Channel created
-من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.

-می‌دانید، من از آن آدم‌هایی‌ام که می‌خواهم بدی کنم، اما بدی‌ام خوبی از آب درمی‌آید…

-اگر زنی عاشق باشد… آخ، زن عاشق معایب و حتی بدجنسی‌های مرد محبوبش را توجیه می‌کند، طوری که خود مرد هم تابه‌حال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدی‌هایش بیاورد.

-من هم از آدم‌های مغرور خوشم می‌آید. مغرورها به‌خصوص وقتی جذاب‌اند که دیگر مطمئنی روی‌شان تسلط داری، مگر نه؟

-البته تمام ترس و وحشتم هم دقیقاً از همین است؛ این‌که همه‌چیز را می‌فهمم!

-حالا باز اتاق‌های خالی و تنهایی. آونگ ساعت می‌رود و می‌آید، کار دیگری که ندارد، دلش برای چیزی نسوخته، غمی ندارد.

-اغلب این‌طوری است که آن‌چه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستان‌تان را به خنده می‌اندازد و علتش هم معلوم نیست.

-هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که می‌توانست نیفتد.

-شما آدم‌ها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه‌ای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان می‌کردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده‌خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.

-درد این‌جاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست‌.

-زندگی به چه دردم می‌خورد وقتی می‌بینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفت‌تیر کشیده است؟

-مضحک است که آدم با خودش هم بخواهد در لفافه و با عبارات رمزآلود حرف بزند.

-بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دل‌فریب است، اما به یک جو نمی‌ارزد. حالا چرا نمی‌ارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربه‌ای کسب نشده. این‌طور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواری‌ات را می‌بینم!

-می‌گویند کسانی که می‌روند لبهٔ پرتگاه می‌ایستند انگار خودبه‌خود به ته دره کشیده می‌شوند و به نظر من خیلی از خودکشی‌ها و قتل‌ها فقط به این دلیل اتفاق افتاده که تپانچه دم‌دست بوده است.

-معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام می‌خواهد بخوابد.

-همیشه یا تمام یک چیز را می‌خواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفه‌نیمه‌اش راضی نبودم، کل سعادت را می‌خواستم، تمامش را.

-کسی چه می‌داند من آن لحظه چه کشیدم؟

-اگر قرار است دربارهٔ کسی قضاوت کنند، باید اول همه‌چیز را در موردش بدانند… گوش بدهید.

-اگر شما فکرتان را به زبان بیاورید، با کلمات بیانش کنید، آن وقت بسیار احمقانه به نظر می‌رسد؛ آدم حتی شرمنده می‌شود. اما چرا؟ دلیل خاصی ندارد، چون همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.

-وقتی درهرحال قرار است بدبخت بشوم، بهتر نیست مورد بدتر را انتخاب کنم؟

- همه به آشفتگی‌ام می‌خندند اما هرگز هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا من پریشان شدم!

-جوانی، حتی اگر اواخرش باشد و چیزی به پایانش نمانده باشد، ذاتش بزرگواری و بخشندگی است، حتی اگر بزرگواری‌اش در راه کج و خطا باشد.

-همه‌مان آدم‌های مزخرفی هستیم و تحمل حقیقت را نداریم.

|نازنین- فیودور داستایفسکی|
14
-و آن مرغی است که کنار شط از تشنگی هلاک می شود. از بیم آن که اگر بنوشد، آب شط تمام شود.

-من که جز تو کسی را ندارم، ولی چرا تو را هم ندارم؟

-آدم در تنهایی است که می‌ پوسد و پوک می‌ شود و خودش هم حالیش نیست. می‌ دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می‌ ماند؛ یکباره نگاه می‌ کنی می‌ بینی سوراخ شده، یکباره می‌ فهمی که یک چیزی دیگر نیست.

-آدم چقدر احمق است که گاهی سرنوشتش را می‌ سپارد به دست روز مبادا. گاهی چیزی کوچک می‌ تواند با سرنوشت آدم بازی کند، گاهی آدم نامه‌ ای را بی‌ دلیل حفظ می‌ کند که بعدها همان نامه سند محکومیتش می‌ شود.

-چقدر غم‌انگیز است که آدم به دیگران اجازه بدهد تا اعماق وجود و روحش را زیر و رو کنند و بعد با چهره فاتح پاشان را بر گردن مغلوب بفشارند و با دو تکان کار را تمام کنند.

-دیگر گمت نمی‌کنم. دیگر گمت نمی‌کنم. دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گم گرده‌اند؛ ولی من دیگر گمت نمی‌کنم.

-آدم گاهی حرفی می‌زند که تا آخر عمر یادش نمی‌رود و زیر بار خجالت از خودش هی غمگین‌تر می‌شود.

-آدم وقتی به سرنوشت محتوم خود واقف می‌شود، وا می‌دهد، و می‌فهمد که سخت نیست. یک محکوم به اعدام که لحظه‌های آخر را شمارش می‌کند، شانه‌هاش را بالا می‌اندازد و به آسانی تن می‌دهد، فقط فکر کردن به این موضوعات است که سخت و کشنده می‌شود. وگرنه زمانی که به سرنوشت محتومی محکوم شوی، آسان وا می‌گذاری.

-گاهی هیچ چیز نمی‌تواند جلو فرورفتن یا اوج گرفتن آدمی را بگیرد. تو یک جا ایستاده‌ای و می‌بینی داری فرو می‌روی.

-شنیده بودم که وقتی آدم عزیزش را از دست می‌دهد اگر به خاکش نسپارد و به چشم نبیند که به خاک سپرده می‌شود دلش از او کنده نمی‌شود.

-چرا خیلی از آرزوها راهش به گور است؟

-چقدر آهنگ‌های قشنگ در این دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدر چهره‌های زیبا از برابرم گذشتند که من آن‌ها را ندیدم، چقدر رؤیاهای عجیب دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم ، هرگز دیگر به یادم نیامد، و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم.

-عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق عتیقه‌ی گران‌قیمتی است که آدم باهاش زندگی می‌کند، اما عتیقه‌فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.

-شغل‌ها بو دارند… دست آخر هر آدمی شبیه شغلش می‌شود.

-ما نسل بدبختی هستیم دست مان به مقصر اصلی نمی‌رسد از همدیگر انتقام می‌گیریم.

-هرکس از نظر عاطفی نیروی بیشتری می‌گذارد بیش‌تر درد می‌کشد. طبیعی است که بیشتر هم جیغ بزند!

-سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد با به بعد مسافت؛ هرچه دورتر؛ وسعت دید بیشتر. و من این را پیش از سفر نمیدانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی و از خودت بپرسی من اینجا چه میکنم؟

-تاریخ مثل یک صفحه‌ی کاغذ است که ما روی پهنه‌اش زندگی می‌کنیم و درد می‌کشیم، دردی به پهنای کاغذ. و وقتی گذشتیم در پرونده‌ی تاریخ به شکل خطی دیده می‌شویم. همان لبه‌ی کاغذ.
گاهی هم اصلا دیده نمی‌شویم.

-همیشه می‌خواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می‌شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می‌شود، در ازای تاریخ. آلمانی‌ها کانت دارنت و ما حافظ.

-در هر جنگی باید به دو چیز نگاه کرد، یکی به کفش مردم، ودیگر به دندان بچه‌ها. این‌ها نشان می‌دهند که یک جنگ چقدر فاجعه آمیز بوده.

|تماماً مخصوص - عباس معروفی|
5
-امروز بار دیگر با خود می‌گفتم:«آیا به راستی دوستش دارم؟» و بار دیگر نتوانستم به این پرسش خود پاسخی بدهم، یعنی بهتر است بگویم که باز، برای صدمین‌بار، به خود جواب دادم که از او کینه در دل دارم.

-نمی‌دانید اگر می‌توانستم با چه لذتی همه‌چیز و همه‌کس را می‌گذاشتم و پی کار خود می‌رفتم.

-حالا در من همه‌چیز از جوش افتاده. دیگر هیچ شوری در من نمی‌بینید.

-انگاری می‌ترسم که با گرم کردن سر خود با کتابی ارزنده، یا کاری جدی، افسوس آن‌چه را که گذشته از میان ببرم. انگاری این خواب آشفته و تأثیراتی که از آن در من مانده به قدری برایم عزیز است که می‌ترسم با تماس چیز دیگری با آن‌ها همه دود شود و به هوا رود.

-ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.

-حالا چه هستم؟ يک صفر. فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا چه می‌توانم باشم؟ فردا می‌توانم از ميان مردگان برخيزم و زندگانی نوينی را آغاز کنم! می‌توانم در خودم همان انسانی را بجويم که تاکنون وجود داشته است!

-می‌پرسيد چرا به‌پول احتياج دارم؟ چه سؤالی! برای اين که پول همه چيز است!

-کسی که از گرگ می‌ترسد نبايد به‌جنگل قدم بگذارد

-آقای ژنرال، يک فرد را برای افتضاحی که هنوز به‌بار نياورده است نمی‌شود بازداشت کرد.

-احساس يک سقوط و پرت شدن در من بود.

- قدر پول باید به اندازه‌ای نزد یک جنتلمن ناچیز باشد که نبودش نتواند آرامش او را برهم زند.

| قمارباز- فئودور داستایفسکی |
-وقتی عقل و منطق شکست می‌خورد شیطان به کمک انسان می‌آید

-خواستِ هر قدرتی، بدونِ دست زدن به «جنایت»، رؤیایی‌ست پوچ و بی‌معنا. پس «آرمان» ، به هر شکل و به هر نام جفتِ «جنایت» است.

-از مردمِ عادی بیزار بود؛ از جماعت گریزان بود؛ با این حال، عمدآ جایی می‌رفت که جمعیتش انبوه‌تر باشد. حاضر بود همه چیزش را بدهد و تنها باشد؛ با این همه، احساس می‌کرد دقیقه‌ای نمی‌تواند تنهایی را تحمل کند.

-یکی را هِی بزک می‌کنند، هِی بزرگ می‌کنند، هی می‌گویند انشاءالله این‌طور است، انشاءالله آن‌طور نیست، و با این که آن روی سکه را هم می‌دانند چیست، اصلا به روی مبارک خودشان نمی‌آورند، حتی فکرش هم می‌ترساندشان! ترجیح می‌دهند بمیرند و حقیقت را قبول نکنند؛ تا بالاخره همان آدمی که خودشان به آسمان هفتم برده‌اند، حماقت‌شان را به خودشان ثابت کند

-در دنیا هیچ کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثلِ نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دستِ کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید. ربطی هم به موقعیتِ اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد

-هیچ می‌دانید، آقا، هیچ می‌دانید پناهی نداشتن یعنی چه؟ چون هر آدمی دستِ کم باید جایی داشته باشد که به آن پناه ببرد.

-هر کس بهتر بتواند خودش را فریب بدهد، خوش‌تر زندگی می‌کند.

-اما این قدر هم دیگر فکر نکن. بی‌خیال طی کن. خودت را بسپر دستِ جریانِ زندگی. نگران هم نباش، زندگی خودش تو را به ساحلِ مقصود می‌رساند، خودش زیرِ پایت را محکم می‌کند.

-کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباهِ خودش پی ببرد، به عذابِ وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است ... اشدِّ همه محکومیت‌های کیفری است.

-در این که گناهکاری، حرفی نیست. می‌دانی چرا گناهکاری؟ چون خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ فروخته‌ای، خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ تباه کرده‌ای. این است که وحشتناک است!


-برای کمک کردن به دیگران، آدم اول باید حقِ آن کار را داشته باشد

-هر چرند و پرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه و رسمِ خودت، آن وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون مزخرف گفتن به شیوهِ خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوهِ دیگران است.

-من که می‌گویم مردم بیشتر از هر چیز از این وحشت دارند که قدمِ تازه‌ای بردارند یا حرفِ تازه‌ای بزنند

-آن‌ها معتقدند که همه جنایات در نتیجه "ظلم جامعه" اتفاق می‌افتد، همین. حرف اصلی‌شان همین است. در این‌جا نتیجه می‌گیرند که اگر وضع عادی در اجتماع حکم فرما باشد هیچ جنایتی صورت نخواهد گرفت. چون علتی برای اعتراض باقی نمی‌ماند.

-نه برادر، من معتقدم که محیط می‌تواند تأثیر زیادی در جنایت داشته باشد.

|جنایت و مکافات - فئودور داستایفسکی|
-فریبی که مارا خرسند میکند بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد.

-آنهایی که درد میکشند ما نمی بینیم ، ما نمی شنویم و آنچه در زندگی ترسناک است میگذرد و کسی نمیداند که کجا در پس پرده پنهان است‌ همه جا آرامش و خاموشی است ، تنها سر شماری گنگ اعتراض میکند. آنقدر دیوانه، آنقدر سطل های عرق که نوشیده شده ، آنقدر بچه هایی که از گرسنگی مرده اند... و یک چنین نظمی تقریبا لازم است. آدم خوشبخت خوشبختی خودش را حس نمی کند مگر وقتی که بدبخت ها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش می کشند.بدون این خاموشی خوشبختی غیر ممکن است...
این یک منتر عمومی است که چشم هارا خیره کرده؟ باید که پشت در هر آدم راضی و خوشبخت؛ یک نفر دیگر با زنگوله بایستد و از تکان دادن پی در پی آن ، او را آگاه بکند که بدبختی هایی وجود دارند و خوشبختی بیخودی است و دیر یا زود زندگی چنگال خودش را به او نشان خواهد داد.
یک بدبختی ناگهان روی میدهد . ناخوشی ، تنگدستی ، ورشکست ، و هیچکسی نخواهد دید ، نخواهد شنید ، چنانکه اکنون او مال دیگران را نمی بیند و نمی شنود‌. اما کسی که زنگوله در دستش باشد ، نیست.

-شما برای خودتان اساس کارها را ، روی نظام طبیعی چیز ها قرار میدهید . آیا مطابق قانون است که من آدم با فکر و زنده ، پهلوی یک چاله بایستم و چشم به راه بمانم که چاله خود به خود انباشته شود و یا گل و لای آن را پر بکند؟ در صورتی که شاید بتوانم از روی آن بگذرم و یا رویش یک پل بیندازم و باز هم به نام که چشم به راه بمانم؟ انتظار بکشند هنگامی که یارای زندگی ندارند! ولی در هر صورت باید زندگی کرد و همگی آن را دوست دارند!...

|تمشک تیغ دار - آنتوان چخوف|
1
-مثل این بود که پیوسته، با سیری یکنواخت از سراشیبی فرو می‌لغزم و گمان می‌کردم که به‌سوی قله صعود می‌کنم. و به‌راستی همین‌طور بود. در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا می‌رفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم می‌گذشت و از من دور می‌شد... تا امروز که مرگ بر درم می‌کوبد.

-آن‌ها هیچ‌یک از حال من خبر ندارند و نمی‌خواهند خبر داشته باشند. کک‌شان نمی‌گزد. سرشان گرم است. کیف‌شان را می‌کنند. پیانوشان را می‌زنند. (از پشت در بسته دمدمهٔ گفت‌وگو و ترجیع‌بند آواز را می‌شنید.) بی‌خیال‌اند. ولی آن‌ها هم می‌میرند. چه‌قدر احمق‌اند. من زودتر می‌میرم. آن‌ها دیرتر. ولی آن‌ها هم از این بلا معاف نمی‌مانند.

-اگر من با یقین به تباه کردن نعمت‌هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟

-با خود گفت: «بله، راه زندگی‌ام همه نادرست بود. اما عیبی ندارد. می‌توانم، هنوز ممکن است به راه درست رفت! ولی راه درست کدام است؟»

-تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانواده‌های فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین، در این تنهایی هولناک، فقط در خیال زندگی می‌کرد و گذشتهٔ خود را وا می‌پیمود. صحنه‌های زندگی گذشته‌اش یکی پس از دیگری پیش چشمش مجسم می‌شد.

-تلخ‌ترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچ‌کس آن‌جور که او می‌خواست غم او را نمی‌خورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه‌چیز دلش می‌خواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند.

-وقتی من نباشم، چه چیز خواهد بود؟ هیچ‌چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه، نمی‌خواهم!

-تمام آن‌چه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.

-اما علاوه‌براین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را می‌شنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید می‌آورد. خوشحالی از این‌که او مرد و من نمردم.

-زندگی یک رشته رنج‌هایی بود که مدام شدیدتر می‌شد و با سرعت پیوسته فزاینده‌ای به‌سوی پایانش، که عذابی بی‌نهایت هولناک بود می‌شتابید.

-در آغاز زندگی‌ام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود.

-پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی می‌اندیشید. «یعنی چه؟ آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.

|مرگ ایوان ایلیچ - لئو تولستوی|
1
-می‌خواست دوباره از خدا با من حرف بزند. اما من رفتم طرفش و آخرين تلاشم را كردم كه برايش روشن كنم كه من ديگر فرصت كمی برايم مانده و نمی‌خواهم اين فرصتم را صرف خدا كنم.

-همه‌ی آدم‌های معمولی گاهی آرزو می‌كنند كه كاش كسی كه دوستش دارند می‌مُرد.

-اين عقيده‌ی مامان بود و عادت داشت مرتب آن را تكرار كند، كه آدم دست‌آخر به همه‌چيز عادت می‌كند.

-حرف‌های زيادی راجع به من گفته شد، شايد بيش‌تر راجع به من تا راجع به جرمم.

-آن‌وقت بود كه متوجه شدم آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد می‌تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آن‌قدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصله‌اش سر نرود. از جهتی اين خودش يك مزيت بود.

-هنوز مرگ كسی را باور نكرده بايد دنبال نعش‌كش بِدَوی.

-آدم هميشه تصورهای اغراق‌آميزی راجع به چيزهايی دارد كه چيزی درباره‌شان نمی‌داند.

-فرقی نمی‌كند در سی‌سالگی بميری يا در هفتادسالگی، چون در هر حال آدم‌های ديگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند كرد، شايد هزاران هزار سال.

-هيچ‌وقت دوست نداشتم غافلگير بشوم. وقتی قرار است اتفاقی برايم بيفتد دوست دارم حضور ذهن داشته باشم.

-برای كامل‌شدن همه‌چيز، برای آن‌كه احساس تنهايی نكنم، فقط يك آرزو داشتم بكنم، كه در روز اعدام من تماشاچی‌ها زياد باشند و با فريادهای سراپا نفرت از من استقبال كنند.

-گوش می‌دادم، و می‌شنيدم كه می‌گويند من باهوش هستم. اما درست نمی‌فهميدم چه‌طور صفاتی كه برای يك آدم عادی صفت خوب است می‌تواند برای يك مجرم تبديل به اتهامی وحشتناك بشود.

-داشتند راجع به سرنوشت من تصميم می‌گرفتند، اما كسی نظر خودم را نمی‌پرسيد.

-تمام‌قد ايستاده بود و می‌پرسيد آيا به خدا اعتقاد دارم. گفتم نه. با عصبانيت نشست. گفت اين محال است؛ همه‌ی آدم‌ها به خدا معتقدند، حتی آن‌هايی كه به خدا پشت می‌كنند. اين اعتقاد او بود و اگر در اين اعتقادش شك می‌كرد زندگی‌اش بی‌معنا می‌شد.

-آدم حتی وقتی در جایگاه متهمان در دادگاه نشسته است ، همیشه برایش جالب است که بشنود درباره اش حرف می‌زنند.

-همهٔ انسانها به طور یکسان ، محکوم‌اند که روزی بمیرند.

-آن‌طور که کشیش می‌گفت عدالت انسانی مهم نبود و عدالت الهی بود که اهمیت داشت.

-در عمرم هرگز نتوانسته ام واقعا از کاری احساس پشیمانی کنم. همیشه تسلیم آن چه امروز یا فردا پیش می‌آمده بوده ام.

-من مورد هجوم خاطرات زندگی ای قرار گرفتم که دیگر مال من نبود، خاطراتی که شیرین‌ترین و ماندگارترین بودند.

-مثل اینکه این خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی و از امید خالی ساخته بود. برای اولین بار خود را به دست بی‌قیدی و بی‌مهری جذاب دنیا سپردم.

-انسان تنها موجودی است که به موجودیت خود تن در نمیدهد

-هیچ کس متوجه نمیشود که برخی از مردم انرژی زیادی را صرف طبیعی بودن می‌کنند.

-خودم را بکشم یا فنجانی قهوه بنوشم؟

-و در آخر انسان برای زنده ماندن به جرات بیشتری نیاز دارد تا کشتن خود.

-برای آنکه شاد باشیم نباید زیاد به دیگران فکر کنیم.

-از آنجایی که همه نهایتا میمیریم، زمان و چگونگی آن اهمیتی ندارد.

| بیگانه - آلبر کامو |
- دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم ، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم؟

-چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است.

-گاهی احساس می کردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زن ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بی اراده که همه جرئت و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می شد.اما نمی دانم آیا خدا این جور تقدیر کرده بود، یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم.

-بچه که بودم خیال می کردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت ها، اسب ها، کالسکه ها و حتا آن گنجشک ها برای سرگرمی من به وجود آمده اند. بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند. مایعی در رگ هام جاری بود که می گفت این مال شما نیست، راحت باشید. پسری که عاشق کبوترها و خرگوش ها بود، خودش را به درختی دار زد. چرا؟ مادر گفت بماند برای بعد. کاش تولد من هم می ماند برای بعد، به کجای دنیا برمی خورد؟

-سایه ترس از مرگ هم بدتر است.

- تا میتوانی به درخت تکیه کن ، روزی همین درخت دار می شود.

-خوشیمان را به رنج دیگران نمی خریم.

-عمر باخته ها ، عاشق عمر دیگران می شوند ، همان جور که خودشان قربانی شده اند ، دیگران را هم نابود می کنند ، با حرف های قشنگ ، وعده های فریبنده ، سلیقه های یکنواخت ، زبان بازی ، و همه اش دروغ.

-یکی را در چاه می اندازند ، سر از تخت شاهی در می آورد ، یکی در حاشیه تخت شاهی در یک قدمی سعادت به این روز می افتد که ما افتادیم.

-نوشا :"خوش به حالت که همیشه تنت همراهت است." حسینا:" اما من همراهش نیستم"

-مثل بچه هایی که هنوز نمیفهمند چرا کتک می خوردند و فقط دردشان می آید ، رنج می کشید و اعتراض میکرد.

-مگر آدم های نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر ا از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟

-در سرزمین بی آدم ، دین بی معناست

-زن ها همیشه مادرند و مردها بچه... مثلا فرهاد، مجنون، پادشاه، شاعر، من، هر کس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد. می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، اما پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست

-جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد ، آرام آرام باید زندگی کرد و مرد و رفت.

-توی این مملکت هر چیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می بندند ، خاصیتش را از دست می دهد واسه همین است که پیشرفت نمیکنیم

-آدم به روی باز وارد خانه کسی می شود ، نه به در باز ، وگرنه این همه در باز

-وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند ، دوبال به اون می دهد تا پرواز کند آن وقت پرندگان شکارش می کنند.


-مرگ و زندگی دست به دست هم برای بافتن لباس تلاش می کردند که هیچ کدامشان را نمی توانستم بپوشم.

-آدم این همه به خودش مغرور است که خیال می کند هیچ وقت از کار نمی افتد، بعد یک باره می بیند که دنیا با سرعت دور می شود، و او جا مانده است.

|سال بلوا - عباس معروفی|
1
جامعه زن را چنان تربیت می‌کند که نباید هیچ چیز از مسائل عشقیِ بزرگ بداند

نباید چیزی از مسائل جنسی بداند، و هر جا سخنی از آن به میان آمد، باید مضطرب بگریزد.
و در کل چنان به زن تلقین می شود که مسائل جنسی مخالف عفت اوست، بد است و باید چشم و گوش خود را در برابر آن بپوشاند.

تا اینکه گویی زن با ضربهٔ صاعقه‌ای هولناک به درون حقیقت می‌افتد که نام آن صاعقه “ازدواج” است. حال زن، با حیا و عشق و لذت و… دست به گریبان می‌شود.

حیران از این مسئله که چطور آنچه تا دیروز پست و حیوانی بود امروز امری معنوی و انسانی است.

به راستی روح زن چگونه این ها را تحمل می‌کند؟
|فردریش نیچه - حکمت شادان|
- اگر پرسید کجایی هستی ، بگو لیبی ، بگو پاکستان ، بگو جهنم ، نگو ایران.

-نه برادر، از پشت دیوار های شیشه ای نمی شود کاری کرد. صدات را نمی شنوند. مبارزه ات را نمی بینند. اعلامیه هایت را نمی خوانند . اصلا به حساب نمی آورند. هرچه را بخواهند انتخاب میکنند ودر موقع نیار از هر چیزت سود خودشان را می برند.

-بر پدرش لعنت این همه سال کار سیاسی بکنی و آخرش هیچ؟ در همه ی دنیا زندان و تبعید و تجربه های سیاسی امتیازی است برای آدم ها ، اما در مملکت ما ، وقتی یک زندانی سیاسی آزاد می شود تازه اول بدبختی اش است.

-به امید فردا روزمان را شب میکنیم و هیچوقت یادمان نمی ماند که فردا همین امروز است . دنبال چیزی میگردیم که نمی دانیم چیست ، یا می دانیم و می ترسیم بگوییم ، اسمش را گذاشته ایم فردا!

-انقلاب بود ، انقلاب یعنی همین. اگر یکبار دیگر انقلاب شود ، باز هم هر کی از تانک پیاده شود می زنم و این بار نوبت آخوندهاست.

-تمامی خون رگانم را من ، قطره قطره قطره گریستم تا باورم کنند.

-وقتی در هواپیما بودم یاد خمینی افتادم . همیشه برای من عجیب بود و نمی توانستم بفهمم که چطور یک آدمی بعد از پانزده سال وقتی دارد به مملکت بر می گردد در جواب خبرنگاری که می پرسد چه احساسی دارد؟ جواب بدهد :"هیچ!"

-انقلاب در نادانی شکل گرفت و نادانان بر مسند حکومت تکیه زدنو و نادانی بر کشور حاکم شد.

-چرا همیشه یک جای زندگی گندیده است، و کاری هم نمی‌شود کرد؟

|فریدون سه پسر داشت - عباس معروفی|
شاید همه‌چیز با نان آغاز شد.
ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نان داغی که لقمه‌ی چپ سران حکومت شدیم. تکه‌پاره‌مان کردند و خوردند و پاشیدند. نه، چه می‌گویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم.
ما را مصرف جامعه‌مان نکردند، ما را اسراف کردند، پخش‌مان کردند که بر سفره‌ی خودمان ننشسته باشیم، که هیچ‌کدام‌مان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم. شخصیت و هویت‌مان را به لجن کشیدند که حتا در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیه‌ی مردم زندگی کنیم.
دلم می‌خواست موهام سیاه نبود، سبیلم سیاه نبود، آرواره‌های بزرگ می‌داشتم، با موهای بور، از یک نژاد برتر که احساس غریبی نکنم، خارجی نباشم، و فکر کنم که اینجا هم سرزمین من است.
ما هم اسیر این خاک شدیم، آویزان، مثل دندان عاریه که با عطسه‌ی کوچکی از دهن‌شان پرتاب شویم.
پرتاب هم نشویم فقط زنده‌ایم، زندگی که نمی‌کنیم.
آلمانی‌ها یک اخلاقی دارند که اگر هزارتا گل براشان بکاری نمی‌گویند مرسی. ولی اگر پات را روی یکی از همان گل‌ها بگذاری، می‌گویند ببینید این خارجی‌ها با گل‌های ما چکار می‌کنند!

|فریدون سه پسر داشت - عباس معروفی|
4
-ما از شکست تجربه می‌آموزیم، نه از موفقیت.

-تقصیر علم ماست که می‌خواهد همه‌چیز را توضیح بدهد و اگر نتواند چیزی را توضیح بدهد، می‌گوید وجود ندارد که بخواهیم توضیحش بدهیم.

-کسی که از شب زجر ندیده باشد، نمی‌داند صبح چقدر ممکن است برای دل و چشمش شیرین و عزیز باشد.

-مرده پنداشتیمش وقتی که خفته بود و خفته انگاشتیمش وقتی که مرد.

-خدای واقعی ناظر است که مبادا گنجشکی بیفتد، اما خدایی که از نخوت بشری ساخته شده، بین عقاب و گنجشک تفاوتی نمی‌بیند. آه، ای کاش انسان‌ها می‌دانستند.

-مرگ تنها چیزیه که می‌تونیم به‌درستی بهش تکیه کنیم.

|دراکولا - برام استوکر|
2
-هیچ چیز آن قدر خرف‌کننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد

-صبح وقتی که درها بسته بود، همه‌ی اهل خانه می‌خواستند به اتاقش هجوم بیاورند و حالا که درها باز بود کسی نمی‌آمد او را ببیند؛ حتی کلیدها را از پشت به در گذاشته بودند!

-کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه‌ی این مزخرفات را فراموش بکنم!

-آدم همیشه تصور می‌کند که در مقابل ناخوشی استقامت خواهد کرد و بستری نمی‌شود

-عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره می‌دوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز، کوچه جوابی به او نمی‌داد

-اما حقیقتاً مایل بود این اتاق گرم، که از لحاظ آسایش با اثاثیه‌ی خانوادگی آراسته شده بود، به یک غار تبدیل گردد و به طور کامل و سریعی بشریت گذشته‌ی او فراموش بشود.

|مَسخ - فرانتس کافکا(ترجمه صادق هدایت)|
3
آدم سر میجنباند و در دل میگوید سال ها چقدر سریع گذشتند!
آدم از خود میپرسد که تو با این سال ها که گذشت چه کردی؟
بهترین روز هایت را در کجا خاک کردی؟
آیا زندگی کردی یا فقط زنده بودی؟
با خود میگویی، نگاه کن این دنیا چقدر سرد و بی روح میشود.
سال ها پشت سر هم میگذرند و بعد از آن تنهایی دلگیر به سراغت میاید و رفته رفته پیر خواهی شد و نومید تر.
دنیای رویاهای رنگی ، رنگ میبازند.
رویاهایت محو و نابود میشوند و مانند برگ های زرد پاییزی از درختان خزان زده میریزند.
|شب های روشن - فئودور داستایوفسکی|
3
-پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟» گفت: «دنبال خودم.»

-چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.

-گفتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ‌کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»

-چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن، برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض می‌شود.

-آدم‌ها فقط یک بار می‌مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود

-دنبال خودم در گذشته‌ها می‌گردم. ما چیزهایی داشته‌ایم که حالا نداریم.

-گفت: «دنیا پوچ و بی‌ارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرف‌های خوب بزن. دنیا بی‌ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»

-من ایرانی‌ام، دلم برای مملکتم می‌سوزد. امّا ببین چه وضعی شده که آدم راضی می‌شود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.

-وقتی آدم تنها می‌شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌زند. احساس می‌کند آن‌قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند به آن‌ها نزدیک شود. می‌بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ‌کس را ندارد.

-هنوز مست شب گذشته‌ام. تو عجب شرابی هستی.

|سمفونی مردگان - عباس معروفی|
4
-آدم سر میجنباند و در دل میگوید سال ها چقدر سریع گذشتند!
آدم از خود میپرسد که تو با این سال ها که گذشت چه کردی؟
بهترین روز هایت را در کجا خاک کردی؟
آیا زندگی کردی یا فقط زنده بودی؟
با خود میگویی، نگاه کن این دنیا چقدر سرد و بی روح میشود.
سال ها پشت سر هم میگذرند و بعد از آن تنهایی دلگیر به سراغت میاید و رفته رفته پیر خواهی شد و نومید تر.
دنیای رویاهای رنگی ، رنگ میبازند.
رویاهایت محو و نابود میشوند و مانند برگ های زرد پاییزی از درختان خزان زده میریزند.

-آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشته‌اش را بیخودی پس می‌زند، به این امید که در میان آن جرقه‌ی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازده‌ی او را گرم کند و همه‌ی آنهایی که برای او عزیز بوده‌اند، برگردند.

-از صبح غم عجیبی در دلم بود که آزارم می داد. تا به خود آمدم دیدم همه مرا به دست تنهایی سپرده و رفته‌اند

-چرا حتی بهترین آدم‌ها به نظر می‌رسد که عقب می‌کشند و چیزی را به عنوان راز از دیگران مخفی می‌کنند؟ چرا هر چیزی که توی دلشان هست را به زبان نمی‌آورند؟ چرا هر کسی سعی می‌کند خشن‌تر ازآنچه که واقعاً هست نشان بدهد؟ انگار اگر احساساتشان را زود نشان بدهند مثل این است که به آنها توهین شده.

-زندگی من سرگذشتی نداشته، چون جدا از همه زندگی کرده‌ام. کاملاً تنها. تنهای تنها. می‌دانی ـ تنها ـ یعنی چه؟

-من آرامم. ناراحت نباش. چیزی نیست. این ها فقط اشک است، خشک می‌شوند

|شب های روشن - فئودور داستایوفسکی|
6
-به گذشته که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم سخت‌ترین بخش زندگی سروکله زدن با آدم‌هاست.

-اون چیزی که ترس به دل آدم می‌اندازه شیطان نیست، زمانه. هیچ‌کس نمی‌تونه زمان رو شکست بده.

-همه آخرسر خودشون می‌مونند با خودشون.

-می‌توانید چهرهٔ نزدیکان‌تان را تشخیص دهید، اما دیگر باهاشان احساس آشنایی ندارید.

-اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟

-شاید مرگ هم نوشیدنیِ سنگینی است که کمک می‌کند شب کسالت‌آوری را، که همان زندگی‌مان باشد، از یاد ببریم.

-من از جهانی آرام خوشم می‌آید. نمی‌توانم توی شهر زندگی کنم چون یک‌عالم سروصدا به‌ام هجوم می‌آورد. یک‌عالم تابلو و تختهٔ اعلانات و آدم‌ها و حالت‌های چهره‌شان. نمی‌توانم معنای همه‌شان را با هم بفهمم. همین می‌ترساندم..

-احساس گناه اساساً احساس بی‌دوامی است. ترس، خشم و حسادت به‌مراتب قوی‌ترند. ترس یا خشم، که خِرتان را بچسبد، خواب را از چشم‌های‌تان می‌رباید.

-زان‌رو که ما در درد دیگری زاده می‌شویم، / و در درد خود جان می‌سپاریم.


|خاطرات یک آدمکش - کیم یونگ ها|
4