مُطلَقُ العَنان٘
111 subscribers
41 photos
5 videos
1 file
2 links
او
می‌تواند از شاید باشد
تا
می‌تواند نباشد شاید
Download Telegram
Forwarded from | قَـتـيـل الـطَّـفّ | (الـرُّؤُوسِ الْـمُشالات)
خب توتعريف كن از خويش و ز ماهوش ببر
صبح خلقت نه بگواز شب قبلش چه خبر
| السلامُ عَلٰي اَمير الفُقَراء |
@Mahmom61📜🍇
هديه به پيشگاه حضرت شاه علي، خانومش، پدرخانومش، مادرش، مادر بزرگش و اولادش سه صلوات
... با(مغالطه بازی) یکدیگر را فریب می‌دهید. بامدادان اصلاحتان می‌نمایم، شامگاهان خمیده ماننده پشت کمان به سوی من برمی‌گردید.
و(به این ترتیب) اصلاح کننده ناتوان گشته و آنچه که می‌بایست اصلاح شود، غیر قابل انعطاف و
گره خورده‌ است.

خطبه‌ی نَود و هفتمِ علی‌مرتضی(درود خدا بر ایشان)
از زبان شکوه‌ی ما شکر می‌ریزد علی
گفتگوی ما دو سر دارد به رنگ ذوالفقار

جناب ناصرعلی سرهندی
با من سخن نگفته دل از من ببرد و رفت
شیرین لبی که دل ز کسان بی‌سخن برد

جناب مانی شیرازی
جناب محسنا _
از خاک پاک شیراز بود و به هندوستان رفت...

شده است دیدهٔ خوبان ز عارضش روشن
سواد خوانی اطفال از دبستان است

____

از هجوم گریه نتوانم بکوی یار رفت
گرد از جا کی تواند خاست چون باران شود
خیزرانِ کرشمه را
به سوسنی رنگ، به زعفران
کاشته‌ای بر رُخ من
ای جلگه‌های بودنت
به شرجیْ چرخان!
سدری بر انتهایِ بودن
ریشه‌هایی
ریشْ ریش
به آفتاب، یا به باد.
دامنی از دلتنگی‌هایِ کبودت
تکانده‌ای با هزار پروانه‌ی مشتاق
بر دامی که رام‌ات کرده‌ام.

بر کوه‌ها
گریسته‌ای تا نمک و دریا
از چشم‌های پرستویی
به قلّه‌ها رفته باشد
وقتی اشک
خیزرانِ حیات است
چه فرقی می‌کند
ابتدا و انتها؟


استاد بزرگوار جناب بهنود بهادری
چگونه، چگونه سخن بگویم؟

کلمه، مذاب بود 

دیگر دهان ندارم



دوست خوبم سارا سید
هیچ فهمیده نشد مصرع پیچیده زلف
مو به مو شرح کن ای شانه چه معنی دارد؟

جناب میرمحمد هاشم مضمون عظیم آبادی
دمنوش غم جوشید و‌ دی‌شب را سحر کردم
خوابم پرید از مرز تنهایی گذر کردم
هوش و حواسم پرت شد در خاطرات تو
همراه با بال خیالاتم سفر کردم
عرصه برای چشمهایم تنگ‌تر شد تا
حس حضورت را کنارم بیشتر کردم
سقف و ستون و‌ پرده و دیوار چرخیدند
دست دلم لرزید، احساس خطر کردم
شب پنجره زوزه کشید و پرده را پس زد
خاموش با خمیازه‌اش تا صبح سر کردم
بر لب نیاوردم تمام حرفهایم را
با پرده پوشی‌های خود دی‌شب هنر کردم
زخمی میان بستر مغز و دلم لم داد
درد دل و داغ دلم را مختصر کردم
کل جهان این خانه‌ی هشتاد متری شد
افسوس دنیا را فدای یک نفر کردم


دوست بزرگوارم، لیلی میرزایی
از آینه
عطر آرایش تو‌ می‌ریخت...

بیژن نجدی
Channel photo updated
مُطلَقُ العَنان٘
Channel photo updated
ترک چشمش ریخت خون ما به شوخی، وز لبش

خونبها جستیم از وی، خونبها بر هم نهاد


طوطی هندوستان _ جناب امیرخسرو دهلوی
چون شَجَر به فیروزه
خاطره‌ای بَر یَشمِ چشم‌هات
قلبِ قلب‌ات را
تَنگِ اندوه می‌کُند
بالِ رود و
جلگه‌هایِ کِسل
آینده‌ای که معطّل می‌ماند.
_ نیلوفری!
امّا جهان
گهواره‌ی گورهاست
حتّی اگر
بر آسمان
ذهن خود_ وِرد خود
رانده باشی
ای زیبا به ساعاتِ قرار!
رودها به درّه‌ها
بال می‌کشند و
قلبِ تو
حنجره‌ای کبود دارد.


جناب بهنود بهادری
گر تو ای عشق به رویم نگشایی در فیض
کس پناهی ندهد رانده ز هر در شده را

جناب ذبیح‌الله صاحبکار
انگار که مرده باشم
در شکنج تاکی
و میان آن همه، باد
صله‌ام دهد،
حریر صدای خنده‌ای را
به زمختی یاد...

وه!

که ارغنون است، دلم
دراین مصیبت
و دهانم،
حلاوت تابستان!
که تماشای انار هم 

شکنجه‌ام می دهد

سارا سید
مرده بر خاک خویش
ماغ کشیدم
رو به ماه
آنجا که می‌مردند گله‌های فاتح
تا بسامد دشت
و جلگه‌هایی
که با هولِ آمدنت گم می‌شدند
شیهه بودم در ‌‌حزنی مُفصل
که جز همان یک شبِ بالنده
تمام سال را گریستم
و دانستم
_صلاح میان ما، همیشه رفتن بود_‌
بی‌کلمه می‌رفتم از دست‌های میرغضب‌‌ات
در تدارک آن خانه‌ی گور به گور

جوان بودم‌ که‌ می‌گذشتم از صدا
جوان بودم که آسمان‌ می‌ریخت
در خطبه‌های سینه‌ام
به آن جناغِ گود افتاده
جناغِ‌ پریده از رنگ
گوزن زاده می‌شدم جایی
رو به رخ ندادن
جایی دیگر آهو و می‌گریستم
با فواره‌های سرخ
به آنانِ دیگر
به آنان که متأخر به آمدن‌اند
به آنان که از تو‌ می‌گفتند و
از سرچشمه‌های خنک
تاریخ‌ات را بهم می‌زدند
من
خونِ سنگ‌
در لحظه‌ی اَدا
با شاخ‌های متمایل
در جانِ کامل‌ات
_آنجا که ابزار مرگ‌ همیشه فراتر از زیستن بود_

حالا رنجی مسطر از خون بخوان
شاهدی از پوست و دیوار
با همان نام
که در دهانت مانده بود
در تکه‌هایی از بدن
در مزارع گندم و گل
پرهیب خیال در شتاب شاخه
و آنچه بی‌وقفه بر تو می‌افتد
کجاست آنکه بر ما مرثیه‌ای بخواند؟
از هزار حرف که بیاید و یکی به گفتن نشود
آنکه با دو نیم‌رخ
در تسامح خاک و کشتگان
حرف‌های تازه بگوید


دوست گرامی و خوب _ صوفیا آهنکوب
و می‌بینی بُنِ سنگ‌هام که کنار میزنی، که از جوانی‌ تا رویَت ببینم برق می‌زنم از نم، برق. تنها به دَمی مَـدید تا بکشم با ذوذَنَبی میانِ دیده‌هات یکی؛ امّا ! همین یک‌بارَم‌ و، بعد به تاریکی. تا کی؟...
تو بگو: اَللّٰهُ أَعْلَم ‎!


برادرم مصطفا پروری
به نام خویش می‌خوانم
سینه‌ی مشروح‌تان
و آب را به شما می‌سپارم!

شعر و عکس: برادرم مهدی یزدی
کتاب موی میت
مجموعه عکس کودکان آب
دست بیاویزد مدام
در زخمی اینگونه رفیع
در بُهتی که می‌گفتم
 : بخوان دایره‌ات را
با دهانی به خس‌خس عصر
تا به خراشی مشروح مردگانم را بجنبانی
بخوان جفت جفت به دعا
از حجمی که هر روز  در مساحت مبل پوچ می‌شود
به تصاویری روشن از تاریکی
و بستری که تن می‌دهد به بند
تا آن جراحت بومی را
در باران‌های صبح سر بکشد
بخوان به خوابی بعید
و تاریخی مدون از درختانی
که گلویِ خیسِ پرندگان را می‌مکند

مقصود تو بودی
در فواصلی که به تعویق می‌افتاد
تا کلام را
در لفافه‌ی حرف‌ها بخوانی
که مفهوم تو بودی از هنوز
از کبوترانِ چرخیده در اتاق
و یأسی تازه در حلقه‌های چشم
در من  که مبتنی بر رنج‌های تازه‌ام

پوستت را می‌شکافم
تا از دوایرت چند کلمه بردارم
به ائتلاف از اشیاء و سایه‌های کبودی
که با من شعر می‌خواندند
بگو صدای خواندنت چگونه است؟
صدای اندوه
وقتی بریزد به دهان
که رکیک‌تر بگویی‌
از کهولتِ ریخته بر ذرات کودکی
 صدای ریختنت چگونه است ؟
صدای جنگل‌هات در کثرت از آن شاخ‌های بُران
به رفتار گرگ و میش دریده
از گوزن‌های سینه‌ات
آن چراغ‌های ماسیده در مه
چراغ‌های رو به افول
بگو صدای سوختنت چگونه است؟
تا فصل دیگری از ریختن‌های تو باشم
منتشر در استخوان‌هایی شسته با عطر کافور
و سرخِ شاخه‌هایی رو به عصر
که منظور تو بودی از شتاب
به اصراری که هر بار پس از ریختن
باز پرت می‌شوم
به خودت


صوفیا آهنکوب