بخاطر امتحانات نتونستم این چند هفتهی اخیر و تراپی برم. حتی مجبورم وقت این هفتهم و هم کنسل کنم.
تا چهارشنبهی بعدی از من چیزی نمیمونه.
تا چهارشنبهی بعدی از من چیزی نمیمونه.
🍓2
فردا دوتا امتحان دارم.
وصایای امام و ترجمهی متون ادبی.
اگر صبح زود خواب بمونم و بیدار نشم، با دانشی که الان از هر دوتا درس دارم ده هم نمیشم.
البته برای ترجمه میتونیم فرهنگ لغت ببریم پس اون و پاس میشم. ^^
وصایای امام و ترجمهی متون ادبی.
اگر صبح زود خواب بمونم و بیدار نشم، با دانشی که الان از هر دوتا درس دارم ده هم نمیشم.
البته برای ترجمه میتونیم فرهنگ لغت ببریم پس اون و پاس میشم. ^^
آبی
فردا دوتا امتحان دارم. وصایای امام و ترجمهی متون ادبی. اگر صبح زود خواب بمونم و بیدار نشم، با دانشی که الان از هر دوتا درس دارم ده هم نمیشم. البته برای ترجمه میتونیم فرهنگ لغت ببریم پس اون و پاس میشم. ^^
اون روز، تایم امتحان ترجمهی متون ادبی ما با امتحان بچههای ترم سه یکی بود و توی یک کلاس بودیم.
تونستم استاد موردعلاقهم و بعد از مدتها ببینم چونکه خیلی وقته با ما کلاس نداره.
از اول تا آخر امتحان سر جلسه میشینه چون ممکنه یک نفر حتی لحظههای آخر امتحان، سوال داشته باشه.
تمام مدت هم داشت کتاب میخوند.
مردی با اینکه سنش بالاست اما یک جوراب خیلی بامزهی سبز پستهای هم پوشیده بود و واقعا ازش خوشم میآد. =)
تونستم استاد موردعلاقهم و بعد از مدتها ببینم چونکه خیلی وقته با ما کلاس نداره.
از اول تا آخر امتحان سر جلسه میشینه چون ممکنه یک نفر حتی لحظههای آخر امتحان، سوال داشته باشه.
تمام مدت هم داشت کتاب میخوند.
مردی با اینکه سنش بالاست اما یک جوراب خیلی بامزهی سبز پستهای هم پوشیده بود و واقعا ازش خوشم میآد. =)
🍓10
آبی
اون روز، تایم امتحان ترجمهی متون ادبی ما با امتحان بچههای ترم سه یکی بود و توی یک کلاس بودیم. تونستم استاد موردعلاقهم و بعد از مدتها ببینم چونکه خیلی وقته با ما کلاس نداره. از اول تا آخر امتحان سر جلسه میشینه چون ممکنه یک نفر حتی لحظههای آخر امتحان،…
امتحان و هم خوب ندادم.
اومدم خونه و کلی برای امتحان فرداش که ترجمهی متون علمی و فنی(مزخرف) بود، کلی درس خوندم.
اما اونم خیلی تعریفی نداشت.
اون شم ترجمه کردنم از وقتی استاد موردعلاقهم دیگه باهامون کلاس نداره، داره از بین میره. 😭😭😭😭
اومدم خونه و کلی برای امتحان فرداش که ترجمهی متون علمی و فنی(مزخرف) بود، کلی درس خوندم.
اما اونم خیلی تعریفی نداشت.
اون شم ترجمه کردنم از وقتی استاد موردعلاقهم دیگه باهامون کلاس نداره، داره از بین میره. 😭😭😭😭
😭5
این یک سال اخیر جملهی "زندگی خیلی عجیبه" رو بارها به خودم گفتم.
اما عجیبترین لحظهی این یک سالام، شاید جمعه شب بود.
ستارههای خیلی زیادی توی آسمون بودن و جاده تاریک تاریک بود.
همگی آهنگ камин و توی ون با صدای بلند میخوندیم.
همزمان یک عالمه حسهای مختلف داشتم و هزارتا فکر توی سرم بود.
وقتی رسیدیم هتل سهتایی روی تخت نشستیم و شام خوردیم.
با هرلقمهای که میخوردم، بغضم و هم قورت میدادم.
رفتیم توی بالکن. ساکت ساکت. لیوان چایی یخ کرده بود.
چند قطره اشک از چشمهام اومد پایین. خداروشکر میکردم که چراغها رو روشن نکردیم.
شب تا صبح هزاربار از خواب پریدم و هر هزاربار و خوابهای خیلی بدی دیدم.
پرده رو دادم کنار، خورشید داشت طلوع میکرد.
شب صبح شده بود.
اما عجیبترین لحظهی این یک سالام، شاید جمعه شب بود.
ستارههای خیلی زیادی توی آسمون بودن و جاده تاریک تاریک بود.
همگی آهنگ камин و توی ون با صدای بلند میخوندیم.
همزمان یک عالمه حسهای مختلف داشتم و هزارتا فکر توی سرم بود.
وقتی رسیدیم هتل سهتایی روی تخت نشستیم و شام خوردیم.
با هرلقمهای که میخوردم، بغضم و هم قورت میدادم.
رفتیم توی بالکن. ساکت ساکت. لیوان چایی یخ کرده بود.
چند قطره اشک از چشمهام اومد پایین. خداروشکر میکردم که چراغها رو روشن نکردیم.
شب تا صبح هزاربار از خواب پریدم و هر هزاربار و خوابهای خیلی بدی دیدم.
پرده رو دادم کنار، خورشید داشت طلوع میکرد.
شب صبح شده بود.
🕊6🍓2
وسط اتاق نشستهم و دارم عیدیهایی که برای دوستهام گرفتم و کادو میکنم.
پارسال به همهی دوستهای نزدیکم کارت پستال دادم ولی امسال دوست داشتم به غیر از کارت پستال، یه هدیهی بامزه هم بدم.
لاو لنگوئجم برای انسانهای نزدیک زندگیم هدیه گرفتن توی موقعیتهای مختلفه انسانها.
پارسال به همهی دوستهای نزدیکم کارت پستال دادم ولی امسال دوست داشتم به غیر از کارت پستال، یه هدیهی بامزه هم بدم.
لاو لنگوئجم برای انسانهای نزدیک زندگیم هدیه گرفتن توی موقعیتهای مختلفه انسانها.
🍓13
امکان نداره ماتیلدای هری و گوش بدم و گوله گوله باهاش اشک نریزم.
دیگه ریل مهاجرتم باهاش میسازین؟
دیگه ریل مهاجرتم باهاش میسازین؟
😭4
داشتم گالریم و بالا پایین میکردم و دقیقا پارسال توی همین روز یقه اسکی پوشیده بودم!!!!
باورم نمیشه الان با بلیز نخی اومدم سرکار 😭😭😭😭😭
باورم نمیشه الان با بلیز نخی اومدم سرکار 😭😭😭😭😭
با هزارتا تلاش برای وصل شدن به اینترنت، خبر کشتن رها رو از توی استوری یکی دیگه بعد از این همه وقت دیدم.
اشکهام بند نمیآن و باورم نمیشه رها اینطوری رفت.
تلاشهاش برای دانشگاه تهران یادم نمیره.
اشکهام بند نمیآن و باورم نمیشه رها اینطوری رفت.
تلاشهاش برای دانشگاه تهران یادم نمیره.
Forwarded from le vent nous portera
یک لحظه وصل شدهم و فقط میخوام بنویسم زن، زندگی، آزادی
برای همیشه.
برای همیشه.
Forwarded from A side of Me (玉兰)
بر روی سنگ قبر تماماً سیاهش، نامش را با رنگ سبز نوشتهاند. رها، رهای سبز. خبری از اسم «زهرا» نیست. بالاخره همه قبول کردند نام واقعیات رهاست.
🕊6👍1🍓1