بازیگرانش(کافی است به ری اکشنهای کمبربچ در سکانس گپ و گفت با برادر ،قبل از مهمانی و نوع نگاه بی حال و حوصلهاش توجه کنید) اثری است قابل بحث و قابل تفکر که نمیتوان از آن چشم پوشید.
امتیاز : 5.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
امتیاز : 5.5
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
بخشی از یادداشتهایم برای (کرونوس ، خزیدن ،دختر مرده) در شماره یازدهم ماهنامه (فیلمکاو)
منتشر شده در دی ماه ۱۴۰۰ 👆👌
منتشر شده در دی ماه ۱۴۰۰ 👆👌
🎞نقد فیلم و سریال🎞
Photo
با سلام خدمت همراهان عزیز کانال ❤️
زین پس برخی نقدها و یادداشتهای منتشر شده در این کانال در کانال وزین (نقدشب) نیز منتشر خواهند شد .👌😊
همراه ما باشید
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
زین پس برخی نقدها و یادداشتهای منتشر شده در این کانال در کانال وزین (نقدشب) نیز منتشر خواهند شد .👌😊
همراه ما باشید
@NaghdeFilmoSerial
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «با سلام خدمت همراهان عزیز کانال ❤️ زین پس برخی نقدها و یادداشتهای منتشر شده در این کانال در کانال وزین (نقدشب) نیز منتشر خواهند شد .👌😊 همراه ما باشید @NaghdeFilmoSerial امیدسلیمی»
برندگان 79 امین دوره جوایز گلدن گلوب:
بهترین فیلم درام:
🥇The Power of the Dog
بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇West Side Story
بهترین انیمیشن:
🥇Encanto
بهترین فیلم خارجی زبان :
🥇Drive My Car
بهترین سریال درام:
🥇Succession
بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🥇Hacks
بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇The Underground Railroad
بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
🥇Jane Campion (The Power of the Dog)
بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🥇Will Smith (King Richard)
بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🥇Nicole Kidman (Being the Ricardos)
بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇Andrew Garfield (Tick, Tick … Boom!)
بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇Rachel Zegler (West Side Story)
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
🥇Kodi Smit-McPhee (The Power of the Dog)
بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🥇Ariana DeBose (West Side Story)
بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇Michael Keaton (Dopesick)
بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇Kate Winslet (Mare of Easttown)
بهترین بازیگر زن در سریال درام:
🥇Mj Rodriguez (Pose)
بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
🥇Jeremy Strong (Succession)
بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🥇Jean Smart (Hacks)
بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
🥇Jason Sudeikis (Ted Lasso)
بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
🥇Kenneth Branagh (Belfast)
بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
🥇Sarah Snook (Succession)
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
🥇Oh Yeong-su (Squid Game)
بهترین موسیقی متن:
🥇Dune” — Hans Zimmer
بهترین ترانه ارجینال:
🥇No Time to Die – No Time to Die
بهترین فیلم درام:
🥇The Power of the Dog
بهترین فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇West Side Story
بهترین انیمیشن:
🥇Encanto
بهترین فیلم خارجی زبان :
🥇Drive My Car
بهترین سریال درام:
🥇Succession
بهترین سریال موزیکال یا کمدی:
🥇Hacks
بهترین مینی سریال، سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇The Underground Railroad
بهترین کارگردان فیلم سینمایی:
🥇Jane Campion (The Power of the Dog)
بهترین بازیگر مرد در فیلم درام:
🥇Will Smith (King Richard)
بهترین بازیگر زن در فیلم درام:
🥇Nicole Kidman (Being the Ricardos)
بهترین بازیگر مرد در فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇Andrew Garfield (Tick, Tick … Boom!)
بهترین بازیگر زن در فیلم موزیکال یا کمدی:
🥇Rachel Zegler (West Side Story)
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در فیلم سینمایی:
🥇Kodi Smit-McPhee (The Power of the Dog)
بهترین بازیگر نقش مکمل زن در فیلم سینمایی:
🥇Ariana DeBose (West Side Story)
بهترین بازیگر مرد در مینی سریال، یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇Michael Keaton (Dopesick)
بهترین بازیگر زن در مینی سریال یا سریال آنتولوژی یا فیلم تلویزیونی:
🥇Kate Winslet (Mare of Easttown)
بهترین بازیگر زن در سریال درام:
🥇Mj Rodriguez (Pose)
بهترین بازیگر مرد در سریال درام:
🥇Jeremy Strong (Succession)
بهترین بازیگر زن در سریال کمدی یا موزیکال:
🥇Jean Smart (Hacks)
بهترین بازیگر مرد در سریال کمدی یا موزیکال:
🥇Jason Sudeikis (Ted Lasso)
بهترین فیلمنامه فیلم سینمایی:
🥇Kenneth Branagh (Belfast)
بهترین بازیگر نقش مکمل زن در برنامه تلویزیونی:
🥇Sarah Snook (Succession)
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در برنامه تلویزیونی:
🥇Oh Yeong-su (Squid Game)
بهترین موسیقی متن:
🥇Dune” — Hans Zimmer
بهترین ترانه ارجینال:
🥇No Time to Die – No Time to Die
به بهانه بازپخش مجموعه وضعیتسفید:
چندسال قبل و هنگامی که یکی از شبکههای صداوسیما اقدام به بازپخش وضعیتسفید(از شاهکارهای نعمتالله) کرده بود،درتلاش بودم تا یکی از دوستانم را برای تماشای آن مجاب کنم. تلاشی که البته نتیجه نداد و فرد مذکور پس از شنیدن تمام دلایلم با این حرف که از یکی از بازیگرانش خوشش نمیآید ! چنین نتیجه گرفت که هیچ قسمتی از سریال را تماشا نخواهدکرد!
سالها از آن ماجرا گذشته و نگارنده همچنان معتقد است که وضعیتسفید شاهکاری است که با اختلاف چشمگیر، بالاتر از تمام ساختههای تلویزیونی و نمایش خانگی در سالیان اخیر قرار میگیرد. اثری که کلاس درسی است برای فیلمنامهنویسی،کارگردانی،بازیگری،تدوین، موسیقی و..صدالبته کلاسی است برای مخاطب تا با تماشا آن سطح سلیقه و دیدگاهش به مقوله هنر را چندپله ارتقا بخشیده و دیگر با تماشای آثار متوسطی همچون قورباغه، زخمکاری، خاتون و... به تعریف و تمجیدهای اغراقآمیز نپردازد.
امتیاز اصلی وضعیتسفید توجه ویژه و حسرتبرانگیرش بر جزییات است. توجهای که موجب شده حتی مخاطبی که درآن دوره زیست نکرده نیز بتواند با آن ارتباط بگیرد.
به چند نمونه از ظرافتهای نخستین قسمتش اشاره میکنم: نعمتالله در کدهای بصری مربوط به معرفی شخصیتهای اصلیاش کولاک میکند: نگاه کنید به نخستین سکانسی که از امیر محمد شاهدیم.
نوعی گیجی و سربه هوایی در رفتارش هویداست.سر صف مدرسه برخلاف دیگران دستور ناظم را اجرا نکرده و با تذکر او به خودش میآید و حالت عادی میگیرد. سکانسی موجز که دقیقا شرح حال کلی اوست. پسرکی که معمولا در دنیای ذهنی خودش بوده و همیشه به نفر دیگری احتیاج دارد تا او را متوجه زندگی در جریان پیرامونش کند.
یا نگاه کنید به بحث طراحی صحنه که چقدر جزیی نگر و فکر شده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد:
همچون طراحی شلوغ و نامرتب خانه بیژن. از حوله چروک آویزان بر جارختی گرفته تا وزنههای بدنسازی به حال خود رها شده در گوشه قاب تا گوشی تلفن خراب و... جملگی بهم ریختگی و نا بهسامانی را درمیزانسن جاری میکنند. و یا حضور امیرمحمد و همسربیژن در انباری خانه که گویی آنها را احاطه شده در بازار شام بتصویر میکشد. شلوغی که پیدا کردن شی مورد نظر(به عبارتی آرامش مفقود شده این خانواده) را هم دشوار ساخته است. نا به سامانی که کارکردی فرمال داشته و در راستای القای آشفتگی روابط درون خانوادگی بیژن کارکرد دارد. حضور فرزندانی بی ادب و یاغی و روابط سرد زناشویی میان بیژن و همسرش و افسردگی حاد همسر که گویی در این زندگی تلف شده است، جملگی زندگی رو به زوالی را ترسیم کردهاند.
همچنین نمای معرف از شخصیت بیژن نیز نمایی درخور توجه و ستودنی است: در نمایی (هایانگل) بیژن را دراحاطه جعبههایی از انبار میبینیم.بیژن از ترس زنی (که درادامه میفهمیم هم همسردومش و هم طلبکارش) بوده در انبار پنهان شده و جرات خودنمایی ندارد. نمایی هوشمندانه که شرح حالی است از زندگی کنونی او. بر خلاف ظاهر محیط کارش و دم و دستگاهی که بهم زده، میبایست پنهان شده و با گرفتاریهای بیشمارش سرکند.
درطرف مقابل اما طراحی صحنه در محل کار و زندگی بهرام را به یادآورید که دقیقا نقطه مقابل بیژن است. هرچقدر آنجا بهم ریخته و شلوغ است، اینجا با گلخانهای زیبا و مرتب و رنگارنگ و البته آرام طرفیم که نشان از زندگی معقول و درخور بهرام دارند. در این خانواده عزت و احترام و شان و جایگاه هر فرد مشخص است و این نظم و وحدت را در خانه و محل کار هم شاهدیم.همه چیز سرجای خودش بوده و شاهد یک خانه و خانواده منظم هستیم.
از دیگر نماهای هوشمندانه اثر نیز میتوان از نمایی یادکرد که دوربین پشت پنجرهای رنگارنگ قرارگرفته و در پس پنجره، شاهد تلاش مادربزرگ برای آشتی دادن فرزندانش با یکدیگریم. پنجره به شکل تکهتکه و به رنگهای مختلف است.آبی، سبز، قرمز و زرد و.. تمهیداتی که خبر از اختلاف و جدایی و از هم گسیختگی اعضای این خانواده داده و گویی تلاش صادقانه مادربزرگ برای آشتی دادن هم ثمری نخواهد داشت.
این موارد تنها گوشهای از بیشمار نکات ارزشمند شاهکار نعمتالله هستند. نکاتی چنان پرتعداد و غنی که بدون تعارف میتوان از دل آنها ، یک کانال مجزا تاسیس نمود. نمیدانم آن دوست مذکور که درابتدای متن به وی اشاره کردم ،در این سالها وضعیتسفید را تماشا کرده یا خیر ...اما شک ندارم که از دست دادن تماشای این سریال چیزی جز خیانت در حق خود نیست .
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
چندسال قبل و هنگامی که یکی از شبکههای صداوسیما اقدام به بازپخش وضعیتسفید(از شاهکارهای نعمتالله) کرده بود،درتلاش بودم تا یکی از دوستانم را برای تماشای آن مجاب کنم. تلاشی که البته نتیجه نداد و فرد مذکور پس از شنیدن تمام دلایلم با این حرف که از یکی از بازیگرانش خوشش نمیآید ! چنین نتیجه گرفت که هیچ قسمتی از سریال را تماشا نخواهدکرد!
سالها از آن ماجرا گذشته و نگارنده همچنان معتقد است که وضعیتسفید شاهکاری است که با اختلاف چشمگیر، بالاتر از تمام ساختههای تلویزیونی و نمایش خانگی در سالیان اخیر قرار میگیرد. اثری که کلاس درسی است برای فیلمنامهنویسی،کارگردانی،بازیگری،تدوین، موسیقی و..صدالبته کلاسی است برای مخاطب تا با تماشا آن سطح سلیقه و دیدگاهش به مقوله هنر را چندپله ارتقا بخشیده و دیگر با تماشای آثار متوسطی همچون قورباغه، زخمکاری، خاتون و... به تعریف و تمجیدهای اغراقآمیز نپردازد.
امتیاز اصلی وضعیتسفید توجه ویژه و حسرتبرانگیرش بر جزییات است. توجهای که موجب شده حتی مخاطبی که درآن دوره زیست نکرده نیز بتواند با آن ارتباط بگیرد.
به چند نمونه از ظرافتهای نخستین قسمتش اشاره میکنم: نعمتالله در کدهای بصری مربوط به معرفی شخصیتهای اصلیاش کولاک میکند: نگاه کنید به نخستین سکانسی که از امیر محمد شاهدیم.
نوعی گیجی و سربه هوایی در رفتارش هویداست.سر صف مدرسه برخلاف دیگران دستور ناظم را اجرا نکرده و با تذکر او به خودش میآید و حالت عادی میگیرد. سکانسی موجز که دقیقا شرح حال کلی اوست. پسرکی که معمولا در دنیای ذهنی خودش بوده و همیشه به نفر دیگری احتیاج دارد تا او را متوجه زندگی در جریان پیرامونش کند.
یا نگاه کنید به بحث طراحی صحنه که چقدر جزیی نگر و فکر شده پیش چشم مخاطب قرار میگیرد:
همچون طراحی شلوغ و نامرتب خانه بیژن. از حوله چروک آویزان بر جارختی گرفته تا وزنههای بدنسازی به حال خود رها شده در گوشه قاب تا گوشی تلفن خراب و... جملگی بهم ریختگی و نا بهسامانی را درمیزانسن جاری میکنند. و یا حضور امیرمحمد و همسربیژن در انباری خانه که گویی آنها را احاطه شده در بازار شام بتصویر میکشد. شلوغی که پیدا کردن شی مورد نظر(به عبارتی آرامش مفقود شده این خانواده) را هم دشوار ساخته است. نا به سامانی که کارکردی فرمال داشته و در راستای القای آشفتگی روابط درون خانوادگی بیژن کارکرد دارد. حضور فرزندانی بی ادب و یاغی و روابط سرد زناشویی میان بیژن و همسرش و افسردگی حاد همسر که گویی در این زندگی تلف شده است، جملگی زندگی رو به زوالی را ترسیم کردهاند.
همچنین نمای معرف از شخصیت بیژن نیز نمایی درخور توجه و ستودنی است: در نمایی (هایانگل) بیژن را دراحاطه جعبههایی از انبار میبینیم.بیژن از ترس زنی (که درادامه میفهمیم هم همسردومش و هم طلبکارش) بوده در انبار پنهان شده و جرات خودنمایی ندارد. نمایی هوشمندانه که شرح حالی است از زندگی کنونی او. بر خلاف ظاهر محیط کارش و دم و دستگاهی که بهم زده، میبایست پنهان شده و با گرفتاریهای بیشمارش سرکند.
درطرف مقابل اما طراحی صحنه در محل کار و زندگی بهرام را به یادآورید که دقیقا نقطه مقابل بیژن است. هرچقدر آنجا بهم ریخته و شلوغ است، اینجا با گلخانهای زیبا و مرتب و رنگارنگ و البته آرام طرفیم که نشان از زندگی معقول و درخور بهرام دارند. در این خانواده عزت و احترام و شان و جایگاه هر فرد مشخص است و این نظم و وحدت را در خانه و محل کار هم شاهدیم.همه چیز سرجای خودش بوده و شاهد یک خانه و خانواده منظم هستیم.
از دیگر نماهای هوشمندانه اثر نیز میتوان از نمایی یادکرد که دوربین پشت پنجرهای رنگارنگ قرارگرفته و در پس پنجره، شاهد تلاش مادربزرگ برای آشتی دادن فرزندانش با یکدیگریم. پنجره به شکل تکهتکه و به رنگهای مختلف است.آبی، سبز، قرمز و زرد و.. تمهیداتی که خبر از اختلاف و جدایی و از هم گسیختگی اعضای این خانواده داده و گویی تلاش صادقانه مادربزرگ برای آشتی دادن هم ثمری نخواهد داشت.
این موارد تنها گوشهای از بیشمار نکات ارزشمند شاهکار نعمتالله هستند. نکاتی چنان پرتعداد و غنی که بدون تعارف میتوان از دل آنها ، یک کانال مجزا تاسیس نمود. نمیدانم آن دوست مذکور که درابتدای متن به وی اشاره کردم ،در این سالها وضعیتسفید را تماشا کرده یا خیر ...اما شک ندارم که از دست دادن تماشای این سریال چیزی جز خیانت در حق خود نیست .
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی
#پیشنهاد_سریال
#نقد_سریال
the man in high castle (2015- 2019)
خالق : فرانک اسپوتنیز ، ریدلی اسکات
بر پایه ی : رمان the man in high castle نوشته ی فیلیپ کی دیک
بازیگران : الکسا داوالس ، روپرت اوانس ، لوک کلینتک ، دی جی کوالز ، جوئل دی لا فونته ، کری هرویوکی تاواگا ، روفس سوئل
تعداد فصل ها : ۴
تعداد قسمت ها : ۴۰
ژانر: تاریخی (تاریخ جایگزین) ، علمی تخیلی ، درام ، پاد آرمان شهر
مقدمه: داستان سریال The Man in The High Castle در سال ۱۹۶۲ یعنی پانزده سال پس از جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. متحدین در جنگ پیروز شدهاند و آمریکا به دو بخش تقسیم شده که بخشی، مستعمره آلمان با پایتخت نیویورک است و بخش دیگر، مستعمره ژاپن با پایتخت سانفرانسیسکو است؛ بخش میانی بین این دو محدوده، منطقه بیطرف نام دارد تا این دو متحد مرز مشترکی نداشته باشند.
آلمان و ژاپن به دنبال قدرت بیشتر بوده و جنگ سردی میان آنها شکل گرفته است. از طرف دیگر، جبهه مقاومتی شکل گرفته که بسیار مرموز بوده و فیلمهایی در میان آنها رد و بدل میشود که در آن واقعیت جنگ جهانی چیز دیگری است و نشان میدهد که متحدین در آن شکست خوردهاند. این فیلمها باید به دست مردی در قلعه بلند برسد اما کسی نه علت را میداند و نه واقعیت درباره این فیلمها را ....
چه میشد اگر بریتانیا و شوروی و آمریکا و ... بازنده جنگ جهانی دوم می بودند و جهان به زیر سایه ی حکومت توتالیتر میرفت.
در دهه ی اخیر سینما در سراشیبی سقوطی بی انتها قرار گرفته و به جز
معدود های فیلم های مستقل که آن ها هم در مقایسه با فیلم های چند سال اخیر قابل قبول ظاهر میشوند نه در مقایسه با فیلم های برتر دهه های قبل .
اما جهان تلوزیون و سریال ها برعکس ، در قرن ۲۱ و به خصوص دهه ی اخیر پیشرفت چشمگیری در کیفیت ساخت و تنوع موضوعات و ژانر ها دیده می شود ، هرچند که دیگر شاهکار های مثل سوپرانوز و مد من تکرار نمی شوند اما شبکه های معظمی مانند hbo و آمازون و ... با ساخت سریال های عظیم و با کیفیت جای خالی آثار بزرگی مشابه ارباب حلقه ها در سینما را پر میکنند.
meta : 73/100
imdb : 8/10
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_سریال
the man in high castle (2015- 2019)
خالق : فرانک اسپوتنیز ، ریدلی اسکات
بر پایه ی : رمان the man in high castle نوشته ی فیلیپ کی دیک
بازیگران : الکسا داوالس ، روپرت اوانس ، لوک کلینتک ، دی جی کوالز ، جوئل دی لا فونته ، کری هرویوکی تاواگا ، روفس سوئل
تعداد فصل ها : ۴
تعداد قسمت ها : ۴۰
ژانر: تاریخی (تاریخ جایگزین) ، علمی تخیلی ، درام ، پاد آرمان شهر
مقدمه: داستان سریال The Man in The High Castle در سال ۱۹۶۲ یعنی پانزده سال پس از جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. متحدین در جنگ پیروز شدهاند و آمریکا به دو بخش تقسیم شده که بخشی، مستعمره آلمان با پایتخت نیویورک است و بخش دیگر، مستعمره ژاپن با پایتخت سانفرانسیسکو است؛ بخش میانی بین این دو محدوده، منطقه بیطرف نام دارد تا این دو متحد مرز مشترکی نداشته باشند.
آلمان و ژاپن به دنبال قدرت بیشتر بوده و جنگ سردی میان آنها شکل گرفته است. از طرف دیگر، جبهه مقاومتی شکل گرفته که بسیار مرموز بوده و فیلمهایی در میان آنها رد و بدل میشود که در آن واقعیت جنگ جهانی چیز دیگری است و نشان میدهد که متحدین در آن شکست خوردهاند. این فیلمها باید به دست مردی در قلعه بلند برسد اما کسی نه علت را میداند و نه واقعیت درباره این فیلمها را ....
چه میشد اگر بریتانیا و شوروی و آمریکا و ... بازنده جنگ جهانی دوم می بودند و جهان به زیر سایه ی حکومت توتالیتر میرفت.
در دهه ی اخیر سینما در سراشیبی سقوطی بی انتها قرار گرفته و به جز
معدود های فیلم های مستقل که آن ها هم در مقایسه با فیلم های چند سال اخیر قابل قبول ظاهر میشوند نه در مقایسه با فیلم های برتر دهه های قبل .
اما جهان تلوزیون و سریال ها برعکس ، در قرن ۲۱ و به خصوص دهه ی اخیر پیشرفت چشمگیری در کیفیت ساخت و تنوع موضوعات و ژانر ها دیده می شود ، هرچند که دیگر شاهکار های مثل سوپرانوز و مد من تکرار نمی شوند اما شبکه های معظمی مانند hbo و آمازون و ... با ساخت سریال های عظیم و با کیفیت جای خالی آثار بزرگی مشابه ارباب حلقه ها در سینما را پر میکنند.
meta : 73/100
imdb : 8/10
@NaghdeFilmoSerial
بررسی فصل اول :
سریال در طول فصل اول و به خصوص قسمت های اول سعی در به تصویر کشیدن یک جهان زیر سلطه ی فاشیسم مطابق تصورات نویسنده و واقعیت تاریخی می کند ، که به معنای واقعی کلمه بی نقص عمل میکند (به عنوان یک فرد علاقه مند به تاریخ که حوضه ی مطالعم فاشیسم و حکومت های توتالیتر ، این قسمت سریال را قوی ترین نقطه ی قوت و اتکای سریال میدانم)
نه فقط در ظاهر جهان بلکه در زیر پوست شهروندان و شخصیت ها ، گستردگی و نفوذ حکومت توتالیتر را به تصویر میکشد.
تصاویری که از دو کشور میبینیم آنقدر حقیقی به نظر میرسند که وحشت میآفرینند و مشخص است دقت زیادی برای ساخت دکورها، شبیهسازی و طراحی صحنه و لباس صورت گرفته و به کمک نورِ کم و غلبهی طیف طوسی بر رنگهای دیگر، مخوف بودن و اختناق حاکم قابل درک است و همین امر فرصت بازی با نور و القای حسهای گوناگون را فراهم کرده.
نور در سریال ساکن برج بلند، بخش مهمی از فرم را تشکیل میدهد و مانند موسیقی خاص و منحصر به فرد سریال، سهم به سزایی در ایجاد تعلیق و یا آرامش دارد. جدا از خود سریال بازی با نور را میتوان در پوستر سریال (در پایین)و تیتراژ نخست نیز مشاهده کرد.
جهان سریال در آستانه ی جنگ جهانی سوم است و قدرت برتر تکنولوژی و نظامی یعنی رایش آلمان در صدد تسلط کامل بر جهان و کنار زدن رقیب خود یعنی امپراطوری مستعمراتی ژاپن است. به خصوص با نزدیک شدن هیتلر به مرگ و توطئه های هیملر(رئیس سازمان آدم کشی اس اس در زمان آلمان نازی) و گوبلز (رئیس سازمان تبلیغات حزب نازی و پروپاگاندای جنگ) برای بدست آوردن قدرت ترس امپراطوری ژاپن و شخصیت های داستان از جنگ اتمی افزایش می یابد . (مشابه جهان بعد از جنگ جهانی دوم و رقابت دو متحد قدیمی یعنی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی )
هرچند در این میان هستند ماموران دو جانبه ای که سعی در جلو گیری از فاجعه و جنگ دارند اما تلاش هایشان بی فایده است .
اما داستان حول محور مردی در بالای قلعه و فیلم هایی از جهان موازی که در دست دارد میگذرد (فیلم های از جهان ما که آلمان و متحدانش شکست خورده اند)
و کشمکش های ماموران دولت و شخصیت ها بر سر این فیلم ها موتور محرک سریال است و هیجان سریال را هم به شدت بالا می برد و سریال را وارد ژانر جاسوسی می کند.
شخصیت پردازی های سریال هم از دیگر نقاط قوت آن است ، هرچند در فصل اول شخصیت های اصلی بسیار عمیق پرداخته نشده اند ولی تا اینجای کار قابل قبول است(به این دلیل که فصل اول مقدمه ی داستان اصلی است و تمرکز سریال در ساخت جهان سریال و نمایش قدرت های دخیل در تغییرات آن است)
شخصیت پردازی شخصیت های منفی در سطح بسیار بالاتری از هیولا های کلیشه ای رایج نازی در جهان سینماست حتی شخصیت منفی اصلی سریال هم مرد مهربان خانواده است ، احساسات و ترس و شرمندگی دارد ، بسیار باهوش است و مانند بسیاری از همکارانش کار ها و جنایت هایش نه از سر لذت بلکه انجام وظیفه ی نظامی و سر سپردگی به پیشوا و وطن پرستی است .
یکی از نکاتی در قسمت های نخستین بنده را به سریال جذب کرد مکالمه ی دو شخصیت در مورد فیلد مارشال (ژنرال پنج ستاره و یک درجه بالاتر از بالاترین درجه ی نظامی یعنی ارتشبد) اروین رومل بود ، فرانک به اد میگوید که با مرگ هیتلر و افتادن قدرت به دست هیملر یا گوبلز جنگ جهانی رخ میدهد ، اد در پاسخ می گوید : نه تا زمانی که روباه (ارویل رومل) زنده است این موش ها نمی توانند کاری انجام بدن ، فرانک می گوید روباه صحرا نزدیک ۷۰ سال سن دارد و باز نشست شده ، اد میگوید: همین روباه پیر هم پوزه ی این موش ها را به خاک می مالد.
و چه فرمانده بزرگی بود اروین رومل که حتی دشمنان ها بعد از دهه ها با نیکی از وی یاد می کنند.
در پایان باید بگویم که تا اینجای کار (فصل اول) سریال جذاب با عناصر بصری عالی ، داستان متفاوت و عجیب و صد البته سریال بیگ پروداکشن طرف هستیم ، اگر در فصل های بعدی افت نکند و پیشرفت کند می توان لقب یکی از شاهکار های تلویزیون را به این سریال داد.
نمره فصل اول : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
سریال در طول فصل اول و به خصوص قسمت های اول سعی در به تصویر کشیدن یک جهان زیر سلطه ی فاشیسم مطابق تصورات نویسنده و واقعیت تاریخی می کند ، که به معنای واقعی کلمه بی نقص عمل میکند (به عنوان یک فرد علاقه مند به تاریخ که حوضه ی مطالعم فاشیسم و حکومت های توتالیتر ، این قسمت سریال را قوی ترین نقطه ی قوت و اتکای سریال میدانم)
نه فقط در ظاهر جهان بلکه در زیر پوست شهروندان و شخصیت ها ، گستردگی و نفوذ حکومت توتالیتر را به تصویر میکشد.
تصاویری که از دو کشور میبینیم آنقدر حقیقی به نظر میرسند که وحشت میآفرینند و مشخص است دقت زیادی برای ساخت دکورها، شبیهسازی و طراحی صحنه و لباس صورت گرفته و به کمک نورِ کم و غلبهی طیف طوسی بر رنگهای دیگر، مخوف بودن و اختناق حاکم قابل درک است و همین امر فرصت بازی با نور و القای حسهای گوناگون را فراهم کرده.
نور در سریال ساکن برج بلند، بخش مهمی از فرم را تشکیل میدهد و مانند موسیقی خاص و منحصر به فرد سریال، سهم به سزایی در ایجاد تعلیق و یا آرامش دارد. جدا از خود سریال بازی با نور را میتوان در پوستر سریال (در پایین)و تیتراژ نخست نیز مشاهده کرد.
جهان سریال در آستانه ی جنگ جهانی سوم است و قدرت برتر تکنولوژی و نظامی یعنی رایش آلمان در صدد تسلط کامل بر جهان و کنار زدن رقیب خود یعنی امپراطوری مستعمراتی ژاپن است. به خصوص با نزدیک شدن هیتلر به مرگ و توطئه های هیملر(رئیس سازمان آدم کشی اس اس در زمان آلمان نازی) و گوبلز (رئیس سازمان تبلیغات حزب نازی و پروپاگاندای جنگ) برای بدست آوردن قدرت ترس امپراطوری ژاپن و شخصیت های داستان از جنگ اتمی افزایش می یابد . (مشابه جهان بعد از جنگ جهانی دوم و رقابت دو متحد قدیمی یعنی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی )
هرچند در این میان هستند ماموران دو جانبه ای که سعی در جلو گیری از فاجعه و جنگ دارند اما تلاش هایشان بی فایده است .
اما داستان حول محور مردی در بالای قلعه و فیلم هایی از جهان موازی که در دست دارد میگذرد (فیلم های از جهان ما که آلمان و متحدانش شکست خورده اند)
و کشمکش های ماموران دولت و شخصیت ها بر سر این فیلم ها موتور محرک سریال است و هیجان سریال را هم به شدت بالا می برد و سریال را وارد ژانر جاسوسی می کند.
شخصیت پردازی های سریال هم از دیگر نقاط قوت آن است ، هرچند در فصل اول شخصیت های اصلی بسیار عمیق پرداخته نشده اند ولی تا اینجای کار قابل قبول است(به این دلیل که فصل اول مقدمه ی داستان اصلی است و تمرکز سریال در ساخت جهان سریال و نمایش قدرت های دخیل در تغییرات آن است)
شخصیت پردازی شخصیت های منفی در سطح بسیار بالاتری از هیولا های کلیشه ای رایج نازی در جهان سینماست حتی شخصیت منفی اصلی سریال هم مرد مهربان خانواده است ، احساسات و ترس و شرمندگی دارد ، بسیار باهوش است و مانند بسیاری از همکارانش کار ها و جنایت هایش نه از سر لذت بلکه انجام وظیفه ی نظامی و سر سپردگی به پیشوا و وطن پرستی است .
یکی از نکاتی در قسمت های نخستین بنده را به سریال جذب کرد مکالمه ی دو شخصیت در مورد فیلد مارشال (ژنرال پنج ستاره و یک درجه بالاتر از بالاترین درجه ی نظامی یعنی ارتشبد) اروین رومل بود ، فرانک به اد میگوید که با مرگ هیتلر و افتادن قدرت به دست هیملر یا گوبلز جنگ جهانی رخ میدهد ، اد در پاسخ می گوید : نه تا زمانی که روباه (ارویل رومل) زنده است این موش ها نمی توانند کاری انجام بدن ، فرانک می گوید روباه صحرا نزدیک ۷۰ سال سن دارد و باز نشست شده ، اد میگوید: همین روباه پیر هم پوزه ی این موش ها را به خاک می مالد.
و چه فرمانده بزرگی بود اروین رومل که حتی دشمنان ها بعد از دهه ها با نیکی از وی یاد می کنند.
در پایان باید بگویم که تا اینجای کار (فصل اول) سریال جذاب با عناصر بصری عالی ، داستان متفاوت و عجیب و صد البته سریال بیگ پروداکشن طرف هستیم ، اگر در فصل های بعدی افت نکند و پیشرفت کند می توان لقب یکی از شاهکار های تلویزیون را به این سریال داد.
نمره فصل اول : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
خ مثل خوک...
(یادداشتی برای فیلم خوک)
معتقدم در سینمایی که غالب آثارش ترسو و محافظه کار بوده و ریسک کردن در هنرمند و تهیه کننده بدل به امری کمیاب گشته است وجود آثاری همچون (خفگی ، نگار ، مسخرهباز ، پرویز ، آرایشغلیظ و... ) بیش از پیش ارزش پیدا کرده و فارغ از بالا یا پایین بودن بحث کیفی آنها، سینمای این مملکت را از یکنواختی و رخوت، خارج کرده و در دراز مدت و درصورت تداوم، نهایتا هم خود هنرمند و هم مخاطب از این سبد متنوع سود خواهند برد.
چرا که هم هنرمند از پس این آزمون و خطاها و سروکار داشتن با ژانرهای مختلف ،خود را بهتر پیدا میکند(همچون نیما جاویدی که از ملبورن و شباهت انکارناپذیرش به آثار فرهادی ، به سرخپوست منسجم و قصهگویی رسید که باردیگر قدرت سینمای داستانگوی سه پردهای را یادآوری کرد) و هم مخاطب با گزینههای متنوعی روبرو شده و به مرور سطح سلیقه و آگاهیاش نسبت به هنرهفتم ارتقا پیداکرده و از همه مهمتر، دیگر خود را احاطه شده در ژانر من درآوردی (اجتماعی) نمیبیند.
چقدر خوب که خوک(مانیحقیقی) اثری پستمدرن است با تلفیق کمدیسیاه و جنایی.چقدر خوب که گاهی سوبژکتیو میشود و فارغ از تلخیهای غالب در روند حقیقی ماجرا(سکانس گیتارزدن با راکت تنیس در آن بازداشتگاه طویل و تاریک و غیرعادی یا آن سکانس قدم زدنش در اکستریم لانگشاتهایی در دل کویر که به تصویر عظیم لیلا حاتمی در آسمانش منجر میشود و...) چقدر خوب که قتل و نشئگی داریم ، هجو در اثر نمود عینی پیدا میکند و چقدر خوب با فیلمی طرفیم که کمتر نمونهای همچون آن را به یادداریم.
البته که خوک به هیچ وجه در پی واکاوی بحرانهای گریبانگیر جامعه نیست. پس اگر از آن دسته مخاطبانی هستید که کشف پیام و محتوا را دراولویت قرار میدهید ، قید تماشای آن را بزنید!
اینکه مردم چرا انقدر درگیر مجازیاند و محبوبیت یا نفرت برانگیز بودن آنها دراین فضا ،چرا اینچنین به سرعت رخ میدهد ،مسئلهاش نیست . اینکه چرا زوج اصلی بی بندو بار بوده و خیانت برایشان قابل هضم است هم مسئلهاش نیست . حتی بی عرضگی پلیس و هنرمندان قربانی شده هم جریان غالبش نبوده و درواقع، خوک آمده تا تنها نمایش دهنده این هرج ومرج و استیصال گریبانگیر ما باشد. به هیچ وجه خود را درجایگاه اصلاح کننده جامعه نمیبیند و اساسا به دنبال ریشه یابی مشکلات نبوده و درنتیجه شعار هم نمیدهد .
خوک اثری دیوانه و جفنگ است که تضاد و هجو در آن نقش اساسی ایفا میکنند. نقش اصلیاش را به حسن معجونی سپرده(بازیگر کارکشته وگردن کلفتی) که ظاهر و پیشینهاش تماما در تضاد با نقشی است که ایفا میکند و درواقع با نوعی آشنازدایی هوشمندانه طرفیم. نقش کارگردانی میانسال و مشهور که برای زنان نیز جذاب است طبیعتا به اشخاصی همچون شهاب حسینی ، پارساپیروزفر، محمدرضافروتن و... آمده و مخاطب توقع حضور آن دست بازیگران را دراین مدل نقشها دارد. اما حقیقی با انتخاب معجونی از همان اول درتلاش است تا این متفاوت بودن و آشنازدایی را به مخاطب یادآوری کند. همچنین حضور و کنشهای پلیس نیز هجوی است بر تمام حضور آنها در تاریخ سینما . از مدل مو و لباس و ماشین کهنه کارآگاه گرفته تا اداره پلیسی که گویی مربوط به دوران قبل از انقلاب است تا حضور ناگهانی آنها در دریاچه به منظور دستگیری معجونی و یا حتی نحوه نمایش اوج ماجرا (از پای درآمدن قاتلزنجیرهای به دست مادربزرگ و عدم حضور پلیس در بزنگاه داستانی) همگی برخلاف انتظار مخاطب دراثر شکل میگیرند تا پست مدرنی خوک ،تماما جاری و قابل شناسایی باشد. این هجو چنان پررنگ است که حتی قاتل زنجیرهای را هم برایمان باز نمیکند: هویت و انگیزهاش ،مشخص نشده تا تنها از عمل قتل او آگاه باشیم.
حقیقی بازی با نور ورنگ را هم بلد است و جنبهای فرمال بدان میبخشد. همچون سکانس ملاقات معجونی و لیلا حاتمی در سالن استودیو. معجونی پس از به قتل رسیدن رقیب عشقی/کاریاش به آرامش خاطر رسیده و با آسودگی رفتار میکند. پس دیوار پشت سرش به رنگ (آبی) به نمایش درآمده و درطرف مقابل حاتمی را داریم که از شنیدن خبر قتل کارگردان نگران است و خواب هم به چشمانش نمیآید .پس رنگ دیوار پشت سرش (قرمز) بوده تا تشویش و دلهره بر او مسلط شده را بشکلی عینی شاهدباشیم.
این تنوع رنگ در لباسهایی که معجونی برتن دارد نیز خودنمایی میکنند. از آنجا که در برخی موقعیتها آرامش بر او حاکم است و در برخی موقعیتهای متضاد ، پریشان احوال و مستاصل جلوه میکند ، آبی و قرمز در رنگ لباسهایش مورد استفاده قرار میگیرند.
حقیقی جامعه رو به قهقرا را با مرگ هنرمندانش گره میزند. جایی که از حاتمیکیا و بنیاعتماد دهه شصت و هفتادی تا نعمتالله و حتی خود مانی حقیقی دهه هشتاد به بعد در آن حضور دارند. حقیقی با خودش هم شوخی میکند و یکی از قتلها را به خود اختصاص میدهد.
(یادداشتی برای فیلم خوک)
معتقدم در سینمایی که غالب آثارش ترسو و محافظه کار بوده و ریسک کردن در هنرمند و تهیه کننده بدل به امری کمیاب گشته است وجود آثاری همچون (خفگی ، نگار ، مسخرهباز ، پرویز ، آرایشغلیظ و... ) بیش از پیش ارزش پیدا کرده و فارغ از بالا یا پایین بودن بحث کیفی آنها، سینمای این مملکت را از یکنواختی و رخوت، خارج کرده و در دراز مدت و درصورت تداوم، نهایتا هم خود هنرمند و هم مخاطب از این سبد متنوع سود خواهند برد.
چرا که هم هنرمند از پس این آزمون و خطاها و سروکار داشتن با ژانرهای مختلف ،خود را بهتر پیدا میکند(همچون نیما جاویدی که از ملبورن و شباهت انکارناپذیرش به آثار فرهادی ، به سرخپوست منسجم و قصهگویی رسید که باردیگر قدرت سینمای داستانگوی سه پردهای را یادآوری کرد) و هم مخاطب با گزینههای متنوعی روبرو شده و به مرور سطح سلیقه و آگاهیاش نسبت به هنرهفتم ارتقا پیداکرده و از همه مهمتر، دیگر خود را احاطه شده در ژانر من درآوردی (اجتماعی) نمیبیند.
چقدر خوب که خوک(مانیحقیقی) اثری پستمدرن است با تلفیق کمدیسیاه و جنایی.چقدر خوب که گاهی سوبژکتیو میشود و فارغ از تلخیهای غالب در روند حقیقی ماجرا(سکانس گیتارزدن با راکت تنیس در آن بازداشتگاه طویل و تاریک و غیرعادی یا آن سکانس قدم زدنش در اکستریم لانگشاتهایی در دل کویر که به تصویر عظیم لیلا حاتمی در آسمانش منجر میشود و...) چقدر خوب که قتل و نشئگی داریم ، هجو در اثر نمود عینی پیدا میکند و چقدر خوب با فیلمی طرفیم که کمتر نمونهای همچون آن را به یادداریم.
البته که خوک به هیچ وجه در پی واکاوی بحرانهای گریبانگیر جامعه نیست. پس اگر از آن دسته مخاطبانی هستید که کشف پیام و محتوا را دراولویت قرار میدهید ، قید تماشای آن را بزنید!
اینکه مردم چرا انقدر درگیر مجازیاند و محبوبیت یا نفرت برانگیز بودن آنها دراین فضا ،چرا اینچنین به سرعت رخ میدهد ،مسئلهاش نیست . اینکه چرا زوج اصلی بی بندو بار بوده و خیانت برایشان قابل هضم است هم مسئلهاش نیست . حتی بی عرضگی پلیس و هنرمندان قربانی شده هم جریان غالبش نبوده و درواقع، خوک آمده تا تنها نمایش دهنده این هرج ومرج و استیصال گریبانگیر ما باشد. به هیچ وجه خود را درجایگاه اصلاح کننده جامعه نمیبیند و اساسا به دنبال ریشه یابی مشکلات نبوده و درنتیجه شعار هم نمیدهد .
خوک اثری دیوانه و جفنگ است که تضاد و هجو در آن نقش اساسی ایفا میکنند. نقش اصلیاش را به حسن معجونی سپرده(بازیگر کارکشته وگردن کلفتی) که ظاهر و پیشینهاش تماما در تضاد با نقشی است که ایفا میکند و درواقع با نوعی آشنازدایی هوشمندانه طرفیم. نقش کارگردانی میانسال و مشهور که برای زنان نیز جذاب است طبیعتا به اشخاصی همچون شهاب حسینی ، پارساپیروزفر، محمدرضافروتن و... آمده و مخاطب توقع حضور آن دست بازیگران را دراین مدل نقشها دارد. اما حقیقی با انتخاب معجونی از همان اول درتلاش است تا این متفاوت بودن و آشنازدایی را به مخاطب یادآوری کند. همچنین حضور و کنشهای پلیس نیز هجوی است بر تمام حضور آنها در تاریخ سینما . از مدل مو و لباس و ماشین کهنه کارآگاه گرفته تا اداره پلیسی که گویی مربوط به دوران قبل از انقلاب است تا حضور ناگهانی آنها در دریاچه به منظور دستگیری معجونی و یا حتی نحوه نمایش اوج ماجرا (از پای درآمدن قاتلزنجیرهای به دست مادربزرگ و عدم حضور پلیس در بزنگاه داستانی) همگی برخلاف انتظار مخاطب دراثر شکل میگیرند تا پست مدرنی خوک ،تماما جاری و قابل شناسایی باشد. این هجو چنان پررنگ است که حتی قاتل زنجیرهای را هم برایمان باز نمیکند: هویت و انگیزهاش ،مشخص نشده تا تنها از عمل قتل او آگاه باشیم.
حقیقی بازی با نور ورنگ را هم بلد است و جنبهای فرمال بدان میبخشد. همچون سکانس ملاقات معجونی و لیلا حاتمی در سالن استودیو. معجونی پس از به قتل رسیدن رقیب عشقی/کاریاش به آرامش خاطر رسیده و با آسودگی رفتار میکند. پس دیوار پشت سرش به رنگ (آبی) به نمایش درآمده و درطرف مقابل حاتمی را داریم که از شنیدن خبر قتل کارگردان نگران است و خواب هم به چشمانش نمیآید .پس رنگ دیوار پشت سرش (قرمز) بوده تا تشویش و دلهره بر او مسلط شده را بشکلی عینی شاهدباشیم.
این تنوع رنگ در لباسهایی که معجونی برتن دارد نیز خودنمایی میکنند. از آنجا که در برخی موقعیتها آرامش بر او حاکم است و در برخی موقعیتهای متضاد ، پریشان احوال و مستاصل جلوه میکند ، آبی و قرمز در رنگ لباسهایش مورد استفاده قرار میگیرند.
حقیقی جامعه رو به قهقرا را با مرگ هنرمندانش گره میزند. جایی که از حاتمیکیا و بنیاعتماد دهه شصت و هفتادی تا نعمتالله و حتی خود مانی حقیقی دهه هشتاد به بعد در آن حضور دارند. حقیقی با خودش هم شوخی میکند و یکی از قتلها را به خود اختصاص میدهد.