شاطران در نانوایی آرد را نان می کنند
نانِ خود را خرجِ قوّت بخشیِ جان می کنند
هر که جان را صرف خدمت کرد عاشق می شود
عاشقان جان را فدای عشقِ جانان می کنند
در دلم موجی به لذت می خورد روی زبان
جمله ها این نظم ها تقدیم انسان می کنند
بی نهایت دست باید تا تو نان آری به دست
عده ای اسرافگر اندوهِ فقدان می کنند
هر که باشی مستمندی شاه خواهی یا گدا
در سرای دوست روزی چند مهمان می کنند
می خورد بره علف تا چاق گردد سال ها
روز موعودش به پای دوست قربان می کنند
در زمین بذر محبت می فشانند عارفان
حاصلش را با تواضع بر تو ارزان می کنند
عشق اگر در دل تجلی کرد نور واحد است
نام آن را در کتاب دوست فرقان می کنند
نیک و بد کردی و افتادی در آغوش قیاس
با قیاست آنزمان در خویش زندان می کنند
بشنو از نی را بخوان از مثنوی معنوی
بیتهایش چون ندای درد هجران می کنند
#میرشاهد
۱۴۰۴/۷/۲۴
نانِ خود را خرجِ قوّت بخشیِ جان می کنند
هر که جان را صرف خدمت کرد عاشق می شود
عاشقان جان را فدای عشقِ جانان می کنند
در دلم موجی به لذت می خورد روی زبان
جمله ها این نظم ها تقدیم انسان می کنند
بی نهایت دست باید تا تو نان آری به دست
عده ای اسرافگر اندوهِ فقدان می کنند
هر که باشی مستمندی شاه خواهی یا گدا
در سرای دوست روزی چند مهمان می کنند
می خورد بره علف تا چاق گردد سال ها
روز موعودش به پای دوست قربان می کنند
در زمین بذر محبت می فشانند عارفان
حاصلش را با تواضع بر تو ارزان می کنند
عشق اگر در دل تجلی کرد نور واحد است
نام آن را در کتاب دوست فرقان می کنند
نیک و بد کردی و افتادی در آغوش قیاس
با قیاست آنزمان در خویش زندان می کنند
بشنو از نی را بخوان از مثنوی معنوی
بیتهایش چون ندای درد هجران می کنند
#میرشاهد
۱۴۰۴/۷/۲۴
امروز کار خویش به فردا نمی برد
تنبل گمان به عالم بالا نمی برد
دنیای غورباقه که یک چاه گشته است
او را دگر به پهنه ی دنیا نمی برد
قطره که ناپدید شد از گرمی هوا
مانند رود جانب دریا نمی برد
یکجا که بند شد دل عاشق یقین کند
اسرار مرد و زن که به هر جا نمی برد
چشمی که بسته است نبیند جمال او
قلبش برای سیل و تماشا نمی برد
گفتا بیا که سیر تماشا کنم تو را
پایم ولی به شوق و تمنا نمی برد
زخم دلم هزار شد از طعنه ی رقیب
اما رفیق بهر مداوا نمی برد
گوید که جان بیار برایم که طالبم
زیرا یقین به همت تن ها نمی برد
#میرشاهد
بداهه مکتب خانه
۱۴۰۴/۷/۲۲
تنبل گمان به عالم بالا نمی برد
دنیای غورباقه که یک چاه گشته است
او را دگر به پهنه ی دنیا نمی برد
قطره که ناپدید شد از گرمی هوا
مانند رود جانب دریا نمی برد
یکجا که بند شد دل عاشق یقین کند
اسرار مرد و زن که به هر جا نمی برد
چشمی که بسته است نبیند جمال او
قلبش برای سیل و تماشا نمی برد
گفتا بیا که سیر تماشا کنم تو را
پایم ولی به شوق و تمنا نمی برد
زخم دلم هزار شد از طعنه ی رقیب
اما رفیق بهر مداوا نمی برد
گوید که جان بیار برایم که طالبم
زیرا یقین به همت تن ها نمی برد
#میرشاهد
بداهه مکتب خانه
۱۴۰۴/۷/۲۲
ای موجِ غم سوار ،بگو اعتدال کو
بر ساحل مراد، تو را احتمال کو
ای واصل یقین به سکون چون در آمدی
آن نفرت از گذشته و آن قیل و قال کو
جانِ حریص اگر که به بندت کشید و رفت
بند اسارتت دِرَم و گنج و مال کو
هر ساعتی خیال کشاندت به گوشه ای
اینجا نشسته ای و ندانی خیال کو
گفتم سکوت کن که چشی طعمی از عدم
گوینده ی عدم که نشد هیچ لال کو
گفتی که در وصال رسیدی ببین مرا
در راه آن برنده شدی؟ پس مدال کو
مردان حق به نظم کشیدند وضع تو
تأثیر نظم بخشی و لطفِ رجال کو
روزی اگر شود که به ثروت رسم خوشم
گفتی ولی نشاطِ دو چندان ریال کو
یک روز عمر خود به جهانی نمی دهی
ایام رفته هرز از آن ماه و سال کو
#میرشاهد ✅✅
بداهه
۱۴۰۴/۷/۲۵
بر ساحل مراد، تو را احتمال کو
ای واصل یقین به سکون چون در آمدی
آن نفرت از گذشته و آن قیل و قال کو
جانِ حریص اگر که به بندت کشید و رفت
بند اسارتت دِرَم و گنج و مال کو
هر ساعتی خیال کشاندت به گوشه ای
اینجا نشسته ای و ندانی خیال کو
گفتم سکوت کن که چشی طعمی از عدم
گوینده ی عدم که نشد هیچ لال کو
گفتی که در وصال رسیدی ببین مرا
در راه آن برنده شدی؟ پس مدال کو
مردان حق به نظم کشیدند وضع تو
تأثیر نظم بخشی و لطفِ رجال کو
روزی اگر شود که به ثروت رسم خوشم
گفتی ولی نشاطِ دو چندان ریال کو
یک روز عمر خود به جهانی نمی دهی
ایام رفته هرز از آن ماه و سال کو
#میرشاهد ✅✅
بداهه
۱۴۰۴/۷/۲۵
تا تو بودی قوّت و بازویِ ایمان داشتم
نور کافی بهر تشخیص تن و جان داشتم
در صلاتم استقامت می نمودم دائماً
همت بگریختن از دست شیطان داشتم
می نمودم دِین خود را در سر وقتش ادا
با صداقت هر زمانی عهد و پیمان داشتم
تا غبار رنجی از خاطر بگیرم ساعتی
با نوای دلنشینی صوت قرآن داشتم
هر چه را می خواستم میشد میسر ناگهان
با وجودت عزم شادی شور انسان داشتم
کوچه ی بن بست را باور نکردم لحظه ای
چون که پیشم شهرهایی پر خیابان داشتم
نان خود تقسیم می کردم میان این و آن
تا دلی سرشار از احساس احسان داشتم
مو سفیدان محترم بودند نزدم جملگی
چون ارادتمندی و عشقِ فراوان داشتم
سینه ام را شرح صدری داده بودی شکرحق
یک ترازوی عدالت ،نورِ فرقان داشتم
گنج دارد یک جوان در آستین و بی خبر
می خورد حسرت به پیری گنج پنهان داشتم
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۷/۱۳
نور کافی بهر تشخیص تن و جان داشتم
در صلاتم استقامت می نمودم دائماً
همت بگریختن از دست شیطان داشتم
می نمودم دِین خود را در سر وقتش ادا
با صداقت هر زمانی عهد و پیمان داشتم
تا غبار رنجی از خاطر بگیرم ساعتی
با نوای دلنشینی صوت قرآن داشتم
هر چه را می خواستم میشد میسر ناگهان
با وجودت عزم شادی شور انسان داشتم
کوچه ی بن بست را باور نکردم لحظه ای
چون که پیشم شهرهایی پر خیابان داشتم
نان خود تقسیم می کردم میان این و آن
تا دلی سرشار از احساس احسان داشتم
مو سفیدان محترم بودند نزدم جملگی
چون ارادتمندی و عشقِ فراوان داشتم
سینه ام را شرح صدری داده بودی شکرحق
یک ترازوی عدالت ،نورِ فرقان داشتم
گنج دارد یک جوان در آستین و بی خبر
می خورد حسرت به پیری گنج پنهان داشتم
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۷/۱۳
🎗️ رشتههای حدید
دلی که روز و شبش در هوای دلبند است
به مثلِ مادر بیمزد پیش فرزند است
خودش که پیر شد و بچهاش شده چل سال
ولی هنوز به پشتبانیاش دماوند است
هزار درد و مرض در دلش شده پنهان
به محض دیدن فرزند خود شکرخند است
برای گُنده شدن میکند تلاش هنوز
به پشت اسم شریفش هزار پسوند است
مطابقِ نظرِ دیگران کند رفتار
به این گمان که به روی تو آبرومند است
هر آدمی که نشد مستقل، گمان دارد
که والدین عزیزش چو کوه الوند است
بجای بستنِ دل، کرده خویش وابسته
به رشتههای حدیدی ندیده پابند است
چرا که نقش زند نفس ما به هر ساعت
به پیش هر که در آید، به او همانند است
اگر تو دست طلایی، بخوان همین اشعار
که اینچنین کلماتی نه از خداوند است
دلی که وهم گرفته، ز پند بگریزد
مثال کبک سرش زیر برف اسفند است
دو گوش داده که باز است، لب اگر بندی
دلت به شادی آن، روشن از سمرقند است
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۷/۲۸
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
دلی که روز و شبش در هوای دلبند است
به مثلِ مادر بیمزد پیش فرزند است
خودش که پیر شد و بچهاش شده چل سال
ولی هنوز به پشتبانیاش دماوند است
هزار درد و مرض در دلش شده پنهان
به محض دیدن فرزند خود شکرخند است
برای گُنده شدن میکند تلاش هنوز
به پشت اسم شریفش هزار پسوند است
مطابقِ نظرِ دیگران کند رفتار
به این گمان که به روی تو آبرومند است
هر آدمی که نشد مستقل، گمان دارد
که والدین عزیزش چو کوه الوند است
بجای بستنِ دل، کرده خویش وابسته
به رشتههای حدیدی ندیده پابند است
چرا که نقش زند نفس ما به هر ساعت
به پیش هر که در آید، به او همانند است
اگر تو دست طلایی، بخوان همین اشعار
که اینچنین کلماتی نه از خداوند است
دلی که وهم گرفته، ز پند بگریزد
مثال کبک سرش زیر برف اسفند است
دو گوش داده که باز است، لب اگر بندی
دلت به شادی آن، روشن از سمرقند است
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۷/۲۸
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
پای من هیچ انتظاری از تو جز رفتار نیست
ای زبان تو نیز کارت جز همین گفتار نیست
گفتن و رفتن یکی گردند در وقت عمل
علت کل در تو غیر از قدرت آن یار نیست
چون شود گفتار تو بد می کشی رنج و عذاب
حاصل افکار بد در جان به جز آزار نیست
گوش خود وا کن که جانت را دهد پیغام ها
یار می گوید درونت این همان دیدار نیست
دل اگر دادی به دلبر می شود شیرین لبت
هیج جا امنیتش آغوش آن دلدار نیست
ابر وهم آدمی خورشید جانش را گرفت
صبر کن تا صاف گردد آسمان دشوار نیست
شهر مجنونان ببین و لیلی خود را بپرس
هیچ کس اینجا به غیر تو دگر هشیار نیست
این بنایی را که می سازی به زیرش خفته ای
چونکه غیر از داده ی تو بر سرت آوار نیست
زندگی هر شکل گیرد در خودت کن جستجو
سازه های لحظه ها را غیر تو معمار نیست
دل یکی کن با زبان تا هر چه گویی آن شود
پیش رویت تا بینی راه نا هموار نیست
#میرشاهد
https://t.me/Mirshahed
ای زبان تو نیز کارت جز همین گفتار نیست
گفتن و رفتن یکی گردند در وقت عمل
علت کل در تو غیر از قدرت آن یار نیست
چون شود گفتار تو بد می کشی رنج و عذاب
حاصل افکار بد در جان به جز آزار نیست
گوش خود وا کن که جانت را دهد پیغام ها
یار می گوید درونت این همان دیدار نیست
دل اگر دادی به دلبر می شود شیرین لبت
هیج جا امنیتش آغوش آن دلدار نیست
ابر وهم آدمی خورشید جانش را گرفت
صبر کن تا صاف گردد آسمان دشوار نیست
شهر مجنونان ببین و لیلی خود را بپرس
هیچ کس اینجا به غیر تو دگر هشیار نیست
این بنایی را که می سازی به زیرش خفته ای
چونکه غیر از داده ی تو بر سرت آوار نیست
زندگی هر شکل گیرد در خودت کن جستجو
سازه های لحظه ها را غیر تو معمار نیست
دل یکی کن با زبان تا هر چه گویی آن شود
پیش رویت تا بینی راه نا هموار نیست
#میرشاهد
https://t.me/Mirshahed
جالیز
از سرِ عادت هر روزهی خود برخیزی
بر درِ گوش تو گویند اگر یک چیزی
لب ببند از همه گفتار درون و بیرون
تا طبیب تو کند بهر تو یک تجویزی
با رضایت بپذیر آنچه که پیش آورده
ورنه با یار خودت در جدل و استیزی
باش تسلیم که او کار کند در جانت
به نشانی که به شادی همه جا لبریزی
سنگ پای تو شود حادثه تا کُند شوی
ورنه بیراه شوی چون بروی با تیزی
حالِ معمولی تو شادی و آرامش هست
عاملش چیست که با غصه و غم آمیزی
در قفس کرد طمع روح تو را میدانی
ساکنِ ساحلِ گیلانی و در تبریزی
در بیابان شده آواره که جویی آرام
با وجودی که خودت داخل یک جالیزی
دلبری کرد جهان، حرص نزن، رنج نکش
تا که از شوق حلیم سر بکنی در دیزی
نیست رزق تو که شاداب بمانی آیا
که شرارت به دل خلق جهان انگیزی
#میرشاهد
۱۴۰۴/۷/۳۰
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
از سرِ عادت هر روزهی خود برخیزی
بر درِ گوش تو گویند اگر یک چیزی
لب ببند از همه گفتار درون و بیرون
تا طبیب تو کند بهر تو یک تجویزی
با رضایت بپذیر آنچه که پیش آورده
ورنه با یار خودت در جدل و استیزی
باش تسلیم که او کار کند در جانت
به نشانی که به شادی همه جا لبریزی
سنگ پای تو شود حادثه تا کُند شوی
ورنه بیراه شوی چون بروی با تیزی
حالِ معمولی تو شادی و آرامش هست
عاملش چیست که با غصه و غم آمیزی
در قفس کرد طمع روح تو را میدانی
ساکنِ ساحلِ گیلانی و در تبریزی
در بیابان شده آواره که جویی آرام
با وجودی که خودت داخل یک جالیزی
دلبری کرد جهان، حرص نزن، رنج نکش
تا که از شوق حلیم سر بکنی در دیزی
نیست رزق تو که شاداب بمانی آیا
که شرارت به دل خلق جهان انگیزی
#میرشاهد
۱۴۰۴/۷/۳۰
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
به غیر از تو که می داند ؟بگوید راز چشمانت!
که میفهمد؟ چه اندازه است !چشم اندازِ چشمانت!
کمان ابرویت دیدم به زیرش چشمه خورشید
توان صد تیر از آن انداخت با اعجاز چشمانت
دو بال آرزویم را گشودم پیش چشم تو
به ماه روی تو سوگند با پرواز چشمانت
غزال چشم مست تو غزل گوید برای دل
نگاهم کن شدم امشب غزل پرداز چشمانت
گل رویت دل بلبل به زیبایی خود برده
شده سرمست و می بالد بخود آواز چشمانت
در اول چشم وا کردی که دیدم روی ماهت را
در آخر هم شدم عاشق به سر آغاز چشمانت
به گوشم پند ها خواندی که گردم آشنای تو
گرفتم نور بینایی شدم دمساز چشمانت
جهان پر فتنه می گردد از آشوب سر زلفت
اگر ماه رخت بیند کشد دل ناز چشمانت
کرشمه می کند پیشم خرام سرو قد تو
چمنزار و گل و قمری همه طناز چشمانت
#میرشاهد
بداهه صدای دیدار
۱۴۰۴/۸/۱
که میفهمد؟ چه اندازه است !چشم اندازِ چشمانت!
کمان ابرویت دیدم به زیرش چشمه خورشید
توان صد تیر از آن انداخت با اعجاز چشمانت
دو بال آرزویم را گشودم پیش چشم تو
به ماه روی تو سوگند با پرواز چشمانت
غزال چشم مست تو غزل گوید برای دل
نگاهم کن شدم امشب غزل پرداز چشمانت
گل رویت دل بلبل به زیبایی خود برده
شده سرمست و می بالد بخود آواز چشمانت
در اول چشم وا کردی که دیدم روی ماهت را
در آخر هم شدم عاشق به سر آغاز چشمانت
به گوشم پند ها خواندی که گردم آشنای تو
گرفتم نور بینایی شدم دمساز چشمانت
جهان پر فتنه می گردد از آشوب سر زلفت
اگر ماه رخت بیند کشد دل ناز چشمانت
کرشمه می کند پیشم خرام سرو قد تو
چمنزار و گل و قمری همه طناز چشمانت
#میرشاهد
بداهه صدای دیدار
۱۴۰۴/۸/۱
کس ندانست که آرد هنری بهتر از این
در دلم ذوق تو دارم خبری بهتر از این
بیت های غزلم وصف جمالت دارند
طوطی طبع نخورده شکری بهتر از این
درِمیخانه گشودی به رخ مستانت
دست مهرت نگشوده است دری بهتر از این
کل هستی شده مأمور که دل میوه دهد
تا گرفتی به سرم جا ثمری بهتر از این
شب من روشن از آن گلشن رویت باشد
بر سر کیست که تابد قمری بهتر از این
گیسویت باد کناری زد و رویت دیدم
پشت آن شام سیاهت سحری بهتر از این
سینه ام را سپر تیر بلایت کردم
در جهان هیچ ندارم سپری بهتر از این
گوهر اشک غنیمت بشمار ای جانان
خون دل بین که ندارم گهری بهتر ازاین
تو به قافی و دلم مژده ی سیمرغ دهد
شوق پرواز ببین بال و پری بهتر از این
بنده از خویش اگر کرد بسوی تو سفر
کام جوید ز وجودت سفری بهتر از این
#میرشاهد
در دلم ذوق تو دارم خبری بهتر از این
بیت های غزلم وصف جمالت دارند
طوطی طبع نخورده شکری بهتر از این
درِمیخانه گشودی به رخ مستانت
دست مهرت نگشوده است دری بهتر از این
کل هستی شده مأمور که دل میوه دهد
تا گرفتی به سرم جا ثمری بهتر از این
شب من روشن از آن گلشن رویت باشد
بر سر کیست که تابد قمری بهتر از این
گیسویت باد کناری زد و رویت دیدم
پشت آن شام سیاهت سحری بهتر از این
سینه ام را سپر تیر بلایت کردم
در جهان هیچ ندارم سپری بهتر از این
گوهر اشک غنیمت بشمار ای جانان
خون دل بین که ندارم گهری بهتر ازاین
تو به قافی و دلم مژده ی سیمرغ دهد
شوق پرواز ببین بال و پری بهتر از این
بنده از خویش اگر کرد بسوی تو سفر
کام جوید ز وجودت سفری بهتر از این
#میرشاهد
ای خوش آنروزی که با چشمت قراری داشتم
در خیال خویشتن نقش و نگاری داشتم
پای من محکم به راه عشق گامی تازه داشت
در کنارت توسنِ چابک سواری داشتم
مشکلی مانع نمی شد در مسیر عشق تو
با وجودت پیش رویم راهکاری داشتم
قلب من لبریز بود از شور مستی آنزمان
تا تو بودی یک دلِ با غمگساری داشتم
صبر و آرامش وجودم را سراسر می گرفت
سرو نازم در کنارت سایه ساری داشتم
خنده ها از عمق جانم موج میزد بر لبم
ساحلی لبریز از شوق نگاری داشتم
سینه ام پر درد میشد از نگاه مست تو
در مدارم نور چشمانِ خماری داشتم
آتش عشقت زمانی در دلم شد شعله ور
از نگاهت بار دیگر انتظاری داشتم
#میرشاهد
بداهه بامداد شعر
۱۴۰۴/۸/۳
در خیال خویشتن نقش و نگاری داشتم
پای من محکم به راه عشق گامی تازه داشت
در کنارت توسنِ چابک سواری داشتم
مشکلی مانع نمی شد در مسیر عشق تو
با وجودت پیش رویم راهکاری داشتم
قلب من لبریز بود از شور مستی آنزمان
تا تو بودی یک دلِ با غمگساری داشتم
صبر و آرامش وجودم را سراسر می گرفت
سرو نازم در کنارت سایه ساری داشتم
خنده ها از عمق جانم موج میزد بر لبم
ساحلی لبریز از شوق نگاری داشتم
سینه ام پر درد میشد از نگاه مست تو
در مدارم نور چشمانِ خماری داشتم
آتش عشقت زمانی در دلم شد شعله ور
از نگاهت بار دیگر انتظاری داشتم
#میرشاهد
بداهه بامداد شعر
۱۴۰۴/۸/۳
بگو چرا تو هنوز از زمان رمان نشدی
چرا تو وارد این آخرالزمان نشدی
به گِل فرو شده پایت ندیده ای گِل را
به مثل شبنم اشکی از آن کشان نشدی
بداده ای دل خود را به آب و خاک و گیاه
اسیر گشتی و از جمله دلستان نشدی
هزار قصه ی پند از کتاب ها خواندی
ولی دریغ خودت عین داستان نشدی
ز کیقباد و ز کورش نموده ای بس یاد
نمونه ای تو ز خوبان باستان نشدی
از آسمان دلت گفته ای سخن بسیار
کمی روانه چرا سوی آسمان نشدی
تو جنس بی نهایت و پرواز را نظر داری
ز نقطه ای که نشستی به کهکشان نشدی
به "کوچه های نباید" سرک کشیدی چند
خیالت اینکه به عمر خود امتحان نشدی
تمام وقت دلت را رقیب غارت کرد
رفیق خویش ندیدی و پاسبان نشدی
#میرشاهد
۱۴۰۴/۸/۹
چرا تو وارد این آخرالزمان نشدی
به گِل فرو شده پایت ندیده ای گِل را
به مثل شبنم اشکی از آن کشان نشدی
بداده ای دل خود را به آب و خاک و گیاه
اسیر گشتی و از جمله دلستان نشدی
هزار قصه ی پند از کتاب ها خواندی
ولی دریغ خودت عین داستان نشدی
ز کیقباد و ز کورش نموده ای بس یاد
نمونه ای تو ز خوبان باستان نشدی
از آسمان دلت گفته ای سخن بسیار
کمی روانه چرا سوی آسمان نشدی
تو جنس بی نهایت و پرواز را نظر داری
ز نقطه ای که نشستی به کهکشان نشدی
به "کوچه های نباید" سرک کشیدی چند
خیالت اینکه به عمر خود امتحان نشدی
تمام وقت دلت را رقیب غارت کرد
رفیق خویش ندیدی و پاسبان نشدی
#میرشاهد
۱۴۰۴/۸/۹
زندگی،
برای عارفان،
نفسِ روشنِ هستیست؛
برای جاهلان،
سایهی سنگینِ مرگ.
برای عالمان،
رازِ نهفته در واژههاست؛
برای عاشقان،
شعلهایست که از دل برمیخیزد.
برای عابدان،
امیدیست که در سجده میروید؛
برای طالبان،
آغازیست بیانتها.
برای مؤمنان،
حرکتیست رو به نور؛
برای غافلان،
رنجیست بینام و نشان.
برای ایثارگران،
عشق است،
بیمرز، بیادعا.
برای جویندگان،
هنر است،
در تپشِ لحظهها.
برای خلاقان،
ایدهایست
که از سکوتِ ذهن میجوشد.
برای سالکان،
جُستن است،
در راهی بینقشه.
برای شاهان،
قدرت است،
بر تختِ زمان.
برای وارستگان،
رهاییست،
در پروازِ بیپر.
برای وابستگان،
زندان است،
بیدر و بیپنجره.
برای شرارتپیشگان،
جهنم است،
در آغوشِ خودساختهشان.
برای پابرهنگان،
حسرت است،
در کوچههای بیفردا.
و برای کودکان،
بهشت است،
در لبخندِ بیریا.
#میرشاهد
برای عارفان،
نفسِ روشنِ هستیست؛
برای جاهلان،
سایهی سنگینِ مرگ.
برای عالمان،
رازِ نهفته در واژههاست؛
برای عاشقان،
شعلهایست که از دل برمیخیزد.
برای عابدان،
امیدیست که در سجده میروید؛
برای طالبان،
آغازیست بیانتها.
برای مؤمنان،
حرکتیست رو به نور؛
برای غافلان،
رنجیست بینام و نشان.
برای ایثارگران،
عشق است،
بیمرز، بیادعا.
برای جویندگان،
هنر است،
در تپشِ لحظهها.
برای خلاقان،
ایدهایست
که از سکوتِ ذهن میجوشد.
برای سالکان،
جُستن است،
در راهی بینقشه.
برای شاهان،
قدرت است،
بر تختِ زمان.
برای وارستگان،
رهاییست،
در پروازِ بیپر.
برای وابستگان،
زندان است،
بیدر و بیپنجره.
برای شرارتپیشگان،
جهنم است،
در آغوشِ خودساختهشان.
برای پابرهنگان،
حسرت است،
در کوچههای بیفردا.
و برای کودکان،
بهشت است،
در لبخندِ بیریا.
#میرشاهد
🧳 عشق یعنی که سفر در چمدانت باشد
چمدان بستهای از تاب و توانت باشد
- عشق بهمثابه سفری درونی است؛ سفری که نیازمند آمادگی، صبر و توان است. چمدان نماد آمادگی برای ترک آسایش و ورود به دنیای ناشناختههاست.
⛓ بسته زنجیر به پایت که تحرک نکنی
غصهی نان که فقط آفت جانت باشد
- این بیت نقدی است بر روزمرگی و دغدغههای معیشتی که انسان را از حرکت، رشد و تجربهی عشق بازمیدارد. زنجیر نماد محدودیتهای اجتماعی و اقتصادی است.
🎶 زندگی لذت بیحد به همه خواهد داد
عشق یعنی طربت ذیل اذانت باشد
- زندگی سرشار از لذت است، اما عشق آن را به عبادتی عاشقانه تبدیل میکند. «اذان» نماد دعوت به حضور معنوی است و «طربت» اشاره به شادیای دارد که در سایهی معنویت حاصل میشود.
🩸 عشق جاری است درون رگ تو تا پیری
اشتیاقت به دل پاک و جوانت باشد
- عشق نیرویی است که با گذر زمان از بین نمیرود؛ بلکه با دل پاک و جوان، تا پایان عمر جاری میماند. این بیت بر پایداری و اصالت عشق تأکید دارد.
🌊 سود آن است که آرام بمانی با خود
چون که آشوب دلت قصد زیانت باشد
- آرامش درونی سود حقیقی است. دلِ ناآرام و پرآشوب میتواند انسان را از مسیر رشد و تعادل دور کند. این بیت دعوتی است به خودشناسی و مراقبه.
🗣 بشنو از دل که سخن گفت شب و روز تو را
موجهای شب و روزش به دهانت باشد
- دل، منبع الهام و حقیقت است. اگر به آن گوش بسپاری، سخنانش در گفتار و رفتار تو جاری خواهد شد. «موجهای شب و روز» نماد تجربههای زندگیاند که در تو اثر میگذارند.
💖 با محبت همهجا جذب کنی شادی را
در بهشت ابدی جا و مکانت باشد
- محبت، کلید جذب شادی و آرامش است. کسی که با عشق زندگی کند، جایگاهش در بهشت ابدی خواهد بود؛ چه بهشت معنوی، چه بهشت درونی.
🏪 این دکان را تو ببند و بگشا آن دکان
تا بدانی که چه در کسب و دکانت باشد
- دعوتی است به ترک دنیای مادی و بازگشت به معنویت. «دکان» نماد دنیای تجارت و سود است؛ اما شاعر میگوید دکان حقیقی، آن است که درونت را غنی کند.
چمدان بستهای از تاب و توانت باشد
- عشق بهمثابه سفری درونی است؛ سفری که نیازمند آمادگی، صبر و توان است. چمدان نماد آمادگی برای ترک آسایش و ورود به دنیای ناشناختههاست.
⛓ بسته زنجیر به پایت که تحرک نکنی
غصهی نان که فقط آفت جانت باشد
- این بیت نقدی است بر روزمرگی و دغدغههای معیشتی که انسان را از حرکت، رشد و تجربهی عشق بازمیدارد. زنجیر نماد محدودیتهای اجتماعی و اقتصادی است.
🎶 زندگی لذت بیحد به همه خواهد داد
عشق یعنی طربت ذیل اذانت باشد
- زندگی سرشار از لذت است، اما عشق آن را به عبادتی عاشقانه تبدیل میکند. «اذان» نماد دعوت به حضور معنوی است و «طربت» اشاره به شادیای دارد که در سایهی معنویت حاصل میشود.
🩸 عشق جاری است درون رگ تو تا پیری
اشتیاقت به دل پاک و جوانت باشد
- عشق نیرویی است که با گذر زمان از بین نمیرود؛ بلکه با دل پاک و جوان، تا پایان عمر جاری میماند. این بیت بر پایداری و اصالت عشق تأکید دارد.
🌊 سود آن است که آرام بمانی با خود
چون که آشوب دلت قصد زیانت باشد
- آرامش درونی سود حقیقی است. دلِ ناآرام و پرآشوب میتواند انسان را از مسیر رشد و تعادل دور کند. این بیت دعوتی است به خودشناسی و مراقبه.
🗣 بشنو از دل که سخن گفت شب و روز تو را
موجهای شب و روزش به دهانت باشد
- دل، منبع الهام و حقیقت است. اگر به آن گوش بسپاری، سخنانش در گفتار و رفتار تو جاری خواهد شد. «موجهای شب و روز» نماد تجربههای زندگیاند که در تو اثر میگذارند.
💖 با محبت همهجا جذب کنی شادی را
در بهشت ابدی جا و مکانت باشد
- محبت، کلید جذب شادی و آرامش است. کسی که با عشق زندگی کند، جایگاهش در بهشت ابدی خواهد بود؛ چه بهشت معنوی، چه بهشت درونی.
🏪 این دکان را تو ببند و بگشا آن دکان
تا بدانی که چه در کسب و دکانت باشد
- دعوتی است به ترک دنیای مادی و بازگشت به معنویت. «دکان» نماد دنیای تجارت و سود است؛ اما شاعر میگوید دکان حقیقی، آن است که درونت را غنی کند.
عشق یعنی که سفر در چمدانت باشد
چمدان بسته ای از تاب و توانت باشد
بسته زنجیر به پایت که تحرک نکنی
غصه ی نان که فقط آفت جانت باشد
زندگی لذت بی حد به همه خواهد داد
عشق یعنی طربت ذیل اذانت باشد
عشق جاری است درون رگ تو تا پیری
اشتیاقت به دلِ پاک و جوانت باشد
سود آن است که آرام بمانی با خود
چون که آشوب دلت قصد زیانت باشد
بشنو از دل که سخن گفت شب و روز تو را
موج های شب و روزش به دهانت باشد
با محبت همه جا جذب کنی شادی را
در بهشت ابدی جا و مکانت باشد
این دکان را تو ببند و بگشا آن دکان
تا بدانی که چه در کسب و دکانت باشد
#میرشاهد
چمدان بسته ای از تاب و توانت باشد
بسته زنجیر به پایت که تحرک نکنی
غصه ی نان که فقط آفت جانت باشد
زندگی لذت بی حد به همه خواهد داد
عشق یعنی طربت ذیل اذانت باشد
عشق جاری است درون رگ تو تا پیری
اشتیاقت به دلِ پاک و جوانت باشد
سود آن است که آرام بمانی با خود
چون که آشوب دلت قصد زیانت باشد
بشنو از دل که سخن گفت شب و روز تو را
موج های شب و روزش به دهانت باشد
با محبت همه جا جذب کنی شادی را
در بهشت ابدی جا و مکانت باشد
این دکان را تو ببند و بگشا آن دکان
تا بدانی که چه در کسب و دکانت باشد
#میرشاهد
در نگهداری مهرِ تو ، وفا می بینم
حاجت خویش به هر روی روا می بینم
دل که آیینه شد از صیقل حِکمت در آن
هر طرف روی کند نور خدا می بینم
می رسد هرسحرم از تو پیامی بر دل
این عنایت به دل از باد صبا می بینم
هر که شد سجده گه اش خاک در کوی نیاز
بر سرش سایه ی آن مرغ هما می بینم
رو به خورشید بکن بوسه بگیر از نگهش
چون گل روی تو را قدر و بها می بینم
نام او ران به لب و در دل خود اندازش
بر قدت خرمی شال و عبا می بینم
آنکه اکنون نبَرد بهره ی دیدار رُخش
نظرش را به خدا عین خطا می بینم
گل زنَد خنده که بلبل بشود مست غزل
بی زبان گفت به ما روی تو را می بینم
#میرشاهد
حاجت خویش به هر روی روا می بینم
دل که آیینه شد از صیقل حِکمت در آن
هر طرف روی کند نور خدا می بینم
می رسد هرسحرم از تو پیامی بر دل
این عنایت به دل از باد صبا می بینم
هر که شد سجده گه اش خاک در کوی نیاز
بر سرش سایه ی آن مرغ هما می بینم
رو به خورشید بکن بوسه بگیر از نگهش
چون گل روی تو را قدر و بها می بینم
نام او ران به لب و در دل خود اندازش
بر قدت خرمی شال و عبا می بینم
آنکه اکنون نبَرد بهره ی دیدار رُخش
نظرش را به خدا عین خطا می بینم
گل زنَد خنده که بلبل بشود مست غزل
بی زبان گفت به ما روی تو را می بینم
#میرشاهد
ای یوسف جان بی تو خریدار ندارم
جز سرزنش خلق که بازار ندارم
بیمار تب عشقم و افتاده به کنجی
در هر دو جهان جز تو پرستار ندارم
لبریز غمم در شب تاریکِ جهان گم
خورشید تویی دولت دیدار ندارم
باید که بیایی بنشینی به کنارم
آغوش تو می خواهم و انکار ندارم
گوشم به صدای تو که گیری خبر از من
صد حیف از اوضاع تو اخبار ندارم
یکتایی و هستی متجلیّ جمالت
غیر از تو در این دار به کس کار ندارم
در آتش عشق تو بسوزد تن و جانم
صد بار بسوزان خبر از نار ندارم
آن بار امانت که به دوشم بنهادی
خوش می کشم و بر کسی آزار ندارم
#میرشاهد
بداهه چکامه
۱۴۰۴/۸/۱۱
جز سرزنش خلق که بازار ندارم
بیمار تب عشقم و افتاده به کنجی
در هر دو جهان جز تو پرستار ندارم
لبریز غمم در شب تاریکِ جهان گم
خورشید تویی دولت دیدار ندارم
باید که بیایی بنشینی به کنارم
آغوش تو می خواهم و انکار ندارم
گوشم به صدای تو که گیری خبر از من
صد حیف از اوضاع تو اخبار ندارم
یکتایی و هستی متجلیّ جمالت
غیر از تو در این دار به کس کار ندارم
در آتش عشق تو بسوزد تن و جانم
صد بار بسوزان خبر از نار ندارم
آن بار امانت که به دوشم بنهادی
خوش می کشم و بر کسی آزار ندارم
#میرشاهد
بداهه چکامه
۱۴۰۴/۸/۱۱
آمد از خانه برون تا ندهی آزارش
بی وفایی تو همواره کند بیمارش
نشود مالک آدم که شود یک آدم
از خود و خانه و هرچیز کنی بیزارش
اینکه پنداشته ای لطف و محبت داری
این وفا نیست بر آنی که کنی افسارش
غیر خوبی تو نباید که ببینی در او
عیب اگر هست نگهدار ولی اسرارش
هی سخن گفته ای از عشق ولی غمگینی
خود ندانیم که این عشق چه شد آثارش
روی معشوق ندیدی چو به روی یارت
دیده ای جسم تو جان را و کنی ابزارش
با قضاوت نتوان رفت به کوی معشوق
فارغ از دغدغه یکبار به خود بسپارش
#میرشاهد
بی وفایی تو همواره کند بیمارش
نشود مالک آدم که شود یک آدم
از خود و خانه و هرچیز کنی بیزارش
اینکه پنداشته ای لطف و محبت داری
این وفا نیست بر آنی که کنی افسارش
غیر خوبی تو نباید که ببینی در او
عیب اگر هست نگهدار ولی اسرارش
هی سخن گفته ای از عشق ولی غمگینی
خود ندانیم که این عشق چه شد آثارش
روی معشوق ندیدی چو به روی یارت
دیده ای جسم تو جان را و کنی ابزارش
با قضاوت نتوان رفت به کوی معشوق
فارغ از دغدغه یکبار به خود بسپارش
#میرشاهد
🌸 پناه مهر:
1.با حضورش برق شادی بر نگاهم داده است
در کنار لطف و مهر خود پناهم داده است
2. با نگاهش میکند روشن دلِ مشتاق را
در شب تاریک غم نور پگاهم داده است
3. ظلمت شبهای من با دیدنش پایان گرفت
ماهرویی چونکه در شام سیاهم داده است
4. میدمد در جان من هر لحظه روح زندگی
آن حیات جاودان، لطف الهم داده است
5. در تلاطمهای دریا غرق میگشتم اگر
ساحل امنی نمیدیدم گواهم داده است
6. سردی فصل زمستان گرم اینک بگذرد
چونکه با آغوش خود شال و کلاهم داده است
7. غنچهی لب باز کرده با دلم در گفتگوست
با گُل رویش چنین مهر و گیاهم داده است
8. از افق سر میزند خورشید رویش ناگهان
از میان کوه و دریا مال و جاهم داده است
#میرشاهد
بداهه صدای دیدار
۱۴۰۴/۸/۱۴
1.با حضورش برق شادی بر نگاهم داده است
در کنار لطف و مهر خود پناهم داده است
2. با نگاهش میکند روشن دلِ مشتاق را
در شب تاریک غم نور پگاهم داده است
3. ظلمت شبهای من با دیدنش پایان گرفت
ماهرویی چونکه در شام سیاهم داده است
4. میدمد در جان من هر لحظه روح زندگی
آن حیات جاودان، لطف الهم داده است
5. در تلاطمهای دریا غرق میگشتم اگر
ساحل امنی نمیدیدم گواهم داده است
6. سردی فصل زمستان گرم اینک بگذرد
چونکه با آغوش خود شال و کلاهم داده است
7. غنچهی لب باز کرده با دلم در گفتگوست
با گُل رویش چنین مهر و گیاهم داده است
8. از افق سر میزند خورشید رویش ناگهان
از میان کوه و دریا مال و جاهم داده است
#میرشاهد
بداهه صدای دیدار
۱۴۰۴/۸/۱۴
همقدم:🍃🌿🌷🍀
کنار هم که بمانیم داخل حرمیم
به احترام و محبت عزیزِ محتشمیم
تو گفتهای و نوشتم تمام شب غزلی
بروی کاغذ معنی مثال یک قلمیم
برای تجربهی خود گرفته ای تصمیم
بسوی مقصد عالی همیشه همقدمیم
بپای شادی هم خنده میزنیم به هم
به وقت غصه یقینا میانهی المیم
مباد دامن مهرت رها کنم همه عمر
تو نیز چشم ندار از دلم که هم قسمیم
شدم به مذهب عشاق مؤمن رویت
دگر فراتر از این قصه عرب عجمیم
به پشت پرده سخن گفتهایم ما با خود
اگر چه هر دوی ما عاشق یکی صنمیم
به بیخودی که درآیی رها شوی از غم
خودی که هیچ نداند که شهرهی عدمیم
رها شدیم ز دنیا چو اصل خود دیدیم
دگر نه فکر زیاد و دگر نه فکر کمیمیم
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۸/۱۵
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
کنار هم که بمانیم داخل حرمیم
به احترام و محبت عزیزِ محتشمیم
تو گفتهای و نوشتم تمام شب غزلی
بروی کاغذ معنی مثال یک قلمیم
برای تجربهی خود گرفته ای تصمیم
بسوی مقصد عالی همیشه همقدمیم
بپای شادی هم خنده میزنیم به هم
به وقت غصه یقینا میانهی المیم
مباد دامن مهرت رها کنم همه عمر
تو نیز چشم ندار از دلم که هم قسمیم
شدم به مذهب عشاق مؤمن رویت
دگر فراتر از این قصه عرب عجمیم
به پشت پرده سخن گفتهایم ما با خود
اگر چه هر دوی ما عاشق یکی صنمیم
به بیخودی که درآیی رها شوی از غم
خودی که هیچ نداند که شهرهی عدمیم
رها شدیم ز دنیا چو اصل خود دیدیم
دگر نه فکر زیاد و دگر نه فکر کمیمیم
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۸/۱۵
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
🌷
سر به سجده پیشت ای پروردگارم بعد از این
می دهم در راه عشقت هر چه دارم بعد از این
هر که در درگاه تو شد بنده سلطان میشود
در کنار بندگانت شهریارم بعد از این
همچو کاهی می رمیدم پیش باد رحمتت
همچو کوه اما به پایت استوارم بعد از این
در حریم قدس تو آدم مقدس می شود
کشورت را ای مقدس پاسدارم بعد از این
ماه و خورشید و فلک با جبر گردت در طواف
من به طوفت روز و شب با اختیارم بعد از این
سردی فصل زمستان را گذارم پشت سر
با حضور گرم تو چون نو بهارم بعد از این
غمزه ی دنیا دلم را تکه پاره می نمود
اعتنا بر آن ندارم رهگذارم بعد از این
می دویدم تا کنی قلب فکارم را شکار
حال فهمیدم که چشمت را شکارم بعد از این
وصف روی نازنینت ماه و انجم می کنند
در نگارستان معنی در چه کارم بعد از این
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۸/۱۸
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا
سر به سجده پیشت ای پروردگارم بعد از این
می دهم در راه عشقت هر چه دارم بعد از این
هر که در درگاه تو شد بنده سلطان میشود
در کنار بندگانت شهریارم بعد از این
همچو کاهی می رمیدم پیش باد رحمتت
همچو کوه اما به پایت استوارم بعد از این
در حریم قدس تو آدم مقدس می شود
کشورت را ای مقدس پاسدارم بعد از این
ماه و خورشید و فلک با جبر گردت در طواف
من به طوفت روز و شب با اختیارم بعد از این
سردی فصل زمستان را گذارم پشت سر
با حضور گرم تو چون نو بهارم بعد از این
غمزه ی دنیا دلم را تکه پاره می نمود
اعتنا بر آن ندارم رهگذارم بعد از این
می دویدم تا کنی قلب فکارم را شکار
حال فهمیدم که چشمت را شکارم بعد از این
وصف روی نازنینت ماه و انجم می کنند
در نگارستان معنی در چه کارم بعد از این
#میرشاهد
بداهه
۱۴۰۴/۸/۱۸
حاصل بداهه سرایی تخصصی گلشن شعرا