Minimaldox
46 subscribers
376 photos
63 videos
1 link
زر زرای الکی
Download Telegram
مادر! مریض شده‌ام
مادر! پسرت بدترین مریضی دنیا را گرفته.

مدتی‌ست که بین موزاییک‌ها راه نمی‌رود و پاهایش روی خط می‌رود.
مدتی‌ست که مثل بقیه مردم،
شب‌ها زود می‌خوابد و هیچ دردی ندارد.
@minimaldox
💔2
با چشم ضعیف
با سواد کم
با قد کوتاه
با هوش کم
با جیب خالی
با سن کم
حتی با چشم بسته
می‌شود تپه‌ها را دید،

اما با اعتقاد زیاد،
نه.
@minimaldox
3
آنها بریدند
ما بریدیم

فرق ما با آنها یک کسره و ضمه است.

@minimaldox
خواب دیدم توی جاده چالوس دارم گاز میدم که بوق ممتد اتوبوس توی مه بلند شد که نروووو.

دیگه دیر شده بود، کوه داشت ریزش می‌کرد و رفته بودم زیر بارون سنگ.
سنگ‌ها که بزرگ می‌شد، ماشین رو می‌زدم زیر بغلم و میدوئیدم، قسمت بارس سنگ‌ریزه‌ها، می‌پریدم پشت فرمون و گاز می‌دادم.

این که توی خواب، خودم تعجب کردم که چطور می‌شه ماشین رو مثل کیسه برنج بزنی زیر بغلت و بدوئی منطقی بود. اون جایی غیر منطقی بود که خودم به خودم می‌گفتم نه همه چی که منطقیه، ماشینته دیگه. می‌شه بزنی زیر بغلت.

@minimaldox
😁3
روز اول هنرستان،
دقيقا روز اول.
استاد گرافیک وارد كلاس شد و
بی مقدمه گفت:
بترسید از روزی که یک خط راست کشیدند و
ساعتها برایش تفسیر نوشتند و
به اسم هنر به شما فروختند،
و شما از ترس قضاوت، اعتراض نكرديد.
بترسید از روزي كه به اسم هنر
لباس نامرئی پادشاه دوختند و
اكثريت ديدند و تحسين كردند
و تو از ترس شماتت همان اكثريت،
باز سکوت کردی.

@minimaldox
👍4
این کودک پنج ساله، در این شب‌های سرد، باید هر ۴۵ دقیقه از خواب بیدار شود، اتوبوس عوض کند و دوباره بخوابد. تا خود صبح.

ما در همراهی‌ترین حالت، آهی می‌کشیم و افسوسی می‌خوریم و می‌رویم تصویر و مطلب بعدی.
اما او هر ۴۵دقیقه بیدار شدن و در سرما به اتوبوس عوض کردن را زندگی می‌کند و درد می‌کشد.

@Minimaldox
قابلمه ها رو همیشه یه خطری ته‌دیگ می‌کنه.

@minimaldox
1
بی صاحاب شده از «دل» بودن فقط گرفتنش رو یاد گرفته.

@minimaldox
1
آقا جان؛ بزرگ خاندان بود، اما دايی‌جان؛ بزرگتر خاندان.
مرجع بود. کسی روی حرفش حرف نمی‌زد.
نه که دیکتاتور باشد، حرفی نمی‌ماند. فصل‌الخطاب بود.
تا بود، پشتم به كوه بند بود.
وقتی كه رفت،
من از بچه‌هایش یتیم‌تر شدم.
شبی که رفت،
من سر مزار خودم فاتحه خواندم.

ارسطو

@minimaldox
💔2
بچه های کوه آلپ
بعد از ظهرهای نمی‌دانم چندشنبه هفته بود که رنگ و بوی کودکی‌مان عاشقانه‌تر می‌شد. آن زمانی که خبری از ریمون نبود و پیچ تلویزیون را دستی زیاد می‌کردیم. تا خرذوق شویم از دیدن کارتون مورد علاقه‌مان. وقتی که آنت و لوسین از تپه‌ها پایین می‌آمدند و به قسمت سنتور موسیقی تیتراژ می‌رسید؛ چه آبی در دلمان تکان می‌خورد. ترس در تنمان می‌افتاد که در این قسمت، لوسین قرار است چه خطایی بکند تا مورد غضب آنتِ نامهربان قرار بگیرد. با خودمان می‌گفتیم نکند این همه بداخلاقی رابطه‌ای داشته باشد با آشفتگی موهای لوسین که همیشه پریشان بود. نه، محال بود، اگر اینطور بود، چرا همیشه آنه، صبح های زود، حتی روزهای سرد زمستان، وقتی که لوسین بدقولی می‌کرد و دیر می‌رسید، باز هم انتظارش را می‌کشید.

در عالم کودکی هم می‌دانستیم که لوسین عاشق آنه بود، یا حداقل دوست داشتیم اینطوری فکر کنیم، همیشه با خواهرمان سر دوست داشتن لوسین دعوایمان میشد، او می‌گفت که پسرها بی محبت‌اند. او حتی معتقد بود که لوسی از روی بد‌جنسی حیوان دنی، برادر آنه را پرت کرد توی دره که باعث شود پای دنی بشکند. ولی ما با خواهرمان موافق نبودیم. ولی او این را قبول نمی‌کرد، ما برای پای دنی بارها گریه کردیم و برای خوب شدن پای دنی، برای اولین بار نماز خواندیم. بلد نبودیم، ولی خواندیم.

دوست داشتیم زودتر کینه و دعوا بین آنه و لوسی تمام شود و مثل قدیم‌ها با هم بروند مدرسه. حتی وقتی که آنه؛ اسب چوبی را که لوسی به رسم عذرخواهی هدیه کرد، ولی آنه پرتش کرد و پای اسب هم مثل پای دنی شکست؛ دلمان گر گرفت، حتی ما دیدیم که گوشه چشم خواهرمان از این همه بی‌مهری آنه خیس شد، ولی پیش خودمان نگه داشتیم و به کسی نگفتیم.

@minimaldox
👍1
قلمی بود، زیباترین شعر دنیا شد.

@minimaldox
3
دارند اذانمان را می‌خوانند.

@Minimaldox
💔2
خواست ماچش کنه
املاش ضعیف بود

توی پاچش کرد

@Minimaldox
نقشه فرار از سلول تنهایی ام را
پشت خوابهایم خالکوبی کرده ام.

@minimaldox
گفتم: خوبی؟
گفت: تو نمیری سه کافتیم.
یعنی چی؟ ها!!
یعنی کوچکتیم، کرتیم کلافه‌تیم، تو کفتیم.
گفتم: چهار تا شد که. حالا کجا میری؟
گفت: حاجی خیلی تو کفیم،
یعنی چهل ساله مث کف‌خوابا تو کفیم. میریم که دیگه تو کف نمونیم. تازه شیم، صدای استکان شسته شیم.
واس اینکه تو کف نمونیم،
باس تو کف خیابون بمونیم.
یعنی چی؟ یعنی بجنگیم،
هیچ کفی قد کف خیابون کف نی.
تو هم بجنب تا از کفت نرفته.

@minimaldox
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران!
خبر بدی برایت دارم
پاک نشد
کوچه‌ هنوز رد خون دارد.



@minimaldox
😢2🤮1
همه می‌گفتن: چقدر باید دلت بزرگ باشه که توی مراسم پسرت،
لبخند بزنی که مهمونها راحت باشن،
که اگر توی این شرایط زبون تسکین برای دردهات ندارن،
معذب نشن.
که احساس شرمندگی نکنن.
می‌گفتن: شاید گریه‌هاشو توی تنهاییاش کرده.

تیر به سر پسر خورده بود و به قلب پدر نشست
به چهلم نرسیده دق کرد
اما پدر را توی آمار نیاوردند

@minimaldox
😭2🤮1
"خسته"ام بد نیست
روی ایوان ویرانی‌ام نشسته و چای می‌نوشد
شاید منتظر خبری است که آمدنش را داده بودند.
که نبود و نابود شود.
شاید باران ابری که از بخار کتری همسایه شکل گرفته،
بیاید و بروفدش از تنم

به لبخند تمسخری می‌گوید:
نه!
نه این بخار، بخار است و
نه این ابر، ابر
دلت را خوش نکن
بارانی در کار نیست،
من هنوز میهمان شانه‌هایت هستم.

ارسطو

@minimaldox
🖕1
كاش وقتی به یکی زنگ می‌زنیم که باهاش درددل کنیم،
سعی نکنیم بگیم: اوه! وضعیت من که خیلی بدتر از توئه.

گاهی حواسمون به حال بقیه باشه. گوش بودن رو‌ یاد بگیریم.
شاید اون لحظه؛ قبل از فرو ریختنش باشه که به تو بهش زنگ زدی.
شاید اگر تو نبودی، چندتا قرص جاتو‌ پر می‌کرد.

@minimaldox
🖕1
من نمی‌فهمم وقتی تلگرام و واتسپ
هر دو فیلترن.
چرا بعضیا اصرار دارن توی واتسپ فعال باشن.
تلگرام مثل یه بنزه که میاد دم در خونه،
در رو برات باز می‌کنه.
میگه موزیک درخواستی داری؟
آبجو یا ودکا یا قهوه؟ و …
همينقدر با شخصيت.

حالا واتسپ مثل یک پیکان قراضه،
اون طرف اتوبان برات بوق میزنه که
هی یارو! بیا سوارشو دیگه،
با بدبختی اتوبان رو رد میکنی که میگه:
راستی کولر هم ندارم.
همينقدر بی شخصیت.

@minimaldox
3❤‍🔥2