دپارتمان «فیزیک نظری» که یکی از زیرمجموعههای مرکز تحقیقاتی مایند است، با مدیریت مستقل به مطالعهی بنیادیترین ساختارهای طبیعت، قوانین حاکم بر جهان، و مدلهای ریاضیِ توصیفکنندهی واقعیت میپردازد. تمرکز این دپارتمان بر حوزههایی چون فیزیک کوانتوم، کیهانشناسی، نسبیت، ساختار فضا-زمان و سیستمهای پیچیده است. هدف ما توسعهی تفکر نظری، پژوهشهای میانرشتهای، و ایجاد بستری برای بررسی عمیق مفاهیم بنیادین جهان از منظر علمی و فلسفی است.
-----------------------------------
-----------------------------------
-----------------------------------
@Mind_Physics
@MindResearchCenter
-----------------------------------
❤3
«رودخانهای که احتمالاً از ابتدا وجود نداشت»
در گذر سالیان دراز، درک ما از زمان، میراثی است که از اجدادمان به ما به ارث رسیدهاست. ما عادت کردهایم زمان را مانند رودخانهای ببینیم که از گذشته به آینده میگذرد. این استعاره چنان در زیستن ما ریشه دوانده که آن را با خودِ واقعیت اشتباه میگیریم. اما شاید برایتان جالب باشد که فیزیک، قرن پیش، این رودخانه را تا مرز نابودی به تلاطم واداشت.
در نظریهی نسبیت عام اینشتین، «زمان» بهتنهایی وجود ندارد. تنها چیزی که هست، فضا-زمان است: ساختاری چهاربعدی که تمام رخدادهای جهان (از تولد یک ستاره تا ضربان قلبی که هماکنون تپید) بر صفحهی آن ثبت شدهاند، یکجا و همزمان. گذشته و آینده میتوانند به اندازهی «اینجا» و «آنجا» واقعی باشند و شاید تنها تفاوت آنها، جهتِ نگاهِ محدود ذهن ماست.
اما اینجاست که معمای حقیقی آغاز میشود: اگر فضا-زمان یک بلوک ایستاست، پس چرا ذهن ما اصرار دارد که در آن «سفر» کند؟
-----------------------------------
-----------------------------------
در گذر سالیان دراز، درک ما از زمان، میراثی است که از اجدادمان به ما به ارث رسیدهاست. ما عادت کردهایم زمان را مانند رودخانهای ببینیم که از گذشته به آینده میگذرد. این استعاره چنان در زیستن ما ریشه دوانده که آن را با خودِ واقعیت اشتباه میگیریم. اما شاید برایتان جالب باشد که فیزیک، قرن پیش، این رودخانه را تا مرز نابودی به تلاطم واداشت.
در نظریهی نسبیت عام اینشتین، «زمان» بهتنهایی وجود ندارد. تنها چیزی که هست، فضا-زمان است: ساختاری چهاربعدی که تمام رخدادهای جهان (از تولد یک ستاره تا ضربان قلبی که هماکنون تپید) بر صفحهی آن ثبت شدهاند، یکجا و همزمان. گذشته و آینده میتوانند به اندازهی «اینجا» و «آنجا» واقعی باشند و شاید تنها تفاوت آنها، جهتِ نگاهِ محدود ذهن ماست.
اما اینجاست که معمای حقیقی آغاز میشود: اگر فضا-زمان یک بلوک ایستاست، پس چرا ذهن ما اصرار دارد که در آن «سفر» کند؟
-----------------------------------
@Mind_Physics
@MindResearchCenter
-----------------------------------
❤4
پاسخ را باید در معماری مغز جست. مغز انسان ساعت کوارتز یا اتمی ندارد. گرچه برخی مدلهای علوم اعصاب پیشنهاد میکنند که شبکههایی شامل عقدههای قاعدهای و مخچه در تخمین زمان نقش دارند. در یک مدلسازی سادهشده، میتوان تصور کرد که مغز این تخمین را از طریق شمارش الگوهای عصبی انجام میدهد؛ گویی هر پالس عصبی، یک «تیک» از زمان ذهنی است. اگر هزار تیک بشمارد، میگوید «ده ثانیه گذشت» و اگر تنها ده تیک، «یکدهم ثانیه».
اما این سیستم تخمینزن، بهشدت تحتتأثیر توجه، هیجان و شیمی مغز قرار دارد.
دیدار معشوق بعد از مدت زمان طولانی دلنشین است نه؟ احساس آرامش، لمس پوست یک عزیز و غرق شدن در آغوشش توانایی مغز در تخمین گذر زمان را بهشکلی عجیب مختل میسازد. درک شما از لحظهها کاملا به هم میریزد و ساعتها در آغوشش گویی تنها در چند ثانیه به پایان میرسد. برعکس، وقتی خوابآلود در کلاس ۲ ظهر دانشگاه شرکت کردهاید هر نیمساعت یکبار که ساعتتان را نگاه میکنید دو دقیقه بیشتر نگذشته است! حال میدانید که مغز بازیگوشتان پشت پردهی این ماجراست!
کمی غیرمنطقی به نظر میرسد؛ نه؟ پس بگذارید عجیبترش کنیم. برخی روایتها و گزارشهای بحثبرانگیز نشان دادهاند که انسانها در وضعیتهای altered consciousness میتوانند تجربههای زمانی بسیار کشیده و واقعنما داشته باشند.
در یکی از روایتهای وایرال اخیر، دختر ۱۹ سالهای پس از سه هفته کما ادعا کرد که در این مدت، سالها زندگی در واقعیتی دیگر را تجربه کرده است؛ زندگیای با روابط، فرزندان، فقدان و خاطراتی که برای او کاملاً واقعی به نظر میرسیدند.
فارغ از صحت کامل این روایت، علوم اعصاب مدتهاست میداند که مغز انسان در شرایط انزوای حسی، اختلال هوشیاری یا قطع ارتباط طبیعی با محیط، میتواند تجربههایی عمیقاً واقعی و پیچیده خلق کند. مغز برای حفظ انسجام تجربه، حتی در غیاب واقعیت بیرونی، دست از روایتسازی برنمیدارد.
اما چطور مغز، در یک «اکنون» خلقشده، حس «گذر» را حفظ میکند؟ چطور لحظهای میتواند تا ابد ادامه یابد؟
پاسخ در حافظه کاری (Working Memory) نهفته است. همان حافظهای که در لحظه، توالی اتفاقات را یکی پس از دیگری مشخص میکند. در غیاب هرگونه محرک بیرونی، مغز برای حفظ انسجام تجربه، توالیهایی روایی میسازد. یک رویداد را در صف «گذشته» میچیند، رویداد دیگر را در صف «آینده». و چون مرجعی برای خطا وجود ندارد، مغز باور میکند که «زمان» واقعاً گذشته است.
معمای دوم اما از جنس فیزیک نظری است: اگر مغز بتواند چنین فشردگیای در تجربهی زمان ایجاد کند پس شاید خطی بودن زمان یک ویژگی ذاتی جهان نیست، بلکه تنها یک میانگین آماری است. مانند قانون دوم ترمودینامیک: آنتروپی فقط در میانگین افزایش مییابد. اما در مقیاس میکروسکوپی، نوسانات آماری میتوانند بهطور موقت رفتارهایی خلاف روند میانگین نشان دهند. چنانکه گاه تجربهی هفت سال را در سه هفته جای میدهند!
جالب است بدانید که برخی فیزیکدانان نظری، از جملهی کارلو روولی، پیشنهاد کردهاند که شاید «گذر زمان» اصلاً در معادلات بنیادین جهان جایی نداشته باشد. در نظریهی کوانتومی حلقه، زمان به عنوان یک حقیقت بنیادی در سطح کوانتومی دیده نمیشود. تنها چیزی که باقی میماند، شبکهای از «اکنون»های گسسته است که به هم چسبیدهاند و توهم جریان را میسازند.
اگر چنین باشد، آنگاه تجربهی «هفت سال در سه هفته» شاید نه صرفاً یک خطای مغزی، بلکه سرنخی از نحوهی تجربهی واقعیت باشد. مغز، در حالت قطع از جهان بیرون، وادار میشود با این «اکنون»های گسسته کار کند. و چون ساز و کار تخمین زمان دچار اختلال شده، تراکم این «اکنون»ها را به شدت بالا میبرد. نتیجهی غایی یک «حال» چنان کشآمده خواهد بود که حس یک عمر را دارد. لحظهای شادی که برای یک عمر کافیست یا با احترام به جناب داستایفسکی، شاید هم کافی نیست!
در پایان، اگر زمان خطی نیست، اگر گذشته و آینده در یک بلوک چهاربعدی منجمدند، و اگر ذهن ما در شرایط خاص میتواند از این بلوک برشی بردارد که با تقویم بیرون همخوانی ندارد، آنگاه شعار «زمان یک توهم است» دیگر نه بخشی از ادبیات علمی_تخیلی، بلکه یک حدس فیزیکی جدی است. پس بهعنوان آخرین جمله شمارا با یک سوال تنها میگذارم؛ در جهانی که گذشته و حال و آینده بهعنوان بخشهایی از یک ساختار چهاربعدی وجود دارند، مرز واقعیت و توهم کجاست؟
✍ مهسا حسینی
-----------------------------------
-----------------------------------
اما این سیستم تخمینزن، بهشدت تحتتأثیر توجه، هیجان و شیمی مغز قرار دارد.
دیدار معشوق بعد از مدت زمان طولانی دلنشین است نه؟ احساس آرامش، لمس پوست یک عزیز و غرق شدن در آغوشش توانایی مغز در تخمین گذر زمان را بهشکلی عجیب مختل میسازد. درک شما از لحظهها کاملا به هم میریزد و ساعتها در آغوشش گویی تنها در چند ثانیه به پایان میرسد. برعکس، وقتی خوابآلود در کلاس ۲ ظهر دانشگاه شرکت کردهاید هر نیمساعت یکبار که ساعتتان را نگاه میکنید دو دقیقه بیشتر نگذشته است! حال میدانید که مغز بازیگوشتان پشت پردهی این ماجراست!
کمی غیرمنطقی به نظر میرسد؛ نه؟ پس بگذارید عجیبترش کنیم. برخی روایتها و گزارشهای بحثبرانگیز نشان دادهاند که انسانها در وضعیتهای altered consciousness میتوانند تجربههای زمانی بسیار کشیده و واقعنما داشته باشند.
در یکی از روایتهای وایرال اخیر، دختر ۱۹ سالهای پس از سه هفته کما ادعا کرد که در این مدت، سالها زندگی در واقعیتی دیگر را تجربه کرده است؛ زندگیای با روابط، فرزندان، فقدان و خاطراتی که برای او کاملاً واقعی به نظر میرسیدند.
فارغ از صحت کامل این روایت، علوم اعصاب مدتهاست میداند که مغز انسان در شرایط انزوای حسی، اختلال هوشیاری یا قطع ارتباط طبیعی با محیط، میتواند تجربههایی عمیقاً واقعی و پیچیده خلق کند. مغز برای حفظ انسجام تجربه، حتی در غیاب واقعیت بیرونی، دست از روایتسازی برنمیدارد.
اما چطور مغز، در یک «اکنون» خلقشده، حس «گذر» را حفظ میکند؟ چطور لحظهای میتواند تا ابد ادامه یابد؟
پاسخ در حافظه کاری (Working Memory) نهفته است. همان حافظهای که در لحظه، توالی اتفاقات را یکی پس از دیگری مشخص میکند. در غیاب هرگونه محرک بیرونی، مغز برای حفظ انسجام تجربه، توالیهایی روایی میسازد. یک رویداد را در صف «گذشته» میچیند، رویداد دیگر را در صف «آینده». و چون مرجعی برای خطا وجود ندارد، مغز باور میکند که «زمان» واقعاً گذشته است.
معمای دوم اما از جنس فیزیک نظری است: اگر مغز بتواند چنین فشردگیای در تجربهی زمان ایجاد کند پس شاید خطی بودن زمان یک ویژگی ذاتی جهان نیست، بلکه تنها یک میانگین آماری است. مانند قانون دوم ترمودینامیک: آنتروپی فقط در میانگین افزایش مییابد. اما در مقیاس میکروسکوپی، نوسانات آماری میتوانند بهطور موقت رفتارهایی خلاف روند میانگین نشان دهند. چنانکه گاه تجربهی هفت سال را در سه هفته جای میدهند!
جالب است بدانید که برخی فیزیکدانان نظری، از جملهی کارلو روولی، پیشنهاد کردهاند که شاید «گذر زمان» اصلاً در معادلات بنیادین جهان جایی نداشته باشد. در نظریهی کوانتومی حلقه، زمان به عنوان یک حقیقت بنیادی در سطح کوانتومی دیده نمیشود. تنها چیزی که باقی میماند، شبکهای از «اکنون»های گسسته است که به هم چسبیدهاند و توهم جریان را میسازند.
اگر چنین باشد، آنگاه تجربهی «هفت سال در سه هفته» شاید نه صرفاً یک خطای مغزی، بلکه سرنخی از نحوهی تجربهی واقعیت باشد. مغز، در حالت قطع از جهان بیرون، وادار میشود با این «اکنون»های گسسته کار کند. و چون ساز و کار تخمین زمان دچار اختلال شده، تراکم این «اکنون»ها را به شدت بالا میبرد. نتیجهی غایی یک «حال» چنان کشآمده خواهد بود که حس یک عمر را دارد. لحظهای شادی که برای یک عمر کافیست یا با احترام به جناب داستایفسکی، شاید هم کافی نیست!
در پایان، اگر زمان خطی نیست، اگر گذشته و آینده در یک بلوک چهاربعدی منجمدند، و اگر ذهن ما در شرایط خاص میتواند از این بلوک برشی بردارد که با تقویم بیرون همخوانی ندارد، آنگاه شعار «زمان یک توهم است» دیگر نه بخشی از ادبیات علمی_تخیلی، بلکه یک حدس فیزیکی جدی است. پس بهعنوان آخرین جمله شمارا با یک سوال تنها میگذارم؛ در جهانی که گذشته و حال و آینده بهعنوان بخشهایی از یک ساختار چهاربعدی وجود دارند، مرز واقعیت و توهم کجاست؟
✍ مهسا حسینی
-----------------------------------
@Mind_Physics
@MindResearchCenter
-----------------------------------
👍3
