Cinema Tweet
سه گانه ای که به بهترین شکل عشق و تضادهای درون یک رابطه عاشقانه رو به تصویر کشیده. شدیداً پیشنهاد میشه Before sunrise 1995 Before sunset 2004 Before midnight 2013 " #کالیگولا " 🎬 @Cinema_twitt
هرچند من فیلم رومنس علاقه ندارم و نمیبینم ولی واقعا این مجموعه جذاب ، با کاراکتر قوی و دیالوگ های عالی بود از دست ندید
#نقد_فیلم
#پیشنهاد_فیلم
به نام خدا
13 assassins 2010
کارگردان: تاکاشی میکه
نویسنده : شیروچیرو ایکه میا
بازیگران : کوجی یاکوشو ، تاکایوکی یامادا، یوسوکه ایسه یا ،گورو ایناگاکی و ...
ژانر: تاریخی، حماسی ، اکشن
مقدمه : در سال ۱۸۴۴ در ژاپن فئودال (دایمیو) ناریتسوگو ماتسودایرای ظالم صلح و آرامش را به خطر انداختهاست. ناریتسوگو از لحاظ سیاسی در حال قدرتمند شدن است و دارد به نابرادری اش که یک شوگان است نزدیک میشود. پس از هاراکیری رهبر خاندان نامیا، مشاور شوگان قبیلهٔ آکاش سامورایی شینزائمون را فرا میخواند تا به داستان تراژیک ماکینو اونمه که پسر و عروسش توسط ناریتسوگو به قتل رسیدهاند گوش دهد. سپس زنی با دستها پاها و زبان بریده توسط ناریتسوگو را به او نشان میدهند و او با ساعد درخواستی برای کشتن ناریتسوگو و ساموراییهای وی مینویسد. شینزا قول میدهد که ناریتسوگو را به قتل برساند و یازده سامورایی دیگر را گرد هم میآورد و برنامهای برای کشتن ناریتسوگو هنگامی که به سرزمین آکاش بازمیگردد را طرح میکند. اما سامورایی هانبه کیتو که مسئول حفظ امنیت اربابش است قصد شیمزا را پیشبینی میکند و شیمزا تصمیم میگیرد که از مسیر کوهستان ساموراییها را هدایت کند و در آنجا آنها با کویاتای شکارگر آشنا میشوند که در کوهستان آنها را راهنمایی میکند و به آنها میپیوندد؛ و اکنون سیزده نفر…
تاکاشی میکه متولد ۱۹۶۰، فیلمساز بسیار پرکار ژاپنی است. وی در ۳ دهه گذشته که به کارگردانی مشغول بوده است نزدیک به ۱۰۰ فیلم سینمایی و تلویزیونی ساخته است. او بسیار تحت تاثیر "تاریخ ژاپن پیش از دوران میِجی" است، در سینما مقلد بزرگانی مانند کوروساوا و دیوید لینچ است و همزمان عاشق بازیهای کامپیوتری و تکنولوژیهای دیجیتال میباشد. این علاقمندیهای گوناگون همراه با تحصیلات مناسب در حوزه سینما، تاکاشی میکه را به یکی از جذابترین و در عین حال متفاوتترین کارگردانهای سینمای مدرن در آسیا تبدیل کرده است. او را بعضا به دلیل افراط در نمایش خشونت و اغراقهای سینمایی (البته هنرمندانه و خلاقانه)، «دیوانه آسیایی» میخوانند!
داستان درامِ تاریخی و حادثهای «سیزده آدمکش» در سال ۱۸۴۴ اتفاق میافتد. در ژاپن که هنوز به صورت فئودالی اداره میشود، مدتی است که صلح در کشور برقرار بوده است. اما با ظهور سیاستمداری خشن و ضد مردمی به نام «ناریتسوگو» از خاندانی معتبر و قدرتمند، «شوگونها» احساس خطر میکنند. (شوگونها تا دوران پیش از اصلاحات میجی، سردارانی بودند که به شکل یک دیکتاتوری نظامی و اشراف سالاری، ژاپن را اداره میکردند.)
وقتی گزارش جنایتهای ناریتسوگو به شوگان میرسد آنها ناچار میشوند با توجه به آینده سیاسی وی و احتمال رهبری آتی او، در اقدامی سری و مخفیانه حکم حذف او را صادر کنند. اما حذف ناریتسوگو با محافظان پرشمار نه تنها کار آسانی نیست، بلکه هر کسی به چنین خطر سیاسی و جانی دست نمیزند. یک سامورایی بسیار شریف به نام «شینزائمون» (با بازی درخشان کوجی یاکوشو) مامور میشود برای این عملیات انتحاری افرادی را انتخاب کند.
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_فیلم
به نام خدا
13 assassins 2010
کارگردان: تاکاشی میکه
نویسنده : شیروچیرو ایکه میا
بازیگران : کوجی یاکوشو ، تاکایوکی یامادا، یوسوکه ایسه یا ،گورو ایناگاکی و ...
ژانر: تاریخی، حماسی ، اکشن
مقدمه : در سال ۱۸۴۴ در ژاپن فئودال (دایمیو) ناریتسوگو ماتسودایرای ظالم صلح و آرامش را به خطر انداختهاست. ناریتسوگو از لحاظ سیاسی در حال قدرتمند شدن است و دارد به نابرادری اش که یک شوگان است نزدیک میشود. پس از هاراکیری رهبر خاندان نامیا، مشاور شوگان قبیلهٔ آکاش سامورایی شینزائمون را فرا میخواند تا به داستان تراژیک ماکینو اونمه که پسر و عروسش توسط ناریتسوگو به قتل رسیدهاند گوش دهد. سپس زنی با دستها پاها و زبان بریده توسط ناریتسوگو را به او نشان میدهند و او با ساعد درخواستی برای کشتن ناریتسوگو و ساموراییهای وی مینویسد. شینزا قول میدهد که ناریتسوگو را به قتل برساند و یازده سامورایی دیگر را گرد هم میآورد و برنامهای برای کشتن ناریتسوگو هنگامی که به سرزمین آکاش بازمیگردد را طرح میکند. اما سامورایی هانبه کیتو که مسئول حفظ امنیت اربابش است قصد شیمزا را پیشبینی میکند و شیمزا تصمیم میگیرد که از مسیر کوهستان ساموراییها را هدایت کند و در آنجا آنها با کویاتای شکارگر آشنا میشوند که در کوهستان آنها را راهنمایی میکند و به آنها میپیوندد؛ و اکنون سیزده نفر…
تاکاشی میکه متولد ۱۹۶۰، فیلمساز بسیار پرکار ژاپنی است. وی در ۳ دهه گذشته که به کارگردانی مشغول بوده است نزدیک به ۱۰۰ فیلم سینمایی و تلویزیونی ساخته است. او بسیار تحت تاثیر "تاریخ ژاپن پیش از دوران میِجی" است، در سینما مقلد بزرگانی مانند کوروساوا و دیوید لینچ است و همزمان عاشق بازیهای کامپیوتری و تکنولوژیهای دیجیتال میباشد. این علاقمندیهای گوناگون همراه با تحصیلات مناسب در حوزه سینما، تاکاشی میکه را به یکی از جذابترین و در عین حال متفاوتترین کارگردانهای سینمای مدرن در آسیا تبدیل کرده است. او را بعضا به دلیل افراط در نمایش خشونت و اغراقهای سینمایی (البته هنرمندانه و خلاقانه)، «دیوانه آسیایی» میخوانند!
داستان درامِ تاریخی و حادثهای «سیزده آدمکش» در سال ۱۸۴۴ اتفاق میافتد. در ژاپن که هنوز به صورت فئودالی اداره میشود، مدتی است که صلح در کشور برقرار بوده است. اما با ظهور سیاستمداری خشن و ضد مردمی به نام «ناریتسوگو» از خاندانی معتبر و قدرتمند، «شوگونها» احساس خطر میکنند. (شوگونها تا دوران پیش از اصلاحات میجی، سردارانی بودند که به شکل یک دیکتاتوری نظامی و اشراف سالاری، ژاپن را اداره میکردند.)
وقتی گزارش جنایتهای ناریتسوگو به شوگان میرسد آنها ناچار میشوند با توجه به آینده سیاسی وی و احتمال رهبری آتی او، در اقدامی سری و مخفیانه حکم حذف او را صادر کنند. اما حذف ناریتسوگو با محافظان پرشمار نه تنها کار آسانی نیست، بلکه هر کسی به چنین خطر سیاسی و جانی دست نمیزند. یک سامورایی بسیار شریف به نام «شینزائمون» (با بازی درخشان کوجی یاکوشو) مامور میشود برای این عملیات انتحاری افرادی را انتخاب کند.
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial
بازگشتی به دوران طلائی سامورائی است که با بزرگانی چون آکیرا کوروساوا و ماساکی کوبایاشی رقم خورده بود. فیلم به وضوح تداعی کنندهی کلاسیکی چون «هفت سامورائی» است و همه ی آنچه را که از یک سامورائی ایدهآل میتوان متصور بود داراست. یک موجود پست و تشنه به خون که در این مورد یک وجه سادیستی نیز به خصوصیات او افزوده شده تا شاهد ظهور یکی از شرور ترین شخصیتهای چند سال اخیر دنیای سینما باشیم. ارباب ناریتسوگو موجودی ست که برای تفریح و سرگرمی دست و پا میبرد، به میهمانان خود تجاوز می کند و انسان های دیگر را هدف تیر اندازی خود قرار میدهد.این جاست که معدود انسان هایی راستین،از جان خود گذشته و وارد عمل می شوند و یک موقعیت درامی دلچسب ایجاد کرده که البته به هیچ وجه سر دستی جلوه نمی کند و هر لحظه اش با یک غافلگیری تمام عیار همراه است.تصویر برداری عالی، جلوه های بصری درخشان، ریتم حساب شده ی صحنه های اکشن و چینش پازل گونه ی نبرد ها ، همگی از ویژگی های پر شمار 13 جنگجو هستند و همچنین گوشه ی کوچکی از آنها.همچنین باید گفت که فیلم برای افرادی که با خشونت زیاد در فیلم ها مشکل دارند توصیه نمیشود چرا که از همان آغاز دارای خشونتی بی پرواست برای مثال تصویر موحش آن زن با دست و پای قطع شده را فراموش نشدنی است.
.
روایت فیلم بسیار دقیق و نسبتا شمرده پیش میرود. ساموراییهای مختلف دور هم جمع میشوند و هرکس انگیزه خاصی از حضور در این گروهِ مرگ دارد. شخصیتها بسیار دوست داشتنی هستند و وقار و شرافت رهبر گروه «شینزائمون» یا شمشیرزنِ ماهر و شاگرد وی به نام «هیرایاما» بسیار جذاب و تماشایی از کار درآمده است. از سویی در جناح مقابل بازی «گورو ایناگاکی» در نقش ناریتسوگو یکی از بهترین نمونههای ایفای نقش منفی فارغ از کلیشه در سینمای شرق آسیاست. رئیس محافظان ناریتسوگو نیز که دوست سابق شینزائمون بوده، بر جذابیت داستان میافزاید.
شخصیتپردازی عالی، طراحی صحنه بینظیر، فیلمبرداری مدرن، جلوههای ویژه موثر، بازیگران مسلط و روایت دقیق مبتنی بر جزئیات و خرده داستانهای جذاب باعث شده است با یکی از بهترین فیلمهای با محوریت ساموراییها مواجه باشیم.
مضامین موجود در فیلمنامه بسیارند، اشارات به محافظهکاری سیاستمداران، ظلم اشراف بر رعیت، انحطاط ساموراییها در دوران صلح، لزوم تربیت و شرافت در مردان نظامی، شکوهِ جنگ مقدس و فداکارانه بعضی از پرتکرارترین آنهاست.
افسانه سیزده سامورایی قاتل که عدالت را به اجرا درآوردند در تاریخ ژاپن بسیار مشهور و مهم است و دستمایه فیلمهای بسیاری تاکنون بوده است. مشهورترین نمونه آن با همین نام سیزده آدمکش در سال ۱۹۶۳ و به کارگردانی «ایچی کودو» ساخته شد. تاکاشی میکه در واقع همان اثر را بازسازی کرد و با استفاده از مضامین کلاسیک سینمای کوروساوا و تکنولوژیهای بصری جدید، یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ژاپن را خلق کرد. لذت تماشای این فیلم را از دست ندهید.
جوایز و افتخارات : برنده ی جایزه ویژه جشنواره آینده فیلم های دیجیتالی و نامزد دریافت شیر طلایی (بهترین فیلم) جشنواره ونیز
برنده ی جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین طراحی صحنه-بهترین طراحی لباس-بهترین صدا و نامزد دریافت بهترین فیلم-بهترین کارگردانی-بهترین فیلمنامه-بهترین بازیگر مرد-بهترین موسیقی متن و بهترین تدوین از مراسم آکادمی فیلم های ژاپنی
برنده ی جایزه بهترین طراحی لباس و نامزد دریافت بهترین فیلم-بهترین کارگردانی-بهترین بازیگر مرد-بهترین تدوین و بهترین طراحی هنری از جشنواره فیلم های آسیایی
برنده ی جایزه بهترین فیلم خارجی از جشنواره لاس وگاس و...
نمره: ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
.
روایت فیلم بسیار دقیق و نسبتا شمرده پیش میرود. ساموراییهای مختلف دور هم جمع میشوند و هرکس انگیزه خاصی از حضور در این گروهِ مرگ دارد. شخصیتها بسیار دوست داشتنی هستند و وقار و شرافت رهبر گروه «شینزائمون» یا شمشیرزنِ ماهر و شاگرد وی به نام «هیرایاما» بسیار جذاب و تماشایی از کار درآمده است. از سویی در جناح مقابل بازی «گورو ایناگاکی» در نقش ناریتسوگو یکی از بهترین نمونههای ایفای نقش منفی فارغ از کلیشه در سینمای شرق آسیاست. رئیس محافظان ناریتسوگو نیز که دوست سابق شینزائمون بوده، بر جذابیت داستان میافزاید.
شخصیتپردازی عالی، طراحی صحنه بینظیر، فیلمبرداری مدرن، جلوههای ویژه موثر، بازیگران مسلط و روایت دقیق مبتنی بر جزئیات و خرده داستانهای جذاب باعث شده است با یکی از بهترین فیلمهای با محوریت ساموراییها مواجه باشیم.
مضامین موجود در فیلمنامه بسیارند، اشارات به محافظهکاری سیاستمداران، ظلم اشراف بر رعیت، انحطاط ساموراییها در دوران صلح، لزوم تربیت و شرافت در مردان نظامی، شکوهِ جنگ مقدس و فداکارانه بعضی از پرتکرارترین آنهاست.
افسانه سیزده سامورایی قاتل که عدالت را به اجرا درآوردند در تاریخ ژاپن بسیار مشهور و مهم است و دستمایه فیلمهای بسیاری تاکنون بوده است. مشهورترین نمونه آن با همین نام سیزده آدمکش در سال ۱۹۶۳ و به کارگردانی «ایچی کودو» ساخته شد. تاکاشی میکه در واقع همان اثر را بازسازی کرد و با استفاده از مضامین کلاسیک سینمای کوروساوا و تکنولوژیهای بصری جدید، یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ژاپن را خلق کرد. لذت تماشای این فیلم را از دست ندهید.
جوایز و افتخارات : برنده ی جایزه ویژه جشنواره آینده فیلم های دیجیتالی و نامزد دریافت شیر طلایی (بهترین فیلم) جشنواره ونیز
برنده ی جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین طراحی صحنه-بهترین طراحی لباس-بهترین صدا و نامزد دریافت بهترین فیلم-بهترین کارگردانی-بهترین فیلمنامه-بهترین بازیگر مرد-بهترین موسیقی متن و بهترین تدوین از مراسم آکادمی فیلم های ژاپنی
برنده ی جایزه بهترین طراحی لباس و نامزد دریافت بهترین فیلم-بهترین کارگردانی-بهترین بازیگر مرد-بهترین تدوین و بهترین طراحی هنری از جشنواره فیلم های آسیایی
برنده ی جایزه بهترین فیلم خارجی از جشنواره لاس وگاس و...
نمره: ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
#پیشنهاد_فیلم
به نام خدا
ford vs ferrari 2019
کارگردان : جیمز منگولد
نویسنده : جیمز منگولد ، جز باتروث ، جان هنری باتروث ، جیسون کلر
بازیگران : مت دیمن ، کریستین بیل ، جان برنثال ، کترینا بلف و ...
ژانر: درام ، بیوگرافی ، مسابقه ای
مقدمه : فیلم فورد در برابر فراری براساس داستانی واقعی ساخته شده است. داستان آن راجع به تلاش شرکت خودروسازی فورد برای شکست شرکت فراری در مسابقات 24 ساعته اتوموبیلرانی در لو مان است.
هالیوود اصیل
تو واقعا میخوای یه ماشین بسازی که فراری رو شکست بده؟
دقیقا
میدونی قراره چقدر طول بکشه؟ ده سال صد سال دویست سال؟
90 روز :)
جیمز منگلود پس از ساخت فیلم هایی مانند ولورین و لوگان این بار قهرمانانی از دنیای واقعی را به تصویر کشیده تا یاد آور دوران طلایی هالییود و کشور آمریکا باشد ، داستان کلیشه و قابل پیشبینی با شخصیت های فرعی تکراری ، معمولا یک اثر درجه و شعاری هالییود در دهه ی ۶۰ و ۷۰ را تداعی می کند اما این بار هم کارگردان مانند فیلم لوگان کلیشه های رایج را پشت سر گذاشته تا یکی از بهترین فیلم های امسال و یکی از بهترین فیلم های مسابقه ای در برابر مخاطب به تصویر بکشد.
مت دیمن که با نقش آفرینی در فیلم های جیسون بورن شناخته شده و بازیگر توانمند و هالییود کریستین بیل نقش اصلی قهرمانان کلاسیک این فیلم را بر عهده دارند و این بار هم کریستین بل سنگ تمام گذاشته
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial
#پیشنهاد_فیلم
به نام خدا
ford vs ferrari 2019
کارگردان : جیمز منگولد
نویسنده : جیمز منگولد ، جز باتروث ، جان هنری باتروث ، جیسون کلر
بازیگران : مت دیمن ، کریستین بیل ، جان برنثال ، کترینا بلف و ...
ژانر: درام ، بیوگرافی ، مسابقه ای
مقدمه : فیلم فورد در برابر فراری براساس داستانی واقعی ساخته شده است. داستان آن راجع به تلاش شرکت خودروسازی فورد برای شکست شرکت فراری در مسابقات 24 ساعته اتوموبیلرانی در لو مان است.
هالیوود اصیل
تو واقعا میخوای یه ماشین بسازی که فراری رو شکست بده؟
دقیقا
میدونی قراره چقدر طول بکشه؟ ده سال صد سال دویست سال؟
90 روز :)
جیمز منگلود پس از ساخت فیلم هایی مانند ولورین و لوگان این بار قهرمانانی از دنیای واقعی را به تصویر کشیده تا یاد آور دوران طلایی هالییود و کشور آمریکا باشد ، داستان کلیشه و قابل پیشبینی با شخصیت های فرعی تکراری ، معمولا یک اثر درجه و شعاری هالییود در دهه ی ۶۰ و ۷۰ را تداعی می کند اما این بار هم کارگردان مانند فیلم لوگان کلیشه های رایج را پشت سر گذاشته تا یکی از بهترین فیلم های امسال و یکی از بهترین فیلم های مسابقه ای در برابر مخاطب به تصویر بکشد.
مت دیمن که با نقش آفرینی در فیلم های جیسون بورن شناخته شده و بازیگر توانمند و هالییود کریستین بیل نقش اصلی قهرمانان کلاسیک این فیلم را بر عهده دارند و این بار هم کریستین بل سنگ تمام گذاشته
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial
از همان لحظه ی آغازین عناصر بصری فیلم مانند قاب بندی های دوربین، ظاهر و لباس شخصیت های ، نوع حرف زدن ، رنگ پردازی ها و ... نشان از فیلمی متفاوت از فیلم های امسال و حتی دوران فعلی رو به زوال هالییود دارد ، هالییود که یا غرق در قهرمان های پوشالی است یا فیلم های که سعی در درآوردن ادای فیلم های هنری اروپایی را دارند ، جیمز منگولد یک فیلم اصیل هالیوودی با قهرمانان کلاسیک را خلق کرده و مهارت کارگردان و بازی عالی و شخصیت پردازی مناسب دو نقش اصلی مانع از شعار زدی فیلم شده و بودجه ی ۱۰۰ میلیون دلاری فیلم صرف خلق یک داستان بیوگرافی جذاب و سکانس های به یاد ماندنی در میدان مسابقه و حتی خارج از آن شده است.
کارگردان بر روی خود مسابقه بیش از حد تمرکز نکرده بلکه تمام عوامل دخیل در مسابقه از زندگی خصوصی مایلز و همچنین سیاست های شرکت فورد و مدیران آن را به تصویر کشیده ، شیمی بین بیل و دیمن که ترکیبی از بازی عالی این دو بازیگر و شخصیت پردازی های سنتی و اصیل هالیوودی است نقش اساسی در به تصویر کشیدن دوران دهه ی ۶۰ و ۷۰ آمریکا و راز موفقیت آمریکا را دارد ، برای مثال اعتماد شلبی به مایلز و موفقیت او و قابل اطمینان بودن مایلز تا حدی بود که شلبی شرکت خود را روی پیروزی مایلز شرط بندی کرد ، یا خود مایلز که با عشق به خودرو و مسابقه زندگی میکرد و فقط یک راننده ی حرفه ای نبود بلکه یک مهندس نابغه نیز بود و مرد خانواده و پدری مهربان(یک قهرمان کلاسیک) اما اخلاقیات دیگر وی مانند لجبازی و پرخاش گری از شعاری بودن شخصیت وی جلو گیری میکرد
مت دیمن هم بازی جذابی به نمایش گذاشته بود و بازی دیمن از شخصیت وی در فیلم تاثیر بیشتری بر مخاطب می گذاشت.
رابطهی بین دیمن و بیل مستحکم و استوار است. دیمن شیک، باهوش و راحت است. بیل عصبانی و پر از جنب و جوش است. بهترین صحنهای که هر دوی آنها در آن حضور دارند در جایی است که درگیر دعوای فیزیکی در محلی خارج از خانهی مایلز میشوند.
فیلم در بخش فنی عالی عمل کرده ، فیلم برداری اثر به خصوص در مسابقات، رنگ پردازی مناسب به خصوص در صحنه های احساسی ، صداگذاری و موسیقی متن عالی همه و همه با مهارت کارگردان ترکیب شده تا اثری ماندگار و جذاب از لحاظ بصری به تصویر کشیده شود، داستان و نوع روایت فیلم در عین سادگی جذاب و بی نقص است و تنها اشکالی که به فیلم میتوان گرفت وجود چند سکانس اضافی و طولانی و همچنین شخصیت پردازی کلیشه ای بازیگران فرعی است که باعث شده فیلم از تبدیل شدن به یک شاهکار بی نقص باز بماند.
صحنههای مسابقه ای فراوانی در این فیلم هستند که اگر بهترین سکانس های مسابقه ای تاریخ سینما نباشند ، قطعا از بهترین صحنه های مسابقه ای در تاریخ سینما هستند. استفاده درست از چشم انداز های دیدنی و زیبا در کارگردانی منگولد بی عیب و نقص است.
در کل دیدن این اثر جذاب رو پیشنهاد میکنم مخصوصا اگه دلتون برای یک اثر کلاسیک هالیوودی تنگ شده.
@NaghdeFilmoSerial
کارگردان بر روی خود مسابقه بیش از حد تمرکز نکرده بلکه تمام عوامل دخیل در مسابقه از زندگی خصوصی مایلز و همچنین سیاست های شرکت فورد و مدیران آن را به تصویر کشیده ، شیمی بین بیل و دیمن که ترکیبی از بازی عالی این دو بازیگر و شخصیت پردازی های سنتی و اصیل هالیوودی است نقش اساسی در به تصویر کشیدن دوران دهه ی ۶۰ و ۷۰ آمریکا و راز موفقیت آمریکا را دارد ، برای مثال اعتماد شلبی به مایلز و موفقیت او و قابل اطمینان بودن مایلز تا حدی بود که شلبی شرکت خود را روی پیروزی مایلز شرط بندی کرد ، یا خود مایلز که با عشق به خودرو و مسابقه زندگی میکرد و فقط یک راننده ی حرفه ای نبود بلکه یک مهندس نابغه نیز بود و مرد خانواده و پدری مهربان(یک قهرمان کلاسیک) اما اخلاقیات دیگر وی مانند لجبازی و پرخاش گری از شعاری بودن شخصیت وی جلو گیری میکرد
مت دیمن هم بازی جذابی به نمایش گذاشته بود و بازی دیمن از شخصیت وی در فیلم تاثیر بیشتری بر مخاطب می گذاشت.
رابطهی بین دیمن و بیل مستحکم و استوار است. دیمن شیک، باهوش و راحت است. بیل عصبانی و پر از جنب و جوش است. بهترین صحنهای که هر دوی آنها در آن حضور دارند در جایی است که درگیر دعوای فیزیکی در محلی خارج از خانهی مایلز میشوند.
فیلم در بخش فنی عالی عمل کرده ، فیلم برداری اثر به خصوص در مسابقات، رنگ پردازی مناسب به خصوص در صحنه های احساسی ، صداگذاری و موسیقی متن عالی همه و همه با مهارت کارگردان ترکیب شده تا اثری ماندگار و جذاب از لحاظ بصری به تصویر کشیده شود، داستان و نوع روایت فیلم در عین سادگی جذاب و بی نقص است و تنها اشکالی که به فیلم میتوان گرفت وجود چند سکانس اضافی و طولانی و همچنین شخصیت پردازی کلیشه ای بازیگران فرعی است که باعث شده فیلم از تبدیل شدن به یک شاهکار بی نقص باز بماند.
صحنههای مسابقه ای فراوانی در این فیلم هستند که اگر بهترین سکانس های مسابقه ای تاریخ سینما نباشند ، قطعا از بهترین صحنه های مسابقه ای در تاریخ سینما هستند. استفاده درست از چشم انداز های دیدنی و زیبا در کارگردانی منگولد بی عیب و نقص است.
در کل دیدن این اثر جذاب رو پیشنهاد میکنم مخصوصا اگه دلتون برای یک اثر کلاسیک هالیوودی تنگ شده.
@NaghdeFilmoSerial
جوایز و افتخارات: بفتا : بهترین تدوین ، و نامزد رشته های مختلف در بفتا ، گلدن گلوب و اسکار
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
نمره : ۹ از ۱۰
alireza ripper
@NaghdeFilmoSerial
🎞نقد فیلم و سریال🎞
نقد قسمت چهارم , فصل ۱۰ : TWD , S10 , E04: "نجواگران را ساکت کنید" اپیزود چهارم از فصل ده سریال واکینگ دد یک اپیزود قوی دیگر بود - ترکیب تحسین برانگیز کاراکتر سازی ، کشش زیاد و داستان گویی ماهرانه. زمانی بود که اصلا تصور نمی کردم ان کلمات را درباره واکینگ…
نقد قسمت پنجم ، فصل ۱۰ :
TWD , S10 , E05 :
"چیزی که همیشه بوده" درست است که اهسته قدم برمی دارد اما چیزی را که می خواهد تحویل می دهد.
واکینگ دد دوباره با یک اپیزود جمع و جور برمی گردد، با این حال سرعت پایین ان هیچ منفعتی برایش ندارد.
در حالی که هیچ چیز این فصل تا به این حال کاملا جذاب نبوده ، و بیشتر چیز های کوچک جالب توجه و برای کاراکتر های اساسی تصویر سازی شده، این احساس را به ما می دهد که نمی تواند بین بازیگران بسیار زیادش و داستان هایش تعادل ایجاد کند. این بعضی اوقات می تواند باعث کشیده شدن سریال شود، که نارضایتی های من در این باره در کمترین حالت خود هستند.
دلایل زیادی وجود دارند که نشان می دهد اپیزود "چیزی که همیشه بوده" کارش را درست انجام می دهد ، همان گونه که چهار اپیزود قبل این کار را انجام می دادند. بیشتر واکینگ دد بین روابط و تنش بین کاراکتر های مختلف متمرکز شده است. یوجین و رزیتا ؛ میشون و ازیکیل ؛ صدیق و PTSD اش ؛ رابطه عاشقانه احتمالی بین دریل و کانی ؛ رابطه رو به زوال مگنا و یوکیمو.
وقتی نیگان برندون را ملاقات می کند
رابطه نیگان با بقیه ساکنان الکساندریا ( و بقیه بازماندگان هیلتاپ و اوشن ساید ) یکی از نکات مهم و اساسی فصل ۱۰ می باشد. این رابطه در فصل ۹ نیز بود ، اما نیگان به تکامل یافتن به شخصیت قهرمانانه تری - و دوست داشتنی - در فصل ۱۰ ادامه می دهد. می توانم بگویم که او - به طور کاملا شوک برانگیزی - به یکی از شخصیت های دوست داشتنی سریال در این نقطه تبدیل شده است.
بیشتر مردم هنوز از نیگان خوششان نمی اید و به او اعتماد نمی کنند ، با این حال او پیشرفت هایی با گابریل ، میشون و حتی دریل داشته است. به نظر می رسد که دختر های الکساندریا از او بیشتر خوششان می اید. جودیث شاید صمیمی ترین دوست او در این نقطه است ، در حالی که لیدیا خیلی سریع با او خو گرفته است , بیشتر به خاطر خارجی بودن انها با مردم الکساندریا.
اما نیگان طرفداران دیگری نیز دارد ، شامل یک مرد جوان به اسم برندون که وقتی نیگان فرار کرد به دنبال او می افتد. برندون نیگان را فراری نداده است و نیگان زحمت گفتن اینکه چه کسی او را فراری داده است را نمی کند ، پس ما هنوز باید به حدس و گمان ها اعتنا کنیم. اما برندون بچه ای است که از ناجی ها به الکساندریا اورده شده و در همین جا بزرگ شده است و مغزش پر از متالوژی مزخرف در مورد نیگان و عمل هایش است. او بطریقی خودش را به نیگان می رساند ( جستجو کننده های دیگر نمی توانند ) و به او در مسیرش ملحق می شود.
"من نیگان هستم" برندون به نیگان می گوید. او با فخر در مورد کشتن احتمالی کارل توسط نیگان صحبت می کند که در این لحظه صبر نیگان تمام می شود. "من هرگز بچه ها رو نمی کشم" او با عصبانیت می گوید. بعدا برندون یک واکر زن می بیند و به نیگان می گوید که او یک "هفت" است. نیگان گیج می شود. برندون می پرسد "مگه این کاری نیست که موقع کشتن انجام میدادی". نیگان هرگز به یاد نمی اورد که به جذابیت زامبی ها نمره بدهد ، با این حال او با شوخی می گوید که او یک "سه" است.
برندون هدایای نیگان را می اورد ، از جمله : چوب بیس بال سیم خاردارش ، لوسیل ، و ژاکت چرمی معروفش. نیگان به او می گوید که ژاکت را کنار بگذارد. بنظر می رسد ، در ان نگاه از نیگان قدیمی خیلی جمع شده است ، با این حال او به سادگی می گوید "نمی خواهم که شناخته شوم".
بعدا انها به یک زن که جیغ می کشد بر می خورند و به کمکش می روند. او در اتوبوس که به همراه پسرش ( در حدود سن جودیث ) پناه گرفته توسط زامبی ها مورد حمله قرار گرفته. انها هر دوشان را نجات می دهند ، که نیگان انقدر سر یک واکر را له می کند که فقط کمی بیشتر از یک تکه چوب و مغز است. برندون با شادی داد می زند "نیگان کلاسیک!".
اما بعضی اوقات بهتر است که هرگز قهرمان هایتان را ملاقات نکنید. به محض اینکه زن و پسرش دور شدند ، برندون شروع می کند به توطعه چینی با نیگان درباره بردن انها به "پناهگاهشان". نیگان با او می گوید که به الکساندریا بر گردد ، اما برندون با تهدید می گوید: انها قرار است که بپرسند او کجا بوده و او انقدر ها دروغ گو نیست ، پس....
نیگان به او می گوید که هر جایی که دوست دارد برود ، به انها نیز بگوید دقیقا جایش کجاست ، تا وقتی که مجبور نباشد قیافه مزخرف بی وجودش را دوباره ببیند. برندون قیافه اش را می گیرد و می رود در حالی که به نیگان می گوید "او هم مثل بقیه انهاست".
بعد از رفتن برندون ، نیگان می نشیند و با بچه یک گفتگوی دلپذیر می کند. بچه خوبی بنظر می رسد ، و ما می دانیم که نیگان نقطه ضعفی نسبت به کودکان دارد ، او کارل را دوست داشت ، او تا انجایی که امکان دارد با جودیث صمیمی است و او درجا با لیدیا خو گرفت. این بچه دیگری است که او می تواند با او جوک بگوید و صحبت کند ، پس طبیعتا همه چیز خوب پیش می رود.
TWD , S10 , E05 :
"چیزی که همیشه بوده" درست است که اهسته قدم برمی دارد اما چیزی را که می خواهد تحویل می دهد.
واکینگ دد دوباره با یک اپیزود جمع و جور برمی گردد، با این حال سرعت پایین ان هیچ منفعتی برایش ندارد.
در حالی که هیچ چیز این فصل تا به این حال کاملا جذاب نبوده ، و بیشتر چیز های کوچک جالب توجه و برای کاراکتر های اساسی تصویر سازی شده، این احساس را به ما می دهد که نمی تواند بین بازیگران بسیار زیادش و داستان هایش تعادل ایجاد کند. این بعضی اوقات می تواند باعث کشیده شدن سریال شود، که نارضایتی های من در این باره در کمترین حالت خود هستند.
دلایل زیادی وجود دارند که نشان می دهد اپیزود "چیزی که همیشه بوده" کارش را درست انجام می دهد ، همان گونه که چهار اپیزود قبل این کار را انجام می دادند. بیشتر واکینگ دد بین روابط و تنش بین کاراکتر های مختلف متمرکز شده است. یوجین و رزیتا ؛ میشون و ازیکیل ؛ صدیق و PTSD اش ؛ رابطه عاشقانه احتمالی بین دریل و کانی ؛ رابطه رو به زوال مگنا و یوکیمو.
وقتی نیگان برندون را ملاقات می کند
رابطه نیگان با بقیه ساکنان الکساندریا ( و بقیه بازماندگان هیلتاپ و اوشن ساید ) یکی از نکات مهم و اساسی فصل ۱۰ می باشد. این رابطه در فصل ۹ نیز بود ، اما نیگان به تکامل یافتن به شخصیت قهرمانانه تری - و دوست داشتنی - در فصل ۱۰ ادامه می دهد. می توانم بگویم که او - به طور کاملا شوک برانگیزی - به یکی از شخصیت های دوست داشتنی سریال در این نقطه تبدیل شده است.
بیشتر مردم هنوز از نیگان خوششان نمی اید و به او اعتماد نمی کنند ، با این حال او پیشرفت هایی با گابریل ، میشون و حتی دریل داشته است. به نظر می رسد که دختر های الکساندریا از او بیشتر خوششان می اید. جودیث شاید صمیمی ترین دوست او در این نقطه است ، در حالی که لیدیا خیلی سریع با او خو گرفته است , بیشتر به خاطر خارجی بودن انها با مردم الکساندریا.
اما نیگان طرفداران دیگری نیز دارد ، شامل یک مرد جوان به اسم برندون که وقتی نیگان فرار کرد به دنبال او می افتد. برندون نیگان را فراری نداده است و نیگان زحمت گفتن اینکه چه کسی او را فراری داده است را نمی کند ، پس ما هنوز باید به حدس و گمان ها اعتنا کنیم. اما برندون بچه ای است که از ناجی ها به الکساندریا اورده شده و در همین جا بزرگ شده است و مغزش پر از متالوژی مزخرف در مورد نیگان و عمل هایش است. او بطریقی خودش را به نیگان می رساند ( جستجو کننده های دیگر نمی توانند ) و به او در مسیرش ملحق می شود.
"من نیگان هستم" برندون به نیگان می گوید. او با فخر در مورد کشتن احتمالی کارل توسط نیگان صحبت می کند که در این لحظه صبر نیگان تمام می شود. "من هرگز بچه ها رو نمی کشم" او با عصبانیت می گوید. بعدا برندون یک واکر زن می بیند و به نیگان می گوید که او یک "هفت" است. نیگان گیج می شود. برندون می پرسد "مگه این کاری نیست که موقع کشتن انجام میدادی". نیگان هرگز به یاد نمی اورد که به جذابیت زامبی ها نمره بدهد ، با این حال او با شوخی می گوید که او یک "سه" است.
برندون هدایای نیگان را می اورد ، از جمله : چوب بیس بال سیم خاردارش ، لوسیل ، و ژاکت چرمی معروفش. نیگان به او می گوید که ژاکت را کنار بگذارد. بنظر می رسد ، در ان نگاه از نیگان قدیمی خیلی جمع شده است ، با این حال او به سادگی می گوید "نمی خواهم که شناخته شوم".
بعدا انها به یک زن که جیغ می کشد بر می خورند و به کمکش می روند. او در اتوبوس که به همراه پسرش ( در حدود سن جودیث ) پناه گرفته توسط زامبی ها مورد حمله قرار گرفته. انها هر دوشان را نجات می دهند ، که نیگان انقدر سر یک واکر را له می کند که فقط کمی بیشتر از یک تکه چوب و مغز است. برندون با شادی داد می زند "نیگان کلاسیک!".
اما بعضی اوقات بهتر است که هرگز قهرمان هایتان را ملاقات نکنید. به محض اینکه زن و پسرش دور شدند ، برندون شروع می کند به توطعه چینی با نیگان درباره بردن انها به "پناهگاهشان". نیگان با او می گوید که به الکساندریا بر گردد ، اما برندون با تهدید می گوید: انها قرار است که بپرسند او کجا بوده و او انقدر ها دروغ گو نیست ، پس....
نیگان به او می گوید که هر جایی که دوست دارد برود ، به انها نیز بگوید دقیقا جایش کجاست ، تا وقتی که مجبور نباشد قیافه مزخرف بی وجودش را دوباره ببیند. برندون قیافه اش را می گیرد و می رود در حالی که به نیگان می گوید "او هم مثل بقیه انهاست".
بعد از رفتن برندون ، نیگان می نشیند و با بچه یک گفتگوی دلپذیر می کند. بچه خوبی بنظر می رسد ، و ما می دانیم که نیگان نقطه ضعفی نسبت به کودکان دارد ، او کارل را دوست داشت ، او تا انجایی که امکان دارد با جودیث صمیمی است و او درجا با لیدیا خو گرفت. این بچه دیگری است که او می تواند با او جوک بگوید و صحبت کند ، پس طبیعتا همه چیز خوب پیش می رود.
در حالی که نیگان رفته است ، برندون برمی گردد و مادر و پسرش را می کشد ، او انها را با چماق اهنی زنگ زده تا دم مرگ می زند. او سوت مور مور کننده نیگان را می زند ، وقتی او برمی گردد جنازه ها را می بیند. برندون فکر می کند که همه چیز یک تست بوده ، او واقعا دیوانه است.
نیگان یک سنگ بزرگ برمی دارد و او را تا دم مرگ می زند ، بدون اینکه سخنی گفته باشد
اندوهِ هیلتاپ
این اپیزود با کلی شروع می شود که تنهایی به شکار رفته است ، این یکی از ان لحظه های احمقانه واکینگ دد است که من نمی توانم تحمل کنم ، و اینکه سریال به قالب کردن به ما ادامه می دهد با اینکه به یک سریال با کیفیت برگشته است.
فکر می کنم که این احتمالا یک ایده بدی است که تنهایی در اخر الزمان زامبی به یک جایی بروی صرف نظر اینکه کجا باشی. بیرون در شرایط حساس ، یک نفز به تنهایی بسیار اسیب پذیر است. اهمیت نمی دهم که دریل دیکسون یا میشون یا هر کس دیگه ای باشید ، سفر کردن در اپوکالیپس پر از زامبی ، پر از گروه های دزدان ، نجواگران و کلی خطرات دیگر ، بسیار احمقانه است.
برای زن جوانی که رفته رفته شنوایی اش را از دست می دهد انجام دادن این کار دیوانگی است. شاید کِلی انقدر جوان و خام است که فکر کند ان ایده خوبی است ، اما مطمئنا کسانی که او با انها در سفر بود مخالفت می کردند. مطمئنا کسی باید این فکر را می کرد که " تنها گذاشتن این زن جوان ، که به سختی می تواند صدای یک زامبی که پشت سرش راه می رود را بشنود ، برای شکار گراز در جنگل یک ایده مزخرف است. بیاید یک نفر را با او بفرستیم! "
به جایش او تنهایی به شکار می رود و خودش را تقریبا به مردن می دهد. حقیقتا این یک صحنه جذاب است. او گراز را می زند اما زامبی ها می رسند و شروع به خوردن ان می کنند ، او مجبور به فرار می شود , و به سرعت از میان چوب های درهم می دود و فقط صدای خفه ی زامبی ها را در اطرافش می شنود. او خیلی بد می افتد و در تپه بر زمین می نشیند ، و ما یک زامبی را می بینیم که نزدیک می شود. فقط ، ان برای برگزاری جشن برای گوشتش خم نمی شود. دستی ارام بیرون می اید و صورتش را لمس می کند. ان یک نجواگر دیگر است که از مرز گذشته و جاسوسی می کند. انها کاری با او ندارند.
او بعدا توسط دریل ، مگنا ، و خواهرش ، کانی پیدا می شود. او زخمی شده و دریل فکر نمی کند که انها باید برای رفتن به هیلتاپ ریسک کنند ، با این وجو مکان امن "نزدیک" کجاست نمیدانم. کلی به مگنا اشاره می کند " به انها بگو ".
معلوم می شود که ان دو از انبار های هیلتاپ تدارکات می دزدیدند. غذا ، دارو و هر چیز دیگری که نیاز داشتند ، همش در بیرون شهر در نزدیکی جایی که کلی شکار می کرده انبار کرده اند. کانی هیچ چیز از دزدی ها نمی دانست اما از دریل می خواهد که در موردش دروغ بگوید ، و به همه بگوید که انها تدارکات گمشده را پیدا کرده اند.
یوکیمو این موضوع را درک نمی کند و بعدا با مگنا درگیر می شود. این به یک مبارزه دیگر می انجامد. مگنا به مانند یک کودک کج خلق برای ۲ اپیزود رفتار کرده است , به نظر می رسد که او خشم عمیقی نسبت به یکیمو دارد ، کسی که قبلا وکیلش بوده ، و به او احساساتی دارد ، الان رفتارش خیلی سلطه جویانه و قضاوت گرانه شده است.
این ، از یک طرف ، دقیقا از ان جور درگیری هاست که واقفا لذت می برم. ما واقعا به درگیری و کنش هایی به دور از زنده ماندگان دربرابر نجواگران نیاز داشتیم. از طرف دیگر ، ان درگیری واقعا احساس غربیه و عجله ای بودن میداد. من فکر می کردم که مگنا می توانست فقط افسرده یا نوسانات شدید خلقی یا حتی دوقطبی داشته باشد ، اما تا ۲ اپیزود اخر هیچ تنش یا جدایی ای بین ان دو وجود نداشت. اپیزود قبل با صحنه ای اغاز شد که ان دو با هم عشق بازی می کردند. اما حالا به یک باره از هم جدا می شوند.
مطمئنا دعوا ها بعضا یک هویی پیش می ایند. خشم های قدیمی ممکن است که به یک باره پدیدار شوند. یک رابطه بسیار خوب ممکن است در یک شب فرو بریزد. اما من هنوز فکر می کنم این رابطه در حد فرو ریزش نبود. ما هنوز این کاراکتر ها را به اندازه کافی نمیشناسیم تا در کنش هایشان کنجکاوی به خرج دهیم. اگر ما قبل از این ، وقت بیشتری را با رابطه مگنا و یوکیمو سپری می کردیم ، در فروپاشی ان ، انقدر درگیر می شدیم که احساس درد می کردیم.
سریال همیشه دوست دارد که چیز های کوچک را به هدر بدهد ، مانند زن و پسرش در این اپیزود. بسیار عمیق تر و قدرتمند تر میشد اگر نیگان با پسر یک گروه را تشکیل میداد ، و بعد از یک یا دو اپیزود برندون امده بود و انها را می کشت. برای احساس از دست دادن کسی یا چیزی باید اول حضورشان را حس کنیم.
اپیزود قبل دیدیم که ازیکیل خود را تا دم مرگ زد و ما فکر کردیم که ان به خاطر از دست دادن هنری ، کارول و کینگدام است.
نیگان یک سنگ بزرگ برمی دارد و او را تا دم مرگ می زند ، بدون اینکه سخنی گفته باشد
اندوهِ هیلتاپ
این اپیزود با کلی شروع می شود که تنهایی به شکار رفته است ، این یکی از ان لحظه های احمقانه واکینگ دد است که من نمی توانم تحمل کنم ، و اینکه سریال به قالب کردن به ما ادامه می دهد با اینکه به یک سریال با کیفیت برگشته است.
فکر می کنم که این احتمالا یک ایده بدی است که تنهایی در اخر الزمان زامبی به یک جایی بروی صرف نظر اینکه کجا باشی. بیرون در شرایط حساس ، یک نفز به تنهایی بسیار اسیب پذیر است. اهمیت نمی دهم که دریل دیکسون یا میشون یا هر کس دیگه ای باشید ، سفر کردن در اپوکالیپس پر از زامبی ، پر از گروه های دزدان ، نجواگران و کلی خطرات دیگر ، بسیار احمقانه است.
برای زن جوانی که رفته رفته شنوایی اش را از دست می دهد انجام دادن این کار دیوانگی است. شاید کِلی انقدر جوان و خام است که فکر کند ان ایده خوبی است ، اما مطمئنا کسانی که او با انها در سفر بود مخالفت می کردند. مطمئنا کسی باید این فکر را می کرد که " تنها گذاشتن این زن جوان ، که به سختی می تواند صدای یک زامبی که پشت سرش راه می رود را بشنود ، برای شکار گراز در جنگل یک ایده مزخرف است. بیاید یک نفر را با او بفرستیم! "
به جایش او تنهایی به شکار می رود و خودش را تقریبا به مردن می دهد. حقیقتا این یک صحنه جذاب است. او گراز را می زند اما زامبی ها می رسند و شروع به خوردن ان می کنند ، او مجبور به فرار می شود , و به سرعت از میان چوب های درهم می دود و فقط صدای خفه ی زامبی ها را در اطرافش می شنود. او خیلی بد می افتد و در تپه بر زمین می نشیند ، و ما یک زامبی را می بینیم که نزدیک می شود. فقط ، ان برای برگزاری جشن برای گوشتش خم نمی شود. دستی ارام بیرون می اید و صورتش را لمس می کند. ان یک نجواگر دیگر است که از مرز گذشته و جاسوسی می کند. انها کاری با او ندارند.
او بعدا توسط دریل ، مگنا ، و خواهرش ، کانی پیدا می شود. او زخمی شده و دریل فکر نمی کند که انها باید برای رفتن به هیلتاپ ریسک کنند ، با این وجو مکان امن "نزدیک" کجاست نمیدانم. کلی به مگنا اشاره می کند " به انها بگو ".
معلوم می شود که ان دو از انبار های هیلتاپ تدارکات می دزدیدند. غذا ، دارو و هر چیز دیگری که نیاز داشتند ، همش در بیرون شهر در نزدیکی جایی که کلی شکار می کرده انبار کرده اند. کانی هیچ چیز از دزدی ها نمی دانست اما از دریل می خواهد که در موردش دروغ بگوید ، و به همه بگوید که انها تدارکات گمشده را پیدا کرده اند.
یوکیمو این موضوع را درک نمی کند و بعدا با مگنا درگیر می شود. این به یک مبارزه دیگر می انجامد. مگنا به مانند یک کودک کج خلق برای ۲ اپیزود رفتار کرده است , به نظر می رسد که او خشم عمیقی نسبت به یکیمو دارد ، کسی که قبلا وکیلش بوده ، و به او احساساتی دارد ، الان رفتارش خیلی سلطه جویانه و قضاوت گرانه شده است.
این ، از یک طرف ، دقیقا از ان جور درگیری هاست که واقفا لذت می برم. ما واقعا به درگیری و کنش هایی به دور از زنده ماندگان دربرابر نجواگران نیاز داشتیم. از طرف دیگر ، ان درگیری واقعا احساس غربیه و عجله ای بودن میداد. من فکر می کردم که مگنا می توانست فقط افسرده یا نوسانات شدید خلقی یا حتی دوقطبی داشته باشد ، اما تا ۲ اپیزود اخر هیچ تنش یا جدایی ای بین ان دو وجود نداشت. اپیزود قبل با صحنه ای اغاز شد که ان دو با هم عشق بازی می کردند. اما حالا به یک باره از هم جدا می شوند.
مطمئنا دعوا ها بعضا یک هویی پیش می ایند. خشم های قدیمی ممکن است که به یک باره پدیدار شوند. یک رابطه بسیار خوب ممکن است در یک شب فرو بریزد. اما من هنوز فکر می کنم این رابطه در حد فرو ریزش نبود. ما هنوز این کاراکتر ها را به اندازه کافی نمیشناسیم تا در کنش هایشان کنجکاوی به خرج دهیم. اگر ما قبل از این ، وقت بیشتری را با رابطه مگنا و یوکیمو سپری می کردیم ، در فروپاشی ان ، انقدر درگیر می شدیم که احساس درد می کردیم.
سریال همیشه دوست دارد که چیز های کوچک را به هدر بدهد ، مانند زن و پسرش در این اپیزود. بسیار عمیق تر و قدرتمند تر میشد اگر نیگان با پسر یک گروه را تشکیل میداد ، و بعد از یک یا دو اپیزود برندون امده بود و انها را می کشت. برای احساس از دست دادن کسی یا چیزی باید اول حضورشان را حس کنیم.
اپیزود قبل دیدیم که ازیکیل خود را تا دم مرگ زد و ما فکر کردیم که ان به خاطر از دست دادن هنری ، کارول و کینگدام است.
امشب ما فهمیدیم که او یک تومور بزرگ در گردنش دارد. سرطان تیروئید به احتمال زیاد و هیچ کاری هم نمی توان درباره اش کرد ، حتی با تلاش های صدیق.
ازیکیلِ بدبخت. او دوران سختی را در چند فصل قبل پشت سر گذرانده است. او تقریبا تمامی مبارزانش را در جنگ برابر ناجی ها از دست داد و در یک جمله کاملا سقوط کرد. بعد فرزند خوانده هایش ، بعد همسرش. حتی ببرش کشته شد. همه کسانی را در مسیر سریال از دست داده اند ، اما ازمون ازیکیل به نظر می رسد که ظالمانه تر بوده است.
صدیق زمان سختی را پشت سر گذرانده است و شک دارم که او (و دریل) را به خطر بزرگی بیاندازند. او وقتی می فهمد حال رزیتا خوب نیست ، تصمیم می گیرد که به الکساندریا بازگردد.
مرگ با هزاران ضربه
ما در این اپیزود هیچ زمانی را در الکساندریا یا اوشن ساید سپری نمی کنیم ، اما یک سری به نجواگران می زنیم. ما بدون هیچ شکی ، می فهمیم که انها پشت این حملات مختلف به قهرمان هایمان بوده اند. لیدیا فکرش را نمی کرد که مادرش گروه های کوچک زامبی را بفرستد ، اما این دقیقا همان کاری است که او می کند. فرستادن زامبی ها ، خرابکاری در هلیتاپ و مواردی از این دست.
یکی از ادم های الفا روشش را زیر سوال می برد. او می پرسد که چرا با یک ضربه کارشان را تمام نکنیم به جای اینکه خراش های کوچک به انها بزنیم؟ الفا ان را به رای گیری می گذارد و وقتی ان به نفعش تمام می شود ، تاندون پشت زانویش را می برد. الفا می گوید "این دموکراسیه".
لحظه اموزنده ای است. الفا قبل از اینکه چاقو را به بتا بدهد تا کارش را تمام کند ، دوباره او را می بُرد و به همه اشاره می کند که شما هنوز می توانید با خراش کسی را تا دم مرگ ببرید. به نظر می رسد که اگر کسی الفا را زیر سوال ببرد ، او انها را در بیشتر اوقات می کشد ، حتی اگر پیشنهاد بی ضرر خوبی باشد. شما شاید فکر کنید که نجواگران پیشنهاد دادن یا نظر خوب دادن را سریع متوقف کنند. در حقیقت من هنوز مطمئا نیستم که چرا هنوز می بینیم الفا مردمانش را اینطور می کشد - ما فهمیدیم که در گذشته او یک روانی قاتل بوده است. هیچ نیازی به یاداوری دوباره و دوباره نیست.
برای دلیل نامعلومی ، این قتل با گاما جور درنیامده است ، که یک "محافظ" زامبی را برای کاری نامعلوم با خود می برد. در طول راه ، او فلش بک هایی از مرگ خواهدش می بیند - مرگی که او با نجات دادن الفا از دست خواهرش باعث شد ، با انداختن او به گروه نزدیگ زامبی ها ، جایی که او بی درنگ بلعیده شد.
بنظر این موضوع گاما را اذیت می کند ، کسی که ممکن است قلبی نیز داشته باشد. او به جلو خیز برمی دارد ، به محافظ چاقو می زند و او را به زمین می اندازد ، دوباره و دوباره به او چاقو می زند و در این بین دستش را می برد.
ان موقعی است که ارون پیدا می شود و به او بانداژ می دهد. مطمئن نیستم که چه اتفاقی برای ارون در این فصل در حال اتفاق افتادن است. یک لحظه او عجولانه به نبرد می رود ، یا قصدا باعث عذاب و اذیت نیگان می شود. لحظه بعد او به یکی از دشمنانش کمک می کند ، بیشتر شبیه ارون قدیمی ، استفاده از دیپلماسی به جای خشونت ، برای رسیدن به اهداف. او به نوعی در همه جا پیدا می شود.
گاما بانداژ را برمی دارد اما با او حرف نمی زند ، به جایش سریع به الفا برمی گردد و به او دست بانداژی شده اش را نشان می دهد و به او می گوید که مردی با دست اهنی این را به او داده است. الفا می گوید "مردی با دست اهنی می تونه مفید باشه". او امیدوار است که "باهوش ها" به سمت طرف سیاه بیایند وقتی بفهمند همه چیز در جامعه هایشان تمام شده.
او یک ملاقات کننده دیگر در راه دارد. در پایان اپیزود نیگان ، که حالت به ژاکت چرمی کلاسیکش مزین شده و در حال گرداندن لوسیل هست ، از مرزبه سوی سرزمین نجواگران می گذرد. در تاریکی نیمه شب او شروع به ایجاد سر و صدای زیادی می کند ، او صدا می زند "خوک های کوچولو" تا بیرون بیایند ، گرگ بزرگ بد از راه رسیده است.
وقتی انها می ایند او به خواندن ادامه می دهد. "I'm gonna huff" - یک ضربه به سر زامبی - "And puff" - بعد یک ضربه دیگر و یکی دیگر ، تا اینکه ناگهان او از پشت گرفته و به زمین پرتاپ شد. نجواگران رسیده اند.
نیگان پوزخند می زند.
نظر نهایی
این یک پایان خوب بر اپیزود است ، و هنوز خودم را کاملا مهبوت می یابم که چقدر از نیگان خوشم می اید و چقدر مشتاقم که او درد را به الفا بیاورد. تکامل نیگان ، از یک مرد خیلی بد به یک مرد به نوعی خوب ، چیزی است که زمان طولانی ای به ان فکر می کردم ، اما ان خیلی خوب در سریال جواب داده است.
ازیکیلِ بدبخت. او دوران سختی را در چند فصل قبل پشت سر گذرانده است. او تقریبا تمامی مبارزانش را در جنگ برابر ناجی ها از دست داد و در یک جمله کاملا سقوط کرد. بعد فرزند خوانده هایش ، بعد همسرش. حتی ببرش کشته شد. همه کسانی را در مسیر سریال از دست داده اند ، اما ازمون ازیکیل به نظر می رسد که ظالمانه تر بوده است.
صدیق زمان سختی را پشت سر گذرانده است و شک دارم که او (و دریل) را به خطر بزرگی بیاندازند. او وقتی می فهمد حال رزیتا خوب نیست ، تصمیم می گیرد که به الکساندریا بازگردد.
مرگ با هزاران ضربه
ما در این اپیزود هیچ زمانی را در الکساندریا یا اوشن ساید سپری نمی کنیم ، اما یک سری به نجواگران می زنیم. ما بدون هیچ شکی ، می فهمیم که انها پشت این حملات مختلف به قهرمان هایمان بوده اند. لیدیا فکرش را نمی کرد که مادرش گروه های کوچک زامبی را بفرستد ، اما این دقیقا همان کاری است که او می کند. فرستادن زامبی ها ، خرابکاری در هلیتاپ و مواردی از این دست.
یکی از ادم های الفا روشش را زیر سوال می برد. او می پرسد که چرا با یک ضربه کارشان را تمام نکنیم به جای اینکه خراش های کوچک به انها بزنیم؟ الفا ان را به رای گیری می گذارد و وقتی ان به نفعش تمام می شود ، تاندون پشت زانویش را می برد. الفا می گوید "این دموکراسیه".
لحظه اموزنده ای است. الفا قبل از اینکه چاقو را به بتا بدهد تا کارش را تمام کند ، دوباره او را می بُرد و به همه اشاره می کند که شما هنوز می توانید با خراش کسی را تا دم مرگ ببرید. به نظر می رسد که اگر کسی الفا را زیر سوال ببرد ، او انها را در بیشتر اوقات می کشد ، حتی اگر پیشنهاد بی ضرر خوبی باشد. شما شاید فکر کنید که نجواگران پیشنهاد دادن یا نظر خوب دادن را سریع متوقف کنند. در حقیقت من هنوز مطمئا نیستم که چرا هنوز می بینیم الفا مردمانش را اینطور می کشد - ما فهمیدیم که در گذشته او یک روانی قاتل بوده است. هیچ نیازی به یاداوری دوباره و دوباره نیست.
برای دلیل نامعلومی ، این قتل با گاما جور درنیامده است ، که یک "محافظ" زامبی را برای کاری نامعلوم با خود می برد. در طول راه ، او فلش بک هایی از مرگ خواهدش می بیند - مرگی که او با نجات دادن الفا از دست خواهرش باعث شد ، با انداختن او به گروه نزدیگ زامبی ها ، جایی که او بی درنگ بلعیده شد.
بنظر این موضوع گاما را اذیت می کند ، کسی که ممکن است قلبی نیز داشته باشد. او به جلو خیز برمی دارد ، به محافظ چاقو می زند و او را به زمین می اندازد ، دوباره و دوباره به او چاقو می زند و در این بین دستش را می برد.
ان موقعی است که ارون پیدا می شود و به او بانداژ می دهد. مطمئن نیستم که چه اتفاقی برای ارون در این فصل در حال اتفاق افتادن است. یک لحظه او عجولانه به نبرد می رود ، یا قصدا باعث عذاب و اذیت نیگان می شود. لحظه بعد او به یکی از دشمنانش کمک می کند ، بیشتر شبیه ارون قدیمی ، استفاده از دیپلماسی به جای خشونت ، برای رسیدن به اهداف. او به نوعی در همه جا پیدا می شود.
گاما بانداژ را برمی دارد اما با او حرف نمی زند ، به جایش سریع به الفا برمی گردد و به او دست بانداژی شده اش را نشان می دهد و به او می گوید که مردی با دست اهنی این را به او داده است. الفا می گوید "مردی با دست اهنی می تونه مفید باشه". او امیدوار است که "باهوش ها" به سمت طرف سیاه بیایند وقتی بفهمند همه چیز در جامعه هایشان تمام شده.
او یک ملاقات کننده دیگر در راه دارد. در پایان اپیزود نیگان ، که حالت به ژاکت چرمی کلاسیکش مزین شده و در حال گرداندن لوسیل هست ، از مرزبه سوی سرزمین نجواگران می گذرد. در تاریکی نیمه شب او شروع به ایجاد سر و صدای زیادی می کند ، او صدا می زند "خوک های کوچولو" تا بیرون بیایند ، گرگ بزرگ بد از راه رسیده است.
وقتی انها می ایند او به خواندن ادامه می دهد. "I'm gonna huff" - یک ضربه به سر زامبی - "And puff" - بعد یک ضربه دیگر و یکی دیگر ، تا اینکه ناگهان او از پشت گرفته و به زمین پرتاپ شد. نجواگران رسیده اند.
نیگان پوزخند می زند.
نظر نهایی
این یک پایان خوب بر اپیزود است ، و هنوز خودم را کاملا مهبوت می یابم که چقدر از نیگان خوشم می اید و چقدر مشتاقم که او درد را به الفا بیاورد. تکامل نیگان ، از یک مرد خیلی بد به یک مرد به نوعی خوب ، چیزی است که زمان طولانی ای به ان فکر می کردم ، اما ان خیلی خوب در سریال جواب داده است.
فکر می کنم که سریال کار خوبی را در ساختن شخصیت هایی که با انها همدردی می کنیم ، انجام داده و در کاراکتر های قدیمی انها را بیشتر به واقعیت نزدیک کرده. دریل ، برای مثال ، خیلی بهتر از سالهای پیش است ، احتمالا از موقعی که مرل (Merle) ، برادرش ، زنده بود. او حتی در این اپیزود یک داستان عجیب و غریب درباره برادرش می گوید - ماهی گیری در ملک شخصی با یک قایق دزدیده شده در حالی که برادرش خیلی مست می شود و تقریبا غرق می شود و برادرش به نجات او می رود ، فقط وقتی او را نجات می دهد به برادر کوچکش می گوید "احمق ، برو ابجو رو بیار".
این عالی است ، قسمتی از ان به خاطر اینکه او ان را اواز گونه می گوید اما یه خاطر اینکه از زبان اشاره هم استفاده می کند و بعضی کلمات را می نویسد مانند "ملک شخصی". این یکی از چیز هایی است که دریل را از یک شخصیت نالان و توی فکر رونده و تقریبا ساکت به یک ادم واقعی تبدیل کرده است.
بدون هیچ شکی ، سرعت سریال کند است ، قسمتی از ان به خاطر این است که واکینگ دد بهتر بود هر فصل ۱۰ الی ۱۳ اپیزود داشته باشد تا ۱۶. اپیزود اضافه ، اضافه است حتی اگر قابل تماشا کردن باشد. این به خاطر تاکید کردن تمام سریال روی این است که چقدر الفا شیطانی است - ما می فهمیم. در یک نقطه خاص ، ان دیگر تبدیل به یک چیز حشو و زائد می شود. بیشتر چیز های زائد کوچک سرعت سریال را کند می کنند ، با اینکه فکر می کنم سه جامعه پر از حواشی شده اند با کاراکتر هایی که بیشتر زائد هستند. ما واقعا به سکانسی نیاز نداریم که در ان بلک اسمیت به الدِن درباره دیوار فروریخته هیلتاپ ، شکایت می کند.
اما اینها مشکلات کوچکی هستند دربرابر چیز هایی که واقعا بهتر شده اند ، تهیه کنندگی خوب و نویسندگی خوب در دو فصل گذشته. اما هنوز فکر می کنم که سریال به یک پایان نیاز دارد و اینکه مشکلات سرعت باعث می شود که فکر کنم سریال به جایی نمی رود ، اما هنوز از حرکت (کند) سریال لذت می برم. من اپیزود ها را با کلمه "جمع و جور" توصیف می کنم ، که کاملا همینطور است. فقط هنوز مطمئنا نیستم که سریال با این همه به هم ریختگی به روز های اوجش باز می گردد یا نه.
#نقد_سریال
#TWD_S10
🆔️منبع: سایت Forbes
💯ترجمه اختصاصی کانال نقد فیلم و سریال
@NaghdeFilmoSerial
این عالی است ، قسمتی از ان به خاطر اینکه او ان را اواز گونه می گوید اما یه خاطر اینکه از زبان اشاره هم استفاده می کند و بعضی کلمات را می نویسد مانند "ملک شخصی". این یکی از چیز هایی است که دریل را از یک شخصیت نالان و توی فکر رونده و تقریبا ساکت به یک ادم واقعی تبدیل کرده است.
بدون هیچ شکی ، سرعت سریال کند است ، قسمتی از ان به خاطر این است که واکینگ دد بهتر بود هر فصل ۱۰ الی ۱۳ اپیزود داشته باشد تا ۱۶. اپیزود اضافه ، اضافه است حتی اگر قابل تماشا کردن باشد. این به خاطر تاکید کردن تمام سریال روی این است که چقدر الفا شیطانی است - ما می فهمیم. در یک نقطه خاص ، ان دیگر تبدیل به یک چیز حشو و زائد می شود. بیشتر چیز های زائد کوچک سرعت سریال را کند می کنند ، با اینکه فکر می کنم سه جامعه پر از حواشی شده اند با کاراکتر هایی که بیشتر زائد هستند. ما واقعا به سکانسی نیاز نداریم که در ان بلک اسمیت به الدِن درباره دیوار فروریخته هیلتاپ ، شکایت می کند.
اما اینها مشکلات کوچکی هستند دربرابر چیز هایی که واقعا بهتر شده اند ، تهیه کنندگی خوب و نویسندگی خوب در دو فصل گذشته. اما هنوز فکر می کنم که سریال به یک پایان نیاز دارد و اینکه مشکلات سرعت باعث می شود که فکر کنم سریال به جایی نمی رود ، اما هنوز از حرکت (کند) سریال لذت می برم. من اپیزود ها را با کلمه "جمع و جور" توصیف می کنم ، که کاملا همینطور است. فقط هنوز مطمئنا نیستم که سریال با این همه به هم ریختگی به روز های اوجش باز می گردد یا نه.
#نقد_سریال
#TWD_S10
🆔️منبع: سایت Forbes
💯ترجمه اختصاصی کانال نقد فیلم و سریال
@NaghdeFilmoSerial
#نقد_فیلم
#اسپویل
به نام خدا
خانه ی پدری ۱۳۹۸
کارگردان : کیانوش عیاری
نویسنده: کیانوش عیاری
بازیگران : مهران رجبی ، مهدی هاشمی ، شهاب حسینی ، ناصر هاشمی ، نازنین فراهانی ، مینا سعادتی و ...
ژانر : درام ، جنایی
مقدمه : ملوک دختر جوانی است که به دلایل ناموسی، پدرش (مهران رجبی) خواهان مرگ او است و برای اینکار به پسر کوچکش به نام محتشم گفته تا قبری در زیرزمین حفر کند تا ملوک را کشته و در آنجا دفن کنند و ...
با توجه به موضع جنجالی فیلم که بیشتر از فرم و محتوای فیلم ،فیلم را بر سر زبان ها انداخت ابتدا فیلم را از منظر فنی و سپس از منظر موضوعی بررسی می کنیم .
کیانوش عیاری از کارگردان های جسور سینماست ، ویژگی که با توجه به فضای بسته و سانسور سینمای ایران وجود امثال وی نعمت است ، عیاری فیلم هایی مانند پر پرواز(به عنوان نویسنده) و آبادانی ها و شبح کژدم و ... در کارنامه دارد و این بار هم با فیلم خانه ی پدری دست روی موضوع مهم و حساسی گذاشته ، هرچند که به عنوان یک فیلم قوی ظاهر نشده و واقعا از نظر حرفه ای حرفی برای گفتن ندارد.
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial
#اسپویل
به نام خدا
خانه ی پدری ۱۳۹۸
کارگردان : کیانوش عیاری
نویسنده: کیانوش عیاری
بازیگران : مهران رجبی ، مهدی هاشمی ، شهاب حسینی ، ناصر هاشمی ، نازنین فراهانی ، مینا سعادتی و ...
ژانر : درام ، جنایی
مقدمه : ملوک دختر جوانی است که به دلایل ناموسی، پدرش (مهران رجبی) خواهان مرگ او است و برای اینکار به پسر کوچکش به نام محتشم گفته تا قبری در زیرزمین حفر کند تا ملوک را کشته و در آنجا دفن کنند و ...
با توجه به موضع جنجالی فیلم که بیشتر از فرم و محتوای فیلم ،فیلم را بر سر زبان ها انداخت ابتدا فیلم را از منظر فنی و سپس از منظر موضوعی بررسی می کنیم .
کیانوش عیاری از کارگردان های جسور سینماست ، ویژگی که با توجه به فضای بسته و سانسور سینمای ایران وجود امثال وی نعمت است ، عیاری فیلم هایی مانند پر پرواز(به عنوان نویسنده) و آبادانی ها و شبح کژدم و ... در کارنامه دارد و این بار هم با فیلم خانه ی پدری دست روی موضوع مهم و حساسی گذاشته ، هرچند که به عنوان یک فیلم قوی ظاهر نشده و واقعا از نظر حرفه ای حرفی برای گفتن ندارد.
با بررسی این فیلم همراه ما باشید.
@NaghdeFilmoSerial