🎞نقد فیلم و سریال🎞
1.72K subscribers
2.02K photos
204 videos
27 files
98 links
نقد و بررسی برترین آثار سینمایی دنیا🎥🎬🎞

-------------------------------------

ارتباط با ما⬇️
🆔️ : @I_am_Mr_Mercury
🆔️ : @omidius
Download Telegram
من برگشتم ولی ۲ روز دیگه باز میرم
آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد....

(یادداشتی برای فیلم شبح کژدم) :

شبح کژدم ساخته کیانوش عیاری همچنان جذاب و قابل دیدن و پیشنهاد دادن است . اثری داستانگو و پر کشش حول محور کارگردان سینمایی که خود میبایست سناریو نوشته شده اش را در دنیا واقعی به یک فیلم جنایی تبدیل کند . ضد قهرمان شبح کژدم در یک دوراهی عجیب و عجیب و غریب قرار میگیرد : اینکه یک کارگردان عادی باشد با یک سناریو رد شده و طبیعتا آمال و آرزوهای برباد رفته اش یا یک آنارشیست عملگرا که با کمک اطرافیانش تا ته خط رفته و تصویر ذهنی خود را در جهان پیرامون بازسازی کند ...
ایده کلی فیلم جسورانه و جذاب است . تبدیل یک هنرمند به یک آنارشیست، ایده ای است که دست کم در سینما ایران مشابهش را به یاد ندارم . عیاری در پرده اول و در همان دقایق ابتدایی ضدقهرمانش را با کمک تصویر به مخاطب میشناساند، خانه او سرشار از عکسهای هنرمندان بزرگ است : از هیچکاک و جان وین گرفته تا نیما یوشیج .
همچنین انواع حلقه های فیلمبرداری نیز در خانه آویزان هستند . حضور ابزار آلات فنی همچون انواع آچار ها ، پیچ گوشتی ،انبر دست و... که بر دیوار قرار دارند همه فن حریف بودن و آگاهی او به امور فنی را یادآور میشود (در یک سکانس نیز دو مشتری برای تحویل گرفتن دوربین معیوب خود نزد او می آیند)
همچنین در سکانس مکالمه ابتدایی با یک تهیه کننده بر آگاهی و شناخت او بر مسائل تکنیکی سینما نیز تاکید میشود(تفاوت فیلمبرداری هشت میلیمتری و شانزده میلیمتری)
شبح کژدم با یک معرفی دقیق و اصولی و برپایه تصویر کار خود را آغاز میکند، هرچند مهمترین نقطه عطف داستان به شکلی غیر منطقی و عجولانه در اثر گنجانده شده است . ضدقهرمان شبح کژدم پس از شنیدن جواب رد از سمت تهیه کننده و کمی خلوت کردن با خود به ناگاه تصمیم میگیرد تا خود در دنیا واقعی سناریو را به فیلم بدل کند و...
به واقع مخاطب هیچ پیش زمینه و آگاهی نسبت به گذشته او پیدا نمیکند تا این سرعت در تصمیم گیری را باور کند . همچنین ما تنها شاهد مراجعه به یک تهیه کننده سینما هستیم و هیچگاه تلاش بیشتری را از ضدقهرمان برای ساخته شدن سناریو را نمیبینیم .(با توجه به حرفه و جایگاه شغلی او طبیعتا فیلمساز میتوانست تلاش بیشتری از سوی او برای ساخت فیلمش را به تصویر بکشد)
با توجه به جنون آمیز بودن تصمیم ضدقهرمان فیلم، نیاز بود تا کمی بیشتر به لایه های درونی شخصیت برویم و عمیقتر او را بشناسیم .اتفاقی که در طول فیلم رخ نمیدهد و نقطه عطف داستان در پانزده دقیقه ابتدایی رخ میدهد.
عیاری در ادامه اما سعی میکند تا این ضعف را پوشش دهد. پس به همین دلیل مراحل اجرای نقشه سرقت مسلحانه را با جزییات ترسیم میکند . گویی مشغول تماشا یک تریلر جنایی کلاسیک هستیم .
از مرور نقشه گرفته تا تهیه اقلام مورد نیاز آن همچون تهیه ماشین ، اسلحه گرم ، دختری برای همراهی ، چند فطعه اسکناس واقعی و... همگی در اثر حاضرند تا عیاری و فیلمنامه اش در این بخش با تاکید بر جزییات ،نمره قابل قبولی دریافت کند.
در ادامه و با ورود برادر ضدقهرمان نیز فیلمنامه کمی غیر منطقی و غیر قابل باور پیش میرود .برادر او در ابتدا فردی منطقی و پایبند به اصول اخلاقی معرفی میشود اما در ادامه او نیز به جای اطلاع به پلیس و‌متوقف نمودن نقشه برادر، وارد بازی او شده و دیگر از آن شخصیت منطقی دقایق قبلی خبری نیست .
اما شاید مهمترین دستاورد فیلم در پرده پایانی آن باشد،جایی که مخاطب سرانجام میبایست فرجام شخصیتها و تبعات رفتار جنون آمیز آنها را شاهد باشد .این بخش از فیلمنامه با بیرحمی هرچه تمام تر و به دور از هرگونه محافظه کاری دستاورد شوم و پوچگرایانه شخصیتها را پیش چشم مخاطب میگذارد . در همین راستا شاهد مرگ یکی از شخصیتها در تنهایی ، گیر افتادن دو تن دیگر در یک تله کابین معلق بین زمین و آسمان هستیم . میزانسن عیاری در این بخش بر اهمیت زمان و نزدیک شدن بر مرگ تاکید میکند : همچون نما مدیوم لانگ شات از اتاقک های تله کابین در ایستگاه که با وزش باد همچون پاندول های ساعت دیواری به حرکت در می آیند و بر گذر زمان و نزدیکی به لحظه مرگ تاکید دارند و یا نما انتهایی که نمایی کلوز آپ از چهره دوست صمیمی ضدقهرمان است که بی جان و تنها در میان برفها رها شده است .
عیاری پوچی و مرگ را به عنوان ارمغان نهایی در نظر میگیرد. جنون و خود ویرانگری که به دیگر آزاری و خلق آشوب و هرج و مرج در جامعه تبدیل شده ، در نهایت از شخصیتهای داستان تاوان گرفته و آنها را در جهنمی سفید پوش شده رها میکند. نکته قابل توجه خودآگاهی ضد قهرمان فیلم نسبت به سرنوشت و فرجام اعمالش است. چنانچه او دقیقا و پلان به پلان سناریو خود جلو رفته و تمام جزییات آنرا را در عمل اجرا میکند .با توجه به اینکه او از پایان داستانش آگاه است اما تا ته خط رفتن و انجام تمام و کمال سناریو را با دل و جان میپذیرد و آگاهانه به سمت مرگ میرو
د.
عیاری در شبح کژدم به واقع هنرمند محدود شده و سرکوب شده را همچون موجودی در تقلا و دست و پازدن برای رسیدن به مرگ و نیستی میپندارد، همانطور که درابتدا نیز اشاره شد جواب منفی یک تهیه کننده سینما ، ضدقرمان اثر را شیدا و فعال میکند .جواب منفی که اصولا مبنا و علت منطقی نیز ندارد و تنها بواسطه یک فال قهوه رخ میدهد!
بواقع عیاری از همان سالها هراس از محدود شدن و سانسور هنرمند را در سر پرورانده و تبعات آنرا (هرچند به شکلی فانتزی و اغراق شده) پیش چشم مخاطب قرار میدهد. موضوعی که در دنیا واقعی نیز گریبان گیر خودش شد و او را هم تحت آزار قرار داد(با ماجرای اکران
خانه پدری که آشنا هستید!)

شبح کژدم با تمام امتیازها و نواقصی که بدان اشاره شد همچنان اثری است جاندار و قابل تماشا. شبح کژدم را میتوان به راحتی به آن دسته از مخاطبانی که سینما ایران را احاطه شده در خورده پیرنگ، ضد پیرنگ و یا نمایش یک زندگی عادی و روزمره و به دور از رویا و خیالپردازی تصور میکنند، پیشنهاد داد.
شبح کژدم بدون اتلاف وقت از همان ابتدا داستان تعریف میکند و با همراه کردن مخاطب با شخصیتی مسئله دار و لجوج تا به انتها مخاطب را همراه خود میسازد هرچند در این راه گاها دچار ضعف هم باشد .

امتیاز : 7
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی

#نقد_فیلم
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
Thelma & Louise

(بخشی از نقد دارای اسپویل است) :

تلما و لوییز به کارگردانی (ریدلی اسکات) از مهمترین و شناخته شده ترین آثار فمنیستی تاریخ سینما به شمار می آید . اثری که با وجود تمامی نقاط قوت و ضعفش پس از گذشت نزدیک به سه دهه همچنان قابل دیدن و بحث بوده و میتواند مخاطب را تا به انتها با خود همراه کند.
اسکات در تلما و لوییز مهمترین شاخصه های آثار جاده ای را مو به مو رعایت میکند . اصولا در این نوع آثار مولفه (سفر) و حرکت از نقطه( الف به ب) نقش بسزایی را در پیشبرد درام ایفا میکند. بواقع این سفر است که محرک داستان میشود، شخصیتها را دچار تغییر و تحول میکند و در نهایت فرجام کار نیز به آن کاملا وابسته میشود. سفر به کمک چاشنی تضاد مابین شخصیتهای اصلی دست به دست هم داده تا تلما و لوییز یک درام جاده ای استاندارد لقب بگیرد.
از آنجا که بیابانهای وسیع و خشک اوکلاهاما و تگزاس لوکیشنهای اثر میباشند اسکات بوسیله (لانگ شات و اکستریم لانگ شات های) خود به درستی موقعیت حوادث را برای مخاطب به تصویر میکشد. نماهایی که گاها با دوربینی ایستا و گاها با حرکت دوربین (آشکارا حرکت پن) همراه شده(به منظور تعقیب حرکت ماشین شخصیتها در جاده و نمایش راه طولانی پیش رو آنها ) تا لوکیشنها و همچنین موقعیت قرار گیری شخصیتها در آن به شکلی اصولی قابل رویت باشند.
همچنین نماهایی اکستریم لانگ در زمان شب که در آنها شاهد حرکت ماشینی با چراغهای روشن هستیم جدا از آنکه کوچکی سوژه ها در برابر محیط را تفهیم میکند بر تنهایی و تک افتادگی آنها در جامعه ای مرد سالار نیز تاکید میکند. در این نماها تنها نور موجود در قاب همان نور چراغ ماشین است که در دل تاریکی عظیم خود نمایی کرده (همانگونه که تلما و لوییز زنانی هستند که در مقابل مردان هوسران و زورگو قد علم کرده و به نوعی در پی ابراز وجود خود هستند) نور چراغ ماشین آنها نیز تنها منبع روشنایی در تاریکی مطلق به حساب می آید.
در نماهای خارجی مربوط به روز نیز رنگ های چشمنواز و متنوع حاضر در قابها ، تنها مختص به ماشین تلما و لوییز است . ماشین سبز با چراغ پشتی قرمز رنگ در مقابل جاده و کوه و بیابانی قرار میگیرند که همیشه به رنگهای قهوه ای ،خاکستری و... در قابها حاضرند . همانگونه که تلما و لوییز در باب تنهایی شخصیتها و کنش آنها در مقابل شرایط بحرانی تحمیل شده است ، تفاوت رنگ نیز در این راستا کارکرد بصری / مفهومی خود را دارد.
همچنین از آنجا که تلما و لوییز بر اساس مکمل بودن شخصیتها و وابستگی آنها به یکدیگر بنا شده از تکنیک (دیزالو) نیز بهره میبرد. همچون سکانس رانندگی در پرده پایانی که در آن (مدیوم کلوز) شخصیتها با دیزالو به یکدیگر پیوند میخورند تا به نوعی بر یکی بودن هدف هردو و وجه تشابه آنها تاکید شود .


اسکات از همان ابتدا تضاد میان شخصیتها را برای مخاطب تصویر سازی میکند : تلما (جینا دیویس) زنی است شلخته ، برونگرا ، احساسی و غیر قابل پیش بینی که وظیفه اش در فیلمنامه ایجاد شرایط بغرنج و تصمیم های غیر عقلانی است . (نگاه کنید به مدل مو و لباس در هم و برهم ، شکلات خوردن نصفه و نیمه در خانه، چیدن غیر اصولی و هول هولکی چمدان مسافرت ، پنهان کردن قصد سفر از همسر و....) که چگونه در همان پرده نخست شخصیت تلما را زنی غیر قابل اعتماد و هیجانی معرفی میکند. در طرف مقابل لوییز (سوزان ساراندون) زنی است که برنامه ریزی دارد، مرتب و‌آراسته لباس میپوشد ، مبادی آداب است و همچنین با عهده دار بودن شغل در جامعه زنی مسئولیت پذیر معرفی میشود . اسکات از همان ابتدا با کنار هم قرار دادن دو شخصیت متفاوت از یکدیگر ، پایه های درام جاده ای را پیریزی میکند. بواقع از همان ابتدا میتوان دریافت که تلما آن شخصیت دردسر ساز و پر اشتباه است و‌لوییز در نقطه مقابل او وظیفه سامان دهی اوضاع و جمع کردن خرابکاریهای او را دارد. هر چند در ادامه کار این شخصیت پردازی و کنش و واکنش شخصیتها دچار سستی و ضعف میشود که بدانها نیز میپردازیم .
اولین مشکل فیلم در نقطه عطف ابتدایی رخ میدهد. شلیک به فرد مزاحمی که قصد تجاوز به تلما را دارد به لحاظ منطقی دچار نقص است ، چرا که در فیلم شاهد مقاومت یا درگیری فرد مزاحم با لوییز نیستیم. او یک علاف و هوسران است که اتفاقا در برابر سلاح گرم مقاومتی ندارد و مثلا با یک شلیک هوایی نیز شرش کنده میشد (به میزانسن این سکانس دقت کنید که چگونه فرد مزاحم در مقابل شخصیتها شروع به بی ادبی میکند و کاملا مشخص است که نه توان و نه حوصله جدال فیزیکی با آنها را ندارد) حال با این موقعیت تصویری و درحالی کاملا آشکار است که خطر تجاوز از سر شخصیتها گذشته ، با شلیک به قلب فرد مزاحم اثر تغییر رویه میدهد و وارد فاز جنایی میشود .
مشکل بعدی در عدم نمایش تبعات یک جنایت است. با توجه به پیش زمینه ای که شخصیت قاتل (لوییز) مشاهده کردیم ، بواقع انتظار ف
شار روانی و بحران عمیق تری بر او را داریم .انتظاری که اسکات به شکل ساده انگارانه ای از روی آن رد میشود! از آنجا که فیلم در بستری رئال جریان دارد طبیعتا میبایست فشار روحی روانی پس از قتل را با جزییات بیشتر و باور پذیر تری شاهد باشیم که عملا چنین موردی را در فیلم مشاهده نمیکنیم.
فیلم در ادامه نیز دچار بی منطقی در روایت میشود. چنانچه در مسیر سفر با شخصیت سارق و ولگردی آشنا میشویم (برد پیت) که او هم به مانند همان مرد مزاحم قبلی مایه دردسر و عذاب شخصیتها میشود!
بواقع تلما و لوییز که تجربه هولناک قبلی را پشت سر گذاشته اند بر چه اساس به یک غریبه جدید اعتماد میکنند؟ فیلمنامه در این بخش نیز پاسخ منطقی به مخاطب نداده تا در مسیری گام بردارد که به نقطه عطف دوم اثر (سرقت پول) توسط برد پیت برسد!
گویی این شخصیت باید به شکلی اجباری در فیلم گنجانده میشده و مورد اعتماد قرار میگرفته تا موقعیت شخصیتهای اصلی را دچار بحران کند. پروسه اعتماد تلما و لوییز به این جوان به هیچ وجه عقلانی و قابل باور نیست و بیشتر بر حماقت آنها تاکید دارد.
و اما شاید بزرگترین مشکل تلما و لوییز در پرده پایانی و تغییر لحن اثر باشد . تلما و لوییز تا قبل از پرده پایانی یک درام جاده ای در بستری رئال است اما در دقایق انتهایی لحنی کمیک به خود میگیرد . میزانسن سکانس سرقت از فروشگاه به عنوان مثال : تلما با سلاح گرم وارد فروشگاه شده ، با لحنی مودب و احترام آمیز افراد حاضر را به گوشه ای میراند و پس از سرقت (در حالیکه چند بطری مشروب) نیز به دزدی خود اضافه میکند از تمام افراد فروشگاه تشکر میکند! شاید چنین میزانسنی در یک کمدی وودی آلنی قابل پذیرش باشد اما با توجه به رخدادهای قبلی این فیلم ، قابل توجیه نیست .
و یا سکانس درگیری با راننده کامیون را به یاد آورید، بازهم حوادث در میزانسنی کمیک گونه رخ میدهند. از فحاشی و لحن قلدر گونه تلما و لوییز گرفته تا شلیک ناگهانی و (بدون هماهنگی قبلی آنها) به قسمت سوخت کامیون که انفجاری عظیم را موجب میشود. موسیقی پرشوری که پس از انفجار بر تصاویر می آید به همراه بازی اغراق شده و لوده راننده کامیون در این سکانس ، هم به غیر عادی بودن شرایط اضافه میکنند. در این سکانس گویی با دو راهزن حرفه ای طرفیم که سوژه مقابل خود را به حسابی مجازات میکنند. حال آنکه چنین وحشی گری اغراق شده و ناگهانی با یک پیش زمینه منطقی و درست چیده شده همراه نمیشود تا این سکانس بیشتر از آنکه در خدمت داستان باشد، در خدمت ارائه یک هیجان کاذب و بدون پشتوانه قلمداد میشود.

در ادامه حوادث کمیک گونه دقایق پایانی شاهد تعقیب و‌گریز کارتونی و سریع و خشن گونه ای نیز با ماشینهای پلیس هستیم . باز هم موسیقی پرشور و هیجان انگیزی در سکانس حاضر میشود، در نمایی (های انگل) نیز به تعداد انگشتان دودست ، ماشین پلیس در یک صف کنار هم در تعقیب ماشین تلما و لوییز هستند. نمایی که یادآور اکشنهای بلاک باستری با کمترین وجه عقلانی و‌منطقی است. گویی یک راننده کارکشته مسابقات فرمول یک جماعتی را دنبال خود میکشاند و هیچ یک از پلیسها توان متوقف نمودن او را ندارند! ماشینهای پلیس یکی پس از دیگری در جریان عملیات از راه بدر میشوند و کاری هم از پیش نمیبرند.
و اما شاید بحث برانگیز ترین بخش فیلم ،تصمیم نهایی تلما و لوییز در مقابل نیرو‌پلیس باشد . تصمیم ناگهانی به (خود کشی) ابدا به چنین اثری نمیخورد، چرا که چنین عمل هولناکی برای هیچ یک از شخصیتها قابل درک نیست
تلما زنی است که تا به انتها مشکلش را نمیفهمیم: چرا با همسرش مشکل دارد؟ اگرچه میدانیم در آثار فمنیستی قرار بر حق جویی از مظلومیت زنان بوده اما در فیلم مردی ساخته نمیشود که بد بودن یا ظالم بودنش را بفهمیم. همسر تلما مردی است تیپیکال ، مرفه است .به همسرش گاها غر میزند و علت اختلاف میان آنها را متوجه نمیشویم ، با وجود چنین همسری همچنین علت تمایل تلما به سایر مردان و چراغ سبز نشان دادنش را هم متوجه نمیشویم . اینکه تلما یک زن خیانتکار و هوسران است که ذاتا میل به تنوع طلبی دارد یا خیانت همسر یا بی توجهی او ، تلما را به این سمت کشانده؟
لوییز نیز در طرف مقابل یک معشوقه وفادار و با معرفت دارد(کسی که برای آنها پول تهیه کرده و مسافت زیادی را هم برای رساندن پول طی میکند) .حال با وجود چنین مردی که اتفاقا قصد ازدواج با لوییز را هم دارد ،چرا این ازدواج تاکنون رخ نداده؟ علت تنهایی لوییز چیست؟
مرد او چه مشکلی دارد که او تنهایی را بر ازدواج با او ترجیه داده است؟
اسکات به پرسش های اینچنینی پاسخ منطقی نمیدهد و گویی تنها قصد دارد زنان را درموضع ضعف قرار داده تا جنون و جوش و خروش آنها را توجیه کند. زنان در تلما و لوییز میتازند چرا که گویی از همان ابتدا قرار بر این بوده تا شاهد طغیان پایانی آنها و تسلیم نشدن آنها در مقابل یک جامعه مرد سالار باشیم. حال آنکه این طغیان با چه فرآیند منطق
ی و قابل باوری پیش چشم مخاطب قرار گیرد خود جای سوال دارد...
زنان در تلما و لوییز مکمل یکدیگر میشوند و تغییر نیز میکنند. همانگونه که در ابتدا نیز اشاره شد ،تلما وظیفه خرابکاری و لوییز وظیفه جمع کردن آن را دارد. پس به همین دلیل تلما به مردان اعتماد بیجا میکند و لوییز ناجی میشود . تلما مسیر و هدف سفر را تغییر میدهد و لوییز تغییر را مدیریت میکند. هرچند در این پروسه خود نیز از زنی آرام و قابل اعتماد و‌منطقی به زنی افسار گسیخته تبدیل میشود . اسکات همانگونه که پیشتر اشاره شد با تغییر لحن روایت و عدم پاسخ دهی باور پذیر به حوادث اثرش را از شرایطی آرمانی دور میکند ، هرچند ضرباهنگ بالا فیلم ، جذابیتهای بصری لوکیشن و اکشنی که در اثر جاری شده است از تلما و لوییز اثری سرگرم کننده و قابل تماشا ساخته اما به زعم نگارنده دست کم در کارنامه پرفراز و فرود خالقش اثری متوسط قلمداد میشود. اثری که نقاط ضعفش پا به پا نقاط قوتش همراه میشود تا تلما و لوییز نتواند از تمام پتانسیل متنی / اجرایی خود بهره ببرد.

امتیاز :5.5
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی

#نقد_فیلم
نقد فیلم
#نقد_فیلم
معرفی فیلم
#پیشنهاد_فیلم

نقد سریال
#نقد_سریال

#سریال_برتر
که واسه معرفی ۳۰ سریال برتر IMDB استفاده میشه

#معرفی_سریال
#پیشنهاد_سریال
برای معرفی سریال های کمتر شناخته شده
🎞نقد فیلم و سریال🎞 pinned «نقد فیلم #نقد_فیلم معرفی فیلم #پیشنهاد_فیلم نقد سریال #نقد_سریال #سریال_برتر که واسه معرفی ۳۰ سریال برتر IMDB استفاده میشه #معرفی_سریال #پیشنهاد_سریال برای معرفی سریال های کمتر شناخته شده»
وداع با دیکتاتور...
DownFall

(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است) :

تماشا سقوط برای هر مخاطب سینما واجب و ضروری است. سقوط بواقع برخلاف تصویر آشنا و همیشگی از ارتش آلمان در هنر هفتم ، روایت نزول ،فروپاشی و ویرانی و گسست است. سقوط نه به مانند دیگر نمونه های رئالیستی جنگ همچون (نجات سرجوخه رایان و دانکرک و ...) نمایشگر آن اقتدار و عظمت و شکست ناپذیری و‌وجه مخوف و .. آلمان هاست و نه به مانند آثار خیالی جنگی همچون (حرامزاده های لعنتی و اور لرد و هل بوی (دل تورو) و... ) نمایش اغراق گونه و آغشته به جادو و ماورا و... از ارتش آنها. سقوط آگاهانه مسیر خود را از آثار ذکر شده جدا کرده و‌پایه و اساس خود را بر اضمحلال و یاس بنا میکند. بواقع مخاطبی که با شنیدن نام ارتش آلمان و آشکارا شخص هیتلر به شکلی ناخودآگاه پیروزی ،اقتدار و موضع قدرت و برتری را به یاد می آورد ، با تماشا سقوط آن ور تاریک و مایوس کننده و نا مانوس آنرا را نیز درک میکند.
سقوط به مفهموم شکست و افول قدرت نگاهی دو وجهی دارد. چنانچه سقوط نمایشگر ضعف و حقارت ارتش آلمان هم از بعد درونی و هم از بعد بیرونی است.
چنانچه در طول فیلم اکثر ژنرال ها و مسئولین زیر دست هیتلر او را قبول ندارند و در ظاهر از او اطاعت میکنند. در غیابش پشت او حرف زده و رفتار و کردار وتصمیم های او را زیر سوال میبرند . گویی هیتلر و اقتدارش مدتهاست برای آنها رنگی ندارد و صرفا به دلیل سلسله مراتب عرفی به او گوش میدهند . به همین دلیل میزانسن های سقوط در سکانس های گفتگو هیتلر با زیر دستان به گونه ای است که غالبا او را به شکلی تنها در طرف مقابل دیگران به نظاره مینشینیم و یا نماهای مدیوم کلوز از چهره خشمگین هیتلر که طبیعتا با فریادهای اوهمراه میشود در مقابل چهره های سرد و بی تفاوت دیگر ژنرال ها قرار میگیرد. گویی هیتلر و افکار و دستوراتش برای کسی معنی ندارد و گوشی بدان بدهکار نیست.
سقوط البته سعی در آن دارد تا از هیتلرش شخصیتی انسانی و باور پذیر خلق کند. به عنوان مثال سکانس آغازین اثر را به یاد آورید که هیتلر غذا دادن و رسیدگی به سگ خود را مهم میشمارد و در ادامه رفتاری متین و مودبانه با زنان استخدامی دارد (هنگام تایپ با ماشین نیزبه زن تازه کار روحیه داده تا از استرس وی بکاهد)
و یا در ادامه اثر شاهد آن هستیم که نسل جوان و نوجوان آلمان، برخلاف دیگر افراد عالی رتبه به هیتلر و دستوراتش اعتقاد دارند و همچنان او را یگانه و مقتدر میپندارند. گویی هیتلر برای آنها همچنان در اوج است و خدمت در ارتش او بالاترین افتخار ممکن محسوب میشود.

در سکانسهای مربوط به شهر برلین و جنگ با نیروهای متجاوز نیز شاهد مقابله تعدادی از نوجوانان و افراد کم تجربه با دشمن هستیم . افرادی که بنا به شرایط سنی خود و درک از شرایط وخیم ، کشته میشوند و توان حفظ شهر را ندارند. نه خبری از نیرو کمکی به آلپ رفته هست و نه آسیب جدی به دشمن . سقوط همانگونه که در ابتدا هم اشاره شد روایتگر گسست و‌ویرانی آلمانی هاست. پس نه اتاق فکر و مسئولین به درد بخوری در آن یافت میشود و نه سرباز و عملیات رزمی به شکل جدی و کاربلد. بدون شک یکی از نماهای ماندگار اثر ، آن نما POV از پسر سرباز نوجوان است که دیگر همرزمان تازه کار خود را کشته و دفن شده زیر خاک مشاهده میکند: (این نما علاوه بر آنکه در ابتدا پوچی و دهشتناکی جنگ را القا میکند همچنین میتواند از معدود نماهای امید بخش سقوط لقب گیرد چرا که خبر از زنده ماندن پسر نیز میدهد.)

سقوط با تکیه بر زبان تصویر و میزانسن، مخاطب را با خود همراه میکند: ساختمانهای متروک و آوار شده شهر، به همراه آتش و دود و خون در نماهای بیرونی اثر پرکاربرد میشوند تا هرکجا که چشم مخاطب معطوف آن میشود نشانی از زندگی و نشاط در آن یافت نشود. چهره های مایوس و نگاه سرد تمام افرادی که در قابها حاضرند نیز خود بر این امر تاکید میکند.
سقوط از عنصر رنگ نیز در راستا همان تم شکست و یاس بهره میبرد: چنانچه رنگ لباس و ساختمانها و .. غالبا به قهوه ای و خاکستری در آمده و نشانی از رنگهای گرم و پرحرارت در قابهای سقوط نیست (مگر در نماهایی که خون مشاهده میشود که قرمز در آن نماها نیز طبیعتا بر مرگ و نیستی افراد حکایت دارد)
سقوط تلخ و گزنده روایت میشود، چنانچه در پرده پایانی مملو از نماهای مربوط به خودکشی میشود.چه در کلام و چه در تصویر ،خودکشی نقشی پررنگ و پرکاربرد به خود گرفته تا روزهای پایانی امپراطوری هیتلر با مرگ و خاموشی همراه باشد . نکته جالب آنجاست که در دکوپاژ نماهای خود کشی (جدا از نما مربوط به خودکشی هیتلر و جلو تر زیر دستش که دوربین با یک حرکت پن اصل ماجرا را به تصویر نمیکشد) در مابقی نماها با بی رحمی هرچه تمام تر شاهد نماهایی کلوز و یا مدیوم کلوز از جنازه افراد هستیم ، مکث کوتاه دوربین در این نماها نیز بر تلخی اثر اضافه میکند. سقوط در نمایش مرگ و‌پوچی حاصل از
یک دیکتاتوری به انتها رسیده به کوچک و بزرگ هم رحم نمیکند و سکانسی نسبتا طولانی را به مسموم کردن کودکان اختصاص میدهد! گویی در سقوط همه محکوم به فنا و تباهی هستند و فرقی میان گناهکار و بی گناه هم نیست.

سقوط نمایش دهنده یک آخرالزمان برای آلمان و ارتش آن است، آخر الزمانی که رهبر مقتدر سابقش تنها با داد و فریاد مشغول است. کسی او را جدی نگرفته و خود نیز قبل از مرگش ،دیگران را هم به خودکشی تشویق میکند.آخرالزمانی که رهبرش معتقد است اگر شهرش سقوط کند ،جایی برای ماندن هم نیست و انسانها نیز میبایست به عمر خود پایان دهند... آخرالزمانی که مسئولان عالی رتبه آن در شرایط وخیم و بحرانی محاصره، رقص و عیش و نوش را انتخاب میکنند و نوجوانان کم تجربه اش اسلحه به دست به مصاف دشمن میروند... سقوط روایتگر یکی از عجیبترین و تلخ ترین دوران یک ملت است . وداع با شکوه و جلال گذشته و ورود به عصر تاریکی و شکست .

امتیاز : 8.5
@NaghdeFilmoSerial
امید سلیمی

#نقد_فیلم
شوالیه و شهر ...
(بخشی از یادداشت دارای اسپویل است) :

Batman & Batman Returns

برای مخاطبی که درزمان حال با بتمن های(تیم برتون) مواجه میشود یادآوری چند نکته ضروری است:
اول آنکه این آثاردرزمانی تولید شدند که سینما ابرقهرمانی درشرایط آزمون و خطا به سر میبرد و طبیعتا کمپانی تولید و مخاطب نیز از تماشا تصاویری که گویی مستقیم از دل کتاب کمیک و یا انیمیشن های تلویزیونی ،بیرون آمده اند سرذوق می آمدند. نکته بعدی در مورد خود شخص کارگردان است : تیم برتون اصولا جز هنرمندانی است که موافق و مخالفان خودش را دارد و علاقه مندان به آثاری با سروشکل واقعگرایانه آنچنان روی خوشی به آثارش نشان نمیدهند.
از آنجا که برتون همواره در طول فعالیت خود فانتزی و اغراق را سرلوحه کار خود قرار داده پس در بتمن نیز شاهد اثری تماما فانتزی و خیالی هستیم. از لوکیشن های اثر گرفته که به جا شهر واقعی، دکورهای عظیم جای آنها را گرفته اند (ساختمانهای بلند به همراه مجسمه های سنگی نصب شده بر آنها)تا دود و بخاری که همواره در نماهای خارجی اثر حضور دارند تا گریم و نوع پوشش و بعضا نوع سلاح جنگی افراد حاضر در قابها (کلت کمری جوکر با آن لوله بلند و غیر عادی که حمل آن به هیچ وجه با عقل جور در نمی آید) ، موسیقی پر حجم و... همگی دست به دست هم داده تا عناصر دیداری و شنیداری بتمن ها نشانی از واقعیت در خود نداشته باشند.
اغراق و بزرگ نمایی در لحظه لحظه اثر جاری میشود به عنوان مثال نمایی (های انگل) از جوکر(جک نیکلسون) را به یادآورید که در کنار میز و بالا سر عکسهای بریده شده زنان قرار دارد.جدا از آنکه اصل عمل (جدا کردن چهره زنان از عکسها و ریختن آنها روی زمین) عملی غیر عقلانی و غیر موجه است . شادی و پایکوبی او او پس از انجام کار نیز به بحث اغراق و دوری از واقعگرایی کمک میکند.
این میزان فانتزی و لحن کمیک طبیعتا در میزانسن سکانسهای اکشن نیز حضور دارند.همچون سکانسهای ورود جوکر به موزه گاتهام و یا خانه زن خبرنگار در قسمت اول که در آن شاهد حضور افرادی با سلاح گرم در نماها هستیم در حالی که شخص دیگری ضبط صوت بدست وارد شده و موسیقی پاپ مشغول پخش است! و یا خنده و رقص جوکر حین ارتکاب جرم در این سکانسها که کاملا در تضاد با نیت شوم و بدخواهانه او قرار میگیرد . و یا مثال دیگر مربوط به نبرد نهایی در کلیسا است که در آن شاهد نبرد خشن بتمن(مایکل کیتون) با عوامل جوکر هستیم ، موسیقی در حال پخش است و در پس زمینه قاب جوکر یه همراه زنی که گروگان گرفته شده زیر نور ماه مشغول رقص میشوند. مخاطب در مواجهه با چنین میزانسنی طبیعتا همانقدر که در مورد قهرمانش احساس نگرانی میکند ، همزمان از رقص و سرخوشی جوکر نیز نوعی آسایش خاطر برایش تداعی میشود.
جوکر این فیلم نیز طبیعتا در همین راستا به دور از واقعگرایی به بدمنی خطرناک تبدیل میشود(از نحوه زنده ماندنش در کارخانه گرفته تا ترمیم پوست و ....)
هرچند آن خشم و کینه ای که به اهالی شهر گاتهام پیدا میکند آنچنان که باید باور پذیر و پرداخت شده نیست. جوکر از دیگر تبهکاران فریب میخورد و در ادامه با خشونت و بی رحمی مثال زدنی از آنها انتقام میگیرد. از آنجا که بتمن در پرتاب شدنش به دیگ اسید نقش دارد ، کینه و خشمش به او نیز قابل درک است اما خالی کردن خشم خود بر مردم و همچنین دیوانگی او درقبال سایرین توجیه مناسبی ندارد. گویی به شکل پیش فرض میبایست جنون جوکر در مقابل شهر را بپذیریم . چرا که ذهنیت قبلی مخاطب نسبت به او برپایه جنون و دیوانگی بنا شده است.

برتون طبیعتا در قسمت دوم نیز با تکیه بر همین روش کار خود را پیش میبرد و ویژگی های اغراق آمیز قسمت نخست را ادامه میدهد. در قسمت دوم نیز زن گربه ای(میشل فایفر) ، پنگوئن(دنی دویتو) کاملا در فضایی فانتزی عمل میکنند. بدین شکل که تمام انگیزه ها،کنش و واکنش آنها شامل شکل گیری شخصیت ، روابط دوستانه و اتحاد و دشمنی آنها و... با کمترین نزدیکی به واقعگرایی و منطق آن آثار رخ میدهند. برتون بر منطق کارتونی خودتاکید میکند تا در این فیلم نیز حتی در سکانسهای جدی و تلخش ،شاهد نوعی سرخوشی و بی خیالی باشیم : همچون سکانس معرفی پنگوئن به کمپین انتخاباتی که در آن پنگوئن بینی یکی از اعضا را گاز میگیرد و پس از چنین عمل وحشیانه ای همگی به کار خود مشغول میشوند و خشونت و ترسناکی عمل را به راحتی تحمل میکنند و یا دقایق انتهایی اثر که ارتشی از پنگوئن های مبارز به موشک مسلح شده و در نماهایی لانگ شاهد حضور دسته جمعی آنها به سمت مرکز شهر هستیم. گویی هیچ نیرو امنیتی و یا مردمی در مقابل اقدامی اینچنینی توان مقابله ندارد و تنها با وجود بتمن ماجراها ختم به خیر میشود.
برتون در قسمت دوم بواسطه شخصیت پنگوئن به تم مورد علاقه خود نیز نزدیک میشود: انسانهای تنها و منزوی و جدا افتاده ای که کمی هم حس ترحم را بر می انگیزند.
پنگوئن از خانواده ای مرفه در گاتهام است که ب
ه دلیل نقص ذاتی از همان بدو تولد رها میشود و بواسطه کمک پنگوئن های زیرزمینی گاتهام رشد میکند. دنی دویتو در نمایش وجه وحشیانه و همچنین وجه انسانی و ترحم برانگیز پنگوئن قابل ستایش است . دویتو خشم و عصیان درونش را با لحن پرخاشگرانه ، نگاه کینه جویانه و تغییر در مدل راه رفتن (تند و کند کردن قدم هایش) برای مخاطب به تصویر میکشد. خنده های شرورانه و گاه و بیگاهش از او موجودی مرموز و غیر قابل پیش بینی ساخته اند همچون حضورش در کمپین انتخاباتی ، گپ دو نفره اش با زن گربه ای و رییس کارخانه برق که در تمامی آنها نمیتوان به راحتی حدس زد نیت و عمل بعدی او درمقابل دیگران دوستانه خواهد بود یا وحشیانه .
بتمن های برتون اما بدون نقص هم نیستند. در قسمت نخست به عنوان پایه گذار این مجموعه شاهد پرداخت مناسبی از بروس وین نیستیم. بواقع برتون یک بتمن حاضر و‌آماده را پیش چشم مخاطب قرار میدهد بدون آنکه فرآیند تبدیل او از پسری غمگین و عزادار به شوالیه ای مبارز با جرم و جنایت راشاهد باشیم. گویی به شکل پیش فرض باید بپذیریم که بروس وین ناجی و قهرمان گاتهام است و برتون در نمایش کشمکش درونی بروس لنگ میزند(چنانچه در زمان جلوتر و با ساخته شدن آثاری همچون مرد عنکبوتی ، مرد آهنی و سه گانه نولان و..) مخاطب پله پله نحوه تبدیل شدن یک مرد عادی و دغدغه مند به قهرمانی همه فن حریف را مشاهده میکند و بیشتر و بهتر روحیات انسانی او را درک میکند. برتون اماراه دیگری را در پیش میگیرد و این راه برای مخاطب امروزی نامانوس و غیر عادی تلقی میشود.
همچنین این دو اثر هرچقدر در ارائه پنگوئن و تا حدودی جوکرش موفق است(جدا از چند نما که بازی اغراق آمیز نیکلسون از حد معمول فراتر میرود و مشکلات فیلمنامه ای که در بخش ابتدایی بدانها اشاره شد) در ارائه زن گربه ای اش کم کاری میکند . از نحوه زنده شدن او پس از مرگ گرفته تا ارتقا مهارتهای بدنی و نوع تنفر و عشق همزمانی که به بتمن دارد آنچنان مقبول نیست. بواقع پرداخت به زن گربه ای در مقابل پنگوئنش رنگ میبازد و نه علاقه اش به اتحاد با پنگوئن را میفهمیم و نه جذب شدنش به بتمن را . گویی برتون قصد داشته تا هردو وجه مثبت و منفی اورانمایش دهد که در هردو مورد با کم کاری از این مهم باز مانده است .

در نهایت روایت برتون از شوالیه تاریکی گاتهام با تمام نقاط ضعف و قوتش ، روایتی است جذاب که همچنان قابلیت تماشا داشته و در عین داستانگویی و سرگرم کنندگی میتوان ردپا و امضا خالقش را در آنها یافت. بتمنی که با حرکت مارپیچ گونه دوربین در راهروهایی تنگ و تاریک آغاز میشود : نماهای تاریک در یکدیگر دیزالو شده ، موسیقی پرحجم (دنی الفمن) نیز بر تصاویر نشسته و در نهایت پس از بالا آمدن دوربین شاهد نمایی از نماد بتمن (خفاشی بزرگ در محوطه ای دایره شکل) باشیم
در ادامه با جدال شخصیتهای کارتونی و منطق فانتزیش مخاطب را با خود همراه میسازد و در نهایت با فرجامی تاریک و دلخراش به کار آنتاگونیستهای خود پایان میدهد.
بتمن های برتون برای دوستداران فانتزی و دلزده از واقعگرایی های رایج سینما همچنان قابل تماشا است .

Batman : 6.5
Batman Returns : 7.5
امید سلیمی
@NaghdeFilmoSerial

#نقد_فیلم
کوتاه با سینما جهان :

Mulan

مولان را به دلیل خاطرات نصفه و نیمه ای که از انیمیشن آن داشتم ، تماشا کردم و اثر هم مطابق انتظار چیزی بیشتر از یک محصول یکبار مصرف و قابل فراموشی نیست. در مولان با داستانی ساده و تیپهایی با کمترین پرداخت طرفیم: آدم بدهایی که با قلبی پرکینه و احساس جاه طلبی بسیار به تاج و تخت حمله ور هستند، ودر طرف مقابل قهرمانی که میبایست از هنر و توانایی ذاتی خود بهره ببرد و پتانسیل درونش را شکوفا کند،به علاوه تعدادی تیپ دیگر که وظیفه اتصال قهرمان به آدم بدهای فیلم را دارند و... نسخه جدید نتفلیکس چیزی بیشتر از این در چنته ندارد و در ساخت سکانس های اکشن نیز چندان دندان گیر نیست (در قیاس با ساخته های عظیمی همچون صخره سرخ) و یا حتی دیگر آثار متوسط نتفلیکس همچون( پادشاه) . البته که مولان با توجه به لوکیشنها و طراحی صحنه و لباسش ،حداقل به لحاظ بصری در برخی نماها چشمنواز ظاهر میشود و همچنین به نسبت مدت زمانش، در روایت خود دچار سکته نیز نمیشود و داستان ساده خود را تا به انتها بدون لکنت تعریف میکند. برای زمانی که هیچ گزینه دیگری در دسترس نیست ، میتوان برای یکبار دیدنش اقدام کرد.

امتیاز: 4.5


Platform

زمانی که برای نخستین مرتبه پلتفرم را تماشا کردم مصادف شد با اوج نقد و نظرات منفی در مورد آن، پس نوشتن از آن را به زمان دیگری موکول کردم و قبل از آن نیز مجدد یکبار دیگر ساخته پرسروصدا نتفلیکس را تماشاکردم... پلتفرم همچون همان مثالی است که ابتدا دکمه ای طراحی میکنند و سپس برای دوختن یک کت در تلاش هستند. دراینجا نیز فیلمساز تمام مسئله اش بیان اختلاف طبقاتی و نمایش وحشی گری و وجه تاریک انسانها در شرایط بحران است. پس به همین دلیل داستانگویی، شخصیت پردازی و ارائه اطلاعات مکفی را در اولویت های بعدی گذاشته و نتیجه به فیلمی بدل گشته که صرفا در پی القا افکار خالق خود بر مخاطب است. حال آنکه این القا با کمترین موضع دراماتیک و کمترین میزان شناخت مخاطب با شخصیتها و مکان وقوع حوادث همراه شده تا پلتفرم به جای یک اثر سینمایی بیشتر شبیه یک بیانیه تلنگر آمیز با تصاویری مشمئز کننده باشد. پیام پلتفرم نیز دستاورد تازه ای برای سینما نیست (چنانچه در سکانس کلانتری مشهورشوالیه تاریکی نیز با دیالوگ جوکر بر این امر تاکید میشود: در شرایط دشوار همین مردم متمدن یکدیگر را میخورند)
منتهی اگر اثر نولان به کار ماندگاری تبدیل شده است به آن دلیل است که او در قسمت نخست قهرمان آرمان گرا و مصمم خود را کاملا معرفی میکند، در قسمت دوم با نمایش آنتاگونیستی پوچگرا و کنش گر (جوکر) عملا درام را بر پایه تضاد شخصیتی بنا میکند و تقابل قطب خیر و شر چه در عمل و چه در دیالوگ جاری و عینی سازی میشود.
حال آنکه در اثری مثل پلتفرم هیچکدام از موارد بالا رعایت نمیشود : نه قهرمانی ساخته میشود ، نه شروری . نه به شکلی کامل محیط وقوع حوادث را میشناسیم ونه انگیزه و کنش و واکنش افراد حاضر در صحنه مقبول واقع میشود.(درگیری و به قتل رساندن تعدادی از زندانیان برای رساندن غذا به طبقات پایین تر ، با کدام عقل و یا حس انسانی کارکرد و توجیه دارد؟ این کنش عدالت است یا اعمال خشونت به شکلی متفاوت؟ )
نه نحوه چینش این افراد کنار هم توجیه دارد و نه نحوه جا به جا شدن آنها در طبقات مختلف ، نه میفهمیم چرا صاحب این مجموعه چنین شرایطی ترتیب داده و از همه مهمتر : فیلمساز جرات نقد و ورود به نیات و انگیزه و نقش آنها در این همه وحشی گری را ندارد
تمام سبعیت و جنایت رخ داده در فیلم حاصل کار زندانیان است و هر چه شر است از خود آنها سر میزند. نقش بالا دستی ها و افراد مسئول در هاله ای از ابهام قرار دارد!!!!
اگر چه فیلم برای نمایش شرایط دهشتناک داخل زندان از برخی المانها بهره میبرد : همچون استفاده از نورپردازی قرمز که طبیعتا بر القا وضعیت خطر و نا امنی تاکید داردویا بهره گیری از نماهای بسته در دکوپاژ سکانسهای درگیری و پر خون که به خوبی در انتقال حس انزجار از اعمال افراد داخل فیلم موثر واقع میشود .
پلتفرم گویی فقط برای تلنگر زدن به مخاطب و بیان افکار خالقش شکل گرفته است . حال آنکه هدفش را با چه مسیر سینمایی ارائه کند، گویا چندان اهمیت نداشته است.

امتیاز : 4

knives out

چاقو کشی فیلم متوسط الحالی است و این خود بزرگترین معضل آن است .چاقو کشی شاید برای مخاطبی که با آثار آگاتا کریستی و سریالهایی همچون پوآرو ، خانم مارپل و یا حتی آثار شرلوک هلمز آشنا نیست ، جذاب و پر تعلیق باشد اما برای مخاطبی که احیانا گذرش به آثار مذکور افتاده اثر آنچنان تازه و هیجان انگیزی نخواهد بود.چرا که همه چیز طبق انتظار رخ میدهد : وقوع جنایتی مشکوک ، حضور پلیس و یک کارآگاه ماهر در صحنه ، مصاحبه و گفتگو با تک تک عوامل خانه ، حضور یک یا دو فردی که بیشترین میزان شک و تردید به آنها میرود ، جا به جایی روایت میان زمان حال و گذشته و...
همگی در چاقو کشی حاضرند. منتهی مشکل آنجاست که رایان جانسون به ارائه تک به تک همین موارد اکتفا میکند و دستاورد تازه ای برای مخاطب به ارمغان نمی آورد .شاید تنها نکته تازه اثر ،وقوع حوادث در زمان حال و بهره گیری از امر تکنولوژی همچون موبایل و ...باشد .
مورد دیگر حضور نه چندان قانع کننده دنیل کریگ در نقش یک کارآگاه ماهر و‌کاربلد و طناز است . صدا خشن و زمخت کریگ و همچنین نگاه خیره اش به دیگر افراد حاضر در صحنه در تضاد با آن وجه شوخ طبعی و طنازی شخصیت قرار میگیرد، هرچند او سعی خود را میکند تا اندکی بامزه جلوه کند اما این نوع نقشها بیشتر مناسب بازیگرانی همچون جانی دپ ،رالف فاینس و... است که بامزگی ذاتی را همراه خود دارند . کریگ شاید برای آن وجه فکور و باهوش نقش مناسب باشد اما در وجه با مزه اش لنگ میزند.
مشکل اصلی چاقو کشی اما در قابل پیش بینی بودن آن است. موردی که برای یک اثر جنایی / معمایی بزرگترین آفت است و حس یاس و ناامیدی را برای مخاطب به ارمغان می آورد . اینکه شخصیتی که تا اواسط فیلم کمتر در جلو چشم ظاهر میشود و به ظاهر از باقی افراد نیز خونسرد تر است ، خود عامل مرگ میشود و همچنین انتقال ثروتی عظیم به ضعیفترین فرد حاضر در خانه (به عنوان یکی از نقاط عطف فیلمنامه) کاملا قابل پیش بینی و‌در نتیجه به دور از انتقال هرگونه هیجانی به مخاطب است . چرا که کاملا آشکار است نه باقی افراد حاضر در فیلم توان و انگیزه و جرات به قتل رساندن کسی را دارند و نه مستحق کسب ارثیه ای هنگفت هستند.
چاقو کشی اما امتیازهایی نیز در خود دارد که تماشا آن را ممکن میسازد: همچون حضور آن صندلی پر شده از چاقو و سلاح سرد در نماهای اثر که خود بر وحشی گری و غیر متمدن بودن ساکنان خانه اشاره دارد(سکانس حمله به دخترک پس از خواندن وصیت نامه را به یاد آورید) و یا حرکت دوربین و تبدیل نماها از باز به بسته و بلعکس که با توجه به داخلی بودن اکثر سکانسهای اثر ‌، کمتر چشم مخاطب را خسته میکنند ، و شاید از همه مهمتر نداشتن زمان مرده و اولویت داشتن روایت یک داستان راز آلود در تمام مقاطع فیلم . چاقو کشی اما در نهایت با آن لانگ شات انتهایی تعریف میشود . نمایی که تمام ساکنان خانه مات و‌مبهوت در سمت چپ قاب حاضرند و دخترک (حالا ثروتمند شده اش) در سمت راست قاب و در بالکن خانه مقابل آنها ایستاده است ،طبیعتا بالاتر از آنها و در موضع برتری و قدرت . میزانسنی که اختلاف نهایی شخصیتهایش را به درستی برای مخاطب عینی سازی میکند. دخترک فاتح این هیاهو میشود و برخلاف روزهای قبل، حالا اوست که باید بالاتر از دیگران قرار بگیرد.

امتیاز : 6.5

Mimic
میمیک از ساخته های کمتر شناخته شده گیلرمو دل تورو به شمار می آید. کارگردانی که اگر پیگیر آثارش باشید همواره فانتزی های هیولا محور را ارائه میکند و از نمایش انواع و اقسام موجودات ناشناخته ابایی ندارد(هل بوی ها ، بلید۲، حاشیه اقیانوس آرام، شکل آب ، هزار توی پن)
میمیک با توجه به سال ساختش و بودجه نه چندان بالایی که در اختیار دارد،اثر قابل قبول و هیجان انگیزی است . میمیک فیلمنامه قابل اعتنایی ندارد: تقابل انسان با موجودات طبیعی اما جهش یافته ، خشم طبیعت نسبت به انسان ، تیپهایی که در شرایط خطر یکی پس از دیگر در مواجهه با هیولا از بین میروند و در نهایت پیروزی انسان بر عامل خطر و... همگی در میمیک حاضرند.
اما دل تورو میداند با همین شرایط چگونه مخاطب را تا به انتها همراه خود سازد، پس تا نیمه های فیلم در نمایش عامل خطر به نوعی خساست به خرج میدهد تا حس کنجکاوی مخاطب را تحریک کند و هم به وجه مرموز و دلهره آور اثر قوت ببخشد، و درطرف مقابل و در پرده نهایی با نمایش پر ازدحام از حضور آنها اکشن کار را ارائه دهد. از نماهای تمام قد از حضور سوسکهای جهش یافته گرفته تا لانگ شاتی در انتها که لانه اصلی آنها را شکار میکند تا محیط دلهره آور زیر زمینی با بخشهایی نیمه تاریک و نیمه روشن که ادامه حرکت انسانها را در مرز میان رهایی و مرگ معلق میسازد و....
میمیک با تمام موارد اشاره شده به عنوان اثری سرگرم کننده و مهیج به راحتی قابل پیشنهاد دادن است. دل تورو دقیقا همان کاری را انجام میدهد که از او انتظار داریم: تقابل انسان و هیولا در روایتی سرراست و به دور از هرگونه اضافه گویی .

امتیاز : 7.5


#نقد_فیلم
@NaghdeFilmoSerial

امید سلیمی