🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نقد فیلم #نقد_فیلم معرفی فیلم #پیشنهاد_فیلم نقد سریال #نقد_سریال #سریال_برتر که واسه معرفی ۳۰ سریال برتر IMDB استفاده میشه #معرفی_سریال #پیشنهاد_سریال برای معرفی سریال های کمتر شناخته شده»
وداع با دیکتاتور...
DownFall

(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است) :

تماشا سقوط برای هر مخاطب سینما واجب و ضروری است. سقوط بواقع برخلاف تصویر آشنا و همیشگی از ارتش آلمان در هنر هفتم ، روایت نزول ،فروپاشی و ویرانی و گسست است. سقوط نه به مانند دیگر نمونه های رئالیستی جنگ همچون (نجات سرجوخه رایان و دانکرک و ...) نمایشگر آن اقتدار و عظمت و شکست ناپذیری و‌وجه مخوف و .. آلمان هاست و نه به مانند آثار خیالی جنگی همچون (حرامزاده های لعنتی و اور لرد و هل بوی (دل تورو) و... ) نمایش اغراق گونه و آغشته به جادو و ماورا و... از ارتش آنها. سقوط آگاهانه مسیر خود را از آثار ذکر شده جدا کرده و‌پایه و اساس خود را بر اضمحلال و یاس بنا میکند. بواقع مخاطبی که با شنیدن نام ارتش آلمان و آشکارا شخص هیتلر به شکلی ناخودآگاه پیروزی ،اقتدار و موضع قدرت و برتری را به یاد می آورد ، با تماشا سقوط آن ور تاریک و مایوس کننده و نا مانوس آنرا را نیز درک میکند.
سقوط به مفهموم شکست و افول قدرت نگاهی دو وجهی دارد. چنانچه سقوط نمایشگر ضعف و حقارت ارتش آلمان هم از بعد درونی و هم از بعد بیرونی است.
چنانچه در طول فیلم اکثر ژنرال ها و مسئولین زیر دست هیتلر او را قبول ندارند و در ظاهر از او اطاعت میکنند. در غیابش پشت او حرف زده و رفتار و کردار وتصمیم های او را زیر سوال میبرند . گویی هیتلر و اقتدارش مدتهاست برای آنها رنگی ندارد و صرفا به دلیل سلسله مراتب عرفی به او گوش میدهند . به همین دلیل میزانسن های سقوط در سکانس های گفتگو هیتلر با زیر دستان به گونه ای است که غالبا او را به شکلی تنها در طرف مقابل دیگران به نظاره مینشینیم و یا نماهای مدیوم کلوز از چهره خشمگین هیتلر که طبیعتا با فریادهای اوهمراه میشود در مقابل چهره های سرد و بی تفاوت دیگر ژنرال ها قرار میگیرد. گویی هیتلر و افکار و دستوراتش برای کسی معنی ندارد و گوشی بدان بدهکار نیست.
سقوط البته سعی در آن دارد تا از هیتلرش شخصیتی انسانی و باور پذیر خلق کند. به عنوان مثال سکانس آغازین اثر را به یاد آورید که هیتلر غذا دادن و رسیدگی به سگ خود را مهم میشمارد و در ادامه رفتاری متین و مودبانه با زنان استخدامی دارد (هنگام تایپ با ماشین نیزبه زن تازه کار روحیه داده تا از استرس وی بکاهد)
و یا در ادامه اثر شاهد آن هستیم که نسل جوان و نوجوان آلمان، برخلاف دیگر افراد عالی رتبه به هیتلر و دستوراتش اعتقاد دارند و همچنان او را یگانه و مقتدر میپندارند. گویی هیتلر برای آنها همچنان در اوج است و خدمت در ارتش او بالاترین افتخار ممکن محسوب میشود.

در سکانسهای مربوط به شهر برلین و جنگ با نیروهای متجاوز نیز شاهد مقابله تعدادی از نوجوانان و افراد کم تجربه با دشمن هستیم . افرادی که بنا به شرایط سنی خود و درک از شرایط وخیم ، کشته میشوند و توان حفظ شهر را ندارند. نه خبری از نیرو کمکی به آلپ رفته هست و نه آسیب جدی به دشمن . سقوط همانگونه که در ابتدا هم اشاره شد روایتگر گسست و‌ویرانی آلمانی هاست. پس نه اتاق فکر و مسئولین به درد بخوری در آن یافت میشود و نه سرباز و عملیات رزمی به شکل جدی و کاربلد. بدون شک یکی از نماهای ماندگار اثر ، آن نما POV از پسر سرباز نوجوان است که دیگر همرزمان تازه کار خود را کشته و دفن شده زیر خاک مشاهده میکند: (این نما علاوه بر آنکه در ابتدا پوچی و دهشتناکی جنگ را القا میکند همچنین میتواند از معدود نماهای امید بخش سقوط لقب گیرد چرا که خبر از زنده ماندن پسر نیز میدهد.)

سقوط با تکیه بر زبان تصویر و میزانسن، مخاطب را با خود همراه میکند: ساختمانهای متروک و آوار شده شهر، به همراه آتش و دود و خون در نماهای بیرونی اثر پرکاربرد میشوند تا هرکجا که چشم مخاطب معطوف آن میشود نشانی از زندگی و نشاط در آن یافت نشود. چهره های مایوس و نگاه سرد تمام افرادی که در قابها حاضرند نیز خود بر این امر تاکید میکند.
سقوط از عنصر رنگ نیز در راستا همان تم شکست و یاس بهره میبرد: چنانچه رنگ لباس و ساختمانها و .. غالبا به قهوه ای و خاکستری در آمده و نشانی از رنگهای گرم و پرحرارت در قابهای سقوط نیست (مگر در نماهایی که خون مشاهده میشود که قرمز در آن نماها نیز طبیعتا بر مرگ و نیستی افراد حکایت دارد)
سقوط تلخ و گزنده روایت میشود، چنانچه در پرده پایانی مملو از نماهای مربوط به خودکشی میشود.چه در کلام و چه در تصویر ،خودکشی نقشی پررنگ و پرکاربرد به خود گرفته تا روزهای پایانی امپراطوری هیتلر با مرگ و خاموشی همراه باشد . نکته جالب آنجاست که در دکوپاژ نماهای خود کشی (جدا از نما مربوط به خودکشی هیتلر و جلو تر زیر دستش که دوربین با یک حرکت پن اصل ماجرا را به تصویر نمیکشد) در مابقی نماها با بی رحمی هرچه تمام تر شاهد نماهایی کلوز و یا مدیوم کلوز از جنازه افراد هستیم ، مکث کوتاه دوربین در این نماها نیز بر تلخی اثر اضافه میکند. سقوط در نمایش مرگ و‌پوچی حاصل از
یک دیکتاتوری به انتها رسیده به کوچک و بزرگ هم رحم نمیکند و سکانسی نسبتا طولانی را به مسموم کردن کودکان اختصاص میدهد! گویی در سقوط همه محکوم به فنا و تباهی هستند و فرقی میان گناهکار و بی گناه هم نیست.

سقوط نمایش دهنده یک آخرالزمان برای آلمان و ارتش آن است، آخر الزمانی که رهبر مقتدر سابقش تنها با داد و فریاد مشغول است. کسی او را جدی نگرفته و خود نیز قبل از مرگش ،دیگران را هم به خودکشی تشویق میکند.آخرالزمانی که رهبرش معتقد است اگر شهرش سقوط کند ،جایی برای ماندن هم نیست و انسانها نیز میبایست به عمر خود پایان دهند... آخرالزمانی که مسئولان عالی رتبه آن در شرایط وخیم و بحرانی محاصره، رقص و عیش و نوش را انتخاب میکنند و نوجوانان کم تجربه اش اسلحه به دست به مصاف دشمن میروند... سقوط روایتگر یکی از عجیبترین و تلخ ترین دوران یک ملت است . وداع با شکوه و جلال گذشته و ورود به عصر تاریکی و شکست .

امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی

#نقد_فیلم
شوالیه و شهر ...
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است) :

Batman & Batman Returns

برای مخاطبی که درزمان حال با بتمن های(تیم برتون) مواجه میشود یادآوری چند نکته ضروری است:
اول آنکه این آثاردرزمانی تولید شدند که سینما ابرقهرمانی درشرایط آزمون و خطا به سر میبرد و طبیعتا کمپانی تولید و مخاطب نیز از تماشا تصاویری که گویی مستقیم از دل کتاب کمیک و یا انیمیشن های تلویزیونی ،بیرون آمده اند سرذوق می آمدند. نکته بعدی در مورد خود شخص کارگردان است : تیم برتون اصولا جز هنرمندانی است که موافق و مخالفان خودش را دارد و علاقه مندان به آثاری با سروشکل واقعگرایانه آنچنان روی خوشی به آثارش نشان نمیدهند.
از آنجا که برتون همواره در طول فعالیت خود فانتزی و اغراق را سرلوحه کار خود قرار داده پس در بتمن نیز شاهد اثری تماما فانتزی و خیالی هستیم. از لوکیشن های اثر گرفته که به جا شهر واقعی، دکورهای عظیم جای آنها را گرفته اند (ساختمانهای بلند به همراه مجسمه های سنگی نصب شده بر آنها)تا دود و بخاری که همواره در نماهای خارجی اثر حضور دارند تا گریم و نوع پوشش و بعضا نوع سلاح جنگی افراد حاضر در قابها (کلت کمری جوکر با آن لوله بلند و غیر عادی که حمل آن به هیچ وجه با عقل جور در نمی آید) ، موسیقی پر حجم و... همگی دست به دست هم داده تا عناصر دیداری و شنیداری بتمن ها نشانی از واقعیت در خود نداشته باشند.
اغراق و بزرگ نمایی در لحظه لحظه اثر جاری میشود به عنوان مثال نمایی (های انگل) از جوکر(جک نیکلسون) را به یادآورید که در کنار میز و بالا سر عکسهای بریده شده زنان قرار دارد.جدا از آنکه اصل عمل (جدا کردن چهره زنان از عکسها و ریختن آنها روی زمین) عملی غیر عقلانی و غیر موجه است . شادی و پایکوبی او او پس از انجام کار نیز به بحث اغراق و دوری از واقعگرایی کمک میکند.
این میزان فانتزی و لحن کمیک طبیعتا در میزانسن سکانسهای اکشن نیز حضور دارند.همچون سکانسهای ورود جوکر به موزه گاتهام و یا خانه زن خبرنگار در قسمت اول که در آن شاهد حضور افرادی با سلاح گرم در نماها هستیم در حالی که شخص دیگری ضبط صوت بدست وارد شده و موسیقی پاپ مشغول پخش است! و یا خنده و رقص جوکر حین ارتکاب جرم در این سکانسها که کاملا در تضاد با نیت شوم و بدخواهانه او قرار میگیرد . و یا مثال دیگر مربوط به نبرد نهایی در کلیسا است که در آن شاهد نبرد خشن بتمن(مایکل کیتون) با عوامل جوکر هستیم ، موسیقی در حال پخش است و در پس زمینه قاب جوکر یه همراه زنی که گروگان گرفته شده زیر نور ماه مشغول رقص میشوند. مخاطب در مواجهه با چنین میزانسنی طبیعتا همانقدر که در مورد قهرمانش احساس نگرانی میکند ، همزمان از رقص و سرخوشی جوکر نیز نوعی آسایش خاطر برایش تداعی میشود.
جوکر این فیلم نیز طبیعتا در همین راستا به دور از واقعگرایی به بدمنی خطرناک تبدیل میشود(از نحوه زنده ماندنش در کارخانه گرفته تا ترمیم پوست و ....)
هرچند آن خشم و کینه ای که به اهالی شهر گاتهام پیدا میکند آنچنان که باید باور پذیر و پرداخت شده نیست. جوکر از دیگر تبهکاران فریب میخورد و در ادامه با خشونت و بی رحمی مثال زدنی از آنها انتقام میگیرد. از آنجا که بتمن در پرتاب شدنش به دیگ اسید نقش دارد ، کینه و خشمش به او نیز قابل درک است اما خالی کردن خشم خود بر مردم و همچنین دیوانگی او درقبال سایرین توجیه مناسبی ندارد. گویی به شکل پیش فرض میبایست جنون جوکر در مقابل شهر را بپذیریم . چرا که ذهنیت قبلی مخاطب نسبت به او برپایه جنون و دیوانگی بنا شده است.

برتون طبیعتا در قسمت دوم نیز با تکیه بر همین روش کار خود را پیش میبرد و ویژگی های اغراق آمیز قسمت نخست را ادامه میدهد. در قسمت دوم نیز زن گربه ای(میشل فایفر) ، پنگوئن(دنی دویتو) کاملا در فضایی فانتزی عمل میکنند. بدین شکل که تمام انگیزه ها،کنش و واکنش آنها شامل شکل گیری شخصیت ، روابط دوستانه و اتحاد و دشمنی آنها و... با کمترین نزدیکی به واقعگرایی و منطق آن آثار رخ میدهند. برتون بر منطق کارتونی خودتاکید میکند تا در این فیلم نیز حتی در سکانسهای جدی و تلخش ،شاهد نوعی سرخوشی و بی خیالی باشیم : همچون سکانس معرفی پنگوئن به کمپین انتخاباتی که در آن پنگوئن بینی یکی از اعضا را گاز میگیرد و پس از چنین عمل وحشیانه ای همگی به کار خود مشغول میشوند و خشونت و ترسناکی عمل را به راحتی تحمل میکنند و یا دقایق انتهایی اثر که ارتشی از پنگوئن های مبارز به موشک مسلح شده و در نماهایی لانگ شاهد حضور دسته جمعی آنها به سمت مرکز شهر هستیم. گویی هیچ نیرو امنیتی و یا مردمی در مقابل اقدامی اینچنینی توان مقابله ندارد و تنها با وجود بتمن ماجراها ختم به خیر میشود.
برتون در قسمت دوم بواسطه شخصیت پنگوئن به تم مورد علاقه خود نیز نزدیک میشود: انسانهای تنها و منزوی و جدا افتاده ای که کمی هم حس ترحم را بر می انگیزند.
پنگوئن از خانواده ای مرفه در گاتهام است که ب
ه دلیل نقص ذاتی از همان بدو تولد رها میشود و بواسطه کمک پنگوئن های زیرزمینی گاتهام رشد میکند. دنی دویتو در نمایش وجه وحشیانه و همچنین وجه انسانی و ترحم برانگیز پنگوئن قابل ستایش است . دویتو خشم و عصیان درونش را با لحن پرخاشگرانه ، نگاه کینه جویانه و تغییر در مدل راه رفتن (تند و کند کردن قدم هایش) برای مخاطب به تصویر میکشد. خنده های شرورانه و گاه و بیگاهش از او موجودی مرموز و غیر قابل پیش بینی ساخته اند همچون حضورش در کمپین انتخاباتی ، گپ دو نفره اش با زن گربه ای و رییس کارخانه برق که در تمامی آنها نمیتوان به راحتی حدس زد نیت و عمل بعدی او درمقابل دیگران دوستانه خواهد بود یا وحشیانه .
بتمن های برتون اما بدون نقص هم نیستند. در قسمت نخست به عنوان پایه گذار این مجموعه شاهد پرداخت مناسبی از بروس وین نیستیم. بواقع برتون یک بتمن حاضر و‌آماده را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بدون آنکه فرآیند تبدیل او از پسری غمگین و عزادار به شوالیه ای مبارز با جرم و جنایت راشاهد باشیم. گویی به شکل پیش فرض باید بپذیریم که بروس وین ناجی و قهرمان گاتهام است و برتون در نمایش کشمکش درونی بروس لنگ میزند(چنانچه در زمان جلوتر و با ساخته شدن آثاری همچون مرد عنکبوتی ، مرد آهنی و سه گانه نولان و..) مخاطب پله پله نحوه تبدیل شدن یک مرد عادی و دغدغه مند به قهرمانی همه فن حریف را مشاهده میکند و بیشتر و بهتر روحیات انسانی او را درک میکند. برتون اماراه دیگری را در پیش میگیرد و این راه برای مخاطب امروزی نامانوس و غیر عادی تلقی میشود.
همچنین این دو اثر هرچقدر در ارائه پنگوئن و تا حدودی جوکرش موفق است(جدا از چند نما که بازی اغراق آمیز نیکلسون از حد معمول فراتر میرود و مشکلات فیلمنامه ای که در بخش ابتدایی بدانها اشاره شد) در ارائه زن گربه ای اش کم کاری میکند . از نحوه زنده شدن او پس از مرگ گرفته تا ارتقا مهارتهای بدنی و نوع تنفر و عشق همزمانی که به بتمن دارد آنچنان مقبول نیست. بواقع پرداخت به زن گربه ای در مقابل پنگوئنش رنگ میبازد و نه علاقه اش به اتحاد با پنگوئن را میفهمیم و نه جذب شدنش به بتمن را . گویی برتون قصد داشته تا هردو وجه مثبت و منفی اورانمایش دهد که در هردو مورد با کم کاری از این مهم باز مانده است .

در نهایت روایت برتون از شوالیه تاریکی گاتهام با تمام نقاط ضعف و قوتش ، روایتی است جذاب که همچنان قابلیت تماشا داشته و در عین داستانگویی و سرگرم کنندگی میتوان ردپا و امضا خالقش را در آنها یافت. بتمنی که با حرکت مارپیچ گونه دوربین در راهروهایی تنگ و تاریک آغاز میشود : نماهای تاریک در یکدیگر دیزالو شده ، موسیقی پرحجم (دنی الفمن) نیز بر تصاویر نشسته و در نهایت پس از بالا آمدن دوربین شاهد نمایی از نماد بتمن (خفاشی بزرگ در محوطه ای دایره شکل) باشیم
در ادامه با جدال شخصیتهای کارتونی و منطق فانتزیش مخاطب را با خود همراه میسازد و در نهایت با فرجامی تاریک و دلخراش به کار آنتاگونیستهای خود پایان میدهد.
بتمن های برتون برای دوستداران فانتزی و دلزده از واقعگرایی های رایج سینما همچنان قابل تماشا است .

Batman : 6.5
Batman Returns : 7.5
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial

#نقد_فیلم
کوتاه با سینما جهان :

Mulan

مولان را به دلیل خاطرات نصفه و نیمه ای که از انیمیشن آن داشتم ، تماشا کردم و اثر هم مطابق انتظار چیزی بیشتر از یک محصول یکبار مصرف و قابل فراموشی نیست. در مولان با داستانی ساده و تیپهایی با کمترین پرداخت طرفیم: آدم بدهایی که با قلبی پرکینه و احساس جاه طلبی بسیار به تاج و تخت حمله ور هستند، ودر طرف مقابل قهرمانی که میبایست از هنر و توانایی ذاتی خود بهره ببرد و پتانسیل درونش را شکوفا کند،به علاوه تعدادی تیپ دیگر که وظیفه اتصال قهرمان به آدم بدهای فیلم را دارند و... نسخه جدید نتفلیکس چیزی بیشتر از این در چنته ندارد و در ساخت سکانس های اکشن نیز چندان دندان گیر نیست (در قیاس با ساخته های عظیمی همچون صخره سرخ) و یا حتی دیگر آثار متوسط نتفلیکس همچون( پادشاه) . البته که مولان با توجه به لوکیشنها و طراحی صحنه و لباسش ،حداقل به لحاظ بصری در برخی نماها چشمنواز ظاهر میشود و همچنین به نسبت مدت زمانش، در روایت خود دچار سکته نیز نمیشود و داستان ساده خود را تا به انتها بدون لکنت تعریف میکند. برای زمانی که هیچ گزینه دیگری در دسترس نیست ، میتوان برای یکبار دیدنش اقدام کرد.

امتیاز: 4.5


Platform

زمانی که برای نخستین مرتبه پلتفرم را تماشا کردم مصادف شد با اوج نقد و نظرات منفی در مورد آن، پس نوشتن از آن را به زمان دیگری موکول کردم و قبل از آن نیز مجدد یکبار دیگر ساخته پرسروصدا نتفلیکس را تماشاکردم... پلتفرم همچون همان مثالی است که ابتدا دکمه ای طراحی میکنند و سپس برای دوختن یک کت در تلاش هستند. دراینجا نیز فیلمساز تمام مسئله اش بیان اختلاف طبقاتی و نمایش وحشی گری و وجه تاریک انسانها در شرایط بحران است. پس به همین دلیل داستانگویی، شخصیت پردازی و ارائه اطلاعات مکفی را در اولویت های بعدی گذاشته و نتیجه به فیلمی بدل گشته که صرفا در پی القا افکار خالق خود بر مخاطب است. حال آنکه این القا با کمترین موضع دراماتیک و کمترین میزان شناخت مخاطب با شخصیتها و مکان وقوع حوادث همراه شده تا پلتفرم به جای یک اثر سینمایی بیشتر شبیه یک بیانیه تلنگر آمیز با تصاویری مشمئز کننده باشد. پیام پلتفرم نیز دستاورد تازه ای برای سینما نیست (چنانچه در سکانس کلانتری مشهورشوالیه تاریکی نیز با دیالوگ جوکر بر این امر تاکید میشود: در شرایط دشوار همین مردم متمدن یکدیگر را میخورند)
منتهی اگر اثر نولان به کار ماندگاری تبدیل شده است به آن دلیل است که او در قسمت نخست قهرمان آرمان گرا و مصمم خود را کاملا معرفی میکند، در قسمت دوم با نمایش آنتاگونیستی پوچگرا و کنش گر (جوکر) عملا درام را بر پایه تضاد شخصیتی بنا میکند و تقابل قطب خیر و شر چه در عمل و چه در دیالوگ جاری و عینی سازی میشود.
حال آنکه در اثری مثل پلتفرم هیچکدام از موارد بالا رعایت نمیشود : نه قهرمانی ساخته میشود ، نه شروری . نه به شکلی کامل محیط وقوع حوادث را میشناسیم ونه انگیزه و کنش و واکنش افراد حاضر در صحنه مقبول واقع میشود.(درگیری و به قتل رساندن تعدادی از زندانیان برای رساندن غذا به طبقات پایین تر ، با کدام عقل و یا حس انسانی کارکرد و توجیه دارد؟ این کنش عدالت است یا اعمال خشونت به شکلی متفاوت؟ )
نه نحوه چینش این افراد کنار هم توجیه دارد و نه نحوه جا به جا شدن آنها در طبقات مختلف ، نه میفهمیم چرا صاحب این مجموعه چنین شرایطی ترتیب داده و از همه مهمتر : فیلمساز جرات نقد و ورود به نیات و انگیزه و نقش آنها در این همه وحشی گری را ندارد
تمام سبعیت و جنایت رخ داده در فیلم حاصل کار زندانیان است و هر چه شر است از خود آنها سر میزند. نقش بالا دستی ها و افراد مسئول در هاله ای از ابهام قرار دارد!!!!
اگر چه فیلم برای نمایش شرایط دهشتناک داخل زندان از برخی المانها بهره میبرد : همچون استفاده از نورپردازی قرمز که طبیعتا بر القا وضعیت خطر و نا امنی تاکید داردویا بهره گیری از نماهای بسته در دکوپاژ سکانسهای درگیری و پر خون که به خوبی در انتقال حس انزجار از اعمال افراد داخل فیلم موثر واقع میشود .
پلتفرم گویی فقط برای تلنگر زدن به مخاطب و بیان افکار خالقش شکل گرفته است . حال آنکه هدفش را با چه مسیر سینمایی ارائه کند، گویا چندان اهمیت نداشته است.

امتیاز : 4

knives out

چاقو کشی فیلم متوسط الحالی است و این خود بزرگترین معضل آن است .چاقو کشی شاید برای مخاطبی که با آثار آگاتا کریستی و سریالهایی همچون پوآرو ، خانم مارپل و یا حتی آثار شرلوک هلمز آشنا نیست ، جذاب و پر تعلیق باشد اما برای مخاطبی که احیانا گذرش به آثار مذکور افتاده اثر آنچنان تازه و هیجان انگیزی نخواهد بود.چرا که همه چیز طبق انتظار رخ میدهد : وقوع جنایتی مشکوک ، حضور پلیس و یک کارآگاه ماهر در صحنه ، مصاحبه و گفتگو با تک تک عوامل خانه ، حضور یک یا دو فردی که بیشترین میزان شک و تردید به آنها میرود ، جا به جایی روایت میان زمان حال و گذشته و...
همگی در چاقو کشی حاضرند. منتهی مشکل آنجاست که رایان جانسون به ارائه تک به تک همین موارد اکتفا میکند و دستاورد تازه ای برای مخاطب به ارمغان نمی آورد .شاید تنها نکته تازه اثر ،وقوع حوادث در زمان حال و بهره گیری از امر تکنولوژی همچون موبایل و ...باشد .
مورد دیگر حضور نه چندان قانع کننده دنیل کریگ در نقش یک کارآگاه ماهر و‌کاربلد و طناز است . صدا خشن و زمخت کریگ و همچنین نگاه خیره اش به دیگر افراد حاضر در صحنه در تضاد با آن وجه شوخ طبعی و طنازی شخصیت قرار میگیرد، هرچند او سعی خود را میکند تا اندکی بامزه جلوه کند اما این نوع نقشها بیشتر مناسب بازیگرانی همچون جانی دپ ،رالف فاینس و... است که بامزگی ذاتی را همراه خود دارند . کریگ شاید برای آن وجه فکور و باهوش نقش مناسب باشد اما در وجه با مزه اش لنگ میزند.
مشکل اصلی چاقو کشی اما در قابل پیش بینی بودن آن است. موردی که برای یک اثر جنایی / معمایی بزرگترین آفت است و حس یاس و ناامیدی را برای مخاطب به ارمغان می آورد . اینکه شخصیتی که تا اواسط فیلم کمتر در جلو چشم ظاهر میشود و به ظاهر از باقی افراد نیز خونسرد تر است ، خود عامل مرگ میشود و همچنین انتقال ثروتی عظیم به ضعیفترین فرد حاضر در خانه (به عنوان یکی از نقاط عطف فیلمنامه) کاملا قابل پیش بینی و‌در نتیجه به دور از انتقال هرگونه هیجانی به مخاطب است . چرا که کاملا آشکار است نه باقی افراد حاضر در فیلم توان و انگیزه و جرات به قتل رساندن کسی را دارند و نه مستحق کسب ارثیه ای هنگفت هستند.
چاقو کشی اما امتیازهایی نیز در خود دارد که تماشا آن را ممکن میسازد: همچون حضور آن صندلی پر شده از چاقو و سلاح سرد در نماهای اثر که خود بر وحشی گری و غیر متمدن بودن ساکنان خانه اشاره دارد(سکانس حمله به دخترک پس از خواندن وصیت نامه را به یاد آورید) و یا حرکت دوربین و تبدیل نماها از باز به بسته و بلعکس که با توجه به داخلی بودن اکثر سکانسهای اثر ‌، کمتر چشم مخاطب را خسته میکنند ، و شاید از همه مهمتر نداشتن زمان مرده و اولویت داشتن روایت یک داستان راز آلود در تمام مقاطع فیلم . چاقو کشی اما در نهایت با آن لانگ شات انتهایی تعریف میشود . نمایی که تمام ساکنان خانه مات و‌مبهوت در سمت چپ قاب حاضرند و دخترک (حالا ثروتمند شده اش) در سمت راست قاب و در بالکن خانه مقابل آنها ایستاده است ،طبیعتا بالاتر از آنها و در موضع برتری و قدرت . میزانسنی که اختلاف نهایی شخصیتهایش را به درستی برای مخاطب عینی سازی میکند. دخترک فاتح این هیاهو میشود و برخلاف روزهای قبل، حالا اوست که باید بالاتر از دیگران قرار بگیرد.

امتیاز : 6.5

Mimic
میمیک از ساخته های کمتر شناخته شده گیلرمو دل تورو به شمار می آید. کارگردانی که اگر پیگیر آثارش باشید همواره فانتزی های هیولا محور را ارائه میکند و از نمایش انواع و اقسام موجودات ناشناخته ابایی ندارد(هل بوی ها ، بلید۲، حاشیه اقیانوس آرام، شکل آب ، هزار توی پن)
میمیک با توجه به سال ساختش و بودجه نه چندان بالایی که در اختیار دارد،اثر قابل قبول و هیجان انگیزی است . میمیک فیلمنامه قابل اعتنایی ندارد: تقابل انسان با موجودات طبیعی اما جهش یافته ، خشم طبیعت نسبت به انسان ، تیپهایی که در شرایط خطر یکی پس از دیگر در مواجهه با هیولا از بین میروند و در نهایت پیروزی انسان بر عامل خطر و... همگی در میمیک حاضرند.
اما دل تورو میداند با همین شرایط چگونه مخاطب را تا به انتها همراه خود سازد، پس تا نیمه های فیلم در نمایش عامل خطر به نوعی خساست به خرج میدهد تا حس کنجکاوی مخاطب را تحریک کند و هم به وجه مرموز و دلهره آور اثر قوت ببخشد، و درطرف مقابل و در پرده نهایی با نمایش پر ازدحام از حضور آنها اکشن کار را ارائه دهد. از نماهای تمام قد از حضور سوسکهای جهش یافته گرفته تا لانگ شاتی در انتها که لانه اصلی آنها را شکار میکند تا محیط دلهره آور زیر زمینی با بخشهایی نیمه تاریک و نیمه روشن که ادامه حرکت انسانها را در مرز میان رهایی و مرگ معلق میسازد و....
میمیک با تمام موارد اشاره شده به عنوان اثری سرگرم کننده و مهیج به راحتی قابل پیشنهاد دادن است. دل تورو دقیقا همان کاری را انجام میدهد که از او انتظار داریم: تقابل انسان و هیولا در روایتی سرراست و به دور از هرگونه اضافه گویی .

امتیاز : 7.5


#نقد_فیلم
@NaghdeFilmoSerial

امید سلیمی
#پیشنهاد_فیلم
#نقد_فیلم
به نام خدا
crazy stupid love 2011
کارگردان : گلن فیکارو ، جان ریکوا
نویسنده : دن فوگلمن
بازیگران : استیو کارل ، رایان گاسلینگ ، جولیان مور ، اما استون و ...
ژانر : کمدی ، رومنس

مقدمه : نام فیلم به خوبی بیان گر محتوای آن است و اتفاقات و ماجرا های فیلم رو می توان در همین سه کلمه خلاصه کرد ، کال (استیو کارل) مرد میانسالی است که همه چیز زندگی اش در مسیر درست و خوبی است. خانواده ای خوب، شغلی مناسب و محیطی دوستانه. اما زمانی که او با همسرش دچار مشکل میشود و «امیلی» به فکر طلاق گرفتن می افتد و کال را برای مدتی ترک می کند، همه چیز خراب می شود.
کال که میخواهد حالش بهتر شود، به کاباره ای میرود که از قضا پر از دختران خوشگل است و با مردی جذاب و دخترکش بنام جیکوب (با بازی Ryan Gosling) آشنا میشود. این مرد که بنظر میرسد شبهای خود را با هر دختری که بخواهد می گذراند، وقتی کال را در آن حال میبیند، به سراغش رفته و چند توصیه به او میکند. همین مکالمه ساده تبدیل به یاد دادن تکنیکهای مختلف مخ زنی! و آشنایی با دختران می شود. تا جایی که با بردنش به چند فروشگاه  تیپ و قیافه او را به کل عوض میکند.


مهمترین نقطه ی قوت فیلم بازیگران آن ها و شخصیت پردازی های واقع گرایانه همراه با کمدی زیر پوستی فیلم است که حالت لودگی پیدا نمیکند. همچین فیلم از شوخی های نوجوانانه و جنسی پرهیز میکند و در دل کمدی جذابش حرف حساب و واقع گرایانه میزند .


ابتدا از بازی و شخصیت رایان گاسلینگ در این فیلم شروع میکنیم.
گاسلینگ در این فیلم یکی از متفاوت ترین و عجیب ترین نقش آفرینی هایش را به نمایش گذاشته است، مردی جوان و خوشگذران و بد دهن که فقط به فکر رابطه ی جنسی با دختران است و از نظر وی کلماتی مثل عشق بی معنی است ، شخصیتی که در تضاد با شخصیت هایی است که در فیلم های دیگر به تصویر کشیده و مخاطب گاسلینگ را با آن شخصیت پردازی ها می شناسد و نکته ی جالب تر نقش آفرینی باور پذیر و جذاب وی است که نامزدی بهترین بازیگر را در جشنواره ی گلدن گلوب برایش به ارمغان آورد.

استیو کارل شخصیت مردی ساده و مهربان که شوخی های جذابی را در طول فیلم به نمایش میگذارد و تقریبا شخصیتی مشابه شخصیت هایی که در فیلم باکره ی ۴۰ ساله و یا سریال office را به تصویر میکشد که باعث نزدیکی مخاطب به شخصیت و همراهی با ماجرا های کال را میشود.

جولین مور نقش یک زن خیانت کار سرد را بازی میکند اما در طول فیلم شخصیت وی نیز به واقعیت و احساسات مخاطب نزدیک میشود، اما استون نقش دختر جوانی مهربان و ساده را به تصویر میکشد که از قضا دچار رابطه ی عاطفی با جیکوب میشود و شخصیت درونی وی را آشکار میکند .

اما جذاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت های فیلم سه شخصیت کیت تافرتی با بازی ماریسا تومی ، جسیکا رایلی با نقش آفرینی آنلیه تیپتون و رابی ویر با نقش آفرینی جونا بوبو هستند که کمدی و جذابیت فیلم را دو چندان می کنند.
در کل شخصیت پردازی فیلم شخصیت های معمولی واقع گرا و دوست داشتنی را به تصویر میکشد که از مهمترین نقاط قوت فیلم است.

فیلم داستان عشق و روابط عاطفی سه نسل را روایت میکند ، سه نسلی که دید متفاوتی نسبت به عشق دارند و حتی از راه های احمقانه و دیوانه وار میخواهند به آن دست پیدا کنند اما ذات حقیقی عشق آن ها را به هم پیوند میدهد و روابط فیلم هوشمندانه به تصویر کشیده میشود که علاوه بر نقش آفرینی خوب بازیگران هوشمندی و مهارت نویسنده را طلب میکند.

فیلم در مورد عشق و محبت است به همین دلیل مخاطب حتی از شخصیت منفی فیلم هم متنفر نمیشود ، پیام فیلم واضح است عشق تنها حقیقت زنده است.

نمره : ۸ از ۱۰

alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
میکنم تنها از جاده عبور .... دور ماندند زمن آدمها

(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است):

حتما با ضرب المثل (مرغ همسایه غاز است) آشنایی دارید، عبارتی که به کم اهمیت شمردن خود و بها دادن بیش از حد به دیگران اشاره میکند. شک ندارم اگر همین فیلم (کله سرخ) از سینما اروپا یا احیانا شرق آسیا به مخاطب ایرانی معرفی میشد، شاهد حجم عظیمی از تبلیغ و تعریف و تمجیدو... پیرامون آن در فضای مجازی بودیم.حال آنکه این اثر با بودجه پایین و با اکرانی محدود در همین مملکت ساخته شده و کمتر بحث و شناختی حول آن شکل گرفته است.
کله سرخ اثر وهمناک (کریم لک زاده) با تلفیق پیرنگی انتقام محور به همراه چاشنی سورئال ،اثری است جاندار و پرکشش که با وجود کم ملات بودنش در برخی موقعیتهای داستانی ،در سینما فعلی ایران یک غنیمت بشمار می آید. لک زاده در کله سرخ حریم امن قهرمانش را از بین میبرد و با نقطه عطف اصلی خود (قتل برادر به منظور تقسیم زمین های پدری ) آدم تک افتاده ،بی حوصله و گوشه گیرش را از پیله تنهایی و رخوت به جهنمی سفید پوش برده تا در این راه هم او را بهتر به خود بشناساند و هم بازگشت به اصل و ریشه آدمی را به عنوان تقدیر نهایی در نظر بگیرد. کله سرخ مملو از نشانه های تصویری برای شرح موقعیت قهرمانش است : از عنصر سرما گرفته که در سراسر فیلم حضور معنا داری دارد(بارش برف و باران ، لوکیشنهای پوشیده از برف و صدا بادی که در نماهای خارجی به گوش میرسد) که نشان از زندگی بی حاصل و مایوس کننده او دارند تا حضور عنصر آتش (چه بوسیله شعله گاز و بخاری وچه آتش زدن تکه های چوب درخت و ...) که کارکردی دو گانه در اثر دارند: هم به نشانه اعلام خطر و وضعیت هشدار برای قهرمان و هم به نوعی تلاش او برای رهایی از سرمای موجود در زندگی و دستیابی به گرما و امید و حیات. از وضعیت ظاهری او گرفته (لباس زیرپوش سفید رنگ ، مو و ریش بلند ، نگاه سرد و نوعی حس بیخیالی در کلام و گفتار) تا جدایی طلبی خود خواسته اش از زادگاه و افراد خانواده و گذشته (همچون میزانسن آن نما سه نفره در ماشین که کله سرخ و برادرش در دوسمت نشسته و هرکدام به سمت مخالف نگاه میکنند، حضور خواهر خانواد میان این دو نشان از این دارد که او تنها عضو پیوند دهنده میان برادرهاست و البته که خودش میان این جدایی و سردی روابط گیر افتاده است.)
همگی دست به دست هم داده تا کله سرخ قهرمان تنها و تک افتاده خود را به شکل اصولی برای مخاطب معرفی کند .
کله سرخ اما همانگونه که در ابتدا اشاره شد با گریز زدن به سورئال بخشی از پیرنگ خود را پیش میبرد. بواقع در لحظاتی مرز میان خیال و واقعیت از بین میرود: از حضور گاه و بیگاه روح برادر در کنار کله سرخ ، تا آن لانگ تیک رویارویی با ارواح سیرک که در جنگل رخ میدهد اثر را از بستری رئال خارج کرده و اتفاقا ضربه نهایی به مخاطب را در همین فضا وارد میکند: جایی که قهرمان فیلم در فضایی مالیخولیایی هم بر حرام زادگی خود آگاه میشود و هم سنگدلی و آن وجه حیوانی پدر خویش را بهتر در می یابد. لک زاده وحشی بودن و میل به گناه و تباهی قهرمانش را به گذشته او و دیگر مردان خاندانش مربوط میسازد، خاندانی که گویی تمام مردانش موجوداتی رذل و پست و حیوان صفتند که با خون و تجاوز تعریف میشوند. از پدر خانواده گرفته که تک تک اعضا سیرک را به قتل رسانده تا برادری که بعد فوت او شر به پا میکند تا آن عمو حریص و طماع و فرزندان قاتل و گرگ صفتش ،جملگی مردانی پست فطرت هستند که گویی بویی از انسانیت نبرده و از نظر لک زاده به طبع در چنین شرایطی ، کله سرخ داستان نیز از این قاعده مستثنی نیست و تلاشش برای دوری از زادگاه و اقلیم کودکی هم کارساز نبوده و تقدیرش بر بازگشت به ریشه ها و بروز خشونت است (همچون تلاشش در آن انباری تاریک برای یافتن اسلحه شکاری پدر و یا سر بریدن مرغ خانگی در حیاط خانه ) ، چنانچه در آن لانگ شات انتهایی نیز پس از تیر خوردن ،به سرعت واکنش نشان داده و با شلیکی ناگهانی طرف مقابل را به کام مرگ میکشاند. لک زاده کله سرخش را همچون دیگر مردان این خانواده محکوم به اعمال خشونت و جنون میپندارد و درنهایت مرگ را همچون هدیه ای برای او درنظر میگیرد. واپسین نما اثر را به یادآورید که روح کله سرخ همراه با روح برادر در جنگل به راه خود ادامه میدهند. کله سرخ نیز همچون پدر و برادر ،مرگ را به آغوش کشیده و حالا جدا شده از این دنیا با خیالی راحت و بدون دغدغه در طبیعت رها میشود. بواقع مرگ جدا کننده کله سرخ از یک زندگی بی حاصل و پوچ و ملال آور انسانی و دریچه ورودش به یک زیست تازه است : همنشینی پیوسته با ارواح و پرسه آزادانه در طبیعتی بکر و بی انتها .

امتیاز : 8

امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial

#نقد_فیلم