🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
کوتاه با سینما جهان :

Mulan

مولان را به دلیل خاطرات نصفه و نیمه ای که از انیمیشن آن داشتم ، تماشا کردم و اثر هم مطابق انتظار چیزی بیشتر از یک محصول یکبار مصرف و قابل فراموشی نیست. در مولان با داستانی ساده و تیپهایی با کمترین پرداخت طرفیم: آدم بدهایی که با قلبی پرکینه و احساس جاه طلبی بسیار به تاج و تخت حمله ور هستند، ودر طرف مقابل قهرمانی که میبایست از هنر و توانایی ذاتی خود بهره ببرد و پتانسیل درونش را شکوفا کند،به علاوه تعدادی تیپ دیگر که وظیفه اتصال قهرمان به آدم بدهای فیلم را دارند و... نسخه جدید نتفلیکس چیزی بیشتر از این در چنته ندارد و در ساخت سکانس های اکشن نیز چندان دندان گیر نیست (در قیاس با ساخته های عظیمی همچون صخره سرخ) و یا حتی دیگر آثار متوسط نتفلیکس همچون( پادشاه) . البته که مولان با توجه به لوکیشنها و طراحی صحنه و لباسش ،حداقل به لحاظ بصری در برخی نماها چشمنواز ظاهر میشود و همچنین به نسبت مدت زمانش، در روایت خود دچار سکته نیز نمیشود و داستان ساده خود را تا به انتها بدون لکنت تعریف میکند. برای زمانی که هیچ گزینه دیگری در دسترس نیست ، میتوان برای یکبار دیدنش اقدام کرد.

امتیاز: 4.5


Platform

زمانی که برای نخستین مرتبه پلتفرم را تماشا کردم مصادف شد با اوج نقد و نظرات منفی در مورد آن، پس نوشتن از آن را به زمان دیگری موکول کردم و قبل از آن نیز مجدد یکبار دیگر ساخته پرسروصدا نتفلیکس را تماشاکردم... پلتفرم همچون همان مثالی است که ابتدا دکمه ای طراحی میکنند و سپس برای دوختن یک کت در تلاش هستند. دراینجا نیز فیلمساز تمام مسئله اش بیان اختلاف طبقاتی و نمایش وحشی گری و وجه تاریک انسانها در شرایط بحران است. پس به همین دلیل داستانگویی، شخصیت پردازی و ارائه اطلاعات مکفی را در اولویت های بعدی گذاشته و نتیجه به فیلمی بدل گشته که صرفا در پی القا افکار خالق خود بر مخاطب است. حال آنکه این القا با کمترین موضع دراماتیک و کمترین میزان شناخت مخاطب با شخصیتها و مکان وقوع حوادث همراه شده تا پلتفرم به جای یک اثر سینمایی بیشتر شبیه یک بیانیه تلنگر آمیز با تصاویری مشمئز کننده باشد. پیام پلتفرم نیز دستاورد تازه ای برای سینما نیست (چنانچه در سکانس کلانتری مشهورشوالیه تاریکی نیز با دیالوگ جوکر بر این امر تاکید میشود: در شرایط دشوار همین مردم متمدن یکدیگر را میخورند)
منتهی اگر اثر نولان به کار ماندگاری تبدیل شده است به آن دلیل است که او در قسمت نخست قهرمان آرمان گرا و مصمم خود را کاملا معرفی میکند، در قسمت دوم با نمایش آنتاگونیستی پوچگرا و کنش گر (جوکر) عملا درام را بر پایه تضاد شخصیتی بنا میکند و تقابل قطب خیر و شر چه در عمل و چه در دیالوگ جاری و عینی سازی میشود.
حال آنکه در اثری مثل پلتفرم هیچکدام از موارد بالا رعایت نمیشود : نه قهرمانی ساخته میشود ، نه شروری . نه به شکلی کامل محیط وقوع حوادث را میشناسیم ونه انگیزه و کنش و واکنش افراد حاضر در صحنه مقبول واقع میشود.(درگیری و به قتل رساندن تعدادی از زندانیان برای رساندن غذا به طبقات پایین تر ، با کدام عقل و یا حس انسانی کارکرد و توجیه دارد؟ این کنش عدالت است یا اعمال خشونت به شکلی متفاوت؟ )
نه نحوه چینش این افراد کنار هم توجیه دارد و نه نحوه جا به جا شدن آنها در طبقات مختلف ، نه میفهمیم چرا صاحب این مجموعه چنین شرایطی ترتیب داده و از همه مهمتر : فیلمساز جرات نقد و ورود به نیات و انگیزه و نقش آنها در این همه وحشی گری را ندارد
تمام سبعیت و جنایت رخ داده در فیلم حاصل کار زندانیان است و هر چه شر است از خود آنها سر میزند. نقش بالا دستی ها و افراد مسئول در هاله ای از ابهام قرار دارد!!!!
اگر چه فیلم برای نمایش شرایط دهشتناک داخل زندان از برخی المانها بهره میبرد : همچون استفاده از نورپردازی قرمز که طبیعتا بر القا وضعیت خطر و نا امنی تاکید داردویا بهره گیری از نماهای بسته در دکوپاژ سکانسهای درگیری و پر خون که به خوبی در انتقال حس انزجار از اعمال افراد داخل فیلم موثر واقع میشود .
پلتفرم گویی فقط برای تلنگر زدن به مخاطب و بیان افکار خالقش شکل گرفته است . حال آنکه هدفش را با چه مسیر سینمایی ارائه کند، گویا چندان اهمیت نداشته است.

امتیاز : 4

knives out

چاقو کشی فیلم متوسط الحالی است و این خود بزرگترین معضل آن است .چاقو کشی شاید برای مخاطبی که با آثار آگاتا کریستی و سریالهایی همچون پوآرو ، خانم مارپل و یا حتی آثار شرلوک هلمز آشنا نیست ، جذاب و پر تعلیق باشد اما برای مخاطبی که احیانا گذرش به آثار مذکور افتاده اثر آنچنان تازه و هیجان انگیزی نخواهد بود.چرا که همه چیز طبق انتظار رخ میدهد : وقوع جنایتی مشکوک ، حضور پلیس و یک کارآگاه ماهر در صحنه ، مصاحبه و گفتگو با تک تک عوامل خانه ، حضور یک یا دو فردی که بیشترین میزان شک و تردید به آنها میرود ، جا به جایی روایت میان زمان حال و گذشته و...
همگی در چاقو کشی حاضرند. منتهی مشکل آنجاست که رایان جانسون به ارائه تک به تک همین موارد اکتفا میکند و دستاورد تازه ای برای مخاطب به ارمغان نمی آورد .شاید تنها نکته تازه اثر ،وقوع حوادث در زمان حال و بهره گیری از امر تکنولوژی همچون موبایل و ...باشد .
مورد دیگر حضور نه چندان قانع کننده دنیل کریگ در نقش یک کارآگاه ماهر و‌کاربلد و طناز است . صدا خشن و زمخت کریگ و همچنین نگاه خیره اش به دیگر افراد حاضر در صحنه در تضاد با آن وجه شوخ طبعی و طنازی شخصیت قرار میگیرد، هرچند او سعی خود را میکند تا اندکی بامزه جلوه کند اما این نوع نقشها بیشتر مناسب بازیگرانی همچون جانی دپ ،رالف فاینس و... است که بامزگی ذاتی را همراه خود دارند . کریگ شاید برای آن وجه فکور و باهوش نقش مناسب باشد اما در وجه با مزه اش لنگ میزند.
مشکل اصلی چاقو کشی اما در قابل پیش بینی بودن آن است. موردی که برای یک اثر جنایی / معمایی بزرگترین آفت است و حس یاس و ناامیدی را برای مخاطب به ارمغان می آورد . اینکه شخصیتی که تا اواسط فیلم کمتر در جلو چشم ظاهر میشود و به ظاهر از باقی افراد نیز خونسرد تر است ، خود عامل مرگ میشود و همچنین انتقال ثروتی عظیم به ضعیفترین فرد حاضر در خانه (به عنوان یکی از نقاط عطف فیلمنامه) کاملا قابل پیش بینی و‌در نتیجه به دور از انتقال هرگونه هیجانی به مخاطب است . چرا که کاملا آشکار است نه باقی افراد حاضر در فیلم توان و انگیزه و جرات به قتل رساندن کسی را دارند و نه مستحق کسب ارثیه ای هنگفت هستند.
چاقو کشی اما امتیازهایی نیز در خود دارد که تماشا آن را ممکن میسازد: همچون حضور آن صندلی پر شده از چاقو و سلاح سرد در نماهای اثر که خود بر وحشی گری و غیر متمدن بودن ساکنان خانه اشاره دارد(سکانس حمله به دخترک پس از خواندن وصیت نامه را به یاد آورید) و یا حرکت دوربین و تبدیل نماها از باز به بسته و بلعکس که با توجه به داخلی بودن اکثر سکانسهای اثر ‌، کمتر چشم مخاطب را خسته میکنند ، و شاید از همه مهمتر نداشتن زمان مرده و اولویت داشتن روایت یک داستان راز آلود در تمام مقاطع فیلم . چاقو کشی اما در نهایت با آن لانگ شات انتهایی تعریف میشود . نمایی که تمام ساکنان خانه مات و‌مبهوت در سمت چپ قاب حاضرند و دخترک (حالا ثروتمند شده اش) در سمت راست قاب و در بالکن خانه مقابل آنها ایستاده است ،طبیعتا بالاتر از آنها و در موضع برتری و قدرت . میزانسنی که اختلاف نهایی شخصیتهایش را به درستی برای مخاطب عینی سازی میکند. دخترک فاتح این هیاهو میشود و برخلاف روزهای قبل، حالا اوست که باید بالاتر از دیگران قرار بگیرد.

امتیاز : 6.5

Mimic
میمیک از ساخته های کمتر شناخته شده گیلرمو دل تورو به شمار می آید. کارگردانی که اگر پیگیر آثارش باشید همواره فانتزی های هیولا محور را ارائه میکند و از نمایش انواع و اقسام موجودات ناشناخته ابایی ندارد(هل بوی ها ، بلید۲، حاشیه اقیانوس آرام، شکل آب ، هزار توی پن)
میمیک با توجه به سال ساختش و بودجه نه چندان بالایی که در اختیار دارد،اثر قابل قبول و هیجان انگیزی است . میمیک فیلمنامه قابل اعتنایی ندارد: تقابل انسان با موجودات طبیعی اما جهش یافته ، خشم طبیعت نسبت به انسان ، تیپهایی که در شرایط خطر یکی پس از دیگر در مواجهه با هیولا از بین میروند و در نهایت پیروزی انسان بر عامل خطر و... همگی در میمیک حاضرند.
اما دل تورو میداند با همین شرایط چگونه مخاطب را تا به انتها همراه خود سازد، پس تا نیمه های فیلم در نمایش عامل خطر به نوعی خساست به خرج میدهد تا حس کنجکاوی مخاطب را تحریک کند و هم به وجه مرموز و دلهره آور اثر قوت ببخشد، و درطرف مقابل و در پرده نهایی با نمایش پر ازدحام از حضور آنها اکشن کار را ارائه دهد. از نماهای تمام قد از حضور سوسکهای جهش یافته گرفته تا لانگ شاتی در انتها که لانه اصلی آنها را شکار میکند تا محیط دلهره آور زیر زمینی با بخشهایی نیمه تاریک و نیمه روشن که ادامه حرکت انسانها را در مرز میان رهایی و مرگ معلق میسازد و....
میمیک با تمام موارد اشاره شده به عنوان اثری سرگرم کننده و مهیج به راحتی قابل پیشنهاد دادن است. دل تورو دقیقا همان کاری را انجام میدهد که از او انتظار داریم: تقابل انسان و هیولا در روایتی سرراست و به دور از هرگونه اضافه گویی .

امتیاز : 7.5


#نقد_فیلم
@NaghdeFilmoSerial

امید سلیمی
#پیشنهاد_فیلم
#نقد_فیلم
به نام خدا
crazy stupid love 2011
کارگردان : گلن فیکارو ، جان ریکوا
نویسنده : دن فوگلمن
بازیگران : استیو کارل ، رایان گاسلینگ ، جولیان مور ، اما استون و ...
ژانر : کمدی ، رومنس

مقدمه : نام فیلم به خوبی بیان گر محتوای آن است و اتفاقات و ماجرا های فیلم رو می توان در همین سه کلمه خلاصه کرد ، کال (استیو کارل) مرد میانسالی است که همه چیز زندگی اش در مسیر درست و خوبی است. خانواده ای خوب، شغلی مناسب و محیطی دوستانه. اما زمانی که او با همسرش دچار مشکل میشود و «امیلی» به فکر طلاق گرفتن می افتد و کال را برای مدتی ترک می کند، همه چیز خراب می شود.
کال که میخواهد حالش بهتر شود، به کاباره ای میرود که از قضا پر از دختران خوشگل است و با مردی جذاب و دخترکش بنام جیکوب (با بازی Ryan Gosling) آشنا میشود. این مرد که بنظر میرسد شبهای خود را با هر دختری که بخواهد می گذراند، وقتی کال را در آن حال میبیند، به سراغش رفته و چند توصیه به او میکند. همین مکالمه ساده تبدیل به یاد دادن تکنیکهای مختلف مخ زنی! و آشنایی با دختران می شود. تا جایی که با بردنش به چند فروشگاه  تیپ و قیافه او را به کل عوض میکند.


مهمترین نقطه ی قوت فیلم بازیگران آن ها و شخصیت پردازی های واقع گرایانه همراه با کمدی زیر پوستی فیلم است که حالت لودگی پیدا نمیکند. همچین فیلم از شوخی های نوجوانانه و جنسی پرهیز میکند و در دل کمدی جذابش حرف حساب و واقع گرایانه میزند .


ابتدا از بازی و شخصیت رایان گاسلینگ در این فیلم شروع میکنیم.
گاسلینگ در این فیلم یکی از متفاوت ترین و عجیب ترین نقش آفرینی هایش را به نمایش گذاشته است، مردی جوان و خوشگذران و بد دهن که فقط به فکر رابطه ی جنسی با دختران است و از نظر وی کلماتی مثل عشق بی معنی است ، شخصیتی که در تضاد با شخصیت هایی است که در فیلم های دیگر به تصویر کشیده و مخاطب گاسلینگ را با آن شخصیت پردازی ها می شناسد و نکته ی جالب تر نقش آفرینی باور پذیر و جذاب وی است که نامزدی بهترین بازیگر را در جشنواره ی گلدن گلوب برایش به ارمغان آورد.

استیو کارل شخصیت مردی ساده و مهربان که شوخی های جذابی را در طول فیلم به نمایش میگذارد و تقریبا شخصیتی مشابه شخصیت هایی که در فیلم باکره ی ۴۰ ساله و یا سریال office را به تصویر میکشد که باعث نزدیکی مخاطب به شخصیت و همراهی با ماجرا های کال را میشود.

جولین مور نقش یک زن خیانت کار سرد را بازی میکند اما در طول فیلم شخصیت وی نیز به واقعیت و احساسات مخاطب نزدیک میشود، اما استون نقش دختر جوانی مهربان و ساده را به تصویر میکشد که از قضا دچار رابطه ی عاطفی با جیکوب میشود و شخصیت درونی وی را آشکار میکند .

اما جذاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت های فیلم سه شخصیت کیت تافرتی با بازی ماریسا تومی ، جسیکا رایلی با نقش آفرینی آنلیه تیپتون و رابی ویر با نقش آفرینی جونا بوبو هستند که کمدی و جذابیت فیلم را دو چندان می کنند.
در کل شخصیت پردازی فیلم شخصیت های معمولی واقع گرا و دوست داشتنی را به تصویر میکشد که از مهمترین نقاط قوت فیلم است.

فیلم داستان عشق و روابط عاطفی سه نسل را روایت میکند ، سه نسلی که دید متفاوتی نسبت به عشق دارند و حتی از راه های احمقانه و دیوانه وار میخواهند به آن دست پیدا کنند اما ذات حقیقی عشق آن ها را به هم پیوند میدهد و روابط فیلم هوشمندانه به تصویر کشیده میشود که علاوه بر نقش آفرینی خوب بازیگران هوشمندی و مهارت نویسنده را طلب میکند.

فیلم در مورد عشق و محبت است به همین دلیل مخاطب حتی از شخصیت منفی فیلم هم متنفر نمیشود ، پیام فیلم واضح است عشق تنها حقیقت زنده است.

نمره : ۸ از ۱۰

alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
میکنم تنها از جاده عبور .... دور ماندند زمن آدمها

(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است):

حتما با ضرب المثل (مرغ همسایه غاز است) آشنایی دارید، عبارتی که به کم اهمیت شمردن خود و بها دادن بیش از حد به دیگران اشاره میکند. شک ندارم اگر همین فیلم (کله سرخ) از سینما اروپا یا احیانا شرق آسیا به مخاطب ایرانی معرفی میشد، شاهد حجم عظیمی از تبلیغ و تعریف و تمجیدو... پیرامون آن در فضای مجازی بودیم.حال آنکه این اثر با بودجه پایین و با اکرانی محدود در همین مملکت ساخته شده و کمتر بحث و شناختی حول آن شکل گرفته است.
کله سرخ اثر وهمناک (کریم لک زاده) با تلفیق پیرنگی انتقام محور به همراه چاشنی سورئال ،اثری است جاندار و پرکشش که با وجود کم ملات بودنش در برخی موقعیتهای داستانی ،در سینما فعلی ایران یک غنیمت بشمار می آید. لک زاده در کله سرخ حریم امن قهرمانش را از بین میبرد و با نقطه عطف اصلی خود (قتل برادر به منظور تقسیم زمین های پدری ) آدم تک افتاده ،بی حوصله و گوشه گیرش را از پیله تنهایی و رخوت به جهنمی سفید پوش برده تا در این راه هم او را بهتر به خود بشناساند و هم بازگشت به اصل و ریشه آدمی را به عنوان تقدیر نهایی در نظر بگیرد. کله سرخ مملو از نشانه های تصویری برای شرح موقعیت قهرمانش است : از عنصر سرما گرفته که در سراسر فیلم حضور معنا داری دارد(بارش برف و باران ، لوکیشنهای پوشیده از برف و صدا بادی که در نماهای خارجی به گوش میرسد) که نشان از زندگی بی حاصل و مایوس کننده او دارند تا حضور عنصر آتش (چه بوسیله شعله گاز و بخاری وچه آتش زدن تکه های چوب درخت و ...) که کارکردی دو گانه در اثر دارند: هم به نشانه اعلام خطر و وضعیت هشدار برای قهرمان و هم به نوعی تلاش او برای رهایی از سرمای موجود در زندگی و دستیابی به گرما و امید و حیات. از وضعیت ظاهری او گرفته (لباس زیرپوش سفید رنگ ، مو و ریش بلند ، نگاه سرد و نوعی حس بیخیالی در کلام و گفتار) تا جدایی طلبی خود خواسته اش از زادگاه و افراد خانواده و گذشته (همچون میزانسن آن نما سه نفره در ماشین که کله سرخ و برادرش در دوسمت نشسته و هرکدام به سمت مخالف نگاه میکنند، حضور خواهر خانواد میان این دو نشان از این دارد که او تنها عضو پیوند دهنده میان برادرهاست و البته که خودش میان این جدایی و سردی روابط گیر افتاده است.)
همگی دست به دست هم داده تا کله سرخ قهرمان تنها و تک افتاده خود را به شکل اصولی برای مخاطب معرفی کند .
کله سرخ اما همانگونه که در ابتدا اشاره شد با گریز زدن به سورئال بخشی از پیرنگ خود را پیش میبرد. بواقع در لحظاتی مرز میان خیال و واقعیت از بین میرود: از حضور گاه و بیگاه روح برادر در کنار کله سرخ ، تا آن لانگ تیک رویارویی با ارواح سیرک که در جنگل رخ میدهد اثر را از بستری رئال خارج کرده و اتفاقا ضربه نهایی به مخاطب را در همین فضا وارد میکند: جایی که قهرمان فیلم در فضایی مالیخولیایی هم بر حرام زادگی خود آگاه میشود و هم سنگدلی و آن وجه حیوانی پدر خویش را بهتر در می یابد. لک زاده وحشی بودن و میل به گناه و تباهی قهرمانش را به گذشته او و دیگر مردان خاندانش مربوط میسازد، خاندانی که گویی تمام مردانش موجوداتی رذل و پست و حیوان صفتند که با خون و تجاوز تعریف میشوند. از پدر خانواده گرفته که تک تک اعضا سیرک را به قتل رسانده تا برادری که بعد فوت او شر به پا میکند تا آن عمو حریص و طماع و فرزندان قاتل و گرگ صفتش ،جملگی مردانی پست فطرت هستند که گویی بویی از انسانیت نبرده و از نظر لک زاده به طبع در چنین شرایطی ، کله سرخ داستان نیز از این قاعده مستثنی نیست و تلاشش برای دوری از زادگاه و اقلیم کودکی هم کارساز نبوده و تقدیرش بر بازگشت به ریشه ها و بروز خشونت است (همچون تلاشش در آن انباری تاریک برای یافتن اسلحه شکاری پدر و یا سر بریدن مرغ خانگی در حیاط خانه ) ، چنانچه در آن لانگ شات انتهایی نیز پس از تیر خوردن ،به سرعت واکنش نشان داده و با شلیکی ناگهانی طرف مقابل را به کام مرگ میکشاند. لک زاده کله سرخش را همچون دیگر مردان این خانواده محکوم به اعمال خشونت و جنون میپندارد و درنهایت مرگ را همچون هدیه ای برای او درنظر میگیرد. واپسین نما اثر را به یادآورید که روح کله سرخ همراه با روح برادر در جنگل به راه خود ادامه میدهند. کله سرخ نیز همچون پدر و برادر ،مرگ را به آغوش کشیده و حالا جدا شده از این دنیا با خیالی راحت و بدون دغدغه در طبیعت رها میشود. بواقع مرگ جدا کننده کله سرخ از یک زندگی بی حاصل و پوچ و ملال آور انسانی و دریچه ورودش به یک زیست تازه است : همنشینی پیوسته با ارواح و پرسه آزادانه در طبیعتی بکر و بی انتها .

امتیاز : 8

امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial

#نقد_فیلم
#نقد_سریال
#پیشنهاد_سریال
به نام خدا
the boys (2019- present)
تعداد فصل : ۲
تعداد قسمت : ۱۶
شبکه: amazon
خالق : اریک کریپر
بازیگران: کارل اربن ، جک کواید ، آنتونی استار ، ارین موریارتی ، دومنیک مک الیگوت ، جسی آشر و ...
ژانر : درام ، اکشن ، کمدی سیاه

مقدمه : پسرها در جهانی قرار دارند که افراد ابرقدرت توسط عموم مردم به عنوان قهرمان شناخته می‌شوند و متعلق به شرکت قدرتمند وات اینترنشنال هستند که از آن‌ها بازاریابی و درآمدزایی می‌کند. ابرقهرمان‌ها در واقع از شخصیت‌های قهرمانانهٔ خود، بیشتر افراد متکبر و فاسد هستند. این مجموعه در درجهٔ اول بر روی دو گروه تمرکز دارد: هفت، تیم برتر ابرقهرمانان وات اینترنشنال و گروه پسرها، هوشیارانی که به دنبال کنترل قهرمانان فاسد هستند.
پسرها توسط بیلی بوچر هدایت می‌شوند، كه همهٔ افراد ابرقدرت را حقیر می‌شمارد و هفت توسط میهن‌پرست (هوم لندر) خودخواه و ناپایدار هدایت می‌شوند و ....

قدرت بدترین ها رو به خودش جذب میکنه و بهترین ها رو فاسد (رگنار لاثبروک)

وقتی از سال ۲۰۰۹ دنیای سینمایی مارول به طور جد وارد سینما شد تصویر شعاری و کودکانه از قهرمانی که بر ضعف ها و حسرت ها و شهوت های مطلوب و نا مطلوب خود مسلط میشوند و به تنهایی و با کمک هم شرور های قصه را شکست میدهند و ... تبدیل به تصویر مسلط از دنیای قهرمانان در ذهن مخاطبان سینما شد و دیگر فیلم هایی مثل v for vendetta و sin city و watchmen و ... از دور خارج شدند چون قهرمانان رنگی و پز رزق و برق فروش بیشتری داشتند.
اما در این میان سریال پسران (یا به تعبیری رفقا) مثل همین گروه پسران در سریال چهره ی خدا گونه و ساختگی قهرمانان این روز های سینما و تلویزیون را به چالش میکشد ، در واقع فانتزی ترین بخش فیلم ها و سریال های ابر قهرمانی رایج همین چهره ی معصوم و وجدان خدشه ناپذیر شخصیت های مثل کاپیتان آمریکا و سوپرمن و ... است و پایه ی سریال the boys هم به چالش کشیدن این تصویر سازی دروغ است.

با بررسی این سریال همراه ما باشید.

@NaghdeFilmoSerial
فصل اول

در دقایق آغازین قسمت اول مخاطب با قهرمانانی از جنس سوپر هیرو های رایج این روز های مواج میشود و با خود میگوید خوب یک سریال کلیشه ای دیگر ولی بعد از مدت کوتاهی دو صحنه جهان کثیف سریال را به صورت مخاطب می کوبد ، یکی صحنه ی مرگ دوست دختر جک کواید (رابین ) توسط ایترین (که تحت تاثیر مواد مخدر بود) و دیگری تجاوز دیپ به استار لایت (که او هم تصوری خدا گونه و معصوم از گروه ابر قهرمانی ۷ داشت)

سریال پسران در مورد جهان خیالی ابر قهرمانی نیست در واقع دنیای فعلی ما را با حضور واقعی (نه صرفا در قاب تلویزیون و پرده ی سینما) سوپر پاور ها (ابر قدرت ها) بگوییم بهتر است تا ابر قهرمان نشان میدهد .
هم اکنون هم ما در تبلیغات و برند سازی قهرمانان dc و marvel غرق شده ایم و ابر قهرمانان تبدیل به برند های تجاری شده اند . در جهان the boys هم همین روال برقرار است البته شخصیت های این جهان واقعا حضور دارند و این حضور آن ها خراب کاری ها و خسارت های جانی زیادی را به وجود می آید که شرکت ووت و رسانه ها و ... این خسارت ها را تحت خسارت های جانبی و ... لا پوشانی میکنند و اجازه نمیدهند چهره ی کثیف و دو رو این شخصیت ها در جامعه دیده شود.
واقعیت امر این است اگر هم فردی مثل کاپیتان آمریکا و سوپر من و ... وجود داشت در نهایت به فساد کشیده میشد این ذات انسان و قدرت است ، مثال تاریخی آن هم زیاد است از هیتلر تا بمب اتم و آمریکا.
از نکات جذاب سریال تغیر جای شرور ها و ابر قهرمانان است. ابر قهرمانان این سریال بر خلاف ظاهر سازی هایشان انسان هایی ترسو، ضعیف و النفس ، شهوت ران ، متجاوز ، دو رو و در عین حال مظلوم واقع شده ، احساساتی و حتی در مواقعی مهربان هستند ویژگی هایی انسانی و واقع گرایانه که در جهان سینمای مارول و دیسی به ندرت یافت میشود(به خصوص ویژگی های منفی که حتی در شرور های جهان آن ها جایی ندارد)
گروه the boys هم که به نوعی شخصیت های مثبت سریال هستند ویژگی های منفی اخلاقی خود را دارند و برای رسیدن به اهدافشان می کشند و شکنجه میدهند اما فرق آن ها با ابر قدرت های سریال در هدفشان است که چیزی نیست جز عشق و خانواده و این مرز باریکی است که آدم بد های قصه و شخصیت های مثبت را جدا میکند هرچند که این مرز در طول سریال جابه جا میشود و این هم از ویژگی های مثبت سریال است.
ابر قهرمانان این سریال هم شرور های داستان را شکست میدهند اما اصل ماجرا بعد از مبارزه و پیروزی است ، این که با آن قدرت ماورایی و خدا گونه و شهرت و محبوبیت در طول زندگی چه میکنند؟‌ و تمام این مطالبی که در بالا گفته شد از منظر روان شناختی و بعد های انسانی و اجتماعی و رسانه ای به تصویر کشیده میشود.

اما جدا از این ویژگی ها و تم های اخلاقی سریال در بحث اکشن و خشونت و خون و خون ریزی هم کم نمی آورد ، یک سریال خشن و اکشن و سکانس های عالی درگیری و قاب بندی ها و نور پردازی هایی که تاثیر صحنه ها را دو چندان می کند.
بهره بردن عالی از دوربین فقط در سکانس های اشکن و هیجانی نیست ، نشان دادن برتری و سلطه ی هوملندر در سکانس هایی که وی حضور دارد (نگاه از پایین دوربین به وی) یا نما های بسته و تاریک در هنگام فعالیت های تیم boys که محدویت و زیر زمینی بودن فعالیت های آن ها را نشان میدهد و ...

به شخصیت پردازی های سریال در بالا تا حدودی اشاره شد اما انتخاب تیم بازیگری و نقش آفرینی بازیگران کیفیت شخصیت پردازی سریال را ده برابر کرده ، آن نقش آفرینی بی عیب و نقص آنتونی استار در نقش هوملندر ، بازی های عالی و میمک های صورت به طرز شگفت انگیزی شخصیتی نفرت انگیز پدید آورده و بازی جذاب کارل اربن و آن لحجه و نوع حرف زدن رکیک و بازی های باور پذیر تمامی شخصیت های اصلی که می توان گفت شخصیت های داستان برای نقش آفرینی این بازیگران نوشته شده اند.
شخصیت پردازی سریال به صورت پیوسته ادامه دارد یعنی نویسندگان شخصیت ها را به صورت لایه به لایه در طول قسمت ها معرفی میکنند و به مخاطب اجازه میدهند که شخصیت ها را با دید کامل تر و آگاهانه تر بشناسد.

یکی دیگر از ویژگی های جذاب سریال که نمی گذارد ذهن ما دائم درگیر خون ریزی و سکانس های ناراحت کننده باشد رگه های کمدی سریال است که بر روی شوخی ها و فوش های شخصیت بوچر استوار است و تم طنز تلخ سریال را می توان با تم طنز سریال سوپرانوز (البته از لحاظ تاثیر گذاری و کیفیت) مقایسه کرد.

البته سریال ایراد هایی نیز دارد : مانند ضعف در جلوه های ویژه و گیج زدن برای نشان دادن شخصیتی ثابت که میان تم های تاریک و روشن سکانس به سکانس جابه جا نشود (به خصوص برای ای ترن و دیپ) که ایراد های قابل برطرف شدن طی فصل های بعدی است.

نمره: ۹ از ۱۰
meta : 77/100
imdb : 8.7/10
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
Photo
فصل دوم

سریال the boys در فصل دوم خود هم راه فصل اول را پیش گرفته اما با این تفاوت که در فصل دوم خشونت ، غافل گیری و ضد جریان و ضد شعار بودن آن شدت بیشتری پیدا می کند که مخاطب خسته شده از جریان های مسخره ی این روز ها را به وجد می آورد برای مثال

صحنه ای که در قسمت سوم با قایق به داخل شکم نهنگ میکوبند مخاطب را هم مثل شخصیت ها در شوک و بهت فرو میبرد ، یکی از نکات جذاب این سریال که در هر دو فصل دیده میشود (به خصوص در فصل دوم) حرکت بر خلاف جریان این روز های سینما و تلوزیون است ، مسئله فقط جهان ابر قهرمانی نیست ، این روز ها شاهد فمنیست بازی ها و پرداخت به حقوق همجنس گرایان و جریان های علیه نژاد پرستی هستیم (که اکثرا هم شعاری و نون به نرخ روز خوری هستند ) ولی در این سریال شاهد توهین های نژادی هستیم (برای مثال سکانس پایانی قسمت سوم) یا وقتی خبرنگار از استورم فرانت می پرسد که به نظرش ابر قهرمانان زن بهتر از مرد ها عمل می کنند؟ به راحتی می گوید ربطی به جنسیت ندارد و به خود شخصیت قهرمان مربوط است ، یا همین رفتن به شکم نهنگ و کشتن وحشیانه ی او که بر خلاف جریان های محافظت از طبیعت است.
سریال دست از شوکه کردن مخاطب بر نمی دارد ، برای مثال سکانس پایانی قسمت هفتم که با خون ریزی و غافل گیری تمام میشود.
فیلم برداری صحنه های درگیری نسبت به فصل اول بهتر شده و همچنین جلوه های ویژه ی سریال هم پیش رفت چشمگیری نسبت به فصل اول داشته ، همچنین شخصیت پردازی سریال نسبت به فصل اول پیچیده تر شده و شخصیت های اصلی را بهتر برای مخاطب واکاوی میکند.

نتیجه این که سریال نسبت به فصل اول پیشرفت داشته و خبر بهتر این که هنوز هم جای پیشرفت و جذاب شدن دارد و مخاطب را به فصل های بعدی بهتر و جذاب تر امید وار میکند.

نمره : ۹.۵ از ۱۰

alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
کوتاه با سینما جهان:

Hell Boy :

هل بوی ساخته (نیل مارشال) به معنای واقعی کلمه فیلمی بد،شلخته و هدر رفته است . حین تماشا هل بوی به راحتی میتوان تشخیص داد که خالقش برای تولید اثری متفاوت نسبت به نسخه های پیشین(دو اثر دل تورو) تلاش نموده است اما این تلاش به دلیل فیلمنامه ای پر ضعف و عدم مدیریت زمان به ثمر نرسیده است.مارشال برخلاف دل تورو اکشنهایی خشن و پرخون پیش چشم مخاطب قرار میدهد(تصمیمی مناسب که کاملا با خلق وخو قهرمانش همراستا است چرا که هل بوی نیز همچون اسپاون ، لوگان ،ددپول و... شخصیتی است خشن و بیرحم و بدهان که او را از عموم ابر قهرمانها متمایز میسازد) .همچنین در این اثر پای شخصیتهایی همچون شاه آرتور ، بابا یاگا ، خفاش و گراز هیولا شکل و غولهای عظیم الجثه و در نهایت موجوداتی هراسناک همچون باس فایتهای بازی بلاد بورن و... نیز وسط کشیده میشوند تا نسخه مارشال به نسبت کارهای دل تورو درنمایش موجودات فانتزی و خونخوار،پیشی بگیرد اما همانطور که در ابتدا نیز اشاره شد ضعف های گل درشت فیلمنامه و هنچنین عدم مدیریت زمان ،عملا تمام این موارد را هدر میدهند: در هل بوی ریشه یابی شخصیتها و روابط میان آنها بسیار سطحی و غیر قابل باور از آب در آمده است .(مارشال با فلاش بک هایی کوتاه و ناگهانی در نظر داشته نا مخاطب را به آنها نزدیک کند ) ، نه نحوه پیدا شدن هل بوی توسط انسانها پرداخت کافی دارد ، نه رابطه او با پدرش عمیق میشود، نه سازمان مبارزه با موجودات ناشناخته را میتوان درک کرد، و نه حضور و پرداخت به شخصیتهای مبارز تازه وارد را و مطابق انتظار نه آنتاگونیست فیلم را ...
مواردی که در آثار دل تورو تا حد قابل قبولی ظاهر شدند تا همچنان بتوان دیدن آنها را به دوستداران اکشنهای فانتزی پیشنهاد داد. هل بوی مارشال اما تمام این موارد را نادیده گرفته و تنها به فکر نمایش سکانسهای اکشن در فاصله اندک نسبت به یکدیگر است . نتیجه هم به فیلمی بدل گشته همچون بازیهای ویدئویی خشونت بار که هرزگاهی نیز شخصیتها مشغول استراحت یا گپ و گفت با یکدیگر میشوند. زمانهایی که بواسطه آنها نه میتوان هیچکدام را درست شناخت و طبعا نزدیکی و همذات پنداری نیز به حداقلی ترین درجه ممکن میرسد . حتی اگر (دیوید هاربر) در نقش اصلی تلاش خود را کرده باشد تا هل بوی را بامزه و بیخیال و در مواقعی عصبی به تصویر بکشد ....

امتیاز : 5.5

Stan & Olie :

ساخت اثری حول محور یکی از بزرگترین و مهترین زوجهای کمدی تاریخ هنر هفتم بدون شک میتواند آرزو هر سینما دوستی باشد ،مخصوصا آنکه فیلمساز به دوره پایانی فعالیت حرفه ای آنها نزدیک شده باشد و انتظار تماشا ماحصل یک عمر فعالیت آنها را داشته باشیم.استن و اولی ساخته (جان . اس. برید) درامی جمع و جور ودرعین حال باور پذیر و انسانی است در باب رفاقت ،تعهد به کار،عشق به هنر و درنهایت بی وفایی دنیا ... تصویری دریغ انگیز و دردناک از زوجی که در دوران انتهایی فعالیت خود آنچنان که لیاقتش را داشتند قدر ندیدند و روزهای پایانی را با دغدغه مالی واضطراب و استیصال سپری کردند. استن لورل و الیور هاردی در این اثر برخلاف باور عموم سینما دوستان ظاهر میشوند ،چرا که تصویر آنها در پشت قاب دوربین بسیار متفاوت با پیش زمینه ذهنی مخاطب نسبت به آنهاست. در زندگی واقعی این لورل است که به اصطلاح مغز متفکر میشود: برای اضافه حقوق اعتراض میکند،به فکر پیشرفت کاری و هویتی مستقل است، ایده فیلمنامه میدهد و شوخی ها را طراحی میکند و ... لورل علاوه بر یک دوست صمیمی، به واقع زندگی حرفه ای هاردی را نیز مدیریت میکند و با فکری باز و پویا مدام در اندیشه پیشرفت است. هاردی نیز در طرف مقابل بیشتر وظیفه همراهی کردن و تایید اورادارد. استن و اولی از بیرحمی دنیا سینما و عدم حس اعتماد به سیستم فیلمسازی و تماشاگر میگوید . جایی که نه تهیه کنندگانش به کمدین های محبوب سابق اعتماد دارند و دغدغه بازگشت سرمایه مانند خوره به روح و جانشان نشسته و مدام از کمدین های تازه سخن میگویند(نورمن ویزدوم) و نه مخاطبان سینما به مانند سابق از هنرمندان محبوب خود حمایت میکنند(پر نشدن سالن های تئاتر به عنوان مثال)
در چنین شرایط نا به سامانی اما عشق به هنر و ایستادن پای رفاقت میان استن و اولی از بین نمیرود و تا پای جان برای اعتقاد خود مبارزه میکنند. دقایق انتهایی اثر و سکانس رقص دو نفره آنها رخ در رخ جمعیت همواره عرق سردی بر پیشانی مخاطب مینشاند .چرا که به عنوان مخاطب از وضع وخامت بار قلبی هاردی باخبریم و هرلحظه احتمال مرگ او در صحنه را میدهیم . با هر حرکت و هرنفسی که بر او میگذرد گویی نفس مان بند آمده و طبیعتا دوست نداریم آخرین اجرایش مقابل جمعیت با مرگ لعنتی همراه شود ... کارگردانی (جان .اس.برید) در این سکانس در عین آنکه سهل و ساده بنظر میرسد اما در انتقال حس تشویش و نگرانی به مخاطب موفق عمل میکند: نماهای کلوز از چهره هاردی که
عرق چهره و چشمان مضطربش را نمایش میدهد تا نماهایی از حضور آنها در خانه دکوری (که طبیعتا مخاطب حاضر در سالن تئاتر آنها را نمیبیند و گویی فقط ما و استن و اولی اضطراب حاکم در آن را حس میکنیم) به همراه نماهایی از سایه آنها بر کف صحنه اجرا که به نوعی بر پایان دوره باشکوه آنها و حضور سایه وار آنها در عرصه هنر را دارد همگی دست به دست هم میدهند تا استن و اولی در جمع بندی حسابی مخاطب را درگیر کند.استن و اولی اگرچه نان نوستالژیک بودن شخصیتها و پیش زمینه های کمدی آنها را میخورد و به مانندعمده آثار بیوگرافی از بخشهایی به شکل گذرا و ویکی پدیا گونه رد میشود(همچون بحث ازدواج های مکرر هاردی و عدم تامین مالی آنها در طول چند دهه فعالیت و.....) اما در نهایت اثر قابل قبولی است که به راحتی میتوان تماشا آن راتوصیه کرد.

امتیاز : 7

Burning :

یکی دیگر ازآثار قابل تامل و تماشایی کره جنوبی همین سوختن است. اثر جنایی روانشناسانه (لی چانگ دانگ) که دونیمه کاملا متفاوت را پیش چشم مخاطب میگذارد. سوختن در نیمه ابتدایی خود با خورده پیرنگهایی مبتنی بر تلاش قهرمانش در رابطه با آزادی پدر، نزدیکی به دوست دختر و سعی در یافتن سوژه برای نگارش داستان و... مخاطب را با موقعیتهایی گوناگون آشنا میکند که جملگی یک تصویر مشترک از او را در ذهن مخاطب حک میکنند: تلاش بیهوده و در جا زدن در زندگی . اما نیمه دوم سوختن گویی خون تازه ای را در رگ اثر تزریق کرده تا سوختن از درامی با ریتم آرام و ساکن به سمت تریلری رازآلود و پرتعلیق شیفت کند . سوختن قهرمان منزوی و غیرعادی و سرشار از عقده های فروخورده خود را(حسادت او نسبت به وضع مالی مرفه دوست تازه، عدم احساس راحتی میان جوانان همسن خویش و ناتوانی در خوشگذرانی و جوانی کردن) در مواجهه با یک رابطه به ظاهر دوستانه از فردی آرام و بی آزار و کم حرف به موجودی بدبین، خشن و هولناک سوق میدهد، رابطه به ظاهر دوستانه ای که گویی آن ور ترسناک و مهیب قهرمان را بیدار میکند تا او نیز همچون پدر در بندش، تاریکی و جنون را درآغوش بگیرد. از کابوس های شبانه گرفته تا تصویر ذهنی خود ارضاییش بوسیله دخترک تا دویدن های دیوانه وار صبحگاهی برای چک کردن گلخانه های قدیمی و درنهایت تعقیب چندباره دوست تازه واردش ، همگی او را لحظه به لحظه درباتلاقی عمیق فرو میبرند. سوختن همچنین به مسئله زیست هنرمند و تاثیر آن برای خلق یک اثر هنری تاکیدمیکند. چرا که قهرمان فیلم در ابتدا و با داشتن یک زندگی عادی و کسالت بار از نوشتن رمان عاجز است اما در انتها و پس از گذراندن دوره ای پر استرس و جنون آمیز گویی به سوژه نابی برای خلق یک رمان نیز میرسد. سوختن همچنین بواسطه خلق وخو وحشی و سنگدلانه قهرمان در مواجهه با روابط تازه زندگی، او را نیز همچون پدرش محکوم به تباهی و پوچی میپندارد(چنانچه در سکانس پایانی و پس از قتل و به آتش کشیدن ماشین طرف مقابل ، برهنه و بی هیچ هدفی به دل جاده میزند)
سوختن فیلم تصاویر مرموز و تشویش گونه است : همچون سکانس مربوط به گفتگو در بالکن خانه که درست هنگام شیفت کلام به سمت وجه تاریک یکی از افراد، هوا نیز کاملا تاریک میشود و بازتاب تاریکی و حضور ابرهای سیاه را در پنجره های بزرگ در پس زمینه قاب مشاهده میکنیم و یا نماهای مربوط به دویدن های صبحگاهی قهرمان اثر که در تمامی آنها هوا در حالت نیمه تاریک/نیمه روشن قرار میگیرد تا بلاتکلیفی و نابه سامانی ذهن آشفته او را تفهیم کند و یا حضور نور قرمز در حیاط خانه به هنگام ترک ماشین که بخوبی ذهن تماشاگر را به سمت اوضاع خطرناک و نا امن موجود هدایت میکند و درنهایت سکانس قتل انتهایی که اوج جنون و سبعیت فیلم را رونمایی میکند: کلام رد وبدل شده میان شخصیتها به حداقل میرسد و پس از قتل ،متعلقات قهرمان هم به همراه ماشین مقتول به آتش کشیده میشود ... گویی همه چیز باید همانجا نابود شود تا آینده ای برای قهرمان رخ دهد و به نوعی برگ مهمی از زندگیش ورق بخورد و به عبارت دیگر بیشتر از خود انسانی اش دور شود .

امتیاز:8.5

Brawl In Cell Block 99 :

سکانسی به ظاهر کم اهمیت اما طولانی در اوایل فیلم گنجانده شده است که برای مخاطبی که تا به انتها فیلم را دنبال کند،کاملا با معنی و حیاتی جلوه میکند: جایی که ضدقهرمان داستان پس از مواجهه با خیانت همسرش ،او را با کلام به خانه هدایت میکند و پس از آن خشم هولناک خود را بر سر ماشین او خالی میکند... در این سکانس چند اجزا ماشین کاملا از جای خود بیرون آورده میشوند و شاهد برخوردی وحشیانه و وجنون آمیز با ماشین هستیم(لانگ شات های تکنفره از او، تنهایی و بی یار و یاور بودنش در مقابل شرایط کلی را تفهیم میکنند) اهمیت این سکانس در آن است که مخاطب از همان ابتدا در می یابد ضدقهرمان فیلم خانواده را در بالاترین اولویت خود قرار داده و حتی در مواجهه با خطای بزرگ آنها نیز خشم خود را در جای دیگر وارد میکند. مبارزات خش