باید دید
124 subscribers
224 photos
66 videos
10 files
87 links
این‌جا فضایی است برای به اشتراک‌گذاریِ تجربیات‌مان؛ و این کار، تلاشی است کوچک برای شکل‌گیریِ آگاهی جمعی‌مان.
Download Telegram
داشتم بلند بلند فکر می‌کردم که واکنش مردم ایران که این روزها زیر موج آماج حملاتن رو بفهمم. کمی به بیراهه رفتم، و دیدم علمش رو ندارم. کار من نیست.
یاد کتابی افتادم که مدتی پیش خونده بودم.
شرایط امروز شاید شبیه این ماجرا به نظر بیان، شایدم نه. ولی خودن دوباره‌اش به من یادآوری مهمی کرد. شاید به درد شما هم بخوره.
مراقب خودتون و همه عزیزان‌تون، هر مدلی که بلدین و توانش رو دارین باشین.
@mustC
5👍2
باید دید
داشتم بلند بلند فکر می‌کردم که واکنش مردم ایران که این روزها زیر موج آماج حملاتن رو بفهمم. کمی به بیراهه رفتم، و دیدم علمش رو ندارم. کار من نیست. یاد کتابی افتادم که مدتی پیش خونده بودم. شرایط امروز شاید شبیه این ماجرا به نظر بیان، شایدم نه. ولی خودن دوباره‌اش…
متنش به لطف دوستی برای راحت‌تر خوندن
از کتاب زندگی آزموده

وقتی ترس از دست دادن،
کاری می‌کند که همه چیز را ببازیم

وقتی اولین هواپیما به برج شمالی مرکز تجارت جهانی برخورد کرد، ماريسا پایگرین در طبقه نودوهشتم برج جنوبی مشغول صحبت با دو نفر از همکارانش بود. انفجار همانقدر محسوس بود که مسموع. هرم گرما چنان به صورتش خورد که انگار در تنور یا کوره‌ای روشن ناگهان باز شود. موجی از اضطراب اتاق را درنوردید. ماريسا یک لحظه هم برای خاموش کردن کامپیوتر یا حتی برداشتن کیفش تعلل نکرد، به سمت نزدیک‌ترین خروجی اضطراری رفت و ساختمان را ترک کرد.

دو کارمند زنی که مصاحب ماريسا بودند همانجا ماندند، حتی زنی که هم اتاق ماريسا بود نیز در اتاق ماند. ماريسا در مصاحبه‌ای که از رادیوی ملی آمریکا پخش می‌شد گفت: «خاطر هست که از دفتر بیرون زدم و او نیامد. داشت با تلفن صحبت می‌کرد… یه خانم دیگه هم همین‌طور، او روبروی من بود و با تلفن صحبت می‌کرد و نمی‌خواست از اتاق بیرون بره.»

از میان همکاران ماريسا کم نبودند افرادی که نه زنگ خطر آتش را جدی گرفتند، نه آنچه را چند ده متر آن‌طرف‌تر و در برج شمالی دیدند. بعضی به قرارهای ملاقاتشان رسیدند. یکی از دوستان ماريسا، تامیتا فریمن، بعد از اینکه چند طبقه‌ای از پله‌های اضطراری پایین رفت ناگهان ایستاد و به ماريسا گفت: «باید برگردم عکسم رو بردارم.» متأسفانه او هرگز از ساختمان خارج نشد. دو کارمند زنی که مکالمه تلفنی‌شان را ادامه دادند و همچنین آنها که در جلساتشان شرکت کردند همگی کشته شدند.

در دفتر ماريسا نه کسی وحشت کرد و نه به راه خروجی هجوم آورد. وضع در بسیاری از دفاتر مرکز تجارت جهانی همین‌طور بود. ماريسا می‌گفت: «به نظرم این وضع خیلی عجیب بود. به دوستم گفتم چرا همه سر جاشون وایسادن؟»

آنچه به نظر ماريسا عجیب و غیرمعمول می‌آمد، قاعده چنین شرایطی است. پژوهش‌ها نشان داده که وقتی به طور مثال زنگ خطر آتش‌سوزی به صدا درمی‌آید، افراد به سرعت اقدام به عمل نمی‌کنند. معمولاً با یکدیگر صحبت می‌کنند و سعی می‌کنند از اوضاع سر در بیاورند. معمولاً در حاشیه می‌مانند و کاری نمی‌کنند.

هر کسی در مانور مقابله با آتش‌سوزی یا زلزله شرکت کرده باشد از این حرف تعجب نمی‌کند. در چنین مواردی به جای اینکه ساختمان را ترک کنیم صبر می‌کنیم و در انتظار سرنخ‌های بیشتر مثل بوی آتش یا توصیه فردی معتمد باقی می‌مانیم. اما شواهدی در دست است که می‌گوید بسیاری از ما حتی در مواردی که اطلاعات بیشتری داریم نیز اقدامی نمی‌کنیم. در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج شمیت پنج نفر در آتش‌سوزی استادیوم فوتبال در بریادفورد کشته شدند. بررسی دقیق تصاویر تلویزیونی نشان داده که تماشاگران بلافاصله واکنش نشان ندادند و به تماشای آتش و بازی نشسته‌تر از رسیدن به مسیرهای خروجی بازماندند. پژوهش‌ها بارها و بارها نشان داده که حتی در مواردی که دست‌ به کاری نمی‌زنیم، معمولاً تکرار همان عادات گذشته است. به خروجی‌های اضطراری اعتماد نمی‌کنیم. تقریباً در تمام موارد سعی می‌کنیم از همان دری خارج شویم که از آن داخل شده‌ایم. بازسازی صحنه یک آتش‌سوزی معروف در رستورانی در بورلی هیلز کتاکی حاکی از این بود که بسیاری از مشتریان پیش از ترک محل به قصد پرداخت صورت‌حساب تجمع کرده و در اثر ازدحام کشته شدند.

بعد از بیست‌وپنج سال کار روان‌کاوی، نمی‌توانم بگویم از شنیدن این اخبار تعجب می‌کنم، ما در مقابل تغییر مقاومت می‌کنیم. معمولاً کوچک‌ترین تغییر، حتی تغییری که به وضوح به نفع خود ماست، از کنار گذاشتنش به‌مراتب ترسناک‌تر است.

ما بسیار به تصور خود از جهان پایبندیم و به داستان خود ایمان داریم. ما نیاز داریم که پیش از آنکه از داستان خود دل بکنیم بدانیم به کدام قصه تازه پا می‌گذاریم. اگر ندانیم راه برون‌رفت ما به کجا خواهد برد، هیچ راهی از آن استقبال نخواهیم کرد حتی وقتی در شرایط اضطرار قرار داریم. اصلاً شاید بیش از همه وقتی که در شرایط اضطرار قرار داریم. اضافه کنم که این اوضاع در مورد روان‌کاو و بیمار هر دو صادق است.

از وقتی ماجرای ماريسا را شنیدم بارها به آن اندیشیده‌ام. او را در دفترش مجسم می‌کنم، صفحه کامپیوتر و پنجره بزرگ اتاقش را می‌بینم. بوی قهوه اول صبح هنوز در فضا گم نشده که ناگهان اولین هواپیما به برج شمالی برخورد می‌کند. او را می‌بینم که به سمت در خروجی می‌رود و ساختمان را ترک می‌کند. همکارانش را می‌بینم که هر یک در گوشه‌ای ایستاده‌اند. تامیتا درپشت دفترش زار می‌زند و چند دقیقه بعد برمی‌گردد تا عکس کودکیش را بردارد، خودش را آنجا ـ در برج جنوبی ـ می‌بینم و از خودم می‌پرسم که اگر آنجا بودم چه می‌کردم؟
2
باید دید
داشتم بلند بلند فکر می‌کردم که واکنش مردم ایران که این روزها زیر موج آماج حملاتن رو بفهمم. کمی به بیراهه رفتم، و دیدم علمش رو ندارم. کار من نیست. یاد کتابی افتادم که مدتی پیش خونده بودم. شرایط امروز شاید شبیه این ماجرا به نظر بیان، شایدم نه. ولی خودن دوباره‌اش…
دوست دارم فکر کنم که من هم با ماريسا از ساختمان بیرون می‌زدم. اما قاعده‌ها هم مطمئن نیستم. شاید با خودم می‌گفتم بدترین بخش ماجراهمین بود و تمام شد یا نگران می‌شدم از اینکه چقدر مضحک خواهد بود اگر فردا برگردم و ببینم همه مشغول کارشان بودند. شاید کسی خطاب به من می‌گفت: «هی، نرو! هواپیما به برج شمالی خورده. الان امن‌ترین جای نیویورک همین برج جنوبیه.» و من هم همانجا می‌ماندم.

ما در مواجهه با تغییر تعلل می‌کنیم، زیرا تغییر نوعی فقدان است. اما اگر اندکی فقدان را بپذیریم، ممکن است همه چیز را بیابیم.

مثلاً مارک را در نظر بگیرید. مرد سی‌وچهار ساله‌ای که اخیراً متوجه تومری در بیضه‌اش شده اما نمی‌خواهد تا بعد از تعطیلاتش در یونان به پزشک مراجعه کند. به جای مراجعه به پزشک، در وقتی که همسرش گفته به خوردن خریدهای سفر می‌پردازد و برای بچه‌ها چی‌پس و کرم ضدآفتاب می‌گیرد. می‌گوید: «مطمئنم چیز مهمی نیست. وقتی برگشتیم حتماً به کارش می‌رسم.» یا مثلاً جولیت بی‌سروش ساله را که هفت سال است با مردی نامزد کرده که پیوسته روابط پنهانی دارد و هر از چند گاهی با زنان هرجایی سروکار دارد و با مراجعین و همکارانش نیز بسیار تندخوش برخورد می‌گوید: «نمی‌تونم ازش جدا بشم. کجا برم؟ بدون او چی کار کنم؟»

اخطار، اول برای مارک و جولیت به صدا درآمده است. هر دو نگران این وضع هستند. هر دو خواهان تغییرند. اگر نه چه دلیلی برای مراجعه به روان‌کاو وجود دارد؟ اما هر دو کنار کشیده‌اند و صبر می‌کنند. راستی در انتظار چی هستند؟
3
روزهای سختی رو می‌گذرونیم همگی، چه اونهایی که ایرانن، چه اون‌هایی که خارج از ایرانن.
نمی‌خوام تحلیل بکنم یا نظری بدم، چون حجم اتفاقات خیلی خیلی زیاده و سطح اتفاقات هم خارج از دانش من، اما همین‌قدر می‌دونم که نفرین بر کسانی که ایران رو به چنین وضعیتی کشوندن، چه داخلی، چه خارجی، چه ایرانی چه اسرائیلی.
بگذریم. توی این مدت که سطح استرس و اخبار و اتفاقات اونقدر زیاد بود که فشار خیلی زیادی رو تحمل کردیم.
گفتم صرفا فقط برای کمی دور شدن از فضای اخبار یا به امید ظاهرشدن نیمچه لبخندی، این کارتون‌ها به اشتراک بگذارم.
همچنان خیلی خیلی مراقب خودتون باشین
سلامت و ایمن باشین در کنار همه عزیزان‌تون 🤍🌱
👍5
🤣81
تقریبا نزدیک به پنج سال پیش بود که همکاری من با تیم بی‌پلاس شروع شد؛ همون روزهایی که بی‌پلاس برای من بهترین پادکستی بود که می‌شناختم، و امروز هم قطعاً یکی از بهترین‌هاست.
اما همکاری من در زمینه‌ی تازه‌ای بود: ساخت ویدئوکست برای یوتیوب.
الان که به ویدئوهای اول‌مون نگاه می‌کنم و با ویدئوهایی که امروز برای بی‌پلاس تدوین می‌کنم مقایسه‌شون می‌کنم، پیشرفت کار کاملاً مشهوده؛ چه در کار تیمی‌مون، چه در مهارت تدوین و روایت‌‌گری تصویری ویدئوها.
از نظر شخصی و فردی، ماجرا برای من اینجوری است که شوق و علاقه‌ی‌ خاصی که به بعضی موضوعات داشتم، مثل تاریخ ایران، باعث می‌شد که تمام تلاشم رو بکنم برای ساخت بهترین چیزی که می‌تونم بسازم.
همین ویدئوها و البته فرصتی که بهم داده می‌شد مثل پله‌هایی بودن که در مسیر تجربه‌ی کاریم جلوی پام گذاشته می‌شدن تا در طول این چهار سال، مدوام در حال یادگرفتن و بهتر و بهتر شدن باشم.
اگه بخوام اشاره بکنم، می‌شه گفت ویدئوی تاریخ نفت ایران اولین پله‌ی مهم این مسیر بود و چند وقت پیش ویدئوی داریوش همایون.
همه‌ی این‌ها رو گفتم که این رو بگم که، ویدئوی «مدرسه‌ی آتن»، صدمین ویدئویی بود که برای بی‌پلاس تدوین کردم.
می‌خواستم که این عدد رو با یه کار ویژه‌ای توی خود ویدئو نشون بدم، ولی خب متاسفانه تدوینش مصادف شد با روزهای سخت و پر از استرس و نگرانی جنگ ایران و اسرائیل.
قصد گزارش حال احوال ندارم قاعدتاً، ولی روزهای خیلی سختی بودند به خاطر نگرانی برای ایران و ایرانی و آینده‌‌مون. نگرانی که البته همچنان پابرجاست. روزهای سختی که باعث شد که نزدیک به دو هفته نتونم اصلاً کار کنم. برای همین نشد که ایده‌هایی که توی سرم داشتم رو پرورش بدم و به مرحله اجرا برسونم.

اینم لینک ویدئوی صدم اگر که دوست داشتین ببینینش.
https://youtu.be/Yhb1QkCK840?si=-eaBcy-iF2iK7MRK

@MustC
🔥74