#عاشقانه_شہدا 🌹
آخر مراسـم کہ خواستم با خانواده خداحافظـی کنم برایـم خیلی سخت😢 بود چون تـک دختر هـم بودم اما از اینکه کنار کسی مثل عبداللہ خواهم بود😍 قوت قلب مے گرفتم. بـرادرم بـہ شوخی گفت: باشہ دیگه لباست را عوض کن برویم، اینا همش شوخی بود. 😐عبدالله هم براے اینکہ اذیـتم کند مے گفت: گریہ کن گریه کن دیگه.😅💚
#شهید_عبداللہ_باقرے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
آخر مراسـم کہ خواستم با خانواده خداحافظـی کنم برایـم خیلی سخت😢 بود چون تـک دختر هـم بودم اما از اینکه کنار کسی مثل عبداللہ خواهم بود😍 قوت قلب مے گرفتم. بـرادرم بـہ شوخی گفت: باشہ دیگه لباست را عوض کن برویم، اینا همش شوخی بود. 😐عبدالله هم براے اینکہ اذیـتم کند مے گفت: گریہ کن گریه کن دیگه.😅💚
#شهید_عبداللہ_باقرے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
عاشق صورتش بـودم😍
چهـره جذابے داشت☺️
تو سوریه کـہ بود زنگ زدم گفتم
اون صورتت مال منه🙄😅
مراقبش باش😌
وقتےپیکرشو دیدم گفتم اینجورےمراقب امانتم بودی؟؟!!😣💚
#شهیدعلیرضانورے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
عاشق صورتش بـودم😍
چهـره جذابے داشت☺️
تو سوریه کـہ بود زنگ زدم گفتم
اون صورتت مال منه🙄😅
مراقبش باش😌
وقتےپیکرشو دیدم گفتم اینجورےمراقب امانتم بودی؟؟!!😣💚
#شهیدعلیرضانورے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
عاشق صورتش بـودم😍
چهـره جذابے داشت☺️
تو سوریه کـہ بود زنگ زدم گفتم
اون صورتت مال منه🙄😅
مراقبش باش😌
وقتےپیکرشو دیدم گفتم اینجورےمراقب امانتم بودی؟؟!!😣💚
#شهیدعلیرضانورے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
عاشق صورتش بـودم😍
چهـره جذابے داشت☺️
تو سوریه کـہ بود زنگ زدم گفتم
اون صورتت مال منه🙄😅
مراقبش باش😌
وقتےپیکرشو دیدم گفتم اینجورےمراقب امانتم بودی؟؟!!😣💚
#شهیدعلیرضانورے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
ما با هم #نماز_شب مےخواندیم📿
برای پدر و مادر و فرزندانش نماز میخواند!😊
حتی نمازی مےخواند تا بچه ها صالح شوند😇
حالا من مےخوانم تا زمانی که بچه ها بزرگ و صالح شوند💚
#شهید_حشمت_سهرابی🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
ما با هم #نماز_شب مےخواندیم📿
برای پدر و مادر و فرزندانش نماز میخواند!😊
حتی نمازی مےخواند تا بچه ها صالح شوند😇
حالا من مےخوانم تا زمانی که بچه ها بزرگ و صالح شوند💚
#شهید_حشمت_سهرابی🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
او بہ شـدت بر مسئله تبعیت از ولایت فقیه تعصب داشت، حافظ کل قرآن بود و نماز📿 اول وقتش تـرک نمی شد، او در کارهای خانه بسیار به من کمک می کرد😊 و اعتقاد داشت این مسئله باعث ریزش گناهانم می شود،☺️ بسیار ساده زیست بود و به فقرا کمک می کرد، 🙂از سوے دیگر در رشته های ورزشی مانند غریق نجات، شنا،🏊 راپل ، صخره نوردی، چتربازی و جودو تبحر داشت.💚
#شهید_ابوالفضل_راهچمنے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
او بہ شـدت بر مسئله تبعیت از ولایت فقیه تعصب داشت، حافظ کل قرآن بود و نماز📿 اول وقتش تـرک نمی شد، او در کارهای خانه بسیار به من کمک می کرد😊 و اعتقاد داشت این مسئله باعث ریزش گناهانم می شود،☺️ بسیار ساده زیست بود و به فقرا کمک می کرد، 🙂از سوے دیگر در رشته های ورزشی مانند غریق نجات، شنا،🏊 راپل ، صخره نوردی، چتربازی و جودو تبحر داشت.💚
#شهید_ابوالفضل_راهچمنے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
سال 58 با جهـان آرا ازدواج کردم.💍 چند ماه قبـل از آن، با هم در زمینہ مسایل فکری، صحبتهایی داشتیم و احساس می کردیم در مورد مسایل فکری، هماهنگی و تفاهمهایی در ما هست، از این رو ازدواج ما به وقوع پیوست.☺️
معـیار ازدواج من این بود که باید با هدف انـجام گیرد و فردی را که انتخاب می کنم، معیارش اسلام باشد😊 و اصول اسلامی را در عملکردش نشان دهد و معتقد باشد که زندگے💞 ساده و توأم با اهداف اسلام داشته باشد. الحمدللّہ این صفـات را در شهید جهان آرا دیدم😌💚
#شهید_جهانآرا🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
سال 58 با جهـان آرا ازدواج کردم.💍 چند ماه قبـل از آن، با هم در زمینہ مسایل فکری، صحبتهایی داشتیم و احساس می کردیم در مورد مسایل فکری، هماهنگی و تفاهمهایی در ما هست، از این رو ازدواج ما به وقوع پیوست.☺️
معـیار ازدواج من این بود که باید با هدف انـجام گیرد و فردی را که انتخاب می کنم، معیارش اسلام باشد😊 و اصول اسلامی را در عملکردش نشان دهد و معتقد باشد که زندگے💞 ساده و توأم با اهداف اسلام داشته باشد. الحمدللّہ این صفـات را در شهید جهان آرا دیدم😌💚
#شهید_جهانآرا🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
قرار خـرید گذاشتہ شد. حاج همت دست خانوادهاش را جهـت خرید براے من باز گذاشته بود، 😊اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمیرسید، خرید دیگری نکرد.😐مراسـم عقد💐 به دور از هرگونہ تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس سـاده سرسفره حاضر شدم.☺️ حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود.😊 میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجے بودند. مراسم با صلوات و مدیحهسرایی برگزار شد،✨ هر چند که اینچـنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.»💚
#شهید_ابراهیم_همت 🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
قرار خـرید گذاشتہ شد. حاج همت دست خانوادهاش را جهـت خرید براے من باز گذاشته بود، 😊اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمیرسید، خرید دیگری نکرد.😐مراسـم عقد💐 به دور از هرگونہ تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس سـاده سرسفره حاضر شدم.☺️ حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود.😊 میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجے بودند. مراسم با صلوات و مدیحهسرایی برگزار شد،✨ هر چند که اینچـنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.»💚
#شهید_ابراهیم_همت 🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا🌹
تابسـتان سال ۶۱ بود که به طور رسمی به خواستگارے💐 آمدند. علی با لباس سبز سپاه آمده بود و ابهت خاصے پیدا کرده بود، 😊احساس افتخار کردم و یقین پیدا کردم او همان کسی است که من میخواهم.☺️💚
#شهید_هاشمے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
تابسـتان سال ۶۱ بود که به طور رسمی به خواستگارے💐 آمدند. علی با لباس سبز سپاه آمده بود و ابهت خاصے پیدا کرده بود، 😊احساس افتخار کردم و یقین پیدا کردم او همان کسی است که من میخواهم.☺️💚
#شهید_هاشمے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
پسر دایـے ام خلبان ارتش بود، من هم دانش سرا درس 📗می خواندم. همین کہ عقد 💍کردیم، کلـے اصرار کرد که باید مستقل زندگی کنیم؛ اما پدر و مادرم می گفتند:«تو هـم مثل پسر خودمونی، پروانه هـم درس داره؛ زوده حالا بره زیر بار مسئولیت و خانه دارے. این جوری، همه شما راحتید هم ما خیالمون راحت تره.»😊
سخـت بود، ولی این قدر اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد. بعد هم، اتاق خودم را که طبقه بالای ساختمان بود 💒مرتب کردیم و یک سال اول زندگی راتوی همان اتاق سر کردیم.💚
#شهید_علیرضا_یاسے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
پسر دایـے ام خلبان ارتش بود، من هم دانش سرا درس 📗می خواندم. همین کہ عقد 💍کردیم، کلـے اصرار کرد که باید مستقل زندگی کنیم؛ اما پدر و مادرم می گفتند:«تو هـم مثل پسر خودمونی، پروانه هـم درس داره؛ زوده حالا بره زیر بار مسئولیت و خانه دارے. این جوری، همه شما راحتید هم ما خیالمون راحت تره.»😊
سخـت بود، ولی این قدر اصرار کردند تا بالاخره قبول کرد. بعد هم، اتاق خودم را که طبقه بالای ساختمان بود 💒مرتب کردیم و یک سال اول زندگی راتوی همان اتاق سر کردیم.💚
#شهید_علیرضا_یاسے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
مثل دفعہ هاے قبل زنگ زد گفت که دارد میرود. لحن آرامش هنوز توٻ گوشم هست. توی دلم خالی شد😔 از اینکه گفـت دارد میرود. این دو سہ بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. 😢گفتم: کے بر میگردے⁉️ بر خلاف همیشہ که میگفت کی میآید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشـه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله.🙂 همیشه موقع رفتنش زنگ☎️ که میزد حداقـل یک ربعے حرف میزدیم اما ایندفعہ مکالمهمان خیلی کوتاه بود؛😞 یک دقیقه یا کـمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشـه بگویم رفتی آنطرف، اس ام اس بده! تلفن را کہ قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!»🙃 یک کلمه نوشت: «حتـما.» ولی رفت که رفت…😭💚
#شهید_بیضایـے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
مثل دفعہ هاے قبل زنگ زد گفت که دارد میرود. لحن آرامش هنوز توٻ گوشم هست. توی دلم خالی شد😔 از اینکه گفـت دارد میرود. این دو سہ بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. 😢گفتم: کے بر میگردے⁉️ بر خلاف همیشہ که میگفت کی میآید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشـه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله.🙂 همیشه موقع رفتنش زنگ☎️ که میزد حداقـل یک ربعے حرف میزدیم اما ایندفعہ مکالمهمان خیلی کوتاه بود؛😞 یک دقیقه یا کـمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشـه بگویم رفتی آنطرف، اس ام اس بده! تلفن را کہ قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!»🙃 یک کلمه نوشت: «حتـما.» ولی رفت که رفت…😭💚
#شهید_بیضایـے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا🌹
محمد حـسین اهل خوشحال ڪردن و #سورپرایز کردن بود.😍
نامزدے ما هم شیرینے خاصی داشتـــ.☺️
۴ ماه دوستداشتنے!💞
دائماً حسـینآقا #سورپرایزم میکرد🙈
مثلاً تماس مےگرفتم و با حالت دلتنگے میپرسیدم
«آخر هفته تهران میآیی؟»☹️
میگفت «باید ببینم چه میشود!»🙄
چند ثانیه بعد، آیـفون به صدا در میآمد و حسینآقا پشت در ایستاده بود!😅💚
#شهید_محمدحسین_حمزه🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
محمد حـسین اهل خوشحال ڪردن و #سورپرایز کردن بود.😍
نامزدے ما هم شیرینے خاصی داشتـــ.☺️
۴ ماه دوستداشتنے!💞
دائماً حسـینآقا #سورپرایزم میکرد🙈
مثلاً تماس مےگرفتم و با حالت دلتنگے میپرسیدم
«آخر هفته تهران میآیی؟»☹️
میگفت «باید ببینم چه میشود!»🙄
چند ثانیه بعد، آیـفون به صدا در میآمد و حسینآقا پشت در ایستاده بود!😅💚
#شهید_محمدحسین_حمزه🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
یک روز صبح جمعـہ پدرم که داشت می رفت بیرون به پدر گفت: دایی جان صبرکنید من هم با شما می آیم. 😊رفت منزل و تمام وسایلش را از منزل ما برداشت با پدر رفت. پدر تعریف می کرد: منصور تا میدان امام حسین(ع) هیچ حرفی نزد تا اینکه، نزدیک خیابان اقبال که رسیدیم روبه من کرد و گفت: دایی جان من حمیده خانم را می خواهم و حمید خانم هم مرا،😍😑 در این لحظه سریع درب ماشین را باز می کند و با عجله از ماشین می پرد بیرون😕 و دور می شود...حتی دیگر نمی ایستد که جواب پدر را بشنود.😅💚
#شهید_ستارے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
یک روز صبح جمعـہ پدرم که داشت می رفت بیرون به پدر گفت: دایی جان صبرکنید من هم با شما می آیم. 😊رفت منزل و تمام وسایلش را از منزل ما برداشت با پدر رفت. پدر تعریف می کرد: منصور تا میدان امام حسین(ع) هیچ حرفی نزد تا اینکه، نزدیک خیابان اقبال که رسیدیم روبه من کرد و گفت: دایی جان من حمیده خانم را می خواهم و حمید خانم هم مرا،😍😑 در این لحظه سریع درب ماشین را باز می کند و با عجله از ماشین می پرد بیرون😕 و دور می شود...حتی دیگر نمی ایستد که جواب پدر را بشنود.😅💚
#شهید_ستارے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
مدتےبود حسن مثل همیشه نبود😕،
بیشتر وقت ها تو خودش بود؛
فهمیده بودم که دلش هوایی شده!! ☹️
تا اینکه یہ روز اومد نشست روبروم؛
گفت: از بـے بـے زینب یه چیزی خواستم اگه حاجتمو بدن
مطمئن میشم راضی ان به رفتن من!☺️
ازش پرسیدم چـے خواستی؟ 🤔
گفت : یه پسر👦🏻 کاکل زری..😉
اگه بدونـم یہ پسر دارم که میشه مرد خونت، دیگه خیالم از شما راحت میشه...😍
وقتی رفتم سونوگرافی فهمیدم بچه پسره. قلبم ریخت .💔
چون خودمم مطمئن شدم حسن باید بره سوریه 😔
وقتی رسیدم خونه : پرسید بچه چیه ؟⁉️
نگاهش کردم و گفتم :
دیدارمـــون به قیامــتـــ😭😣💚
#شهید_حسن_غفارے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
مدتےبود حسن مثل همیشه نبود😕،
بیشتر وقت ها تو خودش بود؛
فهمیده بودم که دلش هوایی شده!! ☹️
تا اینکه یہ روز اومد نشست روبروم؛
گفت: از بـے بـے زینب یه چیزی خواستم اگه حاجتمو بدن
مطمئن میشم راضی ان به رفتن من!☺️
ازش پرسیدم چـے خواستی؟ 🤔
گفت : یه پسر👦🏻 کاکل زری..😉
اگه بدونـم یہ پسر دارم که میشه مرد خونت، دیگه خیالم از شما راحت میشه...😍
وقتی رفتم سونوگرافی فهمیدم بچه پسره. قلبم ریخت .💔
چون خودمم مطمئن شدم حسن باید بره سوریه 😔
وقتی رسیدم خونه : پرسید بچه چیه ؟⁉️
نگاهش کردم و گفتم :
دیدارمـــون به قیامــتـــ😭😣💚
#شهید_حسن_غفارے🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
آقامسلـم درسال90دردرگیرے گروهک تروریستے پژاک جانبازشدند.
همیشہ بیـان می کردند:دلم میخواهدمثل حضرت عباس جانبازومثل امام حسین ازسرومثـل حضرت علی اصغرازگلـوومثل حضـرت فاطــمہ ازپهلونشانہ داشته باشم😔وموقعی کہ ایشان شهیــدشدندمانندحضرت عباس جانبازبودند.😞وازسروگلو وپهـلوآسیب دیدند😣واین نشانہ هاراداشتندوتمامـے این مـوارد رادرمداحـے هایشان پشت پنجره قبرسـتان بقیع درسال93میخواند😭💚
#شهید_مسلم_خیزاب🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
آقامسلـم درسال90دردرگیرے گروهک تروریستے پژاک جانبازشدند.
همیشہ بیـان می کردند:دلم میخواهدمثل حضرت عباس جانبازومثل امام حسین ازسرومثـل حضرت علی اصغرازگلـوومثل حضـرت فاطــمہ ازپهلونشانہ داشته باشم😔وموقعی کہ ایشان شهیــدشدندمانندحضرت عباس جانبازبودند.😞وازسروگلو وپهـلوآسیب دیدند😣واین نشانہ هاراداشتندوتمامـے این مـوارد رادرمداحـے هایشان پشت پنجره قبرسـتان بقیع درسال93میخواند😭💚
#شهید_مسلم_خیزاب🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
نزدیـک به 4سـال با محمد زیر یک سقف زندگـے کردم 😊و اخـلاق و رفتار حسنه او برایم بزرگ ترین تکیه گاه زندگی بود.☺️
خاطرات شیرینـي را درکنارش تجربه کردم و بهترین لحظه ها در زندگی ام با محمد و بودن در کنار او خلاصه مـے شود.😍💚
#شهید_زهره_وند🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
نزدیـک به 4سـال با محمد زیر یک سقف زندگـے کردم 😊و اخـلاق و رفتار حسنه او برایم بزرگ ترین تکیه گاه زندگی بود.☺️
خاطرات شیرینـي را درکنارش تجربه کردم و بهترین لحظه ها در زندگی ام با محمد و بودن در کنار او خلاصه مـے شود.😍💚
#شهید_زهره_وند🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
هیچ وقـت نماز اول وقتـش ترک نشد!😊
یکبار درحـین رانندگے🚘
کنار اتوبان ایسـتاد
و نماز اول وقت را بجا آورد📿💚
#شهید_رضا_کارگر_برزی🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
هیچ وقـت نماز اول وقتـش ترک نشد!😊
یکبار درحـین رانندگے🚘
کنار اتوبان ایسـتاد
و نماز اول وقت را بجا آورد📿💚
#شهید_رضا_کارگر_برزی🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
او در روز خواستگارے💐 از سختے های کار خود گفـت و احتمال این که بہ سوریه برای ماموریت خواهد رفت😔 ولی من به دلیل علاقـہ😍 به او و ایمان قـلبـیـش❤️ جواب مثـبت دادم ☺️و با 14 سـکـه بهار آزادے و یک سفر کربلا به درخواسـت آقا ابوالفضل در شهریور ماه 1390 به عقـد او درآمدم.😊💍💚
#شهید_ابوالفضل_راه_چمنے 🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
او در روز خواستگارے💐 از سختے های کار خود گفـت و احتمال این که بہ سوریه برای ماموریت خواهد رفت😔 ولی من به دلیل علاقـہ😍 به او و ایمان قـلبـیـش❤️ جواب مثـبت دادم ☺️و با 14 سـکـه بهار آزادے و یک سفر کربلا به درخواسـت آقا ابوالفضل در شهریور ماه 1390 به عقـد او درآمدم.😊💍💚
#شهید_ابوالفضل_راه_چمنے 🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
میگفت:
کسی که آقارا قبول ندارد،
مدیون است که نان من را بخورد!
برسردرخانه نوشته بود:
هرکه دارد بر ولایت بدگمان،
حق ندارد پا گذارد در این مکان
#شهید_احمد_عطایی
@Mazhabiha_asheqtarand❣
میگفت:
کسی که آقارا قبول ندارد،
مدیون است که نان من را بخورد!
برسردرخانه نوشته بود:
هرکه دارد بر ولایت بدگمان،
حق ندارد پا گذارد در این مکان
#شهید_احمد_عطایی
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
عقدمان💍 سال 52 بود ترم شش را تمام کرده بودم شب ولادت حضرت زهرا مراسم عقدمان بود 🎊خیلی ساده و مختـصر سی چهل نفر از فامـیل ها بودند و خانواده خودش سر عقد یوسف، یک دستبند نقره به من داد ☺️
خیلے قشنگ بود😍 قاب هاے دایره ای داشت که تصویر جاهای دیدنے را رویش حکاکے کرده بودند،
مثل بـرج ایفل و ایـن چیزها توے سـفرش بہ انگلیس و فرانسه براے همســر💞 آینده اش خریـده بود💚
#شهید_یوسف_کلاهدوز🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
عقدمان💍 سال 52 بود ترم شش را تمام کرده بودم شب ولادت حضرت زهرا مراسم عقدمان بود 🎊خیلی ساده و مختـصر سی چهل نفر از فامـیل ها بودند و خانواده خودش سر عقد یوسف، یک دستبند نقره به من داد ☺️
خیلے قشنگ بود😍 قاب هاے دایره ای داشت که تصویر جاهای دیدنے را رویش حکاکے کرده بودند،
مثل بـرج ایفل و ایـن چیزها توے سـفرش بہ انگلیس و فرانسه براے همســر💞 آینده اش خریـده بود💚
#شهید_یوسف_کلاهدوز🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
#عاشقانه_شہدا 🌹
وقتـے به خانه 🏡مـے آمد ، من ديگر حق نداشـتم كار كنم .
بچه را 👶🏻عـوض مي كرد ، شيـر برايش درسـت مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .😊
آن قدر محبـت به پاے زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يـک ماه ديگر وقت دارم .☺️
نگاهـم مي كرد و مي گفت : تو بيـش تر از اين ها به گردن من حق داري .😍
يك بار هم گفت : من زودـتر از جنگ تمام مي شوم😔 وگرنہ ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.💚
#شهید_محمدابراهیم_همت🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣
وقتـے به خانه 🏡مـے آمد ، من ديگر حق نداشـتم كار كنم .
بچه را 👶🏻عـوض مي كرد ، شيـر برايش درسـت مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .😊
آن قدر محبـت به پاے زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يـک ماه ديگر وقت دارم .☺️
نگاهـم مي كرد و مي گفت : تو بيـش تر از اين ها به گردن من حق داري .😍
يك بار هم گفت : من زودـتر از جنگ تمام مي شوم😔 وگرنہ ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.💚
#شهید_محمدابراهیم_همت🌸
@Mazhabiha_asheqtarand❣