فرمولهای بد بودن:
(یادداشتی برای فیلم Old)
ایدههای ناب وجذاب به تنهایی نمیتوانند منجر به ساخت یک فیلم مهم و تماشایی شوند.(اولد) واپسین اثر (امنایت شیامالان) مصداق بارز این جمله است. گیر افتادن در ساحلی که در آن عنصر (زمان) به سرعت سپری شده و درعرض چندروز کودک به نوجوان ، جوان به میانسال و طبیعتا میانسال به پیر تبدیل میشوند (آنهم درشرایطی که نه راه پس وجود دارد و نه راه پیش) ایده جذابی است که با یک پرداخت بد هدر میشود!
برای ساخت اثری( ترسناک _ رازآلود) میبایست فیلمنامه ای پخته تر وکارگردانی یکدستتری را اتخاذ نمود. اولد هیچ کدام راندارد. فیلمنامه اخته و تنبل است: نه شخصیتی ساخته میشود و نه رابطه ها ملموساند و نه حادثههای پرتعداد اثر ،تنشزا میشوند.
اصلا با چه فیلمنامهای طرفیم؟ فیلمنامهای که قصد دارد تا حضور در این مکان خوفناک را بهانهای سازد برای چکشکاری درشخصیتها و کندوکاو در مصائب انسان مدرن امروزی؟( فیلمنامهای با تمرکز بر کشمکشدرونی آنها؟) و یا فیلمنامهای که قصد داشته با (کشمکشهای بیرونی) و سروکله زدن با محیط و کشف راز پشت آن ،مخاطب را همراه خودسازد؟ شیامالان گویی قصد داشته با فیلمنامه ای (پیرنگمحور) بشکلی موازی به هردو بپردازد، اما نتیجه فیلمی است که نه شخصیت پردازی قابل توجه ای دارد و نه حوادثش آنچنان مهیب و تاثیرگذار درآمده اند! فیلمی که میتوانست با همان الگوهای (فرد درمقابل طبیعت) و همچنین (فرد درمقابل سیستم) ،به اصطلاح کار خودراپیش برده و داستانش را بسط وگسترش دهد ،اما بشکل ناامیدانه ای در هردو شکست میخورد.
در بحث شخصیتپردازی نه به کمک دیالوگ و نه کنش و واکنشهای فعلی و نه حتی به کمک ابزاری همچون (فلاش بک) کار قابل توجه ای رخ نداده و به تیپسازی بسنده شده است: زوجی مشکل دار ودرآستانه طلاق ، زوجی با اختلاف سنی چشمگیر و رابطهای سرد ، زوجی درگیر با بیماری زن خانواده و همچنین کودکانی که بسرعت با یکدیگر مچ میشوند، همگی در این اثر حاضرند. فیلمنامه نه از علت خیانت یکی از زنها میگوید نه از علت پنهانکاری همسرش بعد از اطلاع از این مهم ! فیلمنامه نه ولنگاری آن زن بلوند را واکاوی میکند و نه موضع همسرش در قبال این ولنگاری را متوجه میشویم .درمیانههای اثر هم شاهد باردار گشتن دختر یکی از خانواده ها به دست پسر خانواده دیگر هستیم . هیچ کنش و واکنش قابل باوری در این زمینه هم نداریم. چه شد بهم علاقهمند شدند؟ چه زمان همبستر شدند و ...
خانواده ها چرا انقدر بیخیالند؟ رضایتمندند یا ناراضی؟
آن دکتر به ظاهر زبردست چگونه با این اوضاع نابسمان روحی به چنین موقعیت شغلی نائل آمده است؟ واکنشش پس از مرگ مادر را به یادآورید که چگونه با چاقو به جوان سیاهپوست حملهور میشود یا حضور خوفناکش در دقایق پایانی که قصد سلاخی یکی از زوجها رادارد!
فیلمنامه این جنون او را چگونه توجیح میکند؟ مرگ مادر آنهم بواسطه این محیط جهنمی عامل این رفتارهاست یا گذشتهاش؟ اصلا علت حضور نژادهای مختلف درکنار یکدیگر چیست؟ سفید ،سیاه ،زرد پوست و... کارکرد این تفاوتهای رنگی کجاست؟ اگر تمامشان سفید بودند چه تفاوتی ایجاد میشد؟ همگی سیاه بودند چطور؟ اولد که نه زمان طولانی مدت و نه فیلمنامه جزیینگر سریالی همچون (لاست) را دراختیار دارد تا به هرکدام وجههای انسانی ببخشد و مخاطب را شریک پستی ،بلندی های شخصیشان کند . پس این تفاوتها رنگی برای چیست؟ کارکرد دراماتیکی هم دارند؟
فیلمنامه سعی دارد تا با انواع (گرههای داستانی) ، لحظه ای مخاطب را آسوده نگذاشته و اصطلاحا اجازه نفس کشیدن به وی را ندهد. مشکل آنجاست که تعدد آنها بالا و گرهگشاییها عمدتا قلابیاند. توموری بزرگ درعرض چندثانیه با یک جراحی باسمهای بیرون کشیده میشود. شب هنگام و در دل تاریکی(در محیطی وسیع) ناگهان چاقویی کوچک پیدا شده و در شکم فرد مهاجم فرو میرود تا خطر از سرشان بگذرد. دست آخر هم گرهنهایی به سادهترین شکل ممکن برطرف میشود: خواهر و برادر پس از شنا کردن طولانی مدت به مقر آنتاگونیستها رسیده(افرادی که به منظور ارتقا دانش پزشکی تمام این بازی های کثیف راترتیب داده اند!) و به کمک پلیسی(که جمعا دو دقیقه دراثر حاضر است) دست آنها را رو میکنند! همینقدر سریع و زودگذر و با کمترین عنصر چگونگی و پرداخت ...این قرار است (نقطهاوج) فیلم باشد؟ چرا زمان و پرداختش انقدر کم و ابتر است؟ این حجم از پرداخت (مینیمالیستی) آنهم درپرده پایانی عقلانی است یا از تنبلی خالق اثر آمده؟ این فیلم را همان کارگردان حس ششم و ناشکستنی و گسست ساخته ؟ باورش دشواراست.
(یادداشتی برای فیلم Old)
ایدههای ناب وجذاب به تنهایی نمیتوانند منجر به ساخت یک فیلم مهم و تماشایی شوند.(اولد) واپسین اثر (امنایت شیامالان) مصداق بارز این جمله است. گیر افتادن در ساحلی که در آن عنصر (زمان) به سرعت سپری شده و درعرض چندروز کودک به نوجوان ، جوان به میانسال و طبیعتا میانسال به پیر تبدیل میشوند (آنهم درشرایطی که نه راه پس وجود دارد و نه راه پیش) ایده جذابی است که با یک پرداخت بد هدر میشود!
برای ساخت اثری( ترسناک _ رازآلود) میبایست فیلمنامه ای پخته تر وکارگردانی یکدستتری را اتخاذ نمود. اولد هیچ کدام راندارد. فیلمنامه اخته و تنبل است: نه شخصیتی ساخته میشود و نه رابطه ها ملموساند و نه حادثههای پرتعداد اثر ،تنشزا میشوند.
اصلا با چه فیلمنامهای طرفیم؟ فیلمنامهای که قصد دارد تا حضور در این مکان خوفناک را بهانهای سازد برای چکشکاری درشخصیتها و کندوکاو در مصائب انسان مدرن امروزی؟( فیلمنامهای با تمرکز بر کشمکشدرونی آنها؟) و یا فیلمنامهای که قصد داشته با (کشمکشهای بیرونی) و سروکله زدن با محیط و کشف راز پشت آن ،مخاطب را همراه خودسازد؟ شیامالان گویی قصد داشته با فیلمنامه ای (پیرنگمحور) بشکلی موازی به هردو بپردازد، اما نتیجه فیلمی است که نه شخصیت پردازی قابل توجه ای دارد و نه حوادثش آنچنان مهیب و تاثیرگذار درآمده اند! فیلمی که میتوانست با همان الگوهای (فرد درمقابل طبیعت) و همچنین (فرد درمقابل سیستم) ،به اصطلاح کار خودراپیش برده و داستانش را بسط وگسترش دهد ،اما بشکل ناامیدانه ای در هردو شکست میخورد.
در بحث شخصیتپردازی نه به کمک دیالوگ و نه کنش و واکنشهای فعلی و نه حتی به کمک ابزاری همچون (فلاش بک) کار قابل توجه ای رخ نداده و به تیپسازی بسنده شده است: زوجی مشکل دار ودرآستانه طلاق ، زوجی با اختلاف سنی چشمگیر و رابطهای سرد ، زوجی درگیر با بیماری زن خانواده و همچنین کودکانی که بسرعت با یکدیگر مچ میشوند، همگی در این اثر حاضرند. فیلمنامه نه از علت خیانت یکی از زنها میگوید نه از علت پنهانکاری همسرش بعد از اطلاع از این مهم ! فیلمنامه نه ولنگاری آن زن بلوند را واکاوی میکند و نه موضع همسرش در قبال این ولنگاری را متوجه میشویم .درمیانههای اثر هم شاهد باردار گشتن دختر یکی از خانواده ها به دست پسر خانواده دیگر هستیم . هیچ کنش و واکنش قابل باوری در این زمینه هم نداریم. چه شد بهم علاقهمند شدند؟ چه زمان همبستر شدند و ...
خانواده ها چرا انقدر بیخیالند؟ رضایتمندند یا ناراضی؟
آن دکتر به ظاهر زبردست چگونه با این اوضاع نابسمان روحی به چنین موقعیت شغلی نائل آمده است؟ واکنشش پس از مرگ مادر را به یادآورید که چگونه با چاقو به جوان سیاهپوست حملهور میشود یا حضور خوفناکش در دقایق پایانی که قصد سلاخی یکی از زوجها رادارد!
فیلمنامه این جنون او را چگونه توجیح میکند؟ مرگ مادر آنهم بواسطه این محیط جهنمی عامل این رفتارهاست یا گذشتهاش؟ اصلا علت حضور نژادهای مختلف درکنار یکدیگر چیست؟ سفید ،سیاه ،زرد پوست و... کارکرد این تفاوتهای رنگی کجاست؟ اگر تمامشان سفید بودند چه تفاوتی ایجاد میشد؟ همگی سیاه بودند چطور؟ اولد که نه زمان طولانی مدت و نه فیلمنامه جزیینگر سریالی همچون (لاست) را دراختیار دارد تا به هرکدام وجههای انسانی ببخشد و مخاطب را شریک پستی ،بلندی های شخصیشان کند . پس این تفاوتها رنگی برای چیست؟ کارکرد دراماتیکی هم دارند؟
فیلمنامه سعی دارد تا با انواع (گرههای داستانی) ، لحظه ای مخاطب را آسوده نگذاشته و اصطلاحا اجازه نفس کشیدن به وی را ندهد. مشکل آنجاست که تعدد آنها بالا و گرهگشاییها عمدتا قلابیاند. توموری بزرگ درعرض چندثانیه با یک جراحی باسمهای بیرون کشیده میشود. شب هنگام و در دل تاریکی(در محیطی وسیع) ناگهان چاقویی کوچک پیدا شده و در شکم فرد مهاجم فرو میرود تا خطر از سرشان بگذرد. دست آخر هم گرهنهایی به سادهترین شکل ممکن برطرف میشود: خواهر و برادر پس از شنا کردن طولانی مدت به مقر آنتاگونیستها رسیده(افرادی که به منظور ارتقا دانش پزشکی تمام این بازی های کثیف راترتیب داده اند!) و به کمک پلیسی(که جمعا دو دقیقه دراثر حاضر است) دست آنها را رو میکنند! همینقدر سریع و زودگذر و با کمترین عنصر چگونگی و پرداخت ...این قرار است (نقطهاوج) فیلم باشد؟ چرا زمان و پرداختش انقدر کم و ابتر است؟ این حجم از پرداخت (مینیمالیستی) آنهم درپرده پایانی عقلانی است یا از تنبلی خالق اثر آمده؟ این فیلم را همان کارگردان حس ششم و ناشکستنی و گسست ساخته ؟ باورش دشواراست.
دربحث کارگردانی نیز با اثر قابل توجه ای طرف نیستیم.
کدام حادثه وموقعیت تنشزا ودرگیر کننده درآمده اند؟ جایگیری دوربین و اندازه قاب؟ حرکت دوربینی قابل توجه؟ بازی با رنگ ونور؟ همان دالانهای سنگی و تنگ نمیتوانست عاملی باشد برای تشدید هراس دردل مخاطب؟ تعداد و مدت زمان نماهای مربوط بدانها نمیتوانست بیشتر باشد؟ درعوض، اولد مملو از (زوم) است. زومهای ناگهانی که گویی قرار است احوال مخاطب راعوض کرده و او را از حالتی امن وآرامشبخش به موقعیتی هولناک پرتاب کند . مشکل در آنجاست که مدت زمان نماها دراین بخش به اصطلاح هولناک بشدت پایین بوده وهمچنین گویی قرار بر این بوده که تا جای ممکن از نمایش خون و دریده شدن انسانها جلوگیری شود.درنتیجه سکانسهای ملتهبش هم خنثی و با کمترین برانگیختن حسی همراه بوده تا اولد در بحث تصویرسازی نیز چشمگیر نباشد.
فیلمساز چندین نمای (اکستریم لانگ) را پیش چشم مخاطب گذاشته که هم موقعیت کلی محیط را شناسایی کنیم و هم گاها کوچکی و موضع ضعف شخصیتها درمقابل این طبیعت غریب را حس کنیم . عملی که معتقدم حداقل انتظاری است که میتوان از آثار اینچنینی داشت . اثری که تقریبا نود درصدش در یک ساحل مخوف میگذرد طبیعتا نیاز به چنین نماهایی هم دارد.
اولد کار ضعیفی بوده که بازهم یادآوری میکند که بهتر است تا شیامالان را با همان آثار قدیمی اش به یادآوریم.اولد نه ترسناک است و نه توان آن را دارد که از پس روایتش ،مخاطب را به تفکر وادارد.(حتی اگر با یک پرداخت ضعیف درفیلمنامه و اجرای کارگردانی قصدش آن باشد که به ما یادآوری کند که زندگی بسیار کوتاه بوده و دراین مدت میبایست قدریکدیگر رادانسته و عشق و مفهوم خانواده را جدی بپنداریم.) اولد مجموعه ای از تصاویر پشت هم ردیف شده است که با تماشا نکردنش به هیچ وجه ضرر نکرده اید . تصمیم نهایی باخودتان...
امتیاز : ۳
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
کدام حادثه وموقعیت تنشزا ودرگیر کننده درآمده اند؟ جایگیری دوربین و اندازه قاب؟ حرکت دوربینی قابل توجه؟ بازی با رنگ ونور؟ همان دالانهای سنگی و تنگ نمیتوانست عاملی باشد برای تشدید هراس دردل مخاطب؟ تعداد و مدت زمان نماهای مربوط بدانها نمیتوانست بیشتر باشد؟ درعوض، اولد مملو از (زوم) است. زومهای ناگهانی که گویی قرار است احوال مخاطب راعوض کرده و او را از حالتی امن وآرامشبخش به موقعیتی هولناک پرتاب کند . مشکل در آنجاست که مدت زمان نماها دراین بخش به اصطلاح هولناک بشدت پایین بوده وهمچنین گویی قرار بر این بوده که تا جای ممکن از نمایش خون و دریده شدن انسانها جلوگیری شود.درنتیجه سکانسهای ملتهبش هم خنثی و با کمترین برانگیختن حسی همراه بوده تا اولد در بحث تصویرسازی نیز چشمگیر نباشد.
فیلمساز چندین نمای (اکستریم لانگ) را پیش چشم مخاطب گذاشته که هم موقعیت کلی محیط را شناسایی کنیم و هم گاها کوچکی و موضع ضعف شخصیتها درمقابل این طبیعت غریب را حس کنیم . عملی که معتقدم حداقل انتظاری است که میتوان از آثار اینچنینی داشت . اثری که تقریبا نود درصدش در یک ساحل مخوف میگذرد طبیعتا نیاز به چنین نماهایی هم دارد.
اولد کار ضعیفی بوده که بازهم یادآوری میکند که بهتر است تا شیامالان را با همان آثار قدیمی اش به یادآوریم.اولد نه ترسناک است و نه توان آن را دارد که از پس روایتش ،مخاطب را به تفکر وادارد.(حتی اگر با یک پرداخت ضعیف درفیلمنامه و اجرای کارگردانی قصدش آن باشد که به ما یادآوری کند که زندگی بسیار کوتاه بوده و دراین مدت میبایست قدریکدیگر رادانسته و عشق و مفهوم خانواده را جدی بپنداریم.) اولد مجموعه ای از تصاویر پشت هم ردیف شده است که با تماشا نکردنش به هیچ وجه ضرر نکرده اید . تصمیم نهایی باخودتان...
امتیاز : ۳
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «فرمولهای بد بودن: (یادداشتی برای فیلم Old) ایدههای ناب وجذاب به تنهایی نمیتوانند منجر به ساخت یک فیلم مهم و تماشایی شوند.(اولد) واپسین اثر (امنایت شیامالان) مصداق بارز این جمله است. گیر افتادن در ساحلی که در آن عنصر (زمان) به سرعت سپری شده و درعرض چندروز…»
برای کارگردانی که (مرثیهای برای رویا، کشتیگیر، قوی سیاه و....) را خلق نموده ، (مادر) اثر آنچنان محکم و قابل توجهای هم نیست.اثری که اگرچه معتقدم در فیلمنامهاش بسیار لنگ میزند،اما کارگردانی (آرنوفسکی) آن رانجات داده و از سقوط آزادش جلوگیری کرده ودرنهایت در کارنامه خالقش جز آثار متوسط محسوب میشود.دراین پست به بررسی یکی از پوسترهای این اثر خواهیم پرداخت که باردیگر اهمیت یک پوستر سینمایی استاندارد و کارشده را یادآوری کرده و دقیقا همسو با دقایق پرتنش اثر طرح ریزی و اجرا گشته است:
(جنیفرلارنس) و (خاویرباردم)بخش اعظمی از پوستر را تشکیل داده اند تا بدانیم این دو شخصیتهای اصلی بوده و اثر تماما حول این دو شخص درجریان خواهد بود. در ابتدا چنان به نظر میرسد که هردو یکدیگر را بغل کرده و در آغوش یکدیگرند، اما نکات طعنهآمیز را میبایست در (شکاف روی صورت لارنس ، رنگ زرد بعنوان رنگ غالب پوستر و همچنین تصویر سایهوار باردم) جستجو کرد.نکاتی که خود خبر از اثری ملتهب و شوم داده که در آن ،تنها قرارنیست آن روی خوش و زیبای زیست این دو راشاهد باشیم. بواقع همانطور که مادر روایت نزول و فروپاشی ذهنی و جسمی لارنس در مقابل افراد مهاجم به خانه و همسرش است و اثر درتلاش بوده تا پس از مقدمه ای آرامشبخش ،به مرور شرایط خفقان آوری را پیش چشم مخاطب قرار داده و هرلحظه بیش از پیش در موقعیتهایی گروتسکگونه (تنهایی و ضعف) لارنس را احساس کنیم و شریک غم و رنجش باشیم ،این شکاف بر صورت، در پوستر خودنمایی کرده تا بدانیم یکی از شخصیتهای اصلی (برخلاف دیگری)آسیب پذیر و نیازمند کمک بوده و گویی این شکاف عمیق ،جسم و روحش را تهدید میکند.شکافی حاصل از تلاشهای نافرجام وی برای حفظ همسر ، فرزند و خانه اش!
همچنین در روانشناسی رنگ (زرد) نیز بر خشم وانزجار و همچنین القای شک و تردید بر مخاطب تاکید شده است. واژه هایی که اگر اثر را تماشا کرده باشید ،بر حضور پررنگ و موثر تمامی آنها اذعان خواهید داشت. خشم و انزجار چه نسبت به باردم با آن افکار و اعمال حرصآور و غالبا خونسردش و چه نسبت به خیل عظیم مهمانها که گویی آمده اند تا حس وآرامش و امنیت را از لارنس دور کرده و او را به مرز جنون برسانند.جنونی که در نهایت ودرپرده پایانی اوج گرفته تا به واقع دیوانه وار ترین لحظات اثر را هم شاهد باشیم. فضای شکبرانگیز نیز جز جدایی ناپذیری از مادر است .چرا که هرچه پیش میرویم تشخیص خودی از غیر خودی و دوست و دشمن از یکدیگر دشوارتر میشود.پس طبیعتا بیراه نیست که حضور رنگ زرد بردیگر رنگها مقدم باشد.
از آنجا که باردم شخصیتی است مبهم و غیر قابل پیش بینی ، پس از بتصویر کشیدنش به شکلی آشکار وقابل شناسایی نیز پرهیز شده است. همانطور که پیشتر نیزاشاره شد ،حضوری سایه وار در پوستر داشته تا آگاه باشیم با شخصیت آشنا و ساده ای طرف نیستیم.همانگونه که در ابتدا اثر نیز او را فردی مهربان و همسردوست و مبادیآداب میبینیم اما درادامه وبا پیش آمدن شرایط بحرانی ،هرلحظه بر بی اعتمادیمان بر او اضافه میشود و گویی آن چهره مهربان اولیهاش را ازیاد میبریم و حتی درپرده پایانی گمان میکنیم با یک شخص جدید طرفیم (گرفتن نوزاد از مادر و پیشکش کردنش به مهمانهای خطرناک)، این حضور سایه وار هم کارکرد ومعنای خود را درپوستر داشته و به هیچ وجه جنبه تزئینی و اضافی ندارد.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_پوستر
امیدسلیمی
(جنیفرلارنس) و (خاویرباردم)بخش اعظمی از پوستر را تشکیل داده اند تا بدانیم این دو شخصیتهای اصلی بوده و اثر تماما حول این دو شخص درجریان خواهد بود. در ابتدا چنان به نظر میرسد که هردو یکدیگر را بغل کرده و در آغوش یکدیگرند، اما نکات طعنهآمیز را میبایست در (شکاف روی صورت لارنس ، رنگ زرد بعنوان رنگ غالب پوستر و همچنین تصویر سایهوار باردم) جستجو کرد.نکاتی که خود خبر از اثری ملتهب و شوم داده که در آن ،تنها قرارنیست آن روی خوش و زیبای زیست این دو راشاهد باشیم. بواقع همانطور که مادر روایت نزول و فروپاشی ذهنی و جسمی لارنس در مقابل افراد مهاجم به خانه و همسرش است و اثر درتلاش بوده تا پس از مقدمه ای آرامشبخش ،به مرور شرایط خفقان آوری را پیش چشم مخاطب قرار داده و هرلحظه بیش از پیش در موقعیتهایی گروتسکگونه (تنهایی و ضعف) لارنس را احساس کنیم و شریک غم و رنجش باشیم ،این شکاف بر صورت، در پوستر خودنمایی کرده تا بدانیم یکی از شخصیتهای اصلی (برخلاف دیگری)آسیب پذیر و نیازمند کمک بوده و گویی این شکاف عمیق ،جسم و روحش را تهدید میکند.شکافی حاصل از تلاشهای نافرجام وی برای حفظ همسر ، فرزند و خانه اش!
همچنین در روانشناسی رنگ (زرد) نیز بر خشم وانزجار و همچنین القای شک و تردید بر مخاطب تاکید شده است. واژه هایی که اگر اثر را تماشا کرده باشید ،بر حضور پررنگ و موثر تمامی آنها اذعان خواهید داشت. خشم و انزجار چه نسبت به باردم با آن افکار و اعمال حرصآور و غالبا خونسردش و چه نسبت به خیل عظیم مهمانها که گویی آمده اند تا حس وآرامش و امنیت را از لارنس دور کرده و او را به مرز جنون برسانند.جنونی که در نهایت ودرپرده پایانی اوج گرفته تا به واقع دیوانه وار ترین لحظات اثر را هم شاهد باشیم. فضای شکبرانگیز نیز جز جدایی ناپذیری از مادر است .چرا که هرچه پیش میرویم تشخیص خودی از غیر خودی و دوست و دشمن از یکدیگر دشوارتر میشود.پس طبیعتا بیراه نیست که حضور رنگ زرد بردیگر رنگها مقدم باشد.
از آنجا که باردم شخصیتی است مبهم و غیر قابل پیش بینی ، پس از بتصویر کشیدنش به شکلی آشکار وقابل شناسایی نیز پرهیز شده است. همانطور که پیشتر نیزاشاره شد ،حضوری سایه وار در پوستر داشته تا آگاه باشیم با شخصیت آشنا و ساده ای طرف نیستیم.همانگونه که در ابتدا اثر نیز او را فردی مهربان و همسردوست و مبادیآداب میبینیم اما درادامه وبا پیش آمدن شرایط بحرانی ،هرلحظه بر بی اعتمادیمان بر او اضافه میشود و گویی آن چهره مهربان اولیهاش را ازیاد میبریم و حتی درپرده پایانی گمان میکنیم با یک شخص جدید طرفیم (گرفتن نوزاد از مادر و پیشکش کردنش به مهمانهای خطرناک)، این حضور سایه وار هم کارکرد ومعنای خود را درپوستر داشته و به هیچ وجه جنبه تزئینی و اضافی ندارد.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_پوستر
امیدسلیمی
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «برای کارگردانی که (مرثیهای برای رویا، کشتیگیر، قوی سیاه و....) را خلق نموده ، (مادر) اثر آنچنان محکم و قابل توجهای هم نیست.اثری که اگرچه معتقدم در فیلمنامهاش بسیار لنگ میزند،اما کارگردانی (آرنوفسکی) آن رانجات داده و از سقوط آزادش جلوگیری کرده ودرنهایت…»
#نقد_فیلم
#پیشنهاد_فیلم
the green knight 2021
کارگردان: دیوید لاوری
نویسنده : دیوید لاوری
بازیگران: دو پتل ، جوئل اجرتون ، بری کیگون ، رالف اینسون و ...
ژانر: درام ، فانتزی
مقدمه : فردی به نام سرگاوین سفری مالیخولایایی را برای رسیدن به موجودی به نام شوالیه ی سبز آغاز می کند و ...
فیلم شوالیه ی سبز بر خلاف انتظار مخاطبی که هیچ از داستان فیلم نمی داند فیلمی کلیشه ای بر پایه های تاریخی و جنگ و لشکر کشی نیست ، فیلم سفری ادیسه وار و درونی شخصیت اصلی را در ماجرایی استعاره وار به تصویر می کشد.
فیلم تا یک سوم اول منطقی و خطی پیش میرود اما بعد از آن حالت انتزاعی و حتی سورئال میگیرد و تشخیص واقعیت از توهمات ذهنی شخصیت اصلی سخت می شود.
فضا سازی ها و شخصیت پردازی های فیلم ، کارگردانی و تدوین و رنگ پردازی و ... همه در مسیر شخصیت پردازی گاوین قرار میگیرند و فیلم هدف دیگری را دنبال نمیکند و شخصیت اصلی محور فیلم است و داستان و ... در اولویت بعدی قرار میگیرد.
اما هرچقدر این نماد سازی ها و کارگردانی عالی لاوری در رنگ بندی ها و نورپردازی و ... تبلور می یابد در شخصیت سازی (حتی شخصیت اصلی) فیلم از خود ضعف نشان میدهد، حتی شخصیت اصلی هم درست معرفی و شناخته نمی شود، داستان در عین عمیق و چند لایه بودن جذاب و گیرا نیست و پایان بندی مناسبی را به تصویر نمی کشد.در واقع داستانی که جلوی چشمان مخاطب به تصویر کشیده میشود بیشتر شبیه سینمای اروپاست تا آمریکا ، فانتزی که به دور از کلیشه های رایج هالیوود حرکت می کند و به همین دلیل نمی تواند مخاطب سینمای هالییود را به خود جلب کند .
تفکرات و لایه های فمنیستی در طول فیلم دیده میشوند از مادر گاوین که داستان را هدایت میکند تا زن هایی که در مسیر وی قرار میگیرند و سرنوشت وی را رقم میزنند.
فیلم داستانی پر از نماد و استعاره است و داستان فیلم بعد از از چند بار دیدن هم چیز هایی جدیدی برای گفتن دارد.
قاببندیهای بینظیر و موسیقی متحیرکننده از چاشنیهای قدرتمند نمایش سحر و جادو در یک فیلم پر از نماد. بازیهای قوی و داستانکهای مرموز و فانتزیای واقعیتپذیر.
البته فیلم ریتمی کندی دارد و گاهی این ریتم کند از حد خارج میشود.
دیوید لوری برداشت آزادی از اصل داستان داشته که شدت انتزاع در تفسیر را گسترده و عمیق تر کرده، که می تواند از امتیازهای اقتباس او باشد.
با خواندن چکامه کهن، پند و اندرز ها به وضوح بیان شده و گره ها در جای خود باز می شود. آنهم بحث صداقت و چالش شجاعت است.
در نهایت با این وضع سینما در چند سال اخیر ، ضعف روز افزون سینما در ارائه ی فیلم های با داستان های جدید و غیر کلیشه ای که مخاطب پسند و جذاب هم باشند قابل پیش بینی بود.
در نهایت باید اشاره کنم که شوالیه ی سبز از بهترین فیلم های چند سال اخیر است و دیدن آن را به شدت پیشنهاد میکنم.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_فیلم
the green knight 2021
کارگردان: دیوید لاوری
نویسنده : دیوید لاوری
بازیگران: دو پتل ، جوئل اجرتون ، بری کیگون ، رالف اینسون و ...
ژانر: درام ، فانتزی
مقدمه : فردی به نام سرگاوین سفری مالیخولایایی را برای رسیدن به موجودی به نام شوالیه ی سبز آغاز می کند و ...
فیلم شوالیه ی سبز بر خلاف انتظار مخاطبی که هیچ از داستان فیلم نمی داند فیلمی کلیشه ای بر پایه های تاریخی و جنگ و لشکر کشی نیست ، فیلم سفری ادیسه وار و درونی شخصیت اصلی را در ماجرایی استعاره وار به تصویر می کشد.
فیلم تا یک سوم اول منطقی و خطی پیش میرود اما بعد از آن حالت انتزاعی و حتی سورئال میگیرد و تشخیص واقعیت از توهمات ذهنی شخصیت اصلی سخت می شود.
فضا سازی ها و شخصیت پردازی های فیلم ، کارگردانی و تدوین و رنگ پردازی و ... همه در مسیر شخصیت پردازی گاوین قرار میگیرند و فیلم هدف دیگری را دنبال نمیکند و شخصیت اصلی محور فیلم است و داستان و ... در اولویت بعدی قرار میگیرد.
اما هرچقدر این نماد سازی ها و کارگردانی عالی لاوری در رنگ بندی ها و نورپردازی و ... تبلور می یابد در شخصیت سازی (حتی شخصیت اصلی) فیلم از خود ضعف نشان میدهد، حتی شخصیت اصلی هم درست معرفی و شناخته نمی شود، داستان در عین عمیق و چند لایه بودن جذاب و گیرا نیست و پایان بندی مناسبی را به تصویر نمی کشد.در واقع داستانی که جلوی چشمان مخاطب به تصویر کشیده میشود بیشتر شبیه سینمای اروپاست تا آمریکا ، فانتزی که به دور از کلیشه های رایج هالیوود حرکت می کند و به همین دلیل نمی تواند مخاطب سینمای هالییود را به خود جلب کند .
تفکرات و لایه های فمنیستی در طول فیلم دیده میشوند از مادر گاوین که داستان را هدایت میکند تا زن هایی که در مسیر وی قرار میگیرند و سرنوشت وی را رقم میزنند.
فیلم داستانی پر از نماد و استعاره است و داستان فیلم بعد از از چند بار دیدن هم چیز هایی جدیدی برای گفتن دارد.
قاببندیهای بینظیر و موسیقی متحیرکننده از چاشنیهای قدرتمند نمایش سحر و جادو در یک فیلم پر از نماد. بازیهای قوی و داستانکهای مرموز و فانتزیای واقعیتپذیر.
البته فیلم ریتمی کندی دارد و گاهی این ریتم کند از حد خارج میشود.
دیوید لوری برداشت آزادی از اصل داستان داشته که شدت انتزاع در تفسیر را گسترده و عمیق تر کرده، که می تواند از امتیازهای اقتباس او باشد.
با خواندن چکامه کهن، پند و اندرز ها به وضوح بیان شده و گره ها در جای خود باز می شود. آنهم بحث صداقت و چالش شجاعت است.
در نهایت با این وضع سینما در چند سال اخیر ، ضعف روز افزون سینما در ارائه ی فیلم های با داستان های جدید و غیر کلیشه ای که مخاطب پسند و جذاب هم باشند قابل پیش بینی بود.
در نهایت باید اشاره کنم که شوالیه ی سبز از بهترین فیلم های چند سال اخیر است و دیدن آن را به شدت پیشنهاد میکنم.
نمره : ۸ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «#نقد_فیلم #پیشنهاد_فیلم the green knight 2021 کارگردان: دیوید لاوری نویسنده : دیوید لاوری بازیگران: دو پتل ، جوئل اجرتون ، بری کیگون ، رالف اینسون و ... ژانر: درام ، فانتزی مقدمه : فردی به نام سرگاوین سفری مالیخولایایی را برای رسیدن به موجودی به نام…»
وین چرخ مردمخوار را چنگال ودندان بشکنم...
(یادداشتی برای سویینیتاد):
در میان آثاری که از (تیمبرتون) تماشا کردهام،(سویینی تاد) برایم جایگاه بالاتری دارد. اثر دهشتناک ،وحشی و بی پروایی که بدون شک باب میل ذائقههای تکراریپسند و افکار ترسو و محافظهکار نخواهد بود.برتون در یکی از سیاهترین آثار کارنامهاش به هیچ شخص و هیچ مفهومی رحم نمیکند. سویینیتاد همچون داگویل(فونتریر) آمده تا از بیخ و بن جامعه غرق درفساد ،دروغ ،خیانت ،بی عدالتی و نکبتش را درهم بشکند. در سویینیتاد به جز آن زوج عاشق (که در خردهپیرنگ اثر نقش دارند) باقی محکوم به فنا هستند. مرد وزن ،پیر وجوان ، فقیر وغنی ، جملگی در لایههایی از شر و تباهی غوطه ورند که تنها با یک پاکسازی بیرحمانه میتوان از شر تمامشان خلاص شد.پاکسازی که خود نیز به دست یک قاتل زنجیره ای رخ میدهد و گویی اصلا قرار نیست با شمایلی از یک آدمیزاد قابل دوستداشتن،طرف باشیم.(ظاهر جانی دپ با آن گریم و نوع لباسش آشکارا شمایل کلاسیک دراکولا را یادآوری میکند!)
برتون با هوشمندی خاصی تمام مفاهیم از پیش آشنا را به بادانتقاد گرفته و از روی تمامشان رد میشود: عشق میان زن و مرد ، رابطه مادر فرزندی ، عدالت و افراد مجری آن ،قشرعامه و مرفه جامعه و درنهایت محرک اصلی داستان: (انتقام !) همه آنها دراثر رنگ باخته تا درنهایت یاس و دلسردی برمخاطب فائق آمده و او را در حسی از سرگشتگی و حیرانی آغشته به خشم و خون و تباهی رها سازند.
سویینیتاد به مانند برخی از شاهکارهای تاریخ سینما و تلویزیون (گاوخشمگین، کشتیگیر، بوجکهورسمن و...) از همان تیتراژ است که قلابش را با مخاطب چفت میکند: شبی بارانی را شاهدیم که در کنار قطرههای آب ،قطره های خون نیز بر زمین سرازیر گشته اند! خونها در مجرایی جمع گشته و خود عاملی میشوند برای حرکت چرخ دهندههای عظیم و سنگین چرخگوشتی که قرار است شکم شهروندان را سیر کند(دستگاهی که به شکلی طعنه آمیز ،گوشت خودشهروندان را چرخ کرده و خوراک آنها را اینچنین تامین میکند) تیتراژ از همان ابتدا به مخاطب وعده لحظاتی خونین و ملتهب را داده که در آن قرارنیست این شهر و شهروندانش روی خوشی وآرامش راببینند.
سویینیتاد اثری است که تماما برپایه (تعلیق) بنا گشته و اگرچه در انتها با یک (غافلگیریاساسی)، احوالمان را دگرگون ساخته و به تراژیکترین شکل ممکن به داستان مخوفش پایان میدهد (والبته که بر پوچی عمل انتقام نیز تاکید میکند) اما آشکارا این تعلیق است که مخاطب را از ابتدا تا واپسین دقایش پای کار نگه میدارد. برتون از همان ابتدا اصل ماجرا را برایمان شرح میدهد(چندسکانس که با فلاش بک روایت میشوند و از آنجا که از معدود دقایقی هستند که ضد قهرمان اثر را آرام و مهربان درکنار خانواده شاهدیم ،پس شاهد ضیافت رنگ و نور نیز هستیم تا برخلاف باقی دقایق ،گرما و طراوت و لذت بخشی یک زیست انسانی را حس کنیم) و میفهمیم که با فردی انتقامجو وخشمگین طرفیم که تنها موردی که میتواند چهره عبوس و مصممش را تغییر داده همان تیغهای بزرگ و برنده و براق مربوط به اصلاح سروصورت هستند! حضور این فرد خطرناک و غیر قابل پیشبینی در میان خیل عظیم جمعیت و خطری که هرلحظه شهروندان را تهدید میکند خود کششی غیرقابل انکار در ما کاشته که مدام در انتظار تقابل و کشمکشهای قطب های مختلف داستانی باشیم. نمایی از شخص سویینیتاد را به یادآورید که در آن دوربین خودرا عقب کشیده و از سالن اصلاح خارج شده و به (اکستریم لانگ شاتی)از لندن میرسیم. گویی این فرد خطرناک و تشنه انتقام در هیاهو و ازدحام شهری گم است و کسی از وجود شرارت بارش خبردارنیست.
برتون این حجم از سیاهی و تلخ اندیشی را تماما در میزانسن آورده تا هرآنجا که چشم کار میکند و گوش میشنود جز این سیاهی ،نصیبش نشود.(لندن) در گاتیک ترین شکل ممکن تصویر سازی میشود(کاری که با ساخت آثاری نظیر: بتمن ،بازگشتبتمن ،انیمیشن عروسمرده و...نیز ثابت کرده بود در آن تبحر خاصی دارد) ساختمانهایی بلند و نوکتیز و تیرهرنگ ، مجسمههایی با شمایل اژدها، آسمان همیشه ابری و گرفته ، حضور موشهای فاضلاب و سوسکهایی بزرگ در کوچه و خیابان و حتی مغازه شیرینیفروشی! بافت رنگی که عمدتا شامل سیاه ،قهوه ای ،خاکستری بوده و از لباس و جزییات نماهای داخلی گرفته تا وسایل نقلیه و... را شامل میشود .رنگهایی برآمده از چرک و تباهی پنهان در جامعه که در لایه بیرونی هم نمود عینی داشته به علاوه اشعاری غالبا القا کننده حس خشم و خلاعاطفی که با موسیقی پرحجم و گاها سرسامآوری همراه گشته اند تا سویینیتاد لحظه ای مخاطب را آرام نگذاشته و او را برای فرجام خونین اثر آماده کنند.
(یادداشتی برای سویینیتاد):
در میان آثاری که از (تیمبرتون) تماشا کردهام،(سویینی تاد) برایم جایگاه بالاتری دارد. اثر دهشتناک ،وحشی و بی پروایی که بدون شک باب میل ذائقههای تکراریپسند و افکار ترسو و محافظهکار نخواهد بود.برتون در یکی از سیاهترین آثار کارنامهاش به هیچ شخص و هیچ مفهومی رحم نمیکند. سویینیتاد همچون داگویل(فونتریر) آمده تا از بیخ و بن جامعه غرق درفساد ،دروغ ،خیانت ،بی عدالتی و نکبتش را درهم بشکند. در سویینیتاد به جز آن زوج عاشق (که در خردهپیرنگ اثر نقش دارند) باقی محکوم به فنا هستند. مرد وزن ،پیر وجوان ، فقیر وغنی ، جملگی در لایههایی از شر و تباهی غوطه ورند که تنها با یک پاکسازی بیرحمانه میتوان از شر تمامشان خلاص شد.پاکسازی که خود نیز به دست یک قاتل زنجیره ای رخ میدهد و گویی اصلا قرار نیست با شمایلی از یک آدمیزاد قابل دوستداشتن،طرف باشیم.(ظاهر جانی دپ با آن گریم و نوع لباسش آشکارا شمایل کلاسیک دراکولا را یادآوری میکند!)
برتون با هوشمندی خاصی تمام مفاهیم از پیش آشنا را به بادانتقاد گرفته و از روی تمامشان رد میشود: عشق میان زن و مرد ، رابطه مادر فرزندی ، عدالت و افراد مجری آن ،قشرعامه و مرفه جامعه و درنهایت محرک اصلی داستان: (انتقام !) همه آنها دراثر رنگ باخته تا درنهایت یاس و دلسردی برمخاطب فائق آمده و او را در حسی از سرگشتگی و حیرانی آغشته به خشم و خون و تباهی رها سازند.
سویینیتاد به مانند برخی از شاهکارهای تاریخ سینما و تلویزیون (گاوخشمگین، کشتیگیر، بوجکهورسمن و...) از همان تیتراژ است که قلابش را با مخاطب چفت میکند: شبی بارانی را شاهدیم که در کنار قطرههای آب ،قطره های خون نیز بر زمین سرازیر گشته اند! خونها در مجرایی جمع گشته و خود عاملی میشوند برای حرکت چرخ دهندههای عظیم و سنگین چرخگوشتی که قرار است شکم شهروندان را سیر کند(دستگاهی که به شکلی طعنه آمیز ،گوشت خودشهروندان را چرخ کرده و خوراک آنها را اینچنین تامین میکند) تیتراژ از همان ابتدا به مخاطب وعده لحظاتی خونین و ملتهب را داده که در آن قرارنیست این شهر و شهروندانش روی خوشی وآرامش راببینند.
سویینیتاد اثری است که تماما برپایه (تعلیق) بنا گشته و اگرچه در انتها با یک (غافلگیریاساسی)، احوالمان را دگرگون ساخته و به تراژیکترین شکل ممکن به داستان مخوفش پایان میدهد (والبته که بر پوچی عمل انتقام نیز تاکید میکند) اما آشکارا این تعلیق است که مخاطب را از ابتدا تا واپسین دقایش پای کار نگه میدارد. برتون از همان ابتدا اصل ماجرا را برایمان شرح میدهد(چندسکانس که با فلاش بک روایت میشوند و از آنجا که از معدود دقایقی هستند که ضد قهرمان اثر را آرام و مهربان درکنار خانواده شاهدیم ،پس شاهد ضیافت رنگ و نور نیز هستیم تا برخلاف باقی دقایق ،گرما و طراوت و لذت بخشی یک زیست انسانی را حس کنیم) و میفهمیم که با فردی انتقامجو وخشمگین طرفیم که تنها موردی که میتواند چهره عبوس و مصممش را تغییر داده همان تیغهای بزرگ و برنده و براق مربوط به اصلاح سروصورت هستند! حضور این فرد خطرناک و غیر قابل پیشبینی در میان خیل عظیم جمعیت و خطری که هرلحظه شهروندان را تهدید میکند خود کششی غیرقابل انکار در ما کاشته که مدام در انتظار تقابل و کشمکشهای قطب های مختلف داستانی باشیم. نمایی از شخص سویینیتاد را به یادآورید که در آن دوربین خودرا عقب کشیده و از سالن اصلاح خارج شده و به (اکستریم لانگ شاتی)از لندن میرسیم. گویی این فرد خطرناک و تشنه انتقام در هیاهو و ازدحام شهری گم است و کسی از وجود شرارت بارش خبردارنیست.
برتون این حجم از سیاهی و تلخ اندیشی را تماما در میزانسن آورده تا هرآنجا که چشم کار میکند و گوش میشنود جز این سیاهی ،نصیبش نشود.(لندن) در گاتیک ترین شکل ممکن تصویر سازی میشود(کاری که با ساخت آثاری نظیر: بتمن ،بازگشتبتمن ،انیمیشن عروسمرده و...نیز ثابت کرده بود در آن تبحر خاصی دارد) ساختمانهایی بلند و نوکتیز و تیرهرنگ ، مجسمههایی با شمایل اژدها، آسمان همیشه ابری و گرفته ، حضور موشهای فاضلاب و سوسکهایی بزرگ در کوچه و خیابان و حتی مغازه شیرینیفروشی! بافت رنگی که عمدتا شامل سیاه ،قهوه ای ،خاکستری بوده و از لباس و جزییات نماهای داخلی گرفته تا وسایل نقلیه و... را شامل میشود .رنگهایی برآمده از چرک و تباهی پنهان در جامعه که در لایه بیرونی هم نمود عینی داشته به علاوه اشعاری غالبا القا کننده حس خشم و خلاعاطفی که با موسیقی پرحجم و گاها سرسامآوری همراه گشته اند تا سویینیتاد لحظه ای مخاطب را آرام نگذاشته و او را برای فرجام خونین اثر آماده کنند.
اثر موزیکال است تا اندکی از اتمسفر خوفناکش بکاهد اما همانطور که پیشتر نیز اشاره شد محتوای خشن اشعار و موسیقی پرحجمی که برتصاویر مینشینند هم در راستای همان بافت بصری دلسرد کننده کار ،تعبیه شده اند.
دکوپاژ برتون هم در خدمت جهانبینی دهشتناکش اجرا میشود: نگاه کنید به پرده ابتدایی اثر و جایی که قرار است لندن را به عنوان محل اصلی رخدادهای ماجرا به ما معرفی کند: دوربین به منظور القای دلهره و ناامنی به شکلی (فستموشن) در کوچه و پس کوچه های شهر جولان داده تا از همان ابتدا نکبت و دلمردگی شهر را شاهد باشیم. (ترکینگهای رو به جلو دوربین به علاوه پن به چپ و راست) از موشهای پرشمار،افراد بی خانمان و افرادی از سطح اجتماعی پایین خبر میدهند که بخش قابل توجه ای از شهر را شامل میشوند. همچنین نگاه کنید به کنتراست در نورپردازی (آشکارا نماهای مربوط به جانی دپ) که چگونه او را فردی چندوجهی و ابهام برانگیز ،پیش چشم مخاطب قرار میدهند. فردی که گویی در ابتدا در تلاش است تا تنها افرادی که زندگیاش را تباه ساخته اند را قربانی کند ،اما درادامه در چرخه پوچ انتقام گرفتار شده و همه را از دم تیغش میگذراند.مردی که حتی به معدود دوستان وافراد قابل اعتمادش نیز رحم نخواهدکرد!
برتون برای القای (التهابدرونی) شخصیتها به درستی از نماهای بسته، بهره گرفته و با نماهایی( کلوز و اکستریم کلوز) طرفیم که البته به کمک توانایی هنرپیشگان در بازی با میمیک صورت به بهترین شکل ممکن عمل کرده اند تا تماما شریک غم و حسرت و خشم آنها درقاب باشیم.تمهیدی اصولی که باردیگرثابت میکند برای خلق شرایط ملتهب وبحرانی،لزوما نیازی به دوربین روی دست و لرزشهای پرتکرار دوربین نداریم.
اگرچه عناصر فانتزی و سکانسهایی (سوبژکتیو) در اثر خودنمایی میکنند ( تکه تکه کردن مقتولین با ساطور و پختن شیرینی از گوشت آنها و سکانسهای ظاهرا شاد و خوش و رنگ و لعابی که در آن شاهد آرزوهای زن شیرینی فروش «همچون وصالش به ضدقهرمان اثر» هستیم) اما در نهایت برتون پلشتی های ملموس زندگی واقعی را نشانه میرود: شهری که در آن مرد قانونش خود با ظلم درحق دیگران و نابودی زندگی افراد بیگناه به خواسته خود میرسد،شهری که در آن دادگاهی تشکیل شده و هیئت منصفه و رییسش به اعدام آن کودک رای میدهند! شهری که افراد حقه باز وکلاه بردار در آن جولان داده و از حماقت شهروندان سواستفاده میکنند. شهری که درآن هیچ کس به زنی که خانواده و زندگی اش را ازدست داده توجهی نداشته و شایعه خودکشی اش را به راه میندازندو... برتون با خلق چنین جامعه ای، ضدقهرمان انتقام جوی خویش را نیز همچون دیگران پست فطرت ،فاقد عاطفه انسانی و درنده خو بتصویر کشیده تا درنهایت او نیز همچون دیگر موذیان شهر در کثافت و نکبت تلنبار شده در وضع موجود دست وپا زده و خودش هم جزیی ازهمین موقعیت پست و شرورانه باشد. فردی تابع شرایط وجو حاکم که اگرچه درابتدای اثر شهر وشهرواندانش را نفرین میکند اما خود نیز غرق درهمان نفرین شده و روحش را به شیطان میفروشد. سویینیتاد روایتگر سقوط آزاد دسته جمعی انسانهاست.سقوطی که درنهایت پای کودک بی گناهش را نیز به قتل و خونریزی باز میکند...
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز: 8.5
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
دکوپاژ برتون هم در خدمت جهانبینی دهشتناکش اجرا میشود: نگاه کنید به پرده ابتدایی اثر و جایی که قرار است لندن را به عنوان محل اصلی رخدادهای ماجرا به ما معرفی کند: دوربین به منظور القای دلهره و ناامنی به شکلی (فستموشن) در کوچه و پس کوچه های شهر جولان داده تا از همان ابتدا نکبت و دلمردگی شهر را شاهد باشیم. (ترکینگهای رو به جلو دوربین به علاوه پن به چپ و راست) از موشهای پرشمار،افراد بی خانمان و افرادی از سطح اجتماعی پایین خبر میدهند که بخش قابل توجه ای از شهر را شامل میشوند. همچنین نگاه کنید به کنتراست در نورپردازی (آشکارا نماهای مربوط به جانی دپ) که چگونه او را فردی چندوجهی و ابهام برانگیز ،پیش چشم مخاطب قرار میدهند. فردی که گویی در ابتدا در تلاش است تا تنها افرادی که زندگیاش را تباه ساخته اند را قربانی کند ،اما درادامه در چرخه پوچ انتقام گرفتار شده و همه را از دم تیغش میگذراند.مردی که حتی به معدود دوستان وافراد قابل اعتمادش نیز رحم نخواهدکرد!
برتون برای القای (التهابدرونی) شخصیتها به درستی از نماهای بسته، بهره گرفته و با نماهایی( کلوز و اکستریم کلوز) طرفیم که البته به کمک توانایی هنرپیشگان در بازی با میمیک صورت به بهترین شکل ممکن عمل کرده اند تا تماما شریک غم و حسرت و خشم آنها درقاب باشیم.تمهیدی اصولی که باردیگرثابت میکند برای خلق شرایط ملتهب وبحرانی،لزوما نیازی به دوربین روی دست و لرزشهای پرتکرار دوربین نداریم.
اگرچه عناصر فانتزی و سکانسهایی (سوبژکتیو) در اثر خودنمایی میکنند ( تکه تکه کردن مقتولین با ساطور و پختن شیرینی از گوشت آنها و سکانسهای ظاهرا شاد و خوش و رنگ و لعابی که در آن شاهد آرزوهای زن شیرینی فروش «همچون وصالش به ضدقهرمان اثر» هستیم) اما در نهایت برتون پلشتی های ملموس زندگی واقعی را نشانه میرود: شهری که در آن مرد قانونش خود با ظلم درحق دیگران و نابودی زندگی افراد بیگناه به خواسته خود میرسد،شهری که در آن دادگاهی تشکیل شده و هیئت منصفه و رییسش به اعدام آن کودک رای میدهند! شهری که افراد حقه باز وکلاه بردار در آن جولان داده و از حماقت شهروندان سواستفاده میکنند. شهری که درآن هیچ کس به زنی که خانواده و زندگی اش را ازدست داده توجهی نداشته و شایعه خودکشی اش را به راه میندازندو... برتون با خلق چنین جامعه ای، ضدقهرمان انتقام جوی خویش را نیز همچون دیگران پست فطرت ،فاقد عاطفه انسانی و درنده خو بتصویر کشیده تا درنهایت او نیز همچون دیگر موذیان شهر در کثافت و نکبت تلنبار شده در وضع موجود دست وپا زده و خودش هم جزیی ازهمین موقعیت پست و شرورانه باشد. فردی تابع شرایط وجو حاکم که اگرچه درابتدای اثر شهر وشهرواندانش را نفرین میکند اما خود نیز غرق درهمان نفرین شده و روحش را به شیطان میفروشد. سویینیتاد روایتگر سقوط آزاد دسته جمعی انسانهاست.سقوطی که درنهایت پای کودک بی گناهش را نیز به قتل و خونریزی باز میکند...
@NaghdeFilmoSerial
امتیاز: 8.5
#نقد_فیلم
امیدسلیمی
بخشهایی از نقد فیلم (System Crasher) در شماره هشتم ماهنامه
(فیلمکاو) 👌😀
منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰
(فیلمکاو) 👌😀
منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «بخشهایی از نقد فیلم (System Crasher) در شماره هشتم ماهنامه (فیلمکاو) 👌😀 منتشرشده درشهریور ماه ۱۴۰۰»
عاشقباش، دنیا از آن توست ...
(یادداشتی برای مردآزاد):
(مردآزاد) به عنوان اثری پاپکرنی کار قابل قبولی ازآب درآمده ومیتوان شانس یکبار تماشا کردن را به آن داد.اثری که سعی دارد باترکیب سینما و دنیای ویدئو گیم(که به اعتقاد بسیاری از گیمرها حالا دیگر یک هنر/صنعت بشمار می آید) مخاطب را همراه خویش سازد.اگر چه نگارنده این متن یک گیمر حرفهای بحساب نیامده و زودتر از هرآنچه فکرش رابکنید از دنیای پرپیچ وخم بازیها دلزده میشود!!! اما بدون هیچ خستگی و کلافگی اثر را تا به انتها تماشا کردم.
مردآزاد مملو از ارجاعهای مختلف است: از نمایشترومن گرفته تا مجموعه ترمیناتور،جنگ ستارگان و ابرقهرمانهای مارول و درنهایت سکانسی از فیلم آخرالزمانی ۲۰۱۲.این ارجاعها تنها مربوط به دنیای سینما نبوده ومیتوان ردپای بازیهایی همچون جیتیای ، پورتال و... را نیز در آن یافت.
ارجاعهایی که طبیعتا بخشی از جذابیت بصری کار را عهده داربوده و اصلا ساخت اثری سینمایی (کاملا مرتبط با ویدئوگیمها) را بدون آنها نمیتوان تصور کرد.
مهمترین امتیاز مردآزاد، روایت داستان از زاویه دید یکی از افراد حاشیه ای و اصطلاحا (غیرقابلبازی) در دنیای ویدئوگیمهاست که به ما این امکان را داده تا از نگاه آنها به جهان ویدئوگیمها و قهرمانهایش نگاه کنیم. شخصیتهایی که همواره جزجدایی ناپذیری از این دنیا به شمار آمده و گویی هیچگاه مورد توجه و احترام مخاطبان نیز نبوده اند. مردآزاد به شکل قابل انتظاری با الگوی (فرد دربرابر سیستم) خالقان این صنعت را به چالش کشیده و باترکیب عناصر (اکشن/ فانتزی با رومنس) ،درنهایت عشق را (نقطهعطف) داستانش میکند تا شخصیت حاشیهای و غرق در تکرار روزمرگیاش را به قهرمانی دوست داشتنی و پرطرفدار تبدیل کند.شخصیتی محصور در چرخه تکراری که روزش را با سلام کردن به ماهی قرمز رنگ آغاز کرده و با صبحانه خوردن ،سفارش قهوه در رستوران نزدیک به محل کار و درنهایت تسلیم گشتن درمقابل سارقان بانک به آن پایان میدهد و بنظر میرسد همچون دیگر شخصیتهای غیرقابل بازی (نگهبان بانک ، شهروندان عادی و..) به این زیست تکراری و ملالآور عادت کرده و تمام زندگی را خلاصه در همین موارد میداند.
درفیلم شاهد دوسطح روایی هستیم که یکی از آنها در دنیای واقعی ودیگری دردنیای ویدئوگیم جریان دارد.مطابق انتظار آن دنیای واقعی کمرمق و لوس از آب درآمده و بارجذابیت اثر عملا بر عهده بخش مقابل است . شخصیتهای تخت و قابل پیشبینی ، آنتاگونیست پول پرست و ایده دزدی که هیچ ارزش و احترامی برای کارمندان و مخاطبان بازی اش قائل نیست ، یک زوج مثبت که میبایست گره داستان را بازکرده و دست آنتاگونیست را رو کنند و... مطابق انتظار درکار حاضرند تا فیلمنامه دراین بخش هیچ دستاوردی برای مخاطب نداشته باشد . اما درطرف مقابل دست وپاچلفتی بودن قهرمان بازی و تعاملش با دختر ورزیده و حرفه ای و تضادی که در کلام و رفتار و تفکر آنها نمایان است ،خود وجهی کمیک به اثر بخشیده تا مشتاق تماشای همکاری این تیم دونفره باشیم . اکشنها اما برخلاف انتظار آنچنان دندانگیر و تماشایی طراحی نشده اند . اگرچه مرد آزاد این امکان راداشت تا همچون آثار مشابه خود( ردی پلیر وان ، انیمیشن رالفخرابکار ، ترون و... ) تعقیب وگریزهای نفسگیر ومتنوعی را پیش چشم مخاطب قرار دهد اما با اکشنهایی کمرمق و غیر تنشزا ، بر تنبلی خود در امر کارگردانی تاکید میکند. تنبلی که موجب شده عملا( گره های داستانی) به پیش پا افتاده ترین شکل ممکن از سر راه برداشته شده و خطر جدی قهرمانها را تهدید نکند. شاید تنها مورد اثربخش را بتوان در سکانس مبارزه قهرمان با نمونه مشابه خود دانست که هم بارکمدی داشته و هم سرسختی حریف ، کمی چاشنی (تعلیق) را به اثراضافه میکند.
مردآزاد بر (خودمحوری) وتلاش برای تغییر و مقابله با خالق هستی تاکیددارد. خالق همانطور که پیشتر هم اشاره شد خبیثی است که نه به دنیای بازی اهمیت میدهد و نه به زیردستان و نه مخاطبان بازی . دراین وضعیت این شخصیتهای به حاشیه رانده شده و معدود انسانهای درستکارند که میبایست با اتکا به خودآگاهی، عشق ،ازخودگذشتگی و تعامل بایکدیگر از دنیای تکراری و آزار دهنده به بهشتی آرامشبخش و متعالی برسند. دنیایی که هم در سطح واقعیاش ، شاهد وصال عاشقان به یکدیگریم و هم درسطح مجازیاش با دنیایی سورئال گونه (آبشارهایی که از برجهای سر به فلک کشیده سرازیر گشته اند و شهری که در آن دایناسورها و اسبهای بالدار و ماشینهای پیشرفته در کنار یکدیگر حضوردارند!) طرفیم که هیچ قهرمان اسلحه به دست و جامعه ستیزی درکار نبوده و همه شاد و به دور از خشونت و کشتار درکنار یکدیگر به زندگی مشغولند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 6
امیدسلیمی
(یادداشتی برای مردآزاد):
(مردآزاد) به عنوان اثری پاپکرنی کار قابل قبولی ازآب درآمده ومیتوان شانس یکبار تماشا کردن را به آن داد.اثری که سعی دارد باترکیب سینما و دنیای ویدئو گیم(که به اعتقاد بسیاری از گیمرها حالا دیگر یک هنر/صنعت بشمار می آید) مخاطب را همراه خویش سازد.اگر چه نگارنده این متن یک گیمر حرفهای بحساب نیامده و زودتر از هرآنچه فکرش رابکنید از دنیای پرپیچ وخم بازیها دلزده میشود!!! اما بدون هیچ خستگی و کلافگی اثر را تا به انتها تماشا کردم.
مردآزاد مملو از ارجاعهای مختلف است: از نمایشترومن گرفته تا مجموعه ترمیناتور،جنگ ستارگان و ابرقهرمانهای مارول و درنهایت سکانسی از فیلم آخرالزمانی ۲۰۱۲.این ارجاعها تنها مربوط به دنیای سینما نبوده ومیتوان ردپای بازیهایی همچون جیتیای ، پورتال و... را نیز در آن یافت.
ارجاعهایی که طبیعتا بخشی از جذابیت بصری کار را عهده داربوده و اصلا ساخت اثری سینمایی (کاملا مرتبط با ویدئوگیمها) را بدون آنها نمیتوان تصور کرد.
مهمترین امتیاز مردآزاد، روایت داستان از زاویه دید یکی از افراد حاشیه ای و اصطلاحا (غیرقابلبازی) در دنیای ویدئوگیمهاست که به ما این امکان را داده تا از نگاه آنها به جهان ویدئوگیمها و قهرمانهایش نگاه کنیم. شخصیتهایی که همواره جزجدایی ناپذیری از این دنیا به شمار آمده و گویی هیچگاه مورد توجه و احترام مخاطبان نیز نبوده اند. مردآزاد به شکل قابل انتظاری با الگوی (فرد دربرابر سیستم) خالقان این صنعت را به چالش کشیده و باترکیب عناصر (اکشن/ فانتزی با رومنس) ،درنهایت عشق را (نقطهعطف) داستانش میکند تا شخصیت حاشیهای و غرق در تکرار روزمرگیاش را به قهرمانی دوست داشتنی و پرطرفدار تبدیل کند.شخصیتی محصور در چرخه تکراری که روزش را با سلام کردن به ماهی قرمز رنگ آغاز کرده و با صبحانه خوردن ،سفارش قهوه در رستوران نزدیک به محل کار و درنهایت تسلیم گشتن درمقابل سارقان بانک به آن پایان میدهد و بنظر میرسد همچون دیگر شخصیتهای غیرقابل بازی (نگهبان بانک ، شهروندان عادی و..) به این زیست تکراری و ملالآور عادت کرده و تمام زندگی را خلاصه در همین موارد میداند.
درفیلم شاهد دوسطح روایی هستیم که یکی از آنها در دنیای واقعی ودیگری دردنیای ویدئوگیم جریان دارد.مطابق انتظار آن دنیای واقعی کمرمق و لوس از آب درآمده و بارجذابیت اثر عملا بر عهده بخش مقابل است . شخصیتهای تخت و قابل پیشبینی ، آنتاگونیست پول پرست و ایده دزدی که هیچ ارزش و احترامی برای کارمندان و مخاطبان بازی اش قائل نیست ، یک زوج مثبت که میبایست گره داستان را بازکرده و دست آنتاگونیست را رو کنند و... مطابق انتظار درکار حاضرند تا فیلمنامه دراین بخش هیچ دستاوردی برای مخاطب نداشته باشد . اما درطرف مقابل دست وپاچلفتی بودن قهرمان بازی و تعاملش با دختر ورزیده و حرفه ای و تضادی که در کلام و رفتار و تفکر آنها نمایان است ،خود وجهی کمیک به اثر بخشیده تا مشتاق تماشای همکاری این تیم دونفره باشیم . اکشنها اما برخلاف انتظار آنچنان دندانگیر و تماشایی طراحی نشده اند . اگرچه مرد آزاد این امکان راداشت تا همچون آثار مشابه خود( ردی پلیر وان ، انیمیشن رالفخرابکار ، ترون و... ) تعقیب وگریزهای نفسگیر ومتنوعی را پیش چشم مخاطب قرار دهد اما با اکشنهایی کمرمق و غیر تنشزا ، بر تنبلی خود در امر کارگردانی تاکید میکند. تنبلی که موجب شده عملا( گره های داستانی) به پیش پا افتاده ترین شکل ممکن از سر راه برداشته شده و خطر جدی قهرمانها را تهدید نکند. شاید تنها مورد اثربخش را بتوان در سکانس مبارزه قهرمان با نمونه مشابه خود دانست که هم بارکمدی داشته و هم سرسختی حریف ، کمی چاشنی (تعلیق) را به اثراضافه میکند.
مردآزاد بر (خودمحوری) وتلاش برای تغییر و مقابله با خالق هستی تاکیددارد. خالق همانطور که پیشتر هم اشاره شد خبیثی است که نه به دنیای بازی اهمیت میدهد و نه به زیردستان و نه مخاطبان بازی . دراین وضعیت این شخصیتهای به حاشیه رانده شده و معدود انسانهای درستکارند که میبایست با اتکا به خودآگاهی، عشق ،ازخودگذشتگی و تعامل بایکدیگر از دنیای تکراری و آزار دهنده به بهشتی آرامشبخش و متعالی برسند. دنیایی که هم در سطح واقعیاش ، شاهد وصال عاشقان به یکدیگریم و هم درسطح مجازیاش با دنیایی سورئال گونه (آبشارهایی که از برجهای سر به فلک کشیده سرازیر گشته اند و شهری که در آن دایناسورها و اسبهای بالدار و ماشینهای پیشرفته در کنار یکدیگر حضوردارند!) طرفیم که هیچ قهرمان اسلحه به دست و جامعه ستیزی درکار نبوده و همه شاد و به دور از خشونت و کشتار درکنار یکدیگر به زندگی مشغولند.
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
امتیاز : 6
امیدسلیمی
در «خون بپا خواهد شد» نیز همچون مرشد(دیگر اثر درخشان پلتوماساندرسون) با اثری (شخصیت محور)طرفیم که قراراست ما را تماما همراه شخصیت مسئلهدار و غیرقابل پیشبینی و درعین حال هراسناک خویش کند. خون بپا خواهد شد بنا به این نکته درتلاش است تا با ظرافتی کمنظیر و مثالزدنی بواسطه سکانس افتتاحیه خود ،تماما متکی به زبان تصویر(همپوشانی چشمنوازی میان دوعنصر میزانسن ودکوپاژ در نماها) سوژه مورد نظر را برای مخاطب ترسیم کرده و شناخت جامعی نسبت به وی را پیش چشم مخاطب قراردهد. افتتاحیهای که ارتباط و پیوستگی معناداری با جهان کلی اثر داشته و به اعتقاد نگارنده این متن جز شاه سکانسهایی است که اندرسون در طی این چنددهه فعالیت درهنرهفتم خلق نموده است(کاملا همتراز با سکانسهای ابتدایی مرشد که هردو در گرفتن یقه مخاطب و ایجاد کشش دراو برای پیگیری ادامه ماجرا موفق ظاهر میشوند) :
سکانس مذکور با نمایی (اکستریم لانگشات) از بیابانی وسیع کار خودراآغاز میکند. نمایی که هم محل رخداد این سکانس را معرفی کرده و هم به ما مخاطب میفهماند این زمین بوده که قرار است درادامه کار نقش اساسی دراثر ایفا کند و تلاش وتقلی شخصیت اصلی کاملا بدان وابسته است. همچنین پخش همزمان قطعه موسیقی رعبآور و کوتاهی که در این نما حضور دارد بر وقوع شرایط ملتهب و طاقتفرسا تاکیددارد. گویی وارد فضایی هولناک گشته ایم و میبایست خود را برای مواجهه با عناصر دیداری و شنیداری مخوف آماده سازیم.فضایی که کاملا درادامه این سکانس ساخته شده تا حضور این قطعه موسیقی کوتاه هم درهمان راستا باشد و از کار بیرون نزند.
نخستین نمایی که از (دیلوییس) شاهدیم ،نمایی (مدیوم شات) است که آشکارا حائز چند نکته اساسی میباشد : اول آنکه این اندازه قاب، مخاطب را هرچه بیشتر به سوژه نزدیک کرده تا تلاش و مشقت فیزیکی وارده بر وی را حس کنیم(کلنگ زدنهای پیاپی و نتیجه مورد انتظاری که حاصل نمیشود!) و دوم آنکه به درک و شناخت درستی از لوکیشن مورد نظر برسیم. محیطی زیرزمینی و تنگ و نیمه تاریک ،نیمه روشن که حضور تک وتنهای دی لوییس در آنجا ، بنوعی تداعی گر زندانی انفرادی هم هست. گویی این شخصیتی است که میبایست بااتکا به خویش راه را هموار نموده و حضور دیگران درکنار خود را جز اولویتها نمیداند!
سنگهای سیاهرنگ و سخت و تلاش دیلوییس برای از جای کندن آنها و نتیجه ای که حاصل میشود خود موجب میشود از همان ابتدا دریابیم با چه شخصیت تنها ،مصمم ، سخت کوش و بااراده ای طرفیم . چنانچه پس از تلاش نافرجامش در نمای بعدی شاهد تیزکردن مجدد تیغه کلنگ هستیم . نمایی که بر ناامید نشدن وی و عزم و اراده جدی اش برای رسیدن به هدف تاکید میکند. اگرچه در نمایی (کلوز)بازهم شاهد چهره ناراضی وی هستیم (نارضایتی که در اکت بازیگر بواسطه چشمان نافذ و پر احساسش هویدا شده تا بدون حضور بازیگر دیگر و طبیعتا رد وبدل شدن کوچکترین کلامی ،تاثیر خود را بر مخاطب گذاشته و او را همراه سوژه مورد نظر کند)، اما تعبیه کردن زاویه (لوانگلی) که درنمای بالا رفتن از نردبان چوبی شاهدیم ،خود بر موضع قدرت و برتری او نسبت به سختی شغل و محیط پیرامون حکایت دارد. زاویه دوربینی که به مخاطب تلنگر زده که این شرایط سخت ،سوژه را از پای درنخواهد آورد و او میتواند پیروز این پیکار شد.
اندرسون در یکی از درخشانترین نماهایی که دراین اثر شکار کرده ،سوژه را در نمایی (مدیوملانگ) به تصویر میکشد که دراین نما باز هم بر سختی و طاقت فرسایی شرایط محیط کاریاش تاکید میشود: وزش بادنسبتا شدیدی که هم شعله های آتش را به حرکت درآورده و هم بر بدن سوژه میتازد(التهاب بیرونی را برایمان تفهیم میکند) و همچنین مخاطب را با کشمکش و(التهاب درونی) سوژه آشنا میکند: ابرهای متراکم و باران ساز در (پسزمینهقاب) حاضرند تا بنوعی بر خشم و عصیان درونی سوژه تاکید کنند. گویی تلاش نافرجام سوژه و خروجی ناامید کنندهای حاصل از آن ،همچون خورهای روح وروان وی را خراشیده و هرلحظه آرامش را از او دورساخته است.التهاب درونی که محرکه اثر نیز بوده و خون بپا خواهد شد را بدون این مورد نمیتوان تصور کرد.
بهره گیری از دینامیت به منظور پیش رفتن کار، خود بر روحیه پیگیر و جستجوگر وی برای یافتن راهکارهای تازه اشاره میکند. گویی هیچ سد ومانعی توان متوقف ساختنش را نخواهند داشت. دراین بخش نیز مجددا با زاویه دوربین (لوانگلی) طرفیم که طبیعتا بر اقتدار و غلبه نمودش بر محیط حکایت میکند. حتی اگر بواسطه انفجار زودهنگام نردبان چوبی هم شکسته باشد و او مجبورباشد خسته ،زخمی و لنگ لنگان خود را از آن بالا بکشد. اندرسون تا جای ممکن از بکارگیری زاویه هایی نظیر( های انگل و اورهد) پرهیز میکند و از( آی لول و یا لوانگل) بهره میبرد تا هیچ نشانی از ضعف ودرماندگی در سوژه اش هویدا نباشد.
سکانس مذکور با نمایی (اکستریم لانگشات) از بیابانی وسیع کار خودراآغاز میکند. نمایی که هم محل رخداد این سکانس را معرفی کرده و هم به ما مخاطب میفهماند این زمین بوده که قرار است درادامه کار نقش اساسی دراثر ایفا کند و تلاش وتقلی شخصیت اصلی کاملا بدان وابسته است. همچنین پخش همزمان قطعه موسیقی رعبآور و کوتاهی که در این نما حضور دارد بر وقوع شرایط ملتهب و طاقتفرسا تاکیددارد. گویی وارد فضایی هولناک گشته ایم و میبایست خود را برای مواجهه با عناصر دیداری و شنیداری مخوف آماده سازیم.فضایی که کاملا درادامه این سکانس ساخته شده تا حضور این قطعه موسیقی کوتاه هم درهمان راستا باشد و از کار بیرون نزند.
نخستین نمایی که از (دیلوییس) شاهدیم ،نمایی (مدیوم شات) است که آشکارا حائز چند نکته اساسی میباشد : اول آنکه این اندازه قاب، مخاطب را هرچه بیشتر به سوژه نزدیک کرده تا تلاش و مشقت فیزیکی وارده بر وی را حس کنیم(کلنگ زدنهای پیاپی و نتیجه مورد انتظاری که حاصل نمیشود!) و دوم آنکه به درک و شناخت درستی از لوکیشن مورد نظر برسیم. محیطی زیرزمینی و تنگ و نیمه تاریک ،نیمه روشن که حضور تک وتنهای دی لوییس در آنجا ، بنوعی تداعی گر زندانی انفرادی هم هست. گویی این شخصیتی است که میبایست بااتکا به خویش راه را هموار نموده و حضور دیگران درکنار خود را جز اولویتها نمیداند!
سنگهای سیاهرنگ و سخت و تلاش دیلوییس برای از جای کندن آنها و نتیجه ای که حاصل میشود خود موجب میشود از همان ابتدا دریابیم با چه شخصیت تنها ،مصمم ، سخت کوش و بااراده ای طرفیم . چنانچه پس از تلاش نافرجامش در نمای بعدی شاهد تیزکردن مجدد تیغه کلنگ هستیم . نمایی که بر ناامید نشدن وی و عزم و اراده جدی اش برای رسیدن به هدف تاکید میکند. اگرچه در نمایی (کلوز)بازهم شاهد چهره ناراضی وی هستیم (نارضایتی که در اکت بازیگر بواسطه چشمان نافذ و پر احساسش هویدا شده تا بدون حضور بازیگر دیگر و طبیعتا رد وبدل شدن کوچکترین کلامی ،تاثیر خود را بر مخاطب گذاشته و او را همراه سوژه مورد نظر کند)، اما تعبیه کردن زاویه (لوانگلی) که درنمای بالا رفتن از نردبان چوبی شاهدیم ،خود بر موضع قدرت و برتری او نسبت به سختی شغل و محیط پیرامون حکایت دارد. زاویه دوربینی که به مخاطب تلنگر زده که این شرایط سخت ،سوژه را از پای درنخواهد آورد و او میتواند پیروز این پیکار شد.
اندرسون در یکی از درخشانترین نماهایی که دراین اثر شکار کرده ،سوژه را در نمایی (مدیوملانگ) به تصویر میکشد که دراین نما باز هم بر سختی و طاقت فرسایی شرایط محیط کاریاش تاکید میشود: وزش بادنسبتا شدیدی که هم شعله های آتش را به حرکت درآورده و هم بر بدن سوژه میتازد(التهاب بیرونی را برایمان تفهیم میکند) و همچنین مخاطب را با کشمکش و(التهاب درونی) سوژه آشنا میکند: ابرهای متراکم و باران ساز در (پسزمینهقاب) حاضرند تا بنوعی بر خشم و عصیان درونی سوژه تاکید کنند. گویی تلاش نافرجام سوژه و خروجی ناامید کنندهای حاصل از آن ،همچون خورهای روح وروان وی را خراشیده و هرلحظه آرامش را از او دورساخته است.التهاب درونی که محرکه اثر نیز بوده و خون بپا خواهد شد را بدون این مورد نمیتوان تصور کرد.
بهره گیری از دینامیت به منظور پیش رفتن کار، خود بر روحیه پیگیر و جستجوگر وی برای یافتن راهکارهای تازه اشاره میکند. گویی هیچ سد ومانعی توان متوقف ساختنش را نخواهند داشت. دراین بخش نیز مجددا با زاویه دوربین (لوانگلی) طرفیم که طبیعتا بر اقتدار و غلبه نمودش بر محیط حکایت میکند. حتی اگر بواسطه انفجار زودهنگام نردبان چوبی هم شکسته باشد و او مجبورباشد خسته ،زخمی و لنگ لنگان خود را از آن بالا بکشد. اندرسون تا جای ممکن از بکارگیری زاویه هایی نظیر( های انگل و اورهد) پرهیز میکند و از( آی لول و یا لوانگل) بهره میبرد تا هیچ نشانی از ضعف ودرماندگی در سوژه اش هویدا نباشد.
اندرسون با این تمهید درتلاش القای پیروزی سوژه بر محیط و خلق شمایلی مقتدر نزد مخاطب است.
دراین بخش بازهم با نماهایی بسته ازسوژه طرفیم که وجه دیگری از وی را برایمان آشکار میکنند: نمایی کلوز (پس از سقوط) که در آن شاهد نگاه هراسان سوژه ایم،نمایی که در آن تنفرش از شکست و کلافگیاش از این وضع موجود را شاهدیم. جایی که واژه (نه) را به زبان آورده و سمت نگاهش نیز بسمت آسمان است.گویی سعی در برقراری ارتباط با خالق هستی را داشته و نمیخواهد او شاهد این شکست و درماندگیاش باشد. همچنین نگاه کنید به لحن شاد و شنگولش پس از وصال به قطعه سنگ مورد نظر را که در آن از واژه (عزیزم) بهره میگیرد. حال که تمام آن سخت کوشیهای قبلی نتیجه داده و به هدف موردنظر رسیده، از کلام بهره میبرد تا گویی آن ور ناطق انسانیاش با رسیدن به هدف ،بارور شده و انسان بودنش ملموس تر تلقی شود.
در نمای پایانی سوژه را درحال کشیدن خود برزمین مشاهده میکنیم.از آنجا که انفجار را از سرگذرانده ،رنگ لباس نیز خاکی گشته و گویی همچون ماموری استتار کرده در محیط درحال پیشروی است. سوژه کاملا همرنگ محیط گشته تا بدانیم این شغل با تمام مصائب و فراز وفرودهایش درحکم تمام دارایی و هست ونیست سوژه بوده و زیستش بدون آن بی معنی وپوچ خواهد بود. حرکت بعدی دوربین نیز در همین راستا کارکرد دارد: دوربین به آرامی به (بالا تیلت شده) تا بازهم همچون (نخستین نمای اثر) به (اکستریم لانگشاتی) از بیابان برسیم . نمایی که سکانس مذکور با آن آغاز شده و با آن پایان میپذیرد تا بدانیم سرنوشت این شخصیت مصمم و کنشگر و البته انزواطلب ،با همین زمین بی انتها و وسیع گره خورده و اثر قرار است روایتگر مجموعه ای از کنش و واکنش های او در دل همین زمین باشد.شخصیتی که درطول فیلم آشکارا از نفرتی که ذره ذره از دیگران دردل خود پرورش داده میگوید و آرزو داشته تا با سخت کوشی وکسب مال فراوان از تمامی انسانها دورشود و با تنهایی اش سرکند.
@Naghdefilmoserial
#نقد_سکانس
امیدسلیمی
دراین بخش بازهم با نماهایی بسته ازسوژه طرفیم که وجه دیگری از وی را برایمان آشکار میکنند: نمایی کلوز (پس از سقوط) که در آن شاهد نگاه هراسان سوژه ایم،نمایی که در آن تنفرش از شکست و کلافگیاش از این وضع موجود را شاهدیم. جایی که واژه (نه) را به زبان آورده و سمت نگاهش نیز بسمت آسمان است.گویی سعی در برقراری ارتباط با خالق هستی را داشته و نمیخواهد او شاهد این شکست و درماندگیاش باشد. همچنین نگاه کنید به لحن شاد و شنگولش پس از وصال به قطعه سنگ مورد نظر را که در آن از واژه (عزیزم) بهره میگیرد. حال که تمام آن سخت کوشیهای قبلی نتیجه داده و به هدف موردنظر رسیده، از کلام بهره میبرد تا گویی آن ور ناطق انسانیاش با رسیدن به هدف ،بارور شده و انسان بودنش ملموس تر تلقی شود.
در نمای پایانی سوژه را درحال کشیدن خود برزمین مشاهده میکنیم.از آنجا که انفجار را از سرگذرانده ،رنگ لباس نیز خاکی گشته و گویی همچون ماموری استتار کرده در محیط درحال پیشروی است. سوژه کاملا همرنگ محیط گشته تا بدانیم این شغل با تمام مصائب و فراز وفرودهایش درحکم تمام دارایی و هست ونیست سوژه بوده و زیستش بدون آن بی معنی وپوچ خواهد بود. حرکت بعدی دوربین نیز در همین راستا کارکرد دارد: دوربین به آرامی به (بالا تیلت شده) تا بازهم همچون (نخستین نمای اثر) به (اکستریم لانگشاتی) از بیابان برسیم . نمایی که سکانس مذکور با آن آغاز شده و با آن پایان میپذیرد تا بدانیم سرنوشت این شخصیت مصمم و کنشگر و البته انزواطلب ،با همین زمین بی انتها و وسیع گره خورده و اثر قرار است روایتگر مجموعه ای از کنش و واکنش های او در دل همین زمین باشد.شخصیتی که درطول فیلم آشکارا از نفرتی که ذره ذره از دیگران دردل خود پرورش داده میگوید و آرزو داشته تا با سخت کوشی وکسب مال فراوان از تمامی انسانها دورشود و با تنهایی اش سرکند.
@Naghdefilmoserial
#نقد_سکانس
امیدسلیمی