وین چرخ مردمخوار را چنگال ودندان بشکنم...
(یادداشتی برای سویینیتاد):
در میان آثاری که از (تیمبرتون) تماشا کردهام،(سویینی تاد) برایم جایگاه بالاتری دارد. اثر دهشتناک ،وحشی و بی پروایی که بدون شک باب میل ذائقههای تکراریپسند و افکار ترسو و محافظهکار نخواهد بود.برتون در یکی از سیاهترین آثار کارنامهاش به هیچ شخص و هیچ مفهومی رحم نمیکند. سویینیتاد همچون داگویل(فونتریر) آمده تا از بیخ و بن جامعه غرق درفساد ،دروغ ،خیانت ،بی عدالتی و نکبتش را درهم بشکند. در سویینیتاد به جز آن زوج عاشق (که در خردهپیرنگ اثر نقش دارند) باقی محکوم به فنا هستند. مرد وزن ،پیر وجوان ، فقیر وغنی ، جملگی در لایههایی از شر و تباهی غوطه ورند که تنها با یک پاکسازی بیرحمانه میتوان از شر تمامشان خلاص شد.پاکسازی که خود نیز به دست یک قاتل زنجیره ای رخ میدهد و گویی اصلا قرار نیست با شمایلی از یک آدمیزاد قابل دوستداشتن،طرف باشیم.(ظاهر جانی دپ با آن گریم و نوع لباسش آشکارا شمایل کلاسیک دراکولا را یادآوری میکند!)
برتون با هوشمندی خاصی تمام مفاهیم از پیش آشنا را به بادانتقاد گرفته و از روی تمامشان رد میشود: عشق میان زن و مرد ، رابطه مادر فرزندی ، عدالت و افراد مجری آن ،قشرعامه و مرفه جامعه و درنهایت محرک اصلی داستان: (انتقام !) همه آنها دراثر رنگ باخته تا درنهایت یاس و دلسردی برمخاطب فائق آمده و او را در حسی از سرگشتگی و حیرانی آغشته به خشم و خون و تباهی رها سازند.
سویینیتاد به مانند برخی از شاهکارهای تاریخ سینما و تلویزیون (گاوخشمگین، کشتیگیر، بوجکهورسمن و...) از همان تیتراژ است که قلابش را با مخاطب چفت میکند: شبی بارانی را شاهدیم که در کنار قطرههای آب ،قطره های خون نیز بر زمین سرازیر گشته اند! خونها در مجرایی جمع گشته و خود عاملی میشوند برای حرکت چرخ دهندههای عظیم و سنگین چرخگوشتی که قرار است شکم شهروندان را سیر کند(دستگاهی که به شکلی طعنه آمیز ،گوشت خودشهروندان را چرخ کرده و خوراک آنها را اینچنین تامین میکند) تیتراژ از همان ابتدا به مخاطب وعده لحظاتی خونین و ملتهب را داده که در آن قرارنیست این شهر و شهروندانش روی خوشی وآرامش راببینند.
سویینیتاد اثری است که تماما برپایه (تعلیق) بنا گشته و اگرچه در انتها با یک (غافلگیریاساسی)، احوالمان را دگرگون ساخته و به تراژیکترین شکل ممکن به داستان مخوفش پایان میدهد (والبته که بر پوچی عمل انتقام نیز تاکید میکند) اما آشکارا این تعلیق است که مخاطب را از ابتدا تا واپسین دقایش پای کار نگه میدارد. برتون از همان ابتدا اصل ماجرا را برایمان شرح میدهد(چندسکانس که با فلاش بک روایت میشوند و از آنجا که از معدود دقایقی هستند که ضد قهرمان اثر را آرام و مهربان درکنار خانواده شاهدیم ،پس شاهد ضیافت رنگ و نور نیز هستیم تا برخلاف باقی دقایق ،گرما و طراوت و لذت بخشی یک زیست انسانی را حس کنیم) و میفهمیم که با فردی انتقامجو وخشمگین طرفیم که تنها موردی که میتواند چهره عبوس و مصممش را تغییر داده همان تیغهای بزرگ و برنده و براق مربوط به اصلاح سروصورت هستند! حضور این فرد خطرناک و غیر قابل پیشبینی در میان خیل عظیم جمعیت و خطری که هرلحظه شهروندان را تهدید میکند خود کششی غیرقابل انکار در ما کاشته که مدام در انتظار تقابل و کشمکشهای قطب های مختلف داستانی باشیم. نمایی از شخص سویینیتاد را به یادآورید که در آن دوربین خودرا عقب کشیده و از سالن اصلاح خارج شده و به (اکستریم لانگ شاتی)از لندن میرسیم. گویی این فرد خطرناک و تشنه انتقام در هیاهو و ازدحام شهری گم است و کسی از وجود شرارت بارش خبردارنیست.
برتون این حجم از سیاهی و تلخ اندیشی را تماما در میزانسن آورده تا هرآنجا که چشم کار میکند و گوش میشنود جز این سیاهی ،نصیبش نشود.(لندن) در گاتیک ترین شکل ممکن تصویر سازی میشود(کاری که با ساخت آثاری نظیر: بتمن ،بازگشتبتمن ،انیمیشن عروسمرده و...نیز ثابت کرده بود در آن تبحر خاصی دارد) ساختمانهایی بلند و نوکتیز و تیرهرنگ ، مجسمههایی با شمایل اژدها، آسمان همیشه ابری و گرفته ، حضور موشهای فاضلاب و سوسکهایی بزرگ در کوچه و خیابان و حتی مغازه شیرینیفروشی! بافت رنگی که عمدتا شامل سیاه ،قهوه ای ،خاکستری بوده و از لباس و جزییات نماهای داخلی گرفته تا وسایل نقلیه و... را شامل میشود .رنگهایی برآمده از چرک و تباهی پنهان در جامعه که در لایه بیرونی هم نمود عینی داشته به علاوه اشعاری غالبا القا کننده حس خشم و خلاعاطفی که با موسیقی پرحجم و گاها سرسامآوری همراه گشته اند تا سویینیتاد لحظه ای مخاطب را آرام نگذاشته و او را برای فرجام خونین اثر آماده کنند.
(یادداشتی برای سویینیتاد):
در میان آثاری که از (تیمبرتون) تماشا کردهام،(سویینی تاد) برایم جایگاه بالاتری دارد. اثر دهشتناک ،وحشی و بی پروایی که بدون شک باب میل ذائقههای تکراریپسند و افکار ترسو و محافظهکار نخواهد بود.برتون در یکی از سیاهترین آثار کارنامهاش به هیچ شخص و هیچ مفهومی رحم نمیکند. سویینیتاد همچون داگویل(فونتریر) آمده تا از بیخ و بن جامعه غرق درفساد ،دروغ ،خیانت ،بی عدالتی و نکبتش را درهم بشکند. در سویینیتاد به جز آن زوج عاشق (که در خردهپیرنگ اثر نقش دارند) باقی محکوم به فنا هستند. مرد وزن ،پیر وجوان ، فقیر وغنی ، جملگی در لایههایی از شر و تباهی غوطه ورند که تنها با یک پاکسازی بیرحمانه میتوان از شر تمامشان خلاص شد.پاکسازی که خود نیز به دست یک قاتل زنجیره ای رخ میدهد و گویی اصلا قرار نیست با شمایلی از یک آدمیزاد قابل دوستداشتن،طرف باشیم.(ظاهر جانی دپ با آن گریم و نوع لباسش آشکارا شمایل کلاسیک دراکولا را یادآوری میکند!)
برتون با هوشمندی خاصی تمام مفاهیم از پیش آشنا را به بادانتقاد گرفته و از روی تمامشان رد میشود: عشق میان زن و مرد ، رابطه مادر فرزندی ، عدالت و افراد مجری آن ،قشرعامه و مرفه جامعه و درنهایت محرک اصلی داستان: (انتقام !) همه آنها دراثر رنگ باخته تا درنهایت یاس و دلسردی برمخاطب فائق آمده و او را در حسی از سرگشتگی و حیرانی آغشته به خشم و خون و تباهی رها سازند.
سویینیتاد به مانند برخی از شاهکارهای تاریخ سینما و تلویزیون (گاوخشمگین، کشتیگیر، بوجکهورسمن و...) از همان تیتراژ است که قلابش را با مخاطب چفت میکند: شبی بارانی را شاهدیم که در کنار قطرههای آب ،قطره های خون نیز بر زمین سرازیر گشته اند! خونها در مجرایی جمع گشته و خود عاملی میشوند برای حرکت چرخ دهندههای عظیم و سنگین چرخگوشتی که قرار است شکم شهروندان را سیر کند(دستگاهی که به شکلی طعنه آمیز ،گوشت خودشهروندان را چرخ کرده و خوراک آنها را اینچنین تامین میکند) تیتراژ از همان ابتدا به مخاطب وعده لحظاتی خونین و ملتهب را داده که در آن قرارنیست این شهر و شهروندانش روی خوشی وآرامش راببینند.
سویینیتاد اثری است که تماما برپایه (تعلیق) بنا گشته و اگرچه در انتها با یک (غافلگیریاساسی)، احوالمان را دگرگون ساخته و به تراژیکترین شکل ممکن به داستان مخوفش پایان میدهد (والبته که بر پوچی عمل انتقام نیز تاکید میکند) اما آشکارا این تعلیق است که مخاطب را از ابتدا تا واپسین دقایش پای کار نگه میدارد. برتون از همان ابتدا اصل ماجرا را برایمان شرح میدهد(چندسکانس که با فلاش بک روایت میشوند و از آنجا که از معدود دقایقی هستند که ضد قهرمان اثر را آرام و مهربان درکنار خانواده شاهدیم ،پس شاهد ضیافت رنگ و نور نیز هستیم تا برخلاف باقی دقایق ،گرما و طراوت و لذت بخشی یک زیست انسانی را حس کنیم) و میفهمیم که با فردی انتقامجو وخشمگین طرفیم که تنها موردی که میتواند چهره عبوس و مصممش را تغییر داده همان تیغهای بزرگ و برنده و براق مربوط به اصلاح سروصورت هستند! حضور این فرد خطرناک و غیر قابل پیشبینی در میان خیل عظیم جمعیت و خطری که هرلحظه شهروندان را تهدید میکند خود کششی غیرقابل انکار در ما کاشته که مدام در انتظار تقابل و کشمکشهای قطب های مختلف داستانی باشیم. نمایی از شخص سویینیتاد را به یادآورید که در آن دوربین خودرا عقب کشیده و از سالن اصلاح خارج شده و به (اکستریم لانگ شاتی)از لندن میرسیم. گویی این فرد خطرناک و تشنه انتقام در هیاهو و ازدحام شهری گم است و کسی از وجود شرارت بارش خبردارنیست.
برتون این حجم از سیاهی و تلخ اندیشی را تماما در میزانسن آورده تا هرآنجا که چشم کار میکند و گوش میشنود جز این سیاهی ،نصیبش نشود.(لندن) در گاتیک ترین شکل ممکن تصویر سازی میشود(کاری که با ساخت آثاری نظیر: بتمن ،بازگشتبتمن ،انیمیشن عروسمرده و...نیز ثابت کرده بود در آن تبحر خاصی دارد) ساختمانهایی بلند و نوکتیز و تیرهرنگ ، مجسمههایی با شمایل اژدها، آسمان همیشه ابری و گرفته ، حضور موشهای فاضلاب و سوسکهایی بزرگ در کوچه و خیابان و حتی مغازه شیرینیفروشی! بافت رنگی که عمدتا شامل سیاه ،قهوه ای ،خاکستری بوده و از لباس و جزییات نماهای داخلی گرفته تا وسایل نقلیه و... را شامل میشود .رنگهایی برآمده از چرک و تباهی پنهان در جامعه که در لایه بیرونی هم نمود عینی داشته به علاوه اشعاری غالبا القا کننده حس خشم و خلاعاطفی که با موسیقی پرحجم و گاها سرسامآوری همراه گشته اند تا سویینیتاد لحظه ای مخاطب را آرام نگذاشته و او را برای فرجام خونین اثر آماده کنند.
اثر موزیکال است تا اندکی از اتمسفر خوفناکش بکاهد اما همانطور که پیشتر نیز اشاره شد محتوای خشن اشعار و موسیقی پرحجمی که برتصاویر مینشینند هم در راستای همان بافت بصری دلسرد کننده کار ،تعبیه شده اند.
دکوپاژ برتون هم در خدمت جهانبینی دهشتناکش اجرا میشود: نگاه کنید به پرده ابتدایی اثر و جایی که قرار است لندن را به عنوان محل اصلی رخدادهای ماجرا به ما معرفی کند: دوربین به منظور القای دلهره و ناامنی به شکلی (فستموشن) در کوچه و پس کوچه های شهر جولان داده تا از همان ابتدا نکبت و دلمردگی شهر را شاهد باشیم. (ترکینگهای رو به جلو دوربین به علاوه پن به چپ و راست) از موشهای پرشمار،افراد بی خانمان و افرادی از سطح اجتماعی پایین خبر میدهند که بخش قابل توجه ای از شهر را شامل میشوند. همچنین نگاه کنید به کنتراست در نورپردازی (آشکارا نماهای مربوط به جانی دپ) که چگونه او را فردی چندوجهی و ابهام برانگیز ،پیش چشم مخاطب قرار میدهند. فردی که گویی در ابتدا در تلاش است تا تنها افرادی که زندگیاش را تباه ساخته اند را قربانی کند ،اما درادامه در چرخه پوچ انتقام گرفتار شده و همه را از دم تیغش میگذراند.مردی که حتی به معدود دوستان وافراد قابل اعتمادش نیز رحم نخواهدکرد!
برتون برای القای (التهابدرونی) شخصیتها به درستی از نماهای بسته، بهره گرفته و با نماهایی( کلوز و اکستریم کلوز) طرفیم که البته به کمک توانایی هنرپیشگان در بازی با میمیک صورت به بهترین شکل ممکن عمل کرده اند تا تماما شریک غم و حسرت و خشم آنها درقاب باشیم.تمهیدی اصولی که باردیگرثابت میکند برای خلق شرایط ملتهب وبحرانی،لزوما نیازی به دوربین روی دست و لرزشهای پرتکرار دوربین نداریم.
اگرچه عناصر فانتزی و سکانسهایی (سوبژکتیو) در اثر خودنمایی میکنند ( تکه تکه کردن مقتولین با ساطور و پختن شیرینی از گوشت آنها و سکانسهای ظاهرا شاد و خوش و رنگ و لعابی که در آن شاهد آرزوهای زن شیرینی فروش «همچون وصالش به ضدقهرمان اثر» هستیم) اما در نهایت برتون پلشتی های ملموس زندگی واقعی را نشانه میرود: شهری که در آن مرد قانونش خود با ظلم درحق دیگران و نابودی زندگی افراد بیگناه به خواسته خود میرسد،شهری که در آن دادگاهی تشکیل شده و هیئت منصفه و رییسش به اعدام آن کودک رای میدهند! شهری که افراد حقه باز وکلاه بردار در آن جولان داده و از حماقت شهروندان سواستفاده میکنند. شهری که درآن هیچ کس به زنی که خانواده و زندگی اش را ازدست داده توجهی نداشته و شایعه خودکشی اش را به راه میندازندو... برتون با خلق چنین جامعه ای، ضدقهرمان انتقام جوی خویش را نیز همچون دیگران پست فطرت ،فاقد عاطفه انسانی و درنده خو بتصویر کشیده تا درنهایت او نیز همچون دیگر موذیان شهر در کثافت و نکبت تلنبار شده در وضع موجود دست وپا زده و خودش هم جزیی ازهمین موقعیت پست و شرورانه باشد. فردی تابع شرایط وجو حاکم که اگرچه درابتدای اثر شهر وشهرواندانش را نفرین میکند اما خود نیز غرق درهمان نفرین شده و روحش را به شیطان میفروشد. سویینیتاد روایتگر سقوط آزاد دسته جمعی انسانهاست.سقوطی که درنهایت پای کودک بی گناهش را نیز به قتل و خونریزی باز میکند...
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز: 8.5
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
دکوپاژ برتون هم در خدمت جهانبینی دهشتناکش اجرا میشود: نگاه کنید به پرده ابتدایی اثر و جایی که قرار است لندن را به عنوان محل اصلی رخدادهای ماجرا به ما معرفی کند: دوربین به منظور القای دلهره و ناامنی به شکلی (فستموشن) در کوچه و پس کوچه های شهر جولان داده تا از همان ابتدا نکبت و دلمردگی شهر را شاهد باشیم. (ترکینگهای رو به جلو دوربین به علاوه پن به چپ و راست) از موشهای پرشمار،افراد بی خانمان و افرادی از سطح اجتماعی پایین خبر میدهند که بخش قابل توجه ای از شهر را شامل میشوند. همچنین نگاه کنید به کنتراست در نورپردازی (آشکارا نماهای مربوط به جانی دپ) که چگونه او را فردی چندوجهی و ابهام برانگیز ،پیش چشم مخاطب قرار میدهند. فردی که گویی در ابتدا در تلاش است تا تنها افرادی که زندگیاش را تباه ساخته اند را قربانی کند ،اما درادامه در چرخه پوچ انتقام گرفتار شده و همه را از دم تیغش میگذراند.مردی که حتی به معدود دوستان وافراد قابل اعتمادش نیز رحم نخواهدکرد!
برتون برای القای (التهابدرونی) شخصیتها به درستی از نماهای بسته، بهره گرفته و با نماهایی( کلوز و اکستریم کلوز) طرفیم که البته به کمک توانایی هنرپیشگان در بازی با میمیک صورت به بهترین شکل ممکن عمل کرده اند تا تماما شریک غم و حسرت و خشم آنها درقاب باشیم.تمهیدی اصولی که باردیگرثابت میکند برای خلق شرایط ملتهب وبحرانی،لزوما نیازی به دوربین روی دست و لرزشهای پرتکرار دوربین نداریم.
اگرچه عناصر فانتزی و سکانسهایی (سوبژکتیو) در اثر خودنمایی میکنند ( تکه تکه کردن مقتولین با ساطور و پختن شیرینی از گوشت آنها و سکانسهای ظاهرا شاد و خوش و رنگ و لعابی که در آن شاهد آرزوهای زن شیرینی فروش «همچون وصالش به ضدقهرمان اثر» هستیم) اما در نهایت برتون پلشتی های ملموس زندگی واقعی را نشانه میرود: شهری که در آن مرد قانونش خود با ظلم درحق دیگران و نابودی زندگی افراد بیگناه به خواسته خود میرسد،شهری که در آن دادگاهی تشکیل شده و هیئت منصفه و رییسش به اعدام آن کودک رای میدهند! شهری که افراد حقه باز وکلاه بردار در آن جولان داده و از حماقت شهروندان سواستفاده میکنند. شهری که درآن هیچ کس به زنی که خانواده و زندگی اش را ازدست داده توجهی نداشته و شایعه خودکشی اش را به راه میندازندو... برتون با خلق چنین جامعه ای، ضدقهرمان انتقام جوی خویش را نیز همچون دیگران پست فطرت ،فاقد عاطفه انسانی و درنده خو بتصویر کشیده تا درنهایت او نیز همچون دیگر موذیان شهر در کثافت و نکبت تلنبار شده در وضع موجود دست وپا زده و خودش هم جزیی ازهمین موقعیت پست و شرورانه باشد. فردی تابع شرایط وجو حاکم که اگرچه درابتدای اثر شهر وشهرواندانش را نفرین میکند اما خود نیز غرق درهمان نفرین شده و روحش را به شیطان میفروشد. سویینیتاد روایتگر سقوط آزاد دسته جمعی انسانهاست.سقوطی که درنهایت پای کودک بی گناهش را نیز به قتل و خونریزی باز میکند...
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز: 8.5
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
بخشهایی از نقد فیلم (System Crasher) در شماره هشتم ماهنامه
(فیلمکاو) 👌😀
منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰
(فیلمکاو) 👌😀
منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «بخشهایی از نقد فیلم (System Crasher) در شماره هشتم ماهنامه (فیلمکاو) 👌😀 منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰»
عاشقباش، دنیا از آن توست ...
(یادداشتی برای مردآزاد):
(مردآزاد) به عنوان اثری پاپکرنی کار قابل قبولی ازآب درآمده ومیتوان شانس یکبار تماشا کردن را به آن داد.اثری که سعی دارد باترکیب سینما و دنیای ویدئو گیم(که به اعتقاد بسیاری از گیمرها حالا دیگر یک هنر/صنعت بشمار می آید) مخاطب را همراه خویش سازد.اگر چه نگارنده این متن یک گیمر حرفهای بحساب نیامده و زودتر از هرآنچه فکرش رابکنید از دنیای پرپیچ وخم بازیها دلزده میشود!!! اما بدون هیچ خستگی و کلافگی اثر را تا به انتها تماشا کردم.
مردآزاد مملو از ارجاعهای مختلف است: از نمایشترومن گرفته تا مجموعه ترمیناتور،جنگ ستارگان و ابرقهرمانهای مارول و درنهایت سکانسی از فیلم آخرالزمانی ۲۰۱۲.این ارجاعها تنها مربوط به دنیای سینما نبوده ومیتوان ردپای بازیهایی همچون جیتیای ، پورتال و... را نیز در آن یافت.
ارجاعهایی که طبیعتا بخشی از جذابیت بصری کار را عهده داربوده و اصلا ساخت اثری سینمایی (کاملا مرتبط با ویدئوگیمها) را بدون آنها نمیتوان تصور کرد.
مهمترین امتیاز مردآزاد، روایت داستان از زاویه دید یکی از افراد حاشیه ای و اصطلاحا (غیرقابلبازی) در دنیای ویدئوگیمهاست که به ما این امکان را داده تا از نگاه آنها به جهان ویدئوگیمها و قهرمانهایش نگاه کنیم. شخصیتهایی که همواره جزجدایی ناپذیری از این دنیا به شمار آمده و گویی هیچگاه مورد توجه و احترام مخاطبان نیز نبوده اند. مردآزاد به شکل قابل انتظاری با الگوی (فرد دربرابر سیستم) خالقان این صنعت را به چالش کشیده و باترکیب عناصر (اکشن/ فانتزی با رومنس) ،درنهایت عشق را (نقطهعطف) داستانش میکند تا شخصیت حاشیهای و غرق در تکرار روزمرگیاش را به قهرمانی دوست داشتنی و پرطرفدار تبدیل کند.شخصیتی محصور در چرخه تکراری که روزش را با سلام کردن به ماهی قرمز رنگ آغاز کرده و با صبحانه خوردن ،سفارش قهوه در رستوران نزدیک به محل کار و درنهایت تسلیم گشتن درمقابل سارقان بانک به آن پایان میدهد و بنظر میرسد همچون دیگر شخصیتهای غیرقابل بازی (نگهبان بانک ، شهروندان عادی و..) به این زیست تکراری و ملالآور عادت کرده و تمام زندگی را خلاصه در همین موارد میداند.
درفیلم شاهد دوسطح روایی هستیم که یکی از آنها در دنیای واقعی ودیگری دردنیای ویدئوگیم جریان دارد.مطابق انتظار آن دنیای واقعی کمرمق و لوس از آب درآمده و بارجذابیت اثر عملا بر عهده بخش مقابل است . شخصیتهای تخت و قابل پیشبینی ، آنتاگونیست پول پرست و ایده دزدی که هیچ ارزش و احترامی برای کارمندان و مخاطبان بازی اش قائل نیست ، یک زوج مثبت که میبایست گره داستان را بازکرده و دست آنتاگونیست را رو کنند و... مطابق انتظار درکار حاضرند تا فیلمنامه دراین بخش هیچ دستاوردی برای مخاطب نداشته باشد . اما درطرف مقابل دست وپاچلفتی بودن قهرمان بازی و تعاملش با دختر ورزیده و حرفه ای و تضادی که در کلام و رفتار و تفکر آنها نمایان است ،خود وجهی کمیک به اثر بخشیده تا مشتاق تماشای همکاری این تیم دونفره باشیم . اکشنها اما برخلاف انتظار آنچنان دندانگیر و تماشایی طراحی نشده اند . اگرچه مرد آزاد این امکان راداشت تا همچون آثار مشابه خود( ردی پلیر وان ، انیمیشن رالفخرابکار ، ترون و... ) تعقیب وگریزهای نفسگیر ومتنوعی را پیش چشم مخاطب قرار دهد اما با اکشنهایی کمرمق و غیر تنشزا ، بر تنبلی خود در امر کارگردانی تاکید میکند. تنبلی که موجب شده عملا( گره های داستانی) به پیش پا افتاده ترین شکل ممکن از سر راه برداشته شده و خطر جدی قهرمانها را تهدید نکند. شاید تنها مورد اثربخش را بتوان در سکانس مبارزه قهرمان با نمونه مشابه خود دانست که هم بارکمدی داشته و هم سرسختی حریف ، کمی چاشنی (تعلیق) را به اثراضافه میکند.
مردآزاد بر (خودمحوری) وتلاش برای تغییر و مقابله با خالق هستی تاکیددارد. خالق همانطور که پیشتر هم اشاره شد خبیثی است که نه به دنیای بازی اهمیت میدهد و نه به زیردستان و نه مخاطبان بازی . دراین وضعیت این شخصیتهای به حاشیه رانده شده و معدود انسانهای درستکارند که میبایست با اتکا به خودآگاهی، عشق ،ازخودگذشتگی و تعامل بایکدیگر از دنیای تکراری و آزار دهنده به بهشتی آرامشبخش و متعالی برسند. دنیایی که هم در سطح واقعیاش ، شاهد وصال عاشقان به یکدیگریم و هم درسطح مجازیاش با دنیایی سورئال گونه (آبشارهایی که از برجهای سر به فلک کشیده سرازیر گشته اند و شهری که در آن دایناسورها و اسبهای بالدار و ماشینهای پیشرفته در کنار یکدیگر حضوردارند!) طرفیم که هیچ قهرمان اسلحه به دست و جامعه ستیزی درکار نبوده و همه شاد و به دور از خشونت و کشتار درکنار یکدیگر به زندگی مشغولند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 6
امیدسلیمی
(یادداشتی برای مردآزاد):
(مردآزاد) به عنوان اثری پاپکرنی کار قابل قبولی ازآب درآمده ومیتوان شانس یکبار تماشا کردن را به آن داد.اثری که سعی دارد باترکیب سینما و دنیای ویدئو گیم(که به اعتقاد بسیاری از گیمرها حالا دیگر یک هنر/صنعت بشمار می آید) مخاطب را همراه خویش سازد.اگر چه نگارنده این متن یک گیمر حرفهای بحساب نیامده و زودتر از هرآنچه فکرش رابکنید از دنیای پرپیچ وخم بازیها دلزده میشود!!! اما بدون هیچ خستگی و کلافگی اثر را تا به انتها تماشا کردم.
مردآزاد مملو از ارجاعهای مختلف است: از نمایشترومن گرفته تا مجموعه ترمیناتور،جنگ ستارگان و ابرقهرمانهای مارول و درنهایت سکانسی از فیلم آخرالزمانی ۲۰۱۲.این ارجاعها تنها مربوط به دنیای سینما نبوده ومیتوان ردپای بازیهایی همچون جیتیای ، پورتال و... را نیز در آن یافت.
ارجاعهایی که طبیعتا بخشی از جذابیت بصری کار را عهده داربوده و اصلا ساخت اثری سینمایی (کاملا مرتبط با ویدئوگیمها) را بدون آنها نمیتوان تصور کرد.
مهمترین امتیاز مردآزاد، روایت داستان از زاویه دید یکی از افراد حاشیه ای و اصطلاحا (غیرقابلبازی) در دنیای ویدئوگیمهاست که به ما این امکان را داده تا از نگاه آنها به جهان ویدئوگیمها و قهرمانهایش نگاه کنیم. شخصیتهایی که همواره جزجدایی ناپذیری از این دنیا به شمار آمده و گویی هیچگاه مورد توجه و احترام مخاطبان نیز نبوده اند. مردآزاد به شکل قابل انتظاری با الگوی (فرد دربرابر سیستم) خالقان این صنعت را به چالش کشیده و باترکیب عناصر (اکشن/ فانتزی با رومنس) ،درنهایت عشق را (نقطهعطف) داستانش میکند تا شخصیت حاشیهای و غرق در تکرار روزمرگیاش را به قهرمانی دوست داشتنی و پرطرفدار تبدیل کند.شخصیتی محصور در چرخه تکراری که روزش را با سلام کردن به ماهی قرمز رنگ آغاز کرده و با صبحانه خوردن ،سفارش قهوه در رستوران نزدیک به محل کار و درنهایت تسلیم گشتن درمقابل سارقان بانک به آن پایان میدهد و بنظر میرسد همچون دیگر شخصیتهای غیرقابل بازی (نگهبان بانک ، شهروندان عادی و..) به این زیست تکراری و ملالآور عادت کرده و تمام زندگی را خلاصه در همین موارد میداند.
درفیلم شاهد دوسطح روایی هستیم که یکی از آنها در دنیای واقعی ودیگری دردنیای ویدئوگیم جریان دارد.مطابق انتظار آن دنیای واقعی کمرمق و لوس از آب درآمده و بارجذابیت اثر عملا بر عهده بخش مقابل است . شخصیتهای تخت و قابل پیشبینی ، آنتاگونیست پول پرست و ایده دزدی که هیچ ارزش و احترامی برای کارمندان و مخاطبان بازی اش قائل نیست ، یک زوج مثبت که میبایست گره داستان را بازکرده و دست آنتاگونیست را رو کنند و... مطابق انتظار درکار حاضرند تا فیلمنامه دراین بخش هیچ دستاوردی برای مخاطب نداشته باشد . اما درطرف مقابل دست وپاچلفتی بودن قهرمان بازی و تعاملش با دختر ورزیده و حرفه ای و تضادی که در کلام و رفتار و تفکر آنها نمایان است ،خود وجهی کمیک به اثر بخشیده تا مشتاق تماشای همکاری این تیم دونفره باشیم . اکشنها اما برخلاف انتظار آنچنان دندانگیر و تماشایی طراحی نشده اند . اگرچه مرد آزاد این امکان راداشت تا همچون آثار مشابه خود( ردی پلیر وان ، انیمیشن رالفخرابکار ، ترون و... ) تعقیب وگریزهای نفسگیر ومتنوعی را پیش چشم مخاطب قرار دهد اما با اکشنهایی کمرمق و غیر تنشزا ، بر تنبلی خود در امر کارگردانی تاکید میکند. تنبلی که موجب شده عملا( گره های داستانی) به پیش پا افتاده ترین شکل ممکن از سر راه برداشته شده و خطر جدی قهرمانها را تهدید نکند. شاید تنها مورد اثربخش را بتوان در سکانس مبارزه قهرمان با نمونه مشابه خود دانست که هم بارکمدی داشته و هم سرسختی حریف ، کمی چاشنی (تعلیق) را به اثراضافه میکند.
مردآزاد بر (خودمحوری) وتلاش برای تغییر و مقابله با خالق هستی تاکیددارد. خالق همانطور که پیشتر هم اشاره شد خبیثی است که نه به دنیای بازی اهمیت میدهد و نه به زیردستان و نه مخاطبان بازی . دراین وضعیت این شخصیتهای به حاشیه رانده شده و معدود انسانهای درستکارند که میبایست با اتکا به خودآگاهی، عشق ،ازخودگذشتگی و تعامل بایکدیگر از دنیای تکراری و آزار دهنده به بهشتی آرامشبخش و متعالی برسند. دنیایی که هم در سطح واقعیاش ، شاهد وصال عاشقان به یکدیگریم و هم درسطح مجازیاش با دنیایی سورئال گونه (آبشارهایی که از برجهای سر به فلک کشیده سرازیر گشته اند و شهری که در آن دایناسورها و اسبهای بالدار و ماشینهای پیشرفته در کنار یکدیگر حضوردارند!) طرفیم که هیچ قهرمان اسلحه به دست و جامعه ستیزی درکار نبوده و همه شاد و به دور از خشونت و کشتار درکنار یکدیگر به زندگی مشغولند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 6
امیدسلیمی
در «خون بپا خواهد شد» نیز همچون مرشد(دیگر اثر درخشان پلتوماساندرسون) با اثری (شخصیت محور)طرفیم که قراراست ما را تماما همراه شخصیت مسئلهدار و غیرقابل پیشبینی و درعین حال هراسناک خویش کند. خون بپا خواهد شد بنا به این نکته درتلاش است تا با ظرافتی کمنظیر و مثالزدنی بواسطه سکانس افتتاحیه خود ،تماما متکی به زبان تصویر(همپوشانی چشمنوازی میان دوعنصر میزانسن ودکوپاژ در نماها) سوژه مورد نظر را برای مخاطب ترسیم کرده و شناخت جامعی نسبت به وی را پیش چشم مخاطب قراردهد. افتتاحیهای که ارتباط و پیوستگی معناداری با جهان کلی اثر داشته و به اعتقاد نگارنده این متن جز شاه سکانسهایی است که اندرسون در طی این چنددهه فعالیت درهنرهفتم خلق نموده است(کاملا همتراز با سکانسهای ابتدایی مرشد که هردو در گرفتن یقه مخاطب و ایجاد کشش دراو برای پیگیری ادامه ماجرا موفق ظاهر میشوند) :
سکانس مذکور با نمایی (اکستریم لانگشات) از بیابانی وسیع کار خودراآغاز میکند. نمایی که هم محل رخداد این سکانس را معرفی کرده و هم به ما مخاطب میفهماند این زمین بوده که قرار است درادامه کار نقش اساسی دراثر ایفا کند و تلاش وتقلی شخصیت اصلی کاملا بدان وابسته است. همچنین پخش همزمان قطعه موسیقی رعبآور و کوتاهی که در این نما حضور دارد بر وقوع شرایط ملتهب و طاقتفرسا تاکیددارد. گویی وارد فضایی هولناک گشته ایم و میبایست خود را برای مواجهه با عناصر دیداری و شنیداری مخوف آماده سازیم.فضایی که کاملا درادامه این سکانس ساخته شده تا حضور این قطعه موسیقی کوتاه هم درهمان راستا باشد و از کار بیرون نزند.
نخستین نمایی که از (دیلوییس) شاهدیم ،نمایی (مدیوم شات) است که آشکارا حائز چند نکته اساسی میباشد : اول آنکه این اندازه قاب، مخاطب را هرچه بیشتر به سوژه نزدیک کرده تا تلاش و مشقت فیزیکی وارده بر وی را حس کنیم(کلنگ زدنهای پیاپی و نتیجه مورد انتظاری که حاصل نمیشود!) و دوم آنکه به درک و شناخت درستی از لوکیشن مورد نظر برسیم. محیطی زیرزمینی و تنگ و نیمه تاریک ،نیمه روشن که حضور تک وتنهای دی لوییس در آنجا ، بنوعی تداعی گر زندانی انفرادی هم هست. گویی این شخصیتی است که میبایست بااتکا به خویش راه را هموار نموده و حضور دیگران درکنار خود را جز اولویتها نمیداند!
سنگهای سیاهرنگ و سخت و تلاش دیلوییس برای از جای کندن آنها و نتیجه ای که حاصل میشود خود موجب میشود از همان ابتدا دریابیم با چه شخصیت تنها ،مصمم ، سخت کوش و بااراده ای طرفیم . چنانچه پس از تلاش نافرجامش در نمای بعدی شاهد تیزکردن مجدد تیغه کلنگ هستیم . نمایی که بر ناامید نشدن وی و عزم و اراده جدی اش برای رسیدن به هدف تاکید میکند. اگرچه در نمایی (کلوز)بازهم شاهد چهره ناراضی وی هستیم (نارضایتی که در اکت بازیگر بواسطه چشمان نافذ و پر احساسش هویدا شده تا بدون حضور بازیگر دیگر و طبیعتا رد وبدل شدن کوچکترین کلامی ،تاثیر خود را بر مخاطب گذاشته و او را همراه سوژه مورد نظر کند)، اما تعبیه کردن زاویه (لوانگلی) که درنمای بالا رفتن از نردبان چوبی شاهدیم ،خود بر موضع قدرت و برتری او نسبت به سختی شغل و محیط پیرامون حکایت دارد. زاویه دوربینی که به مخاطب تلنگر زده که این شرایط سخت ،سوژه را از پای درنخواهد آورد و او میتواند پیروز این پیکار شد.
اندرسون در یکی از درخشانترین نماهایی که دراین اثر شکار کرده ،سوژه را در نمایی (مدیوملانگ) به تصویر میکشد که دراین نما باز هم بر سختی و طاقت فرسایی شرایط محیط کاریاش تاکید میشود: وزش بادنسبتا شدیدی که هم شعله های آتش را به حرکت درآورده و هم بر بدن سوژه میتازد(التهاب بیرونی را برایمان تفهیم میکند) و همچنین مخاطب را با کشمکش و(التهاب درونی) سوژه آشنا میکند: ابرهای متراکم و باران ساز در (پسزمینهقاب) حاضرند تا بنوعی بر خشم و عصیان درونی سوژه تاکید کنند. گویی تلاش نافرجام سوژه و خروجی ناامید کنندهای حاصل از آن ،همچون خورهای روح وروان وی را خراشیده و هرلحظه آرامش را از او دورساخته است.التهاب درونی که محرکه اثر نیز بوده و خون بپا خواهد شد را بدون این مورد نمیتوان تصور کرد.
بهره گیری از دینامیت به منظور پیش رفتن کار، خود بر روحیه پیگیر و جستجوگر وی برای یافتن راهکارهای تازه اشاره میکند. گویی هیچ سد ومانعی توان متوقف ساختنش را نخواهند داشت. دراین بخش نیز مجددا با زاویه دوربین (لوانگلی) طرفیم که طبیعتا بر اقتدار و غلبه نمودش بر محیط حکایت میکند. حتی اگر بواسطه انفجار زودهنگام نردبان چوبی هم شکسته باشد و او مجبورباشد خسته ،زخمی و لنگ لنگان خود را از آن بالا بکشد. اندرسون تا جای ممکن از بکارگیری زاویه هایی نظیر( های انگل و اورهد) پرهیز میکند و از( آی لول و یا لوانگل) بهره میبرد تا هیچ نشانی از ضعف ودرماندگی در سوژه اش هویدا نباشد.
سکانس مذکور با نمایی (اکستریم لانگشات) از بیابانی وسیع کار خودراآغاز میکند. نمایی که هم محل رخداد این سکانس را معرفی کرده و هم به ما مخاطب میفهماند این زمین بوده که قرار است درادامه کار نقش اساسی دراثر ایفا کند و تلاش وتقلی شخصیت اصلی کاملا بدان وابسته است. همچنین پخش همزمان قطعه موسیقی رعبآور و کوتاهی که در این نما حضور دارد بر وقوع شرایط ملتهب و طاقتفرسا تاکیددارد. گویی وارد فضایی هولناک گشته ایم و میبایست خود را برای مواجهه با عناصر دیداری و شنیداری مخوف آماده سازیم.فضایی که کاملا درادامه این سکانس ساخته شده تا حضور این قطعه موسیقی کوتاه هم درهمان راستا باشد و از کار بیرون نزند.
نخستین نمایی که از (دیلوییس) شاهدیم ،نمایی (مدیوم شات) است که آشکارا حائز چند نکته اساسی میباشد : اول آنکه این اندازه قاب، مخاطب را هرچه بیشتر به سوژه نزدیک کرده تا تلاش و مشقت فیزیکی وارده بر وی را حس کنیم(کلنگ زدنهای پیاپی و نتیجه مورد انتظاری که حاصل نمیشود!) و دوم آنکه به درک و شناخت درستی از لوکیشن مورد نظر برسیم. محیطی زیرزمینی و تنگ و نیمه تاریک ،نیمه روشن که حضور تک وتنهای دی لوییس در آنجا ، بنوعی تداعی گر زندانی انفرادی هم هست. گویی این شخصیتی است که میبایست بااتکا به خویش راه را هموار نموده و حضور دیگران درکنار خود را جز اولویتها نمیداند!
سنگهای سیاهرنگ و سخت و تلاش دیلوییس برای از جای کندن آنها و نتیجه ای که حاصل میشود خود موجب میشود از همان ابتدا دریابیم با چه شخصیت تنها ،مصمم ، سخت کوش و بااراده ای طرفیم . چنانچه پس از تلاش نافرجامش در نمای بعدی شاهد تیزکردن مجدد تیغه کلنگ هستیم . نمایی که بر ناامید نشدن وی و عزم و اراده جدی اش برای رسیدن به هدف تاکید میکند. اگرچه در نمایی (کلوز)بازهم شاهد چهره ناراضی وی هستیم (نارضایتی که در اکت بازیگر بواسطه چشمان نافذ و پر احساسش هویدا شده تا بدون حضور بازیگر دیگر و طبیعتا رد وبدل شدن کوچکترین کلامی ،تاثیر خود را بر مخاطب گذاشته و او را همراه سوژه مورد نظر کند)، اما تعبیه کردن زاویه (لوانگلی) که درنمای بالا رفتن از نردبان چوبی شاهدیم ،خود بر موضع قدرت و برتری او نسبت به سختی شغل و محیط پیرامون حکایت دارد. زاویه دوربینی که به مخاطب تلنگر زده که این شرایط سخت ،سوژه را از پای درنخواهد آورد و او میتواند پیروز این پیکار شد.
اندرسون در یکی از درخشانترین نماهایی که دراین اثر شکار کرده ،سوژه را در نمایی (مدیوملانگ) به تصویر میکشد که دراین نما باز هم بر سختی و طاقت فرسایی شرایط محیط کاریاش تاکید میشود: وزش بادنسبتا شدیدی که هم شعله های آتش را به حرکت درآورده و هم بر بدن سوژه میتازد(التهاب بیرونی را برایمان تفهیم میکند) و همچنین مخاطب را با کشمکش و(التهاب درونی) سوژه آشنا میکند: ابرهای متراکم و باران ساز در (پسزمینهقاب) حاضرند تا بنوعی بر خشم و عصیان درونی سوژه تاکید کنند. گویی تلاش نافرجام سوژه و خروجی ناامید کنندهای حاصل از آن ،همچون خورهای روح وروان وی را خراشیده و هرلحظه آرامش را از او دورساخته است.التهاب درونی که محرکه اثر نیز بوده و خون بپا خواهد شد را بدون این مورد نمیتوان تصور کرد.
بهره گیری از دینامیت به منظور پیش رفتن کار، خود بر روحیه پیگیر و جستجوگر وی برای یافتن راهکارهای تازه اشاره میکند. گویی هیچ سد ومانعی توان متوقف ساختنش را نخواهند داشت. دراین بخش نیز مجددا با زاویه دوربین (لوانگلی) طرفیم که طبیعتا بر اقتدار و غلبه نمودش بر محیط حکایت میکند. حتی اگر بواسطه انفجار زودهنگام نردبان چوبی هم شکسته باشد و او مجبورباشد خسته ،زخمی و لنگ لنگان خود را از آن بالا بکشد. اندرسون تا جای ممکن از بکارگیری زاویه هایی نظیر( های انگل و اورهد) پرهیز میکند و از( آی لول و یا لوانگل) بهره میبرد تا هیچ نشانی از ضعف ودرماندگی در سوژه اش هویدا نباشد.
اندرسون با این تمهید درتلاش القای پیروزی سوژه بر محیط و خلق شمایلی مقتدر نزد مخاطب است.
دراین بخش بازهم با نماهایی بسته ازسوژه طرفیم که وجه دیگری از وی را برایمان آشکار میکنند: نمایی کلوز (پس از سقوط) که در آن شاهد نگاه هراسان سوژه ایم،نمایی که در آن تنفرش از شکست و کلافگیاش از این وضع موجود را شاهدیم. جایی که واژه (نه) را به زبان آورده و سمت نگاهش نیز بسمت آسمان است.گویی سعی در برقراری ارتباط با خالق هستی را داشته و نمیخواهد او شاهد این شکست و درماندگیاش باشد. همچنین نگاه کنید به لحن شاد و شنگولش پس از وصال به قطعه سنگ مورد نظر را که در آن از واژه (عزیزم) بهره میگیرد. حال که تمام آن سخت کوشیهای قبلی نتیجه داده و به هدف موردنظر رسیده، از کلام بهره میبرد تا گویی آن ور ناطق انسانیاش با رسیدن به هدف ،بارور شده و انسان بودنش ملموس تر تلقی شود.
در نمای پایانی سوژه را درحال کشیدن خود برزمین مشاهده میکنیم.از آنجا که انفجار را از سرگذرانده ،رنگ لباس نیز خاکی گشته و گویی همچون ماموری استتار کرده در محیط درحال پیشروی است. سوژه کاملا همرنگ محیط گشته تا بدانیم این شغل با تمام مصائب و فراز وفرودهایش درحکم تمام دارایی و هست ونیست سوژه بوده و زیستش بدون آن بی معنی وپوچ خواهد بود. حرکت بعدی دوربین نیز در همین راستا کارکرد دارد: دوربین به آرامی به (بالا تیلت شده) تا بازهم همچون (نخستین نمای اثر) به (اکستریم لانگشاتی) از بیابان برسیم . نمایی که سکانس مذکور با آن آغاز شده و با آن پایان میپذیرد تا بدانیم سرنوشت این شخصیت مصمم و کنشگر و البته انزواطلب ،با همین زمین بی انتها و وسیع گره خورده و اثر قرار است روایتگر مجموعه ای از کنش و واکنش های او در دل همین زمین باشد.شخصیتی که درطول فیلم آشکارا از نفرتی که ذره ذره از دیگران دردل خود پرورش داده میگوید و آرزو داشته تا با سخت کوشی وکسب مال فراوان از تمامی انسانها دورشود و با تنهایی اش سرکند.
@Naghdefilmoserial
#نقد_سکانس
امیدسلیمی
دراین بخش بازهم با نماهایی بسته ازسوژه طرفیم که وجه دیگری از وی را برایمان آشکار میکنند: نمایی کلوز (پس از سقوط) که در آن شاهد نگاه هراسان سوژه ایم،نمایی که در آن تنفرش از شکست و کلافگیاش از این وضع موجود را شاهدیم. جایی که واژه (نه) را به زبان آورده و سمت نگاهش نیز بسمت آسمان است.گویی سعی در برقراری ارتباط با خالق هستی را داشته و نمیخواهد او شاهد این شکست و درماندگیاش باشد. همچنین نگاه کنید به لحن شاد و شنگولش پس از وصال به قطعه سنگ مورد نظر را که در آن از واژه (عزیزم) بهره میگیرد. حال که تمام آن سخت کوشیهای قبلی نتیجه داده و به هدف موردنظر رسیده، از کلام بهره میبرد تا گویی آن ور ناطق انسانیاش با رسیدن به هدف ،بارور شده و انسان بودنش ملموس تر تلقی شود.
در نمای پایانی سوژه را درحال کشیدن خود برزمین مشاهده میکنیم.از آنجا که انفجار را از سرگذرانده ،رنگ لباس نیز خاکی گشته و گویی همچون ماموری استتار کرده در محیط درحال پیشروی است. سوژه کاملا همرنگ محیط گشته تا بدانیم این شغل با تمام مصائب و فراز وفرودهایش درحکم تمام دارایی و هست ونیست سوژه بوده و زیستش بدون آن بی معنی وپوچ خواهد بود. حرکت بعدی دوربین نیز در همین راستا کارکرد دارد: دوربین به آرامی به (بالا تیلت شده) تا بازهم همچون (نخستین نمای اثر) به (اکستریم لانگشاتی) از بیابان برسیم . نمایی که سکانس مذکور با آن آغاز شده و با آن پایان میپذیرد تا بدانیم سرنوشت این شخصیت مصمم و کنشگر و البته انزواطلب ،با همین زمین بی انتها و وسیع گره خورده و اثر قرار است روایتگر مجموعه ای از کنش و واکنش های او در دل همین زمین باشد.شخصیتی که درطول فیلم آشکارا از نفرتی که ذره ذره از دیگران دردل خود پرورش داده میگوید و آرزو داشته تا با سخت کوشی وکسب مال فراوان از تمامی انسانها دورشود و با تنهایی اش سرکند.
@Naghdefilmoserial
#نقد_سکانس
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «در «خون بپا خواهد شد» نیز همچون مرشد(دیگر اثر درخشان پلتوماساندرسون) با اثری (شخصیت محور)طرفیم که قراراست ما را تماما همراه شخصیت مسئلهدار و غیرقابل پیشبینی و درعین حال هراسناک خویش کند. خون بپا خواهد شد بنا به این نکته درتلاش است تا با ظرافتی کمنظیر…»