گاهی فکر میکنم مسئله این نیست که علوم انسانی در کشور ما مهم نیست؛
مسئله این است که خودِ انسان، چندان مهم نیست.
نه انسان به معنای موجودی که رنج میکشد، رؤیا میبیند، تردید میکند، شکست میخورد، عشق میورزد و مدام در حال ساختن و از نو ساختن خویش است؛
بلکه انسانی که باید نقشی را ایفا کند، وظیفهای را انجام دهد و در قالبی از پیش تعیینشده جای بگیرد.
وقتی انسان، پیش از آنکه یک «وجود» باشد، به یک «کارکرد» تبدیل میشود، طبیعی است که علومی که دربارهی او سخن میگویند نیز به حاشیه رانده شوند.
فلسفه، ادبیات، تاریخ و جامعهشناسی، علوم عجیبی هستند.
چیزی تولید نمیکنند که بتوان آن را وزن کرد، فروخت یا در نمودارها نشان داد.
آنها ماشین نمیسازند، پل نمیسازند و بیماری را درمان نمیکنند.
آنها فقط یک کار خطرناک انجام میدهند:
انسان را وادار میکنند به خودش نگاه کند.
و شاید هیچ چیز، به اندازهی انسانی که شروع به پرسیدن میکند، نگرانکننده نباشد.
علوم انسانی، علم پاسخهای آماده نیست؛
علم پرسشهای مزاحم است.
پرسشهایی دربارهی قدرت، حقیقت، آزادی، حافظه، عدالت، زبان و معنای زندگی.
برای همین، گاهی احساس میکنم کار کردن در این حوزه، بیشتر شبیه زندگی کردن در حاشیه است.
شبیه حرف زدن به زبانی که کمتر کسی حوصلهی شنیدنش را دارد.
و تنهاییِ علوم انسانی، تنهاییِ یک رشتهی دانشگاهی نیست.
تنهاییِ کسی است که هنوز باور دارد انسان، چیزی بیشتر از شغلش، بیشتر از وظیفهاش، بیشتر از نقشی است که به او سپردهاند.
تنهاییِ کسی است که هنوز اصرار دارد پیش از هر چیز، باید خودِ انسان را جدی گرفت.
شاید به همین دلیل است که گاهی احساس میکنم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که همه چیز اهمیت دارد، جز موجودی که قرار بود دلیل وجود همهی این چیزها باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
مسئله این است که خودِ انسان، چندان مهم نیست.
نه انسان به معنای موجودی که رنج میکشد، رؤیا میبیند، تردید میکند، شکست میخورد، عشق میورزد و مدام در حال ساختن و از نو ساختن خویش است؛
بلکه انسانی که باید نقشی را ایفا کند، وظیفهای را انجام دهد و در قالبی از پیش تعیینشده جای بگیرد.
وقتی انسان، پیش از آنکه یک «وجود» باشد، به یک «کارکرد» تبدیل میشود، طبیعی است که علومی که دربارهی او سخن میگویند نیز به حاشیه رانده شوند.
فلسفه، ادبیات، تاریخ و جامعهشناسی، علوم عجیبی هستند.
چیزی تولید نمیکنند که بتوان آن را وزن کرد، فروخت یا در نمودارها نشان داد.
آنها ماشین نمیسازند، پل نمیسازند و بیماری را درمان نمیکنند.
آنها فقط یک کار خطرناک انجام میدهند:
انسان را وادار میکنند به خودش نگاه کند.
و شاید هیچ چیز، به اندازهی انسانی که شروع به پرسیدن میکند، نگرانکننده نباشد.
علوم انسانی، علم پاسخهای آماده نیست؛
علم پرسشهای مزاحم است.
پرسشهایی دربارهی قدرت، حقیقت، آزادی، حافظه، عدالت، زبان و معنای زندگی.
برای همین، گاهی احساس میکنم کار کردن در این حوزه، بیشتر شبیه زندگی کردن در حاشیه است.
شبیه حرف زدن به زبانی که کمتر کسی حوصلهی شنیدنش را دارد.
و تنهاییِ علوم انسانی، تنهاییِ یک رشتهی دانشگاهی نیست.
تنهاییِ کسی است که هنوز باور دارد انسان، چیزی بیشتر از شغلش، بیشتر از وظیفهاش، بیشتر از نقشی است که به او سپردهاند.
تنهاییِ کسی است که هنوز اصرار دارد پیش از هر چیز، باید خودِ انسان را جدی گرفت.
شاید به همین دلیل است که گاهی احساس میکنم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که همه چیز اهمیت دارد، جز موجودی که قرار بود دلیل وجود همهی این چیزها باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤14👍5⚡3💯2❤🔥1
رسانه دیگر صرفاً اطلاعات منتقل نمیکند؛ نشانه تولید میکند. آنچه پیوسته در برابر مخاطب قرار میگیرد، تنها خبر، تصویر یا تحلیل نیست، بلکه شبکهای از نشانههاست که آرامآرام جای تجربه مستقیم جهان را میگیرد. انسان معاصر کمتر با خودِ جهان مواجه میشود و بیشتر با بازنمایی آن. جنگ، سیاست، عشق، موفقیت، شکست، هویت و زندگی روزمره، پیش از آنکه زیسته شوند، در قالب تصویر و روایت مصرف میشوند. جهان، پیش از آنکه تجربه شود، دیده میشود.
در چنین وضعیتی، نسبت اطلاعات و معنا واژگون میشود. افزایش اطلاعات، الزاماً به افزایش آگاهی نمیانجامد؛ زیرا معنا نه از انباشت اطلاعات، بلکه از امکان درنگ، تأمل و پیوند میان تجربهها زاده میشود. جریان بیوقفه پیامها این امکان را از میان میبرد. هر پیام، پیش از آنکه فهمیده شود، با پیام دیگری جایگزین میشود و هر تصویر، تصویر پیش از خود را محو میکند. آنچه انباشته میشود، اطلاعات است؛ آنچه فرسوده میشود، معنا.
مخاطب نیز صرفاً قربانی این وضعیت نیست. سکوت و بیتفاوتی او نه نشانه ناآگاهی، بلکه نتیجه اشباع است. هنگامی که همه چیز برای جلب توجه فریاد میزند، دیگر هیچ چیز توان متمایز شدن ندارد. مسئله آن نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد، بلکه آن است که همه چیز همزمان خواهان دیده شدن است. در چنین وضعیتی، حساسیت انسان نه در اثر فقدان، بلکه در اثر وفور از میان میرود.
از همین رو، تولید بیوقفه اطلاعات اثری معکوس بر جای میگذارد. هرچه پیامها بیشتر میشوند، ارزش و اثر هر پیام کمتر میشود. مسئله عصر حاضر کمبود اطلاعات نیست، بلکه فراوانی بیحد آن است؛ فراوانیای که نه به گسترش فهم، بلکه به فرسایش ظرفیت فهم میانجامد.
همزمان، مرز میان واقعیت و بازنمایی نیز بهآرامی محو میشود. آنچه تجربه میکنیم، اغلب نه خودِ واقعیت، بلکه صورت رسانهای آن است. بازنمایی دیگر آینه واقعیت نیست؛ بهتدریج جای آن را میگیرد و جهانی میآفریند که در آن تصویر، پیش از واقعیت و گاه به جای آن حضور مییابد.
این وضعیت حاصل ضرورتی درونی است. رسانه نمیتواند از تولید بازایستد، زیرا استمرار آن به استمرار تولید وابسته است. از اینرو، تولید محتوا دیگر وسیله انتقال معنا نیست، بلکه خود به غایت بدل میشود. حتی در غیاب رویداد، باید روایتی ساخته شود، تحلیلی نوشته شود و موضوعی تازه پدید آید تا چرخه تولید متوقف نشود.
پیامد این منطق، تکرار است؛ تکراری که نه از ناتوانی در آفرینش، بلکه از ضرورت استمرار تولید سرچشمه میگیرد. خبرها بازنویسی میشوند، ایدهها در صورتهایی تازه تکرار میشوند و روایتها بیآنکه چیزی بر آنها افزوده شود، بار دیگر تولید میشوند. آنچه استمرار مییابد، بیش از آنکه معنا باشد، خودِ فرایند تولید است.
در چنین جهانی، مسئله دیگر تولید اطلاعات نیست، بلکه تولید بیپایان متن است. متن دیگر رخدادی کمیاب نیست، بلکه فراوانترین پدیده جهان معاصر است. هر لحظه متنهای تازهای پدید میآیند و هر متن، پیش از آنکه در حافظه رسوب کند، جای خود را به متن بعدی میدهد.
از همینجا، خواندن نیز ماهیت خود را تغییر میدهد. اگر روزگاری خواندن تلاشی برای فهم متن بود، اکنون پیش از هر چیز به مسئله انتخاب متن تبدیل شده است. خواننده دیگر بیش از آنکه با متن روبهرو باشد، با انبوهی از متنها روبهرو است و بخش بزرگی از توان خود را نه صرف فهم، بلکه صرف انتخاب میکند. انتخاب، بر خواندن پیشی میگیرد.
با دگرگونی جایگاه متن، نسبت آن با حافظه نیز دگرگون میشود. متن دیگر برای ماندن تولید نمیشود، بلکه برای عبور کردن. هر متن تنها تا ظهور متن بعدی دوام میآورد و امکان بازگشت، تأمل و ماندگاری، جای خود را به جریان بیوقفه جایگزینی میدهد. حافظه، آرامآرام به مسیر عبور متنها بدل میشود، نه محل استقرار آنها.
از همین رو، بنیادیترین دگرگونی عصر تولید بینهایت متن، دگرگونی جایگاه خواننده است. او دیگر پیش از آنکه مفسر معنا باشد، مدیر اضافهبار اطلاعات است. پرسش او دیگر این نیست که «این متن چه میگوید؟» بلکه این است که «آیا اصلاً ارزش خواندن دارد؟» و شاید همین، سرنوشت خواندن در جهان معاصر باشد: خواندن دیگر نه مواجهه با کمیابی معنا، بلکه کوشش برای یافتن معنا در میان وفور بیپایان متنها.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
در چنین وضعیتی، نسبت اطلاعات و معنا واژگون میشود. افزایش اطلاعات، الزاماً به افزایش آگاهی نمیانجامد؛ زیرا معنا نه از انباشت اطلاعات، بلکه از امکان درنگ، تأمل و پیوند میان تجربهها زاده میشود. جریان بیوقفه پیامها این امکان را از میان میبرد. هر پیام، پیش از آنکه فهمیده شود، با پیام دیگری جایگزین میشود و هر تصویر، تصویر پیش از خود را محو میکند. آنچه انباشته میشود، اطلاعات است؛ آنچه فرسوده میشود، معنا.
مخاطب نیز صرفاً قربانی این وضعیت نیست. سکوت و بیتفاوتی او نه نشانه ناآگاهی، بلکه نتیجه اشباع است. هنگامی که همه چیز برای جلب توجه فریاد میزند، دیگر هیچ چیز توان متمایز شدن ندارد. مسئله آن نیست که چیزی برای دیدن وجود ندارد، بلکه آن است که همه چیز همزمان خواهان دیده شدن است. در چنین وضعیتی، حساسیت انسان نه در اثر فقدان، بلکه در اثر وفور از میان میرود.
از همین رو، تولید بیوقفه اطلاعات اثری معکوس بر جای میگذارد. هرچه پیامها بیشتر میشوند، ارزش و اثر هر پیام کمتر میشود. مسئله عصر حاضر کمبود اطلاعات نیست، بلکه فراوانی بیحد آن است؛ فراوانیای که نه به گسترش فهم، بلکه به فرسایش ظرفیت فهم میانجامد.
همزمان، مرز میان واقعیت و بازنمایی نیز بهآرامی محو میشود. آنچه تجربه میکنیم، اغلب نه خودِ واقعیت، بلکه صورت رسانهای آن است. بازنمایی دیگر آینه واقعیت نیست؛ بهتدریج جای آن را میگیرد و جهانی میآفریند که در آن تصویر، پیش از واقعیت و گاه به جای آن حضور مییابد.
این وضعیت حاصل ضرورتی درونی است. رسانه نمیتواند از تولید بازایستد، زیرا استمرار آن به استمرار تولید وابسته است. از اینرو، تولید محتوا دیگر وسیله انتقال معنا نیست، بلکه خود به غایت بدل میشود. حتی در غیاب رویداد، باید روایتی ساخته شود، تحلیلی نوشته شود و موضوعی تازه پدید آید تا چرخه تولید متوقف نشود.
پیامد این منطق، تکرار است؛ تکراری که نه از ناتوانی در آفرینش، بلکه از ضرورت استمرار تولید سرچشمه میگیرد. خبرها بازنویسی میشوند، ایدهها در صورتهایی تازه تکرار میشوند و روایتها بیآنکه چیزی بر آنها افزوده شود، بار دیگر تولید میشوند. آنچه استمرار مییابد، بیش از آنکه معنا باشد، خودِ فرایند تولید است.
در چنین جهانی، مسئله دیگر تولید اطلاعات نیست، بلکه تولید بیپایان متن است. متن دیگر رخدادی کمیاب نیست، بلکه فراوانترین پدیده جهان معاصر است. هر لحظه متنهای تازهای پدید میآیند و هر متن، پیش از آنکه در حافظه رسوب کند، جای خود را به متن بعدی میدهد.
از همینجا، خواندن نیز ماهیت خود را تغییر میدهد. اگر روزگاری خواندن تلاشی برای فهم متن بود، اکنون پیش از هر چیز به مسئله انتخاب متن تبدیل شده است. خواننده دیگر بیش از آنکه با متن روبهرو باشد، با انبوهی از متنها روبهرو است و بخش بزرگی از توان خود را نه صرف فهم، بلکه صرف انتخاب میکند. انتخاب، بر خواندن پیشی میگیرد.
با دگرگونی جایگاه متن، نسبت آن با حافظه نیز دگرگون میشود. متن دیگر برای ماندن تولید نمیشود، بلکه برای عبور کردن. هر متن تنها تا ظهور متن بعدی دوام میآورد و امکان بازگشت، تأمل و ماندگاری، جای خود را به جریان بیوقفه جایگزینی میدهد. حافظه، آرامآرام به مسیر عبور متنها بدل میشود، نه محل استقرار آنها.
از همین رو، بنیادیترین دگرگونی عصر تولید بینهایت متن، دگرگونی جایگاه خواننده است. او دیگر پیش از آنکه مفسر معنا باشد، مدیر اضافهبار اطلاعات است. پرسش او دیگر این نیست که «این متن چه میگوید؟» بلکه این است که «آیا اصلاً ارزش خواندن دارد؟» و شاید همین، سرنوشت خواندن در جهان معاصر باشد: خواندن دیگر نه مواجهه با کمیابی معنا، بلکه کوشش برای یافتن معنا در میان وفور بیپایان متنها.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤6👏5⚡1👍1🔥1
چند وقتی است که احتمالاً متوجه شدهاید تعداد مطالب کانال کمتر از قبل شده است.
دلیلش این نیست که پروژه متوقف شده یا موضوعی برای گفتن ندارم؛ برعکس، این روزها تقریباً تمام زمانم صرف ساخت مهمترین پروژهای شده که مدتهاست دربارهاش فکر میکنم.
در حال طراحی و ساخت یک بات هوشمند برای «تبارشناسی خوانش فلسفه» هستم.
هدف این بات فقط معرفی کتاب یا پاسخ دادن به پرسشهای فلسفی نیست. میخواهم چیزی بسازم که وقتی از یک فیلسوف، یک کتاب یا حتی یک مفهوم میپرسید، به شما نشان دهد:
چرا اصلاً باید آن را بخوانید.
قبل از آن چه چیزهایی را باید بدانید.
اگر آن را بدون پیشنیاز بخوانید، چه بخشهایی را از دست میدهید.
بعد از آن، مسیر مطالعهتان به کدام سو ادامه پیدا میکند.
به بیان دیگر، این بات قرار نیست فقط اطلاعات بدهد؛ قرار است «نقشه مطالعه» ارائه کند.
امیدوارم نتیجه، ابزاری باشد که هر علاقهمند به فلسفه بتواند با کمک آن، مسیر مطالعهای منسجم، هدفمند و عمیق داشته باشد؛ چیزی شبیه همراهی یک استاد راهنما که در هر مرحله بگوید چرا این کتاب مهم است و قدم بعدی چیست.
تا زمان آماده شدن این پروژه، ممکن است انتشار مطالب کانال کمی کمتر از گذشته باشد. اما مطمئن باشید این سکوت، برای ساخت چیزی است که امیدوارم در ادامه، ارزشش از صدها پست پراکنده بیشتر باشد.
مثل همیشه، خوشحال میشوم اگر پیشنهادها، ایدهها و نیازهای خودتان را هم با من در میان بگذارید؛ چون این پروژه قرار است برای شما ساخته شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
دلیلش این نیست که پروژه متوقف شده یا موضوعی برای گفتن ندارم؛ برعکس، این روزها تقریباً تمام زمانم صرف ساخت مهمترین پروژهای شده که مدتهاست دربارهاش فکر میکنم.
در حال طراحی و ساخت یک بات هوشمند برای «تبارشناسی خوانش فلسفه» هستم.
هدف این بات فقط معرفی کتاب یا پاسخ دادن به پرسشهای فلسفی نیست. میخواهم چیزی بسازم که وقتی از یک فیلسوف، یک کتاب یا حتی یک مفهوم میپرسید، به شما نشان دهد:
چرا اصلاً باید آن را بخوانید.
قبل از آن چه چیزهایی را باید بدانید.
اگر آن را بدون پیشنیاز بخوانید، چه بخشهایی را از دست میدهید.
بعد از آن، مسیر مطالعهتان به کدام سو ادامه پیدا میکند.
به بیان دیگر، این بات قرار نیست فقط اطلاعات بدهد؛ قرار است «نقشه مطالعه» ارائه کند.
امیدوارم نتیجه، ابزاری باشد که هر علاقهمند به فلسفه بتواند با کمک آن، مسیر مطالعهای منسجم، هدفمند و عمیق داشته باشد؛ چیزی شبیه همراهی یک استاد راهنما که در هر مرحله بگوید چرا این کتاب مهم است و قدم بعدی چیست.
تا زمان آماده شدن این پروژه، ممکن است انتشار مطالب کانال کمی کمتر از گذشته باشد. اما مطمئن باشید این سکوت، برای ساخت چیزی است که امیدوارم در ادامه، ارزشش از صدها پست پراکنده بیشتر باشد.
مثل همیشه، خوشحال میشوم اگر پیشنهادها، ایدهها و نیازهای خودتان را هم با من در میان بگذارید؛ چون این پروژه قرار است برای شما ساخته شود.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤34🔥3👍2😍2❤🔥1⚡1
قبل از خواندن فاکنر، معمولاً تصور میکنیم زمان چیزی است که میگذرد؛ گذشته پشت سر ما میماند و اکنون جای آن را میگیرد. اما فاکنر این تصور را بهطور کامل فرو میریزد. در جهان او، گذشته هرگز تمام نمیشود؛ در اکنون زندگی میکند، تصمیم میگیرد و سرنوشت شخصیتها را شکل میدهد.
در تازهترین جستار سایت، به یکی از مهمترین و درعینحال کمتر دیدهشدهترین لایههای آثار ویلیام فاکنر پرداختهام؛ اینکه چگونه حافظه، روایت، خانواده، تاریخ و زبان، تجربهای متفاوت از «زمان» میآفرینند و چرا بدون فهم این معماری پیچیده، بخش بزرگی از رمانهای او پنهان میماند.
اگر فاکنر را خواندهاید، این جستار میتواند زاویهای تازه برای بازخوانی آثارش باشد؛ و اگر هنوز وارد جهان او نشدهاید، شاید بهترین نقطه برای آغاز این سفر باشد. این متن نه خلاصهای از آثار فاکنر است و نه معرفی یک کتاب؛ بلکه تلاشی است برای نزدیک شدن به منطق پنهان یکی از بزرگترین رماننویسان قرن بیستم.
متن کامل اکنون در سایت
https://www.teklame.com/ویلیام-فاکنر؛-وقتی-گذشته-دست-از-سر-انسا/
@MeAutograph
در تازهترین جستار سایت، به یکی از مهمترین و درعینحال کمتر دیدهشدهترین لایههای آثار ویلیام فاکنر پرداختهام؛ اینکه چگونه حافظه، روایت، خانواده، تاریخ و زبان، تجربهای متفاوت از «زمان» میآفرینند و چرا بدون فهم این معماری پیچیده، بخش بزرگی از رمانهای او پنهان میماند.
اگر فاکنر را خواندهاید، این جستار میتواند زاویهای تازه برای بازخوانی آثارش باشد؛ و اگر هنوز وارد جهان او نشدهاید، شاید بهترین نقطه برای آغاز این سفر باشد. این متن نه خلاصهای از آثار فاکنر است و نه معرفی یک کتاب؛ بلکه تلاشی است برای نزدیک شدن به منطق پنهان یکی از بزرگترین رماننویسان قرن بیستم.
متن کامل اکنون در سایت
https://www.teklame.com/ویلیام-فاکنر؛-وقتی-گذشته-دست-از-سر-انسا/
@MeAutograph
تکلمه
ویلیام فاکنر؛ وقتی گذشته دست از سر انسان برنمیدارد. - تکلمه
ویلیام فاکنر از آن نویسندگانی است که پس از خواندنش، فقط نگاه ما به ادبیات تغییر نمیکند؛ نگاه ما به انسان نیز تغییر میکند. پیش از فاکنر، شاید بتوانیم تصور
❤9🙏2
شهر، عجیبترین جایی است که انسان برای زندگی ساخته است؛ جایی که قرار بود تنهایی را پایان دهد، اما گاهی آن را به دقیقترین شکل ممکن تکثیر میکند.
ما هر روز از کنار صدها انسان عبور میکنیم؛ از کنار صورتهایی که هر کدام تاریخی دارند، فقدانی را حمل میکنند، از چیزی گریختهاند، در انتظار چیزی ماندهاند یا سالهاست با زخمی زندگی میکنند که حتی نامی برایش پیدا نکردهاند. با این حال، آنچه از همهی این زندگیها به ما میرسد، تنها عبور چند ثانیهای یک چهره است.
شهر، کارخانهی عبور است؛ نه ملاقات.
شاید به همین دلیل است که سکوت، مهمترین زبان شهر شده است. نه آن سکوتی که از نبود صدا به وجود میآید، بلکه سکوتی که از انباشته شدنِ هزاران جملهی ناگفته شکل میگیرد. هر انسانی، زندگیِ نازیستهای را با خود حمل میکند؛ گفتوگوهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، دوستداشتنهایی که دیر فهمیده شدند، بخششهایی که هیچوقت از راه نرسیدند و پرسشهایی که آنقدر درون آدم ماندند تا دیگر به زبان ترجمه نشدند.
ما گمان میکنیم آدمها را از حرفهایشان میشناسیم، در حالی که هر انسان، بیشتر محصولِ سکوتهای خویش است تا واژههایی که بر زبان آورده است. آنچه گفته میشود، معمولاً برای زندگی کردن کافی است؛ اما آنچه گفته نمیشود، همان چیزی است که زندگی را میسازد.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی شهر، همهی سکوتهایش را یکباره بر زبان بیاورد، آیا کسی توانِ ماندن در آن را خواهد داشت؟
شاید نه.
شاید جهان، نه بر شانهی حرفهایی که گفته شدهاند، بلکه بر دوشِ سکوتهایی ایستاده است که هرگز مجالی برای شنیده شدن پیدا نکردند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
ما هر روز از کنار صدها انسان عبور میکنیم؛ از کنار صورتهایی که هر کدام تاریخی دارند، فقدانی را حمل میکنند، از چیزی گریختهاند، در انتظار چیزی ماندهاند یا سالهاست با زخمی زندگی میکنند که حتی نامی برایش پیدا نکردهاند. با این حال، آنچه از همهی این زندگیها به ما میرسد، تنها عبور چند ثانیهای یک چهره است.
شهر، کارخانهی عبور است؛ نه ملاقات.
شاید به همین دلیل است که سکوت، مهمترین زبان شهر شده است. نه آن سکوتی که از نبود صدا به وجود میآید، بلکه سکوتی که از انباشته شدنِ هزاران جملهی ناگفته شکل میگیرد. هر انسانی، زندگیِ نازیستهای را با خود حمل میکند؛ گفتوگوهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، دوستداشتنهایی که دیر فهمیده شدند، بخششهایی که هیچوقت از راه نرسیدند و پرسشهایی که آنقدر درون آدم ماندند تا دیگر به زبان ترجمه نشدند.
ما گمان میکنیم آدمها را از حرفهایشان میشناسیم، در حالی که هر انسان، بیشتر محصولِ سکوتهای خویش است تا واژههایی که بر زبان آورده است. آنچه گفته میشود، معمولاً برای زندگی کردن کافی است؛ اما آنچه گفته نمیشود، همان چیزی است که زندگی را میسازد.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی شهر، همهی سکوتهایش را یکباره بر زبان بیاورد، آیا کسی توانِ ماندن در آن را خواهد داشت؟
شاید نه.
شاید جهان، نه بر شانهی حرفهایی که گفته شدهاند، بلکه بر دوشِ سکوتهایی ایستاده است که هرگز مجالی برای شنیده شدن پیدا نکردند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤10👍4⚡1
چرا بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد؟
شاید یکی از عجیبترین نشانههای زمانهٔ ما این باشد که انسان امروز فقط از فراموش شدن نمیترسد؛ از بیثبت ماندن هم میترسد. انگار چیزی که تصویری از آن باقی نمانده، جایی ذخیره نشده و کسی از وجودش باخبر نشده است، به اندازهٔ کافی واقعی نبوده. ما وارد دورهای شدهایم که در آن، تجربه کردن و نشان دادن تجربه، تقریباً همزمان اتفاق میافتد. هنوز لحظهای درون ما شکل نگرفته، هنوز معنای آن را نفهمیدهایم، هنوز در حافظه و احساس ما تهنشین نشده، اما پیشاپیش به فکر ثبت کردنش افتادهایم. گویی انسان دیگر فقط زندگی نمیکند؛ بخشی از وجودش ایستاده و مشغول تماشای خودش در حال زندگی کردن است.
البته میل به ثبت کردن، چیز تازهای نیست. انسان از آغاز تاریخ تلاش کرده ردپایی از خود باقی بگذارد. نقاشیهای روی دیوارهٔ غارها، نامههایی که سالها میان صفحات کتابها پنهان ماندهاند، عکسهای قدیمی که بوی زمان میدهند، همه نشان میدهند که انسان نمیخواسته در جریان بیرحم فراموشی ناپدید شود. ما همیشه خواستهایم به جهان بگوییم: «من اینجا بودم؛ این لحظه برای من اتفاق افتاد.» اما میان ثبت کردن و حفظ کردن تفاوتی عمیق وجود دارد. گاهی چیزی را حفظ میکنیم تا درون ما باقی بماند، اما گاهی آن را ثبت میکنیم تا بیرون از ما دیده شود. و شاید این دو، همیشه به یک معنا نباشند.
خاطره چیزی نیست که فقط در یک تصویر یا فایل باقی بماند. خاطره زمانی شکل میگیرد که یک اتفاق از جهان بیرون عبور کند و وارد جهان درونی ما شود. یک لحظه، یک صدا، یک چهره، یک فقدان یا یک شادی، وقتی تبدیل به خاطره میشود که با تمام چیزهایی که پیش از آن تجربه کردهایم درآمیزد؛ با ترسهایمان، با امیدهایمان، با آدمهایی که از دست دادهایم، با نسخههایی از خودمان که دیگر وجود ندارند. خاطره درون ما ساخته میشود، نه در حافظهٔ یک دستگاه. به همین دلیل است که گاهی یک تصویر هزاران بار دیدهشده، هیچ چیزی درون ما بیدار نمیکند، اما یک بوی قدیمی، یک جملهٔ کوتاه یا یک صدای دور، میتواند ناگهان تمام گذشته را به زمان حال بازگرداند.
شاید مشکل از جایی آغاز میشود که ما لحظه را پیش از آنکه زندگی کنیم، تبدیل به شیء میکنیم. به جای آنکه در یک تجربه حضور داشته باشیم، کمی از آن فاصله میگیریم تا بتوانیم از بیرون به آن نگاه کنیم. مثل کسی که کنار دریا ایستاده، اما به جای دیدن بیکرانگی آب، تمام ذهنش درگیر این است که چگونه تصویر بهتری از دریا بسازد. او تصویر دریا را به دست میآورد، اما شاید خود دریا را از دست میدهد. زیرا زندگی چیزی بیشتر از ظاهر لحظههاست. آنچه یک لحظه را ارزشمند میکند، همیشه چیزی نیست که بتوان ثبت کرد.
هیچ عکسی نمیتواند تمام حقیقت یک رابطه را در خود نگه دارد. میتواند چهرهٔ دو نفر را نشان دهد، اما نمیتواند سالهایی را که میان آن دو گذشته، سکوتهایی که فهمیده شده، رنجهایی که تحمل شده و اعتمادهایی که آرامآرام ساخته شدهاند، منتقل کند. هیچ تصویری نمیتواند تنهایی یک انسان را در یک شب خاص، یا آرامشی را که پس از یک گفتوگوی طولانی در دل او نشسته، حفظ کند. زیرا بخش مهمی از زندگی، همیشه در فاصلهٔ میان چیزهای دیدهشده و ندیدهشده اتفاق میافتد.
شاید به همین دلیل است که بعضی از مهمترین خاطرات ما هیچ مدرکی ندارند. یک عصر معمولی که هیچ اتفاق بزرگی در آن نیفتاد، اما سالها بعد هنوز گرمای آن را به یاد میآوریم. گفتوگویی کوتاه با کسی که شاید خودش هم نفهمید چه تغییری در ما ایجاد کرد. لحظهای که در سکوت، چیزی دربارهٔ خودمان فهمیدیم. کتابی که خواندیم و هرگز دربارهاش حرف نزدیم، اما بعد از آن دیگر جهان را مثل قبل ندیدیم. این لحظهها جایی در آرشیو بیرونی ما ثبت نشدهاند، اما شاید عمیقترین بخش شخصیت ما از همینها ساخته شده باشد.
بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد، نه به این دلیل که بیاهمیتاند، بلکه درست به دلیل اینکه بیش از حد مهماند. بعضی چیزها برای رشد کردن به تاریکی نیاز دارند. همانطور که دانه در زیر خاک، دور از نگاه جهان، آرامآرام ریشه میدواند، بعضی تجربههای انسانی نیز باید مدتی در خلوت وجود ما بمانند تا معنای خود را پیدا کنند. اگر هر احساسی را فوراً به جهان عرضه کنیم، شاید فرصت نکنیم آن را بفهمیم. بعضی شادیها باید مدتی فقط شادی ما باشند. بعضی اندوهها باید پیش از آنکه تبدیل به روایت شوند، در سکوت طی شوند. بعضی کشفهای شخصی باید آنقدر در ما بمانند تا دیگر بخشی از آنها شویم.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
شاید یکی از عجیبترین نشانههای زمانهٔ ما این باشد که انسان امروز فقط از فراموش شدن نمیترسد؛ از بیثبت ماندن هم میترسد. انگار چیزی که تصویری از آن باقی نمانده، جایی ذخیره نشده و کسی از وجودش باخبر نشده است، به اندازهٔ کافی واقعی نبوده. ما وارد دورهای شدهایم که در آن، تجربه کردن و نشان دادن تجربه، تقریباً همزمان اتفاق میافتد. هنوز لحظهای درون ما شکل نگرفته، هنوز معنای آن را نفهمیدهایم، هنوز در حافظه و احساس ما تهنشین نشده، اما پیشاپیش به فکر ثبت کردنش افتادهایم. گویی انسان دیگر فقط زندگی نمیکند؛ بخشی از وجودش ایستاده و مشغول تماشای خودش در حال زندگی کردن است.
البته میل به ثبت کردن، چیز تازهای نیست. انسان از آغاز تاریخ تلاش کرده ردپایی از خود باقی بگذارد. نقاشیهای روی دیوارهٔ غارها، نامههایی که سالها میان صفحات کتابها پنهان ماندهاند، عکسهای قدیمی که بوی زمان میدهند، همه نشان میدهند که انسان نمیخواسته در جریان بیرحم فراموشی ناپدید شود. ما همیشه خواستهایم به جهان بگوییم: «من اینجا بودم؛ این لحظه برای من اتفاق افتاد.» اما میان ثبت کردن و حفظ کردن تفاوتی عمیق وجود دارد. گاهی چیزی را حفظ میکنیم تا درون ما باقی بماند، اما گاهی آن را ثبت میکنیم تا بیرون از ما دیده شود. و شاید این دو، همیشه به یک معنا نباشند.
خاطره چیزی نیست که فقط در یک تصویر یا فایل باقی بماند. خاطره زمانی شکل میگیرد که یک اتفاق از جهان بیرون عبور کند و وارد جهان درونی ما شود. یک لحظه، یک صدا، یک چهره، یک فقدان یا یک شادی، وقتی تبدیل به خاطره میشود که با تمام چیزهایی که پیش از آن تجربه کردهایم درآمیزد؛ با ترسهایمان، با امیدهایمان، با آدمهایی که از دست دادهایم، با نسخههایی از خودمان که دیگر وجود ندارند. خاطره درون ما ساخته میشود، نه در حافظهٔ یک دستگاه. به همین دلیل است که گاهی یک تصویر هزاران بار دیدهشده، هیچ چیزی درون ما بیدار نمیکند، اما یک بوی قدیمی، یک جملهٔ کوتاه یا یک صدای دور، میتواند ناگهان تمام گذشته را به زمان حال بازگرداند.
شاید مشکل از جایی آغاز میشود که ما لحظه را پیش از آنکه زندگی کنیم، تبدیل به شیء میکنیم. به جای آنکه در یک تجربه حضور داشته باشیم، کمی از آن فاصله میگیریم تا بتوانیم از بیرون به آن نگاه کنیم. مثل کسی که کنار دریا ایستاده، اما به جای دیدن بیکرانگی آب، تمام ذهنش درگیر این است که چگونه تصویر بهتری از دریا بسازد. او تصویر دریا را به دست میآورد، اما شاید خود دریا را از دست میدهد. زیرا زندگی چیزی بیشتر از ظاهر لحظههاست. آنچه یک لحظه را ارزشمند میکند، همیشه چیزی نیست که بتوان ثبت کرد.
هیچ عکسی نمیتواند تمام حقیقت یک رابطه را در خود نگه دارد. میتواند چهرهٔ دو نفر را نشان دهد، اما نمیتواند سالهایی را که میان آن دو گذشته، سکوتهایی که فهمیده شده، رنجهایی که تحمل شده و اعتمادهایی که آرامآرام ساخته شدهاند، منتقل کند. هیچ تصویری نمیتواند تنهایی یک انسان را در یک شب خاص، یا آرامشی را که پس از یک گفتوگوی طولانی در دل او نشسته، حفظ کند. زیرا بخش مهمی از زندگی، همیشه در فاصلهٔ میان چیزهای دیدهشده و ندیدهشده اتفاق میافتد.
شاید به همین دلیل است که بعضی از مهمترین خاطرات ما هیچ مدرکی ندارند. یک عصر معمولی که هیچ اتفاق بزرگی در آن نیفتاد، اما سالها بعد هنوز گرمای آن را به یاد میآوریم. گفتوگویی کوتاه با کسی که شاید خودش هم نفهمید چه تغییری در ما ایجاد کرد. لحظهای که در سکوت، چیزی دربارهٔ خودمان فهمیدیم. کتابی که خواندیم و هرگز دربارهاش حرف نزدیم، اما بعد از آن دیگر جهان را مثل قبل ندیدیم. این لحظهها جایی در آرشیو بیرونی ما ثبت نشدهاند، اما شاید عمیقترین بخش شخصیت ما از همینها ساخته شده باشد.
بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد، نه به این دلیل که بیاهمیتاند، بلکه درست به دلیل اینکه بیش از حد مهماند. بعضی چیزها برای رشد کردن به تاریکی نیاز دارند. همانطور که دانه در زیر خاک، دور از نگاه جهان، آرامآرام ریشه میدواند، بعضی تجربههای انسانی نیز باید مدتی در خلوت وجود ما بمانند تا معنای خود را پیدا کنند. اگر هر احساسی را فوراً به جهان عرضه کنیم، شاید فرصت نکنیم آن را بفهمیم. بعضی شادیها باید مدتی فقط شادی ما باشند. بعضی اندوهها باید پیش از آنکه تبدیل به روایت شوند، در سکوت طی شوند. بعضی کشفهای شخصی باید آنقدر در ما بمانند تا دیگر بخشی از آنها شویم.
پایان بخش اول
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤4⚡4
نوشتن به مثابه زيستن
چرا بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد؟ شاید یکی از عجیبترین نشانههای زمانهٔ ما این باشد که انسان امروز فقط از فراموش شدن نمیترسد؛ از بیثبت ماندن هم میترسد. انگار چیزی که تصویری از آن باقی نمانده، جایی ذخیره نشده و کسی از وجودش باخبر نشده است، به اندازهٔ…
شروع بخش دوم
انسان برای زنده ماندن فقط به ارتباط نیاز ندارد؛ به خلوت هم نیاز دارد. همانطور که هر خانهای اتاقهایی دارد که برای مهمان نیستند، هر انسانی نیز باید بخشهایی از وجودش را فقط برای خودش نگه دارد. جایی که در آن مجبور نباشد توضیح دهد، ثابت کند یا تصویری از خود ارائه کند. دنیای بیرون همیشه از ما میخواهد خودمان را تعریف کنیم؛ بگوییم چه کسی هستیم، چه دوست داریم، چه تجربه کردهایم و چه چیزی برایمان مهم است. اما شاید بخشی از انسانیت ما دقیقاً در چیزهایی باقی میماند که قابل ارائه نیستند.
خطر بزرگ زمانی آغاز میشود که نگاه دیگری جای نگاه خودمان را بگیرد. وقتی دیگر یک لحظه را به خاطر خود آن لحظه تجربه نمیکنیم، بلکه به خاطر تصویری که از آن ساخته خواهد شد. وقتی سفر، بیشتر از آنکه کشف جهان باشد، تبدیل به اثبات حضور ما در جهان میشود. وقتی کتاب خواندن، به جای تغییر دادن ما، تبدیل به نشانهای برای معرفی خودمان میشود. وقتی حتی رنجهایمان نیز گاهی پیش از آنکه فهمیده شوند، تبدیل به روایتهایی برای دیده شدن میشوند. در این وضعیت، انسان کمکم از تجربهٔ واقعی زندگی فاصله میگیرد و به تماشاگر اجرای خودش تبدیل میشود.
شاید بلوغ انسان امروز این نباشد که کمتر از زندگیاش بگوید یا چیزی را با دیگران قسمت نکند. مسئله، انتخاب کردن است. دانستن اینکه چه چیزهایی ارزش دیده شدن دارند و چه چیزهایی باید در سکوت باقی بمانند. همهچیز برای جهان نیست. بعضی لحظهها باید فقط میان دو انسان بمانند. بعضی خاطرات باید فقط در قلب کسی زندگی کنند که آنها را تجربه کرده است. بعضی زیباییها دقیقاً به این دلیل عمیقاند که هیچکس جز ما از وجودشان خبر ندارد.
شاید عمیقترین بخش زندگی انسان، همان بخشی باشد که هیچگاه منتشر نمیشود. آن لحظهای که کسی نگاه نمیکند، دوربینی روشن نیست، مخاطبی وجود ندارد و انسان مجبور نیست چیزی دربارهٔ خودش ثابت کند. لحظهای که فقط خودش است و زندگی؛ بدون نمایش، بدون توضیح، بدون نیاز به تأیید.
و شاید بعضی خاطرات را نباید ثبت کرد، زیرا برخی چیزها وقتی به تصویر تبدیل میشوند، از بین نمیروند؛ اما دیگر همان چیزی نیستند که بودند. بعضی لحظهها باید در ما بمانند، نه در دستگاههایمان. باید تبدیل شوند به بخشی از نگاه ما، بخشی از شخصیت ما، بخشی از انسانی که آرامآرام شدهایم.
زیرا در نهایت، ارزشمندترین خاطرات زندگی ما همیشه آنهایی نیستند که میتوانیم به دیگران نشان دهیم؛ گاهی همانهایی هستند که فقط خودمان میدانیم وجود داشتهاند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤11⚡1❤🔥1💯1
انسان در آغاز، جهان را با صدا و حرکت تجربه میکرد؛ با اشاره، نگاه، تکرار و صداهایی که بیشتر برای بقا و ارتباط فوری بودند. اما کمکم چیزی در این میان تغییر کرد. صدا از یک واکنش ساده فاصله گرفت و به نشانه تبدیل شد؛ نشانهای که میتوانست چیزی را در ذهن دیگری حاضر کند، حتی وقتی آن چیز دیگر پیش چشم نبود. انسان توانست تجربهاش را از لحظه نجات بدهد؛ چیزی که میدید، میترسید، میخواست یا به یاد میآورد، دیگر مجبور نبود با پایان همان لحظه از میان برود.
از اینجا زبان فقط وسیلهای برای گفتنِ «آنچه هست» نبود؛ راهی شد برای ساختن جهانی که هنوز وجود نداشت یا دیگر وجود نداشت. انسان میتوانست درباره گذشته حرف بزند، آینده را تصور کند، درباره چیزی که دیده نشده بود فکر کند و تجربهای را که در ذهن خودش شکل گرفته بود با ذهن دیگری شریک شود. همین توانایی، فاصلهای عظیم میان انسان و بسیاری از گونههای دیگر ایجاد کرد؛ نه به این معنا که حیوانات ارتباط ندارند، بلکه انسان توانست ارتباط را از موقعیتِ حاضر جدا کند و آن را به نظامی از نشانهها، خاطرهها، مفاهیم و روایتها تبدیل کند.
بعدتر، زبان از صدا عبور کرد و به تصویر و نشانه رسید؛ از نقشهای ابتدایی و علامتها به نوشتار. اینجا اتفاق مهم دیگری افتاد: انسان توانست فکر را از ذهن بیرون بکشد و روی چیزی باقی بگذارد. دیگر برای انتقال تجربه، حضور گوینده کافی نبود. کلمه میتوانست بماند، در حالی که انسان رفته بود. یک ذهن میتوانست با ذهنی ارتباط برقرار کند که قرنها پیش از آن زندگی کرده بود.
و شاید از همین مسیر است که میتوانیم به مطالعه برسیم. کتاب، در سادهترین تعریف، چیزی جز ادامه همین مسیر نیست: انسانی که توانسته ذهن خود را در نشانهها ثبت کند و انسانی دیگر که سالها بعد، آن نشانهها را دوباره در ذهن خودش زنده میکند. ما هنگام خواندن فقط کلمات را نمیبینیم؛ از میان کلمات وارد ذهن دیگری میشویم. تجربهای که زمانی در ذهن یک انسان شکل گرفته، دوباره در ذهن انسان دیگری اتفاق میافتد.
به این معنا، مطالعه یکی از پیچیدهترین شکلهای ارتباط انسانی است. ما دیگر با بدن، صدا یا حضور فیزیکی با دیگری ارتباط نداریم؛ با نشانههایی ارتباط میگیریم که یک ذهن، برای ذهن دیگری باقی گذاشته است. نویسنده مینویسد، کتاب باقی میماند، و سالها بعد خواننده صفحه را باز میکند و آن جهان دوباره در ذهنی تازه ساخته میشود.
شاید بتوان گفت مسیر انسان از صدا تا زبان، از زبان تا نوشتار و از نوشتار تا کتاب، در نهایت به یک اتفاق ساده اما شگفتانگیز رسیده است: ما یاد گرفتهایم ذهن خودمان را به ذهن دیگری متصل کنیم، بدون اینکه لازم باشد همزمان در یک مکان و یک زمان حضور داشته باشیم.
و مطالعه، ادامه همین مسیر است؛ شاید کاملترین شکل آن. چون در خواندن، ما فقط اطلاعات دریافت نمیکنیم؛ وارد ساختار فکر دیگری میشویم، با تجربهای مواجه میشویم که متعلق به زمان و زندگی ما نیست و آن را در ذهن خودمان دوباره میسازیم. یک کتاب میتواند ذهن انسانی را که قرنها پیش زندگی کرده، امروز در ذهن انسانی دیگر زنده کند. این همان جایی است که تاریخ، زبان و آگاهی به هم میرسند: انسان مینویسد تا از زمان عبور کند، و انسان میخواند تا دوباره به ذهن انسانی دیگر بازگردد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
از اینجا زبان فقط وسیلهای برای گفتنِ «آنچه هست» نبود؛ راهی شد برای ساختن جهانی که هنوز وجود نداشت یا دیگر وجود نداشت. انسان میتوانست درباره گذشته حرف بزند، آینده را تصور کند، درباره چیزی که دیده نشده بود فکر کند و تجربهای را که در ذهن خودش شکل گرفته بود با ذهن دیگری شریک شود. همین توانایی، فاصلهای عظیم میان انسان و بسیاری از گونههای دیگر ایجاد کرد؛ نه به این معنا که حیوانات ارتباط ندارند، بلکه انسان توانست ارتباط را از موقعیتِ حاضر جدا کند و آن را به نظامی از نشانهها، خاطرهها، مفاهیم و روایتها تبدیل کند.
بعدتر، زبان از صدا عبور کرد و به تصویر و نشانه رسید؛ از نقشهای ابتدایی و علامتها به نوشتار. اینجا اتفاق مهم دیگری افتاد: انسان توانست فکر را از ذهن بیرون بکشد و روی چیزی باقی بگذارد. دیگر برای انتقال تجربه، حضور گوینده کافی نبود. کلمه میتوانست بماند، در حالی که انسان رفته بود. یک ذهن میتوانست با ذهنی ارتباط برقرار کند که قرنها پیش از آن زندگی کرده بود.
و شاید از همین مسیر است که میتوانیم به مطالعه برسیم. کتاب، در سادهترین تعریف، چیزی جز ادامه همین مسیر نیست: انسانی که توانسته ذهن خود را در نشانهها ثبت کند و انسانی دیگر که سالها بعد، آن نشانهها را دوباره در ذهن خودش زنده میکند. ما هنگام خواندن فقط کلمات را نمیبینیم؛ از میان کلمات وارد ذهن دیگری میشویم. تجربهای که زمانی در ذهن یک انسان شکل گرفته، دوباره در ذهن انسان دیگری اتفاق میافتد.
به این معنا، مطالعه یکی از پیچیدهترین شکلهای ارتباط انسانی است. ما دیگر با بدن، صدا یا حضور فیزیکی با دیگری ارتباط نداریم؛ با نشانههایی ارتباط میگیریم که یک ذهن، برای ذهن دیگری باقی گذاشته است. نویسنده مینویسد، کتاب باقی میماند، و سالها بعد خواننده صفحه را باز میکند و آن جهان دوباره در ذهنی تازه ساخته میشود.
شاید بتوان گفت مسیر انسان از صدا تا زبان، از زبان تا نوشتار و از نوشتار تا کتاب، در نهایت به یک اتفاق ساده اما شگفتانگیز رسیده است: ما یاد گرفتهایم ذهن خودمان را به ذهن دیگری متصل کنیم، بدون اینکه لازم باشد همزمان در یک مکان و یک زمان حضور داشته باشیم.
و مطالعه، ادامه همین مسیر است؛ شاید کاملترین شکل آن. چون در خواندن، ما فقط اطلاعات دریافت نمیکنیم؛ وارد ساختار فکر دیگری میشویم، با تجربهای مواجه میشویم که متعلق به زمان و زندگی ما نیست و آن را در ذهن خودمان دوباره میسازیم. یک کتاب میتواند ذهن انسانی را که قرنها پیش زندگی کرده، امروز در ذهن انسانی دیگر زنده کند. این همان جایی است که تاریخ، زبان و آگاهی به هم میرسند: انسان مینویسد تا از زمان عبور کند، و انسان میخواند تا دوباره به ذهن انسانی دیگر بازگردد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤12🔥2👍1
این روزها کمتر در شبکههای اجتماعی دیده میشوم.
نه به این دلیل که دیگر چیزی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً برعکس. آنقدر چیز برای خواندن، نوشتن، ساختن و فکر کردن هست که بخش زیادی از روز را اصلاً فرصت نمیکنم به اینجا برسم.
بیشتر روزها درگیر کدنویسی و ساختن پروژهام. دارم روی پروژهای کار میکنم که برای خودم جدی است؛ تلاشی برای ساختن یک «تبارشناسی خوانش فلسفه» و فهمیدن اینکه اندیشهها چطور شکل گرفتهاند، از کجا آمدهاند و چگونه به چیزی که امروز به نام فلسفه میشناسیم رسیدهاند. این کار فقط نوشتن چند صفحه نیست؛ ساعتها خواندن، مقایسه کردن، یادداشت برداشتن، ساختن و دوباره خراب کردن است.
بعد از آن، باید somehow ادامهی بقا را هم پیش برد.
خواندن و نوشتن برای پروژهی دیگری، فکر کردن به اینکه چطور میشود دربارهی کتابها حرف زد؛ نه فقط اینکه «این کتاب خوب است، آن یکی را بخوانید»، بلکه اینکه وقتی قرار است برای یک کتاب پول و وقت بگذاریم، دقیقاً چه چیزی قرار است به زندگیمان اضافه کند؟ کدام کتاب واقعاً ارزش خواندن دارد؟ از کدام کتاب چه چیزی میشود فهمید و چه چیزی را باید به پرسش کشید؟
و در کنار همهی اینها تدریس هم هست؛ داستاننویسی، و مهارت شکافتن کتاب. اینکه چطور یک متن را فقط نخوانیم، بلکه بازش کنیم، لایههایش را ببینیم، بفهمیم نویسنده چه میکند، چه چیزی را پنهان میکند، چه پیشفرضهایی دارد و چرا بعضی کتابها بعد از تمام شدن تازه شروع میشوند.
و البته زندگی شخصی هم هست.
همان زندگیای که این روزها برای خیلی از ما شکل عجیبی پیدا کرده؛ جنگ، اضطراب، فرسودگی، نگرانی برای فردا و تلاش برای اینکه در میان همهی اینها، زندگی معمولی را somehow ادامه بدهیم. هنوز باید کار کرد، پول درآورد، تصمیم گرفت، خانه را چرخاند، به آدمها رسید و وانمود نکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
برای همین اگر کمتر اینجا هستم، دلیلش این نیست که از کتاب و فکر و نوشتن فاصله گرفتهام.
اتفاقاً شاید برعکس باشد.
بخشی از چیزهایی که قبلاً اینجا منتشر میکردم، حالا در حال تبدیل شدن به پروژههایی طولانیتر و جدیترند. بعضی چیزها دیگر در حد یک پست چندصدکلمهای نمیمانند. باید برایشان خواند، شک کرد، دوباره خواند، نوشت و گاهی ماهها با یک سؤال زندگی کرد.
شبکههای اجتماعی از ما میخواهند مدام حاضر باشیم؛ هر روز چیزی بگوییم، چیزی منتشر کنیم، واکنش نشان بدهیم و نشان بدهیم که هنوز هستیم.
اما من این روزها بیشتر از «حاضر بودن»، درگیر «ساختن» هستم.
و شاید این مهمترین دلیل کمتر دیده شدنم باشد.
اگر گاهی اینجا نیستم، احتمالاً جایی میان چند کتاب، چند صفحه کد، یک متن نیمهتمام، یک کلاس، یک سؤال فلسفی و هزار جور نگرانی روزمره گیر کردهام.
فعلاً زندگی، بیشتر از آنکه اجازهی نمایش دادن خودش را بدهد، دارد از من کار میخواهد.
و من ترجیح میدهم کمی کمتر اینجا دیده شوم و کمی بیشتر چیزی بسازم که وقتی ساخته شد، ارزش دیده شدن داشته باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
نه به این دلیل که دیگر چیزی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً برعکس. آنقدر چیز برای خواندن، نوشتن، ساختن و فکر کردن هست که بخش زیادی از روز را اصلاً فرصت نمیکنم به اینجا برسم.
بیشتر روزها درگیر کدنویسی و ساختن پروژهام. دارم روی پروژهای کار میکنم که برای خودم جدی است؛ تلاشی برای ساختن یک «تبارشناسی خوانش فلسفه» و فهمیدن اینکه اندیشهها چطور شکل گرفتهاند، از کجا آمدهاند و چگونه به چیزی که امروز به نام فلسفه میشناسیم رسیدهاند. این کار فقط نوشتن چند صفحه نیست؛ ساعتها خواندن، مقایسه کردن، یادداشت برداشتن، ساختن و دوباره خراب کردن است.
بعد از آن، باید somehow ادامهی بقا را هم پیش برد.
خواندن و نوشتن برای پروژهی دیگری، فکر کردن به اینکه چطور میشود دربارهی کتابها حرف زد؛ نه فقط اینکه «این کتاب خوب است، آن یکی را بخوانید»، بلکه اینکه وقتی قرار است برای یک کتاب پول و وقت بگذاریم، دقیقاً چه چیزی قرار است به زندگیمان اضافه کند؟ کدام کتاب واقعاً ارزش خواندن دارد؟ از کدام کتاب چه چیزی میشود فهمید و چه چیزی را باید به پرسش کشید؟
و در کنار همهی اینها تدریس هم هست؛ داستاننویسی، و مهارت شکافتن کتاب. اینکه چطور یک متن را فقط نخوانیم، بلکه بازش کنیم، لایههایش را ببینیم، بفهمیم نویسنده چه میکند، چه چیزی را پنهان میکند، چه پیشفرضهایی دارد و چرا بعضی کتابها بعد از تمام شدن تازه شروع میشوند.
و البته زندگی شخصی هم هست.
همان زندگیای که این روزها برای خیلی از ما شکل عجیبی پیدا کرده؛ جنگ، اضطراب، فرسودگی، نگرانی برای فردا و تلاش برای اینکه در میان همهی اینها، زندگی معمولی را somehow ادامه بدهیم. هنوز باید کار کرد، پول درآورد، تصمیم گرفت، خانه را چرخاند، به آدمها رسید و وانمود نکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
برای همین اگر کمتر اینجا هستم، دلیلش این نیست که از کتاب و فکر و نوشتن فاصله گرفتهام.
اتفاقاً شاید برعکس باشد.
بخشی از چیزهایی که قبلاً اینجا منتشر میکردم، حالا در حال تبدیل شدن به پروژههایی طولانیتر و جدیترند. بعضی چیزها دیگر در حد یک پست چندصدکلمهای نمیمانند. باید برایشان خواند، شک کرد، دوباره خواند، نوشت و گاهی ماهها با یک سؤال زندگی کرد.
شبکههای اجتماعی از ما میخواهند مدام حاضر باشیم؛ هر روز چیزی بگوییم، چیزی منتشر کنیم، واکنش نشان بدهیم و نشان بدهیم که هنوز هستیم.
اما من این روزها بیشتر از «حاضر بودن»، درگیر «ساختن» هستم.
و شاید این مهمترین دلیل کمتر دیده شدنم باشد.
اگر گاهی اینجا نیستم، احتمالاً جایی میان چند کتاب، چند صفحه کد، یک متن نیمهتمام، یک کلاس، یک سؤال فلسفی و هزار جور نگرانی روزمره گیر کردهام.
فعلاً زندگی، بیشتر از آنکه اجازهی نمایش دادن خودش را بدهد، دارد از من کار میخواهد.
و من ترجیح میدهم کمی کمتر اینجا دیده شوم و کمی بیشتر چیزی بسازم که وقتی ساخته شد، ارزش دیده شدن داشته باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤16👏5❤🔥2👍2⚡1🔥1💯1
در ستایش کندی
والتر بنیامین، وقتی از اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی حرف میزند، فقط درباره تغییر شکل هنر با ورود عکاسی و سینما صحبت نمیکند. مسئله عمیقتر است: وقتی چیزی را بتوان بینهایت بار تکثیر کرد، چه چیزی از تجربهی نخستین، از یگانگی و حضور آن باقی میماند؟
شاید بتوان همین پرسش را امروز به جهان محتوا آورد؛ به جهانی که در آن تولید کردن از همیشه آسانتر شده و بازتولید، تقریباً به یک عادت تبدیل شده است. یک ایده دیده میشود، چند ساعت بعد دهها نسخه از آن ساخته میشود، جملهای دستبهدست میچرخد، معنایی از متنی جدا میشود و در هزار صفحه دیگر با اندکی تغییر دوباره منتشر میشود. سرعت، به یکی از معیارهای اصلی تولید تبدیل شده است؛ انگار اگر امروز چیزی تولید نکنیم، از زمان عقب ماندهایم.
اما مسئله اینجاست که محتوای سالم و کاربردی، لزوماً محصول سرعت نیست.
برای نوشتن یک متن که واقعاً چیزی به خواننده اضافه کند، باید خواند، فکر کرد، تردید کرد، دوباره خواند، حذف کرد و گاهی اجازه داد خود زمان درباره آنچه نوشتهای قضاوت کند. بعضی متنها باید از ذهن نویسنده عبور کنند و مدتی در سکوت بمانند تا معلوم شود واقعاً چیزی برای گفتن داشتهاند یا فقط واکنشی سریع به یک اتفاق بودهاند.
زندگی معاصر اما با این مکث چندان مهربان نیست. ما مدام احساس میکنیم عقب ماندهایم؛ از خبرها، از ترندها، از دیگران، از الگوریتمها و حتی از خودمان. همین اضطرابِ عقبماندن، گاهی تولید محتوا را به یک واکنش عصبی تبدیل میکند. باید چیزی منتشر شود، باید صفحهای خالی نماند، باید درباره هر موضوعی حرفی داشت؛ حتی اگر آن حرف هنوز فرصت نکرده باشد در ذهن شکل بگیرد.
نتیجه، محتوایی است که بیشتر از آنکه خلق شده باشد، بازتولید شده است. محتوایی که ظاهر تازهای دارد اما در عمق، همان حرف قبلی است؛ کمی جابهجا شده، کمی دستکاری شده و دوباره وارد چرخه مصرف شده است.
من ترجیح میدهم در این چرخه کمی آهستهتر حرکت کنم.
نه از سر بیتوجهی به زمان، بلکه دقیقاً به این دلیل که زمان را جدی میگیرم. بعضی چیزها برای منتشر شدن عجله ندارند. مخصوصاً متنهایی که قرار است خوانده شوند، نه فقط دیده شوند. متن برای من وقتی تمام میشود که از هیجان لحظه فاصله گرفته باشد و بتواند مستقل از لحظهای که در آن نوشته شده، چیزی برای گفتن داشته باشد.
شاید این همان جایی باشد که مفهوم بنیامین برای من معنای دیگری پیدا میکند. اگر بازتولید مکانیکی، فاصله میان اثر و یگانگیِ آن را کم میکند، در تولید محتوای امروز نیز میتوانیم از نوع دیگری از بازتولید حرف بزنیم: بازتولید ایدهها، لحنها، واکنشها و حتی احساسات. چیزی که بارها دیدهایم، آنقدر تکرار میشود که دیگر نمیپرسیم آیا واقعاً چیزی به آن افزودهایم یا نه.
من نمیخواهم صرفاً یک نسخه دیگر از همان چیزی باشم که همین حالا در هزار جای دیگر وجود دارد.
برای همین، بعضی متنهایم زمان میبرند. نه به این دلیل که هر متن دیرنوشتن الزاماً عمیق است، و نه به این معنا که سرعت همیشه بد است؛ بلکه چون باور دارم عمق، گاهی به زمان نیاز دارد.
من هنوز به صبر در نوشتن باور دارم؛ به اینکه یک فکر باید مدتی در ذهن بماند، تهنشین شود و از هیجان اولیه عبور کند. بعضی نوشتهها باید از صافی زمان رد شوند تا بفهمیم ارزش ماندن دارند یا نه.
در روزگاری که همهچیز برای مصرف سریع ساخته میشود، شاید آهسته نوشتن خودش نوعی مقاومت باشد.
مقاومت در برابر بازتولید مکانیکی معنا.
من همچنان ترجیح میدهم کمتر تولید کنم، اما چیزی را منتشر کنم که بتوانم فردا هم پشت آن بایستم؛ متنی که صرفاً برای پر کردن صفحه نوشته نشده باشد، بلکه حاصل خواندن، فکر کردن، تجربه کردن و دوباره فکر کردن باشد.
چون بعضی محتواها برای دیده شدن ساخته میشوند؛
و بعضی متنها برای خوانده شدن.
میان این دو، فاصلهای هست که شاید فقط زمان بتواند آن را آشکار کند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
والتر بنیامین، وقتی از اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی حرف میزند، فقط درباره تغییر شکل هنر با ورود عکاسی و سینما صحبت نمیکند. مسئله عمیقتر است: وقتی چیزی را بتوان بینهایت بار تکثیر کرد، چه چیزی از تجربهی نخستین، از یگانگی و حضور آن باقی میماند؟
شاید بتوان همین پرسش را امروز به جهان محتوا آورد؛ به جهانی که در آن تولید کردن از همیشه آسانتر شده و بازتولید، تقریباً به یک عادت تبدیل شده است. یک ایده دیده میشود، چند ساعت بعد دهها نسخه از آن ساخته میشود، جملهای دستبهدست میچرخد، معنایی از متنی جدا میشود و در هزار صفحه دیگر با اندکی تغییر دوباره منتشر میشود. سرعت، به یکی از معیارهای اصلی تولید تبدیل شده است؛ انگار اگر امروز چیزی تولید نکنیم، از زمان عقب ماندهایم.
اما مسئله اینجاست که محتوای سالم و کاربردی، لزوماً محصول سرعت نیست.
برای نوشتن یک متن که واقعاً چیزی به خواننده اضافه کند، باید خواند، فکر کرد، تردید کرد، دوباره خواند، حذف کرد و گاهی اجازه داد خود زمان درباره آنچه نوشتهای قضاوت کند. بعضی متنها باید از ذهن نویسنده عبور کنند و مدتی در سکوت بمانند تا معلوم شود واقعاً چیزی برای گفتن داشتهاند یا فقط واکنشی سریع به یک اتفاق بودهاند.
زندگی معاصر اما با این مکث چندان مهربان نیست. ما مدام احساس میکنیم عقب ماندهایم؛ از خبرها، از ترندها، از دیگران، از الگوریتمها و حتی از خودمان. همین اضطرابِ عقبماندن، گاهی تولید محتوا را به یک واکنش عصبی تبدیل میکند. باید چیزی منتشر شود، باید صفحهای خالی نماند، باید درباره هر موضوعی حرفی داشت؛ حتی اگر آن حرف هنوز فرصت نکرده باشد در ذهن شکل بگیرد.
نتیجه، محتوایی است که بیشتر از آنکه خلق شده باشد، بازتولید شده است. محتوایی که ظاهر تازهای دارد اما در عمق، همان حرف قبلی است؛ کمی جابهجا شده، کمی دستکاری شده و دوباره وارد چرخه مصرف شده است.
من ترجیح میدهم در این چرخه کمی آهستهتر حرکت کنم.
نه از سر بیتوجهی به زمان، بلکه دقیقاً به این دلیل که زمان را جدی میگیرم. بعضی چیزها برای منتشر شدن عجله ندارند. مخصوصاً متنهایی که قرار است خوانده شوند، نه فقط دیده شوند. متن برای من وقتی تمام میشود که از هیجان لحظه فاصله گرفته باشد و بتواند مستقل از لحظهای که در آن نوشته شده، چیزی برای گفتن داشته باشد.
شاید این همان جایی باشد که مفهوم بنیامین برای من معنای دیگری پیدا میکند. اگر بازتولید مکانیکی، فاصله میان اثر و یگانگیِ آن را کم میکند، در تولید محتوای امروز نیز میتوانیم از نوع دیگری از بازتولید حرف بزنیم: بازتولید ایدهها، لحنها، واکنشها و حتی احساسات. چیزی که بارها دیدهایم، آنقدر تکرار میشود که دیگر نمیپرسیم آیا واقعاً چیزی به آن افزودهایم یا نه.
من نمیخواهم صرفاً یک نسخه دیگر از همان چیزی باشم که همین حالا در هزار جای دیگر وجود دارد.
برای همین، بعضی متنهایم زمان میبرند. نه به این دلیل که هر متن دیرنوشتن الزاماً عمیق است، و نه به این معنا که سرعت همیشه بد است؛ بلکه چون باور دارم عمق، گاهی به زمان نیاز دارد.
من هنوز به صبر در نوشتن باور دارم؛ به اینکه یک فکر باید مدتی در ذهن بماند، تهنشین شود و از هیجان اولیه عبور کند. بعضی نوشتهها باید از صافی زمان رد شوند تا بفهمیم ارزش ماندن دارند یا نه.
در روزگاری که همهچیز برای مصرف سریع ساخته میشود، شاید آهسته نوشتن خودش نوعی مقاومت باشد.
مقاومت در برابر بازتولید مکانیکی معنا.
من همچنان ترجیح میدهم کمتر تولید کنم، اما چیزی را منتشر کنم که بتوانم فردا هم پشت آن بایستم؛ متنی که صرفاً برای پر کردن صفحه نوشته نشده باشد، بلکه حاصل خواندن، فکر کردن، تجربه کردن و دوباره فکر کردن باشد.
چون بعضی محتواها برای دیده شدن ساخته میشوند؛
و بعضی متنها برای خوانده شدن.
میان این دو، فاصلهای هست که شاید فقط زمان بتواند آن را آشکار کند.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤12❤🔥1👍1🔥1
📚 کتابخانهٔ تکلمه راه افتاد
من همیشه فکر کردهام کتابخانهها فقط جایی برای نگهداری کتابها نیستند؛ جاییاند برای پیدا کردن چیزهایی که هنوز نمیدانیم به آنها احتیاج داریم.
مدتها بود دوست داشتم تکلمه هم چنین جایی باشد. نه فقط جایی برای حرف زدن دربارهٔ کتابها، بلکه جایی که خودِ کتابها را بتوان در آن پیدا کرد؛ میانشان گشت، سرگردان شد و گاهی از یک کتاب به کتابی رسید که اصلاً قرار نبود دنبالش بگردیم.
حالا این بخش راه افتاده است.
در کتابخانهٔ تکلمه بیش از ۲۲ هزار عنوان کتاب قرار گرفته و میتوانید بر اساس عنوان، نویسنده، مترجم و موضوع جستوجو کنید؛ از ادبیات و فلسفه و تاریخ تا هنر، روانشناسی، کودک و نوجوان، زندگینامه و حوزههای دیگر.
اما چیزی که برای من اهمیت بیشتری دارد، خودِ عدد ۲۲ هزار نیست.
میخواهم این کتابخانه به مرور تبدیل شود به یک نقشهٔ خواندن؛ جایی که بتوانید از یک کتاب شروع کنید و به کتاب دیگری برسید، از یک نویسنده به نویسندهای دیگر، از یک موضوع به موضوعی که شاید هیچوقت فکر نمیکردید به آن علاقهمند شوید.
چون گاهی بهترین کتاب زندگیمان همان کتابی است که هنوز نمیدانیم وجود دارد.
این تازه شروع کار است. کتابخانه قرار است بزرگتر شود، دقیقتر شود و مسیرهای بیشتری برای پیدا کردن کتابها در اختیارمان بگذارد.
اگر دوست داشتید، سری به آن بزنید. شاید کتابی آنجا منتظر شما باشد که هنوز نمیدانید دنبالش میگردید.
🔎 کتابخانهٔ تکلمه:
https://www.teklame.com/library/index.html
سعید حسین نشتارودی
تکلمه؛
من زندگی واقعی را در کتابها یافتهام.
@MeAutograph
من همیشه فکر کردهام کتابخانهها فقط جایی برای نگهداری کتابها نیستند؛ جاییاند برای پیدا کردن چیزهایی که هنوز نمیدانیم به آنها احتیاج داریم.
مدتها بود دوست داشتم تکلمه هم چنین جایی باشد. نه فقط جایی برای حرف زدن دربارهٔ کتابها، بلکه جایی که خودِ کتابها را بتوان در آن پیدا کرد؛ میانشان گشت، سرگردان شد و گاهی از یک کتاب به کتابی رسید که اصلاً قرار نبود دنبالش بگردیم.
حالا این بخش راه افتاده است.
در کتابخانهٔ تکلمه بیش از ۲۲ هزار عنوان کتاب قرار گرفته و میتوانید بر اساس عنوان، نویسنده، مترجم و موضوع جستوجو کنید؛ از ادبیات و فلسفه و تاریخ تا هنر، روانشناسی، کودک و نوجوان، زندگینامه و حوزههای دیگر.
اما چیزی که برای من اهمیت بیشتری دارد، خودِ عدد ۲۲ هزار نیست.
میخواهم این کتابخانه به مرور تبدیل شود به یک نقشهٔ خواندن؛ جایی که بتوانید از یک کتاب شروع کنید و به کتاب دیگری برسید، از یک نویسنده به نویسندهای دیگر، از یک موضوع به موضوعی که شاید هیچوقت فکر نمیکردید به آن علاقهمند شوید.
چون گاهی بهترین کتاب زندگیمان همان کتابی است که هنوز نمیدانیم وجود دارد.
این تازه شروع کار است. کتابخانه قرار است بزرگتر شود، دقیقتر شود و مسیرهای بیشتری برای پیدا کردن کتابها در اختیارمان بگذارد.
اگر دوست داشتید، سری به آن بزنید. شاید کتابی آنجا منتظر شما باشد که هنوز نمیدانید دنبالش میگردید.
🔎 کتابخانهٔ تکلمه:
https://www.teklame.com/library/index.html
سعید حسین نشتارودی
تکلمه؛
من زندگی واقعی را در کتابها یافتهام.
@MeAutograph
Teklame
کتابخانه — تکلمه
کتابخانه تکلمه؛ فهرستی از کتابهای فارسیزبان و ترجمهشده، دستهبندیشده بر اساس موضوع.
❤20😍4🙏3🔥2⚡1
خیالِ آدمی چیزی جز خودِ آدمی نیست.
هرچه خیال میکنیم، از خودمان میآید؛ از چیزهایی که دیدهایم، خواستهایم، ترسیدهایم، دوست داشتهایم یا از دست دادهایم. حتی اگر چیزی را که هرگز وجود نداشته، در ذهن بسازیم، باز هم از تکههای زندگی خودمان ساختهایم.
ما بیرون از خودمان خیال نمیکنیم. هر آدم، جهان را از جایی که ایستاده میبیند؛ برای همین یک خانه برای یکی فقط خانه است و برای دیگری خاطره، یک چهره برای یکی زیباست و برای دیگری درد.
خیال، چیزهایی را نشان میدهد که همیشه نمیتوانیم در زندگی واقعی نشان بدهیم. آدمی ممکن است در واقعیت آرام باشد و در خیال خشمگین، تنها باشد و در خیال پر از آدم، بترسد و در خیال بارها برود.
برای همین خیال دروغ نیست، حتی اگر آنچه میبینیم در جهان وجود نداشته باشد. ممکن است آدم برای چیزی که هرگز نداشته دلتنگ شود؛ چون آن چیز، هرچند بیرون از او نبوده، درون او بوده است.
خیال، جهان دیگری نیست؛ خودِ آدمی است، وقتی جهان واقعی برای نشان دادن تمام او کافی نیست.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
هرچه خیال میکنیم، از خودمان میآید؛ از چیزهایی که دیدهایم، خواستهایم، ترسیدهایم، دوست داشتهایم یا از دست دادهایم. حتی اگر چیزی را که هرگز وجود نداشته، در ذهن بسازیم، باز هم از تکههای زندگی خودمان ساختهایم.
ما بیرون از خودمان خیال نمیکنیم. هر آدم، جهان را از جایی که ایستاده میبیند؛ برای همین یک خانه برای یکی فقط خانه است و برای دیگری خاطره، یک چهره برای یکی زیباست و برای دیگری درد.
خیال، چیزهایی را نشان میدهد که همیشه نمیتوانیم در زندگی واقعی نشان بدهیم. آدمی ممکن است در واقعیت آرام باشد و در خیال خشمگین، تنها باشد و در خیال پر از آدم، بترسد و در خیال بارها برود.
برای همین خیال دروغ نیست، حتی اگر آنچه میبینیم در جهان وجود نداشته باشد. ممکن است آدم برای چیزی که هرگز نداشته دلتنگ شود؛ چون آن چیز، هرچند بیرون از او نبوده، درون او بوده است.
خیال، جهان دیگری نیست؛ خودِ آدمی است، وقتی جهان واقعی برای نشان دادن تمام او کافی نیست.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤21⚡3
زیستن در آستانه مرگ
من در زندگی چندین بار جراحیهای سخت داشتهام؛ از آن جراحیهایی که بعدشان چند قدمیِ آستانهٔ مرگ ایستادهای. یکبار هم تجربهای داشتم که هنوز نمیدانم دقیقاً چه بود؛ لحظهای که انگار از جهانِ آشنای خودم بیرون افتادم و چیزی را تجربه کردم که ذهنم هیچ درکی از آن ندارد.
هفتهای که هیچ جراحیای در کار نبود. بدنم سالم بود، اما از نظر روانی آنقدر سخت گذشت که دوباره همان حس قدیمیِ رسیدن به آستانهٔ مرگ را شناختم؛ همان خستگیِ عجیبی که دیگر فقط خستگی نیست، انگار چیزی در درون آدم تمام شده باشد و بدن هنوز، از روی عادت، ادامه بدهد.
از این هفته گذشتم. اما عبورکردن همیشه به معنای خوبشدن نیست. گاهی فقط یعنی هنوز سقوط نکردهای.
و من هنوز اینجا هستم؛ فقط واقعاً خستهام. خیلی خسته.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
من در زندگی چندین بار جراحیهای سخت داشتهام؛ از آن جراحیهایی که بعدشان چند قدمیِ آستانهٔ مرگ ایستادهای. یکبار هم تجربهای داشتم که هنوز نمیدانم دقیقاً چه بود؛ لحظهای که انگار از جهانِ آشنای خودم بیرون افتادم و چیزی را تجربه کردم که ذهنم هیچ درکی از آن ندارد.
هفتهای که هیچ جراحیای در کار نبود. بدنم سالم بود، اما از نظر روانی آنقدر سخت گذشت که دوباره همان حس قدیمیِ رسیدن به آستانهٔ مرگ را شناختم؛ همان خستگیِ عجیبی که دیگر فقط خستگی نیست، انگار چیزی در درون آدم تمام شده باشد و بدن هنوز، از روی عادت، ادامه بدهد.
از این هفته گذشتم. اما عبورکردن همیشه به معنای خوبشدن نیست. گاهی فقط یعنی هنوز سقوط نکردهای.
و من هنوز اینجا هستم؛ فقط واقعاً خستهام. خیلی خسته.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
💔21❤4😢1🤝1
بلوغ و بزرگسالی
۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع میشود که میفهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است.
کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصلهی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته باشی، خیال میکنی ماندنش بخشی از حق توست. بعد، زندگی آرامآرام قراردادهای نانوشتهاش را پس میگیرد. آدمها میروند، بعضی خواستهها هرگز اتفاق نمیافتند، بعضی زخمها جبران نمیشوند و بعضی بیعدالتیها حتی توضیحی برای خودشان ندارند. بلوغ شاید از همینجا عبور کند؛ از پذیرفتن اینکه جهان، برخلاف آنچه سالها خیال میکردیم، مسئول خوشبختی ما نیست.
۲. بعد، یک روز متوجه میشویم خودمان هم دیگر آن آدم سابق نیستیم.
عجیب است که آدم گاهی سالها با تصویری از خودش زندگی میکند که دیگر وجود ندارد. هنوز همان رؤیاها را به دوش میکشد، از همان چیزها میترسد و برای رسیدن به همان آیندهای تلاش میکند که شاید مدتهاست دیگر نمیخواهدش. زندگی پیش میرود و ما گاهی عقب میمانیم؛ نه در زمان، در شناختن خودمان. شاید بخشی از بالغشدن، جرئت همین اعتراف باشد که بعضی چیزهایی که روزی میخواستیم، دیگر خواستهی ما نیستند. و لازم نیست برای وفادار ماندن به گذشته، آیندهمان را قربانی کنیم.
۳. بلوغ، فقط سوگِ چیزهایی نیست که از دست دادهایم؛ سوگِ چیزهایی است که هرگز نداشتیم.
برای آدمهایی که رفتند، زندگیهایی که تمام شدند و خانههایی که دیگر در آنها زندگی نمیکنیم، میتوان گریه کرد. اما چیزهای دیگری هم هستند که بیصدا در ما میمیرند؛ شغلی که انتخاب نکردیم، شهری که نرفتیم، عشقی که آغاز نشد، کتابی که ننوشته ماند و آدمی که میتوانستیم باشیم و نشدیم. بزرگشدن شاید همین مواجههی آرام با زندگیهای ممکنِ ازدسترفته باشد؛ با آن همه «اگر» که هیچوقت نمیتوان فهمید اگر اتفاق میافتادند، چه کسی از ما میساختند.
۴. شاید به همین دلیل است که هرچه بزرگتر میشویم، انتخابها سنگینتر میشوند.
کودکی بیشتر با امکانها زندگی میکند؛ بزرگسالی با حذف آنها. هر بار که چیزی را انتخاب میکنیم، چند زندگی دیگر را پشت سر میگذاریم. یک شهر، آدمهای دیگری را از ما میگیرد؛ یک عشق، امکانِ عشقهای دیگر را؛ یک مسیر، مسیرهای نرفته را. ما معمولاً دربارهی چیزی که به دست میآوریم حرف میزنیم، اما کمتر دربارهی چیزهایی که در ازای آن از دست میدهیم. شاید بلوغ، شنیدن صدای همین زندگیهای خاموشی باشد که پشت هر انتخاب جا میمانند.
۵. بعد، آدم کمکم به خودش هم شک میکند؛ و این شاید نشانهی بدی نباشد.
میفهمد هر ترسی حقیقت نیست، هر علاقهای عشق نیست، هر عادتی وفاداری نیست و هر اصراری برای ماندن، نشانهی استقامت نیست. انسان میتواند سالها چیزی را بخواهد فقط چون به خواستنش عادت کرده است. میتواند در رابطهای بماند چون از تنهایی میترسد و نامش را عشق بگذارد. میتواند از چیزی فرار کند و آن را آزادی بنامد. بلوغ شاید جایی باشد که میان احساس و حقیقت، کمی فاصله ایجاد میشود؛ فاصلهای به اندازهی یک مکث.
۶. و گذشته، بالاخره از شکلِ یک زندان بیرون میآید.
نه اینکه فراموش شود. بعضی چیزها فراموش نمیشوند. بعضی آدمها، بعضی سالها و بعضی زخمها تا مدتها در حافظه میمانند؛ مثل خانهای که سالهاست از آن بیرون آمدهایم اما هنوز بویش را میشناسیم. اما گذشته نباید تا ابد فرمان آینده را در دست داشته باشد. ممکن است آنچه بر ما گذشته تقصیر ما نباشد؛ اما ادامهی زندگی، دیر یا زود، دوباره به ما بازگردانده میشود. نه برای اینکه همهچیز را ببخشیم؛ برای اینکه همهی آیندهمان را به چیزی که تمام شده نسپاریم.
۷. شاید رابطه با آدمها هم در همین نقطه تغییر میکند.
در سالهای جوانی، گاهی آدمها را برای پر کردن چیزی در خودمان میخواهیم؛ یکی باید نجاتمان بدهد، یکی باید تأییدمان کند، یکی باید نگذارد تنها بمانیم. بعد، اگر کمی خوششانس باشیم، میفهمیم دیگری قرار نیست پاسخِ تمام کمبودهای ما باشد. او هم انسانی است با ترسهای خودش، با گذشتهای که ما در آن نبودهایم و اتاقهایی درونش که شاید هیچوقت واردشان نشویم. دوست داشتن از جایی بالغ میشود که دیگری را دیگر امتداد خودمان نمیخواهیم؛ میگذاریم دیگری، دیگری باقی بماند.
پایان بخش اول
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع میشود که میفهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است.
کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصلهی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته باشی، خیال میکنی ماندنش بخشی از حق توست. بعد، زندگی آرامآرام قراردادهای نانوشتهاش را پس میگیرد. آدمها میروند، بعضی خواستهها هرگز اتفاق نمیافتند، بعضی زخمها جبران نمیشوند و بعضی بیعدالتیها حتی توضیحی برای خودشان ندارند. بلوغ شاید از همینجا عبور کند؛ از پذیرفتن اینکه جهان، برخلاف آنچه سالها خیال میکردیم، مسئول خوشبختی ما نیست.
۲. بعد، یک روز متوجه میشویم خودمان هم دیگر آن آدم سابق نیستیم.
عجیب است که آدم گاهی سالها با تصویری از خودش زندگی میکند که دیگر وجود ندارد. هنوز همان رؤیاها را به دوش میکشد، از همان چیزها میترسد و برای رسیدن به همان آیندهای تلاش میکند که شاید مدتهاست دیگر نمیخواهدش. زندگی پیش میرود و ما گاهی عقب میمانیم؛ نه در زمان، در شناختن خودمان. شاید بخشی از بالغشدن، جرئت همین اعتراف باشد که بعضی چیزهایی که روزی میخواستیم، دیگر خواستهی ما نیستند. و لازم نیست برای وفادار ماندن به گذشته، آیندهمان را قربانی کنیم.
۳. بلوغ، فقط سوگِ چیزهایی نیست که از دست دادهایم؛ سوگِ چیزهایی است که هرگز نداشتیم.
برای آدمهایی که رفتند، زندگیهایی که تمام شدند و خانههایی که دیگر در آنها زندگی نمیکنیم، میتوان گریه کرد. اما چیزهای دیگری هم هستند که بیصدا در ما میمیرند؛ شغلی که انتخاب نکردیم، شهری که نرفتیم، عشقی که آغاز نشد، کتابی که ننوشته ماند و آدمی که میتوانستیم باشیم و نشدیم. بزرگشدن شاید همین مواجههی آرام با زندگیهای ممکنِ ازدسترفته باشد؛ با آن همه «اگر» که هیچوقت نمیتوان فهمید اگر اتفاق میافتادند، چه کسی از ما میساختند.
۴. شاید به همین دلیل است که هرچه بزرگتر میشویم، انتخابها سنگینتر میشوند.
کودکی بیشتر با امکانها زندگی میکند؛ بزرگسالی با حذف آنها. هر بار که چیزی را انتخاب میکنیم، چند زندگی دیگر را پشت سر میگذاریم. یک شهر، آدمهای دیگری را از ما میگیرد؛ یک عشق، امکانِ عشقهای دیگر را؛ یک مسیر، مسیرهای نرفته را. ما معمولاً دربارهی چیزی که به دست میآوریم حرف میزنیم، اما کمتر دربارهی چیزهایی که در ازای آن از دست میدهیم. شاید بلوغ، شنیدن صدای همین زندگیهای خاموشی باشد که پشت هر انتخاب جا میمانند.
۵. بعد، آدم کمکم به خودش هم شک میکند؛ و این شاید نشانهی بدی نباشد.
میفهمد هر ترسی حقیقت نیست، هر علاقهای عشق نیست، هر عادتی وفاداری نیست و هر اصراری برای ماندن، نشانهی استقامت نیست. انسان میتواند سالها چیزی را بخواهد فقط چون به خواستنش عادت کرده است. میتواند در رابطهای بماند چون از تنهایی میترسد و نامش را عشق بگذارد. میتواند از چیزی فرار کند و آن را آزادی بنامد. بلوغ شاید جایی باشد که میان احساس و حقیقت، کمی فاصله ایجاد میشود؛ فاصلهای به اندازهی یک مکث.
۶. و گذشته، بالاخره از شکلِ یک زندان بیرون میآید.
نه اینکه فراموش شود. بعضی چیزها فراموش نمیشوند. بعضی آدمها، بعضی سالها و بعضی زخمها تا مدتها در حافظه میمانند؛ مثل خانهای که سالهاست از آن بیرون آمدهایم اما هنوز بویش را میشناسیم. اما گذشته نباید تا ابد فرمان آینده را در دست داشته باشد. ممکن است آنچه بر ما گذشته تقصیر ما نباشد؛ اما ادامهی زندگی، دیر یا زود، دوباره به ما بازگردانده میشود. نه برای اینکه همهچیز را ببخشیم؛ برای اینکه همهی آیندهمان را به چیزی که تمام شده نسپاریم.
۷. شاید رابطه با آدمها هم در همین نقطه تغییر میکند.
در سالهای جوانی، گاهی آدمها را برای پر کردن چیزی در خودمان میخواهیم؛ یکی باید نجاتمان بدهد، یکی باید تأییدمان کند، یکی باید نگذارد تنها بمانیم. بعد، اگر کمی خوششانس باشیم، میفهمیم دیگری قرار نیست پاسخِ تمام کمبودهای ما باشد. او هم انسانی است با ترسهای خودش، با گذشتهای که ما در آن نبودهایم و اتاقهایی درونش که شاید هیچوقت واردشان نشویم. دوست داشتن از جایی بالغ میشود که دیگری را دیگر امتداد خودمان نمیخواهیم؛ میگذاریم دیگری، دیگری باقی بماند.
پایان بخش اول
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤12💔1
نوشتن به مثابه زيستن pinned «بلوغ و بزرگسالی ۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع میشود که میفهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است. کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصلهی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته…»
نوشتن به مثابه زيستن
بلوغ و بزرگسالی ۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع میشود که میفهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است. کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصلهی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته…
آغار بخش دوم
۸. و تنهایی، کمکم از دشمن به بخشی از زندگی تبدیل میشود.
نه آن تنهایی رمانتیکی که آدم دربارهاش جملههای زیبا مینویسد؛ تنهاییِ واقعی، همان ساعتهایی که هیچکس نیست و باید با صدای ذهن خودت بمانی. آدم بالغ شاید یاد میگیرد هر خلأیی را فوراً با کسی، چیزی یا صدایی پر نکند. بعضی سکوتها باید بمانند. بعضی شبها باید طول بکشند. گاهی باید مدتی در کنار خودت بنشینی، بیآنکه چیزی برای سرگرم کردن یا نجات دادنت وجود داشته باشد.
۹. حتی تعریف موفقیت هم یک روز رنگ میبازد.
مدتها خیال میکنیم زندگی صحنهای است که باید در آن چیزی را ثابت کنیم؛ به خانواده، به دوستان، به جامعه و شاید بیشتر از همه به خودمان. خانهای، شغلی، پولی، جایگاهی، تصویری که دیگران ببینند و بگویند: «خوب زندگی کرده است.» اما بعد، آرام و بیسروصدا، سؤال دیگری از راه میرسد: اگر همهی اینها را داشته باشم و درون این زندگی نباشم، چه؟ شاید بلوغ از جایی آغاز میشود که موفقیت را نه با آنچه دیگران میبینند، که با قابلزیستن بودنِ زندگی میسنجیم.
۱۰. و شاید در آخر، بالغ شدن یعنی آشتی نکردن با جهان؛ پذیرفتنِ پیچیدگیِ آن باشد.
قرار نیست همهچیز حل شود. بعضی سؤالها تا آخر سؤال میمانند. بعضی آدمها را هرچه بیشتر بشناسی، کمتر مطمئن میشوی که واقعاً فهمیدهایشان. بعضی تصمیمها را سالها بعد هم نمیتوانی با قطعیت درست یا غلط بنامی. و با این همه، زندگی ادامه پیدا میکند؛ نه چون بالاخره معنای همهچیز را فهمیدهای، بلکه چون فهمیدن، همیشه شرطِ ادامه دادن نیست. شاید بلوغ همین باشد: بتوانی با جهانی که پاسخهای کامل ندارد، زندگیِ ناقص اما واقعیِ خودت را بسازی.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
۸. و تنهایی، کمکم از دشمن به بخشی از زندگی تبدیل میشود.
نه آن تنهایی رمانتیکی که آدم دربارهاش جملههای زیبا مینویسد؛ تنهاییِ واقعی، همان ساعتهایی که هیچکس نیست و باید با صدای ذهن خودت بمانی. آدم بالغ شاید یاد میگیرد هر خلأیی را فوراً با کسی، چیزی یا صدایی پر نکند. بعضی سکوتها باید بمانند. بعضی شبها باید طول بکشند. گاهی باید مدتی در کنار خودت بنشینی، بیآنکه چیزی برای سرگرم کردن یا نجات دادنت وجود داشته باشد.
۹. حتی تعریف موفقیت هم یک روز رنگ میبازد.
مدتها خیال میکنیم زندگی صحنهای است که باید در آن چیزی را ثابت کنیم؛ به خانواده، به دوستان، به جامعه و شاید بیشتر از همه به خودمان. خانهای، شغلی، پولی، جایگاهی، تصویری که دیگران ببینند و بگویند: «خوب زندگی کرده است.» اما بعد، آرام و بیسروصدا، سؤال دیگری از راه میرسد: اگر همهی اینها را داشته باشم و درون این زندگی نباشم، چه؟ شاید بلوغ از جایی آغاز میشود که موفقیت را نه با آنچه دیگران میبینند، که با قابلزیستن بودنِ زندگی میسنجیم.
۱۰. و شاید در آخر، بالغ شدن یعنی آشتی نکردن با جهان؛ پذیرفتنِ پیچیدگیِ آن باشد.
قرار نیست همهچیز حل شود. بعضی سؤالها تا آخر سؤال میمانند. بعضی آدمها را هرچه بیشتر بشناسی، کمتر مطمئن میشوی که واقعاً فهمیدهایشان. بعضی تصمیمها را سالها بعد هم نمیتوانی با قطعیت درست یا غلط بنامی. و با این همه، زندگی ادامه پیدا میکند؛ نه چون بالاخره معنای همهچیز را فهمیدهای، بلکه چون فهمیدن، همیشه شرطِ ادامه دادن نیست. شاید بلوغ همین باشد: بتوانی با جهانی که پاسخهای کامل ندارد، زندگیِ ناقص اما واقعیِ خودت را بسازی.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
❤15👏1💔1
روبهروی تاریکی
انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانهاش نیست، با مسئلهای بزرگتر از خودش روبهرو شد. جهان آن بیرون بود؛ پهناور، بیاعتنا، پر از صداهایی که معنایشان را نمیدانست و اتفاقهایی که نمیفهمید از کجا میآیند و به کجا میروند. مرگ میآمد و کسی نمیدانست چرا. بیماری میرسید و دلیلش پیدا نبود. کودکی به دنیا میآمد و پیرمردی میمرد. باران میبارید، زمین میلرزید، خواب میدید و صبح نمیدانست آنچه شب دیده، از کجای ذهنش آمده است. انسان در برابر این همه ناشناخته نمیتوانست فقط بایستد و نگاه کند. باید برای جهان چیزی میساخت؛ روایتی، توضیحی، خدایی، قانونی، نظمی. باید به هر ترتیبی جهان را از یک تودهی بیشکلِ اتفاق به چیزی تبدیل میکرد که بتواند در آن زندگی کند. از همینجا دو میل بزرگ در جان انسان آرامآرام شکل گرفتند؛ میل به دانستن و میل به معنا دادن.
ذهن عقلانی از دل همان میل به دانستن بیرون آمد. ذهنی که وقتی با چیزی روبهرو میشود، پیش از آنکه آن را بپذیرد، میپرسد: از کجا معلوم؟ چه چیزی این را ثابت میکند؟ اگر اشتباه باشد چه؟ برای این ذهن، حقیقت چیزی نیست که فقط به دلیل قدمت، محبوبیت یا تقدسش پذیرفته شود. حقیقت باید بتواند در برابر پرسش بایستد. عقل در عمیقترین معنای خود، مجموعهای از جوابهای آماده نیست؛ نوعی بیقراری است. نمیگذارد نخستین توضیح را آخرین توضیح بدانیم. نمیگذارد چون چیزی را سالها شنیدهایم، آن را حقیقت فرض کنیم. عقل در گوش آدم زمزمه میکند که یک بار دیگر نگاه کن؛ آنچه میبینی، تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.
اما ذهن مذهبی را نمیتوان فقط با یک جملهی ساده در برابر عقل قرار داد. این تصویر، تاریخ اندیشه را بیش از اندازه کوچک میکند. انسان مذهبی نیز از همان میل به فهمیدن جهان حرکت کرده است؛ با این تفاوت که جهان را فقط مجموعهای از پدیدهها نمیبیند. برای او پشتِ «چه چیزی اتفاق افتاد» ممکن است پرسش دیگری ایستاده باشد: این اتفاق برای بودنِ من چه معنایی دارد؟ چرا رنج میکشیم؟ مرگ چه نسبتی با زندگی دارد؟ عدالت از کجا میآید؟ انسان در برابر جهانی که از او بزرگتر است، چه جایگاهی دارد؟ این پرسشها لزوماً پرسشهای آزمایشگاهی نیستند. نمیتوان با یک دستگاه اندازهگیری معنای فقدان را سنجید یا با یک آزمایشگاه به این پرسش پاسخ داد که انسان برای چه زندگی میکند. ذهن مذهبی در این تاریکی، زبان دیگری ساخته است؛ زبان ایمان، امر قدسی، روایت و معنا.
از اینجا به بعد، ماجرا پیچیدهتر میشود. مشکل نه از ایمان آغاز میشود و نه از عقل. مشکل از لحظهای شروع میشود که یکی از این دو خیال میکند تمام جهان در محدودهی زبان خودش جا میگیرد. عقل اگر بگوید هر چیزی که قابل اندازهگیری نیست، وجود ندارد، از قلمرو خودش بیرون رفته است. ایمان نیز اگر بگوید هر چیزی که با باور من ناسازگار است، پس حتماً نادرست است، همان راه را از سمت دیگری پیموده است. جهان بزرگتر از ابزارهای ماست. چاقوی آشپزخانه برای بریدن نان ساخته شده و نمیتوان با آن درخت را اندازه گرفت. ابزارها را باید برای کاری که از آنها برمیآید شناخت. مسئله از جایی آغاز میشود که ابزار را با خودِ جهان اشتباه میگیریم.
عقل در بهترین حالتش با «نمیدانم» شروع میشود. این دو کلمه ساده، برای ذهن انسان بسیار سنگیناند. ما از ندانستن خوشمان نمیآید. خلأ را دوست نداریم. وقتی چیزی را نمیفهمیم، وسوسه میشویم چیزی سرهم کنیم تا جای خالی را پر کند. گاهی یک توضیح علمی، گاهی یک نظریه، گاهی یک خرافه و گاهی یک روایت مذهبی. مهم نیست کدام را انتخاب میکنیم؛ خطر از آنجا آغاز میشود که برای رهایی از اضطراب ندانستن، هر توضیحی را حقیقت نهایی اعلام کنیم. عقل زنده آن عقلی نیست که همیشه جواب دارد؛ عقلی است که هنوز میتواند جواب خودش را پس بگیرد.
ایمان هم در صورتی که بخواهد زنده بماند، به پرسش احتیاج دارد. ایمانی که از هر پرسشی میترسد، آرامآرام از ایمان به عادت تبدیل میشود. چیزی را باور میکنیم چون پدرمان باور داشته، چون جامعه باور داشته، چون از کودکی همان را شنیدهایم. اما باور به چیزی که هرگز دربارهاش نیندیشیدهایم، الزاماً عمق ندارد. پرسش میتواند ایمان را نابود کند؛ همانطور که میتواند آن را از پوستهی عادت بیرون بکشد و به چیزی آگاهانهتر تبدیل کند. میان ایمانِ بهارثرسیده و ایمانی که از دل سالها پرسش عبور کرده، فاصلهای طولانی وجود دارد.
پایان بخش اول
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانهاش نیست، با مسئلهای بزرگتر از خودش روبهرو شد. جهان آن بیرون بود؛ پهناور، بیاعتنا، پر از صداهایی که معنایشان را نمیدانست و اتفاقهایی که نمیفهمید از کجا میآیند و به کجا میروند. مرگ میآمد و کسی نمیدانست چرا. بیماری میرسید و دلیلش پیدا نبود. کودکی به دنیا میآمد و پیرمردی میمرد. باران میبارید، زمین میلرزید، خواب میدید و صبح نمیدانست آنچه شب دیده، از کجای ذهنش آمده است. انسان در برابر این همه ناشناخته نمیتوانست فقط بایستد و نگاه کند. باید برای جهان چیزی میساخت؛ روایتی، توضیحی، خدایی، قانونی، نظمی. باید به هر ترتیبی جهان را از یک تودهی بیشکلِ اتفاق به چیزی تبدیل میکرد که بتواند در آن زندگی کند. از همینجا دو میل بزرگ در جان انسان آرامآرام شکل گرفتند؛ میل به دانستن و میل به معنا دادن.
ذهن عقلانی از دل همان میل به دانستن بیرون آمد. ذهنی که وقتی با چیزی روبهرو میشود، پیش از آنکه آن را بپذیرد، میپرسد: از کجا معلوم؟ چه چیزی این را ثابت میکند؟ اگر اشتباه باشد چه؟ برای این ذهن، حقیقت چیزی نیست که فقط به دلیل قدمت، محبوبیت یا تقدسش پذیرفته شود. حقیقت باید بتواند در برابر پرسش بایستد. عقل در عمیقترین معنای خود، مجموعهای از جوابهای آماده نیست؛ نوعی بیقراری است. نمیگذارد نخستین توضیح را آخرین توضیح بدانیم. نمیگذارد چون چیزی را سالها شنیدهایم، آن را حقیقت فرض کنیم. عقل در گوش آدم زمزمه میکند که یک بار دیگر نگاه کن؛ آنچه میبینی، تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.
اما ذهن مذهبی را نمیتوان فقط با یک جملهی ساده در برابر عقل قرار داد. این تصویر، تاریخ اندیشه را بیش از اندازه کوچک میکند. انسان مذهبی نیز از همان میل به فهمیدن جهان حرکت کرده است؛ با این تفاوت که جهان را فقط مجموعهای از پدیدهها نمیبیند. برای او پشتِ «چه چیزی اتفاق افتاد» ممکن است پرسش دیگری ایستاده باشد: این اتفاق برای بودنِ من چه معنایی دارد؟ چرا رنج میکشیم؟ مرگ چه نسبتی با زندگی دارد؟ عدالت از کجا میآید؟ انسان در برابر جهانی که از او بزرگتر است، چه جایگاهی دارد؟ این پرسشها لزوماً پرسشهای آزمایشگاهی نیستند. نمیتوان با یک دستگاه اندازهگیری معنای فقدان را سنجید یا با یک آزمایشگاه به این پرسش پاسخ داد که انسان برای چه زندگی میکند. ذهن مذهبی در این تاریکی، زبان دیگری ساخته است؛ زبان ایمان، امر قدسی، روایت و معنا.
از اینجا به بعد، ماجرا پیچیدهتر میشود. مشکل نه از ایمان آغاز میشود و نه از عقل. مشکل از لحظهای شروع میشود که یکی از این دو خیال میکند تمام جهان در محدودهی زبان خودش جا میگیرد. عقل اگر بگوید هر چیزی که قابل اندازهگیری نیست، وجود ندارد، از قلمرو خودش بیرون رفته است. ایمان نیز اگر بگوید هر چیزی که با باور من ناسازگار است، پس حتماً نادرست است، همان راه را از سمت دیگری پیموده است. جهان بزرگتر از ابزارهای ماست. چاقوی آشپزخانه برای بریدن نان ساخته شده و نمیتوان با آن درخت را اندازه گرفت. ابزارها را باید برای کاری که از آنها برمیآید شناخت. مسئله از جایی آغاز میشود که ابزار را با خودِ جهان اشتباه میگیریم.
عقل در بهترین حالتش با «نمیدانم» شروع میشود. این دو کلمه ساده، برای ذهن انسان بسیار سنگیناند. ما از ندانستن خوشمان نمیآید. خلأ را دوست نداریم. وقتی چیزی را نمیفهمیم، وسوسه میشویم چیزی سرهم کنیم تا جای خالی را پر کند. گاهی یک توضیح علمی، گاهی یک نظریه، گاهی یک خرافه و گاهی یک روایت مذهبی. مهم نیست کدام را انتخاب میکنیم؛ خطر از آنجا آغاز میشود که برای رهایی از اضطراب ندانستن، هر توضیحی را حقیقت نهایی اعلام کنیم. عقل زنده آن عقلی نیست که همیشه جواب دارد؛ عقلی است که هنوز میتواند جواب خودش را پس بگیرد.
ایمان هم در صورتی که بخواهد زنده بماند، به پرسش احتیاج دارد. ایمانی که از هر پرسشی میترسد، آرامآرام از ایمان به عادت تبدیل میشود. چیزی را باور میکنیم چون پدرمان باور داشته، چون جامعه باور داشته، چون از کودکی همان را شنیدهایم. اما باور به چیزی که هرگز دربارهاش نیندیشیدهایم، الزاماً عمق ندارد. پرسش میتواند ایمان را نابود کند؛ همانطور که میتواند آن را از پوستهی عادت بیرون بکشد و به چیزی آگاهانهتر تبدیل کند. میان ایمانِ بهارثرسیده و ایمانی که از دل سالها پرسش عبور کرده، فاصلهای طولانی وجود دارد.
پایان بخش اول
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
❤6👏2⚡1
نوشتن به مثابه زيستن
روبهروی تاریکی انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانهاش نیست، با مسئلهای بزرگتر از خودش روبهرو شد. جهان آن بیرون بود؛ پهناور، بیاعتنا، پر از صداهایی که معنایشان را نمیدانست و اتفاقهایی که نمیفهمید از کجا میآیند و به کجا میروند.…
روبهروی تاریکی
و خودِ انسان، برخلاف دستهبندیهایی که برایش میسازیم، موجود مرتب و تمیزی نیست. ممکن است کسی جهان را با دقیقترین روشهای علمی بررسی کند و شب هنگام، در برابر مرگ عزیزی که دوستش داشته، هیچ زبان دیگری جز زبان ایمان برای بیان اندوهش پیدا نکند. ممکن است کسی خود را بیاعتقاد بداند و در زندگی روزمره به دهها خرافهی کوچک وابسته باشد. ممکن است کسی مذهبی باشد و در کار و دانش، سختگیرانهترین شکل استدلال را به کار ببرد. ذهن انسان اتاقهای جداگانه ندارد؛ بیشتر شبیه شهری است که خیابانهایش بیخبر از هم عبور میکنند. درون ما همزمان ترس، عقل، خاطره، میل، ایمان، تردید و عادت زندگی میکنند.
از این منظر، دشمن اصلی عقل، ایمان نیست؛ همانطور که دشمن اصلی ایمان، عقل نیست. دشمن هر دو، قطعیتِ بیپرسش است. لحظهای که دیگر امکان خطای خودمان را نمیبینیم، ذهنمان شروع به بسته شدن میکند. آن وقت مخالف دیگر کسی نیست که متفاوت میاندیشد؛ دشمن است. پرسش دیگر پرسش نیست؛ بیاحترامی است. شاهدی که با باور ما جور درنمیآید، دروغ است. کتابی که خلاف ما مینویسد، منحرف است. انسان دیگر نمیخواند تا بفهمد؛ میخواند تا چیزی پیدا کند که از قبل میدانسته. اینجاست که هم عقل میتواند به ایدئولوژی تبدیل شود و هم ایمان به تعصب.
انسان برای فهمیدن جهان به بیش از یک پنجره احتیاج دارد. علم به ما یاد میدهد چگونه پدیدهها رخ میدهند. فلسفه و دین پرسشهایی دربارهی معنا، ارزش و جایگاه انسان در جهان پیش میگذارند. ادبیات چیز دیگری به ما میدهد؛ امکان زیستن در ذهن و زندگی دیگری. تاریخ به ما نشان میدهد انسانها پیش از ما چگونه جهان را ساختهاند و چگونه در همان جهان شکست خوردهاند. هیچکدام به تنهایی تمام جهان نیستند. هرکدام بخشی از تاریکی را روشن میکنند و بخشهای دیگری همچنان در سایه میماند.
بلوغ فکری از جایی آغاز میشود که این سایهها را هم به رسمیت بشناسیم. اینکه بتوانیم چیزی را نفهمیده رد نکنیم و چیزی را فقط به دلیل اینکه دوست داریم باورش کنیم، حقیقت ننامیم. بتوانیم با انسان مذهبی گفتوگو کنیم بدون اینکه پیشاپیش او را نادان بدانیم و با انسان بیایمان حرف بزنیم بدون اینکه او را بیمعنا تصور کنیم. بتوانیم همزمان بپرسیم، شک کنیم، گوش بدهیم و در بعضی جاها سکوت کنیم. ذهن بالغ آن ذهنی نیست که بالاخره یک طرف را انتخاب کرده و در را پشت سرش بسته است؛ ذهنی است که هنوز پنجرهای برای ورود جهان باقی گذاشته.
در نهایت، انسان بیش از آنکه به پاسخهای بیشتر احتیاج داشته باشد، به ظرفیت بیشتری برای تحمل پرسش احتیاج دارد. جهان قرار نیست تمام رازهایش را روی میز ما بگذارد. بخشی از آن را با علم میفهمیم، بخشی را با فلسفه، بخشی را با ایمان، بخشی را با هنر و بخشهایی را هم شاید هیچوقت نفهمیم. مسئله این نیست که همهچیز را بدانیم؛ مسئله این است که ندانستههایمان را با پاسخهای دروغین پر نکنیم. گاهی آگاهی از همان لحظهای آغاز میشود که انسان میتواند روبهروی تاریکی بایستد، از آن نترسد و به خودش اجازه بدهد که هنوز چیزی را نفهمیده باشد.
بخش دوم
پایان
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
و خودِ انسان، برخلاف دستهبندیهایی که برایش میسازیم، موجود مرتب و تمیزی نیست. ممکن است کسی جهان را با دقیقترین روشهای علمی بررسی کند و شب هنگام، در برابر مرگ عزیزی که دوستش داشته، هیچ زبان دیگری جز زبان ایمان برای بیان اندوهش پیدا نکند. ممکن است کسی خود را بیاعتقاد بداند و در زندگی روزمره به دهها خرافهی کوچک وابسته باشد. ممکن است کسی مذهبی باشد و در کار و دانش، سختگیرانهترین شکل استدلال را به کار ببرد. ذهن انسان اتاقهای جداگانه ندارد؛ بیشتر شبیه شهری است که خیابانهایش بیخبر از هم عبور میکنند. درون ما همزمان ترس، عقل، خاطره، میل، ایمان، تردید و عادت زندگی میکنند.
از این منظر، دشمن اصلی عقل، ایمان نیست؛ همانطور که دشمن اصلی ایمان، عقل نیست. دشمن هر دو، قطعیتِ بیپرسش است. لحظهای که دیگر امکان خطای خودمان را نمیبینیم، ذهنمان شروع به بسته شدن میکند. آن وقت مخالف دیگر کسی نیست که متفاوت میاندیشد؛ دشمن است. پرسش دیگر پرسش نیست؛ بیاحترامی است. شاهدی که با باور ما جور درنمیآید، دروغ است. کتابی که خلاف ما مینویسد، منحرف است. انسان دیگر نمیخواند تا بفهمد؛ میخواند تا چیزی پیدا کند که از قبل میدانسته. اینجاست که هم عقل میتواند به ایدئولوژی تبدیل شود و هم ایمان به تعصب.
انسان برای فهمیدن جهان به بیش از یک پنجره احتیاج دارد. علم به ما یاد میدهد چگونه پدیدهها رخ میدهند. فلسفه و دین پرسشهایی دربارهی معنا، ارزش و جایگاه انسان در جهان پیش میگذارند. ادبیات چیز دیگری به ما میدهد؛ امکان زیستن در ذهن و زندگی دیگری. تاریخ به ما نشان میدهد انسانها پیش از ما چگونه جهان را ساختهاند و چگونه در همان جهان شکست خوردهاند. هیچکدام به تنهایی تمام جهان نیستند. هرکدام بخشی از تاریکی را روشن میکنند و بخشهای دیگری همچنان در سایه میماند.
بلوغ فکری از جایی آغاز میشود که این سایهها را هم به رسمیت بشناسیم. اینکه بتوانیم چیزی را نفهمیده رد نکنیم و چیزی را فقط به دلیل اینکه دوست داریم باورش کنیم، حقیقت ننامیم. بتوانیم با انسان مذهبی گفتوگو کنیم بدون اینکه پیشاپیش او را نادان بدانیم و با انسان بیایمان حرف بزنیم بدون اینکه او را بیمعنا تصور کنیم. بتوانیم همزمان بپرسیم، شک کنیم، گوش بدهیم و در بعضی جاها سکوت کنیم. ذهن بالغ آن ذهنی نیست که بالاخره یک طرف را انتخاب کرده و در را پشت سرش بسته است؛ ذهنی است که هنوز پنجرهای برای ورود جهان باقی گذاشته.
در نهایت، انسان بیش از آنکه به پاسخهای بیشتر احتیاج داشته باشد، به ظرفیت بیشتری برای تحمل پرسش احتیاج دارد. جهان قرار نیست تمام رازهایش را روی میز ما بگذارد. بخشی از آن را با علم میفهمیم، بخشی را با فلسفه، بخشی را با ایمان، بخشی را با هنر و بخشهایی را هم شاید هیچوقت نفهمیم. مسئله این نیست که همهچیز را بدانیم؛ مسئله این است که ندانستههایمان را با پاسخهای دروغین پر نکنیم. گاهی آگاهی از همان لحظهای آغاز میشود که انسان میتواند روبهروی تاریکی بایستد، از آن نترسد و به خودش اجازه بدهد که هنوز چیزی را نفهمیده باشد.
بخش دوم
پایان
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
❤7👏2⚡1
انسان همیشه هیولا بوده و هنوز هم هست؛ هیولایی با میلِ بلعیدن، خشم، خشونت و آزادی. اما سیستم هیولا را نکشت؛ فقط رامش کرد، به بندش کشید و از آن موجود وحشی، شهروندی مطیع ساخت. به او لباس پوشاند، ساعت به دستش بست، شغل داد، قسط ساخت، برایش قانون نوشت و حتی به او آموخت چگونه خشمش را هم به شکل قابلقبولی ابراز کند. حالا هیولا صبحها با زنگ ساعت بیدار میشود، در ترافیک میایستد، کارت میزند، مالیات میدهد، لبخند میزند و شب، خسته و تهی، به خانه برمیگردد. دیگر زوزه نمیکشد؛ چون سالهاست به جای زنجیر، حقوق میگیرد. گویا عمیقترین شکل بردگی همین باشد: وقتی زندان دیگر دیوار ندارد و زندانبان درون خودت زندگی میکند. هیولا هنوز زنده است؛ فقط آنقدر رام شده که آزادی را دیگر به یاد نمیآورد، و آنقدر عادت کرده که حتی قفس را خانه مینامد.
@MeAutograph
@MeAutograph
❤5⚡2👍1🔥1